ایران و استراتژی‌هایِ بازدارندگی‌—بخش ۱

هر اقدامِ خصمانه‌ای که علیهِ ایران صورت می‌گیرد، خواه‌ناخواه گامی به سویِ جنگ است. به همین دلیل هم هست که برنامه‌ریزی‌هایِ دفاعی و سیاسیِ ایران باید به گونه‌ای طراحی شود که تا حدِ امکان وقوعِ چنین جنگی را پرهزینه و دور کند.

Advertisements

مواضعِ عملیِ ترامپ، رئيس جمهورِ جنجالیِ آمریکا، روز به روز نسبت به ایران تندتر می‌شود و تصمیمِ اخیرِ او دربارهٔ برجام نیز مؤید چنین روندی است. ترامپ در فرمانِ اخیرِ خود تعهدِ ایران به برجام را تأیید نکرد؛ ولی در اقدامی که احتمالاً از آن هم مهم‌تر است، با اشاره به فرمانِ اجرایی ۱۳۲۲۴، کلیتِ سپاهِ پاسداران را یک سازمانِ تروریستی قلمداد نمود. این اقدامی کاملاً خصمانه و خطرناک است، چرا که اولاً بنیادِ معاهده‌هایِ بین‌المللیِ ناظر بر جنگ‌ها و حقوقِ اسیرانِ جنگی را بیش از پیش متزلزل می‌سازد و ثانیاً ایران را به واکنشی تند ترغیب می‌کند. فرضاً ایران ممکن است به طورِ متقابل ارتش یا نیروهایِ ویژهٔ آمریکا را تروریستی اعلام کند و با توجه به حضورِ گستردهٔ این نیروها در منطقهٔ خاورمیانه، با آن‌ها همانندِ گروه‌هایی نظیرِ داعش یا القاعده برخورد کند. برایِ چنین کاری لازم نیست ایران حتماً مستقیماً واردِ عمل شود، بلکه می‌تواند از طریق سازمان‌ها و گروه‌هایِ نیابتیِ گستردهٔ خود اقدام کند. در صورتِ چنین روی‌کردی، آمریکا نیز وادار به واکنش خواهد شد و زنجیرهٔ این واکنش‌ها می‌تواند به درگیریِ مستقیمِ نظامی بیانجامد.

طبیعی است که وارد شدنِ جنگِ مستقیم با آمریکا می‌تواند بسیار خطرناک و با عواقبِ غیرِ قابلِ پیش‌بینی باشد. دامنه و مقیاسِ چنین جنگی غیرِقابلِ مهار کردنِ خواهد بود و از نظرِ زمانی، وسعتِ نواحیِ درگیری، نوعِ درگیری و همین‌طور گروه‌ها یا دولت‌هایی که مستقیم یا غیرمستقیم درگیر می‌شوند گسترده خواهد بود. تنها نتیجهٔ قطعیِ آن نیز تلفاتِ جانی، مالی و زیست‌محیطیِ فراوان خواهد بود، اما احتمالاً هیچ حاصلِ قابلِ پیش‌بینیِ دیگری نخواهد داشت. حملهٔ نظامی به ایران قابلِ مقایسه با جنگ‌ها یا درگیری‌های‌ دو دههٔ اخیرِ آمریکا در افغانستان، عراق، لیبی، پاکستان، سومالی و یمن نخواهد بود و علی‌رغم همهٔ سروصداها و اقداماتِ خصمانه‌ای که علیهٔ ایران انجام می‌شود، فکر نمی‌کنم در آمریکا ارادهٔ تأثیرگذاری برای ایجادِ چنین جنگی وجود داشته باشد. اما این به این معنی نیست که ظرفیت و امکانِ چنین جنگی وجود ندارد: هر اقدامِ خصمانه‌ای که علیهِ ایران صورت می‌گیرد، خواه‌ناخواه گامی به سویِ جنگ است. به همین دلیل هم هست که برنامه‌ریزی‌هایِ دفاعی و سیاسیِ ایران باید به گونه‌ای طراحی شود که تا حدِ امکان وقوعِ چنین جنگی را پرهزینه و دور کند.

علی‌رغمِ هجمهٔ عظیمی که علیهِ ایران در منطقه و جهان وجود داشته و دارد، سیاستِ ایران—تا امروز—برایِ ایجادِ بازدارندگی به صورتِ نسبی موفق بوده است. البته ما در همه جا به یک اندازه موفق نبوده‌ایم و در حوزه‌هایی اشتباهاتی جدی کرده‌ایم و همین‌طور با مشکلاتِ بزرگی رو به رو هستیم. به نظرِ من سیاستِ بازدارندگیِ ایران را می‌توانیم به درختی شبیه بدانیم که «یک تنه» و «پنج شاخهٔ اصلی» دارد. این پنج‌ شاخه به ترتیبِ اهمیت عبارتند از (۱) مشروعیتِ داخلی مبتنی بر مردم‌سالاریِ بومی، (۲) گسترش، تعمیق و تقویتِ دوستیِ فرهنگی با جوامعِ منطقه، (۳) گسترش، تعمیق و تقویتِ دیپلماسیِ عمومی با دولت‌هایِ منطقه و جهان، (۴) گسترشِ توان‌مندیِ نظامی، شبه‌نظامی و دفاعیِ بومی و (۵) ایجادِ سازمان‌ها و نهادهایِ نظامی و سیاسیِ نیابتی و دارایِ پیوندهایِ ارگانیک با ایران در منطقه.

اما تنهٔ درخت که پنج شاخهٔ آن‌ را به هم وصل می‌کند و به آن‌ها توان و نیرو و ثمر می‌بخشد «نظامِ اقتصادی پویا و پایایی» است که هم بتواند پاسخ‌گویِ نیازهایِ متکثرِ جامعه باشد و هم با شرایطِ اقلیمی و زیست‌محیطی سازگاری بلندمدت داشته باشد.

در نوشته‌هایِ آتی این موارد را شرح خواهم داد.

پنج نکته‌ی کوتاه درباره‌ی صندوق‌هایِ رأی

۱

انتخاباتِ امسال در سایه‌ی حصر نیست، اما بخشِ قابلِ توجهی از دینامیکِ موجود در آن از وقایعِ ۸۸ و امتدادِ حصرِ میرحسینِ موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی انرژی می‌گیرد. سیاستِ حذف یا به حاشیه‌رانیِ هزاران نفر از چهره‌های اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، شاملِ فعالان سیاسی، مسئولان و کارشناسان که با هدفِ ضعیف کردنِ «فتنه‌ی ۸۸» انجام شد شکستِ قاطعی خورده است؛ به این معنا که برخوردِ حذفی، اگر چه بدنه‌ی سیاسی و مدیریتی کشور را دچارِ خسرانِ جدی کرده، اما نه تنها سوالِ مطرح شده در اعتراضاتِ ۸۸ را پاک نکرده، بلکه آن‌را به موضوعی همیشگی و مهم در حیاتِ اجتماعی-سیاسیِ توده‌هایِ روز به روز وسیع‌تری تبدیل کرده است. نتیجه‌ی این موضوع را می‌توان در رشدِ محبوبیتِ آقایان خاتمی یا رفسنجانی یا حتی شخصیت‌هایی نظیرِ علی لاریجانی یا ناطقِ نوری که رفتارِ حکیمانه‌تری داشتند و افتِ شدیدِ مشروعیت و محبوبیتِ اقلیتِ قدرتمند و سازمان‌یافته‌ی تندرو در نظام مشاهده کرد. سیاستِ تحدیدِ آقایِ خاتمی به جایِ این‌که نقشِ او را در جامعه کمرنگ‌تر کند، محبوبیت و نفوذِ او را به حدی بالا برده که میلیون‌ها ایرانی معیارِ کنشِ مدنی و سیاسیِ خود را با شاخصِ «باید ببینیم نظرِ خاتمی چیست» تنظیم می‌کنند. اما صرفِ نظر از این موضوع، جامعه و نظام مسیرِ خودشان را دنبال کرده‌اند و این‌طور به نظر می‌رسد که خدشه‌ای که در انتخابات ۸۸ به اعتمادِ عمومی به نظام وارد شد تا حدِ زیادی در انتخاباتِ ۹۲ و همین‌طور ۹۴ (همین فردا!) ترمیم شده است. پس آیا میرحسینِ موسوی اشتباه کرد؟ آیا بهتر نمی‌بود اگر او پیغام‌ها و پیشنهادهایِ ده‌ها ریش‌سفید و عالی‌مقام که از او خواستند اعتراضاتِ ۸۸ را خاتمه دهد و «با نظام راه بیاید» را می‌پذیرفت؟ آیا موسویِ خارج از حصر، ولو محدود شده از لحاظِ سیاسی، نقشِ پررنگ‌تری در تحولاتِ اجتماعی و سیاسیِ ایران بازی نمی‌کرد؟ مگر نه این است که خاتمیِ تحدید شده، اما آزاد، تأثیرگذاریِ جدیِ خود را بر تحولات حفظ کرده است؟ آیا منطقی‌تر نمی‌بود اگر موسوی «سیاسی» عمل می‌کرد و سخت‌گیرانه و لج‌بازانه بر اعتراضِ خود پای نمی‌فشرد؟ 

۲

شاید بتوانیم در سیاست از قانونی به نامِ «قانونِ ۹۹ درصد» نام ببریم. این یک قانونِ شهودی و بسیار ساده است که آن‌را این‌طور خلاصه می‌کنم: «در تعاملِ سیاسی با یک نظامِ سیاسی-اجتماعیِ مشروع و مستقر، باید انعطاف‌پذیر بود؛ در اغلبِ موارد، درباره‌ی بیشترِ موضوع‌ها و در رابطه با اکثرِ افراد و گروه‌ها. در واقع منطقِ سیاست مذاکره و انعطاف‌پذیری را ایجاب می‌کند، دستِ کم در ۹۹٪ موارد.» معنایِ این قانون این است که یک سیاست‌مدار به خوبی می‌داند که عرصه‌ی سیاست انعطاف‌پذیری، یارکشی، چانه‌زنی، بازی‌گری، برنامه‌ریزی و در مجموع «رفتارِ معقولِ سیاسی» می‌طلبد. در این چارچوب، می‌توان اصول‌گراتر یا اصلاح‌طلب‌تر بود، راست‌تر بود یا چپ‌تر، بالاتر بود یا پایین‌تر، مذهبی‌تر بود یا سکولارتر، اما به هر حال باید به خاطر داشت که یک سیاست‌مدارِ موفق و تأثیرگذار، «همیشه» آماده‌ی مذاکره و تعامل‌ به معنایِ جاریِ آن— با نظامِ سیاسیِ مستقر است. یک سیاست‌مدار ِ موفق بنا به تعریف همیشه «بازیِ سیاسی» می‌کند. 

فرض کنیم این قانون صادق باشد. در این صورت یا موسوی در اعتراضاتِ ۸۸ اشتباهِ سیاسی کرده، یعنی در یک وضعیتِ‌ معمولی، یکی از ۹۹٪‌ درصدها، از قانونِ بالا پیروی نکرده و با نظام تعامل نکرده، یا این‌که با یک وضعیتِ استثنایی، یکی از آن «یک درصدها»، یعنی شرایطی که باید منطقِ پذیرفته‌ی سیاسی را به هم زد و غیرسیاست‌مدارانه قاعده‌ی بازی را عوض کرد رو به رو شده است. پاسخ‌ها متفاوت است. اگر از کسانی که موسوی را «فتنه‌گر» می‌خوانند بگذریم، احتمالاً‌ حتی خیلی از هم‌فکرانِ او هم معتقدند که او اگر چه محق بوده، اما در عدمِ تعاملش با نظام اشتباه کرده و به این ترتیب خسارت‌هایی به خود، جریانِ اصلاح‌طلبی، نظام و جامعه وارد کرده که در صورتِ تعامل به مراتب کمتر می‌بودند. اغلبِ این افراد از دریچه‌ی سیاستِ واقعی و عملی به رفتارِ موسوی نگاه می‌کنند. در حالی که این احتمال را در نظر نمی‌گیرند که این تنها خط‌کشی نیست که می‌توان به کمکِ آن رفتارِ یک سیاست‌مدار را سنجید. اگر شرایطِ حاکم بر ماه‌هایِ بعد از انتخابات ۸۸ از جنسِ آن یک درصد که گفتم بوده باشد، در این صورت می‌توان از انعطاف‌ناپذیری و استحکامِ رفتاریِ موسوی دفاع کرد. 

۳

سیاست‌مداران دو نوع‌اند. نوعِ اول که در اقلیتِ محض قرار دارند آن‌هایی هستند که چندان علاقه‌ای به رقابتِ سیاسی و قواعدِ مرسومِ آن ندارند و کنشِ سیاسی‌شان تابعِ رفتارِ مرسوم و حرفه‌ای سیاسی نیست. نوعِ دوم، همه‌ی دیگرِ سیاست‌مداران هستند. در شرایطِ معمولی، یعنی در ۹۹٪ مواقع و موارد، رفتارِ این دو نوع سیاست‌مدار چندان فرقی با هم ندارد (فرق دارد، اما تشخیصِ آن‌ نیازمندِ دقتِ ویژه است). هر دو ظاهراً درگیرِ بازی‌ِ سیاسی هستند، قواعد و آدابِ سیاست را می‌دانند، معامله می‌کنند، چانه می‌زنند، برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی می‌کنند و … اما چون شخصیت و انگیزه‌ی این دو نوع سیاست‌مدار عمیقاً با هم متفاوت است، رفتارِ آن‌ها در شرایطِ استثنایی، یعنی آن یک درصدِ یاد شده، کاملاً با هم فرق می‌کند. سیاست‌مدارِ نوعِ دوم راهی برایِ تعامل و کنشِ سیاسی پیدا می‌کند (نرم می‌شود) در حالی که سیاست‌مدارِ نوعِ اول رفتاری غیرمعمول و غیرطبیعی از خود نشان می‌دهد که تعجب و انتقادِ همه‌ی کسانی که سیاست را به معنایِ متدوالِ آن بازی می‌کنند بر می‌انگیزاند.

برایِ درکِ رفتارِ موسوی در ۸۸ باید در نظر داشته باشید که او سیاست‌مداری از نوعِ اول است. او که بعد از ۲۰ سال به عرصه‌ی عملیِ سیاست بازگشته بود شرایط را خاص می‌دید، اما شاید پیش‌بینیِ این‌که شرایطِ خاص به شرایطی بسیار استثنایی (یک درصدی) تبدیل شود را نکرده بود. بداخلاقی‌هایِ سیستماتیک و حمایت‌شده‌ای که در انتخابات ۸۸ رخ داد باعث شد که او در یک موقعیتِ یک درصدی قرار بگیرد و چون سیاست‌مداری از نوعِ اول بود نمی‌توانست بر سرِ آن‌چه که به باورِ او یک موضوعِ اساسی بود «معامله‌ی سیاسی» کند. عده‌ای می‌گویند موسوی در اعتراضاتِ ۸۸ «تندروی» کرد. اما آن‌چه موسوی انجام داد کمتر از جنسِ تندروی و بیشتر از جنس انعطاف‌ناپذیری بود. او معتقد بود که باید احترامِ حق‌الناس و صندوق‌هایِ رأی حفظ شود و بر سرِ اعتقادش محکم ایستاد. نتیجه این شد که خود، یارانش، و بسیاری از همفکرانش به صورتِ مستقیم یا غیرمستقیم‌اش هزینه‌هایِ زیادی پرداخت کردند، اما رفتارِ خارج از عقلِ مرسومِ سیاسیِ او به مثابهِ یک شوک، یک الگو، یک مثال، یا یک شهادت در تاریخِ‌ معاصر و ذهنِ میلیون‌ها ایرانی باقی ماند. رفتارِ او به معنایِ واقعیِ کلمه انقلابی بود (و از این نظر چقدر از تفکر اصلاح‌طلبانه دور به نظر می‌رسد)، منتها نه انقلابی جدید، بلکه از جنسِ امتدادِ همان انقلابی که در سالِ ۵۷ پیروز شده بود. موسوی به نوعی به مردم و حاکمیت یادآوری کرد که انقلاب یک فرایندِ زنده و انتهاباز است و روزمرگی‌ها و حرفه‌ای‌گری‌هایِ معیشت و سیاست نباید آن‌ها را دچار این توهم کند که «انقلاب تمام» شده است. به نظرِ من پیامی که موسوی در ۸۸ به مردم و حاکمیت داد به خوبی شنیده شد. اولین نتیجه‌ی آن افزایشِ اعتماد به نفسِ عمومی نسبت به اهمیتِ انتخابات و نقشی که می‌توانند در آن بازی کنند بود. بسیاری از کسانی که تا آن روزها انتخابات را امری معمولی یا بیهوده می‌دانستند، امروز جورِ دیگری می‌اندیشند. از نظرِ آن‌ها حالا دیگر انتخابات در ایران آن‌‌قدر جدی و کلیدی شده است که می‌تواند اتفاقاتی در حدِ اعتراضاتِ ۸۸ را رقم بزند و آدم‌هایی هم هستند که به خاطرِ آن‌ محکم می‌ایستند، حتی اگر به قیمت بر هم زدنِ بازیِ مرسومِ سیاست و تحملِ هزینه‌هایِ کلانِ شخصی و خانوادگی باشد. این اتفاقِ کمی نیست، بلکه ادامه‌ی کامل شدنِ بلوغِ سیاسی جامعه‌ی ایران است. از طرفِ دیگر، حاکمیت نیز پیامِ موسوی ۸۸ را شنید، اگر چه در ظاهر به نشنیدن وانمود کرد. معلوم نیست اگر موسوی در سالِ ۸۸ «سیاست‌مدارانه» عمل کرده بود و به نوعی تفاهم با نظام دست می‌یافت، انتخاباتِ ۹۲ به آن شکل انجام می‌شد یا امروز هم شاهدِ این حرکتِ شورانگیزِ عمومی برایِ مشارکت در انتخابات می‌بودیم. 

۴

در ارتباط با انتخابات، دو حرکتِ تأثیرگذار را نباید فراموش کنیم. اولی رأیِ محمدِ خاتمی در انتخابات مجلسِ نهم در سالِ ۹۰ (رأی او در دماوند) و دیگری درخواستِ امروزِ مهدی کروبی برایِ ارسالِ صندوقِ سیارِ به خانه‌اش تا او بتواند در شرایطِ حصرِ خانگی در انتخابات شرکت کند. هر دویِ این حرکت‌ها تاریخی، مهم و آموزنده هستند. بعد از بحرانِ ۸۸ و حصرِ خانگیِ موسوی و یارانش، تصمیمِ محمدِ خاتمی به رأی دادن بسیار کلیدی و شجاعانه بود. او جنبشِ سبز و جبهه‌ی اصلاحات را از یک بن‌بستِ قطعی خارج کرد و نشان داد که جوهرِ اعتراضاتِ ۸۸ نه درباره‌ی قهر با انتخابات، بلکه اساساً درباره‌ی مهم شمردنِ آن بوده است. میزانِ احترامِ من برایِ محمدِ خاتمی از زمانِ آن تک‌رأی به مراتب افزایش یافته است و بر این باورم که منش، صداقت، تدبیر و دیدِ بلندِ او در تاریخِ معاصرِ سیاستِ ایران اگر بی‌نظیر نباشد، قطعاً کم‌نظیر است. اما درخواستِ مهدیِ کروبی چطور؟ چرا این تصمیم اتفاقِ تأثیرگذار و مهمی است؟

این تصمیمِ به ظاهر ساده چنان چندجانبه و بی‌عیب است که فقط به واسطه‌ی زیبایی‌اش می‌تواند تحسین‌برانگیز باشد. اما اجازه دهید به پیام‌هایِ چندوجهی آن اشاره کنم:

  • کروبی یادآوری می‌کند که مانندِ همه‌ی شهروندانِ دیگر حقِ رأی دارد. در ضمن او به صورتِ غیرمستقیم به حقوقِ اساسیِ شهروندی‌اش اشاره می‌کند که سال‌هاست به صورتِ غیرانسانی و غیرقانونی از او سلب شده است. (حقوقی که حتی از زندانیانِ رسمی سلب نمی‌شود)
  • کروبی به من و شما، صرفِ نظر از این‌که به موسوی یا کروبی رأی داده باشید یا خیر، یادآوری می‌کند که به واسطه‌ی دفاع از روحِ انتخابات بیش از پنج سال در حصر است. 
  • در همین راستا، کروبی با درخواست به رأی دادن، ذره‌ای تردید در دل‌هایِ معترضانِ ۸۸ باقی نمی‌گذارد که باید در انتخابات شرکت کنند. 
  • کروبی به نظام یادآوری می‌کند که اگر امروز انتخاباتِ پرشوری در کار است، او و یارانش با محکم ایستادن‌شان بر سرِ دفاع از نهادِ انتخابات در شکل گرفتنِ آن نقش داشته‌اند.
  • کروبی به نظام یادآوری می‌کند که اعتراض‌هایی که در انتخاباتِ ۸۸ داشته (و هنوز دارد) به معنایِ قهر با نظام نیست.
  • کروبی همه‌ی مردمِ ایران را به شرکت در انتخابات دعوت می‌کند.

کروبی با یک حرکتِ ساده تمامِ پیام‌هایِ بالا را ارسال می‌کند، بدونِ این‌که اقدامش کوچک‌ترین جنبه‌ی منفی یا قابلِ نقدی داشته باشد. به سختی می‌توان اقدامی سیاسی یافت که این‌چنین «کامل» باشد.

۵

خیلی از دوستان نگرانِ نتیجه‌ی انتخاباتِ جمعه (فردا) هستند. نگرانیِ به‌جایی است، اما نباید به ناچیز شمردنِ آن‌چه در بلندمدت مهم‌تر از ترکیبِ نمایندگانِ مجلس است بیانجامد: افزایشِ بلوغِ سیاسی و اعتمادِ به نفسِ بالایِ بخش‌هایِ روزافزونی از جامعه نسبت به خلاقیت‌ها و توانایی‌هایِ مدنیِ خود. دوستی می‌گفت اشتباهِ موسوی این بود که به مردمِ کفِ خیابان اعتماد کرد. به اعتقادِ او به مردمِ کفِ خیابان نمی‌توان اعتماد کرد، بلکه سیاست نیازمندِ حرکتِ سازمانی و همکاری با سیاست‌مدارانِ حرفه‌ای است. در ۹۹٪ موارد حرفِ ایشان درست است، اما وقتی صحبت از «بزنگاه‌هایِ تاریخ» می‌شود داستان فرق می‌کند. آن‌جا که سیاست‌مدارانِ حرفه‌ای آچمز می‌شوند، مردمِ کف خیابان هستند که حماسه خلق می‌کنند.

توافق هسته‌ای انجام شد؛ گام بعدی چه باید باشد؟

۱.

توافقِ هسته‌ای روی‌دادی ضروری و مهم است. امیدوارم منتقدان توجه داشته باشند که به احتمالِ زیاد هر امتیازی که در این توافق داده باشیم، از هزینه‌هایی که در مسیر غیرازتوافق می‌پرداختیم کمتر خواهد بود. بدون شک باید به تیمِ مذاکره کننده (به خصوص آقای ظریف) و حامیانِ آن‌ها در دولت و خارج از دولت دست مریزاد گفت.

۲.

شکی نیست که تیمِ مذاکره کننده‌ی ایران از توانایی بسیار بالایی برخوردار هستند، موضوعی که بارها به شهادتِ خاص و عام در داخل و خارج از ایران نیز رسیده است. این توان‌مندی چندین وجه دارد. وجهی از آن به آشنایی تیم مذاکره کننده با فرهنگِ غرب مربوط می‌شود که باعث شده «غربی‌ها» بهتر بتوانند با آن‌ها گفتگو کنند. وجه دیگر به شناخت آن‌ها از فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران باز می‌گردد که به آن‌ها این اجازه را می‌دهد که با خونسردی و پختگی موج‌های انتقادی واقعی یا ساختگی در ایران را مدیریت کنند. علاوه بر این، نباید فراموش کرد که تیم مذاکره کننده از توانایی‌هایی حرفه‌ای بالایی نیز برخوردار هستند. آقای ظریف دیپلماتی باتجربه است که مأموریتِ سیاسی خود را با در نظر گرفتنِ اصولِ حرفه‌ای و تجربه‌های پیشین خود پیش می‌برد. فرق زیادی است بین کسی که مذاکراتی در این سطح را به عنوان موقعیتی تمرینی و فرصتی برای کسب تجربه‌ی دیپلماتیک می‌بیند و دیپلماتی که آن‌را به مثابه آزمونی برای پیاده‌کردن تجربه‌ها و مهارت‌هایی که پیش از آن کسب کرده است. فرق زیادی بین چیره‌دستی یک استاد و تکبر لغزان یک تازه‌کار هست.

۳.

بدون این‌که بخواهیم به دیسکورسِ امپریالیستی «حقوق‌بشردوست‌های حرفه‌ای» بیفتیم، اجازه دهید با خودمان روراست باشیم. اوضاع در ایران خراب است! با منتقدان سیاسی، وکلای منتقدان سیاسی، فعالان کارگری و اجتماعی، وکلای فعالان کارگری و اجتماعی و …. چطور رفتار می‌کنیم؟ علاوه بر آن، یادمان نرفته که آقایان موسوی و کروبی هنوز در حبس‌ خانگی هستند. بدون شک این موضوع در کنارِ‌ وضعیت سایر منتقدان سیاسی و اجتماعی باید مایه‌ی شرمساری ملی باشد.

حبسِ آقایان موسوی و کروبی مسأله‌ای نه تنها غیراخلاقی، بلکه زخمی عمیق بر پیکر «دموکراسی بومی» در ایران نیز هست. یادمان باشد که ضعیف شدن دموکراسی بومی فقط به یک معناست: قدرت گرفتن «شیوه‌های قرون وسطایی حکم‌رانی» و یا قدرت گرفتن «دموکراسی ظاهری و وارداتی غربی». علاوه بر آن ادامه‌ی حبس خانگی این افراد مضحک نیز هست. چرا که آن‌ها در فکر و عمل در شمار دلسوزترین و منصف‌ترین منتقدان سیاسی ایران هستند! به مراتب دلسوزتر و منصف‌تر از برخی شخصیت‌های سیاسی‌ که نه تنها آزاد و در امنیت هستند، بلکه امنیت و آزادی بسیاری نیز در دست‌های آن‌هاست.

حالا که نشان داده‌ایم به این خوبی و مهارت می‌توانیم با قدرتمندترین کشورهای جهان مذاکره کنیم و به نتیجه برسیم، آیا شایسته و نیکو نیست که این مهارت را در داخل کشور نیز به کار ببندیم؟ آیا مذاکره کردن و تعامل با منتقدان نیک‌سرشتِ بومی دشوارتر از مذاکره و تعامل با قدرت‌های جهانی است؟

۳.

«ارتجاع و فساد سیه‌کاران ظالم در داخل» و «فتنه‌انگیزی ارتش فرهنگی-رسانه‌ای فارس‌زبان در خارج» فضا را آن‌چنان دوقطبی کرده که کوچک‌ترین حرف انتقادی صادقانه‌ای می‌تواند با یکی از این قطب‌های نامطلوب هماهنگ شود. اما حالا که توافق حاصل شده می‌توانم با خیال راحت‌تری صحبت کنم.

حدس من این است که انگیزه‌ی اصلی برنامه‌ی هسته‌ای ایران ایجاد نوعی اهرم فشار برای چانه‌زنی بر سر امنیت ایران در منطقه بوده است. در نتیجه امیدوارم کسی جداً دنبال گسترشِ تولید برق هسته‌ای نبوده باشد. به هر حال، به نظر من برنامه‌ی تولید انرژی هسته‌ای باید به کلی تعطیل شود. اجازه دهید ظرفیت‌های ایران در همان حد فعلی (غنی‌سازی آن هم به منظور داشتنِ نوعی بازدارندگی غیرمستقیم) باقی بماند. سرمایه‌گذاری در انرژی هسته‌ای برای ایران به یک جوک می‌ماند که اگر موضوعی این‌قدر جدی نبود می‌توانستیم ساعت‌ها به آن بخندیم. ایران باید به جای سرمایه‌گذاری بیشتر در تکنولوژی گران، خطرناک، ناپایا و عملاً از رده خارج «برق هسته‌ای»، به اتخاذ استراتژی‌های گذار به انرژی‌های تجدیدپذیر، به ویژه‌ انرژی خورشیدی فکر کند. ایران می‌تواند طی یک برنامه‌ریزی ۲۰ ساله به یکی از قطب‌های انرژی خورشیدی در جهان تولید شود.  کشوری که نه تنها انرژی مورد نیاز خود را از خورشید تهیه می‌کند، بلکه برق خورشیدی و فن‌آوری‌های مربوط به آن‌را به کشورهای همسایه صادر می‌کند. ایران باید همه‌ی مازادی که به واسطه‌ی رفع تحریم‌ها از قبل صادرات نفت به دست می‌آورد را صرف گسترش توان بومی در عرصه‌ی انرژی‌های تجدیدپذیر (و انواع راه‌حل‌های سیستمی پیرامون آن) کند. ایران باید به بستری برای رشد و شکوفایی هزاران دانشمند، کارشناس و کارآفرین تبدیل شود که بتوانند نقشی مهم در گذار جامعه از انرژی فسیلی به انرژی‌های تجدیدپذیر بازی کنند. خلاصه بگویم، حالا که به درستی و با چنگ و دندان از حق مسلم هسته‌ای‌مان دفاع کرده‌ایم، جا دارد این حق مسلم‌ را در قفسه‌ای بگذاریم و به این فکر کنیم که چطور می‌توانیم یک اقتصاد مبتنی بر انرژی‌های تجدیدپذیر و به ویژه انرژی خورشیدی گذر کنیم.

در شرایطی که جامعه‌ی ایران یکی از بزرگ‌ترین قربانیان گرمایش جهانی و پدیده‌ی تغییر اقلیم (climate change) خواهد بود (به واسطه‌ی گرم‌تر شدن و خشک‌سالی‌های گسترده و طولانی)، آیا این نکته که ما خود یکی از بزرگ‌ترین تولید کنندگان و صادرکنندگان نفت و گاز در جهان هستیم یک طنزِ تلخ نیست؟ آیا هیچ مسئولیتی نسبت به سرنوشت اجتماعی‌مان نداریم؟ آیا نسبت به امتداد یافتن با عزت جامعه‌ای که هزاران سال در این منطقه زندگی کرده است احساس مسئولیت نمی‌کنیم؟ حتی اگر نگاه‌مان صرفاً اقتصادی و سودمحور باشد، ایران به عنوان کشوری که بیشترین آسیب‌ها را از تغییر اقلیم می‌بیند، باید به یکی از کشورهای پیشرو در عرصه‌ی فسیل‌زدایی تبدیل شود. و این تازه وقتی است که فقط اقتصادی و سودمحورانه به این مقوله نگاه کنیم. در نگاهی اخلاقی و انسانی، ما باید نسبت به سرنوشت سایر جوامع بشری و همین‌طور اکوسیستم زمین که در اثر انتشار گازهای گلخانه‌ای ناشی از مصرف سوخت‌های فسیلی به مخاطره افتاده است حساس باشیم.

۵.

توافق هسته‌ای که امیدوارم در نهایت به پایان تحریم‌های ظالمانه و غیرمنصفانه علیه ایران منجر شود پایان مشکلات ما نیست. برخی از روندهای اصلی موجود در جامعه‌ی ما بسیار خطرناک و بدونِ تردید رو به سوی زوال اجتماعی هستند. یکی از این مشکلات، فروپاشی اخلاق سیاسی و اجتماعی است که به طور همزمان عامل و معلول فرایند از بین رفتن سرمایه‌های اجتماعی شامل اعتماد، حس همکاری، حس مسئولیت و حس برادری و برابری است. اما مشکل زیربنایی‌تر شاید به نگرشی فراگیر بازگردد که نامِ آن‌را توسعه به مثابه مصرف‌گرایی می‌گذارم. به اعتقاد من، توسعه به مثابه مصرف‌گرایی بزرگ‌ترین دشمن ماست، دشمنی به مراتب بزرگ‌تر از داعش و هم‌پیمانانِ منطقه‌ای آن. به طور خلاصه، توسعه به مثابه مصرف‌گرایی به منظومه‌ای از باورها و سیاست‌ها اشاره دارد که بر اساس آن افزایش وابستگی به مصرف کالاها و خدمات (معمولاً وارداتی) به خودبسندگی بومی (در روستاها و شهرستان‌ها) ترجیح داده می‌شود.

توسعه به مثابه مصرف‌گرایی یعنی اولویت دادن مصرف کالاهای پرزرق و برق وارداتی به محصولات سنتی یا بومی، یعنی اولویت دادن رستوران و کنسرو به غذای طبخ خانه، یعنی اولویت دادن استامینوفن و پنی‌سیلی به سیستمِ ایمنی بدن، یعنی اولویت دادن ماشین به پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری (در برنامه‌ریزی شهری و همین‌طور عرف شهروندی)، یعنی ترجیح دادن دلار به ریال، یعنی ترجیح دادن واردات یخچال و خودرو و مرغ به ریاضتِ ملی برای افزایش کارآمدی بومی، یعنی ترجیح دادن خانه‌های بزرگ و پر مصرف به خانه‌های کوچک و کم مصرف، یعنی با ارزش شمردن شیوه‌های زندگی پر مصرف و پرزباله به زندگی‌های کم مصرف و قناعت‌واری که فرهنگ ایرانی طی قرن‌ها یاد گرفته است. توسعه به مثابه مصرف‌گرایی، یعنی برتر شمردن زندگی در غرب به زندگی در ایران، برتر شمردن زندگی در تهران به زندگی در شهرستان، برتر شمردن زندگی در شهرستان به زندگی در روستا. توسعه به مثابه مصرف‌گرایی یعنی برتر شمردن اشتغال در شهر به معیشت در روستا، فرایندی که روز به روز شهرهای ما را چاق و پرمصرف و روستاهای ما را لاغر و ضعیف می‌کند. توسعه به مثابه مصرف‌گرایی یعنی ترجیح دادن رشد اقتصادی بادکنکی به انقباض اقتصادی و ریاضت ملی به منظور حفظِ‌ منابع زیست محیطی. توسعه به مثابه مصرف‌گرایی یعنی تبدیل منابع مشترک به درآمدهای زودگذر؛ فرقی هم نمی‌کند این درآمدهای زودگذر صرف رفاهِ عمومی شوند یا نصیب فرصت‌طلبی‌های اقلیتی فاسد. بزرگ‌ترین دشمن ما در خانه است.

آیا در شرایطی که خاص و عام، چپ و راست، حزب‌اللهی و لائیک، شهری و روستایی تشنه‌ی توسعه به مثابه مصرف‌گرایی هستند، نباید نگران این باشیم که برداشته شدن تحریم‌ها به سرعت گرفتن فرایند خود تخریبی‌یی که در پیش گرفته‌ایم ختم شود؟ آیا نباید نگران باشیم که از این پس، زمین‌های عمیق‌تری در جستجوی نفت و گاز خراشیده شوند و نفت و گاز بیشتری تولید و توزیع و مصرف و صادر شود؟ آیا نباید نگران این باشیم که درآمدهای ملی به جای این‌که صرف برنامه‌ریزی برای گذار از اقتصادی فسیلی و مصرفی به اقتصاد تجدیدپذیر و غیرمصرفی شوند، صرف وارد کردن خودرو و مرغ‌ و آدامس‌ بیشتری شوند؟ آیا جنگل‌های بیشتری را به ویلا و مزرعه و بیابان تبدیل نخواهیم کرد؟ آیا در تلاش برای رسیدن به ناکجاآباد «توسعه»، زیرساخت‌های فرهنگی و بومی بیشتری را تخریب نخواهیم کرد؟ آیا پایانِ تحریم‌های بین‌المللی علیه ایران، پایان مسیر خطرناکی که جامعه‌ی ایران به سوی زوال اکولوژیک در پیش گرفته نیز خواهد بود یا خدای نکرده سرعتِ آن‌را افزایش خواهد بخشید؟

۶.

اگر این توافق به معنای یک نقطه‌ی عطف در رابطه‌ی ایران با کشورهای قدرتمند جهان باشد، این سوال برای من مطرح می‌شود که گام‌های بعدی چه باید باشند. فرض کنید بتوانیم آینده‌ای که در آن ایران به یکی از بازی‌گرانِ عادی عرصه‌ی جهانی تبدیل شده را به راحتی تصور کنیم. آیا توافق هسته‌ای می‌تواند به فرصتی تبدیل گردد که نگاه‌مان را به شیوه‌ای غیرامنیتی و جدی به داخل کشور هم متمرکز کنیم؟ حالا که تضمین امنیتی را از آمریکا و قدرت‌های جهانی گرفتیم (فرض کنیم گرفته‌ایم)، آیا دیگر بهانه‌ای برای ادامه‌ی فضای امنیتی و محدود کردن حقوق شهروندی در داخل داریم؟ آیا وقت آن نرسیده است که سیاست را امنیتی‌زدایی کنیم و اجازه دهیم عرصه و میدان برای انواع فعالیت‌های مدنی، انتقادهای اجتماعی و سیاسی و خلاقیت‌های شهروندی باز شود؟

آیا دیگر بهانه‌ای برای برنامه‌ریزی کوتاه مدت «ماه به ماه» و «سال به سال» و پرهیز از برنامه‌ریزی کلان برای دهه‌ها و نسل‌های آتی داریم؟ آیا عادی شدن حضور ایران در جهان را نباید به عنوان آغاز نگاه جدی به مدیریت داخلی ببینیم؟ آیا وقت آن نرسیده که سیاست‌‌های زیست محیطی و فرهنگی را به موضوعات اقتصادی، و موضوعات اقتصادی را به موضوعات سیاسی و موضوعات سیاسی را به موضوعات امنیتی اولویت دهیم؟ آیا وقت آن نرسیده است که از اقتدارگرایی، شعارگرایی و رقابت‌‌محوری دور شویم و مثل یک جامعه‌ی بالغ مسئولیت زندگی اجتماعی‌مان را به عهده بگیریم؟

چرا اوباما به توافق با ایران دست نخواهد یافت؟

مقاله‌ی زیر نوشته‌ی گرت پورتر (Gareth Porter) روزنامه‌نگار تحقیقی آمریکایی است که به فارسی ترجمه کرده‌ام. او در سال ۲۰۱۲ جایزه‌ی مارتا گلهورن (Martha Gellhorn Prize for Journalism) را دریافت کرده است. این جایزه به شیوه‌ای از گزارش‌گری اعطا می‌شود که خصوصیت بارز مارتا گلهورن بود: به بیان خودش «زاویه‌‌ی دید میدانی». این یعنی روایت داستانی انسانی که از روایت‌های پذیرفته شده از وقایع عبور کند و روشن‌گر نیاز‌های عاجلی باشد که به خاطر رویه‌های مرسوم تولید خبر در حاشیه قرار گرفته‌اند. به گفته‌ی بنیاد مارتا گلهورن «ما از برنده‌ی این جایزه انتظار داریم که حقیقت گزنده را بگوید، برای تایید آن مستندات معتبر و قدرتمند ارائه کند و عملکرد نظام غالب [سیاسی و اقتصادی] و پروپاگاندای آن یا آن‌گونه که مارتا می‌گفت «یاوه‌گویی‌های رسمی» را افشا کند».

چنانچه این مطلب را قابل توجه می‌دانید «لطفا آن‌را در شبکه‌های اجتماعی مختلف بازنشر» کنید.

چرا اوباما به توافق با ایران دست نخواهد یافت؟

همه‌ی کسانی که مذاکرات بر سر برنامه‌ی هسته‌ای و پایان تحریم‌های اقتصادی علیه ایران را دنبال کرده‌اند قبول دارند که دولت اوباما خواستار رسیدن توافق با ایران است. چنین توافقی با منافع واقعی ایالات متحده‌ی آمریکا هم‌خوانی خواهد داشت و مسیر را برای همکاری دو کشور علیه دشمن مشترک یعنی تروریست‌های سنی داعش باز خواهد کرد. علاوه بر این می‌تواند به یکی از مهم‌ترین دستاوردهای اوباما طی دو دوره‌ی ریاست جمهوری‌اش تبدیل شود.

اما شواهد نشان می‌دهند که دولت اوباما به آن اندازه که برای رسیدن به توافق جامع با ایران لازم است از خواسته‌های خود عدول نخواهد کرد. از یک طرف، سیستم قانونی و سیاسی آمریکا طی بیش از دو دهه‌ی اخیر به شدت با منافع اسرائیل گره خورده است. این یعنی موانعی که اوباما برای برداشتن تحریم‌ها علیه ایران پیش روی خود می‌بیند به مراتب بزرگ‌تر از آن‌هایی هستند که او برای لغو تحریم‌های کوبا پیش رو داشت.

از سوی دیگر، علی‌رغم اختلاف نظرهایی که بین اوباما و بنجامین نتانیاهو بر سر مذاکرات وجود دارد، واقعیت این است که دولت اوباما به «روایت نادرستی» (false narative) که از برنامه‌ی هسته‌ای سری نظامی ایران نقل شده و اتهام «دغل‌کاری هسته‌‌ای»‌ (nuclear deception) که اسرائیل مدت‌ها مروج آن بوده است باور دارد. در اکتبر ۲۰۱۳، وندی شرمن (Wendy Sherman) مذاکره کننده‌ی ارشد آمریکا با ایران (وندی شرمن دست پرورده‌ی وارن کریستوفر وزیر امور خارجه‌ی کابینه‌ی بیل کلینتون است. او همچنین معاون هیلاری کلینتون در دوران وزارتش بود) به کمیته‌ی نمایندگان کنگره (Congressional committee) گفت که به ایران اعتماد ندارد چرا که «می‌دانیم فریب‌کاری بخشی از DNA است» (we know deception is part of the DNA).

از این مهم‌تر اما شواهدی است که نشان می‌دهند دولت اوباما چندان انگیزه‌ای برای رسیدن به توافق نهایی با ایران ندارد، چرا که وضعیت موجود (status quo) اغلب خواسته‌های آن‌را تامین می‌کند.

گاهی آن‌چه گفته نمی‌شود بهتر و اساسی‌تر از آن‌چه گفته می‌شود می‌تواند طرز فکر مقامات سیاسی را به ما نشان دهد. جان کری، وزیر امور خارجه‌ی آمریکا در توضیحاتی که درباره‌ی تمدید فرصت مذاکرات داد گفت: «ما باید نادان باشیم که به این وضعیت که در آن فاصله‌ی ایران تا دستیابی به سلاح هسته‌ای بیشتر و نه کمتر شده و جهان به خاطر این مذاکرات به محلی صلح‌آمیزتر تبدیل شده پشت کنیم». واضح است که منظور او «برنامه‌ی اقدام مشترک» (JPOA یا Joint Program Of Action) است که در نوامبر ۲۰۱۳ به امضای کشورهای ۱+۵ و ایران رسیده بود. بنا بود این توافق‌نامه به مثابه پلی موقتی برای دستیابی به توافق جامع آتی عمل کند.

می‌توان گفت که آقای کری به نکته‌ای واضح اشاره می‌کرد. اما آن‌چه او نگفت این بود که بدون دستیابی به یک توافق جامع نهایی، همه‌ی این موفقیت‌های موقتی از دست خواهند رفت. این حذف در بیانات آقای کری این سوال واضح را ایجاد می‌کند که آیا برنامه‌ی دولت آمریکا این نیست که برنامه‌ی اقدام مشترک را به وسیله‌ی برای امتداد مذاکرات تبدیل کند تا وقتی که ایران با شرایط آمریکا همراه شود؟ به نظر می‌رسد پاسخ این سوال این است که دولت اوباما بر این باور است که ایران نهایتا مجبور خواهد شد بیشتر کوتاه بیاید و خواسته‌هایی که واشنگتن مطرح کرده را بپذیرد و یا در غیر این صورت، مذاکرات برای دو سال دیگر ادامه یابد.

گزارش نشریه‌ی پولیتیکو (Politico) درباره‌ی تصمیم‌‌گیری برای تمدید مذاکرات، مفصلا نوع تفکر محاسبه‌گر مقامات آمریکا را توضیح می‌دهد. بنا به این گزارش این مقامات «به شدت با این اتهام که کری وقتش را تلف می‌کند و یا تمدید مذاکرات به معنای ناامیدی است مخالفند»، چرا که به اعتقاد آن‌ها برنامه‌ی هسته‌ای ایران «در جای خود منجمد شده است» و «توافق نوامبر ۲۰۱۳ که شامل آسان شدن محدود تحریم‌های بین المللی ایران نیز بود رشد آن را متوقف کرده است». علاوه بر این آن‌ها معتقدند که زمان به سود مذاکره کننده‌های آمریکایی است «چرا که ادامه‌ی تحریم‌ها، در حال خرد کردن اقتصاد ایران است».

این نگرش باعث پیشنهاد استراتژی طول دادن مذاکرات تا وقتی که امکان آن وجود داشته باشد می‌شود. با این باور که ایران نهایتا مجبور خواهد شد خواسته‌های آمریکا را درباره‌ی غنی‌سازی بپذیرد و دست از خواسته‌های خود مبنی بر لغو تحریم‌ها بکشد.

یک روز بعد [از انتشار مقاله‌ی پولیتیکو]، دیوید ایگناتیوس (David Ignatius)‌ ستون‌نویس واشنگتن‌پست که به خاطر تحلیل‌هایش از طرز فکر مقامات عالی‌رتبه‌‌ی آمریکا در حوزه‌ی امنیت ملی (او از قدیم با مقامات ارشد سیاسی تماس نزدیک دارد)، خبر از استراتژی مشابهی داد. او که دیدگاه یک مقام ناشناس دولت اوباما (که مورد استناد پولوتیکو قرار گرفته بود) را منعکس می‌کرد نوشت که به نظر می‌رسد فشار اقتصادی بر ایران «به سود غرب عمل می‌کند»، حتی در شرایطی که مذاکره‌ کننده‌های ایرانی هنوز آزادی عمل کافی برای پذیرش شرایط آمریکا را ندارند.

ایگناتیوس وضعیت گفتگوها با ایران را با نوعی از مذاکرات کار (labour negotiation) مقایسه کرد که در آن هر دو طرف یعنی کارگران و مدیران گزینه‌‌ی توافق یا شکست مذاکرات را بسیار پرهزینه می‌دانند و در نتیجه همین‌طور «بدون قرارداد» به مذاکره ادامه می‌دهند. دو طرف (هر یک بنا به دلایل خاص خود) بر سر این مساله توافق دارند که «هیچ توافقی بهتر از یک توافق بد است، مادامی که دو طرف در حال مذاکره باشند».

جان کری در کنفرانس مطبوعاتی اخیرش به نکته‌ی ویژه‌ای اشاره کرد. او گفت آمریکا «کارت نهایی‌‌اش» (ultimate card) –  نظام تحریم‌ها علیه ایران – را تا وقتی که ایران شرایط آمریکا را نپذیرد در دست خود نگاه خواهد داشت: «ما فقط وقتی تحریم‌ها را برخواهیم داشت که توافقی حاصل شده باشد».

جان کری به کلیدی‌ترین واقعیت این مذاکره‌ها اشاره می‌کند. دولت آمریکا می‌تواند به دستاوردهای «برنامه‌ی اقدام مشترک» خوش باشد و در عین حال دست بالا را در چانه‌زنی‌ با ایران حفظ کند.

این تاکتیک بر پایه‌ی این تصور بنا شده که ایران امکان ترک میز مذاکرات را ندارد. ۶ هفته قبل از مهلت ۲۴ نوامبر (November 24 cut-off date) رابرت آین‌هورن (Robert Einhorn) که تا ژانویه‌ی ۲۰۱۳ مسئول امور منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای در وزارت امور خارجه‌ی دولت اوباما بود – و قبلا مفصلا طرز فکر کابینه‌ی آمریکا را درباره‌ی کلیدی‌ترین مباحث مربوط به مذاکره تا اوایل ۲۰۱۴ شرح داده بود –  خطاب به لوس آنجلس تایمز گفت که استراتژی تمدید مذاکرات (rollover strategy) جایگزین قابل قبولی برای توافق نهایی است، چرا که ایران با آن کنار خواهد آمد: «گزینه‌ی ترک میز و اعلام شکست مذاکرات برای هیچ یک از طرفین گفتگو جذاب نیست».  او چند روز بعد گزینه‌ی تمدید مذاکرات را اعلام کرد.

مدت‌ها قبل از این‌، یعنی در دسامبر ۲۰۱۳، گاری سامور (Gary Samore) که قبلا مشاور ارشد اوباما درباره‌ی موضوع هسته‌ای ایران بود (او در ژانویه‌ی ۲۰۱۳ کابینه را ترک کرد) در نشست امنیت منطقه‌ای (regional security summit) در منامه‌ی بحرین پیش‌بینی کرد که محتمل‌ترین نتیجه‌ی تمدید ۶ ماهه‌ی مذاکرات، توافق نهایی نخواهد بود، بلکه «یک توافق‌نامه‌ی موقتی دیگر» خواهد بود. به اعتقاد او این فرایند «تمدید توافق‌های موقتی» می‌تواند تا پایان دور دوم ریاست جمهوری اوباما ادامه یابد.

سامور، مدیر اجرایی تحقیقات (Executive Director for Research) «مرکز بلفور هاروارد در امور علمی و روابط بین‌الملل» (Harvard’s Belfer Center on Science and International Affairs) و رئیس سازمانی به نام «اتحاد علیه ایران هسته‌ای» (United Against Nuclear Iran) است (مواضع این سازمان درباره‌ی پرونده‌ی هسته‌ای ایران منافع اسرائیل را منعکس می‌کند). بنابراین این که او در اکتبر ۲۰۱۴ خطاب به نیویورک تایمز علنا از تمدید مذاکرات صحبت می‌کند و می‌گوید: «ما تمدید مذاکرات را ترجیح می‌دهیم چرا که تمدید، برنامه‌ی هسته‌ای ایران را منجمد نگاه می‌دارد» جالب توجه است.

بیانات سامور و این‌هورن دلالت مستقیم بر این دارند که کابینه‌ی اوباما انگیزه‌ی زیادی برای پافشاری بر خواسته‌های سخت‌گیرانه‌ی خود مبنی بر کاهش شدید توانایی‌‌های غنی‌سازی ایران دارد. خواسته‌ای که بعید است ایران آن‌را بپذیرد. و این تازه مربوط به قبل از سقوط قیمت‌ نفت است. حالا که قیمت نفت پایین آمده و فشار بیشتری به اقتصاد ایران وارد می‌شود، دولت آمریکا بیش از پیش از رویه‌ی دیپلماتیکی که در پیش گرفته اطمینان خاطر می‌یابد. تصور این‌که دولت اوباما طرز فکر خود را نسبت به خواسته‌های سخت‌گیرانه‌ی خود تغییر دهد اندک است. مگر این‌که (و تا آن‌ لحظه که) ایران میز مذاکرات را در پایان مهلت تمدید شده‌ی فعلی ترک کند و تهدید کند که به توسعه‌ی توانایی‌های غنی‌سازی‌اش ادامه خواهد داد. اقدامی که به صورت داوطلبانه و با هدف اعتماد سازی متوقف کرده بود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

استراتژی کلان ایران در عراق: از صدام حسین تا داعش

صدام حسین را یادتان هست؟ هشت سال جنگ تحمیلی به جامعه‌ی ایران و عراق را چطور؟

اگر دولت را به معنای عام به معنای کل نظام سیاسی حاکم بر یک کشور بدانیم می‌توانیم مدعی شویم که دولت‌های موفق دارای استراتژی‌ کلان (grand strategy) هستند که با جغرافیای سیاسی کشوری که در آن حکمرانی می‌کنند هماهنگی دارد. اما استراتژی کلان ایران چیست؟ آیا ایران استراتژی کلان دارد؟

درباره‌ی استراتژی کلان ایران (آن طور که هست یا آن طور که باید باشد) می‌شود جداگانه صحبت کرد. اما به نظر من در استراتژی کلان ایران باید یک بند مهم «همیشه» حضور داشته باشد:

«ایران نباید اجازه دهد تهدید یا جنگ دیگری از ناحیه‌ی عراق به ایران تحمیل شود».

هر دولتی که این استراتژی را نادیده بگیرد به جامعه‌ی ایران خیانت کرده است. این ربطی به این موضوع ندارد که در ایران حکومت شاهنشاهی داشته باشیم یا لیبرال دموکراسی یا آن‌چه امروز داریم. هر حکومتی که در ایران حاکم باشد «باید» این نکته‌ را در نظر داشته باشد که ایران از نظر ژئوپولیتیک از ناحیه‌ی مرزهایش با عراق آسیب‌پذیر است:

جلگه‌ی خوزستان که مجموعا از نظرهای (۱) تاریخی-فرهنگی و جمعیت‌شناسیک، (۲) ذخایر نفت و گاز و صنایع مربوط به بهره‌برداری از آن‌ها و (۳) ذخایر آب کافی و خاک مناسب برای کشاورزی یکی از کلیدی‌ترین استان‌های کشور محسوب می‌شود (به واقع کلیدی‌ترین) در مجاورت با عراق قرار دارد و برخلاف سایر قسمت‌های ایران که مانند دژی مستحکم بر فراز کوه (فلات ایران) یا در پناه کویر یا دریا قرار دارند ناحیه‌ای مسطح و بدون هیچ مانع طبیعی است. پاشنه‌ی آشیل دولت‌های مدرن ایران‌زمین (ایران زمین را منظومه‌ی فرهنگی-سیاسی-اقتصادی می‌دانیم که به تقریب در چند هزار سال اخیر در این قسمت از کره‌ی‌ خاک حیات فعال اجتماعی داشته است) خوزستان است و حکومت متخاصم در عراق می‌تواند آن‌را با تیری زهراگین هدف قرار دهد. چنانچه صدام حسین ملعون چنین کرد.

اما این استراتژی را با تاکتیک‌های زیر می‌توان حاصل کرد:

  • تاکتیک اصلی یک: ایران باید با دولت‌هایی که در عراق شکل می‌گیرند رابطه‌ی دوستانه داشته باشد و پیوندهای سیاسی-اقتصادی-فرهنگی خود با این کشور را تقویت کند.
  • تاکتیک اصلی دو: ایران باید هر آن‌چه در توان دارد انجام دهد تا دولت‌های متخاصم با ایران در عراق شکل نگیرند.

درست است که حمله‌ی نظامی آمریکا به عراق رژیم صدام حسین را سرنگون کرد اما متاسفانه منجر به نابودی گسترده‌ی سرمایه‌های سخت‌افزاری و نرم‌افزاری جامعه‌ی عراق نیز شد. نقش ایران در شکل‌گیری دولت بعد-از-صدام عراق کلیدی بوده است و از این منظر حرکت ایران در عراق نه تنها به ایجاد ثبات نسبی در این کشور کمک کرده بلکه با استراتژی کلان ایران نیز هماهنگی دارد. اما نکته‌ی مهم که نباید آن‌را فراموش کرد این است که خوب یا بد دولت فعلی عراق منتخب جامعه‌ی عراق است و از این نظر منافع ایران در عراق با روح دموکراسی در این کشور هماهنگی داشته است. این یک فرصت تاریخی است که منافع خارجی ایران در رابطه با یک کشور با روح دموکراسی در آن کشور هماهنگی داشته باشد و از این نظر وضعیت عراق برای ایران حاوی پارادوکس‌های اخلاقی کمتری است. اما داستان ایران و عراق همیشه به این سادگی نیست. همان‌طور که منافع ایران ایجاب می‌کند چیدمان سیاسی در عراق به گونه‌ای باشد که تهدیدی علیه ایران ایجاد نکند، قدرت‌های مختلف جهانی و منطقه‌ای هم مقاصد دیگری را در ناحیه‌ی عراق دنبال می‌کنند. این مقاصد لزوما همگرا نیستند و به خصوص می‌توانند با استراتژی مورد نظر ایران در عراق در تضاد باشند.

تحولات اخیر عراق و به چالش کشیده شدن قدرت دولت مرکزی این کشور از سوی گروه‌هایی نظیر داعش مستقیما به امنیت ملی ایران مربوط می‌شود. به خصوص اگر منجر به تضعیف دولت فعلی و جا به جایی آنی یا تدریجی قدرت و ظهور «نظام سیاسی نو-صدامی» در عراق شود. با توجه به نقش پررنگ بازی‌گران جهانی و متحدان منطقه‌ای آن‌ها در تحولات عراق اشتباه خواهد بود اگر بخواهیم ریشه‌ و محرک تحولات عراق را فقط در داخل عراق جستجو کنیم.

نقش بازیگران منطقه‌ای روشن‌تر است اما بریتانیا و آمریکا به عنوان بازیگران جهانی‌ای که در دوران معاصر در این منطقه نقش موثری بازی کرده‌اند چطور؟ آن‌چه تا امروز شاهد آن بوده‌ایم سیاست «ظاهرا ملایم» دولت‌های غربی و به ویژه آمریکا و بریتانیا نسبت به تروریسم آشکار داعش است. در جبهه‌ی سیاسی این کشورها ظهور داعش به بی‌کفایتی دولت منتخب و قانونی عراق منسوب می‌شود و در جبهه‌ی رسانه‌ای‌شان جنگ ژئوپولیتیک داعش با دولت عراق «دعوای طبیعی قومی و فرقه‌ای، فرضا جنگ شیعه-سنی» تصویر می‌شود {چند مثال همراه با شرح از نحوه‌ی پوشش اخبار عراق توسط بی‌بی‌سی فارسی: +، +، +، +، +، + ، +، +،‌ +، +، +، +، +).

اما سوال اساسی این است که ایران باید چکار کند که در عین حال که منجر به بدتر شدن اوضاع برای جامعه‌ی بینوای عراق نمی‌شود امنیت ملی ایران را در چارچوب استراتژی تضمین امنیت جبهه‌ی عراق-خوزستان به صورت بلندمدت تامین کند؟ ایران باید چکار کند تا در درجه‌ی اول به خاطر خود ایران و در درجه‌ی بعدی به خاطر عراق و منطقه «صدامیانی» دیگر بر عراق حاکم نشوند؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

پایتختی که دوست می‌داشتم (چند نکته‌ در نقد مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت)

۱

به نظر من مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت می‌تواند در شمار بهترین آثاری که در چند سال گذشته از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده قرار بگیرد. من این مجموعه‌ی خوش‌ساخت را با علاقه دنبال کردم و از تماشای آن لذت بردم. شخصیت‌های پایتخت باورکردنی هستند. بعد از سال‌ها (برای اولین بار، دست کم برای من) یک برنامه‌ی تلویزیونی در ساعت پربیننده (primetime) به جای نشان دادن تصاویر آدم‌های مصنوعی خرده فرهنگ‌های متعلق به معلوم نیست کجای تهران، آدم‌هایی را نشان می‌دهد که در خانه‌شان کرسی نصب می‌کنند، سادگی، صداقت و شیطنت‌های آشنا دارند و در عین حال هوای یکدیگر را دارند و به شیوه‌ای بومی و باورکردنی مرام و غیرت سرشان می‌شود. روی‌کرد صمیمانه با پرداخت قابل توجه به جزییات، بازی‌گری‌های خوب، متن جذاب و کمدی موقعیت جذاب‌تر، فضای مفرح و نگاه طبیعی به آدم‌هایی که شبیه خیلی از ما هستند این مجموعه را به یک مجموعه‌‌ی خوب و موفق تبدیل می‌کند.

در عین حال تماشای سه فصل این مجموعه برای من یک تجربه‌ی یک‌دست نبوده است. برخی جنبه‌های آن‌را دوست نداشته‌ام. در برخی موارد نگاه تبلیغی و پروپاگاندایی فیلم توی ذوق‌زن بوده  و در برخی موارد دیگر امکان تفسیرهایی را باز گذاشته که مورد نقد من است و لازم می‌دانم به صرف وجود داشتن امکان چنین تفسیرهایی در موردشان صحبت کنم. این پست در مورد نقاط قوت پایتخت نیست، که تاکید می‌کنم بسیار زیاد هستند اما به جز آن‌چه در بالا گفتم چیز بیشتری ندارم که اضافه کنم. بیشتر دوست دارم در مورد نکته‌هایی که کمتر دوست داشته‌ام بنویسم،‌ به خصوص در مورد نقش احتمالی‌ای که این مجموعه‌ی تلویزیونی به عنوان شاخه‌ی سرگرمی پروپاگاندای سیاسی و اقتصادی نهادهای حاکم بر ایران بازی کرده است. این نوشته قرار نیست نقد جامعی باشد، اما سعی کرده‌ام با تکیه بر حافظه‌ام نکته‌های اصلی‌ای که مورد نظرم بوده است را بگویم.

۲

در برخورد با یک اثر هنری موفق، یعنی اثری که موفق شده همذات‌پنداری بخش کوچک یا بزرگی از جامعه را برانگیزد، باید دست کم به دو نکته‌ی مهم توجه کنیم. نکته‌ی اول این‌ است که آثار هنری محصول انحصاری خالق یا خالقان آن‌ها نیستند که بعد از تولید شدن پرونده‌ی تحول و تکوین آن‌ها بسته شود. بلکه فرهنگی که این آثار هنری در آن‌ها تولید و نشر می‌شود در شکل‌گیری هویت و تاثیر آن‌ها نقش پویایی بازی می‌کند. این نقش هم به صورت مستقیم و پیشینی قابل تحلیل است -فرضا از طریق دنبال کردن ردپای فرهنگ در شخصیت مولفان اثر قبل و حین تولید آن- و هم به صورت غیرمستقیم و پسینی از طریق دنبال کردن این‌که اثر هنری چگونه در جامعه‌‌ ترجمه و تفسیر می‌شود. نکته‌ی دوم این است که آثار هنری خوب چند وجهی و چند لایه هستند. در نتیجه در برخورد با آن‌ها هم باید به سطح بیرونی‌شان  مثل داستان یا طرز پرداخت و ارائه توجه کرد و هم به لایه‌های درونی‌تر مثل ارتباط و بازی متقابل مجموعه‌ی نمادها و استعاره‌های به کار گرفته شده در آن با مجموعه‌‌ی نمادها و استعاره‌های عام‌تر حاضر در جامعه‌ی مخاطب. در سطح بیرونی، عناصر سرگرم‌کننده‌ و مفرح اثر هنری بیشتر به چشم می‌خورند، حال آن‌که عناصر جدی‌تر را با دقت در تار و پود استعاری آن بهتر می‌توان شناخت.

با توجه به دو نکته‌ی بالا، وارد شدن به این بحث که «آیا کارگردان یا نویسنده از گنجاندن فلان صحنه در فیلم منظوری داشته یا خیر» کمکی به درک بهتر اثر هنری نمی‌کند. محصولات هنری به خصوص آثار سینمایی تا حد زیادی محیط‌های کنترل‌شده‌ای هستند و در این لابراتوار کنترل شده کمتر چیزی تصادفی یا دست کم بدون رضایت مولفان اثر رخ می‌دهد. پس تقریبا همیشه می‌توانیم مطمئن باشیم که مولفان در مورد سوال‌هایی نظیر «چرا نام این مجموعه پایتخت است و نه فرضا علی‌ آباد؟» دلایلی داشته‌اند.  در ضمن به همان دلایلی که در پاراگراف قبل ذکر کردم، چندان اهمیتی ندارد که در ذهن مولف چه می‌گذشته است. مهم این است که اثر هنری در برخورد با جامعه به صورت مداوم بازتفسیر و تعبیر می‌شود که تفسیرها و تعبیرها هم بخشی از همان اثر هنری محسوب می‌شوند.

مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت به خصوص در فصل‌های دوم و سوم رگه‌هایی از «پروپاگاندای سیاسی و اقتصادی» را از خود نشان می‌دهد که بدون این‌که وارد جزییات شوم،‌ چند نمونه که به نظرم بارزتر بوده‌ است را ذکر می‌کنم.

۳

مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت فصل ۳ درباره‌ی رابطه‌ی تجاری این مجموعه‌ با شرکت  اطلس ایرانیان صریح است. در واقع سریال محبوب پایتخت ۳، عملا یک آگهی تجاری طولانی،‌ جذاب و موثر برای پروژه‌ی اطلس‌مال در نیاوران تهران است. این آگهی در سراسر داستان گنجانیده شده است. آگهی روی بدنه‌ی تریلی ارسطو که حتی در تیتراژ هم روی آن تاکید می‌شود، ماجرای تیرخوردن بهبود و کشتی گرفتن نقی و شغل ارسطو، همه در ارتباط مستقیم با اطلس ایرانیان هستند که گاه به ظرافت و گاه به زمختی و بی‌دقتی به مخاطب یادآوری می‌شود.

شاید بعضی از دوستان دست اندرکار تبلیغات، قرار دادن پرچم ایران در کنار پرچم شرکت اطلس‌ ایرانیان را در مراسم رونمایی از پیراهن تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی آتی کاری مرسوم یا هوشمندانه تلقی کنند. اما از نظر من این کار دست کم در عرصه‌ی رسانه‌ی ملی «صادقانه وقیح» است. در نمای زیر مخاطب ایرانی از طریق رسانه‌ای که در انحصار قدرت سیاسی است (اگر کسی این را فراموش کرده باشد مشاهده‌ی لوگوی صدا و سیما در کنار شعار سیاسی سال این نکته را به او یادآوری می‌کند) شاهد «هم‌سری» نشان ملی و مذهبی کشورش (پرچم ایران) با نشان نماینده‌ی طبقه‌ی قدرتمند اقتصادی (پرچم اطلس ایرانیان) است.

البته این را هم باید گفت که اطلس ایرانیان به عنوان سازنده‌ و فروشنده‌ی «خانه و مغازه‌ی لوکس» نماینده‌ی بهتری برای اقتصاد ایران است تا فرضا یک تولیدکننده‌ی صنعتی.

iran-atlasiraianاما شاید ضعیف‌ترین نمونه‌ی این تلاش‌ها قسمتی است که ارسطو به همراه نقی و پنج‌علی به دفتر اطلس‌ ایرانیان می‌روند تا او چک وام ازدواج خود را دریافت کند. در این قسمت که چندین دقیقه طول می‌کشد، ما انگار که در یک بنگاه معاملات ملکی نشسته باشیم از جزییاتی نظیر این‌که این پروژه ۱۹ طبقه است، روبه‌روی پارک نیاوران است و چشم‌انداز خوبی دارد، طراحی یک‌پارچه دارد و فضای داخلی سبز آن قابل توجه است، به اتوبان‌های اصلی تهران دسترسی دارد و غیره آگاه می‌شویم. در ضمن درست در همان لحظه، از طریق تماس تلفنی منشی شرکت متوجه می‌شویم که اطلس‌ ایرانیان اسپانسر تیم ملی کشتی پیش‌کسوتان نیز هست و سخنرانی ارسطو نیز به ما اطمینان می‌دهد که بی‌دقت‌ترین مخاطب‌ها هم در جریان این موضوع قرار بگیرند. فهمیدن این نکته که تقریبا هیچ چیز در داستان این سریال باقی نمانده که آگهی تجاری نبوده باشد به این شکل تجربه‌ی خوشایندی نیست!

iran-atlasiraianپرچم ایران و نشان الله در دفتر شرکت اطلس ایرانیان در حالی که خانم منشی در تلفن درباره‌ی اسپانسری شرکت اطلس ایرانیان از کشتی صحبت می‌کند و ارسطو منتظر گرفتن چک وام ازدواجش از این شرکت است حضور دارد. اطلس ایرانیان حامی پلنگ ایرانی، تیم ملی کشتی و فوتبال ایران و اسپانسر امر مقدس ازدواج. شاید بی‌خود نیست که پرچم آن کنار پرچم ایران افراشته می‌شود!

iran-atlasiraianمرا ضدسرمایه‌دار یا هر چیزی که دوست دارید خطاب کنید، اما حتی اگر با نگاهی سازش‌کارانه بپذیرم که رسانه‌ی ملی برای اخذ درآمد خود به پخش آگهی‌های تجاری نیاز دارد، نمی‌توانم بپذیرم که میلیون‌ها مخاطب ایرانی بدون این‌که حق انتخابی داشته باشند (جز این‌که تلویزیون را خاموش کنند، که البته اغلب بهترین استراتژی است!) شاهد پخش آگهی‌های درونی شده‌ (embedded) باشند. نمونه‌ی این چنین گستاخی را حتی در خصوصی‌ترین اقتصادهای دنیا نیز کمتر شاهد بوده‌ام. این‌کار به مراتب از جاسازی کالا به مثابه آگهی (Product placement) فراتر می‌رود و نوعی قاچاق آگهی است. این مصداق تلفیق انحصار سه‌گانه‌ی «رسانه، سیاست، اقتصاد» است که شیوه‌ی معینی از زندگی اجتماعی را نیز تبلیغ می‌کند.

در نتیجه من با آقای مقدم که معتقدند «در سریال پایتخت حضور اسپانسر در قصه تنیده شده و آزار دهنده نیست و به زور کالایی را تبلیغ نمی‌کنیم» موافقم نیستم. چرا که حضور اسپانسر در این سریال نه تنها آزاردهنده است بلکه مصداق واقعی تبلیغ به زور است چرا که ببینده می‌تواند به راحتی چشم از آگهی‌های تجاری‌ مستقیم بردارد، اما این نوع از تبلیغات حق انتخابی به مخاطب نمی‌دهند، مگر این‌که یکسره از تماشای مجموعه چشم بپوشد.

۴

اما تبلیغ شرکت مالک پروژه‌ی اطلس‌مال تنها آگهی‌ای نیست که به میلیون‌ها مخاطب ایرانی بی‌دفاع تحمیل می‌شود.

اگر مجتمع تجاری لوکس و گران‌قیمت اطلس‌مال مخاطب مرفه دارد، مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت برای مخاطبان با درآمد متوسط جامعه نیز پیامی تجاری دارد که به صورت پنهان‌تری در تار و پود آن گنجانیده شده است: «جنس‌های چینی مرغوب هستند».

در این مجموعه «تصویر ذهنی» مخاطب ایرانی از «چین» که سال‌هاست به عنوان صادر کننده‌ی اجناس ارزان و فاقد کیفیت جای خود را در فرهنگ ایرانی باز کرده است با یک بانوی جذاب و باهوش که فارسی حرف می‌زند و مسلمان است و عاشق فرهنگ ایرانی است جایگزین می‌شود. این تصویر روی تصویر قبلی می‌نشیند تا دیگر «چین» و «محصولات چینی» صرفا با اجناس بنجل همردیف نباشند، بلکه با مفاهیمی نظیر هوش، لطافت و کیفیت همنشین شوند.

کنجکاوم بدانم وارد کنندگان محصولات چینی به ایران تا چه حد از این انتخاب نویسنده‌گان پایتخت ۳ خوشنود هستند و احتمالا تا چه حد روی آن تاثیر گذاشته‌اند یا از آن تاثیر خواهند گرفت!

۵

پول در مجموعه‌ی پایتخت به شکل‌های مختلفی ظاهر می‌شود. حاشیه‌هایی که با توجه به ترکیب خوب متن و تصویر اغلب به شیوه‌ای طبیعی و قانع‌کننده در داستان گنجانده شده‌اند. به عنوان مثال در همین سریال پایتخت بارها به ما نشان داده شده که چک به عنوان وجه پرداختی مورد قبول عرفی عمومی جامعه نیست و افراد «نقد» را به «چک» ترجیح می‌دهند. علت اصلی چنین بی‌اعتمادی‌ای البته ناشناس بودن یا کم‌اعتبار بودن صادرکننده‌ی چک است، وگرنه اگر کسی اطمینان داشته باشد که چک مورد نظر از طرف شخص یا نهاد معتبری صادر شده است، از پذیرش آن پرهیزی ندارد. مثلا چک‌های بانکی به راحتی به عنوان وجه نقد پذیرفته می‌شوند.

به دنبال نامه‌ی «آقای مهندس!»‌ارسطو مبلغ وام خود را به صورت چک تاریخ‌دار از اطلس‌ ایرانیان دریافت می‌کند. اما برخلاف چک‌های دیگری که در فصل ۱ و ۲ این مجموعه دیده‌ایم، این چک خاصیتی جادویی دارد. بیمارستان آن‌را به عنوان وجه پذیرش بیمار (بهبود فریبا) می‌پذیرد!

iran-atlasiraianچک اطلس‌ ایرانیان مایه‌ی برکت و گشایش است: ازدواج یا درمان. در ضمن در مقام پیام پنهانی و تبلیغی این داستان برای اطلس‌مال که یک شرکت تجاری عمرانی است چنین است: چک‌های شرکت اطلس ایرانیان در سطح جامعه نقد می‌شوند، درست مثل چک‌های بانک مرکزی. اطلس‌ ایرانیان یک شرکت قابل اعتماد است و خیال صدها یا هزاران شخص یا شرکتی که در پروژه‌ی اطلس‌مال مبالغ دریافتی خود را نه به صورت نقد، که به صورت چک مدت‌دار دریافت می‌کنند باید راحت باشد!

باید اعتراف کنم که به غیر از بانک‌ها، تا امروز آگهی‌ تجاری‌ای که اعتبار آگهی‌دهنده در صدور چک را تبلیغ کرده باشد ندیده بودم!

۶

اما نگاهی کلی به همه‌ی فصل‌های مجموعه‌ی پایتخت نکات دیگری را در مورد ازدواج ارسطو به من می‌گوید. ارسطوی فصل ۱ و ۲ جوانکی است که به سختی می‌تواند چند جمله‌ی معقول کنار هم قرار دهد و با وجود زحمت‌کش و با مرام‌بودنش «خز» به نظر می‌رسد. او به دخترهایی علاقه‌‌مند می‌شود که امروزی‌تر (دارای فرهنگ کلان‌شهری؟) هستند. آن‌ها دارای تحصیلات عالیه هستند و نوع پوشش و طرز حرف زدن‌شان به گونه‌ای است که باور کردن این‌که به درخواست ازدواج مردی مثل ارسطو پاسخ مثبت دهند دشوار است. اما ظاهرا از نظر نویسنده‌ی مجموعه‌‌ی پایتخت «مرد» از هر جایگاه و موقعیت اجتماعی‌ای که باشد می‌تواند هر زنی را هر چند به وضوح از او با فرهنگ‌تر بنماید نشان کند. در یک تصویر مثبت‌اندیشانه می‌توان تصور کرد که این تبلیغ نوع نگاه برابرخواهانه‌ نسبت به مرد و زن و طبقه‌ی اجتماعی آن‌هاست، اما برداشت من چنین نیست.

به هر دلیل ارسطو موفق نمی‌شود با هیچ‌‌یک از این دخترها ازدواج کند. اما در فصل سوم متوجه می‌شویم او با یک دختر چینی ازدواج کرده است. با توجه به این‌که در فرهنگ ایرانی،‌ کالاهای چینی معمولا به عنوان بدل درجه‌ی دوم کالای اصلی‌تر شناخته می‌شوند،‌ به سختی می‌توان از این استعاره گریخت که ارسطو به دنبال شکست در رسیدن به کالای اصلی که گران و دور از دسترسش است (دختر ایرانی) دست به دامن نسخه‌ی بدلی که ارزان و قابل دسترسی (دختر چینی) است نرفته باشد.

۷

نگاه مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت به «زن» در نوع خود جالب است. در این مجموعه یک زن چینی با یک مرد ایرانی ازدواج می‌کند. به عبارت دیگر، در این مجموعه‌ این زن غیرایرانی است که با مرد ایرانی ازدواج می‌کند. اما این همه‌ی داستان نیست. با توجه به این‌که «مرد محور» است، این زن خارجی است که دین خود را به دین مرد ایرانی تغییر می‌دهد. این زن خارجی است که محل زندگی خود را به محل زندگی مرد ایرانی تغییر می‌دهد. چقدر همه چیز طبیعی به نظر می‌رسد. تصور کنید اگر برعکس آن رخ داده بود. کمتر سریال ایرانی‌ای می‌شناسم که در آن زن ایرانی با مرد غیرایرانی ازدواج کرده باشد و دو طرف این طور مثبت تصویر شده باشند.

علاوه بر این زن خارجی است که از او خواسته می‌شود تا هویت ملی خود را باید فراموش کند، به حدی که باید «برای پیروزی کشتی ایران بر چین دعا بخواند!». سمبولیسم داستان و مقایسه «کالا/زن، چین/تجارت» تکان دهنده است. زن چینی وارد ایران می‌شود تا با مرد ایرانی ازدواج کند (کالای چینی وارد ایران می‌شود). برای پذیرفته شدن در فرهنگ ایرانی، او دین خود را با شرایط تطبیق می‌دهد (بومی سازی استراتژی‌های مارکتینگ و فروش). او تا مرز فراموش کردن ملیت خود پیش می‌رود و از او خواسته می‌شود که در مسابقه‌ی کشتی‌ به جای چین، طرف ایران را بگیرد (بازار ایران را می‌خواهی، منعطف باش!). اما پیروزی ایران در این مسابقه فقط یک پیروزی ساده نیست. بلکه پیروزی اصلی ازآن اسپانسر مسابقات یعنی اطلس‌ ایرانیان است که چک عروسی ارسطو و زن را نیز صادر کرده است. شکست کشتی، یعنی شکست اطلس‌ ایرانیان و به معنای دور شدن زن از ارسطو است. در نتیجه زن چینی باید همه چیز خود را رها می‌کند تا برای پیروزی اطلس‌ ایرانیان دعا کند!‌

۸

اما مهم‌ترین وجهی که پایتخت را به یک پروژه‌ی پروپاگاندای سیاسی تبدیل می‌کند مربوط به پایتخت ۲ است. در این مجموعه‌،‌ یک گنبد با دو گلدسته که نماد مذهب شیعه است از شمال تا جنوب ایران عبور می‌کند و ضمن عبور از تهران در جزیره‌ی قشم مورد استقبال فوج فوج شهروندان این جزیره قرار می‌گیرد. پایتخت ضمن به رخ کشیدن امنیت حاکم بر کشور و تکیه بر تمامیت ارضی ایران، مهر «پایتخت سیاسی ایران شیعه» را بر خلیج فارس و جزیره‌‌های واقع در آن می زند. در قسمت پایانی این مجموعه گنبد و گلدسته‌ یاد شده بر فراز جزیره‌ی قشم و به گونه‌ای سمبولیک بر فراز خلیج فارس نصب می‌شود.

paytakh2-bamdadiصرف‌نظر از این‌که موضع نظری ما در قبال گنجانیدن چنین پروپاگاندای میهنی پررنگی در یک مجموعه‌ی هنری تفریحی با مخاطب عام چیست، نباید نسبت به غیرصادقانه بودن آن‌چه سریال پایتخت تصویر می‌کند سکوت کنیم. بخش قابل توجهی از جمعیت قشم اهل تسنن هستند، در حالی که تصویری که در مجموعه‌ی پایتخت نشان داده می‌شود چیز دیگری را به مخاطب القا می‌کند و یکسره وجود مذهب ساکنان بومی این جزیره را نادیده می‌گیرد.

اگر پایتخت ۳ مبلغ قدرتمندترین بازی‌گران اقتصادی ایران است، پایتخت ۲ قدرتمندترین بازی‌گران سیاسی کشور را تبلیغ می‌کند.

۹

در مجموعه‌ی پایتخت نکات آموزشی و تبلیغی مختلفی نیز گنجانیده شده است که قرائت معینی از فرهنگ سالم را ترویج می‌کند. به عنوان مثال و بدون این که وارد جزییات شوم نکات زیر به شیوه‌های مستقیم و غیرمستقیم در مجموعه‌ی سه فصل پایتخت گنجانیده شده‌اند:

  • به پایتخت مهاجرت نکنید. جایی باشکوه و پرمکر است و بد نیست سفری چند روزه به آن داشته باشید، اما همان شهرستان برای زندگی مناسب‌تر است.
  • ازدواج امری خوب بلکه ضروری است.
  • تیپیکال ایرانی بودن، یعنی مسلمان شیعه بودن.
  • نیروی پلیس (به خصوص پلیس راه) مجهز، مودب، حرفه‌ای و دقیق است.
  • رعایت انضباط حین رانندگی در جاده مهم است.
  • زن‌ها چه بزرگ چه کودک نباید جلف‌بازی کنند، اما این‌کار ظاهرا برای مردها آزاد است.
  • جایگاه اصلی زن همسر بودن به معنای مادر و بشور و بپز است، حتی اگر تحصیلات عالی داشته باشد. در عین حال در صورت نیاز زن هم می‌تواند به اندازه‌ی مرد اقتصاد خانواده را اداره کند.
  • این زن است که تقریبا تحت هر شرایطی باید از مرد فرمان‌بری داشته باشد.
  • از پدر و مادری که از کار افتاده می‌شوند باید مراقبت کرد و همیشه با آن‌ها با نیکویی برخورد کرد. به خصوص قابل توجه عروس‌ خانم‌ها.
  • چهارشنبه سوری دست کم به شیوه‌ای که در تهران شاهد آن هستیم خطرناک است.

۱۰

در پایان تاکید می‌کنم که به غیر از مواردی که مثال‌هایش را بالا ذکر کردم،‌ در مجموع مجموعه‌ی پایتخت را یک اثر خوش‌ساخت و موفق تلویزیونی می‌دانم. به خصوص فصل اول این مجموعه که موفق‌ترین و خوش‌ساخت‌ترین فصل آن بود. در این فصل داستان خوب با مضمون اجتماعی، طنز خلاقانه، شخصیت‌پردازی‌های واقعی و موقعیت‌های باورکردنی سرمایه‌ای ایجاد کرد که مجموعه‌ی پایتخت متاسفانه در دو فصل بعد چیزی به آن نیافزود.

برای این‌که این پست را با نگاه مثبت تمام کرده باشم به دو نمونه از «طنزهای خلاقانه‌» پایتخت در فصل اول اشاره می‌کنم.

نقی که از بروکراسی بی‌هدف و ظاهرا بی‌پایان و در عین حال از بی‌خیالی «مردمان پایتخت» به ستوه آمده است تصمیم می‌گیرد مستقیما سراغ قبرکن برود تا فرایند دفن شدن متوفی و در نتیجه آزاد شدن ملکی که خریده است را تسریع کند. اما او با قبرکنی موجه می‌شود که خود بخشی از همان سیستم بروکراتیک و بی‌خیال است. این‌جاست که آستینش را بالا می‌زند و خودش قبر را می‌کند در حالی‌که قبرکن چای می‌نوشد و نظاره‌گر اوست.

paytakh2-bamdadiبا توجه به گره خوردن کار خانه، نقی تصمیم می‌گیرد گوسفندی که با خود از علی‌آباد آورده بودند تا مقابل منزل جدید قربانی کنند را بفروشد. او کنار اتوبان می‌ایستد و تکه‌‌ای مقوا که رویش نوشته «گوسفند زنده» دستش می‌گیرد. چند جوانک که او را با فروشنده‌ی مواد مخدر اشتباه گرفته‌اند توقف می‌کنند و از او «پشگل می‌خواهند که بترکانند». وقتی متوجه می‌شوند اشتباه گرفته‌اند، برای او صدای «بع» در می‌آورند و گاز ماشین را می‌گیرند و می‌روند. در همین حال، گوسفند وارد کادر می‌شود و پاسخ آن‌ها را با یک «بع» می‌دهد.

paytakh2-bamdadi________________________________________

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

<

p style=»text-align:justify;»> 

داستانی که سربازهای اسیر ایرانی موضوع آن نیستند

۱

چندان عجیب نیست که گاه و بی‌گاه اخباری نظیر «۱۴مرزبان نیروی انتظامی ایران در سیستان و بلوچستان کشته شدند» را در خبرها ببینیم. اما معمولا این خبرها موج اجتماعی و احساسی عظیمی ایجاد نمی‌کنند. در عوض خبرهایی نظیر «کشته شدن یکی از گروگان‌های مرزبان ایرانی تایید شد» با واکنش گسترده‌ی اجتماعی رو به رو می‌شوند. به نظر من آن‌چه این دو رویداد را از هم متمایز می‌کند به کمیت یا کیفیت خود این رویدادها مربوط نمی‌شود که فرضا اگر می‌توانستیم از منظر یک دانای کل به آن‌ها نگاه کنیم متوجه اختلاف‌هایشان شویم. قربانی‌های هر دو گروه کم و بیش در یک وضعیت هستند. جوان‌هایی از مظلوم‌ترین و بی‌صداترین اقشار جامعه که اگر چنین خاستگاهی نمی‌داشتند احتمالا به واسطه‌ی انواع روش‌های رسمی و غیررسمی کارشان به ماموریت‌های خطرناک مرزی نمی‌رسید. اما آن‌چه قربانی شدن دسته‌ی اول و دسته‌ی دوم را در منظر جامعه کاملا متفاوت می‌کند «رسانه» است. کشته شدن سربازی که عضو گروه اول است رسانه‌ای نیست، بلکه بخشی عادی از ماموریت‌های خطرناک نظامی یا انتظامی به شمار می‌رود. در حالی که سرباز گروه دومی در عرصه‌ای علنی قربانی می‌شود: طی فرایندی مناسک‌وار که باعث جلب توجه بخش بزرگی از جامعه‌ می‌شود. او قبل از قربانی شدن، ابتدا تبدیل به یک «هویت اجتماعی» می‌شود که از طریق آن‌ هزاران و بلکه میلیون‌ها نفر به یکدیگر متصل می‌شوند و بعد که این همبستگی گروهی و انرژی عظیم اجتماعی حول «سرباز اسیر» شکل گرفت مناسک با قربانی کردن او پیش چشم همگان به اوج می‌رسد. انرژی عظیمی که جمع شده است به یاس، نفرت، ترس و نامیدی تبدیل می‌شود. در سناریوی خوش‌بینانه‌تر، این انرژی عظیم تبدیل به ابزار چانه‌زنی گروگان‌گیرها می‌شود.

در مورد اول ما وقتی از ماجرا خبردار می‌شویم که کار از کار گذشته است. سربازها کشته شده‌اند و خبر مرگ آن‌ها یک رویداد عادی در میان صدها حادثه‌ی طبیعی و غیرطبیعی دیگر است. تعداد معدودی از افراد جامعه برای سربازی که کشته شده است دل می‌سوزانند. چرا که از نظر خیلی‌ها یک سرباز مرده، بای‌دیفالت خبری قدیمی محسوب می‌شود: البته حیف شد، افسوس، کسی از کشته شدن سرباز وطن خوشحال نیست، اما خوب او کارش این بوده. یک سرباز از میان هزاران سرباز دیگر. حین ایفای وظیفه کشته شد. داستان نهایتا با اعطای درجه‌ی شهادت به سرباز مرحوم ختم می‌شود و خبری هم از موج‌های اجتماعی نیست.

اما در مورد دوم ما ماجرا را از لحظه‌ی به اسارت گرفته شدن سربازها دنبال می‌کنیم. سربازها هنوز زنده هستند، یعنی اتفاق تلخ قربانی شدن سربازها هنوز رخ نداده است و یک احتمال مربوط به آینده است. احتمال کشته شدن این سربازها به این معنی است که یک سرباز اسیر «خبر» است. چرا که این طور به نظر ما می‌رسد که هنوز کار از کار نگذشته است و می‌توان کاری کرد: هنوز امکان پرهیز از فاجعه وجود دارد. هر کسی که خبر اسارت سربازها را می‌خواند در دل به خود می‌گوید «هنوز فرصت هست. شاید بتوان کاری کرد» و این یعنی امید، هر چند که کوچک باشد. اما جمع میلیون‌ها امید کوچک، امیدی بزرگ است. کسی که سربازها را به گروگان گرفته است این را می‌داند و با رسانه‌ای کردن ماجرا، از امید میلیون‌ها نفر برای خود اهرمی نیرومند می‌سازد. این طور است که کشته شدن «جمشید دانایی‌فر» فاجعه‌ای غیرقابل تصور به نظر می‌رسد، در حالی‌که کشته شدن ۱۴ مرزبان نیروی انتظامی عادی‌ و تحمل‌پذیر.

۲

اما دولت (به معنای عام منظور کل حاکمیت است) چه کارهایی می‌تواند بکند؟ یک دسته از کارها مربوط به اتخاذ روش‌های پیش‌گیرانه هستند. سیاست‌هایی که طبعا در درازمدت بسیار مهم و موثر هستند، اما در رویارویی با این اتفاق به خصوص چه کارهایی می‌توان کرد؟

بعضی از دوستان طرفدار نظریه‌ی دخالت نظامی نیروهای رزمی ایران در خاک پاکستان هستند. موضوعی که احتمالا هرگز انجام نخواهد شد. اولا که این موضوع به رابطه‌ی ایران و پاکستان به شدت آسیب خواهد رساند. این امر در شرایط فعلی به هیچ عنوان مطلوب رهبران سیاسی ایران نیست. ثانیا دخالت نظامی ایران در پاکستان به گونه‌ای محدود و هدف‌مند که کمترین ترکش‌های سیاسی را به دنبال داشته باشد مستلزم این است که از محل نگهداری گروگان‌ها اطلاع دقیقی وجود داشته باشد و طی عملیاتی ظریف و جراحانه به مقر گروگان‌گیرها حمله شود. اما بر فرض که ایران حاضر باشد ریسک تخریب رابطه‌ی خود با پاکستان را بپذیرد، معلوم نیست که چنین اطلاعات دقیقی را در اختیار داشته باشد. در ضمن دلیلی ندارد که گروگان‌گیرها اسرا را در نزدیکی مرز ایران و پاکستان نگهداری کرده باشند. در واقع منطقی‌ترین گزینه برای آن‌ها این است که گروگان‌ها را یک‌جا نگهداری نکنند و تا حد امکان به نقاطی دور از هم و حتی‌المقدور واقع در استان ها یا کشورهای مختلف ببرند. در نتیجه حتی اگر امکان و عزم دخالت نظامی از سوی ایران وجود داشته باشد، معلوم نیست که این دخالت باید در کجا و با چه ابعادی انجام شود. خلاصه این‌که دخالت نظامی نه تنها مفید نیست بلکه موثر هم نخواهد بود.

اما گزینه‌های دیگر چطور؟ آیا دولت می‌تواند با این گروهک موسوم به «ارتش عدالت» مذاکره کند و به توافق برسد؟ پاسخ مشخصی برای این سوال ندارم، اما دو نکته در این زمینه قابل توجه است. اول این‌که این یک گروهک خودانگیخته نیست که مثلا عده‌ای ناراضی و انقلابی بومی برای رسیدن به آرمان‌هایشان دست به اسلحه برده باشد. طبعا این گروه (و حامیان آن) تلاش می‌کند که به حرکت خود نوعی بار انقلابی و ارزشی بدهد، مثلا دفاع از قومیت‌ها یا مذاهب در حاشیه قرار گرفته‌ در ایران. اما خاستگاه اصلی نظایر این گروه به احتمال زیاد حمایت دولت‌های رقیب ایران در منطقه است که به صورت غیرمستقیم قصد اعمال فشار بر ایران را دارند. از این منظر که به داستان نگاه کنیم، مذاکره با این گروه کاری بی‌معنا خواهد بود چرا که اصولا عاملیتی از خود ندارد و مزدوری بیش نیست. نکته‌ی دوم این است که حتی اگر بپذیریم که مذاکره با این گروه فایده‌ای دارد و ایران با برآورده کردن خواسته‌ی آن‌ها می‌تواند زمینه‌ی آزادی این چند سرباز را فراهم کند، باز هم معلوم نیست استراتژی مذاکره با آن‌ها مناسب باشد. چرا که برآورده کردن خواست آن‌ها عملا به این معناست که آن‌ها می‌توانند در آینده به گروگان‌گیری‌های مشابهی دست بزنند و امتیازهای دیگری طلب کنند. به بیان ساده‌تر، کوتاه آمدن دولت ایران به معنای تایید عملی موثر بودن این نوع اقدامات است. لازم به توجه است که این مورد با مواردی که گروگان‌گیرها انگیزه‌های مالی دارند فرق می‌کند (مثلا گروگان‌گیری‌هایی که بعضا توسط راهزنان دریایی در سومالی انجام می‌شود). برخلاف خواسته‌های مالی که معمولا محدود و قابل دسترسی هستند، خواسته‌های سیاسی و رقابت میان دولت‌ها به راحتی قابل مهار کردن نیست. در نتیجه دولت ایران البته می‌تواند و باید به صورت مستقیم یا غیرمستقیم وارد مذاکره‌ با این گروه شود اما در این‌که امکان این را داشته باشد که به خواسته‌های آن تن دهد تردید جدی دارم.

 پس اگر امکان دخالت نظامی نیست، امکان توافق با خود گروه هم نیست، چه راه حلی باقی می‌ماند؟ شاید ترکیبی از روش‌های زیر:

اولین راه حل مذاکره با دولتی که این گروه را تجهیز کرده است با هدف رسیدن به توافقی که منجر به کاهش خصومت‌ها شود. این موضوع علاوه بر این‌که به کانال‌های فعال و قابل اعتماد مذاکره‌ی دوجانبه نیاز دارد، نیازمند تغییراتی در جهت‌گیری‌های منطقه‌ای و جهانی کشور خواهد بود که به نوبه‌ی خود منجر به ایجاد همکاری‌ها و رقابت‌های جدیدی خواهد شد که باید به دقت سنجیده شوند. کاری که در یک بازه‌ی زمانی کوتاه مثلا در یک فرصت چند هفته‌ای که نگران سرنوشت این سربازها هستیم به سختی انجام خواهد شد.

دومین راه حل این است که دولت این سربازها را از همین حالا به صورت غیررسمی شهید تصور کند و تلاش اصلی دولت به مدیریت رسانه‌ای بحران منعطف باشد. فرضا در عرصه‌ی عمومی مواضع درست حفظ شود که «تلاش‌ها برای آزادی سربازها ادامه دارد» و غیره اما در عمل تلاش معناداری انجام نشود یا اگر هم شود با علم به بی‌اثر بودن آن‌ها انجام شود، به دلایلی که بالا ذکر کردم. اگر به هر دلیل سربازها سالم آزاد شدند که چه بهتر و دولت می‌تواند موفقیت «تلاش‌های» یاد شده را با قدرت تکرار کند، اما در غیر این صورت چیزی از دست نرفته است، «چند سرباز به دست دشمن جنایت‌کار شهید شده‌اند علی‌رغم همه‌ی تلاش‌هایی که مسئولان نظام انجام دادند». شاید به نظرتان برسد که این راه حل ظالمانه است. شاید این‌طور باشد، اما در آن حقیقتی تلخ نهفته است: به این نکته توجه کنید که نمونه‌ی این سربازها هر روز در مناطق پرخطر مرزی انجام وظیفه می‌کنند و کشته شدن آن‌ها حین حمله‌ی اشرار اگر چه برای همه غم‌انگیز است، اما در نگاه دولت مرکزی جان چند سرباز موضوعی نیست که به خاطر آن سیاست‌های کشور عوض شود. هر چه باشد تا تاریخ بوده سربازها به خاطر دفاع از مرزهای کشور کشته شده‌اند. منتقدان البته می‌توانند بگویند «اما این سربازها آموزش ندیده و مظلوم بودند». حرفی است درست و شخصا امیدوارم به تدریج زمینه‌ی پایان سربازگیری اجباری فراهم شود و به تدریج تمام نیروهای نظامی و انتظامی کشور به نیروهای حرفه‌ای کادری تبدیل شوند. اما به هر حال این موضوع راه‌حلی برای نجات این سربازهای به خصوص ارائه نمی‌کند و در ضمن ما را در مقابل این سوال قرار خواهد داد که چنانچه چند سرباز حرفه‌ای توسط گروهکی مشابه به گروگان گرفته شوند چطور؟ در آن صورت نمی‌توانیم به این‌که سربازها آموزش ندیده و مظلوم بودند تکیه کنیم، و با این حال نظاره کردن اسارت و اعدام سربازان حتی اگر حرفه‌ای باشند، غریب است.

۳

یک دستگاه سیاسی موفق به کمک ابزارهای فرهنگی، آموزشی و رسانه‌ای خود این باور را در اذهان عمومی جامعه ایجاد می‌کند که «ما می‌دانیم داریم چکار می‌کنیم، اوضاع تحت کنترل است، نگران نباشید». اما فرایندهای واقعی پیچیده، چند وجهی و اغلب غیرقابل مهار هستند. در بسیاری از موارد رهبران سیاسی هم مثل سایر شهروندان در وضعیت‌هایی قرار می‌گیرند که «نمی‌دانند کار درست کدام است». فرایندهای چند وجهی،‌ موازی و در هم‌تنیده‌ چنان عمل می‌کنند که حتی یک دولت موفق و قدرتمند هم ممکن است به این نتیجه برسد که «ما کنترل چندانی روی این فرایند نداریم» و «اوضاع واقعا نگران کننده است!». اما یک دستگاه سیاسی موفق با استفاده از روش‌های مستقیم (مثل فن بیان، یا تولید و پوشش خبر) و یا روش‌های غیرمستقیم (مثل نهادهای آموزشی، فرهنگی و رسانه‌ای) به ساخته شدن و بقای تصویری عمومی از آگاهی، کنترل و امنیت کمک می‌کند. به این ترتیب است که بخش بزرگی از توده‌های مردم در سراسر جهان و در همه‌ی کشورهایی که سیستم‌های سیاسی کم و بیش موفقی دارند تا حد زیادی متقاعد شده‌اند که دولت‌هایشان می‌دانند چکار می‌کنند، اوضاع را تحت کنترل خود دارند و جای نگرانی نیست. اما گاهی اتفاق‌هایی رخ می‌دهد که می‌تواند این باور عمومی را خدشه‌دار کند. آن‌وقت است که دولت‌مردان نگران می‌شوند. چرا که شکسته شدن این تصویر عمومی می‌تواند شیرازه‌ی امنیت سیاسی کشور را از هم بگسلد. در این موارد است که دولت‌مردان سعی خواهند کرد اقدام‌هایی انجام دهند که تصویر خدشه‌دار شده مجددا ساخته شود.

مثلا حادثه‌ی یازدهم سپتامبر از این دست موارد بود. تصور عمومی جامعه‌ی آمریکا از این‌که همه چیز تحت کنترل است، دولت‌مردان می‌دانند چه خبر است و جای نگرانی نیست توسط تصاویر گرافیکی برخورد هواپیما به برج‌های دوقلوی نیویوریک شکسته شد. وحشت و بحران سراسر جامعه‌ی آمریکا و سایر نقاط جهان که چشم به رهبری آمریکا دوخته بودند را فرا گرفت. این‌جا بود که دولت آمریکا دست به اقداماتی زد که نشان دهد «اوضاع را تحت کنترل خود دارد»…

در مقیاسی دیگر، گروگان‌گیری‌های اخیر هم یکی از این دست موارد «تصور شکن» است. بخش بزرگی از توده‌های مردم در زندگی روزمره‌شان به خطراتی که از ناحیه‌ی مرزها ایران را تهدید می‌کند هوشیار نیستند. به لطف دستگاه‌های پروپاگاندای سیاسی موفق نظام سیاسی ایران، اغلب جامعه متقاعد شده‌ است که «اوضاع تحت کنترل است». در نتیجه ما می‌توانیم با خیال راحت به امورات شخصی خود بپردازیم. از فرزندان خود مراقبت کنیم و به آینده‌ی خانواده‌ی خود خوش‌بین باشیم. اما ناگاه تصویری گرافیکی از سربازهایی اسیر که به فرزندان ما می‌مانند به گوشی‌های تلفن و صفحه‌های فیس‌بوک راه پیدا می‌کند و یکی از آن‌ها پیش چشمان نگران و وحشت‌زده‌ی ما اعدام می‌شود و بقیه هم ممکن است به چنین سرنوشتی دچار شوند… تصویر عمومی ترک می‌خورد: به نظر می‌رسد «اوضاع تحت کنترل نیست». باید نگران باشیم!

موثرترین روش‌ به چالش کشیدن یک دستگاه سیاسی، لزوما حمله‌ی نظامی یا اقتصادی به آن نیست. در یک سطح انتزاعی‌تر، برای تخریب یک دستگاه سیاسی، هیچ‌چیز موثرتر از آن نیست که تصویری که او در جامعه از «توانایی خود برای کنترل اوضاع به شیوه‌ای مطلوب»  ساخته است را تخریب کنیم. دولتی که بخش بزرگی از جامعه را قانع کرده باشد که «نگران نباشید، من اوضاع را تحت کنترل خود دارم» دولتی قدرتمند و موفق خواهد بود، حتی اگر جامعه در بدترین شرایط جنگی یا اقتصادی به سر ببرد. برعکس، دولتی که بخش بزرگی از جامعه به بی‌کفایتی آن متقاعد شده باشند، حتی اگر شرایط امنیتی و اقتصادی جامعه معمولی باشد، ناموفق و ضعیف خواهد بود. به عبارت دیگر، چنان‌چه تصویر عمومی «توانایی دولت در کنترل اوضاع» نزد جامعه شکسته شود، دولت سرشکسته و ناموفق جلوه خواهد کرد. به این ترتیب، در اغلب موارد جریانات تروریستی با هدف به چالش کشیدن دولت هدف در عرصه‌ی نظامی یا امنیتی انجام نمی‌شود. بلکه هدف اصلی آن‌ها ایجاد ترور و وحشت است تا به واسطه‌ی آن‌ بتوانند جامعه‌ی هدف را متقاعد کنند که «دولت شما نمی‌تواند اوضاع را کنترل کند». معمولا تخریب اعتمادی که مردم به یک دولت دارند راحت‌تر از تخریب ارتش آن دولت است. در سطحی دیگر، روش‌های رسانه‌ای و فرهنگی مثلا شبکه‌های تلویزیونی سرگرم کننده یا خبری به زبان فارسی که با بودجه‌ی دولت‌های رقیب برای جامعه‌ی ایرانی پخش می‌شوند (یا برعکس، شبکه‌های عربی زبان که توسط دولت ایران برای مخاطبان عرب کشورهای مجاور پخش می‌شوند) هم اغلب با هدف تخریب تدریجی اعتماد جامعه به «کفایت دولت در کنترل اوضاع به شیوه‌ی مطلوب» انجام می‌شود.

از این منظر که به داستان نگاه کنیم، هدف گروگان‌گیرها از به اسارت گرفتن سربازهای ایرانی چانه‌زنی و اخذ امتیازهای معین نیست. هدف آن‌ها (یا در واقع هدف حامیان آن‌ها) ایجاد حادثه‌ای است که دولت ایران را پیش چشم جامعه‌ی خود بی‌کفایت (یا اگر دوست دارید بی‌کفایت‌تر) کند. اگر این درست باشد، چانه زدن با تروریست‌ها به آب در هاون کوبیدن می‌ماند. البته اگر راهی پیدا شود و سربازها نجات پیدا کنند دولت‌مردان واقعا خوشحال خواهند شد، اما عرصه‌ی تنگ مانور سیاسی راه‌حل‌های اندکی برای نجات سربازها پیش‌ روی سیاست‌مداران گذاشته است. از طرف دیگر، در رویارویی با چنین بحرانی، مهم‌ترین دغدغه‌ی دستگاه سیاسی مدیریت تصویر خود در جامعه است و دست سیاست‌مدارها در این زمینه نسبتا بازتر است.

به این ترتیب است که سربازها اگر چه بخشی از این داستان هستند، اما موضوع آن نیستند. موضوع این داستان تلاش دست کم دو سیستم سیاسی است. یکی سیستم سیاسی حاکم بر ایران که نیاز دارد پیش چشم جامعه‌ی ایران موفق به نظر برسد، یعنی حکومتی که اوضاع را به شیوه‌ی مطلوبی تحت کنترل خود دارد. دیگری سیستم سیاسی رقیبی که می‌خواهد نظام سیاسی ایران را از طریق تخریب تصویر آن نزد جامعه‌ی ایران تضعیف کند.

________________________________________

<

p dir=»RTL» style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

جوک‌هایی که باید جدی گرفته شوند

دوستی نوشته است:

یک آقایى میره نتیجه آزمایش پزشکى خانمش رو بگیره. دکتر میگه متأسفانه نتیجه آزمایش خانم شما با یک خانم دیگه قاطى شده، و خانمتان یا آلزایمر داره یا ایدز.

آقا مى پرسه خب من چیکار کنم؟ دکتر میگه: خانمت رو ببر توى خیابون ول کن، اگه راه برگشتن به خونه رو پیدا کرد طلاقش بده.

[راه حلهاى مسوولین مملکتى رو که میشنوم به شدت یاد این جوک مى افتم.]

می‌گویند آدم باید جنبه‌ی شوخی داشته باشد. به خصوص توصیه می‌شود که اصولا جوک‌ را نباید جدی گرفت، انداختش زیر تیغ جراحی و کالبد شکافی‌‌اش کرد. جوک خراب می‌شود و آدم را ضدحال خطاب خواهند کرد. این درست… من هم همیشه آماده‌ی لبخند زدن به یک طنز خوب هستم، اما نمی‌توانم نظیر به اصطلاح جوک‌های بالا را بامزه یا حتی قابل تحمل بیابم.

چرا؟

چون از خرده فرهنگی که این متن بی‌رحم و خطرناک را تولید کرده است و از آن لذت می‌برد گریزان هستم. برای نمونه:

۱.
در این جوک تصمیم گیرنده مرد است. زن صدایی ندارد و همین‌طور اراده‌ای برای تصمیم گیری. مرجع مرد است که باید تصمیم بگیرد و زن مثل یک شیء از آن تصمیم پیروی خواهد کرد.

۲.
آلزایمر بیماری فراموشی است و کسی که به آن مبتلا می‌شود نه تنها مقصر نیست بلکه نیازمند توجه و محبت بیشتری نیز خواهد بود. اما دکتر، که در این داستان نه تنها کارشناس امور پزشکی، بلکه مشاور امور خانواده و اخلاق هم هست چه روی‌کردی را به مرد که همسرش به بیماری آلزایمر دچار شده پیشنهاد می‌کند؟ «نه تنها از او مراقبت نکن، نه تنها او را ترک کن، بلکه کاری کن که وی در خیابان برای همیشه گم شود!»

۳.
تنها راه ابتلا به بیماری ایدز رابطه‌ی جنسی خارج از ازدواج نیست. اما حتی در این صورت هم این امکان وجود دارد که این مرد باشد که با روابط متعدد جنسی‌ای که داشته به بیماری ایدز مبتلا شده و همسرش از او گرفته باشد. اما این نکته برای دکتر که می‌توانید مطمئن باشید یک مرد است اهمیتی ندارد. از نظر او اگر زن به بیماری ایدز مبتلا شده باشد از دو حال خارج نیست: یا رابطه‌ی جنسی خارج از ازدواج داشته و به پیوند زناشویی‌اش خیانت کرده و در نتیجه مرد باید او را طلاق دهد، یا این‌که او از طریق دیگری به این بیماری مبتلا شده که اگر چه بی‌گناه است اما به هر حال یک زن بیمار دردسر زیادی برای مرد خواهد داشت و در نتیجه باز هم بهتر است که مرد او را طلاق دهد.

۴.
دنیای این جوک یک دنیای سراسر مردمحور است. دنیایی که در آن مردها (مرد و دکتر که قاعدتا مرد است) از وجود زن‌های سالم و وفادار (با تعریف خودشان) بهره‌مند می‌شوند و به محض آن‌که زن از جاده‌ی سلامتی و وفاداری خارج شد به خود اجازه می‌دهند که به جایش تصمیم بگیرند، مسخره و تحقیرش کنند یا رهایش کنند.

شما را نمی‌دانم، اما فکر می‌کنم با جوک‌هایی نظیر این نمونه که پوسیده‌ترین لایه‌های فرهنگ مردمحور (در واقع مرد مسلمان شیعه‌ی فارس زبان محور) در جامعه‌ی ایران را بازتولید و تقویت می‌کنند باید مقابله کرد. چگونه؟

برای این‌کار تقریبا همیشه به اسلحه نیاز دارید. اما تعجب نکنید. بهترین اسلحه‌ی شما لبخند نزدن و جدی گرفتن این نوع جوک‌هاست.

پی‌نوشت۱: دوستی که جوک را از قول او نقل کردم در گوگل‌پلاس این‌ توضیح را داده است:

تحليل جالبى بود!
من در اصل جوك كه خارجى است دو تغيير دادم. در اصل جوك نقش اول رو زن بازى ميكنه. و توصيه نهايى دكتر هم اينه: اگه به خونه برگشت هيچ وقت باهاش سكس نكن.
دليل تغيير اول: كمى فكر كردم كه كدام فاعل (مرد يا زن) براى مخاطب جذاب تره. به اين نتيجه رسيدم كه اگر فاعل زن باشه جذاب تره (براى جذب + و ريشير بهتر جواب ميده). منتهى ميخواستم ته جوك اون كنايه سياسى رو بنويسم (راه حل خانم ابتكار براى خروج از تهران مدنظرم بود). براى نشان دادن پوسيدگى ماجرا بهتر بود يك روايت مردسالار ازش ميساختم كه تقريبا اكثر افراد قبول دارن پوسيده است.
دليل تغيير دوم: صرفا رعايت يكسرى خطوط قرمز اخلاقى در نوشته هام كه خودم براى خودم وضع كرده ام.
يك نكته جالب هم اينكه وقتى اينو مى نوشتم اصلا قضيه «خيانت زن» برام مطرح نبود. احساس ميكردم همين كه طرف ايدز داره دليل كافى براى طلاق دادنش هست.
ضمنا براى من كه ادعاى فمينيست بودن دارم اين تحليل تان جالب بود!

پی‌نوشت ۲:‌ واضح است که منظور من از «مرد مسلمان شیعه‌ی فارس زبان محور» اشاره به یک طیف غالب فرهنگی است و منظور همه‌ی مرد‌های مسلمان شیعه‌ی فارس زبان نیست. همان‌طور که وقتی از فرهنگ پدرسالار یا مردمحور صحبت می‌کنیم منظور تک‌تک پدرها یا مردها نیست.

________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

زن و مرد، بازی‌های کهنه‌ و خروج از بحران (یادداشت وارده)

یادداشت زیر را آقای خسرو در پاسخ به نوشته‌ی خانم افسانه «زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)» که چند روز پیش در بامدادی منتشر شد ارسال کرده‌اند که عیناً (به غیر از ویراستاری) منتشر می‌کنم. انتشار این مطلب در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با درون‌مایه‌ی این نوشته نیست. در صورتی که ذیل همین پست کامنت بگذارید، آقای خسرو در صورت تمایل به کامنت‌های شما پاسخ خواهند داد.

حدس می زنم که اگر شروع به نوشتن کنم، کار به تفصیل بی حاصلی می کشد اما به امید آگاهی بخشی به قلیلی از خوانندگان، این متن مغشوش با عنوان «زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)» را مرور می کنم. موضوع بحث درباره‌ی این جمله است که قبلا در بامدادی منتشر شده بود:

«بحران زن‌هایی هستند که نمی‌خواهند مسئولیت قبول کنند، اگر سر کار بروند درآمدشان خرج خودشان می‌شود و مسئولیتی هم در خانه نمی‌پذیرند. و حتی کسانی هم که شاغل نیستند، باز از انجام… حداقل بعضی امور منزل سر باز می‌زنند با این استدلال که در شأنشان نیست.»

نویسنده پس از شرح غیرلازمی درباره اصول عقاید خود زنان را به سه دسته تقسیم میکند:1- عده‌ای از خانم‌ها که خود را سرتر، بهتر و … از همسر و خانواده‌شان می‌دانند و بسیاری کارها را در شأن خود نمی‌دانند 2- آنها که تمام روز در آرایشگاه و باشگاه هستند و» این دسته تمام توانایی، هوش و استعداد خود را خرج کرده و می‌کنند تا همسری ثروتمند بیابند.»  3- «زنان عادی که کار می کنند و درآمد خود را در خانه خرج نمی کنند».

این دسته بندی کاملا بی‌معنی است چون یک نفر می‌تواند در همه‌س این دسته‌بندی‌ها باشد و یا در هیچ‌کدام نباشد. احساس سرتری یا بهتری در هر کسی می‌تواند باشد، کار کردن با آرایشگاه و باشگاه رفتن تنافری ندارد چرا که بقیه هم می‌روند، شوهر پولدار داشتن به معنی نبودن این مشکل در زندگی نیست و در نهایت تعبیر «زنان عادی که کار می‌کنند». ظاهرا هدف نویسنده، جدا کردن خانم‌های نجیب و کار کن و زحمت‌کش ولی پول خرج نکن در خانه مثل خودشان از دو گروه «غیر عادی» دیگر است در حالی‌ که همه‌ی این خانم‌ها یک گروه و به شدت در هم تنیده‌اند و اگر آفتی می‌بینیم در همه هست و این جدا کردن‌ها، خدعه‌ی منزه‌طلبان است.

در مورد دسته‌ی اول خانم نویسنده «قویا اعتقاد» دارند که این‌ها قبل از ازدواج هم این‌گونه بوده‌اند! نکته اینجاست که اعتقاد شما هر چقدر هم قوی باشد دلیلی بر درستی حرف شما نیست. رفتار بسیاری از خانم‌ها و آقایان در قبل و بعد از ازدواج متفاوت است. اتفاقا تظاهر به مدرن بودن و همراه بودن و اعتقاد نداشتن به مهریه و… یک مرض شایع در دوران آشنایی است که در ادامه و بعد از اطمینان از کوبیده شدن میخ، چهره‌ی واقعی «گربه لوس» و «پرتوقع» و «ناز کردن‌های افراطی» نمایان می‌شود. اصولا چنین گروه مجزایی بین خانم‌ها نداریم و رفتارهای دوگانه، ابزاری است که هر کسی اعم از مرد و زن ممکن است بدان متوسل شود.

در مورد دسته‌ی دوم که ایشان لحن تحقیرآمیزی درباره‌شان به کار برده، نکته اینجاست که هر مرد و زنی در زمان ازدواج وضعیت مالی طرف مقابل را می‌سنجد و به عنوان یک گزینه در امر انتخاب استفاده می‌کند. اگر وزن این معیار برای بعضی بالاتر است اشکالی بر آن وارد نیست. اتفاقا خانم‌هایی که دنبال پول طرف می‌روند احتمال صادق بودنشان بیشتر است از کسانی که یک جوان تحصیل کرده از خانواده‌ای متوسط را هدف قرار می‌دهند اما در ادامه، پول پس‌اندازی از حقوق اظهار نشده‌ را با دروغ و دغل به همسرشان قرض می‌دهند! این خاصیت پول دوستی نیز گروه مجزایی که مورد نظر خانم نویسنده است را نمی‌سازد چون همه‌ی آدم ها به قدرت پول واقف بوده و آن را دوست دارند. اصولا همه‌ی آن «خانم‌های عادی» هم دعوایشان سر پول است و همین نوشته‌ی خانم نویسنده هم درباره پول و حق نگهداری و خرج کردن آن است.

در مورد دسته‌ی سوم «زنان عادی»، خانم نویسنده بدون اینکه قصد «مناقشه» داشته باشند در ابتدا سوالات متعددی درباره‌ی «همراهان شاکی» این گروه مطرح می‌کنند.» آیا بلد است ماشین لباسشویی را روشن کند؟ آیا می‌داند در فریزر چه مواد غذایی دارد‌؟ آیا بلد است آشپزی کند‌؟ … » و ایشان از قضا جواب را هم می‌دانند «حداقل از انجام ۹۰ درصد این کارها با کیفیت مناسب عاجز است». این نمونه‌ی کامل یک قضاوت ناعادلانه است از این جهت که شکایت شونده و قاضی و جلاد همه یک نفرند. بر خلاف نظر ایشان، جواب این سوال‌ها برای همه‌ی آقایان یکسان نیست و بسیاری از آقایان ممکن است برخی یا اغلب این موارد را به خوبی انجام دهند و با این وجود بسیاری از خانم‌های عادی هنوز هم به مخفی کردن پول‌ها ادامه می‌دهند.

قسمت بعدی نوشته‌ی ایشان دو موضوع در هم آمیخته است، توضیح درباره اینکه اگر هم خانمی در هزینه‌های خانه مشارکت نکند در نهایت درآمد خود را صرف امور خانواده خواهد کرد و سپس بحث قوانین اسلامی و احتمال طلاق و نیاز خانم‌ها به داشتن پشتوانه‌ی مالی. اگر بخشی از این نوشته ارزش شنیدن داشته باشد قاعدتا همین قسمت است اما حتی این هم نیست. اول این که مساله بر سر محل خرج آن درآمد نیست بلکه مساله بر عدم همراهی و مسئولیت‌ناپذیری و سست کردن بنیان رابطه و خانواده است. و این نکته‌ی مهم که بارها ذکر شده، اگر به قوانین اسلامی و ایرانی انتقادی دارید جای مبارزه با آن در داخل خانه و روبروی همسرتان نیست. شما در چهارچوب همین قوانین غلط می‌توانسته اید توافق بهتری در زمان ازدواج داشته باشید و علاوه بر آن تغییر قوانین از راه مبارزه و مشارکت سیاسی و حرکت‌های اجتماعی میسر است. ایشان با آوردن مثال‌هایی قصد اثبات حرف خود را دارند در حالی که این روش از سست‌ترین پایه‌ها در یک بحث منطقی است چرا که گفتن نقیض آن به همان سادگی است.

ایشان همچنین نرخ باروری پایین را دلیل کم بودن روابط جنسی می‌دانند که پوچ بودن آن در «عصر جلوگیری»  نیازی به توضیح ندارد و سپس در اوج احساسات ناشی از احساس داشتن درک عمیق از مساله، سوالات معمول آقایان و خانم‌ها درباره‌ی وضعیت شغلی و درآمدی یکدیگر در دوران آشنایی را نیز بخشی از بحران می‌دانند.همچنین سعی کرده‌اند به روش اغلب متاخرین، پاراگرافی در مذمت هر دو گروه آقایان و خانم‌ها نوشته و به شکلی که نه سیخ بسوزد و نه کباب، مطلب را جمع کنند. این میان‌مایگی، هر چند خریداران بسیار دارد اما با آن بندهای اولیه و ثانویه که تماما در دفاع از «خانم‌های عادی» است همخوانی ندارد.

شخصا به حسن ظن بسیاری از خانم‌های عادی و غیرعادی و مشارکت صادقانه‌ی آنها در بزنگاههای زندگی شکی ندارم و بارها شاهد آن بوده‌ام، با این وجود چیزی که خانم نویسنده راجع به آن صحبت یا تامل کافی نکرده، اصل دعواست. اصل دعوا بر سر «قدرت»  و کنترل و کسب محبوبیت است و این که شما در «زمانی که لازم است» چقدر توان چانه‌زنی و امتیازگیری و جلوه‌گری داشته باشید. این احتکار پول با برچسب کذایی «پس‌انداز خانواده » و نیز بازی کردن نقش منجی در بزنگاهها مثل خریدن خانه یا پرداختن هزینه‌ی تحصیل فرزند و امثال آن هم در نهایت بازی قدرت و محبوبیت است. خانم‌ها و آقایان ایرانی مثل همه‌ی همتایان خارجی خود درگیر این بازی شده‌اند اما مشکل خاص ما ایرانی‌ها در این است که ما دوران گذار از سنت به مدرنیته را طی می‌کنیم و هر کسی می‌تواند از این وضعیت به نحوی سوء استفاده کند تا قدرت خود را بالا برد. زنی که سبک زندگی‌اش در دنیای مدرن عوض شده و پا به پای همسرش کار می‌کند، به حق توقع همراهی از همسرش در امورات منزل را دارد با این وجود در بخش مربوط به اشتراک منافع حاصل از کار، هنوز به نتیجه‌ی درست نرسیده و برای این عدم همراهی مخرب و تلاش قدرت‌طلبانه، هزار و یک دلیل بی‌مبنا می‌تراشد. در مقابل مردی که همه‌ی درآمد همسر را به انحای مختلف از او می‌گیرد و با تراشیدن مخارج کذایی و پنهان کردن بخشی از دارایی‌ها، عملا همسرش را وادار به خرج کردن درآمدش می‌کند حاضر به هیچ شکلی از همکاری در امور خانه نیست و حتی از پهن کردن سفره‌ی غذا دریغ می‌کند. این «مرد قوی» خوشحال است که همسرش امکان هیچ مانور و عمل مخالف نظر او را ندارد و «کنترل امور زندگی» از دستش خارج نشده است و برای این فریبکاری هزار و یک توجیه غیرمنطقی می‌سازد. با این وجود اگر خوب دقت کنیم، ریشه‌ی هر دوی این رفتارها در ترس است. مخرب‌ترین اثر این رویکرد اما، نهادینه کردن دروغ در روابط اعضای خانواده است که به نسل بعد نیز منتقل می‌شود و همان کسانی که قرار است از این بازی‌های قدرت بیشترین استفاده را ببرند، بیشترین خسارت را خواهند دید.

ما نیاز داریم که تغییر کنیم، با فرود آمدن از فرازهای پوشالی پرداخته‌ی سنت و با بیرون آمدن از حصار تنگ اندیشه‌های کهنه. مسلما ما مردها به دلیل امتیازات نامعقولی که یک جامعه‌ی مرد-سالار سنتی عقب مانده به ما داده و ضعف طبیعی بشر در میل به سوء استفاده و تن‌پروری و بهره‌کشی کوتاهی بیشتری کرده‌ایم، رنج بیشتری تحمیل کرده‌ایم و مسولیت بزرگ‌تری داریم. ما به عنوان یک جامعه اعم از زن و مرد باید نو شویم و این نو شدن نباید مشروط باشد، اگر آگاهانه و در سمت درست تغییر کنیم، دنیای ما به همان سمت تغییر خواهد کرد. تلاش کنیم که آدم‌های بهتری شویم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)

یادداشت زیر را خانم افسانه در پاسخ به نوشته‌ی «از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)» که دیروز در بامدادی منتشر کردم ارسال کرده‌اند که عیناً (به غیر از ویراستاری) در بامدادی منتشر می‌کنم. انتشار این مطلب در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با درون‌مایه‌ی این نوشته نیست. در صورتی که ذیل همین پست کامنت بگذارید، خانم افسانه در صورت تمایل به کامنت‌های شما پاسخ خواهند داد.

یکی از بندهای نوشته آخر شما با عنوان «از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)»، شدیداً برای من سوال برانگیز بود. مخصوصاً که همین حرف را قبلاً هم جایی دیگر و از قول شخصی دیگر شنیده بودم. گفتید دوست یا هم‌صحبتی، اظهار کرده که بحران زن‌هایی هستند که خود نمی‌خواهند مسئولیت قبول کنند، اگر سر کار بروند درآمدشان خرج خودشان می‌شود و مسئولیتی هم در خانه نمی‌پذیرند با این تفکر که شاغل هستند و حتی کسانی هم که شاغل نیستند، باز از انجام امور منزل یا حداقل بعضی امور منزل سر باز می‌زنند با این استدلال که در شأنشان نیست.

اول از همه این‌که من علی‌رغم زن بودنم، فمینیست نیستم و فمینیست‌ها را دوست هم ندارم، یعنی حتی اگر این استدلال برقرار باشد که بین مرد و زنی با هوش و توانایی برابر، زن باید زحمت بیشتری برای داشتن موقعیتی برابر با مرد بکشد، من ترجیح می‌دهم این زحمت را تقبل کنم اما حمایتی به خاطر زن بودن از من صورت نگیرد و البته این ترجیح شخصی من است. در این هم شک ندارم که عده‌ای از خانم‌ها (معمولاً بدون دلیل و نمود بیرونی) خود را سرتر، بهتر و … از همسر و خانواده‌شان می‌دانند، بسیاری کارها را در شأن خود نمی‌دانند و … اما در کنار این موضوع قویاً اعتقاد دارم که این دسته از زنان، قبل از ازدواج هم، رفتارهای این‌چنینی داشته‌اند، مثلاً در دوره‌ی دوستی یا نامزدی (یا هر عنوان دیگر، بنا به عرف فرهنگی خانواده‌ها) توقع‌های زیاد، لوس شدن‌ها و ناز کردن‌های افراطی، قهر و آشتی‌های مکرر و رفتارهای لوس و لوندانه‌ای داشته‌اند خیلی از همسران این دسته از زنان اصلا جذب همین رفتار شده‌اند. جذب زنی که مانند گربه لوس، پر توقع، معمولاً ظریف و زیبا (و یا حداقل دارای رفتار لوندانه و جذاب) بوده و همین جذابیت، آن‌ها را ترغیب به ازدواج و دائمی کردن رابطه کرده است. حالا اگر این دسته از آقایان عزیز و محترم، از زنی که با این شرایط انتخاب کرده‌اند، توقع دارند از فردای ازدواج تبدیل به زنی مدیر، مدبر، آشپزی قابل و فردی توانا در اداره‌ی امور منزل شود مسلماً مشکل از آقایان عزیز است نه؟ از قول کسی در همین وبلاگستان خواندم (که اسمشان متاسفانه یادم نیست) کسانی که شکایت می‌کنند که مردان همه خائن یا دروغ گویند یا زنان همه تنبل، خائن و پول دوست هستند، معمولاً خودشان مشکل اخلاقی یا رفتاری دارند که این دسته آدم‌ها را به خود جذب می‌کنند وگرنه هیچ وقت یک خصوصیت، آن‌هم یک خصوصیت منفی، بین تمام اعضای یک جنس مشترک نبوده و نخواهد بود.

دسته‌ی دیگری از زنان هم هستند که تمام روزشان، یا در آرایشگاه یا باشگاه یا خیاط یا ماسا‍ژور پوست یا پاساژ می‌گذرد. فکر می‌کنم شما هم مثل من قبول دارید این دسته از زنان حتی تصور همسری با کسی که شما از وی نوشته‌اید را نمی‌کنند، این دسته تمام توانایی، هوش و استعداد خود را خرج کرده و می‌کنند تا همسری ثروتمند بیابند، بعضاً حتی به همسری مردی هم‌سن پدرشان یا مردی زن‌دار هم راضی‌اند تنها اگر پول کافی و بیشتر از کافی برای پرداخت هزینه‌ها داشته باشد.

اما دسته‌ی عمومی‌تر، زنان عادی هستند که کار می‌کنند، معمولاً درآمد خود را در خانه خرج نمی‌کنند و معمولاً هم از همسر خود توقع همراهی در امور منزل را دارند، چون بعضاً دیرتر یا همزمان با همسر به خانه می‌رسند. نمی‌خواهم فعلاً در مورد این موضوع مناقشه کنم که تا چه حد این توقع برآورده می‌شود؟ حتی نمی‌خواهم بگویم از این همراه شاکی خود (که اعتقاد دارد زنان امروزی خودشان، خود را وسیله‌ی اتاق خواب کرده‌اند) می‌پرسیدید که آیا بلد است ماشین لباسشویی را روشن کند؟ آیا می‌داند در فریزر چه مواد غذایی دارد‌؟ آیا بلد است آشپزی کند‌؟ اگر همسرش منزل نباشد‌، آیا بلد است غذایی قابل خوردن برای خودش تهیه کند و آشپزخانه هم کثیف و به تدریج پر از سوسک نشود؟ آیا بلد است لباس‌های شخص خودش کجاست؟ آیا می‌تواند آن‌ها را اتو کند؟ آیا می‌داند در کیف مدرسه یا مهد کودک بچه چه لوازمی باید باشد؟ آیا برنامه‌ی کلاسی و امتحانی کودکش را بلد است؟ آیا صبح‌ها به تنهایی و بدون کمک همسر می‌تواند بچه را بیدار کرده آماده کرده و سروقت به مدرسه برساند‌؟ طبیعتاً اگر کمکی را که این‌همه از آن شاکی است به همسرش می‌کرد جواب این سوال‌ها مثبت بود، اما من به شما اطمینان می‌دهم حداقل از انجام ۹۰ درصد این کارها با کیفیت مناسب عاجز است. چون نمی‌خواهیم در مورد این قسمت صحبت کنیم‌، تصور می‌کنیم همسر این آشنای شما شاغل است‌، درآمدش را در خانه خرج نمی‌کند و از همسرش توقع کمک در کار خانه دارد و کمک هم دریافت می‌کند. می‌شود بپرسم این خانم درآمدش را چکار می‌کند؟ هر آدم منصفی می‌داند که هیچ‌کس تمام درآمدش را صرف خرید لوازم غیر ضروری یا آرایش و پیرایش خود نمی‌کند (لوازم ضروری، مثل لباس‌های لازم، آرایش‌گاه و لوازم آرایش در حد نرمال و … حتی اگر زن شاغل نباشد، توسط شوهر تامین می‌شود). حداکثر حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد درآمد صرف خرج‌هایی می‌شود که می‌توانست نشود (باز هم به این نمی‌پردازم که مردان خرج‌های اینچنینی دارند یا نه؟) بقیه آن‌چه در بانک بماند، چه تبدیل به طلا و اوراق بهادار شود یا دلار و هر چیز دیگر، حکم پس‌انداز را دارد. این پس‌انداز در صورت به بن‌بست رسیدن زندگی مال زنی خواهد بود که قوانین اسلامی، حق و حقوق مادی را برای وی قایل نیستند (فکرتان هم به سمت مهریه نرود که شوخی روی کاغذ است و در موثرترین حالت، جایگزین حق طلاق خواهد بود) اگر در خرید خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند مشارکت کرده باشد و به اتکای زندگی خانوادگی‌، سهم قانونی و رسمی نخواسته باشد، در هر سن و سالی که بخواهد یا مجبور به جدایی شود، باید به خانه‌ی پدری برگردد. خودتان زنی را تصور کنید که چندین سال کار کرده و حالا دوباره، به مثابه یک دختر ۲۰ ساله در خانه پدر است. فکر می‌کنید چند درصد ازدواج‌ها، اگر زن، تنها خانه‌ای (یا به قول ویرجینیا ولف فقط اتاقی) از آن خود داشت، از هم می‌پاشید؟ یعنی زن در زندگی مانده، چون جایی برای رفتن ندارد؟ دیدن همین نمونه‌ها، که کم هم نیستند، به نسلی که تازه در حال ازدواج است، نشان داده حتی در روزهای اوج عاشقی که همه چیز عالی و مطمئن به نظر می‌رسد باید در مورد وضعیت مالی خود و آینده‌ای که با افول احتمالی این عشق در انتظارش خواهد بود هوشیار باشد، به هر حال مردان زیادی مانند بند اول نوشته‌ی شما هستند که اعتقاد دارند طبیعت مرد هرزگی است، باید حواست باشد وقتی خواستی از همسر طبیعتاً هرزه‌ات جدا شوی، جایی برای ماندن داشته باشی وگرنه یا باید سرزنش و دل‌سوزی خانواده را بپذیری یا از همسرهای متعدد همسرت پذیرایی کنی! در صورت به بن‌بست نرسیدن زندگی هم مال همان خانواده‌ای خواهد بود که مرد آن تا این حد از همسرش شاکی است!! مادر من دبیر آموزش و پرورش بود، هیچ‌وقت حقوقش در خانه خرج نشد، حالا هم که بازنشسته است، وضع بر همین منوال است تمام این پول‌ها در طی سال‌ها اگر خرج اضطراری نبود (مثل خرج بیماری، یا سفری لازم) تبدیل به انواع طلا شد، از دید ناظری مثل همراه شما، مادر من هم جزو آن دسته زنانی است که درآمد خود را در خانه خرج نمی‌کنند و توقع همراهی هم دارند. اما تمام طلاها در دو مقطع زمانی فروخته و برای پول پیش خرید خانه خرج شد. حالا هم اگر کسی مانند همراه شما، مادر من را ببیند احتمالاً فکر می‌کند با این سن و سال هم هر ماه به فکر طلا خریدن است، بیچاره همسرش!! این الگو تقریبا در مورد تمام اطرافیان، همکاران و دوستان من صادق است. (مادر دوستم که پس‌انداز خودش را در موقع نیاز، با این عنوان که از همکارانش قرض گرفته به همسرش می‌داد و با رفع مشکل با جدیت تمام دوباره پس می‌گرفت، کل پس‌انداز هم در آخر تبدیل به آپارتمان برای پسرشان شد که زندگی‌اش به دلیل مشکلات مالی در شرف فروپاشی بود).

بحران این نیست که زنان، خود را تبدیل به وسیله‌ی اتاق خواب که فقط کارکرد جنسی دارد کرده‌اند چون این کار را نکرده‌اند. نرخ باروری ۱/۸ ( آنهم در کل ایران، یعنی حتی روستاها و شهرهای کوچک که هنوز هم تعداد فرزندان و بارداری‌ها بالاست در این آمار لحاظ شده‌اند) دیگر این حرف‌ها را ندارد! ازدواج‌ها هم اگر قبلاً ندرتاً به طلاق می‌رسید، الان خصوصاً در شهرهای بزرگ، ندرتاً دائمی هستند. بحران تخم بدبینی است که در این چند دهه، با قوانین به شدت نابرابر، بین زنان و مردان پاشیده شده است و از دید و با عینک هر دسته که نگاه کنی، حق را به همان دسته می‌دهی. بحران این است که زنان و مردان همدیگر را نه به چشم نیمه‌ی دیگر، نه به چشم همراه، که به چشم دشمنی که از بودن در کنارش گریزی نداری نگاه می‌کنند. بحران این‌جاست که هر دو دسته، باور کرده‌اند نیش زدن فطرت دسته‌ی دیگر است، باید حواست را جمع کنی تا نیش نخوری. بحران آن‌جاست که مردی، روز اول آشنایی، پشت تلفن تاکید کند که ماشین ندارد و در مقابل تعجب  از تاکید این موضوع وقتی هنوز حرف‌های اصلی زده نشده بگوید «برای خیلی خانم‌ها مهمه». بحران آن‌جاست که همین آقا قبل از پرسیدن و دانستن در مورد اخلاق و انتظارات طرف مقابل یا گفتن از توقعات خودش، از نوع قرارداد کاری و میزان حقوق جویا شود.

طبیعتاً من در مورد تجربیات خودم نوشتم، سابقه‌ی دوازده سال کار در شرکتی بزرگ با کارکنان زیاد و شغل‌های فرعی مختلف، امکان آشنایی با آدم‌های زیادی را به من داده است. هر چند مسلماً نماینده‌ی تمام مردم ایران و یا تهران نیستم، اما محیط آشنایانم چندان محدود به خانواده و دوستان گزینش شده هم نبوده است.

پی‌نوشت: این مطلب با عنوان «زن و مرد، بازی‌های کهنه‌ و خروج از بحران (یادداشت وارده)» در پاسخ به این نوشته منتشر شده است.
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)

مثل خیلی از ایرانی‌هایی که در ایران زندگی نمی‌کنند از تعطیلات آخر سال مسیحی استفاده کردم برای سفری نسبتا کوتاه به ایران. در درجه‌ی اول برای دیدن خانواده و دوستان و خویشاوندان نزدیک و در درجه‌ی دوم هم به خاطر این‌که دوست دارم ارتباطم با ایران دچار وقفه نشود. زندگی کردن در خارج از ایران هر چند موقتی باشد به اندازه‌ی کافی آدم را از پیوستگی تجربه‌ی روزمره در ایران دور می‌کند. دوست ندارم این شکاف را با دیر سفر کردن به ایران عمیق‌تر کنم. آن‌چه می‌نویسم چند یادداشت کوتاه است که در همین سفر نوشته‌ام. بعضی از این یادداشت‌ها را در لحظه توی موبایلم نوشته‌ام و برخی دیگر را در ذهنم یادداشت کردم که بعدا درباره‌شان بنویسم. ساده هستند و کوتاه. جامع نیستند و همین‌ها را هم می‌شد بیشتر بسط داد، اما ارزش آن‌ها در بی‌واسطه بودن‌شان است. تجربه‌های شخصی من هستند که با چشم‌ها و گوش‌های خودم دیده‌ام و شنیده‌ام. این‌که چقدر می‌توان آن‌ها را تعمیم داد یا نداد دغدغه‌ی فوری من نیست. من نماینده‌ی نوعی شیوه‌ی زندگی شهری و خرده فرهنگ هستم و در نتیجه نوع معاشرت‌هایم، منطقه‌ی ترددم در شهر و همین‌طور فضاهای عمومی‌ای که در آن‌‌ها سیر می‌کنم با بسیاری از افرادی که شیوه‌ی زندگی و خرده فرهنگ مشابهی با من دارند بیگانه نیست. ورای این نکته فعلن نمی‌خواهم چیزی بگویم.

۱
بحث به این‌جا رسید که خیانت در روابط زناشویی انگار به موضوعی عادی تبدیل می‌شود. او که خود فردی متاهل بود معتقد بود که این مساله برای مردها قابل توجیه است. گفتم چطور؟ پاسخش این بود که نیاز جنسی مردها از احساس و عاطفه‌شان متمایز است و در نتیجه یک مرد می‌تواند با هر زنی که مایل بود بخوابد بدون آن‌که از نظر حسی درگیر شود. اما زن‌ها فرق می‌کنند. برای آن‌ها رابطه‌ی جنسی حتما همراه با گرایش عاطفی است. نتیجه آن‌که، زن نمی‌تواند بدون آن‌که به طرفش خیانت کند با فرد دیگری رابطه‌ی جنسی داشته باشد اما مرد می‌تواند. گفتم اما این شیوه‌ی استدلال یعنی چک سفید دادن به مرد برای انجام هر گونه هرزگی. مخالف بود. این هرزگی نیست، طبیعت مردهاست!

۲
– اما در رابطه‌شون هیچ عقلانیتی دیده نمی‌شه. احساس نمی‌کنم هیچ برنامه‌ی بلند مدتی داشته باشن یا این‌که حضور یکدیگر رو درک کنن. انگار فقط با هم هستن زیر یک سقف و زیر یک امضا. اما هیچ تجربه‌ی هوشیارانه‌ای با هم ندارن و به عبارتی نسبت به رابطه‌شون و پتانسیل‌های اون خودآگاه نیستن. هر کدام برای خود زندگی می‌کنن و به یک سری قواعد و مناسک هم تن می‌دن. از نظر اقتصادی و مسئولیت‌های روزمره به یک توافق (نانوشته شاید) رسیده‌اند که کارها را چطور تقسیم کنند. لزوما به هم خیانت نمی‌کنن (مطمئن نیستم) و همین. چیزی بیش از این وجود نداره یا دست کم من نمی‌تونم ببینم‌اش.
– فکر می‌کنی رابطه‌شون دوام بیاره؟ فقط چند سال از زندگی مشترک‌شون گذشته.
– بعید می‌دونم. این رابطه بعیده ادامه پیدا کنه!

۳
– من و همسرم به این نتیجه رسیدیم که رابطه‌ی آزاد داشته باشیم. یعنی من با هر کسی دلم بخواد باشم و اون هم با هر کسی که دلش خواست. اما زن و شوهریم هنوز.
– چرا جدا نمی‌شید؟
– راحتیم. دنبال درد سر نیستیم. تازه این بچه هم هست. برای اون بهتره که ما با هم باشیم.

۴
دربست گرفته بودم. برای مسیری که مقصدش یک سازمان شناخته شده بود. نزدیک شده بودیم اما راننده نشانی را نمی‌توانست پیدا کند. تلفن زدم و نشانی شهودی را پرسیدم و مشکل حل شد. پرسیدم چقدر می‌شه جناب؟

– ده تومن.

به نظرم کمی زیاد رسید. اما باور کردم. بالا شهر بود و تاکسی‌های دربست هم گران شده بودند. داشتم می‌شمردم که راننده گفت:

– در واقع شش تومان می‌شه. اما چون آدرس رو پیدا نکردین ده تومن!

این حرفش زور داشت. نگاهی بهش انداختم. شش تومن بهش دادم و دو تا دوهزارتومانی که توی دستم بود را ریز ریز پاره کردم و پرت کردم توی صورتش. گفتم بفرمایید!

نه. این‌کارو نکردم. همون اول ده هزار تومن رو بهش دادم. اگه قرار بود رفتار تندی با کسی یا چیزی بکنم، جاهای مهم‌تری وجود داشت که می‌تونستن از خشم من بهره‌مند بشن.

۵
حرف نمی‌زد. گفت داغونم امروز. سیگاری درآورد و آتش کرد. تک زده بود به دیوار و به جایی دور نگاه می‌کرد. ازش چند تا عکس گرفتم.

20140103-L1000667

۶
یک راننده‌ی تاکسی که این اقبال را داشتم که تنها مسافرش باشم در طول مسیر به این نکته اشاره کرد که زمستان‌ها هر روز یا دست کم هفته‌ای سه بار کله‌پاچه می‌خورد. وقتی تعجب مرا دید توضیح داد بین اعضای بدن گوسفند و بدن انسان یک رابطه‌ی تقریبا یک به یک وجود دارد و بدن گوسفند از بسیاری جهات مشابه بدن انسان است. به همین دلیل هر قسمتی از بدن گوسفند را که بخوری، همان قسمت در بدن انسان تقویت می‌شود. مثلا خوردن چشم باعث بهتر شدن دید آدم می‌شود، خوردن پاچه‌ باعث می‌شود استخوان‌های پا محکم‌تر شوند و خوردن دل و جگر هم به قلب و کبد کمک می‌کند. می‌گفت روی خودش هم به خوبی جواب داده. ظاهرا دستش چند سال پیش شکسته و از آن به بعد خودش را بسته به پاچه و اگر چند روز پاچه نخورد دستش درد می‌گیرد.

این را قبلا از هم از زبان بی‌بی‌ حکیم‌های فامیل شنیده بودم اما این دوست ما علمی‌تر صحبت می‌کرد و ادبیات مدرنی داشت. حدس زدم احتمالا از تحصیلات دانشگاهی نیز بهره‌مند است. در پاسخ به سوال من که مایل بودم بدانم با توجه به تفاوت سیستم گوارش انسان و گوسفند، سیراب شیردون برای کجای بدن انسان مفید است سکوت کرد.

۷
– شکلات گلاسه لطفا. آها راستی. شکلات گلاسه رو با کاکائو درست می‌کنید یا مایع آماده بهش می‌زنید؟ … … پس شکلات‌ گلاسه رو عوض کنید، کافه گلاسه می‌خورم. اما لطفا کافه گلاسه رو با نسکافه نزنید، اسپرسو باشه. شکر هم بهش نزنین. یه شات اسپرسو و یه مقدار بستنی. دست شما درد نکنه.

چند دقیقه‌ای با مدیر کافی‌شاپ مشورت کرد. یک‌بار دیگر آمد و پرسید: تلخ می‌شه‌ها. اشکال نداره؟

– بزن. دستت درد نکنه… اصلش همونه!

۸
برای اولین بار رفتم و از موزه‌ی ملی جواهرات ایران دیدن کردم. جالب بود. مرتب بود، بازدید کننده زیاد داشت و چندین راهنمای حرفه‌ای هم به صورت رایگان تمام موزه را که متشکل از یک اتاق بزرگ و چندین ویترین بود برای بازدیدکننده‌ها شرح می‌دادند. خانم راهنما داشت تاج‌ها و سرویس‌هایی را نشان می‌داد که بنا به گفته‌شان مورد استفاده‌ی فرح پهلوی بوده‌اند. یکی از خانم‌هایی که در میان بازدید کننده‌ها بود گفت: کاش یکی از اینا هم مال من بود!

خانم راهنما گفت: خانم جان این‌‌ها هم همه‌اش مال شماست. فقط این‌جا توی موزه ما برای شما نگهداری‌شون می‌کنیم. این‌ها اگر در خانه‌ی شما بودند مدام نگران امنیت‌شان می‌بودید.

حرف حسابی بود. موقع بیرون آمدن مجموعه‌ی کارت پستال‌های موزه را خریدم. ۴۸ کارت پستال به قیمت ۵۰۰۰ تومان. فروشنده می‌گفت چاپ قدیم است و امروز دیگر به این قیمت چاپ مجدد نخواهد شد. توی تاکسی متوجه شدم تمام کارت‌ها توضیح کوتاهی هم دارند در شرح نوع جواهرهای به کار رفته و این‌که توسط کدام پادشاه یا ملکه مورد استفاده قرار گرفته است. جالب بود که در همه‌ی توضیح‌ها هیچ اشاره‌ای به خاندان پهلوی نشده بود در حالی که تا انتهای سلسله‌ی قاجار اسم پادشاه آورده شده بود. حدسم این است که احتمالا یک مدیر سلطنت‌طلب با حذف نام فرح و پدر و پسر پهلوی از کارت‌ پستال‌های چاپ بانک مرکزی جمهوری اسلامی زندگی پر تجمل شاهان پهلوی را از تاریخ حذف کرده است. زودی بگردین پیداش کنین!

۹
– به جای این‌که اتوبان‌ها را دو طبقه کنن، باید خط‌های مترو رو بیشتر کنن. معلوم نیست این ایده‌ها از کجا به ذهن حضرات می‌رسه. فروش تراکم در تهران… همین الان اگه توی شهر بگردین متوجه می‌شید که پروژه‌های عظیم ساختمانی داخل شهر در جریانه. چرا؟ آیا این شهر جای جمعیت بیشتر داره؟ جای ماشین بیشتر داره؟
– یعنی بهتر نشده؟
– چطوری باید بهتر بشه؟ شهر به بن‌بست رسیده و حضرات دارن اتوبان‌ها رو بیشتر می‌کنن. مشکل تهران اتوبان نیست، نبود زیرساخت حمل و نقل عمومیه.

توی یک از محله‌های نزدیک تجریش بودیم، در حال عبور از یک کوچه‌ی باریک. سمت راست یک برج مسکونی ده یا پانزده طبقه در حال ساخت بود و تا جایی که چشم من می‌توانست تشخیص دهد حتی یک متر مربع حیاط یا فضای سبز نداشت، اما به راحتی چندین طبقه پارکینگ زیرزمینی‌اش را می‌توانستم تجسم کنم!

۱۰
سال‌ها پیش وقتی در مورد نقش ماهواره‌ها با او صحبت می‌کردم نگاهش کاملا مثبت بود. ماهواره، نماینده‌ی دنیای آزاد و ثروتمند غرب بود. هر چه بیشتر، بهتر. اما امسال احساس کردم نگاهش نه تنها انتقادی‌ شده، بلکه تا حد زیادی رادیکال هم شده بود. معتقد بود کانال‌های ماهواره‌ای مثل GEM و نظائر آن که سریال‌های ظاهرا درپیتی اما برای عموم جذاب ترکی و کلمبیایی نشان می‌دهند به شدت مخرب هستند. به خصوص سریال‌های ترکی، چرا که فرهنگی مشابه و نزدیک با ما دارند ولی شیوه‌ی زندگی‌ خطرناکی را به ما معرفی می‌کنند. شیوه‌ی زندگی‌ای که در آن کار، تولید و مسئولیت‌پذیری تقریبا نشان داده نمی‌شود و فرهنگ مصرف‌گرایی توسط ستاره‌هایی خوش‌تیپ و خوش‌پوش که ظاهرا کاری جز پرسه زدن در ساحل‌ها و گاز دادن با ماشین‌های 4WD ندارند ترویج می‌شود. به اعتقاد او هر چه خانواده‌های ایرانی بیشتر پای تماشای این سریال‌ها می‌نشینند، فساد و خیانت در روابط خانوادگی نیز افزایش می‌یابد.

۱۱
در مورد شیرینی فروشی‌ای که اخیرا افتتاح شده صحبت می‌کرد.

– شیرینی‌هایش عالیه… خیلی خوبه… از صاحبش پرسیدم آقا شما چطوری این‌ شیرینی‌های خوب رو می‌پزین؟ راز شما چیه؟ گفت ما یه روغن مخصوص از فنلاند وارد می‌کنیم و با اون روغن شیرینی‌هامون رو می‌پزیم.

نپرسیدم که چرا فروشنده نگران این نیست که افشای این نکته که شیرینی‌هایش با روغنی که هزاران کیلومتر حمل شده است طبخ شده‌اند بازارش را کساد کند.

۱۲
– خعلی آدم قالتاقیه. هفته‌ای نیست که دو سه تا دختر به دفتر کارش نیاره و …. زنش اصلا خبر نداره. روحش خبر نداره. چون یه زن ساده و مهربون گرفته. خوب می‌دونسته داره چکار می‌کنه. یه زن چشم و گوش بسته، یه زندگی خانوادگی آرام و مطمئن و یه زندگی کاری پر هیجان!
– به نظرم زنش می‌دونه. زن‌ها همیشه این چیزها رو می‌فهمن. اما گاهی ترجیح می‌دن به روی خودشون نیارن.

۱۳
– باید حتما ناهار بیایید خونه‌ی ما.
– ببینید،‌ من واقعا نمی‌رسم. بعد از ظهر یه سر می‌زنم.
– نه… باید ناهار بیایید. ناهار… ناهار!
– متوجه هستین که من تا بعد از ظهر درگیر هستم. اصلا معلوم نیست کارم کی تموم بشه. شاید خیلی دیر.
– ما منتظر می‌مونیم. ناهار بیایید.

۱۴
از آن خریدهای سریع و السیر بود: خروج از خانه، ورود به بازارچه. ورود به اولین بوتیکی که ویترین معقولی داشته باشد. امتحان یک یا دو شلوار. پرسیدن قیمت. یک چانه‌ زدن کوتاه که به تیری در تاریکی انداختن می‌ماند و معمولا هم جواب نمی‌دهد (فروشنده خنگ نیست) و پرداخت و خروج از مغازه. از اول تا آخرش یک ربع هم طول نمی‌کشد!

توی بوتیک بودم و تازه یکی از شلوارهایی که فروشنده آورده بود را پرو کرده بودم که فروشنده گفت: شما ایران زندگی نمی‌کنید!

– ببخشید؟! از کجا حدس زدین؟
– آخه آروم و شمرده حرف می‌زنید.

۱۵
بحث به حقوق زن‌ها در زندگی‌های ایرانی رسید. داشتم سخنرانی طولانی‌ای در مورد نگاه بالا به پایین مردها به زن‌ها می‌کردم و این‌که وظیفه‌ی زن پخت و پز و ماندن در آشپزخانه نیست. آقای میزبان گفت: ببین، حرفت درسته. اما یه نکته رو فراموش نکن. خیلی از دخترها این روزها هیچ‌ مسئولیتی رو نمی‌خوان به عهده بگیرن. خانم کار نمی‌کنه، یا اگه کار بکنه حقوقش واسه تفریح و آرایش خودشه و اقتصاد خونه عملا روی دوش مرده. بعد خانم از صبح تا شب می‌چرخه برای خودش. اگه بهش بگین خانم کار کن،‌ در مسئولیت اقتصادی خانه سهیم شو، یا غذا بپز، رخت بشور و خونه رو مرتب کن می‌گه مگه من کلفت‌ام؟ حتی مورد می‌شناسم، که دختره حاضر نیست پوشک پچه‌اش رو عوض کنه، چون این کارها رو در شان خودش نمی‌بینه. کسی نیست بگه، مگه شوهر شما حماله که داره بیرون از خونه کار می‌کنه؟ ایشون مدرن شدن به این معنا که مسئولیت‌های سنتی‌شون رو طرد کردن. اما در عین حال حاضر نیستن مسئولیت‌های مدرن یک زن رو به عهده بگیرن. نتیجه می‌شه یه موجود بی‌هویت و بی‌مسئولیت که تنها نقش‌ واقعی‌اش عملیات جنسی تو اتاق خوابه. این بحرانه!

۱۶
ما جامعه‌ای هستیم که بدون کار به رفاه رسیدیم. بدون صنعتی شدن شهری و مرفه شدیم. ما یک جامعه‌ی نفتی هستیم. توقع ما به اندازه‌ی کالاهای پیشرفته‌ای است که با صادرات نفت می‌خریم اما واقعیت این است که ما یک جامعه‌ی تولیدی نیستیم و آن قسمت‌هایی از جامعه نیز که واقعا فرهنگ تولید داشتند را نیز هر روز تحقیر و تضعیف می‌کنیم (مثل کشاورزی). فرهنگ کار، تولید و مسئولیت در جامعه‌ی ما به شوخی شبیه است.

۱۷
برایم تعریف می‌کرد. جایی میهمان بوده. سر و صدای تلویزیون اجازه نمی‌داده راحت با صاحب‌خانه حرف بزند. ظاهرا هم کسی تلویزیون تماشا نمی‌کرده، اما صاحب‌خانه بنا به عادت آن‌را روشن گذاشته تا صدا و تصویر آن به مثابه مهم‌ترین میهمان خانه حضوری رسا داشته باشد.

– آیا تلویزیون مزاحم آرامش شما در خانه نمی‌شود؟
– تصمیم دارم دورش را برای همیشه خط بکشم.
– دور تلویزیون رو؟
– خیر. دور آرامش.

۱۸
– فقط دو ساله که رفته اروپا، اما تونسته اقامت بگیره. چطوری می‌شه؟
– نمی‌دونم. یا با یه اروپایی دوست شده و رابطه‌شون رو ثبت کردن، یا این‌که از روش‌های غیرمتعارف استفاده کرده.
– مثلا چه روش‌هایی؟
– دین‌اش رو عوض کرده و گفته من تو ایران امنیت ندارم یا موفق شده به مقامات ثابت کنه همجنس‌گراست. راه‌های دیگه هم هست که وکلا بهتر می‌دونن!

۱۹
رستوران بوفه‌ی نایب در خیابان وزرا غذاهایش را چندین بار گرم می‌کند تا حدی که از طعم آن‌‌ها می‌توان حدس زد که نه تنها آن‌قدر تازه نیستند که به آن قیمت گزافی که رستوران می‌گیرد بیارزند بلکه حتی ممکن است دچار فساد غذایی نیز شده باشند. وقتی این نکته را به کارکنان رستوران گفتیم، اولین سوال‌شان این بود: رمز کارت! پول که پرداخت شد گفتند مدیر رستوران نیست! موقع خروج خبری از «خوش آمدید»هایی که موقع ورود به رستوران حواله‌مان کرده بودند نبود.

باید این نکته را می‌گفتم!

۲۰
نکته‌ی بیستم، جای خالی صدها نکته‌ی ریز و درشت دیگر است که فرصت آن نیست که همه را بنویسم و خیلی‌هایشان هم قابل نوشتن نیستند چون از جنس لحظه هستند، مثل حالت نگاه گذرایی که یک لحظه از کنار تو رد می‌شود و ظاهرا داستانی ندارد و نمی‌شود از آن عکس گرفت و با این حال در ذهن یک تصویر خرد و ماندگار باقی می‌گذارد.

فکر می‌کنم تعطیلات آخر سال مسیحی زمان مناسبی برای رفتن به تهران نیست. یعنی اگر قرار باشد یک‌بار در سال به ایران بروید، فکر می‌کنم بهتر است آن یک‌بار وقت دیگری باشد. نوروز یا تابستان بهتر است. نه آسمان این‌قدر دودآلود است و نه مردم این‌قدر غبارآلوده. اگر لحن و حال و هوای این نوشته اندکی خاکستری است شاید به این موضوع بی‌ارتباط نباشد. دی‌ماه یا غیردی‌ماه، دل کندن از تهران و کسانی که بی‌نهایت دوستشان داری کار ساده‌ای نیست. شاید هم راستی راستی به خاطر این باشد که ضدحال‌ها کم نبوده‌اند. مثلا یکی از فضاهای سبزی که به نوعی ملک مشاع ما و همسایه‌هایمان به حساب می‌آید و سال‌های قبل فضای سبز و محل بازی و پیاده‌روی ما بود امروز به یک خوابگاه سیمانی عظیم  تبدیل شده و کنارش هم تا چشم کار می‌کند پارکومترهای شهرداری نصب شده تا علاوه بر دانشجوهایی که با ماشین شخصی به خوابگاه‌ می‌آیند بازدیدکننده‌های فروشگاه عظیمی که سال گذشته افتتاح شده بتوانند راحت‌تر برای ماشین‌هایشان جای پارک پیدا کنند. خوب این غم انگیز است. به خصوص که من درست زیر همان جایی که الان آجر و سیمان گذاشته‌اند خاطره‌های خاص دارم.

البته تهران توی همین چند روز برف هم داشت و مثل یک شهر زیبای کوه‌پایه‌ایی دلبری هم کرد… این برداشت را می‌کنم که تهران شهری زیباست که زیر دود و غبار پنهان شده و اگر برف هم نیاید چون نیک بنگری سرشار از زندگی و فعالیت است. مثلا در همین تهران دودزده‌ی دی‌ماه آدمی را می‌شناسم که هر پنج‌شنبه یا جمعه ساعت سه  یا چهار و نیم صبح از خواب بیدار می‌شود و صبحانه‌اش را در ایستگاه پنج توچال می‌خورد… و در همین تهران دود گرفته‌ی دی ماه آدمی را می‌شناسم که با نامه‌نگاری‌های مبتنی بر منطق و متانت که چند سال طول کشید(!)‌ آدم‌هایی را که ظاهرا حوصله یا عزم بررسی درخواست به حق‌اش را نداشتند سر عقل آورد… و در همین تهران دودگرفته‌ی دی‌ماه کافه‌داری را می‌شناسم که نوشیدنی‌های جعلی‌ ایتالیایی و فرانسوی‌ای که در خود ایتالیا و فرانسه وجود خارجی ندارند را به مشتری‌هایش نمی‌اندازد و در عوض برای تو پیانوی بی‌منت اجرا می‌کند… و … و…

20131228-photo

خواه ناخواه آدم وقتی به شهر خودش می‌رود هر کاری کند نمی‌تواند یک ناظر بی‌طرف باشد. یا عصبانی می‌شود، یا خوشحال می‌شود، یا بغض می‌کند و اشک توی چشم‌هایش حلقه می‌زند. همه را نمی‌شود توضیح داد. همه چیز را نمی‌شود نوشت. اما اجازه دهید این‌را بنویسم که تجربه‌ی سفر کوتاه من به تهران مجموعه‌ای از لحظه‌های پررنگ بود، رنگ‌هایی که همه‌‌شان خاکستری نبودند و سرخ و سفید و آبی و سبز هم میان‌شان پیدا می‌شد!
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

چطور می‌توانم به تجربه‌ی سوئدی نزدیک شوم؟ (چهار روی‌کرد پیشنهادی)

ایرانی‌های زیادی در نقاط مختلف جهان زندگی می‌کنند. آن‌ها در حضور موقت یا دائمی خود در جامعه‌های مختلف از یک امکان عالی برخوردار هستند: امکان نزدیک شدن یا شناخت «شیوه‌ی آن جامعه». کنجکاوی درباره‌ی شیوه‌ی جامعه‌های مختلف و نوشتن درباره‌ی آن‌ها به زبان فارسی می‌تواند سینرژی‌های مثبتی ایجاد کند که اهمیت آن به مراتب فراتر از اهمیت تک تک آن نوشته‌ها خواهد بود. اما چطور می‌توانیم به شیوه‌ی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم نزدیک‌ شویم؟ چطور می‌توانیم از زندگی روزمره‌ی خود به عنوان سکویی مهم استفاده کنیم برای تولید مطالبی کوچک اما ارزشمند که در کنار هم معنا و اهمیتی بزرگ‌ داشته باشند؟ برای این‌کار چه راه‌هایی داریم؟ آن‌چه این‌جا می‌نویسم پیشنهاد (فعلی) من در این رابطه است. به جای سوئد می‌توانید نام هر جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید را قرار دهید.

در حال حاضر در سوئد زندگی می‌کنم. گاه و بی‌گاه از خودم می‌پرسم: «آیا می‌شود از شیوه‌ی سوئدی چیزی آموخت؟ چگونه؟». پاسخ سوال اول قطعا مثبت است، اما پاسخ سوال دوم کاملا روشن نیست. شاید قبل از این‌که از شیوه‌ی سوئدی چیزی بیاموزم، باید شیوه‌ی سوئدی را آن‌طور که تجربه می‌شود بشناسم یا دقیق‌تر بگویم، با تجربه‌ی سوئدی و روایت‌ سوئدی آشنا شوم. اما من سرگرم زندگی و کار خودم هستم و نمی‌توانم به صورت خاص و حرفه‌ای برای مطالعه‌ی شیوه‌ی سوئدی وقت صرف کنم. از طرف دیگر، من ۲۴ ساعت شبانه‌روز و هفت روز هفته را در این جامعه سپری می‌کنم و خواه ناخواه با افراد، سازمان‌ها و نهادهای اجتماعی مختلف در تماس روزمره هستم. اگر «نیک» بنگرم این تماس دائمی سرچشمه‌ای غنی برای نزدیک شدن به تجربه‌ی سوئدی خواهد بود.

اما چطور؟ برای این‌کار چند روی‌کرد در نظر گرفته‌ام. آن‌ها را جداجدا معرفی می‌کنم و در هر مورد یک یا چند مثال که قبلا در بامدادی منتشر کرده‌ام ارائه می‌کنم (به صورت لینک). اما هیچ‌کدام از مثال‌ها محصول پی‌گیری یک روی‌کرد معین به تنهایی نیستند. همیشه تلفیقی از همه‌ی این روی‌کردها وجود دارد. در ضمن فرایند رسیدن من به این روی‌کردها هم یک فرایند مکانیکی نبوده و به صورت ارگانیک توسعه یافته و خواهد یافت. نکته‌ی مهم و مشترک در همه‌ی این روی‌کردها تاکید بر «مشاهده‌ها و تجربه‌ها در زندگی روزمره» و همین‌طور «امور ملموس و جزئی» است.

روی‌کرد اول

برای این‌که به یک روایت‌گر تقلیل‌گرا تبدیل نشوم، بهتر است سعی کنم به جای این‌که از تجربه‌های خودم در رابطه با شیوه‌ی سوئدی بگویم، آن‌را تا حد امکان از زبان خود سوئدی‌ها روایت کنم. تجربه‌ی یک سوئدی از شیوه‌ی سوئدی مبنایی‌تر و عمیق‌تر است تا تجربه‌ی من به عنوان یک تازه وارد. گفتگوهای سر ناهار با همکارها و همین‌طور معاشرت با دوست‌های سوئدی‌ام یکی از بهترین روش‌های نزدیک‌‌تر شدن به تجربه‌ی سوئدی است. این نوع گفتگوها علاوه بر این‌که جذاب و سرگرم کننده هستند، معمولا حاوی نکات جالبی از تجربه‌ی دست اول فرد راوی از شیوه‌ی سوئدی هستند. هیچ دلیلی ندارد که سعی کنم گفتگوها را به مصاحبه‌هایی رسمی با موضوعی خاص تبدیل کنم، اما در عین حال می‌توانم با حفظ کنجکاوی لازم سعی کنم مسیر بحث را به موضوعاتی بکشانم که از نظر من جذابیت و اهمیت بیشتری دارند.

برای نمونه این‌‌جا را ببینید.

روی‌کرد دوم

روی‌کرد دیگر این است که سعی کنم پیوندهایم را با امور جزئی و روزمره حفظ کنم و سعی کنم در تفسیرهایم از تجربه‌ی سوئدی تا حد امکان به عالم انتزاع و کلی‌گویی سفر نکنم. مثلا اگر به یک امر جزئی برخورد می‌کنم سعی کنم تا حد امکان آن‌را آن‌گونه که می‌بینم ثبت کنم، مثلا از آن عکس بگیرم، یادداشتی توصیفی درباره‌اش بنویسم  یا درباره‌اش مستقیما پرس و جو و کنکاش کنم تا بتوانم تفسیرم را (اگر تفسیری دارم) به واقعیت قابل لمس آن شیء یا آن چیدمان یا آن طرح خاص وصل کنم. چنان‌چه این‌کار را با تکثر و در رابطه با امورات جزئی زیادی انجام دهم، این شانس را خواهم داشت که بدون آن‌که دچار تقلیل‌گرایی شوم به تجربه‌ی سوئدی نزدیک‌تر شوم. برای این‌کار «حداکثر کنجکاوی و صبر» و «حداقل قضاوت و نتیجه‌گیری» لازم است.

برای نمونه این‌‌جا را ببینید.

روی‌کرد سوم

روی‌کرد دیگر از طریق شناخت نهادهای اجتماعی است. در این‌جا منظورم از نهاد اجتماعی، هر ساختار یا فرایند رسمی و قانونی، غیررسمی و عرفی، سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی است که آهنگ تغییر آن بسیار کند باشد و بتوان آن‌را نوعی عامل پیوستگی و ثبات اجتماعی تلقی کرد. مثلا در سوئد در کنار نهاد ازدواج قانونی،‌ نهاد دیگری تحت عنوان «زندگی مشترک بدون ازدواج» که خود سوئدی‌ها به آن (Samboförhållande) می‌گویند وجود دارد. به خاطر وجود این نهاد اجتماعی و سایر نهادهای اجتماعی مرتبط با آن است که افراد بالغ در سوئد می‌توانند از پارتنر و هم‌خانه‌ی خود (sambo) فرزند داشته باشند بدون آن‌که محدودیت عرفی یا قانونی‌ خاصی بر آن‌ها یا فرزندشان تحمیل شود.

کنجکاوی درباره‌ی نهادهای اجتماعی، به خصوص آن‌گونه که خود را در روزمرگی‌های عملی زندگی نشان می‌دهند دست کم از دو جهت جالب و مهم است. اول آن‌که خود آن‌ نهادها می‌توانند حاوی نکاتی باشند که بتوان از آن‌ها چیزی آموخت. دوم این‌که شناخت نهادها می‌تواند دریچه‌ای باشد برای شناخت بهتر چشم‌اندازهای اجتماعی و فرهنگی‌ای که به واسطه‌ی دینامیک پیچیده‌ی آن‌ها چنین نهادهایی شکل گرفته‌اند.

برای نمونه این‌‌جا یا این‌جا یا این‌جا را ببینید.

روی‌کرد چهارم

روش دیگر نزدیک شدن به تجربه‌ی سوئدی از طریق محصولات رسانه‌ای و فرهنگی است. آثار ادبی و هنری، آگهی‌های تجاری و اخبار از این دست هستند. این محصولات رسانه‌‌ای و فرهنگی به شیوه‌ای غیرجبرگرایانه اما غیرقابل‌انکار بازتاب دهنده‌ی شیوه‌ی سوئدی هستند. رابطه‌ی بین محصولات رسانه‌ای و فرهنگی و شیوه‌ی یک جامعه معمولا بسیار پیچیده، غیرخطی و چندلایه است و به ناچار باید در قلمرو محدود و سطحی‌تری با آن‌ها برخورد کنم. جدای از این، این روی‌کرد برای من دشوارتر از روش قبلی است، چرا که برای بهره‌مند شدن از آن ابتدا باید از لایه‌ی محتوایی عبور کنم، لایه‌ای که معمولا نیاز به درک عمیق‌تری از زبان سوئدی دارد.

برای نمونه این‌‌جا را بینید.

***

طبیعی است که تماس و تلفیق «تجربه‌ی شخصی من به عنوان یک تازه‌وارد» با «تجربه‌ی اجتماعی‌ یک سوئدی» (با در نظر گرفتن تکثر و ناهمگونی‌هایی که اصطلاح «یک سوئدی» در خود دارد) همواره منحصر به فرد خواهد بود و از این نظر قابلیت تعمیم‌دهی اندکی دارد. اما این نکته به آن معنا هم نیست که تلاش‌های من برای توصیف و تفسیر این «تماس‌ها و تلفیق‌ها» یکسره عاری از معنایی فراتر از همان مشاهده یا تجربه‌ی خاص هستند. به این نوع مشاهده‌ها و تجربه‌ها باید با هوشیاری نزدیک شد و به آن‌ها به عنوان «نقاط تماسی» جدی و قابل اعتماد نگاه کرد که اگر فرمولی جهانی از «تجربه‌ی سوئدی» به دست نمی‌دهند، اما قطعا به آن متصل هستند و از طریق تکثر و تکرار می‌توانند چشم‌اندازی خلق کنند که روشن‌گر است، اما لزوما جامع یا بی‌طرف نیست.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

ایران و آمریکا (فکر کردن مجاز است، مثل خطا کردن)

۱

از کمی بعد از انقلاب یکی از بزرگ‌ترین چالش‌ها و نگرانی‌های نظام جمهوری اسلامی ایران مساله‌ی تضمین بقاء و امنیت خود و به واسطه‌ی‌ آن امنیت کشور بوده است. این نگرانی با توجه به ضدیت با ابرقدرت جهان (صرف نظر از ریشه‌های شکل‌گیری آن) قابل درک است. در همین راستا رویدادهایی که سران حکومت را نگران کنند کم نبوده‌اند: افزایش تنش‌ها بعد از اشغال سفارت آمریکا و گروگان‌گیری، ماجرای طبس، تجاوز رژیم صدام به ایران و جانب‌داری نسبی آمریکا از عراق، پروژه‌ی اپوزیسیون‌سازی با بودجه و فکر سازمان‌های اطلاعاتی و رسانه‌ای آمریکا، وضع تحریم‌ها علیه ایران در زمان کلینتون، محور شرارت خواندن ایران توسط جورج بوش، لشگرکشی گسترده‌ی نیروهای آمریکایی به افغانستان و عراق و افزایش حضور نظامی آن‌ها در اطراف ایران، افزایش عملیات محرمانه در خاک ایران و برنامه‌ریزی احتمالی برای ناپایدارسازی کشور، افزایش فلج‌کننده‌ی تحریم‌های اقتصادی و اخیرا هم تحولات سوریه.

ایران در دو دهه‌ی اخیر و به امید این‌که فاجعه‌‌ای شبیه جنگ تحمیلی تکرار نشود دست به اقدامات مختلفی زد. فرضا می‌توان افزایش توان موشکی، تقویت حزب‌الله، اتحاد با سوریه، افزایش توانایی دریایی در حدی که امکان بستن تنگه‌ی هرمز ایجاد شود و برنامه‌ی هسته‌ای را تلاش‌هایی در این مسیر کلی دید. امید این بود که با افزایش قدرت ایران در منطقه سیاست آمریکا در قبال ایران که ظاهرا «تهدید و تحدید ایران به قصد تغییر رژیم احتمالی» بود منجر به شکست شود و آمریکا به این نتیجه برسد که حکومت ایران یک واقعیت سیاسی محکم و غیرقابل انکار است که برای منافع خودش هم که شده بهتر است با آن تعامل کند. ایران سیاست‌های یاد شده را پیش برد اما متاسفانه به خاطر بی‌کفایتی دولت‌های نهم و دهم و اشتباهات استراتژیک در سطوح عالی، دعواها و حذف‌های سیاسی درون نظام، برگزاری انتخابات مساله‌دار ۱۳۸۸ و سرکوب معترضان و ماجراجویی شخص رئيس‌جمهور که ظاهرا به چیزی جز پیش‌برد افکار و اهداف مقطعی خود نمی‌اندیشید هزینه‌ای غیرقابل جبران بر کشور تحمیل شد. کار به جایی رسید که بسیاری از تحلیل‌گران سیاست «تهدید و تحدید به قصد تغییر رژیم احتمالی» را موفق می‌دیدند و مخالفان جمهوری اسلامی برای رسیدن «لحظه‌ی نهایی» روزشماری می‌کردند.

۲

اما تقلیل مشروعیت نظام به دنبال عدم توانایی در اقناع‌سازی معترضان انتخابات ۸۸ و بدتر از آن برخورد سرکوبی و وحشیانه با مردم در خیابان، دستگیری‌های گسترده‌ی فعالان سیاسی و رسانه‌ای و حبس خانگی نامزدهای محبوب و انقلابی آقایان موسوی و کروبی اگر کافی نبود در عوض لگدزدن‌ها، ریخت و پاش‌ها و ماجراجویی‌های دولت دروغ و بی‌کفایتی کافی بود تا کشور به وضعیتی رقت‌بار دچار شود. همزمان با حضور دن‌کیشوت‌های لات پشت تریبون‌های داخلی و روی نرده‌های سفارت انگلیس کاغذپاره‌های ظاهرا بی‌ارزش اما خطرناک پشت سر هم علیه مردم ایران امضا می‌شد تا جایی که به سعی و کوشش حضرات نظام اجتماعی و اقتصادی کشور در آستانه‌ی فروپاشی قرار گرفت. متاسفانه کند و از سر اجبار، اما خوش‌بختانه شاید نه کاملا دیر، بر سران نظام معلوم شد که این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست و ظاهرا این‌بار سنبه‌ی حریف پرزور است و خزانه‌ی مشروعیت نظام هم بیش از حد خالی. اما آیا راه‌ خروجی وجود داشت؟

۳

ظاهرا بله. یک انتخابات حماسی و پرشور می‌توانست کیمیای خیلی از مشکلات باشد. از این نظر انتخابات ۱۳۹۲ به دلایل مختلف اهمیت داشت. مهم‌ترین دلیل آن‌ استقبال عمومی و مشارکت و حمایت مردم از این انتخابات بود اما نباید عواملی مانند دخالت رهبری و تلاش برخی چهره‌های دارای نفوذ سیاسی برای اجرای درست و باشکوه انتخابات را نیز نادیده گرفت. در کنار این‌ها حضور و پیروزی شخص آقای روحانی به خاطر سابقه‌ی اجرایی و امنیتی در عالی‌ترین سطوح حاکمیت و توانایی شخصیتی ویژه‌ی ایشان در اجماع‌سازی و مانور دادن در کوچه‌ و پس‌کوچه‌های طایفه‌نشینان سیاست در ایران اهمیت ویژه داشت. در مجموع انتخابات ۱۳۹۲ صرف‌نظر از ایجاد شوق و امید داخلی یک پیام قوی برای جهانیان و به خصوص آمریکا ارسال کرد: حکومت ایران قرار نیست جایی برود و سیاست تهدید و تحریم درست است که ایران را ضعیف می‌کند اما اولا منجر به تغییر رژیم نخواهد شد و ثانیا تحریم‌کننده‌ی بزرگ یعنی آمریکا را نیز از چیدن میوه‌های شیرین‌اش محروم می‌کند.

۴

اما این میوه‌های شیرین کجا هستند؟

درخت ایران، کشوری که بزرگ‌ترین منابع نفت و گاز کلاسیک جهان را داراست، در دو دهه‌ی اخیر جامعه‌اش روز به روز آمریکایی‌دوست‌تر شده‌اند، به خاطر تحریم‌ها اغلب شرکت‌های اروپایی و بین‌المللی در آن حضور ندارند و بازاری بکر و مستعد است، ۷۰ میلیون‌ نفر جمعیت دارد و در قلب ژئوپولیتیک و فرهنگی خاورمیانه قرار دارد میوه‌های درشت و لذیذی دارد که عقل سلیم می‌گوید اگر دستت امروز به سادگی به آن‌ها نمی‌رسد درخت را قطع نکن به این امید که فردا به وصال میوه‌هایش برسی. همان‌طور که یک تحلیل‌گر آمریکایی سال‌ها پیش گفت: «ایران برای آمریکا مهم‌تر از آن است که حمله‌ی نظامی به آن به صلاح باشد». پس سیاست درست در مقابل چنین گنجینه‌ای این است که اولا مواظب باشی رقبا دست‌شان به آن نرسد و ثانیا تخریب‌اش نکنی به این امید که دست خودت به میوه‌هایش برسد.

۵

اما بشنویم از این طرف و داستان ایران را پی‌بگیریم. گفتیم که انتخابات ۱۳۹۲ به دلایل مختلف انتخاباتی ویژه بود. به این ترتیب حدود صد روز پیش آقای روحانی به ریاست‌ جمهوری رسید. شخصیت سیاسی آقای روحانی و سابقه‌ی ایشان به گونه‌ای است که رهبر می‌توانست و می‌تواند به آن اعتماد کند. منظورم از اعتماد این است که رهبر می‌داند آقای روحانی به اندازه‌ی کافی پخته و اهل سیاست هست که اعتبار و شهرت حاصله از شکستن تابوی رابطه با آمریکا و ترک انداختن در رژیم تحریم را برای خود بر ندارد و اصطلاحا سعی نکند رهبری را دور بزند. اگر دقت کنید همکاری دوجانبه‌ی آقای روحانی با رهبر از مدت‌ها پیش محسوس بود و ایشان گام به گام که پیش می‌رفت تایید رهبری را می‌گرفت و نقش او را در موفقیت مذاکرات موکد می‌کرد. به این ترتیب با اشاره‌ی رهبری سکوت نسبی سیاسی در داخل برقرار شد و اختیار عمل کامل به آقای روحانی و تیم مذاکره‌ کننده‌اش داده شد تا بتوانند ایران را از مسیر خطرناکی که در آن قرار داشت خارج کنند. در واقع ترکیبی از ناچاری، احساس خطر و همین‌طور فرصت مناسبی که انتخابات اخیر ایجاد کرده بود این امکان را به سیستم سیاسی ایران داد تا دست به یک بازی بزرگ بزند. بازی با امپراطوری که ایران را محاصره‌ی نظامی، سیاسی و اقتصادی کرده است.

۶

در یک دنیای سیاسی-اقتصادی-نظامی تک قطبی به سر می‌بریم. یعنی سلطه‌ی سیاسی، نظامی و اقتصادی آمریکا در جهان امروز به حدی است که اگر با توافقی مخالف باشد آن توافق شکل نخواهد گرفت. ایرانی‌ها به خوبی می‌دانستند که باید با آمریکا صحبت کنند و گپ زدن‌های طولانی با اروپایی‌ها و روس‌ها و چینی‌‌ها کار به جایی نمی‌برد. اوضاع بحرانی بود و عزم و اراده‌ی سیاسی در داخل ایران برای گفتگو با نمایندگان امپراطور نیز وجود داشت. منتها به دلایل مختلف این گفتگوها باید پنهانی انجام می‌شد. از حدود هشت ماه پیش (اگر نه بیشتر) مذاکرات پنهانی بین ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها در جریان بوده است، احتمالا بر سر موضوعاتی که برنامه‌ی هسته‌ای فقط یکی از آن‌ها بوده است. حدس من این است که به احتمال زیاد در این گفتگوها توافق‌های اساسی بین ایران و آمریکا شکل گرفته و امتیازهایی نیز داد و ستد شده است. اهمیت این توافق‌های (احتمالی) اگر چه پنهانی و غیررسمی بوده‌اند در این بوده که به ایران و آمریکا امکان ادامه‌ی علنی بازی را در محضر سایر رقبا و متحدان خود می‌دادند. یک دلیل عصبانیت اسرائيل، عربستان یا فرانسه می‌تواند این باشد که احساس می‌کنند دور زده شده‌اند و ایران با امپراطور «زد و بند» کرده است. مدیریت رقبا و شرکا فقط یکی از دلایل پنهان‌کاری اولیه‌ی ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها بوده است. دلایل دیگر را باید در فضای سیاسی داخل این کشورها جستجو کرد و نباید فراموش کرد که هم در ایران و هم در آمریکا جریان‌های متعدد و رقیب با دیدگاه‌ها و منافع متفاوت حضور دارند که کم و بیش می‌توانند روی سیاست‌های در حال شکل‌گیری دولت‌های کشورشان اعمال نفوذ کنند.

۷

اوباما به وضوح سیاست‌مداری جاه‌طلب است. ممکن است بگویید رئیس‌جمهور آمریکا دیگر چه جاه‌طلبی‌ای می‌تواند داشته باشد؟ جاه‌طلبی از نوع تاریخی! اگر به چشم‌های بی‌حالت و ماهی‌وار جورج بوش و عمل‌کرد تیم فاسدش به سردستگی امثال رامسفلد نگاه کرده باشید متوجه می‌شوید که این دار و دسته‌ انگار جاه‌طلبی تاریخی‌ نداشتند. در انتقاد از اوباما زیاد می‌توان نوشت، اما نمی‌توان انکار کرد که او سیاست‌مداری زیرک و دارای جاه‌طلبی تاریخی است. این‌که می‌گویم اوباما جاه‌طلبی تاریخی دارد به این معناست که او می‌خواهد در تاریخ آمریکا از او به عنوان یک رئیس‌جمهور ویژه دارای خصوصیت‌ها و دستاوردهای منحصر به فرد یاد شود و نه یکی مانند جورج بوش. او از بسیاری جهات از بوش تندروتر است، اما ملایم‌تر و سنجیده‌تر صحبت می‌کند. در زمان او حوزه‌ی قدرت رئيس‌جمهور تا حدی گسترش یافت که او می‌تواند فرمان قتل یا بازداشت نامحدود شهروندان آمریکایی را بدون رویه‌ی قضایی صادر کند و همزمان با امضای فرمان حمله‌ی هواپیماهای بدون سرنشین به روستاهای پاکستانی و فرمان گسترش حضور نظامی آمریکا در تقریبا سراسر آفریقای شمالی، از اخلاق و مسئولیت صحبت می‌کند و مراقب است چهره‌ی عمومی‌اش با حرفی بی‌ربط یا ضعیف خدشه‌دار نشود. اوباما جایزه‌ی صلح نوبل را نیز دریافت کرده است و برای خود ماموریتی قائل است که او را به یک رئیس‌جمهور کمی بیشتر از عادی در آمریکا تبدیل می‌کند. جاه‌طلبی اوباما از نوعی است که چند صد میلیون‌دلار سعودی به سختی می‌تواند آن‌را خریداری کند و هوشیاری‌اش به حدی است که خاندان سعودی را در جایگاه‌ واقعی خودشان بازتعریف می‌کند: دست‌نشانده‌ای حلقه به گوش نگاهبان مخازن نفت امپراطور. این جایگاه در زمان بوش به خاطر فساد تیم بوش انگار عوض شده بود و خانواده‌ی سعودی برای لحظه‌ای خود را نه سگ‌‌های نگهبان که ارباب‌هایی ثروتمند فرض کرده بودند.

نکته‌ی دیگر این است که در حال حاضر آقای اوباما دوره‌ی دوم ریاست‌جمهوری خود را می‌گذراند. در دوره‌ی دوم،‌ او که نگران انتخابات آتی نیست می‌تواند با اقتدار عمل بیشتری رفتار کند و برنامه‌های جاه‌طلبانه‌اش را بر اساس بینش سیاسی خود با استحکام بیشتری پیش ببرد.  شاید اگر اتفاقات اخیر سال گذشته رخ داده بود اوباما هرگز نمی‌توانست ریسک آغاز پروژه‌ی تعامل با ایران را بخرد.

۸

سوریه قربانی رقابت‌های منطقه‌ای و جاه‌طلبی‌های ترکیه، عربستان و قطر شد. اما چنین جاه‌طلبی‌هایی بدون اجازه و چه بسا حمایت امپراطور نمی‌توانست انجام شود. به این ترتیب سوریه قربانی شد تا ایران تحدید شود. اما جنگ داخلی در سوریه به گونه‌ای پیش رفت که منجر به سقوط رژیم اسد نشد. شاید هم آمریکا و چه بسا روسیه هیچ‌کدام مایل به سقوط رژیم اسد نبودند چون جایگزینی که منافع آن‌ها را  تضمین کند برایش متصور نبودند. در نتیجه هر کدام از منظری وضعیت جنگ دائمی و آچمز را به از دست دادن سوریه یا افتادن آن به دست اراذل و تروریست‌های مزدور ترجیح می‌دادند. از نظر آن‌ها شاید یک اسد ضعیف شده به مراتب بهتر از تروریست‌هایی است که بر کرسی صدارت و وزارت نشسته باشند. به این ترتیب هم روسیه راضی است که سوریه را از دست نداده است و هم آمریکا راضی است که سوریه ضعیف اما قابل مهار باقی مانده است.

۹

و اما روسیه. غولی پیر و خسته که هنوز به اندازه‌ای که اوکراین و بلاروس و گرجستان را خفه کند و ایران و ترکیه را دچار مخمصه کند و هر از چندگاهی بلوفی در سطح بین‌المللی بزند و مویی از تن خرس آمریکایی بکند توان‌مندی دارد. سیاست روسیه در قبال ایران بسیار متغیر است و وابسته به روابط این کشور با اروپا، چین، ژاپن و آمریکا و خدا می‌داند لابد گرین‌لند است. اما تقریبا همیشه تابع یک اصل طلایی است: ایران نباید نیرومند شود و به خصوص هرگز نباید به قدرتی نظیر آمریکا بیش از حد نزدیک شود. در نتیجه اگر بنا را بر این بگیریم که ایران و آمریکا ممکن است به هم نزدیک شوند علاوه بر اسرائیل و عربستان که جیغ‌شان به هوا می‌رود، روسیه ممکن است پتک زنگ زده اما سنگین‌اش را به ملاج ایران بکوبد. در صورت نزدیک شدن ایران به آمریکا، روسیه خواه‌ناخواه امتیازی از ایران خواهد گرفت، مثلا شما فرض کنید باقیمانده‌ی دریای خزر را هم آرام آرام قیچی کنند و وصله‌ای کنند روی قبای کهنه‌ی روسی!

ترس اسرائیل شکل دیگری دارد. اسرائیل بازوی کوچکی از اندام ورزیده‌ی صهیونیسم جهانی است و از طریق آن نفوذ شگرفی بر شاهراه‌های رسانه‌ای و سیاست‌گذاری آمریکا و بسیاری از نقاط دیگر جهان دارد. اما این نفوذ مطلق و دائمی نیست. در آمریکا جریان‌های لیبرال و وطن‌پرستانه نیز وجود دارند. کابوس اسرائیل این است که با باز شدن کانال‌های گفتگوی رسمی و رسانه‌ای میان ایران و آمریکا، این بخش‌ها از تار و پود قدرت در آمریکا که حتی ممکن است ازین‌که گند و کثافت اسرائیل مدام گریبان‌ آمریکا را گرفته نیز خسته شده باشند فعال شوند. در این صورت ممکن است حمایت بدون قید و شرط آمریکا از اسرائیل به پرسش گرفته شود و در معرض دیالوگ عمومی قرار  بگیرد که در آن صورت هرگز شانسی نخواهد داشت. در عوض ممکن است از دل این تحولات ایران با چهره‌ای منطقی و به عنوان متحدی مناسب و مهم در منطقه برای آمریکا بیرون آید که اصلا شباهتی به هیولایی که از آن تصویر شده بود ندارد. به عبارت دیگر، کابوس اسرائیل این است که با باز شدن کانال‌های گفتگو بین ایران و آمریکا، پروژه‌ی هیولاسازی از ایران که به کمک عوامل نفوذی در ایران و عوامل رسانه‌ای در سراسر جهان سال‌ها روی شکل‌گیری‌اش سرمایه‌گذاری کرده‌اند شکسته شود و این موضوع دینامیزم جدیدی ایجاد کند که به طبع آن به تدریج اسرائیل به یک متحد درجه‌ی دوم آمریکا و لاجرم به کفی روی دریای نفرت اعراب منطقه تبدیل شود و در عوض ایران سوگلی آمریکا در منطقه شود. این شاید دور از ذهن به نظر برسد، اما به هر حال کابوس‌ها همیشه مستندگونه نیستند!

۱۰

از حرکت حرفه‌ای و پخته‌ی تیم مذاکره‌ کننده‌ی ایران بگذریم. سوال اصلی این است که چه خواهد شد؟ در چند ماه آینده شاید هر اتفاقی بتواند رخ دهد. راستش را بخواهید از منفی هزار تا مثبت هزار را می‌توانم تصور کنم و البته که دوست دارم مثبت فکر کنم. فرضا امیدوارم معامله‌ی بین ایران و آمریکا به این معنا باشد که امپراطور به ایران به شکل یک واقعیت منطقه‌ای و یک جزیره‌ی ثبات نگاه می‌کند که می‌توان با آن همکاری کرد و چه بسا به آن نزدیک شد، نه این‌که آن‌را به عنوان حلقه‌ی بعدی در زنجیره‌ی کشورهایی که باید قربانی طرح‌هایی نظیر خاورمیانه‌ی بزرگ شوند در نظر بگیرد. از آن طرف امیدوارم کشورهایی که از نزدیک شدن آمریکا و ایران بیشترین آسیب را می‌بینند از جمله عربستان، اسرائیل، روسیه، ترکیه و حتی قطر به صورت آشکار یا نهان به این روند آشتی‌جویی و اعتمادسازی ضربه‌ای مرگبار وارد نکنند. دوست دارم به این فکر کنم که روابط کشورهای شمال و جنوب را مناسبت‌های شبه استعماری یا پسااستعماری شکل نمی‌دهند یا دست کم ایران با مجموعه‌ی شرایطی که امروز دارد از این قاعده‌ها مستثناست. دوست دارم امیدوار باشم که تغییر روندی که آغاز شده است منجر به کشیدن دندان‌های ایران به منظور ادامه‌ی پروژه‌های ناپایدارسازی و تجزیه و جنگ نخواهد شد. دوست دارم باور کنم که نظام سیاسی حاکم بر ایران از پرداختن هزینه‌های کمر شکن از جیب مردم پشیمان است و آماده می‌شود تا با عزمی راسخ و با تکیه بر پشتوانه‌ی مردمی نه از سر ضعف و بی‌کفایتی که از موضع مشروعیت و کارآمدی با قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی تعامل کند …

برای پیش‌بینی بسیار زود است. اما اجازه دهید خوش‌بین باشیم. با چشم‌های باز. راستی، یادمان نرود که فکر کردن مجاز است، مثل خطا کردن!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

برنامه‌ی هسته‌ای نه عامل و نه حلال مشکلات بین ایران و غرب

مهم‌ترین خبر این روزها برای بیشتر ایرانی‌ها توافق ایران و کشورهای ۵+۱ بر سر برنامه‌ی هسته‌ای است. طبعا وضعیت ایران اصلا به گونه‌ای نبود که امکان مانوردهی زیادی در این مذاکرات داشته باشد ولی با این‌حال توافق به دست آمده نقطه‌ی آغاز خوبی است بدون آن‌که حقوق اساسی ایران قربانی شده باشد. مهم‌ترین نکته اما آغازِ پایانِ مسیر خطرناک قبلی است که سرنوشتی جز انزوای بیشتر یا جنگ و ویرانی در آن نبود. در نتیجه این یادداشت کوتاه در راستای زیر سوال بردن اهمیت توافق حاصله نیست، بلکه قصد دارم درباره‌ی نقش بیش از حد اغراق‌شده‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ایران صحبت کنم و اهمیت آن‌را هم به عنوان عامل و هم به عنوان حلال مشکلات بین ایران و غرب زیر سوال ببرم.

این را می‌نویسم چون ظاهرا این تصور برای بعضی از دوستان به وجود آمده که ریشه‌ی مشکلات بین ایران و غرب برنامه‌ی هسته‌ای و جاه‌طلبی‌های هسته‌ای حکومت ایران بوده و برای حل مشکلات هم ایران باید دست از این جاه‌طلبی‌ها بکشد. درست است که در سطح دیپلماسی عمومی و عرصه‌ی رسانه‌ای این تز زیاد مطرح شده اما تحلیل واقع‌بینانه‌ای از شرایط به دست نمی‌دهد. برخلاف آن‌چه غالبا تصور می‌شود، اصلا واضح نیست که همه‌ی های و هوی‌ها واقعا بر سر برنامه‌ی هسته‌ای ایران بوده باشد که همه‌ی تصمیم‌گیران مهم سیاسی در سراسر جهان (مطمئن باشید همه) می‌دانند برنامه‌ی هسته‌ای ایران نظامی نیست و به هیچ تهدید نظامی‌ای نیز منجر نخواهد شد. با این‌حال فشارها به ایران ادامه یافت به بهانه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای که اگر این بهانه نبود بهانه‌های دیگری مورد استفاده قرار می‌گرفت. به نظر من باید سیاست تهدید و تحدید ایران (صرف‌نظر از سوء مدیریت‌ها و اشتباهات داخلی)  را در چارچوب روندهای تاریخی و رقابت‌های جهانی و منطقه‌ای دید. از این منظر برنامه‌ی هسته‌ای ایران ریشه‌ی سیاست تحدید و تهدید ایران نبوده و نیست بلکه ریشه‌ی اصلی را باید در تلاش قدرت‌های فرامنطقه‌ای در ایجاد تعادل قدرت در منطقه و همین‌طور تلاش‌های رقبای ایران برای بهره‌برداری حداکثری از تحدید ایران دید. برنامه‌ی هسته‌ای ایران صرفا یک برنامه‌ی سیاسی و از جنس چانه‌زنی بوده و هست. چه از سوی ایران و چه از سوی غرب ریشه‌های تضاد را باید در چیز دیگری جستجو کرد. به همان‌ترتیب که امروز هم ریشه‌های روند به اصطلاح رو به بهبود را باید در تغییر مناسبت‌های ریشه‌ای تری دید.

طبعا نقش سیاست‌های داخلی را در این نمی‌توان نادیده گرفت یا کم اهمیت شمرد. شکی نیست که وجود سیاست‌مداران بی‌کفایت که منافع ملی را قربانی هیجانات قبیله‌ای خود می‌کنند می‌تواند سیاست‌ تهدید و تحریم ایران را که از سوی دولت‌ آمریکا و متحدانش در منطقه دنبال می‌شد را تسهیل کند. اما از آن طرف نمی‌توان اصل موضوع را فراموش کرد و نادیده گرفت که چنین سیاستی وجود دارد و علت پیدایش آن معادلات کلان‌تری است که ریشه‌های آن را باید در تاریخ منطقه و رقابت‌های ژئوپولیتیک دید.

اما سوال این است که اگر برنامه‌ی هسته‌ای ایران بهانه‌ی سیاسی و ابزار چانه‌زنی (و نه علت) تنش‌ها بین ایران و غرب است پس این مذاکره‌ها چه فایده‌ای دارد و چطور می‌تواند به نتیجه برسد؟ پاسخ این است که امتیازهای اصلی و داد و ستدهای مهم‌تر احتمالا بین ایران و آمریکا انجام شده است (کمااین‌که از مدت‌ها پیش مذاکرات پنهانی بین ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها در جریان بوده) و مذاکرات ژنو بیشتر جنبه‌ی رسمی و علنی دارد و به خصوص از این لحاظ مهم است که متحدان و رقبای آمریکا از نتیجه‌ راضی باشند. تحولات سوریه را به هیچ عنوان نمی‌توان نادیده گرفت و این نکته که به هر حال اتفاقاتی افتاد که آمریکا به این کشور حمله‌ی نظامی نکرد. هنوز برای قضاوت کردن بسیار زود است اما تحولات کلانی هم در سطح جهانی در حال رخ دادن است. بزرگ‌ترین اقتصاد جهان که ابرقدرت نظامی و سیاسی نیز هست از وارد‌کننده‌ی نفت، به صادر کننده‌ی نفت و گاز تبدیل می‌شود. این موضوع به معنای کم‌ اهمیت شدن خاورمیانه نیست، اما نشان می‌دهد که در دینامیسم دنیای جدیدی که در آن ابرقدرت اقتصادی و نظامی و سیاسی به صادر کننده‌ی نفت و گاز تبدیل شده است چیدمان و آرایش نیروها هم به تناسب تغییر خواهد کرد. دوستی می‌گفت برخلاف چند دهه‌ی قبل (مثلا دهه ۳۰ یا ۴۰) این روزها جامعه‌ی ایران به مراتب آمریکایی‌دوست‌تر (آمریکوفیل) شده است و برعکس جوامع کشورهای عربی (مثلا جامعه‌ی مصر) به مراتب ضدآمریکایی‌تر شده‌اند. این برایند عظیم اجتماعی که در ایران به سود آمریکا ایجاد شده موضوعی است که سیاست‌مداران و استراتژیست‌های آمریکایی هم در شکل‌گیری و تقویت آن نقش بازی کرده‌اند و هم تلاش می‌کنند که از آن نهایت بهره‌برداری را ببرند.

خلاصه این‌که به نظر من هم دور شدن و هم معامله و نزدیک شدن ایران و آمریکا روندهایی فرا-هسته‌ای بوده‌اند و هستند. برنامه‌ی هسته‌ای همه چیز را شکل نمی‌دهد اگر چه لنزهای رسانه‌ای و بلندگوهای دیپلماسی عمومی ممکن است این تصور را ایجاد کنند که محوریت مشکلات و راه‌حل‌ها در برنامه‌ی هسته‌ای است. معادلات منطقه‌ای و جهانی پیوسته در حال تغییر هستند و دور شدن یا نزدیک شدن کشورها به یکدیگر بیشتر تابع تحولات زیربنایی و همین‌طور رقابت‌ها و همکاری‌هاست.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

و این‌طور شد که موجودات غیرزمینی فارس‌زبان‌ها را خودخواه‌ترین قوم زمین شناختند

فضاپیمای وویجر۱ اولین شیء ساخت بشره که از منظومه‌ی شمسی خارج شده و در حال حاضر در فضای بین‌ستاره‌ای قرار گرفته. توی این صفحه شرح داده شده که داخل این سفینه یه سری  نشانه‌ و علامت و محصولات فرهنگی و هنری و غیره از تمدن‌‌های زمینی جاسازی شده که در صورتی که روزی روزگاری در آینده‌ی احتمالا دور موجودات هوشمند دیگری بهش دست یافتن بتونن اطلاعاتی در مورد زمین و زمینی‌ها به دست بیارن. البته فکر می‌کنم بر فرض احتمال نزدیک به صفر که این اتفاق بیفته، اون موجودات بیشترین اطلاعات رو از بررسی خود سفینه به دست خواهند آورد چون اصلا معلوم نیست تا چه حد توانایی استخراج و درک مثلا یک شعر یا یک قطعه‌ی موسیقایی زمینی رو داشته باشن. به هر حال این‌جا شرح داده شده که در میان پیام‌هایی که به ۵۵ زبان مختلف در این فضاپیما قرار داده شده پیامی هم به زبان فارسی هست به صورت زیر:

درود بر ساکنین ماوراء آسمان‌ها، بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی بدرد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار

پیام بدی نیست و شعر سعدی هم زیبا و معناداره. اما مشکلش اینه که خیلی انسان‌ محوره. توجه کنید این شعر برای ما قشنگ و معناداره که اهل زمین و از بنی آدم هستیم. اما خطاب به یه موجود غیرزمینی به غیر از اون درود اولش، در مورد صلح و دوستی بنی آدم حرف می‌زنه. اما موجودات فضایی که از بنی آدم نیستن! به نظر من بهتر می‌بود اگه این پیام به جای این‌که از آفرینش بنی‌‌‌آدم و این‌که هوای هم رو دارن (دارن؟) صحبت کنه، یک پیام جهانی‌تری می‌داشت. نمی‌شد؟ 

اجازه بدین یه لحظه از سطح سمبولیک داستان دور بشیم و به سطح کاربردی اون توجه کنیم. فرض کنیم این پیام به دست موجودات هوشمند برسه و اون‌ها بتونن اون رو بخونن. حالت بدبینانه‌ترش رو در نظر بگیرید. از میان همه‌ی آن‌چه در سفینه قرار داده شده، این پیام تنها چیزیه که سالم به دست اون‌ها می‌رسه یا اون‌ها موفق می‌شن رمزگشایی‌اش کنن. فرض کنید کره‌ی زمین و انسان‌ها هم هزاران سال پیش از بین رفتن. خلاصه تنها چیزی که از زمین باقی مونده همین قسمت فارسی این مجموعه پیام‌ها باشه و باقی همه پوسیده شده باشه و غیرقابل خوانده شدن. اون وقته که به نظرشون میاد با تمدنی طرف هستن که با وجودی که سفینه به اعماق کهکشان پرتاب کرده (گیرم ده‌ها یا صدها هزار سال قبل) اما کاملا روی خودش متمرکز بوده. 

شاید بگین مگه می‌شه انسان‌محور نبود؟ درسته که ما محدود به زبان و فرهنگ و مختصات انسانی هستیم، اما توی پیامی که به موجودات هوشمند احتمالی دیگه می‌فرستیم می‌تونیم سعی کنیم «اون‌ها رو هم ببینیم و کمتر خودمحور باشیم». نگاهی به ترجمه‌ی فارسی سایر پیام‌ها انداختم که ببینم کدام‌یک از اون‌ها کمتر انسان‌محور هستند. متاسفانه پیام فارسی با همه‌ی زیبایی‌ای که شعر سعدی داره، شاید انسان‌محورترین پیامی باشه که توی این مجموعه قرار داده شده. اگر این پیام فقط به آن جمله‌ی اول منحصر می‌شد شبیه خیلی از پیام‌های دیگر می‌شد که به سلام و درود و امثال آن اکتفا کرده‌اند. اما شعر سعدی آن‌ را زمینی و انسان‌محور می‌کند، بدون کوچکترین نشانه‌ای از وجود موجودی هوشمند به غیر از بنی‌‌آدم. اگه قرار باشه اون موجودات فرضی کذایی شخصیت اقوام زمینی رو از روی پیام‌هاشون حدس بزنن، احتمالا به این نتیجه می‌رسن که فارسی‌زبان‌ها خودخواه‌ترین قوم زمین هستن (البته پیام ترکی هم اوضاش زیاد جالب نیست چون از انسان‌محور هم بالاتره، ترک‌زبان محوره!). در ضمن نمی‌دونم شما هم این برداشت رو دارید یا خیر، اما پیام فارسی از یه جهت دیگه هم با پیام‌های دیگه فرق می‌کنه. یه ذره انگار ادعاش می‌شه!

بخونید و خودتون قضاوت کنید:

  • سومری: امیدوارم همه خوب باشند
  • یونانی باستان: درود بر تو،‌هرکه هستی. ما با نیت دوستی آمدیم، برای آنان‌که دوست هستند.
  • پرتغالی: آرامش و شادی به همه
  • کانتونیز: چطورید؟ برای شما آرامش،‌ شادی و سلامتی آرزومندم
  • اکدی: امیدوارم همه خوب باشند
  • روسی: سلام! من به شما خوش‌آمد می‌گویم!
  • تایلندی: سلام دوستان دوردست. ما از اینجا به شما درود می‌فرستیم
  • عربی: سلام به دوستان ما در ستاره‌ها. شاید زمان ما را به یکدیگر برساند
  • رومانیایی: درود به همه
  • فرانسوی: سلام به همگی
  • برمه‌ای: خوب هستید
  • عبری: شالوم
  • اسپانیایی: سلام و درود به همگی
  • اندونزیایی: عصربخیر خانم‌ها و آقایان. بدرود تا دیداری دیگر
  • کچوا: سلام به همگی از زمین،‌ به زبان کچوا
  • پنجابی: به خانه خوش آمدید. دیدار شما باعث خوشحالیست
  • هیتی: درود
  • بنگالی: سلام! بگذارید آرامش و صلح در همه جا حکمفرما باشد
  • لاتین: درود بر تو،‌هرکسی که هستی؛ ما با نیت خوب آمده‌ایم و با خود صلح را به فضا آورده‌ایم
  • آرامی: سلام
  • هلندی: درود صمیمانه به همه
  • آلمانی: درود صمیمانه به همه
  • اوردو: آرامش و صلح بر شما. ما ساکنان زمین بر شما درود می‌فرستیم
  • ویتنامی: درود صمیمانه به شما
  • ترکی: دوستان ترک‌زبان عزیز، باشد که احترام صبحگاهی بر سرتان باشد
  • ژاپنی: سلام. خوب هستید؟
  • هندی: سلام از سوی ساکنان این دنیا
  • ویلزی: سلامتی برای شما،‌ اکنون و همه‌وقت
  • ایتالیایی: درود و آرزوهای بسیار
  • سینهالی: زنده باشید
  • نگونی (زولو): به شما درود می‌گوییم،‌ ای بزرگان. و زندگی درازی برای شما آرزومندیم
  • سوتو (سسوتو): سلام بر شما،‌ ای بزرگواران
  • وو: بهترین آرزوها برای همه شما
  • ارمنی: درود،‌ به تمام کسانی که در جهان هستند
  • اسپرانتو: ما می‌کوشیم که با صلح و آرامش با تمام مردم دنیا و جهان زندگی کنیم
  • کره‌ای: چطورید؟
  • لهستانی: خوش آمدید ای موجودات فراسوی جهان
  • نپالی: برای شما از زمین آینده خوبی را آرزومندیم
  • چینی ماندارین: چطورید؟ ما خیلی دوست داریم شما را ببینیم. اگر می‌توانید بیایید و ما را ببینید.
  • ایلا (زامبیا): ما برای همه خوبی آرزومندیم
  • سوئدی: سلامی از سوی یک برنامه‌نویس کامپیوتر از دانشگاه شهر کوچک ایتاکا در زمین
  • نیانجا: چطورید ای مردمان سیاره‌های دیگر؟
  • گجراتی: سلامی از سوی یک آدم ساکن سیاره زمین. با ما تماس بگیرید
  • اوکراینی: ما از جهان خود به شما درود می‌فرستیم و برای شما شادی،‌ سلامتی،‌ خوبی و زندگی طولانی آرزومندیم
  • فارسی: درود بر ساکنین ماورای آسمان‌ها. بنی‌آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند. چون عضوی به‌درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.
  • صربی: ما برای شما بهترین‌ها را آرزومندیم، از سیاره زمین
  • اوریه: درود به ساکنان جهان از زمین،‌ سومین سیاره منظومه شمسی
  • گاندا (لونادا): سلام به تمام مردم جهان. خدا به همه آرامش و صلح دهد
  • مراتی: درود. مردم زمین برای شما آرزوهای خوب می‌فرستند و برای شما امید آینده خوبی را دارند
  • آموی (لهجه مین): دوستاین فضایی،‌ چطورید؟ آیا غذا خورده‌اید؟ بیایید و به ما سر بزنید اگر می‌توانید
  • مجاری: ما به زبان مجاری به تمام موجودات دوستدار صلح در جهان درود می‌فرستیم
  • تلگو: درود. بهترین آرزوها از سوی تلگو زبانان زمین
  • چکی: دوستان عزیز،‌ ما بهترین‌ها را برای شما آرزومندیم
  • کانارا: درود. از سوی کانارا زبانان،‌ بهترین آرزوها
  • راجستانی: سلام به همگی. ما اینجا شادمانیم، شما نیز آنجا خوشحال باشید
  • انگلیسی: سلامی از سوی کودکان سیاره زمین

پی‌نوشت: پیام فارسی چه می‌توانست باشد؟ پیشنهاد ادبی‌ای دارید که جهانی باشد؟

پی‌نوشت: دوستی در کامنت تاکید کرده‌اند که ترجمه‌ی فارسی پیام ترکی دقیق نیست. ترجمه‌ی دقیق‌تر به این صورت است: «دوستان عزیزی که ترکی متوجه می‌شید…» که دراین صورت مشکل یاد شده در بالا را نخواهد داشت.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

از حماقت سیستماتیک تا انتقاد سازنده

یکی از خصوصیت‌های غالب فرهنگی مردم سوئد پرهیز از ایجاد تنش در تعامل‌های روزمره‌‌شان با سایر افراد است. اگر با کسی اختلاف نظر جدی داشته باشند و احساس کنند بیان این اختلاف نظر ممکن است به بحث و تنش کشیده شود ترجیح می‌دهند با سکوت از کنار آن عبور کنند. مگر این‌که جایی به خاطر حفظ منافع خود مجبور به اظهار نظر شوند، در غیر این صورت خیلی بعید است که مخالفت‌شان را علنا یا شدیدا نشان دهند. به عبارت دیگر کم پیش می‌آید یک سوئدی را ببینید که در حالی که رگ گردنش از هیجان بیرون زده در حال متقاعد کردن یا تخطئه‌ی طرف مقابل به چیزی باشد. به همین دلیل برایم خیلی جالب بود که یکی از سوئدی‌هایی که می‌شناسم (همکارم است) در جلسه‌ای که بیش از ده نفر در آن حضور داشتند حرف‌هایش را با ابراز مخالفت جدی با تفکری خاص شروع کرد. وقتی فهمیدم او قصد دارد شدیدا با موضوعی مخالفت کند گوش‌هایم تیز شد. می‌دانستم قرار است حرف‌هایی را بشنوم که از نظر او کلیدی و حیاتی هستند.

روز قبل، در مورد موضوعی سخنرانی‌‌ کرده بود و به دنبال آن پرسش و پاسخ و گفتگوی آزاد با حضار. موضوع سخنرانی‌اش بازتاب نتایج تحقیقات علمی در حوزه‌ی انرژی‌های نو در سیاست‌های جاری کشور بود و این‌که چطور در بسیاری از زمینه‌ها سیاست‌های فعلی دولت سوئد دستاوردهای مهم علمی را دربر نمی‌گیرند. بیشتر حضار در این نکته اتفاق نظر داشتند که محققان باید تلاش بیشتری برای لابی کردن در محافل سیاسی از خود نشان بدهند و از این طریق سعی کنند روی فرایند قانون‌گذاری تاثیر بیشتری بگذارند. اما ظاهرا فردی در میان جمع بوده که مدام از فساد سیستم سیاسی-اقتصادی صحبت می‌کرده و این‌که سیاست‌مدارها به دنبال رای جمع کردن هستند و سیاست‌هایی‌ را ترجیح می‌دهند که نتیجه‌ی فوری داشته باشند و گوش‌شان به حرف‌هایی که تاثیر درازمدت دارند بدهکار نیست. همکار سوئدی من مدام اصرار می‌کرده که این چالشی است که ما یعنی اهالی دانشگاه باید بتوانیم برای رویارویی با آن چاره‌ای بیاندیشیم اما ظاهرا آن فرد نگاهش به عالم سیاست خیلی منفی‌تر از این‌ها بوده.

همکارم خطاب به ما ادامه داد که:

دیدگاه این فرد درست نقطه‌ی مقابل دیدگاه من است تا حدی که با هیچ‌کس نمی‌توانم بیشتر از این مخالف باشم. چطور می‌شود نگاه ما به سیاست‌مدارها این‌طور منفی و دفعی باشد و بعد از آن‌ها انتظار داشته باشیم با ما یعنی جماعت دانشگاهی همراهی کنند و به حرف‌های جدی و پیچیده‌ی ما گوش دهند؟ اگر قرار است چیزی تغییر کند سهل‌ترین و کم هزینه‌ترین راهش این است که از طریق همین سیاست‌مدارها تغییر کند  و ما باید همیشه به دنبال راه‌هایی باشیم که با آن‌ها تعامل داشته باشیم و صدای مشاوره‌ای‌مان را به گوش‌شان برسانیم و روی سازوکارهایی که جهت‌گیری‌های آن‌ها را شکل می‌دهد تاثیر بگذاریم. اگر آن‌ها را به عنوان «یک مشت فاسد» به کلی طرد کنیم، مشکل هیچ‌وقت حل نخواهد شد و آن‌ها به هر حال تصمیم‌های سیاسی‌شان را خواهند گرفت.

 از آن روز که همکارم این حرف‌ها را در آن جلسه زد چند روز گذشته اما مدام به حرف‌هایش فکر می‌کنم. این‌جا یک نفر سوئدی دارد با من از مهم‌ترین تجربه‌های زندگی فردی (و اجتماعی‌اش) صحبت می‌کند. این حرف برای من چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ مثال‌های زیادی به ذهنم می‌آیند و سعی می‌کنم از پنجره‌ی این تجربه‌ی سوئدی به هر مورد نگاه کنم…. خواه ناخواه خیلی از مثال‌هایم از ایران است و تلاش فردی و اجتماعی ما برای رسیدن به جامعه‌ای بهتر. به مواضع‌ آدم‌هایی فکر می‌کنم که حاکمیت سیاسی را به مثابه یک کلیت فاسد و مستبد طرد می‌کنند و در عین حال از همین حاکمیت انتظار دارند که نسبت به دغدغه‌های آن‌ها حساس باشد. سوال این است که این فاصله چگونه قرار است پر شود؟ فاصله‌ی بین این کل فاسد و مستبد و دغدغه‌های ما؟ آیا می‌توانیم از حاکمیت هیولایی غیرقابل انعطاف، یک کل همگن و غیرقابل تغییر بسازیم و همزمان انتظار داشته باشیم به حرف‌های ما گوش دهد؟ همکار سوئدی من می‌گوید: خیر نمی‌توانیم. اگر حاکمیت آن‌چه که می‌خواهیم نیست، باید آن را بشکافیم (deconstruction) و به جای رد کلیت آن (مثلا هیولاسازی)، با اجزاء آن‌ تعامل کنیم تا جایی که به تدریج رفتار سازمانی آن به شیوه‌ای مطلوب‌تری شکل بگیرد.

همین حرف را در مورد رابطه‌ی ایران با آمریکا (یا غرب) و به صورت کلی‌تر درمورد رابطه‌ی کشورهای ضعیف با کشورهای نیرومند می‌توان گفت. چطور می‌توانیم صبح تا شب به آمریکا و انگلیس (یا چین و روسیه مثلا) فحش بدهیم و آن‌ها را به صورت یک کل همگن مورد لعن و نفرین خود قرار دهیم و در عین حال انتظار داشته باشیم که بازی‌گران سیاسی این کشورها نسبت به دغدغه‌های ما حساس باشند و به حرف‌های ما گوش بدهند؟

به نظر من برای پرهیز از حماقت سیستماتیک* (organized stupidity)، داشتن نگاه انتقادی (critical) بسیار مهم و حتی شاید «لازم» است. نگاه‌های مرسوم مبتنی بر اخلاق متعارف یک نمونه از این نگرش‌های انتقادی هستند. اما از بین نگرش‌های تحلیلی دو نمونه در ایران بیشتر شناخته شده هستند (یا تاثیرگذار بوده‌اند): روی‌کرد‌های مارکسیستی که ریشه‌های سلطه و نابرابری را در مناسبت‌های اقتصادی ردیابی می‌کنند و نگرش‌های پسااستعماری که ریشه‌های سلطه را در مناسبت‌های سیاسی و فرهنگی‌ به ارث رسیده از استعمار جستجو می‌کنند. اما آیا داشتن نگاه انتقادی «کافی» است؟ به اعتقاد من خیر. چرا که حدس من این است که نگاه صرفا انتقادی به خصوص وقتی که به طرد کلیت سیستم مورد نقد تبدیل شود (مثلا جمهوری اسلامی کلن غیرقابل تعامل است… یا غرب کلن غیرقابل تعامل است و …) هم می‌تواند به حماقت سیستماتیک منجر شود.

به نظرم نگاه انتقادی باید در کنار نگاه سازنده و تعاملی قرار بگیرد تا بتواند پرواز کند. نگاه سازنده همان است که همکار سوئدی من به آن اشاره کرد که شاید بتوانیم آن‌را نوعی مثبت‌اندیشی و عمل‌گرایی (pragmatism) بدانیم. یعنی تلاش مداوم برای ایجاد کانال‌های ارتباطی و تاثیرگذاری بر اجزاء سیستمی که می‌خواهیم به شیوه‌ی مطلوب‌تری عمل کند و افزایش ظرفیت سازمانی آن و باور داشتن به این‌که چنین چیزی اساسا امکان‌پذیر و مطلوب است. در مورد تجربه‌ی اجتماعی ما در ایران هم می‌توانیم موضوع را این‌طور ببینیم. نگاه انتقادی داشته باشیم تا چشم‌هایمان به روی خاستگاه‌های انواع تبعیض‌ها، سلطه‌ها و جفاها باز باشد و نگاه سازنده داشته باشیم تا بتوانیم شکاف بین «وضعیت موجود» و «وضعیت مورد نظر»مان را از طریق تعامل مثبت با حکومت (به عنوان بازی‌گر مهم داخلی) و با کشورهای نیرومند منطقه و جهان (به عنوان بازی‌گرهای مهم خارجی) به تدریج پرکنیم و به امکان پر شدن تدریجی چنین شکافی باور داشته باشیم.

بله ساده نیست. ظرفیت‌های سازمانی سیستمی که نقش می‌کنیم لزوما نگاه انتقادی را بر نمی‌تابد و جاده‌هایی که از طریق آن‌ها بتوان با آن تعامل سازنده کرد نیز شاهراه‌های آسفالت شده نیستند و چه بسا جنگل‌های انبوه یا دره‌های عمیق نیز سر راه وجود داشته باشد. در ضمن من یا شما تنها کسانی نیستیم که قصد داریم روی سیستم مورد نظرم (حکومت ایران، یا غرب) تاثیر بگذاریم. صداهای دیگر هم هست و رقابت‌های آشکار و نهان هم در جریان است. اما این چالش‌ها را نمی‌توان با پاک کردن صورت مساله از میان برد. هیچ‌کس نمی‌تواند مطمئن باشد که رویکردی انتقادی-سازنده با حکومت ایران/نظام سیاسی اقتصادی غرب لزوما به نتیجه‌ای خوش‌آیند ختم می‌شود اما «اگر تجربه‌ی همکار سوئدی‌ام درست باشد» می‌توانیم بگوییم که روی‌کردهای دیگر «مطمئنا» به جایی نمی‌رسند.

* حماقت سیستماتیک اصطلاحی است که در این‌جا با تعریف خودم از آن استفاده می‌کنم. یعنی سیستمی که اجزای آن نشانه‌های بارزی از معرفت و حکمت دارند اما در کلیت سازمانی خود به شیوه‌ای عمل می‌کند که بی‌فایده و بی‌معناست. یک بیمارستان فرضی را در نظر بگیرید که همه‌ی اجزاء آن‌ آموزش دیده هستند اما توان آن‌ها به جای این‌که در غالب یک کلیت سازمانی به درمان موثر بیماران منجر شود، صرف کاغذبازی و فعالیت‌های بیهوده می‌شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

ایرانی‌های هالیوودی،‌ ایرانی‌های بالیوودی

آدم می‌ترسد. من می‌ترسم. از چه؟‌ از خودمان. دقیق‌تر بگویم … از برخی از افرادی که نمونه‌هایشان را در فضاهای مجازی مثل گوگل‌پلاس یا فیس‌بوک می‌توانیم ببینیم.

از یک سو لشگر ایرانی‌های-هالیوودی را می‌بینم. بعضی از این دوستان که ظاهرا در شکوه و عظمت ناوهای آمریکایی ذوب شده‌اند چنان از حرکت مخلصانه‌ی آمریکا و عربستان برای نجات مردم مظلوم سوریه و آوردن دموکراسی در این کشور دفاع می‌کنند (در حالی که رگ‌های گردن‌شان موقع صحبت کردن کلفت شده است) که آدم وحشت می‌کند اگر روزی روزگاری این‌ها در کشور کاره‌ای شوند امثال این حقیر که مخالف چنین حمله‌ای بودیم را به هیچستان تبعید کنند.

می‌ترسم و پناه می‌برم به آن سوی داستان که مثلا تعادل و آرامشی بیابم. اما می‌رسم به لشگر ایرانی‌های-بالیوودی.  کسانی که با نفرتی که بی‌شباهت به رگ‌های گردن گروه هالیوودی‌ها نیست رجز می‌خوانند و حرف‌های آقای حسن نصرالله را در گوش هم تکرار می‌کنند که حمله کنید تا کار اسرائیل را تمام کنیم و خودشان را مشتاق جنگ نشان می‌دهند (دقت کنید موضوع این نیست که کسی بگوید اگر به کشورم حمله شد از آن دفاع می‌کنم. موضوع لذت بردن از جنگ است ظاهرا!). صفحه‌های این دوستان پر است از نقل‌قول‌ها و مبارزه‌جویی‌ها و حماسه‌های بالیوودی و بعضا تخیلی. این‌ها هم قوم ترسناکی هستند، البته انصافا از این دسته نسبت به اولی‌ها کمتر می‌ترسم.

احساسات نوجوانی است؟ اگر چنین باشد می‌توانم آن را بفهمم. نوجوان‌‌های ۱۴ یا ۱۶ ساله که رشد جسمی‌شان به مراتب از رشد ذهنی‌‌شان سریع‌تر است به شیوه‌ی خاص خود دنیا را نگاه می‌کنند. نوجوان در معجزه‌ی رشد و بلوغ گم است و طول می‌کشد تا خود را پیدا کند. بسیاری از نوجوانان ایرانی-هالیوودی تصویرهای ذهنی‌شان با فیلم‌هایی نظیر «تاپ‌گان» (Top Gun) و «دروغ‌های حقیقی» (True Lies) ساخته شده است. آن‌ها با دیدن یک هواپیمای F-16 هیجان‌زده می‌شوند و توی چشم‌های نوجوان‌شان هر کس هواپیمای خوشگل‌تری داشته باشد و موشک‌های اسمارت‌تری محق‌تر، دموکراتیک‌تر، پیشرفته‌تر و متمدن‌تر به نظر می‌رسد. از آن طرف نوجوان‌‌های ایرانی-بالیوودی را داریم که تصویر ذهنی‌شان قایق‌های موتوری انتحاری‌ای است که صدتا صدتا به سمت ناوهای آمریکایی می‌روند و در جنگی نامتقارن امپراطور اقیانوس‌ها را به زانو در می‌آورند و چه بسا از دل این حمله با کمک موشک‌های حزب‌الله حماسه‌ی فتح تلاویو و چه بسا چند تا جای دیگر هم خلق شود!

اما این نوجوانان عزیز که ظاهرا در دو سوی اقیانوس نظری و عقیدتی و ظاهری نشسته‌اند نکات مشترکی هم با هم دارند:

۱)‌ اولین خصوصیت مشترک این دوستان هالیوودی و بالیوودی این است که برای هر دو شکست بی‌معناست. هالیوودی‌ها هرگز شکست نمی‌خورند چون خودشان را در طرف قدرتمند قرار داده‌اند و در نتیجه خیالشان راحت است که پیروز می‌شوند. در دعوای اسرائیل-غزه آن‌ها طرف اسرائیل هستند پس خیالشان راحت است که پیروز هستند. در دعوای بین طالبان-خانواده‌های دهاتی پاکستانی و آمریکا نیز آن‌ها طرف آمریکایی‌ها و پهپادهایشان هستند که آن‌هم خیلی تمیز پیروز می‌شود. فرضا اگر در حادثه‌ای، جنگی، درگیری‌ای چیزی،‌ یکی از این نوجوانان غیور هالیوودی توسط بمب‌های آمریکایی کشته شود خوشحال از این می‌میرد که توسط بمب‌های هوشمند (اسمارت!) یک کشور متمدن کشته شده و نه توسط باتوم و گاز اشک‌آور یک کشور عقب‌مانده. اما بالیوودی‌های غیور ما به گونه‌ای دیگر همیشه پیروز هستند.  از نظر آن‌ها اگر نیمی یا بیشتر از ایران هم قتل‌عام شوند و کشور به ویرانه‌ای تبدیل شود که در آن می‌توان گندم کاشت هم پیروزی ازان آن‌هاست، چرا که آن‌ها در سمت حق ایستاده‌اند و مگر حق می‌تواند ببازد؟‌ به خصوص در دنیایی که ساز و کار عادلانه‌ی آن توسط نیروهای ماوراء قدرت بشر تضمین شده است. در چنین دنیایی خیال همه‌ی آن‌ها که در سمت حق ایستاده‌اند راحت است که همیشه پیروز خواهند بود، چرا که حق همیشه پیروز است.

۲)‌ صرف نظر از این‌که در مورد دخترها یا پسرها صحبت کنیم، دومین خصوصیت آن‌ها رگه‌های نگاه اصطلاحا مردانه (masculine) به مسائل است. در این نوع نگرش رقابت کردن (در مقابل همکاری کردن)،‌ خشن‌ و ضمخت بودن (در مقابل لطیف و نرم بودن)،‌ قلدری و برتری‌جویی (در مقابل کوتاه آمدن و برابر‌گرایی)، بی‌عیبی و تمیز بودن (در مقابل پذیرفتن نقص و آلودگی)، نگاه کمی (در مقابل نگاه کیفی)، نگاه مکانیکی و مهندسی جبرگرایانه و خوش‌بینی تکنولوژیک (در مقابل نگاه غیرجبرگرایانه و واقع‌بینی)، ایجاد دوگانه‌های مشخص و شسته رفته (Dichotomy) و اتخاذ موضع ارزشی نسبت به یکی از آن‌ها و  … قابل تشخیص است. نوجوان هالیوودی یا بالییودی ما در این خصوصیت‌ها غرق است و یا آن‌ها را می‌ستاید و یا قبول ندارد که این‌گونه است.

۳) نگاه بازتاب‌ی  (reflexive) به موضوعات مختلف از جمله باورهایش، خصوصیت‌هایش و جامعه‌اش ندارد. پدیده‌ها و پیش‌فرض‌ها همانی هستند که به او ارائه شده‌اند (given) نه بیش و نه کم. سوالی اگر هست و کنجکاوی‌ اگر ایجاد می‌شود درباره‌ی آن‌چه بعد از این می‌آید است. مثل کسی که عینکی رنگی به چشم می‌زند و درباره‌ی جهان کنجکاوی می‌کند، در حالی که نسبت به رنگ عینک خود واکنشی آگاهانه از خود نشان نمی‌دهد. هر دو گروه در فضایی توهم‌آلود و برساخته زندگی می‌کنند. فضایی که شاید به همان فضای توی فیلم‌ها بیشتر شبیه باشد تا واقعیت‌های زندگی اجتماعی و جغرافیای سیاسی.

۴) جایی می‌خواندم که یکی از مهم‌ترین عوامل محرکه در نوجوانان، تمایل به عضویت در گروه همسن و سال‌‌های مشابه است. نوجوان به خاطر این‌که مشابه دوستان خود باشد ممکن است به مصرف سیگار یا مواد مخدر یا الکل رو بیاورد، به بازی‌های معینی علاقه‌مند شود‌،‌ افکار مشخصی بیابد، پوشش معینی داشته باشد و یا از مجموعه‌ی مشخصی از ارزش‌ها و ایده‌ها دفاع کند (یا برعکس، طرد کند). نوجوان‌های هالیوودی و بالیوودی هم از این قاعده‌ مستثنا نیستند. این‌ها هم گروه‌های هالیوودی و بالیوودی خودشان را دارند و برای عضویت در این گروه‌ها افکار و عقایدشان را هر چه بیشتر صیقل می‌دهند.

اما آیا همه‌ی این دوستان هالیوودی و بالییودی نوجوان هستند؟ فکر نمی‌کنم.  بخش قابل توجهی از این دوستان ظاهرا به دوران جوانی (یا بالاتر) پا گذاشته‌اند و بزرگ‌سال هستند از آن‌ها انتظار عقل و تدبیر می‌رود. عقل و تدبیری که یا وجود ندارد، یا عقل ناقص من از تشخیص آن عاجز است. درست است که اطلاعی از تعداد و گستردگی آن‌ها در سطح جامعه ندارم،  اما حضور نسبتا پررنگ‌شان را در فضای مجازی مشاهده‌ می‌کنم و از شما چه پنهان می‌ترسم. می‌ترسم از این‌که صدای هالیوودی‌ها و بالیوودی‌های بزرگ‌سال بیشتر از صدای عقلانیت و شعور در جامعه باشد/شود.

پی‌نوشت:
نه این نوشته در مورد تو دوست عزیز من نیست. این یک نوشته‌ی کلی است که خیلی از جاهایش هم قابل نقد است و چرا که نباشد؟. اما اگر تو از خواندن این نوشته ناراحت شده‌ای، شاید باید به این فکر کنی که چرا فکر می‌کنی این نوشته ممکن است در مورد تو باشد؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

حکایت جن و بسم‌الله در صدا و سیمای ایران

حتما تا الان شنیده‌اید. کمتر از یک ساعت پیش در حالی که کنفرانس خبری آقای حسن روحانی به عنوان رئیس‌جمهور تازه منتخب ایران تقریبا به انتها رسیده بود ناگهان یک نفر از میان جمع با صدایی رسا فریاد زد: «روحانی یادت باشه، میرحسین باید باشه!»

از آن اتفاق‌هایی بود که هر چند سال یک بار در صدا و سیما شاهدش هستیم. اما از آن هم بالاتر بود و در واقع عالی بود. دقت کنید چقدر این جمله مناسب است: کنایه‌آمیز نیست و قصد تحقیر کسی را ندارد، مثبت است، رو به آینده دارد اما به قول دوستی اشارتی هم به گذشته می‌کند‌‌ «یادت باشد قبل از انتخابات چه وعده‌هایی دادی». از همه مهم‌تر با تحکم است. «یادت باشه!». جمله‌ای امری که با آن فریاد رسا به یک دستور می‌ماند.  دستوری که انگار از سوی میلیون‌ها شهروند ایرانی صادر شده است. همین‌طور هم باید باشد.

از یک طرف دوست دارم این‌طور مطالبات به صورت متین‌تری پی‌گیری شوند تا زمینه‌ برای سوءاستفاده و تندروی‌های جدید و خدشه‌دار شدن حماسه‌ی انتخاباتی اخیر ایجاد نشود (چرا که ممکن است منجر به ایجاد موانع بیشتری برای آزادی زندانیان سیاسی از جمله آقای میرحسین موسوی شود). از طرف دیگر این فریاد را نشانه‌ی این می‌بینم که «نمی‌شود به این راحتی‌ها صدای میلیون‌ها نفر را خاموش کرد». از این نظر این فریاد یک حرکت تصادفی و فردی نیست. بلکه ریشه‌ در مطالبات و مناسبت‌هایی دارد که سال‌هاست انکار و سرکوب می‌شوند و خیلی‌ از «از ما بهتران» حتی از این‌که خواب‌شان را هم ببینید به خود می‌لرزند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

هم‌وطن رای شما این‌جاست: ده فراز درباره‌ی حماسه‌ی سیاسی ۱۳۹۲

راه سبز امید امروز شروع نشده است و امروز هم نباید خاتمه یافته تلقی شود. انتخابات اخیر «بسیار مهم» بود. ابعاد آن‌را نمی‌توانم هنوز هضم کنم. شاید کسی نتواند. افکارم را می‌نویسم… دوباره و دوباره و دوباره باید درباره‌اش بنویسم و بنویسیم. هیچ‌چیز تمام نشده است.

۱
اولین و مهم‌ترین نکته. حواسمان باشد نیمی از رای‌دهندگان و بیش از نیمی از واجدین شرایط رای دادن به آقای روحانی رای نداده‌اند. فراموش نکنیم این افراد همانقدر مردم هستند که کسانی که به آقای روحانی رای دادند. این‌ها همان‌قدر خس و خاشاک نیستند که آن میلیون‌ها نفری که در خرداد ۱۳۸۸ فریاد زدند «رای ما کجاست؟» خس و خاشاک نبودند. حواسمان باشد که دستاورد این انتخابات در کاهش شکاف‌های اجتماعی باید باشد نه افزایش آن. حواسمان باشد. حواسمان باشد. حواسمان باشد.

۲
به نظر من پیام این انتخابات و آقای روحانی پیش از هر چیزی «آشتی ملی» است. آشتی ملی یعنی نزدیک کردن نظام به مردم یا بخش‌هایی از جامعه که دلخور و سرخورده شده‌اند. آشتی ملی یعنی پایان دادن به باندبازی و یارکشی‌های جناحی و رقابت‌های کور فرقه‌ای به قیمت منافع ملی و امنیت کشور و مصالح عمومی.‌ آشتی ملی یعنی همکاری نزدیک رئیس‌جمهور و رهبری و سایر قوای نظام از جمله مجلس که برخلاف برخی اظهارنظرهای مشکوک در راس امور هست و باید باشد. آشتی ملی یعنی پایان دادن به حصرها و بازداشت‌های غیرقانونی و همین‌طور عفو و آزادی زندانیان سیاسی به خصوص آن‌هایی که جز نقد نظام کاری نکرده‌اند. آشتی ملی یعنی این انتخابات را به معنای بازی برد-باخت نبینیم و به تحقیر گروه‌های دیگر و ایجاد شکاف‌های جدید دامن نزنیم.

۳
این انتخابات «حماسه‌ی سیاسی» است. محصول تدبیر رهبری نظام که در مدیریت مسیر پیچیده‌ای که به این حماسه انجامید محکم و هوشیارانه عمل کرد. شخصا همیشه به تدبیر ایشان معتقد بوده‌ام، اگر چه به نظرم در سال‌های اخیر چند اشتباه بزرگ مرتکب شدند. اما یک سیاستمدار هوشمند و مسئول در موقعیت ایشان به شرایط جامعه و جهان حساس است و بی‌آنکه با نشان دادن ضعف موقعیت کشور را با مخاطره‌ی بیشتر رو به رو کند با تدبیر از اشتباهات خود درس می گیرد و عامل مهمی می‌شود در شکل‌گیری چنین حماسه‌ی عظیمی. چند نکته‌ی مهم در این رابطه: (۱) تشخیص شرایط بحرانی کشور از نظر وضعیت بین‌المللی و به شدت پرهزینه شدن مسیر فعلی سیاست خارجه‌ی کشور (۲) تشخیص عمق شکاف اجتماعی، سست شدن مشروعیت نظام بعد از ١٣٨٨ و قهر نخبگان و فرهیختگان (۳) تشخیص فعالیت باندها و مافیاهایی که در بسیاری از زمینه‌ها نظام را آچمز می‌کنند تا راهکار خود را پیش ببرند و این بار نیز تلاش‌هایی برای «صحنه‌‌آرایی خطرناک» برای تخریب انتخابات کردند. (۴) عزم راسخ برای ایجاد حماسه‌ی سیاسی از طریق انتخابات (۵) تلاش برای نیامدن آقایان خاتمی و هاشمی که حضور آن‌ها در فهرست نهایی نامزدها با توجه به شرایط تحت فشار جامعه ممکن بود به شرایط انفجاری و خطرناک اجتماعی منجر شود و در ضمن با یک طرفه کردن علنی و شدید جبهه‌ها شاید ناخواسته مانعی برای خلق حماسه‌ی سیاسی و آشتی ملی می‌شد. در عوض تلاش برای ایجاد یک فضای کنترل شده ولی واقعی انتخاباتی و برخورد با زمزمه‌ها و برنامه‌های برخی جریان‌های نیرومند برای صحنه‌آرایی علیه انتخابات (۶) تایید حقوقی و رسمی منتقدان نظام و این‌که این افراد حق شهروندی دارند و می‌توانند به خاطر کشورشان در انتخابات شرکت کنند.

۴
مواظب آقای روحانی باشیم. چطور؟ با نقد کردن او و سیاست‌هایش. به قول دوستی نباید اجازه دهیم «هاله‌ی نور» دور سر کسی ایجاد شود. به نام مردم و به خاطر صلاح خود ایشان، بهتر است از امروز به منتقد او تبدیل شویم. به خصوص باید به ایشان یادآوری کنیم که چه شعارهایی دادند و رای آوردن ایشان باید به معنای حداکثر تلاش برای تعمیق پروژه‌ی آشتی ملی باشد و نه به معنای موج جدیدی از باندبازی‌ها و مهره‌چینی‌ها.  اولین کسی باشیم که جناح‌بازی‌ و باندبازی را نقد می‌کنیم. دست به دست هم دهیم و به هم اعتماد کنیم در نقد قدرت که هم نظام به آن احتیاج دارد (برای سالم ماندن) و هم ما. دوستی می‌گفت جناح‌بازی و باندبازی امری طبیعی است چرا که جواب های، هوی است. اما  من با این دیدگاه مخالفم.  آدم‌ها نیت و قدرت تصمیم‌گیری دارند. جواب های می‌تواند هوی نباشد. بلکه سطح بالاتری از شعور سیاسی باشد. دست کم در میان ما مردم که باید منقد دائمی قدرت باشیم.

۵
ما نباید از رای آوردن آقای روحانی خوشحال باشیم. البته اگر طرفدار ایشان هستید خوشحالی‌تان امری است طبیعی. اما آن‌چه عمیق‌تر و مهم‌تر است ترمیم اعتماد ملی به ساز و کار نظام است. حتی اگر نامزد دیگری در انتخابات پیروز می‌شد، اما معجزه‌وار توده‌های شکاک همین حس اعتماد امروز را نسبت به ساز و کار نظام دوباره به دست می‌آوردند باید همان‌قدر خوشحال می‌شدیم. اما فکر می‌کنم در شرایط امروز جامعه، هر نامزد دیگری چنین رایی می‌آورد، میلیون‌ها شهروند رنجیده‌خاطر و شکاک نسبت به سلامت انتخابات تردید می‌کردند و حماسه‌ی ملی رخ نمی‌داد. یعنی حماسه‌ی ملی در رای آوردن آقای روحانی نیست، بلکه در این است که مردم رای آوردن ایشان را به نشانه‌ی سلامت نظام می‌بینند.

۶
این حماسه را مدیون میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی هستیم. به این فکر می‌کنم که میر حسین چکار کرد. او در حصر چند ساله است و حضورش در خیابان‌ها و خانه‌ها پررنگ‌تر از همیشه است. او ساکت است و میلیون‌ها نفر حرف‌هایش را در گوش هم نجوا می‌کنند. سایه‌ی سنگین او و بیانیه‌های صمیمانه و روشن‌گرش چنان فشاری بر نظام سیاسی وارد کرد و چنان پالس‌های هشدار مستمری فرستاد که شاید بدون آن هرگز زمینه‌ و عزم لازم برای رخ دادن چنین حماسه‌ای ایجاد نمی‌شد. به نظر من بعد از این حماسه، زمینه برای آزادی آقایان کروبی و موسوی و سایر زندانیان سیاسی سال‌های اخیر فراهم می‌شود، چون آن‌ها جز تایید عظمت حماسه‌ی اخیر و نقد سازنده فرایند‌های آتی آن هیچ نخواهند گفت که اصلا حرف آن‌ها هم از آغاز همین بود.

۷
این حماسه را مدیون حضور هوشمندانه‌ی جامعه‌ی ایران هستیم. مردمی که خیلی از به اصطلاح‌ روشن‌فکران بصیرت آن‌ها را در مواقع بحرانی تاریخ دست‌کم می‌گیرند اما نشان داده‌اند که دود از کنده بلند می‌شود. این پیروزی مال همه است. همه‌ی آن‌هایی که در انتخابات شرکت کردند و به نامزدهای مختلف رای دادند. اصول‌گرایان که با وجود اختلافات داخلی و عدم توافق بر سر یک نامزد ائتلافی اخلاق و شعور سیاسی را پاس داشتند، تک تک آن افرادی که در ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ پرسیدند «رای من کجاست؟» و امروز نشان دادند خس و خاشاک آن‌هایی هستند که منافع ملی را قربانی باندبازی‌های حقیر قبیله‌ای خود می‌کنند. این پیروزی مال خانواده‌های قربانیان و زندانیان سیاسی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی است . این پیروزی ملی مذهبی هاست. این پیروزی جریان اصلاح‌طلبی است که با درایت و سعه‌ی صدر سیاسی در این انتخابات مشارکت نقش کلیدی بازی کرد. این پیروزی اصول‌گرایان ارزشی و معتقد به اخلاق و شرف است. این پیروزی رهبر است‌، این پیروزی همه مردم هوشمند و صبور ایران است.

۸
این انتخابات یک پیام جهانی نیز دارد: نظام حکومتی ایران محبوب و مشروع است، رهبرانی شعورمند و هوشیار دارد متکی به مردمی حساس به شرایط و حاضر در لحظه‌های مهم تاریخی. این مردم و این نظام با اقتدار از حقوق خود دفاع می‌کنند. والسلام.

۹

این حماسه رو به آینده دارد و باید چنین باقی بماند. درست است که تک تک افراد یا جریاناتی که در جریان بحران‌های سال‌های اخیر آسیب دیده‌اند حق دارند حقوق پایمال شده‌ی خود را دنبال کنند، اما نباید پی‌گیری به حق این مطالبات باعث شود پیام مهم این حماسه‌ی ملی در رابطه با آشتی ملی و فرصتی که برای گشایش و اعتماد ایجاد شده خدشه‌دار شود. خیر نباید فراموش کرد که در سال ۱۳۸۸ چه اتفاقاتی رخ داد و چه گونه با این مردم نجیب و شریف برخورد شد. اما پیشنهاد من این است که آگاهانه «فعلن» از آن عبور کنیم به سوی آینده‌ای بهتر. با فراهم شدن شرایط بهتر اجتماعی و سیاسی، البته که باید به تدریج تک تک آن فجایع مورد تحقیق قضایی و جدی قرار بگیرند.

۱۰
شک نکنید، امروز انقلاب مردم ایران که یک فرایند همیشگی و بی‌توقف بوده و باید باشد جانی دوباره گرفت. درود به آینده که این تازه آغاز آینده است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد، غم رفت و فتوح آمد
آن سلسله جنبان شد، تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همّت مجنونان
خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد، هم کیسه‌ی قارون شد
همکاسه‌ی سلطان شد، تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد، تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد، کونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد، تا باد چنین بادا

بر روح بر افزودی، تا بود چنین بودی
فرّ تو فروزان شد، تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد، زهرش همه شربت شد
ابرش شکر افشان شد، تا باد چنین بادا

خاموش که سر مستم، بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا

محمد مولوی

 

با سلام و تبریک به شما و به همه ملت ایران. زنده باد اراده همیشه بیدار مردم ایران

هیجان دارم. نمی‌توانم بنویسم. این شعر هدیه‌ای بود به من از طرفی دوستی بزرگ‌وار. شاید همین بهترین کلام باشد. درود به همه‌تان.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.