شراب و عیشِ نهان چیست؟ – کار بیبنیاد
زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد!
زدست اگر ننهم جامِ مِی، مکن عیبم
که پاکتر، بِه از اینم حریف دست نداد.
مگر که لاله بدانست بیوفائی دور
که تا بزاد و بشد، جام می ز کف ننهاد.
.
نمیدهند اجازت مرا به سیر و سفر
نسیم خاک مصلا و آب رکنآباد.
بیا! بیا که زمانی به می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خرآب آباد!
گره ز دل بگشا و ز سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس، چنین گره نگشاد.
.
قدح به شرط ادب گیر، زان که ترکیبش
ز کاسهی سر جمشید و بهمن است و قباد.
که آگه است که کاووس و کیْ کجا رفتند؟
که واقف است که چون رفت تختِ جم برباد؟
ز انقلاب زمانه عجب مدار، که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد؛
.
ز حسرت لب شیرین، هنوز میبینم
که لاله میدمد از خون دیدهی فرهاد.
.
قدح مگیر، چو حافظ، مگر به نغمهی چنگ -
که بستهاند بر ابریشم طرب، دل شاد!
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید ؛ خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل ، کسی گمراه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب
کاندر این طغرا نشان جسته لله نیست
هرکه خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان ؛ بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود
خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دائمست
ورنه لطف شیخ و زاهد ؛ گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ؛ زعالی مشربیست
عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست
چرا چیزی نمی گی؟
سلام – خوشحال میشوم آیینه وار ژیش چشمان تیز بینتان منظره دار طلوع کنم –
نوا بامدادی