کرگدن‌ها و اخبار تلخ

چرا این روزها این قدر بد هستند؟ بعضی وقت‌ها آدم می‌ماند که از دردهای شخصی‌اش بنالد یا از تلخی زمانه. به هم ربط دارند؟ نه لزوما. دردهای شخصی آدم‌ها از تنهایی‌ها، عقده‌ها، تناقض‌ها، کمبودها، ترس‌ها، ناتوانی‌ها، نادانی‌ها، اجبارها، مسئولیت‌ها، تردیدها و روزمرگی‌هایشان نشات می‌گیرند. هیچ‌کدام از این‌ها «لزوما و مستقیما» به خبرهای تلخی که در اخبار می‌خوانیم مرتبط نیستند و با این‌حال این نمی‌توان انکار کرد که این زمینه‌ی تاریک و افسرده‌ی اجتماعی که در اخبار تلخ منعکس است روی زندگی تک تک ما تاثیر می‌گذارد. ما با این تاریکی‌ها و افسردگی‌ها بزرگ می‌شویم و به تدریج تنهایی‌ها، عقده‌ها، کمبودها، … یمان با آن پیوند می‌خورد تا حدی که مرز بین دردهای شخصی و فاجعه‌های اجتماعی برایمان کمرنگ می‌شود. دیگر به سختی می‌توانیم تشخیص دهیم چقدر از این دردها را خود شخصا باعث شده‌ایم و چقدر از آن به نمو کردنمان در بستری تاریک و آشوب‌ناک باز می‌گردد. وقتی هم که مرزها از بین رفت کارمان این می‌شود که دردهای شخصی‌مان را گردن بستر اجتماعی بیاندازیم، بی آن‌که دیگر قادر باشیم عوامل درد را ریشه‌یابی کنیم بلکه بتوانیم درمانی یا مسکنی برایش بیابیم.

دوستی گفت ما در مواجهه با اخبار تلخ پوست کلفت شده‌ایم و درست می‌گفت. خبرهایی که هر کدامشان می‌تواند یک آدم معمولی یا طبیعی را تکان دهد برای ما به تیترهای مکرری تبدیل شده‌اند که حتی حوصله و فراغت خواندن خیلی‌هایشان را هم نداریم. این پوست کلفت شدن نسبت به خبرهای تلخ جامعه‌مان یک شبه رخ نداده و محصول تلاش مستمر ما برای زیستن معمول در شرایط نامعمول اجتماعی است. درطول سال‌ها به تدریج پوست ما عین پوست تمساح یا کرگدن زمخت و سفت و ضخیم شده که نوعی واکنش طبیعی و دفاعی هم هست. چرا که در مواجهه با اخبار تلخ و مستمر یاد گرفته‌ایم که کمتر حساس باشیم. حالا در نظر بگیرید ما با این پوست‌ کلفت و اندوه‌سنج‌های اشباع‌ شده هنوز نسبت به برخی اخبار واکنش نشان می‌دهیم. هنوز در میان انبوه خبرهای تلخ خبرهایی هستند که متمایز می‌شوند و روی ما تاثیر می‌گذارند و روزها یا هفته یا ماه‌ها یا سال‌ها در خاطرمان می‌مانند. ماجرای هاله سحابی از این دست بود و امروز حکایت هدی صابر. چشم‌هایم را می‌بندم و تصور می‌کنم چقدر باید این خبرها تکان‌دهنده و غم‌انگیز باشند که من، یک کرگدن پوست‌کلفت که در دریایی از دردهای شخصی غوطه‌ورم، از خواندن آن‌ها تکان بخورم و شوکه شوم. وای بر ما…

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

جاده، شبانه

از شما چه پنهان، بدجوری هوس کرده‌ام مثل روزی که این نوشته را نوشتم توی بیابان رانندگی شبانه کنم.

جاده، شبانه

ساعت سه صبح است. بیرون هوا سرد است و بادی می‌وزد که تا مغز استخوان را می‌سوزاند. توی ماشین ‏صحرایی نشسته‌ای و بخاری را روی درجه آخر گذاشته‌ای و دریچه‌های خروجی هوا را روی دست‌هایت ‏تنظیم کرده‌ای که از بس سردند هنوز نمی‌توانند فرمان ماشین را درست بگیرند.‏

جاده مسیر باریکی است که هنوز آسفالت نشده است. تابلو یا نقشه‌ای در کار نیست. از علایم راهنمایی ‏یا هدایت کننده هم خبری نیست. اگر گم شوی معلوم نیست کی و کجا از جایی سر درآوری که بتوانی از ‏کسی نشانی درست را بپرسی. بهتر است هوشیار باشی و همان مسیرهایی را که از پیش می‌دانی ‏دنبال کنی. ‏

این مسیری است که بارها طی کرده‌ای. مانع‌ها و دست‌اندازهایش را هم حفظ شده‌ای. اینجا بعد ‏از این بریدگی یک چاله‌ پر از آب است. یادت هست که قبل از سه راه بعدی باید از سمت راست بروی، ‏چون سمت چپ جاده سنگ‌های بزرگی ریخته است که زیر نور نجیب شب می‌درخشند.‏

ماشین تکان‌های منظمی می‌خورد. باران خاک جاده را شسته است و حالا فقط سنگ‌های درشت کف آن ‏باقی مانده است. حوصله‌ات سر می‌رود. بی‌اختیار رادیو را روشن می‌کنی. چند کانال عربی توی حافظه ‏ذخیره شده است. ماشین خیلی تکان می‌خورد، درست نمی‌توانی دکمه‌ها را فشار دهی. دلت می‌خواهد رادیو فردا گوش دهی. چند آهنگ و بعد هم خلاصه خبر. راستی درست یادت نیست آخرین باری که ‏به اخبار گوش دادی چند هفته پیش بود.‏

خوب، رادیو خراب است. یا تو نمی‌توانی قلقش را پیدا کنی. منصرف می‌شوی. چند نوار رنگ و رو رفته که ‏معلوم است به خاطر گرمای بخاری نمی‌توانند چندان کیفیتی داشته باشند بالای ضبط ماشین توی تو‏رفتگی داشبورد هستند. بی‌آنکه برایت محتویاتش مهم باشد یکی را بر می‌داری و توی ضبط می‌گذاری. ‏فقط چیزی باشد که بخواند. به زبان آشنایت بخواند‎ ‎‏ و ریتمی داشته باشد.‏

گوگوش است. خوب. تا اینجایش فراتر از انتظارت بوده است. همان‌طور که آهنگ را مزمزه می‌کنی، حواست ‏به جاده است. از دور نوری می‌بینی. یک ماشین دارد نزدیک می‌شود. نورش تمام افق تاریک بیابان را ‏روشن کرده است و به آرامی نزدیک می‌شود. نور ماشین را پایین می‌زنی. بلافاصله ماشین در دوردست ‏هم نورش را پایین می‌زند. خوشت می‌آید. این نوعی احساس خوشایند ارتباط با کسی است که نور ‏ماشینش را به خاطر حضور تو پایین می‌زند. ماشین نزدیک می‌شود. به احترام و احتیاط سرعت ماشین را ‏کم می‌کنی و در همان لحظه که نزدیک است از کنارت عبور کند، یک چراغ کوتاه برایش می‌زنی. بلافاصله ‏جوابت را می‌دهد. نوازش غریبانه‌ای در سرمای بیابان. ‏

ماشین دور می‌شود. در آینه آخرین ذرات نورش را دنبال می‌کنی که در تاریکی پیچ‌های بیابان غروب می‌کند. گوگوش آهنگش را تمام کرد. دوباره گاز می‌دهی و ماشین غرشی می‌کند. نور را دوباره بالا می‌‏زنی. امتداد نور ماشین در سایه روشن‌هایی مبهم محو شده است. حالا می‌توانی جاده را تا چند صد ‏متری مقابلت ببینی. آهنگ بعدی چیست؟ گوگوش سطح انتظارت را بالا برده است. دلت می‌خواهد چیزی ‏باشد که به دلت بنشیند. یک ترانه‌ی عاشقانه است از خواننده‌ای که نمی شناسی. صدای زنگ‌داری دارد.‏

دست‌هایت گرم گرم شده‌اند. احساس خوشایندی است که ماشین را به امن‌ترین نقطه‌ی جهان تبدیل کرده ‏است. جاده در این قسمت صاف‌تر است. نباید زیاد تند بروی، چون شانه‌ی جاده خیلی بلند است و اگر به هر ‏دلیل کنترل ماشین را از دست بدهی ممکن است فاجعه‌ای رخ دهد. مدام به خودت می گویی که نباید ‏فریب آرامش و سادگی این جاده را بخوری.‏

به یک سه راهی رسیده‌ای. اینجا چند کابین صحرایی در کنار جاده هستند با چراغ‌های خاموش. در این ‏ساعات سرد پیش از صبح‌گاه کارگر‌ها هم خوابیده‌اند. چند سگ پارس می‌کنند و به سمت جاده می‌‏دوند. سرعت ماشین را کم می‌کنی و چراغ ماشین را خاموش می‌کنی. می‌دانی که نور شدید ماشین ‏سگ‌ها را گیج می‌کند و ممکن است زیر ماشین بدوند. خیلی به آهستگی سگ‌های کنجکاو را رد می‌کنی. چراغ‌ها دوباره روشن. موتور دوباره شتاب می‌گیرد. ‏

درجه‌ی دمای آب ماشین روی متوسط است. کمربند ایمنی را بسته‌ای. بخاری گرم ماشین بهتر از همیشه ‏کار می‌کند. موسیقی شاد ایرانی پخش می‌شود. گشت شبانه ادامه دارد. ساعت کمی از سه صبح گذشته است…‏

.

پاییز ۱۳۸۵


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دوست‌تر دارم که بپرسند

کنجکاوی خود برای شناختن من را در این پرسش‌ها خلاصه می‌کند:

  1. چند سال دارم؟
  2. درآمدم چند دلار است؟
  3. ماشینم مدل چه سالی است؟
  4. خانه‌ام کجای شهر است؟
  5. مدرک تحصیلی‌ام چیست؟
  6. مدل دوربین‌ام چیست و آن‌را چند خریده‌ام؟
  7. دین و مذهبم چیست؟
  8. برنامه‌ام برای آینده چیست؟

ولی من دوست‌تر دارم که بخواهد بداند:

  1. چقدر مسئولیت‌پذیر هستم.
  2. دلارها را چطور و از چه راهی بدست می‌آورم.
  3. چطور در جاده‌ها و خیابان‌ها رانندگی می‌کنم.
  4. در گلدان‌های کنار پنجره چه گل‌هایی کاشته‌ام.
  5. چقدر قوای تحلیل و شعورم رشد کرده است.
  6. دنیا را چگونه می‌بینم و چگونه می‌توان دنیا را دقیق‌تر دید.
  7. در جهان‌بینی شخصی‌ام چقدر به انسان بودن بها می‌دهم.
  8. چه رویاهایی در سر دارم.

مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

بار دیگر شهری که دوست می‌دارم

هر چه دلتان می‌خواهد از تهران بد بگویید. بگویید پر از دود است، شلوغ است، نامنظم است. بگویید اتوبان‌هایش پر از راننده‌های دیوانه است، که شمال شهرش پر از آدم‌های تازه به دوران رسیده است و جنوب شهرش پر از آدم‌هایی که کینه‌ی فقر در دلشان جمع شده تا روزی با خشم بیرونش دهند.

هر چه دلتان می‌خواهد بگویید. هر چقدر دلتان می‌خواهد از آدم‌های این شهر بد بگویید. بگویید مغازه‌دارهایش دو دره باز هستند و تا چشم به هم بگذاری جنس تقلبی را به بهایی بیشتر بهت می‌اندازند. بگویید این شهر، شهر آدم‌های زرنگ است که دیگر در آن اعتماد معنایی ندارد.

گفتم که، هر چه دلتان می‌خواهد بگویید. من اما این شهر را دوست دارم. آدم‌هایش را نیز. پسرهای مو ژل‌زده‌ی ویلان در خیابان‌هایش را و دخترهای چادری مقید به حجابش را نیز. دانشجوها و محصل‌ها و کلاس‌ اولی‌های پر از شادی و سر و صدایش، کارگرهای افغانی‌ای که صبح‌ها دور میدان منتظر کار می‌مانند ولی مدتی است از ترس اخراج شدن جرات همین کار را هم ندارند، کارمندانی که صبح‌ها با چهره‌های اخم کرده سر کار می‌روند، و صف‌های طولانی اتوبوس و مترو و مردمی که حوصله ندارند…

دوستشان دارم. همان جوان‌هایی که تازه ته ریششان در آمده و آن را اصلاح نمی‌کنند که ثواب بیشتری ببرند و مردم هم کلی بهشان بد و بیراه می‌گویند را هم دوست دارم، به خاطر سادگیشان که فکر می‌کنند با بستن‌ خیابان‌ها دارند کار صواب می‌کنند. آن بچه‌ پولدارهایی که لاقیدانه در اتوبان‌ها می‌رانند و مهمترین مشکل زندگیشان این است که رینگ‌ماشینشان مطابق مد روز باشد را هم دوست دارم، باز هم به خاطر سادگیشان، که فکر می‌کنند زندگی همین است، و شاید هم زندگی همین باشد…

دختر و پسرهایی که با ترس و لرز ولی با شوری دلچسب در پارک‌ها دنبال گوشه‌ی خلوت و امنی می‌گردند… آدم‌های سنتی، آدم‌های مدرن، دلال‌ها و به ساز و بفروش‌ها و «آدم‌های بی‌نوای سه شیفت‌کار»، بقال‌ها، نانواها، معلم‌ها، بچه‌ها، معتادها، بی‌کارها، خاله‌زنک‌ها، روشن‌فکرها، آدم‌حسابی‌ها، کت‌ و شلواری‌ها، شلوار جین تنگ‌پوش‌ها، یقه‌ آخوندی‌پوش‌ها، «سربازهای صبح‌های زود گوش‌های قرمز»، همه و همه را از دم… دوست دارم.

چرا من این همه دیوانه هستم؟

چون دلم برای شهرم تنگ شده. همین… مگر کم چیزی است دلتنگ شدن برای شهر؟ نه خاک پرستم و نه ملی‌گرا. اما وقتی پایم را توی کوچه‌های این شهر می‌گذارم آرامشی را که در تمام صحراهای خلوت و داغ پیدا نکردم، پیدا می‌کنم. هر چه دلتان می‌خواهد به من بگویید. من این شهر و آدم‌هایش را دوست دارم. خاطره دارم از این شهر، خاطره‌هایم را که نمی‌توانم انکار کنم. احساس دارم از این شهر، یادگار دارم از این شهر… از امیرآباد خاطره دارم، از نارمک خاطره دارم، از ونک و تجریش و دربند و درکه و گلاب‌دره و حسن‌آباد و بهارستان و چهارراه کالج و از خیلی محله‌های دیگرش …

و تازه از همه‌ی این‌ها که بگذریم. باور کنید هیچ فرودگاهی را در جهان پیدا نمی‌کنید که وقتی از راه می‌رسید چنین چشم‌ها و آغوش‌های مشتاقی در انتظار مسافرانش باشد. باور کنید پیدا نمی‌کنید،‌ بگردید، چنین چیزی «یافت می‌نشود در جهان» است…

به خاطر همه‌ی آن نگاه‌های منتظر در فرودگاه، «نگاه‌های یک چشم اشک و یک چشم خنده»، به خاطر «آغوش‌های انتظار» و به خاطر چیزهایی که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند… همین‌ها کافی است برای دوست داشتنشان: تهران را و آدم‌هایش را،‌ با همه‌ی نژندی‌های غیرقابل انکارشان…

بدیهی اما لازم: عنوان نوشته اول این بود «تهران، شهری که دوست می‌دارم» اما به یاد و احترام «نادر ابراهیمی» که اخیرا درگذشت عنوان را به نام یکی از کتاب‌هایش تغییر دادم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

اودیسه‌ای از میان صحرا و طوفان شن

توی بیابان کار/زندگی کردن دشواری‌هایی دارد که فقط کسانی که تجربه کرده باشند می‌دانند چیست. کار کردن توی بیابان با این‌که مثلا مسافری بوده باشی و گذری هم به بیابان زده باشی فرق می‌کند، خیلی هم فرق می‌کند.

این‌جا توی صحرا، هر از چند گاهی، به خصوص در فصل‌های گرم و خشک، هوا بد می‌شود. هوای بد یعنی هوایی که هم گرم و داغ است و هم غبارآلود. ترکیب این دو می‌شود یک وضعیت مزخرف و غیرقابل تحمل. حالا فکرش را بکن که بخواهی در این شرایط نامطلوب کار هم بکنی.

طوفان شن

_MG_8738-desert-dust1

طوفان که می‌شود همه جا پر از خاک می‌شود. خاک گوش‌ها و چشم‌هایت را پر می‌کند و باد داغ همراه با شن‌های معلق در هوا پوست صورتت را خراش می‌دهد. بعد از چند دقیقه حس می‌کنی پوستت دارد کنده می‌شود. نمی‌دانی چشمهایت را ببندی یا باز نگاه‌ داری، چون در هر دو حال دچار مشکل هستی. عینک ایمنی می‌گذاری و سعی می‌کنی طوری حرکت کنی که باد از روبه‌رو بوزد، در غیر این صورت شن‌باد از لای عینک چشمهایت را پر از خاک می‌کند.

_MG_8778-desert-dust3

آسمان مرده و تاریک می‌شود و نور خورشید به سختی به زمین می‌رسد، آن‌هم نور زرد مرده‌ای که دل آدم می‌گیرد. حتی خارها و بوته‌های صحرایی هم دلشان می‌گیرد و زیر شن‌ها کز می‌کنند. کمی که می‌گذرد، تو هم دلت می‌خواهد گوشه‌ای پیدا کنی و کز کنی.

_MG_8783-desert-dust4

کم‌کم هوا گزنده‌تر و وحشی‌تر می‌شود اما هنوز شترها راحت راه می‌روند و نفس می‌کشند. عجب آرامشی دارند این موجودات! حرصت می‌گیرد و به خودت بد و بیراه می‌گویی که چرا همچین جایی گذارت افتاده. پشیمان می‌شوی و قول می‌دهی در اولین فرصت این کار و این زندگی بیابانی و خاک‌آلود را رها کنی و برگردی به شهر و مثل یک آدم نرمال در دنیای چهارراه‌ها و چراغ‌قرمزها زندگیت را بگذرانی.

_MG_8771-desert-dust2

باورت نمی‌شود اما در میانه‌ی تندباد، زیبایی‌هایی را هم قابل تشخیص می‌دهی. چشم‌های خسته‌ و پرخاکت را باز می‌کنی تا بهتر بتوانی ببینیشان! مثلا این حالتی که به خاطر وزش باد شدید شن‌های معلق روی جاده مثل ابر حرکت می‌کنند را دوست داری. هوا اصلا خوب نیست، اما تا از آن عکس نگیری ول نمی‌کنی!

بعد از طوفان

طوفان چند ساعت و گاه چند روز طول می‌کشد. اما عاقبت آرامش به صحرا بازمی‌گردد. همان صحرای آرام، همان شن‌ها، همان منظره‌ی کلاسیک که قبل از این‌که گذارت به این‌جا بیفتد توی ذهنت از صحرا داشتی باز می‌گردد.

_MG_8798-desert-1

خارها و بوته‌ها دوباره زیر آفتاب داغ جان می‌گیرند. شن‌های روان هم چین خورده‌‌اند و فرم کلاسیکشان را باز یافته‌اند. صحنه، نو شده است؛ انگار دستی دکوراسیون صحرا را دوباره چیده باشد.

هیچ جای پایی به چشم نمی‌خورد، صحرا به عابران خوش‌آمد می‌گوید.

_MG_0498-sky

مدتی می‌گذرد. کم‌کم فراموش می‌کنی چند ساعت پیش دلت می‌خواست فرار کنی و صحرا و باد و شترها و شن‌زارها را بگذاری و بروی توی دنیای چهارراه‌ها و چراغ‌قرمزها زندگی کنی. سرت را بلند می‌کنی و گاهی (فقط گاهی) خورشید از لابه‌لای ابرها به تو چشمک می‌زند.

خرافه‌پرست نیستی؛ اما کور هم نیستی که شکوه طلایی خورشید در زمینه‌ی آبی آسمان بر تو بی‌تاثیر باشد. نور گرم به صورتت می‌خورد و پوستت آزادی آسمان را حس می‌کند. به خودت می‌گویی:

«محیط صحرا آدم را محکم می‌کند، باید از خارها و شترها یاد بگیرم».

دیگر طوفان شن از ذهنت بیرون رفته و منظره‌ی خورشید و آسمان و ابر و بوته‌های خار و شترها و شن‌های روان چین‌خورده جایش را گرفته است. تصمیم می‌گیری بمانی و کاری را که آغاز کرده‌ای به انجام برسانی.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

بازخوانی

چند سال پیش بود؟ کجا بود؟

مگر مهم است؟‌ می‌دانم چندین سال پیش رخ داده و بزرگ بوده و فراموش ناشدنی. پس چه اهمیتی دارد کی و کجا و چگونه رخ داده باشد؟ مهم این است که «چرا بعد از این همه سال، امروز، درست در این روز کذایی به یاد این موضوع افتاده‌ام؟» این مساله از خود داستانی که در آن روز به خصوص بر من گذشت بیشتر ذهنم را مشغول کرده است.

ذهن مکانسیم غریبی دارد (دست‌کم ذهن من). اصلا مراعات حال آدم را نمی‌کند. ناگهان یک خاطره یا داستان قدیمی را از توی آرشیوش می‌کشد بیرون و همزمان همه‌ی حس و بو و رنگی که در اثر احساس آن تجربه‌ی غریب در دهلیزهای پنهان ذهنت مخفی کرده بودی را می‌گذارد پیش رویت،‌ انگار که همین الان رخ داده باشد. بعد هم که دست به چنین عملی زد و ازش انتظار داری تو را در نشئه‌ی این بازتکرار غیرمنتظره همراهی کند، جا می‌زند و تنهایت می‌گذارد. همان ذهن که خودش مسبب این اغتشاش بوده، ناگهان غرق در سکون و حیرت می‌شود و رهایت می‌کند تا با خاطره‌ی مهیب بازخوانی‌شده‌ات خلوت کنی.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی