آیینهٔ‌ ناجی انسان کجاست؟

در نوشتهٔ قبل توضیح دادم که برخلاف احساس اندوه (که حالتی فردی و درونی دارد) احساس شرم یا گناه حتما نیازمند حضور دیگری است. خواه این دیگری بی‌واسطه در مجاورت ما باشد و خواه به صورت غیرمستقیم و به شکل مجموعهٔ مبهمی که آن را فرهنگ می‌نامیم تصویر ما را بازتولید کند.

فرد انسان‌گونه‌ای را تصور کنید که در یک جزیرهٔ غیرمسکونی تنهاست. در این جزیره هیچ موجود دیگری وجود ندارد که آیینهٔ* رفتار این فرد باشد. فرض کنید این جزیره از همه‌ٔ نقاط دیگر جهان متمایز است، یک انزوای مطلق و محض. ساکن تنهای جزیره هیچ روشی برای ارتباط برقرار کردن با موجودات خارج از جزیره بر فرض که وجود داشته باشند) ندارد. در این صورت آن فرد، با مفهوم شرم یا گناه بیگانه خواهد بود، اما مسلما بسته به مطلوب بودن اوضاع جهت برآورده شدن خواست‌های جسمی و روانی‌اش ممکن است احساس اندوه را تجربه کند (فرضا از طریق تحمل رنج یا سختی ناشی از گرسنگی).

حالا اجازه دهید یک تجربهٔ ذهنی فلسفی-بوم‌شناختی (ecological-philosophical) انجام دهیم. فرض کنید آن فرد انسان‌گونه، نمایندهٔ گونه‌ٔ انسان باشد و آن جزیره منزوی هم کره‌ٔ زمین. انسان در این جزیره تنهاست. هیچ موجود دیگری (از نظر هوشی و پیچدگی هم سطح یا بالاتر از او) در این جزیره وجود ندارد که بتواند تصویر انسان را به او نشان دهد. تاریکی و بزرگی کهکشان نیز انسان و جزیره‌اش را همچون اقیانوسی احاطه کرده و منزوی ساخته است. هیچ چیز و هیچ کس نیست که آیینه‌ای باشد برای انسان تا خود را تمام قد در آن بنگرد. چنین انسانی اندوهناک شاید، اما هرگز شرم‌سار یا گناه‌کار نخواهد شد.

برای این‌که گونه‌ٔ انسان با مفهوم شرم یا گناه آشنا شود باید بتواند تصویر خود را در آیینه ببیند. اما کجاست آن آیینه‌ای که بتواند به اندازهٔ کافی هوشمند باشد تا بتواند تصویر انسان، رویاها، رفتارها و فرهنگ‌هایش را بازتولید کند؟ کجاست آن آیینه‌ای که انسان را از محکومیت ابدی‌اش به بیگانگی با شرم و گناه رهایی بخشد. آیینهٔ‌ ناجی انسان کجاست؟

در داستان سولاریس، ستاره‌ای در دوردست‌ها چنین نقشی را به عهده می‌گیرد. مفهوم خداوند شاید تقلایی فلسفی بوده است برای خلق آیینه‌ای که بتوانیم تمام قد خود را در آن ببینیم. خداوند که به نجات انسان نیامد، شاید باید چشم‌انتظار سولاریسی دیگر باشیم: این‌بار اما واقعی.

* در این‌جا منظور من از آیینه آن شیء صیقلی نیست که ما را عینا و با دقتی ریاضی بازتولید کند. بلکه آیینه هر آن‌چیزی است که بتواند تصویری ذهنی یا عینی از ما تولید کند.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بلیط مسابقه‌ بیس‌بال و مسیرهایی که به ما تحمیل می‌شوند

امروز دوستم ماجرایی که برایش رخ داده بود را برایم تعریف کرد:

قضیه این‌طور است که ایشان برای یک ماموریت تحقیقاتی قرار است به ینگی دنیا سفر کند و با توجه به علاقهٔ وافری که به ورزش بیس‌بال دارد تصمیم گرفته یک مسابقه درست و حسابی بیس‌بال را از داخل استادیوم تماشا کند. سفارش بلیط را به صورت آن‌لاین می‌دهد و منتظر می‌ماند که بلیط الکترونیک (بنا به روال معمول در کشوری که در آن کار می‌کند) برایش ای‌میل شود. چند روز بعد ای‌میل را دریافت می‌کند اما در آن خبری از بلیط الکترونیک نیست بلکه ای‌میل مربوط به ره‌گیری یک بستهٔ ‍پستی است. مشخص می‌شود که شرکت فروشنده بلیط را به صورت فیزیکی صادر و از طریق پست بین‌المللی ارسال کرده است. فاصله‌ای که این بستهٔ کوچک پستی باید طی کند حدود ده هزار کیلومتر است. دوستم می‌گفت انتظار داشته که بلیط الکترونیک برایش صادر کنند و دلیلی برای پست کردن فیزیکی بلیط نبوده. بحث دوست من به صورت خاص روی هزینه نبود، چرا که شرکت فروشنده برای پست کردن بلیط از او هزینهٔ بیشتری نگرفته بود. بیشتر از این نظر که چرا باید شرکت مربوطه چنین سیستم ناکارآمدی داشته باشد که به جای صدور بلیط الکترونیک از پست حلزونی استفاده کند که هزینه‌های نهان (فرضا از نظر مصرف انرژی برای حمل و نقل فیزیکی) آن بیشتر است؟

بحث ما درباره‌ٔ علت اتخاذ چنین سیستمی توسط فروشنده‌ بلیط مسابقه بیس‌بال بالا گرفت که دلایلی مطرح شد که موضوع صحبت من در این‌ نوشته نیست. به هر حال فروشنده بلیط دلایل خوبی (شاید اقتصادی و شاید هم عمل‌گرایانه) برای اتخاذ این روش داشته. اما من می‌خواهم از این مثال استفاده کنم برای این‌که بحث خودم را پیش ببرم.

می‌توانیم تصور کنیم که در این‌جا ما با یک شرکت (باشگاه ورزشی) طرف هستیم که قصد داشته حوزه‌ٔ جغرافیایی فروش بلیط‌هایش را توسعه دهد به حدی که مشتریان آن‌سوی کره‌ٔ زمین هم بتوانند به راحتی  از طریق آن‌لاین از آن بلیط بخرند.

باشگاه فوق برای رسیدن به این هدف دو راه حل دارد:

  • فروش بلیط از طریق آن‌لاین انجام شود، اما بلیط‌ها به صورت چاپی صادر شده و از طریق پست ارسال شود و در اسرع وقت به دست مشتری‌های دور یا نزدیک برسد. این کار مستلزم توافق و عقد قرارداد مناسب با شرکت‌های پستی و توسعه امکانات ‍پشتیبانی مستقیم یا غیرمستقیم نسبتا مفصلی است.
  • یک سیستم فروش و صدور بلیط الکترونیک راه‌اندازی شود و بلیط‌های مشتریان به صورت مجازی صادر شده و از طریق ای‌میل برایشان ارسال گردد. مشتریان می‌توانند در منزل اقدام به ‍چاپ بلیط‌ خودشان کنند،  یا هنگام ورود به استادیوم با وارد کردن کد ویژه‌ای که از طریق ای‌میل دریافت کرده‌اند بلیط شان را از دستگاه‌های خودکار دریافت کنند.

انتخاب هر کدام از این دو استراتژی زمینه‌هایی می‌خواهد و هزینه‌ها و انتخاب‌های آتی خاص خود را به شرکت تحمیل می‌کند. فرضا اگر باشگاه مذکور گزینه‌ٔ اول را انتخاب کند برای افزایش سرعت و کیفیت خدمات (رسیدن بلیط چاپی به دست مشتریان دور و نزدیک) خود باید نوع همکاری خود با شرکت‌های پستی را کارآمدتر کند. اما اگر گزینهٔ دوم را انتخاب کند باید بیشتر به توسعه‌‌ٔ کارآیی سیستم‌های سرویس‌دهنده به مشتریانی که بلیط خود را در خانه پرینت نمی‌کنند و در لحظه‌ٔ آخر و قبل از شروع بازی به سراغ دستگاه‌‌های خودکار می‌روند بپردازد.

با توجه به روایت دوست من، باشگاه مذکور روش اول را انتخاب کرده. اما روش اول در نگاه اول ناکارآمدتر و پرهزینه‌تر از روش دوم به نظر می‌رسد. در بسیاری از کشورهای دیگر باشگاه‌های مشابه مدت‌هاست که به روش دوم عمل می‌کنند. پس چرا باشگاه مورد نظر روش ظاهرا ناکارآمدتر را انتخاب کرده است؟

یک توضیح (فرضی) می‌تواند چنین باشد:

فرض کنید که بیشتر مخاطبان این باشگاه ورزشی را افرادی تشکیل دهند که سواد کامپیوتری بسیار پایینی دارند و در نتیجه بلیط الکترونیک خود را در منزل چاپ نمی‌کنند (یا بلد نیستند و یا پرینتر در دسترس ندارند). در این صورت حجم بالایی از مراجعه کنندگان صدور بلیط خود را به روز بازی و در محل استادیوم موکول خواهند کرد که مستلزم راه‌اندازی تعداد زیادی دستگاه خودکار و به خدمت گرفتن نیروی ‍پشتیبانی کافی جهت راهنمایی مشتریانی که بلد نیستند با دستگاه خودکار کار کنند است. این احتمال وجود دارد که با یک حساب و کتاب ساده باشگاه مربوطه به این نتیجه رسیده باشد که اگر بلیط ها را چاپ کند و برای مشتریان پست کند هزینه‌ها و ریسک کمتری را متحمل خواهد شد.

اما اگر آدم کنجکاوی پیدا شود و بخواهد به این باشگاه کمک کند احتمالا باید به سراغ علت اصلی پرهیز باشگاه از روش دوم برود. یعنی کم بودن سواد کامپیوتری مشتریان باشگاه. این آدم باید سوال کند: چرا مخاطبان این باشگاه سواد کامپیوتری پایینی دارند؟ پاسخ این سوال خارج از حیطهٔ کنترل و توانایی یک باشگاه ورزشی است و به بستر فنی-اجتماعی‌ای (socio-technical) که باشگاه در آن فعالیت می‌کند بستگی دارد. در واقع این بستر فنی-اجتماعی چنان نیرومند و تاثیرگذار است که فرایندهای بهینه‌ٔ مورد نظر خود را به سازمان‌هایی شبیه آن باشگاه تحمیل می‌کند. پس برای این‌که شخص کنجکاو مورد نظر بفهمد که چرا مخاطبان آن باشگاه سواد کامپیوتری اندکی دارند (فرضا در مقایسه با طیف‌های مشابه خود در یک کشور دیگر)، باید برود و وضعیت فنی-اجتماعی حاکم بر آن سیستم را مطالعه کند. اما نکته‌ای که موضوع را پیچیده‌تر می‌کند این است که برای شناختن وضعیت فنی-اجتماعی جامعه مراجعه به داده‌های امروز کافی نیست. باید در زمان به عقب رفت و دید تحول فنی-اجتماعی این سیستم در راستای کدام مسیرها (socio-technical paths) انجام می‌شود. شخص کنجکاو ما، هر چه در زمان عقب‌تر برود مسیرها را بهتر می‌شناسد و ریشه‌های تحولات امروزین را عمیق‌تر.

به اطراف خود که نگاه می‌کنیم نمونه‌های زیادی از این نوع مسیرها (paths) می‌بینیم که ماهیت و شکل امروزی آن‌ها به انتخاب مسیرهایی که سال‌ها، دهه‌ها یا قرن‌ها پیش انجام شده بستگی دارد. فرضا علت این‌که در یک کشور حمل و نقل هوایی ارزان و راحت است ولی حمل و نقل ریلی توسعه‌ٔ چندانی نیافته را نباید چندان در وضعیت فنی-اجتماعی امروز آن جامعه جستجو کرد، بلکه با عقب رفتن در زمان و مطالعه‌ٔ تصمیم‌های قدیمی‌ای که مسیرهای امروز را شکل داده‌اند بهتر می‌توان چرایی وضعیت فعلی ساختمان فنی-اجتماعی امروز را درک کرد.

جمع‌بندی از طریق یک گفتگوی فرضی:

- چرا فلان روش که در کشور «الف» خیلی خوب جواب می‌دهد را ما در کشور «ب» پیاده نمی‌کنیم؟
- فلان روش درکشور «ب» فقط وقتی می‌تواند موثر باشد که بستر فنی-اجتماعی‌ کشور «ب» مشابه کشور «الف» باشد.
- خوب چرا ما بستر فنی-اجتماعی کشور «ب» را مثل کشور «الف» نمی‌کنیم؟
- چون تحولات فنی-اجتماعی در راستای مسیرهای از پیش تعیین شده‌ای رخ می‌دهند. این مسیرها حافظه‌مند هستند و ریشه در تاریخ تحولات فنی-اجتماعی کشور «الف» دارند. این تاریخ با آن‌چه در کشور «ب» وجود داشته متفاوت است.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

درباره‌ی اندوه و شرم و گناه

تا به حال به رابطهٔ میان احساس «اندوه» و «شرم» و «گناه‌» فکر کرده‌اید؟ آیا اصلا رابطه‌ای بین آن‌ها وجود دارد؟

شرم به «تصویری» که من از «تصویر دیگران از خودم» دارم مربوط می‌شود. تو تصویری از من در ذهنت می‌سازی، و من تصویری از تصویر تو از خودم پیدا می‌کنم. چیزی که باعث ایجاد شرم در من می‌شود انطباق داشتن یا نداشتن این تصویر با وضعیت مطلوب ذهنی من است (بیشتر از لحاظ عاطفی).

تصور کنید فردی از این‌که در حضور دیگران با صدای بلند بخندد احساس «شرم» کند. چرا این فرد احساس شرم می‌کند؟ چون «تصور» می‌کند که دیگران «تصویری از او در ذهن‌شان می‌سازند» که از نظر عاطفی مطلوب او نیست. در نتیجه احساس شرم می‌کند. از این نظر «احساس شرم» کردن، یک فرایند ‍پیچیده دو جانبه است و نیازمند کنش و واکنش بین دست کم دو ذهن «تصویرساز» است.

اما اندوه چطور؟

اندوه فرایند ساده‌تری دارد. برای اندوهگین شدن کافیست مجهز به تعدادی سنسور یا شبکهٔ عصبی باشیم. اگر سیگنال‌هایی که از جهان پیرامون‌مان می‌گیریم تحت الگوی ویژه‌ای مطابق خواست غریزی ما نباشد، اندوهگین یا ناراحت می‌شویم. یک کودک خردسال که توسعهٔ ذهنی ابتدایی‌تری دارد ممکن است «اندوهگین» شود، اما برای این‌که از چیزی احساس «شرم» کند باید به مرحلهٔ معینی از تکامل ذهنی و اجتماعی برسد.

نتیجه این می‌شود که «شرم» مفهومی انتزاعی‌تر از «اندوه» است. شرم در یک سطح انتزاعی و فرهیخته‌وارگی رخ می‌دهد. در صورتی که «اندوه» می‌تواند در یک فضای عینی‌تر و غریزی‌تر رخ دهد. شخص ممکن است از نظر غریزی در موقعیت مناسبی باشد (مشکلی از لحاظ غریزی نداشته باشد، سنسورهایش همه سیگنال‌های رضایت‌بخشی را از محیط اطراف دریافت کنند) اما از به خاطر این‌که تصور می‌کند تصویر دیگران از خودش مطلوب نیست، احساس شرم کند.

اگر همین خط فکری را ادامه دهیم به مفهوم «گناه» می‌رسیم. شخص وقتی احساس گناه می‌کند که «تصویری که از تصویر دیگران از خودش» دارد از یک لایهٔ تاثیر احساسی عبور کند و با یک مجموعهٔ ذهنی ارزشی-عقلانی تلاقی کند. در نتیجه بدون داشتن آن دستگاه ارزشی-عقلانی شخص هرگز احساس گناه نخواهد کرد، حتی اگر گاه از لحاظ عاطفی دچار احساس شرم شود. فرضا ممکن است فرد دچار احساس شرم شود بدون آن‌که بتواند علت آن را توضیح دهد (عاطفی احساس شرم کند) اما همیشه می‌تواند علت احساس گناهش را توضیح دهد (منطقی احساس گناه می‌کند).

نمودار زیر رابطهٔ این مفاهیم سه گانه را بهتر نشان می‌دهد.

این نمودار و جرقهٔ اولیه این بحث را مدیون این وبلاگ هستم.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

وبلاگ‌هایی که به بایگانی تبدیل می‌شوند

خواندن آخرین پست این وبلاگ که در آن یک روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس کانادایی خبر مرگ خودش را منتشر کرده منقلبم کرد. وبلاگش را دنبال نمی‌کردم و از طریق لینک‌ها به آخرین پستش برخورده بودم؛ این بود که اول که خواندمش برای چند لحظه فکر کردم مربوط به ماه‌ها قبل می‌شود و کمی احساس راحتی کردم، اما زود متوجه شدم که تاریخ پست مربوط به چند روز پیش است و آسودگی خاطری که از تصور دور بودن مرگش داشتم جایش را به اندوه و اضطراب داد. وبلاگ مفصلش را ورق می‌زنم. روزنامه‌نگار بوده و حرفه‌ای نویس. از چهار سال پیش با سرطان دست به گریبان بوده اما همین اواخر سال 2010 فهمیده که سرطانش «قطعا» او را خواهد کشت و فقط چند ماه فرصت دارد:

شیمی‌درمانی‌ دیگر جواب نمی‌دهد و بعد از تقریبا چهار سال که روش‌های مختلف درمان را امتحان کرد‌ام، دیگر روشی باقی نمانده که آزمایش نکرده باشم. …  من در سال 2007 فهمیدم سرطان دارم و از همان اوایل 2008 برایم روشن بود که پرتودرمانی‌، جراحی‌، شیمی‌درمانی و همهٔ معالجات دیگر نمی‌توانند حریفش شوند. سرطان هیچ‌وقت متوقف نشده و هر سی‌تی‌ اسکن و آزمایش خونی که داده‌ام نشان داده که تعداد و اندازهٔ تومورهای متاستازیم به صورت آهسته و پیوسته‌ای افزایش یافته است. جهت پیکان، مدت‌هاست که برای من، همسرم و دو دخترم روشن شده. …  شیمی‌درمانی هرگز ساده نیست. چند روز پیش تصادفا جایی دیدم که اولین بار در جنگ جهانی اول از آن به عنوان سلاح شیمیایی استفاده کرده اند، مثل گاز خردل. … برای من هم همین حس را داشته است.

در آخرین پستش نوشته:

خوب بالاخره رسید. من مرده‌ام و این آخرین پست این وبلاگ است…   از خانواده‌ و دوستانم خواستم که هر وقت بدنم عاقبت به خاطر رنج‌های سرطان خاموش شد، این نوشته را منتشر کنند – اولین مرحله از فرایندی که این‌جا را از یک وب‌گاه فعال به یک بایگانی تبدیل می‌کند.

چیزی که خواندن این سطور را برایم خاص می‌کند نفس درگذشتن یک شخص ناشناس (دست کم تا قبل از خواندن وبلاگش) نیست، چرا که در همین مدتی که من این پست را نوشتم احتمالا صدها نفر در جهان مرده‌اند؛ بلکه مشاهدهٔ بازتاب درونیات آدمی است که دربارهٔ ترس‌ناک‌ترین دوران زندگی‌اش نوشته و جسورانه در معرض دید عموم قرار داده است. در واقع این نوشته‌ها بیش از حد من خواننده را به لحظه‌های مرگ‌بار نویسنده نزدیک می‌کند و حایل‌های مرسوم بین من و شخص درگذشته را حذف می‌کند. حایل‌هایی که به کمک آن‌ها بهتر و ساده‌تر می‌توانیم با پدیدهٔ مرگ دیگران رو به رو شویم و در نبود آن‌ها «ما می‌مانیم و مرگ» که تجربهٔ ترسناکی است.

قبلا در «یابود دیجیتال شما کجاست؟» دربارهٔ حضور مجازی بعد از مرگ نوشته بودم. مطمئن باشید آقای درک میلر (Derek Miller) آخرین نفری نیست که بایگانی وبلاگش را به بنای یادبود خودش تبدیل می‌کند.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کاریکاتور روز: جای پا یا پنجره

چند دقیقه پیش، این کاریکاتور عالی نظرم را به خود جلب کرد.

تم اصلی این طرح، مفهوم «جای پای بوم‌شناسیک» (Ecological Footprint) است که طراح کل فضای تصویر را به آن اختصاص داده است. او این کار را با تبدیل استعارهٔ کلامی (جای پا) به استعارهٔ بصری (تصویری از جای پا) از طریق ترجمهٔ مستقیم واژه-به-نمایه انجام می‌دهد. ردپای بوم شناسیک خود یک استعاره است: «کفش‌های ما برای زیست کره چقدر بزرگ هستند؟ (چه کسری از سطح زمین لازم است تا نیازهای بشر را به شیوهٔ امروزی تامین کند و عوارض ناشی از آن را هم جذب کند؟)»

طراح با کشیدن جای پا و پر کردن آن توسط مصداق‌های مختلفی از تمدن بشر (مانند تولید انرژی، تولید غذا، نیروهای نظامی، جمعیت و شهرها) روش ساده و موثری را برای انتقال پیام خود انتخاب کرده است و برای این‌که مطمئن شود مخاطب عام نیز نکته را دریافت خواهد کرد، دو واژهٔ Ecological و Footprint را هم در میان جای پاها نوشته است.

اما نکتهٔ ظریف‌تری که در این طرح قابل توجه است تبدیل «جای پا» به نوعی «پنجره» است. در این طرح، انگار ما از طریق «جای پای» خود به دنیای اطراف نگاه می‌کنیم. طرح از نظر فلسفی می‌گوید که فقط به کمک دانش و ابزارهای خود که محصول تمدن ما هستند می‌توانیم زیست کرهٔ زمین را مطالعه کنیم و این دانش و ابزارها توسط تمدنی به وجود آمده‌اند که خود در حال تغییر دادن زیست‌کره است (از خود رد پا به جای می‌گذارد). به عبارت دیگر «ما به صورت روزافزونی زیست کره‌مان را از طریق مطالعهٔ جای پایمان روی آن می‌شناسیم». به این معنا، ما در این طرح با یک پارادوکس مواجه هستیم. اگر «جای پای» ما پنجرهٔ ما برای شناخت زیست کره است، پس برای مطالعهٔ بهتر آن نیازمند ردپای بزرگ‌تری هستیم… اما ردپای بزرگ‌تر به معنای تغییر (یا تخریب) سریع‌تر زیست‌کره‌ای است که با تمام وجود به آن نیازمندیم.

طراح کاریکاتور

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

خارج از چارچوب – ۱

سوال:

پدر و پسری دچار سانحهٔ رانندگی می‌شوند. پدر در محل کشته می‌شود، اما پسر را به سرعت به بیمارستان می‌رسانند. در بیمارستان جراح می‌گوید: «من نمی‌توانم این پسر را جراحی کنم، چون او فرزند من است».

چطور چنین چیزی ممکن است؟

.

پاسخ را این‌جا ببینید.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.