بهتر رقصیدن

.

گاهی

چشم‌هایت را ببند

تا بهتر ببینی.

.

دهانت را ببند

تا بهتر بخندی.

.

گاهی

آرام باش

تا بهتر برقصی.

.

..

بامداد /.

* نقاشی از آثار پیکاسو است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

عکس روز: بدکارانِ جهان را نابود نکن

توی یکی از خیابان‌های شهر هامبورگ ساختمانی کاملا عادی وجود دارد که روی دیوار و کنار درب ورودی آن پلاک فلزی زیر نصب شده. در واقع این پلاک و شعر داخل آن است که توجه را به خود جلب می‌کند.

متن شعر به زبان یهودی-آلمانی یدیش (Yiddish) است و شاعر آن آقای ایچاک کاتسِنِلسون (Jitzchak Katzenelson). زیر شعر، تاریخ‌چه‌ی کوتاه این شرکت به زبان آلمانی نوشته شده که می‌گوید این‌جا دفتر شرکتی بوده که در زمان آلمان‌های نازی به آن‌ها گاز سیکلون بی می‌فروخته. این گاز ظاهرا برای کشتن یهودیان دستگیر شده در اردوگاه‌های کار اجباری به کار می‌رفته که خود شاعر هم در یکی از همان اردوگاه‌ها کشته شده. چه بسا توسط همین نوع گاز.

معادل فارسی قسمتی از شعر که در پلاک آمده تقریبا این‌طور می‌شود:
.

…un nit varnicht
die schlechte ojf der erd,
soln sej varnichtn sich alejn!
.
……………– Jitzchak Katzenelson

.

… بدکاران جهان را نابود نکن
.
بگذار تا به دستِ خود نابود شوند.
.
…………….. – ایچاک کاتسِنِلسون
.

.

این جملات را کسی گفته که خود و نسل‌اش قربانی رفتار «بدکاران» شده‌اند. از آن موقع تا الان این شعر و آن دیوار یک‌دست آجری از ذهنم خارج نمی‌شود.

.

.

پی‌نوشت: متن کامل‌تر شعر و ترجمه‌ی انگلیسی آن را این‌جا پیدا کردم:
.

weh mir, nito nit kejner schojn…
gewen a volk, gewen, un schojn nito… gewen
a volk, gewen, un schojn… schojn ojs!
a meissele asa, es hejbt vun chumeschl
sich on un bis, bis jetzt… a meissele
gor trojerik, wer sogt as schejn?
a meisse vun Amolekn un bis an
ergeren vun ihm, dem deitsch… o himl weit,
o breit die erd, o jamim groiss —
nit balt zusamen in eijn knojdl sich
un nit varnicht die schlechte ojf der erd,
soln sej varnichtn sich alejn!
.
.
……………. – Jitzchak Katzenelson
ترجمه به انگلیسی:
Woe is unto me, nobody is left.
There was a people and it is no more.
There was a people and it is … Gone …
What a tale. It began in the Bible and lasted till now.
A very sad tale. A tale that began with Amalek and concluded with the far crueller Germans…
O distant sky, wide earth, vast seas,
Do not crush and don’t destroy the wicked.
Let them destroy themselves!»
.
……………. – Jitzchak Katzenelson
.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لِسانِ غیب

ترسم که اشک بَر غَم ما پرده‌دَر شود

وین رازِ سر به مُهر به عالم سَمَر شود.

خواهم شدن به می‌کده گریان و دادخواه

کز دست غم، خلاصِ من آن‌جا مگر شود.

زان سرکشی که کنگره‌ی کاخِ وصل راست

سَرها بر آستانه‌ی او خاکِ در شود.

در تنگنای حیرتم از نَخوتِ رقیب،

یارب مباد آن که گدا معتبر شود!

.

ای‌ دل! صبور باش و مخور غم، که عاقبت

این شام صُبح گردد و این شب سَحَر شود.

روزی گرت غمی برسد تنگ‌دل مباش

رو شُکر کُن، مباد که از بَد بَتر شود!

.

گویند: «سنگ، لَعل شود در مَقام صبر»

آری شود، ولیک به خونِ جگر شود.

.

ای دل! حدیث ما بَرِ دل‌دار ما بگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود،

که: از کیمیای مَهرِ تو زر گشت روی من

آری، به یُمن لطف شما خاک زر شود!

.

بس نکته غیرِ حُسن بباید که تا کسی

مقبولِ طَبعِ مَردمِ صاحب‌نظر شود.

زین سَرکشی که در سَرِ سَروِ بلندِ توست

کی با تو دستِ کوته ما در کمر شود!

از هر کنار تیرِ دعا کرده‌ام رها

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود.

حافظ سَر از لَحَد به در آرد به پای‌بوس

گر خاک او به پای شما پی سِپَر شود!

.

.

* سَمَر: افسانه

* لَحَد: شکاف در پهن گور


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

در این بُن‏بست

دیروز سالروز درگذشت احمد شاملو بود. از میان آثار او اگر بخواهم یکی انتخاب کنم شعر «در این بُن‏‏بست» از مجموعه‏ی «ترانه‏‏های کوچک غربت» خواهد بود. شعری چنان شگفت‏انگیز و متمایز که بی‏‏تردید در زمره‏ی شاخص‏ترین آثار ادبی چند صد سال اخیر ایران محسوب می‏شود و در کمال شگفتی، به همان اندازه نیز محبوب و مردمی است تا حدی که برخی از اصطلاحاتش مثل ضرب‏‏المثل در جامعه به کار برده می‏شود.

حتما آن را بارها خوانده‏اید. اما این شعر از آن‏هایی نیست که با یک بار و چند بار و صدبار خواندن کهنه شود؛ هر بار خواندن‏اش مکاشفه‏ای جدید است…

با هم بخوانیم:

.

در این بُن‏بست

دهان‏ات را می‏بویند

مبادا که گفته باشی دوست‏ات می‏دارم.

دل‏ات را می‏بویند

. . . . . . . . . . . . روزگار غریبی‏ ست، نازنین

و عشق را

کنارِ تیرکِ راه‏بند

تازیانه می‏زنند.

.

. . . . . . . . . . . عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

.

در این بُن‏بست کج و پیچِ سرما

آتش را

. . . . به سوخت‏‏بار سرود و شعر

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . فروزان می‏‏دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

. . . . . . . . . . . . . روزگار غریبی ست، نازنین

آن که بر در می‏کوبد شباهنگام

به کُشتنِ چراغ آمده است.

.

. . . . . . . . نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

.

آنک قصابان‏اند

بر گذرگاه‏ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‏آلود

. . . . . . . . . . .  . روزگارِ غریبی ست، نازنین

و تبسم را بر لب‏ها جراحی می‏کنند

و ترانه را بر دهان.

.

. . . . . . . . . . . . شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

.

کباب قناری

بر آتشِ سوسن و یاس

. . . . . . . . .. روزگار غریبی ست، نازنین

ابلیسِ پیروزمست

سورِ عزایِ ما را بر سفره نشسته است.

.

. . . . . . . . . خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

.

.

– احمد شاملو

31 تیر 1358


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مزرعه‌ی حیوانات

مزرعه
مزرعه‌ی حیوانات
مزرعه‌ی
خروس‌های بی‌محلِ بدصدای بگذار غرمان را بزنیم،
مرغ‌های زندگی همینی‌ست که هست،
گربه‌های زرنگِ تهی‌مغز،
گله‌ی خرهای بی‌مخِ ثم چماقی،
اسب‌ها،
اسب‌ها،
اسب‌ها،
اسب‌های سکوت و کار،
موش‌های عینکیِ کتاب‌خوار،
بزهای استاد عالی‌جناب دکتر دکترزاده‌ی دکترپور دارنده‌ی دکترا در دکترین دکتراها،
سگ‌های هر شب‌ کفش‌ها را لیس بزنیم که برق بزند،
لشگر گوسفندهای کله‌علفی خوشحال،
گاوهای خیلی گاو از گاو هم گاوتر،
شغال‌های روز میهمان سفره‌ی شرافت و رفاقت، شب‌ پوزه به پوزه دزدی،
شپش‌ها،
ساس‌ها،
آب‌دزدک‌ها،
خفاش‌های خون چه خوشمزه‌ است،
کبوترها،
کبوترهای چشم سیاه مضطرب خسته،
کلاغ‌ها،
کلاغ‌های تیزبین پرسر و صدا،
روباه‌های زبان دراز نزدیک‌بین،
قاطرهای اخته‌ی مهربان،
ماهی‌ها،
ماهی‌ها،
ماهی‌ها،
ماهی‌های خانه‌ای به وسعت یک حوض.

و خوک‌ها،
خیلی خوک،
خیلی زیاد خوک،
بی‌شمار خوک،
خوک‌های گردن‌کلفتی،
خوک‌های لباس‌ خوب و ادکلن،
خوک‌های سفته‌ و سهام‌‌،
خوک‌های شنل‌،
خوک‌های اسلحه،
خوک‌های تریاک،
خوک‌های صندلی‌ و تخت،
خوک‌های فاکسی فاکسی،
خوک‌های س..ک…س،
خوک‌های نقاب‌،
خوک‌های ریش،
خوک‌های روشن‌فکری،
خوک‌های معرفت،
خوک‌های لبخند و چاقو،
خوک‌های نوخوک،
خوک‌های راست‌خوک،
خوک‌های چپ‌خوک،
خوک‌های هرشب در صدای مزرعه مصاحبه و سخنرانی،
خوک‌های خدمت به خوک‌ها،
خوک‌های خوک،
خوک‌های خوک،
خوک‌های خوک.

و علف‌زار،
و گل‌ها،
و مزرعه،
و دشت،
و سنجاب‌ها،
و درخت‌ها،
و آسمان،
و دریاچه،
و چشمه،
و سایه،
و عرق‌ریزان گندم و برنج،
و پرچین‌های انتظار،
و پرنده‌های عاشقم پس آزادم،
و زنبورهای عسل،
و زنبورهای عسل،
و میلیون‌ها زنبور عسل،
و میلیون‌ها زنبور عسل.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

کفش‌هایم تنها نیستند

می‌خواهم بروم
می‌خواهم
گوشه‌های این حباب را خوب بگردم
می‌خواهم هستیام را به این کفشهای منتظر
و به این چشمهای پر از نگاه ببخشم

می‌خواهم بروم، بروم، بروم
در کوچههای آفریقا
در دهکدههای آمازون
دنبال دوست بگردم
در کافههای بندر شب مست شوم
و با اولین شکوفهای که صدایم می‌زند برقصم

می‌خواهم بروم
بی هیچ حادثه و جنجال
از این سرداب پر از سکوت
از این سکوت پر از مرداب
از این پنجرههای پر از حسرت
از این حسرتهای بی پنجره

میروم، میروم، میروم
فرصتی برای تردید نمانده است
فرصتی برای اندوه نمانده است

دریاهای جنوب پر از شراب‌اند
ماهیهای شرق چشمهای بادامی دارند
عجیب نیست که این پرنده به زبان من حرف میزند؟

کشتیهای لنگر بادبان
ساحلهای دخترکان آفتاب
افقهای بزرگ اقیانوس
کدام قایق مرا به این جزیره میبرد؟

صدای مرغان دریایی در اتاق میآید
شعرم پر از دریا و نمک شده است
دلفینها با خورشید بازی میکنند
اینجا پر از همه چیز است

من و لبهایم با هم آواز میخوانیم
من و دستهایم با هم کار میکنیم
برای نخستین بار کفشهایم تنها نیستند.

.

.

.

بامدادی/.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی