یک شاخه گل

تهران، خیابان ولی‌عصر ، پاییز ۱۳۹۰


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

جاده، شبانه

از شما چه پنهان، بدجوری هوس کرده‌ام مثل روزی که این نوشته را نوشتم توی بیابان رانندگی شبانه کنم.

جاده، شبانه

ساعت سه صبح است. بیرون هوا سرد است و بادی می‌وزد که تا مغز استخوان را می‌سوزاند. توی ماشین ‏صحرایی نشسته‌ای و بخاری را روی درجه آخر گذاشته‌ای و دریچه‌های خروجی هوا را روی دست‌هایت ‏تنظیم کرده‌ای که از بس سردند هنوز نمی‌توانند فرمان ماشین را درست بگیرند.‏

جاده مسیر باریکی است که هنوز آسفالت نشده است. تابلو یا نقشه‌ای در کار نیست. از علایم راهنمایی ‏یا هدایت کننده هم خبری نیست. اگر گم شوی معلوم نیست کی و کجا از جایی سر درآوری که بتوانی از ‏کسی نشانی درست را بپرسی. بهتر است هوشیار باشی و همان مسیرهایی را که از پیش می‌دانی ‏دنبال کنی. ‏

این مسیری است که بارها طی کرده‌ای. مانع‌ها و دست‌اندازهایش را هم حفظ شده‌ای. اینجا بعد ‏از این بریدگی یک چاله‌ پر از آب است. یادت هست که قبل از سه راه بعدی باید از سمت راست بروی، ‏چون سمت چپ جاده سنگ‌های بزرگی ریخته است که زیر نور نجیب شب می‌درخشند.‏

ماشین تکان‌های منظمی می‌خورد. باران خاک جاده را شسته است و حالا فقط سنگ‌های درشت کف آن ‏باقی مانده است. حوصله‌ات سر می‌رود. بی‌اختیار رادیو را روشن می‌کنی. چند کانال عربی توی حافظه ‏ذخیره شده است. ماشین خیلی تکان می‌خورد، درست نمی‌توانی دکمه‌ها را فشار دهی. دلت می‌خواهد رادیو فردا گوش دهی. چند آهنگ و بعد هم خلاصه خبر. راستی درست یادت نیست آخرین باری که ‏به اخبار گوش دادی چند هفته پیش بود.‏

خوب، رادیو خراب است. یا تو نمی‌توانی قلقش را پیدا کنی. منصرف می‌شوی. چند نوار رنگ و رو رفته که ‏معلوم است به خاطر گرمای بخاری نمی‌توانند چندان کیفیتی داشته باشند بالای ضبط ماشین توی تو‏رفتگی داشبورد هستند. بی‌آنکه برایت محتویاتش مهم باشد یکی را بر می‌داری و توی ضبط می‌گذاری. ‏فقط چیزی باشد که بخواند. به زبان آشنایت بخواند‎ ‎‏ و ریتمی داشته باشد.‏

گوگوش است. خوب. تا اینجایش فراتر از انتظارت بوده است. همان‌طور که آهنگ را مزمزه می‌کنی، حواست ‏به جاده است. از دور نوری می‌بینی. یک ماشین دارد نزدیک می‌شود. نورش تمام افق تاریک بیابان را ‏روشن کرده است و به آرامی نزدیک می‌شود. نور ماشین را پایین می‌زنی. بلافاصله ماشین در دوردست ‏هم نورش را پایین می‌زند. خوشت می‌آید. این نوعی احساس خوشایند ارتباط با کسی است که نور ‏ماشینش را به خاطر حضور تو پایین می‌زند. ماشین نزدیک می‌شود. به احترام و احتیاط سرعت ماشین را ‏کم می‌کنی و در همان لحظه که نزدیک است از کنارت عبور کند، یک چراغ کوتاه برایش می‌زنی. بلافاصله ‏جوابت را می‌دهد. نوازش غریبانه‌ای در سرمای بیابان. ‏

ماشین دور می‌شود. در آینه آخرین ذرات نورش را دنبال می‌کنی که در تاریکی پیچ‌های بیابان غروب می‌کند. گوگوش آهنگش را تمام کرد. دوباره گاز می‌دهی و ماشین غرشی می‌کند. نور را دوباره بالا می‌‏زنی. امتداد نور ماشین در سایه روشن‌هایی مبهم محو شده است. حالا می‌توانی جاده را تا چند صد ‏متری مقابلت ببینی. آهنگ بعدی چیست؟ گوگوش سطح انتظارت را بالا برده است. دلت می‌خواهد چیزی ‏باشد که به دلت بنشیند. یک ترانه‌ی عاشقانه است از خواننده‌ای که نمی شناسی. صدای زنگ‌داری دارد.‏

دست‌هایت گرم گرم شده‌اند. احساس خوشایندی است که ماشین را به امن‌ترین نقطه‌ی جهان تبدیل کرده ‏است. جاده در این قسمت صاف‌تر است. نباید زیاد تند بروی، چون شانه‌ی جاده خیلی بلند است و اگر به هر ‏دلیل کنترل ماشین را از دست بدهی ممکن است فاجعه‌ای رخ دهد. مدام به خودت می گویی که نباید ‏فریب آرامش و سادگی این جاده را بخوری.‏

به یک سه راهی رسیده‌ای. اینجا چند کابین صحرایی در کنار جاده هستند با چراغ‌های خاموش. در این ‏ساعات سرد پیش از صبح‌گاه کارگر‌ها هم خوابیده‌اند. چند سگ پارس می‌کنند و به سمت جاده می‌‏دوند. سرعت ماشین را کم می‌کنی و چراغ ماشین را خاموش می‌کنی. می‌دانی که نور شدید ماشین ‏سگ‌ها را گیج می‌کند و ممکن است زیر ماشین بدوند. خیلی به آهستگی سگ‌های کنجکاو را رد می‌کنی. چراغ‌ها دوباره روشن. موتور دوباره شتاب می‌گیرد. ‏

درجه‌ی دمای آب ماشین روی متوسط است. کمربند ایمنی را بسته‌ای. بخاری گرم ماشین بهتر از همیشه ‏کار می‌کند. موسیقی شاد ایرانی پخش می‌شود. گشت شبانه ادامه دارد. ساعت کمی از سه صبح گذشته است…‏

.

پاییز ۱۳۸۵


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

زیر باران می شود نوک دماغ خود را دید

توی ترافیک بودم و باران می‌بارید. این‌قدر سرجایم توی ماشین نشستم که خسته شدم. ماشین را گوشه‌ای رها کردم و دلم را به دریا زدم. هم خودم خیس شدم و هم دوربینم که ضد آب نیست. اما در عوض هم به مقصد رسیدم (مثل موش آبکشیده) و هم چند تایی عکس توی مسیر گرفتم. عکس‌ها ترتیب معینی ندارند.

اجازه دهید حسم را بگویم: وقتی باران می‌بارد، ماشین‌ها عین زندان می‌شوند. باید آمد بیرون و طعم رهایی را چشید. باور کنید.

01_mg_0273

وقتی باران می‌بارد و غروب هم باشد، تهران به یک پارکینگ بزرگ شبیه می‌شود.

02_mg_0277

جوب‌های تهران هم مثل خیابان‌هایش کم می‌آورند و زباله و آشغال و تندآب به پیاده‌روها سرازیر می‌شود.

03_mg_02841

زیر باران می‌توان برای خرید روزنامه از یک رودخانه‌ی باصفا عبور کرد.

04_mg_0288

فرق جوب‌ها و خیابان‌های تهران این است: جوب‌ها صاحب دارند.

05_mg_0290

زیر باران می‌شود چتر را با دوستی شریک شد.

06_mg_0272

زیر باران می‌شود، ساعت‌ها در انتظار چراغ سبز ماند.

07_mg_0293

زیر باران، در شهری که خیابان‌هایش از تراکم ماشین تبدیل به پارکینگ‌ عمومی شده‌اند، می‌توان دقیقه‌های طولانی منتظر یک «ماشین» شد.

08_mg_0302

زیر باران می‌شود توی ماشین نشست و تخته گاز داد که «بگذار من این چند متر را بگازم و رد شوم، این‌که عابران خسته خیس و آلوده شوند که اهمیتی ندارد». زیر باران می‌شود فقط نوک دماغ خود را دید.

09_mg_0303

زیر باران می‌شود از سر کار بازگشت در حالی که خرید خانه در دست‌هایت است.

10_mg_0304

زیر باران می‌شود دونفری از خیابان عبور کرد.

11_mg_0313

زیر باران می‌شود دونفری انتظار کشید.

12_mg_0314

زیر باران پاییزی می‌شود دونفری «خیس» شد.

13_mg_0270

زیر باران می‌شود خود را تا حد مرگ توی ماشین‌ها زندانی کرد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

چگونه یک منظره‌ی پاییزی نقاشی کنیم

ابتدا رنگ‌های زرد، نارنجی و قرمز  را به صورت تصادفی روی بوم بپاش. بعد کمی آبی و رگه‌های پررنگ‌تر نارنجی و قرمز در گوشه کنار اضافه کن. دست آخر هم روی کل تصویر تعداد زیادی خط‌ سیاه عمودی و مایل با کلفتی‌های مختلف بکش.

یا اگر اهل رنگ و بوم نیستی و دست بر قضا دوربین همراهت داری، تا نزدیکی‌های غروب صبر کن، برو پشت انبوه شاخه‌های یک درخت بایست و از آسمان عکس بگیر.

به پاییز خوش آمدی.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

درخت

«بودن»،

        همیشه «بودن»

 

لبخند زدن

لبخند زدن

حضوری امن و  ماندگار داشتن

 

در حیاطِ خانه

کنارِ پنجره

پایِ افقِ دیوار

همراهِ سکوتِ باغچه

به انتظار نشستن

 

صبور

صبور

صبور بودن

رازِ «پرند‌گان» را

        در ژرفای سبز خود نهفتن

 

«تابستان»‌

        سرشار از شهد و سایه

«بهار»

        میزبان و پرستار بودن

 

«زمستان»

        دست‌های گرم داشتن

«پاییز»

        «سرخ» و پر شور بودن

 

پاسخ «آسمان» را

        با «برگ» دادن

«نسیم» را

        به شاخه‌های خود سپردن

 

«بودن»،

        همیشه «بودن»

مثل یک «درخت».

 

درست مثل یک «درخت».

 

 

بامداد  /.