توجه: این یک تحقیق کاملا علمی است که توسط «من» روی جامعهی آماری متشکل از «خودم» انجام شده و ارزش دیگری ندارد. نتیجهی این تحقیق در دو قسمت منتشر شده است. (قسمت اول آن با عنوان «بیست و چهار ساعت چقدر طول میکشد» را قبلا منتشر کرده بودم).

بارها از من پرسیدهاند تو چطور هم کار میکنی و هم وبلاگ مینویسی؟ آیا اصولا تو بیکار هستی یا به کیمیایی دست یافتهای که ما از آن خبر نداریم؟
راستش هیچکدام. من به شدت کار میکنم و سرم شلوغ است. از طرف دیگر کیمیایی هم ندارم و ایکاش میداشتم چون «کیمیا داشتن» را دوست دارم.
اما اگر ساعتهای کاری در هفته را از صفر (بیکاری یا دوران مرخصی) تا حداکثر ریاضی آن یعنی 168 ساعت کار خالص تقسیم کنیم، تاثیر ساعتهای کاری بر زندگی وبلاگی یک آدم خوره (در این تحقیق خود من) به این صورت خواهد بود:
- 0 تا 20 ساعت کار خالص در هفته
(کار دفتری سبک+وقفههای کافی در حین کار+وقت ناهار و نماز مکفی+تعطیلی آخر هفته):
وبلاگنویس راحت و سرخوش است، سر کار میرود و در محل کارش هم به ایمیلها و فرندفید و توییترش میرسد. هم لینکدونیاش برقرار است و هم توی چند وبلاگش مینویسد. تلفنهایش را میزند، علافیهایش را میکند، خواب و بیداریش هم اگر چه نامنظم ولی کافی است. امور اجتماعی و روابطش با دوستان و آشنایان به خوبی جریان دارد و اگر اهلاش باشد ورزش و نرمشاش هم برقرار است. خلاصه گیک وبلاگی ما، اگر وبلاگ ننویسد فقط به این علت است که کار هیجانانگیزتر و جالبتری برای انجام دادن دارد. - 20 تا 40 ساعت کار خالص در هفته
(کار دفتری فشرده+وقت ناهار و نماز مکفی+تعطیلی آخر هفته):
وبلاگنویس زیاد راحت و سرخوش نیست، ولی فعالیت وبلاگیاش را در شبها و خارج از ساعتهای اداری انجام میدهد و فرصت کافی هم برای راضی نگاهداشتن حرص وبلاگیاش دارد. هم لینکدونیاش برقرار است و هم توی چند وبلاگش مینویسد. تلفنهایش را میزند، علافیهایش را میکند، درست است که گاهی شبها پای فرندفید و وبلاگش بیش از حد بیدار میماند و روز بعد خمار است اما در کل وضعیت خوابش رو به راه است. گاه و بیگاه دوستان و آشنایانش گلایه میکنند که زیاد برایشان وقت نمیگذارد و کم پیداست. وبلاگنویس ما اگر اهل همت و غیرت باشد، کماکان میتواند ساعتی چند در هفته را به ورزش و نرمش اختصاص دهد. - 40 تا 60 ساعت کار خالص در هفته
(کار سنگین دفتری+تعطیلی آخر هفته یا کار سبک شیفتی+وقفههای گاه و بیگاه سر کار+بدون تعطیلی آخر هفته):
وبلاگنویس فعالیت وبلاگیاش را بدون مشکل ادامه میدهد، اگر چه مجبور است از وقت نرمش و ورزشاش بزند. هنوز لینکدونیاش برقرار است و هم توی وبلاگهایش مینویسد، اگر چه نه به میزانی که دوست دارد، حرفها شروع میکنند ته دلش جمع شدن و منتظر فرصت است که همه را بنویسد. دیگر زیاد به تلفن زدن و معاشرت نمیرسد و روابطش به دوستان و بستگان نزدیک محدود میشود. البته وبلاگنویس خورهی ما هنوز فرصت کافی برای انجام کارهای روتین زندگی مثل خواب و استراحت و اصلاح (اگر خانم باشد آرایش) و غیره دارد. - 60 تا 100 ساعت کار خالص در هفته
(دو تا کار همزمان دفتری سبک یا کار بسیار سنگین شیفتی+وقفههای کوتاه بین کار):
وبلاگنویس بیخیال نرمش و ورزش میشود. به وبگردی و در نتیجه لینکدونی نمیرسد و در نتیجه این قسمتها تعطیل میشوند. همینطور وبلاگهای دیگر را نمیرسد که بخواند یا برایشان کامنت بگذارد. مارک تو آل در گوگلریدرش مدام چشمک میزند. چون خیلی خورهی نوشتن است، مجبور است تلفن و معاشرتش را تقریبا به کل تعطیل کند و حتی کارهای روتین زندگی را هم یک خط در میان انجام میدهد: چند روز درمیان اصلاح میکند و گاهی توی رختخواب در حال ویرایش آخرین پست وبلاگش، بدون مسواک خوابش میبرد. تعداد نوشتههایی که نصفه و نیمه توی درافتدونی وبلاگش انبار شدهاند سر به فلک میکشد و از نظر روحی احساس خطر میکند و به قولی وبلاگئین (بر وزن کافئین، مادهای است که در اثر نوشتن وبلاگ در بدن وبلاگنویس ترشح میشود) خونش پایین میافتد. - 100 تا 140 ساعت کار خالص در هفته
(کار بسیار سنگین و فشرده بدون هیچوقفهای حتی در حد پاسخ دادن یک ایمیل):
وبلاگنویسی به اجبار متوقف میشود. سر و وضع گیک نامرتب و به هم ریخته میشود، آخرین باری که حمام رفته یادش میرود و از هر فرصتی حتی زمان صرف ناهار برای خوابیدن استفاده میکند. اگر خیلی شانس بیاورد گاهی کامنتهای وبلاگش را میخواند، اگر چه فرصت پاسخ دادن آنها را هرگز نمییابد. - 140 تا 168 ساعت کار خالص در هفته
(تا به حال برای من پیش نیامده، اگرچه هفتهی گذشته به آن نزدیک شدم):
وبلاگنویس بیچارهی ما احتمالا از شدت بیخوابی و فشار جسمی میمیرد. شاید جسدش را پشت کامپیوترش در حالی که تلاش میکرده کامنت یک آدم مهم را تایید کند پیدا کنند، شاید هم در حال نوشتن جملهی «از خستگی دارم میمیرم ولی قبل از خواب باید این پست ر …»!.

به غیر از وقتهایی که ایران هستم (مرخصی) شرایط کاری-وبلاگی من توی وضعیت 3 و 4 است و همان وقفههای کوتاه میان کار برایم کافی است که آرام آرام وبلاگبازی کنم و تقریبا به این وضعیت خو گرفتهام. اما این یک ماه اخیر (به خصوص دو هفتهی آخر) وضعیت کاریام تبدیل شده بود به 5 (نزدیک به 6!). تجربهی خیلی بدی بود که امیدوارم نصیب هیچکدامتان (حتی دشمنانام) نشود. تشنهی این بودم که بیایم توی فرندفید دوری بزنم، تشنهی توییتکردن بودم، تشنهای این بودم که چند خط بنویسم بگویم با من حرف بزنید، دارم دیوانه میشوم! اما نمیشد. خودم هم باورم نمیشود این روزها را زنده پشت سر گذاشتهام. خیلی بد بود، اما گذشت.
خوب این هم تحقیق کوتاه دو قسمتی من دربارهی «درک نسبی زمان» و «اثرات ساعتهای کاری بر زندگی وبلاگی یک گیک». همانطور که گفتم این تحقیق توسط یک نفر (خودم) روی جامعهی آماری متشکل از یک نفر (خودم) انجام شده است، اما «شاید» بعضی از شما (به خصوص آن خورههایتان) با بخشهایی از این تحقیق «همذات پنداری» کنید.