از همان اولین باری که او را دیدم میدانستم او همان کسی است که من را با خود خواهد برد. بلند بود و بزرگ بود و خوش قد و بالا بود و شاد بود و حرفهای بزرگ میزد؛ همانطور که آرزوها و افکارش بزرگ بودند.
دستهایش پر سخاوت و هوشمند بودند. نگاهش بزرگ و نافذ بود. سالها از آن روزهایی که هر گاه در آستانهی درب خانه ظاهر میشد با شوق و شوری وصف ناشدنی به سویش میرفتم و با نگاههای کنجکاو و مشتاق به او میفهماندم که میدانم برای من هدیهای دارد گذشته است. و او همیشه برای من هدیهای داشت. هربار آمدنش مثل یک حادثهی خوشایند در کسالت مهیبی که پیرامونم را گرفته بود میدرخشید.
حضورش خنده بود و شادی بود. طراوتی بود که مکرر میشد و هرگز تکراری و بیهوده نمیشد. زنده بود و ریشه داشت و محکم بود.
آن روزها نمیدانستم. کودکی بیش نبودم و دنیا را از دریچهی گلبرگ و شبنم میدیدم. یک روز به من گفتند که رفته است. نتوانسته بود در ناامن بازاری که هستیاش را تهدید میکرد زندگی کند. در این سلولهایی که روز به روز دیوارهایش به هم نزدیکتر میشد و ما و دوستان ما و عزیزان ما در آنها زندگی میکردند، حضوری عاشقانه داشت. اما روزی فرا رسید که از این سلولهای پر از عاشق هم طرد شد.
وقتی که رفت جای خالی عظیماش مثل فریادی فراگیر همه جا سایه انداخت. جای خالیاش در کتابخانه و قفسهی نوارهای موسیقی و دفترهای شعر مثل حفرهای زشت و سیاه آشکار شد. جای خالیاش در آستانهی درگاه خانه که عادت داشت قامت چهارشانه و مردانهاش را در خود جای دهد افتاد. جای خالیاش در دلهایمان که عادت کرده بودند جاهای خالی خود را با حرفهای بزرگ او پر کنند افتاد.
او دور شده بود و من میدانستم هر جا که باشد هنوز دستهای سخاوتمندش گل میکارند. پس من نیز تصمیم گرفتم گوشههای خالی سلول کوچکم را پر از شکوفه کنم.
| بامدادی | نجواها | یکعکاس | [silent-clicks] |
| استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. | |||
GREAT post. I love that! Keep up the good work my friend! Great post.
زیبا بود. مرسی.
خیلی قشنگ … خوشحال میشم به سایتم یه سر بزنی
خیلی قشنگ بود , من را متاسفانه به دورانی برد شاید کمی حال من بود.
موفق باشید.
التماس دعا..
[...] بزرگ « بامدادی bamdadi.com/2009/08/22/the-great – view page – cached #بامدادی RSS Feed بامدادی » بزرگ Comments Feed بامدادی چگونه وب لاگ فارسی نوشتم لینکهای روز: کیفرخواستی علیه دانایی — From the page [...]
چه بزرگداشت محشری!
چرا آدمی که می تونه آزاد باشه برای چی باید سلولی برای خودش بسازه!
سلام جذاب بود
گاهی نیاز به میله ها تمام وجودتو میگیره حسی که پرنده وقتی ازادش میزارن با وفای می کنه و بر میگرد تو قفس پیش صاحبش
گاهی باید به میله بیش از هوای خنک یک روز افتابی وسط حیات خونه دل بست .
راستی بامدادی عزیز خوشحال میشم درباره مطالب بلاگم نظرتونو بدونم .