![]()
و عاقبت به من گفت که دوستم دارد.
{دیدی گفتم آن روز بالاخره خواهد رسید!}
تعجب نکردم. از مدتها پیش میدانستم که دوستم دارد. برایم کاملا واضح بود. برای تشخیص دادن همهی نشانهها و علامتهایی که ثابت میکرد دوستم دارد، نیازی نبود خیلی باهوش و زیرک باشم. همه چیز را خیلی زود فهمیده بودم. از دروغهای کوچکی که گفته بود. از چشمهایش که با لَختی از من عبور میکرد و بالاخره از اینکه ناگاه در میان خندههای بیآلایشمان جدی میشد و خودش را جمع و جور میکرد. دستش را خوانده بودم. رازی برای من نداشت.
{اگر باهوش باشی، رنگ و نوع گلهایی که توی دستهی گلات میگذاری نشانهای ست از اینکه گیرندهی گلها را چقدر و چگونه دوست داری.}
مغرور بود. شاید به همین دلیل مدتهای طولانی نتوانسته بود اعتراف کند که دوستم دارد. کاملا میدیدم که در خودش فرو میریزد و برای اینکه عشقش را واگو نکند لبهایش را میگزد. اگر مغرور نبود هرگز خودش را در بازی بزرگی که من شروع کرده بودم درگیر نمیکرد.
{اگر گلی را جایی دیدی و چشمانت را گرفت، آیا باید فورا آنرا بچینی؟}
من تمام این مدت لذت برده بودم. از این بازی که با هم میکردیم و هیجانی که پیشبینی درست حرکتهای او به من میداد لذت برده بودم. انصافا او هم بازیگر خوبی بود، اما نه به خوبی من. میدیدم از اینکه نمیتوانست مرا بفهمد چه رنجی میکشد. با رفتارم چنان گیجش کرده بودم که هرگز نمیتوانست بداند چقدر دوستش دارم. احتملا آرزو داشت بداند که آیا من دوستش دارم یا نه. اما رفتار من به گونهای بود که نه ناامیدش میکرد و نه امیدوار. به این ترتیب من بازیگری بودم که او را در یک رنج برزخی مزمن قرار داده بود.
{من از تاریکی نمیترسم. میدانم که تو هم از تاریکی نمیترسی. این یک بازی است.}
بس که مغرور بود میخواست مرا از طریق بازی خودم شکست دهد. او به سادگی میتوانست قوانین بازی را بشکند و مستقیما از من احساسم را نسبت به خودش بپرسد. اما احتمالا این کار را بزرگترین ضربه به غرورش میدانست. خیلی زود فهمیدم که تصمیم گرفته است به بازی من تن دهد و مبارزهای تن به تن با من داشته باشد. میخواست من را شکار کند، شکستم دهد. آن هم در حالی که همه چیز به سود من بود. چگونه توانسته بود اینقدر خوشبین باشد؟
{همیشه موقعیت خود را ارزیابی کنید. بیابان یک محیط بالقوه خطرناک است، اما پر از زیباییهای وحشی.}
لحظهای که به من گفت دوستم دارد، دانستم که بازی را باخته است. اعترافش به عشقش مانند تسلیمشدنش بود. شکار شده بود. دیگر رازی نداشت. و درست در همان لحظهی سرخوش پیروزی بود که دلم برایش سوخت و پشیمان شدم. من کاری کرده بودم که او از غرورش بگذرد و سرمایههایش را از دست بدهد. حال که تسلیم شده بود، او را نه آن موجود نیرومند و بزرگی که میخواستم شکست دهم، که زنی تنها که فقط به دلجویی نیاز داشت یافتم.
{پس چه کسی این گلدان را آب میدهد؟}
همهی رفتارم را مرور کردم. لحظههای طولانی پنهانی که زیر نظر گرفته بودمش و قلبم از شنیدن صدای گامهایش تند شده بود. چگونه توانسته بودم همه چیز را آنچنان بیرحمانه پنهان کنم؟ چگونه توانسته بودم به این تبعید خودخواسته تن دهم؟ تمام این دوران طولانی که با هم بازی کرده بودیم در ذهن و خاطرهام چنان چون ثانیهای تلخ و مرطوب فشرده شد و آرام و گرم جاری شد.
{بهتر است خاطراتت را همیشه با خودکار بنویسی. اینطوری احتمالا بعدها آنها را دستکاری نخواهی کرد.}
مطمئن شدم در این بازی که او در آن شکست خورده بود بازنده من بودهام. درنگ نکردم و به سویش رفتم. او که مرا دوست داشت و شجاعانه به آن اعتراف کرده بود.
{آدمها عادت کردهاند فقط لحظههای خوش زندگی خود را در آلبومهای عکس نگهداری کنند.}



اکتبر 15, 2008 at 1:14 ق.ظ
ey baba
اکتبر 15, 2008 at 4:18 ق.ظ
به جز بقیه ی چیزای خوب نوشته،صداقت اش هم خیلی خوب بود.
اکتبر 15, 2008 at 5:02 ق.ظ
خیلی لطیف، خیلی دوست داشتنی.
اکتبر 15, 2008 at 5:38 ق.ظ
just Wow
اکتبر 15, 2008 at 5:55 ق.ظ
اکتبر 15, 2008 at 6:24 ق.ظ
زیبا بود. ولی چرا شما مردها اینقدر عجیب و غریبید؟
اکتبر 15, 2008 at 7:52 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
اکتبر 15, 2008 at 9:43 ق.ظ
ولی اگه این احساسی که سراغ شما اومد سراغ کس دیگه ای نیومد چی؟
اکتبر 15, 2008 at 11:38 ق.ظ
سلام
زیبا بود ..
چند بار خوندمش …
همیشه شاد باشید
اکتبر 15, 2008 at 2:40 ب.ظ
@ هزاران نقطه:
ممنون دوست خوب.
اکتبر 15, 2008 at 2:40 ب.ظ
@ سارا ن:
اصلش به صداقتشه
اکتبر 15, 2008 at 2:41 ب.ظ
@ صندوقک:
حتی وقتی دو کلمه هم می نویسی کلی روحیه میگیرم از کامنتهات. ممنون.
اکتبر 15, 2008 at 2:41 ب.ظ
@ الهام:
ممنون
اکتبر 15, 2008 at 2:42 ب.ظ
@ lachin:
ممنون، به خاطر لینک هم کلی ممنون.
اکتبر 15, 2008 at 2:42 ب.ظ
@ مهدی:
ممنون دوست خوب.
اکتبر 15, 2008 at 2:42 ب.ظ
@ mouse:
اونوقت میشه حسرت و اندوه
اکتبر 15, 2008 at 2:42 ب.ظ
@ آتوسا:
دیگه خوب خودت داری میگی «مرد». باید یه چیزیمون باشه دیگه! وگرنه مرد نمیشدیم که
اکتبر 15, 2008 at 3:25 ب.ظ
هومم … خودکار را خوب آمدید.
اکتبر 15, 2008 at 6:13 ب.ظ
اگه پیش بینی هات درست از آب در نمی اومد چی ؟
اگه غرورش رو نمی شکست چی ؟
با اون پنهانکاری تو در نشون دادن عشقت …اگه هیچوقت بهت نمی گفت دوستت داره چی ؟
اگه میرفت و دیگه بر نمی گشت … ؟؟
چطوری خودتو می بخشیدی ؟؟
اکتبر 15, 2008 at 7:28 ب.ظ
از چیزایی بود که میتونم به راستی بگم برام قشنگ بود. منو مشتری وبلاگ شما کرد.
اکتبر 15, 2008 at 8:22 ب.ظ
من برام این سوال هست که چرا وقتی شما یک زن رو دوست دارید، به محض اینکه او به عشقش به شما اعتراف می کنه، از چشم شما میفته و شما شروع میکنید به دلسوزی برای او! این نشون میده که شما هنوز بالغ نشدید دوست من. اعتراف به دوست داشتن در صورتیکه گدایی عشق نباشه خیلی شایسته ی احترام هست و بلوغ فکری بالایی میخواد. من اگه جای اون خانم بودم و می فهمیدم که شما برام دلسوزی کردید، حتما در باره ی دوست داشتن شما تجدید نظر می کردم. شاد و پیروز باشید.
اکتبر 15, 2008 at 8:32 ب.ظ
گاهي با خودكار مي نويسي شون و با خودكار بايد خط خطي شون كني.
غرور و حماقت بازنده ها مانع برگشتشون مي شه گاهي (فكر كنم!)
اکتبر 15, 2008 at 8:32 ب.ظ
خیلی این لطیف بود دیگه آخه من چی بگم؟:)
اکتبر 15, 2008 at 8:44 ب.ظ
با خودکار یا با مداد؟ بامداد…
اکتبر 15, 2008 at 10:36 ب.ظ
@ سوسن جعفری:
ممنون سوسن عزیز
اکتبر 15, 2008 at 10:38 ب.ظ
@ رها:
نمیبخشم خودم رو.
اکتبر 15, 2008 at 10:38 ب.ظ
@ Crazy Del:
خوشحالم. در خدمت هستم.
اکتبر 15, 2008 at 10:39 ب.ظ
@ پریسا:
بله، اعتراف به عشق شجاعت میخواد و برندهی واقعی کسیه که عشقاش رو با جسارت بیان میکنه.
اکتبر 15, 2008 at 10:40 ب.ظ
@ ن.1:
غرور و حماقت رو با خودکار هم نمیشه خط زد.
اکتبر 15, 2008 at 10:41 ب.ظ
@ زهرا:
زهرا جان، ممنون از محبتت. تو همیشه به من لینک میدی و کلی ازت ممنون هستم.
اکتبر 15, 2008 at 10:42 ب.ظ
@ لیدن:
نپرس
اکتبر 15, 2008 at 10:48 ب.ظ
خیلی وقتها خود این بازی، برای من لذتبخشتر از نتیجهی بازی است. گاهی دوست دارم که هیچ وقت این بازی به نتیجه نرسد.
همانطور که اوایل فکر میکردم دوست دارم خوردن چاییام را بیست دقیقه طول بدهم ولی بعدتر فهمیدم که ته دلم دوست دارم این چایی هیچ وقت تمام نشود و من ساعتها همانطور که وبلاگ میخوانم، جرعهجرعه با چاییام بازی کنم. هی بیارمش نزدیک دهانم، بخارش بخورد توی صورتم، لبم را بگزد و دوباره بذارمش روی نعلبکی کنار دستم و چند لحظه بعد دوباره…
من آدم بدیام؟
اکتبر 16, 2008 at 12:42 ق.ظ
Salam
I am happy that I have discovered a wonderful blog
sorry, i hate pinglish and i do not have farsi on my windows
best
اکتبر 16, 2008 at 8:21 ق.ظ
این بازی رو تجربه کردم اوبقدر ازت انرزی میگیره که بهت میده
اونقدر شادت میکنه که اندوهگین
اونقدر تک تک لحظه ها به یادت می مونه که میشه زندگی آیندت چه باشه چه نباشه…..
اکتبر 16, 2008 at 9:13 ق.ظ
@ آقای راحت:
واقعا هم، خیلی وقتها خودش بهتر از آخرشه. توی سفرها هم همینه درسته؟ خود سفر خیلی وقتها بیشتر از مقصد جالبه.
اکتبر 16, 2008 at 9:16 ق.ظ
@ Jalil:
Salam,
You are most welcome, I am thankful dear friend.
It is OK, Pinglish, Farsi, English…
You presence is most welcome!
اکتبر 16, 2008 at 9:18 ق.ظ
@ سایه:
پارادوکس بزرگی این بازی. چیز غریبیه
اکتبر 17, 2008 at 6:20 ق.ظ
بسیار زیبا بود و لطیف ، اما من مخالفم ، اگر این ماجرا تلخ هم تمام میشد ، باز هم خاطرات رو با خودکار می نوشتی؟!
اکتبر 17, 2008 at 4:25 ب.ظ
@ noonva:
نوشتن استعاره است از به خاطر آوردن، پاک کردن هم استعارهای از فراموش کردن.
اکتبر 18, 2008 at 9:31 ق.ظ
…
شاید حق با شماست .همه ی ما اگر بخواییم خودکارهای قدرتمند و بادوامی داریم
اکتبر 18, 2008 at 10:07 ق.ظ
من این بازی رو با یه آدم خیلی مغرور شروع کردم و یک سال تمام لذت بردم و الان تموم شده و اون اعتراف کرده ولی دیگه نمی خوامش. برای من فقط خود بازی هیجان انگیزه و هیچ علاقه ای به بعد از بازی ندارم. شاید بخوام بازی دیگه ای رو شروع کنم ولی می ترسم که آدما اذیت بشن. من آدم بدی ام؟ چرا آدما بعد از بازی وابسته میشن؟؟ آدمی هست حاضر باشه یه بازی سخت و حرفه ای رو شروع کنه بدون اینکه آخر بازی بگه چرا با احساسات من بازی کردی؟؟؟
اکتبر 18, 2008 at 10:53 ق.ظ
@ نائیریکا:
ارادت.
اکتبر 18, 2008 at 10:55 ق.ظ
@ one girl:
خوب دیگه، شکست خوردن در بازی آسون نیست. معمولا شکست در بازی به هر دلیل باعث میشه موج احساسات به آدم هجوم بیاره و باعث بشه که بره توی موضع دفاعی، یعنی فرض کنه ازش سوءاستفاده شده یا با احساساتش بازی شده.
در صورتی که در بیشتر موارد هر دو طرف با تمایل قلبی و آگاهانه وارد بازی میشن.
اکتبر 20, 2008 at 6:23 ب.ظ
هیچ وقت ازین بازی بی رحمانه خوشم نیامده و همیشه از این بازی انصراف داده ام . عاشق سیاستمدار نیست!
اکتبر 21, 2008 at 5:45 ب.ظ
@ par:
عاشق سیاستمدار نیست. خیلی عالی گفتی.
اکتبر 21, 2008 at 6:12 ب.ظ
قشنگ بود ولي قول ميدم كمتر پسري دركش كنه
اکتبر 21, 2008 at 7:14 ب.ظ
@ عاطي:
اکتبر 22, 2008 at 7:46 ق.ظ
اه شت …فکر کردم نویسنده یه دختره! چقدر باختی بازی رو…
اکتبر 24, 2008 at 3:29 ب.ظ
@ عاطفه:
اکتبر 27, 2008 at 9:41 ق.ظ
من این بازی را دوست دارم . مثل بازی شطرنجه و احتیاج به فکر داره . حل معما . طرح معما . بعد از یک سال وقتی شخص روبرو اعتراف کرد همه چیز را خراب کرد و من اعتراض کردم . همه چی تموم شد .
اکتبر 27, 2008 at 11:11 ب.ظ
@ حوا سپید:
خیلی از آجرهایی که روابط میان آدمها رو شکل میدن بر اساس بازیها شکل گرفتهاند. شناختن اونها هم هیجانآنگیزه و هم خطرناک.
اکتبر 28, 2008 at 6:46 ب.ظ
نوشتن دليل بر فهميدن نميشه
نوامبر 10, 2008 at 10:20 ق.ظ
اما بازي ما دقايقي بيش طول نكشيد
اونقدر به نگاهش ايمان داشتم كه …
عاشق از هيچ چيز نمي ترسه
شكست واسش مفهوم نداره
اگه باشي يا نباشي واسه من …
رها و آزاد مي خواهمش
با من يا بي من
انچه را از زندگي مي خواستم به من بخشيد
او مرا “عاشق ” كرد
حال خوشبختيم