بیست و چهار ساعت چقدر طول می‌کشد

توجه: این یک تحقیق کاملا علمی است که به مدت ده‌سال توسط «من» روی جامعه‌ی آماری متشکل از «خودم» انجام شده و ارزش دیگری ندارد. نتیجه‌ی این تحقیق در دو قسمت منتشر می‌شود.

بیست و چهار ساعت چقدر طول می‌کشد؟

همه می‌دانند که شبانه‌روز 24 ساعت دارد. اما آیا شبانه‌روز 24 ساعت طول می‌کشد؟

شبانه روز 24 ساعت دارد اما لزوما 24 ساعت طول نمی‌کشد. شبانه‌روز گاهی یک ثانیه است، گاهی همان یک شبانه‌روز است، گاهی هم به اندازه‌ی یک سال «طول» می‌کشد.

بعضی شبانه‌روزها فشرده می‌شوند و به تندی یک «ثانیه‌ی عزیز» یا فشردگی یک «قطره‌ی گرم و شور» از ما و بر ما و با ما عبور می‌کنند.

بعضی شبانه‌روزها کش می‌آیند و طولانی می‌شوند. درنگ می‌کنند، گیر می‌کنند،‌ خسته می‌کنند، فرسوده می‌کنند و بعد هم مثل سنگ‌واره‌هایی طاقت‌فرسا در تن و جان آدم رسوب می‌کنند. بعضی شبانه‌روزها ثانیه‌هایشان دقیقه و دقیقه‌هایشان ساعت و ساعت‌هایشان هفته‌ها و سال‌ها طول می‌کشد.

گاهی اوقات، شبانه‌روز مثل یک حلقه‌ی عظیم در خود می‌پیچد و روی خودش جمع می‌شود. صبح روز بعد می‌شود صبح دیروز. ناگهان زمان ادراکی‌ بی‌نهایت بزرگ و بی‌نهایت تکینه می‌شود.

گاهی اوقات، احساس می‌کنم شبانه‌روز، چهل یا پنجاه یا چیزی در همین حدود ساعت است.  عجیب این‌که تک‌تکِ ساعت‌ها تند می‌گذرند و از بس سرم شلوغ است حتی متوجه گذر زمان نمی‌شوم، اما چگالی کار و حادثه‌ چنان بالاست که وقتی روز تمام می‌شود یا دیروزم را مرور می‌کنم، حس می‌کنم هفته‌ها بر من گذشته است.

فکر می‌کنم «طول زمان ادراک شده توسط آدم‌ها» یا دست‌کم «خاطره‌ی آن ادراک» با چگالی رویداد‌ها و حوادثی که برایشان رخ می‌دهد رابطه‌ی مستقیم دارد.

و باور نمی‌کنم این موضوع فقط و فقط یک احساس درونی باشد. اگر ذهن من حس می‌کند یک روزش، چند روز طول کشیده؛ حتما به همین اندازه (یا بیشتر) فشار بر جسم‌ام هم آمده است. بعضی روزها به اندازه‌ی ده‌ها روز جسم را خسته می‌کنند.

در قسمت دوم این تحقیق درباره‌ی اثرات ساعت‌های کاری طولانی بر وبلاگ‌نویسی خواهم نوشت.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نام این ملودی چه بود؟

هنوز نامه‌اش تمام نشده بود. سرش را برگرداند. صدایی توجه‌اش را جلب کرده بود. چشم‌اش به اسب ‏بزرگی افتاد که از در وارد شد و به آرامی توی آشپزخانه رفت. به نظرش عجیب آمد چون انگار فراموش کرده ‏بود در را ببندد. دختر معمولا در را می‌بست. اسب بدون صدا توی آشپزخانه رفته بود‏‎.‎‏

تنها بود. دختر همراهش ‏نبود. چند لحظه منتظر شد اما اسب بیرون نیامد. در آن لحظه نمی‌توانست حدس بزند مشغول چه کاری ‏بود. باید این نامه را تمام می‌کرد. حتی اگر بیهوده باشد، خود تقلایی سازنده بود. حس می‌کرد و ایمان ‏داشت این کلمات که می‌نوشت بیشتر از خودشان بودند. این جملات با این ریشه‌های عمیق و حالتی ‏رویایی و ملایم مانند ترانه‌ای بودند که فقط برای یک نفر سروده شده باشد.‏

لحظه‌ای بعد بلند شد و به سوی گیتارش که مثل همیشه گوشه‌ی اتاق خاک می‌خورد رفت. شاید اگر ‏وقت دیگری بود حتی به آن فکر هم نمی‌کرد. اما در آن لحظه‌ی خاص انگار که چیزی یادش آمده باشد یا ‏اتفاق خاصی افتاده باشد ناگهان هوس کرده بود که گیتار بزند. گیتار را برداشت و با حرکت ملایم انگشت ‏روی سطح گَرد گرفته‌اش چیزی نوشت. چیزی نامفهوم شاید اما از نظر موسیقایی برایش حالت یک پیش‌‏درآمد را داشت. زخمه‌ای زد و بلور آهنگین گیتار فضای خانه را پر کرد. ‏

اسب هنوز داخل آشپزخانه بود. انگار به چیزی مشغول شده بود. چون صدای آرام جویدن می‌آمد. سعی ‏کرد بلندتر گیتار بزند. مدت‌ها بود گیتار نزده بود. از خود پرسید چرا این مدت طولانی گیتارش را رها کرده ‏بوده است؟ حس جالبی داشت. انگار حافظه نداشته باشد یا این‌که نتواند چیزی را به خاطر بیاورد. نمی‌‏دانست چرا این مدت طولانی گیتار در این گوشه مطرود مانده بوده است.‏

حس کرد پاهایش از زمین بلند شده است. گیتار را آرام تکان داد و بعد روی میز گذاشت. انگار پرواز می‌کرد. ‏داخل سالن و فضای محدود خانه چرخی زد. به نظر عجیب می‌رسید. داشت پرواز می‌کرد و به حدی ‏سبک شده بود که با یک حرکت کوچک دست از سویی به سوی دیگر می‌رفت. از این همه کنترلی که ‏روی همه اعضایش داشت به هیجان آمد. ملودی کوتاهی که نواخته بود هنوز توی اتاق پیچیده بود. شاید ‏کسی گیتار می‌زد؟ سعی کرد به این موضوع فکر نکند. پرواز جالب‌تر بود! ‏

چرا اجازه داده بود اسب داخل خانه بماند؟ کاش می‌دانست. اسب هنوز آنجا بود. چرخی زد و بال‌زنان ‏به سمت‌اش رفت. اسب مشغول بود. به سراغ کتاب‌خانه رفته بود و داشت کتابی را که انتخاب کرده بود می‌جوید. ‏چرا این کتاب را انتخاب کرده بود؟ کتاب مورد علاقه‌اش بود. از میان این همه کتاب‌های مختلف که بعضی‌هایشان هم مزخرف بودند، اسب این یکی را انتخاب کرده بود. اسب نادان! به ذهن‌اش رسید که شاید اسب برای ‏این‌کار دلیلی داشته است؛ انگار اسب‌ها هم می‌توانند دلیل بیاورند! از این استدلال‌اش کم مانده بود به ‏صدای بلند بخندد. شاید بهتر بود همان‌طور که دختر گفته بود اسب را فراموش کند. ‏

انگار از خانه بیرون زده بود. هوای آزاد چیز دیگری بود. بوی عطر آسمان به مشامش خورد. می‌خواست ‏بیشتر و بیشتر بالا برود. هنوز صدای گیتار از فاصله نه چندان دور می آمد و توی گوشش می پیجید. لذت ‏بخش بود. می دانست که دوباره با گیتارش آشتی کرده است. این بالا خیلی سرد شده بود. خانه ها ریز ‏ریز شده بودند. اما این صدا از کجا می آمد؟ شاید دختر بود که گیتار را برداشته بود. اما چه خوب می زد. ‏بیشتر بال زد و سعی کرد بالاتر برود.‏

این چه کسی بود؟ این دختر از کجا آمده بود؟ به نظرش رسید که دختر خیلی زیبایی باید باشد. جالب بود. ‏همه چیزش همان بود که می‌خواست. خودش را در لباس مبدل توی یک باغ بزرگ دید. درخت‌های بلند با تنه‌های عظیم همه جا را احاطه کرده بودند. دخترک شاد و خندان سوار اسب بود. همان‌وقت بود که گیتار را ‏برداشت. به امید اینکه توجه دخترک جلب شود. یک ملودی کوتاه انتخاب کرد و سعی کرد آنرا با یک لحن ‏صمیمی و ساده اجرا کند. جایی که نشسته بود آسمان قشنگی داشت. نور ملایمی که روی دست‌ها و ‏گیتار و سبزه‌های زیر پایش پاشیده بود به نواختنش رنگ و جلوه‌ایی خاص می‌داد. قلبش تندتر می‌زد و ‏احساس می‌کرد همه‌ی برگ‌ها نگاهش می‌کنند. چشمان درشت دختر نیز.‏

سکوت نمی‌توانست بیش از این ادامه پیدا کند. دختر سکوت را شکست. نام این ملودی چه بود؟ حتما این ‏را پرسیده بود. آیا چیزی پرسید؟ خوب به خاطر نمی‌آورد. فقط حس کرد عاشق شده است. انگار نشنید ‏دختر چه گفته بود. همه حواس‌اش کرخت و مست شده بود. چه می‌دید؟ به نظرش رسید که دختری همراه ‏با اسب به سمت او می‌آید. اسب برایش آشنا بود. دختر هم. اسب لبخندی زد. خودش بود. کتاب را ‏خورده بود. اما دختر را از کجا می‌شناخت؟ اطمینان داشت او را قبلا دیده است. شاید هم توصیف‌اش را شنیده ‏بود؛ درست با همین جزییات و زیبایی. اما نه… نه به این زیبایی. ‏

دستش را دراز کرد و از توی کتاب‌خانه کتابی برداشت. می‌خواست برای دخترک کتاب بخواند. کتاب بوی ‏عطر می داد. بدون اینکه کتاب را باز کند شروع به خواندن کرد. خوب همه‌ی داستان کتاب را می‌دانست. به ‏خود گفت چرا کتاب را برداشته است؟ شاید به عنوان نوعی حرکت سمبلیک و یا شاید به خاطر علاقه‌ای ‏که به لمس کردن کتاب موقع خواندش داشت. به هر حال دختر خوش‌اش آمده بود. در این مدتی که مشغول ‏خواندن بود متوجه نشده بود که دخترک توی موهایش صدها گل بنفش و سرخ و زرد چیده است. زیبا شده ‏بود. خیلی زیبا.‏

نمی‌بایست به اسب اجازه می‌داد کتاب را بخورد. کتاب خاطره‌انگیزی بود. داستان‌اش را خیلی دوست ‏داشت. نه به خاطر اینکه داستان، روایت نوازنده‌ی عاشقی بود، بلکه به این دلیل که یک حالت رویایی و ملایمی کل ‏فضای عاشقانه‌ی داستان را احاطه کرده بود. از آن نوع رویاهایی که دلش می‌خواست در آن غوطه‌ور شود و ‏سراپای وجودش را در آن گم کند.‏

باید برایش می‌نوشت. شاید این همه یک سوءتفاهم بوده باشد. خوب می‌دانست چه باید بنویسد. این را ‏هم می‌دانست که بدون اینکه چیزی بنویسد، حتی قبل از آن‌که حتی به فکرش رسیده باشد که چیزی ‏بنویسد، دختر همه چیز را دانسته بود. این خوشحال کننده بود. چون در واقع نیازی به نوشتن نبود، دختر می‌دانست آن‌چه باید می‌نوشت. پس کافی بود منتظر بماند تا در باز شود و او وارد ‏شود. دختر در راه بود.‏

اما باید این نامه را تمام می‌کرد. «حتی اگر بیهوده باشد، خود تقلایی سازنده است». حس می‌کرد زندگیش ‏به این نوشته‌ها و این کلمات نزدیک می‌شود. قلم را طوری روی کاغذ می‌گرداند که انگار گیتار می‌زند. ‏گیتارش کجا بود؟ مدت‌ها بود فراموش‌اش کرده بود. چرا؟ مگر همان گیتار نبود که عشق‌اش را برایش آورده بود؟ ‏چطور شد فراموش‌اش کرد؟

هنوز نامه‌اش تمام نشده بود…‏


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

هنر مبارزه: دو – طرح‌ریزی

سان وو (Sun Wu) مشهور به سان تزو (Sun Tzu) ژنرال چینی قرن هشتم قبل از میلاد است که کتاب «هنر مبارزه» (The Art of War) به نام او شناخته می‌شود و در شمار کهن‌ترین آثار در زمینه‌ی استراتژی جنگ است. البته ارزش امروزی «هنر مبارزه» به مراتب فراتر از «استراتژی‌های نظامی» است و اصولا نگاه عمیق‌‌اش به مفهوم‌های استراتژی و تاکتیک می‌تواند در زمینه‌های مختلف از «زندگی شخصی» گرفته تا «تاکتیک‌های برنده در کسب و کار» یا «سیاست‌گذاری کلان کشور» مصداق و کاربرد داشته باشد. شاید یکی از گفتارهای خود سان‌ تزو به خوبی و زیبایی خودش را وصف کند، آن‌جا که می‌گوید:

««  دشمن را بشناس و خود را بشناس و می‌توانی بی‌هراس شکست، صدها نبرد را بجنگی.  »»

کتاب ارزشمند «هنر مبارزه» سان‌ تزو را از روی ترجمه‌ی انگلیسی «لیونل ژیل» ترجمه و به صورت سریالی منتشر می‌کنم. متن کامل این ترجمه‌ها را در این‌جا و پست‌های قبل را در این‌جا ببینید.

سان‌ تزو – هنر مبارزه
فصل یک – گفتار دو
طرح‌ریزی

15. ژنرالی که اندرز مرا گوش دهد و مطابق آن عمل کند پیروز خواهد شد – بگذار چنین فردی در مسند فرماندهی باقی بماند! ژنرالی که اندرز مرا گوش ندهد و مطابق آن عمل نکند رنج شکست را خواهد پذیرفت: بگذار چنین فردی طرد شود!

16. البته در حالی‌که اندرزهای من را اجرا می‌کنید، از فرصت‌های مناسبی که فراتر از قوانین روزمره هستند بهره جویید.

17. بسته به سودمندی شرایط، باید برنامه‌‌ها را عوض کرد.

18. فریب، بنیان همه‌ی ابزارهای جنگ است.

19. بنابراین، وقتی آماده‌ی حمله‌ایم، باید ناتوان به نظر برسیم؛ وقتی از قدرت خود استفاده می‌کنیم، باید منفعل به نظر برسیم؛ وقتی نزدیکیم، باید کاری کنیم دشمن باور کند که دوریم؛ وقتی دوریم، باید متقاعدش کنیم که نزدیکیم.

20. برای جلب توجه دشمن طعمه‌ بگذار. در صفوف‌اش آشوب ایجاد کن؛ و خردش کن.

21. اگر از همه‌ی جهت‌ها ایمن است، مراقبش باش. اگر از تو نیرومندتر است از او پرهیز کن.

22. اگر حریفت تند‌مزاج است، آزارش بده. وانمود کن که ضعیفی و بگذار نادانی و غرور در او رشد کند.

23. اگر آسوده است، آسایش را از او بگیر [خسته‌اش کن]. اگر نیروهایش یک‌پارچه‌اند، بین‌شان نفاق بیانداز.

24. به نقطه‌ای حمله کن که آمادگی‌اش را ندارد، جایی ظاهر شو که انتظارت را نمی‌کشد.

25. از پیش ابزارهای کلیدی پیروزی‌ات را برای عموم فاش نکن.

26. ژنرال پیروز در معبد خود [مقر خود] محاسبات جنگ را انجام می‌دهد. ژنرالی شکست می‌خورد که از پیش کمتر محاسبه کرده باشد. بنابراین «زیاد محاسبه کن و پیروز شو، و کم محاسبه کن و مغلوب شو». تنها با توجه کردن به این نکته است که من می‌توانم شکست یا پیروزی احتمالی یک طرف را پیش‌بینی کنم.


«هنر مبارزه» نوشته‌ی سان‌ تزو است که به صورت سریالی ترجمه و منتشر می‌کنم. با من بمانید تا «هنر مبارزه» را از دست ندهید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نظرسنجی: دوست‌تر دارید کدام باشید؟

این نوشته هم یک نظرسنجی بسیار جدی است و هم آزمایش امکان جدید وردپرس دات کام!
لطفا خودتان را از استفاده از این امکان عالی و من را از بهره‌مند شدن از پاسخ‌هایتان محروم نکنید.

سئوال بسیار ساده است. اگر صفت‌های انسانی به «آسمان»، «دریا»، «خشکی» و «جنگل» بدهیم، شما کدام «بودن» را دوست دارید؟

اگر دوست دارید «دیگرگونه» باشید، جای نوشتن انتخاب پنجم آزاد است.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

خاطراتت را با خودکار بنویس که پاک نشوند

و عاقبت به من گفت که دوستم دارد.
{دیدی گفتم آن روز بالاخره خواهد رسید!}

تعجب نکردم. از مدت‌ها پیش می‌دانستم که دوستم دارد. برایم کاملا واضح بود. برای تشخیص دادن همه‌ی نشانه‌ها و علامت‌هایی که ثابت می‌کرد دوستم دارد، نیازی نبود خیلی باهوش و زیرک باشم. همه چیز را خیلی زود فهمیده بودم. از دروغ‌های کوچکی که گفته بود. از چشم‌هایش که با لَختی از من عبور می‌کرد و بالاخره از این‌که ناگاه در میان خنده‌های بی‌آلایشمان جدی می‌شد و خودش را جمع و جور می‌کرد. دستش را خوانده بودم. رازی برای من نداشت.
{اگر باهوش باشی، رنگ و نوع گل‌هایی که توی دسته‌ی گل‌ات می‌گذاری نشانه‌ای ست از این‌که گیرنده‌ی گل‌ها را چقدر و چگونه دوست داری.}

مغرور بود. شاید به همین دلیل مدت‌های طولانی نتوانسته بود اعتراف کند که دوستم دارد. کاملا می‌دیدم که در خودش فرو می‌ریزد و برای این‌که عشقش را واگو نکند لب‌هایش را می‌گزد. اگر مغرور نبود هرگز خودش را در بازی بزرگی که من شروع کرده بودم درگیر نمی‌کرد.
{اگر گلی را جایی دیدی و چشمانت را گرفت، آیا باید فورا آنرا بچینی؟}

من تمام این مدت لذت برده بودم. از این بازی که با هم می‌کردیم و هیجانی که پیش‌بینی درست حرکت‌های او به من می‌داد لذت برده بودم. انصافا او هم بازیگر خوبی بود، اما نه به خوبی من. می‌دیدم از اینکه نمی‌توانست مرا بفهمد چه رنجی می‌کشد. با رفتارم چنان گیجش کرده بودم که هرگز نمی‌توانست بداند چقدر دوستش دارم. احتملا آرزو داشت بداند که آیا من دوستش دارم یا نه. اما رفتار من به گونه‌ای بود که نه ناامیدش می‌کرد و نه امیدوار. به این ترتیب من بازی‌گری بودم که او را در یک رنج برزخی مزمن قرار داده بود.
{من از تاریکی نمی‌ترسم. می‌دانم که تو هم از تاریکی نمی‌ترسی. این یک بازی است.}

بس که مغرور بود می‌خواست مرا از طریق بازی خودم شکست دهد. او به سادگی می‌توانست قوانین بازی را بشکند و مستقیما از من احساسم را نسبت به خودش بپرسد. اما احتمالا این کار را بزرگترین ضربه به غرورش می‌دانست. خیلی زود فهمیدم که تصمیم گرفته است به بازی من تن دهد و مبارزه‌ای تن به تن با من داشته باشد. می‌خواست من را شکار کند، شکستم دهد. آن هم در حالی که همه چیز به سود من بود. چگونه توانسته بود اینقدر خوشبین باشد؟
{همیشه موقعیت خود را ارزیابی کنید. بیابان یک محیط بالقوه خطرناک است، اما پر از زیبایی‌های وحشی.}

لحظه‌ای که به من گفت دوستم دارد، دانستم که بازی را باخته است. اعترافش به عشقش مانند تسلیم‌شدنش بود. شکار شده بود. دیگر رازی نداشت. و درست در همان لحظه‌ی سرخوش پیروزی بود که دلم برایش سوخت و پشیمان شدم. من کاری کرده بودم که او از غرورش بگذرد و سرمایه‌هایش را از دست بدهد. حال که تسلیم شده بود، او را نه آن موجود نیرومند و بزرگی که می‌‌خواستم شکست دهم، که زنی تنها که فقط به دلجویی نیاز داشت یافتم.
{پس چه کسی این گلدان را آب می‌دهد؟}

همه‌ی رفتارم را مرور کردم. لحظه‌های طولانی پنهانی که زیر نظر گرفته بودمش و قلبم از شنیدن صدای گام‌هایش تند شده بود. چگونه توانسته بودم همه چیز را آن‌چنان بی‌رحمانه پنهان کنم؟ چگونه توانسته بودم به این تبعید خودخواسته تن دهم؟ تمام این دوران طولانی که با هم بازی کرده بودیم در ذهن و خاطره‌ام چنان چون ثانیه‌ای تلخ و مرطوب فشرده شد و آرام و گرم جاری شد.
{بهتر است خاطراتت را همیشه با خودکار بنویسی. اینطوری احتمالا بعدها آنها را دستکاری نخواهی کرد.}

مطمئن شدم در این بازی که او در آن شکست خورده بود بازنده من بوده‌ام. درنگ نکردم و به سویش رفتم. او که مرا دوست داشت و شجاعانه به آن اعتراف کرده بود.
{آدم‌ها عادت کرده‌اند فقط لحظه‌های خوش زندگی خود را در آلبوم‌های عکس نگهداری کنند.}


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

نوستالژی آزادترین درخت جنگل

دلم می‌خواهد ماشین را بردارم و با دو تا دوست جان‌جانی بروم شمال. بعد طرف‌های غروب از جاده خارج شویم و بیندازیم توی جنگل و همین طوری چند صد متری برویم داخل؛ این‌قدر که دیگر هیچ‌چیز جز درخت دیده نشود و حتی کمی نگران امنیت‌مان شویم.

بعد یک داس دست‌ساز که یک آهنگر کلاردشتی چند سال پیش برایمان ساخته را برداریم و برویم از میان شاخه‌های مرده یا جدا شده هیزم جمع کنیم. بعد متوجه شویم که حمل این همه هیزم پراکنده به محل اطراق کار ساده‌ای نیست و هوا هم دارد تاریک می‌شود و  فرصت نداریم. بعد شروع کنیم به فکر کردن و آخرش راه‌حل بترکانیم و هیزم‌ها را با ماشین بیاوریم به محل اطراق. هم‌زمان هوا این‌قدر تاریک شده باشد که چشم چشم را نبیند و مجبور شویم با هدلامپ و چراغ ماشین اطراف را ببینیم و کمپ را پر با کنیم.

دلم می‌خواهد شب در جنگل دنبال راه‌حل بگردم و راهش را هم «به شیوه‌ی خودم» پیدا کنم.

دلم می‌خواهد بعد با دوستان جان‌جانی بنشینیم و آتش به راه بیندازیم و چای و کباب حسابی درست کنیم. بعد هم تا چندین ساعت همین‌طور لم بدهیم کنار آتش و کیف کنیم و از این‌که میان این همه درخت، آدم احساس آزادی مطلق می‌کند حیران شویم.

بعد کم کم هوا خنک و نمور شود. سردمان شود. لایه لایه به لباس‌هایمان اضافه کنیم. چند تا کنده‌ به خرمن آتش اضافه کنیم و امیدوار باشیم آتش تا صبح زنده بماند. بعد بلغزیم توی چادر و کیسه‌ خواب‌های گرم و نرم‌مان و چند ساعت دیگر هم همان‌طور حرف‌های بی‌ربط بزنیم تا کم‌کم خوابمان ببرد.

بعد هم چندین بار با صداهای عجیب و غریبی که از بیرون می‌آید از خواب بیدار شویم. فکر کنیم جانوری چیزی است، شاید خرسی یا سگی دنبال ته مانده‌ی غذاهاست. نکند دزدی باشد؟ آدم خطرش از جانور هم بیشتر است. نوک پاهایمان از ترس یخ بزند و جرات نکنیم حتی از لای چادر بیرون را نگاه کنیم.

بعد باز بخوابیم و باز بترسیم و باز حرف بزنیم. همین‌طور ادامه دهیم تا صبح شود و بیدار شویم و سرمان را از چادر بیرون کنیم.

آفتاب طلایی از لابه‌لای درخت‌ها تابیده باشد و کلی بخندیم از فکر این‌که شب قبل از آمدن خرس یا دزد ترسیده بودیم.

دلم می‌خواهد با صدای خورشید و برگ‌ها از خواب بیدار شوم و تا چشم کار می‌کند دورم درخت باشد و احساس کنم آزادترین درخت جنگل هستم.

با خاطره‌ی «آزادی‌ و سرخوشی» آخرین باری که این‌کار را کردم هنوز زندگی می‌کنم. یادم باشد رهایی و شادمانی بی‌نظیر خوابیدن و بیدار شدن در جنگل را از خودم دریغ نکنم.

یادم باشد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی