
تهران، خیابان سهروردی: آقای کتابفروش با دقت و آرامشی ستودنی کتابها را دانه به دانه و ستون به ستون میچیند تا هیچ «روزنهای» به جز کتاب باقی نماند.
هانسل و گرتل را یادتان هست؟ دختر و پسری که در جنگل به خانهی سراسر شکلاتی جادوگری پناه جستند. حالا که رویاپردازی مجاز است، من هم دلم میخواهد توی همان جنگل یک کلبه داشته باشم که همه چیزش از کتاب باشد. دیوارهایش، پلههایش، تختخوابش، میزش، پنجرهاش، پرچینهایش … همه کتاب باشد.
بعد هم دلم میخواهد درب خانهام را ببندم و تا مدتها با خودم تنها باشم. با کتابها و برای خاطر کتابها.