نه خانم دکتر عزیز. لطفا بیحس نکنید.
چه اشکال دارد خردهای درد بکشم؟ مگر درد بد است؟ جز این است که نشانهای از سلامت سیستم سنسوری بدن من است؟ جز یک ارتباط فعال و موثر است از یک ناحیهی بدن به ناحیهای دیگر در وضعیتی که خودآگاهم آنقدر توانا نیست که بتواند این دو ناحیه را به هم وصل کند؟ جز این است که درد به یادم میآورد که آنجا، بخشی از بدنم که مدتهاست با بیتوجهی به دست فرسایش و زوال سپردهام هنوز زنده است و حس دارد و بخشی از وجود من است؟
اصلا مگر لازمهی درد کشیدن حس کردن و لازمهی عاطفه ورزیدن حس کردن نیست؟ و مگر شناخت عاطفی مقدمهی هر نوع شناخت دیگری نیست؟ و مگر میشود بیشناخت زندگی کنم؟ و مگر میشود حس نکنم؟ و مگر میشود درد نکشم؟ و اصلا مگر درد چیزی جز هجوم ناگهانی اطلاعات به سوی ذهنم است؟
خانم دکتر نیشترش را توی تن مجروحم میچرخاند و زبانههای درد در وجودم شعله میکشد.
خانم دکتر عزیز. به آمپول بیحسی نیازی نیست. میدانم که اگر درد شدید باشد حتی ذهنم هم نمیتواند این همه اطلاعات را پردازش کند و داغ میشود و عرق میریزد و فریاد میکشد. اما خانم دکتر، فکر کنم این دردهای از سر سلامتی را میتوانم تحمل کنم. نزنید لطفا. احتیاجی به بیحسی نیست. از مسکن میترسم، از داروی فراموشی میترسم. از بیحسی وحشت دارم. بیحسی یعنی خاموشی یعنی فراموشی یعنی زوال.
بگذارید یادم نرود. بگذارید حساش کنم. تنم درد دارد… لطفا جلویش را نگیرید… بگذارید آزادانه دردش را واگو کند، بگذارید رها باشد… میخواهم با تنم آشتی کنم.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینهی بامدادی» پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.