روزی که خودم را شناختم

چند سالی بود که از خودم دور شده بودم. احساس می‌کردم دیگر خودم نیستم‌. نوعی از خود بیگانگی عجیب و عمیق وجودم را فرا گرفته بود. من واقعا از خودم بیگانه شده بودم.

تا این‌که امروز ناگهان به خودم آمدم. انگار زمانه عوض شده بود. همه بیرون بودند، من بیرون بودم، آن‌ها بیرون بودند.

من که بودم؟ آن‌ها که بودند؟

از زن‌ها و مردها پرسیدم،

از بچه‌ها و جوان‌ها،

از مذهبی‌ها و لامذهب‌ها،

از همجنس‌گراها و غیرهمجنس‌گراها،

از پیرمردها و پیرزن‌ها،

از حزب‌اللهی‌ها و اپوزیسیون،

از روشن‌فکرها و عامی‌ها،

از دانشجوها و استادان دانشگاه،

از شهرستانی‌ها و تهرانی‌ها،

از ترک‌ها و لرها و کردها و عرب‌ها و عجم‌ها و شمالی‌ها و جنوبی‌ها و مرکزی‌ها و خارج‌نشین‌ها وداخل‌نشین‌ها،

از ده‌ها میلیون مردم پرسیدم. به چهره‌های «آن‌ها» نگاه کردم. به چهره‌ی خودم نگاه کردم. خودم را شناختم. من یکی از آن‌ها بودم.

زنده باد من!

زنده باد آن‌ها!


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

7 دیدگاه در روزی که خودم را شناختم

  1. ن.1 می‌گه:

    زنده باد ايرانيي كه مي ميرد..ذلت نمي پذيرد :)

  2. صندوقک می‌گه:

    همه بودیم اما وقتی رفتیم فاجعه به وقوع پیوست :(

  3. من می‌گه:

    سکوت کردی!می بینی !به نظرت واقعا چند نفر مثل تو به احمدی نژاد رای دادن به نظرت رییس جمهور 24 میلیونی از چی می ترسه که همه چی رو از پیامک تا تلفن واینترنت و… یک هفته اس که قطع کرده؟

  4. نازلی می‌گه:

    آقای بامدادی!
    یادتونه واسه مردم غزه چند پست گذاشتید؟چقدر تجزیه تحلیل کردین؟
    واقعا ارزش خون بچه های کوی دانشگاه از اونا کمتره؟
    (البته این وبلاگ شخصی شماست..و من صرفا پرسیدم)
    —————————————————
    بامدادی: متاسفانه در شرایط فعلی امکان نوشتن «بی‌خطر» برای من وجود ندارد. من هم با شما این موج درد و اندوه را ناظر هستم و تحمل می‌کنم.

  5. akharinbarg می‌گه:

    گاهی با یک بهانه انسان به بزرگترین شناخت ها می رسد..چقدر خوب که خودتونو شناختید

  6. [...] به گریبان ارباب‌های ترس و نفرت و تاریکی می‌گذرانند. بدون ریشه‌هایم من چه خواهم بود؟ هیچ… پس این نکته را هم نباید فراموش کنم. حتی برای یک [...]

  7. [...] به گریبان ارباب‌های ترس و نفرت و تاریکی می‌گذرانند. بدون ریشه‌هایم من چه خواهم بود؟ هیچ… پس این نکته را هم نباید فراموش کنم. حتی برای یک [...]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s