مدتی است که فوتوبلاگم را فعالتر از قبل کردهام و در نتیجه کمتر موضوع «عکسدار» برای انتشار در اینجا باقی میماند. اما این ماجرای کوچک که دیروز اتفاق افتاد را اینجا تعریف میکنم. البته به کمک چند تا عکس کوچولو.
دیروز در حالیکه در میان دار و درختهای نزدیک خانه قدم میزدم چشمم به این حلزون کوچک افتاد. متاسفانه مقیاس عکسها مشخص نیست ولی اندازهٔ حلزون چیزی بود در حد یک دانه بادام. حلزونک خودش را انداخته بود گوشهٔ یک برگ و معلوم بود که حسابی از خنکی و رطوبت دلپذیر آن سرکیف است و چه بسا توی چرت هم بود. برگ را اندکی جا به جا کردم که نور برای عکاسی بهتر شود و اینکارم باعث شد طفلکی از خواب خرگوشی (در واقع چرت حلزونی) بیدار شود و با توجه به احساس خطری که از تکان خوردن برگ کرده بود تصمیم به فرار بگیرد. من اول متوجه نقشهاش نشدم چون چند دقیقهای طول کشید تا از فکر به عمل تبدیلش کند (حلزونها موجودات سریعالتصمیمی نیستند، حتی در مواقع خطر). همانطور که از توی دوربین نگاه میکردم حلزون ظرف چند دقیقه از آن برگ خطرناک گریخت و خودش را به یک شاخهٔ امن رساند.
عکس یک: احساس خطر!

عکس دو: فرار!

عکس سه: موفقیت!

عکس چهار: ادامهٔ چرت عصرگاهی در یک جای امن، اگر چه نه به سرد و مرطوبی برگ.

قصد داشتم باز هم ازش عکس بگیرم. اما وقتی دیدم این همه زحمت کشیده و به این سرعت به خواب رفته نظرم عوض شد و رهایش کردم تا تخت بخوابد.
خوب این هم از داستان امروز. تا روایت تصویری بعدی خدانگهدار.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.