چهار کلمه از زبان دیگران: جنبش سبز، ۲۲ بهمن، انقلاب رسانه‌ای، خیابان

ضمن تشکر از نویسنده‌ی وبلاگ «راز سر به مهر» که اشاره‌اش به مصاحبه‌ی آقای عباس عبدی با دویچه‌وله باعث شد این مصاحبه را بخوانم. نکته‌هایی که آقای عبدی در این مصاحبه مطرح کرده پیش از آن‌که در نفس خود مهم باشند (که احتمالا هستند) از این نظر اهمیت دارند که ضرورت بازبینی و نقد جریان‌های مختلف سبز را نشان می‌دهند. قسمت‌هایی از این مصاحبه را با هم بخوانیم (تلخیص و تاکیدها از من است):

آقای عبدی، راهپیمایی دیروز معترضان در ۲۲ بهمن را عده‏ای نوعی شکست حرکت‌های خیابانی تلقی کردند…

این‏گونه جریانات سیاسی در ایران بیش از آن که مبتنی بر یک برنامه و عقلانیت مشخصی باشد، مبتنی بر موج احساسات و عمل‏کرد طرف مقابل است. مثلا فکر می‏کنند چون طرف مقابل کارهای بدی انجام داده است، آن‏ها نیز مجازند هر نوع سیاست و هر نوع تاکتیکی را اتخاذ کنند.

همه‏ی کسانی که در اوضاع دقت می‏کردند، متوجه بودند که چنین شیوه‏‌هایی لزوماً منجر به نتیجه‌ی مطلوبی نخواهد شد. اما به دلایلی یا نمی‏توانستند بگویند یا فکر می‏کردند اگر نگویند، شاید بهتر باشد. همین فضای استبدادی‏‌ای که نسبت به آن اعتراض داریم، عملا در این نوع جنبش‌‏ها هم بازتولید می‏شود. اگر کسی بخواهد کوچک‏ترین چیزی بگوید، حتما به  صد اتهام منتسب و محکوم می‏شود. بنابراین بخشی از آن مربوط به این نوع برخورد است و بخش دیگر آن این که اصلا مشکل این نوع رفتارها، در درجه‏ی اول تاکتیک‏‌هایشان نیست.

در تمام دنیا وقتی این اتفاقات رخ می‏دهد، از ابتدا یک نوع مطالبه‏ی مشخص دارند و به دنبال آن نوع مطالبه می‏روند. اگر نرسند، تاکتیک‏های جدیدی را برای رسیدن به آن مطالبه و آن خواست امتحان می‏کنند. ممکن است تاکتیک‏هایشان را رادیکال‏تر کنند. اما در ایران اصلا قضیه معکوس است؛ یک مطالبه را اعلام می‏کنند و وقتی به آن نمی‏رسند، سطح مطالبه‏شان را بالا می‏برند. شعارهای ابتدای این حرکت را با شعارهای انتهای آن مقایسه کنید. اصلا هیچ تناسبی با هم ندارند. چگونه ممکن است طی چند ماه، چنین پروسه‏ای طی شود؟ من می‏فهمم چرا این پروسه طی می‏شود. اما فقط می‏فهمم و آن را هیچ قابل دفاع نمی‏دانم که چرا این اتفاق‏ها رخ می‏دهد.

فکر نمی‏کنید این که شعارها عوض شده و سطح مطالبات بالا رفته، به دلیل میزان خشونت اعمال شده باشد و نه به این دلیل که مردم به خواست‏های اولیه‏ی خود نرسیدند؟

این که گفته شود خشونت وحشتناک، باید قدری تاکل کرد. من با معیارهای جهان سوم دارم قضاوت می‏کنم؛ کتک خوردن یک نفر هم زیادی است، چه برسد به کشته شدن‏ش. اما این که طرف خشونت بورزد و این طرف مطالبه‌اش را بالا ببرد، خود این نشان می‏دهد جنبشی وجود ندارد. یعنی شعارها بازیچه‏ی دست سیاست‏های طرف مقابل می‏شوند.

فرضاً اگر شما پولی از یک نفر طلبکار باشید، پولتان را از او می‏خواهید. اگر پس نداد، دو نفر را واسطه می‏کنید؛ باز هم پس نداد، کار دیگری می‏کنید و یا شکایت می‏کنید. در نهایت هم ممکن است بر سر بازپس گرفتن پولتان دعوا بکنید، اما اگر پولتان را با صحبت نتوانستید بگیرید نمی‏روید جانش را بخواهید. کسی که نمی‏تواند پولش را پس بگیرد، چگونه می‏تواند جانش را بگیرد؟

جدا از آن، شما می‏توانید روی شعار اولیه‌‏تان یک بسیج نیرو داشته باشید. اما وقتی مطالبه‏تان را بالا ببرید، کلا همه، جا می‏زنند. مثلا وقتی شعارها به هر دلیلی به این مرحله می‏رسد، دو گروه عمده کنار می‏روند؛ یک گروه می‏گویند خواسته‏‌ی ما اصلا این نبود که این‏ها دارند می‏گویند. گروه دیگری هم می‏گویند حتی اگر خواسته‏‏ی ما همین باشد، حاضر نیستیم از این طریق‏ دنبال مطالبات‏مان برویم. برای این که تجربه‏ای دارند و می‏دانند نمی‏شود که طی چند ماه پس از شرکت در انتخابات به شعارهای عجیب و غریب برسد. ولو آن‏که آن طرف بزند و یا حتی بکشد، دلیل نمی‏شود که این طرف سیاست‏هایش را بر این اساس تعیین کند.

اما این طرف هم تعیین نمی‏کند. وقتی جنبش خیابانی می‏شود و رهبری‏ که کنترل کند، دستور بدهد و همه از آن تبعیت کنند نداشته باشد، مانند کامیون پرباری خواهد شد که در سراشیبی می‏خواهد دنده‏اش را خلاص کند، بنزین مصرف نکند، با انرژی جاذبه‏‌ی زمین پایین بیاید. خُب مقداری که آمد، سرعت‏اش به حدی می‏رسد که هیچ‏کس نمی‏تواند کنترلش کند. بعد هم برای این که همه را تحریک کنند که بیایند، خواسته‏های عجیب و غریب طرح می‏کنند. این یک مشکل اساسی است که در این جریان وجود دارد.

مشکل‏ کلیدی‏تری که این جریان دارد ولی به آن هنوز اصلا  توجه نکرده‏، انقلاب رسانه‏‌ای بود که اتفاق افتاد. انقلاب رسانه‏ای مرز داخل و خارج را برداشته، اما مساله این است که در داخل، آدم‏ها بر اساس شرایط کنونی‏شان حرف می‏زنند و فکر می‏کنند اما در خارج این محدودیت وجود ندارد. بنابراین بین واقعیت داخل و ایده‏ها و شعارهایی که داده می‏شود، شکاف بسیار عظیمی رخ می‏دهد. این شکاف ۳۰−۴۰ سال پیش و حتی ۱۰ سال پیش  اساساً وجود نداشت. بنابراین وقتی این شکاف رخ می‏دهد، کسی نمی‏تواند این دو را با هم جمع کند. کاری ندارد که یک نفر در خارج بنشیند و هرچه می‏خواهد بگوید. اما اگر قرار بود همان حرف را کسی بتواند در داخل بزند، دیگر اصلا این دعواها به‏وجود نمی‏آمد. اما این شکاف عظیمی که این وسط به‏‌وجود آمده است، مدتی به جلو می‏رود و بعد به بن‏بست می‏خورد.

آقای عبدی، شما معتقدید چون سطح مطالبات مرتب بالاتر رفت، منجر به چیزی شد که ما دیروز در مراسم ۲۲ بهمن دیدیم. ولی این اتفاق به نظر خیلی از ناظران در فاصله‏ی میان عاشورا و ۲۲ بهمن افتاد. تا مقطع عاشورا هم حضور بسیار گسترده بود و فقط دیروز بود که این حضور کم‏رنگ‏تر شد. بر مبنای نظر شما این حضور باید مرتب کم‏رنگ‏تر می‏شد و مثلا  از روز قدس که شروع شد، کم‏‏تر و کم‏تر می‏شد. ولی این اتفاق نیفتاد.

نخیر، منشاء آن از ۱۳ آبان بود اما به مرور خود را نشان داد و از عاشورا به بعد دیگر خود را شدیدتر نشان داد. در آن دوران هم جمعیت هیچ وقت به حد جمعیت ۲۵ خرداد یا حتی ۳۰ خرداد نرسید. به خاطر این که یک جنبش سیاسی ممکن است حتی مجبور شود مطالبه‏اش را کم کند تا نیروهای حامی‏اش را بیشتر بکند نه این که مرتب مطالبه را بیشتر کند و نیروهایش را کم کند. این که در این فاصله خود را نشان داد، بحث دیگری است، اما جریان از آن موقع شروع شد. از ۱۳ آبان این اتفاق افتاد. من خیلی در صدد آن نیستم که بگویم چرا این جریان از آن روز شروع شد؛ ولی کلا کسانی که در این قضیه مسئولیت دارند، باید پخته‏تر تصمیم می‏گرفتند و جلوی این اتفاق می‏ایستادند.

به نظر شما، اجرای دو حکم اعدام در این فاصله، دستگیری‏های گسترده و شدید فقط در هفته‏ی منتهی به ۲۲ بهمن و آزادی‏های شتاب‏زده‏ای که مثلا یک روز قبل از ۲۲ بهمن انجام می‏شد، بستن روزنامه‏‌ها و… تاثیری در قضیه‏ی دیروز نداشته است؟

… برای من مهم این است که تصمیم این طرف مستقل باشد. اگر قرار است رفتار آن‏ها روی رفتار این طرف تاثیر بگذارد، همین‏جا دیگر راهمان جدا می‏شود. یعنی کسانی که دارند به نام جنبش سبز حرکت می‏کنند، بیشتر از این که خودشان مستقل تصمیم بگیرند، رفتارشان واکنشی است نسبت به رفتار طرف مقابل. در این صورت، آن‏ها تعیین می‏کنند که این طرف چکار باید بکند. این حرف شما می‏تواند درست باشد. من هم با آن مخالف نیستم. اما اعتراض‏ام هم به همین است.

هیچ‏وقت یک جنبش سیاسی نباید این‏قدر منفعلانه و در واکنش به دیگران حرکت کند. این که اعدام می‏کنند؛ مگر در این مملکت کم اعدام شده که حالا شما دو مورد آن را دارید می‏شمارید؟ یا این که کتک می‏زنند، زندان می‏کنند یا هر چیز دیگری… این‏ها همه سابقه داشته، از قبل بوده و بعد از این هم خواهد بود. این‏ها اتفاق‏های جدیدی نیستند که بخواهیم بگوییم اتفاق خیلی خیلی مهمی رخ داده است. اما اگر به این وسیله دارند تعیین می‏کنند که این طرف چه نوع رفتاری بکند، نتیجه‏ی آن همین می‏شود. اعتراض من هم همین است.

البته منظور من تاثیر رفتار آن جناح بر سران جنبش نیست؛ منظورم بر بدنه‏‌ی جنبش و بر مردم است. مردم قرار است به خیابان بیایند.

مساله‏ی من هم همین است. وقتی مردم بدون رهبری به خیابان بیایند، همین می‏شود. جنبش اجتماعی باید رهبری داشته باشد. هنگامی که او می‏گوید بایستید! بایستند و وقتی بخواهد که جلو بروند، جلو بروند. یا تعیین کند که چه شعاری داده شود یا نه. وقتی کسی گوش نمی‏کند، آخرش به همین‏جا می‏رسد. آن کسی هم که حرف‏اش را گوش نمی‏کنند، باید به مسئولیت‏اش دقت کند. وقتی کسی گوش نمی‏کند و به خیابان می‏‏آیند، نتیجه‏اش هم همین است.

من با آمدن به خیابان، وقتی که روی آن کنترلی نباشد، صددرصد مخالف‏‌ام. به همین دلیل هم از ابتدا با آمدن در خیابان مخالف بودم. نه به خاطر این که این کار در جنبش سیاسی بد است. اما وقتی با آمدن توی خیابان موافق‏ام که رهبری صددرصد شناخته شده و مشخص و صاحب‏‌نفوذی داشته باشد که همه از او حرف بشنوند. وقتی شما به خیابان می‏آیید، ممکن است یک پلیس به شما حمله کند. شما باید چکار کنید؟ حق ندارید از خودتان دفاع کنید. به هیچ وجه! به خاطر این که این‏جا یک عمل جمعی است که دارد انجام می‏شود. این رهبری جنبش است که آدم‏ها را به خیابان آورده است و باید بگوید «اگر پلیس زد، بزنید» یا این که اگر «پلیس زد، فرار کنید» و یا «اگر پلیس زد، بشینید». او باید تعیین کند، نه این که هر کسی در خیابان برای خودش تصمیم بگیرد چه‏کار کند یا چه‏کار نکند.

دقیقاً آن‏چه را دست‏کم از طرف خیلی از تحلیل‏گران و ناظران به عنوان نقطه‏ی قوت جنبش سبز بیان می‏شده، یعنی نداشتن رهبری متمرکز و کاریزماتیک، شما به عنوان نقطه‏ی ضعف این جنبش می‏بینید. آیا برداشت من درست است؟

اولاً در کجای عالم نداشتن رهبر یک نقطه‏ی قوت است؟ این بازی مسخره‏ای بود که عده‏ای شروع کردند برای این که بگویند رهبری نداریم. خواستند دفاع هم بکنند. پس می‏گفتند این نقطه‏ی قوت‏اش است. اما کی گفته رهبری کاریزماتیک باید باشد؟ رهبری کاریزماتیک با رهبری قانونی و عرفی فرق می‏کند. شما می‏توانید یک جنبش داشته باشید که رهبری قدرت‏مندی داشته باشد، کاریزما هم نباشد و مبتنی بر عقلانیت باشد. اما کجای عالم و آدم می‏شود حرکتی را پیدا کرد که رهبری نداشته باشد، بعد بگوییم این نقطه‏ی قوت‏اش است؟

این همین بازی‏هایی است که درمی‏آورند. چون نمی‏توانند بپذیرند، می‏خواهند یک جریان بدون رهبری راه بیاندازند، بعد هم بگویند این نقطه‏ی قوت‏اش است. خُب حالا این هم نقطه‏ی قوت‏اش! ما باید چیزهایی بگوییم که مبتنی بر حداقل‏هایی باشد. یعنی چه که هر کسی رهبر خودش است؟ من نمی‏فهمم یعنی چه.

مثلا من ۱۰ نفر را به خیابان می‏آورم، پلیس حمله می‏کند؛ یکی از آن‏ها فرار می‏کند، دیگری می‏ایستد کتک می‏خورد و آن یکی هم پلیس را می‏زند. هرکدام خودشان تصمیم می‏گیرند دیگر. هیچ کس هم حق ندارد به آن دیگری دستور بدهد. نتیجه این می‏شود که هر سه چوب سیاست را می‏خورند، بدون آن که نان آن را بخورند.

آقای عبدی، الان با توجه به مجموعه‏ی آن‏چه که پیش رفته و جنبش به این‏جا رسیده، اگر برداشتم درست باشد نظر شما این است که جنبش باید به خواست‏های اولیه‏اش برگردد و یک رهبری متمرکز و قدرت‏مند داشته باشد. به نظر شما الان راهکار این است؟

نه من اصلا چنین راهکاری برای جنبش سبز ندارم. برای این که من به بنیان‏های آن همیشه اشکال‏هایی داشتم. من معتقدم  این نوع سیاست‏ها در ایران جواب نمی‏دهد و نمی‏تواند جلو برود. مسیرهای دیگری را باید طی کرد که متاسفانه این اوضاع عوض شده است. من هیچ توصیه‏ای برای جنبش سبز ندارم. حتما همین‏طور پیش خواهد رفت؛ خارج از اراده‏ی ما و خارج از خواست ما، خودش هرطوری که دوست دارد پیش می‏رود.

یعنی الان اگر  کسانی که به عنوان سران جنبش شناخته شده‏اند، مثلا آقای موسوی، آقای کروبی و آقای خاتمی بخواهند بشینند و راهی برای برون‏‌رفت از این مرحله پیدا کنند، شما به عنوان یک نظریه‏پرداز هیچ توصیه‏ای به آن‏ها ندارید؟

این‏جا من فقط یک طرف قضیه را صحبت کردم، طرف حکومت را هنوز صحبت نکرده‏ام. به نظر من، فارغ از همه‏ی این مسائل، اصل تصمیم را باید حکومت بگیرد. حکومت اشتباه مهلکی را انجام داده است. به نظر من، اتفاق دیروز همان‏قدر که برای جنبش سبز می‏توانست درس‏آموز باشد، حکومت هم باید از آن درس بگیرد.

جمع کردن یک مساله با حل کردن آن خیلی خیلی فرق می‏کند. قبلا هم که از من پرسیده بودند ۲۲ بهمن چه می‏شود، گفتم اتفاقی نمی‏افتد و این‏ها مساله را جمع می‏کنند. هیچ نکته‏ی خاصی رخ نمی‏دهد. دلایل خاص خودم را هم داشتم. اما همان‏جا به کسانی که این سؤال را می‏کردند، متذکر شدم که این خطری است که حکومت را تهدید می‏کند که فکر کند این مساله حل شده است. ماهیت این مساله نرم‏افزاری است و به هیچ وجه نمی‏توان آن را با ابزارهای سخت‏افزاری حل کرد.

… حال اگر قرار بر توصیه به آن‏ها باشد؛ فکر می‏کنم بیشترین کوشش جنبش سبز در درجه‏ی اول باید این باشد که توپ را توی زمین حکومت بیاندازد و حکومت را به جایی برساند که سیاست‏های خود را تعدیل کند و تغییر بدهد و این‏ها هم پاسخ مثبتی به او بدهند. وگرنه اگر با این نگاه‏های ایدئولوژیک که یکی سیاه و یکی سفید است به قضایا نگاه کنیم، واقعیت این است که هیچ اتفاق خوبی در مملکت رخ نمی‏دهد. در مجموع باید کوشش کنند راهی را بروند که توپ به زمین حکومت بیفتد و حکومت خودش مجبور شود تغییراتی را بپذیرد. اگر سیاست درستی را اتخاذ کنند −که من برای آن حتما پیشنهادهایی دارم− این اتفاق دیر یا زود رخ خواهد داد.

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

8 دیدگاه در چهار کلمه از زبان دیگران: جنبش سبز، ۲۲ بهمن، انقلاب رسانه‌ای، خیابان

  1. سهیل می‌گه:

    جالبه آقای عبدی که همچین نگاه کاملن سیاسی و خشکی به قضایای بعد از انتخابات دارن خودشون کسین که یه زمانی از دیوارای سفارت آمریکا بالا میرفتن و جالبتر این‌که ایشون هنوز هم از اون کارش دفاع میکنن! واقعن این تحلیلشون کاملن منطقی بود. ایشون ولی کاش توجه می‌کردن که مردم همیشه از قتل و شکنجه و بگیر و ببند و صدا و سیمای انحصاری و سانسور ناراحت بودن و این نحوه‌ی عملکرد حکومت در انتخابات اخیر که اوج تحقیر شهروندان بود، فقط فرصت و زمینه‌ای شد برای ابراز این حقوق اولیه و مسلم شهروندی. سطح مطالبات از 25 خرداد بالاتر نرفت، در روز 25 خرداد هم مردم همین مطالبات رو داشتن. اما این که شعارای مردم بر علیه سران حکومت تندتر شد به این دلیل بود که جواب مطالبات مسلم مردم با باتوم و گلوله داده شد. مردم با این حال در برابر این سبوعیت بسیار بیشتر از اونچه که باید صبوری اختیار کردن.
    آقای عبدی از رفتار و تحلیل دوگانه‌ی شما که بگذریم نتیجه‌ی سیاسی کاری شما در جایی که حکومت به هیچ وجه به قواعد بازی سیاست پایبند نیست از پیش مشخصه. کف انتظارات مردم تغییر اساسی رفتار حکومت در قبال حقوق اولیه و مسلم مردمه و این به هیچ وجه مطالبه‌ای دست بالا نیست.

  2. شبنم می‌گه:

    اول ثابت کنید که تقلب شده بعد به هوچی گری بپردازید. گند انقلاب مخملی اتان در آمد.
    یکی از دست اندر کاران انقلاب نارنجی اوکراین که در انتخابات اخیر مفتضحانه شکست خورد گفت : “تقلب در انتخابات را از طریق قانونی دنبال خواهم کرد” . او با اینکار سعی کرد لاسیدن خود با فاشیست های واشنگتن نشین را کم رنگ نماید.

    در نظر سنجی اخیر،”نظرسنجی جهانی”، حقانیت انتخاب احمدی نژاد بار دیگر تأیید شد، چون این نظرسنجی بار دیگر مردم ایران احمدی نژاد را رییس جمهور منتخب معرفی کردند و با اینکار دروغ عاملین را بار دیگر نشان دادند و مشت بر دهان دروغگویان زدند. بعد از اینهمه دروغ، عاملین باز هم فکر می کنند با شعار ” مرگ بر دیکتاتور ” یکی از شعارهای اصلی مراکز انقلاب مخملی تحت هدایت *جین شارپ* ، *پیتر اکرمن* و *جک دوال* مستقر در ماساچوست آمریکا بنفع سیستم ورشکسته فاشیستی عصر حاضر برهبری آمریکا با همکاری ایرانیان مزدوراز جمله *هادی قائمی*، *شیرین عبادی* و*پیام اخوان* زیر پرچم سازمان سیا ،
    “اتحاد برای ایران” می توانند مردم جهان را به بازی گرفته و مزدوران خود را بر مسند نشانند.
    ایرانی نماهای خارج نشین که آشنایی زیادی با تاریخ و فرهنگ ایران ندارند، با جمع کوچک خودزیر پرچم “اتحاد برای ایران” به برنامه سازمان سیا کمک می رسانند. مردم ایران تره هم برای این سوسول های خارج نشین که هیچ حساسیتی نسبت به جنایات فاشیسم به رهبری آمریکا،اسراییل و دست نشانده های خود نشان نمی دهند و همچنان بنفع این جنایتکاران جنگی با جمع کوچک خود اقدامات خود فروشان کوبایی علیه کاسترو را به یاد همگان می اندازند. ما عاملین خارج نشین را نه تنهاایرانی نمیدانیم بلکه این مقلدان را خطرناکترازآمریکاییان تحمیق شده ارزیابی می کنیم و از هیچ اقدامی در جهت محو آنان از صفحه سیاست ایران کوتاهی نخواهیم کرد.
    مایکل بارکر درمقاله ای دیگر پته این سازمانهای بظاهر حامی “حقوق بشر” راروی آب ریخته و طرز کار آنها را بررسی کرده است. مراکز انقلاب مخملی خودرا “نیرویی قدرتمند تر” ارزیابی کرده و مراحل براندازی را در کتب ، نوشتجات – به زبانهای مختلف از جمله فارسی و فیلم های ساخته شده تحت همین عنوان “A Force More Powerful ” که توسط صهیونیستهای یهودی ساخته شده است رابه جاهلان و خود فروشان ایرانی نما تعلیم می دهند. بارکر می نویسد:

    The two documentaries, *A Force More Powerful* and *Bringing Down a Dictator* for an Iranian market. Furthermore, although the Foundations’s website provides little further information, they do note that their sister organization the Iran Institute for Democracy aims to promote democracy, human rights and free market economy in Iran. This information ties in well with the US government’s recent efforts to oust the Iranian government from within (using civil disobedience) and without (using the threat of war). Furthermore, Foer explains that Ackerman was introduced to the Iranian human rights community by Dr. Azar Nafisi, a professor at Johns Hopkins University who is on the books of the neoconservative public relations firm, Benador Associates. This is particularly interesting as Dr. Nafisi is a trustee of the Foundation for Iranian Studies, an organization whose executive director, Ms. Mahnaz Afkhami, is linked to the NED-supported Women’s Learning Partnership which she founded. Ms. Afkhami has also been the president of the Sisterhood is Global Institute, which has also received NED aid in the past.

    http://www.zcommunications.org/a-force-more-powerful-by-michael-barker

    دو فیلم مستند با نامهای ” نیرویی قدرتمند تر” و بزیر کشیدن دیکتاتور یا ” مرگ بر دیکتاتور” به بازار ایران هم عرضه شد. افزون بر آن ، با وجودیکه وبسایت بنیاد اطلاعات بیشتری ارائه نمی دهد، رهبران راه اندازی انقلاب مخملی متوجه شدند که * انستیو دموکراسی ایران * با آنها در ایجاد ” دموکراسی ” ، “حقوق بشر” و *اقتصاد بازار* برای ایران هم راه است – یعنی پیاده کردن سیستم آمریکایی مو به مو با کمک بازرگانان فاسد و غارت منابع ایران. این اطلاعات بخوبی با عملیات دولت آمریکا که اخیرا” می خواست رژیم ایران را با براه انداختن ” نا فرمانی های مدنی ” و تهدید نظامی از داخل سرنگون سازد مطابقت دارد .
    بارکر اضافه می کند که پیتر اکرمن توسط *آذر نفیسی* – در جاسوسخانه ی دانشگاه جان هاپکینز کار می کند و در خدمت صهیونیستهای یهودی نئوکان از جمله * بنادور و همکاران* می باشد به جامعه ایرانیان مزدور که خود را حامی “حقوق بشر” می دانند معرفی شد. این موضوع بسیار جالب است زیرا *آذر نفیسی* عضو هیئت امنا ی *بنیاد پژوهش ایرانیان* برهبری * مهناز افخمی* از شاهی های فراری که اکنون به مراکز در خدمت سازمان سیا مثل Women’s Learning Partnership و Sisterhood is Global که از حمایت مالی سازمان سیا برخوردار شده است هم است.

    لطفا” مقاله بالا را با استفاده از مترجمی گوگل بخوانید.

    • ارمین می‌گه:

      عجب! چون جین شارپ* ، *پیتر اکرمن* و *جک دوال راجع به دیکتاتوری و این جور مقولات نظریه دادن پس ما دچار دیکتاتوری نیستیم! یعنی کسی اینجا حالیش نیست اوضاع و احوال گل و بلبلمون رو که جین مین و پیتر میتر برامون بگن.این مغلطه‌هات به درد پروپاگاندای کیهان و صدا و سیمای واقعن واقعن ملی خودتون میخوره 

  3. چرتینکوف می‌گه:

    این هم برای خودش یک نقطه نظر است ولی نمیتوان کتمان کرد که مردم با انگیزه ها و مطالبات گوناگون مدت بسیار طولانی منتظر بوده اند و جنبش سبز دریچه ای برای بازگویی این مطالبات گوناگون است. اصولا” قرار نیست در یک جنبش و یا حرکت سیاسی همه گروهها و احزاب مطالبات خاص و محدود به تعاریف خاص داشته باشند کما اینکه در جریان انقلاب سال 57 هم توده های بسیاری با مطالبات مختلف در حرکت شرکت داشتند. در جنبش سبز هم بازنگری فعالیتها و تغییر برخی روشها لازم بنظر میرسد ولی این بمعنای نادرست دانستن کل جنبش و اعتراض مردمی نیست.

  4. شبنم می‌گه:

    افراد بهتر است مقالات و نوشته ها را با دقت بیشتری بررسی کنند. مقاله مایکل بارکر در باره ی سیاست آمریکا در بر پایی “انقلابات مخملی” و رنگین – با کمک ستون پنجمی های مزدور هر کشور جهت تغییر رژیم و به قدرت رساندن خدمتگزاران و عاملین خود نوشته شده است. او روش و ابزار و شخصیت های در گیر این پروژه که از طریق ” نا فرمانی های مدنی” بمنظور بی ثباتی کشور مورد هدف انجام می گیرد را توضیح داده است.

    دشمنان ایران از جمله آمریکایی ها هم معتقد به دیکتاتوری درایران نیستند و بیشتر تئوکراسی بکار می برند. شعار “مرگ بر دیکتاتور” یکی از شعارهای انقلاب مخملی سازان است که ستون پنجمی های ایرانی در تظاهرات خیابانی خوداز آن استفاده کردند. بکارگیری
    “دیکتاتوری نظامی” که در پروپاگاندای اخیر کلفت صهیونیسم – هیلاری کلینتون – بکار گرفته شد واقعا” خنده آور است و هیچکس تره هم برای این وزیر خارجه یک کشور
    پلیسی – یعنی آمریکا که در هر دادگاهی محکوم به جنایت علیه بشریت می شود خرد نمی کند. خزعبلات این لکاته صهیونیسم راضی نگه داشتن صاحبان خود یعنی لابی اسراییل صورت می گیرد.
    کلفتی مثل هیلاری وقتی می گوید ایران به طرف دیکتاتوری نظامی می رود مردمان جهان را به خنده وا می دارد، چون نگاهی به بودجه دفاع آمریکا این دلقک را بخوبی باز می کند.

    طبق آمار، سهم آمریکا از سیستم دفاعی جهان 42 در صد، در مقابل چین 5.8 درصد،
    روسیه 4 درصد، فرانسه و انگلیس هر کدام 4.5 درصد و ده کشورهای بعدی مجموعا” 21 درصد

    http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_by_military_expenditures

    و بقیه دنیا 18.6 درصد است. بودجه دفاع ایران نسبت به سرانه داخلی اش حدود 2.6 درصد است که در مرتبه شصت و پنجم و اسراییل با7.3 درصد در مرتبه ششم قرار دارند. چشم جاهلان کور. بنابراین مشخص می شود چه کسانی در حین حال هم شیاد اند و هم جاهل.

  5. محمد شرکا می‌گه:

    من صحبتهای آقای عبدی را واقع گرایانه دیدم.البته یک مصاحبه دیگر هم نیاز است تا معلوم شود منظور ایشان از اینکه توپ را باید به زمین حریف انداخت چیست

  6. شبنم می‌گه:

    در هفتم فوریه 2010 الی ویزل همراه با 44 نفر از برندگان “نوبل ” که بیش از 4/3 آنها از صهیونیست های یهودی هستند در ورق پاره ای از بردگان سیاه و سفید صهیونیسم درکشورهای غربی که خود را “دموکراتیک” معرفی می کنند، تقاضا ی مجازات شدید ایران را کرده است. این مرد خبیث و دروغگو توسط نرمان فینکل اشتاین نویسنده کتاب ” دکان هولوکاست ” اینطور توصیف شده است:
    “Eli Wiesel a resident clown of the Holocaust circus.”

    الی ویزل دلقک بازار هولوکاست. این مرد دروغگو با انداختن طناب هالوکاست بر گردن مشتی افراد خبیث که مدال “نوبل ” را یدک می کشند وبعضی از آنها در ساختن سلاح اتمی آمریکا که در کشتار دسته جمعی مردم ژاپن مورد استفاده قرار گرفت شرکت آنان را با خود همراه کرده و با وقاحت تمام از نوکری بنام اوباما و هم پیاله هایش در چند کشور غربی تقاضا نمودند که برای برطرف کردن ” خطر ” ایران فوری اقدام کند. این افراد پست و خبیث نامه خود را چنین آغاز می کنند:
    ” چه مدت دیگر ما باید بدون عمل منتظر باشیم و همچنان آبروریزی و ننگ ایران را ببینیم ؟ ”
    http://www.eliewieselfoundation.org/inthenews.aspx
    این در جایی است که این مردان و زنان خبیث از قوم کشی مردم غزه با بهانه “اسراییل حق دفاع از خود دارد ” با بیشرمی تمام دفاع کردند. الی ویزل دروغگو و دلقک ، وقاحت را تا بدانجا کشاند که گزارش رقیق و آبکی ریچارد گلد استون – که خود یک صهیونیست یهودی است – در مورد نسل کشی غزه را به باد مسخره گرفت و آن را “ضد سامی ” ارزیابی کرد. این بخوبی نشان می دهد که دکان ” ضد سامی ” چیزی جز دروغ نیست زیرا این کلونیست های اروپایی خود از نژاد خزر و مغولها هستند و هیچ رابطه ای با قوم یهود منطقه خاور میانه و فلسطین ندارند.
    این افراد پست و جنگ طلب برای منافع “دولت یهود” که بر روی زمینهای غصب شده فلسطین با بیرون کردن مردم محلی برپا شده غصب بیشتر زمین ها تا ذره آخر همچنان ادامه دارد و اوباما، برده سیاه صهیونیسم و لکاته صهیونیسم – هیلاری – هیچ سخن و فشاری تاکنون در این مورد اعمال نکرده اند و مرتب از مظلومیت اسراییل سخن می گویند ولی
    برنامه قانونی غنی کردن ایران را با تحریم های اقتصادی بیشتر روزانه تحت فشار قرار می دهند- حاضرند بیش از 75 میلیون نفر از مردم ایران را بخاطر منافع یک دولت نژادپرست – تروریست – دزد – و غیر دموکرات قربانی کنند. افراد یهودی صهیونیست در این ورق پاره دجال بودن خود را بوسیله جملات خود بخوبی نشان می دهند:
    The Iranian government “whose irresponsible and senseless nuclear ambitions threaten the entire world continues to wage a shameless war against its own people.”
    این در جایی است که فیلیپ جیرالدی در مقاله اخیر خود نوشته است که آمریکا در ارزیابی سالانه برای * تخمین خطر * نوشته است :
    }Apart from that, it supports the conclusions of the December 2007 National Intelligence Estimate (NIE) which concluded that Iran had abandoned its nuclear weapons program and had not made the political decision to start it up again.
    در بررسی تخمین خطر که سالانه صورت می گیرد، آمریکا پس از مرور برنامه هسته ای ایران به همان نتیجه ای که سازمان امنیت ملی در دسامبر 2007 رسید – مبنی بر توقف برنامه سلاح هسته ای که همچنان این سیاست دنبال می شود – رسیده است.
    این افراد خبیث بر چه پایه ای ایران را “خطر” دنیا معرفی می کنند؟
    در توضیح قسمت دوم این ننگ نامه جان والش می نویسد:
    The second claim wrapped up in the topic sentence is that the Iranian government is engaging in a “shameless war on its own people.” This too is quite a striking charge, going far beyond the usual charge that the recent Iranian elections were rigged which in fact does not appear to be the case. In what does this “shameless war” consist. Certainly there are human rights abuses and striking ones in Iran, just as there are in many countries who are US allies, but that does not amount to a government’s “war on its own people.” The U.S. and Israel make charges against Iran almost daily, and so Iran is certain to be demonized in our elite press which so often functions as stenographer for the government. The same media treatment was given Iraq so very recently, and it is amazing that this fact did not deter the signatories from the intemperate statements in this ad. Earlier under the presidency of Bush I we were treated to stories of infants being pulled from incubators and discarded on hospital floors in Kuwait by Iraqi troops during the run up to the US attack on Iraq in the first Gulf War. These charges uttered by Bush I himself were lies, concocted by a P.R. firm, as we later learned.
    همانطوریکه والش توضیح می دهد خیلی از دول در دنیا حقوق شهروندهای خود را ضایع می کنند ولی چرا کسی مورد مواخذه قرار نمی گیرد؟ آمریکا و اسراییل – کشور پلیسی و جنایتکار جنگی که روزانه مسلمانان زیادی را به هلاکت می رسانند و شهروندهای خود را با استفاده از جنگی قلابی بنام “جنگ علیه ترور” شکنجه و زندانی می کنند – ایران را روزانه مورد تهدید قرار می دهند که تمام این اعمال غیر قانونی است. حالا باند سبز باید بفهمد که چرا مردم بی صبرانه در انتظار دستگیری و مجازات افراد فرصت طلب و عامل آن هستند که دروغ تقلب را راه انداختند و بهانه ای بدست افراد نژاد پرست و حامی جنایتکاران جنگی که یدک “مدال نوبل ” را هم می کشند و اغلب آنان در ساختن بمب اتم و سایر سلاح های کشتار دست جمعی شرکت داشتند بخود جرات می دهند که از مشتی برده بنام ” رهبر” هولوکاست اتمی ایران را دریوزانه تقاضا کنند.
    این افراد صهیونیست در نامه ی دیگری به عامل خود – شیرین عبادی که در تاریخ سوم آگوست 2009 در نیویورک تایمز چاپ شد می نویسند: ” مبادا احساس کنید که تنها مانده اید، امید خود را از دست ندهید.”

    شیرین عبادی – عامل و دلقک غرب – اگر بیانیه ای علیه مرگنامه ایرانیان که توسط این گروه خبیث نوشته شده است – غربیان به این نامه لقب ننگ بار داده اند – ندهد
    نام شیرین عبادی برای همیشه بعنوان جاسوس وعامل صهیونیسم در تاریخ ایران نقش خواهد بست و با این لقب به گور خود خواهد رفت.
    نگاهی به صفحات اینترنت – فارسی و انگلیسی مشهود می سازد که “اپوزیسیون ” مزدور وعامل ایران ، در راس آن ” باند سبز” تاکنون هیچ مقاله ای علیه این جنایت نداده است. خاک بر سر “رهبران” اپوزیسون کنند تاکنون هیچ یک از اپوزیسیون ایران این نامه ننگ آور را مورد حمله قرار نداده اند ولی مرتب از نقض “حقوق بشر” در ایران صفحه سیاه می کند زیرا می ترسند جیره خود را از دست بدهد.
    دو سال پیش یک صهیونیست دیگر بنام بنی موریس در کنفرانس های گوناگون در اروپا و آمریکا و با نوشتن مقاله ای در نیویورک تایمز خواهان هولوکاست اتمی ایران شد که مورد حمله شدید جیمز پتراس قرار گرفت. در ضمن یک ایرانی در لندن مشاهدات خود ازاین
    کنفرانس در آلمان و اطریش با شرکت صهیوینستهای یهودی و ایرانیان خود فروش مانند نیلوفر بیضایی ، و ایرانیان دیگر از “حزب دموکرات کردستان ” ، حزب سبز ایران و دیگر خود فروشان در جمع این شیاد اسراییلی را شرح داد.
    ما داغ این آرزوی ننگین را بر دل تک تک شما خواهیم گذاشت.
    http://radiozamaaneh.com/special/2008/07/post_614.html

    نویسنده دیگری بنام * ویلیام کوک * انزجار خود از الی ویزل و برندگان صهیونیست نوبل را طی مقاله ای نشان داده است و می نویسد:
    What is the true nature of this state of Israel that commands the allegiance of the American people and is now seeking to enlist the governments of the world against its perceived “existential” enemy, Iran?
    او سپس جنایات اسراییل را یکی بعد از دیگری – طوماری است – ردیف می کند و در انتها می نویسد:
    Great is truth, sayeth the Prophet, and it shall prevail, if not for those now living perhaps for the dead who have suffered the consequence of this deceit; it is to them, “to the dead,” says Voltaire, “we owe only truth.” Thus ends the “second prayer.”
    http://dissidentvoice.org/2010/02/the-unstated-script-of-the-wiesel-open-letter-to-president-obama/
    ما تاکنون از استادان و دلقکان خارج نشین ایرانی خطی در این مورد مشاهده نکرده ایم. این درجایی است که این مزدوران و خود فروشان روزانه بیانیه هایی علیه “نقض حقوق بشر” بخورد اوباش غربی می دهند. اسم این عاملین را همه می دانند.
    بیانیه نوام چامسکی کجاست؟ بیانیه دلقکان صهیونیسم – شادی صدر، شهلا شفیق ،مخملباف ، حمید دباشی،
    و زنباره ی باند سبز عطاء الله مهاجرانی که اخیرا” خود و چهار نخاله ی دیگر را متفکران ” مخزن اندیشه ” سبز خواند و موجبات خنده و مسخره خود و باندش را فراهم کرد.

  7. شبنم می‌گه:

    نکاتی در باره ویزل شیاد که در نامه اخیر خود همراه با 44 صهیونیست یهودی دیگر خواهان تحریم های سخت تر علیه ایران کودکان ایرانی شده است و با این حقه می خواهد قدرتها را علیه ایران و بنفع “دولت یهود” به جنگ وا دارد. قبلا” نئوکانها همین بلا را در عراق پیاده کردند. هیچ یک از اپوزیسیون ایران تاکنون خطی علیه این نامه ننگین نه تنها ننوشته بلکه با امضاء کردن آن از بیانیه ویزل و شرکاء حمایت کرده اند.

    {ويزل ، اين صهيونيست متعصب ، کسي است که با ادعاي دوستي ، با ميتران سوسياليست به اسم مصاحبه ، با او به گفتگو مي نشيند؛ ولي در عمل به محاکمه او مي پردازد! گويي ويزل از ميزان سرسپردگي ميتران نسبت به اسرائيل راضي نيست و بيش از آنچه انجام شده طلب مي کند! در اين مصاحبه ، درست پس از آن که ميتران – با سوابق بسيار روشنش در دفاع از اسرائيل و يهوديان – به عنوان يک دولتمرد سياسي ، محتاطانه مي گويد: «من فکر مي کنم که در مورد کرانه باختري رود اردن ، فلسطيني ها حق دارند در مجموعه اي ملي زندگي کنند» ؛ ويزل سوالاتي گزنده را درباره شايعه همکاري و ارتباط غيرمستقيم ميتران با نازي ها در دوران جنگ جهاني دوم مطرح مي کند که کاملا نيشدار و برخورنده است. گويي مجازات هر دولتمرد غربي که کمترين حقوقي براي فلسطينيان قائل باشد ، رسوا شدن توسط رسانه هاست. ميتران به پرسشهاي او پاسخ مي دهد ، ولي پيش از آن به ويزل مي گويد: «به شما پاسخ مي گويم ، چون پرسشگر ، شما هستيد وگرنه به افرادي که کسي نمي داند به چه دليل خود را در مسند قضاوت قرار مي دهند؛ هيچ حسابي براي پس دادن ندارم». همين جمله اخير کافي است تا به ميزان اقتدار ويزل در صحنه هاي جهان پي ببريم. بی شک اعطاي اين اقتدار کم نظير به ويزل با ابراز ارادت عجيب او به اسرائيل مربوط است. ويزل خود را با اسرائيل يکي مي داند و درباره کينه غيريهوديان به يهوديان مي گويد: «به دليل جايگاه ما و جايگاهي که اسرائيل در قلب زندگي و حيات ما دارد ، دشمنان ما همواره به دنبال از بين بردن ما و اسرائيل هستند.»}

    http://mashal.org/content.php?c=helmi&id=00046

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s