اگر بحران بالتیمور جای دیگری رخ داده بود

اگر آن‌چه این روزها در بالتیمور رخ می‌دهد در یک کشور دیگر [غیرغربی] رخ داده بود، رسانه‌های غرب آن‌را چطور گزارش می‌کردند؟ متن زیر که نوشتهٔ یک روزنامه‌نگار آمریکایی به نام «کارِن عطیا» (Karen Attiah) است، تلاش می‌کند پاسخ سوال بالا را بدهد. متن کامل را می‌توانید این‌جا ببینید. ترجمه فارسی توسط من انجام شده است.

اگر بحران بالتیمور جای دیگری رخ داده بود

رهبران جهان نگرانی خود را دربارهٔ گسترش نژادپرستی و خشونت دولتی در آمریکا اعلام کردند. این نگرانی‌ها به ویژه در رابطه با اقلیت‌های قومی و فساد نیروهای امنیتی در پی‌گیری‌ موارد گزارش شده از خشونت‌ پلیس وجود دارد. آخرین تحولات مربوط به این بحران در شهر بالتیمور واقع در ایالت مری‌لند رخ می‌دهد. شهری که روزی یکی از شهرهای شکوفای واقع در ساحل شرقی آمریکا بود. بحران امروز به دنبال کشته شدن فردی به نام «فردی گری» در اثر جراحت شدید از ناحیهٔ ستون فقرات  در شرایطی که تحت بازداشت پلیس بود اوج گرفت.

نیروهای امنیتی دولتی در آمریکا، سیاه‌پوستان را که از اقلیت‌های قومی این کشور هستند با نرخ بالاتری نسبت به اکثریت سفیدپوست می‌کشند. احتمال این که پلیس به یک مرد سیاه‌پوست جوان آمریکایی شلیک کند ۲۱ برابر بیشتر از احتمال مشابه برای مردان سفیدپوست آمریکایی است.

دولت بریتانیا نگرانی خود را نسبت به تحولات نگران کننده در آمریکا در ماه‌های اخیر نشان داد. وزارت خارجهٔ این کشور بیانیه‌ای منتشر کرد که در آن اعلام شده بود: «ما از رژیم آمریکا می‌خواهیم که مأموران امنیتی دولتی را که اقلیت‌های قومی را مورد قساوت قرار می‌دهند کنترل کند. ما خواستار اعمال عادلانهٔ حاکمیت قانون و احترام به حقوق انسانی همهٔ شهروندان سفیدپوست یا سیاه‌پوست هستیم و این یک ضرورت برای دموکراسی است.» بریتانیا همواره تحولات آمریکا، مستعمرهٔ سابق خود را با علاقهٔ ویژه‌ای دنبال کرده است.

فلسطینی‌ها استمرار حمایت خود را از فعالان طرفدار دموکراسی در آمریکا اعلام کرده‌اند و آماده‌اند تا تجربیات خود در رویارویی با سلاح‌های سرکوب شورش و گازهای اشک‌آور را با مردمی که در برابر قساوت‌های پلیس در شهرهای مختلف آمریکا ایستاده‌اند به اشتراک بگذارند. به همین ترتیب، گروه‌های دموکراسی‌خواه در مصر هم گفته‌اند که آماده‌اند تجربه‌های خود در مقابله با سلاح‌های ضدشورش آمریکایی را در اختیار مبارزان آمریکایی بگذراند.

یک سخنگوی سازمان ملل گفت: «ما فرایند نظامی شدن و قساوت پلیس را آن گونه که در ماه‌های اخیر در آمریکا شاهد آن بوده‌ایم محکوم می‌کنیم و اکیداً از نیروهای امنیتی دولت آمریکا می‌خواهیم که تحقیقات جامعی دربارهٔ مرگ فردی گری در بالتیمور آغاز کنند. هیچ عذری برای اعمال خشونت بیش‌ از حد پلیس پذیرفته نیست». سازمان ملل از ایالات متحده خواسته است که نهایت تلاش خود را برای علنی کردن بانک اطلاعاتی‌ خشونت‌های پلیس انجام دهد تا با این کار شفافیت را افزایش داده و فساد در سیستم قضایی را کاهش دهد.

تحلیل‌گران بین‌المللی پیش‌بینی می‌کنند که بذر «بهار آمریکایی» کاشته شده است و تکنولوژی‌های نوین باعث رشد سریع‌تر آن شده‌اند. یک تحلیل‌گر حقوق سیاسی مستقر در ژنو معتقد است که «مشاهدهٔ نقش رسانه‌های اجتماعی در پیشبرد مطالبات عدالت‌خواهانه در آمریکا جالب است. جوانان سیاه‌پوست آمریکایی به ما نشان می‌دهند که اکتیویسم سیاسی در قرن بیست و یکم چگونه است. آن‌ها با استفاده از تکنولوژی، رسانه‌های اجتماعی و استراتژی‌های سازمان‌دهی غیرمتمرکز توانسته‌اند مقامات را به پاسخ‌گویی فراخوانند و در وضعیت موجود تکانه‌هایی ایجاد کنند. این بچه‌ها به ما نشان می‌دهند پیکارجویی مدرن در راه آزادی چه شکلی می‌تواند باشد. انقلابِ آن‌ها توییت (tweeted)، پری‌سوکپ (Periscope-d) و اسنپ‌چت (Snapchatted) می‌شود‌.

در هفته اخیر به دنبال به خشونت گراییدن تظاهرات صلح‌آمیز معترضان، به دستور مقامات محلی وضعیت حکومت نظامی در بالتیمور برقرار شده است. در پاسخ، کشورهای مختلف در سراسر جهان به شهروندان تیره‌پوست خود توصیه کرده‌اند که سفرهای غیرضروری خود را به نواحی‌یی که خشونت دولتی علیه مردم غیرمسلح و اقلیت‌های سیاه‌پوست گزارش شده‌ لغو کنند. به خصوص سفر به مناطقی که اخیراً در این رابطه خبر ساز شده‌اند مانند نیویورک، میسوری، اکولاهاما، کارولینای‌ جنوبی، اُوهایو، کالیفرنیا، میشیگان، ویرجینیا و اکنون مری‌لند.

گروه‌های بین‌المللی حقوق بشر از جامعهٔ جهانی خواسته‌اند که تسهیلات لازم را برای پناه دادن به اقلیت‌های سیاه‌پوست آمریکایی فراهم آورند. یک سخنگوی اتحادیهٔ اروپا در پاسخ به این سوال که آیا اتحادیهٔ اروپا آمادگی پذیرش آوارگان سیاه‌پوستی را که به خاطر عدم امنیت جانی خود نسبت به خشونت‌های دولتی از آمریکا می‌گریزند دارد گفت: «آواره‌های سیاه‌پوست بیشتر؟ در حال حاضر ما درگیر بحران خودمان در مدیترانه هستیم و زمان مناسبی برای ما نیست. علاوه بر این، ما فکر می‌کنیم مشکلات آمریکایی راه‌حل‌های آمریکایی دارند». اتحادیهٔ آفریقا تاکنون به سوال‌های مشابه ما پاسخی نداده است.

مقامات آمریکا در رسانه‌های دولتی، معترضان را اوباش (thug) توصیف کردند. این اصطلاح [در زبان انگلیسی] بار معنایی نژادپرستانه دارد و بیش از پیش در توصیف مردان سیاه‌پوست آمریکایی مورد استفاده قرار می‌گیرد. گزارش‌گران رسانه‌های ملی اغلب معترضان و شورشیان را با شخصیت‌های مختلف مجموعهٔ تلویزیونی محبوب «شنود» (The Wire)  که در اوایل دههٔ ۲۰۰۰ در بالتیمور رخ داد مقایسه می‌کنند.

بسیاری از اقوام سیاه‌پوست آمریکایی از مناطق محل سکونت خود رانده می‌شوند. کارشناسان به این فرایند « به‌سازی بافت شهری» یا «اصالت بخشی» (gentrification) می‌گویند: وقتی که ساکنان ثروتمندتر به مناطق فقیرتر وارد می‌شوند و به تدریج امکان سکونت را از اقشار فقیرتر صلب می‌کنند. بالتیمور هم از این روند عمومی در آمریکا مستثنی نبوده است. به دنبال انتقال دلارهای شرکتی به سمت سرمایه‌گذاری در منطقه‌های فقرزده در این شهر، قیمت خانه در برخی منطقه‌ها ۱۳۷٪ افزایش یافته است.

روبه روی شعبهٔ تازه تأسیس استارباکس با جو اسمیت که یکی از اعضای قوم اکثریت سفیدپوست در آمریکاست صحبت کردم. او به من گفت: «نمی‌فهمم چرا این سیاه‌ها محل سکونت خود را ویران می‌کنند. چرا از الگویی مثل مارتین لوترکینگ پیروی نمی‌کنند؟ آن روزها هم پلیس با آن‌ها رفتار مشابهی داشت. چرا آن‌ روزها سعی نمی‌کردند بلند شوند و بجنگند و آسایش همه را به هم بزنند؟»

imrs.php


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

فوتبال، هیجان و سیاست (چند کلمه به بهانه‌ی شروع جام جهانی)

۱

نوشتن این پاراگراف به اندازه‌ی بازی ایران و نیجریه طول کشید. تماشای بازی باعث شد با اسم‌هایی که تا چند روز پیش بیشترشان را نمی‌شناختم آشنا شوم. در ضمن تماشای این بازی بهانه‌ای شد برای آشتی با توییتر. چند توییت کردم و از این کار بسی لذت بردم:

از بازی ایران تقریبا راضی هستم. دفاع تیمی و پخته‌ای انجام داد که اگر چه منجر به برد نشد، اما دستپاچه و ناشیانه هم نمی‌نمود. با این حال باید اضافه کنم که این بازی بدون تعارف کسل‌کننده‌ترین بازی جام جهانی تا این لحظه بود.

https://twitter.com/bamdadi/status/478640429878226944

۲

اگر هم سن و سال من باشید شاید فوتبال و جام جهانی برای شما هم بیشتر یادآور خاطره‌‌ها و هیجان‌های شیرینی باشد که دوست دارید به نوعی تکرار شوند تا این‌که فی‌نفسه چیزی باشد که دوست داشته باشید دنبالش کنید. قبل از این که جام جهانی شروع شود دوستی که بی‌توجهی من نسبت به فوتبال را شاهد بود پرسید «باور نمی‌کنم تماشای فوتبال در تو هیچ هیجانی ایجاد کند!». دوستم احتمالا درست حدس زده است. فوتبال برایم آن راز و رمز سال‌های قبل را ندارد، اما این‌طور هم نیست که اگر «بخواهم» نتوانم شبیه آن هیجان‌ها را در خودم زنده کنم! در واقع فوتبال برای من همان‌قدر هیجان‌انگیز است که سعی کنم برایم هیجان‌انگیز باشد!

تقریبا هیچ‌کدام از بازی‌کن‌ها را نمی‌شناسم و قدرت تیم‌ها برای من بخشی از خصوصیت‌های ازلی آن‌ها است که انگار تغییر نمی‌کند. فرانسه تیم خوبی است که به سختی خمیر قهرمانی را دارد، برزیل نهایت فوتبال است اما پیش‌بینی این‌که قهرمان می‌شود بیش از حد کلیشه‌ای است، آمریکای جنوبی یعنی فقط برزیل و‌آرژانتین، آفریقا خوب است نماینده‌ای در یک هشتم نهایی داشته باشد اما بعد از آن بهتر است فقط تیم‌های هیجان‌انگیز باقی بمانند… و هنوز که هنوز است فکر می‌کنم اگر از برزیل که یک استثناست بگذریم فوتبال یعنی آن‌چه در مراکز اصلی فوتبال در اروپا بازی می‌شود!

تصمیم گرفته‌ام که جام جهانی امسال برایم هیجان‌انگیز باشد. امروز رفتم و ۶ دلار دادم و اشتراک یک ماهه‌ی GLWiz را خریدم. بازی آلمان پرتغال را از تلویزیون ایران تماشا کردم. قبول دارم که تاخیر چند دقیقه‌ای در پخش، سانسور تماشاگران و محدودیت‌هایی که برای تماشای فوتبال در اماکن عمومی گذاشته شده غیرقابل پذیرش (کوته‌نظرانه و ظالمانه) است اما با این حال تماشای فوتبال با گزارش آشنای فارسی که تداعی‌گر خاطره‌های دور و نزدیک بسیاری است و هم‌تماشا بودن با میلیون‌ها ایرانی دیگر صفای دیگری دارد.

۳
بازی هلند – اسپانیا تازه تمام شده بود. خیلی‌ها آمده بودند که بازی را به صورت گروهی تماشا کنند، ما هم خوش بودیم و می‌چرخیدیم. همین‌طور بود که به همکار سوئدی‌ام برخورد کردیم. معلوم بود حسابی سرش گرم است و ما را به حرف گرفت. گفت هیچ علاقه‌ای به فوتبال ندارد و خیلی چیزهای دیگر هم گفت. گفتیم اگر روزی خواستی ایران را ببینی خبر بده که راهنمایی‌ات کنیم و شاید برنامه‌ریزی کنیم که در ایران بگردانیمت. در مورد روسیه صحبت کرد و این‌که با پوتین میانه‌ای ندارد و به همین خاطر هم به روسیه سفر نمی‌کند اگر چه با روس‌ها مشکلی ندارد. همین‌ نظر را در مورد ایران هم داشت:

– «اشکالی نداره روراس باشم؟ نمی‌خوام رژیم ایران از سفر امثال من به ایران بهره‌برداری کنه و بگه نگاه کنید ببینید چقدر اروپایی دارن از ایران بازدید می‌کنن».

می‌دانستم که الکل روراستش کرده وگرنه سوئدی‌ها معمولا این‌قدر رک‌گو نیستند. قصد بگو مگو کردن با او که نیمه‌مست بود را نداشتم، اما بدم نمی‌آمد بهش بگویم که مشکل غربی‌ها با حکومت‌هایی نظیر ایران بیشتر از جنس رسانه و اطلاعات است. ساز و کار تولید و نشر و خبر به گونه‌ای است که گندهای حکومت ایران ،که کم هم نیست، کامل، با دقت و بعضا با اغراق (و خیلی وقت‌ها هم بی‌اغراق) اطلاع‌رسانی می‌شود. اما از ان طرف، گندهایی که حکومت‌های غربی می‌زنند نامرئی باقی می‌ماند. چرا؟ نه به خاطر این‌که اخبار منفی غرب پوشش خبری نمی‌یابد، بلکه بیشتر به این دلیل اصلی که گندهای حکومت‌های غربی در میان ابر سحرآمیزی از جنس ایدئولوژی نامرئی می‌شود. اگر این‌ها را بهش می‌گفتم حتما تعجب می‌کرد که

– ولی ما سکولار هستیم! بیماری ایدئولوژی‌زدگی سال‌هاست که در غرب حل شده است.
– فکر می‌کنی شما غربی‌های سکولار ایدئولوژیک نیستید و فقط ما «شرقی‌ها» ایدئولوژی زده‌ایم؟ خیر عزیزم. اشتباه می‌کنی. اون جوانکی که علیه آمریکا شعار می‌ده در حالی که پوست صورتش بنفش شده و رگ گردنش از خشم بیرون زده کمتر از خیلی از شماهایی که حتی نسبت به پارادایم «خود محق پنداری‌ای» که در آن نفس می‌کشید نابینا هستید ایدئولوژی زده است. آن بینوا دست کم می‌داند که خودش را حق می‌داند، شما مدعی عینی‌گرایی و سکولاریسم هستید و با این حال خود را «محق» می‌دانید.

۴

آدم‌ها موجودات عجیبی هستند. تا جایی که من اطلاع دارم انسان تنها گونه‌ی جانوری‌ است که قادر است احساسات بسیار غلیظ و متنوعی را تجربه کند. هیجان اما معجون عجیبی است که چنانچه با سینرژی گروهی مناسبی هماهنگ شود می‌تواند آدم‌هایی که در حالت عادی دوست، همکار، فرزند یا همسر هستند را به موجوداتی هولناک تبدیل کند. جام جهانی امسال در کشور برزیل انجام می‌شود و این نکته مرا به یاد فاجعه‌ای می‌اندازد که حدود یک سال پیش در این کشور رخ داد: تماشاگران برزیلی به دنبال به خشونت کشیده شدن یک بازی فوتبال به سوی داور هجوم آوردند، سرش را قطع کردند و روی تکه چوبی وسط زمین بازی کاشتند.

اما «احساسات غلیظ» و «فوتبال» به شکل‌های هولناک‌تری هم به یکدیگر مربوط می‌شود. جوانک‌های مسلح گروه داعش را در نظر بگیرید که بعد از کشتاری فجیع با سرهای قربانیان خود «فوتبال» بازی می‌کنند. اگر دوست دارید مثل بی‌بی‌سی فارسی آن‌ها را پیکارجویانی که در جستجوی حقوق از دست رفته‌ی قوم خود هستند جلوه دهید یا این‌که آن‌ها را تروریست‌هایی بدانید که از اتاق‌هایی در دوردست دستور می‌گیرند. به هر حال اسم آن‌ها هر چه باشد واقعیت هولناک این است که فقط احساساتی بسیار غلیظ می‌تواند این افراد جوان را به سوی فوتبالی چنین خونین سوق دهد.

بدون شک این‌ها مثال‌هایی اغراق‌آمیز از نمود احساسات غلیظ هستند اما تصویرهایی هستند که به این سادگی‌ها از ذهن‌ها پاک نخواهند شد. ورزش حرفه‌ای نظیر فوتبال بستری مستعد برای تولید هیجان‌های گله‌ای و کور است. ساده‌دلی جوانی را با فاشیسم، نژادپرستی، خاک‌پرستی، قوم‌پرستی و انواع «دیگرهراسی» ترکیب کنید تا بتوانید در نهایت سادگی و با کمترین هزینه لشگری از سربازهای آماده‌ی جان‌افشانی برای امحاء «دشمن» فراهم کنید. الیت‌های جوامع به سختی می‌توانند مکانیسم‌های موثرتری برای کنترل و هدایت اجتماعی پیدا کنند.

۵

در بازی آلمان و پرتغال دوربین آنجلا مرکل را نشان می‌دهد که از جایگاه تماشاگران به تماشای بازی نشسته است.

https://twitter.com/MailOnline/status/478633567598444544

همانطور که کلیک کردن روی یک لینک می‌تواند شما را از یک صفحه به سایتی کاملا متفاوت ببرد دیدن آنجلا مرکل در میان تصویرهای ورزشی مثل یک لینک به دنیای سیاست و اروپا عمل کرد. تیم فوتبال هلند اسپانیا را خرد کرد و آلمان پرتغال را… یادآورد تلخ شکست فجیع اقتصادی کشورهای حاشیه‌ی مدیترانه و وابستگی هر چه بیشتر آن‌ها به اقتصادهای قدرتمند شمال اروپا با محوریت آلمان. این در حالی است که احزاب فاشیست بسیاری از کشورهای اروپایی در پارلمان اروپا رخنه می‌کنند و تنش‌های روسیه-ناتو عمیق‌تر می‌شود و به تبع آن آتش جنگ داخلی در اوکراین روشن می‌شود. این‌ها قاعدتا باید برای آن دسته از اروپایی‌هایی که مهم‌ترین رسالت‌ اجتماعی‌شان را در کوته‌نگری سیاسی و فراموش‌کردن تاریخ تعریف نکرده‌اند حاوی هشدارهایی جدی باشد. شاید تماشای بازی‌ها فرصت کوتاهی باشد برای «اروپای سیاسی» که خطراتی که آن‌را از درون تهدید می‌کند را برای لحظاتی فراموش کند. شاید آنجلا مرکل به همین امید راهی برزیل شده است.

اما سیاست و فوتبال جلوه‌های آشناتری هم دارد. عکس زیر که به سرعت دست به دست می‌شود یکی از جالب‌ترین عکس‌های سیاسی‌ای است که در رابطه با فوتبال دیده‌ام. آقای روحانی در حال تماشای بازی فوتبال در منزل خود:

https://twitter.com/HassanRouhani/status/478660949264859138

۶

تیم والبیال ایران ظرف حدود ۱۰ سال پیشرفت‌های خیره‌کننده‌ای داشته به گونه‌ای که امروز هیچ‌تیمی در جهان نمی‌تواند با خاطر جمع با آن رو به رو شود. تا آن‌جا که می‌دانم والیبال اولین ورزش تیمی ایرانی است که در سطح جهان مطرح شده است (شاید تا حدی فوتسال هم چنین باشد). سوالی که باید برای همه‌ی ما مطرح باشد این است که اگر می‌توان ظرف مدت نسبتا کوتاهی چنین تجربه‌ی موفقی داشت، چه چیز مانع از آن می‌شود که تجربه‌ی مشابهی را در عرصه‌ی فوتبال داشته باشیم؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

<

p style=»text-align:justify;»> 

داستانی که سربازهای اسیر ایرانی موضوع آن نیستند

۱

چندان عجیب نیست که گاه و بی‌گاه اخباری نظیر «۱۴مرزبان نیروی انتظامی ایران در سیستان و بلوچستان کشته شدند» را در خبرها ببینیم. اما معمولا این خبرها موج اجتماعی و احساسی عظیمی ایجاد نمی‌کنند. در عوض خبرهایی نظیر «کشته شدن یکی از گروگان‌های مرزبان ایرانی تایید شد» با واکنش گسترده‌ی اجتماعی رو به رو می‌شوند. به نظر من آن‌چه این دو رویداد را از هم متمایز می‌کند به کمیت یا کیفیت خود این رویدادها مربوط نمی‌شود که فرضا اگر می‌توانستیم از منظر یک دانای کل به آن‌ها نگاه کنیم متوجه اختلاف‌هایشان شویم. قربانی‌های هر دو گروه کم و بیش در یک وضعیت هستند. جوان‌هایی از مظلوم‌ترین و بی‌صداترین اقشار جامعه که اگر چنین خاستگاهی نمی‌داشتند احتمالا به واسطه‌ی انواع روش‌های رسمی و غیررسمی کارشان به ماموریت‌های خطرناک مرزی نمی‌رسید. اما آن‌چه قربانی شدن دسته‌ی اول و دسته‌ی دوم را در منظر جامعه کاملا متفاوت می‌کند «رسانه» است. کشته شدن سربازی که عضو گروه اول است رسانه‌ای نیست، بلکه بخشی عادی از ماموریت‌های خطرناک نظامی یا انتظامی به شمار می‌رود. در حالی که سرباز گروه دومی در عرصه‌ای علنی قربانی می‌شود: طی فرایندی مناسک‌وار که باعث جلب توجه بخش بزرگی از جامعه‌ می‌شود. او قبل از قربانی شدن، ابتدا تبدیل به یک «هویت اجتماعی» می‌شود که از طریق آن‌ هزاران و بلکه میلیون‌ها نفر به یکدیگر متصل می‌شوند و بعد که این همبستگی گروهی و انرژی عظیم اجتماعی حول «سرباز اسیر» شکل گرفت مناسک با قربانی کردن او پیش چشم همگان به اوج می‌رسد. انرژی عظیمی که جمع شده است به یاس، نفرت، ترس و نامیدی تبدیل می‌شود. در سناریوی خوش‌بینانه‌تر، این انرژی عظیم تبدیل به ابزار چانه‌زنی گروگان‌گیرها می‌شود.

در مورد اول ما وقتی از ماجرا خبردار می‌شویم که کار از کار گذشته است. سربازها کشته شده‌اند و خبر مرگ آن‌ها یک رویداد عادی در میان صدها حادثه‌ی طبیعی و غیرطبیعی دیگر است. تعداد معدودی از افراد جامعه برای سربازی که کشته شده است دل می‌سوزانند. چرا که از نظر خیلی‌ها یک سرباز مرده، بای‌دیفالت خبری قدیمی محسوب می‌شود: البته حیف شد، افسوس، کسی از کشته شدن سرباز وطن خوشحال نیست، اما خوب او کارش این بوده. یک سرباز از میان هزاران سرباز دیگر. حین ایفای وظیفه کشته شد. داستان نهایتا با اعطای درجه‌ی شهادت به سرباز مرحوم ختم می‌شود و خبری هم از موج‌های اجتماعی نیست.

اما در مورد دوم ما ماجرا را از لحظه‌ی به اسارت گرفته شدن سربازها دنبال می‌کنیم. سربازها هنوز زنده هستند، یعنی اتفاق تلخ قربانی شدن سربازها هنوز رخ نداده است و یک احتمال مربوط به آینده است. احتمال کشته شدن این سربازها به این معنی است که یک سرباز اسیر «خبر» است. چرا که این طور به نظر ما می‌رسد که هنوز کار از کار نگذشته است و می‌توان کاری کرد: هنوز امکان پرهیز از فاجعه وجود دارد. هر کسی که خبر اسارت سربازها را می‌خواند در دل به خود می‌گوید «هنوز فرصت هست. شاید بتوان کاری کرد» و این یعنی امید، هر چند که کوچک باشد. اما جمع میلیون‌ها امید کوچک، امیدی بزرگ است. کسی که سربازها را به گروگان گرفته است این را می‌داند و با رسانه‌ای کردن ماجرا، از امید میلیون‌ها نفر برای خود اهرمی نیرومند می‌سازد. این طور است که کشته شدن «جمشید دانایی‌فر» فاجعه‌ای غیرقابل تصور به نظر می‌رسد، در حالی‌که کشته شدن ۱۴ مرزبان نیروی انتظامی عادی‌ و تحمل‌پذیر.

۲

اما دولت (به معنای عام منظور کل حاکمیت است) چه کارهایی می‌تواند بکند؟ یک دسته از کارها مربوط به اتخاذ روش‌های پیش‌گیرانه هستند. سیاست‌هایی که طبعا در درازمدت بسیار مهم و موثر هستند، اما در رویارویی با این اتفاق به خصوص چه کارهایی می‌توان کرد؟

بعضی از دوستان طرفدار نظریه‌ی دخالت نظامی نیروهای رزمی ایران در خاک پاکستان هستند. موضوعی که احتمالا هرگز انجام نخواهد شد. اولا که این موضوع به رابطه‌ی ایران و پاکستان به شدت آسیب خواهد رساند. این امر در شرایط فعلی به هیچ عنوان مطلوب رهبران سیاسی ایران نیست. ثانیا دخالت نظامی ایران در پاکستان به گونه‌ای محدود و هدف‌مند که کمترین ترکش‌های سیاسی را به دنبال داشته باشد مستلزم این است که از محل نگهداری گروگان‌ها اطلاع دقیقی وجود داشته باشد و طی عملیاتی ظریف و جراحانه به مقر گروگان‌گیرها حمله شود. اما بر فرض که ایران حاضر باشد ریسک تخریب رابطه‌ی خود با پاکستان را بپذیرد، معلوم نیست که چنین اطلاعات دقیقی را در اختیار داشته باشد. در ضمن دلیلی ندارد که گروگان‌گیرها اسرا را در نزدیکی مرز ایران و پاکستان نگهداری کرده باشند. در واقع منطقی‌ترین گزینه برای آن‌ها این است که گروگان‌ها را یک‌جا نگهداری نکنند و تا حد امکان به نقاطی دور از هم و حتی‌المقدور واقع در استان ها یا کشورهای مختلف ببرند. در نتیجه حتی اگر امکان و عزم دخالت نظامی از سوی ایران وجود داشته باشد، معلوم نیست که این دخالت باید در کجا و با چه ابعادی انجام شود. خلاصه این‌که دخالت نظامی نه تنها مفید نیست بلکه موثر هم نخواهد بود.

اما گزینه‌های دیگر چطور؟ آیا دولت می‌تواند با این گروهک موسوم به «ارتش عدالت» مذاکره کند و به توافق برسد؟ پاسخ مشخصی برای این سوال ندارم، اما دو نکته در این زمینه قابل توجه است. اول این‌که این یک گروهک خودانگیخته نیست که مثلا عده‌ای ناراضی و انقلابی بومی برای رسیدن به آرمان‌هایشان دست به اسلحه برده باشد. طبعا این گروه (و حامیان آن) تلاش می‌کند که به حرکت خود نوعی بار انقلابی و ارزشی بدهد، مثلا دفاع از قومیت‌ها یا مذاهب در حاشیه قرار گرفته‌ در ایران. اما خاستگاه اصلی نظایر این گروه به احتمال زیاد حمایت دولت‌های رقیب ایران در منطقه است که به صورت غیرمستقیم قصد اعمال فشار بر ایران را دارند. از این منظر که به داستان نگاه کنیم، مذاکره با این گروه کاری بی‌معنا خواهد بود چرا که اصولا عاملیتی از خود ندارد و مزدوری بیش نیست. نکته‌ی دوم این است که حتی اگر بپذیریم که مذاکره با این گروه فایده‌ای دارد و ایران با برآورده کردن خواسته‌ی آن‌ها می‌تواند زمینه‌ی آزادی این چند سرباز را فراهم کند، باز هم معلوم نیست استراتژی مذاکره با آن‌ها مناسب باشد. چرا که برآورده کردن خواست آن‌ها عملا به این معناست که آن‌ها می‌توانند در آینده به گروگان‌گیری‌های مشابهی دست بزنند و امتیازهای دیگری طلب کنند. به بیان ساده‌تر، کوتاه آمدن دولت ایران به معنای تایید عملی موثر بودن این نوع اقدامات است. لازم به توجه است که این مورد با مواردی که گروگان‌گیرها انگیزه‌های مالی دارند فرق می‌کند (مثلا گروگان‌گیری‌هایی که بعضا توسط راهزنان دریایی در سومالی انجام می‌شود). برخلاف خواسته‌های مالی که معمولا محدود و قابل دسترسی هستند، خواسته‌های سیاسی و رقابت میان دولت‌ها به راحتی قابل مهار کردن نیست. در نتیجه دولت ایران البته می‌تواند و باید به صورت مستقیم یا غیرمستقیم وارد مذاکره‌ با این گروه شود اما در این‌که امکان این را داشته باشد که به خواسته‌های آن تن دهد تردید جدی دارم.

 پس اگر امکان دخالت نظامی نیست، امکان توافق با خود گروه هم نیست، چه راه حلی باقی می‌ماند؟ شاید ترکیبی از روش‌های زیر:

اولین راه حل مذاکره با دولتی که این گروه را تجهیز کرده است با هدف رسیدن به توافقی که منجر به کاهش خصومت‌ها شود. این موضوع علاوه بر این‌که به کانال‌های فعال و قابل اعتماد مذاکره‌ی دوجانبه نیاز دارد، نیازمند تغییراتی در جهت‌گیری‌های منطقه‌ای و جهانی کشور خواهد بود که به نوبه‌ی خود منجر به ایجاد همکاری‌ها و رقابت‌های جدیدی خواهد شد که باید به دقت سنجیده شوند. کاری که در یک بازه‌ی زمانی کوتاه مثلا در یک فرصت چند هفته‌ای که نگران سرنوشت این سربازها هستیم به سختی انجام خواهد شد.

دومین راه حل این است که دولت این سربازها را از همین حالا به صورت غیررسمی شهید تصور کند و تلاش اصلی دولت به مدیریت رسانه‌ای بحران منعطف باشد. فرضا در عرصه‌ی عمومی مواضع درست حفظ شود که «تلاش‌ها برای آزادی سربازها ادامه دارد» و غیره اما در عمل تلاش معناداری انجام نشود یا اگر هم شود با علم به بی‌اثر بودن آن‌ها انجام شود، به دلایلی که بالا ذکر کردم. اگر به هر دلیل سربازها سالم آزاد شدند که چه بهتر و دولت می‌تواند موفقیت «تلاش‌های» یاد شده را با قدرت تکرار کند، اما در غیر این صورت چیزی از دست نرفته است، «چند سرباز به دست دشمن جنایت‌کار شهید شده‌اند علی‌رغم همه‌ی تلاش‌هایی که مسئولان نظام انجام دادند». شاید به نظرتان برسد که این راه حل ظالمانه است. شاید این‌طور باشد، اما در آن حقیقتی تلخ نهفته است: به این نکته توجه کنید که نمونه‌ی این سربازها هر روز در مناطق پرخطر مرزی انجام وظیفه می‌کنند و کشته شدن آن‌ها حین حمله‌ی اشرار اگر چه برای همه غم‌انگیز است، اما در نگاه دولت مرکزی جان چند سرباز موضوعی نیست که به خاطر آن سیاست‌های کشور عوض شود. هر چه باشد تا تاریخ بوده سربازها به خاطر دفاع از مرزهای کشور کشته شده‌اند. منتقدان البته می‌توانند بگویند «اما این سربازها آموزش ندیده و مظلوم بودند». حرفی است درست و شخصا امیدوارم به تدریج زمینه‌ی پایان سربازگیری اجباری فراهم شود و به تدریج تمام نیروهای نظامی و انتظامی کشور به نیروهای حرفه‌ای کادری تبدیل شوند. اما به هر حال این موضوع راه‌حلی برای نجات این سربازهای به خصوص ارائه نمی‌کند و در ضمن ما را در مقابل این سوال قرار خواهد داد که چنانچه چند سرباز حرفه‌ای توسط گروهکی مشابه به گروگان گرفته شوند چطور؟ در آن صورت نمی‌توانیم به این‌که سربازها آموزش ندیده و مظلوم بودند تکیه کنیم، و با این حال نظاره کردن اسارت و اعدام سربازان حتی اگر حرفه‌ای باشند، غریب است.

۳

یک دستگاه سیاسی موفق به کمک ابزارهای فرهنگی، آموزشی و رسانه‌ای خود این باور را در اذهان عمومی جامعه ایجاد می‌کند که «ما می‌دانیم داریم چکار می‌کنیم، اوضاع تحت کنترل است، نگران نباشید». اما فرایندهای واقعی پیچیده، چند وجهی و اغلب غیرقابل مهار هستند. در بسیاری از موارد رهبران سیاسی هم مثل سایر شهروندان در وضعیت‌هایی قرار می‌گیرند که «نمی‌دانند کار درست کدام است». فرایندهای چند وجهی،‌ موازی و در هم‌تنیده‌ چنان عمل می‌کنند که حتی یک دولت موفق و قدرتمند هم ممکن است به این نتیجه برسد که «ما کنترل چندانی روی این فرایند نداریم» و «اوضاع واقعا نگران کننده است!». اما یک دستگاه سیاسی موفق با استفاده از روش‌های مستقیم (مثل فن بیان، یا تولید و پوشش خبر) و یا روش‌های غیرمستقیم (مثل نهادهای آموزشی، فرهنگی و رسانه‌ای) به ساخته شدن و بقای تصویری عمومی از آگاهی، کنترل و امنیت کمک می‌کند. به این ترتیب است که بخش بزرگی از توده‌های مردم در سراسر جهان و در همه‌ی کشورهایی که سیستم‌های سیاسی کم و بیش موفقی دارند تا حد زیادی متقاعد شده‌اند که دولت‌هایشان می‌دانند چکار می‌کنند، اوضاع را تحت کنترل خود دارند و جای نگرانی نیست. اما گاهی اتفاق‌هایی رخ می‌دهد که می‌تواند این باور عمومی را خدشه‌دار کند. آن‌وقت است که دولت‌مردان نگران می‌شوند. چرا که شکسته شدن این تصویر عمومی می‌تواند شیرازه‌ی امنیت سیاسی کشور را از هم بگسلد. در این موارد است که دولت‌مردان سعی خواهند کرد اقدام‌هایی انجام دهند که تصویر خدشه‌دار شده مجددا ساخته شود.

مثلا حادثه‌ی یازدهم سپتامبر از این دست موارد بود. تصور عمومی جامعه‌ی آمریکا از این‌که همه چیز تحت کنترل است، دولت‌مردان می‌دانند چه خبر است و جای نگرانی نیست توسط تصاویر گرافیکی برخورد هواپیما به برج‌های دوقلوی نیویوریک شکسته شد. وحشت و بحران سراسر جامعه‌ی آمریکا و سایر نقاط جهان که چشم به رهبری آمریکا دوخته بودند را فرا گرفت. این‌جا بود که دولت آمریکا دست به اقداماتی زد که نشان دهد «اوضاع را تحت کنترل خود دارد»…

در مقیاسی دیگر، گروگان‌گیری‌های اخیر هم یکی از این دست موارد «تصور شکن» است. بخش بزرگی از توده‌های مردم در زندگی روزمره‌شان به خطراتی که از ناحیه‌ی مرزها ایران را تهدید می‌کند هوشیار نیستند. به لطف دستگاه‌های پروپاگاندای سیاسی موفق نظام سیاسی ایران، اغلب جامعه متقاعد شده‌ است که «اوضاع تحت کنترل است». در نتیجه ما می‌توانیم با خیال راحت به امورات شخصی خود بپردازیم. از فرزندان خود مراقبت کنیم و به آینده‌ی خانواده‌ی خود خوش‌بین باشیم. اما ناگاه تصویری گرافیکی از سربازهایی اسیر که به فرزندان ما می‌مانند به گوشی‌های تلفن و صفحه‌های فیس‌بوک راه پیدا می‌کند و یکی از آن‌ها پیش چشمان نگران و وحشت‌زده‌ی ما اعدام می‌شود و بقیه هم ممکن است به چنین سرنوشتی دچار شوند… تصویر عمومی ترک می‌خورد: به نظر می‌رسد «اوضاع تحت کنترل نیست». باید نگران باشیم!

موثرترین روش‌ به چالش کشیدن یک دستگاه سیاسی، لزوما حمله‌ی نظامی یا اقتصادی به آن نیست. در یک سطح انتزاعی‌تر، برای تخریب یک دستگاه سیاسی، هیچ‌چیز موثرتر از آن نیست که تصویری که او در جامعه از «توانایی خود برای کنترل اوضاع به شیوه‌ای مطلوب»  ساخته است را تخریب کنیم. دولتی که بخش بزرگی از جامعه را قانع کرده باشد که «نگران نباشید، من اوضاع را تحت کنترل خود دارم» دولتی قدرتمند و موفق خواهد بود، حتی اگر جامعه در بدترین شرایط جنگی یا اقتصادی به سر ببرد. برعکس، دولتی که بخش بزرگی از جامعه به بی‌کفایتی آن متقاعد شده باشند، حتی اگر شرایط امنیتی و اقتصادی جامعه معمولی باشد، ناموفق و ضعیف خواهد بود. به عبارت دیگر، چنان‌چه تصویر عمومی «توانایی دولت در کنترل اوضاع» نزد جامعه شکسته شود، دولت سرشکسته و ناموفق جلوه خواهد کرد. به این ترتیب، در اغلب موارد جریانات تروریستی با هدف به چالش کشیدن دولت هدف در عرصه‌ی نظامی یا امنیتی انجام نمی‌شود. بلکه هدف اصلی آن‌ها ایجاد ترور و وحشت است تا به واسطه‌ی آن‌ بتوانند جامعه‌ی هدف را متقاعد کنند که «دولت شما نمی‌تواند اوضاع را کنترل کند». معمولا تخریب اعتمادی که مردم به یک دولت دارند راحت‌تر از تخریب ارتش آن دولت است. در سطحی دیگر، روش‌های رسانه‌ای و فرهنگی مثلا شبکه‌های تلویزیونی سرگرم کننده یا خبری به زبان فارسی که با بودجه‌ی دولت‌های رقیب برای جامعه‌ی ایرانی پخش می‌شوند (یا برعکس، شبکه‌های عربی زبان که توسط دولت ایران برای مخاطبان عرب کشورهای مجاور پخش می‌شوند) هم اغلب با هدف تخریب تدریجی اعتماد جامعه به «کفایت دولت در کنترل اوضاع به شیوه‌ی مطلوب» انجام می‌شود.

از این منظر که به داستان نگاه کنیم، هدف گروگان‌گیرها از به اسارت گرفتن سربازهای ایرانی چانه‌زنی و اخذ امتیازهای معین نیست. هدف آن‌ها (یا در واقع هدف حامیان آن‌ها) ایجاد حادثه‌ای است که دولت ایران را پیش چشم جامعه‌ی خود بی‌کفایت (یا اگر دوست دارید بی‌کفایت‌تر) کند. اگر این درست باشد، چانه زدن با تروریست‌ها به آب در هاون کوبیدن می‌ماند. البته اگر راهی پیدا شود و سربازها نجات پیدا کنند دولت‌مردان واقعا خوشحال خواهند شد، اما عرصه‌ی تنگ مانور سیاسی راه‌حل‌های اندکی برای نجات سربازها پیش‌ روی سیاست‌مداران گذاشته است. از طرف دیگر، در رویارویی با چنین بحرانی، مهم‌ترین دغدغه‌ی دستگاه سیاسی مدیریت تصویر خود در جامعه است و دست سیاست‌مدارها در این زمینه نسبتا بازتر است.

به این ترتیب است که سربازها اگر چه بخشی از این داستان هستند، اما موضوع آن نیستند. موضوع این داستان تلاش دست کم دو سیستم سیاسی است. یکی سیستم سیاسی حاکم بر ایران که نیاز دارد پیش چشم جامعه‌ی ایران موفق به نظر برسد، یعنی حکومتی که اوضاع را به شیوه‌ی مطلوبی تحت کنترل خود دارد. دیگری سیستم سیاسی رقیبی که می‌خواهد نظام سیاسی ایران را از طریق تخریب تصویر آن نزد جامعه‌ی ایران تضعیف کند.

________________________________________

<

p dir=»RTL» style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

جوک‌هایی که باید جدی گرفته شوند

دوستی نوشته است:

یک آقایى میره نتیجه آزمایش پزشکى خانمش رو بگیره. دکتر میگه متأسفانه نتیجه آزمایش خانم شما با یک خانم دیگه قاطى شده، و خانمتان یا آلزایمر داره یا ایدز.

آقا مى پرسه خب من چیکار کنم؟ دکتر میگه: خانمت رو ببر توى خیابون ول کن، اگه راه برگشتن به خونه رو پیدا کرد طلاقش بده.

[راه حلهاى مسوولین مملکتى رو که میشنوم به شدت یاد این جوک مى افتم.]

می‌گویند آدم باید جنبه‌ی شوخی داشته باشد. به خصوص توصیه می‌شود که اصولا جوک‌ را نباید جدی گرفت، انداختش زیر تیغ جراحی و کالبد شکافی‌‌اش کرد. جوک خراب می‌شود و آدم را ضدحال خطاب خواهند کرد. این درست… من هم همیشه آماده‌ی لبخند زدن به یک طنز خوب هستم، اما نمی‌توانم نظیر به اصطلاح جوک‌های بالا را بامزه یا حتی قابل تحمل بیابم.

چرا؟

چون از خرده فرهنگی که این متن بی‌رحم و خطرناک را تولید کرده است و از آن لذت می‌برد گریزان هستم. برای نمونه:

۱.
در این جوک تصمیم گیرنده مرد است. زن صدایی ندارد و همین‌طور اراده‌ای برای تصمیم گیری. مرجع مرد است که باید تصمیم بگیرد و زن مثل یک شیء از آن تصمیم پیروی خواهد کرد.

۲.
آلزایمر بیماری فراموشی است و کسی که به آن مبتلا می‌شود نه تنها مقصر نیست بلکه نیازمند توجه و محبت بیشتری نیز خواهد بود. اما دکتر، که در این داستان نه تنها کارشناس امور پزشکی، بلکه مشاور امور خانواده و اخلاق هم هست چه روی‌کردی را به مرد که همسرش به بیماری آلزایمر دچار شده پیشنهاد می‌کند؟ «نه تنها از او مراقبت نکن، نه تنها او را ترک کن، بلکه کاری کن که وی در خیابان برای همیشه گم شود!»

۳.
تنها راه ابتلا به بیماری ایدز رابطه‌ی جنسی خارج از ازدواج نیست. اما حتی در این صورت هم این امکان وجود دارد که این مرد باشد که با روابط متعدد جنسی‌ای که داشته به بیماری ایدز مبتلا شده و همسرش از او گرفته باشد. اما این نکته برای دکتر که می‌توانید مطمئن باشید یک مرد است اهمیتی ندارد. از نظر او اگر زن به بیماری ایدز مبتلا شده باشد از دو حال خارج نیست: یا رابطه‌ی جنسی خارج از ازدواج داشته و به پیوند زناشویی‌اش خیانت کرده و در نتیجه مرد باید او را طلاق دهد، یا این‌که او از طریق دیگری به این بیماری مبتلا شده که اگر چه بی‌گناه است اما به هر حال یک زن بیمار دردسر زیادی برای مرد خواهد داشت و در نتیجه باز هم بهتر است که مرد او را طلاق دهد.

۴.
دنیای این جوک یک دنیای سراسر مردمحور است. دنیایی که در آن مردها (مرد و دکتر که قاعدتا مرد است) از وجود زن‌های سالم و وفادار (با تعریف خودشان) بهره‌مند می‌شوند و به محض آن‌که زن از جاده‌ی سلامتی و وفاداری خارج شد به خود اجازه می‌دهند که به جایش تصمیم بگیرند، مسخره و تحقیرش کنند یا رهایش کنند.

شما را نمی‌دانم، اما فکر می‌کنم با جوک‌هایی نظیر این نمونه که پوسیده‌ترین لایه‌های فرهنگ مردمحور (در واقع مرد مسلمان شیعه‌ی فارس زبان محور) در جامعه‌ی ایران را بازتولید و تقویت می‌کنند باید مقابله کرد. چگونه؟

برای این‌کار تقریبا همیشه به اسلحه نیاز دارید. اما تعجب نکنید. بهترین اسلحه‌ی شما لبخند نزدن و جدی گرفتن این نوع جوک‌هاست.

پی‌نوشت۱: دوستی که جوک را از قول او نقل کردم در گوگل‌پلاس این‌ توضیح را داده است:

تحليل جالبى بود!
من در اصل جوك كه خارجى است دو تغيير دادم. در اصل جوك نقش اول رو زن بازى ميكنه. و توصيه نهايى دكتر هم اينه: اگه به خونه برگشت هيچ وقت باهاش سكس نكن.
دليل تغيير اول: كمى فكر كردم كه كدام فاعل (مرد يا زن) براى مخاطب جذاب تره. به اين نتيجه رسيدم كه اگر فاعل زن باشه جذاب تره (براى جذب + و ريشير بهتر جواب ميده). منتهى ميخواستم ته جوك اون كنايه سياسى رو بنويسم (راه حل خانم ابتكار براى خروج از تهران مدنظرم بود). براى نشان دادن پوسيدگى ماجرا بهتر بود يك روايت مردسالار ازش ميساختم كه تقريبا اكثر افراد قبول دارن پوسيده است.
دليل تغيير دوم: صرفا رعايت يكسرى خطوط قرمز اخلاقى در نوشته هام كه خودم براى خودم وضع كرده ام.
يك نكته جالب هم اينكه وقتى اينو مى نوشتم اصلا قضيه «خيانت زن» برام مطرح نبود. احساس ميكردم همين كه طرف ايدز داره دليل كافى براى طلاق دادنش هست.
ضمنا براى من كه ادعاى فمينيست بودن دارم اين تحليل تان جالب بود!

پی‌نوشت ۲:‌ واضح است که منظور من از «مرد مسلمان شیعه‌ی فارس زبان محور» اشاره به یک طیف غالب فرهنگی است و منظور همه‌ی مرد‌های مسلمان شیعه‌ی فارس زبان نیست. همان‌طور که وقتی از فرهنگ پدرسالار یا مردمحور صحبت می‌کنیم منظور تک‌تک پدرها یا مردها نیست.

________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

از تکنولوژی‌های پیشرفته چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در یک استخر سوئدی)

بیشتر به خاطر ورزش و تحرک و گاهی هم محض تفنن برای شنا به استخر می‌روم. در شهرمان یک مجموعه‌‌ی ورزشی نسبتا بزرگ با محوریت شنا و ورزش‌های آبی وجود دارد. تا مدت‌ها فقط اسمش را شنیده بودم و رغبتی به امتحان کردن‌اش نداشتم، اما الان چند ماهی است از آن استفاده می‌کنم و فکر می‌کنم در آینده بیشتر هم سراغش بروم. آن‌چه در این‌جا می‌نویسم چند نمونه از مشاهدات من در محیط این مجموعه‌ی ورزش‌های آبی یا به قول خودمان استخر شنای سوئدی است.

۱

در رخت‌کن مردانه شش سشوار دیواری وجود دارد. دو تا از آن‌ها در ارتفاع پایین روی دیوار نصب شده‌اند که زیر یکی از آن‌ها یک چهارپایه‌ی کوچک پلاستیکی گذاشته‌اند به طوری که یک بچه‌ی ۴ ساله هم اگر روی چارپایه‌ی بایستد قدش به سشوار خواهد رسید. دو تای دیگر در ارتفاع متوسط قرار دارند و دو تای آخر در ارتفاع بالا. به این ترتیب نه تنها مشتری‌های خردسال می‌توانند موهایشان را خشک کنند بلکه مردهای قدبلند نیز. به بیان دیگر همه، از کوتوله‌ (dwarf) بگیر تا الف‌ (elf) می‌توانند موهایشان را خشک کنند!

آیا این نوع طراحی به دسترسی و استفاده از تکنولوژی‌های پیشرفته مربوط می‌شود؟ خیر. چون فهمیدن این نکته که مشتری‌ها سن‌ها و جثه‌های مختلفی دارند و در نتیجه میخ‌کردن سشوارها با ارتفاع‌های مختلف به دیوار نیاز به فن‌آوری خاصی ندارد. سشوارها مثل اغلب تجهیزات استخر قدیمی هستند، برای نصب کردن‌شان به دیوار هم به چند عدد میخ و یک چکش احتیاج است که فن‌آوری‌های جا افتاده‌ای هستند که اغلب جوامع جهان امکان تولید یا وارد کردن آن‌‌ها را دارند. پس این که سشوارها با ارتفاع‌های مختلف به دیوار نصب شده‌اند نشان دهنده‌ی چیز دیگری است:

در این فرهنگ به این‌که خردسالان ممکن است خودشان بخواهند مستقلا سر خودشان را خشک کنند همان‌قدر احترام گذاشته می‌شود که به خواست مشابه افراد قدبلند یا قدکوتاه‌. این نکته که قد آدم‌ها با هم فرق می‌کند و بچه‌ها هم آدم هستند عمیقا درک شده است. اما تفاوت‌ آدم‌ها فقط به قد آن‌ها مربوط نمی‌شود، اما می‌شود احتمال داد (من به شما اطمینان می‌دهم) جامعه‌ای که موقع نصب سشوار روی دیوارش به بچه‌ی ۴ ساله تا مرد ۲ متری فکر کند، پیش‌تر به چیزهای اساسی‌تر فکر کرده است.

۲

استخر غروب‌ها شلوغ است، به خصوص غروب جمعه‌. شب تعطیل است و طبعا خیلی‌ها دوست دارند خستگی یک هفته کار را با حضور در آب از تن در کنند. همه جور آدمی هست. پدر یا مادرهایی که به تنهایی یا مشترکا بچه‌های خردسال یا نوجوان‌شان را به استخر آورده‌اند تا در آب تاتی‌تاتی کنند، جوانان و افراد میان سال که بیشتر به قصد شنا و ورزش کردن آمده‌اند، افراد مسن‌تر که یا شنا می‌کنند و یا در آب راه می‌روند تا عضلات و مفاصل تحلیل‌رفته‌شان را تقویت کنند. زن، مرد، پیرمرد، پیرزن، خردسال، نوجوان، دختر، پسر، تنها،‌ گروه، خانواده همه هستند… و این در حالی است که چندین کلاس آموزشی گروهی همزمان در جریان است و خیلی از قسمت‌های استخر رزرو شده چون آموزش در جریان است.

لابد تصور می‌کنید عجب وضعیتی است و مگر می‌شود توی این شلوغی شنا کرد. لابد توی ذهن‌تان جایی مثل بهترین استخرهای تهران در ساعت‌های شلوغ تداعی می‌شود. مجموعه‌ی ورزشی صدف یا باشگاه انقلاب که رفته‌اید؟ وقتی شلوغ می‌شود عملا نمی‌شود یک طول یا عرض را مستقیما شنا کرد. یا پایت توی چشم بچه‌ای می‌رود یا آرنج کسی که به خاطر نبودن جا مجبور به تغییر مسیر شده به صورت‌ات می‌خورد.

تصورتان اشتباه است. همه‌ی کسانی که برای ورزش کردن آمده‌اند شنا می‌کنند، آن‌هم در طول استخر، بدون آن‌که کوچکترین مزاحمتی برای کسی ایجاد شود.  چطور چنین چیزی ممکن است؟

شاید تصور می‌کنید خوب سوئد است و ثروتمند. لابد ده‌ها استخر دارند و فضای زیادی برای همه هست. فضا البته کم نیست، اما به نسبت جمعیتی که از تسهیلات استخر استفاده می‌کنند (این‌جا بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مجموعه‌ی ورزش‌های آبی شهر است) فضای استخر بزرگ نیست. مجموعه متشکل از دو استخر ورزشی (برای شنای ورزشی)، یک استخر تفریحی (برای خردسالان و همراهان‌شان و سایر افراد کوچک با بزرگی که قصد تفریح دارند) و یکی دو استخر کوچک برای بچه‌هاست. نکته‌ی مورد نظر من به دو استخر ورزشی مربوط می‌شود.

این دو استخر به صورت طولی به چندین لاین تقسیم شده‌اند (با طناب‌های شناور) و در نتیجه کسی نمی‌تواند در عرض شنا کرد (بین خودمان باشد، من هیچ وقت فلسفه‌ی شنا در عرض را نفهمیده‌ام). در ضمن هر کدام از لاین‌ها بسته به ساعت شبانه‌روز یک تابلو دارد که به شناگران نوع شنای مجاز در آن لاین را نشان می‌دهد. مثلا این‌که لاینی برای کلاس‌های آموزشی رزرو است، یا فقط برای کسانی است که قصد شنای سریع دارند یا فقط مال کسانی است که شنای تمرینی می‌کنند. همیشه دست کم یک لاین شنای تمرینی در استخر وجود دارد. در این لاین شناگرها خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت و همیشه از منتها الیه سمت راست شنا می‌کنند. به این ترتیب ده‌ها شناگر می‌توانند بدون این‌که مزاحم هم باشند در یک لاین نسبتا باریک شنا کنند و ساعت‌ها بی‌وقفه، بدون این‌که انگشتی در چشم‌شان فرو رود یا مجبور شوند تغییر مسیر دهند. همین ایده‌ی ساده باعث شده است کارایی استفاده از لاین‌های استخر و به طور همزمان کیفیت تجربه‌ی شناگران به مراتب بالاتر رود. من در این لاین‌ها شنای تمرینی کرده‌ام. عالی است. حسی که از سایر شناگران می‌گیرم و این‌که می‌توانم راحت و طولانی بدون مزاحمت و وقفه شنا کنم فوق‌العاده لذت‌بخش و مفرح است.

در قسمت مربوط به شنای سرعتی هم همین داستان است. یعنی باز هم شناگرها از سمت راست حرکت می‌کنند و در نتیجه چندین نفر می‌توانند همزمان در یک لاین باریک شنا کنند. نکته ایناست که در این لاین سرعت شناگرها بالاتر است.

آیا تفکیک استخر به چند لاین طولی و تعیین قسمتی از آن به شنای تمرینی و قسمتی دیگر به شنای سرعتی کار دشواری است؟ آیا نیاز به تکنولوژی پیشرفته یا سرمایه‌گذاری زیاد دارد؟ آیا باید حتما یک کشور اسکاندیناوی و مرفه بود تا توانست چنین سیستم منظم و ساده‌ای را در هر استخری پیاده کرد؟

پاسخ قطعا خیر است. اما سوالی که ایجاد می‌شود این است که «پس چرا» نمونه‌ی این ایده‌های ساده را در استخرهای معمولی یا حتی خوب کشور خودمان نمی‌بینیم؟

huc68oxwqccs7qgkyqkymg

۳

برخلاف محیط استخر، رخت‌کن زن‌ها و مردها از هم جداست که موضوعی کاملا مرسوم در سوئد است. محیط‌های ورزشی معمولا مختلط هستند، اما رخت‌کن‌ها جدا. در مجموعه‌ی ورزشی چندین حمام سونا هم وجود دارد که چنان‌چه صراحتا ذکر نشده باشد که مخصوص مردها یا زنان است،‌ مختلط است به این معنا که همه دست کم با مایو وارد آن می‌شوند. افراد در سوناهایی که مختص یک جنس است، ممکن است کاملا برهنه شوند. در ضمن مردها موقع تعویض یا استحمام در محیط رخت‌کن هم کاملا برهنه می‌شوند. اصولا این عادی بودن برهنه شدن در حضور سایر مردها یکی از شوک‌های فرهنگی‌ من در سوئد بود. موضوع البته برای خودشان بسیار عادی است، همان‌طور که برای ما در ایران با مایو زیر دوش رفتن عادی است. مهاجرهای غیراروپایی در سوئد معمولا به شیوه‌ی مرسوم در فرهنگ خودشان با مایو زیر دوش می‌روند و با شرم مایوشان را تعویض می‌کنند. حدس می‌زنم در رخت‌کن‌ زن‌ها هم وضعیت کم و بیش همین‌طور باشد.

اما این نکته‌‌ی اصلی‌ای که می‌خواستم بگویم نبود.

در رخت‌کن بودم و مشغول خشک کردن و لباس پوشیدن. چند تا قفسه آن‌طرف‌تر دو تا پسربچه‌ی سوئدی حدودا ۴ یا ۵ ساله هم بودند که با پدرشان آمده بودند. آن‌ها هم شنایشان تمام شده بود و بعد از دوش گرفتن قصد داشتند لباس بپوشند. پدرشان دیده نمی‌شد، اما هر چند دقیقه یک بار از پشت ردیف بعدی کمد‌های رخت‌کن صدایش به گوش می‌رسید که خطاب به بچه‌ها جمله‌ای می‌گفت. نه عجله داشت،‌ نه داد می‌زد. با آن‌ها گپ می‌زد، در امتداد حرف‌هایی که بچه‌ها می‌زدند.

چند دقیقه‌ای بچه‌ها را زیر نظر داشتم. کودکانه، آهسته، اما با دقت و پشتکار کارهایشان را انجام می‌دادند. هر کدام یک کیف کوچک ورزشی داشتند. سر و بدن‌شان را خشک کردند، مایوشان را عوض کردند و توی یک کیسه‌ی نایلونی قرار دادند که سایر لباس‌هایشان را خیس نکند. حوله‌شان را تا کردند و گذاشتند توی کیف. لباس پوشیدند، سرشان را شانه زدند، سشوار زدند و در این حین مدام با هم حرف می‌زدند. حسابی سرخوش بودند و این کارها برایشان سخت به نظر نمی‌رسید. کمی آن‌طرف‌تر رفتم که ببینم پدرشان چکار می‌کند. او هم مشغول لباس پوشیدن بود. سوئدی‌ها کلن عجله نمی‌کنند، اما این‌طور به نظرم رسید که این پدر نه تنها عجله ندارد،‌ که چه بسا لباس پوشیدن‌اش را عمدا طول می‌دهد تا بچه‌ها که آهسته‌تر بودند هول نشوند و کارهایشان را خوب انجام دهند. حواسش به بچه‌ها بود، اما مطلقا در کار لباس پوشیدن آن‌ها دخالت نکرد. معلوم بود این اولین‌باری نیست که بچه‌ها کارهایشان را خودشان انجام می‌دهند. بلد بودند. با همان حرکت‌های کودکانه و دست‌های کوچک‌شان و همان‌طور که مشغول حرف زدن با هم بودند کارهایشان را تا آخر انجام دادند، زیپ ساکشان را بستند، کلاه‌ و کاپشن‌شان را پوشیدند و رفتند دم در مشغول پوشیدن کفش‌هاشان شدند که در این موقع بود که پدر نیز به آن‌ها ملحق شد.

بی‌اختیار در ذهنم ده‌ها پدر و مادری که از میان دوستان و اقوام و آشنایان خودم می‌شناسم مجسم شدند. پدرها و مادرهایی که از سر محبت و دلسوزی مدام پشت سر بچه‌ راه می‌روند. که مواظب باشند بچه کوچک‌ترین خطایی نکند، کاری کمتر از عالی انجام ندهد… نکند بچه اشتباهی کند و لباس نامناسبی بپوشد یا موهایش را نتواند آن‌طور که شایسته است شانه بزند. مادر به دقت موهای بچه‌ را شانه می‌کند و پدر همان‌طور که قدم به قدم بچه را دنبال می‌کند، اسباب‌بازی‌ها و خرت و پرت‌هایی که پشت سر او جا مانده را جمع می‌کند. پدر و مادری که در میهمانی‌ها یا جلوی غریبه‌ها مدام مواظب حرف‌ها و حرکت‌های بچه هستند، نکند پایش را اشتباهی و جایی که نباید دراز کند یا مثلا به بزرگتری به جای «شما» بگوید «تو».

سوالی که برای من همیشه مطرح بوده این است که اگر قرار باشد پدر و مادر همیشه یک قدم پشت سر بچه‌ باشند و به جای او کارهایش را انجام دهند و حتی قبل از آن‌که بچه امکان اشتباه کردن داشته باشد، او را تصحیح کنند، پس دقیقا کی و چگونه قرار است جناب بچه مفهوم استقلال نفس و مسئولیت‌پذیری را تجربه کند و یاد بگیرد؟‌

۴

برای این‌که شنای کرال را به صورت اصولی یاد بگیرم و از آن لذت بیشتری ببرم چند جلسه آموزش گروهی ثبت نام کرده‌ام. مربی ما مردی است حدودا ۲۵ ساله که صاحب یکی از زیبا‌ترین و ورزیده‌ترین اندام‌هایی است که تاکنون در مرد یا زنی دیده‌ام، طوری که مرا به یاد پیکره‌ی داوود ساخته‌ی میکل‌آنژ می‌اندازد. از شنا کردنش که شاید بهتر باشد چیزی نگویم. چنان نرم و بی‌صدا و چابک و زیبا شنا می‌کند که راه رفتن روی زمین حرکتی زشت و ناموزون می‌نماید و آدم به این فکر می‌افتد که شاید اندام انسان برای شنا کردن در آب بهینه شده است و نه برای راه رفتن روی خاک!

ما در کلاس ۸ نفریم. چهار مرد و چهار زن. بیشتر در دهه‌های ۲۰ و ۳۰ سنی هستند ولی یک خانم و یک آقای حدودا ۵۰ ساله و یک خانم حدودا ۶۵ ساله هم هستند. کم و بیش با بقیه‌ی کلاس تمرین‌ها را انجام می‌دهند. بعد از هر تمرین مربی از همه می‌پرسد «این تمرین چطور بود؟ سخت بود یا آسان؟» و همه کم و بیش جوابی می‌دهند… و خانم ۵۰ ساله اغلب با خنده می‌گوید: سخت بود. خسته شدم حسابی.

و مربی لبخند می‌زند.

هر بار که این خانم می‌گوید خسته شده‌ام، منتظرم که مربی بگوید: «اشکالی نداره. شما با توجه به سن‌ و شرایط‌تون خوب دارین عمل می‌کنید!»

اما نمی‌گوید. نگفت. حتی یک بار. حتی به اشاره. حتی غیرمستقیم.

تصادفی است؟‌

به نظر من خیر.

تا آن‌جا که با سیستم‌های آموزشی سوئد، چه در مدرسه، چه در دانشگاه و چه در محیط‌های ورزشی نظیر این‌جا آشنا شده‌ام، فلسفه‌ی غالب در امر آموزش این نیست که شما را با یک محک و معیار از پیش تعیین شده بسنجند. شما را به رقابت با الگویی عینی (مثل بغل‌دستی‌تان) یا ذهنی (مثل آن‌چه از یک مرد ۲۵ ساله یا یک زن ۶۵ ساله «انتظار می‌رود») ترغیب نمی‌کنند. در آموزش روی «رقابت کردن» و «برنده شدن» (هر رقابتی در ذات خود برنده شدنی دارد) تاکید نمی‌شود. حالا چه رقابت با بغل‌دستی‌تان باشد و چه رقابت با الگویی از پیش ساخته شده از آن‌چه تو باید باشی.

این نکته که آدم‌های مختلف توانایی‌ها و مهارت‌های جسمی و ذهنی و همین‌طور اولویت‌های مختلفی دارند در سیستم آموزشی سوئد نهادینه شده است و به عنوان یک موضوع زیربنایی جا افتاده به گونه‌ای که مدام مصداق‌ها و نمودهای این نگرش را در جاهای مختلف می‌بینم.

فرض این است که هر کسی چه ۲۰ سالش باشد چه ۶۵ سالش، چه درشت و قوی جثه و چه کوچک و ضعیف، حداکثر تلاش‌اش را می‌کند تا از موضوع آموزش بهره جوید. فرض این است که من، با شناختی که از توانایی‌های خودم دارم، بهترین تلاشم را می‌کنم تا از آن‌چه به من عرضه می‌شود بهره جویم. هدف محیط آموزشی این نیست که مرا به رقابت با نفر بغل دستی که ممکن است جوان‌تر، قوی‌ جثه‌تر یا سریع‌تر از من باشد ترغیب کند. چرا که نتیجه‌ی چنین ترغیبی مشخص است: «من احساس بدی خواهم داشت از این‌که نمی‌توانم با همکلاسی تواناتر خودم رقابت کنم». در راستای همین ذهنیت، مربی یا معلم من را با یک الگو یا تصوری که از پیش برای خودش ساخته مقایسه نمی‌کند و مرا به رقابت با آن الگوی ذهنی تشویق نمی‌کند. مثلا اگر مربی به آن خانم که از خستگی گلایه می‌کرد بگوید: «شما نسبت به سن‌تون خوب دارین تمرین می‌کنید»، این جمله که ظاهرا یک تشویق ساده است، در درون خود نکته‌ای نهفته دارد: «یعنی از کسی که در سن شماست انتظار مشخصی می‌رود و شما نسبت به آن معیاری که از پیش تعیین شده است، بهتر یا بدتر عمل می‌کنید» یا «تو با این سنت انتظار داری مثل آدم خوش‌هیکل و جوان و نیرومندی همچو من شنا کنی؟ طبیعیه جونم که خسته شده باشی. آروم باش!»

اما این نوعی ترویج رقابت و به طور غیرمستقیم تحقیر آدمی است که در موقعیت ضعیف‌تری قرار دارد و به راحتی ممکن است به حاشیه رانده شود. به همین دلیل مربی آن‌را نمی‌گوید،‌ بلکه لبخند می‌زند و از این‌که همه دارند بهترین سعی‌شان را می‌کنند راضی است.

نتیجه‌ی چنین نگاهی به آموزش و فرهنگ این است که افرادی که به خاطر شرایط سنی، جسمی یا ذهنی توانایی‌ها یا مهارت‌های محدودتری دارند یا به هر دلیل با نرم‌ها و عرف‌های مرسوم جامعه متفاوت هستند، از حضور در عرصه‌های مختلف ورزشی و اجتماعی خجالت نمی‌کشند و عرصه‌های اجتماعی برای حضور افراد با توانایی‌ها و خصوصیت‌های متنوع‌تری باز می‌شود. نتیجه‌ی چنین نگاهی به آموزش و فرهنگ این است که در کلاس شنای مقدماتی خانم‌ یا آقای ۶۰ ساله شرکت می‌کند و بدون استرس و حس باختن در رقابت، خودش و توانایی‌های خودش را به بهترین روشی که مناسب می‌داند به چالش می‌کشد. نتیجه‌ی‌ آن‌را در عرصه‌های فرهنگی و علمی و فنی و هنری هم می‌توانید حدس بزنید.

این است که به نظر من مربی ما فقط تن و سیمای زیبایی ندارد، بلکه او نماینده‌ی یک فلسفه‌ی آموزشی زیبا نیز هست.
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

 

زن و مرد، بازی‌های کهنه‌ و خروج از بحران (یادداشت وارده)

یادداشت زیر را آقای خسرو در پاسخ به نوشته‌ی خانم افسانه «زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)» که چند روز پیش در بامدادی منتشر شد ارسال کرده‌اند که عیناً (به غیر از ویراستاری) منتشر می‌کنم. انتشار این مطلب در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با درون‌مایه‌ی این نوشته نیست. در صورتی که ذیل همین پست کامنت بگذارید، آقای خسرو در صورت تمایل به کامنت‌های شما پاسخ خواهند داد.

حدس می زنم که اگر شروع به نوشتن کنم، کار به تفصیل بی حاصلی می کشد اما به امید آگاهی بخشی به قلیلی از خوانندگان، این متن مغشوش با عنوان «زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)» را مرور می کنم. موضوع بحث درباره‌ی این جمله است که قبلا در بامدادی منتشر شده بود:

«بحران زن‌هایی هستند که نمی‌خواهند مسئولیت قبول کنند، اگر سر کار بروند درآمدشان خرج خودشان می‌شود و مسئولیتی هم در خانه نمی‌پذیرند. و حتی کسانی هم که شاغل نیستند، باز از انجام… حداقل بعضی امور منزل سر باز می‌زنند با این استدلال که در شأنشان نیست.»

نویسنده پس از شرح غیرلازمی درباره اصول عقاید خود زنان را به سه دسته تقسیم میکند:1- عده‌ای از خانم‌ها که خود را سرتر، بهتر و … از همسر و خانواده‌شان می‌دانند و بسیاری کارها را در شأن خود نمی‌دانند 2- آنها که تمام روز در آرایشگاه و باشگاه هستند و» این دسته تمام توانایی، هوش و استعداد خود را خرج کرده و می‌کنند تا همسری ثروتمند بیابند.»  3- «زنان عادی که کار می کنند و درآمد خود را در خانه خرج نمی کنند».

این دسته بندی کاملا بی‌معنی است چون یک نفر می‌تواند در همه‌س این دسته‌بندی‌ها باشد و یا در هیچ‌کدام نباشد. احساس سرتری یا بهتری در هر کسی می‌تواند باشد، کار کردن با آرایشگاه و باشگاه رفتن تنافری ندارد چرا که بقیه هم می‌روند، شوهر پولدار داشتن به معنی نبودن این مشکل در زندگی نیست و در نهایت تعبیر «زنان عادی که کار می‌کنند». ظاهرا هدف نویسنده، جدا کردن خانم‌های نجیب و کار کن و زحمت‌کش ولی پول خرج نکن در خانه مثل خودشان از دو گروه «غیر عادی» دیگر است در حالی‌ که همه‌ی این خانم‌ها یک گروه و به شدت در هم تنیده‌اند و اگر آفتی می‌بینیم در همه هست و این جدا کردن‌ها، خدعه‌ی منزه‌طلبان است.

در مورد دسته‌ی اول خانم نویسنده «قویا اعتقاد» دارند که این‌ها قبل از ازدواج هم این‌گونه بوده‌اند! نکته اینجاست که اعتقاد شما هر چقدر هم قوی باشد دلیلی بر درستی حرف شما نیست. رفتار بسیاری از خانم‌ها و آقایان در قبل و بعد از ازدواج متفاوت است. اتفاقا تظاهر به مدرن بودن و همراه بودن و اعتقاد نداشتن به مهریه و… یک مرض شایع در دوران آشنایی است که در ادامه و بعد از اطمینان از کوبیده شدن میخ، چهره‌ی واقعی «گربه لوس» و «پرتوقع» و «ناز کردن‌های افراطی» نمایان می‌شود. اصولا چنین گروه مجزایی بین خانم‌ها نداریم و رفتارهای دوگانه، ابزاری است که هر کسی اعم از مرد و زن ممکن است بدان متوسل شود.

در مورد دسته‌ی دوم که ایشان لحن تحقیرآمیزی درباره‌شان به کار برده، نکته اینجاست که هر مرد و زنی در زمان ازدواج وضعیت مالی طرف مقابل را می‌سنجد و به عنوان یک گزینه در امر انتخاب استفاده می‌کند. اگر وزن این معیار برای بعضی بالاتر است اشکالی بر آن وارد نیست. اتفاقا خانم‌هایی که دنبال پول طرف می‌روند احتمال صادق بودنشان بیشتر است از کسانی که یک جوان تحصیل کرده از خانواده‌ای متوسط را هدف قرار می‌دهند اما در ادامه، پول پس‌اندازی از حقوق اظهار نشده‌ را با دروغ و دغل به همسرشان قرض می‌دهند! این خاصیت پول دوستی نیز گروه مجزایی که مورد نظر خانم نویسنده است را نمی‌سازد چون همه‌ی آدم ها به قدرت پول واقف بوده و آن را دوست دارند. اصولا همه‌ی آن «خانم‌های عادی» هم دعوایشان سر پول است و همین نوشته‌ی خانم نویسنده هم درباره پول و حق نگهداری و خرج کردن آن است.

در مورد دسته‌ی سوم «زنان عادی»، خانم نویسنده بدون اینکه قصد «مناقشه» داشته باشند در ابتدا سوالات متعددی درباره‌ی «همراهان شاکی» این گروه مطرح می‌کنند.» آیا بلد است ماشین لباسشویی را روشن کند؟ آیا می‌داند در فریزر چه مواد غذایی دارد‌؟ آیا بلد است آشپزی کند‌؟ … » و ایشان از قضا جواب را هم می‌دانند «حداقل از انجام ۹۰ درصد این کارها با کیفیت مناسب عاجز است». این نمونه‌ی کامل یک قضاوت ناعادلانه است از این جهت که شکایت شونده و قاضی و جلاد همه یک نفرند. بر خلاف نظر ایشان، جواب این سوال‌ها برای همه‌ی آقایان یکسان نیست و بسیاری از آقایان ممکن است برخی یا اغلب این موارد را به خوبی انجام دهند و با این وجود بسیاری از خانم‌های عادی هنوز هم به مخفی کردن پول‌ها ادامه می‌دهند.

قسمت بعدی نوشته‌ی ایشان دو موضوع در هم آمیخته است، توضیح درباره اینکه اگر هم خانمی در هزینه‌های خانه مشارکت نکند در نهایت درآمد خود را صرف امور خانواده خواهد کرد و سپس بحث قوانین اسلامی و احتمال طلاق و نیاز خانم‌ها به داشتن پشتوانه‌ی مالی. اگر بخشی از این نوشته ارزش شنیدن داشته باشد قاعدتا همین قسمت است اما حتی این هم نیست. اول این که مساله بر سر محل خرج آن درآمد نیست بلکه مساله بر عدم همراهی و مسئولیت‌ناپذیری و سست کردن بنیان رابطه و خانواده است. و این نکته‌ی مهم که بارها ذکر شده، اگر به قوانین اسلامی و ایرانی انتقادی دارید جای مبارزه با آن در داخل خانه و روبروی همسرتان نیست. شما در چهارچوب همین قوانین غلط می‌توانسته اید توافق بهتری در زمان ازدواج داشته باشید و علاوه بر آن تغییر قوانین از راه مبارزه و مشارکت سیاسی و حرکت‌های اجتماعی میسر است. ایشان با آوردن مثال‌هایی قصد اثبات حرف خود را دارند در حالی که این روش از سست‌ترین پایه‌ها در یک بحث منطقی است چرا که گفتن نقیض آن به همان سادگی است.

ایشان همچنین نرخ باروری پایین را دلیل کم بودن روابط جنسی می‌دانند که پوچ بودن آن در «عصر جلوگیری»  نیازی به توضیح ندارد و سپس در اوج احساسات ناشی از احساس داشتن درک عمیق از مساله، سوالات معمول آقایان و خانم‌ها درباره‌ی وضعیت شغلی و درآمدی یکدیگر در دوران آشنایی را نیز بخشی از بحران می‌دانند.همچنین سعی کرده‌اند به روش اغلب متاخرین، پاراگرافی در مذمت هر دو گروه آقایان و خانم‌ها نوشته و به شکلی که نه سیخ بسوزد و نه کباب، مطلب را جمع کنند. این میان‌مایگی، هر چند خریداران بسیار دارد اما با آن بندهای اولیه و ثانویه که تماما در دفاع از «خانم‌های عادی» است همخوانی ندارد.

شخصا به حسن ظن بسیاری از خانم‌های عادی و غیرعادی و مشارکت صادقانه‌ی آنها در بزنگاههای زندگی شکی ندارم و بارها شاهد آن بوده‌ام، با این وجود چیزی که خانم نویسنده راجع به آن صحبت یا تامل کافی نکرده، اصل دعواست. اصل دعوا بر سر «قدرت»  و کنترل و کسب محبوبیت است و این که شما در «زمانی که لازم است» چقدر توان چانه‌زنی و امتیازگیری و جلوه‌گری داشته باشید. این احتکار پول با برچسب کذایی «پس‌انداز خانواده » و نیز بازی کردن نقش منجی در بزنگاهها مثل خریدن خانه یا پرداختن هزینه‌ی تحصیل فرزند و امثال آن هم در نهایت بازی قدرت و محبوبیت است. خانم‌ها و آقایان ایرانی مثل همه‌ی همتایان خارجی خود درگیر این بازی شده‌اند اما مشکل خاص ما ایرانی‌ها در این است که ما دوران گذار از سنت به مدرنیته را طی می‌کنیم و هر کسی می‌تواند از این وضعیت به نحوی سوء استفاده کند تا قدرت خود را بالا برد. زنی که سبک زندگی‌اش در دنیای مدرن عوض شده و پا به پای همسرش کار می‌کند، به حق توقع همراهی از همسرش در امورات منزل را دارد با این وجود در بخش مربوط به اشتراک منافع حاصل از کار، هنوز به نتیجه‌ی درست نرسیده و برای این عدم همراهی مخرب و تلاش قدرت‌طلبانه، هزار و یک دلیل بی‌مبنا می‌تراشد. در مقابل مردی که همه‌ی درآمد همسر را به انحای مختلف از او می‌گیرد و با تراشیدن مخارج کذایی و پنهان کردن بخشی از دارایی‌ها، عملا همسرش را وادار به خرج کردن درآمدش می‌کند حاضر به هیچ شکلی از همکاری در امور خانه نیست و حتی از پهن کردن سفره‌ی غذا دریغ می‌کند. این «مرد قوی» خوشحال است که همسرش امکان هیچ مانور و عمل مخالف نظر او را ندارد و «کنترل امور زندگی» از دستش خارج نشده است و برای این فریبکاری هزار و یک توجیه غیرمنطقی می‌سازد. با این وجود اگر خوب دقت کنیم، ریشه‌ی هر دوی این رفتارها در ترس است. مخرب‌ترین اثر این رویکرد اما، نهادینه کردن دروغ در روابط اعضای خانواده است که به نسل بعد نیز منتقل می‌شود و همان کسانی که قرار است از این بازی‌های قدرت بیشترین استفاده را ببرند، بیشترین خسارت را خواهند دید.

ما نیاز داریم که تغییر کنیم، با فرود آمدن از فرازهای پوشالی پرداخته‌ی سنت و با بیرون آمدن از حصار تنگ اندیشه‌های کهنه. مسلما ما مردها به دلیل امتیازات نامعقولی که یک جامعه‌ی مرد-سالار سنتی عقب مانده به ما داده و ضعف طبیعی بشر در میل به سوء استفاده و تن‌پروری و بهره‌کشی کوتاهی بیشتری کرده‌ایم، رنج بیشتری تحمیل کرده‌ایم و مسولیت بزرگ‌تری داریم. ما به عنوان یک جامعه اعم از زن و مرد باید نو شویم و این نو شدن نباید مشروط باشد، اگر آگاهانه و در سمت درست تغییر کنیم، دنیای ما به همان سمت تغییر خواهد کرد. تلاش کنیم که آدم‌های بهتری شویم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

چگونه رسانه‌های آمریکایی از رسانه‌های اسرائیلی هم اسرائیلی‌تر شدند؟ (استراتژی‌های پروپاگاندای اسرائیل)

حتما متوجه شده‌اید که پوشش خبری رسانه‌های جریان اصلی غربی، به خصوص آمریکایی در مورد اخبار مربوط به خاورمیانه و به خصوص فلسطین/اسرائیل جهت‌گیری و برایند آزاردهنده‌ای به سود سیاست‌های اسرائیل دارد. سوالی که طبعا در ذهن ایجاد می‌شود این است که «چطور چنین چیزی ممکن است؟»

به عبارت دیگر، چطور ممکن است در کشوری مثل آمریکا که از بسیاری جهت‌ها در شمار آزادترین جوامع جهان به حساب می‌آید، رسانه‌های جریان اصلی این‌طور یک‌صدا و هماهنگ با دولت آمریکا و اسرائیل عمل کنند؟‌ نگاهی به پوشش اخبار خاورمیانه در رسانه‌های اصلی اروپایی  نشان می‌دهد که اگر چه این ایراد تا حد زیادی به رسانه‌های اروپایی هم وارد است، اما یک‌جانبه‌نگری و حمایت بی‌دریغ آن‌ها از طرف اسرائیلی قابل مقایسه با نمونه‌های آمریکایی نیست. پاسخ به سوال «چطور چنین چیزی ممکن است؟» فقط به درک رابطه‌ی آمریکا و اسرائیل کمک نمی‌کند، بلکه از آن طریق می‌توان نکته‌های مهمی را درباره‌ی ساز و کارهای رسانه‌ای و مکانیسم‌های تولید و نشر خبرهای جهت‌دار درباره‌ی کشورمان ایران نیز آموخت.

یک پاسخ ممکن به سوال بالا این است که این در ذات بازار عرضه و تقاضای رسانه‌ای است و رسانه‌ها آن‌چه را نمایش می‌دهند که جامعه‌ی مخاطب‌شان انتظار دریافت آن را دارد. در این دیدگاه رسانه‌ها دنباله‌روی افکار عمومی هستند و چون افکار عمومی آمریکا بیشتر از اروپا طرف‌دار اسرائیل است، رسانه‌های آمریکایی هم برای این‌که کسب و کار موفقی داشته باشند بیشتر از اسرائیل طرف‌داری می‌کنند.

شخصا هرگز نتوانسته‌ام این پاسخ را بپذیرم. اولا که این استدلال با بسیاری از شواهد میدانی جور در نمی‌آید. در بسیاری از موارد نگاه عمومی در جامعه مخالف نگاهی است که در رسانه‌ها نشر داده می‌شود. دوم این‌که در همان بازار هم تنوع مصرف و سلیقه وجود دارد و این هماهنگی در حمایت از اسرائیل نمی‌تواند صرفا منعکس کننده‌ی خواست مخاطبان باشد. سوم این‌که این نگرش نقش مهم رسانه‌ها را به عنوان عامل فرهنگ‌سازی و کنترل جمعی کم اهمیت می‌بیند، در حالی که این یکی از مهم‌ترین کارکردهای رسانه‌هاست که در اغلب موارد از سوددهی مستقیم آن‌ها مثلا از طریق فروش آگهی یا اشتراک مهم‌تر است، چرا که یک رسانه حتی اگر مستقیما سودآور نباشد می‌تواند به شیوه‌های پیچیده‌تر و موثرتری به سود جریان مالک یا حامی آن عمل کند.

اما پاسخ دیگری که به سوال بالا می‌توان داد این است که گروه‌های ذی‌نفع (آمریکایی یا اسرائيلی) شریان‌های اصلی انتخاب، تولید و توزیع خبر در آمریکا (و تا حد کمتری در جهان) را کنترل می‌کنند. یعنی مکانیسم‌هایی وجود دارد که گروه‌های طرف‌دار اسرائیل از طریق آن می‌توانند با درجه‌ی اندکی خطا، مطمئن شوند که اخبار نامطلوب از نظر آن‌ها در رسانه‌های جریان اصلی آمریکا منتشر نمی‌شود.

فیلم مستند زیر با عنوان «صلح، پروپاگاندا و سرزمین موعود» (Peace, Propaganda & the Promised Land) که دیدن آن‌ را به همه‌ی کسانی که مایل هستند «سواد رسانه‌ای» خود را بالا ببرند توصیه می‌کنم به خوبی این فرایند را شرح داده است. موضوع به صورت خاص، سیستم‌های کنترل اخبار خاورمیانه در رسانه‌های آمریکا است و در این مستند روش‌های پروپاگاندا یا کلمه‌ی مودبانه‌ترش یعنی روابط عمومی (Public Relations یا PR) شرح داده می‌شود. در طول مشاهده‌ی این مستند حدودا ۸۰ دقیقه‌ای، نه تنها با فرایند تمامیت‌خواه و خطرناک کنترل خبر در آمریکا آشنا می‌شوید، بلکه با ابعاد سیاست‌های نژادپرستانه و خطرناک اسرائیل نیز بیشتر آشنا می‌شوید. به خصوص که در این فیلم شخصیت‌های دانشگاهی یهودی و حتی روحانیون یهودی (rabbi) نیز در نقد سیاست‌های اسرائیل و پوشش خبری اخبار فلسطین در آمریکا صحبت می‌کنند.

خلاصه‌ی بخش‌هایی از مستند بین دقایق ۱۰:۳۰ تا ۱۶:۰۰ را این‌جا ذکر می‌کنم:

به دنبال حمله‌ی اسرائیل به لبنان در ۱۹۸۲ و قتل‌عام صبرا و شتیلا چهره‌ی اسرائیل آسیب جدی دید. مقامات اسرائیلی از خود پرسیدند: مشکل از کجا بود؟ و پاسخ آن‌ها این بود: روابط عمومی ما به اندازه‌ی کافی خوب نبوده است. به دنبال آن در ۱۹۸۳، پروژه‌ی هاسبارا (hasbara) شروع شد که هدف آن تربیت دیپلمات‌های آموزش‌دیده‌ای بود که قرار بود مطمئن شوند خبرنگاران آمریکایی اخبار مطلوب اسرائیل را پوشش می‌دهند.

مهم‌ترین فیلتر خبری در سطح تولید خبر توسط خود اسرائیل انجام می‌شود. همزمان دفتر خبری اسرائیل به صورت روزانه به تولید خبر می‌پرداخت که با توجه به تخصص آن‌ها در تکنیک‌های روابط عمومی و همین‌طور عدم وجود دسترسی آسان خبرنگاران به منابع فلسطینی این خبرها از موقعیت بهتری برای گزارش شدن بهره‌مند بودند. پس بیشتر خبرها، از همان لحظه‌ی تولید جهت‌گیری مطلوب اسرائیل را دارند. این ماشین پروپاگندا آن‌چنان موثر است که فضای انتقادی نسبت به سیاست‌های اسرائیل در رسانه‌های داخل خاک اسرائیل به مراتب بازتر و آزادتر از رسانه‌های آمریکایی است.

به صورت کلی پوشش خبر توسط رسانه‌های اصلی آمریکایی تحت تاثیر مجموعه‌ی پیچیده‌ای از روابط ساختاری (complex set of institutional relationships) است. این ساختارها را می‌توان به صورت مجموعه‌ای از فیلترها تصور کرد که برای این‌که خبری بتواند با موفقیت به مرحله‌ی «انتشار» برسد باید بتواند از تمام آن‌ها عبور کند. این فیلترها به شکل زیر عمل می‌کنند:

(۱) اولین فیلتر مهم مربوط به الگوهای مالکیت رسانه‌های اصلی آمریکا (Owners of US media firms) می‌شود. منافع مالکان رسانه‌های اصلی در آمریکا به منافع نخبگان سیاسی در این کشور نزدیک است.

(۲) دومین فیلتر به گروهی از نخبگان سیاسی (political elites) مربوط می‌شود. این افراد قدرت دسترسی به و تاثیرگذاری بر رسانه‌های اصلی را دارند و بخشی از سیستمی هستند که به شدت تحت تاثیر پول شرکت‌های بزرگ و منافع تجاری هستند.

(۳) سومین فیلتر به تلاش‌های دولت اسرائیل مربوط می‌شود. دولت اسرائیل از خدمات برخی از بزرگ‌ترین شرکت‌های روابط عمومی آمریکا را به عنوان مشاور تولید تصویر (image consultants) بهره می‌گیرد. به عنوان مثال شرکت‌های

  • Ruder Finn
  • Weill Associates
  • NYPR
  • Leyden Communications
  • Rubenstein Associates
  • Morris, Carrick & Guma

به دولت اسرائیل خدمات تخصصی برای مدیریت بهینه‌ی کمپین‌های سیاسی و رسانه‌ای مورد نظرش می‌دهند. در کنار این موسسه‌های حرفه‌ای، ۹ کنسول‌گری اسرائیل در ایالت‌های کلیدی آمریکا با زیر نظر گرفتن پوشش‌ خبری رسانه‌های آمریکا و ایجاد رابطه با خبرنگاران به اجرا شدن کمپین‌های روابط عمومی که توسط دولت اسرائیل و مشاورانش طراحی شده کمک می‌کنند.

در ضمن تعداد زیادی از موسسه‌های خصوصی آمریکایی (مسیحی و یهودی) مانند:

  • Americans for a Safe Israel
  • Americans Friends of Likud
  • Christian Coalition
  • Christian Broadcasting Network
  • American Jewish Congress
  • Christian Friends of Israel
  • American Israeli Friendship League
  • Friends of Israel
  • Intercessors for Israel
  • Jewish National Fund
  • Israel My Beloved
  • Labor Zionist Alliance
  • Jews for Jesus
  • Messianic Jewish Alliance of America
  • Focus on Jerusalem
  • Jewish Voice Ministries
  • AIPAC یا American Israeli Public Affairs Committee که از همه‌ی موارد یاد شده مهم‌تر است و اغلب به عنوان نیرومندترین لابی خارجی در واشنگتن شناخته می‌شود.

هستند که روایت‌های رسمی دولت اسرائیل (و آمریکا) را تکرار می‌کنند و تظاهرات و اعتراضات مردمی اعتراض‌آمیز علیه هر پوشش خبری‌ای که به صلاح اسرائیل نباشد را سازمان‌دهی می‌کنند.

این چارچوب نهادی و تشکیلاتی (institutional framework) متشکل از منافع تجاری و سیاسی آمریکا و سیاست‌های روابط عمومی اسرائیل پوشش خبری عمومی رسانه‌ها درباره‌ی خاورمیانه را شکل می‌دهد. این در حالی است که دیدگاه‌ها و افکار مربوط به سازمان‌های مترقی مخالف سیاست‌های اسرائیل به ندرت موفق می‌شوند از سد این فیلترها عبور کنند:

  • American Arab Anti-discrimination Committee
  • Christian Peacemaker Teams
  • Churches for Middle Ease Peace
  • Not in My Name
  • Tikkun Committee
  • Fellowship of Reconcilliation
  • Global Exchange
  • Muslim Peace Forum
  • Jewish Friends of Palestine
  • American Muslims for Jerusalem
  • Peace Action
  • Search of Peace
  • Jewish Peace Fellowship
  • Foundation for Middle East Peace
  • Women in Black
  • United for Peace and Justice
  • Just Peace Technologies
  • Muslim Peace Fellowship
  • United Religions Initiative
  • Jews Against the Occupation
  • Americans for Peace Now

(۴) اگر یک خبر منتقد سیاست‌های اسرائیل موفق شود از فیلترهای ذکر شده عبور کند و از طریق رسانه‌های آمریکایی منتشر شود، تعداد زیادی از گروه‌های ناظر بر رسانه (Media Watchdog Groups) وجود دارند که خروجی رسانه‌های آمریکایی را زیر نظر دارند و خبرنگاران و دبیران و سردبیران آن‌ها را تحت فشار قرار می‌دهند:

  • Anti-Defamation League
  • Palestinian Media Watch
  • Eye on the Post
  • Honest Reporting
  • CAMERA یا Committee for Accuracy in Middle East Reporting in America که از مهم‌ترین این نوع سازمان‌ها به شمار می‌رود.

این سازمان‌ها که فعال رسانه‌ای محسوب می‌شود به صورت بسیار موثری بر فعالیت‌های رسانه‌ای نظارت می‌کنند و با تحت فشار قرار دادن روزنامه‌نگارها و دبیرهای خبری اطمینان می‌یابند که اخبار پوشش داده شده «بی‌طرفانه» است، یعنی طرفدار اسرائیل است.

فیلم در ادامه به شرح مفصل تاکتیک‌های پروپاگاندای اسرائیل که در رسانه‌های آمریکایی نیز به خوبی اجرا می‌شود می‌پردازد. اما بیشتر از این توضیح نمی‌دهم و اکیدا توصیه می‌کنم مستند «صلح، پروپاگاندا و سرزمین موعود» (Peace, Propaganda & the Promised Land) محصول ۲۰۰۳ بنیاد آموزش رسانه‌ای (Media Education Foundation) را تماشا کنید. در ضمن در صورت تمایل می‌توانید آن‌را از طریق این لینک دانلود کنید.


<

p style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)

یادداشت زیر را خانم افسانه در پاسخ به نوشته‌ی «از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)» که دیروز در بامدادی منتشر کردم ارسال کرده‌اند که عیناً (به غیر از ویراستاری) در بامدادی منتشر می‌کنم. انتشار این مطلب در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با درون‌مایه‌ی این نوشته نیست. در صورتی که ذیل همین پست کامنت بگذارید، خانم افسانه در صورت تمایل به کامنت‌های شما پاسخ خواهند داد.

یکی از بندهای نوشته آخر شما با عنوان «از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)»، شدیداً برای من سوال برانگیز بود. مخصوصاً که همین حرف را قبلاً هم جایی دیگر و از قول شخصی دیگر شنیده بودم. گفتید دوست یا هم‌صحبتی، اظهار کرده که بحران زن‌هایی هستند که خود نمی‌خواهند مسئولیت قبول کنند، اگر سر کار بروند درآمدشان خرج خودشان می‌شود و مسئولیتی هم در خانه نمی‌پذیرند با این تفکر که شاغل هستند و حتی کسانی هم که شاغل نیستند، باز از انجام امور منزل یا حداقل بعضی امور منزل سر باز می‌زنند با این استدلال که در شأنشان نیست.

اول از همه این‌که من علی‌رغم زن بودنم، فمینیست نیستم و فمینیست‌ها را دوست هم ندارم، یعنی حتی اگر این استدلال برقرار باشد که بین مرد و زنی با هوش و توانایی برابر، زن باید زحمت بیشتری برای داشتن موقعیتی برابر با مرد بکشد، من ترجیح می‌دهم این زحمت را تقبل کنم اما حمایتی به خاطر زن بودن از من صورت نگیرد و البته این ترجیح شخصی من است. در این هم شک ندارم که عده‌ای از خانم‌ها (معمولاً بدون دلیل و نمود بیرونی) خود را سرتر، بهتر و … از همسر و خانواده‌شان می‌دانند، بسیاری کارها را در شأن خود نمی‌دانند و … اما در کنار این موضوع قویاً اعتقاد دارم که این دسته از زنان، قبل از ازدواج هم، رفتارهای این‌چنینی داشته‌اند، مثلاً در دوره‌ی دوستی یا نامزدی (یا هر عنوان دیگر، بنا به عرف فرهنگی خانواده‌ها) توقع‌های زیاد، لوس شدن‌ها و ناز کردن‌های افراطی، قهر و آشتی‌های مکرر و رفتارهای لوس و لوندانه‌ای داشته‌اند خیلی از همسران این دسته از زنان اصلا جذب همین رفتار شده‌اند. جذب زنی که مانند گربه لوس، پر توقع، معمولاً ظریف و زیبا (و یا حداقل دارای رفتار لوندانه و جذاب) بوده و همین جذابیت، آن‌ها را ترغیب به ازدواج و دائمی کردن رابطه کرده است. حالا اگر این دسته از آقایان عزیز و محترم، از زنی که با این شرایط انتخاب کرده‌اند، توقع دارند از فردای ازدواج تبدیل به زنی مدیر، مدبر، آشپزی قابل و فردی توانا در اداره‌ی امور منزل شود مسلماً مشکل از آقایان عزیز است نه؟ از قول کسی در همین وبلاگستان خواندم (که اسمشان متاسفانه یادم نیست) کسانی که شکایت می‌کنند که مردان همه خائن یا دروغ گویند یا زنان همه تنبل، خائن و پول دوست هستند، معمولاً خودشان مشکل اخلاقی یا رفتاری دارند که این دسته آدم‌ها را به خود جذب می‌کنند وگرنه هیچ وقت یک خصوصیت، آن‌هم یک خصوصیت منفی، بین تمام اعضای یک جنس مشترک نبوده و نخواهد بود.

دسته‌ی دیگری از زنان هم هستند که تمام روزشان، یا در آرایشگاه یا باشگاه یا خیاط یا ماسا‍ژور پوست یا پاساژ می‌گذرد. فکر می‌کنم شما هم مثل من قبول دارید این دسته از زنان حتی تصور همسری با کسی که شما از وی نوشته‌اید را نمی‌کنند، این دسته تمام توانایی، هوش و استعداد خود را خرج کرده و می‌کنند تا همسری ثروتمند بیابند، بعضاً حتی به همسری مردی هم‌سن پدرشان یا مردی زن‌دار هم راضی‌اند تنها اگر پول کافی و بیشتر از کافی برای پرداخت هزینه‌ها داشته باشد.

اما دسته‌ی عمومی‌تر، زنان عادی هستند که کار می‌کنند، معمولاً درآمد خود را در خانه خرج نمی‌کنند و معمولاً هم از همسر خود توقع همراهی در امور منزل را دارند، چون بعضاً دیرتر یا همزمان با همسر به خانه می‌رسند. نمی‌خواهم فعلاً در مورد این موضوع مناقشه کنم که تا چه حد این توقع برآورده می‌شود؟ حتی نمی‌خواهم بگویم از این همراه شاکی خود (که اعتقاد دارد زنان امروزی خودشان، خود را وسیله‌ی اتاق خواب کرده‌اند) می‌پرسیدید که آیا بلد است ماشین لباسشویی را روشن کند؟ آیا می‌داند در فریزر چه مواد غذایی دارد‌؟ آیا بلد است آشپزی کند‌؟ اگر همسرش منزل نباشد‌، آیا بلد است غذایی قابل خوردن برای خودش تهیه کند و آشپزخانه هم کثیف و به تدریج پر از سوسک نشود؟ آیا بلد است لباس‌های شخص خودش کجاست؟ آیا می‌تواند آن‌ها را اتو کند؟ آیا می‌داند در کیف مدرسه یا مهد کودک بچه چه لوازمی باید باشد؟ آیا برنامه‌ی کلاسی و امتحانی کودکش را بلد است؟ آیا صبح‌ها به تنهایی و بدون کمک همسر می‌تواند بچه را بیدار کرده آماده کرده و سروقت به مدرسه برساند‌؟ طبیعتاً اگر کمکی را که این‌همه از آن شاکی است به همسرش می‌کرد جواب این سوال‌ها مثبت بود، اما من به شما اطمینان می‌دهم حداقل از انجام ۹۰ درصد این کارها با کیفیت مناسب عاجز است. چون نمی‌خواهیم در مورد این قسمت صحبت کنیم‌، تصور می‌کنیم همسر این آشنای شما شاغل است‌، درآمدش را در خانه خرج نمی‌کند و از همسرش توقع کمک در کار خانه دارد و کمک هم دریافت می‌کند. می‌شود بپرسم این خانم درآمدش را چکار می‌کند؟ هر آدم منصفی می‌داند که هیچ‌کس تمام درآمدش را صرف خرید لوازم غیر ضروری یا آرایش و پیرایش خود نمی‌کند (لوازم ضروری، مثل لباس‌های لازم، آرایش‌گاه و لوازم آرایش در حد نرمال و … حتی اگر زن شاغل نباشد، توسط شوهر تامین می‌شود). حداکثر حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد درآمد صرف خرج‌هایی می‌شود که می‌توانست نشود (باز هم به این نمی‌پردازم که مردان خرج‌های اینچنینی دارند یا نه؟) بقیه آن‌چه در بانک بماند، چه تبدیل به طلا و اوراق بهادار شود یا دلار و هر چیز دیگر، حکم پس‌انداز را دارد. این پس‌انداز در صورت به بن‌بست رسیدن زندگی مال زنی خواهد بود که قوانین اسلامی، حق و حقوق مادی را برای وی قایل نیستند (فکرتان هم به سمت مهریه نرود که شوخی روی کاغذ است و در موثرترین حالت، جایگزین حق طلاق خواهد بود) اگر در خرید خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند مشارکت کرده باشد و به اتکای زندگی خانوادگی‌، سهم قانونی و رسمی نخواسته باشد، در هر سن و سالی که بخواهد یا مجبور به جدایی شود، باید به خانه‌ی پدری برگردد. خودتان زنی را تصور کنید که چندین سال کار کرده و حالا دوباره، به مثابه یک دختر ۲۰ ساله در خانه پدر است. فکر می‌کنید چند درصد ازدواج‌ها، اگر زن، تنها خانه‌ای (یا به قول ویرجینیا ولف فقط اتاقی) از آن خود داشت، از هم می‌پاشید؟ یعنی زن در زندگی مانده، چون جایی برای رفتن ندارد؟ دیدن همین نمونه‌ها، که کم هم نیستند، به نسلی که تازه در حال ازدواج است، نشان داده حتی در روزهای اوج عاشقی که همه چیز عالی و مطمئن به نظر می‌رسد باید در مورد وضعیت مالی خود و آینده‌ای که با افول احتمالی این عشق در انتظارش خواهد بود هوشیار باشد، به هر حال مردان زیادی مانند بند اول نوشته‌ی شما هستند که اعتقاد دارند طبیعت مرد هرزگی است، باید حواست باشد وقتی خواستی از همسر طبیعتاً هرزه‌ات جدا شوی، جایی برای ماندن داشته باشی وگرنه یا باید سرزنش و دل‌سوزی خانواده را بپذیری یا از همسرهای متعدد همسرت پذیرایی کنی! در صورت به بن‌بست نرسیدن زندگی هم مال همان خانواده‌ای خواهد بود که مرد آن تا این حد از همسرش شاکی است!! مادر من دبیر آموزش و پرورش بود، هیچ‌وقت حقوقش در خانه خرج نشد، حالا هم که بازنشسته است، وضع بر همین منوال است تمام این پول‌ها در طی سال‌ها اگر خرج اضطراری نبود (مثل خرج بیماری، یا سفری لازم) تبدیل به انواع طلا شد، از دید ناظری مثل همراه شما، مادر من هم جزو آن دسته زنانی است که درآمد خود را در خانه خرج نمی‌کنند و توقع همراهی هم دارند. اما تمام طلاها در دو مقطع زمانی فروخته و برای پول پیش خرید خانه خرج شد. حالا هم اگر کسی مانند همراه شما، مادر من را ببیند احتمالاً فکر می‌کند با این سن و سال هم هر ماه به فکر طلا خریدن است، بیچاره همسرش!! این الگو تقریبا در مورد تمام اطرافیان، همکاران و دوستان من صادق است. (مادر دوستم که پس‌انداز خودش را در موقع نیاز، با این عنوان که از همکارانش قرض گرفته به همسرش می‌داد و با رفع مشکل با جدیت تمام دوباره پس می‌گرفت، کل پس‌انداز هم در آخر تبدیل به آپارتمان برای پسرشان شد که زندگی‌اش به دلیل مشکلات مالی در شرف فروپاشی بود).

بحران این نیست که زنان، خود را تبدیل به وسیله‌ی اتاق خواب که فقط کارکرد جنسی دارد کرده‌اند چون این کار را نکرده‌اند. نرخ باروری ۱/۸ ( آنهم در کل ایران، یعنی حتی روستاها و شهرهای کوچک که هنوز هم تعداد فرزندان و بارداری‌ها بالاست در این آمار لحاظ شده‌اند) دیگر این حرف‌ها را ندارد! ازدواج‌ها هم اگر قبلاً ندرتاً به طلاق می‌رسید، الان خصوصاً در شهرهای بزرگ، ندرتاً دائمی هستند. بحران تخم بدبینی است که در این چند دهه، با قوانین به شدت نابرابر، بین زنان و مردان پاشیده شده است و از دید و با عینک هر دسته که نگاه کنی، حق را به همان دسته می‌دهی. بحران این است که زنان و مردان همدیگر را نه به چشم نیمه‌ی دیگر، نه به چشم همراه، که به چشم دشمنی که از بودن در کنارش گریزی نداری نگاه می‌کنند. بحران این‌جاست که هر دو دسته، باور کرده‌اند نیش زدن فطرت دسته‌ی دیگر است، باید حواست را جمع کنی تا نیش نخوری. بحران آن‌جاست که مردی، روز اول آشنایی، پشت تلفن تاکید کند که ماشین ندارد و در مقابل تعجب  از تاکید این موضوع وقتی هنوز حرف‌های اصلی زده نشده بگوید «برای خیلی خانم‌ها مهمه». بحران آن‌جاست که همین آقا قبل از پرسیدن و دانستن در مورد اخلاق و انتظارات طرف مقابل یا گفتن از توقعات خودش، از نوع قرارداد کاری و میزان حقوق جویا شود.

طبیعتاً من در مورد تجربیات خودم نوشتم، سابقه‌ی دوازده سال کار در شرکتی بزرگ با کارکنان زیاد و شغل‌های فرعی مختلف، امکان آشنایی با آدم‌های زیادی را به من داده است. هر چند مسلماً نماینده‌ی تمام مردم ایران و یا تهران نیستم، اما محیط آشنایانم چندان محدود به خانواده و دوستان گزینش شده هم نبوده است.

پی‌نوشت: این مطلب با عنوان «زن و مرد، بازی‌های کهنه‌ و خروج از بحران (یادداشت وارده)» در پاسخ به این نوشته منتشر شده است.
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)

مثل خیلی از ایرانی‌هایی که در ایران زندگی نمی‌کنند از تعطیلات آخر سال مسیحی استفاده کردم برای سفری نسبتا کوتاه به ایران. در درجه‌ی اول برای دیدن خانواده و دوستان و خویشاوندان نزدیک و در درجه‌ی دوم هم به خاطر این‌که دوست دارم ارتباطم با ایران دچار وقفه نشود. زندگی کردن در خارج از ایران هر چند موقتی باشد به اندازه‌ی کافی آدم را از پیوستگی تجربه‌ی روزمره در ایران دور می‌کند. دوست ندارم این شکاف را با دیر سفر کردن به ایران عمیق‌تر کنم. آن‌چه می‌نویسم چند یادداشت کوتاه است که در همین سفر نوشته‌ام. بعضی از این یادداشت‌ها را در لحظه توی موبایلم نوشته‌ام و برخی دیگر را در ذهنم یادداشت کردم که بعدا درباره‌شان بنویسم. ساده هستند و کوتاه. جامع نیستند و همین‌ها را هم می‌شد بیشتر بسط داد، اما ارزش آن‌ها در بی‌واسطه بودن‌شان است. تجربه‌های شخصی من هستند که با چشم‌ها و گوش‌های خودم دیده‌ام و شنیده‌ام. این‌که چقدر می‌توان آن‌ها را تعمیم داد یا نداد دغدغه‌ی فوری من نیست. من نماینده‌ی نوعی شیوه‌ی زندگی شهری و خرده فرهنگ هستم و در نتیجه نوع معاشرت‌هایم، منطقه‌ی ترددم در شهر و همین‌طور فضاهای عمومی‌ای که در آن‌‌ها سیر می‌کنم با بسیاری از افرادی که شیوه‌ی زندگی و خرده فرهنگ مشابهی با من دارند بیگانه نیست. ورای این نکته فعلن نمی‌خواهم چیزی بگویم.

۱
بحث به این‌جا رسید که خیانت در روابط زناشویی انگار به موضوعی عادی تبدیل می‌شود. او که خود فردی متاهل بود معتقد بود که این مساله برای مردها قابل توجیه است. گفتم چطور؟ پاسخش این بود که نیاز جنسی مردها از احساس و عاطفه‌شان متمایز است و در نتیجه یک مرد می‌تواند با هر زنی که مایل بود بخوابد بدون آن‌که از نظر حسی درگیر شود. اما زن‌ها فرق می‌کنند. برای آن‌ها رابطه‌ی جنسی حتما همراه با گرایش عاطفی است. نتیجه آن‌که، زن نمی‌تواند بدون آن‌که به طرفش خیانت کند با فرد دیگری رابطه‌ی جنسی داشته باشد اما مرد می‌تواند. گفتم اما این شیوه‌ی استدلال یعنی چک سفید دادن به مرد برای انجام هر گونه هرزگی. مخالف بود. این هرزگی نیست، طبیعت مردهاست!

۲
– اما در رابطه‌شون هیچ عقلانیتی دیده نمی‌شه. احساس نمی‌کنم هیچ برنامه‌ی بلند مدتی داشته باشن یا این‌که حضور یکدیگر رو درک کنن. انگار فقط با هم هستن زیر یک سقف و زیر یک امضا. اما هیچ تجربه‌ی هوشیارانه‌ای با هم ندارن و به عبارتی نسبت به رابطه‌شون و پتانسیل‌های اون خودآگاه نیستن. هر کدام برای خود زندگی می‌کنن و به یک سری قواعد و مناسک هم تن می‌دن. از نظر اقتصادی و مسئولیت‌های روزمره به یک توافق (نانوشته شاید) رسیده‌اند که کارها را چطور تقسیم کنند. لزوما به هم خیانت نمی‌کنن (مطمئن نیستم) و همین. چیزی بیش از این وجود نداره یا دست کم من نمی‌تونم ببینم‌اش.
– فکر می‌کنی رابطه‌شون دوام بیاره؟ فقط چند سال از زندگی مشترک‌شون گذشته.
– بعید می‌دونم. این رابطه بعیده ادامه پیدا کنه!

۳
– من و همسرم به این نتیجه رسیدیم که رابطه‌ی آزاد داشته باشیم. یعنی من با هر کسی دلم بخواد باشم و اون هم با هر کسی که دلش خواست. اما زن و شوهریم هنوز.
– چرا جدا نمی‌شید؟
– راحتیم. دنبال درد سر نیستیم. تازه این بچه هم هست. برای اون بهتره که ما با هم باشیم.

۴
دربست گرفته بودم. برای مسیری که مقصدش یک سازمان شناخته شده بود. نزدیک شده بودیم اما راننده نشانی را نمی‌توانست پیدا کند. تلفن زدم و نشانی شهودی را پرسیدم و مشکل حل شد. پرسیدم چقدر می‌شه جناب؟

– ده تومن.

به نظرم کمی زیاد رسید. اما باور کردم. بالا شهر بود و تاکسی‌های دربست هم گران شده بودند. داشتم می‌شمردم که راننده گفت:

– در واقع شش تومان می‌شه. اما چون آدرس رو پیدا نکردین ده تومن!

این حرفش زور داشت. نگاهی بهش انداختم. شش تومن بهش دادم و دو تا دوهزارتومانی که توی دستم بود را ریز ریز پاره کردم و پرت کردم توی صورتش. گفتم بفرمایید!

نه. این‌کارو نکردم. همون اول ده هزار تومن رو بهش دادم. اگه قرار بود رفتار تندی با کسی یا چیزی بکنم، جاهای مهم‌تری وجود داشت که می‌تونستن از خشم من بهره‌مند بشن.

۵
حرف نمی‌زد. گفت داغونم امروز. سیگاری درآورد و آتش کرد. تک زده بود به دیوار و به جایی دور نگاه می‌کرد. ازش چند تا عکس گرفتم.

20140103-L1000667

۶
یک راننده‌ی تاکسی که این اقبال را داشتم که تنها مسافرش باشم در طول مسیر به این نکته اشاره کرد که زمستان‌ها هر روز یا دست کم هفته‌ای سه بار کله‌پاچه می‌خورد. وقتی تعجب مرا دید توضیح داد بین اعضای بدن گوسفند و بدن انسان یک رابطه‌ی تقریبا یک به یک وجود دارد و بدن گوسفند از بسیاری جهات مشابه بدن انسان است. به همین دلیل هر قسمتی از بدن گوسفند را که بخوری، همان قسمت در بدن انسان تقویت می‌شود. مثلا خوردن چشم باعث بهتر شدن دید آدم می‌شود، خوردن پاچه‌ باعث می‌شود استخوان‌های پا محکم‌تر شوند و خوردن دل و جگر هم به قلب و کبد کمک می‌کند. می‌گفت روی خودش هم به خوبی جواب داده. ظاهرا دستش چند سال پیش شکسته و از آن به بعد خودش را بسته به پاچه و اگر چند روز پاچه نخورد دستش درد می‌گیرد.

این را قبلا از هم از زبان بی‌بی‌ حکیم‌های فامیل شنیده بودم اما این دوست ما علمی‌تر صحبت می‌کرد و ادبیات مدرنی داشت. حدس زدم احتمالا از تحصیلات دانشگاهی نیز بهره‌مند است. در پاسخ به سوال من که مایل بودم بدانم با توجه به تفاوت سیستم گوارش انسان و گوسفند، سیراب شیردون برای کجای بدن انسان مفید است سکوت کرد.

۷
– شکلات گلاسه لطفا. آها راستی. شکلات گلاسه رو با کاکائو درست می‌کنید یا مایع آماده بهش می‌زنید؟ … … پس شکلات‌ گلاسه رو عوض کنید، کافه گلاسه می‌خورم. اما لطفا کافه گلاسه رو با نسکافه نزنید، اسپرسو باشه. شکر هم بهش نزنین. یه شات اسپرسو و یه مقدار بستنی. دست شما درد نکنه.

چند دقیقه‌ای با مدیر کافی‌شاپ مشورت کرد. یک‌بار دیگر آمد و پرسید: تلخ می‌شه‌ها. اشکال نداره؟

– بزن. دستت درد نکنه… اصلش همونه!

۸
برای اولین بار رفتم و از موزه‌ی ملی جواهرات ایران دیدن کردم. جالب بود. مرتب بود، بازدید کننده زیاد داشت و چندین راهنمای حرفه‌ای هم به صورت رایگان تمام موزه را که متشکل از یک اتاق بزرگ و چندین ویترین بود برای بازدیدکننده‌ها شرح می‌دادند. خانم راهنما داشت تاج‌ها و سرویس‌هایی را نشان می‌داد که بنا به گفته‌شان مورد استفاده‌ی فرح پهلوی بوده‌اند. یکی از خانم‌هایی که در میان بازدید کننده‌ها بود گفت: کاش یکی از اینا هم مال من بود!

خانم راهنما گفت: خانم جان این‌‌ها هم همه‌اش مال شماست. فقط این‌جا توی موزه ما برای شما نگهداری‌شون می‌کنیم. این‌ها اگر در خانه‌ی شما بودند مدام نگران امنیت‌شان می‌بودید.

حرف حسابی بود. موقع بیرون آمدن مجموعه‌ی کارت پستال‌های موزه را خریدم. ۴۸ کارت پستال به قیمت ۵۰۰۰ تومان. فروشنده می‌گفت چاپ قدیم است و امروز دیگر به این قیمت چاپ مجدد نخواهد شد. توی تاکسی متوجه شدم تمام کارت‌ها توضیح کوتاهی هم دارند در شرح نوع جواهرهای به کار رفته و این‌که توسط کدام پادشاه یا ملکه مورد استفاده قرار گرفته است. جالب بود که در همه‌ی توضیح‌ها هیچ اشاره‌ای به خاندان پهلوی نشده بود در حالی که تا انتهای سلسله‌ی قاجار اسم پادشاه آورده شده بود. حدسم این است که احتمالا یک مدیر سلطنت‌طلب با حذف نام فرح و پدر و پسر پهلوی از کارت‌ پستال‌های چاپ بانک مرکزی جمهوری اسلامی زندگی پر تجمل شاهان پهلوی را از تاریخ حذف کرده است. زودی بگردین پیداش کنین!

۹
– به جای این‌که اتوبان‌ها را دو طبقه کنن، باید خط‌های مترو رو بیشتر کنن. معلوم نیست این ایده‌ها از کجا به ذهن حضرات می‌رسه. فروش تراکم در تهران… همین الان اگه توی شهر بگردین متوجه می‌شید که پروژه‌های عظیم ساختمانی داخل شهر در جریانه. چرا؟ آیا این شهر جای جمعیت بیشتر داره؟ جای ماشین بیشتر داره؟
– یعنی بهتر نشده؟
– چطوری باید بهتر بشه؟ شهر به بن‌بست رسیده و حضرات دارن اتوبان‌ها رو بیشتر می‌کنن. مشکل تهران اتوبان نیست، نبود زیرساخت حمل و نقل عمومیه.

توی یک از محله‌های نزدیک تجریش بودیم، در حال عبور از یک کوچه‌ی باریک. سمت راست یک برج مسکونی ده یا پانزده طبقه در حال ساخت بود و تا جایی که چشم من می‌توانست تشخیص دهد حتی یک متر مربع حیاط یا فضای سبز نداشت، اما به راحتی چندین طبقه پارکینگ زیرزمینی‌اش را می‌توانستم تجسم کنم!

۱۰
سال‌ها پیش وقتی در مورد نقش ماهواره‌ها با او صحبت می‌کردم نگاهش کاملا مثبت بود. ماهواره، نماینده‌ی دنیای آزاد و ثروتمند غرب بود. هر چه بیشتر، بهتر. اما امسال احساس کردم نگاهش نه تنها انتقادی‌ شده، بلکه تا حد زیادی رادیکال هم شده بود. معتقد بود کانال‌های ماهواره‌ای مثل GEM و نظائر آن که سریال‌های ظاهرا درپیتی اما برای عموم جذاب ترکی و کلمبیایی نشان می‌دهند به شدت مخرب هستند. به خصوص سریال‌های ترکی، چرا که فرهنگی مشابه و نزدیک با ما دارند ولی شیوه‌ی زندگی‌ خطرناکی را به ما معرفی می‌کنند. شیوه‌ی زندگی‌ای که در آن کار، تولید و مسئولیت‌پذیری تقریبا نشان داده نمی‌شود و فرهنگ مصرف‌گرایی توسط ستاره‌هایی خوش‌تیپ و خوش‌پوش که ظاهرا کاری جز پرسه زدن در ساحل‌ها و گاز دادن با ماشین‌های 4WD ندارند ترویج می‌شود. به اعتقاد او هر چه خانواده‌های ایرانی بیشتر پای تماشای این سریال‌ها می‌نشینند، فساد و خیانت در روابط خانوادگی نیز افزایش می‌یابد.

۱۱
در مورد شیرینی فروشی‌ای که اخیرا افتتاح شده صحبت می‌کرد.

– شیرینی‌هایش عالیه… خیلی خوبه… از صاحبش پرسیدم آقا شما چطوری این‌ شیرینی‌های خوب رو می‌پزین؟ راز شما چیه؟ گفت ما یه روغن مخصوص از فنلاند وارد می‌کنیم و با اون روغن شیرینی‌هامون رو می‌پزیم.

نپرسیدم که چرا فروشنده نگران این نیست که افشای این نکته که شیرینی‌هایش با روغنی که هزاران کیلومتر حمل شده است طبخ شده‌اند بازارش را کساد کند.

۱۲
– خعلی آدم قالتاقیه. هفته‌ای نیست که دو سه تا دختر به دفتر کارش نیاره و …. زنش اصلا خبر نداره. روحش خبر نداره. چون یه زن ساده و مهربون گرفته. خوب می‌دونسته داره چکار می‌کنه. یه زن چشم و گوش بسته، یه زندگی خانوادگی آرام و مطمئن و یه زندگی کاری پر هیجان!
– به نظرم زنش می‌دونه. زن‌ها همیشه این چیزها رو می‌فهمن. اما گاهی ترجیح می‌دن به روی خودشون نیارن.

۱۳
– باید حتما ناهار بیایید خونه‌ی ما.
– ببینید،‌ من واقعا نمی‌رسم. بعد از ظهر یه سر می‌زنم.
– نه… باید ناهار بیایید. ناهار… ناهار!
– متوجه هستین که من تا بعد از ظهر درگیر هستم. اصلا معلوم نیست کارم کی تموم بشه. شاید خیلی دیر.
– ما منتظر می‌مونیم. ناهار بیایید.

۱۴
از آن خریدهای سریع و السیر بود: خروج از خانه، ورود به بازارچه. ورود به اولین بوتیکی که ویترین معقولی داشته باشد. امتحان یک یا دو شلوار. پرسیدن قیمت. یک چانه‌ زدن کوتاه که به تیری در تاریکی انداختن می‌ماند و معمولا هم جواب نمی‌دهد (فروشنده خنگ نیست) و پرداخت و خروج از مغازه. از اول تا آخرش یک ربع هم طول نمی‌کشد!

توی بوتیک بودم و تازه یکی از شلوارهایی که فروشنده آورده بود را پرو کرده بودم که فروشنده گفت: شما ایران زندگی نمی‌کنید!

– ببخشید؟! از کجا حدس زدین؟
– آخه آروم و شمرده حرف می‌زنید.

۱۵
بحث به حقوق زن‌ها در زندگی‌های ایرانی رسید. داشتم سخنرانی طولانی‌ای در مورد نگاه بالا به پایین مردها به زن‌ها می‌کردم و این‌که وظیفه‌ی زن پخت و پز و ماندن در آشپزخانه نیست. آقای میزبان گفت: ببین، حرفت درسته. اما یه نکته رو فراموش نکن. خیلی از دخترها این روزها هیچ‌ مسئولیتی رو نمی‌خوان به عهده بگیرن. خانم کار نمی‌کنه، یا اگه کار بکنه حقوقش واسه تفریح و آرایش خودشه و اقتصاد خونه عملا روی دوش مرده. بعد خانم از صبح تا شب می‌چرخه برای خودش. اگه بهش بگین خانم کار کن،‌ در مسئولیت اقتصادی خانه سهیم شو، یا غذا بپز، رخت بشور و خونه رو مرتب کن می‌گه مگه من کلفت‌ام؟ حتی مورد می‌شناسم، که دختره حاضر نیست پوشک پچه‌اش رو عوض کنه، چون این کارها رو در شان خودش نمی‌بینه. کسی نیست بگه، مگه شوهر شما حماله که داره بیرون از خونه کار می‌کنه؟ ایشون مدرن شدن به این معنا که مسئولیت‌های سنتی‌شون رو طرد کردن. اما در عین حال حاضر نیستن مسئولیت‌های مدرن یک زن رو به عهده بگیرن. نتیجه می‌شه یه موجود بی‌هویت و بی‌مسئولیت که تنها نقش‌ واقعی‌اش عملیات جنسی تو اتاق خوابه. این بحرانه!

۱۶
ما جامعه‌ای هستیم که بدون کار به رفاه رسیدیم. بدون صنعتی شدن شهری و مرفه شدیم. ما یک جامعه‌ی نفتی هستیم. توقع ما به اندازه‌ی کالاهای پیشرفته‌ای است که با صادرات نفت می‌خریم اما واقعیت این است که ما یک جامعه‌ی تولیدی نیستیم و آن قسمت‌هایی از جامعه نیز که واقعا فرهنگ تولید داشتند را نیز هر روز تحقیر و تضعیف می‌کنیم (مثل کشاورزی). فرهنگ کار، تولید و مسئولیت در جامعه‌ی ما به شوخی شبیه است.

۱۷
برایم تعریف می‌کرد. جایی میهمان بوده. سر و صدای تلویزیون اجازه نمی‌داده راحت با صاحب‌خانه حرف بزند. ظاهرا هم کسی تلویزیون تماشا نمی‌کرده، اما صاحب‌خانه بنا به عادت آن‌را روشن گذاشته تا صدا و تصویر آن به مثابه مهم‌ترین میهمان خانه حضوری رسا داشته باشد.

– آیا تلویزیون مزاحم آرامش شما در خانه نمی‌شود؟
– تصمیم دارم دورش را برای همیشه خط بکشم.
– دور تلویزیون رو؟
– خیر. دور آرامش.

۱۸
– فقط دو ساله که رفته اروپا، اما تونسته اقامت بگیره. چطوری می‌شه؟
– نمی‌دونم. یا با یه اروپایی دوست شده و رابطه‌شون رو ثبت کردن، یا این‌که از روش‌های غیرمتعارف استفاده کرده.
– مثلا چه روش‌هایی؟
– دین‌اش رو عوض کرده و گفته من تو ایران امنیت ندارم یا موفق شده به مقامات ثابت کنه همجنس‌گراست. راه‌های دیگه هم هست که وکلا بهتر می‌دونن!

۱۹
رستوران بوفه‌ی نایب در خیابان وزرا غذاهایش را چندین بار گرم می‌کند تا حدی که از طعم آن‌‌ها می‌توان حدس زد که نه تنها آن‌قدر تازه نیستند که به آن قیمت گزافی که رستوران می‌گیرد بیارزند بلکه حتی ممکن است دچار فساد غذایی نیز شده باشند. وقتی این نکته را به کارکنان رستوران گفتیم، اولین سوال‌شان این بود: رمز کارت! پول که پرداخت شد گفتند مدیر رستوران نیست! موقع خروج خبری از «خوش آمدید»هایی که موقع ورود به رستوران حواله‌مان کرده بودند نبود.

باید این نکته را می‌گفتم!

۲۰
نکته‌ی بیستم، جای خالی صدها نکته‌ی ریز و درشت دیگر است که فرصت آن نیست که همه را بنویسم و خیلی‌هایشان هم قابل نوشتن نیستند چون از جنس لحظه هستند، مثل حالت نگاه گذرایی که یک لحظه از کنار تو رد می‌شود و ظاهرا داستانی ندارد و نمی‌شود از آن عکس گرفت و با این حال در ذهن یک تصویر خرد و ماندگار باقی می‌گذارد.

فکر می‌کنم تعطیلات آخر سال مسیحی زمان مناسبی برای رفتن به تهران نیست. یعنی اگر قرار باشد یک‌بار در سال به ایران بروید، فکر می‌کنم بهتر است آن یک‌بار وقت دیگری باشد. نوروز یا تابستان بهتر است. نه آسمان این‌قدر دودآلود است و نه مردم این‌قدر غبارآلوده. اگر لحن و حال و هوای این نوشته اندکی خاکستری است شاید به این موضوع بی‌ارتباط نباشد. دی‌ماه یا غیردی‌ماه، دل کندن از تهران و کسانی که بی‌نهایت دوستشان داری کار ساده‌ای نیست. شاید هم راستی راستی به خاطر این باشد که ضدحال‌ها کم نبوده‌اند. مثلا یکی از فضاهای سبزی که به نوعی ملک مشاع ما و همسایه‌هایمان به حساب می‌آید و سال‌های قبل فضای سبز و محل بازی و پیاده‌روی ما بود امروز به یک خوابگاه سیمانی عظیم  تبدیل شده و کنارش هم تا چشم کار می‌کند پارکومترهای شهرداری نصب شده تا علاوه بر دانشجوهایی که با ماشین شخصی به خوابگاه‌ می‌آیند بازدیدکننده‌های فروشگاه عظیمی که سال گذشته افتتاح شده بتوانند راحت‌تر برای ماشین‌هایشان جای پارک پیدا کنند. خوب این غم انگیز است. به خصوص که من درست زیر همان جایی که الان آجر و سیمان گذاشته‌اند خاطره‌های خاص دارم.

البته تهران توی همین چند روز برف هم داشت و مثل یک شهر زیبای کوه‌پایه‌ایی دلبری هم کرد… این برداشت را می‌کنم که تهران شهری زیباست که زیر دود و غبار پنهان شده و اگر برف هم نیاید چون نیک بنگری سرشار از زندگی و فعالیت است. مثلا در همین تهران دودزده‌ی دی‌ماه آدمی را می‌شناسم که هر پنج‌شنبه یا جمعه ساعت سه  یا چهار و نیم صبح از خواب بیدار می‌شود و صبحانه‌اش را در ایستگاه پنج توچال می‌خورد… و در همین تهران دود گرفته‌ی دی ماه آدمی را می‌شناسم که با نامه‌نگاری‌های مبتنی بر منطق و متانت که چند سال طول کشید(!)‌ آدم‌هایی را که ظاهرا حوصله یا عزم بررسی درخواست به حق‌اش را نداشتند سر عقل آورد… و در همین تهران دودگرفته‌ی دی‌ماه کافه‌داری را می‌شناسم که نوشیدنی‌های جعلی‌ ایتالیایی و فرانسوی‌ای که در خود ایتالیا و فرانسه وجود خارجی ندارند را به مشتری‌هایش نمی‌اندازد و در عوض برای تو پیانوی بی‌منت اجرا می‌کند… و … و…

20131228-photo

خواه ناخواه آدم وقتی به شهر خودش می‌رود هر کاری کند نمی‌تواند یک ناظر بی‌طرف باشد. یا عصبانی می‌شود، یا خوشحال می‌شود، یا بغض می‌کند و اشک توی چشم‌هایش حلقه می‌زند. همه را نمی‌شود توضیح داد. همه چیز را نمی‌شود نوشت. اما اجازه دهید این‌را بنویسم که تجربه‌ی سفر کوتاه من به تهران مجموعه‌ای از لحظه‌های پررنگ بود، رنگ‌هایی که همه‌‌شان خاکستری نبودند و سرخ و سفید و آبی و سبز هم میان‌شان پیدا می‌شد!
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

چطور می‌توانم به تجربه‌ی سوئدی نزدیک شوم؟ (چهار روی‌کرد پیشنهادی)

ایرانی‌های زیادی در نقاط مختلف جهان زندگی می‌کنند. آن‌ها در حضور موقت یا دائمی خود در جامعه‌های مختلف از یک امکان عالی برخوردار هستند: امکان نزدیک شدن یا شناخت «شیوه‌ی آن جامعه». کنجکاوی درباره‌ی شیوه‌ی جامعه‌های مختلف و نوشتن درباره‌ی آن‌ها به زبان فارسی می‌تواند سینرژی‌های مثبتی ایجاد کند که اهمیت آن به مراتب فراتر از اهمیت تک تک آن نوشته‌ها خواهد بود. اما چطور می‌توانیم به شیوه‌ی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم نزدیک‌ شویم؟ چطور می‌توانیم از زندگی روزمره‌ی خود به عنوان سکویی مهم استفاده کنیم برای تولید مطالبی کوچک اما ارزشمند که در کنار هم معنا و اهمیتی بزرگ‌ داشته باشند؟ برای این‌کار چه راه‌هایی داریم؟ آن‌چه این‌جا می‌نویسم پیشنهاد (فعلی) من در این رابطه است. به جای سوئد می‌توانید نام هر جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید را قرار دهید.

در حال حاضر در سوئد زندگی می‌کنم. گاه و بی‌گاه از خودم می‌پرسم: «آیا می‌شود از شیوه‌ی سوئدی چیزی آموخت؟ چگونه؟». پاسخ سوال اول قطعا مثبت است، اما پاسخ سوال دوم کاملا روشن نیست. شاید قبل از این‌که از شیوه‌ی سوئدی چیزی بیاموزم، باید شیوه‌ی سوئدی را آن‌طور که تجربه می‌شود بشناسم یا دقیق‌تر بگویم، با تجربه‌ی سوئدی و روایت‌ سوئدی آشنا شوم. اما من سرگرم زندگی و کار خودم هستم و نمی‌توانم به صورت خاص و حرفه‌ای برای مطالعه‌ی شیوه‌ی سوئدی وقت صرف کنم. از طرف دیگر، من ۲۴ ساعت شبانه‌روز و هفت روز هفته را در این جامعه سپری می‌کنم و خواه ناخواه با افراد، سازمان‌ها و نهادهای اجتماعی مختلف در تماس روزمره هستم. اگر «نیک» بنگرم این تماس دائمی سرچشمه‌ای غنی برای نزدیک شدن به تجربه‌ی سوئدی خواهد بود.

اما چطور؟ برای این‌کار چند روی‌کرد در نظر گرفته‌ام. آن‌ها را جداجدا معرفی می‌کنم و در هر مورد یک یا چند مثال که قبلا در بامدادی منتشر کرده‌ام ارائه می‌کنم (به صورت لینک). اما هیچ‌کدام از مثال‌ها محصول پی‌گیری یک روی‌کرد معین به تنهایی نیستند. همیشه تلفیقی از همه‌ی این روی‌کردها وجود دارد. در ضمن فرایند رسیدن من به این روی‌کردها هم یک فرایند مکانیکی نبوده و به صورت ارگانیک توسعه یافته و خواهد یافت. نکته‌ی مهم و مشترک در همه‌ی این روی‌کردها تاکید بر «مشاهده‌ها و تجربه‌ها در زندگی روزمره» و همین‌طور «امور ملموس و جزئی» است.

روی‌کرد اول

برای این‌که به یک روایت‌گر تقلیل‌گرا تبدیل نشوم، بهتر است سعی کنم به جای این‌که از تجربه‌های خودم در رابطه با شیوه‌ی سوئدی بگویم، آن‌را تا حد امکان از زبان خود سوئدی‌ها روایت کنم. تجربه‌ی یک سوئدی از شیوه‌ی سوئدی مبنایی‌تر و عمیق‌تر است تا تجربه‌ی من به عنوان یک تازه وارد. گفتگوهای سر ناهار با همکارها و همین‌طور معاشرت با دوست‌های سوئدی‌ام یکی از بهترین روش‌های نزدیک‌‌تر شدن به تجربه‌ی سوئدی است. این نوع گفتگوها علاوه بر این‌که جذاب و سرگرم کننده هستند، معمولا حاوی نکات جالبی از تجربه‌ی دست اول فرد راوی از شیوه‌ی سوئدی هستند. هیچ دلیلی ندارد که سعی کنم گفتگوها را به مصاحبه‌هایی رسمی با موضوعی خاص تبدیل کنم، اما در عین حال می‌توانم با حفظ کنجکاوی لازم سعی کنم مسیر بحث را به موضوعاتی بکشانم که از نظر من جذابیت و اهمیت بیشتری دارند.

برای نمونه این‌‌جا را ببینید.

روی‌کرد دوم

روی‌کرد دیگر این است که سعی کنم پیوندهایم را با امور جزئی و روزمره حفظ کنم و سعی کنم در تفسیرهایم از تجربه‌ی سوئدی تا حد امکان به عالم انتزاع و کلی‌گویی سفر نکنم. مثلا اگر به یک امر جزئی برخورد می‌کنم سعی کنم تا حد امکان آن‌را آن‌گونه که می‌بینم ثبت کنم، مثلا از آن عکس بگیرم، یادداشتی توصیفی درباره‌اش بنویسم  یا درباره‌اش مستقیما پرس و جو و کنکاش کنم تا بتوانم تفسیرم را (اگر تفسیری دارم) به واقعیت قابل لمس آن شیء یا آن چیدمان یا آن طرح خاص وصل کنم. چنان‌چه این‌کار را با تکثر و در رابطه با امورات جزئی زیادی انجام دهم، این شانس را خواهم داشت که بدون آن‌که دچار تقلیل‌گرایی شوم به تجربه‌ی سوئدی نزدیک‌تر شوم. برای این‌کار «حداکثر کنجکاوی و صبر» و «حداقل قضاوت و نتیجه‌گیری» لازم است.

برای نمونه این‌‌جا را ببینید.

روی‌کرد سوم

روی‌کرد دیگر از طریق شناخت نهادهای اجتماعی است. در این‌جا منظورم از نهاد اجتماعی، هر ساختار یا فرایند رسمی و قانونی، غیررسمی و عرفی، سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی است که آهنگ تغییر آن بسیار کند باشد و بتوان آن‌را نوعی عامل پیوستگی و ثبات اجتماعی تلقی کرد. مثلا در سوئد در کنار نهاد ازدواج قانونی،‌ نهاد دیگری تحت عنوان «زندگی مشترک بدون ازدواج» که خود سوئدی‌ها به آن (Samboförhållande) می‌گویند وجود دارد. به خاطر وجود این نهاد اجتماعی و سایر نهادهای اجتماعی مرتبط با آن است که افراد بالغ در سوئد می‌توانند از پارتنر و هم‌خانه‌ی خود (sambo) فرزند داشته باشند بدون آن‌که محدودیت عرفی یا قانونی‌ خاصی بر آن‌ها یا فرزندشان تحمیل شود.

کنجکاوی درباره‌ی نهادهای اجتماعی، به خصوص آن‌گونه که خود را در روزمرگی‌های عملی زندگی نشان می‌دهند دست کم از دو جهت جالب و مهم است. اول آن‌که خود آن‌ نهادها می‌توانند حاوی نکاتی باشند که بتوان از آن‌ها چیزی آموخت. دوم این‌که شناخت نهادها می‌تواند دریچه‌ای باشد برای شناخت بهتر چشم‌اندازهای اجتماعی و فرهنگی‌ای که به واسطه‌ی دینامیک پیچیده‌ی آن‌ها چنین نهادهایی شکل گرفته‌اند.

برای نمونه این‌‌جا یا این‌جا یا این‌جا را ببینید.

روی‌کرد چهارم

روش دیگر نزدیک شدن به تجربه‌ی سوئدی از طریق محصولات رسانه‌ای و فرهنگی است. آثار ادبی و هنری، آگهی‌های تجاری و اخبار از این دست هستند. این محصولات رسانه‌‌ای و فرهنگی به شیوه‌ای غیرجبرگرایانه اما غیرقابل‌انکار بازتاب دهنده‌ی شیوه‌ی سوئدی هستند. رابطه‌ی بین محصولات رسانه‌ای و فرهنگی و شیوه‌ی یک جامعه معمولا بسیار پیچیده، غیرخطی و چندلایه است و به ناچار باید در قلمرو محدود و سطحی‌تری با آن‌ها برخورد کنم. جدای از این، این روی‌کرد برای من دشوارتر از روش قبلی است، چرا که برای بهره‌مند شدن از آن ابتدا باید از لایه‌ی محتوایی عبور کنم، لایه‌ای که معمولا نیاز به درک عمیق‌تری از زبان سوئدی دارد.

برای نمونه این‌‌جا را بینید.

***

طبیعی است که تماس و تلفیق «تجربه‌ی شخصی من به عنوان یک تازه‌وارد» با «تجربه‌ی اجتماعی‌ یک سوئدی» (با در نظر گرفتن تکثر و ناهمگونی‌هایی که اصطلاح «یک سوئدی» در خود دارد) همواره منحصر به فرد خواهد بود و از این نظر قابلیت تعمیم‌دهی اندکی دارد. اما این نکته به آن معنا هم نیست که تلاش‌های من برای توصیف و تفسیر این «تماس‌ها و تلفیق‌ها» یکسره عاری از معنایی فراتر از همان مشاهده یا تجربه‌ی خاص هستند. به این نوع مشاهده‌ها و تجربه‌ها باید با هوشیاری نزدیک شد و به آن‌ها به عنوان «نقاط تماسی» جدی و قابل اعتماد نگاه کرد که اگر فرمولی جهانی از «تجربه‌ی سوئدی» به دست نمی‌دهند، اما قطعا به آن متصل هستند و از طریق تکثر و تکرار می‌توانند چشم‌اندازی خلق کنند که روشن‌گر است، اما لزوما جامع یا بی‌طرف نیست.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

ای‌میل وارده مهم است،‌ اما پاسخ‌اش شاید وقتی دیگر!

دیروز سر میز ناهار گفتگوی مفصلی داشتم با همکار سوئدی‌ام که هماهنگ کننده‌ی برنامه‌های یک مرکز تحقیقاتی است. گفتگوی زیر بازسازی تقریبی این گفتگو است.

– از این‌که بخش قابل توجهی از وقتم صرف کارهای کم‌ارزش می‌شود خسته شده‌ام. به خصوص رفتار ای‌میلی همکارها و اعضای مرکز آزارم می‌دهد.

– چطور؟

– موضوعات مختلفی هست. اما بیشترش به این بر می‌گرده که من همیشه در یک وضعیت عدم قطعیت هستم نسبت به چند و چون برنامه‌ها. چیزی که آزارم می‌ده اینه که افراد به موقع پاسخ ای‌میل‌های مهم‌ام را نمی‌دهند. من ای‌میل زیاد نمی‌فرستم، اما وقتی ای‌میل می‌فرستم معمولا اهمیت سازمانی بالایی داره. مثلا برای این‌که بدانم در فلان گردهم‌آیی داخلی چند نفر شرکت می‌کنند یک ای‌میل ساده‌ی گروهی برای پنجاه نفر می‌فرستم و از آن‌ها می‌خواهم که شرکت کردن یا نکردن خود را اعلام کنند. از میان این پنجاه نفر، پنج نفر بلافاصله و ظرف چند ساعت جواب می‌دهند، ده نفر ظرف چند روز جواب می‌دهند و باقی بسیار دیر یا حتی هرگز! انگار نه انگار من ای‌میلی فرستاده بودم!

– خوب اگر فرض کنید کسانی که جواب نمی‌دهند پاسخ‌شان منفی بوده چطور؟

– خوب آزار دهنده‌ است. من باید برنامه‌ریزی کنم و مطمئن هستم خیلی از این افراد که حضورشان در گردهم‌آیی کلیدی است دیر یا زود پاسخ خواهند داد. معمولا اگر یکی از این افراد را تصادفی در راهرو یا جای دیگر ببینم و به آن‌ها یادآوری کنم می‌گویند «اوه بله! وای… حتما. من حتما شرکت می‌کنم!» خوب زن یا مرد حسابی. اگر قرار است شرکت کنی ای‌میل دعوت را پاسخ بده! دلیل‌اش می‌دونی چیه؟ براشون مهم نیست. به هیچ می‌گیرن.

– شاید… اما فکر نمی‌کنم همه‌اش به این خاطر باشه. به نظرم دلایل دیگه‌ای هم داره.

-‌ ؟

– اگر چه تقریبا همه‌ی ما از ابزارهای آی‌تی مثل ای‌میل استفاده می‌کنیم و از بسیاری جهات ارتباطات ای‌میلی به یک نهاد سازمانی تبدیل شده، اما فرهنگ استفاده از ای‌میل هنوز خیلی شخصی و متغیره. به عبارت دیگه خیلی از ما هنوز تکلیف‌مون با اطلاعات دیجیتال از جمله ای‌میل و این‌که چطور می‌شه حجم زیادی از اطلاعات شامل ای‌میل‌های مهم و غیرمهم رو مدیریت و سازمان‌دهی کرد روشن نیست.

– آره این رو قبول دارم. من هنوز آدم‌هایی رو می‌بینم که توی این‌باکس‌شون (inbox) صدها یا هزاران ای‌میل بعضا خوانده نشده دارن. در برخورد با این آدم‌ها من فقط می‌تونم سکوت کنم. چون نمی‌دونم اگه قرار باشه حرفی بزنم از کجا باید شروع کنم؛ از بیگ‌بنگ یا آفرینش انسان یا جای دیگه! چطور ممکنه کسی بتونه نسبت به داشتن یه همچین این‌باکس نامنظم و در هم برهمی که یک کاروان شتر توش گم می‌شه غیرحساس باشه؟!

– منم زیاد دیدم. فکر می‌کنم خیلی‌ها این‌طور باشن. خوب تو همچین وضعیتی فرض کن ای‌میل شما هم وارد می‌شه. طرف چه بسا اصلا نمی‌بینه‌اش چون میون ای‌میل‌های دیگه گم می‌شه: میان ۳۸۲۳ ای‌میل نخوانده یا ۳۸۲۴ ای‌میل نخوانده چندان تفاوتی نیست! اما بعضی‌ها هستن که سیستم شلوغ رو دوست دارن و معمولا ای‌میل‌های جدید رو می‌بینن. اما حالا سوال بعدی پیش میاد. با این ای‌میل باید چکار کنن؟

– خوب جوابش رو بدن دیگه. هر کسی می‌دونه که می‌تونه یا می‌خواد در فلان تاریخ در فلان برنامه شرکت کنه یا نه.

– اوم… [با لبخند] معلومه شما برنامه‌ریز خوبی هستین. اما من به عنوان آدمی که تا حد زیادی برنامه‌هام در دقیقه‌ی ۹۰ مشخص می‌شن به خودم اجازه می‌دم که از زبون خیلی‌ها بگم که خیر! خیلی وقت‌ها در همون لحظه‌ی دریافت ای‌میل مشخص نیست که شما می‌خواین و می‌تونید در فلان برنامه شرکت کنید یا خیر. در نتیجه شما ای‌میل رو می‌خونید، بعد نمی‌دونید که چه جوابی باید بدین. چون حتی خودتون هم جوابش رو ندارید. در نتیجه به خودتون می‌گین «اوم… این خیلی ای‌میل مهمیه. حتما باید بعدا جوابش رو بدم». برای این‌که این‌ ای‌میل مهم میون هزاران ای‌میل دیگه گم نشه بهش یه علامت ستاره، رنگ قرمز، یا پرچم یا نظیر اون می‌زنید و می‌فرستینش کنار چند ده یا چند صدتا ای‌میل مهم دیگه‌ای که روزها و چه بسا هفته‌هاست منتظرن جوابشون رو بدین! نتیجه مشخصه. احتمالا خیلی از این‌ ای‌میل‌ها با تاخیر پاسخ داده می‌شن.

– خوب این خیلی بده. من می‌تونم بفهمم که خیلی وقت‌ها آدم زمان لازم داره که برنامه‌اش رو مشخص کنه. خوب در این صورت نباید کلن بی‌خیال بشه. بهترین روش اینه که همون موقع که ای‌میل رو خوند، یه پاسخ کوتاه بده مثلا بگه «ملاحظه شد» یا «ملاحظه شد، در زودترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهم داد». در این صورت من می‌فهمم که طرف زنده است، ای‌میل من رو خوانده و درک کرده و در آینده‌ی نزدیک یا دور به من پاسخ خواهد داد. این خیلی بهتر از اینه که من رو توی تاریکی نگه داره و این حس رو به من منتقل کنه که براش مهم نیست و موضوع رو به هیچ‌ گرفته.

– درسته. این روش بدی نیست. اما مشکل اینه که همه مثل شما فکر نمی‌کنن. خیلی از افراد از این‌که مدام ای‌میل دریافت کنن که توش نوشته باشه «ملاحظه شد» شاکی می‌شن. به خصوص کسانی که ای‌میل‌های مهم گروهی زیاد می‌فرستن. مثلا ما یک مسئول اداری داریم که همیشه توی جلسه‌های گروه یادآوری می‌کنه لطفا وقتی دعوت‌نامه‌ی تقویم یا مشابه دریافت می‌کنید و پاسخ‌اش رو می‌دین من رو نوتیفای (notify) نکنید! حالا فکر کنید نه تنها طرف رو موقع پاسخ اصلی نوتیفای کنیم، بلکه یه ای‌میل اضافه هم قبلش بفرستیم که «هی! من در چند روز آینده شما را نوتیفای خواهم کرد!».

– هه هه! می‌دونم. پس راهش اینه که آدم این‌باکسش رو جمع و جور و مرتب نگه داره و ظرف یکی دو روز هم ای‌میل‌های مهم رو جواب بده.

– به عبارت دیگه آخرش به این بر می‌گرده که آدم نظم ای‌میلی داشته باشه و از اون بالاتر نظم دیجیتال. موضوعی که متاسفانه فرهنگ‌اش هنوز جا نیفتاده. حتی آدم‌هایی که اتاق یا میزکارشون خیلی منظمه، گاهی وقت‌ها وقتی فولدرهای کامپیوترشون رو نگاه می‌کنی نمی‌دونی بخندی یا گریه کنی. اما یه مشکل دیگه هم هست!

– دیگه چی؟

– بعضی از آدم‌های درون‌گرا در پاسخ دادن به ای‌میل‌ها،‌ تلفن‌ها یا بازدیدها تنبل هستند. این‌جور آدم‌ها همیشه به بهانه‌های مختلف ارسال یک ای‌میل، تلفن زدن یا برنامه‌ی ملاقات رو عقب می‌اندازند. هیچ‌وقت هم نیت‌شون این نیست که کلا بی‌خیال بشن. خیلی ساده می‌گن: «مهمه. اما الان حوصله‌اش رو ندارم. فردا یه کاریش می‌کنم!».

– این رو دیگه باید چکارش کرد؟

– درمون نداره [با لبخند]! شاید بهترین راهش این باشه که قبول کنیم دنیای امروز برای آدم‌های درون‌گرا جای خیلی بدی شده. فضاهای شخصی، یعنی جاهایی که آدم‌های درون‌گرا بهش احتیاج دارن برای نفس کشیدن و انرژی گرفتن داره روز به روز کمرنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شه. دنیای اطراف داره روز به روز برای آدم‌های برون‌گرا طراحی و بهینه می‌شه. تا حالا توی شهرای بزرگ سوار مترو یا قطار شدین؟ محیط ظاهرا عمومیه اما بیشتر آدم‌ها هدفون گذاشتن و سعی می‌کنن از فرصت معدودی که برای تنهایی واقعی دارن استفاده کنن. واقعا عجیبه که این‌روزها یکی از معدود جاهایی که هنوز می‌شه توش تا حدی تنها بود توی این‌جور جاهاست. راستش من با این‌که تنها زندگی می‌کنم، حتی توی خونه‌ی خودم هم احساس تنهایی کامل نمی‌کنم. رادیو هست، تلویزیون، اینترنت، تلفن، موبایل که باید هر لحظه گوش به زنگش باشم و مسئول پاسخ دادن بهش باشم… گاهی که پاسخ پیامک رو چند ساعت بعد می‌دم، دوست‌هام شاکی شدن که یعنی چی؟! چرا جواب نمی‌دی، نگران شدیم! دیگه چه برسه به این‌که موبایلم رو خاموش کنم. تازه اگه همه‌ی این‌ها رو خاموش کنم نویز زمینه‌ی شهر هست. تا وقتی توی بیابون یا جنگل نری متوجه نمی‌شی چقدر آلودگی صوتی توی گوش‌هام ونگ ونگ می‌کنه، ۲۴ ساعت شبانه‌روز و ۷ روز هفته!

– موافقم. اما فکر می‌کنم داشتن فضای امن و آرام حتی برای آدم‌های برون‌گرا هم مهمه. چون روندها به گونه‌ای است که حتی برون‌گراترین آدم‌ها هم در رویارویی با این وضعیت خصوصیت‌های درون‌گرایانه از خودشون نشون می‌دن. به عبارت دیگه در این وضعیت «در معرض بودگی همیشگی» حتی برون‌گراها هم درون‌گرا می‌شن! منتها خیلی‌هاشون الان متوجه نیستن و وقتی هم که متوجه بشن دیگه خیلی دیره چون تا اون موقع مدت‌هاست که آدم‌های درون‌گرا نسل‌شون منقرض شده!

– خلاصه این‌که شاید باید به آدم‌هایی که دیر ای‌میل رو پاسخ می‌دن حق داد… چکار کنن بیچاره‌ها… خسته هستن… خسته هستن از این که باید مدام در تعامل باشن با دنیای اطراف. اون‌هم تعامل سریع. پیامک و تلفن همراه و ای‌میل خیلی سریع هستن. خیلی از آدم‌ها بدون این‌که نسبت بهش آگاه باشن از این همه اجبار برای پیوسته در دسترس بودن‌، پیوسته پاسخ دادن، پیوسته گوش به زنگ بودن، … این وضعیت آماده‌باش دائمی دیجیتالی خسته هستند. از این منظر که نگاه کنیم، شاید باید در برابر این هجوم بی‌رحمانه مقاومت کرد. شاید واقعا لازم است که گاهی وقت‌ها رادیو و تلویزیون و کامپیوتر و تبلت و تلفن‌های همراه را خاموش کرد، به پیامک‌ها و تماس‌ها بی‌توجهی کرد و در رویارویی با ای‌میل مهم وارده گفت: ای‌میل شما مهم است، اما پاسخ آن شاید وقتی دیگر!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

همه‌ی رازهای ادوارد اسنودن حقیقت‌گو

در این نوشته‌ی کوتاه فرض را بر این می‌گیرم که همه‌ی شما کم یا بیش اخبار مربوط به افشاگری اسنودن-گرین‌والد را دنبال کرده‌اید و تا حدی از کم و کیف آن باخبرید. خلاصه‌اش این است که یک نفر از کارکنان قراردادی آژانس امنیت ملی آمریکا (NSA) به نام آقای ادوارد اسنودن (Edward Snowden) یک‌سری از اسناد محرمانه‌ی این سازمان را به صورت غیرقانونی خارج کرده و بعد هم در اختیار چند روزنامه‌نگار و به صورت مشخص، آقای گلن‌ گرین‌والد (Glenn Greenwald) (این‌جا) قرار می‌دهد. او در برخی از مکالمه‌های ای‌میلی که با روزنامه‌ها برقرار کرد اسم مستعار حقیقت‌گو (Verax) را برای خود انتخاب کرده بود. خلاصه این‌که این‌ها یک تیم تشکیل می‌دهند و با همکاری یکدیگر با نهایت دقت و هدف‌مندی به صورت گزینشی قسمت‌هایی از این اسناد را افشا می‌کنند که تا به حال در چند قسمت مختلف در روزنامه‌های مختلف به خصوص در گاردین و نیویورک‌تایمز منتشر شده و احتمالا در آینده نیز اسناد بیشتری منتشر خواهد شد. این ماجرا نه تنها سر و صدای سیاسی،‌ اجتماعی و رسانه‌ای زیادی به پا کرده بلکه منجر به مطرح شدن پرسش‌های متنوعی درباره‌ی موضوعاتی نظیر مرزهای حقوق و امنیت شهروندی (آیا دولت‌های مشروع حق دارند مرزهای حریم شخصی شهروندان خود را پیوسته تنگ‌تر تعریف کنند؟)، مرز خاکستری بین رعایت یا شکستن قانون (آیا اسنودن کار غیرقانونی اما اخلاقی‌ای انجام داده است؟)، توانایی دستگاه‌های اطلاعاتی و جاسوسی در محافظت از اطلاعات مهم خود (این اطلاعات مهم چطور در دسترس یک کارمند قراردادی بوده و چطور توانسته با آن‌ها بگریزد؟)، قدرت گرفتن دولت‌های اقتدارگرا و سلطه‌جو حتی در کشورهایی که نهادهای مدنی و آزادی در آن‌ها ریشه‌دار است، نقش خبرنگارهای تحقیقی در مراقبت و نقد قدرت و ضعف روزافزون نهاد روزنامه‌نگاری آن‌هم در دموکراسی‌های بزرگ غربی که زنگ خطری برای همه‌ی جهانیان به خصوص قسمت استبدادزده‌ و مصیبت‌زده‌ی آن باید باشد، حد و مرز تحرکات جاسوسی و تجسسی درباره‌ی کشورهای متحد (تجسس در مورد شهروندان،‌ سازمان‌های اقتصادی و یا سیاست‌مداران کشورهای متحد تا چه حد مجاز است؟) و …

اما اگر فهرستی که در بالا آوردم به هیچ‌عنوان توجه شما را به خود جلب نکرده، اجازه دهید موضوع را به صورت یک امر رازآلود (mysterious) نگاه کنیم. شاید موضوعات رازآلود و پرابهام برای شما جذابیت بیشتری داشته باشد. موضوع این است که چرا پرونده‌ی آقای اسنودن این قدر بزرگ شده و این قدر مهم به نظر می‌رسد؟ مگر نه این است که نمونه‌ی نشت‌های اطلاعاتی (information leaks) را کم و بیش در جاهای مختلف دنیا می‌بینیم؟ تازه مگر نه این است که خیلی از این نشت‌ها به دلایل مختلف احتمالا توسط خود نهادهای دولتی یا امنیتی انجام می‌شوند تا برنامه‌های خاصی را پیش ببرند و اصطلاحا در شمار نشت‌های به دقت کنترل شده (carefully controlled leaks) محسوب می‌شوند؟ پس چه چیزی این نشت‌های اخیر را خاص یا مهم می‌کند؟

روزهای اولی که خبر مربوط به این نشت‌ها به رسانه‌ها کشیده شد و سر و صدا کرد از خودم پرسیدم این همه جنجال برای چیست؟ تا آن‌جا که در آن خبرهای اولیه خوانده می‌شد، خبر جدیدی فاش نشده بود. این نکته که آژانس امنیت ملی آمریکا سال‌هاست که ارتباطات الکترونیک «کل» شهروندان آمریکا را رصد و ضبط می‌کند ماه‌ها قبل فاش شده بود و خیلی‌ها از جمله آقای جولیان آسانژ نسبت به ظهور دولت‌های نئواورولی مجهز به مخوف‌ترین ابزارهای نظارت و کنترل اطلاعات (Internet Surveillance State Dystopia) نه تنها هشدار داده بودند که کتاب هم منتشر کرده بودند. پس افشاگری اسنودن چه نکته‌ای داشت که ارزش این همه سر و صدا داشته باشد؟ در ضمن از تلاش برای دستگیری شخص آقای اسنودن که بگذریم، دولت‌های آمریکا و انگلیس در تلاش برای دسترسی به اطلاعاتی هستند که او در اختیار گلن‌گرین‌والد و همکارش دیوید میراندا گذاشته است.

چند سوال مهم برای من مطرح است:

۱) آقای اسنودن چه اطلاعات مهمی در اختیار دارد که پرونده‌ی او را منحصر به فرد می‌کند (در مقایسه با نشت‌های قبل و یا نشت‌هایی که تاکنون توسط او و یاران رسانه‌ای‌اش انجام شده است)؟

۲) چرا سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و انگلیس در تلاش برای دسترسی به اطلاعاتی هستند که او در اختیار دارد و یا در اختیار خبرنگارها قرار داده است؟ مگر این نیست که آن‌ها خود صاحبان اصلی این اطلاعات هستند؟ چرا این اطلاعات تکراری برای آن‌ها مهم است؟

۳) با توجه به حمله‌ی مقامات امنیتی انگلیس به دفتر روزنامه‌ی گاردین و همین‌طور بازداشت چند ساعته‌ی آقای میراندا، اطلاعات مذکور مجددا در اختیار دولت انگلیس (و احتمالا دولت آمریکا) قرار گرفته است. اما این اطلاعات آن‌طور که آقای گرین‌والد توضیح داده توسط بهترین روش‌های ممکن رمزگذاری شده‌اند. آیا سازمان‌های مجهز اطلاعاتی و تجسسی انگلیس و آمریکا قادر به رمزگشایی این اطلاعات هستند یا خیر؟

۴) تاثیر ماجرای آقای اسنودن بر تقویت روزنامه‌نگاری تحقیقی (Investigative journalism & Watchdog journalism) در مقابل روزنامه‌نگاری فرمایشی و مجیزگوی ساختارهای قدرت چه خواهد بود؟

برای سوال‌های بالا پاسخ قطعی‌ای ندارم اما برخی از گمانه‌های خودم را می‌نویسم.

در مورد سوال اول:

فکر می‌کنم دلیل حساسیت دولت‌های آمریکا و انگلیس نسبت به پرونده‌ی اسنودن این است که او اطلاعات بسیار مهم و استراتژیکی را با خود از NSA خارج کرده که به مراتب از افشاگری‌های اولیه‌ی او مبنی بر گستره‌ی تجسس دولتی بر شهروندان کلیدی‌تر است و به روابط بین دولت‌ها، رقابت‌های سیاسی و اقتصادی و موضوعات عمیق‌تر ژئوپولیتیک مربوط می‌شود. به عنوان مثال، در سری‌های بعدی افشاگری اسنودن مشخص شد که سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا تلفن‌های مقامات سیاسی کشورهای متحد خود نظیر آلمان یا فرانسه را شنود می‌کرده‌اند. یا مشخص شد که دامنه‌ی فعالیت‌های جاسوسی به حوزه‌ی جاسوسی‌های اقتصادی و صنعتی (Industrial and economic espionage) نیز کشیده شده که جاسوسی از پتروبراس شرکت نفت و گاز برزیل از این دست است. این نوع فعالیت‌ها «به شدت» حساسیت‌برانگیز هستند تا این حد که می‌توانند روابط استراتژیک بین دولت‌های متحد را به خطر بیاندازند. پس آن‌چه پرونده‌ی اسنودن را مهم می‌کند، آ‌ن‌چه افشا کرده است (یا کرده بود) نیست، بلکه آن‌چه در اختیار دارد و می‌تواند علنن در رسانه‌های عمومی و یا به صورت مخاطب محدود منتشر کند است. اگر این فرض درست باشد، باید از خودمان سوال کنیم آیا افشاگری مربوط به شنود مکالمات تلفنی مقامات ارشد کشورهای اروپایی، شنود فله‌ای شهروندان اروپایی نظیر اسپانیا و تجسس اقتصادی و صنعتی از شرکت‌هایی مثل پتروبراس مهم‌ترین اطلاعاتی بود که در اختیار ادوارد اسنودن قرار داشت؟ شواهد نشان می‌دهد که او اطلاعات مهم دیگری نیز در اختیار دارد که احتمالا در آینده‌ی نامعلوم منتشر خواهد کرد.

در مورد سوال دوم:

درست است که این اطلاعات از دل سازمان‌‌های اطلاعاتی آمریکا خارج شده است، اما احتمالا گستردگی، تنوع و کم و کیف آن‌ها برای NSA نامعلوم است. با توجه به اهمیت کلیدی اطلاعاتی که به صورت بالقوه می‌تواند در اختیار آقای اسنودن و متحدانش باشد، فهمیدن کم و کیف اطلاعاتی که در اختیار اسنودن است حیاتی است. بسته به این که چه اطلاعات کلیدی دیگری از NSA خارج شده باشد، دولت‌های آمریکا و انگلیس (و ظاهرا دولت کانادا که اجازه دهید فعلن در موردش چیزی نگویم، چون ظاهرا کلن به اشغال صهیونسیت‌ها در آمده!) می‌توانند استراتژی خود در مدیریت بحران  را بهتر تنظیم کنند. تا وقتی به این اطلاعات دسترسی پیدا نکنند،‌ مجبور خواهند بود بدترین حالت را در نظر بگیرند و تصور کنند که سری‌تری اطلاعات این کشورها ممکن است در اختیار خطرناک‌ترین رقبایشان قرار بگیرد. تصوری که مثل یک کابوس فلج‌کننده عمل خواهد کرد.

در مورد سوال سوم:

بستگی دارد. طبعا امکانات و ظرفیت سازمان‌های اطلاعاتی انگلیس و آمریکا در رمزگشایی اطلاعات رمزگذاری شده بسیار بالا و احتمالا بی‌نظیر است. آن‌طور که متوجه شدم، رمزگذاری اسناد مربوطه (‌ده‌ها هزار سند) توسط نرم‌افزار متن‌آزاد TrueCrypt انجام شده که آن‌طور که یکی از همکارهایم که اطلاعات زیادی در این زمینه دارد توضیح می‌داد در شمار بهترین‌هاست. اما حتی استفاده از بهترین نرم‌افزارهای رمزگذاری در صورتی که بدون نقص و با در نظر گرفتن همه‌ی نکته‌های ریز و درشت فنی و تجربی انجام نشده باشد نمی‌تواند جلوی NSA و GCHQ را بگیرد. باید دید تیم ماجراجویان جسور تا چه حد فرایند رمز‌گذاری اطلاعات مذکور را بی‌نقص انجام داده‌اند.

در مورد سوال چهارم:

نمی‌دانم و نظر خاصی ندارم. این اتفاق باعث تقویت و تضعیف بردارهای نیروی آشکار و پنهان مختلفی می‌شود که به نظرم به هیچ‌وجه نمی‌شود درباره‌ی برایند آن‌ها نظر داد. اما تا همین حد می‌دانم که این اتفاق دست کم از این نظر که میلیون‌ها نفر از شهروندان بی‌اطلاع جهان را نسبت به عظمت خطری که حقوق اولیه‌ی شهروندی آن‌ها را تهدید می‌کند آگاه‌تر کرد بسیار مهم و مفید بود. حالا آدم‌های خیلی بیشتری اخبار مربوط به دخالت روزافزون دولت‌ها در حریم شخصی‌شان را دنبال می‌کنند و با حساسیت بیشتری نسبت به نهادینه شدن ساختارهای نظارتی و کنترلی پلیس-اینترتی نشان می‌دهند. اخیرا گلن‌گرید والد از گاردین استعفا داد تا به دنبال کاری برود که آن را «یک فرصت استثنایی برای یک خبرنگار تلقی می‌کند که ممکن است فقط یک‌بار در سراسر عمر حرفه‌ایش ایجاد شود»: تاسیس یک رسانه‌ی خبری با مدیریت خود که تا این لحظه دست کم ۲۵۰ میلیون‌دلار سرمایه‌ برای ایجاد آن گردآوری کرده است. همان‌طور که قبلا نوشتم، چنان‌چه این پروژه با موفقیت انجام شود «شاهد تولد اولین رسانه‌ حرفه‌ای مستقل جهانی تاریخ بشر خواهیم بود». دوستی نوشته بود مگر می‌توان این‌قدر خوش‌بین بود؟ در پاسخ به او می‌گویم من هیچ‌گاه در زندگی‌ام نسبت به امور جهان این‌قدر بدبین (cynical) نبوده‌ام، اما اجازه دهید در اوج بدبینی، به آینده امیدوار باشم. اگر دوست دارید اسمش را بگذارید بدبینی امیدوارانه!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

این سیه‌کاران اجنبی را از کشور اخراج کنید

SVP 2007, cartoon from swiss peoples party, depicting the rise of xenophobism in Europe-bamdadi.com

در مورد رشد بیگانه‌هراسی (xenophobism) در اروپا می‌خواندم که به پوستر بالا برخورد کردم و عرق سرد به تنم نشست. این پوستر مربوط به یک تبلیغ سیاسی (مربوط به سال ۲۰۰۷) متعلق به مهم‌ترین حزب سیاسی کشور سوئیس است: SVP یا حزب مردم سوئیس. شعار پوستر (به زبان آلمانی) چنین است: برای ایجاد امنیت. طرح سه گوسفند سفید را نشان می‌دهد که گوسفند سیاهی را از سوئیس اخراج می‌کنند. یکی از این گوسفندهای سفید مجروح شده و در این جهان ساده شده ظاهرا گوسفند سیاه مقصر بوده است. سمبولیسم این طرح ساده و تکان‌دهنده است: سفیدی به اکثریت، خوبی، بی‌گناهی و در بالا (شمال) قرار داشتن منسوب شده و سیاهی به اقلیت، بدی، سیه‌کاری و در پایین قرار داشتن (جنوب). علاوه بر آن، طرح یک پله جلوتر هم می‌رود. اقلیت سیاه نه تنها گناه‌کار است که باید اخراج شود. طبیعی است که این پوستر فقط برضد «اقلیت سیاه‌پوست» نیست بلکه به همه‌ی جهان‌های غیر از سوئیس (و جوامع نزدیک به‌ آن) اشاره می‌کند. حزب مردم سوئیس که ۲۶٪ مجلس این کشور را در اختیار دارد ساخت مناره و مسجد در این کشور را هم محدود کرده است. خلاصه‌ی نگاه این حزب که در پوستر بالا هم صادقانه منعکس شده این است: «این سیه‌کاران اجنبی را از کشور اخراج کنید!».

این در شرایطی است که خاطره‌ی فاشیسم و جنگ جهانی دوم هنوز در خاطره‌ی جمعی جوامع اروپایی پررنگ و زنده است و تازه سوئیس از جمله جوامعی است که سابقه‌ی دیرینه‌‌ای در تکثرگرایی و لیبرالیسم دارند. واقعیت تلخ این است که در سه دهه‌ی اخیر نفوذ حزب‌های بیگانه‌هراس (عموما وابسته به جریانات موسوم به راست تندرو) در بخش‌های قابل توجهی از اروپا در حال گسترش بوده. مثلا این نوع احزاب در اتریش ۲۸٪ درصد و در مجارستان حدود ۷۰٪ پارلمان (مجلسی که دولت را تعیین می‌کند) را به دست گرفته‌اند. قابل توجه این‌که اتریشی‌ها خود را قربانی نظام رایش سوم می‌دانند و با این‌حال به چهره‌های افراطی راست‌گرا و ناسیونالیست افراطی رای می‌دهند. مثلا یکی از این مقامات اتریشی بعد از رای آوردن شخصا در جمع‌آوری تابلوهای چندزبانه در بعضی خیابان‌های شهرها شرکت کرد. تابلوهایی که در بعضی مناطق اتریش که اقلیت اسلونیایی در آن‌ها زندگی می‌کنند به صورت چند زبانه نصب شده بودند. یکی از احزاب افراطی در یونان که ۷٪ آرای ملی این کشور را در اختیار دارد، به صورت منظم در آتن برنامه‌های رژه‌ی خیابانی‌ با حضور جوانان چکمه‌پوش و پرچم‌های نشان‌دار برگزار می‌کند که برای افراد مسن‌تر جامعه یادآور روزهای اشغال این کشور توسط آلمان نازی در سال‌های بین ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ است. حدود یک سال پیش رهبر سومین حزب مهم مجارستان درخواست کرد فهرستی از «یهودی‌‌تبارهایی که امنیت ملی مجارستان را تهدید می‌کنند» تهیه شود، به این بهانه که تهیه‌‌ی فهرست یهودی‌تبارهای مجارستان می‌تواند به حل معضل اسرائیل-فلسطین کمک کند. 

رشد بیگانه‌هراسی در کشورهایی نظیر سوئد، بلژیک و هلند هم قابل توجه بوده است. اما نکته‌ی مهمی که باید توجه داشته باشیم این است که اگر چه شاید در یک توصیف تقریبی همه‌ی این گرایش‌ها را بتوانیم انواع مختلفی از «بیگانه‌هراسی» بدانیم، اما نباید همه‌ی آن‌ها را تحت برچسب‌هایی نظیر فاشیست، نئونازی، نژادپرست و دیکتاتوری که قرائن تاریخی آن‌ها در ذهن‌ها فراوانند همگن‌سازی کنیم. واقعیت این است که خاستگاه بروز بیگانه‌هراسی در جوامع مختلف اروپایی متفاوت و ناهمگون است. یکی از مهم‌ترین دلایل افزایش محبوبیت این نوع احزاب، نارضایتی روزافزون جوامع اروپایی از «وضعیت موجود» (status quo) است. ضعف‌های عمیق و تضادهای درونی پروژه «اتحادیه‌ی اروپایی» که با آرمان برداشته شدن تدریجی مرزهای سیاسی و اقتصادی و تلفیق فرهنگی شکل گرفت اما در عمل منجر به بحران‌های عمیق اقتصادی، بی‌کاری و مهاجرت‌های غیرقانونی (به خصوص از آفریقا، آسیا و بالکان) به جوامع اروپایی ثروتمندتر شد بسیاری از رای دهندگان این کشورها را به گزینه‌های مخالف با پروژه‌ی اروپایی متمایل کرده است: پررنگ کردن مرزهای سیاسی و اقتصادی و محبوبیت بیگانه‌هراسی فرهنگی. در میان این عوامل مهم‌ترین عامل برای گرایش به سمت بیگانه‌هراسی دلایل مستقیم اقتصادی نیست، بلکه ترس از مهاجرت به این کشورهاست و به همین دلیل عموما این احزاب برنامه‌ی تحدید قوانین مهاجرت را دنبال می‌کنند. در این میان مهاجران مسلمان به صورت خاص در کانون حساسیت و دشمنی قرار دارند.

اگر این نکته‌ی مهم را در نظر بگیریم آن وقت خواهیم دانست که تکثر عقیدتی و ارزشی احزاب موسوم به بیگانه‌هراس، به همان اندازه‌ی احزاب سنتی غالب در اروپاست. در میان آن‌ها می‌توان سنتی، دموکرات، ناسیونالیست، رادیکال، نئونازی و حتی سبز هم یافت. خیلی از این احزاب رویکردی دموکراتیک و محافظه‌کارانه به حل مشکلات فعلی جوامع خود در بستر اروپایی دارند. مثلا ناسیونالیست‌های نسبتا معتدل‌ در فنلاند (True Finns)، سوئد (Sweden Democrats)، دانمارک (Danish People’s Party)، پرتغال (People’s Party of Portugal) و حتی حزب اصلی مجارستان (Fidesz) همه مبلغ روش‌های محافظه‌کارانه‌ی دموکراتیک هستند. البته احزاب تندرویی که مبلغ روش‌های تند و فاشیستی هستند نیز وجود دارند. مانند حزب جوبیک مجارستان که در بالا هم به آن اشاره شد (Jobbik)، سوبودای اوکراین (Svoboda)، طلوع طلایی در یونان (Golden Dawn) و حمله در بلغارستان (Attack). این احزاب اغلب برنامه‌های نژادپرستانه و روش‌های تهاجمی و تند را تبلیغ می‌کنند. خلاصه این‌که، همه‌ی جریانات راست افراطی و بیگانه‌هراس اروپایی از یک جنس نیستند. این احزاب از نظر میزان محبویت و نوع ایدئولوژی متکثرند ولی اغلب آن‌ها مبلغ روش‌های غیردموکراتیک، فاشیستی و اقتدارگرایانه نیستند.

نوشته‌ را این‌جا متوقف می‌کنم چون آن‌طور که برایم مسجل شده بیگانه‌هراسی در اروپا مفصل‌تر و پیچیده‌تر از آن است که بشود در یک پست وبلاگی بیش از این به آن پرداخت. این نوشته ترجمه‌ی آزاد قسمت‌هایی از این مطلب بود که خود نوشته و منابع آن برای مطالعه بیشتر در این زمینه قابل توجه هستند. 


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

از حماقت سیستماتیک تا انتقاد سازنده

یکی از خصوصیت‌های غالب فرهنگی مردم سوئد پرهیز از ایجاد تنش در تعامل‌های روزمره‌‌شان با سایر افراد است. اگر با کسی اختلاف نظر جدی داشته باشند و احساس کنند بیان این اختلاف نظر ممکن است به بحث و تنش کشیده شود ترجیح می‌دهند با سکوت از کنار آن عبور کنند. مگر این‌که جایی به خاطر حفظ منافع خود مجبور به اظهار نظر شوند، در غیر این صورت خیلی بعید است که مخالفت‌شان را علنا یا شدیدا نشان دهند. به عبارت دیگر کم پیش می‌آید یک سوئدی را ببینید که در حالی که رگ گردنش از هیجان بیرون زده در حال متقاعد کردن یا تخطئه‌ی طرف مقابل به چیزی باشد. به همین دلیل برایم خیلی جالب بود که یکی از سوئدی‌هایی که می‌شناسم (همکارم است) در جلسه‌ای که بیش از ده نفر در آن حضور داشتند حرف‌هایش را با ابراز مخالفت جدی با تفکری خاص شروع کرد. وقتی فهمیدم او قصد دارد شدیدا با موضوعی مخالفت کند گوش‌هایم تیز شد. می‌دانستم قرار است حرف‌هایی را بشنوم که از نظر او کلیدی و حیاتی هستند.

روز قبل، در مورد موضوعی سخنرانی‌‌ کرده بود و به دنبال آن پرسش و پاسخ و گفتگوی آزاد با حضار. موضوع سخنرانی‌اش بازتاب نتایج تحقیقات علمی در حوزه‌ی انرژی‌های نو در سیاست‌های جاری کشور بود و این‌که چطور در بسیاری از زمینه‌ها سیاست‌های فعلی دولت سوئد دستاوردهای مهم علمی را دربر نمی‌گیرند. بیشتر حضار در این نکته اتفاق نظر داشتند که محققان باید تلاش بیشتری برای لابی کردن در محافل سیاسی از خود نشان بدهند و از این طریق سعی کنند روی فرایند قانون‌گذاری تاثیر بیشتری بگذارند. اما ظاهرا فردی در میان جمع بوده که مدام از فساد سیستم سیاسی-اقتصادی صحبت می‌کرده و این‌که سیاست‌مدارها به دنبال رای جمع کردن هستند و سیاست‌هایی‌ را ترجیح می‌دهند که نتیجه‌ی فوری داشته باشند و گوش‌شان به حرف‌هایی که تاثیر درازمدت دارند بدهکار نیست. همکار سوئدی من مدام اصرار می‌کرده که این چالشی است که ما یعنی اهالی دانشگاه باید بتوانیم برای رویارویی با آن چاره‌ای بیاندیشیم اما ظاهرا آن فرد نگاهش به عالم سیاست خیلی منفی‌تر از این‌ها بوده.

همکارم خطاب به ما ادامه داد که:

دیدگاه این فرد درست نقطه‌ی مقابل دیدگاه من است تا حدی که با هیچ‌کس نمی‌توانم بیشتر از این مخالف باشم. چطور می‌شود نگاه ما به سیاست‌مدارها این‌طور منفی و دفعی باشد و بعد از آن‌ها انتظار داشته باشیم با ما یعنی جماعت دانشگاهی همراهی کنند و به حرف‌های جدی و پیچیده‌ی ما گوش دهند؟ اگر قرار است چیزی تغییر کند سهل‌ترین و کم هزینه‌ترین راهش این است که از طریق همین سیاست‌مدارها تغییر کند  و ما باید همیشه به دنبال راه‌هایی باشیم که با آن‌ها تعامل داشته باشیم و صدای مشاوره‌ای‌مان را به گوش‌شان برسانیم و روی سازوکارهایی که جهت‌گیری‌های آن‌ها را شکل می‌دهد تاثیر بگذاریم. اگر آن‌ها را به عنوان «یک مشت فاسد» به کلی طرد کنیم، مشکل هیچ‌وقت حل نخواهد شد و آن‌ها به هر حال تصمیم‌های سیاسی‌شان را خواهند گرفت.

 از آن روز که همکارم این حرف‌ها را در آن جلسه زد چند روز گذشته اما مدام به حرف‌هایش فکر می‌کنم. این‌جا یک نفر سوئدی دارد با من از مهم‌ترین تجربه‌های زندگی فردی (و اجتماعی‌اش) صحبت می‌کند. این حرف برای من چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ مثال‌های زیادی به ذهنم می‌آیند و سعی می‌کنم از پنجره‌ی این تجربه‌ی سوئدی به هر مورد نگاه کنم…. خواه ناخواه خیلی از مثال‌هایم از ایران است و تلاش فردی و اجتماعی ما برای رسیدن به جامعه‌ای بهتر. به مواضع‌ آدم‌هایی فکر می‌کنم که حاکمیت سیاسی را به مثابه یک کلیت فاسد و مستبد طرد می‌کنند و در عین حال از همین حاکمیت انتظار دارند که نسبت به دغدغه‌های آن‌ها حساس باشد. سوال این است که این فاصله چگونه قرار است پر شود؟ فاصله‌ی بین این کل فاسد و مستبد و دغدغه‌های ما؟ آیا می‌توانیم از حاکمیت هیولایی غیرقابل انعطاف، یک کل همگن و غیرقابل تغییر بسازیم و همزمان انتظار داشته باشیم به حرف‌های ما گوش دهد؟ همکار سوئدی من می‌گوید: خیر نمی‌توانیم. اگر حاکمیت آن‌چه که می‌خواهیم نیست، باید آن را بشکافیم (deconstruction) و به جای رد کلیت آن (مثلا هیولاسازی)، با اجزاء آن‌ تعامل کنیم تا جایی که به تدریج رفتار سازمانی آن به شیوه‌ای مطلوب‌تری شکل بگیرد.

همین حرف را در مورد رابطه‌ی ایران با آمریکا (یا غرب) و به صورت کلی‌تر درمورد رابطه‌ی کشورهای ضعیف با کشورهای نیرومند می‌توان گفت. چطور می‌توانیم صبح تا شب به آمریکا و انگلیس (یا چین و روسیه مثلا) فحش بدهیم و آن‌ها را به صورت یک کل همگن مورد لعن و نفرین خود قرار دهیم و در عین حال انتظار داشته باشیم که بازی‌گران سیاسی این کشورها نسبت به دغدغه‌های ما حساس باشند و به حرف‌های ما گوش بدهند؟

به نظر من برای پرهیز از حماقت سیستماتیک* (organized stupidity)، داشتن نگاه انتقادی (critical) بسیار مهم و حتی شاید «لازم» است. نگاه‌های مرسوم مبتنی بر اخلاق متعارف یک نمونه از این نگرش‌های انتقادی هستند. اما از بین نگرش‌های تحلیلی دو نمونه در ایران بیشتر شناخته شده هستند (یا تاثیرگذار بوده‌اند): روی‌کرد‌های مارکسیستی که ریشه‌های سلطه و نابرابری را در مناسبت‌های اقتصادی ردیابی می‌کنند و نگرش‌های پسااستعماری که ریشه‌های سلطه را در مناسبت‌های سیاسی و فرهنگی‌ به ارث رسیده از استعمار جستجو می‌کنند. اما آیا داشتن نگاه انتقادی «کافی» است؟ به اعتقاد من خیر. چرا که حدس من این است که نگاه صرفا انتقادی به خصوص وقتی که به طرد کلیت سیستم مورد نقد تبدیل شود (مثلا جمهوری اسلامی کلن غیرقابل تعامل است… یا غرب کلن غیرقابل تعامل است و …) هم می‌تواند به حماقت سیستماتیک منجر شود.

به نظرم نگاه انتقادی باید در کنار نگاه سازنده و تعاملی قرار بگیرد تا بتواند پرواز کند. نگاه سازنده همان است که همکار سوئدی من به آن اشاره کرد که شاید بتوانیم آن‌را نوعی مثبت‌اندیشی و عمل‌گرایی (pragmatism) بدانیم. یعنی تلاش مداوم برای ایجاد کانال‌های ارتباطی و تاثیرگذاری بر اجزاء سیستمی که می‌خواهیم به شیوه‌ی مطلوب‌تری عمل کند و افزایش ظرفیت سازمانی آن و باور داشتن به این‌که چنین چیزی اساسا امکان‌پذیر و مطلوب است. در مورد تجربه‌ی اجتماعی ما در ایران هم می‌توانیم موضوع را این‌طور ببینیم. نگاه انتقادی داشته باشیم تا چشم‌هایمان به روی خاستگاه‌های انواع تبعیض‌ها، سلطه‌ها و جفاها باز باشد و نگاه سازنده داشته باشیم تا بتوانیم شکاف بین «وضعیت موجود» و «وضعیت مورد نظر»مان را از طریق تعامل مثبت با حکومت (به عنوان بازی‌گر مهم داخلی) و با کشورهای نیرومند منطقه و جهان (به عنوان بازی‌گرهای مهم خارجی) به تدریج پرکنیم و به امکان پر شدن تدریجی چنین شکافی باور داشته باشیم.

بله ساده نیست. ظرفیت‌های سازمانی سیستمی که نقش می‌کنیم لزوما نگاه انتقادی را بر نمی‌تابد و جاده‌هایی که از طریق آن‌ها بتوان با آن تعامل سازنده کرد نیز شاهراه‌های آسفالت شده نیستند و چه بسا جنگل‌های انبوه یا دره‌های عمیق نیز سر راه وجود داشته باشد. در ضمن من یا شما تنها کسانی نیستیم که قصد داریم روی سیستم مورد نظرم (حکومت ایران، یا غرب) تاثیر بگذاریم. صداهای دیگر هم هست و رقابت‌های آشکار و نهان هم در جریان است. اما این چالش‌ها را نمی‌توان با پاک کردن صورت مساله از میان برد. هیچ‌کس نمی‌تواند مطمئن باشد که رویکردی انتقادی-سازنده با حکومت ایران/نظام سیاسی اقتصادی غرب لزوما به نتیجه‌ای خوش‌آیند ختم می‌شود اما «اگر تجربه‌ی همکار سوئدی‌ام درست باشد» می‌توانیم بگوییم که روی‌کردهای دیگر «مطمئنا» به جایی نمی‌رسند.

* حماقت سیستماتیک اصطلاحی است که در این‌جا با تعریف خودم از آن استفاده می‌کنم. یعنی سیستمی که اجزای آن نشانه‌های بارزی از معرفت و حکمت دارند اما در کلیت سازمانی خود به شیوه‌ای عمل می‌کند که بی‌فایده و بی‌معناست. یک بیمارستان فرضی را در نظر بگیرید که همه‌ی اجزاء آن‌ آموزش دیده هستند اما توان آن‌ها به جای این‌که در غالب یک کلیت سازمانی به درمان موثر بیماران منجر شود، صرف کاغذبازی و فعالیت‌های بیهوده می‌شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

ایرانی‌های هالیوودی،‌ ایرانی‌های بالیوودی

آدم می‌ترسد. من می‌ترسم. از چه؟‌ از خودمان. دقیق‌تر بگویم … از برخی از افرادی که نمونه‌هایشان را در فضاهای مجازی مثل گوگل‌پلاس یا فیس‌بوک می‌توانیم ببینیم.

از یک سو لشگر ایرانی‌های-هالیوودی را می‌بینم. بعضی از این دوستان که ظاهرا در شکوه و عظمت ناوهای آمریکایی ذوب شده‌اند چنان از حرکت مخلصانه‌ی آمریکا و عربستان برای نجات مردم مظلوم سوریه و آوردن دموکراسی در این کشور دفاع می‌کنند (در حالی که رگ‌های گردن‌شان موقع صحبت کردن کلفت شده است) که آدم وحشت می‌کند اگر روزی روزگاری این‌ها در کشور کاره‌ای شوند امثال این حقیر که مخالف چنین حمله‌ای بودیم را به هیچستان تبعید کنند.

می‌ترسم و پناه می‌برم به آن سوی داستان که مثلا تعادل و آرامشی بیابم. اما می‌رسم به لشگر ایرانی‌های-بالیوودی.  کسانی که با نفرتی که بی‌شباهت به رگ‌های گردن گروه هالیوودی‌ها نیست رجز می‌خوانند و حرف‌های آقای حسن نصرالله را در گوش هم تکرار می‌کنند که حمله کنید تا کار اسرائیل را تمام کنیم و خودشان را مشتاق جنگ نشان می‌دهند (دقت کنید موضوع این نیست که کسی بگوید اگر به کشورم حمله شد از آن دفاع می‌کنم. موضوع لذت بردن از جنگ است ظاهرا!). صفحه‌های این دوستان پر است از نقل‌قول‌ها و مبارزه‌جویی‌ها و حماسه‌های بالیوودی و بعضا تخیلی. این‌ها هم قوم ترسناکی هستند، البته انصافا از این دسته نسبت به اولی‌ها کمتر می‌ترسم.

احساسات نوجوانی است؟ اگر چنین باشد می‌توانم آن را بفهمم. نوجوان‌‌های ۱۴ یا ۱۶ ساله که رشد جسمی‌شان به مراتب از رشد ذهنی‌‌شان سریع‌تر است به شیوه‌ی خاص خود دنیا را نگاه می‌کنند. نوجوان در معجزه‌ی رشد و بلوغ گم است و طول می‌کشد تا خود را پیدا کند. بسیاری از نوجوانان ایرانی-هالیوودی تصویرهای ذهنی‌شان با فیلم‌هایی نظیر «تاپ‌گان» (Top Gun) و «دروغ‌های حقیقی» (True Lies) ساخته شده است. آن‌ها با دیدن یک هواپیمای F-16 هیجان‌زده می‌شوند و توی چشم‌های نوجوان‌شان هر کس هواپیمای خوشگل‌تری داشته باشد و موشک‌های اسمارت‌تری محق‌تر، دموکراتیک‌تر، پیشرفته‌تر و متمدن‌تر به نظر می‌رسد. از آن طرف نوجوان‌‌های ایرانی-بالیوودی را داریم که تصویر ذهنی‌شان قایق‌های موتوری انتحاری‌ای است که صدتا صدتا به سمت ناوهای آمریکایی می‌روند و در جنگی نامتقارن امپراطور اقیانوس‌ها را به زانو در می‌آورند و چه بسا از دل این حمله با کمک موشک‌های حزب‌الله حماسه‌ی فتح تلاویو و چه بسا چند تا جای دیگر هم خلق شود!

اما این نوجوانان عزیز که ظاهرا در دو سوی اقیانوس نظری و عقیدتی و ظاهری نشسته‌اند نکات مشترکی هم با هم دارند:

۱)‌ اولین خصوصیت مشترک این دوستان هالیوودی و بالیوودی این است که برای هر دو شکست بی‌معناست. هالیوودی‌ها هرگز شکست نمی‌خورند چون خودشان را در طرف قدرتمند قرار داده‌اند و در نتیجه خیالشان راحت است که پیروز می‌شوند. در دعوای اسرائیل-غزه آن‌ها طرف اسرائیل هستند پس خیالشان راحت است که پیروز هستند. در دعوای بین طالبان-خانواده‌های دهاتی پاکستانی و آمریکا نیز آن‌ها طرف آمریکایی‌ها و پهپادهایشان هستند که آن‌هم خیلی تمیز پیروز می‌شود. فرضا اگر در حادثه‌ای، جنگی، درگیری‌ای چیزی،‌ یکی از این نوجوانان غیور هالیوودی توسط بمب‌های آمریکایی کشته شود خوشحال از این می‌میرد که توسط بمب‌های هوشمند (اسمارت!) یک کشور متمدن کشته شده و نه توسط باتوم و گاز اشک‌آور یک کشور عقب‌مانده. اما بالیوودی‌های غیور ما به گونه‌ای دیگر همیشه پیروز هستند.  از نظر آن‌ها اگر نیمی یا بیشتر از ایران هم قتل‌عام شوند و کشور به ویرانه‌ای تبدیل شود که در آن می‌توان گندم کاشت هم پیروزی ازان آن‌هاست، چرا که آن‌ها در سمت حق ایستاده‌اند و مگر حق می‌تواند ببازد؟‌ به خصوص در دنیایی که ساز و کار عادلانه‌ی آن توسط نیروهای ماوراء قدرت بشر تضمین شده است. در چنین دنیایی خیال همه‌ی آن‌ها که در سمت حق ایستاده‌اند راحت است که همیشه پیروز خواهند بود، چرا که حق همیشه پیروز است.

۲)‌ صرف نظر از این‌که در مورد دخترها یا پسرها صحبت کنیم، دومین خصوصیت آن‌ها رگه‌های نگاه اصطلاحا مردانه (masculine) به مسائل است. در این نوع نگرش رقابت کردن (در مقابل همکاری کردن)،‌ خشن‌ و ضمخت بودن (در مقابل لطیف و نرم بودن)،‌ قلدری و برتری‌جویی (در مقابل کوتاه آمدن و برابر‌گرایی)، بی‌عیبی و تمیز بودن (در مقابل پذیرفتن نقص و آلودگی)، نگاه کمی (در مقابل نگاه کیفی)، نگاه مکانیکی و مهندسی جبرگرایانه و خوش‌بینی تکنولوژیک (در مقابل نگاه غیرجبرگرایانه و واقع‌بینی)، ایجاد دوگانه‌های مشخص و شسته رفته (Dichotomy) و اتخاذ موضع ارزشی نسبت به یکی از آن‌ها و  … قابل تشخیص است. نوجوان هالیوودی یا بالییودی ما در این خصوصیت‌ها غرق است و یا آن‌ها را می‌ستاید و یا قبول ندارد که این‌گونه است.

۳) نگاه بازتاب‌ی  (reflexive) به موضوعات مختلف از جمله باورهایش، خصوصیت‌هایش و جامعه‌اش ندارد. پدیده‌ها و پیش‌فرض‌ها همانی هستند که به او ارائه شده‌اند (given) نه بیش و نه کم. سوالی اگر هست و کنجکاوی‌ اگر ایجاد می‌شود درباره‌ی آن‌چه بعد از این می‌آید است. مثل کسی که عینکی رنگی به چشم می‌زند و درباره‌ی جهان کنجکاوی می‌کند، در حالی که نسبت به رنگ عینک خود واکنشی آگاهانه از خود نشان نمی‌دهد. هر دو گروه در فضایی توهم‌آلود و برساخته زندگی می‌کنند. فضایی که شاید به همان فضای توی فیلم‌ها بیشتر شبیه باشد تا واقعیت‌های زندگی اجتماعی و جغرافیای سیاسی.

۴) جایی می‌خواندم که یکی از مهم‌ترین عوامل محرکه در نوجوانان، تمایل به عضویت در گروه همسن و سال‌‌های مشابه است. نوجوان به خاطر این‌که مشابه دوستان خود باشد ممکن است به مصرف سیگار یا مواد مخدر یا الکل رو بیاورد، به بازی‌های معینی علاقه‌مند شود‌،‌ افکار مشخصی بیابد، پوشش معینی داشته باشد و یا از مجموعه‌ی مشخصی از ارزش‌ها و ایده‌ها دفاع کند (یا برعکس، طرد کند). نوجوان‌های هالیوودی و بالیوودی هم از این قاعده‌ مستثنا نیستند. این‌ها هم گروه‌های هالیوودی و بالیوودی خودشان را دارند و برای عضویت در این گروه‌ها افکار و عقایدشان را هر چه بیشتر صیقل می‌دهند.

اما آیا همه‌ی این دوستان هالیوودی و بالییودی نوجوان هستند؟ فکر نمی‌کنم.  بخش قابل توجهی از این دوستان ظاهرا به دوران جوانی (یا بالاتر) پا گذاشته‌اند و بزرگ‌سال هستند از آن‌ها انتظار عقل و تدبیر می‌رود. عقل و تدبیری که یا وجود ندارد، یا عقل ناقص من از تشخیص آن عاجز است. درست است که اطلاعی از تعداد و گستردگی آن‌ها در سطح جامعه ندارم،  اما حضور نسبتا پررنگ‌شان را در فضای مجازی مشاهده‌ می‌کنم و از شما چه پنهان می‌ترسم. می‌ترسم از این‌که صدای هالیوودی‌ها و بالیوودی‌های بزرگ‌سال بیشتر از صدای عقلانیت و شعور در جامعه باشد/شود.

پی‌نوشت:
نه این نوشته در مورد تو دوست عزیز من نیست. این یک نوشته‌ی کلی است که خیلی از جاهایش هم قابل نقد است و چرا که نباشد؟. اما اگر تو از خواندن این نوشته ناراحت شده‌ای، شاید باید به این فکر کنی که چرا فکر می‌کنی این نوشته ممکن است در مورد تو باشد؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

حکایت جن و بسم‌الله در صدا و سیمای ایران

حتما تا الان شنیده‌اید. کمتر از یک ساعت پیش در حالی که کنفرانس خبری آقای حسن روحانی به عنوان رئیس‌جمهور تازه منتخب ایران تقریبا به انتها رسیده بود ناگهان یک نفر از میان جمع با صدایی رسا فریاد زد: «روحانی یادت باشه، میرحسین باید باشه!»

از آن اتفاق‌هایی بود که هر چند سال یک بار در صدا و سیما شاهدش هستیم. اما از آن هم بالاتر بود و در واقع عالی بود. دقت کنید چقدر این جمله مناسب است: کنایه‌آمیز نیست و قصد تحقیر کسی را ندارد، مثبت است، رو به آینده دارد اما به قول دوستی اشارتی هم به گذشته می‌کند‌‌ «یادت باشد قبل از انتخابات چه وعده‌هایی دادی». از همه مهم‌تر با تحکم است. «یادت باشه!». جمله‌ای امری که با آن فریاد رسا به یک دستور می‌ماند.  دستوری که انگار از سوی میلیون‌ها شهروند ایرانی صادر شده است. همین‌طور هم باید باشد.

از یک طرف دوست دارم این‌طور مطالبات به صورت متین‌تری پی‌گیری شوند تا زمینه‌ برای سوءاستفاده و تندروی‌های جدید و خدشه‌دار شدن حماسه‌ی انتخاباتی اخیر ایجاد نشود (چرا که ممکن است منجر به ایجاد موانع بیشتری برای آزادی زندانیان سیاسی از جمله آقای میرحسین موسوی شود). از طرف دیگر این فریاد را نشانه‌ی این می‌بینم که «نمی‌شود به این راحتی‌ها صدای میلیون‌ها نفر را خاموش کرد». از این نظر این فریاد یک حرکت تصادفی و فردی نیست. بلکه ریشه‌ در مطالبات و مناسبت‌هایی دارد که سال‌هاست انکار و سرکوب می‌شوند و خیلی‌ از «از ما بهتران» حتی از این‌که خواب‌شان را هم ببینید به خود می‌لرزند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

هم‌وطن رای شما این‌جاست: ده فراز درباره‌ی حماسه‌ی سیاسی ۱۳۹۲

راه سبز امید امروز شروع نشده است و امروز هم نباید خاتمه یافته تلقی شود. انتخابات اخیر «بسیار مهم» بود. ابعاد آن‌را نمی‌توانم هنوز هضم کنم. شاید کسی نتواند. افکارم را می‌نویسم… دوباره و دوباره و دوباره باید درباره‌اش بنویسم و بنویسیم. هیچ‌چیز تمام نشده است.

۱
اولین و مهم‌ترین نکته. حواسمان باشد نیمی از رای‌دهندگان و بیش از نیمی از واجدین شرایط رای دادن به آقای روحانی رای نداده‌اند. فراموش نکنیم این افراد همانقدر مردم هستند که کسانی که به آقای روحانی رای دادند. این‌ها همان‌قدر خس و خاشاک نیستند که آن میلیون‌ها نفری که در خرداد ۱۳۸۸ فریاد زدند «رای ما کجاست؟» خس و خاشاک نبودند. حواسمان باشد که دستاورد این انتخابات در کاهش شکاف‌های اجتماعی باید باشد نه افزایش آن. حواسمان باشد. حواسمان باشد. حواسمان باشد.

۲
به نظر من پیام این انتخابات و آقای روحانی پیش از هر چیزی «آشتی ملی» است. آشتی ملی یعنی نزدیک کردن نظام به مردم یا بخش‌هایی از جامعه که دلخور و سرخورده شده‌اند. آشتی ملی یعنی پایان دادن به باندبازی و یارکشی‌های جناحی و رقابت‌های کور فرقه‌ای به قیمت منافع ملی و امنیت کشور و مصالح عمومی.‌ آشتی ملی یعنی همکاری نزدیک رئیس‌جمهور و رهبری و سایر قوای نظام از جمله مجلس که برخلاف برخی اظهارنظرهای مشکوک در راس امور هست و باید باشد. آشتی ملی یعنی پایان دادن به حصرها و بازداشت‌های غیرقانونی و همین‌طور عفو و آزادی زندانیان سیاسی به خصوص آن‌هایی که جز نقد نظام کاری نکرده‌اند. آشتی ملی یعنی این انتخابات را به معنای بازی برد-باخت نبینیم و به تحقیر گروه‌های دیگر و ایجاد شکاف‌های جدید دامن نزنیم.

۳
این انتخابات «حماسه‌ی سیاسی» است. محصول تدبیر رهبری نظام که در مدیریت مسیر پیچیده‌ای که به این حماسه انجامید محکم و هوشیارانه عمل کرد. شخصا همیشه به تدبیر ایشان معتقد بوده‌ام، اگر چه به نظرم در سال‌های اخیر چند اشتباه بزرگ مرتکب شدند. اما یک سیاستمدار هوشمند و مسئول در موقعیت ایشان به شرایط جامعه و جهان حساس است و بی‌آنکه با نشان دادن ضعف موقعیت کشور را با مخاطره‌ی بیشتر رو به رو کند با تدبیر از اشتباهات خود درس می گیرد و عامل مهمی می‌شود در شکل‌گیری چنین حماسه‌ی عظیمی. چند نکته‌ی مهم در این رابطه: (۱) تشخیص شرایط بحرانی کشور از نظر وضعیت بین‌المللی و به شدت پرهزینه شدن مسیر فعلی سیاست خارجه‌ی کشور (۲) تشخیص عمق شکاف اجتماعی، سست شدن مشروعیت نظام بعد از ١٣٨٨ و قهر نخبگان و فرهیختگان (۳) تشخیص فعالیت باندها و مافیاهایی که در بسیاری از زمینه‌ها نظام را آچمز می‌کنند تا راهکار خود را پیش ببرند و این بار نیز تلاش‌هایی برای «صحنه‌‌آرایی خطرناک» برای تخریب انتخابات کردند. (۴) عزم راسخ برای ایجاد حماسه‌ی سیاسی از طریق انتخابات (۵) تلاش برای نیامدن آقایان خاتمی و هاشمی که حضور آن‌ها در فهرست نهایی نامزدها با توجه به شرایط تحت فشار جامعه ممکن بود به شرایط انفجاری و خطرناک اجتماعی منجر شود و در ضمن با یک طرفه کردن علنی و شدید جبهه‌ها شاید ناخواسته مانعی برای خلق حماسه‌ی سیاسی و آشتی ملی می‌شد. در عوض تلاش برای ایجاد یک فضای کنترل شده ولی واقعی انتخاباتی و برخورد با زمزمه‌ها و برنامه‌های برخی جریان‌های نیرومند برای صحنه‌آرایی علیه انتخابات (۶) تایید حقوقی و رسمی منتقدان نظام و این‌که این افراد حق شهروندی دارند و می‌توانند به خاطر کشورشان در انتخابات شرکت کنند.

۴
مواظب آقای روحانی باشیم. چطور؟ با نقد کردن او و سیاست‌هایش. به قول دوستی نباید اجازه دهیم «هاله‌ی نور» دور سر کسی ایجاد شود. به نام مردم و به خاطر صلاح خود ایشان، بهتر است از امروز به منتقد او تبدیل شویم. به خصوص باید به ایشان یادآوری کنیم که چه شعارهایی دادند و رای آوردن ایشان باید به معنای حداکثر تلاش برای تعمیق پروژه‌ی آشتی ملی باشد و نه به معنای موج جدیدی از باندبازی‌ها و مهره‌چینی‌ها.  اولین کسی باشیم که جناح‌بازی‌ و باندبازی را نقد می‌کنیم. دست به دست هم دهیم و به هم اعتماد کنیم در نقد قدرت که هم نظام به آن احتیاج دارد (برای سالم ماندن) و هم ما. دوستی می‌گفت جناح‌بازی و باندبازی امری طبیعی است چرا که جواب های، هوی است. اما  من با این دیدگاه مخالفم.  آدم‌ها نیت و قدرت تصمیم‌گیری دارند. جواب های می‌تواند هوی نباشد. بلکه سطح بالاتری از شعور سیاسی باشد. دست کم در میان ما مردم که باید منقد دائمی قدرت باشیم.

۵
ما نباید از رای آوردن آقای روحانی خوشحال باشیم. البته اگر طرفدار ایشان هستید خوشحالی‌تان امری است طبیعی. اما آن‌چه عمیق‌تر و مهم‌تر است ترمیم اعتماد ملی به ساز و کار نظام است. حتی اگر نامزد دیگری در انتخابات پیروز می‌شد، اما معجزه‌وار توده‌های شکاک همین حس اعتماد امروز را نسبت به ساز و کار نظام دوباره به دست می‌آوردند باید همان‌قدر خوشحال می‌شدیم. اما فکر می‌کنم در شرایط امروز جامعه، هر نامزد دیگری چنین رایی می‌آورد، میلیون‌ها شهروند رنجیده‌خاطر و شکاک نسبت به سلامت انتخابات تردید می‌کردند و حماسه‌ی ملی رخ نمی‌داد. یعنی حماسه‌ی ملی در رای آوردن آقای روحانی نیست، بلکه در این است که مردم رای آوردن ایشان را به نشانه‌ی سلامت نظام می‌بینند.

۶
این حماسه را مدیون میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی هستیم. به این فکر می‌کنم که میر حسین چکار کرد. او در حصر چند ساله است و حضورش در خیابان‌ها و خانه‌ها پررنگ‌تر از همیشه است. او ساکت است و میلیون‌ها نفر حرف‌هایش را در گوش هم نجوا می‌کنند. سایه‌ی سنگین او و بیانیه‌های صمیمانه و روشن‌گرش چنان فشاری بر نظام سیاسی وارد کرد و چنان پالس‌های هشدار مستمری فرستاد که شاید بدون آن هرگز زمینه‌ و عزم لازم برای رخ دادن چنین حماسه‌ای ایجاد نمی‌شد. به نظر من بعد از این حماسه، زمینه برای آزادی آقایان کروبی و موسوی و سایر زندانیان سیاسی سال‌های اخیر فراهم می‌شود، چون آن‌ها جز تایید عظمت حماسه‌ی اخیر و نقد سازنده فرایند‌های آتی آن هیچ نخواهند گفت که اصلا حرف آن‌ها هم از آغاز همین بود.

۷
این حماسه را مدیون حضور هوشمندانه‌ی جامعه‌ی ایران هستیم. مردمی که خیلی از به اصطلاح‌ روشن‌فکران بصیرت آن‌ها را در مواقع بحرانی تاریخ دست‌کم می‌گیرند اما نشان داده‌اند که دود از کنده بلند می‌شود. این پیروزی مال همه است. همه‌ی آن‌هایی که در انتخابات شرکت کردند و به نامزدهای مختلف رای دادند. اصول‌گرایان که با وجود اختلافات داخلی و عدم توافق بر سر یک نامزد ائتلافی اخلاق و شعور سیاسی را پاس داشتند، تک تک آن افرادی که در ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ پرسیدند «رای من کجاست؟» و امروز نشان دادند خس و خاشاک آن‌هایی هستند که منافع ملی را قربانی باندبازی‌های حقیر قبیله‌ای خود می‌کنند. این پیروزی مال خانواده‌های قربانیان و زندانیان سیاسی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی است . این پیروزی ملی مذهبی هاست. این پیروزی جریان اصلاح‌طلبی است که با درایت و سعه‌ی صدر سیاسی در این انتخابات مشارکت نقش کلیدی بازی کرد. این پیروزی اصول‌گرایان ارزشی و معتقد به اخلاق و شرف است. این پیروزی رهبر است‌، این پیروزی همه مردم هوشمند و صبور ایران است.

۸
این انتخابات یک پیام جهانی نیز دارد: نظام حکومتی ایران محبوب و مشروع است، رهبرانی شعورمند و هوشیار دارد متکی به مردمی حساس به شرایط و حاضر در لحظه‌های مهم تاریخی. این مردم و این نظام با اقتدار از حقوق خود دفاع می‌کنند. والسلام.

۹

این حماسه رو به آینده دارد و باید چنین باقی بماند. درست است که تک تک افراد یا جریاناتی که در جریان بحران‌های سال‌های اخیر آسیب دیده‌اند حق دارند حقوق پایمال شده‌ی خود را دنبال کنند، اما نباید پی‌گیری به حق این مطالبات باعث شود پیام مهم این حماسه‌ی ملی در رابطه با آشتی ملی و فرصتی که برای گشایش و اعتماد ایجاد شده خدشه‌دار شود. خیر نباید فراموش کرد که در سال ۱۳۸۸ چه اتفاقاتی رخ داد و چه گونه با این مردم نجیب و شریف برخورد شد. اما پیشنهاد من این است که آگاهانه «فعلن» از آن عبور کنیم به سوی آینده‌ای بهتر. با فراهم شدن شرایط بهتر اجتماعی و سیاسی، البته که باید به تدریج تک تک آن فجایع مورد تحقیق قضایی و جدی قرار بگیرند.

۱۰
شک نکنید، امروز انقلاب مردم ایران که یک فرایند همیشگی و بی‌توقف بوده و باید باشد جانی دوباره گرفت. درود به آینده که این تازه آغاز آینده است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

فیس‌بوک به مثابه زندگی در یک سراسربین مجازی

real-panopticon

چطور می‌توانیم روزگاری را که بدون رسانه‌های اجتماعی زندگی می‌کردیم تصور کنیم؟ ظرف کمتر از ده سال، سرویس‌های رایگان آن‌لاین نظیر فیس‌بوک، توییتر و لینکداین شیوه‌ی کار، بازی و ارتباط برقرار کردن ما را به شکلی بارز تغییر داده‌‌اند. برای چند صد میلیون نفر از مردم جهان به اشتراک گذاشتن مطالب مختلف در رسانه‌های اجتماعی به یک بخش آشنای زندگی تبدیل شده است. با این وجود، درباره‌ی تاثیر روانی رسانه‌های اجتماعی بر افراد بسیار کم می‌دانیم. بسیاری از محققان در تلاش برای کشف تاثیر رسانه‌های اجتماعی بر شکل‌دهی فعالیت‌های اقتصادی، نهادها و آداب و رسوم‌های اجتماعی ما هستند. ما در حال یادگیری این هستیم که چطور این رسانه‌ها روی حس هویت فردی ما تاثیر می‌گذارند.

دیدگاه‌های فوکو که قبل از ظهور اینترنت درگذشت می‌تواند در این زمینه راه‌گشا باشد. مطالعات او در زمینه‌ی «تطبیق‌پذیری اجتماعی و شکل‌گیری هویت فردی در ارتباط با قدرت» به زندگی آن‌لاین نیز قابل تعمیم است. اگر از دید فوکو به رسانه‌های اجتماعی نگاه کنیم، این رسانه‌ها چیزی بیش از وسایل نقلیه‌ی حمل کننده‌ی اطلاعات هستند. رسانه‌های اجتماعی حامل‌هایی برای شکل دادن به هویت فردی‌اند. رسانه‌های اجتماعی شامل فرایند «سوژه‌سازی» (subjectivation) می‌شوند.

نگاه فوکویی به رسانه‌های اجتماعی (نظیر فیس‌بوک) مهم‌ترین عامل محرکه‌ی آن‌ها را نشانه می‌گیرد: به اشتراک گذاشتن (sharing) یا هم‌خوان کردن. هم‌خوان کردن در ذات رسانه‌های اجتماعی قرار دارد. اما هم‌خوان کردن فقط یک تبادل خنثای اطلاعات نیست. اغلب ما در حضور جمع مطالب‌ مختلفی را به اشتراک می‌گذاریم: آشکار و در معرض دید. به اشتراک گذاشتن یک نوع اجرا کردن است (performance) و تا حدی نیز حرکتی اجرایی (performative) است: یعنی آن‌چه که روی جهان تاثیر می‌گذارد. این نکته‌ی مهمی است. جنبه‌ی اجرایی به اشتراک گذاشتن منطق درونی و تجربه‌ی خود آن اجرا کردن را شکل می‌دهد.

در فرایند به اشتراک گذاری در فیس‌بوک یا توییتر یک ساختار خودانعکاسی وجود دارد. همان‌طور که بازی‌گر تئاتر می‌داند که توسط تماشاگران در حال نظاره شدن است و به همین دلیل رفتار خود را برای ایجاد بهترین تاثیر تنظیم می‌کند، استفاده‌ی موثر رسانه‌های اجتماعی نیز دلالت بر انتخاب و قاب‌گیری مناسب محتوای مطلبی که به اشتراک می‌گذاریم دارد تا مخاطب را راضی کند یا/و تحت تاثیر خود قرار دهد. ممکن است قصد ما این نباشد، اما به هر حال این در ذات هر گونه به اشتراک گذاشتن موفق است. به غیر از حالتی که ما به صورت ناشناس به اشتراک می‌گذاریم‌ (قطب رادیکال فرهنگ اینترنتی، ناشناس بودن و ناشناس ماندن را ترجیح می‌دهد)، مطالب ما با یک برچسب ذاتی مارک می‌خورند:

«من این را فرستادم. این بخشی از کار من است. شما من را از طریق کارهایم می‌شناسید».

از لحاظ روان‌شناسیک، فوکو راز تاثیر «به طور مداوم در معرض دید بودن» روی افراد را کشف کرده بود. او شیفته‌ی ایده‌ی معماری سراسربین (Panopticon) برای یک زندان ایده‌آل بود. مفهومی که از زمان ابداعش توسط جرمی بنتام (Jeremy Bentham) نه تنها در معماری زندان‌ها، بلکه در مدارس، بیمارستان‌ها، امکان کاری و فضاهای شهری تجسم یافته بود. معماری یک زندان سراسربین، متشکل از حلقه‌ای از سلول‌هاست که پیرامون یک برج مراقبت ساخته شده‌اند. زندانیان داخل سلول‌هایشان همواره در معرض نگاه زندان‌بانان مستقر در برج هستند، اما از آن‌جا که نمی‌توانند داخل برج را ببینید، هرگز نمی‌توانند مطمئن باشند که کسی آن‌ها را نمی‌پاید.

به عقیده‌ی فوکو، کارکرد اصلی سراسر بین آن است که به زندانیان مسئولیت تنظیم رفتار خودشان را واگذار می‌کند. زندانیانی که از عواقب سوءرفتار خود در زندان پرهیز داشته باشند، تلاش خواهند کرد که همواره‌ مطابق دستورالعمل نهاد زندان عمل کنند، چرا که احتمال می‌دهند تحت نظر باشند. کم‌کم که حس «تحت نظر بودن» به زیر پوست‌هایشان نفوذ می‌کند، زندانیان رفتار خود را مدیریت خواهند کرد، حتی اگر آزاد شوند و دیگر خبری از سراسربین نباشد.

فوکو مدعی است که این مهم‌ترین اثر سراسربین است: «القای وضعیت هوشیاری و پیوسته در معرض دید بودن در زندانی. وضعیتی که اعمال خودکار قدرت را تضمین می‌کند». [1]

«هوشیاری و پیوسته در معرض دید بودن»… ظاهرا این شالوده‌ی تفکر مارک زوکربرگ درباره‌ی رسانه‌های اجتماعی است. با در معرض دید جمع  قرار دادن رفتارها و هم‌خوان‌هایمان، رسانه‌های اجتماعی ما را در حوزه‌ی یک سراسربین مجازی قرار می‌دهد. موضوع فقط این نیست که فعالیت‌های ما به قصد تحلیل بازار یا فرستادن آگهی‌های هوشمند توسط این سرویس‌ها نظارت و ضبط می‌شود. در اغلب موارد می‌توانیم از این نوع داده‌کاوی‌ها بگذریم. آن‌ نوع نظارتی که ما را به صورت مستقیم تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و رفتارمان را عوض می‌کند از سوی آدم‌هایی می‌آید که با آن‌ها به اشتراک می‌گذاریم.

در سراسربین مجازی فیس‌بوک هیچ زندان‌بان یا نگهبانی نیست. ما خود نگهبانان و زندان‌بانان خود هستیم، همدیگر را نگاه می‌کنیم و همان‌طور که به اشتراک می‌گذاریم به شیوه‌ای غیرمستقیم یکدیگر را قضاوت می‌کنیم. جمع هویتی را که از طریق به اشتراک گذاشتن‌هایمان ایجاد می‌کنیم قدر می‌نهد.

به اشتراک گذاشتن در فضاهای آن‌لاین فقط به نیاز ما به خود-تاییدی و یا خود-خلاقیت باز نمی‌گردد. برای بیشتر افراد، سائقه‌ی هم‌خوان کردن از نیاز صادقانه‌ی آن‌ها به قدرت بخشیدن و اطلاع‌رساندن به اعضای قبیله‌ یا اجتماع خود نشات می‌گیرد. ممکن است نیت خالصانه‌ی ما این باشد که خبری را منتشر کنیم، یا موضوعی را به گوش دیگری برسانیم یا این‌که فقط قصد ادامه‌ی گفتگویی را داشته باشیم: با کامنت‌ گذاری و یا لایک زدن زیر آن‌چه دیگران به اشتراک گذاشته‌اند. نکته این است، که ما همراه با انجام دادن هر فعلی یک بیانیه‌ی شخصی نیز صادر می‌کنیم: «من این را تایید می‌کنم؛ من این را به اشتراک می‌گذارم؛ من این را دوست دارم». ما درباره‌ی ترجیحات شخصی خود با جمع حرف می‌زنیم و هیچ‌چیز برای ما خوش‌آیندتر از آن نیست که جمع ترجیحات ما را در پاسخ تایید کند.

تردیدی نیست که این کار نیاز عمیق روانی ما را به تایید شدن برآورده می‌سازد. نیروی محرکه‌ی آن هر چه باشد، ما را به سوی اشتراک گذاشتن و اشتراک گذاشتن بیشتر می‌کشاند.

این مطلب توسط من ترجمه شده است. مرجع شماره‌ی [2].

[1] M. Foucault, Discipline and punish the birth of the prison. New York: Random House, 1977.
[2] “Foucault and social media: life in a virtual panopticon,” Philosophy for change. [Online]. Available: http://philosophyforchange.wordpress.com/2012/06/21/foucault-and-social-media-life-in-a-virtual-panopticon/. [Accessed: 13-Jun-2013].

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

معلول بودن، معلول شدن، معلول ماندن

image

واژه‌ها و برچسب‌ها تاثیر زیادی بر شیوه‌ی ارزش‌گذاری و قضاوت کردن افراد می‌گذارد { مثلا این‌ تحقیق جالب را ببینید +}. به واژه‌ی معلول دقت کنید. معلول (disabled) یا کم توان «به کسی گفته می‌شود که بر اثر نقص جسمی یا ذهنی، اختلال قابل توجهی به طور مستمر بر سلامت و کارایی عمومی، و یا در شئون اجتماعی، اقتصادی و حرفه‌ای او به وجود آید، به طوری که این اختلال، از استقلال فردی، اجتماعی و اقتصادی وی بکاهد. این گروه، شامل حسی تظیر مانند ناشنوا و نابینا، و همچنین معلول جسمی و معلول ذهنی می‌باشد».

به نظرم این تعریف بیش از حد روی فردیت فرد متمرکز است. یعنی بعد اجتماعی داستان در این تعریف دیده نمی‌شود. مفاهیمی مثل توانایی یا ناتوانی یا کم‌توانی مفاهیمی جهانی و عینی نیستند بلکه تا حد زیادی با توجه به تعاریف، استانداردها و همین‌طور ساز و کارهای اجتماعی شکل می‌گیرند. به عنوان مثال فردی را در نظر بگیرید که نمره‌ی چشم او ۱۰ است. این فرد اگر ۵۰۰ سال پیش زندگی می‌کرد با توجه به تعریف بالا یک فرد معلول تلقی می‌شد، اما در جامعه‌ی امروز با استفاده از یک عینک ساده یک فرد عادی (توانا) تلقی می‌شود. موضوعی که این فرد را از یک معلول به یک فرد توانا تبدیل کرده جسمیت او نیست، چون او در هر دو حالت یک  فرد است. چیزی که تغییر کرده ساز و کار جامعه‌ای است که او در آن زندگی می‌کند. چند مثال دیگر: من با معیارهای مرسوم جامعه‌ی ایران خودم را توان‌مند (غیر معلول) می‌دانم. اما در صورتی که در کشور ژاپن مسافر باشم و نشانی هتل‌ام را گم کنم و کسی را نیابم که انگلیسی یا فارسی بداند تبدیل به یک معلول خواهم شد: کسی که نمی‌تواند کار ساده‌ی رفتن به خانه‌اش را به تنهایی انجام دهد. به همین نحو، فردی که یک انگشت دستش را از دست داده می‌تواند توان‌مند یا معلول باشد، بسته به این‌که جامعه چگونه به فرایند «معلول شدن و معلول ماندن‌» او نگاه کند. پدر یا مادری که در حالت عادی توان‌مند هستند، در صورتی  که وادار شوند با کالسکه‌ی نوزاد در شهری که جا و بی‌جا جوب و پله دارد حرکت کنند ناتوان می‌شوند. فرد نابینایی که در صورت وجود علائم صوتی و بریل به راحتی می‌تواند کارهای روزانه‌اش را انجام دهد، در صورتی که موقع عبور از خیابان علامت صوتی‌ای نباشد که او را راهنمایی کند (مثلا با صدا بگوید کی سبز است و کی قرمز) «ناتوان» می‌شود.

 معلول بودن – معلول شدن یک فرایند دوگانه است. از یک‌سو به بعد جسمانی و روانی فرد وابسته است و از سوی دیگر بعد اجتماعی دارد. نکته این‌جاست که شیوه‌ی تعریف ما از مفهوم معلول بودن و واژه‌هایی که برای توصیف افرادی که در این حوزه می‌گنجند به کار می‌بریم می‌تواند روی مسیری که جامعه حرکت می‌کند تاثیر بگذارد. تعریف‌هایی که بیش از حد روی جنبه‌های  پیشنی و استاتیک و فردی (یعنی چیزی که مربوط به فرد است، رخ داده، او معلول شده و این‌گونه خواهد ماند) با تعریف‌هایی که روی جنبه‌های پسینی، دینامیک و اجتماعی (یعنی چیزی که مربوط به جامعه است، رخ می‌دهد و مدام در حال باز رخداد است) تاکید می‌کنند روی آینده‌ی جامعه‌ای که در حال زندگی کردن و شکل دادنش هستیم تاثیر می‌گذارد.

سوال این‌جاست که وقتی می‌گوییم «معلولین» در حال بازتکرار و تثبیت کدام ساز و کارها و مناسبت‌های اجتماعی هستیم؟ آیا حتی وقتی در حال حمایت از گروه «معلولین» هستیم با اعطای چنین برچسب استاتیک و فردی‌ای به آن‌ها، فرایند اجتماعی‌ای که آن‌ها را «معلول می‌کند» نادیده نمی‌گیریم؟

تک تک ما معلول و سالم هستیم و نیستیم. تک تک ما توانایی‌ها و ناتوانی‌هایی داریم که فقط با توجه به خط‌کش‌ها و استانداردها و ساز و کارهای یک جامعه‌ی فرضی مرز بین آن‌ها مشخص می‌شود. از موارد خیلی حاد جسمانی که بگذریم، همیشه باید از خودمان سوال کنیم «در این شرایط خاص» ما تا چه حد دارای معلولیت هستیم (people with disability) و تا چه حد شرایط ما را معلول می‌کند (people who are made disabled)؟ یعنی ناتوانی ما تا چه حد با شرایط معنا پیدا می‌کند. این فرایند «معلول شدن» است که باید مورد توجه باشد، نه فرایند «معلول بودن». معلول بودن ساده کردن داستان است. انگار مسئولیت ما محدود می‌شود به یک سری جرکت‌های حمایتی (عقلانی یا ترحم‌آمیز یا هر چه) برای کمک به گروهی که برچسب معلول به آن‌ها زده‌ایم. حال آن‌که تاکید روی فرایند معلول شدن به ما گوشزد می‌کند که باید خط‌کش‌ها و ساز و کارهایی که عمیقا در جامعه شکل گرفته‌اند را تغییر دهیم. از این نظر بحث معلولیت به بحث‌های مهمی مثل گروه‌های به حاشیه رانده شده (marginalized) یا مورد تبعیض واقع شده (discriminated) مرتبط می‌شود. به حاشیه رانده شدن یا مورد تبعیض قرار گرفتن خصوصیت‌هایی عینی نیستند که در فردیت فرد حک شده باشند، بلکه اغلب محصول فرایندها و ساز و کارهای اجتماعی هستند.

دفعه‌ی دیگری که در خیابان، آسانسور، اتوبوس، محل کار، خانه و فرودگاه راه می‌روید یا به یک اداره زنگ می‌زنید و منشی تلفنی جواب می‌دهد و باید رفتارهایی مناسب از خود نشان دهید تا کارتان راه بیفتد به این فکر کنید که به کدامین شیوه‌ها ساز و کارهای اجتماعی (از تعاریف گرفته تا طراحی‌ها و معماری‌ها و تکنولوژی‌ها) شما را نسبت به کاری که قصد انجام دادنش را دارید توانا می‌سازند (enabling) و تا چه حد می‌توانند ناتوان‌تان کنند (disabling)؟ به همین ترتیب به این فکر کنید که تحت کدام شرایط و با کدام رفتارها و نرم‌ها اطرافیان خود را معلول (disabling others) یا توانا (enabling others) می‌کنید؟

مطالعه‌ی بیشتر: مدل اجتماعی ناتوانی


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سیاست جیب و چماق در آیینه‌ی جامعه

دوستی می‌گوید اتفاقی که دیروز افتاد (رد صلاحیت آقای هاشمی) احتیاج به پرداختن دارد. بله درست است. اما مگر همه در این زمینه باید اظهار نظر کنند و تحلیل و نظر داشته باشند؟ من اخبار و مطالب مختلف را می‌خوانم و فرایند انتخابات برایم اهمیت زیادی دارد، در موردش هم با دوست‌های حقیقی یا مجازی زیاد صحبت می‌کنم اما حرف چندان جدید یا مهمی ندارم که به حرف‌هایی که زده می‌شود اضافه کنم. با این حال این پست را به عنوان بخشی از بازتاب‌ خودم به عنوان یک شهروند از اوضاع می‌نویسم.

۱

هر چقدر که رد صلاحیت شدن آقای هاشمی رفسنجانی دور از ذهن بود، اما به نظرم با منطق داستان بیشتر می‌خواند. مرکزیت نظام سیاسی که بیشترین اهرم‌های قدرت را نیز در دست دارد (نیروهای نظامی و انتظامی و شبه‌نظامی، قوه‌ی قضاییه، صدا و سیما و …) چطور می‌توانست به بازی انتخاباتی‌ای تن دهد که در آن نامزدهای خودش شانسی برای پیروزی نداشتند؟ بر فرض هم که چنین چیزی را می‌پذیرفت ساختار سیاسی‌ای که در اثر بیش از ده سال فشار و تخریب علیه‌ جریان هاشمی شکل گرفته است چطور می‌توانست حضور او را در راس دولت بپذیرد؟ خلاصه این‌که بحث بر سر این نیست که رد صلاحیت آقای هاشمی سخت بود یا آسان، موضوع این است که حضرات چندان چاره‌ای جز این نداشتند و این شاید کم هزینه‌ترین راهی بود که پیش رویشان قرار داشت. به خاطر تغییرات اساسی در ساز و کار نظام، آمدن هاشمی حتی اگر به میانه‌روی هم شهره باشد، یک حرکت رادیکال بود. حرکتی که واکنش رادیکالی را نیز در پی داشت: او را به روش‌های غیرانتخاباتی حریف شدند.

۲

ما در ایران با سیستم سیاسی‌ای رو به رو هستیم که حساسیت خود را نسبت به پایگاه‌های مردمی واقعی خود از دست می‌دهد و اگر هم حساسیتی وجود داشته باشد بیشتر سطحی، کوتاه مدت و ابزاری (instrumental) است. فکر نمی‌کنم موضوع چندان به یک یا چند فرد مربوط باشد. بیشتر به یک رفتار سازمانی می‌ماند که فقط تا حد معینی تابع افراد است و به عوامل ساختاری و فرافردی بیشتر وابسته است. علتش هر چه باشد، از دست رفتن این حساسیت به زیان خود سیستم سیاسی عمل می‌کند ولی بیشتراز آن‌ به زیان عموم مردم است. آقای هاشمی در بدنه‌ی جامعه دارای میزان قابل توجهی رای بود. یعنی از میان طیف‌های مختلف جامعه، از اصناف و بازاری‌ها گرفته تا بخش‌های سنتی‌تر جامعه و همین‌طور تکنوکرات‌ها و بعضا شخصیت‌های فقهی و مذهبی حامیانی داشت. این‌که این حامیان چقدر بودند جای بحث دارد ولی به هر حال کسی نمی‌تواند منکر وجود این حامیان شود و با توجه به واکنش شورای نگهبان به نظر می‌رسد تعداد این حامیان زیاد حدس زده می‌شده. خیلی از این حامیان گرایش به جنبش سبز هم ندارند و تعداد قابل توجهی از آن‌ها از میان طیف‌های اصول‌گرا هستند. در نتیجه نظامی سیاسی ایران با رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی این دسته از افراد را نیز از خود دلسرد می‌کند. این یعنی ریزش بیشتر… دفع بیشتر. احتمالا نظام برای ادامه‌ی اقتدار و همبستگی خود وادار خواهد شد این ریزش بیشتر طرفدارانش را با توسل به ابزارهای سخت و بسته‌تر کردن فضای سیاسی و اجتماعی کشور جبران کند.

۳

اما از بحث یک کاندیدای خاص که بگذریم، به صورت عمومی رقابت‌ نامزدهای انتخاباتی را که می‌بینم با وضعیت نگران‌کننده‌ای رو به رو می‌شوم. گفتمان بین نامزدها و حامیان و رقبایشان نشان زیادی از اخلاق و متانت و فرهیختگی ندارد. ذهنیت و ادبیات مسلط بیشتر مادی است و کوتاه‌مدت و فرصت‌طلبانه. یکی می‌گوید فلان نامزد آمده جیب‌هایش را پر کند. آن یکی از چماق به دست گرفتن یا نگرفتن صحبت می‌کند. آقایان و خانم‌ها، آیا سطح گفتگوی به اصطلاح رجال سیاسی و حامیانشان باید در تایید یا رد موضوعاتی مثل پر کردن جیب و چماق به دست گرفتن باشد؟ نامزدها به جای این‌که از برنامه‌های فرهنگی، اقتصادی و مدیریتی معنادار و اندیشیده شده‌ بگویند و مردم را مخاطب قرار دهند، از این محفل قدرت به آن محفل قدرت می‌روند و در تلاش برای هماهنگ نشان دادن خود با آن از همدیگر سبقت می‌گیرند. این را به صورت یک حس کلی گفتم و به نظرم تا حدی هم آیینه‌ی وضعیت جامعه‌ است. وضعیتی که در آن سطح اعتماد اجتماعی بسیار پایین آمده، زرنگی، سودجویی و فرصت‌طلبی به پارادایم‌های اصلی زندگی حتی شهروندی تبدیل شده و متانت، صداقت و اخلاق به ساده‌لوحی و حماقت تعبیر می‌شود.

۴

عده‌ای دوست دارند انتخابات را به عنوان عرصه‌ی زورآزمایی و ایجاد تغییرات جدی در ساختار قدرت ببینند. این تا حدی درست است اما نباید نقش آن‌را بیش از حد بزرگ کرد (به خصوص در ایران امروز). نگاه دیگر (که من بیشتر به آن معتقدم) نگاه سنجشی است. انتخابات یک سنجه است. سنجه‌ای از این‌که اوضاع در جامعه‌ی عمومی و سیاسی کشور چگونه است. به بیان دیگر، انتخابات چیزی را تعیین نمی‌کند، اما به ما نشان می‌دهد که تعادل قدرت به چه شکلی است. مثل یک دما سنج که دمای آب را چندان عوض نمی‌کند، اما با تقریب خوبی آن‌را اندازه می‌گیرد. اگر از این دیدگاه به انتخابات نگاه کنیم، آن‌وقت حذف آقای هاشمی، ادبیات حاکم بین رقبای اصلی و این‌که در روزهای آتی وفاق جناح‌های مختلف روی کدام شخص متمرکز شود شاخصی خواهد بود از وضعیت نظام سیاسی در ایران. این شاخص به من می‌گوید، نظام سیاسی ایران اراده (یا ظرفیت) ترمیم آسیب‌هایی که در وقایع ۱۳۸۸ به پایه‌های مشروعیت‌اش خورد را ندارد (چون در این صورت اجازه‌ی حضور آقای هاشمی را در انتخابات می‌داد)، از خاستگاه‌های مذهبی و اخلاقی خود فاصله می‌گیرد و بیشتر به یک نظام اقتدارگرای سکولار با رویکردی ماکیاولیستی نزدیک می‌شود که حتی در عرصه‌ی ظاهری گفتمان سیاسی هم چندان در قید و بند رعایت متانت و اخلاق نیست (دعواهای سیاسی و این‌که طرفین هم را به چه متهم می‌کنند را ببینید)، چه برسد به فرهیختگی.

۵

برای این‌که کاملا منفی صحبت نکرده‌ باشم، دو نکته‌ی مثبت هم بگویم. آنتونی گیدنز یکی از مهم‌ترین شاخص‌های جامعه‌ی مدرن را میزان حساسیت عمومی جامعه نسبت به سنت‌ها و ارزش‌های جدید یا قدیم می‌بیند. موضوعی که او از آن به عنوان بازتابندگی (reflexivity) نام می‌برد. به نظر من، جامعه‌ی ایران با همه‌ی خسارت‌ها و آسیب‌هایی که متحمل شده و می‌شود، یک مسیر آشکار را در راستای تقویت بازتابندگی خود طی کرده است. یک جامعه‌ی بازتابنده لزوما یک جامعه‌ی غیرسنتی نیست، اما جامعه‌ای است که هر چه بیشتر نیاز به متقاعد شدن دارد، حتی نسبت به سنتی‌ترین مفاهیم و ارزش‌ها. یعنی فرضا یک مقام سیاسی نمی‌تواند هر حرفی را به یک جامعه‌ی بازتابنده بزند و انتظار تبعیت محض داشته باشد. چون آن حرف در سطح جامعه منعکس می‌شود: نسبت به آن واکنش نشان داده می‌شود، در مورد آن اختلاف نظر ایجاد می‌شود و به شکل‌های مختلف بازتاب می‌کند. این بازتاب اگر چه پراکنده و ضعیف باشد، اما نیرویی پیوسته است و به خاطر همین پیوستگی می‌تواند سخت‌ترین ساختارهای سیاسی اجتماعی را به تدریج (بدون این‌که اراده‌ای در کار باشد) تغییر دهد. نظام سیاسی در ایران نشان داده که چندان علاقه‌ای به این روند ندارد، اما روند بازتابندگی جامعه‌ را نمی‌توان با محدود کردن اینترنت یا انحصاری کردن رسانه‌های جمعی مثل رادیو و تلویزیون متوقف کرد. به خاطر همین روند بازتابندگی در جامعه است که دعواها و رقابت‌های بین اغلب نامزدهای ریاست‌جمهوری در آیینه‌ی چشم خیلی از ماها نازل می‌نمایاند (در شان گفتمان ریاست‌جمهور به نظر نمی‌رسد). آن‌ها چه بخواهند و چه نخواهند دیده می‌شوند و قضاوت می‌شوند. یعنی سیاست جیب و چماق‌شان گریزی از قضاوت جامعه‌ی بازتابنده ندارد.

۶

نکته‌ی مثبت بعدی به داخل خود نظام مربوط می‌شود. نظام جمهوری اسلامی ایران طی یک یا دو دهه‌ی اخیر تحولات اساسی داشته است. اما می‌بینیم که هنوز پتانسیل‌های دموکراتیک قابل توجهی در عرصه‌ی سیاسی دارد. ممکن است بپرسید که من از کدام پتانسیل دموکراتیک صحبت می‌کنم وقتی چنین نظامی خودی‌ترین افراد سیاسی‌اش را که مسئول تشخیص مصلحت‌اش هستند را هم صالح نمی‌بیند؟ حق با شماست. من هم برای همین گفتم پتانسیل. یعنی کمی (فقط کمی) که از لایه‌های مرکزی قدرت که با صرف نیرو و اعمال قدرت فراوان سعی می‌کنند اوضاع را تحت کنترل (منظور تک‌صدایی است) نگاه دارند، متوجه می‌شویم اوضاع متکثر و چندصدایی می‌شود. نامزدهای مختلف (حتی آن‌ها که داخل نظام هستند) با هم رقابت می‌کنند، بر علیه هم تندترین حرف‌ها را می‌زنند و چه بسا یکدیگر را حذف می‌کنند. بعضی جریانات نشان ‌می‌دهند که اگر چه در عمل تابع قدرت هستند، اما به محض این‌که قدرت مرکزی اندکی ضعیف شود، برای آن تره هم خرد نمی‌کنند. این‌ها پتانسیل دموکراتیک اند یا پتانسیل فروپاشی و بحران؟ به نظر من هر دو با هم.

بازتابندگی روزافزون جامعه‌ی ایران و پتانسیل‌های دموکراتیکی که هنوز کاملا خاموش نشده‌اند در شمار نقاط روشنی هستند که باعث می‌شوند چشم‌انداز خاکستری پیش روی جامعه‌ی ایران یک‌سره تاریک نباشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلامانع است.