چقدر باید برای کیفیت هزینه کرد؟ (یا چطور باید طلایی هزینه کرد؟)

یک سوال کلی: هزینه‌ی مناسب برای رسیدن به کیفیت مطلوب چقدر است؟

در یک تعریف غیرارتودوکس اگر علم اقتصاد را دانش بهینه‌سازی استفاده از منابع موجود بدانیم (the science of economizing) سوال بالا یک سوال اقتصادی است. با نظایر این سوال هر روز در زندگی روزمره و همین‌طور درباره‌ی موضوعات مهم اجتماعی مواجه می‌شویم.

بسته به نگاهی که به مفهوم کیفیت داریم طبعا دوست داریم در وضعیتی با کیفیت بالاتر قرار داشته باشیم. اگر قرار است سرویس یا محصولی را خریداری کنیم دوست داریم با پولی که می‌دهیم بالاترین کیفیت ممکن را دریافت کنیم. در یک وضعیت آرمانی و با شرایط مساوی از نظر سطح فن‌آوری و سازماندهی، معمولا کیفیت با هزینه رابطه‌ی مستقیم دارد. یعنی کیفیت بالاتر به معنای هزینه‌ی بیشتر است. به عنوان مثال برای این‌که ماشین یا خانه‌ی بهتری داشته باشید باید هزینه‌ی بیشتری پرداخت کنید.

اما رابطه‌ی بین هزینه و کیفیت خطی نیست. در واقع در بسیاری از موارد این رابطه حالت غیرخطی دارد (به شکل زیر مراجعه کنید). در ابتدا افزایش هزینه منجر به افزایش سریع‌تر کیفیت می‌شود اما به تدریج منحنی افزایش کیفیت به نوعی حالت اشباع متمایل می‌شود و برای افزایش کیفیت حتی به میزان اندک هزینه‌ی بسیاری بیشتری لازم است.

quality-cost-curve-bamdadi

اجازه دهید منحنی بالا را به سه ناحیه‌ی تقریبی تقسیم کنیم. اول ناحیه‌ی فقر است. در این ناحیه شما هزینه‌ی خیلی کمی می‌کنید و کیفیت خیلی پایینی نیز دریافت می‌کنید. دوم ناحیه‌ی طلایی است. در این ناحیه شما هزینه‌ی نسبتا کمی می‌پردازید که فقط اندکی از هزینه‌ای که در ناحیه‌ی فقر می‌پرداختید بیشتر است، اما به ازای آن کیفیت خوبی دریافت می‌کنید. سوم را ناحیه‌ی تجملات می‌نامیم چرا که این‌جا شما هزینه‌ی بسیار زیادی می‌کنید تا کیفتی که فقط اندکی بهتر از ناحیه‌ی طلایی است را دریافت کنید.

در بسیاری از موارد ناحیه‌ی طلایی منطقی‌ترین و اقتصادی‌ترین گزینه است. با اندکی هزینه‌ی بیشتر کیفیت خوبی دریافت می‌کنید بدون این که به دام تجملات بیفتید. برای روشن‌‌تر شدن موضوع اجازه دهید چند مثال عملی بزنم:

مثال یک: برای خرید ماشین می‌توانید فقیرانه خرید کنید و ماشینی بخرید که از حداقل اصول ایمنی و کیفیت بی‌بهره است. اما چنانچه طلایی خرید کنید با هزینه‌ای که هنوز قابل قبول است می‌توانید ماشینی داشته باشید که کیفیت به مراتب بالاتری دارد (فرضا مجهز به اصول اولیه‌ی ایمنی مثل کیسه‌ی هوا برای سرنشینان جلو و ترمز ضدقفل است). اما چنانچه تصمیم بگیرید تجملاتی خرید کنید ماشینی خواهید داشت که فقط اندکی با کیفیت‌تر است. اگر به اندازه‌ی کافی ثروتمند نیستید که پول‌تان را دور بریزید محصولاتی که خریداری می‌کنید را حدالمقدور طلایی انتخاب کنید. این البته مستلزم این است که در مورد محصولی که قصد خرید آن‌را دارید اطلاعاتی کسب کنید و اجازه ندهید بازاریابی و تبلیغات گمراه‌کننده‌ی شرکت‌های تجاری شما را به ناحیه‌ی تجملات سوق دهد. شاید یک تلویزیون ال‌ای‌دی با مشخصات پایه بسیار «طلایی‌تر» از آن باشد که چندین برابر برای تلویزیونی که عملا همان ال‌ای‌دی است اما امکاناتی دارد که فقط اندکی تجربه‌ی کاربری شما را بهبود خواهند بخشید هزینه کنید.

مثال دو: با هزینه‌ی نسبتا اندک در زیرساخت‌های پایه‌ی جامعه مثل آب آشامیدنی سالم، سیستم مدیریت زباله‌های شهری، واکسیناسیون و خدمات بهداشت عمومی، تحصیلات عمومی و سیستم تامین اجتماعی می‌توانید کیفیت زندگی (quality of life) شهروندان یک جامعه‌ی فقیر را به صورت زیربنایی متحول کنید. در واقع در این مدل توسعه شما نقطه‌ی طلایی رو به عنوان هدف خود انتخاب کرده‌اید. طبعا ناحیه‌ی فقر نمی‌تواند مطلوب باشد و ناحیه‌ی تجملات هم یا غیرقابل دسترس است و یا اگر هم قابل دسترس باشد هزینه‌ی زیادی را بر زیست‌کره تحمیل می‌کند. جالب است بدانید که بیشتر کشورهای فقیر جنوب آفریقا در ناحیه‌ی یک هستند، بیشتر کشورهای ثروتمند و توسعه‌یافته‌ی غربی در ناحیه‌ی سه هستند، و بیشتر کشورهای آمریکای لاتین در ناحیه‌ی دو هستند. کشورهایی که با هزینه‌ای نسبتا کم کیفیت زندگی بالایی برای شهروندان خود فراهم کرده‌اند.

مثال سه: فرق بین یک دانش‌آموز یا دانش‌جوی متوسط خوب و یک دانش‌آموز یا دانش‌جوی ضعیف فقط «اندکی» تمرکز و درس‌خواندن بیشتر است. در حالی که برای نخبه بودن به مراتب باید بیشتر درس خواند (هزینه کرد). ممکن است به این نتیجه برسید که در یک درس معین هدف شما «ناحیه‌ی طلایی» است: با صرف وقتی نسبتا کم (اما نه خیلی کم) نمره‌ی خوب (اما نه خیلی خوب) بگیرید. با این‌کار می‌توانید انرژی خود را برای انجام فعالیت‌های متنوع دیگر یا درس‌های دیگر حفظ کنید. اگر دوست ندارید به یک «خرخوان یک بعدی» تبدیل شوید شاید بهتر باشد هدف خود را به صورت طلایی تنظیم کنید.

مثال چهارم: شما بگویید!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

 

Advertisements

شوک فرهنگی: سوئدی‌هایی که غُر نزدند

چند روز پیش و همزمان با بارش گسترده‌ی برف در بسیاری از مناطق سوئد تعداد زیادی از قطارها کنسل شدند. شرکت راه آهن سوئد هم اعلام کرد هر مسافری می‌تواند با بلیطی که در دست دارد سوار هر قطار دیگری بشود و خودش را به مقصد برساند. نتیجه این شد که وقتی سوار قطار شدم با صحنه‌ی نادری مواجه شدم. در قطار جا برای نشستن نبود و به ناچار مسافرها باید ساعت‌ها سرپا می‌ماندند. زمین قطار خیس و سرد بود، در نتیجه کمتر جایی برای نشستن روی زمین وجود داشت. در ضمن با توجه به این‌که قطار برای ایستاده سفر کردن طراحی نشده (مثلا دستگیره‌ای که به کمک آن بتوان تعادل خود را حفظ کرد در واگن‌ها وجود ندارد) ایستاده سفر کردن با قطار تجربه‌ی خوشایندی نیست. دست کم تجربه‌ای نیست که در سوئد متداول باشد.

نکته‌ای که برای من جالب بود سکوت و آرامش جمعیت بود. همهمه‌ای در کار نبود و هیچ‌کس غر نمی‌زد و نمی‌شنیدی که از هم‌دیگر گلایه کنند یا از فلک و راه‌آهن و دولت بنالند. انگار برایشان واضح بود که وضعیتی که پیش آمده یک استثناست و یک واقعیت است که بد یا خوب باید با آن کنار آمد. بعضی از افراد حتی عادت‌شان مبنی بر گوش دادن به موسیقی یا مطالعه‌ی کتاب در حین سفر را کنار نگذاشتند و همان‌طور که در قطار ایستاده بودند، کتاب‌شان را خواندند و موسیقی‌شان را گوش دادند و چه بسا از سفرشان لذت بردند. شاید بگویید از کجا می‌دانم غر نمی‌زدند، آیا احتمال نمی‌دهم که  ضعف من در زبان سوئدی باعث شده باشد حرف‌ها یا کنایه‌هایشان را نفهمم؟ حرف شما درست،‌اما نکته این است که سکوت اشتباه نمی‌کند. مردم رسما ساکت و آرام بودند و اصولا هیچ همهمه‌ یا زمزمه‌ای در کار نبود!

این نگاه مبتنی بر منطق و رویاروی خونسرد جمعی نسبت به وضعیتی که به وضوح غیرعادی و بحرانی تلقی می‌شود برایم جالب بود. به این فکر می‌کنم که نظم و عقلانیت چنان در این فرهنگ ریشه دوانیده که به سختی می‌توان تصور کرد اتفاق‌هایی نظیر این مورد که در خیلی از فرهنگ‌های دیگر دست‌کم با دست‌پاچگی، هیجان، اعتراض و غرزدن عمومی همراه می‌شد، در سوئدی‌ها دستپاچگی و جوگرفتگی جمعی ایجاد کند. مطمئن نیستم این خصوصیت لزوما خوب یا بد باشد، اما به هر حال برای من که یک ناظر خارجی هستم به مثابه یک شوک فرهنگی و یک نکته‌ی چشم‌گیر است.

IMG_0216 IMG_0237 IMG_0240 IMG_0247 IMG_0254

و این‌طور شد که موجودات غیرزمینی فارس‌زبان‌ها را خودخواه‌ترین قوم زمین شناختند

فضاپیمای وویجر۱ اولین شیء ساخت بشره که از منظومه‌ی شمسی خارج شده و در حال حاضر در فضای بین‌ستاره‌ای قرار گرفته. توی این صفحه شرح داده شده که داخل این سفینه یه سری  نشانه‌ و علامت و محصولات فرهنگی و هنری و غیره از تمدن‌‌های زمینی جاسازی شده که در صورتی که روزی روزگاری در آینده‌ی احتمالا دور موجودات هوشمند دیگری بهش دست یافتن بتونن اطلاعاتی در مورد زمین و زمینی‌ها به دست بیارن. البته فکر می‌کنم بر فرض احتمال نزدیک به صفر که این اتفاق بیفته، اون موجودات بیشترین اطلاعات رو از بررسی خود سفینه به دست خواهند آورد چون اصلا معلوم نیست تا چه حد توانایی استخراج و درک مثلا یک شعر یا یک قطعه‌ی موسیقایی زمینی رو داشته باشن. به هر حال این‌جا شرح داده شده که در میان پیام‌هایی که به ۵۵ زبان مختلف در این فضاپیما قرار داده شده پیامی هم به زبان فارسی هست به صورت زیر:

درود بر ساکنین ماوراء آسمان‌ها، بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی بدرد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار

پیام بدی نیست و شعر سعدی هم زیبا و معناداره. اما مشکلش اینه که خیلی انسان‌ محوره. توجه کنید این شعر برای ما قشنگ و معناداره که اهل زمین و از بنی آدم هستیم. اما خطاب به یه موجود غیرزمینی به غیر از اون درود اولش، در مورد صلح و دوستی بنی آدم حرف می‌زنه. اما موجودات فضایی که از بنی آدم نیستن! به نظر من بهتر می‌بود اگه این پیام به جای این‌که از آفرینش بنی‌‌‌آدم و این‌که هوای هم رو دارن (دارن؟) صحبت کنه، یک پیام جهانی‌تری می‌داشت. نمی‌شد؟ 

اجازه بدین یه لحظه از سطح سمبولیک داستان دور بشیم و به سطح کاربردی اون توجه کنیم. فرض کنیم این پیام به دست موجودات هوشمند برسه و اون‌ها بتونن اون رو بخونن. حالت بدبینانه‌ترش رو در نظر بگیرید. از میان همه‌ی آن‌چه در سفینه قرار داده شده، این پیام تنها چیزیه که سالم به دست اون‌ها می‌رسه یا اون‌ها موفق می‌شن رمزگشایی‌اش کنن. فرض کنید کره‌ی زمین و انسان‌ها هم هزاران سال پیش از بین رفتن. خلاصه تنها چیزی که از زمین باقی مونده همین قسمت فارسی این مجموعه پیام‌ها باشه و باقی همه پوسیده شده باشه و غیرقابل خوانده شدن. اون وقته که به نظرشون میاد با تمدنی طرف هستن که با وجودی که سفینه به اعماق کهکشان پرتاب کرده (گیرم ده‌ها یا صدها هزار سال قبل) اما کاملا روی خودش متمرکز بوده. 

شاید بگین مگه می‌شه انسان‌محور نبود؟ درسته که ما محدود به زبان و فرهنگ و مختصات انسانی هستیم، اما توی پیامی که به موجودات هوشمند احتمالی دیگه می‌فرستیم می‌تونیم سعی کنیم «اون‌ها رو هم ببینیم و کمتر خودمحور باشیم». نگاهی به ترجمه‌ی فارسی سایر پیام‌ها انداختم که ببینم کدام‌یک از اون‌ها کمتر انسان‌محور هستند. متاسفانه پیام فارسی با همه‌ی زیبایی‌ای که شعر سعدی داره، شاید انسان‌محورترین پیامی باشه که توی این مجموعه قرار داده شده. اگر این پیام فقط به آن جمله‌ی اول منحصر می‌شد شبیه خیلی از پیام‌های دیگر می‌شد که به سلام و درود و امثال آن اکتفا کرده‌اند. اما شعر سعدی آن‌ را زمینی و انسان‌محور می‌کند، بدون کوچکترین نشانه‌ای از وجود موجودی هوشمند به غیر از بنی‌‌آدم. اگه قرار باشه اون موجودات فرضی کذایی شخصیت اقوام زمینی رو از روی پیام‌هاشون حدس بزنن، احتمالا به این نتیجه می‌رسن که فارسی‌زبان‌ها خودخواه‌ترین قوم زمین هستن (البته پیام ترکی هم اوضاش زیاد جالب نیست چون از انسان‌محور هم بالاتره، ترک‌زبان محوره!). در ضمن نمی‌دونم شما هم این برداشت رو دارید یا خیر، اما پیام فارسی از یه جهت دیگه هم با پیام‌های دیگه فرق می‌کنه. یه ذره انگار ادعاش می‌شه!

بخونید و خودتون قضاوت کنید:

  • سومری: امیدوارم همه خوب باشند
  • یونانی باستان: درود بر تو،‌هرکه هستی. ما با نیت دوستی آمدیم، برای آنان‌که دوست هستند.
  • پرتغالی: آرامش و شادی به همه
  • کانتونیز: چطورید؟ برای شما آرامش،‌ شادی و سلامتی آرزومندم
  • اکدی: امیدوارم همه خوب باشند
  • روسی: سلام! من به شما خوش‌آمد می‌گویم!
  • تایلندی: سلام دوستان دوردست. ما از اینجا به شما درود می‌فرستیم
  • عربی: سلام به دوستان ما در ستاره‌ها. شاید زمان ما را به یکدیگر برساند
  • رومانیایی: درود به همه
  • فرانسوی: سلام به همگی
  • برمه‌ای: خوب هستید
  • عبری: شالوم
  • اسپانیایی: سلام و درود به همگی
  • اندونزیایی: عصربخیر خانم‌ها و آقایان. بدرود تا دیداری دیگر
  • کچوا: سلام به همگی از زمین،‌ به زبان کچوا
  • پنجابی: به خانه خوش آمدید. دیدار شما باعث خوشحالیست
  • هیتی: درود
  • بنگالی: سلام! بگذارید آرامش و صلح در همه جا حکمفرما باشد
  • لاتین: درود بر تو،‌هرکسی که هستی؛ ما با نیت خوب آمده‌ایم و با خود صلح را به فضا آورده‌ایم
  • آرامی: سلام
  • هلندی: درود صمیمانه به همه
  • آلمانی: درود صمیمانه به همه
  • اوردو: آرامش و صلح بر شما. ما ساکنان زمین بر شما درود می‌فرستیم
  • ویتنامی: درود صمیمانه به شما
  • ترکی: دوستان ترک‌زبان عزیز، باشد که احترام صبحگاهی بر سرتان باشد
  • ژاپنی: سلام. خوب هستید؟
  • هندی: سلام از سوی ساکنان این دنیا
  • ویلزی: سلامتی برای شما،‌ اکنون و همه‌وقت
  • ایتالیایی: درود و آرزوهای بسیار
  • سینهالی: زنده باشید
  • نگونی (زولو): به شما درود می‌گوییم،‌ ای بزرگان. و زندگی درازی برای شما آرزومندیم
  • سوتو (سسوتو): سلام بر شما،‌ ای بزرگواران
  • وو: بهترین آرزوها برای همه شما
  • ارمنی: درود،‌ به تمام کسانی که در جهان هستند
  • اسپرانتو: ما می‌کوشیم که با صلح و آرامش با تمام مردم دنیا و جهان زندگی کنیم
  • کره‌ای: چطورید؟
  • لهستانی: خوش آمدید ای موجودات فراسوی جهان
  • نپالی: برای شما از زمین آینده خوبی را آرزومندیم
  • چینی ماندارین: چطورید؟ ما خیلی دوست داریم شما را ببینیم. اگر می‌توانید بیایید و ما را ببینید.
  • ایلا (زامبیا): ما برای همه خوبی آرزومندیم
  • سوئدی: سلامی از سوی یک برنامه‌نویس کامپیوتر از دانشگاه شهر کوچک ایتاکا در زمین
  • نیانجا: چطورید ای مردمان سیاره‌های دیگر؟
  • گجراتی: سلامی از سوی یک آدم ساکن سیاره زمین. با ما تماس بگیرید
  • اوکراینی: ما از جهان خود به شما درود می‌فرستیم و برای شما شادی،‌ سلامتی،‌ خوبی و زندگی طولانی آرزومندیم
  • فارسی: درود بر ساکنین ماورای آسمان‌ها. بنی‌آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند. چون عضوی به‌درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.
  • صربی: ما برای شما بهترین‌ها را آرزومندیم، از سیاره زمین
  • اوریه: درود به ساکنان جهان از زمین،‌ سومین سیاره منظومه شمسی
  • گاندا (لونادا): سلام به تمام مردم جهان. خدا به همه آرامش و صلح دهد
  • مراتی: درود. مردم زمین برای شما آرزوهای خوب می‌فرستند و برای شما امید آینده خوبی را دارند
  • آموی (لهجه مین): دوستاین فضایی،‌ چطورید؟ آیا غذا خورده‌اید؟ بیایید و به ما سر بزنید اگر می‌توانید
  • مجاری: ما به زبان مجاری به تمام موجودات دوستدار صلح در جهان درود می‌فرستیم
  • تلگو: درود. بهترین آرزوها از سوی تلگو زبانان زمین
  • چکی: دوستان عزیز،‌ ما بهترین‌ها را برای شما آرزومندیم
  • کانارا: درود. از سوی کانارا زبانان،‌ بهترین آرزوها
  • راجستانی: سلام به همگی. ما اینجا شادمانیم، شما نیز آنجا خوشحال باشید
  • انگلیسی: سلامی از سوی کودکان سیاره زمین

پی‌نوشت: پیام فارسی چه می‌توانست باشد؟ پیشنهاد ادبی‌ای دارید که جهانی باشد؟

پی‌نوشت: دوستی در کامنت تاکید کرده‌اند که ترجمه‌ی فارسی پیام ترکی دقیق نیست. ترجمه‌ی دقیق‌تر به این صورت است: «دوستان عزیزی که ترکی متوجه می‌شید…» که دراین صورت مشکل یاد شده در بالا را نخواهد داشت.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

بعضی از باورهایت را زیر سوال می‌برم تا جذاب باشم

اول باید مطمئن شوی حرفی برای گفتن داری. بعد باید مطمئن شوی حرف‌ات را به صورت جالبی می‌زنی. به نظر بدیهی و ساده می‌رسد؟ اگر نگاهی به انبوه‌ «حرف‌های کسالت‌آوری» که به صورت متن و تصویر و صوت و سایر اشیاء اطرافمان را گرفته‌اند بیاندازی حتما تایید می‌کنی که داستان بدیهی شاید باشد اما به هیچ وجه ساده نیست.

چرا کسل‌کننده هستیم؟ چرا کسل‌کننده می‌نویسیم؟ چرا مخاطبان‌ از خواندن نوشته‌های ما روگردانند؟ یا اجازه بده سوال را به صورت وارونه بپرسم… چطور می‌توانیم جالب باشیم؟ اصلا چه وقتی چیزی جالب است؟ جالب بودن یا جالب نبودن، اولین معیاری است که افراد بر اساس آن‌ پدیده‌هایی که با آن مواجه می‌شوند را قضاوت می‌کند، حتی پیش از آن‌که درباره‌ی درستی یا نادرستی آن تصمیم بگیرند.1

اما آیا جالب نوشتن فرمولی دارد؟ طبعا داستان بسته به زمان و مکان و نوع مطلب و همین‌طور خصوصیت‌های گوینده و مخاطب فرق کند و شاید نشود به این راحتی‌ها فرمولی برای جالب بودن یا کسالت‌آور نوشتن به دست آورد. اما بر اساس یکی از مشهورترین نظریه‌ها در این زمینه، آن‌چه یک نوشته‌‌‌ی آکادمیک را جالب می‌کند ناسازگار بودن درون‌مایه‌ی آن با برخی (اما نه همه‌ی) فرضیات یا باورهای مخاطب است. چیزی جالب است که توجه مخاطب را به سوی خود جلب کند، به صورتی متمایز خود را به او عرضه کند و با شبکه‌ی گسترده‌ای از حرف‌ها که باورها و الگوهای موجود را بدیهی تلقی می‌کنند و ساختارهای زندگی روزمره‌ی او را می‌سازند در تعارض باشد. گزاره‌هایی به چشم می‌آیند و متمایز می‌شوند که حقایق کهنه‌ای که شالوده‌ی «تصورات» مخاطب هستند را انکار کنند.2 اما این‌که همه‌ چیز را زیر سوال نبرند نکته‌ای کلیدی است. مطلبی که همه‌ی تصورات مخاطب را انکار کند با شکاکیت یا واکنش تند او رو به رو می‌شود و ممکن است مخاطب یکسره آن‌را جدی نگیرد. از سوی دیگر، مطلبی که به هیچ‌کدام از تصورات مخاطب کاری نداشته باشد و با همه چیز سازگار باشد، احتمالا بدیهی و کسالت‌آور تلقی می‌شود. 3

به خودم می‌گویم قبل از این‌که دست به قلم شوی باید مطمئن شوی حرفی برای گرفتن داری. این حرف دلیلی ندارد حتما یک حرف آکادمیک باشد. می‌تواند یک حس یا یک تجربه باشد. می‌تواند یک ایده باشد یا بازتولید مطلبی باشد که خوانده‌ام. اما به هر حال باید چیزی باشد که برای مخاطبی به غیر از افراد قبیله‌ی خودم هم جذابیت داشته باشد. نمی‌شود یکسره خالی بود و دست به قلم برد و به تشویق هم‌قبیله‌ای‌ها دل خوش بود. خوب… فرض کنیم این مشکل را حل کردم… من حرفی برای گفتن پیدا کرده‌ام. نکته‌ی بعد این است که این حرف را برای کدام مخاطب می‌زنم؟ این حرف را در قالب چه گزاره‌هایی ارائه می‌دهم؟ حرفم تا چه حد برای مخاطب عادی و پیش‌پا افتاده است؟ تا چه حد باورهای مخاطب را تکان می‌دهد؟ اگر حرفی که برای مخاطب فرضی می‌زنم تکرار ایده‌ها و باورهای جاری او است، احتمالا نمی‌تواند برایش جالب باشد. اگر بیش از حد رادیکال و انقلابی است احتمالا با انکار و بی‌توجهی او رو به رو خواهد شد و باز هم جالب نخواهد بود. کیمیای سخن در یافتن نقطه‌ی تعادل است.

1.         Davis, M. S. Aphorisms and clichés: The generation and dissipation of conceptual charisma. Annu. Rev. Sociol. 245–269 (1999).
2.         Davis, M. S. That’s interesting. Philos. Soc. Sci. 1, 309–344 (1971).
3.         Bartunek, J. M., Rynes, S. L. & Ireland, R. D. What makes management research interesting, and why does it matter? Acad. Manage. J. 49, 9–15 (2006).

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بفرمایید خرمالوی خون‌آلود

دوستم گفت ندیدی تخفیف خورده بود؟ هوس خرمالو کرده بودم. برگشتم به قسمت میوه‌ها و چندتایی سوا کردم که چشمم افتاد به آن واژه‌ی شوم که نام کشور مبدا میوه‌ها را نشان می‌داد: «اسرائیل».

خرمالوها را خالی کردم توی سبد. خرمالویی که با آب دزدی، زمین غصبی و خون خدا می‌داند چند بی‌گناه کشت شده باشد ارزانی خودشان.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

شاهین نجفی و توده‌های مردم

(۱) این کار آقای شاهین نجفی را دیدم و گوش دادم و برای این‌که مطمئن شوم چیز مهمی از قلم نیفتاده متن‌اش را هم با یک گوگل ساده پیدا کردم و خواندم. کاری نیست که چیزی جز اجبار حاصل از کنجکاوی مرا به حتی یک‌بار شنیدن‌اش وادار کند، اما انتظار داشتم خیلی تندتر از این‌ها باشد و کنایه و توهین به مقدسات در آن به وفور یافت شود که این‌طور نبود. خوب البته نظرها فرق می‌کند و می‌توانم تصور کنم که حرف‌هایی در همین سطح هم می‌تواند خیلی از دوستان مومن را برنجاند که ظاهرا هم رنجانده است. اما به همین دوستان مومن می‌توان این نکته را هم گفت که اگر ما عادت‌ها و مقدسات «موسی‌ وار» را داریم، صداقت‌ها و درد و دل‌های «شبان‌وار» را هم داریم و نباید تنها مجرای درد و دل کردن با سمبل‌های دین را به کانال‌های رسمی آشنای خودتان محدود کنید و هر چه خارج از آن شد را کفر تلقی کنید. یک ذره تحمل و مدارا و داشتن وسعت نظر جای دوری نمی‌رود، از من گفتن!

(۲) من علاقه‌ای به سبک هنری آقای نجفی ندارم و کارهای ایشان را هم به جز یکی دو مورد استثنایی دنبال نکرده‌ام و هیچ کدام از کارهایشان را هم توی مجموعه موسیقایی‌ام ندارم. از طرف دیگر، ضمن احترام و اعتقاد به مفهوم نسبی «آزادی بیان»، معتقد نیستم که به هر حرفی که «بیان» شود باید به عنوان یک «نظر» احترام گذاشت. خیر. بعضی نظرها هستند که نه تنها قابل احترام نیستند بلکه گوینده آن‌ها هم ممکن است به حق در معرض بازخواست عرفی یا قانونی قرار گیرد. حالا این‌که مصداق‌های چنین محدودیت‌هایی در آزادی بیان چه هست یا باید باشد بحث حقوق‌دان‌هاست، اما هر جامعه‌ای با توجه به مناسبت‌های خاص حاکم بر آن محدودیت‌های خاص خود را به «آزادی بیان» شهروندانش تحمیل می‌کند. این دو نکته را نوشتم که واضح باشد به خاطر «طرفداری از سبک هنری آقای شاهین نجفی» یا «اعتقاد به آزادی بیان بدون مرز» نیست که بند یک را نوشتم.

(۳) یادم هست توی یکی از شبکه‌های اجتماعی لینک‌های هم‌خوان شده توسط دوستی را می‌دیدم که گاه و بی‌گاه مطلب طنزی را با اشاره به نام یکی از ائمه شیعیان نقل می‌کرد. تا جایی که می‌دانم این دوست من آدم مذهبی‌ای نبود ولی آدم خورده شیشه داری هم نبود و احساس کردم این لینک‌ها را هم‌خوان می‌کند چون واقعا به نظرش خنده‌دار آمده‌اند. برایش به صورت خصوصی پیام فرستادم که این‌که شما مذهبی نیستید به جای خود محترم، اما این طور هزل و مسخره کردن «شخصیت‌ها» یا «مفاهیمی» که برای میلیون‌ها نفر پشتوانه امید هستند کاری نیست که در شان شما باشد. پاسخی نداد، اما من حرفم را زده بودم.

(۴) اولین باری که به حرم امام رضا رفتم (غیر از دوران خردسالی) را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. منظورم کل فرایند حرکت به سمت ضریح و عبور از رواق‌ها یا صحن‌های مختلف نیست (که واقعا هم قبل از رسیدن به ضریح مدتی در آن‌ها گشتم و مفتون معماری آن‌ها شدم)، بلکه منظورم دقیقا آن‌ لحظه‌ای است که می‌خواستم وارد روضه منوره شوم. صحنه‌ای که پیش رویم دیدم با انتظارات من متفاوت بود و مرا بهت‌زده کرد. فضا مملو از جمعیت فشرده شده بود که در سکوتی نسبی موج‌وار در هم تنیده بودند و در تلاش بودند که به ضریح برسند. چهره‌ها، لباس‌ها، دست‌ها متعلق به مردمانی بود که در شهر من زندگی نمی‌کردند. حضور فقر آن‌چنان پررنگ بود که بیننده تهرانی‌ای را که من بودم منکوب کرد. شنیده بودم خیلی از زائران حرم امام رضا «با پای پیاده» از روستاها یا شهرهای خود به این‌جا می‌آیند اما آن‌چه می‌دیدم فقری ورای تصور من را نشان می‌داد. برای دقایقی طولانی همان‌جا ایستادم تا بتوانم میزان امید مظلومانه‌ای را که در آن گونه‌ها و دست‌های ملتمسی که می‌خواستند به ضریح برسند وجود داشت درک کنم. ضریحی که به مثابه روزنه‌ای از نور که قرار بود به زمینه تاریک فقرشان بتابد در میان پژمردگی صورت‌ها و لباس‌هایشان می‌درخشید.

(۵) فقط در آن لحظه بود که معنای واقعی این جمله را که عزیزی فرزانه روزی به من گفته بود دریافتم: «هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند توده‌های مردم را دوست دارد، بدون آن‌که امام رضا را دوست داشته باشد». آن موقع که این حرف را گفته بود، گذاشته بودمش به حساب پیشینه‌های سنتی و مذهبی گوینده‌اش. اما در آن لحظه شهود، جلوه دیگری از عمق حقیقتی که در آن جمله وجود داشت بر من آشکار شد. نمی‌توانم مدعی دوست داشتن صاحبان این دست‌های محروم، این چهره‌های خشک شده از آفتاب و فقر و این دل‌های ساده‌دل معصوم باشم و به شاید مهم‌ترین و آخرین دستاویزشان برای زیستی‌ معنادار در این دنیا بی‌اعتنایی کنم، چه رسد که به آن بی‌احترامی کنم!

(۶) روزگاری نه چندان دور که آتش چپ‌های استالینیستی در ایران هنوز داغ بود، در یکی از نقاط محروم ایران شیخی به منبر می‌رود و خطاب به عوام شنونده می‌گوید: مردم می‌دونین کمونیست‌ها چی می‌گن؟ به زبان روسی «کمون» یعنی خدا و در واقع اینا می‌گن «خدا نیست»!

کار ندارم این ماجرا خاطره است یا لطیفه، اما حاوی نکته جالبی است. به نظر شما فردی که دوستار توده‌های مردم ساکن در یک منطقه بسیار محروم و دور افتاده است، چطور می‌تواند عشق واقعی‌اش را به آن‌ها نشان دهد؟ (۱) برود و پرچم «خدا نیست» دستش بگیرد؟ یا این‌که (۲) به آن‌ها یاد دهد قبل از غذا دست‌هایشان را با صابون بشویند؟ ظاهرا خیلی از «رفقا» روش اول را انتخاب کرده بودند، چون هم هیجان‌اش بیشتر بود و هم «روشن‌فکرپسندتر» و «حزب‌پسندتر» بود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مواظب باشید موقع خروج از بزرگراه سرتان کلاه نرود

این سناریوی کلاهبرداری (scam) در نزدیکی منزل ما برای یکی از همسایه‌ها رخ داده است. بیشتر طرح‌های کلاه‌برداری از الگوهای تثبیت شده و «امتحان‌پس‌داده» استفاده می‌کنند. با آشنایی با این الگوها شاید بتوانیم احتمال این‌که کلاه سرمان برود را کم کنیم (شاید!).

نکته: در این سناریو دو کلاه‌بردار و یک قربانی در خروجی یک بزرگراه نقش دارند و هدف اخاذی از قربانی است. همین طرح کلاه‌برداری با تغییراتی می‌تواند در موقعیت‌های دیگر و با اهداف دیگر اجرا شود.

طرح‌ کلاه‌برداری «اخاذی در بزرگراه»

شرکت‌کنندگان: کلاه‌بردار اول (اولی)، کلاه‌بردار دوم (دومی)، قربانی

محل: یک دوربرگردان نه چندان شلوغ در یک بزرگراه شهری ، طرف‌های آخر شب.

هدف: اخاذی پول از قربانی بدون درگیری و خشونت

شرح:

ساعتی از شب گذشته، کلاه‌بردارها یک دوربرگردان نسبتا خلوت در یک بزرگ‌راه را انتخاب می‌کنند. یکی از آن‌دو در مسیر داخل دوربرگردان کمین می‌کند و دومی در بزرگراه قبل از خروجی دوربرگردان مستقر می‌شود و خودرو‌ها و سرنشین‌های داخل آن‌را زیر نظر می‌گیرد. او در جستجوی خودرویی تک‌سرنشین است که نوع آن و چهره راننده هم مناسب کلاه‌برداری تشخیص داده شود.

پس از انتخاب قربانی، به اولی که در دوربرگردان مستقر شده علامت می‌دهد. همان‌طور که قربانی در حال پیچیدن در دوربرگردان است (و دید خوبی هم ندارد و سرعت ماشین هم کم است) اولی خودش را با آینه ماشین می‌کوبد و فریاد بلندی می‌زند. راننده با تصور این‌که با فردی تصادف کرده توقف می‌کند و از ماشین پیاده می‌شود. در همین لحظه دومی هم سر می‌رسد و شلوغ می‌کند که ای داد و بیداد چه شد … یا ابوالفضل و غیره. بعد هم به قربانی می‌گوید که آدم خیلی خوبی است که در نرفته و واقعا انسانیت به خرج داده و غیره. اولی هم در تمام مدت وانمود می‌کند دست یا پایش شکسته و با صدای بلند آه و ناله می‌کند. دومی قربانی را متقاعد می‌کند که وضعیت اولی ناجور است و باید حتما او را به بیمارستان برسانند. قربانی که دستپاچه شده است قبول می‌کند. توی راه اولی دست یا پا یا شکمش را که قبلا رنگ کرده به نشانه کبودی نشان می‌دهد (با همکاری دومی) و دومی هم کم کم قضیه را بزرگ می‌کند که این آقای راننده آدم شریفی است و به خاطر تو نگه داشته و فرار نکرده. حالا اگر شکایت نکنی بهتر است و برای این آقا دردسر درست نکن. بازداشتش می‌کنند و تا پای این آدم به بیمارستان برسد برایش پرونده جنایی تشکیل می‌دهند و به خاطر انسانیت هم که شده نگذار این مرد شریف آبرویش به خطر بیفتد. کم کم داستان به سمتی می‌رود که اولی رضایت دهد مقداری پول بابت هزینه درمان و گچ بندی و خسارتی که به او وارد شده از قربانی بگیرد و در عوض خودش به کمک دومی به بیمارستان بروند تا به این ترتیب دردسری برای قربانی ایجاد نشود. قربانی در این لحظه حتی اگر به کل داستان شک هم کرده باشد به خاطر فرار از دردسر حاضر می‌شود چند صد هزار تومان به آن‌ها بدهد تا از دستشان خلاص شود.

در همین رابطه: مواظب باشید کیف پر از پول کلاه سرتان نگذارد


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بازگشت به کاموا

نه این‌که به کل مخالف تبلیغات باشم، اما چندان دل خوشی از تکنیک‌های تبلیغاتی ندارم و کلا ترجیح می‌دهم تحت تاثیر تبلیغات قرار نگیرم (تا حد خودآگاهی‌ام). در نتیجه بیشتر اوقات با نوعی بی‌تفاوتی از کنار تبلیغات و آگهی‌های تجاری عبور می‌کنم و آن‌ها را بیشتر به عنوان بخشی از زمینه شهر می‌بینم تا موجودیت‌های مستقلی که بشود نگاهشان کرد، خواندشان یا تحت تاثیرشان قرار گرفت. اما هر از چندی تبلیغ‌هایی به چشم‌ام می‌خورد که نمی‌توانم نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت بمانم و ناخودآگاه وادار به واکنش ادراکی یا عاطفی می‌شوم که معمولا هم از نوع منفی است. تبلیغ زیر که هم اکنون در برخی نقاط تهران قرار گرفته از این دست است. یک آگهی مشمئز کننده!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.


متولدین چه ماهی جذاب‌ترند؟

نظرسنجی فوق اخیرا در فضای فیس‌بوک انجام شده (و ادامه دارد) و تا این لحظه حدودا 2600 نفر در آن شرکت کرده‌اند. فرض کنیم نظرسنجی به پایان رسیده و همهٔ گزینه‌‌ها برای همهٔ افراد شرکت کننده برای مدت زمان مساوی باز بوده و هر فرد فقط یک بار رای داده باشد. همین‌طور فرض کنید می‌توانیم نتایج این نظرسنجی آماری را به کل جمعیت هدفی که این افراد نمایندگی‌اش می‌کردند تعمیم دهیم. در این صورت به نظر شما کدام گزارهٔ زیر درست (دقیق‌تر) است؟

الف) همهٔ انسان‌های متولد شهریورماهی که در طول قرن سیزدهم میلادی در یکی از روستاهای جنوب چین متولد شدند، از لحاظ رنگ چشم‌ از همهٔ شترهایی که در مهرماه سال 298 هجری شمسی در صحراهای مصر متولد شدند جذاب‌تر بودند.

ب) همهٔ موجودات متولد شدنی اعم از انسان، حیوان، نبات و سایر انواع احتمالی موجودات خارج از زمین که در همهٔ اعصار (از زمان پیدایش زمان و مکان تا پایان جهان) در ماه شهریور متولد شده‌ باشند، از همهٔ موجودات متولد شدنی اعم از انسان، حیوان، نبات و سایر انواع احتمالی موجودات خارج از زمین که در همهٔ اعصار (از زمان پیدایش زمان و مکان تا پایان جهان) در مهرماه متولد شده‌ باشند، جذاب‌ترند.

پ) بیشتر انسان‌های متولد شهریورماهی که در حال حاضر در قید حیات هستند و سن آن‌ها احتمالا* کمتر از 25 سال و بیشتر از 15 سال است  و به احتمال 60٪ مذکر هستند و امکان استفاده از اینترنت را دارند و با زبان فارسی آشنایی دارند و به سایت فیس‌بوک دسترسی دارند و به احتمال 80 درصد با حداکثر سه واسطه با آقای م. فیس‌بوک‌زاده که این نظرسنجی را راه انداخت و برای دوستان فیس‌بوکی‌اش ارسال کرد دوست هستند و  به صورت شوخی یا جدی باور دارند که رابطه‌ای میان جذابیت و عدد یا نام ماه در تاریخ تولد وجود دارد و به صورت شوخی یا جدی باور دارند که این رابطه را با این نظر سنجی در فیس‌بوک می‌توان تا حدی شناسایی کرد، از بیشتر انسان‌های متولد مهرماهی که در حال حاضر در قید حیات هستند و سن آن‌ها احتمالا کمتر از 25 سال و بیشتر از 15 سال است و به احتمال 60٪ مذکر هستند و امکان استفاده از اینترنت را دارند و با زبان فارسی آشنایی دارند و به سایت فیس‌بوک دسترسی دارند و به احتمال 80 درصد با حداکثر سه واسطه با آقای م. فیس‌بوک‌زاده که این نظرسنجی را راه انداخت و برای دوستان فیس‌بوکی‌اش ارسال کرد دوست هستند و به صورت شوخی یا جدی باور دارند که رابطه‌ای میان جذابیت و عدد یا نام ماه در تاریخ تولد وجود دارد و به صورت شوخی یا جدی باور دارند که این رابطه را با این نظر سنجی در فیس‌بوک می‌توان تا حدی شناسایی کرد جذاب‌ترند.

ت) هیچ‌کدام. چون تعریف و معیار و مرجع جذابیت مشخص نیست.

* همهٔ احتمال‌ها با بازهٔ اطمینان 90٪ ارائه شده است. همهٔ  ارقام یا نام‌های  ارائه شده در گزینه‌ها فرضی است.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

درود بر سامورایی‌های نیروگاه هسته‌ای ژاپنی

به آن سامورایی‌هایی فکر می‌کنم که هنوز داخل نیروگاه بحران زدهٔ ژاپنی مانده‌اند و «ناامیدانه» در حال تلاش برای مهار بحران یا دست کم خاموش کردن آتش هستند. نه این‌که به قربانیان درماندهٔ زلزله یا سونامی فکر نکنم،‌ اما آن‌ها با اختیار خود به سوی مرگ نرفتند، آتش‌نشانان و کارکنان نیروگاه ژاپنی اما آگاهانه و مسئولانه مرگ را انتخاب می‌کنند. بدون شک همهٔ آن‌ها می‌دانند که سلامتی و زندگی‌شان در معرض خطر جدی تشعشات رادیواکتیو است و با این وجود مسئولانه «ماندن» و «جنگیدن» را انتخاب کرده‌اند.

در این ساعت‌ها فقط و فقط به آن‌ها فکر می‌کنم. از تصور لحظاتی که بر آن‌ها می‌گذرد اشک در چشمانم جمع می‌شود. فقط می‌توانم بگویم درود بر فداکاری‌هایشان. درود…


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مجازاتِ دور بودن از ایران

سفر اخیرم یک بار دیگر به من ثابت کرد که تا وقتی از ایران دور هستم نمی‌توانم آن طور که دوست دارم دربارهٔ ایران فکر کنم یا بنویسم. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها بین حضور در قلب ایران (تهران) با رصد کردن اوضاع از چند هزار کیلومتر آن طرف‌تر این است که آدم در ایران به اطلاعات ریز و دست اولی دسترسی دارد که هرگز در قالب مطالب رسمی یا غیررسمی (اما به هر حال نوشته شده) در سطح اخبار و رسانه‌ها قابل دسترسی نیستند. من خارج از ایران، دسترسی‌ام به ایران محدود می‌شود به چهارتا (شما بگو چهارصدتا) منبع خبری رسمی و غیر رسمی که غالبا هم نوشتاری هستند؛ یعنی ترجمه‌هایی هستند شخصی یا گروهی از واقعیت‌های ریز و درشتی که در کشور رخ داده است و از روی آن‌ها نمی‌شود چشم انداز عقلی یا عاطفی حاکم بر جامعهٔ شهری تهران را حدس زد. این است که وقتی خارج از ایران هستم مجبورم اکتفا کنم به خواندن و بازخواندن وقایع مهم (و عموما دست دوم) از ایران و در نتیجه مطالب دست اول از وقایع روزمره و ظاهرا بی‌اهمیت از دیدم خارج می‌ماند. لذا بعد از مدتی امر به من مشتبه می‌شود که آدم‌های داخل تهران غم و غصه‌هایشان از جنس مسائل کلان و اتفاق‌های درشتی است که در جامعه رخ می‌دهد و در اخبار منعکس می‌شود، در حالی که خیلی از وقت‌ها این طور نیست. در این جور مواقع است که سفری کوتاه به ایران می‌تواند مثل آب سردی باشد که روی صورت کسی که در حال چرت زدن است بپاشی. به محض اینکه توی تهران فرود می‌آیی متوجه می‌شوی که فضای داخل شهر با فضای داخل رسانه‌های نوشتاری فرق می‌کند و آنچه مردم را به خود مشغول کرده است موضوعات پرتکثر و روزمره‌ای است که اگر چه ارزش خبری ندارند اما به علت تعدد و فراوانی اهمیت تجمعی بالایی دارند.

نه که بخواهم اهمیت اتفاقات خبری یا مهم را نادیده بگیرم. اتفاقا اهمیت آن‌ها سر جای خودشان است (درست به این دلیل که مهم هستند!). اما بحث من حذف شدن موضوعات روزمره و پرتکثر از معادلات فکری یک آدم دور از ایران است. آدمی که از ایران دور است به ناچار فقط در معرض اخبار (=موضوعات مهم) یا مطالب نوشتاری (=بازتولیدهای انتزاعی اقلیت معدودی از افراد جامعه) قرار می‌گیرد و هیچ اقبالی برای همگام ماندن با بدنهٔ اصلی رویدادهای جامعه (=موضوعات غیرمهم و روزمره) ندارد. این است که به تدریج از روندهای جاری جامعه فاصله می‌گیرد و اگر مدت به اندازهٔ کافی طولانی از ایران دور بماند نسبت به آن چنان بیگانه می‌شود که اگر روزی به تهران سفر کند بیشتر به یک توریست می‌ماند تا یک تهرانی مقیم. او با تعجب از خود می‌پرسد: «من که اخبار ایران را هر روز دنبال می‌کردم، چه شد که این همه با اینجا بیگانه شده‌ام؟» و این مجازات کسی است که خواسته یا ناخواسته مدتی طولانی از ایران دور بماند.

.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کم‌کم داشت یادم می‌رفت

نمی‌دانم ایده‌ی چه کسی بوده که روی شیشه‌ی پنجره‌ها طرحی از پرنده بچسبانند تا وقتی از توی چهاردیواری‌های سیمانی و فلزی‌ای‌ که بیشترین اوقات بیداری‌مان در آن‌ها سپری می‌شود بیرون را نگاه می‌کنیم یادمان نرود که موجودی به نام پرنده و مفهومی به نام پرواز کردن هم وجود دارد.

هر کی بوده دستش درد نکند، چون کم‌کم داشت یادم می‌رفت.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

 

 

مشکلات را نمی‌شود به بند کشید

وزیر اقتصاد: نمی‌توان قیمت‌ها را به بند کشید {+}
نمی‌دانم چرا این جمله‌ی وزیر اقتصاد از ذهنم بیرون نمی‌رود. نه این‌که نکته‌ی فنی یا کارشناسی خاصی داشته باشد. یک گزاره‌ی ساده را بیان می‌کند که احتمالا بخش قابل توجهی از اقتصاد‌دان‌ها با آن موافق (یا مخالف؟) هستند. اما این لفظ «به بند کشیدن» مدام توی ذهنم می‌چرخد.
.
به بند کشیدن، یعنی زندانی کردن، یعنی حبس کردن، یعنی دست و پای چیزی را بستن. شاید برای کارشناسان اقتصاد، «به بند کشیدن» فقط در حوزه‌ی قیمت و تورم و شاخص‌های اقتصادی متصور شود. آن‌ها به این می‌اندیشند که آیا می‌توان این‌چیزها را مهار کرد؟ به بند کشیدشان؟ برای اقتصاددان‌ها «به بند کشیدن» یک مفهوم انتزاعی و ذهنی است.
.
اما چیزهای دیگری را هم می‌توان به بند کشید. آدم‌ها را می‌توان زندانی کرد، حبس کرد، دست و پای‌شان را بست. این‌جا دیگر به بند کشیدن یک مفهوم انتزاعی، یک چالش ریاضی یا اقتصادی نیست. به بند کشیدن کتاب‌ها، فیلم‌ها، وب‌لاگ‌ها یا به بند کشیدن آدم‌ها، منتقدان، مخالفان، دشمنان… این‌ نوع به بند کشیدن نه تنها انتزاعی نیست، که کاملا ملموس و عینی است.
.
شاید وزیر اقتصاد فقط یک نکته‌ی ساده‌ی ذهنی را واگو نمی‌کند. شاید خطاب وزیر اقتصاد به کسانی است که استراتژی‌شان در حل مشکلات «به بند کشیدن مشکل» به معنای عینی آن است. شاید وزیر اقتصاد می‌خواسته بگوید: «ببینید. درست است که ما همه‌ی مشکلات را با به بند کشیدن آن حل می‌کنیم. درست است که خیلی از مشکلات را می‌شود به صورت فیزیکی به بند کشید. مثل کتاب‌ها، فیلم‌ها، مخالفان، منتقدان، آدم‌ها … اما نگاه کنید، قیمت‌ها را دیگر نمی‌توان به بند کشید.»
.
امیدوارم روزی برسد که سایر وزیران هم به این نتیجه برسند که «مشکلات را نمی‌شود به بند کشید»، باید ریشه‌ی مشکلات را پیدا کرد و آن‌ها را حل کرد. مثلا وزیر راه هم به این نتیجه برسد که «ببینید، مشکل ترافیک را نمی‌توان به بند کشید، بلکه باید سیستم حمل و نقل را بهبود بخشید» یا وزیر مسکن به این نتیجه برسد که «ببینید، مشکل مسکن را نمی‌شود به بند کشید» یا وزیر فرهنگ به این نتیجه برسد که «ببینید، فرهنگ را نمی‌شود به بند کشید. اینترنت را نمی‌شود به بند کشید. کتاب را نمی‌شود به بند کشید. فیلم را نمی‌شود به بند کشید. اندیشه را نمی‌شود به بند کشید…»  یا وزیر قدرت به این نتیجه برسد که «ببینید، مخالف را نمی‌شود به بند کشید» یا وزیر ترس به این نتیجه برسد که «ببینید، ترس را نمی‌شود به بند کشید» یا «فقر را نمی‌توان به بند کشید» یا «بی‌کاری را نمی‌توان به بند کشید» یا «بی‌ثباتی اجتماعی را نمی‌توان به بند کشید» یا …
.

بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تفتیش عقاید ممنوع است؛ تفتیش عواطف بیشتر ممنوع است

مرتضی میرباقری (معاون سیمای صدا و سیما) که شب گذشته (اول شهریور) از پشت صحنه مجموعه تلویزیونی نون و ریحون بازدید می‌کرد؛ در جمع خبرنگاران و در پاسخ به سوالی درباره صحت‌ و سقم پخش نشدن ربنای شجریان و دیگر آثار وی از صدا و سیما گفت: شجریان به دلیل مواضع ضدانقلابی که گرفته است و مواضع بدی که در رابطه با مردم خودش گرفته است؛ دیگر صلاحیت کافی برای حضور در قلب مردم را ندارد. او؛ خودش چهره خود را مخدوش کرده است. ما امیدوارم که همچنان که فرصت باقی باشد تا ایشان بازگردند تا نظام هم دست لطف خود را برسر ایشان بکشد. {+}

این‌جا را دیگر نداشتیم آقای میرباقری. دوستان شما که تفتیش فکر و عقیده را خوب بلد هستند و ما هم سال‌هاست که با آن خو گرفته‌ایم، نکند حالا می‌خواهید احساس‌هایمان را هم تفتیش کنید؟ فکر و عقیده‌ی ما را که تفتیش و تعیین صلاحیت می‌کنند، حالا نوبت احساسات ماست که زیر ذره‌بین «تفتیش عواطف» قرار بگیرد؟

شما صلاحیت ندارید برای «قلب‌های مردم» و آن‌چه در آن‌ها می‌گذرد تعیین تکلیف کنید. شاید چند صباحی دفتر و دستک و دیوان و دولت مال شما باشد، اما یادتان باشد قلب‌ ما برای همیشه متعلق به ماست و نه شما و نه بزرگ‌ترهای شما نمی‌توانند تعیین کنند چه چیزی صلاحیت حضور در آن‌ را دارد.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

یک روش ساده برای کم کردن سطح استرس

چند روز پیش، پیش یک مشاور بودم و برای کاهش سطح استرس در محیط کار و منزل این روش ساده را پیشنهاد کرد که به نظرم رسید به نمودار تبدیلش کنم و این‌جا بیاورم، شاید به درد کسی بخورد. فایل نمودار هم به صورت تصویر و هم به صورت پی‌دی‌اف موجود است.
.
به قول خانم مشاور، ظاهرا نکته این است که استرس و تنفس به هم مربوط هستند (کدام دو پدیده در تن و جان به هم مرتبط نیستند؟). آدمی که تند و نامنظم تنفس می‌کند این سیگنال را به بدنش می‌دهد که خطر یا مشکلی هست که باید برطرف شود و در نتیجه استرس ایجاد می‌شود. با این تمرین ساده که چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد می‌توانید تنفس‌تان را آرام و منظم کنید که به تدریج شما را آرام می‌کند.
.
همان‌طور که توی دیاگرام هم نوشته‌ام، روش به این صورت است که یک مستطیل یا مربع مثل در یا پنجره که ترجیحا ابعاد بزرگی هم داشته باشد انتخاب می‌کنید. بعد شروع می‌کنید و با چشم اضلاع آن‌را طی می‌کنید (به صورت چرخشی). روی یکی از ضلع‌ها نفس را بدهید داخل، روی ضلع دوم نفس را حبس کنید، روی ضلع سوم نفس را بدهید بیرون، روی ضلع چهارم نفس را حبس کنید و این فرایند را چند دقیقه تکرار کنید. سعی کنید چشم را نسبتا آهسته بگردانید تا تنفس عمیق و آرام و منظم شود.
.
انجام این تمرین هر بار چند دقیقه طول می‌کشد. در صورت نیاز می‌توانید آن‌را هر چند ساعت یک‌بار تکرار کنید. من آزمایش کردم (می‌کنم)، بد نبود. شما هم امتحان کنید.
.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

روش نوشتن متن برنامه‌ها در وردپرس

این را نوشتم محض امتحان امکان جدید وردپرس. قبلا هم می‌شد متن یا کدهای (Code) برنامه‌نویسی را داخل پست وبلاگ‌های وردپرس دات‌کام منتشر کرد اما به این خوشگلی و کاملی نبود. الان این‌قدر قوی شده که حتی می‌توانید خط‌های مورد نظرتان را با رنگ دیگری نشان دهید (highlight).

حتما توجه دارید که نوشته‌ی زیر به صورت تصویر نیست. یعنی کماکان خاصیت متنی را دارد و می‌شود به راحتی کپی و پیست‌اش کرد. اصل ماجرا هم همین است! روش‌اش را این‌جا توضیح داده.

// this is the comment!
class TestWordpress {
// I highlighted this line. honestly isn't it cool?
   public static void main(String args[]) {
      System.out.println("wow.. it works!");
      }
   }
}

پی‌نوشت: یکی از دوستان یادآوری کردند که احتمالا متن بالا در گوگل‌ریدر درست نمایش داده نمی‌شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بی‌شرف یا بی‌سواد؟ مساله این نیست!

این خبر را بخوانیم:

اصفهان – خبرگزاری مهر:‌ رئیس فرودگاه شهید بهشتی اصفهان با اشاره به اینکه پرواز تهران – اصفهان دچار هیچ سانحه‌ای نشده است گفت:‌ تنها پس از فرود این هواپیما یکی از لاستیکهای پرواز شماره 729 شامگاه سه شنبه دچار ترکیدگی شد.

ایرج بهشتی در گفتگو با خبرنگار مهر در اصفهان افزود: این هواپیما در حال حرکت برای پیاده کردن مسافران بود که این اتفاق افتاد و مشکل خاصی نیز اتفاق نیفتاده است و پس از ترکیدگی تایر نیروی ایمنی در کنار هواپیما حاضر شده و مسافران را از داخل هواپیما پیاده کردند.

وی ادامه داد: هواپیما قادر به ادامه مسیر بود اما به سبب اطمینان بیشتر نیروهای ایمنی مسافران را در همان نقطه پیاده کردند.

بهشتی عنوان کرد: این حادثه حاد نبوده و اتفاقی عادی است که در برخی مواقع اتفاق می افتد.

همچنین سخنگوی سازمان هواپیمایی کشوری نیز در این خصوص به خبرنگار مهر گفت: یک فروند هواپیمای «فوکر اف 100» شرکت هواپیمایی آسمان دیشب تهران را به مقصد اصفهان ترک کرد و ساعت 22 و 50 دقیقه پس از فرود در فرودگاه اصفهان و هنگام تاکسی هواپیما (توقف برای خروج مسافران) یکی از چرخ های ان دچار مشکل و با حضور کارشناسان ایمنی زمینی برطرف شد و 99 مسافر ان نیز به صورت عادی پیاده شدند.

رضا جعفرزاده با تاکید بر اینکه هیچ مشکلی برای مسافران این پرواز ایجاد نشد ، افزود : به لحاظ عادی بودن موضوع شرایط اضطراری هم برای هواپیما اعلام نشد.

اظهارات این مقام‌ها دست‌ کم دو اشکال اساسی دارد. اجازه دهید توضیح بدهم.

اهمیت یک رویداد از نظر ایمنی، با میزان ریسک (Risk) آن سنجیده می‌شود. ریسک یک رویداد نسبت مستقیمی با «شدت رویداد» (Severity) (یعنی اگر رخ دهد چقدر خسارت جانی/مالی خواهد رساند) و «احتمال رخ دادن رویداد» (Likelihood) دارد. هر چه ریسک یک فعالیت بالاتر باشد؛ کار کارشناسی و تحلیلی و مهندسی بیشتر و دقیق‌تری می‌طلبد (برای پیشگیری، کاهش یا کنترل ریسک). هر چه احتمال بروز آن بیشتر باشد هم همین‌طور.

اولین ایراد صحبت‌های آقایان این است که رویداد ترکیدن چرخ هواپیما یک رویداد فوق‌العاده  شدید است (از نظر Severity). یعنی اصطلاحا پتانسیل  خطر خیلی بالایی دارد (Hi Potential). چرا که این رویداد اگر هنگام فرود هواپیما رخ دهد می‌تواند به مرگ‌ صدها نفر و چندین میلیون دلار خسارت بیانجامد. در این‌جا  به خاطر بالا بودن  خسارت احتمالی یعنی بالا بودن «شدت»، ریسک بسیار بالاست و چنین رویدادی به هیچ‌وجه نمی‌تواند «عادی» باشد! مگر این که فرض کنیم دست‌اندرکاران صنعت هواپیمایی ما دیوانه شده‌اند که خطری چنین بزرگ را «عادی» تلقی می‌کنند!

اما اشتباه کلیدی دوم این سخنان.

در صنعت رویدادهای مختلفی رخ می‌دهند که در این میان دو دسته از آن‌ها بسیار مهم هستند.  یک دسته از این رویدادهای بسیار مهم، حادثه یا سانحه (Accident) است (رویدادی که رخ داده و واقعا منجر به خسارت مالی و جانی شده) و دیگری «تقریبا سانحه» (Near Miss) که حادثه‌ای است که رخ داده ولی به خاطر شانس و اقبال منجر به خسارت مالی و جانی نشده. مثلا فرض کنید یک نفر سنگی را به طرف شخصی پرتاب کند. اگر سنگ به چشم شخص بخورد و او را مجروح کند، سانحه رخ داده. اگر به فاصله چند سانتی‌متر از کنار چشم‌هایش عبور کند «تقریبا سانحه» رخ داده است. در این مورد به خصوص هم، چرخ هواپیما ترکیده یعنی رویداد ناگوار رخ داده، اما شانس و اقبال در این بوده که موقع فرود آمدن نترکیده. پس این رویداد یک «تقریبا سانحه‌» با پتانسیل خطر بالاست. یعنی یک Hi Potential Near Miss.

«تقریبا سانحه»‌ها اگر چه منجر به خسارت جانی یا مالی نشده‌اند؛ اما بسیار مهم هستند. چرا که با شناسایی، انجام تحقیقات و پیش‌گیری از آن‌ها می‌توان مانع از بروز سوانح شد. هیچ کس «تقریبا سانحه»‌ها را «عادی» نمی‌شمارد. به خصوص وقتی که پرریسک باشند. از نظرگاه یک کارشناس ایمنی، تقریبا سانحه همانقدر فاجعه است که سانحه. چون حساب و کتاب کار را که نمی‌شود به شانس و اقبال سپرد که بگوییم، «دمش گرم این‌بار قصر در رفتیم پس مشکلی نیست!!!»

خلاصه‌ی کلام: این که بگوییم چرخ هواپیما «تنها پس از فرود و هنگام تاکسی ترکید پس مشکلی نیست و عادی است» بیشتر به یک شوخی زشت شبیه است تا یک سخن کارشناسی. ترکیدن چرخ هواپیما اگر فقط چند دقیقه زودتر رخ داده بود یک سانحه‌ی هولناک بود. هیچ انسانی که هم شرف داشته باشد و هم آشنا به مفاهیم اولیه ایمنی باشد چنین رویدادی را «عادی» قلمداد نمی‌کند. پس این‌جا ما یا با پدیده‌ی بی‌سوادی مواجهیم (که چیز عجیبی نیست؛ چون مدیر بی‌سواد کم نداریم) یا با پدیده‌ی بی‌شرفی (که باز هم  عجیب نیست؛ چون مدیر بی‌شرف کم نداریم) یا با هر دوی آن‌ها (که باز عجیب نیست؛ چون مدیر بی‌شرف و بی‌سواد هم کم نداریم).

اما مساله‌ی مهم بی‌شرفی یا بی‌سوادی حضرات نیست. مهم امنیت جانی و مالی مسافران است که انگار این روزها بی‌اهمیت‌ترین چیزهاست. خس و خاشاکیم دیگر!


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

موج‏سواری طولانی و عالی در دریا یا چگونه می‏شود در خشکی توی یک استکان آب غرق شد

تاریخ گاهی وقت‏ها موج‏‏هایی به راه می‏اندازد و این موج‏ها فاتحانی دارد و مغلوبانی. گروهی بالا می‏روند و گروهی زمین میخورند. گروه فاتح اگر زرنگ باشند یارکشی می‏کنند، پیر و جوان و سرخ و سیاه و سبز و سپید را دور خود جمع می‏کنند، چپ و راست را هماهنگ و همدل می‏کنند، نخبگان و تحصیل‏‏کردگان را تطمیع می‏کنند و خلاصه سیاست‏مداری می‏کنند تا نیرومند شوند. زیرکی می‏کنند و تدبیر از خود نشان می‏دهند تا دشمنانشان را بی‏طرف، بی‏طرفان را دوست و دوستانشان را فدایی کنند.

راهبرد اساسی‏شان اتحاد و دوست‏یابی است.

این است استراتژی بقای فاتحان مدبر.

اما فاتحان ابله و کوته‏نظر این‏گونه نیستند. موج تاریخی آمده و  بدون آن‏که خود خواسته باشند یا درک و نظرشان دامنه و عمق موج را درک کرده باشد فاتح شده‏اند. اما از بس تنگ‏نظر و کوته‏بین هستند فکر می‏کنند موج همان چند قطره‏ای است که دور و برشان را گرفته و گمان می‏کنند خارج از دریا هم می‏شود موج‏سواری کرد. غافل می‏شوند از این نکته‏ی کلیدی که برای موج‏سواری کردن دریا لازم است و گرده‏ای که بشود از آن کولی گرفت!

این‏ها مغرور از پیروزی یک‏شبه‏ی خود شروع می‏کنند به دشمن‏تراشی. فدایی‏هایشان را تبدیل می‏کنند به دوست. دوستانشان را به ناظرانی بی‏طرف، بی‏طرف‏ها را به دشمن و دشمنان را به مهاجمان! گروه‏های مختلف را دانه به دانه از خود طرد می‏کنند. این گروه بد است، آن گروه خوب نیست، این یکی تند است، آن یکی کند است، یکی زیادی باهوش است، یکی زیادی باسواد است، یکی زیادی لیبرال است، یکی زیادی سوسیالیست است، یکی زیادی مردمی است، یکی زیادی صادق است؛ یکی زیادی حرفه‏ای است… خلاصه تک تک گروه‏ها و دسته‏ها را از خودشان می‏رانند. آدم حسابی‏‏ها قهر می‏کنند و می‏روند. آن‏ها که می‏مانند طرد می‏شوند.

راهبرد اساسی‏شان خودبینی و دشمن‏تراشی است.

این است استراتژی فاتحان تنگ‏نظر یک شبه.

یک سال و دو سال و چند سال و چند دهه می‏گذرد. کم کم کار به جایی می‏رسد که به جان خودشان هم می‏افتند و دیگر خودشانی‏ها هم بو می‏دهند و باید طرد شوند. هر چه بیشتر طرد می‏کنند تنهاتر می‏شوند و هر چه تنهاتر می‏شوند مجبور می‏شوند بیشتر دست به دامان چاپلوسان و جاهلان چماق‏ به دست شوند.

روزی می‏رسد که ناگهان متوجه می‏شوند حتی یک دانه آدم حسابی دور و برشان باقی نمانده. مانده‏اند یک مشت لات بی‏سواد و بی‏سر و پای فرصت‏طلب و فرصت‏سوز. ناگهان متوجه می‏شوند که ای دل غافل، به این لات و لوت‏ها هم که نمی‏شود اعتماد کرد. کافی است تقی به توقی بخورد که همین‏‏ها بریزند و زنده زنده بخورندشان! کی تا حالا توانسته به لات و لمپن جماعت اعتماد کند و ضربه نخورد که الان دومیش باشد؟

اما دیگر دیر شده است. همه‏‏ی آدم حسابی‏‏ها و کسانی که سرشان به تنشان می‏‏ارزد را  رانده‏اند و دل‏چرکین کرده‏اند. دوستان سابق را کرده‏اند دشمن و دشمنان را هم تا دندان خشمگین و آماده‏ی حمله. بر و بچه‏های کافه‏ی لات‏خانه هم که فقط اسمشان دوست است ولی در واقع کسانی هستند که به خاطر یک دست چلو کباب حاضرند سر ببرند! کافی است یک لحظه حواسشان پرت شود؛ کافی است جیره و مواجب لات‏ها را یک روز با تاخیر پرداخت کنند! کافی است یک نفر پیدا شود و جیره و مواجب چرب‏‏$تری به این بی‏مخ‏های چماق‏ به دست بدهد.

آی که آن وقت عجب وضعیتی خواهد شد. حتی دلم نمی‏آید توصیف‏اش کنم! ولی بگذارید خلاصه‏ کنم:

فاتحان می‏توانند با در پیش گرفتن استراتژی اول روی موج‏های عظیم و نیرومند دریا تا مدت‏های مدید موج‏سواری کنند و حظ‏اش را ببرند. یا این‏که با در پیش گرفتن استراتژی دوم خودشان را توی خشکی توی یک استکان آب غرق کنند.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

منتظر روز عاشورا هستم

شاید کمی زود باشد. اما چقدر دلم می‌خواهد زودتر روز عاشورا فرا برسد. فراگیرترین، ریشه‌دارترین و پررنگ‌ترین مظهر آزادی‌خواهی مردم ایران.

مطمئن هستم خیلی‌ها امسال دلشان عاشورا نمی‌خواهد. احتمالا بعضی‌ها هم هستند که از عاشورا می‌ترسند. آن همه شور، آن همه مظلومیت، آن همه آزادی‌خواهی، آن همه دشمنی با استبداد… از همه بدتر،‌ آن همه مردم!

کاش می‌توانستند این یک برگ را از توی تقویم بکنند و مچاله کنند و توی سطل آشغال بیاندازند. کاش می‌توانستند قایمش کنند،‌ اعلامش نکنند،‌ شکلش را عوض کنند، اصلا بگویند نیست، خبری نبوده، صدایش را درنیاورند. کاش می‌توانستند…

اما عاشورا خواهد آمد و مردم آزادی‌خواه ایران با صدای مهیبی که کاخ‌های دشمنان امام حسین را خواهد لرزاند «یا‌ حسین» خواهند گفت.

فقط 166 روز مانده. تا چشم به هم بزنی می‌گذرد…

راستی نکند امسال «یا حسین» گفتن هم ….


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

وقاحت

وقاحت و اقیانوس

وقاحت اقیانوسی است که انتهایی ندارد.

.

وقاحت و چماق

وقاحت برنده‌ترین شمشیر و موثرترین چماق است.

.

وقاحت و فتح

وقیح فاتح است. فاتح بوده است. فاتح خواهد بود.

.

وقاحت و دروغ

وقاحت حداکثر دروغ‌گویی و دروغ‌گویی نهایت وقاحت است.

.

وقاحت و اعتماد به نفس

وقاحت اعتماد به نفس می‌آورد، هر چه وقیح‌تر، با اعتماد به نفس‌تر.

.

وقاحت و شرم

وقیح از هیچ‌چیز شرم ندارد.

.

وقاحت و آینده

آینده متعلق به وقیح است، همان‌گونه که گذشته ازآن اوست.

.

وقاحت و تاریخ

تاریخ توسط وقیح‌ترین فاتحان بازنویسی می‌شود.

.

وقاحت و فصاحت

وقاحت و بی‌شرمی، گوینده را فصیح می‌کند.

.

وقاحت و ریاکاری

یک وقیح بزرگ، یک ریاکار حرفه‌ای نیز هست.

.

وقاحت و رفاقت

وقیح با وقیح رفیق می‌شود.

.

وقاحت و قدرت

وقیح به سمت قدرت جذب می‌شود و قدرت وقیح‌ را به سوی خود فرا می‌خواند.

.

وقاحت و شرافت

شب و روز.

.

وقاحت و هوش

وقیح باهوش‌ترین زیرک‌ها و همزمان احمق‌ترین احمق‌هاست.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.