اسناد فاش شدهٔ پنتاگون نشان می‌دهد که ظهور داعش «دقیقاً» چیزی بود که غرب می‌خواست

اسناد محرمانهٔ دولت آمریکا که اخیراً در اختیار یک موسسهٔ حقوقی فعال در حوزهٔ منافع عمومی به نام «جودیشیال واچ» (Judicial Watch) قرار گرفته نشان می‌دهد که دولت‌های غربی «عامدانه» با القاعده و سایر گروه‌های تندروی اسلام‌گرا متحد شدند تا بشار اسد دیکتاتور سوری را سرنگون کنند.

این اسناد نشان می‌دهد که هماهنگی بین کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس، ترکیه و غرب برای پشتیبانی آگاهانه از گروه‌های تندروی سوری انجام شده است و هدف اصلی آن ناپایدار کردن حکومت بشار اسد بوده است. بر اساس این اسناد، این قدرت‌های حامی مایل به ظهور یک «شاهزاده‌نشین سلفی» در سوریه بوده‌اند تا «رژیم سوریه را به انزوا فرو ببرد».

اسنادی که اخیراً از طبقه‌بندی محرمانه خارج شده‌اند نشان می‌دهند که پنتاگون ظهور دولت اسلامی موسوم به داعش را به عنوان نتیجهٔ مستقیم این استراتژی پیش‌بینی کرده بود و هشدار داده بود که این‌کار می‌تواند به ناپایداری عراق منجر شود. علی‌رغم پیش‌بینی این‌که حمایت غرب، ترکیه، و کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس از «معترضان‌ سوری» شامل «القاعدهٔ عراق» می‌تواند به ظهور یک دولت اسلامی در عراق و سوریه (داعش) منجر شود، در این اسناد هیچ نشانه‌ای از تصمیم‌گیری‌‌‌هایی که خلاف حمایت از شورشیان تندروی سوریه باشد در بر ندارد. درست بر عکس، ظهور شاهزاده‌نشین وابسته به القاعده به مثابه یک فرصت استراتژیک برای به انزوا راندن اسد توصیف شده است. قسمت‌هایی از متن گزارشی که «نفیز احمد» (Nafeez Ahmed) روزنامه‌نگار تحقیقی بریتانیایی تهیه کرده است:  (نقل قول‌های مستقیم از منابع فاش شده توسط نفیز احمد در گیومه قرار گرفته و توسط من قرمز شده است)

‘Supporting powers want’ ISIS entity

In a strikingly prescient prediction, the Pentagon document explicitly forecasts the probable declaration of “an Islamic State through its union with other terrorist organizations in Iraq and Syria.”

Nevertheless, “Western countries, the Gulf states and Turkey are supporting these efforts” by Syrian “opposition forces” fighting to “control the eastern areas (Hasaka and Der Zor), adjacent to Western Iraqi provinces (Mosul and Anbar)”:

… there is the possibility of establishing a declared or undeclared Salafist Principality in eastern Syria (Hasaka and Der Zor), and this is exactly what the supporting powers to the opposition want, in order to isolate the Syrian regime, which is considered the strategic depth of the Shia expansion (Iraq and Iran).

The secret Pentagon document thus provides extraordinary confirmation that the US-led coalition currently fighting ISIS, had three years ago welcomed the emergence of an extremist “Salafist Principality” in the region as a way to undermine Assad, and block off the strategic expansion of Iran. Crucially, Iraq is labeled as an integral part of this “Shia expansion.

The establishment of such a “Salafist Principality” in eastern Syria, the DIA document asserts, is “exactly” what the “supporting powers to the [Syrian] opposition want.” Earlier on, the document repeatedly describes those “supporting powers” as “the West, Gulf countries, and Turkey.”

نمونهٔ اسنادی که در متن گزارش به آن‌ها ارجاع شده است: + و +


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

Advertisements

اگر بحران بالتیمور جای دیگری رخ داده بود

اگر آن‌چه این روزها در بالتیمور رخ می‌دهد در یک کشور دیگر [غیرغربی] رخ داده بود، رسانه‌های غرب آن‌را چطور گزارش می‌کردند؟ متن زیر که نوشتهٔ یک روزنامه‌نگار آمریکایی به نام «کارِن عطیا» (Karen Attiah) است، تلاش می‌کند پاسخ سوال بالا را بدهد. متن کامل را می‌توانید این‌جا ببینید. ترجمه فارسی توسط من انجام شده است.

اگر بحران بالتیمور جای دیگری رخ داده بود

رهبران جهان نگرانی خود را دربارهٔ گسترش نژادپرستی و خشونت دولتی در آمریکا اعلام کردند. این نگرانی‌ها به ویژه در رابطه با اقلیت‌های قومی و فساد نیروهای امنیتی در پی‌گیری‌ موارد گزارش شده از خشونت‌ پلیس وجود دارد. آخرین تحولات مربوط به این بحران در شهر بالتیمور واقع در ایالت مری‌لند رخ می‌دهد. شهری که روزی یکی از شهرهای شکوفای واقع در ساحل شرقی آمریکا بود. بحران امروز به دنبال کشته شدن فردی به نام «فردی گری» در اثر جراحت شدید از ناحیهٔ ستون فقرات  در شرایطی که تحت بازداشت پلیس بود اوج گرفت.

نیروهای امنیتی دولتی در آمریکا، سیاه‌پوستان را که از اقلیت‌های قومی این کشور هستند با نرخ بالاتری نسبت به اکثریت سفیدپوست می‌کشند. احتمال این که پلیس به یک مرد سیاه‌پوست جوان آمریکایی شلیک کند ۲۱ برابر بیشتر از احتمال مشابه برای مردان سفیدپوست آمریکایی است.

دولت بریتانیا نگرانی خود را نسبت به تحولات نگران کننده در آمریکا در ماه‌های اخیر نشان داد. وزارت خارجهٔ این کشور بیانیه‌ای منتشر کرد که در آن اعلام شده بود: «ما از رژیم آمریکا می‌خواهیم که مأموران امنیتی دولتی را که اقلیت‌های قومی را مورد قساوت قرار می‌دهند کنترل کند. ما خواستار اعمال عادلانهٔ حاکمیت قانون و احترام به حقوق انسانی همهٔ شهروندان سفیدپوست یا سیاه‌پوست هستیم و این یک ضرورت برای دموکراسی است.» بریتانیا همواره تحولات آمریکا، مستعمرهٔ سابق خود را با علاقهٔ ویژه‌ای دنبال کرده است.

فلسطینی‌ها استمرار حمایت خود را از فعالان طرفدار دموکراسی در آمریکا اعلام کرده‌اند و آماده‌اند تا تجربیات خود در رویارویی با سلاح‌های سرکوب شورش و گازهای اشک‌آور را با مردمی که در برابر قساوت‌های پلیس در شهرهای مختلف آمریکا ایستاده‌اند به اشتراک بگذارند. به همین ترتیب، گروه‌های دموکراسی‌خواه در مصر هم گفته‌اند که آماده‌اند تجربه‌های خود در مقابله با سلاح‌های ضدشورش آمریکایی را در اختیار مبارزان آمریکایی بگذراند.

یک سخنگوی سازمان ملل گفت: «ما فرایند نظامی شدن و قساوت پلیس را آن گونه که در ماه‌های اخیر در آمریکا شاهد آن بوده‌ایم محکوم می‌کنیم و اکیداً از نیروهای امنیتی دولت آمریکا می‌خواهیم که تحقیقات جامعی دربارهٔ مرگ فردی گری در بالتیمور آغاز کنند. هیچ عذری برای اعمال خشونت بیش‌ از حد پلیس پذیرفته نیست». سازمان ملل از ایالات متحده خواسته است که نهایت تلاش خود را برای علنی کردن بانک اطلاعاتی‌ خشونت‌های پلیس انجام دهد تا با این کار شفافیت را افزایش داده و فساد در سیستم قضایی را کاهش دهد.

تحلیل‌گران بین‌المللی پیش‌بینی می‌کنند که بذر «بهار آمریکایی» کاشته شده است و تکنولوژی‌های نوین باعث رشد سریع‌تر آن شده‌اند. یک تحلیل‌گر حقوق سیاسی مستقر در ژنو معتقد است که «مشاهدهٔ نقش رسانه‌های اجتماعی در پیشبرد مطالبات عدالت‌خواهانه در آمریکا جالب است. جوانان سیاه‌پوست آمریکایی به ما نشان می‌دهند که اکتیویسم سیاسی در قرن بیست و یکم چگونه است. آن‌ها با استفاده از تکنولوژی، رسانه‌های اجتماعی و استراتژی‌های سازمان‌دهی غیرمتمرکز توانسته‌اند مقامات را به پاسخ‌گویی فراخوانند و در وضعیت موجود تکانه‌هایی ایجاد کنند. این بچه‌ها به ما نشان می‌دهند پیکارجویی مدرن در راه آزادی چه شکلی می‌تواند باشد. انقلابِ آن‌ها توییت (tweeted)، پری‌سوکپ (Periscope-d) و اسنپ‌چت (Snapchatted) می‌شود‌.

در هفته اخیر به دنبال به خشونت گراییدن تظاهرات صلح‌آمیز معترضان، به دستور مقامات محلی وضعیت حکومت نظامی در بالتیمور برقرار شده است. در پاسخ، کشورهای مختلف در سراسر جهان به شهروندان تیره‌پوست خود توصیه کرده‌اند که سفرهای غیرضروری خود را به نواحی‌یی که خشونت دولتی علیه مردم غیرمسلح و اقلیت‌های سیاه‌پوست گزارش شده‌ لغو کنند. به خصوص سفر به مناطقی که اخیراً در این رابطه خبر ساز شده‌اند مانند نیویورک، میسوری، اکولاهاما، کارولینای‌ جنوبی، اُوهایو، کالیفرنیا، میشیگان، ویرجینیا و اکنون مری‌لند.

گروه‌های بین‌المللی حقوق بشر از جامعهٔ جهانی خواسته‌اند که تسهیلات لازم را برای پناه دادن به اقلیت‌های سیاه‌پوست آمریکایی فراهم آورند. یک سخنگوی اتحادیهٔ اروپا در پاسخ به این سوال که آیا اتحادیهٔ اروپا آمادگی پذیرش آوارگان سیاه‌پوستی را که به خاطر عدم امنیت جانی خود نسبت به خشونت‌های دولتی از آمریکا می‌گریزند دارد گفت: «آواره‌های سیاه‌پوست بیشتر؟ در حال حاضر ما درگیر بحران خودمان در مدیترانه هستیم و زمان مناسبی برای ما نیست. علاوه بر این، ما فکر می‌کنیم مشکلات آمریکایی راه‌حل‌های آمریکایی دارند». اتحادیهٔ آفریقا تاکنون به سوال‌های مشابه ما پاسخی نداده است.

مقامات آمریکا در رسانه‌های دولتی، معترضان را اوباش (thug) توصیف کردند. این اصطلاح [در زبان انگلیسی] بار معنایی نژادپرستانه دارد و بیش از پیش در توصیف مردان سیاه‌پوست آمریکایی مورد استفاده قرار می‌گیرد. گزارش‌گران رسانه‌های ملی اغلب معترضان و شورشیان را با شخصیت‌های مختلف مجموعهٔ تلویزیونی محبوب «شنود» (The Wire)  که در اوایل دههٔ ۲۰۰۰ در بالتیمور رخ داد مقایسه می‌کنند.

بسیاری از اقوام سیاه‌پوست آمریکایی از مناطق محل سکونت خود رانده می‌شوند. کارشناسان به این فرایند « به‌سازی بافت شهری» یا «اصالت بخشی» (gentrification) می‌گویند: وقتی که ساکنان ثروتمندتر به مناطق فقیرتر وارد می‌شوند و به تدریج امکان سکونت را از اقشار فقیرتر صلب می‌کنند. بالتیمور هم از این روند عمومی در آمریکا مستثنی نبوده است. به دنبال انتقال دلارهای شرکتی به سمت سرمایه‌گذاری در منطقه‌های فقرزده در این شهر، قیمت خانه در برخی منطقه‌ها ۱۳۷٪ افزایش یافته است.

روبه روی شعبهٔ تازه تأسیس استارباکس با جو اسمیت که یکی از اعضای قوم اکثریت سفیدپوست در آمریکاست صحبت کردم. او به من گفت: «نمی‌فهمم چرا این سیاه‌ها محل سکونت خود را ویران می‌کنند. چرا از الگویی مثل مارتین لوترکینگ پیروی نمی‌کنند؟ آن روزها هم پلیس با آن‌ها رفتار مشابهی داشت. چرا آن‌ روزها سعی نمی‌کردند بلند شوند و بجنگند و آسایش همه را به هم بزنند؟»

imrs.php


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

جنگ توسط رسانه‌ها و پیروزی پروپاگاندا (صحبت‌های جان پیلجر در سمپوزیوم روزنامه‌نگاری تحقیقی)

صحبت‌های جان پیلجر در سمپوزیوم لوگان (Logan Symposium) مورخ ۵ دسامبر ۲۰۱۴. این سمپوزیوم مجموعه‌ای از مستقل‌ترین روزنامه‌نگاران جهان را گرد هم آورده است تا جبهه‌ی متحدی علیه پنهان‌کاری، نظارت و سانسور تشکیل دهند و وابسته به مرکز روزنامه‌نگاری تحقیقی (The Centre for Investigative Journalism) است. متن سخنرانی را از این نسخه ترجمه کرده‌ام. فیلم سخنرانی را هم این‌جا (یا در همین پست) می‌توانید تماشا کنید. چنانچه این متن را مناسب دیدید، لطفا آمادگی خود را برای ترجمه‌ی گروهی متن‌های مشابه به من اعلام کنید. در صورتی که مطلب زیر را مفید یافتید لطفا آن‌را «بازنشر» کنید تا بیشتر خوانده شود. با تشکر.

جنگ توسط رسانه‌ها و پیروزی پروپاگاندا

چرا روزنامه‌نگاری تا این حد تسلیم پروپاگاندا شده است؟ چرا سانسور و تحریف به رویه‌ی استاندارد ژورنالیسم تبدیل شده است؟ چرا بی‌بی‌سی به منادی قدرتِ درنده‌خو تبدیل شده است؟ چرا نیویورک‌ تایمز و واشنگتن پست خوانندگان خود را فریب می‌دهند؟

چرا به روزنامه‌نگاران جوان مهارت‌های ضروری آموزانده نمی‌شود تا آن‌ها بتوانند «دستورِ کار» رسانه‌ها را بفهمند و ادعاهایی که از سوی مراکز قدرت مطرح می‌شود و تعریف‌های سطحی و پوشالی از «بی‌طرفیِ ژورنالیستی» را به چالش بکشند؟ چرا آن‌ها یاد نمی‌گیرند که جوهر اصلی آن‌چه به آن «رسانه‌های جریان اصلی» می‌گوییم «اطلاعات» نیست بلکه «قدرت» است؟

این‌ها پرسش‌هایی عاجل هستند. چشم انداز پیش روی جهان، جنگی عظیم (و شاید جنگ هسته‌ای) است: ایالات متحده به وضوح مصمم است که روسیه و در نهایت چین را منزوی و تحریک کند. این واقعیت توسط روزنامه‌نگارها، از جمله آن‌هایی که دروغ‌هایی که در سال ۲۰۰۳ منجر به حمام خون در عراق شد را ترویج کردند، کاملا وارونه و از درون خالی می‌شود.

زمانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم آن‌چنان خطرناک است و تصور عموم مردم از آن آن‌چنان مخدوش است که پروپاگاندا دیگر آن‌چنان که اِدوارد برنیز (Edward Bernays) آن‌را «دولت نامرئی» خواند نیست. پروپاگاندا تبدیل به دولت شده است. پروپاگاندا بی واهمه از به چالش کشیده شدن حکمرانی می‌کند و هدف اصلی آن پیروزی بر ماست: بر ادراکِ ما از دنیا و توانایی‌مان در تفکیک واقعیت‌ها از دروغ‌ها.

عصر اطلاعات در واقع عصر رسانه‌ها است. جنگ و سانسور و هیولاسازی و مجازات و منحرف کردن توجه‌ها توسط رسانه‌ها انجام می‌شود. کارخانه‌ای سورِئال که کلیشه‌های رام و پنداشت‌های نادرست تولید می‌کند.

شکل گرفتن این قدرت که می‌تواند «واقعیت جدید» تولید کند مدتی دراز طول کشیده است. ۴۵ سال پیش، کتابی تحت عنوان «سبز کردن آمریکا»‌ (The Greening of America) سر و صدا به پا کرد. روی جلد کتاب چنین نوشته شده بود: «انقلابی در پیش است که شبیه انقلاب‌های پیشین نخواهد بود. این انقلاب با «فرد» آغاز می‌شود.».

در آن زمان من به عنوان گزارش‌گر در آمریکا مشغول بودم. یادم هست که ارج و قرب نویسنده که جوانی به نام چالرز رایش (Charles Reich) و یک آکادمیک از دانشگاه ییل بود به سطح مرشد افزایش یافت. پیام او این بود که «حقیقت‌گویی و کنش‌ سیاسی شکست خورده است و تنها «فرهنگ» و درون‌نگری است که می‌تواند دنیا را تغییر دهد.».

طی مدت چند سال، فرقه‌ی «من-محوری» (me-ism) که نیرویش را از سودآوری می‌گرفت همه چیز را فتح کرد و بر درک ما از اهمیت کنشِ گروهی، عدالتِ اجتماعی و جهان‌ وطنی غلبه کرد. طبقه، جنسیت و نژاد از هم تفکیک شد. امر شخصی (the personal) همان امر سیاسی (the political) بود، رسانه همان پیام بود.

در سال‌های آغازین جنگ سرد، ساختن جعلی «تهدید»های جدید، سردرگمی سیاسی آن‌هایی را که تنها بیست سال پیش امکان آن‌را داشتند تا اعتراض‌هایی پرشور را سازمان‌دهی کنند تکمیل کرد.

در سال ۲۰۰۳ در واشنگتن، فیلمی از مصاحبه‌ با چارلز لِویس (Charles Lewis) روزنامه‌نگار تحقیقی سرشناس آمریکایی تهیه کردم. ما درباره‌ی حمله به عراق که چند ماه پیش از تاریخ مصاحبه انجام شده بود حرف زدیم. از او پرسیدم: «چه می‌شد اگر آزادترین رسانه‌های جهان، جورج بوش و دونالد رامسفِلد را با جدیت به چالش کشیده بودند و به جای این‌که به کانالی برای نشر ادعاهای آن‌ها که بعدا معلوم شد پروپاگانایی خام بیش نبوده تبدیل شوند، درباره‌شان تحقیق می‌کردند؟»

او پاسخ داد که «اگر ما روزنامه‌نگارها کارمان را درست انجام داده بودیم شانس خیلی خیلی خوبی وجود داشت که ما به جنگ با عراق نمی‌رفتیم».

این بیانیه‌ای تکان دهنده است. مشابه همین پاسخ را چندین روزنامه‌نگار سرشناس دیگر نیز به من دادند. دَن رادِر (Dan Rather) که قبلا در شبکه‌ی سی‌بی‌اس کار می‌کرد همین پاسخ را به من داد. پاسخ دیوید رُز (David Rose) از آبزِروِر (The Observer) و چندین روزنامه‌نگار و تهیه‌ی کننده‌ی با سابقه‌ی بی‌بی‌سی (که ترجیح دادند نامشان ذکر نشود) نیز همین بود.

به عبارت دیگر، چنان‌چه روزنامه‌نگارها کارشان را انجام داده بودند، اگر به جای تقویت و بزرگ‌نماییِ پروپاگاندا، آن‌را به پرسش گرفته بودند و درباره‌اش تحقیق کرده بودند، شاید صدها و هزاران مرد، زن و کودک امروز زنده می‌بودند، میلیون‌ها نفر از خانه‌های خود رانده نشده بودند، آتش جنگ فرقه‌ای بین سنی و شیعه شعله‌ور نشده بود و دولت رسوای اسلامی (داعش) امروز وجود نمی‌داشت.

حتی همین حالا، با وجود اعتراض وقت میلیون‌ها نفر که در خیابان‌ها حاضر شدند، اکثریت مردم در کشورهای غربی تصور بسیار محدودی از مقیاس عظیم جنایتی که دولت‌های ما در عراق مرتکب شده‌اند دارند. حتی تعداد بسیار کمتری از آن‌ها به این نکته آگاه هستند که ۱۲ سال پیش از حمله به عراق، دولت‌های آمریکا و بریتانیا با محروم کردن جمعیت غیرنظامی عراق از مایحتاج اولیه‌ی زندگی، هولوکاستی را سازمان دادند.

این‌ها بیانات یک مقام ارشد بریتانیایی است. کسی که مسئول برقراری تحریم‌ علیه عراق (محاصره‌ای قرون وسطایی که موجب مرگ نیم میلیون کودک زیر ۵ سال شد) در دهه‌ی ۱۹۹۰ بود. نام این شخص کارن رُز (Carne Ross) است، کسی که در آن روزها در ساختمان وزارت خارجه در لندن به «آقای عراق» شهرت داشت. امروز اما او درباره‌ی دروغ‌های دولت افشاگری می‌کند و توضیح می‌دهد چطور روزنامه‌نگاران وقت داوطلبانه دروغ‌ها را در جامعه پخش می‌کردند: «ما شبه-حقیقت‌هایی (factoid) حاوی اطلاعات به دقت بررسی شده را در اختیار روزنامه‌نگارها قرار می‌دادیم و آن‌ها منتشرشان می‌کردند، در غیر این‌صورت ما آن‌ها را ایزوله (we’d freeze them out) می‌کردیم.».

یکی از مهم‌ترین رسواکنندگان (whistleblower) آن روزهای هولناک سکوت، دنیس هالیدی (Denis Halliday) بود. او که در آن‌روزها معاون دبیرکل سازمان ملل و نماینده‌ی ارشد این سازمان در عراق بود به جای این‌که سیاست‌هایی را که به گفته‌ی او «قتلِ عام مآبانه» (genocidal) بودند اجرا کند، از سِمَت خود استعفا داد. بنا به برآورد او تحریم‌ها موجب کشته شدن بیش از یک میلیون عراقی شد.

آن‌چه بر سر هالیدی آمد آموزنده است. او را پاک (airbrushed) کردند. او را متهم کردند. جرمی پاکسمَن (Jeremy Paxman) که مجری برنامه‌ی نیوزسایت بی‌بی‌سی (BBC’s Newsnight) بود سرش داد کشید: «آیا شما چیزی جز یک توجیه‌گر و مدافع صدام حسین هستید؟». اخیرا گاردین این ماجرا را به عنوان یکی از لحظه‌های به یادماندنی پاکسمَن توصیف کرد. هفته‌ی پیش، پاکسمَن یک قرارداد کتاب به ارزش یک میلیون پوند امضا کرد.

خدمه‌های سلطه کارشان را خوب انجام داده اند. نتیجه‌ی کارشان را ببینید. بنا به یک نظر سنجی که در سال ۲۰۱۳ توسط کام‌رِس (ComRes) انجام شد، اکثر مردم در بریتانیا معتقدند که تعداد قربانیان جنگ عراق کمتر از ۱۰۰۰۰ نفر بوده است، که فقط کسر کوچکی از میزان واقعی است. کسانی موفق شده‌اند رد خونی را که از عراق به سوی لندن کشیده شده است به خوبی پاک کنند.

می‌گویند روپرت مورداک (Rupert Murdoch) پدرخوانده‌ی اراذل و اوباش رسانه‌ای است و کسی نباید درباره‌ی قدرت روزافزون روزنامه‌های او (همه‌ی ۱۲۷ تایشان که مجموعا تیراژی ۴۰ میلیونی دارند) و شبکه‌ی فاکس (Fox network) تردیدی به خرج دهد. اما نفوذ امپراطوری مورداک بزرگ‌تر از بازتاب آن در حوزه‌ی گسترده‌تری از رسانه‌ها نیست.

موثرترین پروپاگاندا را نه در سان (Sun) یا فاکس‌ نیوز (Fox New)، بلکه باید پس پشت هاله‌ی قدسیِ رسانه‌هایِ لیبرال جستجو کرد. وقتی نیویورک‌تایمز این ادعا را که صدام حسین سلاح‌های کشتار جمعی دارد منتشر کرد، شواهدی ساختگی‌ که ارائه شده بود باور شد، چرا که این فاکس نیوز نبود، بلکه نیویورک تایمز بود.

همین نکته درباره‌ی واشنگتن پست و گاردیَن نیز صادق است. هر دوی این روزنامه‌ها نقشی کلیدی در آماده سازی مخاطبان برای پذیرفتن جنگ سردی جدید و خطرناک داشته‌اند. هر سه روزنامه‌ی لیبرال حقایق مربوط به رویدادهای اوکراین را به غلط به عنوان حرکت خبیثانه‌ی روسیه وانمود کرده‌اند، در حالی‌ که در واقع کودتای فاشیست‌ها در اوکراین کار آمریکایی‌ها و با همکاری آلمان و ناتو بود.

این وارونه‌سازی واقعیت آن‌چنان فراگیر است که محاصره‌ی نظامی و تهدید روسیه توسط واشنگتن، هیچ بحث و گفتگویی ایجاد نمی‌کند. این مساله حتی خبر محسوب نمی‌شود، بلکه در پشت کمپینی از افترا و وحشت‌ پراکنی، از آن گونه که من در دوران اولین جنگ سرد با آن بزرگ شدم، پنهان شده است.

یک بار دیگر، امپراطوری شیطان به رهبری استالینی دیگر یا هیتلری جدید به سراغ ما می‌آید. هیولای مورد علاقه‌ی خود را انتخاب کنید و اجازه دهید بدرد.

سرکوب حقیقت درباره‌ی اوکراین یکی از کامل‌ترین سانسورهای خبری‌ (news blacked out) است که به خاطر می‌آورم. از زمان جنگ جهانی دوم تا کنون، حضور نیروهای نظامی غرب در قفقاز و اروپای شرقی هرگز به اندازه‌ی امروز عظیم نبوده است و با این حال این رویداد مهم کاملا سانسور شده است. کمک‌های سری واشنگتن به کیف (Kiev) و گردان‌های نئونازی که مسئول ارتکاب جنایت‌های جنگی علیه جمعیت ساکن در شرق اوکراین هستند سانسور شده است. شواهدی که این پروپاگاندا را که «روسیه مسئول ساقط کردن هواپیمای مسافری خطوط هوایی مالزی بود» به چالش می‌کشند سانسور شده‌اند.

و مجددا، رسانه‌های ظاهرا لیبرال خودِ «سانسور» هستند. به هیچ فَکتی ارجاع داده نمی‌شود، هیچ مدرک و شاهدی ارائه نمی‌شود، یک روزنامه‌نگار، یکی از رهبران طرفدار روسیه را به عنوان مردی که هواپیما را سرنگون کرد معرفی نمود. او نوشت که این مرد به «هیولا» شهرت داشت و خیلی مهیب بود به گونه‌ای که روزنامه‌نگار از او ترسیده بود. این سطح مدارکی است که توسط این روزنامه‌ها ارائه شده است.

خیلی از کسانی که در رسانه‌های غربی کار می‌کنند به سختی در تلاش بوده‌اند که جمعیت روس‌تبار اوکراین را به عنوان خارجی‌هایی در کشور خود نشان دهند. این جمعیت هرگز به عنوان اوکراینی‌هایی که خواستار برقراری حکومت فدرال داخل اوکراین هستند و شهروندان اوکراینی‌ای که در برابر کودتایی که از خارج علیه دولت منتخب آن‌ها سازمان‌دهی شده مقاومت می‌کنند تصویر نمی‌شوند.

آن‌چه رئیس جمهور روسیه در این باره می‌گوید کوچکترین اهمیتی ندارد. او فرد رذلی است که پانتومیم بازی می‌کند و بدون ترس از مجازات می‌توان به او تعرض کرد. یک ژنرال آمریکایی که رئیس ناتو است و انگار مستقیما از توی فیلم دکتر استرِنج‌ لاو (Dr. Strangelove) بیرون آمده – ژنرال برییدلاو (General Breedlove) – مرتب مدعی تجاوزهای روسیه به اوکراین می‌شود بدون آن‌که کوچکترین شواهدی ارائه کند. او به خوبی نقش ژنرال جَک ریپِر (General Jack D. Ripper) را در فیلم استنلی کوبریک بازی می‌کند!

به گفته‌ی ژنرال بریدلاو، چهل‌ هزار نفر روس (Ruskies) پشت مرزهای اوکراین جمع شده‌ بودند. این برای نیویورک تایمز، واشنگتن‌ پست و آبزرور کافی بود (این آخری همان‌طور که دیوید رُز فاش کرد، قبلا خودش را با انتشار دروغ‌ها و ادعاهایی که بلر را در حمله به عراق حمایت کرد متمایز کرده بود).

ماجرا تقریبا به شور و شوق (joi d’esprit) یک همبستگی طبقاتی می‌ماند. طبل‌ نوازان واشنگتن پست دقیقا همان سرمقاله‌‌نویس‌هایی هستند که روزگاری مدعی شدند وجود سلاح‌های کشتار جمعی صدام حسین حقیقتی محکم (hard facts)‌ است.

رابرت پری (Robert Parry) نوشت، چنانچه در این فکر هستید که چطور ممکن است جهان به سوی جنگ جهانی سوم خزیده شود – نظیر حدود یک قرن قبل که به سوی جنگ جهانی اول کشیده شد – کافی است نگاهی به جنونی که تقریبا سراسر ساختار رسانه‌ای/سیاسی آمریکا را پیرامون اوکراین گرفته نگاه کنید. جایی که روایت نادرست کلاه‌ سفیدها علیه کلاه سیاه‌ها خیلی زود جا افتاده و نشان داده که استدلال و شواهد را به آن راهی نیست.

رابرت پری، روزنامه‌ نگاری که ماجرای ایران – کنترا (Iran-Contra) را فاش کرد – یکی از معدود کسانی بود که درباره‌ی نقش کلیدی رسانه‌ها در این «جوجه بازی» (game of chicken) – آن‌گونه که وزیر امور خارجه‌ی روسیه آن‌را نامید – تحقیق کرد. اما آیا این واقعا یک بازی است؟ همین الان که در حال نوشتن این خطوط هستم، کنگره‌ی آمریکا به قطع‌نامه‌ی ۷۵۸ رای می‌دهد که به صورت خلاصه می‌گوید: اجازه دهید برای جنگ با روسیه آماده شویم.

یکی از نویسندگان قرن ۱۹ به نام الکساندر هِرتزِن (Alexander Herzen) لیبرالیسم سکولار را «مذهب نهایی» نامید، «اگر چه کلیسای این مذهب در آن دنیا قرار ندارد، بلکه این جهانی است». امروز، این حق الهی به مراتب خشن‌تر و خطرناک‌تر از هر آن‌چه که جهان اسلام بتواند تولید کند است، اگر چه شاید بزرگ‌ترین پیروزی آن توهم جریان آزاد و باز اطلاعات باشد.

در خبرها، کاری می‌شود که بعضی کشورها به کلی ناپدید می‌شوند. عربستان سعودی، سرچشمه‌ی افراطی‌گری و ترور مورد حمایت غرب، روایت خبری نیست، مگر وقتی که قیمت نفت را پایین ببرد. یمن بیش از ۱۲ سال حملات پهپادهای آمریکا را تاب آورده است. چه کسی می‌داند؟ چه کسی اهمیت می‌دهد؟

در سال ۲۰۰۹، دانشگاه وست انگلند نتیجه‌ی یک تحقیق ۱۰ ساله بر روی پوشش خبری بی‌بی‌سی از ونزوئلا را منتشر کرد. از ۳۰۴ گزارش خبری، فقط ۳ تا از آن‌ها به سیاست‌های مثبتی که توسط دولت هوگو چاوز پیاده شده بود اشاره کرده بودند. بزرگ‌ترین برنامه‌ی سوادآموزی در تاریخ بشر فقط اشاره‌ای مختصر دریافت کرده‌ بود.

در اروپا و آمریکا، میلیون‌ها خواننده و بیننده تقریبا هیچ چیز درباره‌ی تحولات چشم‌گیر و زندگی‌سازی که در آمریکای لاتین رخ داده نمی‌دانند. تحولاتی که خیلی از آن‌ها با الهام گرفتن از هوگو چاوز رخ داده است. مشابه بی‌بی‌سی، گزارش‌های نیوریوک‌تایمز، واشنگتن پست، گاردین و سایر رسانه‌های معتبر غربی نیز به شکلی رسوا منفی بودند. چاوز حتی در بستر مرگ نیز مورد تمسخر قرار گرفته بود. من در عجبم که چطور در مدرسه‌های روزنامه‌نگاری می‌توان این پدیده را توضیح داد.

چرا میلیون‌ها نفر از مردم بریتانیا متقاعد شده‌اند که مجازات دسته‌جمعی تحت عنوان «ریاضت اقتصادی» (austerity) ضروری است؟

به دنبال بحران اقتصادی در سال ۲۰۰۸، سیستمی پوسیده عریان شد. برای کسری از ثانیه، بانک‌دارها به عنوان کلاه‌بردارانی که در برابر عموم مسئول بودند به صف کشیده شدند. عمومی که آن‌ها به ایشان خیانت کرده بودند.

اما ظرف مدت چند ماه، به جز چند نک و ناله‌ای که درباره‌ی «پاداش‌های» بیش از حد مدیران شنیده شد، پیام عوض شد. عکس‌های بازداشتی‌ها (mugshots) یعنی بانکدارهای مجرم از صحنه‌ی رسانه‌ها حذف شد و به جای آن چیزی به نام «ریاضت اقتصادی» به معضل میلیون‌ها شهروند عادی تبدیل شد. آیا هرگز تردستی‌ای به این بی‌شرمی وجود داشته است؟ (امیدوارم معادل اصطلاح «Was there ever a sleight of hand as brazen» را درست آورده باشم)

امروز، حوزه‌های متعددی از زندگی متمدنانه در بریتانیا اوراق می‌شود تا با پول آن قرض‌های شیادانه پرداخته شود – قرض‌های کلاه‌ بردارها. می‌گویند صرفه‌جویی‌های ناشی از «ریاضت اقتصادی» بالغ بر ۸۳ میلیارد پوند می‌شود. این تقریبا معادل مالیاتی است که همان بانک‌ها و موسسه‌ها نظیر آمازون و شبکه‌ی خبری مورداک در بریتانیا (Murdoch’s News UK) از پرداختش مصون مانده‌اند. علاوه بر این، بانک‌های کلاه‌ بردار یارانه‌ی سالانه‌ای به ارزش ۱۰۰ میلیارد پوند دریافت می‌کنند (در غالب بیمه و گارانتی‌های رایگان)، عددی که می‌تواند کل سیستم سلامت کشور (National Health Service) را تامین مالی کند.

بحران اقتصادی پروپاگاندای خالص است. سیاست‌های تندروانه‌ای امروز بر بریتانیا، آمریکا، اغلب اروپا، کانادا و استرالیا حکم می‌راند. چه کسی طرف اکثریت را می‌گیرد؟ چه کسی روایت آن‌ها را نقل می‌کند؟ چه کسی حساب‌ها را درست نگاه می‌دارد؟ آیا این کاری نیست که روزنامه‌نگارها باید انجام دهند؟

در سال ۱۹۷۷، کارل برنشتاین (Carl Bernstein) (شهرت به خاطر افشای واترگیت) افشا کرد که بیش از ۴۰۰ روزنامه‌نگار و مدیر خبری برای سازمان سیا کار می‌کرده‌اند. این تعداد شامل عده‌ای از روزنامه‌نگارهای نیویورک‌ تایمز، تایم و شبکه‌های تلویزیونی نیز می‌شد. در سال ۱۹۹۱، ریچارد نورتون تِیلُر (Richard Norton Taylor) از گاردین افشاگری مشابهی درباره‌ی بریتانیا داشت.

اما امروز به هیچ کدام از این‌ها نیازی نیست. من بعید می‌دانم هیچ‌ نهادی به روزنامه‌نگارهای واشنگتن پست و بسیاری از رسانه‌های اصلی دیگر پول داده باشد که ادوارد اسنودن (Edward Snowden) را به همکاری با تروریسم متهم کنند. برای من واضح است که علت این که جولیان آسانژ (Julian Assange) این همه زهر، نفرت و حسادت به سوی خودش جذب کرده این است که ویکی‌ لیکس (WikiLeaks) حجاب نخبگان فاسد سیاسی را پاره کرد. حجابی که سال‌ها توسط روزنامه‌نگاران برپا نگاه داشته شده بود. نمایش افشاگرانه و خارق‌العاده‌ او که دروازه‌بانان رسانه‌ای (media’s gatekeepers) را شرم‌سار کرد، برایش دشمن‌های زیادی درست کرد. حتی در روزنامه‌هایی که داستان او را منتشر کردند. او نه تنها یک هدف، که غازی طلایی شد.

قراردادهای پرسود برای نشر کتاب و تولید فیلم هالیوودی بسته شد، بسیاری به مدارج شغلی بالاتر دست یافتند و کسب و کارهای جدید بر شانه‌های ویکی‌لیکس و بنیان‌گذار آن بنا نهاده شد. خیلی‌ها از قبل ویکی‌لیکس پول زیادی در‌آوردند، در حالی که ویکی‌ لیکس برای بقاء خود دست و پا می‌زد.

اما به هیچ کدام از این‌ها در اول دسامبر در استکهلم اشاره‌ای نشد. وقتی که سردبیر گاردین، آلن روس‌بریجِر (Alan Rusbridger) جایزه‌‌ی صلح نوبل آلترناتیو (Right Livelihood Award) را با ادوارد اسنودن سهیم شد. آن‌چه درباره‌ی این واقعه تکان دهنده بود این بود که آسانژ و ویکی‌لیکس کاملا سانسور شده بودند. آن‌ها وجود نداشتند. آن‌ها غیرمردم (unpeople) بودند.

هیچ‌کس درباره‌ی مردی که اولین پیشرو در عرصه‌ی افشاگری دیجیتالی (digital whistleblowing) بود و یکی از بزرگ‌ترین سوژه‌های خبری تاریخ را در اختیار گاردین قرار داد سخن نگفت. علاوه بر آن، این آسانژ و تیم ویکی‌لیکس او بودند که در عمل – و به شیوه‌ای خیره کننده – ادوارد اسنودن را در هنگ کنگ نجات دادند و رهسپار جایی امن کردند. حتی یک کلمه درباره‌ی او گفته نشد.

آن‌چه این سانسور و حذف را این چنین کنایه‌آلود، غم‌ انگیز و شرم آور می‌کند  این است که این مراسم در پارلمان سوئد برگزار شده بود. پارلمانی که سکوت بزدلانه‌اش درباره‌ی پرونده‌ی آسانژ با این سقط جنین بزرگ عدالت در استکهلم تبانی داشت.

یِوگِنی یفتوشنکو (Yevgeny Yevtushenko) نویسنده‌ی معترض دوران شوروی می‌گوید «وقتی که حقیقت با سکوت عوض شده است، سکوت دروغ است.».

این نوع سکوت است که باید توسط ما روزنامه‌نگارها شکسته شود. ما باید در آینه نگاه کنیم. باید مسئولیت را به رسانه‌های بی‌مسئولیتی که در خدمت قدرت و جنونی که جهان را به خطر جنگ تهدید می‌کند هستند برگردانیم.

در قرن ۱۸ام، اِدموند بورک (Edmund Burke)، نقش مطبوعات را به مثابه قدرت چهارم (Fourth Estate) برای مهار قدرتمند توصیف کرد. آیا هیچ وقت این ایده عملی شده است؟ شکی نیست که دیگر رنگ و رویی ندارد. آن‌چه ما به آن احتیاج داریم قدرت پنجم است: ژورنالیسمی که رصد کند، واسازی کند (deconstructs) و پروپاگاندا را به چالش بگیرد و به جوانان بیاموزد که نماینده‌ی مردم باشند و نه قدرت. ما به آن چه روس‌ها به آن «پرسترویکا» (perestroika) می‌گفتند نیاز داریم: طغیان دانش مقهور شده. من اسمش را می‌گذارم «ژورنالیسم حقیقی».

۱۰۰ سال از زمان نخستین جنگ جهانی می‌گذرد. آن روزها گزارش‌‌گرها برای سکوت و تبانی‌شان پاداش دریافت می‌کردند. در اوج دوران کشتار و قساوت، دیوید لوید جورج (David Lloyd George) نخست وزیر بریتانیا این نکته را با سی پی اسکات (C.P. Scott) سردبیر گاردین منچستر درمیان گذاشت: «اگر مردم واقعا [حقیقت] را می‌دانستند، جنگ فردا تمام می‌شد، اما البته که آن‌ها نمی‌دانند و نمی‌توانند بدانند.».

وقت آن رسیده است که آن‌ها بدانند.

چطور اسرائیل با استفاده از آمریکا تشکیل شد؟ (معرفی خانم آلیسون وایر)

خانم «آلیسون وایر» (Alison Weir) می‌گوید که در سنین میان‌سالی‌اش به تدریج متوجه شده که سیستمی پیچیده و مفصل از سانسور و پنهان‌کاری وجود دارد که حقایق اسرائیل-فلسطین را از مردم پنهان نگاه می‌دارد و یا بدتر از آن، به سود اسرائیل مخدوش و تحریف می‌کند. او کنجکاوتر می‌شود و هر چه جلوتر می‌رود بیشتر شگفت‌زده می‌شود. او به یک فعال سیاسی و اجتماعی تبدیل می‌شود چرا که خیرخواهانه معتقد است اگر مردم آمریکا واقعا بدانند با پول مالیات آن‌ها چه جنایت‌هایی توسط اسرائیل انجام می‌شود مانع از ادامه‌ی حمایت آمریکا از اسرائیل خواهند شد. او موسسه‌ای به نام «اگر آمریکایی‌ها می‌دانستند» (If Americans Knew) را تاسیس می‌کند و سعی می‌کند اطلاعات مهمی که از آمریکایی‌ها مخفی نگاه داشته شده را به شیوه‌ای مستند ولی عامه‌فهم در اختیار آن‌ها قرار دهد. مشابهت اسمی او با یک تاریخ‌دان بریتانیایی که ظاهرا ترول‌های طرفدار اسرائیل با این تصور که خانم وایر منتقد اسرائیل است او را تحت فشار قرار داده‌اند باعث دردسر تاریخ‌دان شده است. آلیسون وایر در صفحه‌ی اول سایت خود نوشته:

من تاریخ‌دان بریتانیایی نیستم. همان‌طور که گفتم من مولف کتاب‌های مربوط به تاریخ بریتانیا نیستم. آن یکی آلیسون وایر که انگلیسی است به من می‌گوید که مورد آزار و تهدید قرار گرفته چرا که عده‌ای او را با من اشتباهی گرفته‌اند. این افراد برای او دردسر زیادی ایجاد کرده‌اند تا حدی که او تور تبلیغی کتابش به آمریکا را از ترس تهدیدها لغو کرده است. پارتیزان‌های اسرائیلی! لطفا او را راحت بگذارید. اگر می‌خواهید کسی را تهدید به مرگ کنید تا حقایق مربوط به اسرائیل-فلسطین ناگفته و پنهان باقی بمانند آن شخص من هستم.

سخنرانی زیر که چند روز پیش انجام شده است (۳۰ جولای ۲۰۱۴) یک نمونه‌ی عالی از شیوه‌ی ایشان است. او مستند، منطقی، متین، شفاف و متقاعدکننده حرف می‌زند. او سعی می‌کند به این سوال اساسی پاسخ دهد: چه شد که آمریکا حامی بی‌قید و شرط اسرائیل شد؟ ریشه‌ی این داستان کجاست و چطور ادامه یافته است؟

او از پوشش مخدوش رسانه‌ای در آمریکا شروع می‌کند و به آغاز صهیونیسم در اواخر قرن ۱۹ و طی قرن ۲۰ و فعالیت‌های آن‌ها در آمریکا می‌پردازد. ۳۰ دقیقه‌ی اول به وضعیت مخدوش رسانه‌ای می‌پردازد و ۳۰ دقیقه‌ی دوم به تاریخ فتح سیاسی آمریکا توسط جنبش صهیونیسم. … روایتی کمتر شنیده شده از تحولاتی مهم و عمیق و تراژیک که برای من بسیار جدید و جالب بود.

ایشان مولف کتابی با همین مضمون نیز هست. توصیه می‌کنم صفحه‌ی مربوط به گزارش‌های تحقیقی درباره‌ی پوشش خبری رسانه‌های جریان اصلی آمریکایی را هم ببینید.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

ماجرای راسل برند و مجری فاکس‌نیوز

آقای «راسل برند» (Russell Brand) که بازیگر، مولف و طنزپرداز بریتانیایی است اخیرا کار جالبی انجام داده است *. او نمونه‌ای از «مصاحبه‌های» یکی از مجری‌های اصلی فاکس‌نیوز به نام «شون هنیتی» (Sean Hannity)  را انتخاب کرده و آن‌را مورد نقد ویدئویی قرار داده است. در این ویدئو که بیش از دو میلیون بازدید کننده داشته راسل نشان می‌دهد که چطور مجری به میهمان برنامه که قصد داشت صدای فلسطینی را به گوش مخاطب‌ها برساند توهین می‌کند و حتی به او اجازه نمی‌دهد سوالی که از او پرسیده است را پاسخ دهد. میهمان برنامه متانت خود را حفظ می‌کند و فقط سعی در پاسخ سوال مجری دارد اما مجری او را «احمق» (thickhead) خطاب می‌کند. در پایان ویدئو راسل مجری فاکس‌نیوز را به داشتن رفتاری شبیه «تروریست‌‌ها» متهم می‌کند چرا که او می‌خواهد با استفاده از زبان خشونت‌گرا و زورگویانه به هدف خود برسد.

با توجه به انتشار نسبتا گسترده‌ی این نقد ویدئویی، شون هنیتی تصمیم می‌گیرد به آن پاسخ دهد. او سه میهمان حضوری دعوت می‌کند که ظاهرا قرار است او را در پاسخ به راسل برند همراهی کنند. اما او آن‌چنان دگم و طرفدار اسرائیل است که حتی یکی از میهمانانی‌ که خود دعوت کرده هم او را به چالش می‌کشد و متهم به یک‌سویه نگری می‌کند!

راسل برند ویدئوی دومی تهیه می‌کند و حماقت و سطحی‌نگری (و شاید هم شیادی) مجری فاکس‌نیوز را حتی بیشتر از قبل نشان می‌دهد.

این یک روش ساده و موثر و آموزنده و عامه‌فهم برای نقد فساد و ارتجاع حاکم بر رسانه‌های جریان اصلی است. شاید یکی از کم‌هزینه‌ترین و موثرترین روش‌های مبارزه با نظام‌های سلطه و تلاش برای بالا بردن سواد رسانه‌ای مخاطبان از طریق شبکه‌های اجتماعی. چرا که در این‌جا نقل قول غیرمستقیم، برش و گزینش یا ترجمه در کار نیست. سوژه به صورت کامل و مستقیما نقد می‌شود و این بی‌واسطه (یا کم واسطه) بودن و پرداختن به همه‌ی جزییات است که روشن‌گر است. راسل برند تک تک حرکت‌های زشت و نسنجیده‌ی مجری فاکس‌نیوز را به ما نشان می‌دهد و از طریق پرداختن کامل به جزییات به ما واقعیتی بزرگ‌تر را نشان می‌دهد.

* با تشکر از امیر ملکی برای معرفی این مناظره‌ی ویدئویی


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

کارشناس حامی اسرائیل سخن‌گوی بی‌طرفی نیست!

این روزها رسانه‌های جریان اصلی غربی مانند شبکه‌ی جهانی بی‌بی‌سی مملو از سخن‌گوهای اسرائیلی هستند در حالی که صدای فلسطینی‌ها حداقل نگاه داشته می‌شود. اما نکته‌ای که کمتر به آن دقت می‌شود این است که اغلب در این شبکه‌های خبری کارشناسان طرفدار اسرائیل به عنوان تحلیل‌گران ظاهرا مستقل و بی‌طرف به مخاطبان معرفی می‌شوند. این باعث می‌شود مخاطبان تکرار پروپاگاندای اسرائیلی (مانند: حماس تروریست و جنگ طلب است، حماس از شهروندان سپر انسانی می‌سازد، اسرائیل خوددارانه و تدافعی رفتار می‌کند و …) را که از زبان آن‌ها خارج می‌شود به عنوان مواضع مستقل و بی‌طرفانه راحت‌تر بپذیرند.

به عنوان مثال به این مصاحبه‌ی بی‌بی‌سی با شخصی به نام «دیوید لوین» (Davis Lewin) توجه کنید. به گفته‌ی مجری بی‌بی‌سی او عضو یک مخزن فکری به نام «جامعه‌ی هنری جکسون» (Henry Jackson Society) است. اما مجری توضیح نمی‌دهد (یا نمی‌داند) که این مخزن فکر حامی اسرائیل است و شخص مصاحبه شوند قبلا بورسیه‌ی ویژه‌ای دریافت کرده که دارندگان آن از طرف سازمان اسرائیلی اعطا کننده «سخن‌گوهای شایسته‌ای برای اسرائیل خواهند بود که می‌توانند منافع این کشور را تامین کنند». در ضمن این سازمان هدف خود را «حمایت از منافع اسرائیل» عنوان می‌کند.

به توضیحاتی که در «انتفاضه‌ی الکترونیکی» منتشر شده توجه کنید:

The Henry Jackson Society is a virulently pro-Israel think tank, described in 2012 by its founding member, Marko Attila Hoare, as “an abrasively right-wing forum with an anti-Muslim tinge, churning out polemical and superficial pieces by aspiring journalists and pundits that pander to a narrow readership of extreme Europhobic British Tories, hardline US Republicans and Israeli Likudniks.”

In a 2013 job advert for the position of its North American director, the society wrote it was looking for someone who could reach out to the “pro-Israel community.”

Lewin himself is the recipient of an “Israel research fellowship” — a one-year placement awarded to university graduates, under which they work for the Israeli government or an organization sympathetic to Israel  (he is listed as an alumnus of the class of 2009/10).

On its website, the Israel Research Fellowship (IRF) organizations says recipients of the award are “mentored by senior executives in their placements and informed by specially designed conferences.” It adds: “Israel research fellows, with their comprehensive knowledge of historical and intellectual trends, serve as articulate spokespeople for Israel. The IRF is a pro-Israel, apolitical, non-partisan enterprise that aims to serve in the best interests of the State of Israel.”

مجری بی‌بی‌سی موقع معرفی او به این جملات اکتفا می‌کند: «او از Henry Jackson Society است که یک مخزن فکری‌ فعال در رابطه با سیاست‌‌گذاری خارجی و امور دفاعی است». بیشتر مخاطبان راهی برای این‌که بدانند این شخص و مخزن فکری‌ او «از حامیان جدی اسرائیل» هستند ندارند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

چطور تحریم می‌تواند ماشین پروپاگاندا و لابی اسرائيل را خنثی کند؟ (معرفی سه کتاب)

امروز سه کتاب درباره‌ی اسرائیل معرفی می‌کنم که هر سه را می‌توانید به صورت PDF رایگان از همین‌جا دریافت کنید.

(۱)

The Case for Sanctions Against Israel

فهرست مولفان کتاب «پرونده‌ای برای تحریم اسرائیل» به اندازه‌ی کافی گویاست: نوامی کلاین، ایلان پاپه، اسلاوی ژیژک و …

امیر کاف می‌نویسد:

انتشارات ورسو (VERSO) کتاب خوبش به نام «پرونده‌ای برای تحریم اسرائیل» (The Case for Sanction Against Israel) را برای مدت محدودی به صورت رایگان روی سایتش گذاشته. من تازه دانلود کردم و هنوز نخواندم اما اسامی نویسندگانش چشمگیر است. برای دوستانی که نمی‌دانند، انتشارات ورسو متعلق به گروه «چپ نو» (The New Left) است که نشریه‌ی معروف New Left Review را هم منتشر می کند.

علاوه بر سایت ناشر که کتاب را با فرمت epub در اختیار شما قرار می‌دهد نسخه‌ی PDF آن‌را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید.

(۲)

8303274

در رابطه با درک بهتر شیوه‌ی پروپاگاندای اسرائیلی در سال ۲۰۰۹ گزارشی منتشر شد که به صورت دستورالعملی برای سیاست‌مداران، فعالان سیاسی و روزنامه‌نگاران مدافع اسرائيل تهیه شده بود. توصیه‌های این گزارش که به کمک روش‌های علمی و گردآوری اطلاعات روان شناسی و جامعه شناسی تهیه شده است بسیار روشن‌گر و عریان هستند. این گزارش که به سفارش یک مخزن فکر حامی اسرائیل تهیه شده «پروژه‌ی اسرائیل ۲۰۰۹: لغت‌نامه‌ی جهانی» (The Israel Project’s 2009: Global Language Dictionary) نام دارد. محمد کازرونی ‎ به نقل از ایندیپندنت این کتاب را این‌طور معرفی می‌کند:

ماشین پروپاگاندای اسرائیل به قدری مزوّرانه و منفور است که تیغش به این سادگی‌ها نمی‌برد. با این حال، روش‌هایی که توسط پروپاگاندیست‌های اسرائیلی جهت توجیه جنایت و استعمار به کار می‌رود، عمدتاً حساب‌شده و جالب توجه است. نوشته‌ی زیر ترجمه‌ی مقاله ایست که روز یکشنبه ۲۷ ژوئیه در روزنامه‌ی ایندیپندنت چاپ شده است، و نشان می‌دهد که روش‌های مورد استفاده‌ی سخن‌گویان و مقامات دولت اسرائیل مبتنی بر مطالعات دقیق جامعه‌شناسانه است تا بتواند بیشترین تأثیر را بر روی افکار عمومی دنیا (به خصوص غرب) داشته باشد. به طور خاص، یک مطالعه‌ی محرمانه که ۵ سال پیش توسط یک سیاستمدار امریکایی انجام گرفته، توصیه‌های کاربردی جالب توجهی برای افزایش کارآیی پروپاگاندای اسرائیل در جنگ رسانه‌ای دارد. آن را سریع و غیر دقیق ترجمه کردم تا مخاطبان بیشتری با واقعیت پروپاگاندا اسرائیل اشنا شوند.

پاتریک کاکبورن در روزنامه‌ی ایندیپندنت
۲۷ جولای ۲۰۱۴

سخنگوهای دولت اسرائیل به صرافت افتاده‌اند تا به رسانه‌ها توضیح دهند چرا بیش از ۱۰۰۰ نفر فلسطینی را، که بیشترشان شهروندان عادی بوده‌اند، در غزه کشته‌اند، در حالی که تنها سه غیرنظامی توسط راکت‌های حماس در اسرائیل کشته شده است. اما در تلوزیون و رادیو و در روزنامه‌ها، سخن‌گویان دولت اسرائیل مانند مارک رگِو ، اینبار به خلاف گذشته، با چهره‌ای کمتر پرخاشجویانه ظاهر می‌شوند. پیش از این، سخن‌گویان دولت اسرائیل آشکارا نسبت به تعداد بالای کشته‌های فلسطینی بی‌تفاوت بودند، اما این‌بار اوضاع متفاوت است.

پشت این بهبود مهارت‌های روابط عمومی سخن‌گویان اسرائیل دلیلی نهفته است. رفتار آنها نشان از آن دارد که آنها دارند به یک گزارش حرفه‌ای، محققانه، و محرمانه عمل می‌کنند، که به آنها می‌آموزد چگونه بر رسانه‌ها و افکار عمومی در امریکا و اروپا تأثیر گذارند. این گزارش محرمانه توسط یکی از متخصصین سیاست‌گذاری و برآورد افکار عمومی در حزب جمهوری‌خواه امریکا به نام دکتر فرانک لانتز تدوین شده، که پنج سال پیش با حمایت مالی نهادی به نام «پروژه‌ی اسرائیل» صورت پذیرفت. این نهاد غیردولتی که در امریکا و اسرائیل دفتر دارد، گزارش مزبور را برای «آنهایی که در خط مقدم نبرد رسانه‌ای برای اسرائیل می‌جنگند» منتشر نمود.

در تمام ۱۱۲ صفحه‌ی این گزارش محرمانه، این عبارت به چشم می‌خورد: «از چاپ و توزیع آن خودداری کنید». دلیل این امر هم روشن است. گزارش لانتز، که عنوان رسمی آن «لغت‌نامه‌ی جهانی مربوط به پروژه‌ی اسرائیل در سال ۲۰۰۹» است، تقریباً بلافاصله پس از انتشار محرمانه به رسانه‌ها درز کرد و نشریه‌ی نیوزویک آنلاین خبر از انتشار این گزارش داد. بااین‌حال، اهمیت واقعی آن چندان روشن نبود. خواندن این گزارش به همه توصیه می‌شود، به خصوص خبرنگارانی که به سیاست رسانه‌ای اسرائیل علاقه‌مند‌اند، چرا که لیستی از بایدها و نبایدهایی برای سخنگویان دولت اسرائیل ارائه داده است.

این گزارش اطلاعات بسیار مفیدی در مورد شکاف عمیقی که میان اعتقاد واقعی سیاستمداران اسرائیلی و گفته‌های انان وجود دارد به ما می‌دهد. آنچه که آنها می گویند بر اساس نظرسنجی‌های دقیق و علمی تنظیم شده، تا آنچه به گوش مخاطب امریکایی می‌رسد معلوم باشد. بی‌شک، هر خبرنگاری که با سخن‌گوی دولت اسرائیل مصاحبه می‌کند باید ابتدا خلاصه‌ای از این گزارش را مطالعه نماید.

این گزارش پر است از توصیه‌های صریح و جالب در مورد اینکه سخن‌گویان دولت اسرائیل چگونه باید پاسخ‌های خود را برای مخاطبین مختلف تغییر دهند. به عنوان مثال، در بخشی از این گزارش آمده: «آمریکایی‌ها معتقدند که اسرائیل حق دفاع از مرزهای خود را دارد. اما نباید به دام تعیین دقیق حدود و ثقور این مرزها بیافتید. از صحبت درباره‌ی مختصات مرزی و توضیح درباره‌ی مرزهای قبل از ۱۹۶۷ و بعد از آن بپرهیزید، چون تنها نتیجه‌ی آن یادآوری پیشینه‌ی نظامی اسرائیل به مخاطبان امریکایی خواهد بود. به خصوص در مواجهه با رسانه‌های متمایل به جریان چپ، این به ضرر شما است. به عنوان مثال، وقتی سخنگوی اسرائیل درباره‌ی مرزهای این کشور با تعریف سال ۱۹۶۷ سخن گفت، حمایت افکار عمومی از حق دفاع اسرائیل از مرزهایش از ۸۹ درصد به ۶۰ درصد کاهش یافت.»

در مورد حق بازگشت آوارگان فلسطینی که در درگیری‌های ۱۹۴۸ و سال‌های پس از آن از سرزمین خود رانده شدند و دیگر حق بازگشت به خانه‌های خود را نیافتند چه؟ اینجا دکتر لانتز پیشنهاد هوشمندانه و ظریفی به سخنگوها ارائه می‌دهد. او می‌گوید: «بحث بر سر حق بازگشت مسأله‌ی پیچیده‌ای برای اسرائیلی‌ها است، چراکه بیشتر پاسخ‌هایی که به مسأله‌ی حق بازگشت آوارگان داده می‌شود، یادآور توجیه حامیان آپارتاید در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۸۰ است که قائل به حق برابر، اما جداسازی قومی بودند. حقیقت آن است که آمریکایی‌ها فلسفه‌ی برابر اما تفکیک‌شده را نه می‌پسندند، نه باور دارند، و نه می‌پذیرند.»

حال، سخنگوی دولت اسرائیل چگونه باید به این سؤال که به اعتراف خود گزارش، مسأله‌ی پیچیده‌ایست پاسخ دهد؟ آنها باید بر روی لغت درخواست تأکید کنند و مسأله‌ی بازگشت آوارگان را به عنوان تقاضا و درخواست مطرح کنند، چراکه امریکایی ها کسانی را که مدام تقاضا می‌کنند نمی‌پسندند. «بهتر است بگویید فلسطینی‌ها به کشور خود راضی نیستند، و حالا تقاضای دسترسی به مناطقی در داخل خاک اسرائیل دارند.» پیشنهاد دیگر برای سخن‌گوی دولت اسرائیل آن است که حق بازگشت می‌تواند به عنوان یکی از موارد توافق جامع نهایی در آینده باشد.

دکتر لانتز در این گزارش به این نکته اشاره می‌کند که آمریکایی‌ها به طور کلی از مهاجرت در حجم بالا به داخل خاک امریکا بیم دارند، بنابراین، اشاره به مهاجرت گسترده‌ی فلسطینی‌ها به داخل خاک اسرائیل بسیار مفید خواهد بود. اگر هیچ چیز دیگر کار نکرد، بگویید که بازگشت آوارگان فلسطینی «تلاش برای دستیابی به صلح را از مسیر خود خارج خواهد کرد».

گزارش لانتز پس از عملیات سرب گداخته در ماه دسامبر ۲۰۰۸ و ژانویه ۲۰۰۹ نوشته شده. در آن عملیات ۱،۳۸۷ فلسطینی و ۹ اسرائیلی کشته شدند.

در این گزارش، یک فصل کامل به توصیف حماس به عنوان «مانعی بر سر راه صلح، و گروهی که از سوی ایران حمایت می‌شو» اختصاص داده شده است. متأسفانه، در عملیاتی که در حال حاضر در غزه در جریان است، این حربه‌ی پروپاگاندای اسرائیل چندان کارآیی ندارد، چرا که رابطه‌ی حماس و ایران بر سر مسأله‌ی سوریه تیره شده، و این گروه هیچ تماسی با تهران نداشته است. روابط دوستانه‌ی حماس و تهران، به برکت حمله‌ی اسرائیل، تنها چند روز است که از سر گرفته شده است.

بیشتر توصیه‌های دکتر لانتز در مورد لحن صحبت و بازنمایی وضعیت اسرائیل است. او معتقد است که ابراز همدردی با فلسطینی‌ها به شدت اهمیت دارد: «کسانی که به راحتی تحت تأثیر قرار می‌گیرند برایشان مهم نیست که شما چقدر می‌دانید، تا زمانی که دریابند شما چقدر (به کشته‌ها) اهمیت می‌دهید. حتماً با آسیب‌دیده‌ها از هر دو سو ابراز همدردی نمایید». این نکته می‌تواند ابراز همدردی همراه با تأسف بسیار شدیدی که اخیراً از سوی سخن‌گویان دولت اسرائیل شاهدش بودیم را توجیه نماید. بعضی از سخنگویان اسرائیل تا حد اشک‌ریزی برای وضعیت فلسطینی‌هایی که زیر بمب و توپخانه‌ی ارتش اسرائیل قرار دارند پیش رفته‌اند.

در یک جمله که در گزارش مزبور برجسته شده، زیرش خط کشیده شده، و با حروف بزرگ نوشته شده، دکتر لانتز می‌گوید که سخن‌گویان و یا رهبران اسرایل هرگز و به هیچ وجه نباید «کشتار عمدی زنان و کودکان بیگناه را توجیه نمایند»، و باید با تمام کسانی که اسرائیل را به ارتکاب چنین جرمی متهم می‌کنند با پرخاشگری برخورد کنند و مسأله را نپذیرند. با این حال، پنجشنبه‌ی گذشته، زمانی که ۱۶ فلسطینی که در مدرسه‌ی سازمان ملل پناه گرفته بودند کشته شدند، سخن‌گویان اسرائیل برای اجرای این نسخه با مشکل روبرو بودند.

در این گزارش لیست کلمات و عباراتی وجود دارد که باید استفاده شوند، و لیستی از کلمات و عبارات که نباید مورد استفاده قرار گیرند. کلی‌گویی و استفاده از جملات و عبارات نرم و احساسی در صدر توصیه‌ها است. «بهترین راه، و تنها راه برای دستیابی به یک صلح پایدار، دسترسی به احترام متقابل است». از همه مهمتر، تمایل اسرائیل به صلح با فلسطینی‌ها می‌بایست در تمام مدت مورد تأکید قرار گیرد، چرا که آمریکایی‌ها به شدت علاقه‌مند به رسیدن به چنین چیزی هستند. اما هرگونه فشاری به اسرائیل برای ایجاد صلح واقعی می تواند با آوردن عباراتی از این دست تقلیل یابد: «قدم به قدم، و مرحله به مرحله»، چرا که این نوع نگاه «به عنوان یک اصل اولی در معادله‌ی صلح قابل پذیرش است».

دکتر لانتز به عنوان نمونه‌ی کارآمد از سخن کوتاه و تأثیرگذار از سوی اسرائیل، پیشنهاد می‌دهد که بگویید: «من به طور خاص می‌خواهم با مادران فلسطینی که فرزندانشان را در این جنگ از دست داده‌اند ابراز همدردی کنم. هیچ پدر و مادری نباید فرزندان خود را به خاک بسپارند.»

بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، یک بار اعلام کرد که «الآن زمان آن فرا رسیده که کسی از حماس بپرسد: شما دقیقاً دارید چه کاری برای کامیابی و موفقیت مردم خود انجام می دهید؟» عمق نفاق و ریاکاری نهفته در این جمله کاملا روشن است. کافی است بدانیم حصر هفت ساله‌ی اقتصادی غزه موجب شده تا این منطقه با فقر و فلاکت دست و پنجه نرم کند.

در هر موقعیتی، اتفاقات جاری به نحوی توسط سخن‌گویان اسرائیل نشان داده می‌شود که مخاطب امریکایی و اروپایی تصور کنداسرائیل خواهان صلح با فلسطینی‌ها است و آماده‌ی کوتاه آمدن برای دسترسی به این هدف است، در حالی که تمام شواهد حاکی از آن است که اصلاً چنین چیزی صحت ندارد. با وجود اینکه هدف گزارش مزبور چیز دیگری بوده است، اما کمتر گزارشی تا به حال به این حد از اهداف پشت پرده‌ی اسرائیل در زمان جنگ و صلح پرده برمی‌دارد.

تا جایی که می‌دانم این کتاب به فارسی ترجمه نشده است که فکر می‌کنم ترجمه‌ی آن از واجبات است و امیدوارم توسط دوستانی که در این حوزه فعالیت حرفه‌ای می‌کنند انجام شود. به هر حال کتاب را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید.

(در پی‌نوشت اشاره کردم که کتاب به فارسی ترجمه شده. نسخه‌ی فارسی را از این‌جا دریافت کنید.)

(۳)

israelLobby

همان‌طور که می‌دانید دولت آمریکا (دولت و کنگره و سنا) به صورت بی‌دریغ و بی قید و شرط از اسرائيل و سیاست‌های جنایت‌بار آن حمایت می‌کند. یکی از دلایل این حمایت حضور لابی قدرتمند اسرائیل در آمریکاست که به تار و پود قدرت و رسانه در این کشور نفوذ کرده است. یکی از بهترین کتاب‌هایی که کمیت و کیفیت حمایت‌های آمریکا از اسرائیل را شرح می‌دهد کتاب «لابی اسرائيل و سیاست خارجه‌ی آمریکا» (The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy) است. کتابی بسیار روشن‌گر درباره‌ی واقعیت‌های سیاسی حاکم بر دنیای امروز.  این کتاب را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید.

به طور خلاصه سه کتاب بالا درباره‌ی «لابی»،‌ «پروپاگاندا» و «تحریم» هستند: چطور اسرائیل به کمک تکنیک‌های گسترده‌ی پروپاگاندا و لابی گسترده در آمریکا موفق شده است عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی در آمریکا را به سود خود شکل دهد؟ شباهت رژیم اسرائیل به رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی چگونه است و ضرورت و تاثیر اعمال تحریم‌های موثر علیه این کشور به چه صورت است؟ ما به عنوان شهروندانی که خارج از دایره‌ی قدرت-خشونت هستیم چکار می‌توانیم بکنیم؟

عنوان این پست را با در نظر گرفتن همین تم انتخاب کرده‌ام.

پی‌نوشت: ظاهرا کتاب «پروژه‌ی اسرائیل ۲۰۰۹: لغت‌نامه‌ی جهانی» به صورت «مخاطب محدود» به زبان فارسی ترجمه شده است. دوستی زحمت کشیدند و نسخه‌ای از آن را برای انتشار در بامدادی فرستادند. از ایشان به خاطر توجه به موضوع تشکر می‌کنم. فایل فارسی را از این‌جا دریافت کنید.


<

p style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

کالبد شکافی یک خبر (چگونه پروپاگاندای اسرائیلی دست نخورده از لا به لای خبرها عبور می‌کند؟)

نوشته‌ی زیر کالبدشکافی خط به خط یا پاراگراف به پارگراف یک نمونه از خبرها یا تحلیل‌های منتشر شده در بی‌بی‌سی فارسی در مورد تحولات غزه است. جمله‌های برجسته شده نقل قول مستقیم از مطلب بی‌بی‌سی است و جمله‌های داخل ‍{} توضیحات من. متن خبر را به صورت کامل نقد کرده‌ام به این معنا که هیچ‌ جمله‌ یا عنوان یا عکسی حذف نشده است و ترتیب مطالب نیز حفظ شده است. اما پاراگراف‌ها را بسته به موضوع بازتنظیم کرده‌ام. در هر مورد سعی کرده‌ام از لایه‌ی سطحی عبور کنم و به عمق جملات دست یابم و بر اساس آن تعادل جملات را ارزیابی کنم: آیا در هر پاراگراف پوشش خبری به سود اسرائیل است یا بی‌طرفانه و حرفه‌ای؟ آیا به سود فلسطینی‌هاست؟ در پایان جمع‌بندی خود را می‌نویسم و دوست دارم قضاوت شما را هم درباره‌ی این‌که آیا برایند مطلب منتشر شده به سود اسرائیل است یا خیر بدانم.

عنوان خبر: ادامه درگیری غزه علیرغم درخواست شورای امنیت
به روز شده:  21:46 گرينويچ – شنبه 12 ژوئيه 2014 – 21 تیر 1393
{اولا اسمی از اسرائیل در عنوان برده نشده است. درگیری غزه به چه معناست؟ آیا غزه‌ای ها با خود درگیر هستند یا با یک عامل بیرونی می‌جنگند؟ ثانیا اطلاق لفظ درگیری به حمله‌ی اسرائیل به اردوگاهی که تحت محاصره‌ی نزدیک به مطلق اقتصادی و نظامی و اجتماعی و سیاسی قرار دارد تخفیف «تجاوزی یکسویه» به «جنگی دوجانبه» است. آیا فلسطینی‌ها می‌توانند سلاح و تجهیزات نظامی دریافت کنند؟ آیا آن‌ها می‌توانند همچون اسرائیل از خود دفاع کنند؟ خیر. آن‌ها چنین امکانی ندارند. در نتیجه اقدام نظامی علیه غزه تجاوز و قتل عام است و نه جنگ و نه درگیری. انتخاب عنوان می‌تواند با دقت و توازن بیشتری انجام شود.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

با وجود درخواست شورای امنیت سازمان ملل متحد برای برقراری آتش‌بس در نوار غزه، جنگ هوایی اسرائیل و حماس ادامه دارد و به نظر می رسد قدری شدیدتر شده باشد.
{اولا که همان‌طور که گفته شد این جنگ نیست چرا که حق دفاع از خود از یک طرف سلب شده است و ثانیا غزه نیروی هوایی ندارد که بتواند جنگ هوایی کند! کاربرد نادقیق اصطلاح جنگ هوایی در ادبیات نظامی به درگیری میان جنگ‌افزارهای هوابرد نظامی (Aerial warfare) اطلاق می‌شود. هواپیماهای جنگنده‌ی فلسطینی را مجسم کنید که در آسمان‌ها با هواپیماهای اسرائیلی درگیر هستند. تصویری که به وضوح نادرست است و مورد نظر تنظیم کننده‌ی خبر هم نبوده اما با بی‌دقتی یا بی‌خیالی در متن خبر کار شده است.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

ارتش اسرائیل طی شب منزل رئیس پلیس غزه را بمباران کرد.
{ارتش اسرائیل طی شب (و روزها و شب‌های قبل) نقاط دیگری را نیز بمباران کرد که هویت همه‌ی آن‌ها بر ما آشکار نیست (اسرائیل در روزهای اخیر ۱۰۰۰ نقطه را در غزه هدف قرار داده است). ارتش اسرائیل ادعا می‌کند که فقط اهداف نظامی و شبه‌نظامی را هدف قرار می‌دهد. این ادعایی است که توسط منابع غیراسرائیلی راست‌آزمایی نشده است. اما این‌که از میان تمامی آن اهداف فقط به حمله به رئیس پلیس غزه اشاره شود به سود پروپاگاندای ارتش اسرائیل است که مدعی است فقط اهداف نظامی و شبه نظامی را هدف قرار می‌دهد. از سوی دیگر پلیس یک نیروی انتظامی است که در خدمت برقراری قانون و نظم قرار دارد و نیروهای آن از نظر قوانین جنگی غیرنظامی تلقی می‌شوند مگر آن‌که ثابت شود این نیروها در عملیات نظامی نقش داشته‌اند. اسرائیل همه‌ی نیروهای پلیس غزه را نظامی تلقی می‌کند. چنانچه در این خبر ذکر می‌شد که حمله به پلیس با حمله به واحدهای نظامی یا شبه نظامی فرق می‌کند ارزیابی این خبر متوازن می‌شد، اما چون متن خبر این نکته را ناگفته گذاشته است برداشت غالب توسط مخاطب کم اطلاع فرضی احتمالا همان است که عرض کردم: «اسرائیل به اهداف غیرنظامی حمله نمی‌کند».

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

دست کم ۱۷ نفر از اعضای خانواده و بستگان وی کشته شده اند.
{حتی اگر بتوانیم حمله به منزل رئیس پلیس غزه را به عنوان حمله به هدف نظامی توجیه کنیم کشتن اعضای خانواده و بستگان او نمی‌تواند قابل پذیرش باشد. گزارش کشته شدن این غیرنظامیان در چارچوب وظایف خبررسانی است. در نتیجه جمله‌ی بالا بی‌طرفی خبری را نقض نکرده است.

نتیجه‌ی ارزیابی: بی‌طرفانه}

این حمله پس از آن انجام شد که گردان های عزالدین قسام، شاخه نظامی حماس، چند راکت به سوی تل آویو پرتاب کرده بودند.
{این نوع برش وقایع تاریخی به شیوه‌ای که تحرکات اسرائیل را واکنش به رفتار تحریک‌آمیز فلسطینی‌ها نشان می‌دهد در واقع همصدایی با پروپاگاندای اسرائیل است که ”ما فقط دفاع می‌کنیم“ در حالی که نگاهی به تاریخ چند سال اخیر در منطقه نشان می‌دهد که اسرائیل در سراسر ماه‌های اخیر مشغول حمله‌ی نظامی به غزه و کشتن فلسطینی‌ها بوده است که با کم‌توجهی چشمگیر رسانه‌ای مواجه شده است. به عنوان مثال فقط در سه ماه اول  ۲۰۱۴ تلفات ناشی از حملات هواپیماها و توپخانه‌ی اسرائیل به غزه ۱۸ کشته و ۱۱۰زخمی بوده است. بی‌طرفی رسانه‌ای حکم می‌کند که سعی شود تاریخ تا حد امکان بریده نشود و دست کم در چند جمله چشم‌انداز تاریخی منطقه ذکر شود یا اگر به جبر محدودیت فضا در متن خبر قرار است تاریخ بریده شود با در نظر گرفتن آمار کشتار و تجاوز و تحریم روزمره‌ی اسرائیل علیه مردم غزه رفتار امروز فلسطینی‌ها واکنش دفاعی به حملات اسرائیل تلقی شود و نه بر عکس. به نقل از نوآم چامسکی:

”محاصره‌ و بمباران غزه، ارتباطی با دفاع دولت اسرائیل از خود یا مبارزه با حماس یا دست‌یابی به صلح ندارد. استفاده‌ی اسرائیل از سلاح‌های مرگ‌بار علیه فلسطینیان، بخشی از تلاش‌های چند دهه‌ی اسرائیل برای پاک‌سازی نژادی فلسطینیان بی‌دفاع است. دولت اسرائیل از جنگنده‌ها و کشتی‌های پیش‌رفته برای بمباران مردمی استفاده می‌کند که نه نیروی هوایی دارند، نه کشتی جنگی، نه سلاح سنگین، نه ارتش پیشرفته، نه فرمانده‌ی نظامی. اسرائیل نام این نبرد نابرابر را جنگ گذاشته‌است. اما این جنگ نیست. کشتار است. دولت اسرائیل ادعا می‌کند که قصد «دفاع» از خود را دارد. خب بله. هر اشغال‌گری باید از خودش در برابر مردمی که به آن‌ها ظلم می‌کند محافظت کند. اما وقتی سرزمین دیگران را به زور اسلحه اشغال کرده‌اید، نمی‌توانید ادعا کنید که دارید از خودتان «دفاع» می‌کنید. اسم این دفاع نیست. هر اسم دیگری دوست دارید رویش بگذارید. اما نام‌ش دفاع نیست.“ (ترجمه به فارسی از علی عبدی، لینک به انگلیسی)

اما جمله‌ی بالا از زاویه‌ی دیگری نیز به سود اسرائیل است. یکی از پروپاگانداهای اسرائیل این است که حماس که گروه منتخب مردمی حاکم بر غزه است را افراطی جلوه دهد و مسئول همه‌ی راکت‌پرانی‌ها از غزه به اسرائیل: ”غزه یعنی حماس که آن‌هم بی‌منطق و وحشی است و به ما حمله می‌کند“. در حالی که سپهر سیاسی غزه مثل اغلب سپهرهای سیاسی دیگر متکثر است و گروه‌ها و گرایش‌های دیگری نیز در این منطقه حضور دارند. گروه‌هایی که اگر چه به محبوبیت حماس نیستند اما به هر حال در عرصه و میدان جامعه‌ی غزه فعال هستند و چنانچه مورد حمله‌ی اسرائیل قرار بگیرند ممکن است سرخود دست به اقداماتی بزنند که لزوما مورد قبول حماس نیست. حتی در برخی موارد حماس جلوی راکت‌اندازی یا اقدامات تحریک‌آمیز این گروه‌ها را گرفته است. اما پروپاگاندای اسرائیل روی محبوب‌ترین جریان غزه فوکوس کرده است تا آن‌را تندرو و بی‌منطق و نامطلوب نشان دهد. در صورتی که اسرائیل علاقه‌مند به کاهش تهدید راکت‌های غزه‌ بدون اقدام نظامی باشد می‌تواند با نمایندگان حماس از طریق واسطه‌هایی نظیر مصر یا تشکیلات خودگردان گفتگو کند اما متاسفانه این مسیری نیست که مورد تمایل سیاست‌گذاران این کشور باشد. به هر حال جمله‌ی بالا حتی اگر به صورت خرد درست باشد (این راکت‌های اخیر را حماس پرتاب کرده باشد) تایید این کلیشه است که مسئولیت هر آن چه در غزه رخ می‌دهد با حماس است که آن هم گروهی تندرو و بی‌منطق است که دیپلماسی نمی‌فهمد و در نتیجه راهی جز عملیات نظامی باقی نمی‌ماند.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

شبکه تلویزیونی الاقصی وابسته به گروه حماس گزارش داده است که تیسیر بطش، رئیس پلیس غزه در بمباران منزلش به شدت زخمی شده است. منابع فلسطینی می گویند که در این حمله حداقل ۱۷ غیرنظامی از جمله دو نوجوان ۱۱ و ۱۲ ساله کشته و بیش از ۳۰ نفر دیگر مجروح شدند. از سوی دیگر، اسرائیل می گوید کماندوهای نیروی دریایی اش در نواحی شمالی غزه با نیروهای حماس درگیر شده اند. بنا بر این گزارش، چهار سرباز اسرائیلی در این حمله زخمی شده اند که جراحت آنها شدید نبوده است.

{استفاده از منابع خبری رسمی یا غیررسمی ولی معتبر و متکثر. در این مورد روایت منابع فلسطینی و اسرائیلی هر دو مورد استناد قرار گرفته است.

نتیجه‌ی ارزیابی: بی‌طرفانه}


درگیری حماس و اسرائیل یکشنبه وارد ششمین روز خود می شود.

{قبلا اشاره شد که محدود کردن تاریخ به ۶ روز اخیر در راستای پروپاگاندای اسرائیل است و چشم‌انداز کوتاه‌مدت و بلندمدت تجاوز و کشتار فلسطینی‌ها توسط اسرائیل را نادیده می‌گیرد. نکته‌ی دیگر همان‌طور که قبلا عرض کردم این است که حماس تنها نیروهای سیاسی اجتماعی یا نظامی حاضر در غزه نیست ولی حتی اگر چنین می‌بود حمله‌ی اسرائیل به غزه فقط علیه حماس نیست بلکه علیه کل مردم غزه است که به صورت گروهی تنبیه شده‌اند و می‌شوند. البته ارتش اسرائیل دوست دارد حریف خود را حماس جلوه دهد.

در ضمن اگر قرار باشد با استانداردهای موجود در بی‌بی‌سی فارسی صحبت کنیم ممکن است نخواهیم این درگیری را بین حماس و اسرائیل بدانیم. تنظیم کننده‌های خبر بی‌بی‌سی فارسی در پوشش خبری خود از تحولات عراق (به عنوان مثال) از به کار بردن اصطلاحاتی نظیر «دولت شیعه‌ی عراق» پرهیزی ندارند در حالی که به ندرت اصطلاحات قوم‌گرایانه‌ یا فرقه‌ای (sectarian) نظیر «دولت یهود اسرائیل» را به کار می‌برند. حمله‌ی اسرائیل به فلسطینی‌ها جنگ یهود علیه مسلمانان تلقی نمی‌شود در حالی که کوچکترین نقد رفتار دولت اسرائیل یهودی‌ستیزی تلقی می‌شود که این خود یک تاکتیک دیگر در منظومه‌ی پروپاگاندای اسرائیل است که ”اسرائیل از نگاه قوم‌گرایانه بری است اما خود قربانی این نگاه است“.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

اسرائیل می گوید کماندوها برای حمله به یک مرکز پرتاب راکت دوربرد وارد نواحی شمالی غزه شده بودند. این در حالیست که حماس می گوید نیروهایش مانع از ورود کماندوهای نیروی دریایی به ساحل غزه شده اند.
{روایت ماوقع از زبان طرفین.

نتیجه‌ی ارزیابی: بی‌طرفانه}

طی شب، آژیر خطر در نواحی مختلف اسرائیل از جمله نواحی مرکزی این کشور به صدا درآمد.
{به صدا در آمدن آژیر خطر در مقایسه با انجام عملیات نظامی گسترده قاعدتا ارزش خبری ویژه‌ای ندارد. اخبار مربوط به اصابت راکت‌های حماس به اسرائیل می‌تواند خبر باشد، اما گزارش کردن آژیر خطر در مناطق مختلف اسرائیل توجه غیرمتوازن به سمت اسرائیلی ماوقع است. بعید است اتفاق مشابه در نوار غزه ﴿فرضا آژیر خطر به صدا در بیاید بدون این که حمله‌ای در کار باشد﴾ خبر تلقی شود چرا که غزه زیر بمباران شدید قرار دارد و آژیر خطر ارزش خبری ندارد. این در حالی است که ظاهرا در غزه آژیر قرمزی به صدا در نمی‌آید چون فلسطینی‌ها مجهز به سیستمی که بتواند حمله‌ی قریب‌الوقوع هوایی را ‍پیش‌بینی کند نیستند.

جمله‌ی بالا در راستای پروپاگاندای اسرائیل عمل می‌کند: ”به ما حمله می‌کنند ما به آن‌ها حمله می‌کنیم. به ما آسیب می‌رسانند ما به آن‌ها آسیب می‌رسانیم. توازن برقرار است“. در این نوع خبرها به شکل رقت‌انگیزی سعی می‌شود توازن ظاهری حفظ شود. به این ترتیب جزییاتی نظیر به صدا در آمدن آژیر خطر یا اضطراب القا شده به توده‌های اسرائیلی با برخورد چند راکت پراکنده به اهداف اغلب کم‌ارزش همردیف با خسارتی که اسرائیل به جان و مال و زیرساخت‌ها و نهادهای مدنی جامعه‌ی فلسطینی در غزه می‌زند ارائه می‌شود. این موضوع باعث می‌شود که وزن یک‌جانبه بودن اعمال خشونت نظامی اسرائیل علیه فلسطینی‌ها کمرنگ‌تر به نظر برسد.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

حماس روز شنبه دست کم سه راکت به سوی تل آویو شلیک کرد که ارتش اسرائیل می گوید پدافند هوایی‌اش معروف به «گنبد آهنین» آنها را در هوا نابود کرد. اسرائیل می گوید که یک راکت دیگر نیز حوالی شهر ریشون لتسیون اصابت کرد که تلفات جانی و خسارات مالی برجای نگذاشت.
{جمله‌های بالا تعداد راکت‌های حماس را به دقت بازخوانی و شمارش می‌کند: چهار عدد که هیچ کدام تلفات یا خساراتی به بار نیاورده‌اند. پوشش‌های خبری مشابه در توصیف تعداد راکت‌ها٬ موشک‌ها٬ بمب‌ها و توپ‌هایی که توسط ارتش اسرائیل به نوار غزه شلیک می‌شود خست به خرج می‌دهند و معمولا به ذکر اصطلاحات کلی‌ای مانند «حمله‌ی هوایی به چندین هدف مختلف» اکتفا می‌کنند. این نوع خبرها به ندرت با همان وسواسی که تعداد راکت‌های حماس یا خسارت‌های وارد شده (یا وارد نشده) توسط آن‌ها را توصیف می‌کنند به شمارش تعداد پرتابه‌های (projectiles) اسرائیلی و شرح خسارت‌هایی که به بار می‌آورند علاقه نشان می‌دهند. به عبارت دیگر پوشش خبری مربوط به پرتابه‌های نظامی اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها به شدت و به زیان فلسطینی‌ها یک‌جانبه است.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

بنا بر گزارش ها، دو راکت نیز از لبنان به سوی شمال اسرائیل پرتاب شده که به نواحی غیرمسکونی بیرون شهر نهاریا اصابت کرده است. توپخانه ارتش اسرائیل متقابلا مواضعی را در نواحی مرزی لبنان هدف قرار داده است.
گزارش معمولی.

نتیجه‌ی ارزیابی: بی‌طرفانه}

شاخه نظامی حماس یکشنبه رسما اعلام کرد که تل آویو واقع در نواحی مرکزی اسرائیل، را هدف قرار می دهد.
{این یک تهدید متجاوزانه و خلق‌الساعه نیست بلکه احتمالا عبارت‌های حماس در چارچوب اصل دفاع از خود تنظیم شده‌اند. در شرایط عکس یعنی در شرایطی که خبر تهدید غزه به حمله‌ی نظامی از سوی مقامات اسرائیلی ذکر می‌شود تنظیم کننده‌ی خبر به احتمال قوی نقل قول دقیق‌تری ارائه می‌داد مبنی بر این‌که مقامات اسرائیلی غزه را در پاسخ به حملات فلسطینی‌ها تهدید می‌کنند. اما تنظیم کننده‌ی خبر در پوشش مواضع حماس وسواس مشابهی ندارد و به این نکته بی‌اعتناست. در نتیجه او فقط قسمتی که حماس اسرائیل را تهدید می‌کند را نقل قول می‌کند. این به پروپاگاندای اسرائیلی کمک می‌کند که «آن‌ها به ما حمله می‌کنند. ما فقط از خودمان دفاع می‌کنیم».

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

تا به حال کسی در اسرائیل در اثر حملات راکتی حماس کشته نشده اما کشته‌های فلسطینی‌ها حداقل ۱۵۷ نفر بوده است. مقام‌های فلسطینی می‌گویند از آغاز تهاجم جدید اسرائیل به غزه حداقل ۱۵۷ فلسطینی کشته و بیش از یک هزار نفر زخمی شده‌اند. به گفته سازمان ملل متحد، بیش از سه چهارم کشته‌شدگان در غزه غیرنظامی هستند.
{فکر می‌کنم اشاره‌ی جملات بالا به گزارش‌های روزانه‌ی سازمان ملل است که در آخرین گزارش خود اعلام کرده از روز ۷ جولای تا ۱۳ جولای ۱۶۸ فلسطینی کشته شده‌اند که۸۰٪ آن‌ها غیرنظامی و ۲۰٪ آن‌ها کودک بوده‌اند. به چندین پاراگراف اخیر در متن خبر دقت کنید. همه درباره‌ی تهدیدهای حماس یا حملات حماس هستند. اما ناگهان این جا با آمار یک‌جانبه‌ی تلفات انسانی رو به رو می‌شویم. «فاعل» کجاست؟ به نظر می‌رسد تنظیم کننده‌ی خبر آن‌جا که مربوط به تهدیدها یا خسارت‌های وارد شده به اسرائیل است در استفاده از فعل‌های معلوم دست و دلباز عمل می‌کند اما از به کار بردن فعلن‌های معلوم درباره‌ی خسارت‌هایی که اسرائیل به بار می‌آورد پرهیز دارد.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

عنوان: درخواست آتش بس

شورای امنیت سازمان ملل متحد روز شنبه از دو طرف اسرائیلی و فلسطینی خواست که برای برقراری آتش‌بس در نوار غزه توافق کنند.

{نقل قول از یک مرجع معتبر است.

نتیجه‌ی ارزیابی: بی‌طرفانه}

راکت های حماس در بخش های جنوبی اسرائیل خسارت هایی به بار آورده است
{چرا باید بلافاصله بعد از جمله‌ی درخواست آتش بس توسط شورای امنیت شرایط به راکت‌های حماس و خسارت‌هایی که در جنوب اسرائیل به بار آورده است اشاره شود؟ به خصوص که این‌جا اشاره‌ای به خسارت‌های واقعی حملات اسرائیل به سراسر غزه نمی‌شود. ممکن است این شائبه ‍پیش می‌آید که شورای امنیت به خاطر خسارت‌هایی که حماس به اسرائیل می‌زند درخواست آتش‌بس کرده. این نکته باز در هماهنگی با ‍پروپاگاندای «اسرائیل دفاع می‌کند» است.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

این نخستین بیانیه شورای امنیت پس از آغاز حملات اسرائیل به نوار غزه است.

{اشاره به یک نکته‌ی مهم.

نتیجه‌ی ارزیابی: بی‌طرفانه}

پیشتر منابع بیمارستانی در غزه اعلام کردند در حمله هوایی تازه اسرائیل به ساختمان متعلق به یک بنیاد خیریه در شهر بیت لاهیا، دو نوجوان معلول کشته شدند.
{اشاره‌ی محدود به خسارت‌هایی که در غزه ایجاد شده است. توازن ظاهری بین خسارت‌های راکت‌های حماس در جنوب اسرائیل و حمله‌ی هوایی تازه‌ی اسرائیل به یک بنیاد خیریه حفظ شده است. در حالی ‌که چنانچه قرار باشد استانداردی مشابه با نوع گزارش کردن خسارت‌هایی در حد آن‌چه راکت‌های حماس در اسرائیل به بار می‌آورند را در مورد غزه نیز رعایت کنیم باید صفحه‌ها در مورد خسارت‌هایی که در غزه ایجاد شده است بنویسیم. در چنین وضعیت نامتوازنی بی‌طرفی حرفه‌ای ایجاب می‌کند که وضعیت نامتوازن خسارت‌ها به گونه‌ای نوشته شود که برای مخاطب کاملا گویا باشد. حتی استفاده‌ از منابع خبری فلسطینی در این‌جا کمکی به طرفی این خبر نمی‌کند چرا که اصولا جای آن این‌جا نیست: علت این‌که شورای امنیت درخواست آتش بس کرده این حملات محدود نبوده است (خسارت موشک‌های حماس و حمله به بنیاد خیریه توسط اسرائيل) بلکه علت اصلی خسارت‌های گسترده‌ و غیرمتناسبی است که توسط ارتش قدرتمند اسرائیل به شهروندان غزه تحمیل می‌شود. همان‌طور که قبلا ذکر شد حملات پراکنده از سوی اسرائیل و پاسخ‌های محدودتر از سوی حماس قبلا هم در جریان بوده بدون این‌که واکنش شورای امنیت را برانگیزد.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

حملات هوایی اسرائیل به غزه شش روز پیش شروع شد. گفته می شود در سازمان ملل متحد مذاکرات فشرده‌ای برای برقراری آتش‌بس در جریان است.

{گزارش معمولی اخبار.

نتیجه‌ی ارزیابی: بی‌طرفانه}

بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، روز جمعه گفت تا زمانی که حماس موشک‌پرانی به خاک اسرائیل را متوقف نکند، به حملات خود به فلسطینی‌ها ادامه خواهد داد. او گفت: «هیچ فشار بین‌المللی نمی‌تواند باعث شود که ما با تمام قوا وارد عمل نشویم.» آقای نتانیاهو گفت که اسرائیل از سه‌شنبه تاکنون بیش از هزار هدف در نوار غزه را مورد حمله قرار داده است.
{جملات بالا با نقل موضع مقام عالی‌رتبه‌ی سیاسی اسرائیل شروع می‌شود. استفاده از واژه‌ی «هدف» (target) توسط آقای نتانیاهو حساب شده است چرا که در ذهن مخاطبان «هدف نظامی» را تداعی می‌کند و همین‌طور دقت در حملات اسرائیل را مورد تاکید قرار می‌دهد: یعنی «حملات ما هدف‌مند هستند برخلاف حملات فلسطینی‌ها که بی‌هدف هستند. وقتی حمله می‌کنیم می‌دانیم چه می‌خواهیم و به کجا حمله می‌کنیم. برخلاف فلسطینی‌ها که کورکورانه و بی‌هدف حمله می‌کنند. چون ما اهداف نظامی را می‌زنیم اگر هم تلفات غیرنظامی رخ دهد غیرعمدی و حاشیه‌ای است در حالی که فلسطینی‌ها هر خسارتی به غیرنظامیان ما بزنند عمدی است». این موضع آقای نتانیاهو در سطرهای بعد (پایین‌تر را ببینید) توسط کمیسرعالی حقوق بشر سازمان ملل به چالش کشیده می‌شود اما وزن ‍پروپاگاندای اسرائیلی کماکان احساس می‌شود: ”حملات هدف‌مند دفاعی ما در مقابل حملات بی‌هدف تهاجمی آن‌ها“.

راه حل چه می‌بود؟ پروپاگاندای اسرائیل می‌تواند با اشاره به تحریم همه‌ جانبه‌ی غزه که شامل تحریم‌های تسلیحاتی نیز می‌شود شکسته شود. اسرائیل با همکاری نیروهای مسلط جهانی حق تعیین سرنوشت را از مردم فلسطین گرفته‌ است و به آن‌ها امکان دفاع از خود نمی‌دهد. توازن خبری حکم می‌کرد که این نکته‌‌ به مخاطب یادآوری می‌شد یا این‌که دست کم در برابر موضع نخست وزیر اسرائیل موضع مقامات ارشد فلسطینی در غزه نیز همین‌جا ذکر می‌شد.

نتیجه این است که با وجودی که در سطور بعد انتقاد کمسیر عالی سازمان ملل نقل شده است اما کوچکترین تلاشی برای شکستن پروپاگاندای اصلی اسرائیل مبنی بر ”ما هدف مند حمله می‌کنیم شما کورکورانه…. ما غیرعمدی می‌کشیم شما عمدی“ انجام نشده است.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

پیشتر، ناوی پیلای، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد از اسرائیل خواسته بود غیرنظامیان فلسطینی را هدف موشک قرار ندهد. خانم پیلای در اطلاعیه‌ای گفت افزایش شمار کشته‌شدگان فلسطینی این شبهه را به وجود آورده که آیا عملیات نظامی اسرائیل مطابق قوانین بین‎المللی است، یا نه. وی همچنین گفت که تجهیزات نظامی نباید در مناطق مسکونی قرار بگیرد. اسرائیل، گروه حماس را متهم می‌کند که موشک‌ها را از داخل خانه‌های شهروندان پرتاب می‌کند.
{در این‌جا هم رد پای پروپاگاندای اسرائیلی به چشم می‌خورد: ”ما اهداف نظامی را می‌زنیم اما چکار کنیم که فلسطینی‌ها اهداف نظامی را نزدیک یا درون اهداف غیرنظامی قرار می‌دهند؟ ما بی‌تقصیریم. مقصر آن‌ها هستند“. در این‌جا دو موضع ذکر شده است. موضع ناوی پیلای و موضع اسرائیل٬ اما جای موضع طرف فلسطینی خالی است. می‌شد تصور کرد که موضع طرف فلسطینی هم به این صورت در خبر کار شود: «اسرائیل، گروه حماس را متهم می‌کند که موشک‌ها را از داخل خانه‌های شهروندان پرتاب می‌کند. اما حماس این اتهام را طرد می‌کند چرا که غزه یک ناحیه‌ی پرتراکم مسکونی است و در ضمن بسیاری از اهداف مورد نظر اسرائیل اصولا نظامی نیستند و اسرائیل آن‌ها را سهل‌انگارانه نظامی تلقی می‌کند».

به عبارت دیگر در این‌جا اتهام اسرائیل علیه حماس ذکر شده است اما دفاع حماس در برابر این اتهام  ذکر نشده است. ممکن است بگویید خوب شاید حماس در این‌باره موضعی نگرفته باشد. این سوال ما را به نکته‌ای بسیار مهم می‌رساند: باید توجه داشت که اسرائیل در شرایط ثبات و قرار نسبی به سر می‌برد به این معنا که ارکان اداری و مدنی و رسانه‌ای این جامعه برقرار هستند و تحت تاثیر مستقیم حملات اخیر قرار ندارند. در نتیجه برای کسی که اخبار این «درگیری» را تنظیم می‌کند یافتن منابع خبری اسرائیلی بسیار راحت‌‌تر است. مقامات سیاسی اسرائیلی نظر می‌دهند، مخالفان و موافقان جنگ در روزنامه‌ها، شبکه‌های تلویزیونی و تریبون‌های اسرائیلی اظهار نظر می‌کنند و … این در حالی است که وضعیت طرف فلسطینی این طور نیست. از محاصره‌ی بلندمدت غزه که بگذریم، «هزار هدفی» که اسرائیل در چند روز گذشته در غزه نابود کرده است احتمالا بخش قابل توجهی از زیرساخت‌های لازم برای داشتن یک ساز و کار اجتماعی اداری و رسانه‌ای در غزه را از کار انداخته است. در نتیجه تولید خبر توسط رسانه‌های فلسطینی و مقامات آن به مراتب محدودتر خواهد بود و یافتن نقل قول‌های مناسب از طرف فلسطینی برای کسی که متن خبر بی‌بی‌سی فارسی را تهیه می‌کند دشوارتر است. در چنین شرایطی که اطلاعات درباره‌ی یکی از طرفین درگیری به مراتب محدودتر است توازن خبری حکم می‌کند که تهیه‌ کننده‌ی خبر وسواس‌ بیشتری در تنظیم منابع به خرج دهد و سعی کند مولفه‌های پروپاگاندای یکی از طرفین را تشخیص دهد و چنانچه لازم به نقل آن‌ها می‌بیند با نقل قول از سازمان‌ها یا اشخاص منتقد آن‌را خنثی کند.

متاسفانه در خبر بالا انتخاب نقد ناوی پیلای کافی نیست و نتوانسته است پروپاگاندای ذکر شده را خنثی کند.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

عکس‌ها:

{در متن این خبر بی‌بی‌سی فارسی چند عکس کار شده است همراه با عنوان زیر نویس.‌ آن‌ها را این‌جا تکرار می‌کنم و نظرم را درباره‌شان می‌نویسم.}

عکس اول: شاخه نظامی حماس اعلام کرد تل آویو را هدف قرار می دهد

140707185556_hamas_304x171__nocredit

{حماس تهدید می‌کند. چه در حرف و چه در هیبت مردان مسلح نقاب‌پوش. اسرائیل نیاز به دفاع دارد. حماس فاعل است.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

عکس دوم: سازمان ملل می گوید اکثر کشته های فلسطینیان غیرنظامی هستند

140712134804_gaza_wounded_child_304x171_afp

{گزارش خبر. البته باز هم اشاره‌ای به فاعل نشده است.

نتیجه‌ی ارزیابی: بی‌طرف}

عکس سوم: نقشه بدون زیرنویس

140710120023_gaza_border_persian_624

{گزارش خبر.

نتیجه‌ی ارزیابی: بی‌طرف}

عکس چهارم: راکت های حماس در بخش های جنوبی اسرائیل خسارت هایی به بار آورده است

140703114130_sderot_304x171_ap_nocredit

{گزارش خبر. حماس فاعل است.

نتیجه‌ی ارزیابی: بی‌طرف}

مجموعه‌ی عکس‌ها با هم

{ارزیابی عکس‌ها را به صورت منفرد نوشتم. اما چنانچه همه‌ی عکس‌ها را با هم ارزیابی کنیم چطور؟ عکس اول و آخر مربوط به تهدید یا حمله‌ی حماس به اسرائیل است (تایید پروپاگاندای اسرائیل نیاز به دفاع دارد) در حالی که عکس دوم که مربوط به قربانیان غیرنظامی فلسطینی است فاعل ندارد. دو عکس مربوط به حماس تصویر تهاجمی کاملی را ارائه می‌کنند: «حماس تهدید می‌کند، حماس حمله می‌کند، حماس تخریب می‌کند». در حالی که عکس یا عکس‌های مربوط به اسرائیل تصویر تهاجمی کاملی را ارائه نمی‌کنند: «خبری از تهدید اسرائیل نیست٬ خبری از حمله‌های اسرائیل نیست٬ خبر مستقیمی از تخریب‌های اسرائیلی نیست چرا که کشتار غیرنظامیان به صورت مجهول به اسرائیل نسب داده شده است و نه معلوم». در مجموع تصاویر به سمت رفتار تهاجمی حماس و رفتار دفاعی حماس بایاس دارند.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}

کل خبر حاوی عنوان‌ها، متن خبر٬ عکس‌ها و زیرنویس عکس‌ها

{اگر فرض بایاس عمدی را نادیده بگیریم، تنظیم کننده‌ی خبر به صورتی سطحی سعی در ارائه‌ی تصویری متوازن از وقایع اسرائیل-غزه کرده است اما در مجموع موفق عمل نکرده است. نتیجه این تلاش سطحی این بوده که خطوط اصلی پروپاگاندای اسرائیل بدون خدشه‌ی جدی از لا به لای سطور عبور کرده‌اند. مثل یک تور ماهیگیری که به اندازه‌ی کافی ظریف نیست که بتواند ماهی‌های ریز و چابک ولی پر تعداد را شکار کند. تنظیم کننده‌ی خبر احتمالا نسبت به ایدئولوژی‌ای که تحت تاثیر آن قرار گرفته بینا نیست یا اگر هست تلاش اندکی در نقد آن می‌کند. به این ترتیب مجموعه‌ی این خبر که برای مخاطبی که سواد رسانه‌ای اندک یا متوسطی دارد به شکل گول‌زننده‌ای مستند و متوازن جلوه می‌کند در حالی که چنین نیست. این گونه است که مخاطب با سواد رسانه‌ای اندک یا متوسط در برخورد روزمره و پرشمار با خبرهایی که ظاهرا مستند و متوازن هستند اما در عمق خود نسبت به پروپاگاندای اسرائیل نابینا یا غیرنقادانه هستند بی‌دفاع است.

تحلیل بالا از علت بایاس این خبر (و خبرهای مشابه) خوش‌بینانه اما احتمالا صادق‌تر است. تحلیل‌های بدبینانه‌تر اما احتمالا کمتر صادق می‌تواند مدعی نقش عامدانه‌ی تنظیم کننده‌های خبر بی‌بی‌سی فارسی و رسانه‌های مشابه در دفاع از اسرائیل شوند. من دوست دارم این‌طور فکر کنم که اگر از موارد شرارت‌های احتمالی فردی به دلایل نگرش‌های تند فردی بگذریم٬ بی‌بی‌سی فارسی هم مثل بسیاری از رسانه‌های جریان اصلی (فرقی نمی‌کند داخلی یا خارجی٬ غربی یا شرقی) به صورت سازمانی و عامدانه شرور نیست. شرارت ظاهری این رسانه‌ها حتی وقتی ظاهرا تلاش در حفظ بی‌طرفی می‌کنند ولی در عمل از یک طرف دفاع می‌کنند به خاطر نگاه غیرنقادانه و سطحی آن‌ها به مسائل است. اغلب کسانی که خبرها را تنظیم می‌کنند اگر چه دست اندر کار تولید و تنظیم خبر هستند سواد رسانه‌ای متوسطی دارند و نمی‌توانند مولفه‌های ایدئولوژیک موجود در خبرهایی که به دستشان می‌رسد را تشخیص دهند یا این‌که به دلایل حرفه‌ای امکان صرف وقت و انرژی لازم برای دسترسی به منابع متکثر را ندارند. در سطحی عام‌تر قواعد و اصول خبررسانی حرفه‌ای به گونه‌ای شکل گرفته‌اند که نسبت به اصول ایدئولوژیک حاکم بر چشم‌اندازهای اجتماعی و مراکز قدرت غیرحساس و غیرنقادانه هستند.

فصل تمایز رسانه‌های معتبر غربی مانند بی‌بی‌سی با رسانه‌های غیرمعتبری مانند کیهان یا فاکس‌نیوز در این است. بی‌بی‌سی فارسی ظاهرا و در سطح بی‌طرف است در نتیجه مخاطبی که تشنه‌ی کسب اخبار مهم درباره‌ی حیات اجتماعی خود و دیگر جوامع جهان است ولی سواد رسانه‌ای اندک یا متوسطی دارد را بی‌دفاع باقی می‌گذارد. در حالی که کیهان یا فاکس‌نیوز در سطح بی‌طرف نیستند و مخاطبی که سواد رسانه‌ای اندک یا متوسطی دارد می‌تواند آن‌ها را به جای خود نقد کند و در نتیجه در برابر آن‌ها بی‌دفاع نیست. «آقای کیهان و خانم فاکس‌نیوز من بایاس‌های شما را تشخیص می‌دهم… اما تشخیص بایاس‌های تو برای من دشوار است… با شما هستم خانم بی‌بی‌سی فارسی!». بایاس در رسانه‌های معتبر و حرفه‌ای همچون بی‌بی‌سی فارسی درست به همین دلیل که پنهان‌تر و ظریف‌تر است (و در عمق بیشتری قرار دارد) از بایاس در رسانه‌های غیرمعتبر و کمتر حرفه‌ای «موثرتر یا خطرناک‌تر» است. به همان‌ نسبت (۱) مسئولیت تنظیم کننده‌های خبر در آن بیشتر است و (۲) مخاطب باید در برخورد با آن‌ها دقت بیشتری کند و سواد رسانه‌ای بالاتری را به کار برد.

در نتیجه خروجی‌های رسانه‌های جریان اصلی معتبر مانند بی‌بی‌سی فارسی اغلب (۱) نسبت به پروپاگانداهای غالب غیرحساس یا نابینا هستند٬ (۲) پوشش خبری‌شان سطحی است٬ (۳) نسبت به پارادایم‌های غالب جریان اصلی که توسط مراکز قدرت شکل‌ می‌گیرد غیرنقادانه هستند و در نتیجه (۴) این طور به نظر می‌رسد که در عمل با فعالیت خود آن‌ها را تقویت می‌کنند.

نتیجه‌ی ارزیابی: به سود اسرائیل}


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

بی‌بی‌سی فارسی و همراهی با پروپاگاندای اسرائیلی (چطور می‌شود در بحبوبه‌ی تجاوزگری از خود دفاع کرد؟)

(۱) حماس در پاسخ به حملات هوایی ارتش اسرائیل علیه نوار غزه شماری راکت به سوی خاک اسرائیل پرتاب کرد. بنا به آمار منتشر شده توسط مقامات فلسطینی در سیزده سال گذشته به طور میانگین در هر سه روز یک کودک فلسطینی توسط نیروهای اسرائیل به قتل رسیده است.

(۲) خبرگزاری فلسطینی وفا از محمد العویوی نقل کرده که دلیل اصلی مرگ این نوجوان سوزاندن با آتش بوده است. دولت اسرائیل شرایط مرگ محمد ابوخضیر ۱۶ ساله را ‹نامشخص› اعلام کرده است. این در حالی است که بنا به آمار منتشر شده توسط مقامات فلسطینی در سیزده سال گذشته به طور میانگین در هر سه روز یک کودک فلسطینی توسط نیروهای اسرائیل به قتل رسیده است.

(۳) با توجه به سیاست غیرقانونی و متجاوزانه‌ی اسرائیل در گسترش مناطق مسکونی در سرزمین‌های فلسطینی واقع در کرانه‌ی باختری تنش‌ها میان اسرائیل و فلسطین همواره بالاست. بنا به آمار منتشر شده توسط مقامات فلسطینی در سیزده سال گذشته به طور میانگین در هر سه روز یک کودک فلسطینی توسط نیروهای اسرائیل به قتل رسیده است. به همین دلیل است که مقام‌ها و گروه‌هایی از شهروندان فلسطینی همواره بر حق «انتقام» فلسطینی‌ها تاکید کرده‌اند. در همین شرایط است که اخیرا سه نوجوان اسرائیلی در نزدیکی الخلیل گم شدند. ماموران اسرائیلی در جریان جستجوی آنها بیش از ۴۰۰ فلسطینی را بازداشت کردند و ۵ نفر را هم کشتند . جنازه این سه نوجوان روز دوشنبه پیدا شد.

تعجب کردید؟ حق دارید. سوتیترها و پاراگراف‌های خبری بالا را من نوشته‌ام. عبارت‌های اصلی منتشر شده در بی‌بی‌سی این طور هستند:

(۱) ارتش اسرائیل دست به حملات هوایی بیشتری علیه نوار غزه زده است که در پی پرتاب شماری راکت توسط حماس به سوی خاک اسرائیل انجام می شود. [+]

(۲) خبرگزاری فلسطینی وفا از محمد العویوی نقل کرده که دلیل اصلی مرگ این نوجوان سوزاندن با آتش بوده است. این در حالی است که دولت اسرائیل شرایط مرگ محمد ابوخضیر ۱۶ ساله را ‹نامشخص› اعلام کرده است. ربودن و مرگ این نوجوان فلسطینی یک روز بعد از آن رخ داد که جسد سه نوجوان اسرائیلی که پیشتر گم شده بودند در حومه شهر الخلیل پیدا شد. [+]

(۳) تنش میان اسرائیل و فلسطین پس از آن که سه نوجوان اسرائیلی در نزدیکی الخلیل گم شدند، بالا گرفته است. ماموران اسرائیلی در جریان جستجوی آنها بیش از ۴۰۰ فلسطینی را بازداشت کردند و ۵ نفر را هم کشتند. جنازه این سه نوجوان روز دوشنبه پیدا شد. مقام‌ها و گروه‌هایی از شهروندان اسرائیلی در روزهای اخیر بر «انتقام» تاکید کرده‌اند. [+]

یکی از استراتژی‌های پروپاگاندای اسرائیل این است که خود را یک ماهیت دفاعی جلوه دهد (حتی ارتش اسرائیل هم نیروی دفاعی اسرائیل یا IDF نام دارد) در حالی که سیاست این کشور اساسا مبتنی بر تجاوز و اشغال است. این کار باعث می‌شود نوعی وجاهت اخلاقی برای اسرائیل ایجاد شود، چیزی که اسرائیل به آن نیاز ویژه‌ای دارد. رسانه‌های دوست اسرائیل هم او را در این پروپاگاندا همراهی می‌کنند: در پوشش خبری وقایع مربوط به فلسطین و اسرائیل سلسله‌ی وقایع تاریخی به گونه‌ای برش داده می‌شود که آغاز و پایان وقایع به سود اسرائیل به نظر برسد. به این ترتیب این طور به نظر می‌رسد که اسرائیل همیشه در پاسخ به چیزی رفتار می کند و تحرکات آن اساسا دفاعی است.

بی‌بی‌سی فارسی البته در این گزارش‌گری همسو با اسرائیل تنها نیست. در واقع حضور و نفوذ گروه‌ها و افراد نزدیک به اسرائیل در شبکه‌های اصلی تولید و نشر خبر در جهان محسوس و پررنگ است. اما به هر حال به عنوان یک نمونه‌ی آشنا و دم دست اگر می‌خواهید بدانید چطور می‌شود کشوری مانند اسرائیل بتواند در بحبوبه‌ی تجاوزگری از خود دفاع کند به پوشش خبری بی‌بی‌سی فارسی بیشتر دقت کنید!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

داعشی‌ها خیلی هم افراطی نیستند (بی‌بی‌سی فارسی به مثابه شاخه‌ی رسانه‌ای ناتو)

پروپاگاندای شاخه‌ی رسانه‌ای ناتو به زبان فارسی (بی‌بی‌سی فارسی!) این روزها خیلی فعال است. خطوط اصلی این پروپاگاندا درباره‌ی تحولات عراق به این قرار است: (۱) داعش خاستگاه مردمی دارد و یک حرکت بومی در عراق است و از سوی کشورهای منطقه‌ای یا قدرت‌های غربی حمایت نمی‌شود، (۲) همه‌ی سنی‌ها موافق داعش هستند و اصولا این یک جنگ شیعه-سنی است، (۳) ظهور داعش به خاطر بی‌کفایتی دولت منتخب عراق است چون این دولت بی‌کفایت بوده و به مردم سنی عراق ظلم کرده. اما شاید از امروز خط چهارم این پروپاگندا هم کلید می‌خورد: (۴) داعشی‌ها خیلی هم افراطی نیستند!

تحلیل تاریخی زیر را که در سایت بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده با هم بخوانیم. متن عینا منتقل شده (به غیر از چند پاراگراف آخر تحت عنوان اتحاد آزمایشی). شماره‌گذاری پاراگراف‌ها و جمله‌های داخل [] از من هستند. جمله‌های داخل [] نتیجه‌ی منطقی جمله‌های بی‌بی‌سی فارسی نیستند اما می‌توان تصور کرد (arguably) خوانش جمله‌هایی نظیر آن‌چه در این مطلب منتشر شده (و گزاره‌هایش کم و بیش به زبان‌های مختلف تکرار می‌شود و تکرار می‌شود و تکرار می‌شود تا تبدیل به «فکت» شود) نتایجی شبیه آن‌چه نوشته‌ام را در ذهن بسیاری از مخاطبانی که اعتبار ویژه‌ای برای پوشش خبری و تحلیلی بی‌بی‌سی فارسی قائل هستند القا کند.

داعشی‌ها چقدر افراطی هستند؟ (منتشر شده در بی‌بی‌سی فارسی)

۱

در شرایطی که با پیشروی سریع «دولت اسلامی عراق و شام» موسوم به گروه «داعش»، عراق گرفتار گرداب خشونت و بی‌ثباتی شده، یکی از مهمترین سوالات این است که این گروه را که از زمان حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ مهم‌ترین خطر برای عراق محسوب می‌شود، چه کسانی تشکیل می‌دهند. شواهد دقیقی وجود دارد که داعش از شخصیت‌های مستقلی تشکیل شده که توانسته‌اند با موفقیت، توانایی نظامی، سیاسی و مذهبی را ترکیب کنند و نیروی قدرتمندی به وجود آورند که بتواند سربازان عراقی را فراری بدهد. آن عده که فرار نکردند با مجازات اعدام روبرو شدند.

[آیا داعش از شخصیت‌های مستقل تشکیل شده است یعنی کسانی که وابستگی به جایی یا کشوری یا سازمانی ندارند؟ شاید این شخصیت‌های مستقل مبارزانی هستند که برای آزادی و عقیده‌ می‌جنگند؟ در ضمن آیا داعش فقط سربازانی که فرار می‌کنند را با مجازات اعدام مواجه می‌کند؟ نویسنده ظاهرا فیلم‌ها و گزارش‌هایی که منسوب به داعش هستند را ندیده است یا این‌که دوست دارد تصور کند که آن‌ها را ندیده است.]

۲

چنین روشی به اضافه اجرای احکام و قوانین شرعی و از جمله کارهای عجیبی مثل قطع برق برای اینکه مردم تلویزیون تماشا نکنند، چهره ترسناکی از داعش پدید آورده است.

[آیا کارهای وحشتناک (!) داعشی‌ها به امثال اجرای احکام شرعی یا قطع کردن برق محدود می‌شود؟ آیا جدا از این اعمال وحشتناک مناسب نمی‌بود اگر از اعمال معمولی‌تر (!) داعش مثل اعدام ۱۷۰۰ جوانک دانشکده‌ی افسری عراق که احتمالا اغلب زیر ۲۰ سال داشته‌اند هم چیزی نوشته می‌شد؟]

۳

به علاوه داعش با استفاده گسترده از تبلیغات و شبکه‌های اجتماعی توانسته الهام‌بخش افراطیون از گروههای متعدد برای جنگ در سوریه و عراق باشد و پیروان جدیدی جذب کند.

[آیا شیوه‌ی سربازگیری داعش بر اساس الهام‌بخشی و فعالیت در سایت‌هایی نظیر فیس‌بوک و توییتر است یا از طریق پرداخت پول‌ و استخدام مزدور؟ آیا داعش به مانند یک رهبر اجتماعی «پیرو» جذب می‌کند، یا از طریق جذب سربازانی که استخدام می‌شوند یا مزدورانی که اجیر می‌شوند؟ دلایل افراطیون داعش برای اعمال تروریسم و آدم کشی چیست؟ ظاهرا از نظر نویسنده این‌ها تروریست یا مزدور یا نظایر آن نیستند بلکه پیکارجویان افراطی سنی‌ای هستند که شدیدا با شیعه‌ها و ایرانی‌ها دشمنند.]

۴

دانستن اینکه این گروه واقعا تا چه اندازه اعضای جهادی متعهد و افراطی دارد، کارسختی است؛ ولی می‌توانیم بگوییم مشخصه‌های یک گروه جهادی در داعش کمتر از آن است که خیلی‌ها تصور می‌کنند. در سوریه شاهد بودیم خیلی از افراد مستقل از پیوستن گروههای افراطی و تعهد به آداب و منش آنها برای مقاصد بلندپروازانه سیاسی خودشان استفاده می‌کنند. وضعیت درعراق تفاوت چندانی با سوریه ندارد. افرادی با انگیزه‌ها و خواست‌های متفاوت به جهاد پیوسته‌اند و زیر پرچم داعش گردهم آمده‌اند.

[به غیر از تعدادی پیکارجوی افراطی بدنه‌ی داعش یک بدنه‌ی معتدل و مستقل است (مراجعه شود به همان شخصیت‌ها که در بالا ذکر شد!)]

۵

در حالیکه بی‌ثباتی در عراق ربط مستقیم به اتفاقات همسایه‌اش سوریه دارد و خیلی از افراد که برای داعش در سوریه جنگیده‌اند حالا در عراق هستند، شورش در عراق بیشتر روی سیاست از هم گسیخته عراق متمرکز است. این تفاوت عمده هدف این گروه در مقایسه با سایر گروههای جهادی است.

[آن‌چه در عراق رخ می‌دهد شورش است و نه تجاوز نظامی عربستان و شرکا به عراق و فرایندی که ذاتا ژئوپولیتیک و فرا-عراق است. در ضمن این شورش به خاطر بی‌کفایتی دولت منتخب عراق رخ داده است و نباید دنبال علت دیگری باشید. در ضمن این گروه‌های جهادی با گروه‌های جهادی جاهای دیگر فرق می‌کنند.]

۶

شیخ احمد الدباش، یکی از اعضای قبیله سنی البطه و رهبر ارتش اسلامی عراق، اخیرا در مصاحبه‌ای با روزنامه دیلی‌تلگراف گفت، همه گروههای سنی علیه نوری مالکی، نخست‌وزیر، متحد شده‌اند.

[این یکی از اعضای قبیله‌ی سنی البطه اگر استراتژی ارتش اسلامی عراق را تکرار نکند چه بگوید؟ مگر قرار نیست ارتش ایشان دست در دست حامیان نظامی و رسانه‌ای‌اش جنگ ژئوپولیتیک در عراق را به عنوان جنگ سنی علیه شیعه جلوه دهند؟]

۷

نظامیان، بعثی‌های دوران حکومت صدام حسین، روحانیون و هر کسی که در این سالها تحت فشاربوده و صدایش خاموش شده در میان این مخالفان هستند.

[نظامیان و بعثی‌های دوران حکومت صدام در این سال‌ها تحت فشار بوده‌اند و نمی‌توانستند راحت حرف‌شان را بزنند. شاید از نظر نویسنده آن‌ها در اعتراض خود محق هستند؟]

۸

نارضایتی گسترده

اگر بحران عراق را هیجانات دیوانه‌وار عده ای متعصب افراطی تعریف کنیم به آن معنا خواهد بود که نابرابری‌های اجتماعی در عراق را نادیده گرفته‌ایم. در سفر به عراق از میزان فسادی که در سالهای گذشته مردم در شهرهای مختلف با آن روبرو بوده‌اند شوکه شدم. جنگجویانی که به سرعت در شهرهای مختلف عراق نفوذ کردند و به شصت کیلومتری پایتخت رسیدند فقط یک گروه نهیلیستی جهادی نیستند که در پی به راه انداختن یک امارات اسلامی باشند. این بیشتر یک قیام همگانی است توسط گروه بزرگی از ناراضیان در شمال غرب عراق، و محصول سالها محرومیت اجتماعی، دولت داری ضعیف و فساد دولت عراق است.

[حرکت داعش نه تجاوز تروریستی عربستان و شرکا به عراق که یک جنبش اصیل مردمی و قیام همگانی است که در اعتراض به نابرابری‌های موجود در شمال غرب عراق به واسطه‌ی بی‌کفایتی دولت نوری مالکی شکل گرفته است. با آن‌ها همدردی کنید: آن‌ها محروم هستند.]

۹

از لحاظ نظامی یکی ازدلایل اصلی پیشرفت داعش حضور پررنگ این گروه در مقابل نیروهای نظامی دولتی است و اینکه از آنها قوی‌تر ظاهر شده‌اند. مقامات پیشمرگه کرد که با آنها صحبت کردم می‌گویند گروه داعش خیلی پیشرفته است و پیشمرگه‌ها با دشواری توانسته‌اند کنترل نقاط کلیدی کرکوک را به دست بگیرد.

[اما دلیل اصلی این یکی از دلایل چیست؟ فکر شما نباید به سمت پول و تجهییزات عربستان و شرکا، حضور نیروهای سری کشورهای منطقه و غربی جهت آموزش نیروهای داعش و در اختیار آن‌ها قرار دادن اطلاعات امنیتی (intelligence) برود. بیشتر به این فکر کنید که عده‌ای بعثی همراه با حمایت مردم قسمت‌های محروم عراق عامل اصلی این موفقیت هستند.]

۱۰

[در تحلیل بالا که در بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده چند عکس کار شده است. توضیح زیر عکس‌ها مربوط به خصوصیت‌های داعش، خاستگاه آن‌ها و موفقیت عمل‌کردشان است، فرضا: «نیروهای داعش به صورت پی درپی عملکرد بهتری نسبت به نیروهای ارتش عراق از خود نشان داده‌اند.» به انتخاب عکس‌ها دقت کنید. آیا در این عکس‌ها نشانی از اعدام‌های دسته‌جمعی و فوتبال بازی کردن با سر بریده‌ی قربانیان و رگبار بستن اختیاری ماشین‌های شخصی در جاده‌ها می‌بینید؟]


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

استراتژی کلان ایران در عراق: از صدام حسین تا داعش

صدام حسین را یادتان هست؟ هشت سال جنگ تحمیلی به جامعه‌ی ایران و عراق را چطور؟

اگر دولت را به معنای عام به معنای کل نظام سیاسی حاکم بر یک کشور بدانیم می‌توانیم مدعی شویم که دولت‌های موفق دارای استراتژی‌ کلان (grand strategy) هستند که با جغرافیای سیاسی کشوری که در آن حکمرانی می‌کنند هماهنگی دارد. اما استراتژی کلان ایران چیست؟ آیا ایران استراتژی کلان دارد؟

درباره‌ی استراتژی کلان ایران (آن طور که هست یا آن طور که باید باشد) می‌شود جداگانه صحبت کرد. اما به نظر من در استراتژی کلان ایران باید یک بند مهم «همیشه» حضور داشته باشد:

«ایران نباید اجازه دهد تهدید یا جنگ دیگری از ناحیه‌ی عراق به ایران تحمیل شود».

هر دولتی که این استراتژی را نادیده بگیرد به جامعه‌ی ایران خیانت کرده است. این ربطی به این موضوع ندارد که در ایران حکومت شاهنشاهی داشته باشیم یا لیبرال دموکراسی یا آن‌چه امروز داریم. هر حکومتی که در ایران حاکم باشد «باید» این نکته‌ را در نظر داشته باشد که ایران از نظر ژئوپولیتیک از ناحیه‌ی مرزهایش با عراق آسیب‌پذیر است:

جلگه‌ی خوزستان که مجموعا از نظرهای (۱) تاریخی-فرهنگی و جمعیت‌شناسیک، (۲) ذخایر نفت و گاز و صنایع مربوط به بهره‌برداری از آن‌ها و (۳) ذخایر آب کافی و خاک مناسب برای کشاورزی یکی از کلیدی‌ترین استان‌های کشور محسوب می‌شود (به واقع کلیدی‌ترین) در مجاورت با عراق قرار دارد و برخلاف سایر قسمت‌های ایران که مانند دژی مستحکم بر فراز کوه (فلات ایران) یا در پناه کویر یا دریا قرار دارند ناحیه‌ای مسطح و بدون هیچ مانع طبیعی است. پاشنه‌ی آشیل دولت‌های مدرن ایران‌زمین (ایران زمین را منظومه‌ی فرهنگی-سیاسی-اقتصادی می‌دانیم که به تقریب در چند هزار سال اخیر در این قسمت از کره‌ی‌ خاک حیات فعال اجتماعی داشته است) خوزستان است و حکومت متخاصم در عراق می‌تواند آن‌را با تیری زهراگین هدف قرار دهد. چنانچه صدام حسین ملعون چنین کرد.

اما این استراتژی را با تاکتیک‌های زیر می‌توان حاصل کرد:

  • تاکتیک اصلی یک: ایران باید با دولت‌هایی که در عراق شکل می‌گیرند رابطه‌ی دوستانه داشته باشد و پیوندهای سیاسی-اقتصادی-فرهنگی خود با این کشور را تقویت کند.
  • تاکتیک اصلی دو: ایران باید هر آن‌چه در توان دارد انجام دهد تا دولت‌های متخاصم با ایران در عراق شکل نگیرند.

درست است که حمله‌ی نظامی آمریکا به عراق رژیم صدام حسین را سرنگون کرد اما متاسفانه منجر به نابودی گسترده‌ی سرمایه‌های سخت‌افزاری و نرم‌افزاری جامعه‌ی عراق نیز شد. نقش ایران در شکل‌گیری دولت بعد-از-صدام عراق کلیدی بوده است و از این منظر حرکت ایران در عراق نه تنها به ایجاد ثبات نسبی در این کشور کمک کرده بلکه با استراتژی کلان ایران نیز هماهنگی دارد. اما نکته‌ی مهم که نباید آن‌را فراموش کرد این است که خوب یا بد دولت فعلی عراق منتخب جامعه‌ی عراق است و از این نظر منافع ایران در عراق با روح دموکراسی در این کشور هماهنگی داشته است. این یک فرصت تاریخی است که منافع خارجی ایران در رابطه با یک کشور با روح دموکراسی در آن کشور هماهنگی داشته باشد و از این نظر وضعیت عراق برای ایران حاوی پارادوکس‌های اخلاقی کمتری است. اما داستان ایران و عراق همیشه به این سادگی نیست. همان‌طور که منافع ایران ایجاب می‌کند چیدمان سیاسی در عراق به گونه‌ای باشد که تهدیدی علیه ایران ایجاد نکند، قدرت‌های مختلف جهانی و منطقه‌ای هم مقاصد دیگری را در ناحیه‌ی عراق دنبال می‌کنند. این مقاصد لزوما همگرا نیستند و به خصوص می‌توانند با استراتژی مورد نظر ایران در عراق در تضاد باشند.

تحولات اخیر عراق و به چالش کشیده شدن قدرت دولت مرکزی این کشور از سوی گروه‌هایی نظیر داعش مستقیما به امنیت ملی ایران مربوط می‌شود. به خصوص اگر منجر به تضعیف دولت فعلی و جا به جایی آنی یا تدریجی قدرت و ظهور «نظام سیاسی نو-صدامی» در عراق شود. با توجه به نقش پررنگ بازی‌گران جهانی و متحدان منطقه‌ای آن‌ها در تحولات عراق اشتباه خواهد بود اگر بخواهیم ریشه‌ و محرک تحولات عراق را فقط در داخل عراق جستجو کنیم.

نقش بازیگران منطقه‌ای روشن‌تر است اما بریتانیا و آمریکا به عنوان بازیگران جهانی‌ای که در دوران معاصر در این منطقه نقش موثری بازی کرده‌اند چطور؟ آن‌چه تا امروز شاهد آن بوده‌ایم سیاست «ظاهرا ملایم» دولت‌های غربی و به ویژه آمریکا و بریتانیا نسبت به تروریسم آشکار داعش است. در جبهه‌ی سیاسی این کشورها ظهور داعش به بی‌کفایتی دولت منتخب و قانونی عراق منسوب می‌شود و در جبهه‌ی رسانه‌ای‌شان جنگ ژئوپولیتیک داعش با دولت عراق «دعوای طبیعی قومی و فرقه‌ای، فرضا جنگ شیعه-سنی» تصویر می‌شود {چند مثال همراه با شرح از نحوه‌ی پوشش اخبار عراق توسط بی‌بی‌سی فارسی: +، +، +، +، +، + ، +، +،‌ +، +، +، +، +).

اما سوال اساسی این است که ایران باید چکار کند که در عین حال که منجر به بدتر شدن اوضاع برای جامعه‌ی بینوای عراق نمی‌شود امنیت ملی ایران را در چارچوب استراتژی تضمین امنیت جبهه‌ی عراق-خوزستان به صورت بلندمدت تامین کند؟ ایران باید چکار کند تا در درجه‌ی اول به خاطر خود ایران و در درجه‌ی بعدی به خاطر عراق و منطقه «صدامیانی» دیگر بر عراق حاکم نشوند؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

پایتختی که دوست می‌داشتم (چند نکته‌ در نقد مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت)

۱

به نظر من مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت می‌تواند در شمار بهترین آثاری که در چند سال گذشته از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده قرار بگیرد. من این مجموعه‌ی خوش‌ساخت را با علاقه دنبال کردم و از تماشای آن لذت بردم. شخصیت‌های پایتخت باورکردنی هستند. بعد از سال‌ها (برای اولین بار، دست کم برای من) یک برنامه‌ی تلویزیونی در ساعت پربیننده (primetime) به جای نشان دادن تصاویر آدم‌های مصنوعی خرده فرهنگ‌های متعلق به معلوم نیست کجای تهران، آدم‌هایی را نشان می‌دهد که در خانه‌شان کرسی نصب می‌کنند، سادگی، صداقت و شیطنت‌های آشنا دارند و در عین حال هوای یکدیگر را دارند و به شیوه‌ای بومی و باورکردنی مرام و غیرت سرشان می‌شود. روی‌کرد صمیمانه با پرداخت قابل توجه به جزییات، بازی‌گری‌های خوب، متن جذاب و کمدی موقعیت جذاب‌تر، فضای مفرح و نگاه طبیعی به آدم‌هایی که شبیه خیلی از ما هستند این مجموعه را به یک مجموعه‌‌ی خوب و موفق تبدیل می‌کند.

در عین حال تماشای سه فصل این مجموعه برای من یک تجربه‌ی یک‌دست نبوده است. برخی جنبه‌های آن‌را دوست نداشته‌ام. در برخی موارد نگاه تبلیغی و پروپاگاندایی فیلم توی ذوق‌زن بوده  و در برخی موارد دیگر امکان تفسیرهایی را باز گذاشته که مورد نقد من است و لازم می‌دانم به صرف وجود داشتن امکان چنین تفسیرهایی در موردشان صحبت کنم. این پست در مورد نقاط قوت پایتخت نیست، که تاکید می‌کنم بسیار زیاد هستند اما به جز آن‌چه در بالا گفتم چیز بیشتری ندارم که اضافه کنم. بیشتر دوست دارم در مورد نکته‌هایی که کمتر دوست داشته‌ام بنویسم،‌ به خصوص در مورد نقش احتمالی‌ای که این مجموعه‌ی تلویزیونی به عنوان شاخه‌ی سرگرمی پروپاگاندای سیاسی و اقتصادی نهادهای حاکم بر ایران بازی کرده است. این نوشته قرار نیست نقد جامعی باشد، اما سعی کرده‌ام با تکیه بر حافظه‌ام نکته‌های اصلی‌ای که مورد نظرم بوده است را بگویم.

۲

در برخورد با یک اثر هنری موفق، یعنی اثری که موفق شده همذات‌پنداری بخش کوچک یا بزرگی از جامعه را برانگیزد، باید دست کم به دو نکته‌ی مهم توجه کنیم. نکته‌ی اول این‌ است که آثار هنری محصول انحصاری خالق یا خالقان آن‌ها نیستند که بعد از تولید شدن پرونده‌ی تحول و تکوین آن‌ها بسته شود. بلکه فرهنگی که این آثار هنری در آن‌ها تولید و نشر می‌شود در شکل‌گیری هویت و تاثیر آن‌ها نقش پویایی بازی می‌کند. این نقش هم به صورت مستقیم و پیشینی قابل تحلیل است -فرضا از طریق دنبال کردن ردپای فرهنگ در شخصیت مولفان اثر قبل و حین تولید آن- و هم به صورت غیرمستقیم و پسینی از طریق دنبال کردن این‌که اثر هنری چگونه در جامعه‌‌ ترجمه و تفسیر می‌شود. نکته‌ی دوم این است که آثار هنری خوب چند وجهی و چند لایه هستند. در نتیجه در برخورد با آن‌ها هم باید به سطح بیرونی‌شان  مثل داستان یا طرز پرداخت و ارائه توجه کرد و هم به لایه‌های درونی‌تر مثل ارتباط و بازی متقابل مجموعه‌ی نمادها و استعاره‌های به کار گرفته شده در آن با مجموعه‌‌ی نمادها و استعاره‌های عام‌تر حاضر در جامعه‌ی مخاطب. در سطح بیرونی، عناصر سرگرم‌کننده‌ و مفرح اثر هنری بیشتر به چشم می‌خورند، حال آن‌که عناصر جدی‌تر را با دقت در تار و پود استعاری آن بهتر می‌توان شناخت.

با توجه به دو نکته‌ی بالا، وارد شدن به این بحث که «آیا کارگردان یا نویسنده از گنجاندن فلان صحنه در فیلم منظوری داشته یا خیر» کمکی به درک بهتر اثر هنری نمی‌کند. محصولات هنری به خصوص آثار سینمایی تا حد زیادی محیط‌های کنترل‌شده‌ای هستند و در این لابراتوار کنترل شده کمتر چیزی تصادفی یا دست کم بدون رضایت مولفان اثر رخ می‌دهد. پس تقریبا همیشه می‌توانیم مطمئن باشیم که مولفان در مورد سوال‌هایی نظیر «چرا نام این مجموعه پایتخت است و نه فرضا علی‌ آباد؟» دلایلی داشته‌اند.  در ضمن به همان دلایلی که در پاراگراف قبل ذکر کردم، چندان اهمیتی ندارد که در ذهن مولف چه می‌گذشته است. مهم این است که اثر هنری در برخورد با جامعه به صورت مداوم بازتفسیر و تعبیر می‌شود که تفسیرها و تعبیرها هم بخشی از همان اثر هنری محسوب می‌شوند.

مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت به خصوص در فصل‌های دوم و سوم رگه‌هایی از «پروپاگاندای سیاسی و اقتصادی» را از خود نشان می‌دهد که بدون این‌که وارد جزییات شوم،‌ چند نمونه که به نظرم بارزتر بوده‌ است را ذکر می‌کنم.

۳

مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت فصل ۳ درباره‌ی رابطه‌ی تجاری این مجموعه‌ با شرکت  اطلس ایرانیان صریح است. در واقع سریال محبوب پایتخت ۳، عملا یک آگهی تجاری طولانی،‌ جذاب و موثر برای پروژه‌ی اطلس‌مال در نیاوران تهران است. این آگهی در سراسر داستان گنجانیده شده است. آگهی روی بدنه‌ی تریلی ارسطو که حتی در تیتراژ هم روی آن تاکید می‌شود، ماجرای تیرخوردن بهبود و کشتی گرفتن نقی و شغل ارسطو، همه در ارتباط مستقیم با اطلس ایرانیان هستند که گاه به ظرافت و گاه به زمختی و بی‌دقتی به مخاطب یادآوری می‌شود.

شاید بعضی از دوستان دست اندرکار تبلیغات، قرار دادن پرچم ایران در کنار پرچم شرکت اطلس‌ ایرانیان را در مراسم رونمایی از پیراهن تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی آتی کاری مرسوم یا هوشمندانه تلقی کنند. اما از نظر من این کار دست کم در عرصه‌ی رسانه‌ی ملی «صادقانه وقیح» است. در نمای زیر مخاطب ایرانی از طریق رسانه‌ای که در انحصار قدرت سیاسی است (اگر کسی این را فراموش کرده باشد مشاهده‌ی لوگوی صدا و سیما در کنار شعار سیاسی سال این نکته را به او یادآوری می‌کند) شاهد «هم‌سری» نشان ملی و مذهبی کشورش (پرچم ایران) با نشان نماینده‌ی طبقه‌ی قدرتمند اقتصادی (پرچم اطلس ایرانیان) است.

البته این را هم باید گفت که اطلس ایرانیان به عنوان سازنده‌ و فروشنده‌ی «خانه و مغازه‌ی لوکس» نماینده‌ی بهتری برای اقتصاد ایران است تا فرضا یک تولیدکننده‌ی صنعتی.

iran-atlasiraianاما شاید ضعیف‌ترین نمونه‌ی این تلاش‌ها قسمتی است که ارسطو به همراه نقی و پنج‌علی به دفتر اطلس‌ ایرانیان می‌روند تا او چک وام ازدواج خود را دریافت کند. در این قسمت که چندین دقیقه طول می‌کشد، ما انگار که در یک بنگاه معاملات ملکی نشسته باشیم از جزییاتی نظیر این‌که این پروژه ۱۹ طبقه است، روبه‌روی پارک نیاوران است و چشم‌انداز خوبی دارد، طراحی یک‌پارچه دارد و فضای داخلی سبز آن قابل توجه است، به اتوبان‌های اصلی تهران دسترسی دارد و غیره آگاه می‌شویم. در ضمن درست در همان لحظه، از طریق تماس تلفنی منشی شرکت متوجه می‌شویم که اطلس‌ ایرانیان اسپانسر تیم ملی کشتی پیش‌کسوتان نیز هست و سخنرانی ارسطو نیز به ما اطمینان می‌دهد که بی‌دقت‌ترین مخاطب‌ها هم در جریان این موضوع قرار بگیرند. فهمیدن این نکته که تقریبا هیچ چیز در داستان این سریال باقی نمانده که آگهی تجاری نبوده باشد به این شکل تجربه‌ی خوشایندی نیست!

iran-atlasiraianپرچم ایران و نشان الله در دفتر شرکت اطلس ایرانیان در حالی که خانم منشی در تلفن درباره‌ی اسپانسری شرکت اطلس ایرانیان از کشتی صحبت می‌کند و ارسطو منتظر گرفتن چک وام ازدواجش از این شرکت است حضور دارد. اطلس ایرانیان حامی پلنگ ایرانی، تیم ملی کشتی و فوتبال ایران و اسپانسر امر مقدس ازدواج. شاید بی‌خود نیست که پرچم آن کنار پرچم ایران افراشته می‌شود!

iran-atlasiraianمرا ضدسرمایه‌دار یا هر چیزی که دوست دارید خطاب کنید، اما حتی اگر با نگاهی سازش‌کارانه بپذیرم که رسانه‌ی ملی برای اخذ درآمد خود به پخش آگهی‌های تجاری نیاز دارد، نمی‌توانم بپذیرم که میلیون‌ها مخاطب ایرانی بدون این‌که حق انتخابی داشته باشند (جز این‌که تلویزیون را خاموش کنند، که البته اغلب بهترین استراتژی است!) شاهد پخش آگهی‌های درونی شده‌ (embedded) باشند. نمونه‌ی این چنین گستاخی را حتی در خصوصی‌ترین اقتصادهای دنیا نیز کمتر شاهد بوده‌ام. این‌کار به مراتب از جاسازی کالا به مثابه آگهی (Product placement) فراتر می‌رود و نوعی قاچاق آگهی است. این مصداق تلفیق انحصار سه‌گانه‌ی «رسانه، سیاست، اقتصاد» است که شیوه‌ی معینی از زندگی اجتماعی را نیز تبلیغ می‌کند.

در نتیجه من با آقای مقدم که معتقدند «در سریال پایتخت حضور اسپانسر در قصه تنیده شده و آزار دهنده نیست و به زور کالایی را تبلیغ نمی‌کنیم» موافقم نیستم. چرا که حضور اسپانسر در این سریال نه تنها آزاردهنده است بلکه مصداق واقعی تبلیغ به زور است چرا که ببینده می‌تواند به راحتی چشم از آگهی‌های تجاری‌ مستقیم بردارد، اما این نوع از تبلیغات حق انتخابی به مخاطب نمی‌دهند، مگر این‌که یکسره از تماشای مجموعه چشم بپوشد.

۴

اما تبلیغ شرکت مالک پروژه‌ی اطلس‌مال تنها آگهی‌ای نیست که به میلیون‌ها مخاطب ایرانی بی‌دفاع تحمیل می‌شود.

اگر مجتمع تجاری لوکس و گران‌قیمت اطلس‌مال مخاطب مرفه دارد، مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت برای مخاطبان با درآمد متوسط جامعه نیز پیامی تجاری دارد که به صورت پنهان‌تری در تار و پود آن گنجانیده شده است: «جنس‌های چینی مرغوب هستند».

در این مجموعه «تصویر ذهنی» مخاطب ایرانی از «چین» که سال‌هاست به عنوان صادر کننده‌ی اجناس ارزان و فاقد کیفیت جای خود را در فرهنگ ایرانی باز کرده است با یک بانوی جذاب و باهوش که فارسی حرف می‌زند و مسلمان است و عاشق فرهنگ ایرانی است جایگزین می‌شود. این تصویر روی تصویر قبلی می‌نشیند تا دیگر «چین» و «محصولات چینی» صرفا با اجناس بنجل همردیف نباشند، بلکه با مفاهیمی نظیر هوش، لطافت و کیفیت همنشین شوند.

کنجکاوم بدانم وارد کنندگان محصولات چینی به ایران تا چه حد از این انتخاب نویسنده‌گان پایتخت ۳ خوشنود هستند و احتمالا تا چه حد روی آن تاثیر گذاشته‌اند یا از آن تاثیر خواهند گرفت!

۵

پول در مجموعه‌ی پایتخت به شکل‌های مختلفی ظاهر می‌شود. حاشیه‌هایی که با توجه به ترکیب خوب متن و تصویر اغلب به شیوه‌ای طبیعی و قانع‌کننده در داستان گنجانده شده‌اند. به عنوان مثال در همین سریال پایتخت بارها به ما نشان داده شده که چک به عنوان وجه پرداختی مورد قبول عرفی عمومی جامعه نیست و افراد «نقد» را به «چک» ترجیح می‌دهند. علت اصلی چنین بی‌اعتمادی‌ای البته ناشناس بودن یا کم‌اعتبار بودن صادرکننده‌ی چک است، وگرنه اگر کسی اطمینان داشته باشد که چک مورد نظر از طرف شخص یا نهاد معتبری صادر شده است، از پذیرش آن پرهیزی ندارد. مثلا چک‌های بانکی به راحتی به عنوان وجه نقد پذیرفته می‌شوند.

به دنبال نامه‌ی «آقای مهندس!»‌ارسطو مبلغ وام خود را به صورت چک تاریخ‌دار از اطلس‌ ایرانیان دریافت می‌کند. اما برخلاف چک‌های دیگری که در فصل ۱ و ۲ این مجموعه دیده‌ایم، این چک خاصیتی جادویی دارد. بیمارستان آن‌را به عنوان وجه پذیرش بیمار (بهبود فریبا) می‌پذیرد!

iran-atlasiraianچک اطلس‌ ایرانیان مایه‌ی برکت و گشایش است: ازدواج یا درمان. در ضمن در مقام پیام پنهانی و تبلیغی این داستان برای اطلس‌مال که یک شرکت تجاری عمرانی است چنین است: چک‌های شرکت اطلس ایرانیان در سطح جامعه نقد می‌شوند، درست مثل چک‌های بانک مرکزی. اطلس‌ ایرانیان یک شرکت قابل اعتماد است و خیال صدها یا هزاران شخص یا شرکتی که در پروژه‌ی اطلس‌مال مبالغ دریافتی خود را نه به صورت نقد، که به صورت چک مدت‌دار دریافت می‌کنند باید راحت باشد!

باید اعتراف کنم که به غیر از بانک‌ها، تا امروز آگهی‌ تجاری‌ای که اعتبار آگهی‌دهنده در صدور چک را تبلیغ کرده باشد ندیده بودم!

۶

اما نگاهی کلی به همه‌ی فصل‌های مجموعه‌ی پایتخت نکات دیگری را در مورد ازدواج ارسطو به من می‌گوید. ارسطوی فصل ۱ و ۲ جوانکی است که به سختی می‌تواند چند جمله‌ی معقول کنار هم قرار دهد و با وجود زحمت‌کش و با مرام‌بودنش «خز» به نظر می‌رسد. او به دخترهایی علاقه‌‌مند می‌شود که امروزی‌تر (دارای فرهنگ کلان‌شهری؟) هستند. آن‌ها دارای تحصیلات عالیه هستند و نوع پوشش و طرز حرف زدن‌شان به گونه‌ای است که باور کردن این‌که به درخواست ازدواج مردی مثل ارسطو پاسخ مثبت دهند دشوار است. اما ظاهرا از نظر نویسنده‌ی مجموعه‌‌ی پایتخت «مرد» از هر جایگاه و موقعیت اجتماعی‌ای که باشد می‌تواند هر زنی را هر چند به وضوح از او با فرهنگ‌تر بنماید نشان کند. در یک تصویر مثبت‌اندیشانه می‌توان تصور کرد که این تبلیغ نوع نگاه برابرخواهانه‌ نسبت به مرد و زن و طبقه‌ی اجتماعی آن‌هاست، اما برداشت من چنین نیست.

به هر دلیل ارسطو موفق نمی‌شود با هیچ‌‌یک از این دخترها ازدواج کند. اما در فصل سوم متوجه می‌شویم او با یک دختر چینی ازدواج کرده است. با توجه به این‌که در فرهنگ ایرانی،‌ کالاهای چینی معمولا به عنوان بدل درجه‌ی دوم کالای اصلی‌تر شناخته می‌شوند،‌ به سختی می‌توان از این استعاره گریخت که ارسطو به دنبال شکست در رسیدن به کالای اصلی که گران و دور از دسترسش است (دختر ایرانی) دست به دامن نسخه‌ی بدلی که ارزان و قابل دسترسی (دختر چینی) است نرفته باشد.

۷

نگاه مجموعه‌ی تلویزیونی پایتخت به «زن» در نوع خود جالب است. در این مجموعه یک زن چینی با یک مرد ایرانی ازدواج می‌کند. به عبارت دیگر، در این مجموعه‌ این زن غیرایرانی است که با مرد ایرانی ازدواج می‌کند. اما این همه‌ی داستان نیست. با توجه به این‌که «مرد محور» است، این زن خارجی است که دین خود را به دین مرد ایرانی تغییر می‌دهد. این زن خارجی است که محل زندگی خود را به محل زندگی مرد ایرانی تغییر می‌دهد. چقدر همه چیز طبیعی به نظر می‌رسد. تصور کنید اگر برعکس آن رخ داده بود. کمتر سریال ایرانی‌ای می‌شناسم که در آن زن ایرانی با مرد غیرایرانی ازدواج کرده باشد و دو طرف این طور مثبت تصویر شده باشند.

علاوه بر این زن خارجی است که از او خواسته می‌شود تا هویت ملی خود را باید فراموش کند، به حدی که باید «برای پیروزی کشتی ایران بر چین دعا بخواند!». سمبولیسم داستان و مقایسه «کالا/زن، چین/تجارت» تکان دهنده است. زن چینی وارد ایران می‌شود تا با مرد ایرانی ازدواج کند (کالای چینی وارد ایران می‌شود). برای پذیرفته شدن در فرهنگ ایرانی، او دین خود را با شرایط تطبیق می‌دهد (بومی سازی استراتژی‌های مارکتینگ و فروش). او تا مرز فراموش کردن ملیت خود پیش می‌رود و از او خواسته می‌شود که در مسابقه‌ی کشتی‌ به جای چین، طرف ایران را بگیرد (بازار ایران را می‌خواهی، منعطف باش!). اما پیروزی ایران در این مسابقه فقط یک پیروزی ساده نیست. بلکه پیروزی اصلی ازآن اسپانسر مسابقات یعنی اطلس‌ ایرانیان است که چک عروسی ارسطو و زن را نیز صادر کرده است. شکست کشتی، یعنی شکست اطلس‌ ایرانیان و به معنای دور شدن زن از ارسطو است. در نتیجه زن چینی باید همه چیز خود را رها می‌کند تا برای پیروزی اطلس‌ ایرانیان دعا کند!‌

۸

اما مهم‌ترین وجهی که پایتخت را به یک پروژه‌ی پروپاگاندای سیاسی تبدیل می‌کند مربوط به پایتخت ۲ است. در این مجموعه‌،‌ یک گنبد با دو گلدسته که نماد مذهب شیعه است از شمال تا جنوب ایران عبور می‌کند و ضمن عبور از تهران در جزیره‌ی قشم مورد استقبال فوج فوج شهروندان این جزیره قرار می‌گیرد. پایتخت ضمن به رخ کشیدن امنیت حاکم بر کشور و تکیه بر تمامیت ارضی ایران، مهر «پایتخت سیاسی ایران شیعه» را بر خلیج فارس و جزیره‌‌های واقع در آن می زند. در قسمت پایانی این مجموعه گنبد و گلدسته‌ یاد شده بر فراز جزیره‌ی قشم و به گونه‌ای سمبولیک بر فراز خلیج فارس نصب می‌شود.

paytakh2-bamdadiصرف‌نظر از این‌که موضع نظری ما در قبال گنجانیدن چنین پروپاگاندای میهنی پررنگی در یک مجموعه‌ی هنری تفریحی با مخاطب عام چیست، نباید نسبت به غیرصادقانه بودن آن‌چه سریال پایتخت تصویر می‌کند سکوت کنیم. بخش قابل توجهی از جمعیت قشم اهل تسنن هستند، در حالی که تصویری که در مجموعه‌ی پایتخت نشان داده می‌شود چیز دیگری را به مخاطب القا می‌کند و یکسره وجود مذهب ساکنان بومی این جزیره را نادیده می‌گیرد.

اگر پایتخت ۳ مبلغ قدرتمندترین بازی‌گران اقتصادی ایران است، پایتخت ۲ قدرتمندترین بازی‌گران سیاسی کشور را تبلیغ می‌کند.

۹

در مجموعه‌ی پایتخت نکات آموزشی و تبلیغی مختلفی نیز گنجانیده شده است که قرائت معینی از فرهنگ سالم را ترویج می‌کند. به عنوان مثال و بدون این که وارد جزییات شوم نکات زیر به شیوه‌های مستقیم و غیرمستقیم در مجموعه‌ی سه فصل پایتخت گنجانیده شده‌اند:

  • به پایتخت مهاجرت نکنید. جایی باشکوه و پرمکر است و بد نیست سفری چند روزه به آن داشته باشید، اما همان شهرستان برای زندگی مناسب‌تر است.
  • ازدواج امری خوب بلکه ضروری است.
  • تیپیکال ایرانی بودن، یعنی مسلمان شیعه بودن.
  • نیروی پلیس (به خصوص پلیس راه) مجهز، مودب، حرفه‌ای و دقیق است.
  • رعایت انضباط حین رانندگی در جاده مهم است.
  • زن‌ها چه بزرگ چه کودک نباید جلف‌بازی کنند، اما این‌کار ظاهرا برای مردها آزاد است.
  • جایگاه اصلی زن همسر بودن به معنای مادر و بشور و بپز است، حتی اگر تحصیلات عالی داشته باشد. در عین حال در صورت نیاز زن هم می‌تواند به اندازه‌ی مرد اقتصاد خانواده را اداره کند.
  • این زن است که تقریبا تحت هر شرایطی باید از مرد فرمان‌بری داشته باشد.
  • از پدر و مادری که از کار افتاده می‌شوند باید مراقبت کرد و همیشه با آن‌ها با نیکویی برخورد کرد. به خصوص قابل توجه عروس‌ خانم‌ها.
  • چهارشنبه سوری دست کم به شیوه‌ای که در تهران شاهد آن هستیم خطرناک است.

۱۰

در پایان تاکید می‌کنم که به غیر از مواردی که مثال‌هایش را بالا ذکر کردم،‌ در مجموع مجموعه‌ی پایتخت را یک اثر خوش‌ساخت و موفق تلویزیونی می‌دانم. به خصوص فصل اول این مجموعه که موفق‌ترین و خوش‌ساخت‌ترین فصل آن بود. در این فصل داستان خوب با مضمون اجتماعی، طنز خلاقانه، شخصیت‌پردازی‌های واقعی و موقعیت‌های باورکردنی سرمایه‌ای ایجاد کرد که مجموعه‌ی پایتخت متاسفانه در دو فصل بعد چیزی به آن نیافزود.

برای این‌که این پست را با نگاه مثبت تمام کرده باشم به دو نمونه از «طنزهای خلاقانه‌» پایتخت در فصل اول اشاره می‌کنم.

نقی که از بروکراسی بی‌هدف و ظاهرا بی‌پایان و در عین حال از بی‌خیالی «مردمان پایتخت» به ستوه آمده است تصمیم می‌گیرد مستقیما سراغ قبرکن برود تا فرایند دفن شدن متوفی و در نتیجه آزاد شدن ملکی که خریده است را تسریع کند. اما او با قبرکنی موجه می‌شود که خود بخشی از همان سیستم بروکراتیک و بی‌خیال است. این‌جاست که آستینش را بالا می‌زند و خودش قبر را می‌کند در حالی‌که قبرکن چای می‌نوشد و نظاره‌گر اوست.

paytakh2-bamdadiبا توجه به گره خوردن کار خانه، نقی تصمیم می‌گیرد گوسفندی که با خود از علی‌آباد آورده بودند تا مقابل منزل جدید قربانی کنند را بفروشد. او کنار اتوبان می‌ایستد و تکه‌‌ای مقوا که رویش نوشته «گوسفند زنده» دستش می‌گیرد. چند جوانک که او را با فروشنده‌ی مواد مخدر اشتباه گرفته‌اند توقف می‌کنند و از او «پشگل می‌خواهند که بترکانند». وقتی متوجه می‌شوند اشتباه گرفته‌اند، برای او صدای «بع» در می‌آورند و گاز ماشین را می‌گیرند و می‌روند. در همین حال، گوسفند وارد کادر می‌شود و پاسخ آن‌ها را با یک «بع» می‌دهد.

paytakh2-bamdadi________________________________________

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

<

p style=»text-align:justify;»> 

داستانی که سربازهای اسیر ایرانی موضوع آن نیستند

۱

چندان عجیب نیست که گاه و بی‌گاه اخباری نظیر «۱۴مرزبان نیروی انتظامی ایران در سیستان و بلوچستان کشته شدند» را در خبرها ببینیم. اما معمولا این خبرها موج اجتماعی و احساسی عظیمی ایجاد نمی‌کنند. در عوض خبرهایی نظیر «کشته شدن یکی از گروگان‌های مرزبان ایرانی تایید شد» با واکنش گسترده‌ی اجتماعی رو به رو می‌شوند. به نظر من آن‌چه این دو رویداد را از هم متمایز می‌کند به کمیت یا کیفیت خود این رویدادها مربوط نمی‌شود که فرضا اگر می‌توانستیم از منظر یک دانای کل به آن‌ها نگاه کنیم متوجه اختلاف‌هایشان شویم. قربانی‌های هر دو گروه کم و بیش در یک وضعیت هستند. جوان‌هایی از مظلوم‌ترین و بی‌صداترین اقشار جامعه که اگر چنین خاستگاهی نمی‌داشتند احتمالا به واسطه‌ی انواع روش‌های رسمی و غیررسمی کارشان به ماموریت‌های خطرناک مرزی نمی‌رسید. اما آن‌چه قربانی شدن دسته‌ی اول و دسته‌ی دوم را در منظر جامعه کاملا متفاوت می‌کند «رسانه» است. کشته شدن سربازی که عضو گروه اول است رسانه‌ای نیست، بلکه بخشی عادی از ماموریت‌های خطرناک نظامی یا انتظامی به شمار می‌رود. در حالی که سرباز گروه دومی در عرصه‌ای علنی قربانی می‌شود: طی فرایندی مناسک‌وار که باعث جلب توجه بخش بزرگی از جامعه‌ می‌شود. او قبل از قربانی شدن، ابتدا تبدیل به یک «هویت اجتماعی» می‌شود که از طریق آن‌ هزاران و بلکه میلیون‌ها نفر به یکدیگر متصل می‌شوند و بعد که این همبستگی گروهی و انرژی عظیم اجتماعی حول «سرباز اسیر» شکل گرفت مناسک با قربانی کردن او پیش چشم همگان به اوج می‌رسد. انرژی عظیمی که جمع شده است به یاس، نفرت، ترس و نامیدی تبدیل می‌شود. در سناریوی خوش‌بینانه‌تر، این انرژی عظیم تبدیل به ابزار چانه‌زنی گروگان‌گیرها می‌شود.

در مورد اول ما وقتی از ماجرا خبردار می‌شویم که کار از کار گذشته است. سربازها کشته شده‌اند و خبر مرگ آن‌ها یک رویداد عادی در میان صدها حادثه‌ی طبیعی و غیرطبیعی دیگر است. تعداد معدودی از افراد جامعه برای سربازی که کشته شده است دل می‌سوزانند. چرا که از نظر خیلی‌ها یک سرباز مرده، بای‌دیفالت خبری قدیمی محسوب می‌شود: البته حیف شد، افسوس، کسی از کشته شدن سرباز وطن خوشحال نیست، اما خوب او کارش این بوده. یک سرباز از میان هزاران سرباز دیگر. حین ایفای وظیفه کشته شد. داستان نهایتا با اعطای درجه‌ی شهادت به سرباز مرحوم ختم می‌شود و خبری هم از موج‌های اجتماعی نیست.

اما در مورد دوم ما ماجرا را از لحظه‌ی به اسارت گرفته شدن سربازها دنبال می‌کنیم. سربازها هنوز زنده هستند، یعنی اتفاق تلخ قربانی شدن سربازها هنوز رخ نداده است و یک احتمال مربوط به آینده است. احتمال کشته شدن این سربازها به این معنی است که یک سرباز اسیر «خبر» است. چرا که این طور به نظر ما می‌رسد که هنوز کار از کار نگذشته است و می‌توان کاری کرد: هنوز امکان پرهیز از فاجعه وجود دارد. هر کسی که خبر اسارت سربازها را می‌خواند در دل به خود می‌گوید «هنوز فرصت هست. شاید بتوان کاری کرد» و این یعنی امید، هر چند که کوچک باشد. اما جمع میلیون‌ها امید کوچک، امیدی بزرگ است. کسی که سربازها را به گروگان گرفته است این را می‌داند و با رسانه‌ای کردن ماجرا، از امید میلیون‌ها نفر برای خود اهرمی نیرومند می‌سازد. این طور است که کشته شدن «جمشید دانایی‌فر» فاجعه‌ای غیرقابل تصور به نظر می‌رسد، در حالی‌که کشته شدن ۱۴ مرزبان نیروی انتظامی عادی‌ و تحمل‌پذیر.

۲

اما دولت (به معنای عام منظور کل حاکمیت است) چه کارهایی می‌تواند بکند؟ یک دسته از کارها مربوط به اتخاذ روش‌های پیش‌گیرانه هستند. سیاست‌هایی که طبعا در درازمدت بسیار مهم و موثر هستند، اما در رویارویی با این اتفاق به خصوص چه کارهایی می‌توان کرد؟

بعضی از دوستان طرفدار نظریه‌ی دخالت نظامی نیروهای رزمی ایران در خاک پاکستان هستند. موضوعی که احتمالا هرگز انجام نخواهد شد. اولا که این موضوع به رابطه‌ی ایران و پاکستان به شدت آسیب خواهد رساند. این امر در شرایط فعلی به هیچ عنوان مطلوب رهبران سیاسی ایران نیست. ثانیا دخالت نظامی ایران در پاکستان به گونه‌ای محدود و هدف‌مند که کمترین ترکش‌های سیاسی را به دنبال داشته باشد مستلزم این است که از محل نگهداری گروگان‌ها اطلاع دقیقی وجود داشته باشد و طی عملیاتی ظریف و جراحانه به مقر گروگان‌گیرها حمله شود. اما بر فرض که ایران حاضر باشد ریسک تخریب رابطه‌ی خود با پاکستان را بپذیرد، معلوم نیست که چنین اطلاعات دقیقی را در اختیار داشته باشد. در ضمن دلیلی ندارد که گروگان‌گیرها اسرا را در نزدیکی مرز ایران و پاکستان نگهداری کرده باشند. در واقع منطقی‌ترین گزینه برای آن‌ها این است که گروگان‌ها را یک‌جا نگهداری نکنند و تا حد امکان به نقاطی دور از هم و حتی‌المقدور واقع در استان ها یا کشورهای مختلف ببرند. در نتیجه حتی اگر امکان و عزم دخالت نظامی از سوی ایران وجود داشته باشد، معلوم نیست که این دخالت باید در کجا و با چه ابعادی انجام شود. خلاصه این‌که دخالت نظامی نه تنها مفید نیست بلکه موثر هم نخواهد بود.

اما گزینه‌های دیگر چطور؟ آیا دولت می‌تواند با این گروهک موسوم به «ارتش عدالت» مذاکره کند و به توافق برسد؟ پاسخ مشخصی برای این سوال ندارم، اما دو نکته در این زمینه قابل توجه است. اول این‌که این یک گروهک خودانگیخته نیست که مثلا عده‌ای ناراضی و انقلابی بومی برای رسیدن به آرمان‌هایشان دست به اسلحه برده باشد. طبعا این گروه (و حامیان آن) تلاش می‌کند که به حرکت خود نوعی بار انقلابی و ارزشی بدهد، مثلا دفاع از قومیت‌ها یا مذاهب در حاشیه قرار گرفته‌ در ایران. اما خاستگاه اصلی نظایر این گروه به احتمال زیاد حمایت دولت‌های رقیب ایران در منطقه است که به صورت غیرمستقیم قصد اعمال فشار بر ایران را دارند. از این منظر که به داستان نگاه کنیم، مذاکره با این گروه کاری بی‌معنا خواهد بود چرا که اصولا عاملیتی از خود ندارد و مزدوری بیش نیست. نکته‌ی دوم این است که حتی اگر بپذیریم که مذاکره با این گروه فایده‌ای دارد و ایران با برآورده کردن خواسته‌ی آن‌ها می‌تواند زمینه‌ی آزادی این چند سرباز را فراهم کند، باز هم معلوم نیست استراتژی مذاکره با آن‌ها مناسب باشد. چرا که برآورده کردن خواست آن‌ها عملا به این معناست که آن‌ها می‌توانند در آینده به گروگان‌گیری‌های مشابهی دست بزنند و امتیازهای دیگری طلب کنند. به بیان ساده‌تر، کوتاه آمدن دولت ایران به معنای تایید عملی موثر بودن این نوع اقدامات است. لازم به توجه است که این مورد با مواردی که گروگان‌گیرها انگیزه‌های مالی دارند فرق می‌کند (مثلا گروگان‌گیری‌هایی که بعضا توسط راهزنان دریایی در سومالی انجام می‌شود). برخلاف خواسته‌های مالی که معمولا محدود و قابل دسترسی هستند، خواسته‌های سیاسی و رقابت میان دولت‌ها به راحتی قابل مهار کردن نیست. در نتیجه دولت ایران البته می‌تواند و باید به صورت مستقیم یا غیرمستقیم وارد مذاکره‌ با این گروه شود اما در این‌که امکان این را داشته باشد که به خواسته‌های آن تن دهد تردید جدی دارم.

 پس اگر امکان دخالت نظامی نیست، امکان توافق با خود گروه هم نیست، چه راه حلی باقی می‌ماند؟ شاید ترکیبی از روش‌های زیر:

اولین راه حل مذاکره با دولتی که این گروه را تجهیز کرده است با هدف رسیدن به توافقی که منجر به کاهش خصومت‌ها شود. این موضوع علاوه بر این‌که به کانال‌های فعال و قابل اعتماد مذاکره‌ی دوجانبه نیاز دارد، نیازمند تغییراتی در جهت‌گیری‌های منطقه‌ای و جهانی کشور خواهد بود که به نوبه‌ی خود منجر به ایجاد همکاری‌ها و رقابت‌های جدیدی خواهد شد که باید به دقت سنجیده شوند. کاری که در یک بازه‌ی زمانی کوتاه مثلا در یک فرصت چند هفته‌ای که نگران سرنوشت این سربازها هستیم به سختی انجام خواهد شد.

دومین راه حل این است که دولت این سربازها را از همین حالا به صورت غیررسمی شهید تصور کند و تلاش اصلی دولت به مدیریت رسانه‌ای بحران منعطف باشد. فرضا در عرصه‌ی عمومی مواضع درست حفظ شود که «تلاش‌ها برای آزادی سربازها ادامه دارد» و غیره اما در عمل تلاش معناداری انجام نشود یا اگر هم شود با علم به بی‌اثر بودن آن‌ها انجام شود، به دلایلی که بالا ذکر کردم. اگر به هر دلیل سربازها سالم آزاد شدند که چه بهتر و دولت می‌تواند موفقیت «تلاش‌های» یاد شده را با قدرت تکرار کند، اما در غیر این صورت چیزی از دست نرفته است، «چند سرباز به دست دشمن جنایت‌کار شهید شده‌اند علی‌رغم همه‌ی تلاش‌هایی که مسئولان نظام انجام دادند». شاید به نظرتان برسد که این راه حل ظالمانه است. شاید این‌طور باشد، اما در آن حقیقتی تلخ نهفته است: به این نکته توجه کنید که نمونه‌ی این سربازها هر روز در مناطق پرخطر مرزی انجام وظیفه می‌کنند و کشته شدن آن‌ها حین حمله‌ی اشرار اگر چه برای همه غم‌انگیز است، اما در نگاه دولت مرکزی جان چند سرباز موضوعی نیست که به خاطر آن سیاست‌های کشور عوض شود. هر چه باشد تا تاریخ بوده سربازها به خاطر دفاع از مرزهای کشور کشته شده‌اند. منتقدان البته می‌توانند بگویند «اما این سربازها آموزش ندیده و مظلوم بودند». حرفی است درست و شخصا امیدوارم به تدریج زمینه‌ی پایان سربازگیری اجباری فراهم شود و به تدریج تمام نیروهای نظامی و انتظامی کشور به نیروهای حرفه‌ای کادری تبدیل شوند. اما به هر حال این موضوع راه‌حلی برای نجات این سربازهای به خصوص ارائه نمی‌کند و در ضمن ما را در مقابل این سوال قرار خواهد داد که چنانچه چند سرباز حرفه‌ای توسط گروهکی مشابه به گروگان گرفته شوند چطور؟ در آن صورت نمی‌توانیم به این‌که سربازها آموزش ندیده و مظلوم بودند تکیه کنیم، و با این حال نظاره کردن اسارت و اعدام سربازان حتی اگر حرفه‌ای باشند، غریب است.

۳

یک دستگاه سیاسی موفق به کمک ابزارهای فرهنگی، آموزشی و رسانه‌ای خود این باور را در اذهان عمومی جامعه ایجاد می‌کند که «ما می‌دانیم داریم چکار می‌کنیم، اوضاع تحت کنترل است، نگران نباشید». اما فرایندهای واقعی پیچیده، چند وجهی و اغلب غیرقابل مهار هستند. در بسیاری از موارد رهبران سیاسی هم مثل سایر شهروندان در وضعیت‌هایی قرار می‌گیرند که «نمی‌دانند کار درست کدام است». فرایندهای چند وجهی،‌ موازی و در هم‌تنیده‌ چنان عمل می‌کنند که حتی یک دولت موفق و قدرتمند هم ممکن است به این نتیجه برسد که «ما کنترل چندانی روی این فرایند نداریم» و «اوضاع واقعا نگران کننده است!». اما یک دستگاه سیاسی موفق با استفاده از روش‌های مستقیم (مثل فن بیان، یا تولید و پوشش خبر) و یا روش‌های غیرمستقیم (مثل نهادهای آموزشی، فرهنگی و رسانه‌ای) به ساخته شدن و بقای تصویری عمومی از آگاهی، کنترل و امنیت کمک می‌کند. به این ترتیب است که بخش بزرگی از توده‌های مردم در سراسر جهان و در همه‌ی کشورهایی که سیستم‌های سیاسی کم و بیش موفقی دارند تا حد زیادی متقاعد شده‌اند که دولت‌هایشان می‌دانند چکار می‌کنند، اوضاع را تحت کنترل خود دارند و جای نگرانی نیست. اما گاهی اتفاق‌هایی رخ می‌دهد که می‌تواند این باور عمومی را خدشه‌دار کند. آن‌وقت است که دولت‌مردان نگران می‌شوند. چرا که شکسته شدن این تصویر عمومی می‌تواند شیرازه‌ی امنیت سیاسی کشور را از هم بگسلد. در این موارد است که دولت‌مردان سعی خواهند کرد اقدام‌هایی انجام دهند که تصویر خدشه‌دار شده مجددا ساخته شود.

مثلا حادثه‌ی یازدهم سپتامبر از این دست موارد بود. تصور عمومی جامعه‌ی آمریکا از این‌که همه چیز تحت کنترل است، دولت‌مردان می‌دانند چه خبر است و جای نگرانی نیست توسط تصاویر گرافیکی برخورد هواپیما به برج‌های دوقلوی نیویوریک شکسته شد. وحشت و بحران سراسر جامعه‌ی آمریکا و سایر نقاط جهان که چشم به رهبری آمریکا دوخته بودند را فرا گرفت. این‌جا بود که دولت آمریکا دست به اقداماتی زد که نشان دهد «اوضاع را تحت کنترل خود دارد»…

در مقیاسی دیگر، گروگان‌گیری‌های اخیر هم یکی از این دست موارد «تصور شکن» است. بخش بزرگی از توده‌های مردم در زندگی روزمره‌شان به خطراتی که از ناحیه‌ی مرزها ایران را تهدید می‌کند هوشیار نیستند. به لطف دستگاه‌های پروپاگاندای سیاسی موفق نظام سیاسی ایران، اغلب جامعه متقاعد شده‌ است که «اوضاع تحت کنترل است». در نتیجه ما می‌توانیم با خیال راحت به امورات شخصی خود بپردازیم. از فرزندان خود مراقبت کنیم و به آینده‌ی خانواده‌ی خود خوش‌بین باشیم. اما ناگاه تصویری گرافیکی از سربازهایی اسیر که به فرزندان ما می‌مانند به گوشی‌های تلفن و صفحه‌های فیس‌بوک راه پیدا می‌کند و یکی از آن‌ها پیش چشمان نگران و وحشت‌زده‌ی ما اعدام می‌شود و بقیه هم ممکن است به چنین سرنوشتی دچار شوند… تصویر عمومی ترک می‌خورد: به نظر می‌رسد «اوضاع تحت کنترل نیست». باید نگران باشیم!

موثرترین روش‌ به چالش کشیدن یک دستگاه سیاسی، لزوما حمله‌ی نظامی یا اقتصادی به آن نیست. در یک سطح انتزاعی‌تر، برای تخریب یک دستگاه سیاسی، هیچ‌چیز موثرتر از آن نیست که تصویری که او در جامعه از «توانایی خود برای کنترل اوضاع به شیوه‌ای مطلوب»  ساخته است را تخریب کنیم. دولتی که بخش بزرگی از جامعه را قانع کرده باشد که «نگران نباشید، من اوضاع را تحت کنترل خود دارم» دولتی قدرتمند و موفق خواهد بود، حتی اگر جامعه در بدترین شرایط جنگی یا اقتصادی به سر ببرد. برعکس، دولتی که بخش بزرگی از جامعه به بی‌کفایتی آن متقاعد شده باشند، حتی اگر شرایط امنیتی و اقتصادی جامعه معمولی باشد، ناموفق و ضعیف خواهد بود. به عبارت دیگر، چنان‌چه تصویر عمومی «توانایی دولت در کنترل اوضاع» نزد جامعه شکسته شود، دولت سرشکسته و ناموفق جلوه خواهد کرد. به این ترتیب، در اغلب موارد جریانات تروریستی با هدف به چالش کشیدن دولت هدف در عرصه‌ی نظامی یا امنیتی انجام نمی‌شود. بلکه هدف اصلی آن‌ها ایجاد ترور و وحشت است تا به واسطه‌ی آن‌ بتوانند جامعه‌ی هدف را متقاعد کنند که «دولت شما نمی‌تواند اوضاع را کنترل کند». معمولا تخریب اعتمادی که مردم به یک دولت دارند راحت‌تر از تخریب ارتش آن دولت است. در سطحی دیگر، روش‌های رسانه‌ای و فرهنگی مثلا شبکه‌های تلویزیونی سرگرم کننده یا خبری به زبان فارسی که با بودجه‌ی دولت‌های رقیب برای جامعه‌ی ایرانی پخش می‌شوند (یا برعکس، شبکه‌های عربی زبان که توسط دولت ایران برای مخاطبان عرب کشورهای مجاور پخش می‌شوند) هم اغلب با هدف تخریب تدریجی اعتماد جامعه به «کفایت دولت در کنترل اوضاع به شیوه‌ی مطلوب» انجام می‌شود.

از این منظر که به داستان نگاه کنیم، هدف گروگان‌گیرها از به اسارت گرفتن سربازهای ایرانی چانه‌زنی و اخذ امتیازهای معین نیست. هدف آن‌ها (یا در واقع هدف حامیان آن‌ها) ایجاد حادثه‌ای است که دولت ایران را پیش چشم جامعه‌ی خود بی‌کفایت (یا اگر دوست دارید بی‌کفایت‌تر) کند. اگر این درست باشد، چانه زدن با تروریست‌ها به آب در هاون کوبیدن می‌ماند. البته اگر راهی پیدا شود و سربازها نجات پیدا کنند دولت‌مردان واقعا خوشحال خواهند شد، اما عرصه‌ی تنگ مانور سیاسی راه‌حل‌های اندکی برای نجات سربازها پیش‌ روی سیاست‌مداران گذاشته است. از طرف دیگر، در رویارویی با چنین بحرانی، مهم‌ترین دغدغه‌ی دستگاه سیاسی مدیریت تصویر خود در جامعه است و دست سیاست‌مدارها در این زمینه نسبتا بازتر است.

به این ترتیب است که سربازها اگر چه بخشی از این داستان هستند، اما موضوع آن نیستند. موضوع این داستان تلاش دست کم دو سیستم سیاسی است. یکی سیستم سیاسی حاکم بر ایران که نیاز دارد پیش چشم جامعه‌ی ایران موفق به نظر برسد، یعنی حکومتی که اوضاع را به شیوه‌ی مطلوبی تحت کنترل خود دارد. دیگری سیستم سیاسی رقیبی که می‌خواهد نظام سیاسی ایران را از طریق تخریب تصویر آن نزد جامعه‌ی ایران تضعیف کند.

________________________________________

<

p dir=»RTL» style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

روسیه و اوکراین: حمله به کشورهای دیگر در قرن بیست و یکم چه شکلی باید باشد؟

نکته‌ای در مورد ماجرای اوکراین هست که این روزها مدام توی ذهنم می‌چرخد و اگر چه درگیر چند ددلاین مهم کاری هستم و به خودم قول داده‌ام کمتر وب‌گردی و وب‌نویسی کنم، فکر می‌کنم تا آن را ننویسم‌ دست از سرم برنخواهد داشت.

به دنبال اعمال قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی روسیه در جزیره‌ی کریمه که بخشی از اوکراین است، وزیر امور خارجه‌ی آمریکا آقای جان کری در اظهاراتی تند خطاب به دولت روسیه چنین گفت:

«شما نمی‌توانید برای اعمال منافع خود به بهانه‌های واهی به کشور دیگری حمله کنید. با توجه به پیش‌زمینه‌ی آن تجاوزکارانه بودن این اقدام کاملا آشکار است، رفتاری قرن نوزدهمی که در قرن بیست و یکم انجام می‌شود.»

با توجه به سابقه‌ی دولت آمریکا در نیمه‌ی دوم قرن بیستم و دهه‌ی اول قرن بیست و یکم در انواع اقدام‌های متجاوزانه از جمله عملیات نظامی علیه کشورهای دیگر که بعضا هزاران کیلومتر از خاک آمریکا فاصله داشته‌اند صحبت‌های بالا در نگاه اول نادرست،‌ ریاکارانه یا خنده‌دار به نظر می‌رسند. اما با کمی دقت در رمزگشایی جمله‌های بالا دقت کنیم متوجه می‌شویم که نه تنها نادرست و خنده‌دار نیستند، بلکه به دقت انتخاب شده‌‌اند و در واقع بیان‌گر صادقانه‌ی واقعیت سیاسی جهان از نگاه امپراطور هستند.

نکته‌ی اول در صحبت‌های آقای کری این است که نمی‌گوید شما به طور کلی حق ندارید برای اعمال منافع خود به کشور دیگری حمله کنید. بلکه موضوع این است که چنین اقدام‌هایی نباید به «دلایل واهی» یا «بهانه‌های واهی» (on phony pretext) باشد. آقای کری در مورد حمله‌هایی که در راستای منافع یک کشور به کشور دیگری انجام شوند ولی «دلایل یا بهانه‌های خوبی» دارند سکوت می‌کند.

نکته‌ی دوم اشاره به «پیش‌زمینه‌»هاست. تجاوزکارانه بودن اقدام روسیه در اوکراین به خودی خود برجسته نشده است، بلکه با توجه به پیش‌زمینه‌ی ماجرا آشکار و برجسته شده است. به عبارت دیگر، چنان‌چه پیش‌زمینه‌ی مناسبی برای این اقدام وجود می‌داشت، این اقدام یا متجاوزانه نمی‌بود یا اگر هم می‌بود آشکار و واضح نمی‌شد.

نکته‌ی سوم مقایسه‌ی رفتار قرن نوزدهمی و قرن بیست و یکمی است. در قرن نوزدهم حمله‌ها عریان‌تر و راحت‌تر از قرن بیست و یکم انجام می‌شدند و کمتر احتیاجی به «بهانه‌ یا دلیل خوب» یا «پیش‌زمینه‌ی مناسب» می‌بود. کافی بود منافع کشوری ایجاب کند که به کشور دیگری حمله‌ی نظامی کند و امکان‌ اقتصادی و نظامی آن نیز فراهم باشد. در آن صورت حمله انجام می‌شد و اتهامی هم در کار نبود. اما در قرن بیست و یکم اوضاع فرق می‌کند. نه از این لحاظ که منافع کشورها اعمال نمی‌شود و اقدام‌های نظامی تجاوزکارانه رخ نمی‌دهد یا نباید رخ دهد، بلکه از این نظر که در قرن بیست و یکم داشتن «دلیل یا بهانه» و «زمینه‌ی مناسب» ضروری است.

طبعا اگر کسی می‌توانست آقای کری را وادار کند که پاسخ دهد که فرضا پس چرا آمریکا در سال‌های اخیر به کشورهای افغانستان، عراق، پاکستان، لیبی، یمن، سودان و … حمله‌ی نظامی محدود یا گسترده کرده است (کاری که روسیه در گرجستان انجام داد، اما در اوکراین تهدید به آن کرده و هنوز انجام نداده)، آن‌وقت است که آقای کری حتی اگر می‌پذیرفت این حمله‌ها در راستای منافع آمریکا بوده، احتمالا پاسخ می‌داد که «دلایل یا بهانه‌های خوب» و «پیش‌زمینه‌ی مناسب» برای چنین حمله‌هایی وجود داشته است.

و آن وقت است که متوجه می‌شویم که ساز و کارهای «تولید دلایل خوب» و «شکل دادن پیش‌زمینه‌ی مناسب» چقدر در قرن بیست و یکم اهمیت دارند. این ساز و کارها شبکه‌ی گسترده‌ای از نهادهای بین‌المللی از نهادهای دولتی و غیردولتی فعال در عرصه‌ی حقوق بشر گرفته تا سازمان ملل و شورای امنیت را در بر می‌گیرند و متکی بر مجموعه‌ای از دستگاه‌های نظری، دانشگاهی، حقوقی، فرهنگی، رسانه‌ای و هنری هستند که به صورت سیستماتیک و هماهنگ (معمولا بدون رهبری مرکزی اما با هماهنگی خود جوش، منظومه‌وار و ارگانیک و البته گاهی هم با اعمال قدرت سیاسی و اقتصادی مستقیم امپراطور) برای اعمال منافع کشورهای قدرتمند «دلایل خوب» و «پیش‌زمینه‌‌های مناسب» تولید می‌کنند به گونه‌ای که رفتار نظامی و اعمال قدرت متجاوزانه‌ی این کشورها نه تنها «قرن نوزدهمی» (منفی) جلوه نکند، بلکه دارای بار ارزشی مثبت شود و در راستای توسعه‌ی آزادی، گسترش دموکراسی، حمایت از حقوق شهروندی و حقوق بشر و … تلقی شود. به همین ترتیب وظیفه‌ی دیگر این ساز و کارها این است که برای اعمال قدرت متجاوزانه‌ی کشورهای رقیب آمریکا و متحدانش در عرصه‌ی منطقه‌ای یا جهانی «دلایل بد» و «پیش‌زمینه‌‌های نامناسب» ایجاد کنند.

روسیه یک امپراطور سابق از نوع خسته‌ است. کشوری که با توجه به افت شدید جمعیت جوان آن و تکیه‌ی روز افزون ش به اقتصاد مبتنی بر صادرات منابع خام آینده‌ای تاریک پیش روی خود دارد. این کشور در شرایطی نیست که بتواند تحرکات نظامی و تجاوزگرانه از نوع «قرن بیست و یکمی» انجام دهد به این معنا که مجهز به شبکه‌ی جهانی «تولید دلایل خوب و پیش‌زمینه‌‌های مناسب» نیست. در نتیجه این کشور محکوم است که یا به اعماق سرد و تاریک سیبری پناه ببرد و دوران کهنسالی و شاید مرگ خود را به آرامی طی کند، یا آن‌که در این دهه‌های آخر که هنوز اندک نفسی دارد به تحرکات ژئوپولیتیک عریان خود از نوع قرن نوزدهمی‌اش ادامه دهد که دست کم حقوق دوران بازنشستگی‌اش را کمی افزایش داده باشد.

________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

 

چگونه رسانه‌های آمریکایی از رسانه‌های اسرائیلی هم اسرائیلی‌تر شدند؟ (استراتژی‌های پروپاگاندای اسرائیل)

حتما متوجه شده‌اید که پوشش خبری رسانه‌های جریان اصلی غربی، به خصوص آمریکایی در مورد اخبار مربوط به خاورمیانه و به خصوص فلسطین/اسرائیل جهت‌گیری و برایند آزاردهنده‌ای به سود سیاست‌های اسرائیل دارد. سوالی که طبعا در ذهن ایجاد می‌شود این است که «چطور چنین چیزی ممکن است؟»

به عبارت دیگر، چطور ممکن است در کشوری مثل آمریکا که از بسیاری جهت‌ها در شمار آزادترین جوامع جهان به حساب می‌آید، رسانه‌های جریان اصلی این‌طور یک‌صدا و هماهنگ با دولت آمریکا و اسرائیل عمل کنند؟‌ نگاهی به پوشش اخبار خاورمیانه در رسانه‌های اصلی اروپایی  نشان می‌دهد که اگر چه این ایراد تا حد زیادی به رسانه‌های اروپایی هم وارد است، اما یک‌جانبه‌نگری و حمایت بی‌دریغ آن‌ها از طرف اسرائیلی قابل مقایسه با نمونه‌های آمریکایی نیست. پاسخ به سوال «چطور چنین چیزی ممکن است؟» فقط به درک رابطه‌ی آمریکا و اسرائیل کمک نمی‌کند، بلکه از آن طریق می‌توان نکته‌های مهمی را درباره‌ی ساز و کارهای رسانه‌ای و مکانیسم‌های تولید و نشر خبرهای جهت‌دار درباره‌ی کشورمان ایران نیز آموخت.

یک پاسخ ممکن به سوال بالا این است که این در ذات بازار عرضه و تقاضای رسانه‌ای است و رسانه‌ها آن‌چه را نمایش می‌دهند که جامعه‌ی مخاطب‌شان انتظار دریافت آن را دارد. در این دیدگاه رسانه‌ها دنباله‌روی افکار عمومی هستند و چون افکار عمومی آمریکا بیشتر از اروپا طرف‌دار اسرائیل است، رسانه‌های آمریکایی هم برای این‌که کسب و کار موفقی داشته باشند بیشتر از اسرائیل طرف‌داری می‌کنند.

شخصا هرگز نتوانسته‌ام این پاسخ را بپذیرم. اولا که این استدلال با بسیاری از شواهد میدانی جور در نمی‌آید. در بسیاری از موارد نگاه عمومی در جامعه مخالف نگاهی است که در رسانه‌ها نشر داده می‌شود. دوم این‌که در همان بازار هم تنوع مصرف و سلیقه وجود دارد و این هماهنگی در حمایت از اسرائیل نمی‌تواند صرفا منعکس کننده‌ی خواست مخاطبان باشد. سوم این‌که این نگرش نقش مهم رسانه‌ها را به عنوان عامل فرهنگ‌سازی و کنترل جمعی کم اهمیت می‌بیند، در حالی که این یکی از مهم‌ترین کارکردهای رسانه‌هاست که در اغلب موارد از سوددهی مستقیم آن‌ها مثلا از طریق فروش آگهی یا اشتراک مهم‌تر است، چرا که یک رسانه حتی اگر مستقیما سودآور نباشد می‌تواند به شیوه‌های پیچیده‌تر و موثرتری به سود جریان مالک یا حامی آن عمل کند.

اما پاسخ دیگری که به سوال بالا می‌توان داد این است که گروه‌های ذی‌نفع (آمریکایی یا اسرائيلی) شریان‌های اصلی انتخاب، تولید و توزیع خبر در آمریکا (و تا حد کمتری در جهان) را کنترل می‌کنند. یعنی مکانیسم‌هایی وجود دارد که گروه‌های طرف‌دار اسرائیل از طریق آن می‌توانند با درجه‌ی اندکی خطا، مطمئن شوند که اخبار نامطلوب از نظر آن‌ها در رسانه‌های جریان اصلی آمریکا منتشر نمی‌شود.

فیلم مستند زیر با عنوان «صلح، پروپاگاندا و سرزمین موعود» (Peace, Propaganda & the Promised Land) که دیدن آن‌ را به همه‌ی کسانی که مایل هستند «سواد رسانه‌ای» خود را بالا ببرند توصیه می‌کنم به خوبی این فرایند را شرح داده است. موضوع به صورت خاص، سیستم‌های کنترل اخبار خاورمیانه در رسانه‌های آمریکا است و در این مستند روش‌های پروپاگاندا یا کلمه‌ی مودبانه‌ترش یعنی روابط عمومی (Public Relations یا PR) شرح داده می‌شود. در طول مشاهده‌ی این مستند حدودا ۸۰ دقیقه‌ای، نه تنها با فرایند تمامیت‌خواه و خطرناک کنترل خبر در آمریکا آشنا می‌شوید، بلکه با ابعاد سیاست‌های نژادپرستانه و خطرناک اسرائیل نیز بیشتر آشنا می‌شوید. به خصوص که در این فیلم شخصیت‌های دانشگاهی یهودی و حتی روحانیون یهودی (rabbi) نیز در نقد سیاست‌های اسرائیل و پوشش خبری اخبار فلسطین در آمریکا صحبت می‌کنند.

خلاصه‌ی بخش‌هایی از مستند بین دقایق ۱۰:۳۰ تا ۱۶:۰۰ را این‌جا ذکر می‌کنم:

به دنبال حمله‌ی اسرائیل به لبنان در ۱۹۸۲ و قتل‌عام صبرا و شتیلا چهره‌ی اسرائیل آسیب جدی دید. مقامات اسرائیلی از خود پرسیدند: مشکل از کجا بود؟ و پاسخ آن‌ها این بود: روابط عمومی ما به اندازه‌ی کافی خوب نبوده است. به دنبال آن در ۱۹۸۳، پروژه‌ی هاسبارا (hasbara) شروع شد که هدف آن تربیت دیپلمات‌های آموزش‌دیده‌ای بود که قرار بود مطمئن شوند خبرنگاران آمریکایی اخبار مطلوب اسرائیل را پوشش می‌دهند.

مهم‌ترین فیلتر خبری در سطح تولید خبر توسط خود اسرائیل انجام می‌شود. همزمان دفتر خبری اسرائیل به صورت روزانه به تولید خبر می‌پرداخت که با توجه به تخصص آن‌ها در تکنیک‌های روابط عمومی و همین‌طور عدم وجود دسترسی آسان خبرنگاران به منابع فلسطینی این خبرها از موقعیت بهتری برای گزارش شدن بهره‌مند بودند. پس بیشتر خبرها، از همان لحظه‌ی تولید جهت‌گیری مطلوب اسرائیل را دارند. این ماشین پروپاگندا آن‌چنان موثر است که فضای انتقادی نسبت به سیاست‌های اسرائیل در رسانه‌های داخل خاک اسرائیل به مراتب بازتر و آزادتر از رسانه‌های آمریکایی است.

به صورت کلی پوشش خبر توسط رسانه‌های اصلی آمریکایی تحت تاثیر مجموعه‌ی پیچیده‌ای از روابط ساختاری (complex set of institutional relationships) است. این ساختارها را می‌توان به صورت مجموعه‌ای از فیلترها تصور کرد که برای این‌که خبری بتواند با موفقیت به مرحله‌ی «انتشار» برسد باید بتواند از تمام آن‌ها عبور کند. این فیلترها به شکل زیر عمل می‌کنند:

(۱) اولین فیلتر مهم مربوط به الگوهای مالکیت رسانه‌های اصلی آمریکا (Owners of US media firms) می‌شود. منافع مالکان رسانه‌های اصلی در آمریکا به منافع نخبگان سیاسی در این کشور نزدیک است.

(۲) دومین فیلتر به گروهی از نخبگان سیاسی (political elites) مربوط می‌شود. این افراد قدرت دسترسی به و تاثیرگذاری بر رسانه‌های اصلی را دارند و بخشی از سیستمی هستند که به شدت تحت تاثیر پول شرکت‌های بزرگ و منافع تجاری هستند.

(۳) سومین فیلتر به تلاش‌های دولت اسرائیل مربوط می‌شود. دولت اسرائیل از خدمات برخی از بزرگ‌ترین شرکت‌های روابط عمومی آمریکا را به عنوان مشاور تولید تصویر (image consultants) بهره می‌گیرد. به عنوان مثال شرکت‌های

  • Ruder Finn
  • Weill Associates
  • NYPR
  • Leyden Communications
  • Rubenstein Associates
  • Morris, Carrick & Guma

به دولت اسرائیل خدمات تخصصی برای مدیریت بهینه‌ی کمپین‌های سیاسی و رسانه‌ای مورد نظرش می‌دهند. در کنار این موسسه‌های حرفه‌ای، ۹ کنسول‌گری اسرائیل در ایالت‌های کلیدی آمریکا با زیر نظر گرفتن پوشش‌ خبری رسانه‌های آمریکا و ایجاد رابطه با خبرنگاران به اجرا شدن کمپین‌های روابط عمومی که توسط دولت اسرائیل و مشاورانش طراحی شده کمک می‌کنند.

در ضمن تعداد زیادی از موسسه‌های خصوصی آمریکایی (مسیحی و یهودی) مانند:

  • Americans for a Safe Israel
  • Americans Friends of Likud
  • Christian Coalition
  • Christian Broadcasting Network
  • American Jewish Congress
  • Christian Friends of Israel
  • American Israeli Friendship League
  • Friends of Israel
  • Intercessors for Israel
  • Jewish National Fund
  • Israel My Beloved
  • Labor Zionist Alliance
  • Jews for Jesus
  • Messianic Jewish Alliance of America
  • Focus on Jerusalem
  • Jewish Voice Ministries
  • AIPAC یا American Israeli Public Affairs Committee که از همه‌ی موارد یاد شده مهم‌تر است و اغلب به عنوان نیرومندترین لابی خارجی در واشنگتن شناخته می‌شود.

هستند که روایت‌های رسمی دولت اسرائیل (و آمریکا) را تکرار می‌کنند و تظاهرات و اعتراضات مردمی اعتراض‌آمیز علیه هر پوشش خبری‌ای که به صلاح اسرائیل نباشد را سازمان‌دهی می‌کنند.

این چارچوب نهادی و تشکیلاتی (institutional framework) متشکل از منافع تجاری و سیاسی آمریکا و سیاست‌های روابط عمومی اسرائیل پوشش خبری عمومی رسانه‌ها درباره‌ی خاورمیانه را شکل می‌دهد. این در حالی است که دیدگاه‌ها و افکار مربوط به سازمان‌های مترقی مخالف سیاست‌های اسرائیل به ندرت موفق می‌شوند از سد این فیلترها عبور کنند:

  • American Arab Anti-discrimination Committee
  • Christian Peacemaker Teams
  • Churches for Middle Ease Peace
  • Not in My Name
  • Tikkun Committee
  • Fellowship of Reconcilliation
  • Global Exchange
  • Muslim Peace Forum
  • Jewish Friends of Palestine
  • American Muslims for Jerusalem
  • Peace Action
  • Search of Peace
  • Jewish Peace Fellowship
  • Foundation for Middle East Peace
  • Women in Black
  • United for Peace and Justice
  • Just Peace Technologies
  • Muslim Peace Fellowship
  • United Religions Initiative
  • Jews Against the Occupation
  • Americans for Peace Now

(۴) اگر یک خبر منتقد سیاست‌های اسرائیل موفق شود از فیلترهای ذکر شده عبور کند و از طریق رسانه‌های آمریکایی منتشر شود، تعداد زیادی از گروه‌های ناظر بر رسانه (Media Watchdog Groups) وجود دارند که خروجی رسانه‌های آمریکایی را زیر نظر دارند و خبرنگاران و دبیران و سردبیران آن‌ها را تحت فشار قرار می‌دهند:

  • Anti-Defamation League
  • Palestinian Media Watch
  • Eye on the Post
  • Honest Reporting
  • CAMERA یا Committee for Accuracy in Middle East Reporting in America که از مهم‌ترین این نوع سازمان‌ها به شمار می‌رود.

این سازمان‌ها که فعال رسانه‌ای محسوب می‌شود به صورت بسیار موثری بر فعالیت‌های رسانه‌ای نظارت می‌کنند و با تحت فشار قرار دادن روزنامه‌نگارها و دبیرهای خبری اطمینان می‌یابند که اخبار پوشش داده شده «بی‌طرفانه» است، یعنی طرفدار اسرائیل است.

فیلم در ادامه به شرح مفصل تاکتیک‌های پروپاگاندای اسرائیل که در رسانه‌های آمریکایی نیز به خوبی اجرا می‌شود می‌پردازد. اما بیشتر از این توضیح نمی‌دهم و اکیدا توصیه می‌کنم مستند «صلح، پروپاگاندا و سرزمین موعود» (Peace, Propaganda & the Promised Land) محصول ۲۰۰۳ بنیاد آموزش رسانه‌ای (Media Education Foundation) را تماشا کنید. در ضمن در صورت تمایل می‌توانید آن‌را از طریق این لینک دانلود کنید.


<

p style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

همه‌ی رازهای ادوارد اسنودن حقیقت‌گو

در این نوشته‌ی کوتاه فرض را بر این می‌گیرم که همه‌ی شما کم یا بیش اخبار مربوط به افشاگری اسنودن-گرین‌والد را دنبال کرده‌اید و تا حدی از کم و کیف آن باخبرید. خلاصه‌اش این است که یک نفر از کارکنان قراردادی آژانس امنیت ملی آمریکا (NSA) به نام آقای ادوارد اسنودن (Edward Snowden) یک‌سری از اسناد محرمانه‌ی این سازمان را به صورت غیرقانونی خارج کرده و بعد هم در اختیار چند روزنامه‌نگار و به صورت مشخص، آقای گلن‌ گرین‌والد (Glenn Greenwald) (این‌جا) قرار می‌دهد. او در برخی از مکالمه‌های ای‌میلی که با روزنامه‌ها برقرار کرد اسم مستعار حقیقت‌گو (Verax) را برای خود انتخاب کرده بود. خلاصه این‌که این‌ها یک تیم تشکیل می‌دهند و با همکاری یکدیگر با نهایت دقت و هدف‌مندی به صورت گزینشی قسمت‌هایی از این اسناد را افشا می‌کنند که تا به حال در چند قسمت مختلف در روزنامه‌های مختلف به خصوص در گاردین و نیویورک‌تایمز منتشر شده و احتمالا در آینده نیز اسناد بیشتری منتشر خواهد شد. این ماجرا نه تنها سر و صدای سیاسی،‌ اجتماعی و رسانه‌ای زیادی به پا کرده بلکه منجر به مطرح شدن پرسش‌های متنوعی درباره‌ی موضوعاتی نظیر مرزهای حقوق و امنیت شهروندی (آیا دولت‌های مشروع حق دارند مرزهای حریم شخصی شهروندان خود را پیوسته تنگ‌تر تعریف کنند؟)، مرز خاکستری بین رعایت یا شکستن قانون (آیا اسنودن کار غیرقانونی اما اخلاقی‌ای انجام داده است؟)، توانایی دستگاه‌های اطلاعاتی و جاسوسی در محافظت از اطلاعات مهم خود (این اطلاعات مهم چطور در دسترس یک کارمند قراردادی بوده و چطور توانسته با آن‌ها بگریزد؟)، قدرت گرفتن دولت‌های اقتدارگرا و سلطه‌جو حتی در کشورهایی که نهادهای مدنی و آزادی در آن‌ها ریشه‌دار است، نقش خبرنگارهای تحقیقی در مراقبت و نقد قدرت و ضعف روزافزون نهاد روزنامه‌نگاری آن‌هم در دموکراسی‌های بزرگ غربی که زنگ خطری برای همه‌ی جهانیان به خصوص قسمت استبدادزده‌ و مصیبت‌زده‌ی آن باید باشد، حد و مرز تحرکات جاسوسی و تجسسی درباره‌ی کشورهای متحد (تجسس در مورد شهروندان،‌ سازمان‌های اقتصادی و یا سیاست‌مداران کشورهای متحد تا چه حد مجاز است؟) و …

اما اگر فهرستی که در بالا آوردم به هیچ‌عنوان توجه شما را به خود جلب نکرده، اجازه دهید موضوع را به صورت یک امر رازآلود (mysterious) نگاه کنیم. شاید موضوعات رازآلود و پرابهام برای شما جذابیت بیشتری داشته باشد. موضوع این است که چرا پرونده‌ی آقای اسنودن این قدر بزرگ شده و این قدر مهم به نظر می‌رسد؟ مگر نه این است که نمونه‌ی نشت‌های اطلاعاتی (information leaks) را کم و بیش در جاهای مختلف دنیا می‌بینیم؟ تازه مگر نه این است که خیلی از این نشت‌ها به دلایل مختلف احتمالا توسط خود نهادهای دولتی یا امنیتی انجام می‌شوند تا برنامه‌های خاصی را پیش ببرند و اصطلاحا در شمار نشت‌های به دقت کنترل شده (carefully controlled leaks) محسوب می‌شوند؟ پس چه چیزی این نشت‌های اخیر را خاص یا مهم می‌کند؟

روزهای اولی که خبر مربوط به این نشت‌ها به رسانه‌ها کشیده شد و سر و صدا کرد از خودم پرسیدم این همه جنجال برای چیست؟ تا آن‌جا که در آن خبرهای اولیه خوانده می‌شد، خبر جدیدی فاش نشده بود. این نکته که آژانس امنیت ملی آمریکا سال‌هاست که ارتباطات الکترونیک «کل» شهروندان آمریکا را رصد و ضبط می‌کند ماه‌ها قبل فاش شده بود و خیلی‌ها از جمله آقای جولیان آسانژ نسبت به ظهور دولت‌های نئواورولی مجهز به مخوف‌ترین ابزارهای نظارت و کنترل اطلاعات (Internet Surveillance State Dystopia) نه تنها هشدار داده بودند که کتاب هم منتشر کرده بودند. پس افشاگری اسنودن چه نکته‌ای داشت که ارزش این همه سر و صدا داشته باشد؟ در ضمن از تلاش برای دستگیری شخص آقای اسنودن که بگذریم، دولت‌های آمریکا و انگلیس در تلاش برای دسترسی به اطلاعاتی هستند که او در اختیار گلن‌گرین‌والد و همکارش دیوید میراندا گذاشته است.

چند سوال مهم برای من مطرح است:

۱) آقای اسنودن چه اطلاعات مهمی در اختیار دارد که پرونده‌ی او را منحصر به فرد می‌کند (در مقایسه با نشت‌های قبل و یا نشت‌هایی که تاکنون توسط او و یاران رسانه‌ای‌اش انجام شده است)؟

۲) چرا سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و انگلیس در تلاش برای دسترسی به اطلاعاتی هستند که او در اختیار دارد و یا در اختیار خبرنگارها قرار داده است؟ مگر این نیست که آن‌ها خود صاحبان اصلی این اطلاعات هستند؟ چرا این اطلاعات تکراری برای آن‌ها مهم است؟

۳) با توجه به حمله‌ی مقامات امنیتی انگلیس به دفتر روزنامه‌ی گاردین و همین‌طور بازداشت چند ساعته‌ی آقای میراندا، اطلاعات مذکور مجددا در اختیار دولت انگلیس (و احتمالا دولت آمریکا) قرار گرفته است. اما این اطلاعات آن‌طور که آقای گرین‌والد توضیح داده توسط بهترین روش‌های ممکن رمزگذاری شده‌اند. آیا سازمان‌های مجهز اطلاعاتی و تجسسی انگلیس و آمریکا قادر به رمزگشایی این اطلاعات هستند یا خیر؟

۴) تاثیر ماجرای آقای اسنودن بر تقویت روزنامه‌نگاری تحقیقی (Investigative journalism & Watchdog journalism) در مقابل روزنامه‌نگاری فرمایشی و مجیزگوی ساختارهای قدرت چه خواهد بود؟

برای سوال‌های بالا پاسخ قطعی‌ای ندارم اما برخی از گمانه‌های خودم را می‌نویسم.

در مورد سوال اول:

فکر می‌کنم دلیل حساسیت دولت‌های آمریکا و انگلیس نسبت به پرونده‌ی اسنودن این است که او اطلاعات بسیار مهم و استراتژیکی را با خود از NSA خارج کرده که به مراتب از افشاگری‌های اولیه‌ی او مبنی بر گستره‌ی تجسس دولتی بر شهروندان کلیدی‌تر است و به روابط بین دولت‌ها، رقابت‌های سیاسی و اقتصادی و موضوعات عمیق‌تر ژئوپولیتیک مربوط می‌شود. به عنوان مثال، در سری‌های بعدی افشاگری اسنودن مشخص شد که سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا تلفن‌های مقامات سیاسی کشورهای متحد خود نظیر آلمان یا فرانسه را شنود می‌کرده‌اند. یا مشخص شد که دامنه‌ی فعالیت‌های جاسوسی به حوزه‌ی جاسوسی‌های اقتصادی و صنعتی (Industrial and economic espionage) نیز کشیده شده که جاسوسی از پتروبراس شرکت نفت و گاز برزیل از این دست است. این نوع فعالیت‌ها «به شدت» حساسیت‌برانگیز هستند تا این حد که می‌توانند روابط استراتژیک بین دولت‌های متحد را به خطر بیاندازند. پس آن‌چه پرونده‌ی اسنودن را مهم می‌کند، آ‌ن‌چه افشا کرده است (یا کرده بود) نیست، بلکه آن‌چه در اختیار دارد و می‌تواند علنن در رسانه‌های عمومی و یا به صورت مخاطب محدود منتشر کند است. اگر این فرض درست باشد، باید از خودمان سوال کنیم آیا افشاگری مربوط به شنود مکالمات تلفنی مقامات ارشد کشورهای اروپایی، شنود فله‌ای شهروندان اروپایی نظیر اسپانیا و تجسس اقتصادی و صنعتی از شرکت‌هایی مثل پتروبراس مهم‌ترین اطلاعاتی بود که در اختیار ادوارد اسنودن قرار داشت؟ شواهد نشان می‌دهد که او اطلاعات مهم دیگری نیز در اختیار دارد که احتمالا در آینده‌ی نامعلوم منتشر خواهد کرد.

در مورد سوال دوم:

درست است که این اطلاعات از دل سازمان‌‌های اطلاعاتی آمریکا خارج شده است، اما احتمالا گستردگی، تنوع و کم و کیف آن‌ها برای NSA نامعلوم است. با توجه به اهمیت کلیدی اطلاعاتی که به صورت بالقوه می‌تواند در اختیار آقای اسنودن و متحدانش باشد، فهمیدن کم و کیف اطلاعاتی که در اختیار اسنودن است حیاتی است. بسته به این که چه اطلاعات کلیدی دیگری از NSA خارج شده باشد، دولت‌های آمریکا و انگلیس (و ظاهرا دولت کانادا که اجازه دهید فعلن در موردش چیزی نگویم، چون ظاهرا کلن به اشغال صهیونسیت‌ها در آمده!) می‌توانند استراتژی خود در مدیریت بحران  را بهتر تنظیم کنند. تا وقتی به این اطلاعات دسترسی پیدا نکنند،‌ مجبور خواهند بود بدترین حالت را در نظر بگیرند و تصور کنند که سری‌تری اطلاعات این کشورها ممکن است در اختیار خطرناک‌ترین رقبایشان قرار بگیرد. تصوری که مثل یک کابوس فلج‌کننده عمل خواهد کرد.

در مورد سوال سوم:

بستگی دارد. طبعا امکانات و ظرفیت سازمان‌های اطلاعاتی انگلیس و آمریکا در رمزگشایی اطلاعات رمزگذاری شده بسیار بالا و احتمالا بی‌نظیر است. آن‌طور که متوجه شدم، رمزگذاری اسناد مربوطه (‌ده‌ها هزار سند) توسط نرم‌افزار متن‌آزاد TrueCrypt انجام شده که آن‌طور که یکی از همکارهایم که اطلاعات زیادی در این زمینه دارد توضیح می‌داد در شمار بهترین‌هاست. اما حتی استفاده از بهترین نرم‌افزارهای رمزگذاری در صورتی که بدون نقص و با در نظر گرفتن همه‌ی نکته‌های ریز و درشت فنی و تجربی انجام نشده باشد نمی‌تواند جلوی NSA و GCHQ را بگیرد. باید دید تیم ماجراجویان جسور تا چه حد فرایند رمز‌گذاری اطلاعات مذکور را بی‌نقص انجام داده‌اند.

در مورد سوال چهارم:

نمی‌دانم و نظر خاصی ندارم. این اتفاق باعث تقویت و تضعیف بردارهای نیروی آشکار و پنهان مختلفی می‌شود که به نظرم به هیچ‌وجه نمی‌شود درباره‌ی برایند آن‌ها نظر داد. اما تا همین حد می‌دانم که این اتفاق دست کم از این نظر که میلیون‌ها نفر از شهروندان بی‌اطلاع جهان را نسبت به عظمت خطری که حقوق اولیه‌ی شهروندی آن‌ها را تهدید می‌کند آگاه‌تر کرد بسیار مهم و مفید بود. حالا آدم‌های خیلی بیشتری اخبار مربوط به دخالت روزافزون دولت‌ها در حریم شخصی‌شان را دنبال می‌کنند و با حساسیت بیشتری نسبت به نهادینه شدن ساختارهای نظارتی و کنترلی پلیس-اینترتی نشان می‌دهند. اخیرا گلن‌گرید والد از گاردین استعفا داد تا به دنبال کاری برود که آن را «یک فرصت استثنایی برای یک خبرنگار تلقی می‌کند که ممکن است فقط یک‌بار در سراسر عمر حرفه‌ایش ایجاد شود»: تاسیس یک رسانه‌ی خبری با مدیریت خود که تا این لحظه دست کم ۲۵۰ میلیون‌دلار سرمایه‌ برای ایجاد آن گردآوری کرده است. همان‌طور که قبلا نوشتم، چنان‌چه این پروژه با موفقیت انجام شود «شاهد تولد اولین رسانه‌ حرفه‌ای مستقل جهانی تاریخ بشر خواهیم بود». دوستی نوشته بود مگر می‌توان این‌قدر خوش‌بین بود؟ در پاسخ به او می‌گویم من هیچ‌گاه در زندگی‌ام نسبت به امور جهان این‌قدر بدبین (cynical) نبوده‌ام، اما اجازه دهید در اوج بدبینی، به آینده امیدوار باشم. اگر دوست دارید اسمش را بگذارید بدبینی امیدوارانه!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

فیس‌بوک به مثابه زندگی در یک سراسربین مجازی

real-panopticon

چطور می‌توانیم روزگاری را که بدون رسانه‌های اجتماعی زندگی می‌کردیم تصور کنیم؟ ظرف کمتر از ده سال، سرویس‌های رایگان آن‌لاین نظیر فیس‌بوک، توییتر و لینکداین شیوه‌ی کار، بازی و ارتباط برقرار کردن ما را به شکلی بارز تغییر داده‌‌اند. برای چند صد میلیون نفر از مردم جهان به اشتراک گذاشتن مطالب مختلف در رسانه‌های اجتماعی به یک بخش آشنای زندگی تبدیل شده است. با این وجود، درباره‌ی تاثیر روانی رسانه‌های اجتماعی بر افراد بسیار کم می‌دانیم. بسیاری از محققان در تلاش برای کشف تاثیر رسانه‌های اجتماعی بر شکل‌دهی فعالیت‌های اقتصادی، نهادها و آداب و رسوم‌های اجتماعی ما هستند. ما در حال یادگیری این هستیم که چطور این رسانه‌ها روی حس هویت فردی ما تاثیر می‌گذارند.

دیدگاه‌های فوکو که قبل از ظهور اینترنت درگذشت می‌تواند در این زمینه راه‌گشا باشد. مطالعات او در زمینه‌ی «تطبیق‌پذیری اجتماعی و شکل‌گیری هویت فردی در ارتباط با قدرت» به زندگی آن‌لاین نیز قابل تعمیم است. اگر از دید فوکو به رسانه‌های اجتماعی نگاه کنیم، این رسانه‌ها چیزی بیش از وسایل نقلیه‌ی حمل کننده‌ی اطلاعات هستند. رسانه‌های اجتماعی حامل‌هایی برای شکل دادن به هویت فردی‌اند. رسانه‌های اجتماعی شامل فرایند «سوژه‌سازی» (subjectivation) می‌شوند.

نگاه فوکویی به رسانه‌های اجتماعی (نظیر فیس‌بوک) مهم‌ترین عامل محرکه‌ی آن‌ها را نشانه می‌گیرد: به اشتراک گذاشتن (sharing) یا هم‌خوان کردن. هم‌خوان کردن در ذات رسانه‌های اجتماعی قرار دارد. اما هم‌خوان کردن فقط یک تبادل خنثای اطلاعات نیست. اغلب ما در حضور جمع مطالب‌ مختلفی را به اشتراک می‌گذاریم: آشکار و در معرض دید. به اشتراک گذاشتن یک نوع اجرا کردن است (performance) و تا حدی نیز حرکتی اجرایی (performative) است: یعنی آن‌چه که روی جهان تاثیر می‌گذارد. این نکته‌ی مهمی است. جنبه‌ی اجرایی به اشتراک گذاشتن منطق درونی و تجربه‌ی خود آن اجرا کردن را شکل می‌دهد.

در فرایند به اشتراک گذاری در فیس‌بوک یا توییتر یک ساختار خودانعکاسی وجود دارد. همان‌طور که بازی‌گر تئاتر می‌داند که توسط تماشاگران در حال نظاره شدن است و به همین دلیل رفتار خود را برای ایجاد بهترین تاثیر تنظیم می‌کند، استفاده‌ی موثر رسانه‌های اجتماعی نیز دلالت بر انتخاب و قاب‌گیری مناسب محتوای مطلبی که به اشتراک می‌گذاریم دارد تا مخاطب را راضی کند یا/و تحت تاثیر خود قرار دهد. ممکن است قصد ما این نباشد، اما به هر حال این در ذات هر گونه به اشتراک گذاشتن موفق است. به غیر از حالتی که ما به صورت ناشناس به اشتراک می‌گذاریم‌ (قطب رادیکال فرهنگ اینترنتی، ناشناس بودن و ناشناس ماندن را ترجیح می‌دهد)، مطالب ما با یک برچسب ذاتی مارک می‌خورند:

«من این را فرستادم. این بخشی از کار من است. شما من را از طریق کارهایم می‌شناسید».

از لحاظ روان‌شناسیک، فوکو راز تاثیر «به طور مداوم در معرض دید بودن» روی افراد را کشف کرده بود. او شیفته‌ی ایده‌ی معماری سراسربین (Panopticon) برای یک زندان ایده‌آل بود. مفهومی که از زمان ابداعش توسط جرمی بنتام (Jeremy Bentham) نه تنها در معماری زندان‌ها، بلکه در مدارس، بیمارستان‌ها، امکان کاری و فضاهای شهری تجسم یافته بود. معماری یک زندان سراسربین، متشکل از حلقه‌ای از سلول‌هاست که پیرامون یک برج مراقبت ساخته شده‌اند. زندانیان داخل سلول‌هایشان همواره در معرض نگاه زندان‌بانان مستقر در برج هستند، اما از آن‌جا که نمی‌توانند داخل برج را ببینید، هرگز نمی‌توانند مطمئن باشند که کسی آن‌ها را نمی‌پاید.

به عقیده‌ی فوکو، کارکرد اصلی سراسر بین آن است که به زندانیان مسئولیت تنظیم رفتار خودشان را واگذار می‌کند. زندانیانی که از عواقب سوءرفتار خود در زندان پرهیز داشته باشند، تلاش خواهند کرد که همواره‌ مطابق دستورالعمل نهاد زندان عمل کنند، چرا که احتمال می‌دهند تحت نظر باشند. کم‌کم که حس «تحت نظر بودن» به زیر پوست‌هایشان نفوذ می‌کند، زندانیان رفتار خود را مدیریت خواهند کرد، حتی اگر آزاد شوند و دیگر خبری از سراسربین نباشد.

فوکو مدعی است که این مهم‌ترین اثر سراسربین است: «القای وضعیت هوشیاری و پیوسته در معرض دید بودن در زندانی. وضعیتی که اعمال خودکار قدرت را تضمین می‌کند». [1]

«هوشیاری و پیوسته در معرض دید بودن»… ظاهرا این شالوده‌ی تفکر مارک زوکربرگ درباره‌ی رسانه‌های اجتماعی است. با در معرض دید جمع  قرار دادن رفتارها و هم‌خوان‌هایمان، رسانه‌های اجتماعی ما را در حوزه‌ی یک سراسربین مجازی قرار می‌دهد. موضوع فقط این نیست که فعالیت‌های ما به قصد تحلیل بازار یا فرستادن آگهی‌های هوشمند توسط این سرویس‌ها نظارت و ضبط می‌شود. در اغلب موارد می‌توانیم از این نوع داده‌کاوی‌ها بگذریم. آن‌ نوع نظارتی که ما را به صورت مستقیم تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و رفتارمان را عوض می‌کند از سوی آدم‌هایی می‌آید که با آن‌ها به اشتراک می‌گذاریم.

در سراسربین مجازی فیس‌بوک هیچ زندان‌بان یا نگهبانی نیست. ما خود نگهبانان و زندان‌بانان خود هستیم، همدیگر را نگاه می‌کنیم و همان‌طور که به اشتراک می‌گذاریم به شیوه‌ای غیرمستقیم یکدیگر را قضاوت می‌کنیم. جمع هویتی را که از طریق به اشتراک گذاشتن‌هایمان ایجاد می‌کنیم قدر می‌نهد.

به اشتراک گذاشتن در فضاهای آن‌لاین فقط به نیاز ما به خود-تاییدی و یا خود-خلاقیت باز نمی‌گردد. برای بیشتر افراد، سائقه‌ی هم‌خوان کردن از نیاز صادقانه‌ی آن‌ها به قدرت بخشیدن و اطلاع‌رساندن به اعضای قبیله‌ یا اجتماع خود نشات می‌گیرد. ممکن است نیت خالصانه‌ی ما این باشد که خبری را منتشر کنیم، یا موضوعی را به گوش دیگری برسانیم یا این‌که فقط قصد ادامه‌ی گفتگویی را داشته باشیم: با کامنت‌ گذاری و یا لایک زدن زیر آن‌چه دیگران به اشتراک گذاشته‌اند. نکته این است، که ما همراه با انجام دادن هر فعلی یک بیانیه‌ی شخصی نیز صادر می‌کنیم: «من این را تایید می‌کنم؛ من این را به اشتراک می‌گذارم؛ من این را دوست دارم». ما درباره‌ی ترجیحات شخصی خود با جمع حرف می‌زنیم و هیچ‌چیز برای ما خوش‌آیندتر از آن نیست که جمع ترجیحات ما را در پاسخ تایید کند.

تردیدی نیست که این کار نیاز عمیق روانی ما را به تایید شدن برآورده می‌سازد. نیروی محرکه‌ی آن هر چه باشد، ما را به سوی اشتراک گذاشتن و اشتراک گذاشتن بیشتر می‌کشاند.

این مطلب توسط من ترجمه شده است. مرجع شماره‌ی [2].

[1] M. Foucault, Discipline and punish the birth of the prison. New York: Random House, 1977.
[2] “Foucault and social media: life in a virtual panopticon,” Philosophy for change. [Online]. Available: http://philosophyforchange.wordpress.com/2012/06/21/foucault-and-social-media-life-in-a-virtual-panopticon/. [Accessed: 13-Jun-2013].

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

سوال از کارکنان بی‌بی‌سی فارسی: از عواقب شغل‌تان با خبر هستید؟

حتما در جریان هستید که چند روز پیش (۲۵ اکتبر) روزنامه‌ی گاردین خبری را منتشر کرد که در آن عنوان شده بود که دولت انگلیس به درخواست آمریکا برای استفاده از پایگاه‌های نظامی‌اش برای حمله به ایران پاسخ منفی داده است {اصل خبر}. سایت بی‌بی‌سی فارسی خبر را در روز ۲۶ اکتبر (دو روز پیش) منتشر کرد: «پاسخ منفی بریتانیا به آمریکا برای استفاده از پایگاه‌های نظامی‌اش» که اسنپ‌شات آن‌را در پایین می‌بینید.

همان روز اما (روز ۲۶ اکتبر)، خبر جدیدی منتشر شد (به گزارش گاردین که در آسوشیتدپرس  و روزنامه‌های متعددی نیز منتشر شد) که موضع دولت انگلیس را در ارتباط با درخواست آمریکا بهتر نمایش می‌داد. این‌بار نه از زبان یک مقام ارشد دولت انگلیس، بلکه به نقل از دفتر نخست‌وزیری انگلیس: «بریتانیا و آمریکا در حال برنامه‌ریزی برای گزینه‌های مختلف در رابطه با ایران هستند که شامل امکان استفاده‌ی نیروهای آمریکایی از پایگاه‌های بریتانیا نیز می‌شود.»

با گذشت بیش از دو روز هنوز این خبر مهم در سایت بی‌بی‌سی فارسی منتشر نشده است. بی‌بی‌سی فارسی خبرهایش را چگونه انتخاب می‌کند؟ آیا این مثال که به وضوح از تلاش بی‌بی‌سی فارسی برای نشان دادن تصویر مثبتی از دولت انگلیس در ارتباط با ایران خبر می‌دهد تصادفی بوده است؟

چند روز قبل (۲۲ اکتبر) در وبلاگ سردبیران بی‌بی‌سی مطلبی منتشر شد تحت عنوان «چرا بی بی سی خبر اعدام متهم به قاچاق مواد مخدر را منتشر کرد؟» که در آن مطالبی در مورد شیوه‌ی انتخاب خبر در بی‌بی‌سی فارسی نوشته شده بود. به عنوان مثال (تاکیدها از من است):

از امیر عظیمی سردبیر اتاق خبر تلویزیون فارسی بی بی سی همین را پرسیدم که آیا این اصلا خبر آنقدر مهم بود که در تلویزیون فارسی بی بی سی به آن پرداخته شود؟

او می گوید، معمولا روند قضایی برای رسانه ها خبر است، به خصوص اگر شدیدترین حکم برای محکوم صادر می شود.

او در پاسخ این سئوال که فرق این مورد که با برادر محکوم به اعدام صحبت کردید با صدها نفر دیگری که با همین اتهام هرسال اعدام می شوند چه بود، گفت: در این مورد خانواده این فرد می گویند که او بدون رسیدگی لازم به مرگ محکوم شده، بنابراین درمورد حکم اختلاف نظر هست. البته بی بی سی بقیه اعدامهایی که در طول سال صورت می گیرد، را هم اعلام می کند، چه اعدام به دلیل مسائل سیاسی و قومی باشد چه به دلیل قاچاق مواد مخدر.

امیر عظیمی می گوید: ما در بی بی سی ارزش گذاری روی افراد نمی کنیم، در مورد آنها قضاوت نمی کنیم، ما خبر را منتقل می کنیم، مخاطب با دانستن جوانب ماجرا، تصمیم گیری می کند.

آقای امیر عظیمی معتقد است که روندهای قضایی نظیر اخبار اعدام و مشابه آن برای بی‌بی‌سی فارسی «خبر» است. آن‌ها در بی‌بی‌سی فارسی خبر را منتقل می‌کنند (البته بعد از انتخاب کردن این‌که کدام خبر منتشر شود و کدام منتشر نشود) و مخاطب با دانستن جوانب ماجرا تصمیم‌گیری می‌کند.

سوال من از آقای امیرعظیمی و سایر سردبیران بی‌بی‌سی فارسی این است که آیا رویدادهای مربوط به همکاری دولت انگلیس و آمریکا برای حمله‌ی نظامی به ایران ( مثلا استفاده از پایگاه‌های نظامی انگلیس برای حمله به خاک ایران)، برای بی‌بی‌سی فارسی «خبر» هستند یا خیر؟

سوال من از «ایرانی‌های شریفی» که در بی‌بی‌سی فارسی کار می‌کنند یا با علاقه و اشتیاق (احتمالا با باور به نقش مثبت بی‌بی‌سی فارسی در راستای اعتلای ایران) با آن در راستای پیش‌برد سیاست‌هایش همکاری می‌کنند: آیا شما مسئولیت شغلی که دارید را پذیرفته‌اید؟ آیا امکان این را داده‌اید که شغل شما مستقیما به اقدامات خصمانه‌ی  دولت انگلیس علیه ایران «گره» خورده باشد؟ آیا فکر می‌کنید با حضورتان در بی‌بی‌سی فارسی می‌توانید رویکرد کلی این رسانه را عوض کنید؟ آیا به این احتمال فکر کرده‌اید که حضور شما نمی‌تواند سیاست‌های اصلی این رسانه را عوض کند؟ آیا از نظر ذهنی و عقیدتی به اندازه‌ی کافی مجهز هستید که بتوانید اگر خدای نکرده روزی شاهد بمباران مردم ایران توسط هواپیماهای آمریکایی از طریق پایگاه‌های انگلیسی باشیم  پاسخ خودتان را بدهید؟

می‌دانم (و مطمئنم) که بیشتر شما آدم‌های شریفی هستید. فقط خواستم دوستانه چیزی را به شما یادآوری کرده باشم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

رهبر تروریست‌ها یا رهبر معترضان ایرانی؟

چطور است که حالا «رویترز» رهبر سازمان تروریستی مجاهدین خلق را که حتی اگر نه به خاطر وقایع اوایل انقلاب، که دست کم به خاطر حمله‌ی نظامی سازمان متبوع‌شان دوشادوش صدام حسین به ایران، طرد شده‌ی سیاسی و منفور خاص و عام در ایران هستند را «رهبر معترضان ایرانی» خطاب می‌کند؟ {+}

نمی‌دانم آیا من تنها هستم، یا شما هم احساس نگرانی می‌کنید. این کدام تصویری از ایران است که به خرد جهانیان می‌دهند که در آن خانم «مریم رجوی» رهبر معترضان ایرانی است؟!

سوال: این «شورای ملی مقاومت ایران» که رویترز این چنین اعتباری به آن می‌دهد شما را به یاد «شورای ملی سوریه» نمی‌اندازد؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کنترل از راه دور تلویزیون

حدودا دو هفته پیش، آقای اویگن پولی مخترع «کنترل از راه دور تلویزیون» درگذشت. اعتراف می‌کنم که در مورد این اختراع مهم و نقش آن در تاریخ معاصر رسانه‌ها چندان فکر نکرده بودم. اما کنترل از راه دور، نقشی فراتر از یک اختراع رفاهی ساده بازی کرده است.

همان‌طور که نویسنده این مقاله شرح داده، کنترل از راه دور یک وسیله انقلابی بوده است. تا قبل از اختراع آن، بیننده تلویزیون به نوعی محکوم بود تا یک کانال تلویزیونی خاص را تماشا کند و زحمت حرکت به سمت دستگاه تلویزیون و عوض کردن دستی کانال باعث می‌شد زمان بیشتری را پای یک کانال معین صرف کند و بر فرض هم که دقایقی از برنامه‌های آن کانال خوشش نمی‌آمد (فرضا موقع آگهی‌های بازرگانی) همان‌جا روی مبل جا خوش می‌کرد. در حالی که با آمدن کنترل از راه دور، ببیننده این اختیار را پیدا کرد که در کسری از ثانیه کانال تلویزیونی را عوض کند. تلویزیون دیگر یک رسانه‌ی صد در صد یک‌جانبه نبود و مخاطب نیز دیگر منفعل نبود.

به نوعی، همان‌طور که بعدها ما یادگرفتیم «صفحات وب را مرور کنیم»، کنترل از راه دور به مادران و پدران ما این امکان را داد که «کانال‌های تلویزیون را مرور کنند». از لحظه فراگیر شدن کنترل از راه دور، اتفاق بزرگی در رسانه تلویزیون افتاد: کاربران مخاطب محض نبودند، آن‌ها می‌توانستند انتخاب کنند.

درست است که این انتخاب، محدود به کانال‌های موجود بود، اما به هر حال انتخاب بود. برنامه‌سازان و دست‌اندرکاران آگهی و سرگرمی، باید استراتژی خود را عوض می‌کردند تا بتوانند مخاطبی را که هر لحظه می‌توانست کانال را عوض کند، پای کانال خود نگاه دارند.

کنترل از راه دور آغاز عصر «ارتباط متقابل» در رسانه‌های جمعی بود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.