مناسب‌ترین زوج نامزدها برای رفتن به دور دوم انتخابات چه کسانی هستند؟

۱

با درخواست سران اصلاحات آقای عارف کناره گیری کرد. به نظرم این‌که اصلاح‌طلبان پشت آقای روحانی ایستادند و آقای عارف را وادار به کناره‌گیری کردند «احتمالا» استراتژی مناسبی نبوده است. اولا آقای روحانی در مقایسه‌ با آقای عارف اصلاح‌طلب نیستند و نبوده‌اند و یک چهره‌ی اصول‌گرا تلقی می‌شوند. ایستادن اصلاح‌طلبان پشت ایشان در نگاهی خوش‌بینانه می‌تواند به معنای تصمیمی عمل‌گرایانه و کوتاه آمدن از درخواست‌های تند قبلی (مثلی آزادی آقایان موسوی و کروبی و…) تلقی شود. اما این خطر وجود دارد که این تصمیم جور دیگری تعبیر شود: خیز برداشتن برای پیروزی در انتخابات. ممکن است بگویید که چه اشکالی دارد، مگر قرار نیست همه خیز بردارند برای پیروزی در انتخابات؟ پاسخ من «خیر» است. کسی باید برای پیروزی در انتخابات خیز بردارد که از قدرت سیاسی میدانی کافی برخوردار باشد. اصلاح‌طلبان قدرت میدانی اندکی در عرصه‌ی سیاست امروز ایران دارند و این‌که بخواهند چنین سهم‌خواهی بزرگی از طریق صندوق رای بکنند واقع‌گرایانه و عمل‌گرایانه نیست. من ادعا نمی‌کنم که به اندازه‌ی سران اصلاحات شرایط را می‌دانم، اما به صورت یک گمانه‌ مطرح می‌کنم که در صورتی که اصلاح‌طلبان روی آقای عارف زوم می کردند دستاوردهای کوتاه‌مدت کمتری را نشانه می‌گرفتند اما ریسک کمتری را در دراز مدت می‌پذیرفتند. توجه داشته باشید که اصلاح‌طلبان باید مراقب سرمایه‌ی سیاسی خود باشند و آن را که به شدت تضعیف شده است به دقت خرج کنند. اهمیت زیادی دارد که در دراز مدت صدای اصلاح‌طلبی در سیستم سیاسی ایران باقی بماند. با این کار یعنی حمایت از آقای روحانی و خیز برداشتن برای رفتن به دور دوم و کسب احتمالی مقام ریاست جمهوری دو اتفاق ممکن است رخ دهد: یا واقعا می توانند رای بیاورند که ممکن است با صحنه‌آرایی خطرناک مراکز قدرت مواجه شوند و … و یا این‌که رای نمی‌آورند که در آن صورت قامت رنجور اصلاح‌طلبی حکومتی را رنجورتر کرده‌اند.

اوضاع نگران کننده است. امیدوار باشیم اتفاق تندی رخ ندهد.

۲

اما حالا که ائتلاف رخ داده و آقای روحانی به صورت یک طرفه به نماینده‌ی جناح اصلاح‌طلب تبدیل شده است چطور؟ باید خوش‌بین بود و نگاه رو به جلو داشت. نگاهی می‌اندازم به ۶ نامزد باقی‌مانده و نظر شخصی‌ام را مطرح می‌کنم و با یک ابراز امیدواری خاتمه می‌دهم.

– آقایان رضایی و غرضی را به دلایل مختلف از جمله نداشتن قدرت اجماع‌سازی مناسب نمی‌بینم. این افراد پشتوانه‌ی قوی‌ جناحی ندارند و حتی با بهترین برنامه‌ها هم که بیایند نمی‌توانند تاثیرگذار باشند.

– همین‌طور آقای جلیلی را یک گزینه‌ی پر ریسک هم برای نظام و هم برای جامعه می‌بینم. مشکل آقای جلیلی جدای از نداشتن قدرت کلام و تک مخاطب بودن و برخی نظرات شخصی‌ای که به گوش طبقه‌های سکولار شهری تیز و نامطلوب می‌رسد، در نداشتن توانایی اجماع‌سازی است و این‌که چون جوان و کم تجربه هستند دولت‌شان به محلی برای رخنه‌ی عناصری که شناخت کمتری از آن‌ها داریم تبدیل خواهد شد. این یعنی ریسک زیاد. البته کماکان ایشان شانس بالایی برای رفتن به دور دوم دارد (بسته با توافق‌ها و روند آرایش‌ها و ائتلاف‌ها)

– آقای قالیباف، گزینه‌ی بهتری هستند اما قدرت تاثیر گذاری‌ در سیاست خارجه را ندارند و اگر چه در بسیاری زمینه‌ها ایشان را صادق در خدمت به جامعه می‌بینم، هنوز آن پختگی سیاسی و جامعیت نگاه لازم را از ایشان ندیده‌ام. خلاصه این‌که برایند سابقه‌‌ی ایشان در نیروی انتظامی و شهرداری و مناظره‌های اخیر، ایشان را در حد یک وزیر اجرایی موفق نشان داده‌ است. و البته ایشان کماکان شانس اول رفتن به دور دوم است. (بسته با توافق‌ها و روند آرایش‌ها و ائتلاف‌ها)

– آقایان روحانی و ولایتی تنها نامزدهایی هستند که وزن و توانایی این را دارند که روی سیاست خارجه‌ی بحران‌زده‌ی ایران تاثیر مثبت بگذارند. این افراد از نظر سیاسی پخته هستند، از حمایت جناحی برخوردارند و توانایی ایجاد اجماع‌سازی بین‌جناحی را نیز دارند. امیدوارم اصول‌گرایان سنتی و معتدل‌ بتوانند روی آقای ولایتی اجماع کنند یا دست کم ایشان وادار به کناره‌گیری نشود و معادلات درون‌نظام و سطح جامعه به سویی رود که شاهد به دور دوم رفتن یکی از آقایان ولایتی و روحانی (یا هر دوی آن‌ها) باشیم. این دو نفر خصوصیت‌های مثبت و مشترک زیادی دارند که می‌تواند شانس آن‌ها را برای پیروزی در دور دوم زیاد کند. در ضمن صرف نظر از این‌که کدام پیروز شوند ممکن است کابینه‌شان اشتراکاتی نیز با هم داشته باشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

Advertisements

شش سوالی که در این انتخابات از خودم می‌پرسم

به صورت کلی این را بگویم که دیدگاه من در مورد انتخابات این است که انتخابات در ایران بیش از حد بزرگ‌نمایی می‌شود. انتخابات سرچشمه‌ی تغییرهای فوری و اساسی نیست. پس خطاب به کسانی که به شدت برای رای دادن تبلیغ می‌کنند و کسانی که به شدت برای رای ندادن تبلیغ می‌کنند می‌گویم: زیاد جدی نگیرید!

با این حال به عنوان یک انتخاب شخصی در این شرایط، من تصمیم دارم در صورت امکان در این انتخابات شرکت کنم. حتی اگر شخصا امکان رای دادن برایم فراهم نشود (به خاطر شرایط محل زندگی) باز هم از منظر تئوریک توصیه به شرکت در انتخابات می‌کنم. آن‌چه برای خودم صلاح می‌دانم را این‌جا می‌نویسم و با شما در میان می‌گذارم. حرف‌هایم را به صورت شش سوال مطرح می‌کنم. همان‌طور که پایین‌تر هم اشاره‌ کرده‌ام، معتقد نیستم این سوال‌ها جواب قطعی و شسته رفته‌ای دارند، بلکه سوال‌هایی هستند باز با پاسخ‌هایی باز.

۱ آیا نامزدها اصلا فرقی با هم دارند؟‌ 

نامزدها را یکسان نمی‌بینم و بین این افراد نامزدهایی هستند که انتخاب آن‌ها به ریاست‌جمهوری می‌تواند روی آینده‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تاثیر مثبت یا منفی (از نظر خودم) بگذارد. پس اگر رای من شمرده شود، انتخاب من معنا خواهد داشت. اما اگر رای من شمرده نشود (به کلی‌ترین معنای آن) چطور؟ این‌که عده‌ای می‌گویند رای ندهیم چون این انتخابات سالم نیست، یا رای‌ها شمرده نمی‌شود،‌ یا این‌که هر کسی که خودشان بخواهند را از صندوق در می‌آورند یا … چه کنم؟ اگر چه بعد از انتخابات ۱۳۸۸ و وقایع بعد از آن، اعتماد من به سلامت نهاد انتخابات به شدت خدشه‌دار شده، اما نسبت به این‌که این نهاد به کلی بی‌معنا شده باشد کاملا مطمئن نیستم. شما را نمی‌دانم، اما به جز گزاره‌ی معروف «من می‌اندیشم پس هستم» تقریبا گزاره‌ی دیگری را نمی‌شناسم که بتوانم نسبت به آن ۱۰۰٪ مطمئن باشم. چه رسد به گزاره‌ی «در این انتخابات تقلب خواهد شد»! بعد از آن همه رد صلاحیت و پرداخت هزینه و تلاش برای ایجاد یک «انتخابات کنترل‌شده»، واقع‌گرایانه به نظر می‌رسد که دست کم احتمال ضعیفی بدهم که رای من در این انتخابات تاثیرگذار خواهد بود.

۲ ولی اگر رای دادم و رای‌ام بی‌تاثیر بود چه؟

ممکن است بگویید به هر حال احتمال زیادی دارد که رای من بی‌ تاثیر باشد. فرض کنیم من رای بدهم و رای‌ من به هر دلیل بی‌معنا شود (مثلا اگر تقلب شود یا رای‌ها شمرده نشود یا …). در آن صورت من دقیقا چه چیزی را از دست داده‌ام؟

آن چه از دست می‌دهم عبارت خواهد بود از (۱) وقت و انرژی‌ای که برای رای دادن صرف می‌کنم و این‌که (۲) آن‌هایی که تقلب کرده‌اند به حماقتم خواهند خندید.

وقت و انرژی‌ای که برای رای دادن من لازم است ناچیز است و در ضمن برایم چندان مهم نیست حضرات به من بخندند یا نخندند، چون در نهایت انتخابات بخش کوچک (اما مهمی) از نقاط تماس من با حکومت است. روی هم رفته رای دادن برای من هزینه‌ی ناچیزی دارد. من نگران جامعه‌ام هستم و حتی اگر سر سوزنی احتمال دهم رای من تاثیری می‌تواند داشته باشد، حاضرم این بهای ناچیز را بپردازم.

۳ اگر رای ندادم ولی رای من می‌توانست تاثیرگذار باشد چه؟

اما حالت دیگر برای من بسیار ناگوار خواهد بود. یعنی رای ندهم، در حالی که شرایط به گونه‌ای می‌بود که رای من محسوب می‌شد. در آن صورت در دادگاه شخصی خودم محکوم خواهم بود. چون با وجودی که بعضی نامزدها را بین این ۸ نفر اصلح می‌دیدم، حاضر نشدم هزینه‌ی ناچیزی را بپردازم و به او رای دهم. در آن صورت من به نهاد ضعیف شده‌ی انتخابات در ایران ضربه‌ی دیگری وارد کرده‌ام و عملا آن را به سوی بی‌معنا شدن هل داده‌ام. در آن صورت من به بسته‌تر شدن فضای گفتگو و تبادل‌نظر بین مردم و حکومت کمک کرده‌ام، فضایی که در ایام انتخابات به وضوح جان می‌گیرد. هیچ دوست ندارم بعدها خودم را به عنوان کسی که «بیش از حد مغرور بود» یا «دست روی دست گذاشت» بشناسم. چون هر اتفاق ناگواری که در آینده‌ی ایران رخ دهد، خودم را سرزنش خواهم کرد.

۴ اصلا فرض کنیم انتخابات درست برگزار شود،‌ آیا رای دادن از نظر اخلاقی درست است؟

عده‌ای ممکن است از موضع اخلاقی وارد شوند و بگویند صرف نظر از سلامتی یا عدم سلامتی انتخابات، در شرایطی که هنوز نظام نسبت به رفتارهای سوال‌برانگیز خود در برخورد با بحران انتخابات سال ۱۳۸۸ و آسیب‌هایی که به جسم و جان و حقوق شهروندی بسیاری از ایرانیان وارد شد هیچ نشانه‌ای از ندامت نشان نمی‌دهد، بلکه کم و بیش به روند قبلی خود نیز ادامه می‌دهد شرکت در انتخابات تایید این وضع موجود است و اخلاقی نیست. آیا در شرایطی که عده‌ی زیادی قربانی شدند یا آسیب‌های غیرقابل جبران دیدند و عده‌ی بیشتری هم هنوز در حبس و زندان هستند، درست است در انتخابات شرکت کنیم؟

به نظر من سوال درست مطرح نشده است. اگر این‌طور به مسائل نگاه کنم، نگاهی تقلیل‌گرایانه به حکومت داشته‌ام. در این نگاه حکومت یک ماهیت بیرونی و سوای جامعه تصور می‌شود که مثل یک جعبه‌ی سیاه که ساز و کارش به کل ناشناخته است به صورت مستقل کار می‌کند. نوع تعامل ما با این جعبه‌ی سیاه یک رابطه‌ی مکانیکی است. در پشت این نگاه همین‌طور نوع دیگری از تقلیل‌گرایی قرار گرفته: نگاه خطی و جبرگرایانه به فرایندهای اجتماعی. منظورم از نگاه خطی این است که ما یک تصوری از مراحل تحول فرایندهای اجتماعی داریم که به صورت (۱) و (۲) و (۳) و … است و هر مرحله عنوانی دارد با شروع و پایان مشخص در زمان و مکان. تا وقتی مرحله‌ی (۱) تمام نشده، نمی‌شود سراغ مرحله‌ی (۲) رفت و الی آخر. نگاه جبرگرایانه یعنی نگاهی که نقش جامعه را در شکل‌گیری و جهت‌گیری آن‌چه حکومت می‌نامیمش دست کم می‌گیرد و مسیر جامعه را مقهور جبر مکانیکی حکومت می‌بیند. در این نوع نگرش‌ها، درهم‌ریختگی (messiness) واقعیت اجتماعی و غیرخطی بودن تحولات اجتماعی و برساخته بودن حکومت نادیده گرفته می‌شود و یک کلِ غیرقابلِ تقلیل به جزیی ساده شده تقلیل می‌یابد. سوال‌های مکانیکی‌ای پرسیده می‌شوند که جواب‌های شسته و رفته و «ته بسته» (close-ended) دارند.

نگاه من اما این است که ما با یک پدیده‌ی هایبرید (hybrid) مواجه هستیم. حکومت یک جعبه‌ی سیاه نیست، بلکه مثل مهی است که ما را احاطه کرده است. بالای سر ماست و زیرپای ماست و پیرامون ماست. حکومت چیزی نیست که مثل یک کوه یا درخت هویتی بیرونی و مستقل از ما داشته باشد که بتوانیم آن را به عنوان یک شخص مخاطب قرار دهیم یا با او قهر کنیم. فرایندهای اجتماعی و مطالبات مختلف نیز به صورت خطی و مرحله‌ای (linear and sequential)  رخ نمی‌دهند و یک اراده‌ی فردی هم پشت ساز و کار جامعه نیست که مثلا با او مذاکره کنیم تا رفتارش را بهتر کند. آن اراده اگر وجود داشته باشد، یک ماهیت برساخته (constructed) است (به شکل‌های مختلف توسط جامعه). برای تغییر ساختار آن باید افراد جامعه در سطوح مختلف همه‌ی حرف‌ها را در همه‌ی زمان‌ها بگویند و همه‌ی حرکت‌ها و خواست‌ها و مطالباتشان را در همه‌ی سطوح و به شکل‌های مختلف و به صورت مکرر و پیوسته دنبال کنند. دنبال سوال‌ و جواب‌های شسته و رفته نباید رفت، چون چنین سوال و جواب‌هایی تصویر درستی از واقعیت اجتماعی به ما نمی‌دهد. واقعیت اجتماعی یک کل درهم‌ریخته است که آن‌را با سوال‌های «ته باز» (open-ended) بهتر می‌توان شناخت. شناخت و تغییر یک فرایند دائمی است. حکومت خوب را نمی‌شود مثل یک گوشی آی‌فون خرید و از توی زرورق باز کرد. حکومت و جامعه در هم تنیده‌اند. عمیق‌تر که نگاه کنیم، به سختی می‌توانیم ساز و کار حکومتی را از ساز و کار غیرحکومتی تفکیک کنیم، چون با هایبریدی مواجه هستیم که همزمان هر دو را دارد (به شکل‌ها یا میزان‌های مختلف). کسانی که به خاطر آسیب‌هایی که به آن‌ها وارد شده است شرکت در انتخابات را اخلاقی نمی‌دانند، می‌توانند به هزاران موردی که در زندگی روزمره‌‌شان با ساز و کار مختلف سیاسی، قانونی، اقتصادی و رسمی جامعه تعامل دارند نیز فکر کنند. آیا این تعامل‌های ارگانیک نیز غیراخلاقی است؟ این خط استدلالی به انزوا و طرد فرد یا گروه از جامعه منجر می‌شود. نتیجه‌ای که مطمئنا وضعیت ناگوارتری را ایجاد خواهد کرد.

آیا نمی‌توان معترض بود و از ظرفیت‌های مختلف موجود نیز برای تاثیرگذاری استفاده کرد؟

۵ کدام نامزد اصلح است؟

در نبود کار تشکیلاتی مفصل و احزاب و سازمان‌هایی که برنامه‌های تدوین شده داشته باشند که بعدها بتوان با روش‌های مدنی مسیر آن‌ها را دنبال کرد یا به چالش کشید، انتخاب‌ها بیشتر روی شخص افراد است و به همان نسبت هم داستان به خریدن تخم‌مرغ شانسی می‌ماند. کسانی که رویه و سابقه و به خصوص تیم شناخته‌شده‌تری دارند کمتر به تخم مرغ شانسی می‌مانند. برای همین وقتی می‌گویم اصلح، بیشتر منظورم این است که کدام نامزد کمتر «تخم مرغ شانسی‌» می‌زند. احتمالا خیلی از افراد آخرین باری که تخم مرغ شانسی خریدند و از تویش چیزی در آمد که توی تک تک مناظره‌ها به آن اشاره می‌شود را فراموش نکرده‌اند!

با توجه به شرایط خاص جامعه، هم ایجابی و هم سلبی به انتخابات نگاه می‌کنم. هم اصلح انتخاب می‌کنم که با رای‌ام او را انتخاب کنم، و هم نامناسب‌ترین را انتخاب می‌کنم که با رای‌ام او را انتخاب نکنم.

علاوه بر شهود کلی‌ام در برخورد با نامزدها، نظیر این معیارها را در انتخاب مناسب‌ترین (و غیر مناسبت‌ترین) به کار می‌گیرم:

۱) رئیس‌جمهور باید قدرت بیان، توانایی ایجاد ارتباط با مخاطب خاص و عام، ریسک‌پذیری و اعتماد به نفس، شخصیت نیرومند و کاریزماتیک دارای توانایی رهبری بالا داشته باشد. همین شرط خود به خود نیمی یا بیشتر از نامزدها را از انتخاب‌هایم به عنوان اصلح حذف می‌کند.

۲) رئيس‌جمهور باید از نظر اخلاقی و فکری محکم باشد. غیرمنصف نباشد، دروغ‌گو و فرصت‌طلب نباشد، قبیله‌ای رفتار نکند و ملی بیاندیشد، در رقابت‌ها از برچسب زدن، تهدید کردن و تندروی پرهیز کند. دولتی که رئیس‌جمهور آن از نظر اخلاقی و فکری ضعیف باشد سازمانی می‌شود برای ترویج فرصت‌طلب‌ها، چاپلوس‌ها، افراد فاسد یا بی‌کفایت و انواع و اقسام پارازیت‌ و انگل‌.

۳) رئيس‌جمهور باید امکان ایجاد هماهنگی و تعامل را با بخش‌های مختلف جامعه و سیستم سیاسی کشور داشته باشد. داشتن سابقه‌ی سیاسی قوی و موفق یک نشانه‌ی داشتن چنین توانایی‌ای می‌تواند باشد.

۶ برای پیروز شدن رای بدهم یا برای حرف زدن؟

فرض کنیم به کمک شرط‌های بالا یک نامزد اصلح انتخاب کرده باشم. اما بر اساس نظرسنجی‌های مختلف احساس کنم او شانسی برای انتخاب شدن ندارد. در ضمن بین دو یا سه نامزدی که به نظر می‌رسد رقابت جدی‌تری با هم دارند، یکی را به بقیه ترجیح دهم، اگر چه هیچ‌کدام نامزد مورد نظر من نیستند. در این صورت سوالی که برایم مطرح می‌شود این است که به کدام نامزد رای بدهم؟ به کسی که مناسب‌ترین می‌دانمش یا به کسی که تا حدی مناسب می‌دانمش اما می‌دانم شانس رای آوردن بیشتری دارد؟ به عبارت دیگر آیا رای من باید کاملا بر اساس نظر شخصی‌ام به صندوق انداخته شود، یا آن‌که باید وضعیت نظرسنجی‌ها و این‌که رقابت‌ها به کدام سمت رفته است را در نظر داشته باشم و رای خودم را نسوزانم؟

آیا رای می‌دهم به قصد پیروزی نامزدم؟ یا رای می‌دهم به قصد این‌که حرفم را در حمایت از نامزدم زده باشم؟

در یک شرایط معمولی شاید همیشه بهتر باشد با رویکرد دوم رای دهم. یعنی در انتخاباتی که رای‌ها معنی‌دار هستند و نامزدها منعکس کننده‌ی خواست و نظر گروه‌های مختلف اجتماعی با برنامه‌ها و ایده‌های مختلف برای اداره‌ی کشور هستند، رای‌های بازنده هم اهمیت دارد و اگر من به کسی که اصلح می‌دانم رای ندهم و رای‌ام را به یکی از دو یا سه رقیب پررای بدهم به ضعیف‌تر کردن صدایی که طرفدارش هستم کمک کرده‌ام. فرض کنید از طریق نظرسنجی‌ها بدانیم نامزد «الف» شانسی برای پیروزی در انتخابات ندارد و به همین خاطر کسی به او رای ندهد. در این صورت تعداد رای‌های او بسیار کمتر از آن‌چه او نمایندگی می‌کند خواهد شد. آن‌گاه در عرصه‌ی چانه‌زنی سیاسی، حتی در یک فضای ایده‌آل دموکراتیک، این صدا ضعیف‌تر خواهد بود. از طرف دیگر، اگر افراد با وجودی که می‌دانند نامزدی شانس پیروزی ندارد به او رای دهند، آن صدا به صورت واقعی در فضای سیاسی کشور منعکس می‌شود و حضورش حس خواهد شد. گیرم که برای پیروزی در انتخابات نباشد. مگر همه می‌توانند در انتخابات پیروز شوند؟

طبعا شرایط واقعی با ایده‌آل فرق می‌کند. من هر دو گزینه را لحاظ خواهم داشت. در درجه‌ی اول هدفم این خواهد بود که به نامزدی که اصلح می‌دانم رای بدهم. با دقت مناظره‌ها و اخبار انتخابات را دنبال می‌کنم تا از میان این ۸ نفر، نامزد اصلح را بیابم. از طرفی نامناسب‌ترین نامزد یا نامزدها را نیز انتخاب خواهم کرد. اگر ببینم نامزد اصلح من شانس اندکی برای رای آوردن دارد، در حالی که رقابت اصلی بین نامزدهایی است که از نظر من متوسط هستند اما خطر انتخاب شدن یک نامزد خیلی نامناسب وجود دارد، آن وقت ممکن است رای‌ام را به صورت سلبی در صندوق بیاندازم. یعنی سعی کنم بین همان دو سه نفر پررای کسی را انتخاب کنم که به انتخاب نشدن فرد نامناسب کمک کرده باشم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی

مطلب زیر توسط یکی از دوستان (آقای ابراهیم) در گفتگویی که از طریق ای‌میل داشتیم ارسال شده است که با کمی ویرایش در قسمت «به قلم دیگران» منتشر می‌کنم. سعی کرده‌ام لحن نوشتاری گوینده تا حد امکان حفظ شود و ویرایش محدود به نقطه‌گذاری و نیم‌فاصله و از این دست باشد. توجه داشته باشید که انتشار این نوشته‌ در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با نکات و نظرات مطرح شده در آن نیست. در صورتی که پاسخ یا نکته‌ای دارید همین‌جا به صورت کامنت مطرح کنید، ابراهیم به شما پاسخ خواهد داد. چنان‌چه شما هم نوشته‌ای دارید که به هر دلیلی دوست دارید این‌جا منتشر شود برایم بفرستید تا در قسمت «به قلم دیگران» منتشر کنم.

آقای حسن روحانی را از زمانی که دبیر شورای امنیت ملی بود می‌شناسم. آدم وزینی است و موضع‌گیری‌هایش او را در ردیف محافظه‌کاران معتدل خردگرا و نزدیک به اصلاح‌طلبان قرار می‌دهد. من تا به حال از ایشان هیچ نکته‌ی منفی و یا رفتار نامناسبی مشاهده نکرد‌ه‌ام. البته او سال‌هاست که در حاشیه به سر می‌برد و ما شناخت زیادی از او نداریم ولی بنا به مواردی که ذکر شد، من از او خوشم می‌آید. موضع‌گیری‌های خوبی دارد. به نظرم به عنوان یک عنصر فرهنگی از نظر پارامتر‌های سیاسی و اجتماعی و نیازهایی که مردم ما به ویژه مردم متوسط شهری و طبقات تحصیل کرده در فضای اجتماعی امروز دارند نسبت به آقای قالی‌باف ارجحیت دارد. اما خیلی‌ها می‌گویند از نظر اقبال عمومی شانس زیادی ندارد. ۱- چنانچه در روزهای آینده در یک ائتلاف ضروری و البته بسیار محتمل، فرضا آقای عارف به نفع روحانی کنار برود، در آن صورت شانس موفقیت روحانی بیشتر خواهد شد. ۲- چنانچه بزرگان اصلاح‌طلب مانند آقایان خاتمی و هاشمی هم از روحانی اعلام حمایت کنند شانس موفقیت او بازهم بیشتر خواهد شد. اما قالی‌باف یک مدیر اجرایی خوب است. همه اقدامات خوب او را در کلان شهر تهران دیده‌اند. در دوران او نه فقط تهران به یک شهر زیبا و تمیز تبدیل شده است، بلکه در این شهر به توسعه‌ی زیرساخت‌های شهری هم توجه جدی شده است. قالی‌باف اهل حرف نیست، اهل عمل است زیرا می‌داند برای این‌که در اذهان مردم جلوه کند (یا  بر اساس باورهای دینی و میهنی  به وظیفه‌اش عمل کند)، نیازی به آوازه‌گری ندارد. مشک آنست که خود ببوید نه آن‌که عطار بگوید! یا به قول سعدی،

هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی … چه حاجت است بگوید شکر که شیرینم

البته در این خصوص کمی توضیح لازم است. یک شهردار خوب الزاما یک رئیس‌جمهور خوب نیست. او در مقام شهردار پایتخت از قدرت ابتکار و آزادی عمل فراوانی برخوردار است. در حالی‌که در مقام رئیس‌جمهور با محدودیت‌های فراوانی مواجه است که او هم اکنون با آن‌ها مواجه نیست. بخش زیادی از ثروت‌های جامعه در تهران متمرکز شده است که این امر می‌تواند زیربنای محکمی برای موفقیت یک شهردار باشد. او در این شهر به راحتی می‌تواند از مردم پول بگیرد (فرضاً تراکم بفروشد) و دوباره آن را برای همین شهر هزینه کند. اما در مقام رئیس‌جمهور نمی‌تواند این کار را انجام دهد. درآمد او محدود و مشکلات کشور نامحدود است. او باید بتواند با درآمد محدود مشکلات و نیازهای نامحدود جامعه را به بهترین نحو مدیریت کند. او اگر شهردار نیویورک هم بشود شاید شهردار موفقی باشد. پول فراوانی به دست می‌آورد و حاتم‌وار خرج می‌کند. امروز هیچکس او را به افزایش تورم متهم نمی‌کند، در حالی‌که مالکینی که امروز به قیمت گزاف تراکم می‌خرند، فردا آن را با چند برابر قیمت به نیازمندان جامعه می‌فروشند. اگر محاسبات آماری درستی در کار باشد معلوم خواهد شد که چه میزان از افزایش قیمت مسکن و به تبع آن اجاره بهاء ناشی از فروش میلیاردی تراکم توسط شهرداری ناشی شده است. و البته این سیاستی است که در چند سال گذشته توسط شورای شهر با اعضای محافظه کارش اعمال شده و شهردار هم‌سو با آنان نیز اجرا نموده است. این‌گونه سیاست‌ها سیاست مناسبی برای یک کشور در حال توسعه زیر فشار تحریم و همراه با توزیع نابرابر ثروت و درآمد سرانه و رشد اقتصادی نازل نیست. متأسفانه نگاه شورای شهر و شهردار کنونی در شهری مانند تهران که فقط ۱۰ درصد جمعیت کشور را شامل می‌شود ولی درصد بالایی از ثروت کشور در آن متمرکز شده است، مانند مدیر یک هتل پنج ستاره می‌باشد که با پولی که از مشتری‌های پول‌دار می‌گیرد، خدمات خوبی هم به آن‌ها ارائه می‌دهد. غافل از این‌که همه‌ی شهروندان تهرانی، مسافران  هتل پنج ستاره نیستند. مردم زیادی در این شهر زندگی می‌کنند که از رفاه، آسایش و آرامش مناسب و درخور شأن انسانی‌شان برخوردار نمی‌باشند و از بد حادثه در این شهر گرفتار شده‌اند.

ما را فکند حادثه‌ای ورنه هیچ‌گاه …  گوهر چو سنگ ریزه نیفتد به برزنی

می‌خواهم بگویم این سیاست، سیاست جوامع سرمایه‌داری است که اعمال آن برای جامعه‌ی ایران عوارض دارد و فیدبک آن تشدید چالش‌ها و بحران‌های اقتصادی موجود است. فقط حسنش این‌ است که در اذهان، از آقای شهردار یک مدیر موفق می‌سازد. تصور نشود که من با زیباسازی شهر و چیزهای مشابه آن مخالفم، بلکه فقط یک سوال دارم و آن این است که: من نوعی مستأجر، وقتی مجبور شوم از شهر زیبای تهران که به همت جناب شهردار و با صرف میلیاردها تومان پولی که به صورت غیر مستقیم از جیب من نوعی پرداخت شده، به خاطر افزایش سرسام آور اجاره بهاء خارج شده و به مناطق حاشیه‌ای با استانداردهای سکونتی بسیار نازل رانده شوم، آن‌وقت این همه فضای سبز و گل و گیاه تهران به چه درد من می‌خورد؟

تهران امروز به پایتخت‌های کشورهای پیشرفته‌ی اروپایی شبیه است، در حالی‌که اگر یک قدم از تهران دورتر شویم دیگر هیچ چیز اینجا با هیچ چیز آن جا شبیه نیست. در هر صورت اگر آقای قالی‌باف بخواهد با این ذهنیت و با این نگرش رئیس‌جمهور شود، رئیس‌جمهور موفقی نخواهد بود. مگر آن‌که او با شایستگی‌های ذاتی‌ای که دارد با استفاده از مشاوران آگاه و کارآمد بتواند مشکلات کشور را به درستی مدیریت کند.

از همه‌ی این‌ها که بگذریم بار فرهنگی‌ای که آقای روحانی دارد، آقای قالی‌باف ندارد. او تکیه‌گاه محکم و استواری برای نیازهای فرهنگی و اجتماعی جامعه‌ی امروز ایران نیست. در مواردی هم از او بداخلاقی‌هایی مشاهده کردم که خوش آیندم نبوده است. ولی از روحانی چنین بداخلاقی‌هایی ندیده‌ام، به همین دلیل از نظر من روحانی شایسته‌تر است. چرا که او را با منش ایرانیان اصیل فرضاً فرهنگ فردوسی در شاهنامه نزدیک‌تر می‌بینم، با این وجود در حال حاضر مرددم که به کدامشان رأی بدهم. زیرا در این لحظه شانس او را زیاد نمی‌بینم و مثل خیلی‌های دیگر می‌ترسم رأیم بسوزد. احتمالا در ده دوازده روز آینده پاسخ آن را خواهم یافت.

در صورتی‌که روحانی شانس پیروزی نداشته باشد، در آن صورت قالی‌باف بهترین گزینه است.

همانطوری‌که قبلا هم گفتم در جامعه‌ی ما به دلیل وجود یک بیماری اجتماعی مزمن و خطرناک، متأسفانه مردمی که با آمدن شخصی مانند روحانی هم قرابت ذهنی بیشتری دارند و هم با آمدن او به لحاظ موقعیت اجتماعی‌ای که دارند در همه‌ی سطوح شرایط بهتری برایشان فراهم خواهد شد، منفعل هستند و به دلایل واهی از شرکت در انتخابات خودداری می‌کنند. از نظر این گروه از مردم، آقای هاشمی، دیروز عالی‌جناب سرخپوش بود اما حالا که رد صلاحیت شده دنیا آخر شده است. اصلاً آقای هاشمی، امیرکبیر، مصدق، گیرم که ایشان هم زبانم لال در ۷۵ سالگی مرحوم شده بودند. من فکر می‌کنم باید آنقدر بلا سرمان بیاید تا یاد بگیریم که جهان بر محور یک فرد یا چند فرد خاص نمی‌چرخد. یاد بگیریم تا به موقع و به جا و درست و بدون لج‌بازی، از منافع ملی و سرنوشت خودمان دفاع کنیم. نه این‌که برویم خانه و بنشینیم تا محافظه‌کاران افراطی (در یک طیف وسیع از طالبانیست‌ها گرفته تا محافظه‌کاران افراطی و بعضا نیمه افراطی)، در غیاب نیروهای متوسط شهری و تحصیل‌کرده‌ها و همه‌ی طبقات اجتماعی ناراضی از عملکرد محافظه‌کاران، با لابی‌های آشکار و پنهانی که در اختیار دارند، عوامل خودشان را برای هشت سال دیگر بر ما و بر کشور تحمیل کنند. به یاد بیاوریم، اگر این درآمد باد آورده‌ی نفتی نبود که بی‌زبان این‌گونه ناعادلانه تقسیم شود، آن‌وقت همه‌ی آنانی که نه از روی شایستگی بلکه به ناحق از این درآمد باد آورده سهم بیشتری نصیبشان شده است امروز بایستی فرضاً مثل مردمان کشورهایی که از این ثروت بی‌بهره‌اند یا در مزارع کار می‌کردند و یا به نوع دیگری نان از عمل خویش می‌خوردند. آن‌وقت از مرکب این همه تفرعن‌های لمپنی خویش فرود می‌آمدند و فروتنانه بر جایگاه واقعی خویش می‌نشستند، در آن صورت هم آن‌ها شادتر بودند و هم ما وضعیت اجتماعی مطلوب‌تری را شاهد بودیم. والسلام.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سیاست جیب و چماق در آیینه‌ی جامعه

دوستی می‌گوید اتفاقی که دیروز افتاد (رد صلاحیت آقای هاشمی) احتیاج به پرداختن دارد. بله درست است. اما مگر همه در این زمینه باید اظهار نظر کنند و تحلیل و نظر داشته باشند؟ من اخبار و مطالب مختلف را می‌خوانم و فرایند انتخابات برایم اهمیت زیادی دارد، در موردش هم با دوست‌های حقیقی یا مجازی زیاد صحبت می‌کنم اما حرف چندان جدید یا مهمی ندارم که به حرف‌هایی که زده می‌شود اضافه کنم. با این حال این پست را به عنوان بخشی از بازتاب‌ خودم به عنوان یک شهروند از اوضاع می‌نویسم.

۱

هر چقدر که رد صلاحیت شدن آقای هاشمی رفسنجانی دور از ذهن بود، اما به نظرم با منطق داستان بیشتر می‌خواند. مرکزیت نظام سیاسی که بیشترین اهرم‌های قدرت را نیز در دست دارد (نیروهای نظامی و انتظامی و شبه‌نظامی، قوه‌ی قضاییه، صدا و سیما و …) چطور می‌توانست به بازی انتخاباتی‌ای تن دهد که در آن نامزدهای خودش شانسی برای پیروزی نداشتند؟ بر فرض هم که چنین چیزی را می‌پذیرفت ساختار سیاسی‌ای که در اثر بیش از ده سال فشار و تخریب علیه‌ جریان هاشمی شکل گرفته است چطور می‌توانست حضور او را در راس دولت بپذیرد؟ خلاصه این‌که بحث بر سر این نیست که رد صلاحیت آقای هاشمی سخت بود یا آسان، موضوع این است که حضرات چندان چاره‌ای جز این نداشتند و این شاید کم هزینه‌ترین راهی بود که پیش رویشان قرار داشت. به خاطر تغییرات اساسی در ساز و کار نظام، آمدن هاشمی حتی اگر به میانه‌روی هم شهره باشد، یک حرکت رادیکال بود. حرکتی که واکنش رادیکالی را نیز در پی داشت: او را به روش‌های غیرانتخاباتی حریف شدند.

۲

ما در ایران با سیستم سیاسی‌ای رو به رو هستیم که حساسیت خود را نسبت به پایگاه‌های مردمی واقعی خود از دست می‌دهد و اگر هم حساسیتی وجود داشته باشد بیشتر سطحی، کوتاه مدت و ابزاری (instrumental) است. فکر نمی‌کنم موضوع چندان به یک یا چند فرد مربوط باشد. بیشتر به یک رفتار سازمانی می‌ماند که فقط تا حد معینی تابع افراد است و به عوامل ساختاری و فرافردی بیشتر وابسته است. علتش هر چه باشد، از دست رفتن این حساسیت به زیان خود سیستم سیاسی عمل می‌کند ولی بیشتراز آن‌ به زیان عموم مردم است. آقای هاشمی در بدنه‌ی جامعه دارای میزان قابل توجهی رای بود. یعنی از میان طیف‌های مختلف جامعه، از اصناف و بازاری‌ها گرفته تا بخش‌های سنتی‌تر جامعه و همین‌طور تکنوکرات‌ها و بعضا شخصیت‌های فقهی و مذهبی حامیانی داشت. این‌که این حامیان چقدر بودند جای بحث دارد ولی به هر حال کسی نمی‌تواند منکر وجود این حامیان شود و با توجه به واکنش شورای نگهبان به نظر می‌رسد تعداد این حامیان زیاد حدس زده می‌شده. خیلی از این حامیان گرایش به جنبش سبز هم ندارند و تعداد قابل توجهی از آن‌ها از میان طیف‌های اصول‌گرا هستند. در نتیجه نظامی سیاسی ایران با رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی این دسته از افراد را نیز از خود دلسرد می‌کند. این یعنی ریزش بیشتر… دفع بیشتر. احتمالا نظام برای ادامه‌ی اقتدار و همبستگی خود وادار خواهد شد این ریزش بیشتر طرفدارانش را با توسل به ابزارهای سخت و بسته‌تر کردن فضای سیاسی و اجتماعی کشور جبران کند.

۳

اما از بحث یک کاندیدای خاص که بگذریم، به صورت عمومی رقابت‌ نامزدهای انتخاباتی را که می‌بینم با وضعیت نگران‌کننده‌ای رو به رو می‌شوم. گفتمان بین نامزدها و حامیان و رقبایشان نشان زیادی از اخلاق و متانت و فرهیختگی ندارد. ذهنیت و ادبیات مسلط بیشتر مادی است و کوتاه‌مدت و فرصت‌طلبانه. یکی می‌گوید فلان نامزد آمده جیب‌هایش را پر کند. آن یکی از چماق به دست گرفتن یا نگرفتن صحبت می‌کند. آقایان و خانم‌ها، آیا سطح گفتگوی به اصطلاح رجال سیاسی و حامیانشان باید در تایید یا رد موضوعاتی مثل پر کردن جیب و چماق به دست گرفتن باشد؟ نامزدها به جای این‌که از برنامه‌های فرهنگی، اقتصادی و مدیریتی معنادار و اندیشیده شده‌ بگویند و مردم را مخاطب قرار دهند، از این محفل قدرت به آن محفل قدرت می‌روند و در تلاش برای هماهنگ نشان دادن خود با آن از همدیگر سبقت می‌گیرند. این را به صورت یک حس کلی گفتم و به نظرم تا حدی هم آیینه‌ی وضعیت جامعه‌ است. وضعیتی که در آن سطح اعتماد اجتماعی بسیار پایین آمده، زرنگی، سودجویی و فرصت‌طلبی به پارادایم‌های اصلی زندگی حتی شهروندی تبدیل شده و متانت، صداقت و اخلاق به ساده‌لوحی و حماقت تعبیر می‌شود.

۴

عده‌ای دوست دارند انتخابات را به عنوان عرصه‌ی زورآزمایی و ایجاد تغییرات جدی در ساختار قدرت ببینند. این تا حدی درست است اما نباید نقش آن‌را بیش از حد بزرگ کرد (به خصوص در ایران امروز). نگاه دیگر (که من بیشتر به آن معتقدم) نگاه سنجشی است. انتخابات یک سنجه است. سنجه‌ای از این‌که اوضاع در جامعه‌ی عمومی و سیاسی کشور چگونه است. به بیان دیگر، انتخابات چیزی را تعیین نمی‌کند، اما به ما نشان می‌دهد که تعادل قدرت به چه شکلی است. مثل یک دما سنج که دمای آب را چندان عوض نمی‌کند، اما با تقریب خوبی آن‌را اندازه می‌گیرد. اگر از این دیدگاه به انتخابات نگاه کنیم، آن‌وقت حذف آقای هاشمی، ادبیات حاکم بین رقبای اصلی و این‌که در روزهای آتی وفاق جناح‌های مختلف روی کدام شخص متمرکز شود شاخصی خواهد بود از وضعیت نظام سیاسی در ایران. این شاخص به من می‌گوید، نظام سیاسی ایران اراده (یا ظرفیت) ترمیم آسیب‌هایی که در وقایع ۱۳۸۸ به پایه‌های مشروعیت‌اش خورد را ندارد (چون در این صورت اجازه‌ی حضور آقای هاشمی را در انتخابات می‌داد)، از خاستگاه‌های مذهبی و اخلاقی خود فاصله می‌گیرد و بیشتر به یک نظام اقتدارگرای سکولار با رویکردی ماکیاولیستی نزدیک می‌شود که حتی در عرصه‌ی ظاهری گفتمان سیاسی هم چندان در قید و بند رعایت متانت و اخلاق نیست (دعواهای سیاسی و این‌که طرفین هم را به چه متهم می‌کنند را ببینید)، چه برسد به فرهیختگی.

۵

برای این‌که کاملا منفی صحبت نکرده‌ باشم، دو نکته‌ی مثبت هم بگویم. آنتونی گیدنز یکی از مهم‌ترین شاخص‌های جامعه‌ی مدرن را میزان حساسیت عمومی جامعه نسبت به سنت‌ها و ارزش‌های جدید یا قدیم می‌بیند. موضوعی که او از آن به عنوان بازتابندگی (reflexivity) نام می‌برد. به نظر من، جامعه‌ی ایران با همه‌ی خسارت‌ها و آسیب‌هایی که متحمل شده و می‌شود، یک مسیر آشکار را در راستای تقویت بازتابندگی خود طی کرده است. یک جامعه‌ی بازتابنده لزوما یک جامعه‌ی غیرسنتی نیست، اما جامعه‌ای است که هر چه بیشتر نیاز به متقاعد شدن دارد، حتی نسبت به سنتی‌ترین مفاهیم و ارزش‌ها. یعنی فرضا یک مقام سیاسی نمی‌تواند هر حرفی را به یک جامعه‌ی بازتابنده بزند و انتظار تبعیت محض داشته باشد. چون آن حرف در سطح جامعه منعکس می‌شود: نسبت به آن واکنش نشان داده می‌شود، در مورد آن اختلاف نظر ایجاد می‌شود و به شکل‌های مختلف بازتاب می‌کند. این بازتاب اگر چه پراکنده و ضعیف باشد، اما نیرویی پیوسته است و به خاطر همین پیوستگی می‌تواند سخت‌ترین ساختارهای سیاسی اجتماعی را به تدریج (بدون این‌که اراده‌ای در کار باشد) تغییر دهد. نظام سیاسی در ایران نشان داده که چندان علاقه‌ای به این روند ندارد، اما روند بازتابندگی جامعه‌ را نمی‌توان با محدود کردن اینترنت یا انحصاری کردن رسانه‌های جمعی مثل رادیو و تلویزیون متوقف کرد. به خاطر همین روند بازتابندگی در جامعه است که دعواها و رقابت‌های بین اغلب نامزدهای ریاست‌جمهوری در آیینه‌ی چشم خیلی از ماها نازل می‌نمایاند (در شان گفتمان ریاست‌جمهور به نظر نمی‌رسد). آن‌ها چه بخواهند و چه نخواهند دیده می‌شوند و قضاوت می‌شوند. یعنی سیاست جیب و چماق‌شان گریزی از قضاوت جامعه‌ی بازتابنده ندارد.

۶

نکته‌ی مثبت بعدی به داخل خود نظام مربوط می‌شود. نظام جمهوری اسلامی ایران طی یک یا دو دهه‌ی اخیر تحولات اساسی داشته است. اما می‌بینیم که هنوز پتانسیل‌های دموکراتیک قابل توجهی در عرصه‌ی سیاسی دارد. ممکن است بپرسید که من از کدام پتانسیل دموکراتیک صحبت می‌کنم وقتی چنین نظامی خودی‌ترین افراد سیاسی‌اش را که مسئول تشخیص مصلحت‌اش هستند را هم صالح نمی‌بیند؟ حق با شماست. من هم برای همین گفتم پتانسیل. یعنی کمی (فقط کمی) که از لایه‌های مرکزی قدرت که با صرف نیرو و اعمال قدرت فراوان سعی می‌کنند اوضاع را تحت کنترل (منظور تک‌صدایی است) نگاه دارند، متوجه می‌شویم اوضاع متکثر و چندصدایی می‌شود. نامزدهای مختلف (حتی آن‌ها که داخل نظام هستند) با هم رقابت می‌کنند، بر علیه هم تندترین حرف‌ها را می‌زنند و چه بسا یکدیگر را حذف می‌کنند. بعضی جریانات نشان ‌می‌دهند که اگر چه در عمل تابع قدرت هستند، اما به محض این‌که قدرت مرکزی اندکی ضعیف شود، برای آن تره هم خرد نمی‌کنند. این‌ها پتانسیل دموکراتیک اند یا پتانسیل فروپاشی و بحران؟ به نظر من هر دو با هم.

بازتابندگی روزافزون جامعه‌ی ایران و پتانسیل‌های دموکراتیکی که هنوز کاملا خاموش نشده‌اند در شمار نقاط روشنی هستند که باعث می‌شوند چشم‌انداز خاکستری پیش روی جامعه‌ی ایران یک‌سره تاریک نباشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلامانع است.

رسم است که بزرگ‌ مجلس آخر وارد می‌شود،‌ اما…

امروز از آن روزهاست که بی‌تاب هستم. بی‌تابی شخصی نه، بی‌تابی از نوع کنجکاوی خبری. که هر پنج دقیقه تیتر سایت‌های خبری را نگاه کنم در انتظار اخبار جدید. توی فیس‌بوک و گوگل‌پلاس بی‌صدا چرخ بزنم و واکنش‌ها، گمانه‌زنی‌ها، جوک‌ها و دغدغه‌ها را بخوانم. به دوستانم زنگ بزنم و در مورد اخباری که هر لحظه می‌رسد گپ بزنم. با این‌که اخبار ماه‌ها و هفته‌های اخیر را کامل و دقیق دنبال نکرده‌ام، اما بعضی مشاهدات اخیرم را می‌نویسم:

  • رئیس قوه‌ی مجریه هنگام ثبت نام یکی از کاندیداهای ریاست‌جمهوری (آقای مشایی) همراه با او به وزارت کشور می‌رود. این حرکت عادی نیست. قوه‌ی مجریه مسئولیت اجرای سالم و بی‌طرفانه‌ی انتخابات را دارد و این حرکت رئیس قوه‌ی مجریه اگر چه غیرقانونی نیست، اما خارج از عرف سیاسی است و احتمالا بازتاب مثبتی نخواهد داشت. رئیس قوه‌ی مجریه از اعتبار حقوقی خود برای تقویت جایگاه یکی از نامزدها استفاده می‌کند و به سایر رقبا و بازیگران سیاسی (نظیر شورای نگهبان) این علامت را می‌دهد که رد صلاحیت احتمالی او به معنای رد صلاحیت دولت خواهد بود.
  • چندین نفر از روحانیون ارشد (شامل چند مرجع تقلید و همین‌طور روحانیونی که اگر چه مرجع تقلید نیستند اما پایگاه سیاسی قدرتمندی دارند) در پیام‌هایی که شباهت به فتوای دینی دارد از یکی از کاندیداها (آقای هاشمی) می‌خواهند که نامزد انتخابات شود. تا آن‌جا که به یاد دارم این حرکت عادی‌ نیست. نقش روحانیت سنتی در انتخابات معمولا این‌طور مستقیم و علنی نبوده است.
  • شیوه‌ی وارد شدن آقای هاشمی به کارزار انتخابات عادی نبود. با توجه به سن و جایگاه سیاسی ایشان، طبیعی است که جزو اولین کسانی که در انتخابات ثبت نام می‌کنند نباشد. رسم داریم که بزرگ‌ مجلس آخر وارد می‌شود. اما از زمان دیرهنگام ثبت نام ایشان که بگذریم (در دقایق پایانی مهلت ثبت نام) مجموعه‌ی حرف‌ها و حدیث‌ها و پیغام‌هایی که از طرف خود او، اطرافیان نزدیک و همین‌طور بازی‌گران سیاسی و اجتماعی و دینی مختلف شنیده می‌شد، نشان از خاص بودن وضعیت و این‌که تصمیم نهایی مبنی بر آمدن یا نیامدن از قبل‌ها اخذ نشده و یک فرایند واقعی تصمیم‌گیری در جریان است داشت. فرایند تصمیم‌گیری‌ای که نتیجه‌‌ی آن فقط با نزدیک شدن به ساعت‌های پایانی ثبت‌نام و با در نظر گرفتن معادلات سیاسی و این‌که آرایش سیاسی نیروها به کدام سو خواهد رفت می‌توانست مشخص شود. خواه ناخواه، این دیرآمدن و حرف و حدیث‌های پیرامونش یک موج تبلیغاتی وسیعی هم ایجاد کرد. کمتر محفل ایرانی را می‌دیدی که در مورد آمدن یا نیامدن ایشان صحبت نکند. این در حالی است که تا همین چند ماه پیش کل بحث شرکت در انتخابات برای منتقدان سیستم جای تردید داشت. این موج تبلیغاتی که به صورت طبیعی ایجاد شد باعث شد که آمدن آقای مشایی که روزگاری هر حرکتی می‌کرد در صدر اخبار قرار می‌گرفت (متخصص این‌کار هستند) کاملا تحت شعاع اخبار مربوط به آقای هاشمی قرار بگیرد. از طرفی فکر می‌کنم در مجموع و به دلایل مختلف آقای مشایی این حالت همزمانی ثبت نام با آقای هاشمی را ترجیح می‌داد.
  • آقای هاشمی می‌داند که این حرکت (نامزد شدن و برنده شدن یا نشدن در انتخابات) ممکن است آخرین حرکت سیاسی‌اش باشد. به نظر من او دست کم به دو چیز فکر می‌کند. اول شرایط کشور و این‌که آیا آمدن او می‌تواند به بهتر شدن اوضاع (و یا بدتر نشدن آن) کمک کند یا خیر. آمدن ایشان طبعا به این معناست که ایشان به این نتیجه رسیده که باید بیاید و این آمدن به سود کشور است. نکته‌ی دیگری که آقای هاشمی به آن فکر می‌کند خوش‌نام ماندن یا شدن (بسته به دیدگاهی که دارید) در قضاوت امروز و تاریخی جامعه است. شیوه‌ی آمدن آقای هاشمی که به نظر می‌رسید تحت فشارهای زیاد از طرف عوامل سیاسی و اجتماعی مختلف به ایشان انجام شد، باعث شد که آمدن ایشان به نوعی با عزت انجام شود و این معنا را داشته باشد که: شما خواستید بیایم و من هم با در نظر گرفتن شرایط بحرانی کشور ایثار کردم و آمدم در حالی که خودم و خانواده‌ام دوست‌ داشتیم شرایط به گونه‌ای می‌بود که وادار به آمدن نمی‌شدم.
  • روند بازی سیاسی در ایران به گونه‌ای بوده که روز به روز از تعداد بازیگران با وزن سیاسی زیاد کاسته شده و به تعداد بازی‌گران با وزن سیاسی متوسط افزوده شده (این‌که این موضوع چه معنایی می‌دهد بماند برای بحث دیگری). آقای هاشمی از معدود سیاست‌مداران وزن‌دار حساب می‌شود که هنوز داخل سیستم هستند. بنابراین او در شمار تک‌-نفرهایی است که توانایی تاثیرگذاشتن بر سیستم سیاسی داخلی یا حتی بین‌المللی را دارند. از آن طرف او می‌داند که این احتمالا آخرین حرکت سیاسی اوست و جز بهتر شدن اوضاع و خوش‌نام شدن/ماندن دغدغه‌ی دیگری هم ندارد. پس آقای هاشمی با شرایطی که دارد چیز زیادی برای از دست دادن ندارد. مجموعه‌ی این خصوصیت‌هاست که باعث می‌شود آمدن ایشان بیش از هر شخص دیگری در فضای سیاسی امروز ایران با حساسیت سیستم سیاسی بسته اما متکثر مواجه شود. او این پتانسیل را دارد که بدون واهمه از چیزی وزن سیاسی خود را در راستای تغییر در سیستم سیاسی به کار گیرد. به عبارت دیگر، آمدن آقای هاشمی در این دوره، حرکتی انقلابی و حتی رادیکال است و از این نظر شبیه آمدن آقای موسوی در انتخابات قبلی است. خواه نظر آقای هاشمی این باشد یا نباشد، چنان‌چه نفس آمدن ایشان چنین پیامی را به سمت توده‌های زخم‌خورده ارسال کند می‌تواند باعث ایجاد شور اجتماعی قابل توجهی شود.
  • با دوستی در مورد افراد مختلفی که نامزد شده‌اند صحبت می‌کردم و بحث به این‌جا رسید که چرا بعضی از نامزدهایی که ظاهرا تجربه‌ی سیاسی زیادی هم دارند در این چند هفته‌ی اخیر حرکت‌های ناپخته انجام می‌دهند و به نظر می‌رسد به این در و آن در می‌زنند. نکته‌ای که گفت جالب بود: شما برای این‌که به این در و آن در نزنید باید دارای یک فلسفه‌ی سیاسی و قوام فکری باشید. آدمی که فلسفه‌ی سیاسی و قوام فکری دارد، پخته عمل می‌کند و هر کجا می‌رود به کانون توجه سیاسی یا رقابت سیاسی تبدیل می‌شود، اما کسی که بی‌فلسفه است مجبور است دست به دامن این یا آن شود و هر لحظه به یک ساز برقصد. هر ایرادی که بشود به آقای هاشمی گرفت، این را باید تایید کرد که ایشان دارای فلسفه‌ی سیاسی و نظر است و به همین خاطر هم همیشه هر جا که رفته و بوده در کانون توجه بوده است و دیگران دورش جمع می‌شوند تا او بخواهد دور کسی خوش رقصی کند.
  • به نظر من این‌که آقای هاشمی رای بیاورد و یا پیروز انتخابات شود قطعی نیست. او سابقه‌ی پر فراز و نشیبی دارد و در ذهن خیلی‌‌ از افراد جامعه نقاط تاریک و علامت‌ سوال‌هایی  نسبت به شخصیت سیاسی ایشان وجود دارد. در نتیجه او ممکن است حتی در یک رقابت سالم هم بازی انتخابات را به نیروهای تازه‌نفسی که حامیان نیرومندی هم دارند واگذار کند.  در شرایط غیرمتعارف انتخاباتی هم که هر اتفاقی ممکن است رخ دهد. اما در هر صورت حریف آسانی برای هیچ‌کدام از رقبای سیاسی‌اش نخواهد بود، چه آن‌هایی که می‌خواهند در صندوق انتخابات او را شکست دهند و چه آن‌هایی که وسوسه می‌شوند به روش‌های غیر-انتخاباتی حریفش شوند.
  • هر چه شود، هفته‌های هیجان‌انگیز و مهمی پیش رو داریم، هر چند از بیشتر ما کاری جز نظاره کردن کنجکاوانه  بر نمی‌آید.

در همین رابطه این نوشته را بخوانید: هاشمی رفسنجانی دقیقه ۸۸


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلامانع است.

فرق می‌کرد. فرق می‌کند. فرق خواهد کرد

الان دیگر خیلی دور به نظر می‌رسد. روزی که میرحسین موسوی در حالی که دست همسرش را در دست داشت وارد صحنه‌ی عمومی سیاست ایران  شد. همه تعجب کرده بودیم. مگر می‌شود در عرصه‌های رسمی سیاست ایران مردی دست همسرش را بگیرد؟ مگر قرار نیست نگاه به زن در سیاست ایران در بهترین حالت چیزی در حد شعار و یک پست درجه‌ی دوم در کابینه باشد؟ این آدم نمی‌ترسد؟ نمی‌ترسد بخش‌های سنتی جامعه یا اصلا همان سیاسی‌ها نسبت به او واکنش منفی نشان دهند؟ پس حتما باید خیلی عوض شده باشد. شاید زده تو کانال غرب. نکند مثل این سیاست‌مدارهای فله‌ای باشد که یا اهل به میخ و نعل زدن هستند‏‏ یا خیلی سنتی و یا منتظر-فرار-به-غرب. اما صدایی داشت خوب و دلنشین که هیچ کدام نبود. به نعل و به میخ نمی‌زد، مرتجع نبود، غرب‌زده و بی‌ریشه نبود، برای مصاحبه با بی‌بی‌سی و وی‌او‌ای له‌له نمی‌زد، حرف‌هایش بوی نگاه از بالا به پایین نمی‌داد، چاپلوس نبود، مرید و مرادپرور نبود، اخمو نبود، بدلباس نبود، جلف و قرتی نبود، عقده‌ای نبود، حریص نبود، حیز نبود، بی‌شرم و گستاخ و دریده و بی‌ادب نبود، خجالتی نبود، هلو برو تو گلو نبود، بی‌بصیرت نبود، از زور بصیرت بی‌رحم نبود، منقلی و بنگی نبود، فسیل و ماوفنگی نبود، با هنر بیگانه نبود، با تحصیل‌کرده‌ها دشمن نبود، اهل کنایه و توهین نبود، با بسیجی‌ها دشمن نبود، به توده‌های مردم به چشم یک مشت رعیت نگاه نمی‌کرد، لباس هیچ مقامی برایش بزرگ نبود، حصر و زندان و مرگ برایش تهدیدی نبود، رئیس نبود، رئیس نمی‌خواست، محکم بود… محکم بود… محکم بود و در عین حال ادعایی نداشت، از ما بود و بی‌ما نبود. او کنار ما ایستاده بود.

به خودم گفتم این فرق می‌کند. این فرق خواهد کرد. این نمی‌تواند مثل قبل باشد. و همینطور هم بود. فرق می‌کرد. فرق می‌کند. فرق خواهد کرد.

درود بر همه‌ی میرحسین‌ها.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

اخلاق، احساسات و دخترکان سوخته

در خیلی از فرهنگ‌های دنیا از جمله فرهنگ خیلی از ما در ایران، احساسات در جایگاه پایین‌تری نسبت به منطق و عقلانیت قرار گرفته است. ما دوست نداریم «گفتگوهایمان به سطح احساسی تنزل پیدا کند» یا ممکن است به دوستی که به وضوح دچار «احساسات تند» شده تذکر دهیم که «عاقلانه رفتار کن، این حرکت‌های احساسی چیه که انجام می‌دی؟». من این طبقه‌بندی را قبول ندارم و در زندگی شخصی‌ام هم خیلی وقت‌ها خلافش عمل کرده‌ام و گاه احساساتم را بالاتر از منطقم یا شهودم را بالاتر از عقلم قرار داده‌ام (منظورم این نیست که شهود و احساسات دقیقا دو پدیده‌ی یکسان هستند). در واقع در حالی که جایگاه تحلیل و نگرش عقلانی به مسائل را ویژه و مهم می‌بینم، نمی‌توانم منکر این نظریه شوم که تکیه بر نوعی دستگاه اخلاقی که از احساس‌ (یا شهود) آنی و درونی ما جوانه زده باشد یکی از راه‌های مهمی است که از طریق آن می‌توانیم «درست» یا «غلط» را از هم تمیز دهیم و به نوعی شناخت اخلاقی برسیم (بعضی حتی می‌گویند این نهادینه‌ترین نوع شناخت اخلاقی است).

با این حال هر چقدر که تکیه بر احساس به عنوان یک ابزار شناخت فلسفی و محک اخلاقی برایم مهم است،‌ نمی‌توانم همزمان منتقد استفاده‌ی خام و منفعت‌گرایانه از «احساس» خود یا مخاطبم نباشم. اهمیت احساس و رجوع به آن به عنوان یک مرجع مهم اخلاق به این معنا نیست که باید با تحریک احساسات مخاطب به منظور پیشبرد اهداف خرد خود موافقت کنیم (چیزی که معمولا به آن به بازی گرفته شدن احساس خود یا مخاطب می‌گوییم). چرا؟ دقیقا به خاطر همین اهمیت احساس است که اگر کسی بتواند احساسات مخاطب را به بازی بگیرد، در واقع قدرت سنجش خوب یا بد او را به بازی گرفته است. احساس درونی‌ترین و غریزی‌ترین عاملی است که از طریق آن به یک «حیوان اخلاق‌گرا» تبدیل می‌شویم (شاید به همین دلیل باشد که برخی از حیوان‌هایی که قوه‌ی احساس پیچیده‌تری دارند از خود نوعی رفتار اخلاقی نشان می‌دهند) و به بازی گرفتن آن به معنای به بازی گرفته شدن قطب‌نمای اخلاقی ماست. شاید به خاطر این جنبه از احساسات است که در خیلی از فرهنگ‌ها احساس را در سطح نازل‌تری از عقل و منطق قرار می‌دهند. یعنی آن‌چه در سطح نازل‌تری قرار می‌گیرد «نهاد احساس به مثابه یک عامل مهم شناخت اخلاقی نیست» بلکه «به بازی گرفته شدن آن به منظور دستیابی به اهداف خرد» است. پس اگر کسی بخواهد «نهاد احساس» را در من تقویت کند دست‌هایش را به نشانه‌ی قدردانی می‌بوسم، اما اگر بخواهد «احساسات مرا به بازی بگیرد» به عنوان دزد یا مهاجمی که قصد دارد مهم‌ترین چیزی که دارم (ابزار درونی تشخیص خوب یا بد) را از من بگیرد با او برخورد خواهم کرد.

اما احساسات ما چطور می‌تواند توسط کسی به بازی گرفته شود؟ بدون این‌که بخواهم از نظر تئوری پاسخ این سوال را بدهم (کاری که از عهده‌ی من خارج است) می‌توانم از میان تجربه‌های روزمره‌ام مثال‌های متعددی را انتخاب کنم که مصداق چنین چیزی باشند. طبعا، احساسات من فقط وقتی می‌تواند به بازی گرفته شود که «یک عامل دارای قصد و نیت» در فرایند آن نقش داشته باشد وگرنه تحریک شدن احساسات در اثر فرایندهای تصادفی یا طبیعی هر چقدر هم که ناگوار باشد نمی‌تواند «بازی گرفته شدن» احساس من نامیده شود (مثلا اگر فرد عزیزی را از دست بدهم). اما اگر با یک اثر هنری یا فعالیت سیاسی مواجه شوم که در آن مولف (یا مولف‌ها) به روش‌های مختلف سعی در تحریک احساسات من کرده باشد می‌توانم چنین چیزی را «تلاش برای به بازی گرفتن احساساتم» بنامم. به دلیلی که گفته شد در بیشتر موارد نسبت به چنین تلاشی واکنش منفی نشان می‌دهم.

خلاصه تا این‌جا: تاکید روی احساسات و تقویت آن خوب چون باعث رشد شعور اخلاقی من می‌شود…. به بازی گرفتن احساسات بد، چون یکی از مهم‌ترین ابزارهای ما برای شعورمند بودن را به مخاطره می‌اندازد.

اما  «احساسات چطور تقویت می‌شوند؟» و «احساسات چطور به بازی گرفته می‌شوند؟». این باورهای عمومی تا چه حد درست‌اند که «همه‌ی آثار هنری احساسات ما را تقویت می‌کنند؟» و «همه‌ی سیاست‌مدارها احساسات ما را به بازی می‌گیرند؟»

برای هیچ کدام از این نوع سوال‌ها پاسخ‌ قطعی‌ای وجود ندارد اما به عنوان یک قاعده‌ی کلی می‌توانم بگویم «هر وقت دیدید شخصی (خواه طرف بحث شما باشد،‌ خواه یک مولف هنری،‌ خواه خبرنگار یک رسانه، و خواه یک سیاست‌مدار) دست روی موضوعی گذاشته یا از روشی استفاده می‌کند که احساسات شما را به شدت تحریک می‌کند، بسیار شکاک و هوشیار شوید و سعی کنید بفهمید ادامه‌ی تعامل با وی یا محصول وی به تعالی و رشد احساس شما کمک می‌کند یا این‌که احساس شما قرار است وسیله‌ای شود برای رسیدن وی به هدفش». [حالت سومی هم هست که طرف بدون این‌که قصد خاصی داشته باشد صرفا از روی ناآگاهی در حال به بازی گرفتن احساسات شماست. در این حالت هم هوشیار بودن شما نه تنها ضرری ندارد بلکه برای جلوگیری از به وجود آمدن وضعیت خطرناک مست و دیوانه لازم‌تر هم می‌شود!].

همه‌ی این‌ها را نوشتم که مقدمه‌ای باشد برای حرف اصلی‌ام که کوتاه عرض می‌کنم.

چند کودک که صرف‌نظر از سن‌‌شان در شمار مظلوم‌ترین آدم‌های این سرزمین هستند در اثر بداندیشی سیستماتیک «ما یا گروهی از ما» سوخته‌اند و آسیب‌های جدی دیده‌اند و یکی از آن‌ها هم فوت شده است. موضوعی که در کنار بحث‌های عقلانی اتفاقا حتما «باید» از موضع احساسی هم مورد توجه قرار گیرد تا با درگیر کردن این درونی‌ترین و فراگیرترین عامل اخلاقی که خوشبختانه به صورت طبیعی در تک تک ما وجود دارد بتواند به عاملی برای رشد اجتماعی ما تبدیل شود تا بتوانیم احتمال رخ دادن فاجعه‌های مشابه را بکاهیم. اما در عین حال، حادثه‌ی مذکور به خاطر قدرت تاثیرگذاری شگرفی که می‌تواند روی اکثر ما داشته باشد می‌تواند به ابزاری برای فرصت‌طلبان (هنری، سیاسی، فرهنگی …) تبدیل شود تا «احساسات ما را برای اهداف فردی یا گروهی خود به بازی بگیرند».

روی صحبت من فقط با «آن‌ها»‌ نیست. من در مورد «خودم» هم حرف می‌زنم. چطور می‌توانم بدون این‌که سعی کنم «احساسات مخاطب را به بازی بگیرم» (با هر نیتی که دارم) سعی کنم با «حرف زدن با احساسات مخاطب» که «صدای اخلاق» او نیز هست به رشد اخلاقی خودم یا طرف مقابلم کمک کنم؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سوال از کارکنان بی‌بی‌سی فارسی: از عواقب شغل‌تان با خبر هستید؟

حتما در جریان هستید که چند روز پیش (۲۵ اکتبر) روزنامه‌ی گاردین خبری را منتشر کرد که در آن عنوان شده بود که دولت انگلیس به درخواست آمریکا برای استفاده از پایگاه‌های نظامی‌اش برای حمله به ایران پاسخ منفی داده است {اصل خبر}. سایت بی‌بی‌سی فارسی خبر را در روز ۲۶ اکتبر (دو روز پیش) منتشر کرد: «پاسخ منفی بریتانیا به آمریکا برای استفاده از پایگاه‌های نظامی‌اش» که اسنپ‌شات آن‌را در پایین می‌بینید.

همان روز اما (روز ۲۶ اکتبر)، خبر جدیدی منتشر شد (به گزارش گاردین که در آسوشیتدپرس  و روزنامه‌های متعددی نیز منتشر شد) که موضع دولت انگلیس را در ارتباط با درخواست آمریکا بهتر نمایش می‌داد. این‌بار نه از زبان یک مقام ارشد دولت انگلیس، بلکه به نقل از دفتر نخست‌وزیری انگلیس: «بریتانیا و آمریکا در حال برنامه‌ریزی برای گزینه‌های مختلف در رابطه با ایران هستند که شامل امکان استفاده‌ی نیروهای آمریکایی از پایگاه‌های بریتانیا نیز می‌شود.»

با گذشت بیش از دو روز هنوز این خبر مهم در سایت بی‌بی‌سی فارسی منتشر نشده است. بی‌بی‌سی فارسی خبرهایش را چگونه انتخاب می‌کند؟ آیا این مثال که به وضوح از تلاش بی‌بی‌سی فارسی برای نشان دادن تصویر مثبتی از دولت انگلیس در ارتباط با ایران خبر می‌دهد تصادفی بوده است؟

چند روز قبل (۲۲ اکتبر) در وبلاگ سردبیران بی‌بی‌سی مطلبی منتشر شد تحت عنوان «چرا بی بی سی خبر اعدام متهم به قاچاق مواد مخدر را منتشر کرد؟» که در آن مطالبی در مورد شیوه‌ی انتخاب خبر در بی‌بی‌سی فارسی نوشته شده بود. به عنوان مثال (تاکیدها از من است):

از امیر عظیمی سردبیر اتاق خبر تلویزیون فارسی بی بی سی همین را پرسیدم که آیا این اصلا خبر آنقدر مهم بود که در تلویزیون فارسی بی بی سی به آن پرداخته شود؟

او می گوید، معمولا روند قضایی برای رسانه ها خبر است، به خصوص اگر شدیدترین حکم برای محکوم صادر می شود.

او در پاسخ این سئوال که فرق این مورد که با برادر محکوم به اعدام صحبت کردید با صدها نفر دیگری که با همین اتهام هرسال اعدام می شوند چه بود، گفت: در این مورد خانواده این فرد می گویند که او بدون رسیدگی لازم به مرگ محکوم شده، بنابراین درمورد حکم اختلاف نظر هست. البته بی بی سی بقیه اعدامهایی که در طول سال صورت می گیرد، را هم اعلام می کند، چه اعدام به دلیل مسائل سیاسی و قومی باشد چه به دلیل قاچاق مواد مخدر.

امیر عظیمی می گوید: ما در بی بی سی ارزش گذاری روی افراد نمی کنیم، در مورد آنها قضاوت نمی کنیم، ما خبر را منتقل می کنیم، مخاطب با دانستن جوانب ماجرا، تصمیم گیری می کند.

آقای امیر عظیمی معتقد است که روندهای قضایی نظیر اخبار اعدام و مشابه آن برای بی‌بی‌سی فارسی «خبر» است. آن‌ها در بی‌بی‌سی فارسی خبر را منتقل می‌کنند (البته بعد از انتخاب کردن این‌که کدام خبر منتشر شود و کدام منتشر نشود) و مخاطب با دانستن جوانب ماجرا تصمیم‌گیری می‌کند.

سوال من از آقای امیرعظیمی و سایر سردبیران بی‌بی‌سی فارسی این است که آیا رویدادهای مربوط به همکاری دولت انگلیس و آمریکا برای حمله‌ی نظامی به ایران ( مثلا استفاده از پایگاه‌های نظامی انگلیس برای حمله به خاک ایران)، برای بی‌بی‌سی فارسی «خبر» هستند یا خیر؟

سوال من از «ایرانی‌های شریفی» که در بی‌بی‌سی فارسی کار می‌کنند یا با علاقه و اشتیاق (احتمالا با باور به نقش مثبت بی‌بی‌سی فارسی در راستای اعتلای ایران) با آن در راستای پیش‌برد سیاست‌هایش همکاری می‌کنند: آیا شما مسئولیت شغلی که دارید را پذیرفته‌اید؟ آیا امکان این را داده‌اید که شغل شما مستقیما به اقدامات خصمانه‌ی  دولت انگلیس علیه ایران «گره» خورده باشد؟ آیا فکر می‌کنید با حضورتان در بی‌بی‌سی فارسی می‌توانید رویکرد کلی این رسانه را عوض کنید؟ آیا به این احتمال فکر کرده‌اید که حضور شما نمی‌تواند سیاست‌های اصلی این رسانه را عوض کند؟ آیا از نظر ذهنی و عقیدتی به اندازه‌ی کافی مجهز هستید که بتوانید اگر خدای نکرده روزی شاهد بمباران مردم ایران توسط هواپیماهای آمریکایی از طریق پایگاه‌های انگلیسی باشیم  پاسخ خودتان را بدهید؟

می‌دانم (و مطمئنم) که بیشتر شما آدم‌های شریفی هستید. فقط خواستم دوستانه چیزی را به شما یادآوری کرده باشم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ایران چطور تحریم‌ها را مدیریت می‌کند؟

درسته که در برزخ شخصی به سر می‌برم، اما اخبار ایران به هر حال در زندگی‌ام حضور داره و خواه ناخواه بهش فکر می‌کنم. جمع‌بندی اطلاعات و اخبار ایران و منطقه و ایجاد طرحی معنادار ازشون کار ساده‌ای نیست. از یه طرف به نظرم واضحه که تحریم‌ها روی ایران تاثیر جدی گذاشته و خواهد گذاشت و اثراتش رو به شکل‌های مختلف می‌بینیم و بیشترش رو هم در آینده خواهیم دید. از طرف دیگه احساس می‌کنم بعضی از وقایع یا نشانه‌هایی که نشان از موفقیت تحریم‌ها دارند نیز کاذب هستن. شاید یکی از مهم‌ترین این نشانه‌ها سقوط ارزش ریال و نرخ برابری آن با دلار باشه. بخش قابل توجهی از تحریم‌های اعمال شده علیه ایران با هدف محدود کردن دسترسی ایران به دلار (و یورو) اعمال شدن. به احتمال زیاد واقعا هم در نتیجه‌ی این تحریم‌ها، دسترسی ایران به ارز محدودتر شده و ایران برای تامین نیازهای ارزی‌اش چهار راه‌کار داره:

۱) از روش‌های مختلف برای دور زدن تحریم‌ها استفاده کنه و سعی کنه  ارز مورد نیازش رو به شیوه‌های غیرمتعارف تامین کنه. مثلا فروش نفت با پرچم کشورهای دیگه، فروش قاچاقی نفت از طریق کانال‌های عراق و غیره.

۲) نیاز خود به ارز را کاهش دهد و همزمان سیاست‌ ریاضتی ارزی پیشه کند (ارز کمتر مصرف کند). مثلا واردات کالاهای غیراساسی را کاهش دهد، معامله‌ی پایاپای کند یا از ارزهایی مثل دلار یا یورو استفاده نکند و غیره.

۳) مانع از فرار ارز از کشور شود و حتی ورود ارز به کشور را تشویق کند. (در این مورد پایین می‌نویسم)

۴) از ذخایر ارزی خود استفاده کند.

به نظرم منطقیه که ایران (۱) هر چهار استراتژی را به صورت همزمان دنبال کنه و فرض می‌کنم با عملیاتی شدن تحریم‌های ارزی علیه ایران (یا با پیش‌بینی رخ دادن اونا حتی از ماه‌های قبل)، همه‌ی این استراتژی‌ها همزمان در دستور کار الیت سیاسی قرار گرفته باشه. طبعا اتخاذ این چهار استراتژی موفقیت حکومت رو در تامین نیازهای ارزی کشور تضمین نمی‌کنه ولی می‌تونه تاثیر منفی تحریم‌های ارزی را تا حدی مهار کنه یا به تعویق بندازه. اما سوال اینه که این سیاست‌ها چقدر موفق هستن؟ بنا به برخی تحلیل‌ها ایران هنوز بیش از ۶۰ میلیارد دلار ذخیره‌ی ارزی داره. پس ارز کافی برای پاسخ‌گویی نیازهای کشور تا شاید حدود یک سال دیگه وجود داشته باشه. اما اگر ارز کافی وجود دارد، پس چرا دولت/حکومت (۱) برای کنترل بهای ارز و کنترل ارزش ریال دخالت نمی‌کنه؟ به نظرم تلاش می‌کنه، منتها این تلاش لزوما در راستای کاهش قیمت ارز نیست. چون ذخایر ارزی محدوده و محدودیت برداشت از آن خود به خود روی بهای ارز تاثیر می‌گذاره. دلیل دیگرش هم می‌تونه این باشه که افت ارزش ریال به استراتژی ۳ کمک می‌کنه. یعنی باعث ورود ارز بیشتر به ایران می‌شه و انگیزه برای خروج ارز رو کاهش دهد. این البته در کنار محدودیت‌های قانونی برای خروج عمده‌ی ارز از کشور عمل می‌کنه.

اما سوالی که برام مطرح می‌شه اینه که اگه بهای ریال در برابر دلار بیشتر از حد واقعی‌اش سقوط کنه چه اتفاقی می‌افته؟ یعنی فرض کنیم ارزش ریالی هر دلار قبل از تحریم‌ها ۱۰۰۰ تومان بوده باشه و الان ۲۰۰۰ تومان شده باشه اما به صورت کاذب ۳۰۰۰ تومان یا بیشتر بشه. منظورم از کاذب، یعنی با دخالت عوامل غیررسمی ولی وابسته به الیگارشی حاکم بر ایران بهای ارز بالاتر از آن‌چه که هست بشه. این کار دو نتیجه‌ی مثبت داره:

یکی این که تاثیر تحریم‌ها بر ایران به مراتب جدی‌تر به نظر خواهد رسید و این می‌تونه لابی‌هایی که برای تحریم‌های بیشتر علیه ایران فعالیت می‌کنن را تضعیف کنه. درسته که این لابی‌ها معذوریت اخلاقی خاصی در رابطه با اعمال تحریم‌های فلج کننده بر ایران ندارن، اما در صورتی که ایران نشون بده که در حال بیچاره شدنه، اون وقت دیگه نمی‌توانن (یا سخت‌تر می‌تونن) اراده‌ی سیاسی برای اعمال تحریم‌های بیشتر علیه ایران ایجاد کنن. با این کار ایران زمان می‌خره. حالا با این زمان می‌خواد چکار کنه بحث دیگه‌ایه (تحولات داخلی یا منطقه‌ای می‌تونه زمان بر باشه، به سود یا زیان ایران) اما نکته این‌جاس که ایران نباید از کانال‌های رسمی اعلام کنه که بیچاره شده. چون آن‌وقت افکار عمومی داخلی یا خارجی تفسیر متفاوتی از اون می‌گیرن و حتی می‌تونه روی قدرت چانه‌زنی ایران هم به شدت تاثیر منفی بذاره. اما وقتی این صدای «تحریم‌ها ما را بیچاره کرد» از روش‌های غیررسمی اما گویا از نظر اقتصادی (مثلا ارزش ریال) اعلام بشه اون وقت معناش اینه که تحریم‌ها اصلا روی حکومت تاثیری نداشته و فقط داره مردم رو بیچاره می‌کنه. تشدید تحریم‌هایی که روی حکومت تاثیری نذاشته ولی مردم رو بیچاره کرده کار دشوارتریه (از نظر بسیج سیاسی).

تاثیر مثبت دیگه‌ی بالا بردن کاذب ارزش دلار اینه  که ورود ارز به ایران تشویق می‌شه. من نمی‌دونم این مساله چقدر عملی شده باشه، اما همان‌طور که از دور و نزدیک از چندین نفر از بچه‌های مقیم خارج از کشور که درآمد ارزی دارن شنیدم، «الان وقتشه که دلار بفرستیم ایران» چون با این قیمت بالای دلار در ایران می‌شه سرمایه‌گذاری خوبی انجام داد (مثلا روی ملک). پس بالا رفتن قیمت بالای دلار می‌تونه نه تنها نرخ فرار ارز از کشور رو کاهش بده، بلکه حتی می‌تونه باعث بشه ارز بیشتری به کشور وارد بشه.

از طرفی بازی با قیمت ارز تاثیرات منفی هم داره. مثلا کسب و کارهایی که مرتبط با واردات هستن. باید چند نکته رو در نظر داشته باشیم. اولا که به نظر می‌رسه بخش بزرگی از واردات و صادرات کشور حالت انحصاری داره (در انحصار نهادهای وابسته به حاکمیت) هست و تجار خرد نقش کلیدی‌ای ندارن. ثانیا در صورت نیاز همیشه می‌شه از کانال‌های غیررسمی به آن دسته از تجاری که به صورت شخصی یا صنفی قدرت لابی دارن ارز دولتی داد. تاثیر منفی قیمت بالای ارز روی اقشار دیگه هم خواهد بود ولی مادامی که کالاهای اساسی در ایران در دسترس عموم باشه، بازی با قیمت ارز روی توده‌های مردم در داخل کشور تاثیر چندانی نخواهد گذاشت. یا دست کم تاثیری که حکومت نتونه مهارش بکنه رو نخواهد گذاشت. بالا رفتن قیمت ارز بیشترین ضربه رو به دانشجویان خارج از کشور (در واقع به خانواده‌هاشون در ایران که پشتوانه‌ی مالیشون هستن) می‌زنه به خصوص که ظاهرا دیگه ارز دانشجویی در اختیارشون قرار نمی‌گیره (به غیر از اون‌هایی که بورسیه هستن). اما متاسفانه سرنوشت این گروه برای تصمیم‌گیرندگان سیاسی در ایران احتمالا چندان مهم نیست و جنبه‌ی حاشیه‌ای داره. به خصوص که این گروه هم امکان اعتراض به شیوه‌ای که حکومت نتونه مهارش بکنه رو ندارن.

ممکنه بگین بالا رفتن قیمت ارز روی بنگاه‌های تولیدی یا روی اقتصاد کشور به صورت عمومی تاثیر منفی می‌ذاره. مسلما این‌طور خواهد بود. اما با توجه به شرایط تحریم، به نظرم تصمیم‌گیرندگان سیاسی کشور (۱) دو رویه رو در پیش گرفتن: اولا سعی کردن تا حد امکان شریان‌های اصلی اقتصادی رو انحصاری کنن و توی دست خودشون یا عوامل وابسته به خودشون نگه دارن و ثانیا سرنوشت شریان‌های فرعی اقتصادی کشور براشون چندان مهم نیست (دست کم در کوتاه مدت).

از طرف دیگه این تز کلی رو باید در نظر داشته باشیم که در ایران جناح‌های مختلف رقیب در قدرت حضور دارن که هر کدوم سعی می‌کنن با بازی روی مسائل کلیدی (فرض کنید قیمت ارز) بهره‌برداری سیاسی کنن (اگر چه برای پیدا کردن مصداق‌هاش باید خرده‌سیاست ایران رو دنبال کنیم). این تز اولا به ما می‌گه که سیستم سیاسی حاکم بر ایران آن‌طور که خیلی از نیروهای اپوزیسیون مایل هستند نشون بدن یک سیستم دیکتاتوری همگن نیست که مثلا توش یک فرد یا گروه هر کاری دلش خواست بتونه انجام بده. از طرف دیگه نباید فراموش کنیم که علی‌رغم همه‌ی این تضادها و رقابت‌های درونی، هنوز وزنه‌ی اصلی قدرت به سود جناحیه که به نظرم سیاست خارجه‌، برنامه‌ی هسته‌ای و خیلی از سیاست‌های کلان و راهبردی کشور را رهبری می‌کنه. تعامل ایران و آمریکا شاید یکی از کلیدی‌ترین این سیاست‌ها باشه که بسیاری از کنش‌ها و واکنش‌های ایران (چه در داخل و چه در منطقه) را هم باید در همون راستا تفسیر کرد. موضوعی که نه تنها روی سرنوشت سیاسی ایران در منطقه بلکه روی سرنوشت سیاسی گروه‌های رقیب داخلی هم تاثیر جدی می‌ذاره. تحولات سوریه، نقش ایران در عراق، بازی ایران و ترکیه، بازی ایران و مصر، بازی ایران و عربستان، بازی ایران و اسرائیل و خیلی از بازی‌های دیگر را هم باید در همین راستا ببینیم. تحلیل همه‌ی این بازی‌ها شاید غیرممکن باشه، اما اولا تشخیص بردارهای اصلی و ثانیا زیر نظر گرفتن شاخص‌های مهم (مثلا وضعیت سوریه که به نظر می‌رسد دست ایران در آن قوی‌تر از آن‌چه قبلا به نظر می‌رسید هست و فعلن به حالت آچمز رسیده. در موردش باید جدا صحبت کنیم) می‌تونه روشن‌گر باشه.

(۱) آیا در ایران اصولا تصمیم‌گیری‌های کلان گرفته می‌شه یا همه چیز به صورت گله‌ای و فله‌ای و بدون فکر انجام می‌شه؟ من فکر می‌کنم هر دو. یعنی توی خیلی زمینه‌ها اکتورهای پراکنده بسته به منافع گروهی و آنی خودشون تصمیم می‌گیرن و اجرا می‌کنن. اما در عین حال توی برخی زمینه‌ها تصمیم‌گیری‌ها به صورت مرکزی و راهبردی انجام می‌شه. حالا این‌که این مراکز تصمیم‌گیری کیا هستن و نقش واقعی‌شون چقدره رو من نمی‌دونم و دست کم برای این بحثی که این‌جا می‌کنم مهم هم نیست. شما بسته به این‌که موضع‌تون چیه اسمش رو از میون یکی یا چند تا از اینا انتخاب کنید: دولت، رهبری، سپاه، الیت سیاسی حاکم بر کشور، مافیای رانت‌خوار سیاسی و اقتصادی، رژیم ایران یا غیره.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

نکاتی چند پیرامون دست اندرکاران ایران تریبونال

نوشته‌ی زیر را یکی از خوانندگان بامدادی به نام شبنم برای من فرستاده که عینا (با قدری ویرایش) منتشر می‌کنم. در مورد نوشته‌ی زیر ذکر چند نکته را لازم می‌دانم:

۱) مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه‌ بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن می‌باشد. ۲) من تمام لینک‌ها، روابط، ترجمه‌ها و اسناد موجود در متن را شخصا بررسی و راست‌آزمایی نکرده‌ام، اما فکر می‌کنم موضوع کلی‌ای که در آن مطرح شده است بسیار مهم است (ساده بگیم، ایجاد زمینه‌سازی برای تکرار سناریوی عراق، لیبی، سوریه یا تلفیقی از آن‌ها یا چیزی شبیه به آن‌ها در ایران) و تلاش مولف برای گردآوری مطالب و کنار هم قرار دادن آن را قابل توجه می‌بینم و در نتیجه ۳) موقع خواندن این نوشته سعی کنید به پیام اصلی آن و ادله‌‌ی ارائه شده توجه کنید و اجازه ندهید برخی اطلاعات موجود در آن که شاید با شناختی که از وقایع دارید سازگار نیستند (حالا یا واقعا سازگار نیستند یا دست کم در لحظه‌ی اول سازگار نیستند) شما را از اصل موضوع منحرف کند. این را نوشتم، چون شاهد بوده‌ام که چند هفته برای نوشتن این مطلب وقت صرف شده و خود من هم چندین ساعت روی ویرایش آن وقت گذاشته‌ام. امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیرد. (این مقاله را به صورت PDF دانلود کنید)

در همین رابطه می‌توانید مطلب «دادگاه راسل دوم یا پرونده‌ای جدید علیه ایران؟» را که قبلا در بامدادی منتشر شده است ببینید.

نکاتی چند پیرامون دست اندرکاران تریبونال ایران

آقای پیام اخوان سال‌هاست برای تغییر رژیم در ایران با گروه‌های مختلف از جمله لابی اسراییل همکاری دارد. برای این منظور، ایشان با کمک افرادی نظیر ایروین کوتلر، وزیر دادگستری قبلی کانادا که در حال حاضر عضو پارلمان کبک (Quebec) است، بیانیه‌های تحریک‌آمیز برای اهریمن سازی و منزوی کردن ایران در راستای محکومیت این کشور به جرم «خطر علیه صلح جهانی» را امضاء و تأیید کرده است. بیانیه‌های ۲۰۰۸ و ۲۰۱۰ تحت عنوان «خطر هسته‌ای، قوم‌کشی و نقض حقوق در ایران: پذیرش مسئولیت برای جلوگیری از خطر» از این نوع بود

The Danger of Nuclear, Genocidal and Rights-violating Iran: The responsibility to Prevent Petition

برای دیدن کامل گزارش ۲۰۱۰ و «نقشه‌ی راه» لینک زیر را کلیک کنید.

http://irwincotler.liberal.ca/responsibility-to-prevent-petition

جروسلم پست در تاریخ بیست و هفتم جولای ۲۰۱۰ نوشت:

ایروین کوتلر (Erwin Cotler) برای وضع تحریم‌های بیشتر علیه ایران فعالیت می‌کند. برای همین نیت ایشان با آقای بان کی مون دبیر کل سازمان ملل و رهبران دولت و پارلمان آمریکا، آلمان، اتریش، اسراییل و چند کشوردیگر ملاقات کرد و از آنان خواست قدم‌های موثرتری علیه ایران بردارند.

امضاء کنندگان این بیانیه‌ ایروین کوتلر، فواد عجمی، سعدالدین ابراهیم، نازنین افشین جم، پیام اخوان، عباس میلانی، الی ویزل، لادن برومند، آلن دورشوویتز، رامین جهانبگلو و تعدادی از نئوکان‌های جنگ طلب هستند.

http://genocidepreventionnow.org/Portals/0/docs/2010-R2P_IRAN_EXEC_SUMM.pdf

جروسلم‌پست در همین مقاله، تحریم‌ٰهای پیشنهاد شده در «نقشه‌ی راه» را فهرست می‌کند:

http://www.jpost.com/JerusalemReport/Article.aspx?id=182766

  • جلوگیری از واردات بنزین و فراوده‌های نفتی تصفیه شده به ایران
  • تحریم بانک مرکزی ایران
  • تحریم کالاهایی که استفاده‌ی دو جانبه دارد [حتمن کتاب فیزیک و میکروب شناسی هم جزو آن می شوند!]
  • جلوگیری از ورود اشیاء حساس
  • تحریم‌های «هوشمندانه» علیه پاسداران، که حدود ۸۰ درصد از تجارت خارجی، ساختمانی، بانکی و ارتباطات را کنترل می‌کند. ایروین کوتلر پاسداران را «منشاء خطرها» معرفی کرد.
  • تحریم فروش سلاح به ایران و تعلیق کامل برنامه‌ی موشکی ایران.
  • ندادن اجازه‌ی لنگرگیری به کشتی‌های ایرانی و هواپیماها برای فرود آمدن در کشورهای مختلف

کشورها موظفند این تحریم‌ها را به طور کامل اجرا کنند و برای اطمینان از اجرای این حکم باید تجارت خود را شفاف‌سازی کنند. لطفن «نقشه‌ی راه» را در لینک زیر مشاهده کنید.

http://irwincotler.liberal.ca/files/2010/05/18-Point-Road-Map-for-Action.pdf

ایروین کوتلر از سخنان و پیشنهادات افرادی نظیر آقایان و خانم‌ها پیام اخوان، لادن برومند، رامین جهانبگلو، عباس میلانی، نازنین افشین جم و شیرین عبادی که به عنوان شاهد در جلسات مختلف پارلمان کانادا شرکت داشتند، برای تهیه‌ی گزارش ۲۰۰۸ و ۲۰۱۰ کمک گرفته است. پیام اخوان در این جلسات با معرفی خود به عنوان شهروند کانادایی، پیشنهاداتی برای تحریم بیشترایران به این کمیته تقدیم کرد که در «نقشه‌ی راه» ۲۰۱۰ گنجانده شده است. او در پارلمان کانادا گفت:

به عنوان یک کانادایی، مفتخرم که می‌بینم اعضاء پارلمان برای یک هدف مشترک کار می‌کنند. …. من به این کمیته برای گزارش خوب و پیشنهادات آن که درسال ۲۰۱۰ منتشر شد تبریک می‌گویم.

http://www.parl.gc.ca/HousePublications/Publication.aspx?DocId=4972831&Language=E&Mode=1

آقای هوارد گال‌گانوف (Howard Galganov)، ایروین کوتلر را این‌گونه معرفی می‌کند : «کسی که بدون هیچ شرمساری از اسرائیل حمایت و دفاع می‌کند.»

“A totally unabashed defender and supporter of Israel”

درضمن ایروین کوتلر همراه با آلن دورشوویتزز و الی ویزل، سازمان تروریستی مجاهدین را که با موساد و سازمان سیا همکاری دارد حمایت می‌کنند. آقای کوتلر با وجود قدرت سیاسی و اقتصادی یهودیان در کانادا، آمریکا و دیگر کشورهای غربی هنوز از وجود «آنتی سمیتزیم» [ضدیت با مردمان سامی که در ادبیات صهیونیستی معمولا به عنوان ضدیت با قوم یهود به کار برده می‌شود] در این جوامع شکایت دارد. بر مبنای همین اصل، کوتلر علاوه بر عضویت در پارلمان کانادا، سمت هیات اجرائی ائتلاف پارلمانی کارزار «آنتی سمیتیزم» را هم بر عهده دارد.

http://www.sourcewatch.org/index.php?title=Irwin_Cotler

در جشنی که به مناسبت امضای لایحه‌ی «آنتی سمیتیزم» برپا شده بود، کوتلر طی سخنرانی خود جملات زیر را بیان داشت:

بالاخره ما شاهد ظهور دوباره‌ی تهمت‌های کلاسیک به یهودیان هستیم که «آنتی سمیتزم» نام دارد، مانند تهمت کنترل اقتصاد توسط یهودیان، تهمت توطئه، تهمت نسبت دادن پروتوکال به یهودیان، تهمت نفی هولوکوست، تهمت مقایسه اعمال یهودیان با نازی‌ها و حتی تهمت هولوکاست فلسطینی‌ها توسط یهودیان.

با نگاهی به این جملات افراد متوجه می‌شوند که چرا این شخص شیفته‌وار در راستای دیگرگون‌سازی واقعیت و به نوعی سانسور عقاید و آزادی بیان در کانادا و غرب به نفع اسراییل آپارتاید فعال است. او سخنان آقای احمدی نژاد علیه صهیونیزم را به «قوم کشی یهود» تقلیل می‌دهد که علیه رئیس‌ جمهور و دولت ایران جنجال به راه اندازد و از دولت کانادا و کنگره‌ی آمریکا می‌خواهد که ایشان را به این جرم محکوم کنند.

http://irwincotler.liberal.ca/media/irwin-cotler-delivers-remarks-at-signing-of-ottawa-protocol-on-combating-antisemitism

متاسفانه، آقای پیام اخوان دادستان ارشد تریبونال ایران با او در این مورد همکاری دارد و با امضاء بیانیه‌های تحریک‌آمیز تحت عنوان «ایران هسته‌ای و قوم کش‌»، به اهریمن‌سازی از ایران کمک می‌رساند.

آقای ایروین کوتلر در بیست و سوم سپتامبر ۲۰۰۸ در کنفرانس لابی اسرائیل تحت عنوان «با دولتی که قوم کشی را تحریک می‌کند چه باید کرد؟» در واشینگتن دی سی شرکت کرد. ایشان در این کنفرانس دوباره از «خطر» ایران سخن گفت و به ایران هراسی پرداخت. این کنفرانس با حمایت «مرکز جروسلم برای روابط عمومی» ، «کنفرانس سران سازمان‌های یهودی» ، «جامعه‌ی بین‌المللی پژوهش‌گران درباره‌ی قوم کشی» و دانشگاه ییل بخش آنتی سمیتزم – که کوتلر به آن علاقه دارد برپا شده بود.

آقای فینکل‌اشتاین روشنفکر یهودی ضد صهیونیزم و نویسنده‌ی کتاب معروف «دکان هولوکوست»، ایروین کوتلر امضاء کننده این بیانیه را «دیوانه» (Lunatic) خواند.

http://www.normanfinkelstein.com/methodical-expose-of-lunatic-irwin-cotler

آقای کیم پیترسون سردبیر نشریه‌ی اینترنتی دسیدنت ویس (dissidentvoice) در مورد ایروین کوتلر نوشت:

«کوتلر عضو پارلمان کبک کانادا در تاریخ بیست و هفتم فوریه ۲۰۱۱ در کنیسه‌ی یهودیان در کوت سنت لوک (Beth Zion Synagogue in Cote St. Luc)  سخنرانی کرد و از دولت کانادا خواست هرچه زودتر علیه خطر ایران اقدام کند.»

او گفت: «لازم است خطر هسته‌ای، خطر تحریک به قوم کشی، خطر تروریزم و خطر رژیم علیه مردم را تبلیغ کنیم. کوتلر این تبلیغات را برای شکل دادن به اذهان عمومی مردم کانادا بیان کرد.» در پایان سخنرانی، فیلم تبلیغاتی «ایرانیوم» به نمایش در آمد. فیلم «ایرانیوم» برای تحریک مردم غرب به ایران ستیزی توسط «صندوق کلاریون» ساخته شد. صندوق کلاریون توسط یک فیلم ساز اسراییلی – کانادایی در سال ۲۰۰۶ تأسیس شد که پروپاگاندای صهیونیست‌ها، آیش‌ هاتورات (Aish HaTorah)، که با اسرائیلی‌های شهرک نشین در رابطه‌اند را پوشش رسانه‌ای دهد.

http://www.sourcewatch.org/index.php?title=Raphael_Shore

این فیلم برمبنای «بمب اتم خیالی» خطر ایران هسته‌ای به منظور اهریمن سازی ایران را به تصویر می‌کشد. آقای علی قریب درمورد فیلم «ایرانیوم» می‌نویسد: «فیلم یک ساعته مستند «ایرانیوم»، بیش و کم به نئوکان‌ها و هم‌دستان آنان اجازه می‌دهد برای عملیات جنگ‌طلبانه علیه جمهوری اسلامی تبلیغ کنند.»

http://www.lobelog.com/the-ideological-west-bank-setter-behind-iranium

جالب است بدانیم که «فعالان حقوق بشر» نظیر آقایان پیام اخوان، جهانبگلو و خانم لادن برومند تاکنون هیچ اعتراضی به این فیلم تبلیغاتی برای هولوکاست اتمی ایران نکرده‌اند. اما پیام اخوان، رامین جهانبگلو و سعید رهنما به محض اطلاع از کنفرانس «بیداری معاصر و افکار امام خمینی» مورخ دوم ژوئن ۲۰۱۲ در دانشگاه کارلتون کانادا، بیانیه‌ای علیه این کنفرانس امضا کردند و خواهان سانسور این کنفرانس شدند. رئیس دانشگاه کارلتون، خانم روزن اوریلی رونته (Roseann O’Reilly Runte)، در جواب آنان نوشت: «از نامه‌ی اخیر شما متشکرم. دانشگاه کارلتون مبتکر این کنفرانس نیست». سخنگوی دانشگاه هم اضافه کرد: «دانشگاه کارلتون میزبان برنامه‌های گوناگون است که بعضی از آنها ممکن است بحث‌انگیز باشد، اما این دانشگاه مانند دانشگاه‌های دیگر کانادا مشوق بحث و گفتگو است».

باید توجه داشت که سخنرانی ایروین کوتلر در مورد «خطرایران» تحت تأثیر گفته‌های شاهدان جلسات پارلمان قرار داشت. تبلیغات اهریمن‌سازی و ایران هراسی که بر دروغ استوار است می‌تواند جرمی بزرگ باشد و افراد دست اندر کار آن باید معرفی و مورد تعقیب قرار گیرند.

آقای کیم پیترسون شهروند کانادا پس از اطلاع از سخنرانی کوتلر با کمال تعجب از او می‌پرسد: «تهدید دولت به قوم کشی؟ اسراییل بیش از ۶۰ سال مشغول قوم کشی مردم فلسطین است. کدام «خطر تروریزم» مد نظر آقای کوتلر است؟ تروریزم اصلی توسط موساد در ایران پیاده می‌شود. شما درباره‌ی ضرب و شتم علیه مردم ایران صحبت می‌کنید؟ آیا کشت و کشتار فلسطینی‌ها در زمین‌های اشغالی توسط پلیس و افراد نظامی اسرائیل را مد نظر دارید؟ شما به عنوان یک صهیونیست ایدئولوگ چگونه می‌توانید چنین حرف‌هایی را بر زبان بیاورید در حالی که این گفته‌ها زیبنده‌ی اسرائیل است. اسرائیل سلاح هسته‌ای دارد در حالی‌که ایران را به «تلاش برای دست یافتن به سلاح هسته‌ای» متهم می‌کنند.»

http://dissidentvoice.org/2011/03/projecting-israels-crimes-onto-iran

لازم به یادآوری است که شانزده سازمان اطلاعاتی ملی آمریکا در نوامبر ۲۰۰۷ به دنیا اعلام کردند که ایران برنامه‌ی سلاح هسته‌ای ندارد. این ارزیابی در سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ هم تکرار شد که هم‌چنان بر قوت خود باقی است. افزون بر این، با وجود این‌که، مدیر کل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی سازمان ملل، آقای آمانو، تحت فشار آمریکا و اسرائیل مجبور به تهیه‌ی گزارش تندتری شد، اما سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا هم‌چنان بر این باورند که ایران به سوی ساخت سلاح اتمی پیش نرفته است.

آیا اپوزیسیون خارج نشین و خانواده‌های شهدای زندانیان سیاسی دهه‌ی ۱۳۶۰ می‌توانند از کسی که همراه با لابی اسرائیل در تحریک اذهان عمومی به «قوم کشی ایرانیان» فعالیت می‌کند بخواهند دادستان ارشد تریبونال ایران شود و «عدالت» را برای آنان به ارمغان بیاورد؟ آیا پیام اخوان که در پیشنهاد تحریم‌های خانمان‌سوز علیه ملت ایران با صهیونیست ایدئولوگ – ایروین کوتلر – همکاری داشته است می‌تواند بی‌طرفانه حقایق را ببیند؟ آیا این خود مغرضانه نیست؟ لطفن بار دیگر به تیتر گزارش ۲۰۱۰ که به امضاء پیام اخوان، ایروین کوتلر، آلن دورشوویتزو الی ویزل، از لابی اسراییل رسیده است توجه کنید:

«خطر هسته‌ای، قوم کشی و نقض حقوق در ایران: پذیرش مسئولیت برای جلوگیری از خطر»

آیا اپوزیسیون و خانواده‌های شهدا می‌توانند به کسی که برنامه‌ی هسته‌ای قانونی ایران را به سلاحی علیه ملت ایران تبدیل کرده است و آن را به «حقوق بشر» گره زده است ولی با بیش از ۱۰۰۰۰ بمب اتم آمریکا و اسرائیل کاری ندارد اعتماد کنند؟

کیم پیترسون خطاب به کوتلر می‌گوید:

«شما به عنوان یک وکیل می‌دانید که قبل از محکوم کردن افراد، آن‌ها باید بی‌گناه محسوب شوند. ایران «متهم» است می‌خواهد به سلاح هسته‌ای دست یابد، در حالی که اسرائیل دهه‌ها است که غیرقانونی دست به ساخت سلاح هسته‌ای زده است و در زرادخانه‌ی خود انبار کرده است. [در ضمن] شما اشاره‌ای به این موضوع نکرده‌اید که ایران خواهان یک خاورمیانه‌ی تهی از سلاح هسته‌ای است.»

گفته‌های آقای کیم پیترسون را باید واژه به واژه برای حقوق‌دانان در خدمت امپراتوری و حامیان سازمان تروریستی مجاهدین، ایروین کوتلر و پیام اخوان تکرار کرد، زیرا این اولین بار نیست که پیام اخوان برای کمک به اهداف امپراتوری از «اسناد» مشکوک استفاده می‌کند.

طی سالیان گذشته، به خصوص ازاوایل سال ۲۰۰۷ به این طرف، جلساتی در پارلمان کانادا تشکیل شد که پیام اخوان، هاله برومند، نازنین افشین جم، رامین جهانبگلو، شیرین عبادی و عباس میلانی به عنوان شاهد در این جلسات شرکت کردند. در طی این جلسات، بحث‌هایی در زمینه‌ی حقوق بشر، تحریم ایران به منظور جا انداختن «ایران هسته‌ای و ناقض حقوق: تحریک به قوم کشی یهودیان و نابودی اسراییل» با حضور افراد نام‌برده در گرفت که حاصل آن گزارش ۲۰۰۸ و سپس ۲۰۱۰ بود که به امضا این افراد و نئوکان‌های جنگ طلب رسید.

در نشست نخست سی و نهمین جلسه‌ی پارلمان کانادا، که در بیست و هفتم مارس ۲۰۰۷ تشکیل شد، آقای جیسون کنی (Jason Kenney) به عنوان گرداننده‌ی جلسه، با پیام اخوان و نازنین افشین جم به عنوان شاهد، و عده‌ای دیگر از شهروندان کانادا به بحث نشستند و این افراد پیشنهادات خود مبنی بر فشار بیشتر بر ایران از طریق «تحریم‌های هدفمند»، تحریم دیپلماتیک، تشویق دولت کانادا به حمایت مالی از ان‌جی‌اوها (NGO) در بین زنان، جوانان، کارگران ایران و ایرانیان در کانادا، حمایت از انقلاب مخملی در ایران، تشویق و تحریک ایرانیان به ترک کشور و مهاجرت به کانادا (افشین جم) و اتهام دروغین «تحریک به قوم کشی و نابودی اسراییل» (پیام اخوان)، گره زدن برنامه هسته‌ای قانونی به «حقوق بشر» (پیام اخوان)، تلاش برای محکومیت ایران با جرم «جنایت علیه بشریت» (پیام اخوان)، راه‌اندازی کمیسیون‌های «حقیقت یاب» جهت جا انداختن ایران به عنوان «خطر علیه صلح جهان» (پیام اخوان) که دروغی بیش نیست، مورد بحث قرار گرفت.

طنز تلخ در این است که حقوق‌دانان امپراتوری نظیر پیام اخوان نتایج نظرسنجی‌های مختلفی که در نقاط مختلف جهان انجام شده است را به پشیزی بها نمی‌دهند و آن‌ها را به بوته‌ی فراموشی می‌سپارند. برای اطلاع این حقوق‌دانان باید گفت که نظرسنجی‌های مختلف مردم جهان بارها نشان داده‌اند که آمریکا با داشتن محکومیت جنایت علیه بشریت و بیش از ۴۰ درصد از سلاح‌های کشتار جمعی جهان ، تجاوز به کشورهای مختلف با دلایل دروغین، قتل عام میلیون‌ها نفر از شهروندان بی‌گناه ، استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی از جمله بمب اتم در ژاپن، استفاده از سلاح‌های ضدزره دارای اورانیوم رقیق شده (DU) در عراق، استفاده از تروریزم برای پیشبرد اهداف، برپایی بیش از ۹۰۰ پایگاه نظامی در کشورهای مختلف که بیشتر پایگاه‌ها در خاورمیانه ایران را محاصره کرده‌اند و جان ملت ایران را هدف قرار داده‌اند و اعمال شکنجه و تجاوز جنسی به شهروندان کشورهای اشغالی در پایگاه‌های نظامی، بدون شک بزرگترین خطر علیه صلح جهان است.

در نظر سنجی اکتبر ۲۰۰۳ مردم کشورهای اتحادیه‌ی اروپا از لیست ۱۵ کشور ارائه شده، اسرائیل با ۵۹ درصد به عنوان بزرگترین خطر علیه صلح جهان به دنیا معرفی شد. نظرسنجی بین‌المللی زاگبی در سال ۲۰۱۰ نشان داد که ۸۰ درصد از مردم عرب، اسرائیل را بزرگترین خطر علیه صلح جهان می‌دانند. در همان نظرسنجی، ۷۷ درصد از مردم عرب از برنامه‌ی هسته‌ای ایران حمایت کردند.

http://rehmat1.com/2011/03/09/pinning-israeli-crimes-on-iran

افزون بر این، در نظرسنجی مرکز پیو (PEW) در واشینگتن سال ۲۰۰۶ با شرکت ۱۷۰۰۰ نفر، آمریکا خطرناک‌تر از ایران معرفی شد.

http://www.guardian.co.uk/world/2006/jun/15/usa.iran

با وجود این، حقوق‌دانان امپراتوری در صددند ایران را با کمک تریبونال ایران و «مرکز اسناد» که توسط سازمان سیا در نیوهیون (New Haven) تأسیس شد به عنوان بزرگترین «خطر علیه صلح جهان» در دنیا جا بیاندازند تا به اهداف امپراتوری کمک برسانند. در نتیجه حقوقدانان کمیسیون «حقیقت یاب» با همکاری حقوقدانان دیگر این تریبونال، از جمله اریک دیوید، سعی دارند سازمان تروریستی مجاهدین را با محکوم کردن ایران در این تریبونال غسل دهند تا بتوانند چهره‌ی این سازمان را بزک کنند و برای تجاوز به ایران مورد بهره برداری قرار دهند. آیا خانواده‌های شهدا و اپوزیسیون همراه با امپریالیسم از وقایع ده سال اخیر هم بی اطلاع اند؟ آیا آنها از هشدار ژنرال ولزلی کلارک که گفت: «دولت آمریکا برنامه دارد در عرض ۵ سال هفت کشور، که ایران هم جزو آنست، را به زیر کشد و تجزیه کند» بی خبرند؟ یا خدای نکرده می‌خواهند در صف تجزیه طلبان جا بگیرند؟ حامیان تریبونال باید پاسخ بدهند.

آیا خون صدها هزار ایرانی و عراقی در جنگی که عراق با پشتیبانی غرب (و شرق) به رهبری آمریکا و حمایت مالی سران مرتجع دول عرب بر ایران تحمیل کردند و دست کم ۶۰۰۰۰۰ نفر را به کشتن دادند، کم رنگ‌تر از خون عزیزان خانواده‌های شهدا حاضر در این تریبونال است؟ آیا خون دانشمندان ایران که توسط موساد  با همکاری مجاهدین خلق ریخته شد و هواداران این سازمان امروز از سخنگویان اصلی این تریبونال غیر مردمی هستند کم بهاتر از خون عزیزان شهدای حاضر در این تریبونال است؟ سازمان مجاهدین خلق سال‌هاست با اسرائیل و نئوکان‌های جنگ‌طلب همکاری دارد . مقالات متعددی درباره‌ی نقش موساد و سازمان مجاهدین در ترور دانشمندان ایرانی نوشته شده است. آقای اریک دیوید رئیس مرکز حقوق بین‌الملل دانشگاه بروکسل و یکی از حقوقدانان دست اندرکار تریبونال، در یک قضاوت حقوقی نظر داد که نام سازمان مجاهدین می‌تواند از لیست تروریستی خارج شود و با این کار کمک بزرگی به اسرائیل کرد. نظر حقوقی اریک دیوید در بیرون آوردن نام این سازمان از لیست تروریستی کشورهای اتحادیه‌ی اروپا حیاتی بوده است. شگفت‌انگیز نیست که هواداران مجاهدین و لابی تجزیه‌طلبان (برومند) از سخنگویان اصلی این تریبونال باشند.

http://ncr-iran.org/en/images/stories/moghav/lo-ericdavid.pdf

آقای پیام اخوان درجلسات پارلمان کانادا با ترسیم دولت ایران به عنوان دولتی اقتدارگرا، غیرمسئول و ایدئولوگ که با غرب سازش ندارد و آمریکا ستیز و اسرائیل ستیزاست صحبت خود را شروع کرد. او در حقیقت تمام فساد سیستم اقتصادی و سیاسی حاکم بر جهان به رهبری زرسالاران که لقب «رهبر جوان جهان» برای قدردانی از خدمات آقای اخوان به ایشان داده‌اند را به «ذات» رژیم ایران گره زد.

پیام اخوان، ایران را به دو شقه تقسیم کرد. شقه‌ی اول، ایران رادیکال با نقش‌آفرینی آقای محمود احمدی‌نژاد و حامیان او و شقه‌ی دوم ایرانی که با جنبش‌های گوناگون از جمله زنان (حتمن جنبش فعالانی نظیر خانم شادی صدر!) به یک جامعه‌ی پویا که برای تقویت «جامعه‌ی مدنی» تلاش می‌کند را ترسیم کرد. او گفت:

«کانادا باید در نظر داشته باشد که این واقعیت، یک سیاست خارجی ظریف را می‌طلبد که از یک طرف رادیکال‌هایی که مقابل خواسته‌های اکثر مردم ایران ایستاده‌اند را ایزوله کند و هم‌زمان به قوی کردن جامعه‌ی مدنی کمک رساند تا در دراز مدت منافع جامعه بین‌المللی از لحاظ ثبات منطقه و خواسته‌ی مردم ایران تأمین شود.»

منظور آقای پیام اخوان از «رادیکال‌ها» افرادی نظیر آقای محمود احمدی نژاد است که در انتخابات ۲۰۰۹ با بیش از ۶۱ درصد آراء برای بار دوم بر مسند ریاست جمهوری نشست. پیام اخوان، یکی از حامیان موج سبز که شهروند کاناداست علیه «کودتای انتخاباتی» با همکاری شیرین عبادی، نازنین افشین جم و هادی قائمی تظاهراتی در کشورهای مختلف غرب برپا کرد و به سخنرانی علیه دولت ایران پرداخت. ایشان، اما، برای اثبات «تقلب انتخاباتی» تاکنون سندی ارائه نداده است.

او یادآور شد که غرب تا به حال به حقوق بشر «توجه» لازم نکرده است، اما اکنون این فرصت مهیا شده است. سپس پیشنهادات خود مبنی بر «سیاست خلاق» در رابطه با ایران را بدین گونه شرح داد:

«معتقدم که ما هم‌زمان به تحریم‌های «هدفمند»،  که اجزاء و افراد بخصوصی از  رژیم را مد نظر می‌گیرد و در ضمن به جامعه‌ی مدنی ایران هم قدرت می‌دهد نگاه داشته باشیم.»

پیام اخوان در مورد اعمال سیاست‌های ویژه چنین گفت: «دولت کانادا باید پرونده‌ی زهرا کاظمی را دنبال کند». او یادآوری کرد که نخست وزیر کانادا عالیجناب استیون هارپر که شهامت بی‌نظیری در این موارد دارد دستور دستگیری فرد درگیر در این پرونده را داد که هم از لحاظ پرنسیپ بسیار مهم بود و هم سر و صدای زیادی در ایران کرد، اما تاکنون کسی دنبال این کار را نگرفته است. اخوان گفت: «بعضی از افراد معتقدند یکی از عللی که کانادا این جریان را دنبال نکرده است این است که دسترسی به اسناد و مدارک این پرونده را ندارد». او گفت معتقدم این بحث بیهوده است. اسناد بسیاری در خارج از کشور درباره‌ی این پرونده موجود هست و ادامه داد که «شهادت دکترهای دست‌اندر کار پرونده‌ی کاظمی که به کانادا پناهنده شده‌اند موجود هست.»

http://www.myspace.com/nazaninmusic/photos/53946771#%7B%22ImageId%22%3A53923381%7D

در این‌جا باید یادآوری کرد که عده‌ای از ایرانیان به دلایل مختلف (که ممکن است گرفتن ویزا و اجازه‌ی اقامت در غرب!) دست به هر کاری می‌زنند. بطور نمونه، عده‌ای از خبرنگاران «حقوق بشر» دروغ «ترانه‌ی موسوی» را در رسانه‌های غربی تبلیغ کردند. لطفن برای اطلاع بیشتر لینک زیررا کلیک کنید.

http://www.qlineorientalist.com/IranRises/2010/03

خانم نازنین افشین جم در مقابل سئوال یکی از حاضرین در جلسه که چرا مذاکره با ایران سودی ندارد می‌گوید:

«من دوست ندارم مانند اروپائیان با حقه‌ی مذاکرات بیشتر اما در حقیقت برای کسب «خشنودی» دولت ایران تلاش کنم.»

خانم افشین جم که از زمان طفولیت به کانادا رفته و در آن‌جا بزرگ شده است، اکنون در کنار وزیر دفاع کانادا – که در قتل عام اخیر مردم لیبی از طریق ناتو شرکت داشت و بیش از ۵۰۰۰۰ نفر از مردم لیبی، از جمله خانواده‌ی قذافی را از صحنه‌ی روزگار محو کرد- قرار گرفته است و وقاحت را تا به آنجا می‌رساند که خود را به عنوان نماینده‌ی غیر رسمی مردم ایران معرفی می‌کند و به خود اجازه می‌دهد که در امور یک کشور مستقل با بیش از چند هزار سال تمدن دخالت کند و برای آن نقشه‌ی راه بکشد. خانم افشین جم سپس می‌گوید: «تنها راه حل این است که از مبارزات مردم ایران برای حقوق مدنی دفاع کنیم و از «جنبش زنان» و «جوانان» بخواهیم برای ایرانی دموکراتیک دست به اعتراضات خیابانی بزنند. ما قبلن شبیه این نوع انقلابات رنگی و مخملی را در اروپای شرقی، آفریقای جنوبی و آمریکای لاتین تجربه کرده ایم». (حتما منظور ایشان هائیتی و ونزوئلا است که ان‌جی‌اوهای این کشورها تحت حمایت مالی کانادا علیه رهبران این دو کشور فعالیت داشتند که غیرقانونی است. کانادا و آمریکا سعی کردند با کمک ان‌جی‌او‌های مورد حمایت موسسه‌ی NED (که بنا بر برخی شواهد مهم همان سازمان سیاست، و کارهایی که سازمان سیا نمی‌تواند انجام دهد از طریق آن انجام می‌شود) «تغییر رژیم» صورت دهند و چاوز را از سمت خود ساقط کنند اما موفق نشدند.)

یادتان باشد این پیشنهادات در مارچ سال ۲۰۰۷ قبل از اعتراضات خیابانی انتخابات ۲۰۰۹ ارائه شد. این مساله به خودی خود چیزی را نشان نمی‌دهد. دلایل داخلی متعددی در بروز ناآرامی‌های سال ۱۳۸۸ (۲۰۰۹) در ایران وجود داشت. اما نمی‌توان نقش خارجی عواملی که نمونه‌هایش در بالا ذکر شد در تشدید ناآرامی‌ها و خارج کردن آن از مسیر طبیعی خود (اعتراض به انتخابات به سمت تغییر رژیم) را نادیده گرفت.

خانم افشین جم مانند آقای پیام اخوان از تحریم‌های غیرانسانی علیه ملت ایران دفاع می‌کند. در ضمن پیشنهاد می‌دهد که روابط اقتصادی ایران – کانادا زیر نظر گرفته شود و سرمایه‌گذاری در ایران را متوقف کنند و در کانادا محدود، تا اقتصاد ایران فلج شود و پروسه‌ی تغییر رژیم صورت گیرد. افکار خانم افشین جم به ایده‌های لابی اسراییل مانند آقای استیون هارپر نزدیکی زیادی دارد.

«Then we should engage in track two diplomacy, providing funding for political dissidents, labour unions and human rights activists, and grants to different NGOs here in Canada, to work alongside with NGOs in Iran. It would be great to provide funding to those in Iran, but again, I add the side note that we need to be careful, because if they receive money from abroad, they could be deemed spies and be imprisoned. It has to be very, very carefully done. Also Canada should provide educational scholarships, fellowships, exchanges, and offers of workshops to Iranian people to come here to Canada. We should allow more refugees from Iran into the country, and we should orchestrate a team of observers with other UN members to investigate and inspect prisons and the treatment of prisoners in Iran.»

این «فعال حقوق بشر» سپس به حاضرین حکم می‌کند «کانادا نباید در ایران سرمایه‌گذاری کند چون سقوط رژیم بسیار نزدیک است.» ایشان در نظر نمی‌گیرد که شکم گرسنه و ویرانی اقتصادی دموکراسی به ارمغان نمی‌آورد، با این حال به خود اجازه می‌دهد برای یک کشور مستقل «نقشه‌ی راه» بکشد.

از طرف دیگر ایروین کوتلر وارد بحث می‌شود. او هم نظیر پیام اخوان و افشین جم عاشق تحریم‌های «هدفمند» علیه اقتصاد و برنامه‌ی هسته‌ای قانونی ایران است و می‌خواهد بداند پیام اخوان چه تحریم‌هایی را در نظر دارد. آقای کوتلر در پایان، موضوع دلخواه خود یعنی دروغ «تحریک رهبران ایران برای کشتن قوم یهود» را دوباره تکرار می‌کند.

http://www.parl.gc.ca/HousePublications/Publication.aspx?DocId=2807197&Language=E&Mode=1&Parl=39&Se

پیام اخوان برای شرح موانع بیشتر علیه اقتصاد ایران و برنامه‌ی هسته‌ای – که ایران جزو امضا کنندگان معاهده منع گسترش سلاح هسته‌ای است (ان پی تی) – می‌گوید: «در مورد تحریم‌های «هدفمند» علیه برنامه‌ی هسته‌ای، باید بگویم که هم اکنون فکرها روی منع سفر افراد دولتی و بستن حساب‌ها و اعتبارها متمرکز شده است.»

لازم به یادآوری است که اسرائیل از امضا کردن «ان‌پی‌تی» سر باز می‌زند و در حدود ۲۰۰ تا ۳۵۰ بمب اتمی دارد و به موسسات نظارتی بین‌المللی نیز اجازه نمی‌دهد از تأسیسات هسته‌ای این کشور بازدید کنند و آن را زیر نظر بگیرند. در ضمن اسرائیل ناقض اکثر قطع‌نامه‌های سازمان ملل است و قوانین بین‌المللی را به سخره گرفته است، اما حقوقدانان حاضر در تریبونال ایران که قصد دارند ایران را محکوم کنند، نه تنها در مقابل جنایت‌های اسرائیل و آمریکا علیه ایران ساکت نشسته‌اند بلکه از تخصص خود برای پیاده کردن اهداف امپراتوری در کشورهایی نظیر یوگسلاوی، سودان، رواندا و اکنون ایران کمک می‌گیرند.

آقای پیام اخوان در مورد شرایط مناسب برای محکومیت دست‌اندرکاران پرونده‌ی خانم کاظمی می‌گوید: همان طوری که همکارم آقای جارد جنسر (Jared Genser)  توصیه کرد، می‌توانیم این بحث را در سازمان ملل تقویت کنیم و در شورای امنیت شروع کنیم به وصل کردن مساله‌ی هسته‌ای به وضع «حقوق بشر» ایران. در ضمن می‌توانیم آن‌ها را در امر تحریم‌های «هدفمند» بیشتر، ممنوعیت سفر و بستن حساب‌ها و دارایی‌ها تشویق کنیم و آن را شامل آن بخش از حکومت که مرتب جنایت علیه بشریت شده‌ است نیز بکنیم.

«We can encourage the discussions in the United Nations, including my colleague Mr. Genser’s recommendation that in the Security Council we begin to link the nuclear issue to the human rights situation within Iran and encourage the extension of targeted sanctions, travel bans, and asset freezes to also include elements of the leadership implicated in crimes against humanity.»

پیام اخوان پیش از این «نسل کشی در دافور» همراه با «نجات دارفور» – یک سازمان اسرائیلی – علیه البشیر رییس جمهور سودان به نفع اهداف غرب تبلیغ کرد. اخوان تعداد کشته شدگان به دست قوای البشیر را ۳۰۰۰۰۰ نفر تخمین زد

http://www.youtube.com/watch?v=3IXsz74Md9U

و دادگاه لاهه بر مبنای نسل کشی برگه دستگیری البشیر را صادر کرد. این در حالی است که  پروفسور محمود ممدانی استاد دانشگاه کلمبیا با استفاده از آمار و ارقام دولت آمریکا و سازمان بهداشت تعداد کشته شدگان را به مراتب کمتر (حدود ۶۰۰۰۰) تخمین می‌زند

http://www.youtube.com/watch?v=SfrblZ1gdDU

که از این تعداد مرگ ۸۰ درصد در اثر سیاست‌های غلط تقسیم زمین توسط امپراتوری انگلیس در اوایل قرن بیستم، تغییرات آب و هوا و تبدیل زمین‌های قابل کشت به کویر و در نتیجه قحطی بوده است نه نسل کشی (با انگیزه‌های قومیتی) که پیام اخوان و «نجات دارفور» تبلیغ می‌کردند. ۲۰ درصد بقیه هم شامل کشته شدگان از هر دو طرف بودند (شورش و ضد شورش) یعنی شامل نیروهای امنیتی دولتی و قوای شورشیان.

پخش افسانه‌ی «نسل کشی» توسط پیام اخوان، ایروین کوتلر و سازمان «نجات دارفور» برای محکومیت البشیر صورت گرفت. سودان یکی از هفت کشور مورد هدف آمریکا است که باید به نفع غرب واسراییل کنترل و تجزیه شود. چارلز جیکوبز از یهودیان صهیونیست بی‌ثباتی سودان را با کارزار «برده‌داری کودکان» شروع کرد که منجر به تجزیه‌ی جنوب این کشور شد. سودان جنوبی امروز با اسرائیل روابط دیپلماتیک دارد و تعداد زیادی از اسرائیلیان در جنوب سودان – نظیر شمال عراق – به «فعالیت‌های اقتصادی» مشغولند. آمریکا و اسرائیل اکنون با کمک «ستارگان سازمان سیا» و حقوق‌دانان خود برای تجزیه‌ی دافور فعالیت دارند.

بنابراین، این اولین بار نیست که آقای پیام اخوان برای فریب اذهان عمومی به وارونه نشان دادن حقایق دست می‌زند.

حالا همین افراد در نقاط مختلف دنیا سعی دارند با پروپاگاندا، جنگی دیگر علیه ایران راه اندازند تا تغییر رژیم صورت بدهند. آنها برای پیاده کردن چنین طرحی سالهاست برنامه‌ریزی می‌کنند و با شرکت در جلسات پارلمانی، کنفرانس‌ها و گردهمایی‌های فوروم امنیتی هالیفاکس، که در نشست سال ۲۰۱۰ جنگ علیه ایران را امکان‌پذیر معرفی کردند، در کنار افرادی نظیر جان مک کین، ایهود براک، پیام اخوان، رامین جهانبگلو و لئون پانه‌تا به تبادل نظر می‌نشینند.

http://www.digitaljournal.com/article/299905

فوروم هالیفاکس بخش کانادا برای امنیت «نظم جهان»، توسط دولت کانادا حمایت مالی می‌شود که در سال ۲۰۱۱ بیش از ۷.۵ میلیون دلار کمک مالی از دولت کانادا دریافت کرد.

http://halifaxtheforum.org/2011-forum/speakers-2

در جلسه‌ی نوامبر ۲۰۱۰ فوروم امنیتی هالیفاکس، افرادی نظیر کاندالیزا رایس، مک کین، ایهود باراک و لیندزی گراهام از کنگره‌ی آمریکا شرکت داشتند. گراهام یکی از جمهوری‌خواهان جنگ طلب حامی اسرائیل است که به لایحه‌های کنگره که اغلب توسط لابی اسرائیل علیه ایران دیکته می‌شوند رأی مثبت داده است.

سازمان سیا با تأسیس «مرکز اسناد» و سپردن آن به پیام اخوان و خواهران برومند، رویا حکاکیان و شوهرش رامین احمدی پروسه‌ی «سندسازی» را سرعت داد تا «خطر ایران علیه صلح جهان» با استفاده از اهریمن‌سازی ایران به نفع «نظم نوین» که «اسرائیل بزرگ» را هم در بر دارد پیاده شود. ملت ایران از خود می‌پرسد چرا پارلمان کانادا که روی «حقوق بشر» و «قوم کشی» در ایران این طور تاکید می‌کند، در مقابل از جنایت علیه بشریت کشورهایی مثل آمریکا یا اسرائیل با پرونده‌ی سیاهی که دارند شکایتی ندارد؟

http://oped.ca/National-Post/payam-akhavan-torture-testimony-and-consequences

ملت ایران بیش از این نمی‌تواند به افرادی نظیر ایروین کوتلر حامی سازمان تروریستی مجاهدین و همکاران او پیام اخوان دادستان ارشد تریبونال ایران و گرداننده‌ی «مرکز اسناد» ، خواهران برومند و سخنگویان تریبونال با بهانه‌ی «حقوق بشر» در امر بی‌ثبات‌سازی ایران به امپراتوری کمک رسانند. این افراد حقوق بشر کشورهای محل زندگی خود و متحدان این دول نظیر اسرائیل، بحرین، عربستان سعودی، ترکیه (که بنا به برخی فهرست‌ها بالاترین رقم ژورنالیست‌های زندانی در دنیا را از آن خود کرده است) را رها کرده‌اند و با تبلیغات دروغ به ایران هراسی و اهریمن‌سازی برای بی‌ثباتی کشور دامن می‌زنند.

http://cimethics.blogspot.com/2012/03/independence-of-journalists-threatened.html

این در جایی است که آمریکا و ناتو، که کانادا و ترکیه عضو آن هستند، روزانه افراد بی‌گناه را به بهانه‌ی مبارزه با «القاعده» ترور می‌کنند اما پیام اخوان و سخنگویان این تریبونال همچنان ساکت‌اند. این افراد حتی ترور دانشمندان ایرانی توسط اسرائیل که کانادا از حامیان این کشور است و اخیرا وزیر دفاع آن، پیتر مک کی، گفت که امنیت اسراییل را امنیت کانادا می‌داند که منجر به اعتراض عده‌ای از شهروندان کانادا مانند کیم پیترسون (Kim Petersen) سردبیر روزنامه اینترنتی دسیدنت ویس Dissidentvoice شد را هم به بوته‌ی فراموشی می‌سپارند.

http://dissidentvoice.org/2012/06/on-threats-to-israel-and-canada

آقای کیم پیترسون در تاریخ بیست و سوم ژوئن ۲۰۱۲ در مقاله‌ی خود علیه پیتر مک کی و سیاست صهیونیستی کانادا مبنی بر حمایت از اسرائیل تحت عنوان «درباره‌ی خطر علیه اسراییل و کانادا» نوشت:

«کدام کشور خطر اصلی در خاورمیانه است؟ ایا لبنان به اسرائیل حمله می‌کند یا اسرائیل است که به لبنان حمله کرده است؟ آیا سوریه به اسرائیل حمله می‌کند یا اسرائیل به سوریه حمله می‌برد؟ آیا غزه به اسرائیل حمله می‌کند یا اسرائیل است که به غزه حمله کرده است؟ آیا عراق به اسرائیل حمله کرد یا اسرائیل بود که عراق را مورد حمله قرار داد؟ آیا ایران هرگز به اسرائیل حمله کرده است یا اسرائیل است که ایران را مورد حمله قرارداده است؟»

حقوقدانان کانادایی نظیر پیام اخوان و ایروین کوتلر با نادیده گرفتن این نکته از دولت کانادا می‌خواهند تحریم‌های بیشتر علیه ایران اعمال کند و از ورود رهبران ایران به کانادا جلوگیری به عمل آورد.

http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=30885

فراموش نکنیم کابینه‌ی آقای بیل کلینتون با استفاده از سیاست «مهار دو گانه» که توسط مدیر اجرائی آیپک (AIPAC)، مارتین ایندیک، علیه ایران و عراق طرح شده بود، تحریم‌های ضد انسانی با بهانه‌ی «سلاح‌های کشتار جمعی» صدام حسین که دروغی بیش نبود را به اجرا در آورد که منجر به مرگ بیش از ۶۵۰۰۰۰ نفر از مردم عراق شد. اکثر قربانیان تحریم‌ها کودکان پنج سال به پایین بودند. سپس وزیر خارجه‌ی کابینه‌ی آقای کلینتون، خانم مادلین آلبرایت، در مه ۱۹۹۶ طی مصاحبه‌ای در برنامه‌ی «۶۰ دقیقه» کانال سی‌بی‌اس در مقابل این سوال که آیا نابودی بیش از پانصد هزار نفر از مردم عراق بر اثر تحریم‌های غیرانسانی ارزش دارد؟ با بی اعتنایی پاسخ داد: بله، ارزش دارد. چرا حقوق‌دانان امپراتوری در مورد سلاح‌های کشتار جمعی اسرائیل و آمریکا که در غزه و ژاپن، عراق و بسیاری جاهای دیگر مورد استفاده قرار گرفت هیچ اعتراضی ندارند اما در مقابل برنامه هسته‌ای قانونی ایران جبهه گرفته‌اند و تحریم‌های مرگ‌آور پیشنهاد می‌دهند؟

پیام اخوان مانند مادلین آلبرایت از سیاست‌های غرب از جمله تحریم‌های غیر انسانی، که خود جنایت علیه بشریت است، بدون هیچ تأملی حمایت کرده و می‌کند و به همین سبب در تهیه‌ی بیانیه‌ی مغرضانه‌ی ۲۰۱۰ با تحریم‌های «هدفمند» با همکاری ایروین کوتلر و نازنین افشین جم شرکت داشت. او از تحریم‌های بیانیه پشتیبانی کرد و با امضاء خود آن را تأیید نمود.

بخشی از اپوزیسیون خارج نشین اصرار دارد پیام اخوان تحریم‌ها‌ی تحمیلی علیه ملت ایران را محکوم کند. باید گفت: آیا از کسی که تحریم‌ها را پیشنهاد داده و با امضاء خود آن را تأیید کرده است و سپس در پارلمان کانادا از دست اندرکاران آن تشکر کرده است می‌توان انتظار داشت آن‌ها را محکوم کند؟ ما تاکنون چنین عملی را حتی از یک «دیوانه‌ی روانی» هم ندیده‌ایم!

نقد بیانیه توسط سازمان کانادایی‌های حامی عدل و صلح در خاورمیانه

در تاریخ نهم دسامبر ۲۰۰۸ نسخه‌ی اول بیانیه‌ به نام:

“The Danger of a Genocidal and Nuclear Iran: A responsibility to Prevent Petition”

«خطر ایران قوم کش و هسته‌ای: پذیرش مسئولیت برای جلوگیری از خطر» منتشر شد که به امضاء نئوکان‌های حامی اسراییل، نظیر بیانیه ۲۰۱۰، رسید. محتوای این بیانیه بر مبنای پروپاگاندای دروغ تنظیم شده بود.

http://www.normanfinkelstein.com/methodical-expose-of-lunatic-irwin-cotler

سازمانی بنام «کانادائیان حامی عدل و صلح در خاور میانه» (CJPME) نقد این بیانیه را در شانزدهم فوریه ۲۰۰۹ منتشر کرد و آن را تحریک‌آمیز و غیر واقعی خواند.

http://en.wikipedia.org/wiki/Canadians_for_Justice_and_Peace_in_the_Middle_East

اما پیام اخوان و همدستانش همچنان به تبلیغات دروغ این بیانیه علیه ایران با کمک سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا، کانادا، انگلیس و هلند ادامه می‌دهند. سازمان CJPME در مقدمه‌ی این نقد نوشت:

بیانیه‌ی «خطر ایران قوم کش و هسته ای: پذیرش مسئولیت برای جلوگیری از خطر» کارزاری است یک جانبه که برای اهریمن سازی و منزوی کردن ایران به نثر کشیده شده است. این بیانیه با تضعیف گفتمان، روش‌های رادیکال و غیر مسئولانه را تشویق می‌کند و با ساده‌نگری به پیچیده‌گی‌های ژئوپولیتیک، مسائل را مبهم ارائه می‌دهد تا از هر گونه بحث خردمندانه جلوگیری کند. این بیانیه برمبنای منابع غیرموثق و مشکوک، تکیه بر ترجمه‌ها‌ی نادرست، مطالب عوام فریب و تحریف حقایق نوشته شده است. در نتیجه کسی نمی تواند آن را جدی یا غیر مغرضانه بداند.

http://www.cjpme.org/DisplayDocument.aspx?DocumentID=322&SaveMode=0

این نقد، سپس با استفاده از مثال‌هایی از متن اصلی نکات آورده شده در مقدمه را به اثبات می‌رساند. برای نمونه این سازمان می‌نویسد: یکم، این بیانیه برای اثبات مطالب خود از منابع مشکوک استفاده می‌کند. دوم، برای اثبات دلایل ذکر شده از ترجمه‌های ناموثق کمک می‌گیرد. سپس ادامه می‌دهد:

معمولا منابع اصلی به منابعی گفته می‌شوند که از شاهد یا مطالب اصلی استفاده کرده باشد. در نتیجه، متن پیاده شده باید شرح اتفاقات و بیان واژه به واژه نامه‌ها، مصاحبه‌ها و غیره باشد. آقای اروین کوتلر برای اثبات اتهام خود مبنی بر «قوم کشی یهودیان و نابودی اسراییل» توسط رهبران ایران، از مطالب مقاله‌ای تحت عنوان «حماس اعلام قوم کشی می‌کند» که توسط دیوید لیتمن (David G. Littman) در مجله‌ی بی‌نهایت دست راستی «فرانت پیچ» (FrontPage) منتشر شده بود کمک می‌گیرد. آقای کوتلر نقل قولی را که در این مقاله به رهبر ایران نسبت داده شده است از نقل قول شخص دیگری بنام پاتریک دونی (Patrick Deveny)  (که در همین مجله دست راستی در زمانی دیگر چاپ شده بود) گرفته است که او هم این نقل قول را از روزنامه «دیلی تلگراف » تاریخ اول ژانویه ۲۰۰۰ بازگو کرده است و آن را برای محکوم کردن رهبران ایران بکار می‌گیرد. اروین کوتلر در حقیقت از کسی نقل قول می‌آورد که خود نقل قول را از کسی دیگر، که آن شخص هم از منبع نامشخص دیگری که در سال ۲۰۰۰ انتشار یافته بود گرفته است. آقای کوتلر برای اثبات صحت مطالب خود مبنی بر قصد رهبران ایران برای «قوم کشی مردم یهود و نابودی اسراییل» از منابع سازمان‌هایی که حامی اسرائیل‌اند و برای اسرائیل لابی‌گری می کنند نظیر مجمع ضد افترا (Anti Defamation League) و موسسه‌ی تحقیقاتی مدیای خاورمیانه «ممری» (MEMRI) که رسانه‌های عرب و پارسی را برای یافتن مطالب ضد اسرائیلی دنبال می‌کنند، به عنوان منابع اصلی ارائه می‌دهد. همین‌طور از مجله‌ی بی‌نهایت دست راستی «فرانت پیچ» برای این منظور کمک می‌گیرد.

منتقد این بیانیه می‌نویسد: آقای کوتلر بیست بار از ترجمه‌های ناموثق «ممری» برای اثبات نظر خود یاری گرفته است. دارنده‌ی موسسه‌ی ممری فردی است بنام ایگال کارمن (Yigal Carmon)  که اسرائیلی است و ۲۲ سال در سرویس اطلاعاتی ارتش اسراییل خدمت کرده است. ممری به دنبال مطالب تحریک‌کننده یا نفرت‌انگیز در جهان اسلام است که آن‌ها را ترجمه و برای تیره کردن چهره‌ی مسلمانان به طور گسترده در جهان پخش کند. آقای ایگال کارمن مسلما بی‌طرف نیست. اما این رسانه‌ مطالب تحریک کننده یا نفرت‌انگیزی که اسرائیلیان یا یهودیان علیه اعراب و مسلمانان می‌گویند را پوشش نمی‌دهد.

http://www.powerbase.info/index.php?title=Irwin_Cotler

نقد را دنبال می کنیم: این بیانیه انتقادات رهبران ایران از صهیونیزم را معادل حمله علیه اسرائیل معرفی می‌کند و آن را به حساب اهریمن‌سازی اسرائیل و یهودیان برای «قوم کشی یهود» می‌گذارد. شاید حقه‌ی آقای کوتلر و امضاکنندگان این بیانیه برای خوانندگان بی‌اطلاع از حساسیت‌های خاورمیانه موثر باشد، اما افراد با اطلاع می‌دانند که مساوی قراردادن صهیونیزم – که یک ایدئولوژی است – با اسرائیل و قوم یهود مغالطه است.

پیام اخوان و امضاکنندگان چنین بیانیه‌هایی که پروسه‌ی اهریمن‌سازی و انزوای ایران را دنبال می‌کنند طبق استدلال خودشان، در راستای آماده کردن جو بین‌المللی برای «قوم کشی ایرانیان» حرکت می‌کنند که باید محکوم گردد.

در این‌جا باید یادآور شد که عده‌ای از امضاکنندگان این بیانیه مانند الی ویزل، مورتیمر زاکرمن، ایروین کوتلر، خوزه ماریا ازنار (نخست وزیرقبلی اسپانیا و راستگرا) عضو هیات مشورتی موسسه‌ی میدیای خاور میانه «ممری» هستند.

http://www.memri.org/assistingamerica/board-of-advisors-and-directors.html

در پایان باید بگویم که ایروین کوتلر از حامیان گروه تروریستی مجاهدین است. کوتلر و دیگر امضا کنندگان این بیانیه مانند آلن دورشوویتز و الی ویزل (نوام چامسکی لقب شیاد را به القاب او اضافه کرده است)، همراه با رودی جولیانی و دیگران به نفع خارج کردن نام مجاهدین از لیست تروریستی فعالیت می‌کنند. باید به آقای پیام اخوان تبریک گفت.

http://mondoweiss.net/2012/03/dershowitz-cotler-and-wiesel-line-up-behind-terrorism-linked-iranian-oppo-group.html


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

زنان ایرانی و راه سوم

خوانش اشتباهی:

یک شبکه‌ی تلویزیونی ایرانی (پرس تی‌وی) برنامه‌ای مربوط به نوع خاصی از ورزش‌های رزمی (نینجاتسو) پخش می‌کند که در میان زنان ایرانی محبوبیتی رو به افزایش دارد. این نشان می‌دهد که:

۱) زنان ایرانی دارای حقوقی هستند.

۲) زنان ایرانی می‌توانند به حوزه‌های عمومی دسترسی داشته باشند.

۳) زنان ایرانی در ورزش‌های عمومی دارای سازمان‌دهی مشارکت می‌کنند.

۴) شبکه‌ی تلویزیونی حکومت ایران با هیچ‌کدام از موارد یاد شده مشکلی ندارد.

رسانه‌های غرب در مواجهه با چنین «فکت‌هایی» دستپاچه می‌شوند: بعضی شبکه‌های خبری به استریوتایپ‌هایی نظیر زن ایرانی به مثابه زنی دارای پوشش یا دارای روحیه‌ای طرفدار شبه‌نظامیان رو می‌آورند. دیگران تصویری کودک‌وار از او نمایش می‌دهند: زنانی که رنج می‌کشند و به عنوان تنها راه گریز از این رنج و فشار مجبورند به ورزش‌های رزمی رو بیاورند. آیا می‌توانید تصور کنید هیچ گزارش‌گر متین و منصف غربی‌ای بیاید و مثلا محبوبیت کاراته در حومه‌ی لوس آنجلس را به آمار بالای آزار و اذیت جنسی در آمریکا ربط دهد؟  {تفسیر نادرست فمینیسم  وحقوق زنان در تهران: ورای نینجاتسو و چادر و فانتزی‌های سکولار}

راه سوم:

در مورد چرایی اهمیت دنیایی که عکس‌هایی نظیر عکس بالا از ایران و زن ایرانی نشان می‌دهند شاید بد نباشد این جملات آقای ژیژک را بازخوانی کنیم:

 اسلاوی ژیژک درباره‌ی جنبش سبز و میرحسین موسوی٬ می‌گوید: «ما بین دو قرص گیر کردیم: یا بنیادگراییِ اسلامی یا لیبرالیسم غربی. من فکر می‌کنم هر روز روشن‌تر می‌شود که این دو هر روز یک‌دیگر را تقویت می‌کنند. جست‌وجوی من برای قرص سوم٬ علت اصلی حمایت من از افرادی است که در انتخابات ایران٬ رای‌شان دزدیده شد. برای من٬‌ موسوی٬ نماینده‌ی «قرص سوم» است. آن‌ها از یک طرف در مقابل بنیادگراییِ اسلامیِ رایج ایستاده‌اند٬ از آن طرف لیبرال ساده‌لوح غربی هم نیستند. آگاه هستند که سنت‌ دینی‌شان ابهامات و امکانات زیادی دارد و این‌طور نیست که الزامن سدی در مقابل حرکت‌شان باشد یا چون سنت جامعه است٬ باید برای آن احترام قایل بود. حواس‌شان هست که همان سنت‌ها چه ظرفیتی دارند که امکان بدهند به رغم سرمایه‌داری خشن جهانی٬ آدم به دنبال جامعه‌ی عادلانه‌تری برود». {از مصاحبه‌ی ژیژک با علی علی‌زاده برای تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی}
زن نینجاتسوکار (عکس بالا، فیلم پایین)، نه در قالب‌های «زن سنتی ایرانی» یا «زن بنیادگرای اسلامی» می‌گنجد و نه کپی مضحکی از «زن مدرن غربی» است. به قول ژیژک، او نماینده‌ای از «راه سوم» است.
برنامه‌ی پرس تی‌وی در مورد زنان نینجاتسو کار:

 


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

روزی روزگاری در آینده‌های شاید دور

روزی روزگاری در آینده‌های شاید دور، مردمانی که به مطالعات تاریخی علاقه‌مند هستند داستان این روزهای ایران را مرور خواهند کرد. گروهی با حیرت و گروهی با پوزخند آن‌چه بر این سرزمین گذشته را خواهند خواند و با ناباوری به خود می‌گویند: آیا واقعا این وقایع در ایران رخ داده‌ است؟

روزگاری که در آن:

  • بی‌کفایتی و فساد زاویه‌های آشکار و پنهان سیاست و اقتصاد کشور را در آغوش گرفته بود، به گونه‌ای که دیگر کار از رانت‌خواری گذشته بود و مافیای فساد عملا به اقتصاد و جامعه تجاوز می‌کرد.
  • فرهنگ ارتجاع و قشری‌گری و فرقه‌گرایی از تریبون‌های رسمی و عالی‌ترین سطوح نظام سیاسی ترویج می‌شد، و از آن سو فرهنگ فرصت‌طلبی و فرار از مسئولیت در تار و پود جامعه‌ی قشری و نخبه کشور ریشه دوانده بود.
  • شکاف‌های عمیق روزافزون حیات اجتماعی را به مرز فروپاشی و شکست رسانده بود، و جامعه به گروه‌هایی تقسیم شده بود که هر کدام فکر می‌کردند خود «مردم» هستند و باقی «آدم» نیستند.
  • نخبگان و شایستگان کشور به صورت سیستماتیک تحقیر و طرد می‌شدند تا در کشور خود غریب و در خارج آواره و منزوی باشند.
  • رقبای منطقه‌ای و جهانی شمشیر را علیه مردم از رو بسته‌ بودند و از سیاست دیرینه‌شان مبنی بر تحریم و تحدید و تحقیر ایرانیان گذشته و کار را به رویارویی مستقیم با آن‌ها رسانده بودند.
  • منتقدان شریف و دوستاران عزت و امنیت و پایداری ایران خرد و خسته و تحقیر شده و در عوض عرصه و میدان اعتراض به دست لات‌ها و لمپن‌ها و اپوزیسیون شبه‌نظامی تمامیت‌خواه افتاده بود که حاضر بودند هر بهایی را از جیب مردم ایران بپردازند تا به اهداف غرب‌گرایانه‌ی خود برسند.
  • در حالی‌که نهادهای مهم اجتماعی بیش از پیش طرد و تضعیف می‌شدند، اساسی‌ترین دارایی‌های ملی و اجتماعی کشور قربانی خرده رقابت‌های سیاسی مشتی تنگ‌نظر شده بود که یا مشغول پر کردن جیب‌هایشان بودند یا ذهن‌های تهی از بصیرت‌شان.
  • و …
  • و …
  • و …

با این‌حال در همان روزها، گروه‌هایی در این کشور بودند که با چراغ سبز عالی‌ترین لایه‌های سیاسی-نظامی کشور به کراوات مردها و روسری زن‌ها گیر می‌دادند.

روزی روزگاری در آینده‌های شاید دور، مشتاقان مطالعات تاریخی، از این همه بحرانی که به خاطر سلطه‌ی فراگیر بی‌کفایتی، کوته‌نظری و فساد در کشور به وجود آمده بود و به خصوص از منش و شیوه‌ی فرماندهان سیاسی کشور برای حل این بحران‌ها، بسیار حیرت‌زده خواهند شد و چه بسا از فرط تعجب، سرگرم نیز شوند. به خصوص، آن‌ها از این همه «غلفت» حیرت می‌کنند و از خود می‌پرسند: چگونه ارباب سیاست در کشوری که در آستانه‌ی فروپاشی اجتماعی-اقتصادی بود موفق شدند این‌قدر کوته‌بین باشند؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

توزیع آگاهی

نوشته‌ی زیر به قلم آقای «علی مزروعی» است که در وبلاگ خود منتشر کرده است. این مطلب عینا بازنشر می‌شود و تاکیدها از من است .{لینک مطلب اصلی در وبلاگ آقای مزروعی}

در جریان دادگاه مصدق پس از کودتای آمریکایی انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، که از جمله اتهاماتش تلاش برای برقراری «جمهوری دموکراتیک» بود، وی چنین پاسخ می‌دهد : «من نه فقط با جمهوری دموکراتیک بلکه با هر رقم دیگر آن هم موافق نبودم. چون تغییر رژیم موجب ترقی ملت نمی‌شود و تا ملتی دانا و رجالی توانا نباشند، کار مملکت به همین منوال خواهد گذشت. چه بسیار ممالکی که رژیم‌شان جمهوری است ولی آزادی ندارند و چه بسیار ممالکی که سلطنت مشروطه دارند و از آزادی و استقلال کامل بهره‌مندند. برای من و کسانی مثل من، بیگانه بیگانه است، در هر مرام و مسلکی که باشد. ولی چه می توان کرد که هر دسته از عمال بیگانه می‌خواهند ارباب خود را به این مملکت مسلط کنند و کسانی مثل من را از بین ببرند.»( خاطرات و تالمات، دکتر مصدق، ص 273)

بیش از نیم قرن از این گفته‌ی مصدق در دادگاه رژیم کودتایی پهلوی می‌گذرد و مردم ایران با انجام انقلاب اسلامی این رژیم را ساقط و «جمهوری اسلامی» را به جای آن نشاندند اما هنوز این سخن مصدق روایی کامل دارد که «تغییر رژیم موجب ترقی ملت نمی‌شود و تا ملتی دانا و رجالی توانا نباشند، کار مملکت به همین منوال خواهد گذشت.» به عبارتی روشن تا زمانی که در جامعه‌ی ما «توزیع آگاهی» به صورتی انجام نگیرد که «ملتی دانا و رجالی توانا» بسازد تغییر و تحولات حتی از نوع تغییر رژیم نیز چاره‌ساز نخواهد بود، همان‌گونه که تاکنون نبوده است!

در این‌جا ممکن است افرادی معترض این گزاره شده و مدعی شوند که ملت دانا و رجال توانا داریم و با استناد به شاخص‌هایی هم‌چون سواد، شهرنشینی، ارتباطات،… در صدد اثبات این مدعا برآیند اما به نظر من ما وقتی از سطح به عمق برویم دچار شک و تردید در این‌باره می‌شویم و قطعا اگر ملت ما به اندازه‌ی لازم دانایی و به میزان کافی رجال توانا داشت این‌گونه استبداد هر از گاهی و حتی پس از انقلابی مردمی چندباره قد نمی‌کشید و با رنگ و لعابی تازه هم‌چون بختک بر سر جامعه هوار نمی‌شد و دانایان و توانایان اندک جامعه را به بند و سرکوب نمی‌کشاند و «نخبه‌کشی» سنت رایج تاریخ ما نمی‌شد.

برای اینکه غیر مستند سخن نگفته باشم می‌توانم به میزان متوسط مطالعه‌ی افراد در هر شبانه‌روز اشاره کنم یا میزان متوسط کار مفید کارکنان دولت یا بخش خصوصی در روز و بهره‌وری آن‌ها که هر از گاهی اخبارش در رسانه‌ها آن‌هم از طرف مراجع رسمی منتشر می‌شود. برای دقت بیشتر یادآور می‌شوم که در سال‌های گذشته هر ساله گزارشی از نتیجه‌ی آزمون شرکت‌کنندگان در کنکور سراسری به لحاظ نمره‌ای که در این آزمون آورده‌اند، به صورت میانگین و در سطح کشوری توسط مراجع مربوطه منتشر می‌شد، با رجوع به این گزارش دریافت می‌شد که میانگین نمرات افراد شرکت‌کننده در غالب موضوعات از جمله زبان فارسی و معلومات عمومی کمتر از ده است (از نمره‌ی حداکثر ۲۰)، و معنای این گزارش این است که نظام آموزش و پرورش ما در «توزیع آگاهی» نقش خود را به خوبی انجام نداده است. این‌که چقدر نظام دانشگاهی ما می‌تواند به رفع این نقیصه و تربیت افراد دانا و توانایی برای ایفای نقش در اداره‌ی کشور بپردازند خود بحث دیگری است که فکر نمی‌کنم بشود پاسخی درخور برای آن یافت.

بر پایه‌ی مطالعات و تجربیات من افراد سیاسی در کشورمان یا همان دانایان و توانایانی که مصدق نامبرده و انتظارشان را داشته، غالبا خودساخته و برآمده از شرایط زمانه بوده‌اند. فقدان نظام حزبی و حتی تشکل‌های مدنی، که آن‌هم از زائده‌های نظام استبدادی است؛ موجب شده است که جریان «توزیع آگاهی» در جامعه‌ی ما به صورت مدون و تعریف شده و سازمان‌یافته برای کادرسازی و تربیت افراد دانا و توانا برای اداره کشور انجام نگیرد و تا زمانی که این خلا رفع و پر نشود هرگونه تغییری چاره‌ساز استبداد در سرزمین ما نخواهد بود. این‌که میرحسین موسوی در پیامی اعلام کرد : «آگاهی چشم اسفندیار خود کامگان است» را باید در چارچوب چنین نگاهی دید و عملیاتی کرد.

به نظرم افراد جنبش سبز اگر به راستی به اهداف و پیروزی آن باور دارند باید از فرصت جاری برای «توزیع آگاهی» در جامعه استفاده‌ی تام و تمام نمایند، و صد البته این‌کار ابتدا باید با خودآگاهی و خودسازی و آن‌گاه با دگرسازی صورت گیرد. هر یک از ما در هر سطحی از آگاهی باشیم نیاز به آگاهی و دانش بیشتر داریم و باید همان‌قدر از آگاهی و دانشی که داریم به دیگران منتقل نمائیم، و البته اگر بتوانیم این‌کار را در قالب کار جمعی و حتی جمع‌های کوچک سامان و سازمان دهیم، بهره‌وری بیشتری خواهد داشت. برای دستیابی به آزادی و دموکراسی دانایی و توانایی و تمرین لازم است و در این پروسه «توزیع آگاهی» را می‌توان بصورت نظری و عملی پی گرفت.

نکته‌ی آخر این‌که دستیابی به یک نظام سیاسی مردم‌سالار با «حکمرانی خوب» و «عادلانه » جز در سایه‌ی «توزیع آگاهی» ممکن نیست. زیرساخت «عدالت» با هر تفسیر و نگاهی «آگاهی» است، و این‌که جامعه‌ی ایران به رغم بیش از صد سال تلاش و مبارزه برای عدالت‌خانه و هزینه دادن فراوان و قربانی‌های بسیار هم‌چنان در حسرت «عدالت» می‌سوزد، جز به فقدان «توزیع آگاهی» در سطح مکفی باز نمی‌گردد. و اگر انتظار داریم و می‌رود که جنبش سبز پایان بخش این روند باشد باید آگاهی بخشی با همه توان و نیرو سرلوحه کار افراد جنبش بوده و به همه‌ی لوازم و مقتضیاتش پایبند باشیم.

رهبر تروریست‌ها یا رهبر معترضان ایرانی؟

چطور است که حالا «رویترز» رهبر سازمان تروریستی مجاهدین خلق را که حتی اگر نه به خاطر وقایع اوایل انقلاب، که دست کم به خاطر حمله‌ی نظامی سازمان متبوع‌شان دوشادوش صدام حسین به ایران، طرد شده‌ی سیاسی و منفور خاص و عام در ایران هستند را «رهبر معترضان ایرانی» خطاب می‌کند؟ {+}

نمی‌دانم آیا من تنها هستم، یا شما هم احساس نگرانی می‌کنید. این کدام تصویری از ایران است که به خرد جهانیان می‌دهند که در آن خانم «مریم رجوی» رهبر معترضان ایرانی است؟!

سوال: این «شورای ملی مقاومت ایران» که رویترز این چنین اعتباری به آن می‌دهد شما را به یاد «شورای ملی سوریه» نمی‌اندازد؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مذاکرات هسته‌ای و سیاست وقت‌کشی آمریکا

در هفته‌ها و ماه‌های اخیر شاهد دورهای مختلف مذاکرات هسته‌ای بین ایران و کشورهای موسوم به 5+1 هستیم (دور سوم این مذاکرات اخیرا در مسکو انجام شد و دور بعدی هم در استانبول برگزار خواهد شد). بدون شک، آمریکا به عنوان ابرقدرت جهانی بی‌رقیب، مهم‌ترین عامل تعیین مسیر این مذاکرات است و برای این‌که بدانیم موضع و هدف «غرب» در رابطه با مذاکرات هسته‌ای با ایران چگونه است، باید به خواست و اراده این «مهم‌ترین» عامل توجه ویژه داشته باشیم.

عده‌ای بارها ایران را متهم کرده‌اند که در مذاکرات هسته‌ای «بهانه‌گیری» می‌کند و در جستجوی اتلاف وقت است تا بتواند در مسیر رسیدن به «مقاصد هسته‌ای مشکوک» خود پیشرفت حاصل کند. گزینه‌ی دیگر اما این است که این دقیقا کاری است که «آمریکا» در حال انجام دادن آن است.

پیشبرد سیاست‌های خصمانه و تقابلی در عمل و همزمان حفظ ظاهر قضیه از طریق انجام مذاکرات، دست کم ۵ مزیت کلیدی برای آمریکای آقای اوباما (و متحدانش) خواهد داشت:

  • انتخابات ریاست جمهوری با دغدغه و بحران کمتری انجام شود و شانس پیروزی مجدد آقای اوباما افزایش یابد. از یک سو او با ایران به تعامل نکرده است و جناح‌های طرف‌دار تقابل با ایران نمی‌توانند او را به خاطر چنین سازشی تخریب سیاسی کنند. از سوی دیگر، او فوری دست به اسلحه نشده است تا رقبایش بتوانند او را متهم کنند که بدون در نظر گرفتن شرایط ویژه‌ی اقتصادی-سیاسی حاکم بر اروپا (و جهان) جنگی دیگر راه انداخته است.
  • عملیات سری و آشکار نظامی-امنیتی-تروریستی-سایبری-رسانه‌ای-فرهنگی علیه ایران (به بهانه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای) ادامه یابد و بیشتر اثر کند.
  • زمان کافی به تحریم‌های «نیمه» فلج‌کننده‌ی نفتی و مالی علیه ایران داده ‌شود تا با تضعیف ایران، زمینه‌ برای سناریوهای تندروانه‌تر تقابلی (با هدف تغییر رژیم نهایی در ایران) فراهم شود.
  • زمان کافی به آمریکا، اروپا، ترکیه و متحدان سنی-عرب‌شان در منطقه داده شود تا از طریق تغییر رژیم در سوریه، حکومت ایران را تضعیف کنند.
  • خطوط لوله نفت زمینی که اجازه صادرات نفت شبه جزیره عربستان را از مسیری به غیر از تنگه‌ی هرمز را بدهد تکمیل شود. (نکته: امروز یکی از این خطوط بین امارات-خلیج عمان راه اندازی شد با ظرفیت حداکثر ۲ میلیون بشکه نفت در روز {+}). پیشرفت این پروژه، تهدید واقعی ایران (بستن تنگه‌ی هرمز) را کم خطرتر می‌کند.

بر اساس این دیدگاه، هدف اصلی «آمریکا» در مذاکرات هسته‌ای با ایران، رسیدن به راه‌حل سیاسی و در نتیجه «تعامل» با ایران نیست. بلکه، سیاست اصلی آمریکا در رابطه با ایران سیاست «تقابل» با هدف «تغییر رژیم» است. در نتیجه این مذاکرات باید:

  • با خوش‌بینی و حسن نیت ظاهری آغاز شود و ادامه یابد تا کسی غرب را متهم به این نکند که از آغاز بی‌انگیزه و بدبین بود.
  • امتیاز مهمی به ایران داده نشود تا رژیم سیاسی حاکم بر این کشور امکان این را نیابد تا  با خاطری آسوده به توسعه‌ی داخلی و افزایش قدرت خود در منطقه ادامه دهد. به عنوان مثال، تحریم‌های ایران برداشته نمی‌شود، یا تضمینی به ایران داده نمی‌شود که رفتار تقابلی آمریکا با ایران به رفتار خنثی یا دوستانه تبدیل شود (مثلا آمریکا تضمین دهد که تلاش‌هایش برای ناپایدارسازی ایران را خاتمه می‌دهد و در تلاش برای تغییر رژیم در ایران نیست).
  • در مقابل اعطای امتیازهای ناچیز به ایران، مطالبات اساسی از این کشور خواسته شود که با قطعیت بالایی با پاسخ منفی ایران مواجه شود. انجام مذاکرات اولا این رویکرد «تقابلی» آمریکا با ایران را در اذهان عمومی کمرنگ‌ می‌کند و مشروعیت بیشتری به روی‌کردهای خصمانه‌ی آتی نسبت به ایران می‌دهد. چرا که دیگر کسی نمی‌تواند بگوید «آمریکا گزینه‌های دیپلماتیک را امتحان نکرد». از طرفی این احتمال (هر چند ضعیف) وجود دارد که ایران پیشنهادهای یک‌سویه‌ی غرب را بپذیرد و فرضا یک‌سره از حق خود برای غنی‌سازی اورانیوم چشم‌پوشی کند که در این صورت نیز غرب بدون آن‌که امتیازی به ایران داده باشد، امتیاز بزرگی به دست آورده است و تازه دلیلی هم ندارد که نتواند به بهانه‌های دیگر، سیاست تقابل با ایران را ادامه ندهد (مثلا حقوق بشر یا دخالت در منطقه یا غیره).

خلاصه آن‌که، آمریکا با ایران مذاکره می‌کند، نه به خاطر این‌که در جستجوی «تعامل» با این کشور است (تعامل با ایران خود به خود به معنای این است که آمریکا سیاست تغییر رژیم در ایران را ترک کرده است)، بلکه به خاطر این‌که در شرایط فعلی، کار بهتری جز مذاکره‌های بی‌ثمر نمی‌توان انجام داد، تا شرایط برای روی‌کردهای عریان‌تر تقابلی فراهم شود…

پی‌نوشت: یک نکته مهم دیگر را فراموش کردم که بنویسم. در این فاصله، یک‌سری توافق‌ها و لابی‌هایی در عالی‌ترین سطوح قدرت در آمریکا نیز در حال انجام شدن است که برخورد نظامی با ایران به بهانه‌ی «جلوگیری از دستیابی ایران به توانایی تولید سلاح هسته‌ای» را مجاز می‌شمارد. توجه کنید، که بر اساس این لابی‌ها، آمریکا مجاز است ایران را نه به جرم «دسترسی به سلاح هسته‌ای»، بلکه به جرم «داشتن توانایی تولید سلاح هسته‌ای» مورد حمله نظامی قرار دهد. {+}


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دادگاه راسل دوم یا پرونده‌ای جدید علیه ایران؟

نوشته‌ی زیر را یکی از خوانندگان بامدادی به نام مرجان برای من فرستاده که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر می‌کنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه‌ بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن می‌باشد.

عده‌ای از حقوق‌دانان بین‌المللی «برای رسیدگی به اعدام‌های دسته جمعی اوائل دهه ۱۳۶۰ و قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷» در مقر عفو بین‌المللی (لندن) دور هم گرد آمده‌اند تا به شکایت خانواده‌های کشته‌شدگان طی پنج روز آینده یعنی روزهای 18 تا 22 ژوئن رسیدگی کنند. {+}

پیش از این در سال ۱۹۶۷ برای اولین بار برتراند راسل با همکاری ژان پل سارتر، در کشورهای سوئد و دانمارک دادگاهی علیه جنایت‌های جنگی دولت آمریکا در ویتنام برگزار کرد و دولت آمریکا را طی آن به جنایت علیه بشریت محکوم نمود. این دادگاه ائتلافی بود از نیروهای چپ، روشنفکران برجسته و سرشناس، نیروهای مترقی و دموکرات که برای اعتراض و محکوم کردن جنایات جنگی امپریالیسم، دور هم جمع شده بودند. محکومیت از طریق دادگاه بین‌المللی جنبه‌ی سمبولیک دارد و از لحاظ حقوقی قابل اجرا نیست، اما از لحاظ تأثیر بر افکار عمومی بسیار مهم و قابل توجه است.

دشمنان ایران و دست‌اندرکاران این دادگاه بر جنبه‌ی تبلیغاتی آن به منظور پیاده کردن اهداف غیر انسانی خود حساب باز کرده‌اند. افزون برآن، هیچ فرد بی‌غرضی نمی‌تواند قتل عام گسترده مردم شهرها و روستاهای ویتنام برای بیش از  ۱۹ سال با استفاده از بمب‌های  شیمیائی و کشنده توسط جنایتکاران آمریکایی را به کشتار اوائل سال‌های شصت در ایران تشبیه کند. در نتیجه، یاد کردن از این تریبونال به نام دادگاه راسل شایسته نیست.

اکثر مردم ایران معتقدند که دست‌اندرکاران جنایات دهه‌ی شصت بدون تردید باید در دادگاهی بی‌طرف با حضور بازماندگان خانواده‌های داغدار محاکمه شوند و افراد در گیر مجازات شوند. اما این دادگاه بدون شک بی‌طرف نیست و دست سازمان سیا بیشتر شرکت کنندگان از جمله آقای دکتر پیام اخوان و خواهران برومند (موسسین بنیاد عبدالرحمن برومند که با منابع مالی سازمان سیا راه اندازی و حمایت مالی شد. {+، +، +}) را نوازش داده است.

تلاش دست‌اندرکاران برای ایجاد زمینه‌های برگزاری چنین دادگاهی از سال‌ها قبل آغاز شد و بعد از تبادل نظرهای بی‌شمار سرانجام تشکیل آن را در روز جهانی حقوق بشر (دهم دسامبر ۲۰۰۹) به اطلاع عموم رساندند. در تاریخ یازده فوریه ۲۰۱۰ نخسین کنفرانس حقوقی برای تنظیم پیش‌نویس این دادگاه با شرکت سه تن حقوقدان از بلژیک، آلمان و کانادا برگزار شد و در مارچ ۲۰۱۰ طرح دادگاه کنونی ریخته شد.

آقای پیام اخوان از گردانندگان اصلی این دادگاه، در گفتگوی سال ۲۰۰۶ در  دانشگاه مک گیل در جواب سوال «آیا ممکن است این پرونده به آی سی سی (ICC)، دادگاه لاهه فرستاده شود؟» گفت: «از آنجایی که آی سی سی در جولای ۲۰۰۲ تأسیس شده است مشروعیت رسیدگی به اعدام های ۱۳۶۷ را ندارد زیرا امضا کنندگان اساس‌نامه نمی‌خواستند که مشروعیت آن عطف به ماسبق بشود، اما امکان برقراری یک تریبونال بین‌المللی وجود دارد.»

مصاحبه کننده سپس  درمورد تریبونال بین المللی سئوال کرد: «اشکال عملی چنین تریبونالی برای متهمان به «جنایت علیه بشریت» در ایران چگونه خواهد بود؟»

اقای پیام اخوان درجواب گفت:  «یک راه  تشکیل چنین مرجعی شورای امنیت سازمان ملل  است که در حال حاضر راه آن هموار نیست. اما ما می‌توانیم بر این روند تأثیر بگذاریم».  او ادامه داد:

برای مثال ایران را به عنوان تهدید برای امنیت مطرح کنیم. ما می‌توانیم این تهدید و طبیعت ضد حقوق بشری رژیم ایران را به نمایش بگذاریم. {+}

ایرانیان باید توجه داشته باشند که سلطه‌گران برای تغییر رژیم در ایران سال‌هاست با کمک مهره‌های خود، نظیر آقای پیام اخوان، علیه ایران دسیسه می‌چیند. به همین منظور آمریکا سعی دارد با کمک آقایان پیام اخوان و شهید احمد، دولت ایران را به عنوان «تهدید» علیه صلح در جهان جا اندازد. این در جایی است که مردم جهان به دفعات از طریق  سنجش عقاید، آمریکا و اسراییل را خطر اصلی علیه صلح جهان معرفی کرده‌اند.

در این رابطه پیام اخوان همراه با عده‌ای در سال ۲۰۱۰ گزارش دویست و یک صفحه‌ای زیر عنوان «‌خطر ایران هسته‌ای ، قوم‌کش و ناقض حقوق بشر» را انتشار داد. این گزارش همراه با بیانیه‌ای تحت عنوان «پذیرفتن مسئولیت برای جلوگیری»  توسط نئوکان‌های جنگ‌طلب و حامیان اسرائیل آپارتاید همچون آقایان و خانم‌ها فوأد عجمی، نازنین افشین جم، پیام اخوان، اروین کولتر و الن دورشویتز (از جنگ‌طلبان حامی اسراییل)، رامین جهانبگلو، سعدالدین ابراهیم (از استادان مصری فارغ التحصیل ان‌ای‌دی)، ارشاد منجی (اسلام ستیز کانادایی)، عباس میلانی، الی ویزل، مورتیمر زاکرمن و دیگران به امضاء رسید. لطفا برای خواندن این گزارش غیر واقعی و تحریک کننده این‌جا را ببینید.

در کنار آن سازمان سیا جهت جا انداختن «خطر ایران» علیه صلح جهان، در سال ۲۰۰۴ «مرکز اسناد حقوق بشر ایران» در نیوهیون (واقع در ایالت کنیتیکت) را با کمک آقایان و خانم‌ها پیام اخوان، لادن برومند، رویا حکاکیان و شوهرش رامین احمدی تأسیس کرد و مبلغ یک میلیون دلار برای شروع آن منظور داشت. هدف از تأسیس این مرکز جمع آوری «اسناد» برای ترسیم ایران به عنوان «خطر» جهانی زیر پوشش نقض حقوق بشر است که همچنان ادامه دارد.

می‌دانیم که سازمان سیا در سال ۱۹۵۳ همراه با اینتلیجس سرویس انگلیس ام آی 6، آقای محمد مصدق نخست وزیر محبوب که توسط مردم ایران به عنوان رهبری کاردان و دموکرات حمایت می‌شد را طی کودتایی خونین سرنگون کرد و مردم را دل شکسته ساخت. آیا باید امروز باور کنیم همان سازمان سیا که مصدق را سرنگون کرد و رژیم دیکتاتوری محمد رضا شاه پهلوی را برای منافع غرب  ۲۵ سال دیگر تثبیت نمود خواهان عدالت و دموکراسی برای مردم ایران شده است؟  آیا می‌توان کشتار و بدبختی‌های مردم ایران را در خلاء و در غیاب بازی‌های قدرت هژمون‌طلب دید؟ آیا می‌توان دسیسه‌های بی‌شمار دشمنان جهت بی‌ثباتی ایران را نادیده گرفت؟ آیا می‌توان تحمیل هشت سال جنگ و کشتار یک میلیون جوان و شهروند ایرانی و هزاران نفر زخمی را بر جامعه بی‌اثر دانست؟ آیا می‌توان تجاوز صدام با چراغ سبز آمریکا و کمک نظامی غرب همراه با حمایت مالی سران عرب را در این دادگاه از نظر دور داشت؟  آیا تهدید مکرر آمریکا و اسراییل به حمله‌ی نظامی، جنگ روانی از طریق پروپاگاندا، ترور دانشمندان هسته‌ای، حمله‌های سایبری، «ملت سازی»های ساختگی به منظور  بی‌ثبات کردن ایران  را سرسری گرفت؟

در این تربیونال حقوقدانانی چون پروفسور جان کوپر، پروفسور ریچارد فالک، سر جفری نایس، پروفسور اریک دیوید، دکتر نانسی هورماشیا، دکتر هدایت متین دفتری به سرپرستی دکتر پیام اخوان شرکت دارند.

پروفسور اریک دیوید (Eric David) رییس مرکز حقوق بین‌الملل دانشگاه بروکسل قبلا به عنوان مشاور حقوقی سازمان ملل در امور مربوط به رواندا و دولت بلژیک کار کرده است. علاوه بر آن قضاوت حقوقی پروفسور اریک دیوید درباره‌ی سازمان مجاهدین کمک بزرگی به خارج شدن نام مجاهدین از لیست  تروریست در اتحادیه‌ی اروپا کرد. انگلیس نام سازمان مجاهدین را در سال ۲۰۰۸ از لیست تروریست‌ها خارج کرد و اکنون دولت کانادا و آمریکا در راهی مشابه  قدم‌های موثری برداشته‌اند. {+}

آقای اریک دیوید در این‌باره نوشت:

عملیات مسلحانه‌ی مجاهدین در گذشته می‌تواند زیر پوشش تعریف ویژه‌ای از تروریسم قرار بگیرد. با توجه به وضعیت ایران، عملیات مسلحانه مجاهدین می‌تواند عملیات جنگی، نه تروریستی، محسوب شود.

اریک دیوید استدلال کرد:

رژیم ایران یکی از بزرگترین نقض کنندگان حقوق بشر در دنیاست که ده‌ها هزار نفر را کشته و شکنجه داده است. ده‌ها هزار نفر را زندانی کرده است. باید گفت، این رژیم افرادی را که زیر بار نمی‌روند ستیزه‌جویانه از بین می‌برد. روی این اصل مبارزات مجاهدین در حقیقت جنگ مسلحانه بوده است و نمی‌تواند به عنوان اقدامات تروریستی طبقه‌بندی شود.

معلوم نیست چگونه پروفسورهای حاضر در این تربیونال تاکنون در مورد عملیات جنایتکارانه‌ی آمریکا و ناتو همچنان ساکت نشسته‌اند و دادگاه بین‌المللی برای جنگ‌های غیر قانونی که تا به حال میلیون‌ها قربانی گرفته‌اند برگزار نکرده‌اند؟

آقای ولفگانگ کالک (Wolfgang Kaleck) حقوقدان آلمانی فعال در زمبنه‌ی حقوق بشر قبل از خارج شدن نام مجاهدین از لیست گفت:

من فکر می‌کنم نظر حقوقی پروفسور دیوید کمک ارزنده‌ای به این بحث می‌کند و ارزش دارد که مطالعه شود. {+}

خب، اکنون پروفسور اریک دیوید در کنار دکتر پیام اخوان و پروفسور ریچارد فالک در این دادگاه نشسته است.

پروفسور ریچارد فالک (Richard Falk) به علت انتقاد از رفتار اسراییل علیه فلسطینی‌ها در میان «مترقیون» جایی برای خود باز کرده است.  اما ایشان هم نظیر پروفسور اریک دیوید نظر خوبی نسبت به دولت ایران ندارد و از آن با صفت ظالم (brutal) در مقالاتش یاد می‌کند. در کنار این مساله ریچارد فالک انتخابات رییس جمهوری ۱۳۸۸ ایران را – مانند دولت آمریکا –  تقلبی می‌خواند و در مقالاتش بر آن تأکید دارد. بکارگیری مکرر صفت «تقلبی» در مقالاتش باعث شد که سردبیر مجله اینترنتی «سیاست خارجی» ، جرمی هاموند (Jeremy Hammond)، از او بخواهد واژه «تقلبی»  را از مقالاتی که به آن مجله می‌فرستد حذف کند زیرا آقای جرمی هاموند برطبق شواهد، که خود مطالعه کرده است و درباره آن چندین مقاله نوشته است، مدرکی که بر اساس آن انتخابات ریاست جمهوری ایران تقلبی بوده باشد را نیافته است.

پروفسور ریچارد فالک در ضمن عضو «شورای روابط خارجی» آمریکاست.  این شورا در  سیاست خارجی آمریکا بسیار تأثیرگذار است و شخص باید حامی سیاست‌های خارجی آمریکا باشد که بتواند در این شورا دوام بیاورد.

اخیرا پروفسور ریچارد فالک در مقاله‌ای تحت عنوان «چه کاری در مورد سوریه می‌توان انجام داد، تراژدی یا ناتوانی؟» نوشت که درباره‌ی قتل عام کودکان الحوله بود. ایشان قتل عام کودکان را بدون هیچ مدرکی، نظیر دولت متبوعش  آمریکا و  آقای پیام اخوان، به دولت بشار اسد نسبت می‌دهد و می‌نویسد: {+}

این قتل عام توسط  شبیحه، شبه نظامیان دولتی، علیه کودکان در الحوله پیاده شد.

چگونه ممکن است یک حقوق‌دان، بدون داشتن مدرک موثق به این روش غیر اخلاقی تن در دهد؟

اما به نظر می‌آید در مواقع «حساس» که اذهان عمومی باید آماده برای عملیات متجاوزانه‌ی دیگری  شود، اعضای شورای خارجی هم باید اذهان عمومی را آماده سازند. در نتیجه این دادگاه هم به دنبال ابزاری است که بتواند اذهان مردم جهان را بیش از پیش علیه دولت ایران بشوراند و ایران را بعنوان «خطر» در جهان جا بیاندازد  و از آن برای تغییر رژیم و تجزیه‌ی ایران استفاده کند.

ایرانیان و مردم آگاه باید صدای خود علیه این دادگاه وابسته را به گوش جهانیان برسانند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

نقدی بر مقاله اپوزیسیون خارج نشین و منافع ملی

متن زیر را دوستی به نام احسان در  نقد و پاسخ به مقاله‌ی «اپوزیسیون خارج نشین و منافع ملی» نوشته‌ی مرجان که چندی پیش در بامدادی منتشر شده بود، نوشته است (لینک مطلب) که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر می‌کنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه‌ بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن می‌باشد.

«منشا فساد در داخل خانه است، همین جا دنبالش بگردید».

اپوزیسیون در ایران تحت چه شرایطی تغییر ماهیت می‌دهند و مجبور به خروج از ایران و تبدیل به گروه‌های معاند می‌شوند؟ معنای دقیق از اپوزیسیون، ان‌جی‌اوها و گروه‌های حقوق بشری چیست؟ آیا این‌ها واقعا وابسته به کشورهای متخاصم با ایران هستند؟ در شرایطی که تمامی سازمان‌های مردم نهاد در داخل ایران زیر فشار و تهدید برخوردهای سخت حاکمیت هستند، ادعاهای غیر مستند از ارتباط این سازمان‌ها با خارج از کشور چه هدفی را دنبال می‌کند؟ در مسیر تهدید نظامی ایران، اپوزیسیون خارج نشین تهدید بزرگتری است یا نابرابری و تبعیض‌های داخلی بین اقوام و مذاهب و هواداران گروه‌های سیاسی؟ یا فشارهای اجتماعی و اقتصادی و ناکارمدی دولت در ایجاد عدالت در کشور؟

آیا ایرانیان نگران از تهدیدهای خارجی جهت تحلیل‌ها و بررسی‌های خود را معطوف به مسائل داخل ایران هم می‌کنند؟

بخش اول. از اپوزیسیون که حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟

نویسنده در همان پاراگراف اول از نقد اپوزیسیون خارج از کشور شروع می‌کند. اپوزیسیون … بیایید همین جا مکثی کنیم و بپرسیم اپوزیسیون یعنی چه؟ معنای ساده‌اش می‌شود مخالف سیاسی. کسی که در سیاست ساز مخالف می‌زند. گروهی سازمان یافته یا غیر منسجم که برای اصلاح سیستم سیاسی یا تغییر آن تلاش می‌کند. اما این معنای کلی و تئوری برای اپوزیسون است. مطمئنا تعریف اپوزیسیون در نظام‌های توتالیتر با معنای همان کلمه در دموکراسی‌های اروپای غربی و آمریکای شمالی متفاوت است.

در دموكراسی‌های كنونی، اپوزيسيون دلالت بر احزاب و گروه‌های سياسی سازمان‌يافته‌ای دارد كه مخالف حكومت مستقر می‌باشند و تحت حمايت قانون از آن انتقاد می‌كنند و در صورت كسب رأی اكثريت مردم در انتخابات آزاد، قدرت سياسی و اداره امور كشور را به دست می‌گيرند. اما در نظام‌های اقتدارگرا، اپوزيسيون شامل نيروهای نسبتا سازمان‌نيافته‌ای است كه مخالف پرسنل سياسی حاكم يا سياست‌های جاری و حتی كل نظام سياسی می‌باشند و با آن به مبارزه برمی‌خيزند. به نقل از دولت عقل، حسین بشیریه، انتشارات علم نوین.

اما آن‌چه در فضای سیاسی ایران پس از انقلاب از واژه اپوزیسیون معنا می‌شود، عبارت است از گروهی که به وسیله نهادهای سیاسی نظامی حاکم و با روش‌های سخت بطور کل از فضای رقابت سیاسی بیرون رانده شده یا دسترسی‌شان به مناصب سیاسی انتخابی محدود و به پست‌های انتصابی کلا قطع شده است. روشن است که اپوزیسیون در این معنا، پدیده‌ای خاص سیستم‌های سیاسی اقتدارگرا در کشورهای توسعه نیافته یا در حال توسعه است. این‌ چنین است که در ایران گروه‌های اصلاح طلب حتی در دورانی که دو قوه از سه قوه اصلی کشور را در دست گرفته و حتی در پارلمان اکثریت مطلق را در اختیار داشتند، باز هم جزو اپوزیسیون به حساب می‌آمدند، گر چه بر اساس تعریف نظری اپوزیسیون در این دسته جای نمی‌گیرند. بر عکس نیروهای موسوم به اصول‌گرا در همان دوران محرومیت از دسترسی به نهادهای انتخابی هم جزو اپوزیسیون نبودند. پس هنگام صحبت درباره واژه‌هایی مانند اپوزیسیون و عینیت دادن آن به شرایط فعلی کشور، باید به خاطر داشته باشیم که درباره یک سیستم سیاسی معیوب و انحصارگرا صحبت میکنیم. کشوری که در آن در 20 سال گذشته یک گروه و جناح سیاسی خاص همواره با در اختیار داشتن نهادهای قدرتمند انتصابی و به پشتیبانی در اختیار داشتن قوه قضائیه، نهادهای سیاسی رده بالا و دور از حیطه تاثیرگزاری مردمان (مثلا شورای نگهبان و غیره)، و با پشتیبانی نیروهای نظامی و انتظامی همواره در موضع قدرت بوده اند و احزاب دیگر حتی هنگام در دست داشتن «تمامی نهادهای انتخابی اعم از دولت، مجلس و شوراهای شهر و روستا» باز هم عملا و اسما نیروهای اپوزیسیون بشمار می‌آمدند!

و این وضعیت مضحک و تراژیک ادامه دارد وقتی درباره «اپوزیسیون خارج نشین» صحبت میکنیم. در تمامی دوران پس از انقلاب همواره افراد درون حاکمیت در ایران تبدیل به منتقد شده‌اند، منتقدان تبدیل به مخالفان و اپوزیسیون داخل کشور شده‌اند، و اپوزیسیون داخل کشور در اثر فشار و تهدید به خارج از ایران کوچ کرده و تبدیل شده‌اند به اپوزیسیون خارج نشین! و این فرایند همواره ادامه داشته و خواهد داشت. در واقع بر خلاف آنچه که نویسنده سعی در تبلیغ آن دارد فرایند اپوزیسیون‌سازی (در معنایی که این‌جا برداشت می‌شود) نه در خارج از کشور، که در داخل مرزهای ایران آغاز می‌شود. اپوزیسیون‌سازی حاصل نگاه بسته و امنیتی حاکمیت به هر فعالیت سیاسی اجتماعی خارج از کنترل و غیر دلخواه است. حاصل برخوردهای خشن با فعالان سیاسی اجتماعی و سوق دادن آنها به خروج از کشور و افتادن در دام افراطی‌گری است.

به نظرم هیچ کشور از نظر سیاسی توسعه نیافته توان این را ندارد که برای دموکراسی‌های غربی (فارغ از اینکه موافق، مخالف یا منتقد آن‌ها باشیم) اپوزیسیون‌سازی کند، در عین حال تقویت اپوزیسیون نظام‌های سیاسی فاسد و توسعه نیافته کار چندان دشواری نیست. ایضاً ایران هرگز حتی با هزینه کردن میلیون‌ها دلار و با برنامه‌ای دقیق و طولانی مدت هم توان اپوزیسیون‌سازی برای دموکراسی‌های غربی را ندارد (باز هم این حقیقت ارتباطی به این موضوع ندارد که منتقد و مخالف دموکراسی‌های غربی باشیم یا نه). گر چه می‌تواند (به عنوان مثال) برای اپوزیسیون حاکمیت فعلی کشور بحرین نقش حمایتی ایفا کند. چرا؟ دلیلش روشن است: نظام سیاسی بحرین هم مانند ایران نظامی فاسد و ناکارامد است.

نمونه برای این ادعا زیاد است: آقای اکبر عطری مگر که بود؟ جز یک دانشجوی علاقه‌مند به مسائل سیاسی؟ که راه معمولی ورود به انجمن های اسلامی دانشجویان را برای کار سیاسی برگزیده بود؟ آقای علی افشاری که بود؟ یک دانشجوی مهندسی صنایع در دانشگاه صنعتی امیرکبیر، یک دانشجوی معمولی اهل ورزش و یکی از بنیانگذاران گروه کوهنوردی این دانشگاه، دانشجویی که مانند خیلی دیگر از دانشجویان ایرانی علاقه‌مند سیاست بود و وارد انجمن اسلامی پلی‌تکنیک و از آنجا دفتر تحکیم وحدت شد.

یا موردی دیگر: آقای احمد باطبی که بود؟ یک جوان بیست و چند ساله و دانشجوی تئاتر که در یکی از تجمعات دانشجوئی بعد از حمله نیروهای لباس شخصی و انتظامی به کوی دانشگاه در 18 تیر 78 روی شانه‌های کس دیگری رفت و پیراهنی خونین را بلند کرد و خبرنگاری خارجی عکسی از او گرفت که بسیار زود منتشر و معروف شد. در هر نقطه دیگری از دنیا چنین کاری هیچ، مطلقا هیچ برخوردی در پی ندارد. اما باطبی را با همان عکس پیدا و محاکمه و ابتدا به اعدام، و سپس 15 و بعد به ده سال زندان محکوم کردند. بعد از دوران سخت زندان چندان عجیب نیست که کسی به امید جبران سال‌های از دست رفته به خارج از کشور برود. و آنجا به دام سازمان‌های سیاسی تندرو و افراطی بیفتد.

و مگر تمامی فعالین سیاسی، روزنامه‌نگارها و دیگران در طی چه پروسه ای مجبور به خروج از ایران شدند؟ اتفاقی که باز هم در آینده تکرار خواهد شد و از آن گریزی نیست.

البته اگر تعصبات سیاسی اجازه می‌داد مطمئنا این نکات از دید تیزبین خانم مرجان پنهان نمی‌ماند. ایشان در نوشته‌اش ادعا می‌کند که سازمان سیا با راه اندازی نهادهای موازی، و با حمایت مالی (و نه سرکوب و جنگ سخت) توانسته جنبش‌های زنان و فعالین چپ‌گرای آمریکا (حتی مثلا نوام چامسکی که این‌قدر مطالب اش مورد توجه رسانه‌های دولتی ایران است!) را تحت کنترل خود در بیاورد. در عین حال (واقعا نمی‌دانم چرا؟) ظاهرا ایشان از تحلیل این نکته ساده ناتوان است که چرا در ایران این روند دقیقا برعکس طی می‌شود! یعنی نزدیک‌ترین افراد به لایه‌های قدرت سیاسی در ایران تبدیل به منتقد و مخالف و حتی مهره دشمن می‌شوند. تا آنجا که در میان افراد «متهم به داشتن ارتباط با خارج از کشور»، از مشاور و معاون مقامات کشوری وجود دارد، تا وزیر و نماینده مجلس، تا نخست وزیر 8 ساله، رئیس جمهور 8 ساله و رئیس پارلمان 8 ساله! ایشان ریشه‌های بروز این اتفاق را نمی‌بیند و ساده‌انگارانه تنها به بررسی میوه‌های آن اکتفا می‌کند. مانند کسی که انتظار داشته باشد از درخت گز، میوه‌های سرسبز سیب بروید.

همچنین: اپوزیسیون باز در معنا به گروهی اطلاق می‌شود که سودای کسب قدرت سیاسی را دارند. اما در متن خانم مرجان اپوزیسیون معنای عام‌تری پیدا میکند: هر کسی که منتقد وضعیت موجود باشد اپوزیسیون تلقی می‌شود. آقای اکبر گنجی در مقاله قابل تحسین «لیبیائیزه کردن ایران» به درستی اشاره میکند که «روشنفکران اگر مخالف نظام سیاسی موجود باشند، باز هم اپوزیسیون نامیده نمی‌شوند، آنان را «روشنفکران ناراضی» می‌خوانند … مدافعان و فعالان حقوق بشر نیز با «فعال سیاسی» حزبی و سازمانی تفاوت دارند. مسأله‌ گروه اول، فقط و فقط حقوق بشر است. آنها نمی‌خواهند وارد قدرت سیاسی یا دسته‌بندی‌های سیاسی شوند. نقض حقوق بشر را در سطح محلی، منطقه‌ای و بین‌المللی، «بی‌طرفانه» گزارش می‌کنند. هیچ گاه خود را در نقش بدیل رژیم سیاسی موجود نمی‌بینند. این‌ها هم جزو اپوزیسیون هیچ حکومتی نیستند». حمله به نهادهای حقوق بشری و روشنفکران ِ تحت استنطاق همیشگی حکومت، به بهانه نقد اپوزیسیون خارج نشین عملی کاملا ریاکارانه و توجیه‌گر است.

پس تا همین‌جا بطور خلاصه تکرار کنیم که:

۱. هنگام نام بردن از اپوزیسیون، باید به خاطر داشته باشیم درباره یک نظام سیاسی به شدت فاسد و انحصار‌طلب صحبت می‌کنیم که امکان هرگونه اصلاح در ساختار و همچنین تغییر در سطوح مختلف قدرت را از بین برده است.
۲. گروه‌های حقوق بشری، گروه‌های دانشجویی که اساسا امکان ورود به ساخت قدرت را بطور مستقیم ندارند، روشنفکران، نویسندگان و اندیشمندان منتقد حکومت، و مردمان عادی در جستجوی برابری و عدالت در زمره اپوزیسیون قرار نمی‌گیرند.
۳. همچنین اپوزیسیون‌سازی نه در خارج از ایران، که دقیقا در داخل مرزهای جغرافیایی ایران و در اثر برخورد‌های شدید امنیتی با کوچکترین فعالیت سیاسی غیر دلخواه صورت می‌گیرد.
۴. صلح‌جو‌ترین افراد اپوزیسیون داخل کشور نه تنها از فرصت برابر در برخورداری از آزادی عمل سیاسی و حق تبلیغ عقاید و امکانات مساوی در عرصه رسانه‌ای برخوردار نیستند بلکه پیاپی در معرض سرکوب و زندان و شکنجه و تبعید قرار دارند. در چنین حالتی عجیب نیست که بر تعداد اپوزیسیون خارج از کشور روز به روز افزوده شود، به طوری‌که لازم شود درباره ارتباطات این اپوزیسیون و تاثیرش بر منافع ملی اطلاع‌رسانی صورت گیرد.

بخش دوم. مغالطه‌ها، تشبیهات غلط و دروغ‌های این متن چه هستند؟

۱. «اپوزیسیون خارج نشین فاقد ریشه در درون کشور و بیش از پیش منزوی شده است«.

فارغ از میزان درست یا غلط بودن این گزاره، این هم مهم است که جمله ای کاملا غیردقیق و اثبات نشده است. و به نظر می‌رسد خود نویسنده هم اعتقاد چندانی به حرفش ندارد، چه در اینصورت اساسا چه نیازی به افشاگری پیرامون گروه‌های منزوی شده وجود دارد؟

همچنین باید پرسید منظور نویسنده از اپوزیسیون خارج نشین چیست؟ و کدام گروه‌ها (اصلاح‌طلب‌ها، چپ‌ها، مجاهدین خلق، سلطنت طلب ها یا دیگران؟) را در بر می‌گیرد؟ چه مرزی میان اصلاح‌طلبان داخل و خارج از کشور وجود دارد؟ یعنی مثلا اصلاح طلبان داخل ایران پایگاه مردمی دارند و به محض خروج از کشور منزوی می‌شوند؟

تنها گروهی که ارتباط با آنها حکمی کمتر از مرگ دارد، احتمالا اصلاح‌طلبان هستند. در شرایط فعلی کشور چگونه می‌توان منزوی شدن گروه‌هایی که تبلیغ و فعالیت‌شان در ایران ممنوع و مستوجب مجازات‌هایی در حد اعدام است را سنجید؟ نویسنده چقدر با تعدد و میزان پرونده‌هائی که در نقاط مختلف ایران به منظور رسیدگی به اتهاماتی نظیر ارتباط با سازمان‌های سیاسی خارج از ایران تشکیل می‌شود آشنائی دارد؟ به خصوص در استان‌های مرزی چقدر این گزاره صحت دارد؟ «منزوی نشان دادن گروه‌های سیاسی خارج از کشور» نوعی تغافل نیست؟ چشم پوشی از آن چیزی که واقعا در حال وقوع است؟ کم اهمیت نشان دادن شکاف‌های قومی مذهبی که به طور آرام در سایه نابرابری‌ها و اختلافات حل نشده سیاسی و فساد رو به گسترش مالی و مشکلات اقتصادی برای بخش زیادی از مردم حاشیه‌نشین در حال گسترش است خطر کمتری از حمایت دولت‌های خارجی و بعضا همسایه از این گروه‌ها دارد؟

۲. بازی‌های زبانی به شکلی گسترده در متن خانم مرجان رواج دارد. هنگامی که خانم مرجان می‌نویسد: «امپراتوری آمریکا برای استقرار «حکومت جهانی» از ان‌جی‌اوها کمک می‌گیرد» و در انتهای همان پاراگراف: «آمریکا در کنار نیروی نظامی و سلاح‌های کشتار جمعی … از طریق تشکیل یا حمایت برخی ان‌جی‌اوهای برگزیده در کشورهای مختلف پیاده‌سازی اهداف خود را تسهیل می‌کند«. و البته خانم مرجان لینکی هم بعنوان منبع این ادعاها معرفی کرده.

سوال اول: مطمئنا امپراطوری آمریکا برای رسیدن به اهدافش از ابزار رسانه هم استفاده می‌کند. آیا این به این معنی است که رسانه ها کلا موجودات مضری هستند و باید با آنها سخت‌ترین برخورد صورت گیرد؟ (کار ندارم که عملا با همین توجیه، حاکمیت کنونی و نیز برخی از هوادارانش میل و اشتیاق عجیبی به انحصار‌گرایی رسانه‌ای دارند. از منظر تئوریک می‌پرسم). فکر نمی‌کنم کسی آشکارا به این سوال جواب مثبت بدهد.

سوال دوم: کشورهای مورد اشاره در متن لینک شده کدام‌ها هستند؟ فرانسه، ونزوئلا و هائیتی و خود آمریکا. خانم مرجان بطور مستقیم درباره چه کشوری سخن می‌گوید؟ ایران. یک سفسطه بسیار آشکار. متن انگلیسی درباره تشکیل ان‌جی‌او‌هایی در اروپا و آمریکای لاتین صحبت می‌کند، اما خانم مرجان با ذکر جمله اصلی، این موضوع را به ایران هم تسری می‌دهد. در شرایطی که از ابتدای روی کار آمدن آقای محمود احمدی‌نژاد، و با همراهی قوه قضائیه، در سال‌های گذشته سخت‌ترین برخورد‌ها با اکثر ان‌جی‌او‌های فعال در داخل ایران صورت گرفته، و فعالین «سازمان‌های مردم‌نهاد» گرفتار مجازات‌هایی سخت‌گیرانه اعم از زندان‌های طولانی مدت و محرومیت از ادامه تحصیل و تبعید به زندان‌های مناطق بد آب و هوا شده‌اند، چنین مغالطه‌ای صرفا بکار توجیه برخورد‌های مذکور میاید، و من فکر می‌کنم اساسا هم با همین هدف تهیه شده.

و دقیقا در راستای همین هدف خانم مرجان در متن مورد استناد هم دست می‌برد و آن را تغییر می‌دهد: تاکید متن اصلی (انگلیسی) بر کارکرد ویژه و مثبت سازمان های غیر دولتی در زمینه مسائلی همچون کاهش فقر، بهبود آزادی‌های مدنی و تلاش برای حفظ محیط زیست را نادیده می‌گیرد و در عوض ان‌جی‌او ها به تمامی، ابزار سلطه و خطری در ردیف سلاح‌های کشتار جمعی تبلیغ میشود! به همین دلیل جمله «به جای به جای استفاده از نیروی صرفا نظامی» در متن اصلی، تغییر شکل می‌دهد به «در کنار نیروی نظامی و سلاح‌های کشتار جمعی«!. چه لزومی است به تغییر کلمات و افزودن واژگان جدید؟ این را خود خانم مرجان پاسخ دهند بهتر است.

و البته دم خروس خیلی زود بیرون می‌زند. وقتی ایشان بلافاصله در پاراگراف بعدی صریحا ان‌جی‌او های ایرانی را به تجزیه‌طلبی منتسب می‌کنند: «به عنوان نمونه، تعدادی از ان‌جی‌اوهای فعال در زمینه «حقوق بشر» ایران، چشم به تجزیه ایران دوخته‌اند که آن را زیر پوشش «فدرالیزم» پیاده کنند«. به همین راحتی؟! مشخصا کدام ان‌جی‌او ها؟ نویسنده نمی‌تواند این ان‌جی‌او‌های تجزیه‌طلب را صراحتا معرفی کند؟ اسناد و مدارک این اتهام سنگین چه هستند؟ به کلمات ابتدایی این جمله نگاه کنید: «به عنوان نمونه» … . کدام نمونه؟ چطور می‌توان به موضوع تشکیل ان‌جی‌او‌های آمریکائی در فرانسه و هائیتی استناد کرد و سپس از آن نتیجه گرفت که در ایران هم مشابه این ان‌جی‌او های دست نشانده فعال هستند؟ بدون هیچ سندی؟

۳. و اتفاقا این یکی دیگر از مغالطه های (انصافا هوشمندانه) خانم مرجان است. سراسر متن پر است از انواع لینک‌ها به منابع انگلیسی زبان (البته هفتاد درصد این لینک‌ها به سایت ویکی پدیا است! مثلا خانم مرجان می‌نویسد: «علی افشاری و اکبر عطری با نئوکان‌های جنگ‌طلب نظیر جو لیبرمن (Joe Lieberman) و سناتور ریک سنتورم (Rick Santorum)، یکی از کاندیداها برای ریاست جمهوری آمریکا و مدافع جنگ علیه ایران همکاری دارند» و بعد لینک‌هائی که در دل این جمله نهاد شده دو لینک به صفحات ویکی پدیای ریک سنتورم و جو لیبرمن است. و نه هیچ لینک و منبعی درباره چگونگی این ارتباط !). لینک‌هائی درباره کمک‌رسانی بعضی ان‌جی‌او ها به دولت آمریکا در آمریکای لاتین، درباره سازمان ملی تحقق دموکراسی و ان‌ای‌دی و خانه آزادی، درباره نفوذ و کنترل سازمان سیا بر فعالان حقوق زنان و چپ گراهای آمریکایی مانند نوام چامسکی و همفکرانش، لینک‌هائی درباره کنترل سازمان‌های کارگری توسط نهادهای امنیتی وابسته به دولت آمریکا (البته به وسیله ایجاد تشکیلات موازی و حمایت‌های مالی، و نه از طریق آنچه در ایران مرسوم است یعنی برخورد‌های امنیتی و قضائی و زندان‌های طولانی مدت و شکنجه و عدم درمان و غیره. به قول دوستان فتامل!)، درباره تلاش دولت آمریکا بر اثرگذاری بر ان‌جی‌او های آمریکائی در داخل کشور آمریکا، و نام بردن از سایر سازمان‌ها و نهادهای آمریکائی که بنا بر ادعای نویسنده عامل دست امپراطوری آمریکا هستند. همه این‌ها با لینک به منابع انگلیسی زبان بیان می‌شود و بسیاری از آنها هم ارتباط روشنی با موضوع اصلی مطلب ندارد؛ انگار فقط معرفی شده‌اند تا متن به ظاهر محکم و مستدل بنظر بیاید. اما به محض رسیدن به موضوع ایران، به محض شروع صحبت درباره ان‌جی‌او های ایرانی، به ناگهان تمامی این منابع ناپدید می‌شود: هیچ سند و مدرکی عرضه نمی‌شود، هیچ منبعی معرفی نمی‌شود. همه چیز بر پایه اتهامات کلی و غیر شفاف است: «تعدادی از ان‌جی‌اوهای فعال در زمینه «حقوق بشر» ایران، چشم به تجزیه ایران دوخته‌اند … امروز تعداد زیادی از ان‌جی‌او‌های ایرانی با پوشش «فعالین حقوق بشر» اما متاسفانه علیه منافع ملی ایران با این مراکز همکاری دارند …  ایرانیان متعددی با این مراکز مرتبط بوده‌اند یا هستند… در برهه‌ای از زمان به داشتن نوعی ارتباط با این مراکز معترف بوده‌اند» و تمامی اینها بدون حتی یک منبع مشخص. و البته بی‌انصاف نباشیم: یک جا خانم مرجان هنگامی که آقایان علی افشاری و اکبر عطری را نیروهای نفوذی سازمان سیا در داخل دفتر تحکیم وحدت در دوران اصلاحات (هنگامیکه آن‌ها هنوز در ایران بودند) معرفی می‌کند به یک جا لینک می‌دهد: یک وبلاگ ثبت شده در سیستم بلاگفا! وبلاگی که مثلا تحلیل‌اش از علت خروج افشاری از ایران چنین چیزی است: «علي افشاري كه بعد از اجراي غائله 18تير 78 مأموريت خود را در ايران پايان يافته مي‌ديد و مي‌رفت كه به نيروي سوخته‌اي در داخل تبديل شود، به كمك عناصر نفوذي ديگر در دولت اصلاح‌طلب خاتمي، همراه با تعدادي ديگر از عناصر نفوذي سازمان سيا به بهانه ادامه تحصيل، جمهوري اسلامي را ترك كرد و رسماً در آمريكا در مراكز خبري سازمان سيا شروع به لجن‌پراكني عليه انقلاب اسلامي كرد«.
۴. و اینجا یک تناقض دیگر در متن خانم مرجان به چشم می‌خورد: در چند جا از متن آقایان علی افشاری و اکبر عطری مهره‌هائی معرفی می‌شوند که به درون جنبش دانشجوئی و جنبش سبز «نفوذ» کرده‌اند. اما در سراسر بخش‌هائی که از آقایان افشاری و عطری بعنوان هم‌فکران نئوکان‌های طرفدار مداخله بشردوستانه و حامی جنگ یاد می‌شود، افشاری و عطری آئینه تمام‌نمای اپوزیسیون خارج از کشور معرفی می‌شوند. و نویسنده از این هم فراتر می‌رود و نه تنها کلیت اپوزیسیون خارج از کشور، بلکه جنبش سبز را در دو نفر، یعنی آقایان علی افشاری و اکبر عطری خلاصه می‌کند (مطلب سهند آودیس هم گرفتار همین کوته‌بینی است).
۵. و این سفسطه ها ادامه پیدا می‌کند وقتی که خانم مرجان از ارتباط ایرانیان زیادی با «این مراکز» نام می‌برد، بدون این‌که ذکر کند دقیقا چه نوع ارتباطی وجود داشته و دارد. یک جمله خبری کلی بدون هیچ جزئیات بیشتر و حتی نتیجه‌گیری مشخصی. از کسانی که نام می‌برد جالب توجه‌تر از همه رامین جهانبگلو  است. ایشان حتما به خاطر دارد که جهانبگلو  یک‌بار طی یکی از این عملیات سرگرم‌کننده سازمان‌های اطلاعاتی داخلی به همراه هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش دستگیر شد، بعد از چند هفته زندان مجبور به حضور در برابر دوربین صدا و سیمای دولتی و اعتراف به جاسوسی شد و نهایتا بدون هیچ محاکمه‌ای آزاد و از کشور خارج شد. کیان تاجبخش البته گر چه آزاد شد اما اجازه خروج از کشور را پیدا نکرد و بار دیگر در حوادث بعد از انتخابات 88 دستگیر شد، برابر دوربین صداسیما نشانده و مجبور به اعتراف و سپس دوباره آزاد شد و الان هم با اینکه اتهامی متوجهش نیست حق خروج از کشور را ندارد، افرادی مانند جهانبگلو و تاجبخش و غیره در داخل ایران زیاد هستند، کسانی که مانند گوشت قربانی و یک بازیچه برای سرگرمی و بازی‌های کودکانه نهادهای اطلاعاتی هستند؛ هر از چند گاهی متهم می‌شوند، دستگیر می‌شوند، جلوی دوربین اعتراف می‌کنند و سپس آزاد می‌شوند. این اتهامات و ادعاهای خانم مرجان هم ارزش و اصالت‌اش برای من چیزی در حد همان اتهامات بی‌اساس نهادهای اطلاعاتی داخلی است. و نه بیشتر. این جمله «ایرانیان متعددی با این مراکز مرتبط بوده‌اند» برای من چیزی در حد نیمه پنهان‌نویسی‌های آن روزنامه معروف است که در بیست سال گذشته بسیاری از افراد و سازمان‌ها و نهادها را به همکاری و ارتباط با «بیگانگان» متهم کرده است. از دکتر زرین‌کوب گرفته تا نهاد شهر کتاب، از مرحوم فروهر گرفته تا کانون نویسندگان ایران همه با «یک جاهایی» در ارتباط بوده‌اند. اجازه دارم خانم مرجان را ادامه دهنده برحق مسیر کیهان‌نشینان قلمداد کنم؟!

۶. باز برگردیم به ان‌جی‌او های ایرانی و فعالین آنها. خانم مرجان در جایی از نوشته‌اش صراحتا ان‌جی‌او‌ها را خطری در حد سلاح‌های کشتار جمعی معرفی می‌کند و از آن‌ها با نام «ابزارهای سلطه» نام می‌برد. حتی در برداشتی به شدت غرض‌ورزانه ان‌جی‌او‌ها را عامل تشدید تحریم‌های اقتصادی و حتی صادر کننده ترور معرفی می‌کند! نمی‌دانم علت خصومت هواداران حاکمیت جمهوری اسلامی با ان‌جی‌او‌ها چیست. اما قبلا هم نوشتم که به نظرم این نوع ادبیات صرفا با هدف «توجیه» رویه موجود در برخورد شدید با ان‌جی‌او ها در داخل کشور تنظیم شده است؛ این ادبیات توجیه‌گر در نوشته خانم مرجان ادامه پیدا میکند وقتی که ایشان درباره خانم شیوا نظر آهاری چنین می‌نویسد: «اخیرا «زینب السواج» از طرف «کنگره‌ی اسلامی آمریکا» جایزه‌ی «حقوق بشر» را به شیوا نظر آهاری تقدیم کرد. کسانی که به نقش السواج و «کنگره‌ی اسلامی آمریکا» به عنوان مهره‌های سازمان سیا واقف‌اند از این جوایز متعجب نمی‌شوند زیرا می‌دانند این جوایز برای چه هدفی به ان‌جی‌او‌های «حقوق بشر» در کشورهای هدف داده می‌شود«. باز هم کلی گویی. این «عدم تعجب» به خودی خود بیانگر چه چیزی است؟ این جوایز با چه هدفی اهدا می‌شود؟ خانم مرجان از کدام هدف صحبت می‌کند؟ ایشان باز هم ترجیح می‌دهد بجای نتیجه‌گیری صریح و روشن، تنها به بیانات کلیشه‌ای، کلی و غیر شفاف اکتفا کند. بیایید به سبک جمله‌سازی‌های خانم مرجان چند جمله مشابه سر هم کنیم: «آنهایی که از چگونگی روابط قدرت در میان مقامات رده بالای حکومت فعلی ایران آگاه هستند، از چگونگی انتخاب مقام  ریاست جمهوری متعجب نمی‌شوند» … فرض کنید این جمله را در متنی ببینید که در پی اثبات تقلب در انتخابات 88 است. چه لقبی به نویسنده‌اش می‌دهید؟ یا این جمله: «کسانی که از منافع مالی تحریم‌ها برای برخی افراد خاص آگاهی دارند، می‌دانند سرسختی حکومت ایران در پرونده هسته‌ای با چه هدفی صورت می‌گیرد». باز فرض کنید این یکی در متنی به ظاهر تحلیلی درباره پرونده هسته ایران نوشته شود. تمامی این جملات، همچنین نحوه استدلال‌های متن خانم مرجان حتما دلخواه عده‌ای متعصب خواهد بود که در پی شنیدن آن چیزی هستند که دلشان میخواهد. اما به هر نگاه تحلیلی و عمیقی به موضوعات ندارند.

۷. این ذکر جملات خبری بدون نتیجه‌گیری مشخص باز هم ادامه پیدا می‌کند. وقتی خانم مرجان می‌نویسد که «کاندولیزا رایس وزیر خارجه‌ی کابینه‌ی جورج بوش در سال 2006 بیش از 75 میلیون دلار برای بی‌ثباتی ایران به منظور تغییر رژیم زیر لوای «دموکراسی» و با حمایت سناتور سنتورم و لیبرمن برای اپوزیسیون ایران در نظر گرفت«. خب بعد چه؟ این پول بعد از تصویب کجا خرج شده؟ به کدام اپوزیسیون داده شده؟ سازمان مجاهدین خلق یا سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی؟! تبدیل به چمدان‌های دلار شده و مثلا برای کمک به مطبوعات منتقد دولت به ایران فرستاده شده؟ 925 میلیون دلار هم بعدا رویش گذاشته‌اند و تبدیل به آن یک میلیارد دلار معروف اهدائی به رهبران جنبش سبز شده؟! بین معترضان به نتیجه انتخابات به طور دستی پخش شده تا برای آشوب به خیابان بیایند؟ خب این‌ها همه بخشی از افسانه‌های رایج این چند سال است. اصلا این علاقه دن کیشوت وار به کشف توطئه عادت بسیاری از نظام‌های سیاسی انحصارگرا است. ولی نویسنده چه نتیجه‌ای از ادعای تخصیص 75 میلیون دلار به گروه‌های اپوزیسیون می‌گیرد؟ در اشتباه هستید اگر فکر می‌کنید نویسنده اساسا قصد نتیجه‌گیری دارد. این هم یک جمله خبری کلی است که قرار است در بین انبوهی از جملات خبری (و غیر تحلیلی) دیگر چنین القا کند که هر آن‌چه که در درون اپوزیسیون حاکمیت در ایران رخ می‌دهد (همان اپوزیسیونی که همیشه و در همه حال اپوزیسیون است حتی اگر دولت و پارلمان ایران را هم همزمان در دست داشته باشد!) با کمک مالی مستقیم خارجی صورت می‌گیرد. بد نیست به خانم مرجان یادآوری کنم مجلس ایران هم یک کمک 20 میلیون دلاری جهت کمک به جنبش های آزادی خواهانه در آمریکا تصویب کرده است. به نظر ایشان این مبلغ قابل توجه (البته اگر بوسیله بعضی مقامات فاسد در دولت ایران و با بهانه‌هایی مانند برگزاری همایش و سفرهای تبلیغی(!) به آن‌ور آب و به منظور دیدن صحنه از نزدیک حیف و میل نشود) خرج چه اموری خواهد شد؟ چه نتیجه‌ای از تصویب این کمک می‌شود گرفت؟! اصلا کسی به این نوع کارهای بلاهت‌آمیز کوچکترین اعتنایی می‌کند؟ برای کسی مهم است؟ در داخل آمریکا کسی هست که مثلا نتیجه بگیرد هات‌داگ‌هائی که در پارک زاکوتی برای معترضان سرو میشود با کمک‌های اهدائی دولت متخاصم (یعنی ایران) خریداری شده، پس فلان؟ کسی درباره ارتباط پنهانی فمینیست ها و همجنس‌گراهای فعال در جنبش وال استریت با دولت ایران مقاله‌ای می‌نویسد؟ نه جدا برایم سوال است؛ خانم مرجان، کسی مشابه چنین تحلیل‌هائی می‌نویسد؟
۸. و بالاخره ایشان پا را فراتر گذاشته و با شکستن مرزهای اخلاق، فردی را که در انتظار اجرای حکم طولانی مدت زندان خود است (و از برکت آزادی مطلق ادعایی آقای رئیس جمهور، دسترسی به رسانه و فرصت دفاعی هم ندارد) در شمار «خود فروخته«‌هائی خطاب می‌کند که «به هر خفتی تن در داده‌اند«. چرا؟ چون این جوایز «بی‌ارزش» را دریافت کرده‌اند و مانند سارتر از اجرای آن سر باز نزده‌اند. از ایشان صریحا می‌پرسم: توکل کرمان، الن جانسون سیرلیف، وانگاری ماتای، نلسون ماندلا، مارتین لوترکینگ، دزموند توتو، محمد یونس و همه کسان دیگری که از دریافت جایزه صلح نوبل (این بزرگ ِ جوایز بی‌ارزش و خفت‌بار!) امتناع نکرده‌اند، خود فروخته هستند؟ و تنها فرد مورد قبول ایشان ژان پل سارتر است؟! این اشتیاق کودکانه به کشف و جستجوی روابط پنهان و مشکوک از میان اخباری مانند جوایز مختلف بین‌المللی زیادی آشنا نیست؟ توهمی دائی جان ناپلئونی و تکراری نیست؟ و دیگر اینکه من هم حق دارم به تبعیت از ادبیات خود ایشان، خانم مرجان را «خودفروش» خطاب کنم؟ یکی از «مزدورانی» که در پی توجیه احکام و برخوردهای صورت گرفته با سازمان‌های مردم‌نهاد ایرانی است؟ یا اگر چنین کنم بی‌اخلاقی است؟
۹. سخن طولانی شد. به بخش‌های انتهائی متن خانم مرجان بپردازیم. ایشان چند جا صحبت‌های آقایان عطری و افشاری در حمایت از تغییر رژیم در ایران و حمایت‌شان از جنگ‌های افغانستان و عراق را ذکر می‌کند، و نهایتا متنش را با نقل قولی از آقای سهند آودیس (اصلا کی هست؟!) مبنی بر حمایت جنبش سبز ایران از دخالت بشر دوستانه در سوریه به پایان می‌برد. کل برداشت سهند آودیس از موضع جنبش سبز نسبت به «دخالت بشر دوستانه» نقل قول‌های آقای علی افشاری است. البته یک‌جا هم اعتراض آقای مصطفی تاجزاده به حکومت ایران بابت «دفاع از رژیم بشار اسد و هشدار نسبت به عواقب آن یعنی گسترش نفرت در خاورمیانه و همچنین پیشتازی ترکیه بعنوان سمبل زمام‌داری احزاب مسلمان در منطقه» را یکی دیگر از مستندات این اتهام نقل میکند! من سهند آودیس را نمیشناسم و نمیدانم احتمالا تبار ایرانی دارد یا نه و زبان فارسی بلد هست یا نه. در هر حال در خوشبینانه‌ترین حالت ایشان اطلاع کافی نسبت به موضع‌گیری‌های سایر سبزها نسبت به حمله نظامی به سوریه ندارد. و نیز احتمالا سلسله مقالات آقای اکبر گنجی درباره نفی دخالت بشر دوستانه در سوریه از جمله «جباریت منحط یا استبداد سکولار«، «دشمن دشمن من، دوست من«، و «ربایش بهار عرب» و «کلنگی کردن یمن، لیبی و سوریه» را هرگز نخوانده و البته آخرین مقاله گنجی با نام «اوباما و فرمان کشتن صدها غیر نظامی«. دقت کنید که احتمال بدبینانه‌تری هم وجود دارد. باز نمی‌دانم از بی‌اطلاعی سهند آودیس نسبت به مسائل ایران است یا غرض‌ورزی‌شان، که گمان می‌کند علی افشاری از آمریکا و از فاصله‌ای ده هزار کیلومتر می‌تواند در تهران بعد از انتخابات آشوب راه بیندازد یا آن را مدیریت کند. در هر صورت متن نقل شده از ایشان بسیار ضعیف و یکجانبه نوشته شده است. البته مهم هم نیست. دنیا پر است از نادان‌هایی که در جهت منافع دولت های الیگارشیک و مستبد قلم می‌زنند.

آقای سهند آودیس اعتراض آقای تاج‌زاده به حمایت دولت ایران از رژیم سوریه را به معنای حمایت جنبش سبز از حمله نظامی به سوریه قلمداد میکند(!)، خانم مرجان با نظر تائیدی آن را نقل می‌کند و جمعی از جوانان اصول‌گرای فعال در فضای مجازی هم از آن استقبال می‌کنند. حال سوال من این است که سهند آودیس، خانم مرجان و دیگر همفکرانشان، چه برداشتی از حمایت فعال و علنی اسماعیل هنیه رهبر حماس از مخالفان دولت سوریه (در سخنرانی‌اش در دانشگاه الازهر مصر) دارند؟ حمایت دیگر مقامات حماس در غزه (صلاح بردویل، موسی ابومرزوق، و …) از معترضان سوری چه؟ آن هم مصداق حمایت از دخالت بشردوستانه در سوریه هست؟ یا اینجا دیگر دوستان جرات انجام چنین تحلیلی را ندارند؟

۱۰. خانم مرجان چه؟ ایشان هم نوشته های مذکور را نخوانده و ندیده؟ مقالات و اعتراضات سبزها در مخالفت با جنگ را ندیده؟ از حضور سبزها در تظاهرات ضد جنگ و تحریم در داخل خود آمریکا بی‌خبر است؟ باورش کمی دشوار است. به هر حال ایشان را هم سفارش میکنم به خواندن مقالات آن دسته از فعالین و هواداران سبزها که مخالف دخالت بشر دوستانه در لیبی، سوریه و همچنین حمله نظامی علیه ایران هستند. مقالاتی از جمله «مداخله‌ی بشردوستانه: مشترک لفظی و ابهام بر ابهام افزودن«، «ستون پنجمِ پسامدرن، ایرانيانی که از حمله‌ی نظامی عليه کشور خودشان حمايت می‌کنند، بی‌شرم و رياکارند«، این نامه و این نامه در مخالفت با جنگ، و مقاله «لیبیائیزه کردن ایران» .
۱۱. هیچ‌کس نمیتواند بطور قطع پیش‌بینی کند که خطر جنگ خارجی، مشابه آنچه در عراق رخ داد، و یا جنگ داخلی مشابه آنچه در سوریه در حال وقوع است چقدر برای ایران محتمل است. اما در عین داشتن امید به نرسیدن آن‌روز، پرداختن به کدام آسیب‌ها و خطرها در اولویت است؟ پرداختن به اپوزیسیون منزوی، بی‌هواخواه و کم اثر خارجی، یا پرداختن به آن چیزی که در داخل مرزهای ایران رخ می‌دهد؟ خانم مرجان سخن سهند آودیس را نقل میکند که علی افشاری چشم به آشوب های مشابه سال 88 دارد. تحلیل ایشان از خطر جنگ داخلی در ایران چیست؟ فکر میکند جنگ داخلی از مرکز گسترش می‌یابد؟ یا به مانند سوریه از مرزها، از جانب مردمان حاشین‌نشین و نقاط دور از پایتخت کلید زده می‌شود؟ کدام یک از این افراد دلسوز (مانند خانم مرجان) تا به حال اثرات ناشی از شکاف‌های قومی مذهبی به خصوص در نقاط مرزی را بررسی کرده؟ کدامشان درباره فساد اقتصادی آشکار و روزافزون رایج در بخش‌های دولتی کشور، ناکارآمدی اقتصادی و فشار مالی وارد بر طبقات فرودست اجتماع تحقیقی کرده؟ حتی فکر کرده؟! خانم مرجان ار مردمان گرسنه و وحشت‌زده می‌نویسد. ایشان برای ثانیه‌ای به دلایل این گرسنگی و وحشت‌زدگی هم اندیشیده؟ یا پرداختن به آن، مستوجب نقد سیاست‌های دولت ایران است و شیفتگی ایشان نسبت به حاکمیت، اجازه چنین جسارتی را به ایشان نمی‌دهد؟ کدامشان حتی یک مقاله در بررسی تحقیر‌ها و فشارهای اجتماعی وارد بر بخشی از مردم مانند گشت‌های ارشاد، جوانان لباس شخصی فعال در ایست‌های بازرسی و عمل و نحوه رفتارشان با مردم، توقیف فیلم و کتاب و مطبوعات و انتشارات و غیره و بررسی نفرت و انشقاق اجتماعی حاصل از این اعمال نوشته؟ کدامشان نابرابری‌های سیاسی رایج در این سال‌ها را زیر ذره بین برده؟ و نقد کرده؟ کدامشان می‌داند سالانه ده‌ها و شاید صدها نفر از دانشجویان دانشگاه‌های ایران در معرض تعلیق و اخراج قرار گرفته و حتی صراحتا از ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر از کارشناسی محروم می‌شوند؟ اثرات این فشارها و آزار ها بر جنبش دانشجویی و نارضایتی‌های حاصل از آن بی‌اهمیت‌تر از شام خوردن آقای اکبر عطری با آقای ریک سنتورم است؟! کدام یک از این ایران‌دوستان نگران مردم ایران، از اعمال گسترده، و نهادینه کردن سیاست شهروند خودی _ غیر خودی در ایران آگاه است؟ یا برایشان اهمیتی دارد؟! تصور اینها از جامعه ایران چگونه است؟ اصلا در این جامعه زندگی می‌کنند؟ در همین هوا نفس می‌کشند؟ پس چرا نمی‌بینند؟
۱۲. باشد که ایشان و بسیاری دیگر از دوستان، در کنار صدها جوالدوز زدن به مخالفان و منتقدان و اپوزیسیون حکومت ایران، گاهی، فقط گاهی یک سوزن هم به قدرت، و فساد و انحراف موجود در حاکمیت فعلی در ایران بزنند.

آرزو کردن که عیبی ندارد. دارد؟


 با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تحریم‌های آمریکایی علیه ایران و سیاست تغییر رژیم

به نظر شما ایران دقیقا باید چکار کند تا تحریم‌های آمریکا (و متحدان و توابعش) علیه آن برداشته شود؟ اگر به متن قانون آمریکایی تحریم‌ها نگاه کنیم متوجه می‌شویم که مفاد آن چندان به برنامه‌ی هسته‌ای ایران مربوط نیست و بیشتر به دنبال خواسته‌هایی از جنس «تغییر رژیم» در ایران است. به عنوان مثال تحریم‌ها فقط در صورتی برداشته می‌شوند که رئیس جمهور آمریکا کنگره را متقاعد کند که دولت ایران:

۱) همه زندانیان و بازداشتی‌های سیاسی را آزاد کرده است.

۲) رویه خشونت‌آمیز و سوءاستفاده‌گرایانه علیه شهروندان ایرانی‌ای که فعالیت سیاسی صلح‌آمیز دارند را متوقف کرده است.

۳) تحقیقات شفافی در زمینه موارد منجر به فوت یا سوءرفتار علیه فعالان سیاسی صلح‌آمیز انجام شده و مسئولان مجرم تحت پیگرد قانونی قرار گرفته‌اند.

۴) در راستای تشکیل یک سیستم قضایی مستقل پیشرفت کرده است.

اگر هم ایران شاهکار کند و به موارد بالا دست یابد، باز هم برای برداشته شدن تحریم‌ها کافی نیست، چون رئیس‌جهمور آمریکا باید ثابت کند که:

۵) دولت ایران حمایت از تروریسم بین‌المللی را متوقف کرده است و دیگر در چهارچوب کشورهای حامی تروریسم نمی‌گنجد.

۶) ایران تلاش برای دستیابی و توسعه سلاح‌های هسته‌ای، بیولوژیکی، شیمیایی و بالیستیک را متوقف کرده است.

این در حالی است که خیلی از متحدان آمریکا همین شرایط را تامین نمی‌کنند. یعنی اگر همه این موارد توسط ایران اجرا شود، باز هم تفسیر آن توسط طرف آمریکایی سلیقه‌ای خواهد بود. در نتیجه این‌که با این شرایط سنگینی که برای برداشته شدن تحریم‌ها گذاشته شده و متاسفانه به صورت قانون هم در آمده است، بعید به نظر می‌رسد چیزی جز تغییر رژیم در ایران از سوی قانون‌گذار آمریکایی مد نظر باشد.

حال اگر سیاست آمریکا در قبال ایران تغییر رژیم باشد، سوالی که مطرح می‌شود این است که در این میان پس نقش مذاکرات هسته‌ای چیست؟ وقت‌کشی، رد کامل گزینه‌ی دیپلماتیک قبل از برخوردهای سخت‌تر یا …؟!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

اپوزیسیون خارج نشین و منافع ملی

پروژه اپوزیسیون‌سازی علیه ایران که افراد گوناگون نسبت به آن هشدار داده‌اند چیست؟ اپوزیسیون‌سازی یک حرکت کوچک و پنهانی نیست. موجی است که بسیاری از افراد را به شیوه‌های مختلف تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. خواه آن‌هایی که به دلیل دفع یا تضاد با نظام سیاسی ایران به صورت آگاهانه جذب پروژه‌های اپوزیسون‌سازی می‌شوند، و خواه آن‌ها که به دلیل نیازهای متعدد معیشتی به صورت غیرآگاهانه به آن می‌پیوندند. نوشته‌ی زیر درباره‌ی جریان اپوزیسیون‌سازی علیه ایران است که یکی از خوانندگان بامدادی به نام مرجان برای من فرستاده که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر می‌کنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه‌ بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن می‌باشد.

اپوزیسیون خارج نشین و منافع ملی

اپوزیسیون خارج نشین به علت نداشتن ریشه در درون کشور و بین مردم، بیش از پیش منزوی شده است. اغلب آنان خود را «فعال حقوق بشر» یا در واقع ان‌جی‌او (NGO) معرفی می‌کنند. بعضی از آنان برای گرفتن نقش چلبی، کنعان مکیه یا زینب السواج در رقابت دائم با یکدیگر بسر می‌برند.

برخی از ناظران سیاسی (از جمله این‌جانب) معتقدند امپراتوری آمریکا برای استقرار «حکومت جهانی» از ان‌جی‌اوها کمک می‌گیرد. به گفته این افراد ان‌جی‌او ها پس از جنگ جهانی دوم رفته رفته جایگزین میسیونرهای مسیحی شدند که امر خطیر «تمدن سازی» و گسترش سیستم سرمایه‌داری را به نفع غرب به جلو کشند. به همین جهت آمریکا در کنار نیروی نظامی و سلاح‌های کشتار جمعی از نهاد ان‌جی‌او استفاده می‌کند و از طریق تشکیل یا حمایت برخی ان‌جی‌اوهای برگزیده در کشورهای مختلف پیاده‌سازی اهداف خود را تسهیل می‌کند. {+}

به عنوان نمونه، تعدادی از ان‌جی‌اوهای فعال در زمینه «حقوق بشر» ایران، چشم به تجزیه ایران دوخته‌اند که آن را زیر پوشش «فدرالیزم» پیاده کنند. غرب در این راه با «ملیت سازی» و حمایت از افراد فرصت‌طلب، برای تغییر نقشه منطقه در راستای تشکیل «حکومت جهانی» که «اسراییل بزرگ» را هم در بر دارد، از این امر پشتیبانی می‌کند.

مهمترین سازمان دولتی که حداقل نود درصد (90%) از بودجه‌ی آن توسط کنگره‌ی آمریکا تأمین می‌شود، ان‌ای‌دی (NED) یا «سازمان ملی برای تحقق دموکراسی» نام دارد که ان‌جی‌اوهای فراوانی را پرورش داده است. این سازمان در اوایل دهه 1980 تأسیس شد که حاصل اندیشه‌ی آقای آلن وین اشتاین (Allen Weinstein) استاد دانشگاه جورج تاون و براون و دبیر ارشد مجله «واشینگتن کوارترلی» – وابسته به مرکز استراتژیک و مطالعات بین‌المللی دانشگاه جورج تاون – و عضو هیات سردبیری روزنامه‌ی «واشینگتن پست» بود.

اولین رئیس ان‌ای‌دی، آقای کارل گیرشمن (Carl Gershman)، اقرار کرد که این سازمان پوششی است برای فعالیت‌های سازمان سیا. علت این‌که سازمان سیا به چنین سازمانی احتیاج داشت این بود که برخی از فعالیت‌های سازمان سیا در سال‌های 1970 نظیر ترور سران کشورهای خارجی، بی‌ثبات کردن کشورهای گوناگون به منظور براندازی دولت‌ها و تجسس از شهروندان آمریکایی افشا شده بود، و این امر منجر به تشکیل کمیته‌هایی برای رسیدگی به این فعالیت‌های غیرقانونی گردید. معروف‌ترین کمیته برای رسیدگی به این موضوع «کمیته چرچ» به رهبری سناتور فرانک چرچ– دموکرات از ایالت آیداهو بود. آقای آلن واینتین در سال ۱۹۹۱ در گفتگو با واشنگتن پست گفت: «بخش اعظم آن‌چه ما امروز در ان‌ای‌دی انجام می‌دهیم، ۲۵ سال پیش به صورت سری توسط سیا انجام می‌گرفت».

ان‌ای‌دی با کمک چهار موسسه به نام‌های «موسسه دموکراتیک ملی برای سیاست جهانی»، «موسسه جهانی جمهوری‌خواهان»، «به مرکز همبستگی آمریکایی(سالیدارتی سنتر)» و «مرکز جهانی برای سرمایه‌گذاری خصوصی»، اهداف سیاست خارجی آمریکا را به پیش می‌برند. آقای مایکل بارکر مقاله ای در باره نقش مرکز همبستگی کارگری که به ان‌ای‌دی وصل است این‌جا  نوشته است.

آقای کارل گیرشمن معتقد بود که این سازمان نباید پنهانی کار کند، زیرا موقعیت مهره‌های مرتبط به این سازمان را به خطر خواهد انداخت. او این‌گونه استدلال می‌کرد که فعالیت‌های «آشکار» این سازمان می‌تواند برای جذب نیروی فعال مفید باشد.

آمریکا پس از تشکیل این سازمان به حمایت مالی از گروه‌هایی پرداخت که منافع آمریکا را پشتیبانی می‌کردند که همچنان نیز ادامه دارد. برای نمونه، این سازمان بین سال‌های 1983 تا 1984 در فرانسه برای جلوگیری از نشر تفکرات رادیکال چپ در میان اتحادیه‌ی استادان و دانشجویان به حمایت مالی از کنفرانس‌ها، کتب، پوسترها و نشریات یک اتحادیه‌ی فرمایشی پرداخت که مانع نشر افکار چپی شود.

دولت آمریکا در اواسط دهه 1990 هدیه‌ای به مبلغ دو و نیم میلیون دلار به «موسسه آمریکایی برای توسعه اتحادیه‌های مستقل کارگری» که پوششی برای فعالیت‌های سازمان سیا علیه نشر افکار مترقی بین اتحادیه‌های کارگری بود تقدیم کرد. امروز می‌بینیم بیشتر اتحادیه‌ها در اثر سیاست‌های دولت آمریکا به نابودی کشانده شده‌اند.

«مرکز آمریکایی همبستگی کارگری» وابسته به سازمان سیا، همچنان در ایران فعال است و عده‌ای از فعالین سیاسی دست به افشای این مرکز به اصطلاح «کارگری» زده‌اند و نقاب از چهره‌ی آن دریده‌اند.

سازمان سیا قبلا، در اوائل سال‌های هفتاد میلادی، با کمک یکی از افراد وابسته به خود به نام خانم گلوریا استاینم (Gloria Steinem)، سعی کرد جلوی رادیکالیزه شدن جنبش زنان آمریکا بایستد. با این نیت، خانم استاینم در سال 1973 با پشتیبانی مالی سازمان سیا بنیاد Ms و مجله‌ی مربوط به این بنیاد (که به همین نام خوانده می‌شود) را برای کنترل جنبش زنان آمریکا راه‌اندازی کرد که همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد. بنیاد Ms اکنون به رسانه های دیگر اینترنتی نظیر Zmag، که آقای نوام چامسکی و هم‌فکرانش در آن فعالیت دارند، کمک مالی می‌رساند. برای اطلاع بیشتر از رسانه‌های اینترنتی «مترقی» و «چپ» که از سازمان سیا و بنیادهای مربوط به آن کمک مالی می‌گیرند، این‌جا را ببینید. برای اطلاعات دقیق‌تر این مقاله با جزییات بیشتری رابطه مالی بین برخی از سازمان‌ها و موسسات به اصطلاح چپ و پیش‌رو را با سازمان سیا و بنیادهای مربوط به آن نشان می‌دهد (دانلود مقاله با فرمت پی‌دی‌اف).

خانم گلوریا استانیم فمینیست، نه تنها الگویی برای شخصیت های سیاسی ای مانند هیلاری کلینتون و سوزان رایس شد بلکه جنبش‌های زنان در کشورهای دیگر را هم تحت‌الشعاع قرار داد که نفوذ آن امروز در مقالات «مدرسه فمینیستی» مبنی بر نفی امپریالیسم را می‌توان به خوبی مشاهده کرد.

سازمان فعال دیگر در این زمینه «خانه‌ی آزادی» (Freedom House) نام دارد و در سال 1941 تأسیس شده است. امروز تعداد زیادی از ان‌جی‌او‌های ایرانی با پوشش «فعالین حقوق بشر» اما متاسفانه علیه منافع ملی ایران با این مراکز همکاری دارند. این سازمان همراه با بنیادها و سازمان‌های دیگر برای گسترش اهداف امپراتوری آمریکا در جهان و برپایی «حکومت جهانی» همکاری می‌کنند.

آقای دیوید کریمر (David Kramer)، حامی منافع اسراییل و عضو بلند پایه‌ی بنیاد «پروژه‌ی آمریکا برای قرن جدید» که توسط نئوکان‌ها هدایت می‌شود، رئیس «خانه‌ی آزادی» است.

ایرانیان متعددی با این مراکز مرتبط بوده‌اند یا هستند. به عنوان نمونه می‌توان از آقایان و خانم ها رامین جهانبگلو، آذر نفیسی‌، سیامک نمازی، فرنگلیس کار، محسن سازگارا، خواهران برومند کرد، برادران صدری، اکبر عطری، علی افشاری، حسین بشیریه، پیام اخوان، رویا حکاکیان، رامین احمدی، شهرنوش پارسی پور، عباس میلانی، نیره توحیدی، کامران تلاطف و مهرداد درویش‌پور نام برد که برخی نمونه‌های شاخص از این میان هستند. در جامعه مجازی (وبلاگستان فارسی) نیز، وبلاگ‌نویسان شناخته شده‌ای مانند آقای  آرش کمانگیردر برهه‌ای از زمان به داشتن نوعی ارتباط با این مراکز معترف بوده‌اند.

آقایان علی افشاری و اکبر عطری دو عضو سابق «تحکیم وحدت» زیر لوای دموکراسی نقش «ان‌جی‌او»‌هایی را بازی می‌کنند که این سازمان‌ها از آنان برای پروپاگاندا علیه ایران جهت فریب مردم آمریکا استفاده می‌کنند که علیه منافع ملت ایران است. برای نمونه آقایان علی افشاری و اکبر عطری با نئوکان‌های جنگ‌طلب نظیر آقای جو لیبرمن (Joe Lieberman) و سناتور ریک سنتورم (Rick Santorum)، یکی از کاندیداها برای ریاست جمهوری آمریکا و مدافع جنگ علیه ایران همکاری دارند. آن‌ها در سال 2004 به آمریکا رفتند و در سال 2006 در میزگردی که توسط آقایان جو لیبرمن و ریک سنتروم در کنگره‌ی آمریکا علیه ایران ترتیب داده شده بود شرکت کردند و خواهان تحریم‌های بیشتر علیه ملت ایران برای تحقق «دموکراسی» شدند. این دو نفر از «دخالت بشر دوستانه» در لیبی و اکنون سوریه، همچون آقایان جو لیبرمن و مک کین، پشتیبانی می‌کنند.

عده ای از ایرانیان این نوع تحرکات آقایان علی افشاری و اکبر عطری را مشکوک قلمداد کرده‌اند و حتی تا آن‌جا پیش رفته‌اند که آن‌ها را از عاملین نفوذی سازمان سیا در بخشی از جنبش دانشجویی ایران (دفتر تحکیم وحدت) در دوره اصلاحات معرفی کرده‌اند و می‌گویند این اشخاص از حمایت مالی، رسانه‌ای و تبلیغاتی غرب به ویژه آمریکا و انگلیس برخوردار بودند که جنبش دانشجویی را به انحراف بکشند.

«کمیته‌ی خطر کنونی» (Committee on the Present Danger)یکی دیگر از مخازن اندیشه‌ی (think tank) نزدیک به نئوکان‌هاست که در سال 2004 علیه اسلام و ایران شکل گرفت و اکبر عطری عضو آن است. این کمیته با تبلیغات و پروپاگاندا تنور «جنگ علیه ترور» را همچنان گرم نگه داشته است.

کمیته‌ی خطرکنونی، توسط بازماندگان جنگ سرد که منافع اسراییل را منافع آمریکا به حساب می‌آورند و اغلب در بین نئوکان‌ها جای دارند هدایت می‌شود. آقایان جورج شولتز وزیر خارجه‌ی کابینه‌ی ریگان، جیمز وولزی رئیس پیشین سازمان سیا، جان کایل سناتور جمهوریخواه و جوزف لیبرمن سناتور دموکرات و اکنون «مستقل» نمونه‌ای از خروارند. اعضای افتخاری این کمیته، لیبرمن و کایل، وظیفه‌ی خود می‌دانند که در مورد «خطر» ایران و «تروریست‌های اسلامی» اطلاعات لازم را به کنگره برسانند تا کنگره بتواند تصمیمات «مناسب» علیه ایران و به نفع «جنگ علیه ترور» اتخاذ کند. این دو سناتور از اظهارات آقایان علی افشاری و اکبر عطری در سال 2006 در کنگره برای فشار بیشتر علیه ایران استفاده کردند. بنابراین کمک «اپوزیسیون» و مهره‌هایی که به جنبش سبز نفوذ کردند برای گرم نگاه داشتن «خطر ایران» ضروری است.

سایت «کمیته‌ی خطر کنونی» از قول عطری نوشت: «تروریسم آخرین حربه‌ی دشمنان آزادی و دموکراسی در کشورهای غیر دموکراتیک و توسعه نیافته است. بسط دموکراسی همراه با آزادی، توسعه‌ی اقتصادی و کاهش فقر را به دنبال خواهد آورد که از ابزار مهم جنگ علیه ترور است.»

باید به این افراد گفت که معلوم نیست کشورهای «توسعه نیافته»، که اغلب زیر فشار تحریم‌های اقتصادی و ترور صادره از واشنگتن با کمک ان‌جی‌او‌ها و سایر ابزارهای اعمال سلطه هستند چگونه می‌توانند به تحقق دموکراسی کمک رسانند؟ آیا اولویت مردم گرسنه و وحشت‌زده در درجه اول «دموکراسی» آمریکایی است؟

نئوکان‌ها از طریق رسانه‌های عمومی و مراکز مخرن اندیشه در برپایی جنگ علیه عراق بسیار فعال بودند و از آن پشتیبانی کردند. امروز هم همان تبلیغات دروغ را علیه ایران پخش می‌کنند و اپوزیسیون خارج‌نشین هم دروغ‌ها را رونویسی می‌کند و در سایت می‌گذارد.

آقای اکبر عطری در مارس 2006 در «کنسرت آزادی ایران» در دانشگاه هاروارد که به مناسبت ورود آقای اکبر گنجی به آمریکا ترتیب داده شده بود حضور یافت. این کنسرت از طرف بنیاد عبدالرحمان برومند – یعنی خواهران برومند کرد نزدیک به سازمان سیا – حمایت شده بود. درضمن «کنگره‌ی اسلامی آمریکا» از سازمان دهندگان این کنسرت بود. یکی از تأمین کنندگان مخارج کنسرت، انستیتوی سیاست– وابسته به مدرسه کندی دانشگاه هاروارد بود.

آقای اکبر عطری در این شب نشینی – در زمانی که بیش از هفتاد درصد از مردم آمریکا مخالف جنگ افغانستان و عراق بودند، با حرارت از تجاوز آمریکا به عراق و افغانستان دفاع کرد و آن را برای تحقق دموکراسی ضروری خواند.

این حمایت در حالی صورت می‌گرفت که گردانندگان «کنسرت آزادی ایران» در سایت رسمی خود نوشته بودند: «این سازمان نظری در مورد تجاوز خارجی ندارد».

آقای علیرضا دوستدار دانشجوی دکترا در هاروارد در روزنامه‌ی این دانشگاه، «هاروارد کریمسون» درباره‌ی سخنان آقای عطری نوشت: «این‌گونه اظهار نظر در بهترین حالت، جاعلانه و در بدترین حالت مغرضانه است، گرچه دانشجویان برپاکننده‌ی این کنسرت ممکن است غرضی نداشته باشند اما نمی‌توان گفت که سازمان دهندگان اصلی این برنامه بدون غرض بوده‌اند.»

آقای دوستدار ادامه داد: این کنسرت، مطابق گفته‌ی سایت، با راهنمایی و حمایت «کنگره‌ی اسلامی آمریکا» سازماندهی شده است. ممکن است حامیان این کنسرت متعجب شوند اگر بدانند «کنگره اسلامی آمریکا» از حامیان علنی حمله به عراق بود. خانم زینب السواج دبیر اجرایی این کنگره در سال 2002 با آقایان بوش و دیک چنی برای جنگ علیه عراق همکاری کرد و به کسانی که خواهان جنگ نبودند گفت:

«سوال اصلی این نیست که عراق باید آزاد شود یانه. سوال این است که چرا تاکنون آن را انجام نداده ایم».

افزون بر آن خانم السواج در روزنامه‌ی لوس آنجلس نوشت: «از طرف عراقی‌هایی که آزادانه نمی‌توانند با روزنامه‌نگاران صحبت کنند یا جانشان را در راه آزادی عراق باخته‌اند باید به طور روشن بگویم: آمریکا، انگلیس و سربازان کشورهای متفق مظهر امید و آزادی‌اند». خانم زینب السواج همیشه از تجاوز آمریکا به عراق پشتیبانی کرده است و آن را «آزاد سازی» عراق خوانده است، حتی زمانی که پوچی این «آزاد سازی» بر همگان روشن شده بود. این خانم نظیر آقای کنعان مکیه، هیچ وقت از مردم عراق برای قتل عام بیش از یک میلیون عراقی بی‌گناه عذرخواهی نکرد {+}.

در نشستی که خانم السواج با حامیان اسراییل در موسسه‌ی هادسون داشت، او به تبلیغات خلاف واقع علیه مسلمانان پرداخت و آنان را متهم کرد که خیال تصرف جهان را در سر دارند. او گفت: اسلام‌گرایان می‌خواهند «خلافت» را بر جهان تحمیل کنند. این «فعال حقوق بشر» اهداف امپریالیسم یعنی تلاش برای برپایی «حکومت جهانی» که مورد بحث برخی محافل غربی است را به کلی نادیده گرفته و به جای آن ادعای نادرست «خلافت» را تکرار کرد. لطفا» برای اطلاع بیشتر ویدئوی زیر را تماشا کنید.

http://fora.tv/2007/07/09/World_Trends_in_Religious_Freedom

اخیرا» خانم زینب السواج از طرف «کنگره‌ی اسلامی آمریکا» جایزه‌ی «حقوق بشر» را به خانم شیوا نظر آهاری تقدیم کرد. کسانی که به نقش خانم السواج و «کنگره‌ی اسلامی آمریکا» به عنوان وابستگان سازمان سیا واقف‌اند از این جوایز متعجب نمی‌شوند زیرا می‌دانند این جوایز برای چه هدفی به ان‌جی‌او‌های «حقوق بشر» در کشورهای هدف داده می‌شود. {+}

آقای ژان پل سارتراز پذیرفتن نوبل ادبیات سال 1964 که به او تعلق گرفته بود خودداری کرد زیرا او روشنفکری معترض به جنایات آمریکا در ویتنام بود. امروز مهره‌های خودفروخته برای کسب جوایز بی‌ارزش به هر خفتی تن در داده‌اند.

آقای دوستدار گفت: آقای اکبر عطری همین چند هفته پیش، قبل از برپایی این کنسرت بعنوان «نماینده‌ی دانشجویان» اصلاح‌طلب در کنگره‌ی آمریکا حضور یافت و «تغییر رژیم» را خواهان شد. بنابراین آقای عطری کاملا خود را از اعتبار ساقط کرده است.

خانم کاندالیزا رایس وزیر خارجه‌ی کابینه‌ی جورج بوش در سال 2006 بیش از 75 میلیون دلار برای بی‌ثباتی ایران به منظور تغییر رژیم زیر لوای «دموکراسی» و با حمایت سناتور سنتورم و آقای لیبرمن برای اپوزیسیون ایران در نظر گرفت. در ضمن همان سال در کنگره آقایان علی افشاری و اکبر عطری، به عنوان «دانشجویان معترض» در کنار آقایان لیبرمن و سنتورم قرار گرفتند و از آنان «دموکراسی» را برای ایران گدایی کردند. آقایان علی افشاری و اکبر عطری رییس جمهور ایران – آقای احمدی نژاد – را «جنگ طلب» معرفی کردند و مخالفت خود علیه برنامه *قانونی* انرژی هسته‌ای ایران را به گوش جنگ‌طلبان رساندند و با سیاست‌های مغرضانه‌ی آنان هم قدم شدند. این دو نفر گفتند که دولت ایران برای سرپوش نهادن بر روی نارضایتی‌های مردم ایران خواهان جنگ است {+}.

در ژانویه امسال آقای سهند آودیس «Sahand Avedis» مقاله‌ای تحت عنوان «اپوزیسیون سبز دخالت بشردوستانه‌ی امپریالیسم در سوریه را تأیید می‌کند» نوشت که لینک آن در زیر گذاشته شده است. در این مقاله ایشان به همکاری آقای علی افشاری از جنبش سبز اشاره دارد و به مردم هشدار می‌دهد که آقای علی افشاری برای برپایی اعتراضات خیابانی با استفاده از دلایل ساختگی نظیر انتخابات «تقلبی» 1388 روزشماری می‌کند و امید خود را به انتخابات آینده ایران بسته است.

آقای علی افشاری و دیگر مهره‌های مشکوک باید بدانند که این بار هم دست خالی به سوراخ‌های خود خواهند خزید.

در همین رابطه: نقدی بر مقاله اپوزیسیون خارج نشین و منافع ملی

فصل‌های پنج‌گانه تاریخ پس از انقلاب اسلامی ایران

این روزها سالروز حماسه آزادسازی خرم‌شهر است. درود به شجاعت و شرف همه آن کسانی در آن روزها به قصد دفاع از من و شما دست به سلاح بردند و جان‌فشانی کردند. نوشته زیر به صورت مستقیم به آزادسازی خرم‌شهر مربوط نمی‌شود، اما آن‌را در کنار وقایع مهم دیگر در چارچوب فراز و نشیب‌های متعددی می‌بیند که نظام جمهوری اسلامی ایران در طول حیات بیش از سه دهه‌ای خود طی کرده است. من این فراز و نشیب‌های تاریخ معاصر ایران (تاریخ بعد از انقلاب) را به پنج‌ دسته تقسیم می‌کنم. در نظر داشته باشید، این دسته‌بندی‌ها تقریبی است و اتصال آن‌ها به یکدیگر نیز یک شبه رخ نداده و یک فرایند تدریجی بوده است. در ضمن فکر نمی‌کنم لازم به گفتنش باشد، اما به هر حال می‌گویم. متن زیر یک متن مستند تاریخی نیست و این دسته‌بندی صرفا جمع‌بندی فعلی من از تاریخ معاصر ایران است و بیشتر جنبه «تلنگر فکری» دارد تا یک جمع‌بندی اکادمیک.

فصل‌های پنج‌گانه تاریخ پس از انقلاب اسلامی ایران

۱) دوران انقلابی

بازه تقریبی: از ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۸

در این دوره که از لحظه پیروزی انقلاب تا کمی بعد از پایان جنگ تحمیلی به طول انجامید، انقلابیون با همه تکثری که داشتند در تلاش برای به دست گرفتن کنترل اوضاع و به حاشیه راندن رقبای دیگر انقلابی خود بودند. حوادث مهم و تاریخ‌سازی مانند اشغال سفارت آمریکا و ماجرای گروگان‌گیری و ماجرای طبس، اولا خیال همسایه نیرومند شمالی ایران را راحت کرد که تا دهه‌ها رابطه ایران و آمریکا به حالت عادی (چه رسد به دوستانه) باز نخواهد گشت و ثانیا عرصه را برای گروه‌های میانه‌رو و لیبرال تنگ کرد. بعد هم انقلابیون تا آمدند به خودشان بجنبند و عمق بحرانی را که به خاطر ماجرای اشغال سفارت و گروگان‌گیری در آن فرو رفته بودند را هضم کنند، با حمله نظامی عراق بعثی به ایران مواجه شدند که شرایط کشور را از ویژه هم ویژه‌تر کرد و دیگر تقریبا هیچ جایی برای حضور حتی حداقلی نیروهای معتدل‌تر و سکولار در حکومت باقی نماند.

۲) دوران میانه‌روی و احتیاط

بازه تقریبی: ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۶

از کمی بعد از پایان جنگ تا انتخابات سال ۱۳۷۶، فاصله‌ زمانی‌ای داریم در حدود ۸ سال که آن‌را به عنوان دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی می‌شناسیم. این دوران را می‌توانیم به تقریب دوران میانه‌روی و احتیاط بنامیم. دوران انقلابی‌گری و به دنبال آن جنگ، یعنی دوران وضعیت اضطراری سپری شده بود و عرصه مدیریت سیاسی کشور نیازمند رویکردی از لحاظ سیاسی میانه‌رو و از نظر اقتصادی فعال داشت.  به این ترتیب دوران موسوم به سازندگی را می‌توانیم تقریبا دورانی محتاط از نظر سیاسی که بدون درگیری‌های شدید سیاسی سپری شد بدانیم که تمرکز اصلی آن روی ترمیم ساختارهای آسیب‌دیده اقتصاد در دوران جنگ بود.

۳) دوران چرخش به سوی ارزش‌های لیبرالی و رشد پوپولیسم طبقه‌های میانی

بازه تقریبی: ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴

با آمدن آقای محمد خاتمی فصل جدیدی در تاریخ جمهوری اسلامی ایران رقم خورد که آن‌را به نام عصر اصلاحات می‌شناسیم (حدود ۸ سال). در این دوران عملکرد اقتصادی‌ای که در دوران سازندگی آغاز شده بود ادامه یافت، اما جناح حاضر در عرصه نمایش سیاسی ایران (جریان اصلاح‌طلبی) گام‌های بلندی در راستای باز کردن فضای سیاسی و اجتماعی کشور در راستای مطالبات لیبرالی برداشت. این دوران که با استقبال شدید آحاد مختلف مردم به خصوص اقشار شهری و تحصیل‌کرده که خسته از رکود دوران جنگ (دوره یک) و سکون سیاسی دوران سازندگی (دوره دوم) بودند رو به رو شد. به لطف فضای باز شده سیاسی و حمایت انبوه در میان اقشار تحصیل‌ کرده جامعه، تریبون‌های رسانه‌ای اصلاح‌طلبان چنان قوی و موثر عمل کردند که هسته‌های اصلی نظام احساس کردند اگر اوضاع همین‌طور ادامه یابد، به زودی نظام لیبرالی جایگزین نظام جمهوری اسلامی خواهد شد. در این دوران به لطف فعالیت روشن‌فکران رسانه‌مند سطح انتظارات و توقعات بخش بزرگی از اقشار جامعه به حدی بالا رفت که از دولت اصلاحات انتظار داشتند شرایطی شبیه دموکراسی‌های سکولار اروپای شمالی در ایران فراهم کند. رقبای جریان اصلاح به دو طریق بر علیه آن عمل کردند: (۱) از طریق تضعیف پایه‌های رسانه‌ای و حذف تدریجی شخصیت‌های کلیدی آن و (۲) از طریق دامن زدن به انتظارات و توهمات «ایران باید اروپای شمالی شود ظرف یک دهه». نتیجه این شد که با پیشرفت سیاست اول، عامل دوم منجر به گسترش ناامیدی و فترت سیاسی در جامعه شد تا حدی که در سال‌های پایان دوران اصلاحات،  در برخی محافل طرفداران سابق اصلاحات حتی اجازه صحبت کردن به رئیس جمهور خاتمی را نمی‌دادند و جو عمومی جماعت احساسی و متوهم این شد که «نتوانست ایران را نروژ کند. بی‌خاصیت بود».

۴) دوران فاصله گرفتن از ارزش‌های لیبرالی و رشد پوپولیسم طبقه‌های فرودست

بازه تقریبی: ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۲

دست کم چهارعامل اصلی شامل (۱) سیاست‌های ضعیف و کوته‌نظرانه و ضعف تئوریک و همین‌طور قدرت‌طلبی طیف‌های کثیری از اصلاح‌طلبان، (۲) نیرومند شدن رقبای جریان اصلاح‌طلبی در داخل نظام، (۳) شرایط بحرانی منطقه و همین‌طور بی‌توجهی غرب (آمریکا) نسبت به سرنوشت بخش‌های عقلانی و معتدل اصلاح‌طلبی و (۴) انتظارات و توقعات شدت گرفته در جامعه که به سرعت به دلسردی و رکود سیاسی فراگیر تبدیل شد باعث شدند که عرصه سیاست در ایران چرخشی به سمت پوپولیسم از نوعی که مخاطبان اصلی آن طبقه‌های محروم و فرودست‌تر جامعه (و نه طبقه‌های متوسط شهری) بکند. در سایه سکوت و انفعال سیاسی طبقه‌های تحصیل کرده و نسبتا مرفه جامعه، نیروهای تازه نفس سیاسی به نمایندگی آقای محمود احمدی‌نژاد چنان قدرتی گرفتند که تا مدت‌ها همه ناظران سیاسی و حتی نیروهای مرکزی نظام را به حیرت فرو بردند. این نیروها تقریبا در تمامی عرصه‌های اقتصادی و سیاسی کشور ریشه دوانیدند و همزمان با سیاست‌ها و شعارهای پوپولیستی توده‌گرا، بیشترین هزینه‌های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی را بر اقشار متوسط و شهری تحمیل کردند به گونه‌ای که در این دوران مشروعیت نظام اگر چه نزد طبقات فرودست افزایش نسبی یافت، اما نزد اقشار میانی جامعه به حداقلی تاریخی رسید. در این دوران شکاف‌های اجتماعی افزایش یافت، شکاف‌های داخلی نظام تقویت و آشکار شد، فشارهای بین‌المللی بر ایران دو چندان شد و به تدریج وضعیت نظام سیاسی در ایران از «پر تنش» به «بحرانی» و از «بحرانی» به «خطرناک» و از «خطرناک» به «بسیار خطرناک» تبدیل گردید.

۵) دوران عبور از وضعیت خطرناک و تثبیت نظام

بازه تقریبی: از ۱۳۹۲ به بعد

این دوران مربوط به آینده است و در نتیجه نمی‌شود در مورد آن با قطعیت صحبت کرد. اما می‌توان تصور کرد که مغزهای متفکر نظام سیاسی در ایران، نهایت تلاش خود را بکنند تا نظام را از وضعیت بسیار خطرناک فعلی به سلامت به درآورند بدون آن‌که هزینه‌های کلانی مانند زیر سوال رفتن تمامیت ارضی کشور و یا به خطر افتادن صلح و امنیت عمومی به جامعه تحمیل شود. نمونه عزم نظام برای حرکت به سوی تحقق چنین سناریویی، صحبت‌های آقای محمدباقر قالیباف شهردار تهران -از شخصیت‌های کلیدی و به شدت حفاظت شده نظام- در تلویزیون ملی ایران در روزهای قبل از انتخابات اسفند ماه۱۳۹۰ دوره نهم مجلس شورای اسلامی بود (نقل به مضمون) که به احتمال زیاد به صورت فی‌البداهه و بدون هماهنگی با مراکزعالی تصمیم‌گیری در نظام گفته نشده است:

«مردم من از شما عاجزانه خواهش می‌کنم اشتباهات قالیباف را به پای نظام نگذارید و در انتخابات شرکت کنید. ما هم قول می‌دهیم از این به بعد سعی و خطا نکنیم و اشتباهات گذشته‌مان را تکرار نکنیم.» 

و در این زمینه حرف و سخن بسیار است…


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.