
هنوز نامهاش تمام نشده بود. سرش را برگرداند. صدایی توجهاش را جلب کرده بود. چشماش به اسب بزرگی افتاد که از در وارد شد و به آرامی توی آشپزخانه رفت. به نظرش عجیب آمد چون انگار فراموش کرده بود در را ببندد. دختر معمولا در را میبست. اسب بدون صدا توی آشپزخانه رفته بود.
تنها بود. دختر همراهش نبود. چند لحظه منتظر شد اما اسب بیرون نیامد. در آن لحظه نمیتوانست حدس بزند مشغول چه کاری بود. باید این نامه را تمام میکرد. حتی اگر بیهوده باشد، خود تقلایی سازنده بود. حس میکرد و ایمان داشت این کلمات که مینوشت بیشتر از خودشان بودند. این جملات با این ریشههای عمیق و حالتی رویایی و ملایم مانند ترانهای بودند که فقط برای یک نفر سروده شده باشد.
لحظهای بعد بلند شد و به سوی گیتارش که مثل همیشه گوشهی اتاق خاک میخورد رفت. شاید اگر وقت دیگری بود حتی به آن فکر هم نمیکرد. اما در آن لحظهی خاص انگار که چیزی یادش آمده باشد یا اتفاق خاصی افتاده باشد ناگهان هوس کرده بود که گیتار بزند. گیتار را برداشت و با حرکت ملایم انگشت روی سطح گَرد گرفتهاش چیزی نوشت. چیزی نامفهوم شاید اما از نظر موسیقایی برایش حالت یک پیشدرآمد را داشت. زخمهای زد و بلور آهنگین گیتار فضای خانه را پر کرد.
اسب هنوز داخل آشپزخانه بود. انگار به چیزی مشغول شده بود. چون صدای آرام جویدن میآمد. سعی کرد بلندتر گیتار بزند. مدتها بود گیتار نزده بود. از خود پرسید چرا این مدت طولانی گیتارش را رها کرده بوده است؟ حس جالبی داشت. انگار حافظه نداشته باشد یا اینکه نتواند چیزی را به خاطر بیاورد. نمیدانست چرا این مدت طولانی گیتار در این گوشه مطرود مانده بوده است.
حس کرد پاهایش از زمین بلند شده است. گیتار را آرام تکان داد و بعد روی میز گذاشت. انگار پرواز میکرد. داخل سالن و فضای محدود خانه چرخی زد. به نظر عجیب میرسید. داشت پرواز میکرد و به حدی سبک شده بود که با یک حرکت کوچک دست از سویی به سوی دیگر میرفت. از این همه کنترلی که روی همه اعضایش داشت به هیجان آمد. ملودی کوتاهی که نواخته بود هنوز توی اتاق پیچیده بود. شاید کسی گیتار میزد؟ سعی کرد به این موضوع فکر نکند. پرواز جالبتر بود!
چرا اجازه داده بود اسب داخل خانه بماند؟ کاش میدانست. اسب هنوز آنجا بود. چرخی زد و بالزنان به سمتاش رفت. اسب مشغول بود. به سراغ کتابخانه رفته بود و داشت کتابی را که انتخاب کرده بود میجوید. چرا این کتاب را انتخاب کرده بود؟ کتاب مورد علاقهاش بود. از میان این همه کتابهای مختلف که بعضیهایشان هم مزخرف بودند، اسب این یکی را انتخاب کرده بود. اسب نادان! به ذهناش رسید که شاید اسب برای اینکار دلیلی داشته است؛ انگار اسبها هم میتوانند دلیل بیاورند! از این استدلالاش کم مانده بود به صدای بلند بخندد. شاید بهتر بود همانطور که دختر گفته بود اسب را فراموش کند.
انگار از خانه بیرون زده بود. هوای آزاد چیز دیگری بود. بوی عطر آسمان به مشامش خورد. میخواست بیشتر و بیشتر بالا برود. هنوز صدای گیتار از فاصله نه چندان دور می آمد و توی گوشش می پیجید. لذت بخش بود. می دانست که دوباره با گیتارش آشتی کرده است. این بالا خیلی سرد شده بود. خانه ها ریز ریز شده بودند. اما این صدا از کجا می آمد؟ شاید دختر بود که گیتار را برداشته بود. اما چه خوب می زد. بیشتر بال زد و سعی کرد بالاتر برود.
این چه کسی بود؟ این دختر از کجا آمده بود؟ به نظرش رسید که دختر خیلی زیبایی باید باشد. جالب بود. همه چیزش همان بود که میخواست. خودش را در لباس مبدل توی یک باغ بزرگ دید. درختهای بلند با تنههای عظیم همه جا را احاطه کرده بودند. دخترک شاد و خندان سوار اسب بود. همانوقت بود که گیتار را برداشت. به امید اینکه توجه دخترک جلب شود. یک ملودی کوتاه انتخاب کرد و سعی کرد آنرا با یک لحن صمیمی و ساده اجرا کند. جایی که نشسته بود آسمان قشنگی داشت. نور ملایمی که روی دستها و گیتار و سبزههای زیر پایش پاشیده بود به نواختنش رنگ و جلوهایی خاص میداد. قلبش تندتر میزد و احساس میکرد همهی برگها نگاهش میکنند. چشمان درشت دختر نیز.
سکوت نمیتوانست بیش از این ادامه پیدا کند. دختر سکوت را شکست. نام این ملودی چه بود؟ حتما این را پرسیده بود. آیا چیزی پرسید؟ خوب به خاطر نمیآورد. فقط حس کرد عاشق شده است. انگار نشنید دختر چه گفته بود. همه حواساش کرخت و مست شده بود. چه میدید؟ به نظرش رسید که دختری همراه با اسب به سمت او میآید. اسب برایش آشنا بود. دختر هم. اسب لبخندی زد. خودش بود. کتاب را خورده بود. اما دختر را از کجا میشناخت؟ اطمینان داشت او را قبلا دیده است. شاید هم توصیفاش را شنیده بود؛ درست با همین جزییات و زیبایی. اما نه… نه به این زیبایی.
دستش را دراز کرد و از توی کتابخانه کتابی برداشت. میخواست برای دخترک کتاب بخواند. کتاب بوی عطر می داد. بدون اینکه کتاب را باز کند شروع به خواندن کرد. خوب همهی داستان کتاب را میدانست. به خود گفت چرا کتاب را برداشته است؟ شاید به عنوان نوعی حرکت سمبلیک و یا شاید به خاطر علاقهای که به لمس کردن کتاب موقع خواندش داشت. به هر حال دختر خوشاش آمده بود. در این مدتی که مشغول خواندن بود متوجه نشده بود که دخترک توی موهایش صدها گل بنفش و سرخ و زرد چیده است. زیبا شده بود. خیلی زیبا.
نمیبایست به اسب اجازه میداد کتاب را بخورد. کتاب خاطرهانگیزی بود. داستاناش را خیلی دوست داشت. نه به خاطر اینکه داستان، روایت نوازندهی عاشقی بود، بلکه به این دلیل که یک حالت رویایی و ملایمی کل فضای عاشقانهی داستان را احاطه کرده بود. از آن نوع رویاهایی که دلش میخواست در آن غوطهور شود و سراپای وجودش را در آن گم کند.
باید برایش مینوشت. شاید این همه یک سوءتفاهم بوده باشد. خوب میدانست چه باید بنویسد. این را هم میدانست که بدون اینکه چیزی بنویسد، حتی قبل از آنکه حتی به فکرش رسیده باشد که چیزی بنویسد، دختر همه چیز را دانسته بود. این خوشحال کننده بود. چون در واقع نیازی به نوشتن نبود، دختر میدانست آنچه باید مینوشت. پس کافی بود منتظر بماند تا در باز شود و او وارد شود. دختر در راه بود.
اما باید این نامه را تمام میکرد. «حتی اگر بیهوده باشد، خود تقلایی سازنده است». حس میکرد زندگیش به این نوشتهها و این کلمات نزدیک میشود. قلم را طوری روی کاغذ میگرداند که انگار گیتار میزند. گیتارش کجا بود؟ مدتها بود فراموشاش کرده بود. چرا؟ مگر همان گیتار نبود که عشقاش را برایش آورده بود؟ چطور شد فراموشاش کرد؟
هنوز نامهاش تمام نشده بود…



اکتبر 18, 2008 at 4:51 ق.ظ
creative
اکتبر 18, 2008 at 6:44 ق.ظ
so nice
اکتبر 18, 2008 at 6:57 ق.ظ
فضای جالبی بود. کمی ویرایش می خواد و شاید یه بار دیگه خوندن و بعضی چیزها رو کم و زیاد کردن. اما آدم رو با خودش به آسمون می برد
اکتبر 18, 2008 at 10:34 ق.ظ
@ صندوقک:
اکتبر 18, 2008 at 10:38 ق.ظ
@ الهام:
ممنون الهام جان.
اکتبر 18, 2008 at 10:39 ق.ظ
@ کتایون:
موافقم کمی باید به سر و روش دستی بکشم.
خوشحالم که خوشت اومده.
اکتبر 18, 2008 at 11:14 ق.ظ
قشنگ مي نويسي آقاي نويسنده!
اکتبر 18, 2008 at 4:07 ب.ظ
زیبا اما موجز.
زیبا اما ملموس.
زیبا اما عمیق.
فضا را خوب و حساب شده منتقل نموده اید. یک نوع بی وزنی کل داستان را فرا می گیرد. چونان سیالی که پویاست اما حرکتش به نوعی است که دچار سر درگمی نمی شوی. مانند یک خواب است. نه کابوس و نه خلسه. خود خود خواب. با تمام مشخصاتش.
اما نوعی تعلیق در کل داستان هست. گویی نویسنده قصد دارد خواننده ادامه داستان را حدس بزند. گویی می خواهد به مخاطب بقبولاند که وصلی در کار نیست. همه یک عشق است. عشقی آسمانی.
دلم می خواهد به داستانتان رنگی خواب گونه ببخشم:
من اینگونه این داستان را دیدم. اسب نمادی است از حرکت و تلاش. تلاشی برای دانستن و رسیدن. برای آموختن.
گیتار، موسیقی و ملودی نمادی است از هارمونی و تعادل. گیتار در گوشه اتاق خاک می خورد. تعادل زندگی مان در کجا خاک آلود شده است؟ اما زمانی که صدای این گیتار در می آید نوایش، ملودیش را جایی شنیده ایم. این آهنگ برایمان غریب و ناآشنا نیست. باید برسیم به آن حس تعادل و هارمونی که دور است اما نزدیک.
دختر، دختری زیبا روی با گلهایی آویخته بر طره موها. عشق است. عشقی اسمانی و زلال. این عشق خلل نمی پذیرد. پاک است و زیبا و هرآن به زیبائیش افزوده می شود.
کتابی برمی داری و برای دختر می خوانی. داستانی که خودت دوست داری. می دانی که او هم دوست دارد. اما چرا کتاب؟ مگر نه اینکه نماد عقل و تفکر است؟
نامه را ننوشته رهایش کن. نامه جدایی است. تو که می دانی دختر در راه است. می دانی که می آید. ننویس. نامه را. بگذار بیاید. برایش صحبت کن. با همان زبان مویسقی و ملودی و گیتار. بگذار خنکای نسیم به صورت هاتان بزند. بگذار در اسمان عشق سبکبال پرواز کنید. بگذار……..
اکتبر 18, 2008 at 5:46 ب.ظ
بسیار قشنگ نوشتی
اکتبر 19, 2008 at 7:42 ب.ظ
به به . دیگر چه هنری دارید که رو نکرده اید ؟ قشنگ بود . اما نه بی اشکال .
اکتبر 21, 2008 at 5:08 ق.ظ
لطیف از جنس نسیم. خیلی خوب توانستم تصور کنم. امروز روز خوبی است.
اکتبر 21, 2008 at 5:43 ب.ظ
@ MODIR:
لطف شماست که هنر میدانیدش
مطمئنا خالی از اشکال نیست.
اکتبر 21, 2008 at 5:47 ب.ظ
@ manbedoonesansoor:
امروز روز خوبی است.
خوشحالم و ممنون از حضور شما در اینجا.