لینک‌های روز: هفتان هم تحمل نشد

internet-cartoon

علت خیلی از فی.لترشدن‌ها (یا نشدن‌ها) را می‌توانم حدس بزنم، اما برایم سئوال است که سایتی مثل هفتان چرا تحمل نشد؟
  • آشنایی به کامپیوترهای کوانتومی
    انصافا پریزنتیشن ساده و مفیدی است. با تشکر از یک‌پزشک که در  یکی از پست‌هایش معرفی کرده بود.
    .
  • ریچارد فالک: برد و باخت در غزه »» ترجمه توسط خرچنگ‌زاده
    اکنون که آتش‌بس در غزه برقرار شده است ، سوالی که در این میان به وجود می‌آید این است که اسراییل چه چیزی را در این معرکه به دست آورده است. به طور قطع آمار و ارقام تلفات و هم چنین برتری و چیرگی ارتش اسراییل از او یک پیروز میدان جنگ ساخته است اما ارزیابی‌ای تحت عنوان «ماموریت به انجام رسید»، به مانند آنچه که در عراق شاهد بودیم یک ارزیابی شتاب‌زده و گمراه کننده  است. اگرچه حماس نتوانست در مقابل قدرت و زورمندی نیروهای مسلح اسراییل زور آزمایی و همتایی کند، اما ممکن است یک نبرد بزرگ و کلان را در میان قلب‌ها و اذهان فلسطینیان پیروز شده باشد.
    .
  • من تبلیغ می‌کنم »»‌ توکای مقدس
    من برای هر نمایشگاه خوبی تبلیغ می‌کنم، برای هر فیلم خوبی تبلیغ می‌کنم، برای تئاتر تبلیغ می‌کنم، برای کتاب تبلیغ می‌کنم، برای رستوران خوب و کافه‌ی خوب و رفیق خوب و قهوه‌ی خوب تبلیغ می‌کنم، برای هر روزنامه‌نگاری که سرش به تنش بیارزد- و به آن متصل باشد- تبلیغ می‌کنم. و …
    .
  • همه‌ی مشاوران رییس‌جمهور – آشنایی با تیم مشاور اوباما در کاخ سفید »» نون والقلم
    آشنایی بیشتر با والری جَرِت، سوزان رایس، رم امانوئل، جیمز جونز، تیموتی جیت‌نر و اسکات گریشن
    .
  • مدارس غزه باز شدند، دانش آموزانش اما پيش خدايند
    یک عکس خیلی عادی که خشونت پنهانش کشنده است.
    .
  • خبرنگاری بدون توهم و جوگیری
    داستان مصاحبه‌ی تاریخی دیوید فراست با نیکسون بعد از رسوایی واترگیت.
    .
  • یک تجربه‌ی عجیب و مهم
    احساس عجیبی بود ورق زدن ماهیچه های شکمش، ماهیچه های دست و پاش دقیقا شبیه عکس هایی بود که در کتابهای آناتومی میشه دید، منظم، زیاد و محکم. ریه عین اسفنج بود یا اسکاچ ظرفشویی. معده خیلی کوچیکتر از اونی بود که فکرش رو میکردم. شکمش نامنظم بود و لایه لایه. روده بزرگ رو که میگرفتی و باز میکردی شبیه یه دامن تمام کلوش بود.
    .
  • آن‌جا که حقيقت دروغ می‌گويد
    می‌گويد يک‌بار بنشينيد خصوصی‌ترين و پنهان‌ترين حس‌تان را بنويسيد. با همان کلماتی که بايد، بی‌ايهام بی‌استعاره بی‌پروا. بنشينيد يک‌بار رازی که از آشکار شدن‌اش می‌ترسيد را به تمامی بنويسيد. با همه‌ی لايه‌های درونی‌ش. با همه‌ی واژگان آب‌نکشيده‌ای که همان لحظه به ذهن‌تان می‌رسد. می‌نويسيد؟ می‌توانيد که بنويسيد؟ بلند بخوانيدش. می‌خوانيد؟ می‌توانيد که بخوانيد؟ برای محرم اسرارتان بخوانيد، برای صميمی‌ترين دوست‌تان، برای هم‌رازتان. می‌خوانيد؟
    می‌بينی؟ اين‌جاست که راه توی نويسنده از آن ديگری جدا می‌شود….
    .
  • سخنی با فی.لتر کنندگان: انتقادی سازنده و یک پیشنهاد »» آوای موج
    چند پیشنهاد عالی برای فی.‌لترکنندگان عزیز. حالا که فیل.تر می‌کنید دست‌کم مفید و کاربردی این کار را بکنید!

منبع: طرح از IHT.

دهلیزها و گل‌های نرگس

شب از نیمه گذشته بود. به آرامی وارد زیرزمین شدم.‎ در تاریکی مطلق صدای جنبشی آمد. چند ‏لحظه بعد چراغ کوچکی روشن شد و توانستم برای لحظه‌ای چهره‌ی شتاب‌زده و مضطربش ‏را ببینم. چیزی نگفت، فقط با نگاهش خوش آمد گفت. باید هر چه سریع‌تر حرکت می‌کردیم. زن به ‏سمتی که می‌دانستم ورودی سرداب بود حرکت کرد. .من هم به دنبالش رفتم. درب کهنه با صدایی ‏خفیف باز شد. ورودی سرداب کوتاه بود. بدنم را خم کردم و داخل دالان خزیدم. نور ‏کمرنگ چراغ به سختی می‌توانست جزییات مسیر را آشکار کند. دستم به سطح سرد و مرطوبی خورد. حدس زدم دیوار باریک و دراز دالانی بود.

مدتی بعد از دهلیز خارج شدیم. پیش روی‌مان پلکان رنگ و رو رفته‌ای قرار داشت که امتدادش در ‏تاریکی فراگیر فرو رفته بود. تعجب نکردم. می‌دانستم در خانه‌های مردم این ‏شهر دهلیزهایی بزرگ و عمیق وجود داشت.

بانوی راهنما، انگار که نگران باشد و نخواهد بیهوده جایی توقف ‏کنیم از پلکان سرازیر شد. به نظرم ‌رسید در حال پایین رفتن از پیچه‌ای بزرگ هستیم؛ اگر چه به ‏سختی می‌شد در این تاریکی بی‌مرز تغییر جهت‌های تدریجی‌اش را با چشم تشخیص داد.

من هم مضطرب و هیجان‌زده بودم. نگران افشا شدن موقعیتمان. اتفاقی که اگر رخ می‌داد هستی‌مان را تهدید می‌کرد. در این مدت حتی یک کلمه حرف نزده بودیم. می‌دانستیم آن‌بالا، لابه‌لای دیوارهای تو به توی ضخیم گوش‌هایی کنجکاو و چشم‌هایی شرور درکمین بودند. بی‌شک حرف‌های ما با این محیط مَحرم نبود. باید از رازهایی که ارزشمندترین دارایی‌مان بود محافظت می‌کردیم. هم او و ‏هم من با آگاهی از خطری که تهدیدمان می‌کرد سکوت کرده بودیم.

پلکان با شیبی دلهره‌آور به پایین می‌لغزید. مغاک عظیمی بود. باورم نمی‌شد در زیرزمین این خانه چنین دالان عظیمی ‏وجود داشته باشد. ‎به خودم می‌گفتم توی این خانه‌های کوچک با دیوارهای کوتاه و زیرزمین‌های نمور چه سرداب‌های ‏عظیمی نهان شده بود. بی‌شک مردمان هیچ شهری در جهان چنین پستوهای عمیق و پیچیده‌ای برای پاسداری از اسرارشان نساخته بودند. از این‌که آرام‌آرام در اعماق تاریکی‌های دهلیز گم می‌شدیم احساس خوشایندی  داشتم. از دنیای نامحرم بالادست دور می‌شدیم و از گزند گوش‌ها و چشم‌های شوم‌اش نیز. حس خوشایندی داشتم. کم‌کم آرامشی را که مدت‌ها بود فراموش ‏کرده بودم به دست می‌آوردم.

این دالان‌های به هم مرتبط عمیق با درهای کوچکِ سیاه و این ده‌ها و صدها و هزارها پیچه‌ی نمور و تاریک، در تو به توی خانه‌هایشان ‏حضور داشت. اهمیت‌شان از آن‌گونه بود که دیوار برای باغ یا قفل برای در. این‌ها ‏مخفی‌ترین، دورترین و ایمن‌ترین جای‌گاه خانه بودند. جایی که هیچ گوش بیگانه و ‏چشم نامحرمی نمی‌توانست اسرار خانه را بشنود یا بخواند یا ببوید یا بداند.

مسیر ادامه داشت. در پیچه‌ای عظیم که به شکلی بی‌نظیر معماری شده بود قدم برمی‌داشتیم. این ساختار فقط یک مارپیچ ساده نبود. به راستی ترکیبی ‏بی‌نهایت بغرنج بود. مهندسی‌اش چنان غریب و دور از ذهن بود که امکان نداشت بتوانم درکش کنم.‏ آدم‌های این شهر در اعماق خانه‌های کوچک محصور، خلاقیت‌های باورنکردنی از خود نشان داده بودند.

از لایه‌های بیشتری گذشتیم. زن هنوز پیش می‌رفت. همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌رفت نور ملایم چراغ گاه چهره‌اش را روشن می‌کرد و سایه‌‌ی نرم‌اش روی دیوار بلند و تاریک می‌شد. به نظرم رسید آرام‌تر شده بود. حتی لحظه‌‏ای حس کردم لبخندی ملایم بر چهره‌اش نقش بسته بود. مصمم بود و با انگیزه. ستایش‌اش می‌کردم، چرا که قابل ستودن بود.

به اعماق بی‌پایان ‏دهلیز می‌رفتیم. فاصله‌مان با دنیای حقیر بالادست بیشتر می‌شد. آرامش ‏دیریافته به سراغمان می‌آمد.

در اعماق سکوت ممتد، در اوج انزوای کهربایی، شناور در زمینه‌ی بی‌نهایت تاریکی، بی‌وقفه و مطمئن دهلیز ‏را در می‌نوردیدیم. من و بانوی راهنما. به خود می‌گفتم رازی که میان ماست برای همیشه در این تاریک‌خانه‌ی مقدس نهان خواهد بود. هرگز آفتاب رسواساز بر زاویه‌های امین و آشنای این پناهگاه نخواهد تابید. دست‌ها و گوش‌ها و چشم‌های ‏پلید را هرگز به این خانه راهی نیست.

از خود می‌پرسیدم چقدر طول خواهد کشید؟ انتهای این دهلیز شب کجاست؟ جایی که دسته‌ی ‏نرگس توی گلدان روی میز باشد و بانوی راهنما از اضطراب محاکمه به خود نلرزد و حرف‌ها از ترس تفتیش، ساعت‌های سال‌های قرن در سینه‌ها انتظار نکشند؟ ‏

چقدر دیگر باید برویم تا برسیم به آن مکان ایمنی که در عمیق‌ترین لایه‌های خانه‌ پنهان کرده‌ایم؟ ‏پناه‌گاهی که در آن بتوان با صدای بلند حرف زد.

به خود می‌گفتم در پایان این درهم توی بی‌پایان ‏گفتگوهای عزیزی خواهیم داشت. با خاطری آسوده به دور از اضطراب و حسرت همه‌ی آرزوهایمان ‏را برای همدیگر فاش می‌کردیم. بدون واهمه از قاضی‌ها و دادستان‌های پُرگوش و پُرچشم و پُردست که در انتظار به صلابه کشیدن ‏آرزوها لحظه شماری می‌کردند. ‏

به خود می‌گفتم بی‌تردید همه‌ی حرفهایمان را با خاطری آسوده خواهیم گفت. در پایان این درهم توی بزرگ.‏