اهمیت شرکت کردن در انتخابات

من همیشه از طرفداران مشارکت مردم در انتخابات بوده ام و هستم. چون فکر می کنم:
1. اگر تایید کننده‌ی سیستم سیاسی فعلی هستیم می‌توانیم با شرکت در انتخابات آن را تایید و تحکیم کنیم.
2. اگر منتقد سیستم سیاسی فعلی هستیم می‌توانیم با شرکت در انتخابات احتمالا آن را تغییر دهیم یا با شرکت نکردن در انتخابات قطعا آن‌را تایید و تحکیم کنیم.

البته عده‌‌‌ای هم معتقدند که می‌توان منتقد سیستم سیاسی بود و در انتخابات شرکت نکرد و با اتخاذ «روش‌های بایکوتی» (و حتی گاهی روش‌های رادیکال) سیستم سیاسی را «مجبور» به «خوب‌تر» شدن کرد. فکر می‌کنم تاریخ به خوبی نشان داده است که هیچ سیستم سیاسی حاکمی در هیچ کجای جهان با نشستن مردم در خانه و اتخاذ سیاست بایکوت آن‌هم به صورت نصفه و نیمه (فراموش نکنیم بخش بسیار قابل توجهی از جامعه‌ی ایران همیشه در انتخابات شرکت‌ می‌کنند) مجبور به هیچ چیزی نشده است. در واقع سکوت و انفعال منتقدان و عدم مشارکت فعال آن‌ها در انتخابات هر چند بسیار محدود ایران فقط و فقط به معنای تایید صد در صد وضعیت سیاسی فعلی است.

این را هم بگویم که به نظر من نفس شرکت کردن در انتخابات (حتی اگر به صورت رای سفید یا رای به هر کدام از نامزدها باشد) اهمیت دارد. این اهمیت البته به اندازه‌ی 4 سال پیش نیست، چرا که در آن روزها برخلاف امروز،  اجرا و نظارت انتخابات یک‌دست و در کنترل یک گروه فکری مشابه نبود و «احتمالا» مشارکت مردم در آن دوران می‌توانست معنای دموکراتیک بیشتری داشته باشد. با این حال تاکید می‌کنم که با همه‌ی انتقادهایی که به سیستم انتخاباتی در ایران وارد است، بایکوت کردن آن بی‌فایده است و تنها خاصیت‌اش این است که وضعیت فعلی را محکم‌تر می‌کند.

خلاصه این‌که انتخابات آتی اهمیت دوره‌ی قبل را ندارد و احتمالا مملو از «ایراد» و «مشکلات فرعی و اصلی» خواهد بود. با این وجود اگر از وضعیت فعلی ایران راضی هستید، می‌توانید انتخابات را تحریم کنید.

پی‌نوشت: گروهی از دوستان در فضای وبلاگستان حرکتی را شروع کرده‌اند (مثلا این‌جا و این‌جا و فهرست کامل آن‌ها) برای باز کردن فضای گفتگو در زمینه‌ی انتخابات و صحبت کردن درباره‌ی اهمیت مشارکت در آن. این چند روز من کمی درگیر بودم و فرصت نشده بود این چند خط را بنویسم. باز هم صحبت خواهیم کرد.

بالاترین یک رسانه‌ی برون‌گراست، مته به خشخاش درون‌اش نگذارید

یکی از مهمترین اتفاقات رسانه‌ای این روزهای اخیر هک شدن سایت بالاترین توسط اشخاص نامعلوم است. تا این لحظه هیچ شخص یا گروهی مسئولیت این کار را به عهده نگرفته و در نتیجه تلاش برای حدس زدن این‌که واقعا چه کسی این کار را انجام داده است محدود به «حدس و گمان» خواهد بود. اما بحث من این نیست…

واکنش جامعه‌ی مجازی به این اتفاق چه بوده است؟
آمار دقیقی ندارم، اما به وضوح در فضاهای مجازی مخلتف، مثلا فرندفید یا وبلاگ‌‌ها می‌بینم که بسیاری از کاربرها از این اتفاق شوکه و ناراحت هستند. به نظرشان بالاترین با همه‌ی ایرادهایی که به آن «احتمالا» وارد بوده، رسانه‌ای مهم بوده است. این گروه امیدوار هستند هر چه سریع‌تر بالاترین به کار خود ادامه دهد.
همین‌طور هستند دوستانی که از تعطیل شدن بالاترین «خوشحال» شده‌اند. دلیل اصلی آن‌ها هم این است که در بالاترین کاربران به آن‌ها توهین می‌کردند، یا این‌که ارزش‌های آن را زیر سئوال می‌بردند. استدلال نادرستی نیست و هر کس که در محیطی به او یا باورهایش توهین شود، حق دارد نسبت به آن محیط منفی فکر کند.

تاثیر بالاترین برونی است، نه درونی

فرق رسانه‌ای مثل یک وبلاگ با رسانه‌ای مثل بالاترین چیست؟ صرف‌نظر از اختلاف‌های واضح مانند تنوع تعداد کاربران، تنوع منابع و مانند آن به نظر من مهمترین فرق این‌دو در «برایند بردار رسانه‌ای» آن‌هاست.

رسانه‌ای مثل یک وبلاگ (یا حتی سایت‌های خبری یا تحلیلی)، به داخل خود نظر دارد. وبلاگ یک حریم است، یک اتاق که اتسفر خودش را دارد. بوی خودش را می‌دهد. در واقع برایند بردار یک وبلاگ به سمت «داخل» است. یعنی محتوای تولید شده در آن وبلاگ، نوع بحث‌ها، کامنت‌ها و لینک‌هایی که در آن منتشر و مطرح می‌شود همیشه «مُهر وبلاگ» را روی خود دارد. از این نظر وبلاگ یک رسانه‌ی «درون‌گرا» است. یک وبلاگ خوب، وبلاگی است که دارای «سبک» است، یعنی «خودآگاهی» دارد، به خودش «آگاه» است، «درون‌گراست».

اما در مورد رسانه‌ای مثل بالاترین وضعیت این‌گونه نیست. بالاترین یک پُرتال است، یک ترمینال مجازی. در بالاترین، بردارهای گوناگونی با جهت‌ها و اندازه‌های مختلف وجود دارند اما «برایند این بردارها» به سمت بیرون از «بالاترین» است. یعنی بالاترین یک رسانه‌ی «برون‌گرا» است. یک رسانه‌ی برون‌گرای خوب را نباید با میزان «خودآگاهی‌اش» بسنجیم، بلکه باید میزان کارآمدی‌اش را در راهنمایی کاربران به فضاهایی هر چه وسیع‌تر و متنوع‌تر در «خارج از خودش» بسنجیم. از این لحاظ «بالاترین» خیلی باارزش است، چرا که تعداد بسیار زیادی از کاربران را با سایت‌ها و وبلاگ‌های «دیگر» آشنا کرده است.

اشتباه خواهد بود اگر در تحلیل‌هایمان برای سنجش ارزش یا میزان تاثیر‌گذاری بالاترین، به کامنت‌ها و یا نوع لینک‌هایی که در آن مطرح می‌شود نگاه کنیم. چرا که ارزش بالاترین در بحث‌هایی که زیر یک لینک می‌شود و یا مثلا این‌که چه لینکی چه امتیازی بیاورد، صفحه‌ی اول برود یا نرود، داغ بشود یا نشود نیست. این‌ها بازی هستند برای جذابیت بیشتر، همین. بالاترین «فوروم نیست» که برای خواندن کامنت‌ها یا نظر کاربران به آن برویم. درست است که این امکان در بالاترین وجود دارد که کاربران زیر لینک‌ها کامنت بگذارند و یا «متاسفانه» به هم اهانت کنند، اما جوهر بالاترین در «کامنت‌هایش» نیست. ارزش بالاترین برون‌گرایی رسانه‌ای آن است. مثل یک هاب، تعداد زیادی کاربر وارد آن می‌شوند و از طریق آن به «بیرون» از آن هدایت می‌شوند. بالاترین محیطی برای «ماندن» یا «گفتگو کردن» نیست، بلکه محیطی برای «نماندن و خارج شدن و اکتشاف جاهای دیگر» است. اگر وبلاگ‌ که ماهوا درون‌گراست سعی در اکتشاف «خود» را دارد، بالاترین سعی در اکتشاف «بیرون از خود» را دارد.

بالاترین جایی برای ماندن نیست، مسیری برای رفتن است

بیشتر کسانی که از بالاترین «دل‌آزرده» هستند، کسانی هستند که بیش از حد «داخل» بالاترین «مکث‌» کرده‌اند. بالاترین اصلا محیط خوبی برای مکث کردن نیست، همان‌طور که ترمینال مسافربری جای خوبی برای اقامت کردن و هم‌صحبت شدن با دیگران نیست. ما برای بحث و گفتگوی جدی به ترمینال مسافربری نمی‌رویم، بلکه به روزنامه‌ها، مجله‌ها، کتاب‌خانه‌ها و دانشگاه‌ها سر می‌زنیم. به همین ترتیب اشتباه است اگر در بالاترین به بحث و تبادل نظر بر سر موضوعات مهم مثل اعتقادات و ارزش‌هایمان بپردازیم.

ترمینال مسافربری را به خاطر این‌که چهار تا لات ممکن است با آدم سرشاخ شوند تعطیل نمی‌کنند. ترمینال مسافربری برای این ساخته شده، که سریع سوار اتوبوس یا قطار بشوی و بروی به مقصدی که می‌خواهی بروی. بالاترین هم همین است.

رسانه‌های برون‌گرا را نباید با «محتوایشان» ارزیابی کرد. بلکه باید با شناخت از ماهیت برون‌گرایانه‌‌شان با آن‌ها برخورد کرد. بالاترین به شدت برون‌گراست. تعداد بسیار زیادی از وبلاگ‌ها و سایت‌ها از طریق بالاترین به جامعه‌ی کاربران «معرفی» شده‌اند. بالاترین محلی است که کاربران به آن وارد می‌شوند و در آن‌جا با تعداد زیادی «علامت راهنما» مواجه می‌شوند: این‌جا را دیدی؟ این‌جا را دیدی؟ این‌جا را دیدی؟ …

بالاترین برون‌گرایانه‌ترین رسانه‌ی امروز فارسی زبان است. امیدوار باشیم بازگردد. قوی‌تر از قبل.


تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی آمد، خوشحال باشیم اما هیجان‌زده نشویم

بالاخره شبکه‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی فارسی راه‌اندازی شد. به دو دلیل این موضوع برای فارسی‌زبان‌ها یک اتفاق مهم رسانه‌ای است:

  1. شیکه‌های تلویزیونی فارسی‌زبان سطح‌ پایین لوس‌آنجلسی و صدای آمریکا را از انحصار خارج می‌کند و از این به بعد فارسی‌زبان‌هایی که دوست دارند به منابع خارج از ایران دسترسی داشته باشند، مجبور نیستند سلامت روانی خود را پای این شبکه‌ها به مخاطره بیاندازند.
  2. صدا و سیمای ایران (و احتمالا تاجیکستان و افغانستان) که تا امروز به لطف نداشتن رقیب جدی و انحصار حکومتی با خیال راحت هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد مجبور می‌شود کیفیت تولید و پخش برنامه‌های خود را بالاتر ببرد و نمک ایدئولوژیک‌اش را هم که دیگر به شوری زده است کم کند.

اما صرف‌نظر از این دو مورد بسیار مهم، نباید راه‌اندازی شبکه‌ی تلویزیونی فارسی زبان بی‌بی‌سی را «بیش از حد» بزرگ کرد و مطابق عادت همیشگی‌ ما ایرانی‌ها هیجان‌زده و ملتهب شد و یا اقدام به پرستش بی‌بی‌سی فارسی کرد!

فراموش نکنیم این شبکه‌ از کجا دارد پخش می‌شود، و بد نیست همان‌طور که نکات مثبت این تحول را در نظر داریم «همواره» نیم‌نگاهی هم به تاریخ داشته باشیم. تاریخ معاصر ایران (و کشورهایی مانند ایران) به ما می‌گوید در اعتماد بیش از حد کردن به رسانه‌های خارجی -حتی اگر بی‌بی‌سی باشد- محتاط باشیم:

یک رسانه‌ی فوق حرفه‌ای مانند بی‌بی‌سی، با جذابیت گرافیکی و صوتی عالی و همین‌طور تنوع و کیفیت بالای برنامه‌ها و حفظ بی‌طرفی «حرفه‌ای» در پوشش خبری وقایع روزمره، به سرعت اعتماد مخاطبان «تشنه‌ی ایرانی» را به خود جلب می‌کند. وقتی اعتمادها جلب شد و رسانه در عمق خانه‌ها و قلب‌ها نفوذ کرد، مخاطبان در برابر تزریق نامحسوس گرایش‌ها و خط‌دهی‌هایی که «لزوما» در راستای منافع مردم ایران نیستند آسیب‌پذیر می‌شوند.

بیشتر ما جوان‌ترها که بزرگ‌شده‌ی دوران بعد از انقلاب هستیم، بی‌بی‌سی را به عنوان یک نام معتبر می‌شناسیم. خود من اسم بی‌بی‌سی که می‌آید یاد برنامه‌های مستند شگفت‌انگیز علمی می‌افتم و یا سریال‌های داستانی یا تاریخی کم‌نظیر. اما فراموش نکنیم بی‌بی‌سی خبری با بی‌بی‌سی فیلم‌های مستند و یا بی‌بی‌سی سریال‌های تلویزیونی فرق می‌کند و باور بفرمایید مهم‌ترین دلیل راه‌اندازی این شبکه‌ی تلویزیونی به زبان فارسی پوشش خبری/تحلیلی آن بوده نه این‌که خواسته باشند یک کانال تلویزیونی عالی پر از از فیلم‌های حیات وحش یا سریال داستانی به مردم ایران هدیه دهند.

خلاصه این‌که کانال فارسی بی‌بی‌سی بدون شک بسیار «حرفه‌ای» و از نظر فنی کم‌نقص خواهد بود و آمدنش هم به آن دو دلیل که در بالا گفتم بسیار مهم است، اما درست به همان دو دلیلی که بالا ذکر شد، ظهور آن می‌تواند خطرناک نیز باشد:

  1. صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، حتی اگر اراده کند و هزار و یک جور محدودیت قدرتی و عقیدتی هم (بر فرض) از گرده‌اش برداشته شود باز هم نمی‌تواند با یک شبکه‌ی تلویزیونی فوق حرفه‌ای مانند بی‌بی‌سی رقابت کند.
  2. به خاطر خلا رسانه‌ای در بین فارسی‌زبانان، این خطر وجود دارد که تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی به سرعت اعتبار و محبوبیت بسیار بالایی پیدا کند و در این صورت دستکاری کردن افکار عمومی مردم ایران در راستای منافع انگلستان و متحدانش راحت‌تر می‌شود.

پس پیشنهاد می‌کنم از آمدن تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی خوشحال باشیم، اما هیجان‌زده نشویم.


در همین‌ رابطه پیشنهاد می‌کنم:

لطفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

چرا فلسطین با دارفور فرق می‌کند؟

به پیشنهاد دوستی به این نوشته‌ی خانم «بهاره‌ آروین» سر زدم. اول خواستم به کامنت گذاشتن اکتفا کنم، اما چون در این نوشته‌ چند موضوع را که از قبل در ذهنم داشتم پیش کشیده، گفتم این‌جا بنویسم.

خانم بهاره‌ آروین در این نوشته پس از این‌که وادار می‌شود درباره‌ی وقایع غزه «پرانتزی» باز کند و تاکید می‌کند که «اصلا نمی‌خواهد در مورد غزه وارد معقولات شود، یعنی اصلا نمی‌خواهد بگوید حق با کیست و ناحق کدام است» نمونه‌ای از دیالوگ با یک وبلاگ‌نویس فرضی را ارائه می‌کند و با وبلاگ‌نویس مربوطه وارد بحث می‌شود که چرا او درباره‌ی غزه (که خواننده‌های ایرانی به لطف صدا و سیما به اندازه‌ی کافی درباره‌اش می‌دانند) می‌نویسد و درباره‌ی بحران‌های بشری ناگفته‌تری مانند دارفور نمی‌نویسد؟ وبلاگ نویس طرف صحبت خانم آروین کم می‌آورد و به ته‌ته‌پته می‌افتد و بعد هم شروع می‌کند به بد و بیراه گفتن که شما انسان نیستید و از این حرف‌ها.

خانم آروین عزیز، ای کاش دست‌کم برای متقاعد‌کننده‌تر کردن صحبت‌های خودتان، وبلاگ‌نویس مربوطه را کمی مطلع‌تر و متین‌تر نشان می‌دادید.  قبل از این‌که حرفم را بزنم یک نکته‌‌ی کوچک هم بگویم و آن این است: اصولا چرا باید با این حالت آمر‌انه و تحکم‌آمیز با دیگران صحبت کنیم؟ مگر شما با من در «مخالفت با اقتدارگرایی» هم‌صدا نیستید؟ چرا لحن شما این قدر «اقتدارگرایانه‌» است و پر از باید «چطور باشیم» و «چطور نباشیم» و «چه بنویسیم» و «چه ننویسیم» است؟

اما چند نکته‌ی مهم که توی صحبت‌هایتان با آن وبلاگ‌نویس فرضی در نظر نگرفته‌اید.

1. هر کس از فلسطین‌ بنویسد «لزوما» ریاکار نیست

از خواندن نوشته‌ی شما این حس به من دست می‌دهد که «همه‌ی» فارسی‌زبان‌هایی که درباره‌ی فلسطین یا غزه می‌نویسند ریاکارند. آیا من اشتباه برداشت کرده‌ام؟

در این‌که هستند عده‌ای «کاسه‌‌لیس قدرت» که منافع خود را در مجیز گویی و تایید هر آن‌چه حاکمیت می‌گوید می‌بینند تردیدی نیست، اما آیا یافت می‌نشود دست‌کم «یک مورد» مثال نقض که به خاطر استقلال فکری و اعتقادش به آن‌چه می‌نویسد و «بدون ریاکاری» به نقد یا تحلیل بحران فلسطین مشغول شده باشد؟

2. موضوع فلسطین/اسرائیل برای مردم ایران، به دلایل مختلف «حساسیت‌برانگیزتر» است

بر شما که جامعه‌شناسی می‌خوانید حتما پوشیده نیست که موضوع فلسطین/اسرائیل برای مردم ایران موضوعی به مراتب حساسیت‌برانگیزتر از موضوعاتی مانند دارفور است. البته این واقعیت اهمیت نوشتن و اطلاع‌رسانی درباره‌ی سودان، تیمورشرقی، رواندا، برمه (بگذریم که خیلی از این وقایع بحث امروز نیستند) را کم نمی‌کند، اما فقط «توضیح» می‌دهد که «احتمالا» چرا در وبلاگستان فارسی موضوع فلسطین یا اسرائیل به شیوه‌های مختلف (مترقیانه یا مرتجعانه)‌ و از مواضع مختلف «تکرار» می‌شود:

  1. عده‌ای از ایرانی‌ها به خاطر گرایش‌های ضدعرب که «کم و بیش» در فرهنگ ایرانی وجود دارد از فلسطینی‌ها متنفر هستند و در قلب یا زبان آن‌ها را پست‌تر از اسرائیلی‌ها می‌دانند.
  2. عده‌ای از ایرانی‌ها به خاطر اعتقادات دینی‌شان (مسلمانی) حمایت از مردم فلسطین و دشمنی با اسرائیل را نوعی وظیفه‌ی شرعی می‌دانند.
  3. عده‌ای از ایرانی‌ها به خاطر مخالفت با جمهوری اسلامی با هر آن‌چه به «سود» آن به نظر برسد مخالفت می‌کنند و در نتیجه مخالف حمایت از فلسطینی‌ها هستند.
  4. عده‌ای از ایرانی‌ها به خاطر حمایت از جمهوری اسلامی با هر آن‌چه از «تریبون‌های رسمی» آن منتشر شود «هم‌صدایی» می‌کنند و در نتیجه مخالف اسرائیل هستند.
  5. عده‌ای از ایرانی‌ها با دیدگاه ملی‌گرایانه، با توجه به این‌که تحولات فلسطین‌/اسرائیل روی ایران تاثیر می‌گذارد نسبت به وقایعی که در آن‌جا رخ می‌دهد «کنجکاوی و حساسیت» نشان می‌دهند.

در جامعه‌ی ایران، هیچ‌کدام از این حساسیت‌ها در مورد بحران‌های دیگر نظیر فاجعه‌ی دارفور وجود ندارد. فکر نمی‌کنم نیازی به تاکید باشد که «انسان‌دوستی گزینشی و صلح‌دوستی استثنایی» موضوعی قابل تایید نیست و اصولا دغدغه‌ی همه‌ی کسانی که در این زمینه می‌نویسند هم باید همین باشد. اما اگر یک ایرانی، مثلا یک وبلاگ‌نویس گردن‌باریک، به دلایلی که ذکر شد یا به دلایل دیگر (مثلا دغدغه‌ یا علاقه‌ی شخصی) در مورد فلسطین/اسرائیل نوشت، لزوما جرمی به نام «انسان‌دوستی گزینشی» را مرتکب نشده، مگر این‌که مستقیم یا غیرمستقیم جایی بیان کند که کشته شدن آدم‌ها در دارفور برایش مهم نیست و علت ننوشتن‌اش نه کمبود علاقه، اطلاعات یا وقت، که اعتقاد به کم‌ارزش بودن جان آن آدم‌هاست.

4. کدام اطلاع‌رسانی؟

اشاره کرده‌اید که چون «هر هفت شبکه‌ی تلویزیونی [در ایران] دارند صدای مردم مظلوم غزه را به گوش ایرانیان می‌رسانند» مردم ایران به اندازه‌ی کافی از این بحران می‌دانند. متاسفانه این صحیح نیست. شما احتمالا بهتر از من می‌دانید که اطلاعاتی که به مردم ایران داده می‌شود از یک‌سو از طریق رسانه‌های دولتی ایران است که با خط‌دهی و جهت‌دهی مشخص «بازتولید» می‌شود و از سوی دیگر از طریق شبکه‌ها یا رادیوهای خارجی است که باز هم سرشار از تکرار «دروغ‌، خط‌دهی و تحریف تاریخ» است.

در این وضعیت که «خواننده‌های فرضی ایرانی» با اخبار تحریف‌شده و متناقض «داخلی» و «خارجی» بمباران می‌شوند ( ده‌ها سال است که بمباران می‌شوند) اگر «چند نفر» پیدا شوند و سعی کنند با نوشتن، ترجمه یا تحلیل اطلاعات شفاف‌تری از واقعیت مخدوش  شده‌ی معاصر را در اختیار «ده بیست» نفر خواننده‌ی وبلاگ‌شان قرار دهند، آیا باید با بی‌مهری و ضرب و شتم کلامی شما مواجه شوند؟

5. موضوع فلسطین/اسرائیل حتی در مقیاس جهانی نیز «منحصر به فرد» است

صرف‌نظر از حساسیت ویژه‌ی موضوع فلسطین/اسرائیل برای ایرانیان (به دلایلی که بالا ذکر شد)، موضوع اسرائیل/فلسطین از نظر جهانی نیز منحصر به فرد است و توجه و دقت «ویژه‌ای»‌ می‌طلبد. باز هم این‌جا منظور کم اهمیت بودن فجایعی مانند نسل‌کشی سال 1994 در رواندا نیست، موضوع خصوصیت‌های ویژه‌ای است که فلسطین ‌را به کانون بحران در جهان امروز تبدیل می‌کند. موضوع فلسطین فقط مساله‌ی امروز غزه، یا موضوع کشته شدن چند صد نفر نیست. این مساله از این نظر اهمیت دارد که «صهیونیسم تنها صدای رسمی، زنده و قدرتمند آپارتاید» در جهان امروز است، صدایی فوق‌العاده نیرومند که توسط نیرومندترین‌ها هم حمایت می‌شود که حتی تاریخ را هم همزمان به سود خود اصلاح می‌کند، آن‌هم نه تاریخ در مقیاس محلی، تاریخ را به معنای کلانش دست‌کاری می‌کند به طوری که آدمی مثل من یا شما در عصر اطلاعات مجبور باشیم ساعت‌ها صفحات وب را ورق بزنیم تا در میان انبوه نوشته‌هایی که «روایت‌های رسمی» را خواسته یا ناخواسته تکرار کرده‌اند «یک نوشته‌ی مستند» پیدا کنیم.

نسل‌کشی یا تصفیه‌ی نژادی در آفریقا هم رخ می‌دهد و حتی ممکن است بتوان نشانه‌های تحریک‌ دولت‌های بزرگ را هم در آن‌ها پیدا کرد،‌ اما در هیچ‌کجای جهان معاصر نمی‌توانیم جایی را بیابیم که نیرومندترین دولت‌های جهان «ساکنان یک کشور» را سرکوب و تبعید دسته‌جمعی کرده باشند و بعد ضمن حمایت از همان گروه اشغال‌گر،  در تریبون‌های رسمی خود با شدت و مقیاسی جهانی «متجاوز» را «قربانی» نشان دهند. اگر داستان 1984 یک مصداق عینی در عصر حاضر داشته باشد، تاریخ شصت ساله‌ی اسرائیل/فلسطین است.

موضوع فلسطین، برای بسیاری از کسانی که در سراسر جهان درباره‌ی آن می‌نویسند بحثی فراتر از «یک موضوع حقوق بشر دیگر» است، موضوع شیرازه‌ی تمامی دست‌آوردهای اجتماعی بشر است که پیش چشمان همه‌ی ما در حال فرو پاشی است، در فلسطین «من نوعی» به عنوان یک انسان فرهنگی و اجتماعی و تاریخی زوال و فروپاشی خود را شاهدم. صد البته که «منِ نوعی» ممکن است کارشناس حقوق بشر نباشم که به دانش و توانایی «تحقیق کافی و مستند» در زمینه‌ی فجایع رواندا یا کشتار در دارفور دسترسی داشته باشم، اما «به عنوان یک انسان مثلا متمدن امروزی»، دغدغه‌هایی دارم که ممکن است من را به نوشتن درباره‌ی فلسطین وادارد.  این دغدغه‌ها «لزوما» از جنس «ملیت من ایرانی است؛ پس دغدغه‌های ایرانی دارم» نیستند.

آیا بهتر نیست به جای این‌که قلم تند انتقادی‌تان را به سمت کل کسانی که درباره‌ی اسرائیل یا غزه می‌نویسند نشانه بروید، نوشتن تحلیلی‌تر، روشن‌‌گرانه‌تر یا اصولا نوشتن بر اساس تفکر و تحلیل مستقل‌ را تشویق کنید؟ یا اگر تمایلی به تشویق کردن ندارید، منصفانه «فقط» از کسانی که «ریاکارانه» می‌نویسند انتقاد کنید و همین‌طور نشان دهید که احساس‌گرایی سطحی هیچ فایده‌ای برای رشد فردی یا اجتماعی ما ندارد و بهره‌ای نیز به مردم فلسطین نمی‌رساند.

6. صادقانه بگویید، آیا این نوشته‌ها ریاکارانه هستند؟

آیا نوشته‌های نون و قلم یا مانی ب. را دیده‌اید؟ از شما خواهش می‌کنم «صادقانه» بگویید آیا این نوشته‌ها ریاکارانه‌ هستند و یا مجموعه‌ی جالبی از اطلاعاتی که کمتر در دسترس مخاطبین قرار دارد را به فارسی ترجمه/تالیف کرده و در اختیار فارسی زبانان قرار می‌دهند؟

نون و قلم می‌نویسد (و حرف دل مرا می‌زند):

این روزها وقتی به بهانه مختلف صحبت از غزه و حوادث ناگوار آن می شود هرکس به فراخور و به اندازه بضاعت خود وارد بحث شده و دیدگاه خود را در این باره مطرح می کند اما آنچه من در این مدت بیش از گذشته بدان پی برده‌ام آن است که بخش وسیعی از مردم ما حتی به مختصات جغرافیایی غزه و چگونگی سیر تحولات در این نقطه از جهان و فرق میان جنبش فتح و حماس و یا مثلا اینکه ابومازن در این میان کیست و خالد مشعل چه نقشی دارد آشنا نیستند. حال ممکن است بگویید چه بهتر و اصلا چه لازم است که ما بدانیم غزه کجاست و ابومازن کیست و فرق میان غزه و کرانه باختری یا خالد مشعل و هنیه و محمود عباس چیست؟و هزار حرف تکراری دیگر از جنس اینکه اصلا فلسطینی ها حقشان است می خواستند زمین هایشان را نفروشند و هزار حرف بی سند و مدرک دیگر…

حقیقتش را بخواهید، در این موضوع که یک شهروند، به ویژه اگر زیر بار قرض و قسط و هزار بدبختی دیگر باشد، نیازی ندارد که بداند مثلا در کنگو چه می گذرد و یا در شرق آسیا چه تحولاتی در شرف وقوع است؟ با شما موافقم  – و بازهم تاکید می کنم که در بیان احتمالی ضرورت دانستن این رویدادها و آگاهی داشتن از این اطلاعات نمی خواهم از نگاه مذهبی یا دینی و اخلاقی صحبت کنم- اما ناگزیرم به این مساله اساسی اشاره داشته باشم که ما این حق را داریم که نسبت به دانستن این دسته اطلاعات حسایت و رغبتی نداشته باشیم اما این حق را نداریم که بدون اطلاع دقیق وبا قیافه حق به جانب ؛چنان به تحلیل قضایا و دادن حکم  علیه یک ملت و تعیین مجازات بپردازیم که گویی سالیان دراز عمر خود را در جهت آگاهی یافتن از مختصات دقیق چرایی یک بحران -نظیر بحران فلسطین-فرسوده ایم.

7. مشکل از «منظره» نیست، مشکل از «چشم‌هاست»

باور بفرمایید کسانی که ریاکارانه می‌نویسند فرقی نمی‌کند درباره‌ی فلسطین قلم‌فرسایی کنند یا درباره‌ی فجایع عراق یا دارفور. دست‌شان به قلم که می‌رود بوی تعفن «ریاکاری» بر می‌خیزد و به همین دلیل است که آدم‌ها را بر اساس این‌که درباره‌ی دارفور می‌نویسند یا عراق یا فلسطین نمی‌شود «برچسب‌» زد، ولی می‌توان خطاب به کسانی که با اعمال کردن استاندارد دوگانه، خود، همسایه، جامعه و یا جهان امروز را تحمیق می‌کنند گفت «مرا با شما صحبتی نیست، چون شما ریاکار هستید».

دشمن مشترک: تنها رذیلت اخلاقی

این نوشته را به احترام آن آخرین خط نوشته‌تان نوشتم که من نیز مانند شما «تنها یک رذیلت اخلاقی می‌شناسم: ریاکاری».
خانم بهاره آروین عزیز، در این روزگار که ریاکاری مثل شن صحرا ارزان و بی‌شمار است، حساب ریاکاران را از حساب کسانی که از آن نفرت دارند جدا کنیم.

وقتی خانه‌ها و گلدان‌ها هم به سخن در ‌‌آیند

به  سه کاربرد جالب از «توییتر» (Twitter) برخورد کرده‌ام که خوب است به شما معرفی کنم، چون  واقعا خلاقانه هستند. چیزی که این ایده‌ها را برای من جالب کرده «متفاوت بودن» آن‌هاست. تاکنون بیشتر درباره‌ی قدرت توییتر در «خبررسانی توسط مردم عادی» و نقش آن به عنوان یک رسانه‌ی اجتماعی در رقابت با رسانه‌های سنتی شنیده بودیم، اما انگار ابعاد کابرد توییتر بسیار گسترده‌تر است…

خانه‌ای که مصرف انرژی‌اش را به شما گزارش می‌کند

twitter-andy_house_1228818669497

یکی از مهندسان شرکت آی‌بی‌ام در خانه‌اش سنسورهای مختلفی نصب کرده  و به کمک آن‌ها پارامترهایی مانند میزان مصرف آب روزانه، وضعیت روشن یا خاموش بودن چراغ‌ها و غیره را اندازه‌گیری می‌کند. بعد این اطلاعات به طور خودکار از طریق یک واسط سخت‌آفزاری و یک کامپیوتر«توییت» می‌شود:

  • بخاری برقی حمام خاموش شد. {+}
  • امروز تا این لحظه 100 لیتر آب مصرف شده است. {+}
  • چراغ‌های خارج از خانه روشن شدند {+}
  • تلفن زنگ می‌زند. {+}
  • مصرف برق به طور غیرمترقبه‌ای زیاد شده است. {+}
  • خوانش کنتور برق: «فلان مقدار» کیلووات‌ساعت. {+}

هدف آقای اندی استانفورد کلارک از طراحی چنین سیستمی این بوده که به همه‌ نشان دهد «واقعا» برای کاستن مصرف انرژی خانه‌اش تلاش می‌کند.

با توییتر تجهیزات خانه‌ی خود را کنترل کنید

و اما کاربرد هوشمندانه‌ی دومی که از توییتر دیدم و به نظرم جالب رسید که معرفی کنم. یک نفر پیدا شده و یک واسط سخت‌آفزاری میان کامپیتورش و چراغ‌های خانه‌اش طراحی کرده. بعد هم یک سری دستورات ساده (بعضی کلیدواژه‌های خاص) برای خودش وضع کرده و هر وقت آن‌ها را توییت می‌کند، دستور صادره از طریق اینترنت به آن دستگاه منتقل می‌شود و باعث می‌شود به کلید چراغ تا آن‌را قطع یا وصل کند.

مثلا او توییت می‌کند «چراغ اتاق‌ نشیمن خاموش» («living room lights off»). کامپیوتری که در خانه قرار دارد این دستور را گرفته و به واسط سخت‌آفزاری منتقل می‌کند که به نوبه‌ی خود منجر به خاموش کردن چراغ خانه می‌شود. پیاده‌سازی چنین سیستمی ظاهرا چندان گران نیست.

این امکان الان فقط برای روشن یا خاموش کردن چراغ‌هاست، اما با کمی تخیل ساده می‌توان آن‌را به سایر تجهیزات منزل تعمیم داد. با این کار او می‌تواند «خانه‌اش» را از دوردست  و از طریق تلفن همراه، حتی وقتی که در کشور دیگری است کنترل کند!

plant_twitter

گلدان‌هایی که هر وقت تشنه شدند به شما می‌گویند

حالا که خانه می‌تواند وضعیت مصرف انرژی‌اش را توییت کند، چرا گلدان‌ها نتوانند؟ یک شرکت خلاق آمده و سنسور  و خرت‌ و پرت‌های لازم را برای همین منظور طراحی کرده. این سنسوردر خاک گلدان‌های خانه‌ نصب می‌شود و میزان رطوبت خاک را اندازه‌گیری می‌کند و هر وقت خاک گلدان‌ها از حد معینی خشک‌تر شد، از طریق واسط سخت‌آفزاری و یک کامپیوتر که همیشه به اینترنت وصل است موضوع را توییت می‌کند. این هم یک نمونه‌اش:

  • فوری! به من آب بده! {+}
  • لطفا به من آب بده! {+}
  • ممنون از این‌که به من آب دادی! {+}

پی‌نوشت: اگر تا به حال از توییتر استفاده نکرده‌اید پیشنهاد می‌کنم شروع کنید:  ساده و در عین حال خیره‌کننده است.
این هم نشانی من در توییتر.


لطفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

مانیفستی برای آهسته وبلاگ‌ نوشتن

دنیای دیجیتال روز به روز بزرگ‌تر و سریع‌تر می‌شود و این توهم را به ما القا می‌کند که برای بهتر بودن باید سریع‌تر، پرکمیت‌تر، پرفرکانس‌تر و روزآمدتر بنویسیم. این توهم اساسا نادرست است و به اضطراب و سطحی شدن می‌انجامد.

یک کلمه گاهی دریچه‌ای می‌شود به یک دنیا. از یک وبلاگ‌ به یک روزنامه و  از یک کلیدواژه‌ به چندین صفحه‌ی دیگر رسیدم که یکی از آن‌ها را که از هم شسته‌رفته‌تر بود به عنوان نمونه انتخاب کرده‌ام. ترجمه نسبتا آزاد است ولی اگر جایی مطلب به درستی منتقل نشده لطفا راهنمایی کنید.

.

صحبت از «وبلاگ‌نویسی آهسته» یا «آهسته‌نویسی»  (Slow Blogging) است. باز هم در ابن‌باره خواهم نوشت.

RF242663

بیانیه‌ی «وبلاگ‌نویسی آهسته»

1. «وبلاگ‌نویسیِ آهسته» یا «آهسته‌نویسی» انکار اضطرار و فوریت است. تاییدی است بر این نکته که مطالبی که ارزش خوانده شدن دارند با عجله نوشته نشده‌اند و اصولا بیشتر ایده‌ها و افکار اگر با تامل و صرف زمان کافی پردازش شوند بهتر ارائه خواهند شد.
.

1. Slow Blogging is a rejection of immediacy. It is an affirmation that not all things worth reading are written quickly, and that many thoughts are best served after being fully baked and worded in an even temperament.


2. «آهسته نویسی» یعنی سخن گفتن به گونه‌ای که مهم باشد. این که اجازه دهیم وقایع روزمره از کنار ما عبور کنند بدون این که لزوما پای آن ها کامنتی بگذاریم. «وبلاگ‌نویسی آهسته»، تعمدا کُند و آرام است و تعجیل و شتاب را حتی برای موضوعات اضطراری تشویق نمی‌کند.
.
2. Slow Blogging is speaking like it matters, like the pixels that give your words form are precious and rare. It is a willingness to let current events pass without comment. It is deliberate in its pace, breaking its unhurried stride for nothing short of true emergency. And perhaps not even then, for slow is not the speed of most emergencies, and places where beloved, reassuring speed rules the day will serve us best at those times.

3. «آهسته نویسی» معکوس کردن روش مرسومی است که ایده‌ها و افکار اولیه‌ی ما را از هم می‌پراکند؛ تک‌جمله‌ها یا عبارت‌هایی که در واقع سرچشمه‌ی ایده‌ها و افکار درخشان آینده‌ی ما هستند. «وبلاگ‌نویسی آهسته» فرایندی است که به این جرقه‌های فکری آنی که در لحظه‌ رخ می‌دهند اجازه می‌دهد دوباره به پستوهای ذهن ما بازگردند تا بخشی از تصویری بزرگ‌تر گردند. آهسته‌نویسی به ما می‌گوید «بر روی بوم اثیری یا جاودانه‌ چیزی ننویس مگر این‌که در گذر زمان تاثیری ماندگار بر شکل دادن افکار و ایده‌هایت داشته باشد».
.
3. Slow Blogging is a reversal of the disintegration into the one-liners and cutting turns of phrase that are often the early lives of our best ideas. Its a process in which flashes of thought shine and then fade to take their place in the background as part of something larger. Slow Blogging does not write thoughts onto the ethereal and eternal parchment before they provide an enduring worth in the shape of our ideas over time.

4. «وبلاگ‌نویسی آهسته» تمایل به ساکت ماندن است در میانه‌ی طغیان‌ها و هیجانات روزمره‌ای که چیزی جز یک لحظه‌ی گذرا از زمان را پر نمی‌کنند و بین ابتذال و شادی جنون‌آمیز در لابه‌لای سرفصل‌ها سر در گم‌اند. حرفی را که دوست داشتی هفته‌ی پیش بگویی، می‌توانی ماه آینده بگویی یا حتی سال بعد. تنها فرقش این است که باهوش‌تر به نظر خواهی رسید.
.
4. Slow Blogging is a willingness to remain silent amid the daily outrages and ecstasies that fill nothing more than single moments in time, switching between banality, crushing heartbreak and end-of-the-world psychotic glee in the mere space between headlines. The thing you wished you said in the moment last week can be said next month, or next year, and you’ll only look all the smarter.

5. «وبلاگ‌نویسی آهسته» پاسخی است به سیستم رتبه بندی سایت‌ها (PageRٔank) یا پِیج‌رَنک و در واقع آن را رد و طرد می‌کند. پِیج‌رَنک، این غولِ زیبایِ زشت که پشت اتاق‌های تو در توی گوگل پنهان شده است، تصمیم می‌گیرد نتایج جستجوی شما چه باشد. در شمار وبلاگ‌نویسان قدیمی‌ باش؛ مرتب و مداوم بنویس و گوگل به تو پاداش می‌دهد. تسلیم فرکانس نهانی گوگلی شو تا گوگل تو را بپرستد؛ تو همه جا پدیدار خواهی بود: در صفحه‌ی نخستین نتایج جستجو. اما از آهنگ و فرکانس طبیعی و درونی‌ات پیروی کن تا ببینی که کارهایت هرگز دیده نمی‌شوند. به پیج‌رنک و الطافش پشت کن تا نوشته‌های تو در اعماق اقیانوس گمنام نتایج جستجوغرق شود. پیج‌رنک دشمن هولناکی است که اجازه نمی‌دهد مطابق ریتم و گام شخصی‌مان که برای حس کردن روزها و درک میراث‌شان به آن نیاز داریم حرکت کنیم.
.
5. Slow Blogging is a response to and a rejection of Pagerank. Pagerank, the ugly-beautiful monster that sits behind the many folded curtains of Google, deciding the question of authority and relevance to your searches. Blog early, blog often, and Google will reward you. Condition your creative self to the secret frequency, and find yourself adored by Google; you will appear where everybody looks – in the first few pages of results. Follow your own pace and find your works never found; refuse Pagerank its favours and your work is pulled as if by riptide into the deep waters of undifferentiated results. Its twisted idea of the common good has made Pagerank a terrifying enemy of the commons, setting a pace that forbids the reflection that is necessary to move past the day to day and into legacy.

6. «وبلاگ‌نویسی آهسته» بازسازی دستگاهی است که بیان‌گرایی و احساس انسان را نمایندگی می‌کند، به جای این‌که اسیر قالب و هیجان برای سرعت‌گرایی شود. «وبلاگ‌نویسی آهسته» توقف داوطلبانه‌ی روش‌های موفق وب‌لاگ‌نویسی مرسوم است. تصدیق وجود لحظه‌هایی است که برای رقابت کردن با کامپیوتر تند تایپ نمی‌کنیم، جایی که سرعت دسترسی به اطلاعات ذخیره شده، سرعت مصرف اطلاعات را به ما دیکته نمی‌کند؛ آن‌جا که آثار خوب و بد با هم خلق می‌شوند هر کدام با صرف زمان مقتضی‌شان.
.
6. Slow Blogging is the re-establishment of the machine as the agent of human expression, rather than its whip and container. It’s the voluntary halting of the light-speed hamster wheel dictated in rules of highly effective  blogging. It is an imposition of asynchronous temporalities, where we do not type faster to keep up with the computer, where the speed of retrieval does not necessitate the same pace of consumption, where good and bad works are created in their own time.

مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی