داستان «جویبار و شورهزار» را شنیدهاید؟ بگذارید قسمتهایی از آن را برایتان تعریف کنم.
روزی روزگاری جویباری بود که از کوهستانهای بلند قامت و پربرفی که در دور دستهای زمان و مکان قرار داشتند سرچشمه میگرفت. جویبار آبی پاک و زلال داشت. وقتی میگوییم زلال میتوانید «اشک چشم» را تجسم کنید که زیر نور مهتاب مثل دانهٔ الماسی بدرخشد و البته آب جویبار همانقدر که زلال و بیغش بود، گوارا و زندگیبخش نیز بود. جویبار در مسیر پر پیچ و خم خود به دشت میرسید و همانطور که به سمت بسترهای فرودست میخرامید قطره قطره از وجودش را به زمین و دشت هدیه میداد. این بود که به تدریج و در گذار سالها اطراف جویبار بخشنده مملو از سبزه و درخت و پرنده شده بود که قطرههای روحبخش آن را مینوشیدند و سرشار از شور و شهوت زندگی میشدند. آنها جویبار را عاشق بودند و جز سرود و نوازش چیزی تقدیمش نمیکردند.
در آنسوی دشت، شورهزاری وجود داشت که به سرزمین مردگان میمانست. نه گیاه، نه پرنده، نه آب در اطرافش نمیرویید و در دایرهٔ مرگپرور کوچکش محدود بود. کافی بود سرنوشت دانهای یا ریشهای را به نزدیکیاش ببرد. چنان خشک و بیمهر و متوقع بود که ذرات آب را از قلب کوچک آن بیرون میکشید و به جایش زهر شوره حوالهاش میکرد تا در یاس و اندوه و بیآبی جان دهد.
یک روز صبح، ساکنان دشت متوجه شدند جویبار خشک شده است و دیگر آبی ندارد. پرندهها نگران به جستجوی علت برآمدند و به سمت کوهستانهایی که سرچشمهٔ جویبار بودند پر کشیدند و زود فهمیدند که سرنوشت بازی شومی را با ایشان آغاز کرده است. سنگی بزرگ در مسیر جویبار افتاده بود. مسیر جویبار بسته شده بود و نمیتوانست به سمت دشت جاری شود. پرندهها خیلی زود فهمیدند که مسیر جدید جویبار شورهزار است.
جویبار اندوهگین، اما امیدوار بود. به خود نوید میداد که میتواند شورهزار را دگرگون کند. به خود میگفت “اگر مقدار کافی آب زلال و گوارا بر قامت خشکیده و تلخ شورهزار بریزم، کمکم سیراب میشود و از شورهزار هم زندگی بر خواهد خواست”. این بود که با تمام وجود به هدیه کردن ادامه داد. روزها و شبها و تمام طول هفتهها و ماهها و سالها به شورهزار آب هدیه داد. شورهزار با توقع و لذت قطرههای آب را مینوشید ولی ذرهای شیرین نمیشد. هر چه جویبار بیشتر هدیه میداد، شورهزار شورتر، حق به جانبتر، خودخواهتر، گستاختر و فرومایهتر میشد. جویبار بخشنده و نجیب بود و دم نمیزد به این امید که شورهزار، روزی مرغزار خواهد شد. اما دریغ و حسرت. این سرزمین نه تنها بخشنده نبود، که دستهایی گیرنده و قلبی سیاه داشت و روز به روز وسیعتر و عمیقتر میشد. قطرههای زندگی را از جویبار میگرفت با انبوه شوره ترکیب میکرد و مانند زهری کشنده تحویلش میداد.
جویبار به سرنوشت محتومش میاندیشید و به دشت زندگی که سرنوشت او را از آن دور ساخته بود. به تمام سالهایی میاندیشید که قطرههای وجودش را به شورهزار بخشیده بود و در پاسخ تلخی و زهر تحویل گرفته بود. جویبار رفته رفته امیدش را به متحول کردن این شورهزار از دست میداد. شاید این شورهزار هرگز شیرین نخواهد شد. شاید هرگز زندگی از این سرزمین مرگ جوانه نخواهد زد. شاید قرار نیست از این سرزمین هرگز نوازش و ترانهای دریافت شود؟ جویبار اینها را به خود میگفت و همانطور که هستیاش در انحطاط پست شورهزار فرو میرفت آرزو میکرد سرنوشت یک بار دیگر مسیرش را به دشت زندگی تغییر دهد.
این داستان ادامه دارد. اما قصد ندارم باقیاش را برایتان تعریف کنم و فقط این قسمتش منظورم بود. به نظر شما هر نوع «تلخی» را میتوان با مایه گذاشتن از هستی خود «شیرین» کرد یا بعضی از انواع تلخیها هستند که بهترین استراتژی در قبال آنها «فاصله گرفتن» است؟
.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
من دوست نداشتم داستانو. خیلی تلخه! خیلی…
جواب سوالت؟ بستگی داره که از زاویه نگاه کی نگاه کنی؟ دشت؟ جویبار یا خود شوره زار. بالاخره شوره زار بودن هم شاید انتخابی نبوده باشه ! شاید فاصله گرفتن کوتاه ترین راهه ولی همیشه راحت ترین راه و ممکن ترین راه نیست!