با وجودی که هرگز به این موضوع فکر نکرده بود، چرخشی کرد و دستش را پیش برد تا چیزی را که در آن لحظهٔ ناب هوس کرده بود طلب کند. آسمان ابری بود و نم نم ملایم باران بر گونههایش میچکید. هیچکس در این جهان نمی دانست او اینجاست. در میان این همه بوتههای تیز گزنه، در میان این همه باران و ابر.
شکوفه را بو کرد و همهٔ خاطرات کودکیاش را به خاطر آورد. اینجا حیاط خلوت باغ همیشه بهار بود. باغچهٔ کوچک همیشه پر از سوسن و بنفشه بود. کرمهای شبتاب کوچک آن روزها هم همینطور درخشان و سرد بودند. همهٔ خاطرات کودکیاش در یک لحظهٔ فشردهٔ کوتاه جا گرفته بود. او تمامی آن لحظات گرانقدر و داغ را با احتیاط در مشتش گرفت و یک لحظه بعد برای همیشه از چشمان نامحرم پنهان کرد.
*
هر وقت سرش را بر میگرداند که بخندد دلش آشوب میشد. این تصویر با همهٔ تضادهای نوری و آن خورشیدی که همیشه نزدیکش حضور داشت مثل طرح مجسم یک حضور واقعی برایش زنده بود. تصویری که لبخند میزد و به آرامی از او دور میشد. زیر طاقی از جنس برگ و گل و ابر. از خود میپرسید آیا دوباره به سویش خواهد رفت یا اجازه خواهد داد این رودخانهٔ لبریز از عقربههای ساعتشمار و دقیقهشمار او را با خود ببرد؟ همهٔ آنچه را که نمیخواست از حافظهٔ محدودش حذف کرد و احساس آرامش عجیبی کرد. سکوت درونیاش را با بازخوانی اسم او شکست و به خود گفت داستانهای بیمعنی را هم باید از ذهنش بیرون کند.
ناگهان سیال شد و مثل ابر جاری شد. ابتدا در همان اتاق کوچک و دنجش جاری شد. بعد به کوچه سرازیر شد و پنجرهها و گلهای یاس همسایه و شمعدانیهای پسرک گلفروش را در بر گرفت. بعد به خیابانها و محلهها و شهر جاری شد. میخواست همهٔ جهان را در سیالیت عظیم و گرمش جای دهد…
*
شکوفهای که تازه از شاخه چیده شده بود لبخندی زد. با خاطراتی که در ذهن جوانش نقش بسته بود میتوانست سالهای سال دور از درخت مادر زندگی کند. رایحهٔ مطبوعی را که از گلبرگهایش بیرون می زد به آرامی دور خود پیچید. لبهایش را غنچه کرد و چشمهایش را برای دیدن شیرینترین رویاها بست.
.

چندین بار این پست رو خواندم و هر بار بیش از پیش لذت بردم. بسیار زیبا…
«ناگهان سیال شد و مثل ابر جاری شد. ابتدا در همان اتاق کوچک و دنجش جاری شد. بعد به کوچه سرازیر شد و پنجرهها و گلهای یاس همسایه و شمعدانیهای پسرک گلفروش را در بر گرفت. بعد به خیابانها و محلهها و شهر جاری شد. میخواست همهٔ جهان را در سیالیت عظیم و گرمش جای دهد…» اینو خیلی دوست داشتم
و نمی دونم چرا دلم می خواد برای این قسمتش بهتون تبریک بگم:
«شکوفهای که تازه از شاخه چیده شده بود لبخندی زد. با خاطراتی که در ذهن جوانش نقش بسته بود میتوانست سالهای سال دور از درخت مادر زندگی کند. رایحهٔ مطبوعی را که از گلبرگهایش بیرون می زد به آرامی دور خود پیچید. لبهایش را غنچه کرد و چشمهایش را برای دیدن شیرینترین رویاها بست.» :دی
مرسی پپلا. خوشحالم که دوست داشتی.
از قدیم گفتن چیزی که از دل برآمده باشه بردل می شینه.
راستی کاش توضیح می دادی چرا تبریک گفتی بهم
به خاطر اون شکوفه! :دی
این نوشته خيلي براي من خاطره انگيز بود، خيلي، ممنون
آبادي يك گوشه دنجي داشت. اون قسمتي از جوب كه بين رديف درخت هاي بادام وسيب و سيل بند محصور شده بود و جون مي داد براي قدم زدن توي آب سرد و زلال لب جوب پر از پونه هاي خوش عطر بود و هر وقت مي خواستم برگردم، خيلي دلم مي خواست يكي دوتاشون را بچينم و قايم كنم لاي صفحه هاي كتابم اما به خودم مي گفتم اين عطر، اين خنكا و اين لحظات خوب تا يكي دو هفته ديگه كه برگردم يادم مي مونه ولي پونه ها حافظه اي ندارن، همين كه چيده بشن همه چيز محو ميشه.
بيش از 10 ساله كه ديگه نرفتم آبادي اين بار كه برم حتما چندتا پونه مي چينم، پونه ها شايد حافظه نداشته باشن ولي عطري دارن كه مي تونه تا مدت ها روز من و خواب اون ها رو خوش كنه.
ممنون از اين نوشته و خيلي از نوشته هاي خوب ديگه اي كه خاطره انگيز و تداعي كننده لحظه ها و آدم هاي دوست داشتني بودن.