یک شاخه گل

تهران، خیابان ولی‌عصر ، پاییز ۱۳۹۰


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

وبلاگ به من یاد داد بدون وبلاگ بنویسم

امروز یعنی ۱۶ شهریور روز وبلاگستان فارسی نام گرفته و دعوت شده‌ایم که در این باره بنویسیم. به خاطر همین دعوت است که این پست را می‌نویسم. اما نه به سادگی. چرا که روز به روز نوشتن دربارهٔ پدیدهٔ وبلاگ و به خصوص وبلاگ فارسی برای من دشوارتر می‌شود. روزگاری را به خاطر می‌آورم که نگاه من به «وبلاگ» و «وبلاگ‌نویسی» به گونه‌ای بود که می‌توانستم به راحتی دربارهٔ تاثیرات اجتماعی «کاربران مولف» و «رسانه‌های نوین مانند وبلاگ» بنویسم بدون این‌که اساسا دربارهٔ فرض‌های بزرگی که داشتم تردید جدی‌ای داشته باشم. اما به تدریج نگاه من از آن حالت «خالص مثبت» درآمد و تبدیل شد به ملغمه‌ای از خصوصیت‌های ناهمگون که اگر چه لزوما در تضاد با نگاه پیشینم نیست اما در توافق با آن هم نیست و شاید توصیف بهترش این باشد که وقتی بحث وبلاگ و وبلاگستان مطرح می‌شود دیگر بر خلاف قبل‌ترها «مطمئن نیستم دربارهٔ چه چیزی صحبت می‌کنم». این که می‌گویم برخلاف قبل‌ترها، به خاطر این نیست که فکر می‌کنم دانش من از گذشتهٔ خودم کمتر شده یا این‌که قبل‌ترها آدم متوهمی بوده‌ام و الان واقع‌بین‌تر شده‌ام. تنها اتفاقی که افتاده این است که چیزهای بیشتری دیده‌ام و نتوانسته‌ام همهٔ آن‌ها را با مدل ذهنی‌ای که از «وبلاگ فارسی» به عنوان یک ساختار اجتماعی داشتم توضیح دهم و هر چه کمیت و کیفیت این «نمی‌توانم توضیح دهم‌ها» بیشتر شده، مدل ذهنی من از «سرزمین وبلاگ فارسی» بیشتر مبهم و متزلزل شده است.

پس به جای این‌که دربارهٔ وبلاگ به عنوان یک ساختار اجتماعی صحبت کنم و خودم را در معرض انواع میان‌مایگی در فکر و نوشتار قرار دهم، ترجیح می‌دهم دربارهٔ وبلاگ به عنوان یک حوزه شخصی صحبت کنم و نگاه اجتماعی را بگذارم برای کسانی که در این زمینه بیشتر می‌دانند و بهتر می‌اندیشند. اولین و مهم‌ترین تاثیری که از وبلاگ گرفته‌ام این بوده که فکر می‌کنم خواندن وبلاگ‌ها بیشتر از نوشتن در وبلاگم برای رشد شخصی من مفید بوده. این شاید هیجان‌انگیزترین و مهم‌ترین بخش داستان برای شخص من باشد. خوانش وبلاگی به یک «سرگرمی جدی» روزانهٔ من تبدیل شده به گونه‌ای که گاه حاضرم از قید خواندن اخبار روز بگذرم اما وبلاگ‌های محبوبم را ناخوانده نگذارم.

اما بعد دیگر مهم از نظر شخصی به فرایند نوشتن باز می‌گردد و درونی تر است. از این دیدگاه هم، وبلاگ و تاثیر آن روی من روز به روز پررنگ‌تر شده است. این ربطی به این ندارد که چقدر در این وبلاگ یا آن یکی وبلاگ می‌نویسم. وبلاگ‌نوشتن به من کمک کرده که فرایندهای ذهنی‌ام در رابطه با نوشتن رشد کند و تقویت شود و به تدریج از خود وبلاگ مستقل شود. در واقع مهم این نیست که من چقدر در این وبلاگ می‌نویسم (این موضوع روزگاری مهم بود)، بلکه مهم این است که به تدریج من رسانه‌ٔ شخصی خودم را توسعه داده‌ام. این به من آرامش می‌دهد و به نظم ذهنی‌ام کمک می‌کند حتی اگر هرگز به مرحلهٔ نوشتن نرسد. من می‌دانم که رسانه‌ای شخصی دارم به نام «ایکس» که فلان ایده یا مطلب را می‌توانم در آن منتشر کنم. حتی اگر هرگز آن ایده یا مطلب را در آن ننویسم، داشتن توانایی «امکان نوشتن» به من کمک می‌کند که ایده را در ذهنم بسط دهم و رویش کار کنم. وبلاگ من، حتی وقتی در آن نمی‌نویسم به من کمک می‌کند تا بهتر بنویسم. به بیان دیگر، وبلاگ که روزگاری برای من «وبلاگ‌نوشتن» بود، به تدریج به «نوشتن» تبدیل شد. و چقدر جالب و در عین حال بدیهی که داشتن «توانایی نوشتن» از داشتن وبلاگ مهم‌تر است. این طور نیست؟

اجازه دهید با یک مثال (تجربه‌ شخصی خودم) منظورم را بهتر شرح دهم.

من به عکس گرفتن علاقه دارم. آن اوایل که کمتر با «دوربین» آشنا بودم، عکاسی برای من در «عکس گرفتن با دوربین» خلاصه می‌شد. اما به تدریج که عکس‌های بیشتری گرفتم متوجه شدم که می‌توانم «عکس بگیرم» بدون این‌که «دوربین» همراه داشته باشم. من در به کار گرفتن دوربین ماهر شده بودم و دوربین به من کمک کرده بود که بدون دوربین دنیا را نگاه کنم. وقتی یاد گرفتم با دوربین کار کنم فهمیدم که به دوربین نیازی ندارم. ابزار دوربین به من کمک کرده بود تا رسانهٔ جدیدی برای خودم خلق کنم. رسانه‌ای که وقتی دوربین در دست نداشتم هم به همان اندازه به «دیدن من» کمک می‌کرد.

وبلاگ‌ هم برای من به همین شیوه عمل کرده است. اوایل من فرایند نوشتن و بیان ایده‌هایم را به «نوشتن در وبلاگ» منحصر می‌کردم و وبلاگ دوربین من بود و پست‌های من عکس‌هایم. به تدریج اما رسانهٔ شخصی من متولد شد و آن درست همان روزی بود که فهمیدم برای «نوشتن و توصیف کردن ایده‌هایم» به وبلاگ نیازی ندارم. در واقع فکر کردن و نوشتن در وبلاگ به من یاد داد که خارج از وبلاگ بهتر فکر کنم و بنویسم.

پس زنده باید «دیدن» بدون دوربین… زنده باد «نوشتن» بدون وبلاگ!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ناآرامی‌ها در انگلیس و رنگین‌کمان دوگانه

با توجه به این‌که زیاد در جریان ماجرا نیستم نظر خاصی در مورد شلوغی‌های انگلیس ندارم اما با علاقه خبرها را می‌خوانم و بدون این‌که قصد مقایسه شرایط انگلیس با کشورهای بیچارهٔ جنوب را داشته باشم، خوشحالم که تا این لحظه هیچ‌کدام از سیاست‌مداران جهان از لزوم دخالت نظامی به بهانهٔ دفاع از جان شهروندان بی‌گناه انگلیسی صحبت نکرده‌اند و هیچ روشن‌فکر ایرانی‌ای هم دربارهٔ ضروری و موجه بودن چنین اقدامی نظریه‌پردازی نکرده است. از شما چه پنهان هر چقدر هم که انگلیس ناآرام شود و یا نیروهای دولتی این کشور «شورشیان» را سرکوب کنند باز هم من هیچ تمایلی ندارم شاهد مسلح کردن اسکاتلندی‌ها توسط کشور الف و بمباران لندن توسط هواپیماهای پیمان ب باشم! بدون شوخی.

اما در این چند روزی که در شهر و دیار نبودم برای اولین بار در زندگیم یک پدیدهٔ طبیعی زیبا را با چشم‌های خودم دیدم. قضیه از پیاده‌روی در کنار یک دریاچه زیبا شروع شد. تازه باران بند آمده بود و متوجه تشکیل رنگین‌کمانی بزرگ و پررنگ شدم که ظاهرا در فاصله‌ٔ چندصد متری در آن سوی دریاچه تشکیل شده بود (به صورت کاملا عاقلانه‌ای اصلا سعی نکردم بروم و به آن دست بزنم).

با کلیک کردن روی عکس‌ها می‌توانید نسخهٔ بزرگ‌ترشان را ببینید.

رنگین‌کمان زیاد دیده بودم اما دو رنگین‌کمان در کنار هم نه! یکی از رنگین‌کمان‌ها به شدت پررنگ بود و نقطه شروع و پایان آن‌ها هم قابل دیدن بود. خیلی هیجان داشت…


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

روایت تصویری حلزونی که فرار کرد

مدتی است که فوتوبلاگم را فعال‌تر از قبل کرده‌ام و در نتیجه کمتر موضوع «عکس‌دار» برای انتشار در این‌جا باقی می‌ماند. اما این ماجرای کوچک که دیروز اتفاق افتاد را این‌جا تعریف می‌کنم. البته به کمک چند تا عکس کوچولو.

دیروز در حالی‌که در میان دار و درخت‌های نزدیک خانه قدم می‌زدم چشمم به این حلزون کوچک افتاد. متاسفانه مقیاس عکس‌ها مشخص نیست ولی اندازهٔ حلزون چیزی بود در حد یک دانه بادام. حلزونک خودش را انداخته بود گوشهٔ یک برگ و معلوم بود که حسابی از خنکی و رطوبت دل‍پذیر آن سرکیف است و چه بسا توی چرت هم بود. برگ را اندکی جا به جا کردم که نور برای عکاسی بهتر شود و این‌کارم باعث شد طفلکی از خواب خرگوشی (در واقع چرت حلزونی) بیدار شود و با توجه به احساس خطری که از تکان خوردن برگ کرده بود تصمیم به فرار بگیرد. من اول متوجه نقشه‌اش نشدم چون چند دقیقه‌ای طول کشید تا از فکر به عمل تبدیلش کند (حلزون‌ها موجودات سریع‌التصمیمی نیستند، حتی در مواقع خطر). همان‌طور که از توی دوربین نگاه می‌کردم حلزون ظرف چند دقیقه از آن برگ خطرناک گریخت و خودش را به یک شاخهٔ‌ امن رساند.

عکس یک: احساس خطر!

عکس دو: فرار!

عکس سه: موفقیت!

عکس چهار: ادامهٔ چرت عصرگاهی در یک جای امن، اگر چه نه به سرد و مرطوبی برگ.

قصد داشتم باز هم ازش عکس بگیرم. اما وقتی دیدم این همه زحمت کشیده و به این سرعت به خواب رفته نظرم عوض شد و رهایش کردم تا تخت بخوابد.

خوب این هم از داستان امروز. تا روایت تصویری بعدی خدانگهدار.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

طبقه سیزدهم

ه


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: روایت نوین چالش‌پذیر بودن روایت‌های کهنه جاری

  • چین: کارخانهٔ جهان » مجموعهٔ عکس
    حتما ببینید.
    .
  • فرود جنگنده‌های لیبی در فرودگاه مالتا » کیبورد آزاد
    آیادر یک مرحله ممکنه این آدم‌ها برگردن به نقطه اول و خودشون رو با روز اولشون مقایسه کنن؟ ببینن کی هستن و جلوی کی ایستادن و برای چی؟ یا مثلا با خودشون فکر کنن که چه چیزی با این ایستادن منفعت دار برای خودشون، داره تقویت می شه و چه چیزی تضعیف؟ اگر چشم‌هاشون رو باز کنن ممکنه نه فقط از کارهاشون دست بکشن که اینقدر هم به شجاعت برسن که بگن اشتباه کردن و اعلام کنن که با کشتن و شکنجه، عقیده‌شون به اعتلا نمی‌رسه. اما معمولا اینطور نیست. معمولا آدم‌ها فکر می‌کنن اگر فقط یک قدم دیگه هم بردارن دیگه این زشتی‌ها تموم می‌شه ولی خب تاریخ که جلو می‌ره زشتی و زیبایی از هم بیشتر و بیشتر تفکیک می‌شن و آدم‌ها خواهی نخواهی مجبورن به دو طرف طیف حرکت کنن. شکی هم نیست که قبول کردن جنگیدن در جبهه بد، هی سخت تر می شه چون قبول این مفهوم برابر خواهد بود با از هم پاشیدن هر چیزی که طرف تا امروز براش زنده بوده و خب ترس از بی هویتی اونقدر بزرگه که آدم ترجیح می ده توی یک هویت دروغین باقی بمونه و ساختن استدلال‌های پیچیده برای توضیح اینکه چرا اینکارهای زشت رو می‌کنیم هم از قبول کردن زشت بودن، راحت‌تره.
    .
  • روایتی نو : چالش‌پذیر بودن روایت‌های کهنه جاری » واژهٔ زمان
    شبکه‌ها هم برد دارند و هم عمق. شبکه‌‌ی خانوادگی و دوستی بردش بسیار کوتاه است اما عمقش کاملا بالاست. شبکه‌‌ی پخش رادیویی بردش بسیار بالاست اما عمقش محدودتر از مثلا تلویزیون است. معمولا شبکه‌های فراگیر به صورت انحصاری در دست کسانی است که سهم بزرگی از قدرت دارند. البته استثنا هم وجود دارد. مثلا شبکه‌ی مبلغین مذهبی در ایران قبل از انقلاب ۵۷ شبکه‌ای با درجه‌ی فراگیری بالا بود اما تا قبل از انقلاب در قدرت شریک نبود. در کشورهایی که داشتن رادیو و تلویزیون غیردولتی امکان‌پذیر است بعضی از رادیو و تلویزیون‌ها با آن که به سمت قدرت نگاه می‌کنند (یعنی فقط تفریحی نیستند و مثلا تفسیر مسائل روز و سیاسی را هم در دستورکار خود دارند) اما در قدرت شریک نیستند. این مسئله برای تلویزیون به دلیل هزینه‌ی بالای راه‌اندازی آن معمولا کمتر از رادیو است. یعنی کسی که تلویزیون راه می‌اندازد نیاز به پول بیشتری دارد و پول بیشتر معمولا یک رابطه‌ای با نزدیکی با ساختار قدرت دارد البته این مسئله هم استثناء زیاد دارد مثل وضعیت بازاریان قبل از انقلاب ۵۷ ایران.
    .
  • ترغیبِ از-راهِ-دورِ دیگران به حضورِ سبز » نسخه قابل انتشار
    سؤال‌ام این است: اگر حکومتِ ایران بد و ظالم است، چرا نمی‌آیید شخصاً مبارزه کنید؟ شاید وجوب‌اش کفایی است و عملِ دیگران تکلیف را از شما ساقط می‌کند؟ شاید شما رهبریِ جنبش را به عهده گرفته‌اید و خلقِ قهرمان نباید که از راهنمایی‌تان محروم شود؟ شاید عذرِ واقع‌بینانه‌تری دارید: دخترخاله‌ی همسایه‌تان را یک بار گرفته‌اند و شما با ایشان از طریقِ ئی‌میل مکاتبه داشته بوده‌اید و محقـَق است که به محضِ ورود به کشور بازداشت‌تان می‌کنند و تحتِ آزار و اذیت قرار می‌گیرید؟ یا شاید این شیردلی که شمایید ترسی از شکنجه و تجاوز و اعدام ندارید، اما دوست ندارید تحصیلات‌تان ناتمام بماند؟ یا نگرانِ این هستید که در این ایامی که در محبس خواهید بود شغل‌تان را از دست بدهید؟ یا یکی از نزدیکان‌تان اضطراب دارد واخلاقاً موظف هستید باعثِ نگرانی‌اش نشوید؟ اما، پس، چه کسانی را دارید به تظاهرات ترغیب می‌کنید؟ این بی‌شمارانِ بیداری که قرار است به خیابان بیایند آیا آشنای دستگیرشده ندارند؟ شاغل یا دانشجو نیستند؟ نزدیکان‌شان نگران نیستند؟ جان‌شان کمتر از جانِ شما عزیز است؟ در شکنجه کمتر از شما درد می‌کشند؟
    .
  • بلی من هم آنجا بودم: جلو سفارت جمهوری اسلامی در لندن! » دلقک ایرانی
    بگذارید حالا که هم تظاهرات عرب هارا دیدم وهم تظاهرات ایرانی هارا مشاهداتم را در قالب مقایسه بگویم که شما هم بتوانید تصویر مورد برداشت خودتان را بسازید. عرب‌ها خیلی خشمگین ومصمم نشان می‌دادند ولی ته چهرۀ همه‌شان یک نوع شوخی و شادی وامید رسوب کرده بود که من اسمش را گذاشتم “جشن خشمگین”. ایرانی‌ها برعکس خیلی خندان وغیرمصمم وناجدی بودند ولی ته چهره‌شان نوعی غم وعزا و  نا‌امیدی ماسیده بود که من اسمش را گذاشتم “سوگواری خندان”.
    .
  • ۲۵ بهمن همچنان در کانون توجه مسئولان نظام » فرشید آل داوود
    این مقام سپاه پاسداران ترس خود را از خواصی که پایگاه مردمی دارند و حامی جنبش سبز هستند پنهان نمی‌کند و می‌گوید: مهم‌ترین مانعی که امروز برای برخورد با فتنه‌گران وجود دارد، این است که ممکن است بعداز برخورد فیزیکی با فتنه‌گران، برخی خواص پشت صحنه و عناصری که پایگاه مردمی دارند در جهت مقابله با این برخورد و برای حمایت از فتنه‌گران اقدام‌هایی انجام دهند و آن وقت رسانه‌ها به دنبال چنین غائله‌ای می‌گردند تا افکار عمومی جهان را متوجه این مساله کنند و ما نمی‌خواهیم افکار عمومی جهان متوجه این مساله شوند.
    .
  • عنوان ندارد » ٤دیواری
    کافی‌ست به آدم‌هایی فکر کنیم که باید به طور منظم و مستمر برای آن‌ها مجالس عمومی سخنرانی برگزار کرد٬ میکرفن‌های رادیو و تلوزیون را در اختیار آن‌ها گذاشت٬ اما امروز دهان‌کوب٬ متواری یا گوشه‌نشین شده‌اند. به آن‌هایی فکر کنیم که باید موسیقی بسازند٬ اما روح آن‌ها تحت مناسبات حاکم چنان منقبض شده است٬ که کار درستی نمی‌تواند انجام دهند. واقعیت تراژیک یعنی این‌که امروز آن‌هایی که باید فیلم بسازند اگر زندانی یا فراری نباشند٬ پیش از این‌که فیلم را بسازند٬ مجبورند در دنیای تخیل خود درد انواع چماق‌های ممکن آینده را مزه مزه کنند. واقعیت تراژیک یعنی آن‌هایی که باید بروند سراغ معضلات اجتماعی٬ و کار جامعه‌شناسی کنند٬ عاطل و باطل شده‌اند. کافی‌ست به آدم‌های بلاتکلیفی فکر کنیم که «نقشه‌های آینده»شان روی دست آن‌ها مانده٬ یا نقش بر آب شده است. به تعداد کثیری از هموطنان فکر کنیم که در مناسباتی عادی می‌توانستند برای خود و کشورشان مفید باشند٬ و امروزه آواره چهار قاره‌اند. این آدم‌ها همه‌شان زنده‌اند٬ اما مناسبات حاکم به قیمت زندگی آن‌ها تمام شده است.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.