یک شاخه گل

تهران، خیابان ولی‌عصر ، پاییز ۱۳۹۰


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

وقتی خانه‌ها و گلدان‌ها هم به سخن در ‌‌آیند

به  سه کاربرد جالب از «توییتر» (Twitter) برخورد کرده‌ام که خوب است به شما معرفی کنم، چون  واقعا خلاقانه هستند. چیزی که این ایده‌ها را برای من جالب کرده «متفاوت بودن» آن‌هاست. تاکنون بیشتر درباره‌ی قدرت توییتر در «خبررسانی توسط مردم عادی» و نقش آن به عنوان یک رسانه‌ی اجتماعی در رقابت با رسانه‌های سنتی شنیده بودیم، اما انگار ابعاد کابرد توییتر بسیار گسترده‌تر است…

خانه‌ای که مصرف انرژی‌اش را به شما گزارش می‌کند

twitter-andy_house_1228818669497

یکی از مهندسان شرکت آی‌بی‌ام در خانه‌اش سنسورهای مختلفی نصب کرده  و به کمک آن‌ها پارامترهایی مانند میزان مصرف آب روزانه، وضعیت روشن یا خاموش بودن چراغ‌ها و غیره را اندازه‌گیری می‌کند. بعد این اطلاعات به طور خودکار از طریق یک واسط سخت‌آفزاری و یک کامپیوتر«توییت» می‌شود:

  • بخاری برقی حمام خاموش شد. {+}
  • امروز تا این لحظه 100 لیتر آب مصرف شده است. {+}
  • چراغ‌های خارج از خانه روشن شدند {+}
  • تلفن زنگ می‌زند. {+}
  • مصرف برق به طور غیرمترقبه‌ای زیاد شده است. {+}
  • خوانش کنتور برق: «فلان مقدار» کیلووات‌ساعت. {+}

هدف آقای اندی استانفورد کلارک از طراحی چنین سیستمی این بوده که به همه‌ نشان دهد «واقعا» برای کاستن مصرف انرژی خانه‌اش تلاش می‌کند.

با توییتر تجهیزات خانه‌ی خود را کنترل کنید

و اما کاربرد هوشمندانه‌ی دومی که از توییتر دیدم و به نظرم جالب رسید که معرفی کنم. یک نفر پیدا شده و یک واسط سخت‌آفزاری میان کامپیتورش و چراغ‌های خانه‌اش طراحی کرده. بعد هم یک سری دستورات ساده (بعضی کلیدواژه‌های خاص) برای خودش وضع کرده و هر وقت آن‌ها را توییت می‌کند، دستور صادره از طریق اینترنت به آن دستگاه منتقل می‌شود و باعث می‌شود به کلید چراغ تا آن‌را قطع یا وصل کند.

مثلا او توییت می‌کند «چراغ اتاق‌ نشیمن خاموش» («living room lights off»). کامپیوتری که در خانه قرار دارد این دستور را گرفته و به واسط سخت‌آفزاری منتقل می‌کند که به نوبه‌ی خود منجر به خاموش کردن چراغ خانه می‌شود. پیاده‌سازی چنین سیستمی ظاهرا چندان گران نیست.

این امکان الان فقط برای روشن یا خاموش کردن چراغ‌هاست، اما با کمی تخیل ساده می‌توان آن‌را به سایر تجهیزات منزل تعمیم داد. با این کار او می‌تواند «خانه‌اش» را از دوردست  و از طریق تلفن همراه، حتی وقتی که در کشور دیگری است کنترل کند!

plant_twitter

گلدان‌هایی که هر وقت تشنه شدند به شما می‌گویند

حالا که خانه می‌تواند وضعیت مصرف انرژی‌اش را توییت کند، چرا گلدان‌ها نتوانند؟ یک شرکت خلاق آمده و سنسور  و خرت‌ و پرت‌های لازم را برای همین منظور طراحی کرده. این سنسوردر خاک گلدان‌های خانه‌ نصب می‌شود و میزان رطوبت خاک را اندازه‌گیری می‌کند و هر وقت خاک گلدان‌ها از حد معینی خشک‌تر شد، از طریق واسط سخت‌آفزاری و یک کامپیوتر که همیشه به اینترنت وصل است موضوع را توییت می‌کند. این هم یک نمونه‌اش:

  • فوری! به من آب بده! {+}
  • لطفا به من آب بده! {+}
  • ممنون از این‌که به من آب دادی! {+}

پی‌نوشت: اگر تا به حال از توییتر استفاده نکرده‌اید پیشنهاد می‌کنم شروع کنید:  ساده و در عین حال خیره‌کننده است.
این هم نشانی من در توییتر.


لطفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

نام این ملودی چه بود؟

هنوز نامه‌اش تمام نشده بود. سرش را برگرداند. صدایی توجه‌اش را جلب کرده بود. چشم‌اش به اسب ‏بزرگی افتاد که از در وارد شد و به آرامی توی آشپزخانه رفت. به نظرش عجیب آمد چون انگار فراموش کرده ‏بود در را ببندد. دختر معمولا در را می‌بست. اسب بدون صدا توی آشپزخانه رفته بود‏‎.‎‏

تنها بود. دختر همراهش ‏نبود. چند لحظه منتظر شد اما اسب بیرون نیامد. در آن لحظه نمی‌توانست حدس بزند مشغول چه کاری ‏بود. باید این نامه را تمام می‌کرد. حتی اگر بیهوده باشد، خود تقلایی سازنده بود. حس می‌کرد و ایمان ‏داشت این کلمات که می‌نوشت بیشتر از خودشان بودند. این جملات با این ریشه‌های عمیق و حالتی ‏رویایی و ملایم مانند ترانه‌ای بودند که فقط برای یک نفر سروده شده باشد.‏

لحظه‌ای بعد بلند شد و به سوی گیتارش که مثل همیشه گوشه‌ی اتاق خاک می‌خورد رفت. شاید اگر ‏وقت دیگری بود حتی به آن فکر هم نمی‌کرد. اما در آن لحظه‌ی خاص انگار که چیزی یادش آمده باشد یا ‏اتفاق خاصی افتاده باشد ناگهان هوس کرده بود که گیتار بزند. گیتار را برداشت و با حرکت ملایم انگشت ‏روی سطح گَرد گرفته‌اش چیزی نوشت. چیزی نامفهوم شاید اما از نظر موسیقایی برایش حالت یک پیش‌‏درآمد را داشت. زخمه‌ای زد و بلور آهنگین گیتار فضای خانه را پر کرد. ‏

اسب هنوز داخل آشپزخانه بود. انگار به چیزی مشغول شده بود. چون صدای آرام جویدن می‌آمد. سعی ‏کرد بلندتر گیتار بزند. مدت‌ها بود گیتار نزده بود. از خود پرسید چرا این مدت طولانی گیتارش را رها کرده ‏بوده است؟ حس جالبی داشت. انگار حافظه نداشته باشد یا این‌که نتواند چیزی را به خاطر بیاورد. نمی‌‏دانست چرا این مدت طولانی گیتار در این گوشه مطرود مانده بوده است.‏

حس کرد پاهایش از زمین بلند شده است. گیتار را آرام تکان داد و بعد روی میز گذاشت. انگار پرواز می‌کرد. ‏داخل سالن و فضای محدود خانه چرخی زد. به نظر عجیب می‌رسید. داشت پرواز می‌کرد و به حدی ‏سبک شده بود که با یک حرکت کوچک دست از سویی به سوی دیگر می‌رفت. از این همه کنترلی که ‏روی همه اعضایش داشت به هیجان آمد. ملودی کوتاهی که نواخته بود هنوز توی اتاق پیچیده بود. شاید ‏کسی گیتار می‌زد؟ سعی کرد به این موضوع فکر نکند. پرواز جالب‌تر بود! ‏

چرا اجازه داده بود اسب داخل خانه بماند؟ کاش می‌دانست. اسب هنوز آنجا بود. چرخی زد و بال‌زنان ‏به سمت‌اش رفت. اسب مشغول بود. به سراغ کتاب‌خانه رفته بود و داشت کتابی را که انتخاب کرده بود می‌جوید. ‏چرا این کتاب را انتخاب کرده بود؟ کتاب مورد علاقه‌اش بود. از میان این همه کتاب‌های مختلف که بعضی‌هایشان هم مزخرف بودند، اسب این یکی را انتخاب کرده بود. اسب نادان! به ذهن‌اش رسید که شاید اسب برای ‏این‌کار دلیلی داشته است؛ انگار اسب‌ها هم می‌توانند دلیل بیاورند! از این استدلال‌اش کم مانده بود به ‏صدای بلند بخندد. شاید بهتر بود همان‌طور که دختر گفته بود اسب را فراموش کند. ‏

انگار از خانه بیرون زده بود. هوای آزاد چیز دیگری بود. بوی عطر آسمان به مشامش خورد. می‌خواست ‏بیشتر و بیشتر بالا برود. هنوز صدای گیتار از فاصله نه چندان دور می آمد و توی گوشش می پیجید. لذت ‏بخش بود. می دانست که دوباره با گیتارش آشتی کرده است. این بالا خیلی سرد شده بود. خانه ها ریز ‏ریز شده بودند. اما این صدا از کجا می آمد؟ شاید دختر بود که گیتار را برداشته بود. اما چه خوب می زد. ‏بیشتر بال زد و سعی کرد بالاتر برود.‏

این چه کسی بود؟ این دختر از کجا آمده بود؟ به نظرش رسید که دختر خیلی زیبایی باید باشد. جالب بود. ‏همه چیزش همان بود که می‌خواست. خودش را در لباس مبدل توی یک باغ بزرگ دید. درخت‌های بلند با تنه‌های عظیم همه جا را احاطه کرده بودند. دخترک شاد و خندان سوار اسب بود. همان‌وقت بود که گیتار را ‏برداشت. به امید اینکه توجه دخترک جلب شود. یک ملودی کوتاه انتخاب کرد و سعی کرد آنرا با یک لحن ‏صمیمی و ساده اجرا کند. جایی که نشسته بود آسمان قشنگی داشت. نور ملایمی که روی دست‌ها و ‏گیتار و سبزه‌های زیر پایش پاشیده بود به نواختنش رنگ و جلوه‌ایی خاص می‌داد. قلبش تندتر می‌زد و ‏احساس می‌کرد همه‌ی برگ‌ها نگاهش می‌کنند. چشمان درشت دختر نیز.‏

سکوت نمی‌توانست بیش از این ادامه پیدا کند. دختر سکوت را شکست. نام این ملودی چه بود؟ حتما این ‏را پرسیده بود. آیا چیزی پرسید؟ خوب به خاطر نمی‌آورد. فقط حس کرد عاشق شده است. انگار نشنید ‏دختر چه گفته بود. همه حواس‌اش کرخت و مست شده بود. چه می‌دید؟ به نظرش رسید که دختری همراه ‏با اسب به سمت او می‌آید. اسب برایش آشنا بود. دختر هم. اسب لبخندی زد. خودش بود. کتاب را ‏خورده بود. اما دختر را از کجا می‌شناخت؟ اطمینان داشت او را قبلا دیده است. شاید هم توصیف‌اش را شنیده ‏بود؛ درست با همین جزییات و زیبایی. اما نه… نه به این زیبایی. ‏

دستش را دراز کرد و از توی کتاب‌خانه کتابی برداشت. می‌خواست برای دخترک کتاب بخواند. کتاب بوی ‏عطر می داد. بدون اینکه کتاب را باز کند شروع به خواندن کرد. خوب همه‌ی داستان کتاب را می‌دانست. به ‏خود گفت چرا کتاب را برداشته است؟ شاید به عنوان نوعی حرکت سمبلیک و یا شاید به خاطر علاقه‌ای ‏که به لمس کردن کتاب موقع خواندش داشت. به هر حال دختر خوش‌اش آمده بود. در این مدتی که مشغول ‏خواندن بود متوجه نشده بود که دخترک توی موهایش صدها گل بنفش و سرخ و زرد چیده است. زیبا شده ‏بود. خیلی زیبا.‏

نمی‌بایست به اسب اجازه می‌داد کتاب را بخورد. کتاب خاطره‌انگیزی بود. داستان‌اش را خیلی دوست ‏داشت. نه به خاطر اینکه داستان، روایت نوازنده‌ی عاشقی بود، بلکه به این دلیل که یک حالت رویایی و ملایمی کل ‏فضای عاشقانه‌ی داستان را احاطه کرده بود. از آن نوع رویاهایی که دلش می‌خواست در آن غوطه‌ور شود و ‏سراپای وجودش را در آن گم کند.‏

باید برایش می‌نوشت. شاید این همه یک سوءتفاهم بوده باشد. خوب می‌دانست چه باید بنویسد. این را ‏هم می‌دانست که بدون اینکه چیزی بنویسد، حتی قبل از آن‌که حتی به فکرش رسیده باشد که چیزی ‏بنویسد، دختر همه چیز را دانسته بود. این خوشحال کننده بود. چون در واقع نیازی به نوشتن نبود، دختر می‌دانست آن‌چه باید می‌نوشت. پس کافی بود منتظر بماند تا در باز شود و او وارد ‏شود. دختر در راه بود.‏

اما باید این نامه را تمام می‌کرد. «حتی اگر بیهوده باشد، خود تقلایی سازنده است». حس می‌کرد زندگیش ‏به این نوشته‌ها و این کلمات نزدیک می‌شود. قلم را طوری روی کاغذ می‌گرداند که انگار گیتار می‌زند. ‏گیتارش کجا بود؟ مدت‌ها بود فراموش‌اش کرده بود. چرا؟ مگر همان گیتار نبود که عشق‌اش را برایش آورده بود؟ ‏چطور شد فراموش‌اش کرد؟

هنوز نامه‌اش تمام نشده بود…‏


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

خاطراتت را با خودکار بنویس که پاک نشوند

و عاقبت به من گفت که دوستم دارد.
{دیدی گفتم آن روز بالاخره خواهد رسید!}

تعجب نکردم. از مدت‌ها پیش می‌دانستم که دوستم دارد. برایم کاملا واضح بود. برای تشخیص دادن همه‌ی نشانه‌ها و علامت‌هایی که ثابت می‌کرد دوستم دارد، نیازی نبود خیلی باهوش و زیرک باشم. همه چیز را خیلی زود فهمیده بودم. از دروغ‌های کوچکی که گفته بود. از چشم‌هایش که با لَختی از من عبور می‌کرد و بالاخره از این‌که ناگاه در میان خنده‌های بی‌آلایشمان جدی می‌شد و خودش را جمع و جور می‌کرد. دستش را خوانده بودم. رازی برای من نداشت.
{اگر باهوش باشی، رنگ و نوع گل‌هایی که توی دسته‌ی گل‌ات می‌گذاری نشانه‌ای ست از این‌که گیرنده‌ی گل‌ها را چقدر و چگونه دوست داری.}

مغرور بود. شاید به همین دلیل مدت‌های طولانی نتوانسته بود اعتراف کند که دوستم دارد. کاملا می‌دیدم که در خودش فرو می‌ریزد و برای این‌که عشقش را واگو نکند لب‌هایش را می‌گزد. اگر مغرور نبود هرگز خودش را در بازی بزرگی که من شروع کرده بودم درگیر نمی‌کرد.
{اگر گلی را جایی دیدی و چشمانت را گرفت، آیا باید فورا آنرا بچینی؟}

من تمام این مدت لذت برده بودم. از این بازی که با هم می‌کردیم و هیجانی که پیش‌بینی درست حرکت‌های او به من می‌داد لذت برده بودم. انصافا او هم بازیگر خوبی بود، اما نه به خوبی من. می‌دیدم از اینکه نمی‌توانست مرا بفهمد چه رنجی می‌کشد. با رفتارم چنان گیجش کرده بودم که هرگز نمی‌توانست بداند چقدر دوستش دارم. احتملا آرزو داشت بداند که آیا من دوستش دارم یا نه. اما رفتار من به گونه‌ای بود که نه ناامیدش می‌کرد و نه امیدوار. به این ترتیب من بازی‌گری بودم که او را در یک رنج برزخی مزمن قرار داده بود.
{من از تاریکی نمی‌ترسم. می‌دانم که تو هم از تاریکی نمی‌ترسی. این یک بازی است.}

بس که مغرور بود می‌خواست مرا از طریق بازی خودم شکست دهد. او به سادگی می‌توانست قوانین بازی را بشکند و مستقیما از من احساسم را نسبت به خودش بپرسد. اما احتمالا این کار را بزرگترین ضربه به غرورش می‌دانست. خیلی زود فهمیدم که تصمیم گرفته است به بازی من تن دهد و مبارزه‌ای تن به تن با من داشته باشد. می‌خواست من را شکار کند، شکستم دهد. آن هم در حالی که همه چیز به سود من بود. چگونه توانسته بود اینقدر خوشبین باشد؟
{همیشه موقعیت خود را ارزیابی کنید. بیابان یک محیط بالقوه خطرناک است، اما پر از زیبایی‌های وحشی.}

لحظه‌ای که به من گفت دوستم دارد، دانستم که بازی را باخته است. اعترافش به عشقش مانند تسلیم‌شدنش بود. شکار شده بود. دیگر رازی نداشت. و درست در همان لحظه‌ی سرخوش پیروزی بود که دلم برایش سوخت و پشیمان شدم. من کاری کرده بودم که او از غرورش بگذرد و سرمایه‌هایش را از دست بدهد. حال که تسلیم شده بود، او را نه آن موجود نیرومند و بزرگی که می‌‌خواستم شکست دهم، که زنی تنها که فقط به دلجویی نیاز داشت یافتم.
{پس چه کسی این گلدان را آب می‌دهد؟}

همه‌ی رفتارم را مرور کردم. لحظه‌های طولانی پنهانی که زیر نظر گرفته بودمش و قلبم از شنیدن صدای گام‌هایش تند شده بود. چگونه توانسته بودم همه چیز را آن‌چنان بی‌رحمانه پنهان کنم؟ چگونه توانسته بودم به این تبعید خودخواسته تن دهم؟ تمام این دوران طولانی که با هم بازی کرده بودیم در ذهن و خاطره‌ام چنان چون ثانیه‌ای تلخ و مرطوب فشرده شد و آرام و گرم جاری شد.
{بهتر است خاطراتت را همیشه با خودکار بنویسی. اینطوری احتمالا بعدها آنها را دستکاری نخواهی کرد.}

مطمئن شدم در این بازی که او در آن شکست خورده بود بازنده من بوده‌ام. درنگ نکردم و به سویش رفتم. او که مرا دوست داشت و شجاعانه به آن اعتراف کرده بود.
{آدم‌ها عادت کرده‌اند فقط لحظه‌های خوش زندگی خود را در آلبوم‌های عکس نگهداری کنند.}


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

ایمانِ حقیر

ازدحامِ شلوغِ آدم‌ها

        محرمِ پر تضادِ قلبم

زمزمه‌هایِ مخالف

        زنگارِ آیینهٔ وجودم.

 

 

بهشت نه بیش از سرابی

در جستویِ

        ناکجایِ

                ناآبادِ

                        نایافته.

 

 

بسنده باشد مرا

ایمانی حقیر

و گلستانی کوچک

و شاخه گلی بی‌رنگ

        در باغچه‌ای آن‌سویِ پنجره.

 

 

بامداد /.