شب از نیمه گذشته بود. به آرامی وارد زیرزمین شدم. در تاریکی مطلق صدای جنبشی آمد. چند لحظه بعد چراغ کوچکی روشن شد و توانستم برای لحظهای چهرهی شتابزده و مضطربش را ببینم. چیزی نگفت، فقط با نگاهش خوش آمد گفت. باید هر چه سریعتر حرکت میکردیم. زن به سمتی که میدانستم ورودی سرداب بود حرکت کرد. .من هم به دنبالش رفتم. درب کهنه با صدایی خفیف باز شد. ورودی سرداب کوتاه بود. بدنم را خم کردم و داخل دالان خزیدم. نور کمرنگ چراغ به سختی میتوانست جزییات مسیر را آشکار کند. دستم به سطح سرد و مرطوبی خورد. حدس زدم دیوار باریک و دراز دالانی بود.
مدتی بعد از دهلیز خارج شدیم. پیش رویمان پلکان رنگ و رو رفتهای قرار داشت که امتدادش در تاریکی فراگیر فرو رفته بود. تعجب نکردم. میدانستم در خانههای مردم این شهر دهلیزهایی بزرگ و عمیق وجود داشت.
بانوی راهنما، انگار که نگران باشد و نخواهد بیهوده جایی توقف کنیم از پلکان سرازیر شد. به نظرم رسید در حال پایین رفتن از پیچهای بزرگ هستیم؛ اگر چه به سختی میشد در این تاریکی بیمرز تغییر جهتهای تدریجیاش را با چشم تشخیص داد.
من هم مضطرب و هیجانزده بودم. نگران افشا شدن موقعیتمان. اتفاقی که اگر رخ میداد هستیمان را تهدید میکرد. در این مدت حتی یک کلمه حرف نزده بودیم. میدانستیم آنبالا، لابهلای دیوارهای تو به توی ضخیم گوشهایی کنجکاو و چشمهایی شرور درکمین بودند. بیشک حرفهای ما با این محیط مَحرم نبود. باید از رازهایی که ارزشمندترین داراییمان بود محافظت میکردیم. هم او و هم من با آگاهی از خطری که تهدیدمان میکرد سکوت کرده بودیم.
پلکان با شیبی دلهرهآور به پایین میلغزید. مغاک عظیمی بود. باورم نمیشد در زیرزمین این خانه چنین دالان عظیمی وجود داشته باشد. به خودم میگفتم توی این خانههای کوچک با دیوارهای کوتاه و زیرزمینهای نمور چه سردابهای عظیمی نهان شده بود. بیشک مردمان هیچ شهری در جهان چنین پستوهای عمیق و پیچیدهای برای پاسداری از اسرارشان نساخته بودند. از اینکه آرامآرام در اعماق تاریکیهای دهلیز گم میشدیم احساس خوشایندی داشتم. از دنیای نامحرم بالادست دور میشدیم و از گزند گوشها و چشمهای شوماش نیز. حس خوشایندی داشتم. کمکم آرامشی را که مدتها بود فراموش کرده بودم به دست میآوردم.
این دالانهای به هم مرتبط عمیق با درهای کوچکِ سیاه و این دهها و صدها و هزارها پیچهی نمور و تاریک، در تو به توی خانههایشان حضور داشت. اهمیتشان از آنگونه بود که دیوار برای باغ یا قفل برای در. اینها مخفیترین، دورترین و ایمنترین جایگاه خانه بودند. جایی که هیچ گوش بیگانه و چشم نامحرمی نمیتوانست اسرار خانه را بشنود یا بخواند یا ببوید یا بداند.
مسیر ادامه داشت. در پیچهای عظیم که به شکلی بینظیر معماری شده بود قدم برمیداشتیم. این ساختار فقط یک مارپیچ ساده نبود. به راستی ترکیبی بینهایت بغرنج بود. مهندسیاش چنان غریب و دور از ذهن بود که امکان نداشت بتوانم درکش کنم. آدمهای این شهر در اعماق خانههای کوچک محصور، خلاقیتهای باورنکردنی از خود نشان داده بودند.
از لایههای بیشتری گذشتیم. زن هنوز پیش میرفت. همانطور که از پلهها پایین میرفت نور ملایم چراغ گاه چهرهاش را روشن میکرد و سایهی نرماش روی دیوار بلند و تاریک میشد. به نظرم رسید آرامتر شده بود. حتی لحظهای حس کردم لبخندی ملایم بر چهرهاش نقش بسته بود. مصمم بود و با انگیزه. ستایشاش میکردم، چرا که قابل ستودن بود.
به اعماق بیپایان دهلیز میرفتیم. فاصلهمان با دنیای حقیر بالادست بیشتر میشد. آرامش دیریافته به سراغمان میآمد.
در اعماق سکوت ممتد، در اوج انزوای کهربایی، شناور در زمینهی بینهایت تاریکی، بیوقفه و مطمئن دهلیز را در مینوردیدیم. من و بانوی راهنما. به خود میگفتم رازی که میان ماست برای همیشه در این تاریکخانهی مقدس نهان خواهد بود. هرگز آفتاب رسواساز بر زاویههای امین و آشنای این پناهگاه نخواهد تابید. دستها و گوشها و چشمهای پلید را هرگز به این خانه راهی نیست.
از خود میپرسیدم چقدر طول خواهد کشید؟ انتهای این دهلیز شب کجاست؟ جایی که دستهی نرگس توی گلدان روی میز باشد و بانوی راهنما از اضطراب محاکمه به خود نلرزد و حرفها از ترس تفتیش، ساعتهای سالهای قرن در سینهها انتظار نکشند؟
چقدر دیگر باید برویم تا برسیم به آن مکان ایمنی که در عمیقترین لایههای خانه پنهان کردهایم؟ پناهگاهی که در آن بتوان با صدای بلند حرف زد.
به خود میگفتم در پایان این درهم توی بیپایان گفتگوهای عزیزی خواهیم داشت. با خاطری آسوده به دور از اضطراب و حسرت همهی آرزوهایمان را برای همدیگر فاش میکردیم. بدون واهمه از قاضیها و دادستانهای پُرگوش و پُرچشم و پُردست که در انتظار به صلابه کشیدن آرزوها لحظه شماری میکردند.
به خود میگفتم بیتردید همهی حرفهایمان را با خاطری آسوده خواهیم گفت. در پایان این درهم توی بزرگ.
خیلی وقت بود داستانک ننوشته بودید . مرسی ، وقفه کوتاهی ایجاد کردید بین اتفاقات دنیای حقیقی.
واقعا هم بعد از یه مدت شدیدا «غزه» نویسی
—————————————————————–
بامدادی:
دلم میخواست همچنان قسمت دالان ادامه داشت. خلوت دور از هیاهو و زندگی پرتنش گاهی به صورت یک رویا می نماید.
راستی عجب قلمی… من که حسابی غرق شده بودم در کلمات.
خوب نوشته بودید. لذت بردم.
————————————————————–
بامدادی: ممنون، خوشحالم که براتون حالت رویایی داشته.
دالان همچنان ادامه داره.
بسیار زیبا و تحسین برانگیز…
لذت برذم.
—————————-
بامدادی: خوشحالم.
ممنون
موقع خوندن هر آن انتظار داشتم اینجا غزه باشه واینکه این حسو از اون محیط گرفتی یااااا
این هم خوبیهای مدتی غزه نویسیه
چون قافلگیر شدم بم چسبید!
—————————————————————
بامدادی:
یاد آور این شعر شاملو بود: «روزگار غریبی است نازنین، عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد»
تصور ابتدایی من هم این بود که از تونل های غزه می خواهید بگویید.
و اما من هر جا بروم ناخودآگاه و بدون اغماض نقطه ضعف هایی را که به نظرم می رسند می گویم ـ امیدوارم ناراحت نشوید -:
1.گاهی فعل ها از نظر زمانی ناهماهنگ به نظر می رسیدند.
2.استفاده از واژه ی «درب» به جای «در» صحیح نیست. البته این اشتباهی شایع است.
3. به نظرم در توصیف هایتان دچار اطناب شده اید که کمی متن را خسته کننده کرده است هر چند احتمالن هدفتان ایجاد تعلیق بوده است ولی می توانستید به جزییات متنوع تری اشاره کنید تا هم تعلیق را داشته باشید و هم متنتان خسته کننده نشود.
———————————————————————————
بامدادی: ژابیژ عزیز، ممنون از توضیحاتت. خودم هم این مشکل رو حس کردم، راستش رو بخوای برام هماهنگ کردن فعلها کمی مشکله. اگه کمی بیشتر راهنمایی کنی ممنون میشم. مثلا چند تا از اشتباهات رو مثال بزن و بگو چطور میشه درستشون کرد.
مرسی.
یکی از راه ها این است که از فعل های مضارع استفاده کنی این گونه هم با فعل ها دچار مشکل نمی شوی و هم توصیف هایت ملموس تر می شوند. من پارگراف اول را به این شیوه بازنویسی می کنم:
«شب از نیمه گذشته است. به آرامی وارد زیرزمین می شوم. در تاریکی مطلق صدای جنبشی می آید. چند لحظه بعد چراغ کوچکی روشن می شود و می توانم برای لحظهای چهرهی شتابزده و مضطربش را ببینم. چیزی نمی گوید، فقط با نگاهش خوش آمد می گوید. باید هر چه سریعتر حرکت کنیم. زن به سمتی که میدانم ورودی سرداب است حرکت می کند. من هم به دنبالش می روم. در کهنه با صدایی خفیف باز می شود. ورودی سرداب کوتاه است. بدنم را خم می کنم و داخل دالان می خزم. نور کمرنگ چراغ به سختی میتواند جزییات مسیر را آشکار کند. دستم به سطح سرد و مرطوبی می خورد. حدس می زنم دیوار باریک و دراز دالانی است.»
——————————————————————————————–
بامدادی: درسته، مضارع نوشتن خیلی راحتتره. به خصوص اینکه داستان تموم نمیشه و به نوعی تا آینده ادامه داره. با توجه به پایانش. به خاطر همین شاید بهتر باشه همه را بیارم مضارع.
خيلي دوست داشتني بود، هنوز مزه «خانه قهوه و عود و نمك» زير زبونمه. نمي دونم چطور بايد توي هياهوي فعلي بابت آرامشي و سكوتي كه توي اين نوشته بود، از نويسنده اش تشكر كرد. خدا كنه زودتر عطر نرگس دهليز رو پر كنه.
شما لطف دارید. نوشته سال گذشته منتشر شده ولی خودم که امروز میخوانمش احساس تازهای به من دست میدهد.
خواهش مي كنم.
جالبه! من اصلا متوجه نشدم، توي گوگلريدر خوندمش و ديدم كه مال اول فوريه هست، البته فكر نكنم تا پايان 1388 به تغيير سال ميلادي هم عادت كنم
احتمالا اين اولين باري هست كه «دهليزها و گلهاي نرگس» رو مي خونم ولي مطمئنم سال گذشته رسيدن به يك روشنايي بي رمق هم اينقدر برام مهم نبود كه امسال هست.
راستش نوشته های قدیمی خودم رو توی گوگلریدر شیر نمیکنم معمولا. ولی گاهی بعضی نوشتههای خودم رو که دوباره میخونم بعد از یک یا دوسال احساس میکنم امکانش بود که همین امروز همون نوشته رو دوباره بنویسم. اینه که شیرشون میکنم.
امیدوارم از روشنایی بیرمق بیشتر نصیب همهمون بشه
نوشته هايي كه تاريخ انقضا ندارن.
من هم اميدوارم.