عملیات بازگشت گنوم (یک داستان خانوادگی)

اواسط تعطیلات تابستانی سوئدی (ماه جولای) بود که من و چند نفر از همکارهایم ای‌میل زیر را از طرف همکار دیگرمان لینا دریافت کردیم. خانواده‌ی لینا و پدر و مادر لینا بر سر برگرداندن پنهانی یک مجسمه‌ی سفالی گنوم (Gnome) به یکدیگر با هم «کل کل» دارند. بازی را پدر و مادر لینا شروع کرده‌اند: آن‌ها مجسمه‌ی کذایی را که به زشتی مشهور است به لینا و همسرش فردیک هدیه دادند و از آن به بعد گنوم چندین بار بین دو خانواده دست به دست شده است. هر کدام از این رد و بدل شدن‌ها با برنامه‌ریزی مفصل و اجرای دقیق همراه است تا به هدف که غافلگیر کردن تیم مقابل است برسند. بیشتر ما همکارها تحولات مربوط به گنوم را دنبال می‌کنیم. ای‌میل زیر را با اجازه‌ی لینا و با اندکی ویرایش به فارسی منتشر می‌کنم.

عملیات بازگشت گنوم (یک داستان خانوادگی)

سلام. امیدوارم خوب باشید و مشغول لذت بردن از تعطیلات تابستانی. مناسب دیدم براتون از بازگشت گنوم به خانه‌اش بنویسم. ما الان در منزل تابستانی پدر و مادرم هستیم و حسابی بهمان خوش می‌گذرد. ایده‌ی بازگشت گنوم را یوناس به ما داد: سپاس فراوان یوناس! ما از همان ایده استفاده کردیم و خیلی هم خوب جواب داد. اما اجازه دهید ماوقع را برایتان تعریف کنم.

ایده این بود که گنوم را به تور ماهیگیری گره بزنیم تا پدر و مادرم موقعی که صبح آن را از دریاچه بیرون می‌کشند کشفش کنند. مهم‌ترین مشکلی که داشتیم این بود که باید راهی مطمئن برای وصل کردن گنوم به تور پیدا می‌کردیم، طوری که به تور آسیبی نرسد. فردریک (همسرم) از یک حراجی چند بطری فلزی دردار خریده بود که از آن‌ها به عنوان شناور استفاده کردیم. گنوم را با چند ریسمان به این بطری‌ها وصل کردیم تا وقتی زیر آب می‌رود وزنش کمتر شود.

مشکل بعدی‌ وصل کردن گنوم به تور بود. ما نمی‌توانستیم این‌کار را روز انجام دهیم چون کلبه‌ی پدر و مادرم نزدیک دریاچه است و حتما کسی ما را می‌دید و لو می‌رفتیم. علاوه بر این تور ماهی‌گیری را آخر شب به آب می‌اندازند. بنابراین عملیات باید در عمق شب وقتی همه خواب بودند انجام شود. چالش دیگر ما این بود که نیمه شب از کلبه خارج شویم بدون این‌که ساکنان کلبه ما را ببینند یا صدایی از ما بشنوند. به خصوص که اغلب پنجره‌ی اتاق‌هایشان را باز می‌گذاشتند و هر صدایی که از سمت دریاچه بلند شود به راحتی از داخل کلبه قابل شنیدن است. ما خیلی آهسته حرکت کردیم و طرف‌های سه صبح قایق (کانو) را به انداختیم. تور ماهیگیری در فاصله‌ی یک کیلومتری ساحل به آب انداخته شده بود. فردریک تنها سوار قایق شد و به محل تور رفت و من به کلبه برگشتم که مبادا سه تا بچه‌ام از خواب بیدار شده باشند. ۵۰ دقیقه بعد، فردریک که ماموریت دریاچه را انجام داده بود به ساحل برگشت. چالش بعدی این بود که قایق را بی‌سر و صدا از دریاچه بیرون بیاوریم. این کار اصلا ساده نبود. اما به هر قیمتی بود انجامش دادیم. آن شب تقریبا اصلا نخوابیده بودیم و کاملا خسته بودیم اما از این که توانسته بودیم گنوم را با موفقیت به تور ماهیگیری وصل کنیم خوشنود بودیم.

اما شاید دشوارترین قسمت عملیات این بود که صبح روز بعد پدر و مادرم را متقاعد کنیم که خودشان برای بیرون کشیدن تور به دریاچه بروند. مادرم خیلی مردد بود چون فکر می‌کرد بیرون کشیدن تور کار پدرم و برادرم است. اما ما قبلا با برادرم هماهنگ کرده بودیم و درباره‌ی پروژه به او گفته بودیم. این بود که او به ما کمک کرد و به پدر و مادرم گفت که می‌خواهد برای برداشتن روزنامه‌ با دوچرخه به جاده‌ی اصلی که در چند کیلومتری کلبه قرار داشت برود. عاقبت مادرم غرولند کنان موافقت کرد که همراه پدرم با قایق برای بیرون کشیدن تور به دریاچه برود.

دیگر برایتان چه بگویم. عملیات ما یک موفقیت چشم‌گیر بود. ما صدای خنده‌های پدر و مادرم را از راه دور شنیدیم. آن‌ها از وقتی تور را بیرون کشیدند و متوجه شدند چه شکار کرده‌اند تا وقتی که به کلبه برگشتند یک سر در حال خندیدن بودند! عکس مربوط به عملیات بازگشت گنوم را ضمیمه کرده‌ام که در زیر می‌بینید. متاسفانه هیچ عکسی از فردریک در حالی که نیمه‌شب با قایق وسط دریاچه رفت نداریم!

اما موضوعی که قضیه را مضحک‌تر می‌کند همسایه‌مان بود که نیمه‌های شب دستشویی رفته بود و متوجه تحرکات مشکوکی در دریاچه شده بود. او مسئولانه با دوربین چشمی‌ سفر شبانه‌ی فردریک را با نهایت شکاکیت دنبال کرده بود. البته او در تاریکی شب متوجه هویت فردریک نشده بود و گمان کرده بود که قایق پدر و مادر من را دزدیده‌اند. اما وقتی دیده بود که قایق به ساحل برگشته، تصمیم گرفته بود با دزد رو در رو نشود و صبح روز بعد ما را در جریان موضوع قرار دهد. بنابراین همسایه‌مان هم شبی پرهیجان را سپری کرده بود!

خلاصه این‌که ماموریت با موفقیت انجام شد و حدس می‌زنم پدر و مادرم برای برگرداندن گنوم به ما روزهای دشواری را پیش رو داشته باشند. بنابراین خاطر ما تا مدتی آسوده خواهد بود.

مراقب خودتان باشید و تابستان خوبی داشته باشید…

به امید دیدار

لینا

20140717_105250

Advertisements

از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)

مثل خیلی از ایرانی‌هایی که در ایران زندگی نمی‌کنند از تعطیلات آخر سال مسیحی استفاده کردم برای سفری نسبتا کوتاه به ایران. در درجه‌ی اول برای دیدن خانواده و دوستان و خویشاوندان نزدیک و در درجه‌ی دوم هم به خاطر این‌که دوست دارم ارتباطم با ایران دچار وقفه نشود. زندگی کردن در خارج از ایران هر چند موقتی باشد به اندازه‌ی کافی آدم را از پیوستگی تجربه‌ی روزمره در ایران دور می‌کند. دوست ندارم این شکاف را با دیر سفر کردن به ایران عمیق‌تر کنم. آن‌چه می‌نویسم چند یادداشت کوتاه است که در همین سفر نوشته‌ام. بعضی از این یادداشت‌ها را در لحظه توی موبایلم نوشته‌ام و برخی دیگر را در ذهنم یادداشت کردم که بعدا درباره‌شان بنویسم. ساده هستند و کوتاه. جامع نیستند و همین‌ها را هم می‌شد بیشتر بسط داد، اما ارزش آن‌ها در بی‌واسطه بودن‌شان است. تجربه‌های شخصی من هستند که با چشم‌ها و گوش‌های خودم دیده‌ام و شنیده‌ام. این‌که چقدر می‌توان آن‌ها را تعمیم داد یا نداد دغدغه‌ی فوری من نیست. من نماینده‌ی نوعی شیوه‌ی زندگی شهری و خرده فرهنگ هستم و در نتیجه نوع معاشرت‌هایم، منطقه‌ی ترددم در شهر و همین‌طور فضاهای عمومی‌ای که در آن‌‌ها سیر می‌کنم با بسیاری از افرادی که شیوه‌ی زندگی و خرده فرهنگ مشابهی با من دارند بیگانه نیست. ورای این نکته فعلن نمی‌خواهم چیزی بگویم.

۱
بحث به این‌جا رسید که خیانت در روابط زناشویی انگار به موضوعی عادی تبدیل می‌شود. او که خود فردی متاهل بود معتقد بود که این مساله برای مردها قابل توجیه است. گفتم چطور؟ پاسخش این بود که نیاز جنسی مردها از احساس و عاطفه‌شان متمایز است و در نتیجه یک مرد می‌تواند با هر زنی که مایل بود بخوابد بدون آن‌که از نظر حسی درگیر شود. اما زن‌ها فرق می‌کنند. برای آن‌ها رابطه‌ی جنسی حتما همراه با گرایش عاطفی است. نتیجه آن‌که، زن نمی‌تواند بدون آن‌که به طرفش خیانت کند با فرد دیگری رابطه‌ی جنسی داشته باشد اما مرد می‌تواند. گفتم اما این شیوه‌ی استدلال یعنی چک سفید دادن به مرد برای انجام هر گونه هرزگی. مخالف بود. این هرزگی نیست، طبیعت مردهاست!

۲
– اما در رابطه‌شون هیچ عقلانیتی دیده نمی‌شه. احساس نمی‌کنم هیچ برنامه‌ی بلند مدتی داشته باشن یا این‌که حضور یکدیگر رو درک کنن. انگار فقط با هم هستن زیر یک سقف و زیر یک امضا. اما هیچ تجربه‌ی هوشیارانه‌ای با هم ندارن و به عبارتی نسبت به رابطه‌شون و پتانسیل‌های اون خودآگاه نیستن. هر کدام برای خود زندگی می‌کنن و به یک سری قواعد و مناسک هم تن می‌دن. از نظر اقتصادی و مسئولیت‌های روزمره به یک توافق (نانوشته شاید) رسیده‌اند که کارها را چطور تقسیم کنند. لزوما به هم خیانت نمی‌کنن (مطمئن نیستم) و همین. چیزی بیش از این وجود نداره یا دست کم من نمی‌تونم ببینم‌اش.
– فکر می‌کنی رابطه‌شون دوام بیاره؟ فقط چند سال از زندگی مشترک‌شون گذشته.
– بعید می‌دونم. این رابطه بعیده ادامه پیدا کنه!

۳
– من و همسرم به این نتیجه رسیدیم که رابطه‌ی آزاد داشته باشیم. یعنی من با هر کسی دلم بخواد باشم و اون هم با هر کسی که دلش خواست. اما زن و شوهریم هنوز.
– چرا جدا نمی‌شید؟
– راحتیم. دنبال درد سر نیستیم. تازه این بچه هم هست. برای اون بهتره که ما با هم باشیم.

۴
دربست گرفته بودم. برای مسیری که مقصدش یک سازمان شناخته شده بود. نزدیک شده بودیم اما راننده نشانی را نمی‌توانست پیدا کند. تلفن زدم و نشانی شهودی را پرسیدم و مشکل حل شد. پرسیدم چقدر می‌شه جناب؟

– ده تومن.

به نظرم کمی زیاد رسید. اما باور کردم. بالا شهر بود و تاکسی‌های دربست هم گران شده بودند. داشتم می‌شمردم که راننده گفت:

– در واقع شش تومان می‌شه. اما چون آدرس رو پیدا نکردین ده تومن!

این حرفش زور داشت. نگاهی بهش انداختم. شش تومن بهش دادم و دو تا دوهزارتومانی که توی دستم بود را ریز ریز پاره کردم و پرت کردم توی صورتش. گفتم بفرمایید!

نه. این‌کارو نکردم. همون اول ده هزار تومن رو بهش دادم. اگه قرار بود رفتار تندی با کسی یا چیزی بکنم، جاهای مهم‌تری وجود داشت که می‌تونستن از خشم من بهره‌مند بشن.

۵
حرف نمی‌زد. گفت داغونم امروز. سیگاری درآورد و آتش کرد. تک زده بود به دیوار و به جایی دور نگاه می‌کرد. ازش چند تا عکس گرفتم.

20140103-L1000667

۶
یک راننده‌ی تاکسی که این اقبال را داشتم که تنها مسافرش باشم در طول مسیر به این نکته اشاره کرد که زمستان‌ها هر روز یا دست کم هفته‌ای سه بار کله‌پاچه می‌خورد. وقتی تعجب مرا دید توضیح داد بین اعضای بدن گوسفند و بدن انسان یک رابطه‌ی تقریبا یک به یک وجود دارد و بدن گوسفند از بسیاری جهات مشابه بدن انسان است. به همین دلیل هر قسمتی از بدن گوسفند را که بخوری، همان قسمت در بدن انسان تقویت می‌شود. مثلا خوردن چشم باعث بهتر شدن دید آدم می‌شود، خوردن پاچه‌ باعث می‌شود استخوان‌های پا محکم‌تر شوند و خوردن دل و جگر هم به قلب و کبد کمک می‌کند. می‌گفت روی خودش هم به خوبی جواب داده. ظاهرا دستش چند سال پیش شکسته و از آن به بعد خودش را بسته به پاچه و اگر چند روز پاچه نخورد دستش درد می‌گیرد.

این را قبلا از هم از زبان بی‌بی‌ حکیم‌های فامیل شنیده بودم اما این دوست ما علمی‌تر صحبت می‌کرد و ادبیات مدرنی داشت. حدس زدم احتمالا از تحصیلات دانشگاهی نیز بهره‌مند است. در پاسخ به سوال من که مایل بودم بدانم با توجه به تفاوت سیستم گوارش انسان و گوسفند، سیراب شیردون برای کجای بدن انسان مفید است سکوت کرد.

۷
– شکلات گلاسه لطفا. آها راستی. شکلات گلاسه رو با کاکائو درست می‌کنید یا مایع آماده بهش می‌زنید؟ … … پس شکلات‌ گلاسه رو عوض کنید، کافه گلاسه می‌خورم. اما لطفا کافه گلاسه رو با نسکافه نزنید، اسپرسو باشه. شکر هم بهش نزنین. یه شات اسپرسو و یه مقدار بستنی. دست شما درد نکنه.

چند دقیقه‌ای با مدیر کافی‌شاپ مشورت کرد. یک‌بار دیگر آمد و پرسید: تلخ می‌شه‌ها. اشکال نداره؟

– بزن. دستت درد نکنه… اصلش همونه!

۸
برای اولین بار رفتم و از موزه‌ی ملی جواهرات ایران دیدن کردم. جالب بود. مرتب بود، بازدید کننده زیاد داشت و چندین راهنمای حرفه‌ای هم به صورت رایگان تمام موزه را که متشکل از یک اتاق بزرگ و چندین ویترین بود برای بازدیدکننده‌ها شرح می‌دادند. خانم راهنما داشت تاج‌ها و سرویس‌هایی را نشان می‌داد که بنا به گفته‌شان مورد استفاده‌ی فرح پهلوی بوده‌اند. یکی از خانم‌هایی که در میان بازدید کننده‌ها بود گفت: کاش یکی از اینا هم مال من بود!

خانم راهنما گفت: خانم جان این‌‌ها هم همه‌اش مال شماست. فقط این‌جا توی موزه ما برای شما نگهداری‌شون می‌کنیم. این‌ها اگر در خانه‌ی شما بودند مدام نگران امنیت‌شان می‌بودید.

حرف حسابی بود. موقع بیرون آمدن مجموعه‌ی کارت پستال‌های موزه را خریدم. ۴۸ کارت پستال به قیمت ۵۰۰۰ تومان. فروشنده می‌گفت چاپ قدیم است و امروز دیگر به این قیمت چاپ مجدد نخواهد شد. توی تاکسی متوجه شدم تمام کارت‌ها توضیح کوتاهی هم دارند در شرح نوع جواهرهای به کار رفته و این‌که توسط کدام پادشاه یا ملکه مورد استفاده قرار گرفته است. جالب بود که در همه‌ی توضیح‌ها هیچ اشاره‌ای به خاندان پهلوی نشده بود در حالی که تا انتهای سلسله‌ی قاجار اسم پادشاه آورده شده بود. حدسم این است که احتمالا یک مدیر سلطنت‌طلب با حذف نام فرح و پدر و پسر پهلوی از کارت‌ پستال‌های چاپ بانک مرکزی جمهوری اسلامی زندگی پر تجمل شاهان پهلوی را از تاریخ حذف کرده است. زودی بگردین پیداش کنین!

۹
– به جای این‌که اتوبان‌ها را دو طبقه کنن، باید خط‌های مترو رو بیشتر کنن. معلوم نیست این ایده‌ها از کجا به ذهن حضرات می‌رسه. فروش تراکم در تهران… همین الان اگه توی شهر بگردین متوجه می‌شید که پروژه‌های عظیم ساختمانی داخل شهر در جریانه. چرا؟ آیا این شهر جای جمعیت بیشتر داره؟ جای ماشین بیشتر داره؟
– یعنی بهتر نشده؟
– چطوری باید بهتر بشه؟ شهر به بن‌بست رسیده و حضرات دارن اتوبان‌ها رو بیشتر می‌کنن. مشکل تهران اتوبان نیست، نبود زیرساخت حمل و نقل عمومیه.

توی یک از محله‌های نزدیک تجریش بودیم، در حال عبور از یک کوچه‌ی باریک. سمت راست یک برج مسکونی ده یا پانزده طبقه در حال ساخت بود و تا جایی که چشم من می‌توانست تشخیص دهد حتی یک متر مربع حیاط یا فضای سبز نداشت، اما به راحتی چندین طبقه پارکینگ زیرزمینی‌اش را می‌توانستم تجسم کنم!

۱۰
سال‌ها پیش وقتی در مورد نقش ماهواره‌ها با او صحبت می‌کردم نگاهش کاملا مثبت بود. ماهواره، نماینده‌ی دنیای آزاد و ثروتمند غرب بود. هر چه بیشتر، بهتر. اما امسال احساس کردم نگاهش نه تنها انتقادی‌ شده، بلکه تا حد زیادی رادیکال هم شده بود. معتقد بود کانال‌های ماهواره‌ای مثل GEM و نظائر آن که سریال‌های ظاهرا درپیتی اما برای عموم جذاب ترکی و کلمبیایی نشان می‌دهند به شدت مخرب هستند. به خصوص سریال‌های ترکی، چرا که فرهنگی مشابه و نزدیک با ما دارند ولی شیوه‌ی زندگی‌ خطرناکی را به ما معرفی می‌کنند. شیوه‌ی زندگی‌ای که در آن کار، تولید و مسئولیت‌پذیری تقریبا نشان داده نمی‌شود و فرهنگ مصرف‌گرایی توسط ستاره‌هایی خوش‌تیپ و خوش‌پوش که ظاهرا کاری جز پرسه زدن در ساحل‌ها و گاز دادن با ماشین‌های 4WD ندارند ترویج می‌شود. به اعتقاد او هر چه خانواده‌های ایرانی بیشتر پای تماشای این سریال‌ها می‌نشینند، فساد و خیانت در روابط خانوادگی نیز افزایش می‌یابد.

۱۱
در مورد شیرینی فروشی‌ای که اخیرا افتتاح شده صحبت می‌کرد.

– شیرینی‌هایش عالیه… خیلی خوبه… از صاحبش پرسیدم آقا شما چطوری این‌ شیرینی‌های خوب رو می‌پزین؟ راز شما چیه؟ گفت ما یه روغن مخصوص از فنلاند وارد می‌کنیم و با اون روغن شیرینی‌هامون رو می‌پزیم.

نپرسیدم که چرا فروشنده نگران این نیست که افشای این نکته که شیرینی‌هایش با روغنی که هزاران کیلومتر حمل شده است طبخ شده‌اند بازارش را کساد کند.

۱۲
– خعلی آدم قالتاقیه. هفته‌ای نیست که دو سه تا دختر به دفتر کارش نیاره و …. زنش اصلا خبر نداره. روحش خبر نداره. چون یه زن ساده و مهربون گرفته. خوب می‌دونسته داره چکار می‌کنه. یه زن چشم و گوش بسته، یه زندگی خانوادگی آرام و مطمئن و یه زندگی کاری پر هیجان!
– به نظرم زنش می‌دونه. زن‌ها همیشه این چیزها رو می‌فهمن. اما گاهی ترجیح می‌دن به روی خودشون نیارن.

۱۳
– باید حتما ناهار بیایید خونه‌ی ما.
– ببینید،‌ من واقعا نمی‌رسم. بعد از ظهر یه سر می‌زنم.
– نه… باید ناهار بیایید. ناهار… ناهار!
– متوجه هستین که من تا بعد از ظهر درگیر هستم. اصلا معلوم نیست کارم کی تموم بشه. شاید خیلی دیر.
– ما منتظر می‌مونیم. ناهار بیایید.

۱۴
از آن خریدهای سریع و السیر بود: خروج از خانه، ورود به بازارچه. ورود به اولین بوتیکی که ویترین معقولی داشته باشد. امتحان یک یا دو شلوار. پرسیدن قیمت. یک چانه‌ زدن کوتاه که به تیری در تاریکی انداختن می‌ماند و معمولا هم جواب نمی‌دهد (فروشنده خنگ نیست) و پرداخت و خروج از مغازه. از اول تا آخرش یک ربع هم طول نمی‌کشد!

توی بوتیک بودم و تازه یکی از شلوارهایی که فروشنده آورده بود را پرو کرده بودم که فروشنده گفت: شما ایران زندگی نمی‌کنید!

– ببخشید؟! از کجا حدس زدین؟
– آخه آروم و شمرده حرف می‌زنید.

۱۵
بحث به حقوق زن‌ها در زندگی‌های ایرانی رسید. داشتم سخنرانی طولانی‌ای در مورد نگاه بالا به پایین مردها به زن‌ها می‌کردم و این‌که وظیفه‌ی زن پخت و پز و ماندن در آشپزخانه نیست. آقای میزبان گفت: ببین، حرفت درسته. اما یه نکته رو فراموش نکن. خیلی از دخترها این روزها هیچ‌ مسئولیتی رو نمی‌خوان به عهده بگیرن. خانم کار نمی‌کنه، یا اگه کار بکنه حقوقش واسه تفریح و آرایش خودشه و اقتصاد خونه عملا روی دوش مرده. بعد خانم از صبح تا شب می‌چرخه برای خودش. اگه بهش بگین خانم کار کن،‌ در مسئولیت اقتصادی خانه سهیم شو، یا غذا بپز، رخت بشور و خونه رو مرتب کن می‌گه مگه من کلفت‌ام؟ حتی مورد می‌شناسم، که دختره حاضر نیست پوشک پچه‌اش رو عوض کنه، چون این کارها رو در شان خودش نمی‌بینه. کسی نیست بگه، مگه شوهر شما حماله که داره بیرون از خونه کار می‌کنه؟ ایشون مدرن شدن به این معنا که مسئولیت‌های سنتی‌شون رو طرد کردن. اما در عین حال حاضر نیستن مسئولیت‌های مدرن یک زن رو به عهده بگیرن. نتیجه می‌شه یه موجود بی‌هویت و بی‌مسئولیت که تنها نقش‌ واقعی‌اش عملیات جنسی تو اتاق خوابه. این بحرانه!

۱۶
ما جامعه‌ای هستیم که بدون کار به رفاه رسیدیم. بدون صنعتی شدن شهری و مرفه شدیم. ما یک جامعه‌ی نفتی هستیم. توقع ما به اندازه‌ی کالاهای پیشرفته‌ای است که با صادرات نفت می‌خریم اما واقعیت این است که ما یک جامعه‌ی تولیدی نیستیم و آن قسمت‌هایی از جامعه نیز که واقعا فرهنگ تولید داشتند را نیز هر روز تحقیر و تضعیف می‌کنیم (مثل کشاورزی). فرهنگ کار، تولید و مسئولیت در جامعه‌ی ما به شوخی شبیه است.

۱۷
برایم تعریف می‌کرد. جایی میهمان بوده. سر و صدای تلویزیون اجازه نمی‌داده راحت با صاحب‌خانه حرف بزند. ظاهرا هم کسی تلویزیون تماشا نمی‌کرده، اما صاحب‌خانه بنا به عادت آن‌را روشن گذاشته تا صدا و تصویر آن به مثابه مهم‌ترین میهمان خانه حضوری رسا داشته باشد.

– آیا تلویزیون مزاحم آرامش شما در خانه نمی‌شود؟
– تصمیم دارم دورش را برای همیشه خط بکشم.
– دور تلویزیون رو؟
– خیر. دور آرامش.

۱۸
– فقط دو ساله که رفته اروپا، اما تونسته اقامت بگیره. چطوری می‌شه؟
– نمی‌دونم. یا با یه اروپایی دوست شده و رابطه‌شون رو ثبت کردن، یا این‌که از روش‌های غیرمتعارف استفاده کرده.
– مثلا چه روش‌هایی؟
– دین‌اش رو عوض کرده و گفته من تو ایران امنیت ندارم یا موفق شده به مقامات ثابت کنه همجنس‌گراست. راه‌های دیگه هم هست که وکلا بهتر می‌دونن!

۱۹
رستوران بوفه‌ی نایب در خیابان وزرا غذاهایش را چندین بار گرم می‌کند تا حدی که از طعم آن‌‌ها می‌توان حدس زد که نه تنها آن‌قدر تازه نیستند که به آن قیمت گزافی که رستوران می‌گیرد بیارزند بلکه حتی ممکن است دچار فساد غذایی نیز شده باشند. وقتی این نکته را به کارکنان رستوران گفتیم، اولین سوال‌شان این بود: رمز کارت! پول که پرداخت شد گفتند مدیر رستوران نیست! موقع خروج خبری از «خوش آمدید»هایی که موقع ورود به رستوران حواله‌مان کرده بودند نبود.

باید این نکته را می‌گفتم!

۲۰
نکته‌ی بیستم، جای خالی صدها نکته‌ی ریز و درشت دیگر است که فرصت آن نیست که همه را بنویسم و خیلی‌هایشان هم قابل نوشتن نیستند چون از جنس لحظه هستند، مثل حالت نگاه گذرایی که یک لحظه از کنار تو رد می‌شود و ظاهرا داستانی ندارد و نمی‌شود از آن عکس گرفت و با این حال در ذهن یک تصویر خرد و ماندگار باقی می‌گذارد.

فکر می‌کنم تعطیلات آخر سال مسیحی زمان مناسبی برای رفتن به تهران نیست. یعنی اگر قرار باشد یک‌بار در سال به ایران بروید، فکر می‌کنم بهتر است آن یک‌بار وقت دیگری باشد. نوروز یا تابستان بهتر است. نه آسمان این‌قدر دودآلود است و نه مردم این‌قدر غبارآلوده. اگر لحن و حال و هوای این نوشته اندکی خاکستری است شاید به این موضوع بی‌ارتباط نباشد. دی‌ماه یا غیردی‌ماه، دل کندن از تهران و کسانی که بی‌نهایت دوستشان داری کار ساده‌ای نیست. شاید هم راستی راستی به خاطر این باشد که ضدحال‌ها کم نبوده‌اند. مثلا یکی از فضاهای سبزی که به نوعی ملک مشاع ما و همسایه‌هایمان به حساب می‌آید و سال‌های قبل فضای سبز و محل بازی و پیاده‌روی ما بود امروز به یک خوابگاه سیمانی عظیم  تبدیل شده و کنارش هم تا چشم کار می‌کند پارکومترهای شهرداری نصب شده تا علاوه بر دانشجوهایی که با ماشین شخصی به خوابگاه‌ می‌آیند بازدیدکننده‌های فروشگاه عظیمی که سال گذشته افتتاح شده بتوانند راحت‌تر برای ماشین‌هایشان جای پارک پیدا کنند. خوب این غم انگیز است. به خصوص که من درست زیر همان جایی که الان آجر و سیمان گذاشته‌اند خاطره‌های خاص دارم.

البته تهران توی همین چند روز برف هم داشت و مثل یک شهر زیبای کوه‌پایه‌ایی دلبری هم کرد… این برداشت را می‌کنم که تهران شهری زیباست که زیر دود و غبار پنهان شده و اگر برف هم نیاید چون نیک بنگری سرشار از زندگی و فعالیت است. مثلا در همین تهران دودزده‌ی دی‌ماه آدمی را می‌شناسم که هر پنج‌شنبه یا جمعه ساعت سه  یا چهار و نیم صبح از خواب بیدار می‌شود و صبحانه‌اش را در ایستگاه پنج توچال می‌خورد… و در همین تهران دود گرفته‌ی دی ماه آدمی را می‌شناسم که با نامه‌نگاری‌های مبتنی بر منطق و متانت که چند سال طول کشید(!)‌ آدم‌هایی را که ظاهرا حوصله یا عزم بررسی درخواست به حق‌اش را نداشتند سر عقل آورد… و در همین تهران دودگرفته‌ی دی‌ماه کافه‌داری را می‌شناسم که نوشیدنی‌های جعلی‌ ایتالیایی و فرانسوی‌ای که در خود ایتالیا و فرانسه وجود خارجی ندارند را به مشتری‌هایش نمی‌اندازد و در عوض برای تو پیانوی بی‌منت اجرا می‌کند… و … و…

20131228-photo

خواه ناخواه آدم وقتی به شهر خودش می‌رود هر کاری کند نمی‌تواند یک ناظر بی‌طرف باشد. یا عصبانی می‌شود، یا خوشحال می‌شود، یا بغض می‌کند و اشک توی چشم‌هایش حلقه می‌زند. همه را نمی‌شود توضیح داد. همه چیز را نمی‌شود نوشت. اما اجازه دهید این‌را بنویسم که تجربه‌ی سفر کوتاه من به تهران مجموعه‌ای از لحظه‌های پررنگ بود، رنگ‌هایی که همه‌‌شان خاکستری نبودند و سرخ و سفید و آبی و سبز هم میان‌شان پیدا می‌شد!
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

آیا دانستن همیشه به صلاح شماست؟ شش سناریوی فرضی

تلاش برای «دانستن» یا «کسب معرفت» معمولا به عنوان یک «فضیلت» (virtue) تلقی می‌شود. اما آیا «دانستن» به معنای افزایش معرفت ما نسبت به خود یا دنیای پیرامون خود همیشه ارزشمند است؟ به عبارت دیگر،‌ آیا می‌توان موقعیت‌ یا موقعیت‌هایی را تصور کرد که در آن‌ها «ندانستن» (یا تاخیر در دانستن) بهتر از «دانستن»‌  (یا دانستن فوری) باشد؟ توجه کنید در این‌جا «دانستن» به معنای عام آن تعریف می‌شود، نه به معنای خاص آن که «کسب علوم تجربی» باشد. با این تعریف، «دانستن» شامل پاسخ پرسش‌هایی نظیر «آیا شریکم امانت‌دار خوبی است یا خیر» یا «آیا خالق هوشمند وجود دارد یا خیر» یا «آیا توی حساب بانکی‌ام به اندازه‌ی مبلغ معینی پول دارم یا خیر» نیز می‌شود.

اما ارزش دانستن را نمی‌توان به کمک ابزارها و روش‌های مرسوم کسب معرفت ارزیابی کرد. برای این‌کار به یک ساز و کار فرامعرفتی یا پیش‌معرفتی نیاز داریم. اجازه دهید اسمش را بگذاریم «مصلحت» (prudence). اما کدام «مصلحت» و برای چه کسی یا چه چیزی؟ در این جا منظور مصحلت «شما» (شخص شما) و کسانی است که برای شما اهمیت دارند. طبعا مواردی که در آن‌ها «شما» به وضوح عزم فعل غیراخلاقی دارید را از گزینه‌ها حذف می‌کنیم، چون فرض را بر این می‌گیریم که شما حسن نیت دارید و درچارچوب یک دستگاه اخلاقی معقول و عادلانه صلاح خود را در تضاد آشکار با صلاح دیگران قرار نمی‌دهید.

در نتیجه سوال بالا را می‌توان به این صورت نوشت: «آیا می‌توانید موقعیت یا موقعیت‌هایی را تصور کنید که شما با نهایت حسن نیتی که دارید، صلاح خود را در «ندانستن» یا «به دست نیاوردن معرفت نسبت به چیزی یا پدیده‌ای» بدانید؟

با چند مثال و تجربه‌ی فکری ادامه می‌دهم. در هر مورد سعی کنید خود را در جهان ساده‌ی شده‌ای که در تجربه‌ی فکری ذکر شده قرار دهید. شما چکار می‌کنید؟‌ کدام استراتژی معرفت‌شناسیک برای موقعیت‌های یاد شده با «مصلحت» شما منطبق ست؟

در هر حالت استراتژی‌های «فورا دانستن»، «با تاخیر دانستن» یا «هرگز ندانستن» را در نظر بگیرید.

۱ 

زوج جوانی هستید و تولد فرزند اول‌تان را انتظار می‌کشید. شما این امکان را دارید که به کمک روش‌های پزشکی کاملا بی‌ضرر از جنسیت فرزندی که چند ماه بعد متولد خواهد شد با خبر شوید. اما احتمال می‌دهید که دانستن جنسیت فرزند از ذوق و هیجانی که تجربه می‌کنید بکاهد و این تجربه‌ی منحصر به فرد را به فرایندی عادی‌تر تبدیل کند. از طرفی در صورتی که جنسبت فرزند را بدانید می‌توانید بهتر برای ورود او برنامه‌ریزی کنید و آماده شوید. صلاح شما کدام است؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که «جنسیت فرزند متولد نشده‌ی خود را بدانید؟»

یک حالت کمی متفاوت از بالا را هم در نظر بگیریم. شما کماکان تولد اولین فرزندتان را انتظار می‌کشید و او حدود سه ماه دیگر متولد می‌شود. در همین حال از طریق اخبار از یک کشف/اختراغ جدید علمی باخبر می‌شوید که به پزشکان این امکان را می‌دهد که یک بیماری خطرناک موروثی را از طریق یک آزمایش کاملا بی‌ضرر روی جنین تشخیص دهند. شما چکار می‌کنید؟ به صلاح خود می‌دانید که این اطلاعات را به دست بیاورید (بدانید)؟

۲

در آینده‌ی نه چندان دور هستیم. شما می‌توانید با هزینه‌ای اندک نقشه‌ی ژنتیکی خود را دریافت کنید و همراه با آن گزارشی دریافت کنید که به شما اطلاعات مهمی در مورد احتمال ابتلا به بیماری‌های مختلف می‌دهد. مثلا ممکن است بر اساس این گزارش بدانید که احتمال این‌که شما در سنین بالای ۵۰ سالگی به بیماری خطرناک ایکس که هیچ درمانی هم ندارد مبتلا شوید ۸۰٪ است. نظیر این احتمالات را برای سایر بیماری‌های خطرناک دیگر نیز دریافت خواهید کرد. شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که این اطلاعات را به دست بیاورید (بدانید)؟

یک حالت کمی متفاوت از بالا را هم در نظر بگیریم. فرض کنید دانش و فن‌آوری به مرحله‌ای از پیشرفت رسیده که به شما این امکان را می‌دهد که از همان سنین جوانی، طول عمر تقریبی خود را بدانید. مثلا شما در بیست‌سالگی می‌توانید بدانید که چنان‌چه در اثر سانحه‌ای کشته نشوید، مرگ شما به احتمال ۸۰٪ قبل از سن ۷۰ سالگی خواهد بود. شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که این اطلاعات را به دست بیاورید (بدانید)؟

۳

به نظر می‌رسد فرزند شما که در سنین بلوغ به سر می‌برد از کنترل‌تان خارج می‌شود. او بعضا دیر به خانه می‌آید و با افرادی معاشرت‌ می‌کند که از کم و کیف آن‌ها کم اطلاع هستید. به صورت کلی شما نگرانی اساسی ندارید، چرا که شناخت عمومی‌ای که از فرزندتان دارید به شما یک اطمینان نسبی از وضعیت او می‌دهد. اما این به آن معنا نیست که خیال‌تان صد در صد راحت باشد. یک روز که فرزند شما به خانه می‌آید شما شک خفیفی می‌کنید که او مواد مخدر مصرف کرده است. با توجه به اهمیت موضوع سوالاتی (مستقیم یا غیرمستقیم) از فرزند خود می‌پرسید و او با قاطعیت مصرف هر نوع ماده‌ی مخدر را انکار می‌کند. مدتی می‌گذرد. شما هیچ نشانه‌ای نمی‌بینید که شک شما را تقویت کند و تا حد زیادی متقاعد شده‌اید که یا اصولا مواد مخدری مصرف نشده و فرزند شما راست گفته و یا این‌که مورد یاد شده یک تجربه‌ی یکباره بوده و قرار نیست تکرار شود. با توجه به شغل‌تان، این امکان را دارید که در صورتی که بخواهید، وسایل شخصی فرزندتان را در آزمایشگاه آنالیز کنید و متوجه شوید که آیا نشانه‌ای از مواد مخدر در آن‌ها یافت می‌شود یا خیر. اگر نتیجه‌ی آزمایش منفی باشد خیال‌تان راحت می‌شود، اما اگر نتیجه‌ی آزمایش مثبت باشد اعتمادتان به فرزندتان خدشه‌دار خواهد شد.  شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که بدانید فرزند شما به شما راست یا دروغ گفته است؟‌

۴

شما در یک خانواده‌ی مذهبی یا دست کم خداباور بزرگ شده‌اید و تا امروز از باور به این‌که یک خالق هوشمند و قدرتمند و حامی انسان (مثلا چیزی شبیه به خداوند در ادیان ابراهیمی) جایی نزدیک یا دور حضور دارد و مراقب شماست، یا دست کم در مواقع بحران طرف گفتگو یا تکیه‌گاه معنوی شماست بهره‌ جسته‌اید. شرایط ذهنی شما تا حدی عوض شده است. آن‌چه روزگاری برای شما یک موضوع غیرقابل تحلیل می‌بود، امروز مفهومی است که در صورتی که بخواهید می‌توانید آن‌را به کمک علم و فلسفه مورد کنکاش و کنجکاوی قرار دهید. به عبارت دیگر،‌ شما می‌دانید که چنان‌چه بخواهید، می‌توانید باور خود مبنی بر وجود خالق را مورد ارزیابی دقیق قرار دهید و ماحصل این ارزیابی چنین خواهد بود: یا باور شما تایید خواهد شد و یا به کلی رد می‌شود. اگر باور شما تایید شود چیز جدیدی به دست نیاورده‌اید. اما اگر باورتان رد شود، شما برای همیشه خدای‌تان را از دست می‌دهید و جایگزینی هم برایش ندارید. شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که بدانید باور شما به چنین خالقی درست یا نادرست بوده است؟‌

۵

سال‌ها پیش شما به شدت افسرده بودید. تا حدی که حتی به فکر خودکشی هم افتاده بودید. با کمک گرفتن از مجموعه‌ای از خدمات درمانی و مشاوره‌ای شما به تدریج بهتر شدید و به تدریج داستان به فراموشی سپرده شد. سال‌هاست که شما به آن روزهای سخت و تاریک نمی‌اندیشید. تا امروز. موقع خانه‌تکانی متوجه جعبه‌ای قرص می‌شوید که انتهای یکی از قفسه‌های دارو خاک گرفته است. به خاطر می‌آورید که این دارو، داروی اصلی‌ای است که آخرین معالج شما به شما داده بود و این دارو بود که در نهایت منجر به بهبود شما شد. افکار و احساسات متفاوت و متناقضی به شما هجوم می‌آورند: نکند این قرص‌ها شبه‌دارو (Placebo) بوده باشند؟ امروز شما این امکان را دارید که به سادگی دارو را آزمایش کنید و متوجه شوید که واقعی است یا شبه‌دارو. اگر نتیجه‌ی‌ آزمایش نشان دهد که دارو واقعی بوده است چیزی از دست نمی‌دهید، اما اگر معلوم شد شبه‌دارو بوده چطور؟ در این صورت خیلی چیزهاست که باید روشن شود. پس اگر بهتر شدن حال شما به خاطر تاثیر مواد دارویی نبوده پس به خاطر چه بوده؟ به خاطر گفتگوهایی که با متخصص معالج خود داشته‌اید؟ اما شبه‌دارو بودن این قرص‌ها نشان خواهد داد که او نیز با شما روراست نبوده. اما آیا شما خود را می‌شناسید؟ دقیقا چه چیزی نسبت به آن دوران تغییر کرده است که امروز افسرده نیستید و آن روز بودید؟ همان‌طور که به جعبه‌ی خاک گرفته‌ی قرص‌ها نگاه می‌کنید جایی در ذهن‌تان فشرده می‌شود و احساس می‌کنید دریچه‌ای که فکر می‌کردید برای همیشه بسته شده است به سوی دنیای تاریکی‌ها باز می‌شود. دست‌هایتان می‌لرزد…

شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح خود می‌دانید که موضوع را بیشتر از این دنبال کنید و بدانید داروها واقعی بوده‌اند یا شبه‌دارو؟

۶

شما مسئول یک عملیات صحرایی هستید که به صورت شبانه‌روزی ادامه دارد. شما از یک‌سو آدم قانون‌گرایی هستید و از طرف دیگر می‌دانید که شرایط معیشتی کارگران شما مناسبت نیست و بسیاری از آن‌ها ممکن است هفته‌ها از خانواده‌ی خود که در روستاهای اطراف زندگی می‌کنند دور باشند. بر اساس ضوابط اجرایی، هیچ‌کدام از کارگران حق ندارد در پایان شیفت کاری خود به روستای محل زندگی خود برگردد (تردد کند). شما تا حد امکان مراقب هستید که این قانون اجرا شود و چنان‌چه مورد اضطراری‌ای پیش نیامده باشد، به کسی اجازه نمی‌دهید کمپ صحرایی را به مقصد خانه‌اش ترک کند. در عین حال شما شک دارید که عده‌ای از کارگران بدون اطلاع شما کماکان این‌کار را می‌کنند و گاه و بی‌گاه از فرصت استراحت خود استفاده می‌کنند و به خانواده‌های خود سر می‌زنند. در صورتی که بخواهید می‌توانید با افزایش کنترل و نظارت چنین حرکت‌های غیرقانونی‌ای را شناسایی کنید و با خاطیان برخورد کنید اما در عین حال بر این باور هستید که تعداد کارگرانی که چنین کاری می‌کنند زیاد نیست و ریسک بالایی هم برای خود یا فعالیت شما ایجاد نمی‌کنند. در صورتی که «بدانید» کدام کارگرها کی اقدام به چنین سفرهایی می‌کنند چاره‌ای نخواهید داشت جز‌آن‌که جلوی آن‌ها را بگیرید.

شما چکار می‌کنید؟ آیا به صلاح می‌دانید که در موضوع تفحص کنید و مانع از تردد احتمالی برخی کارگران محلی به روستایشان شوید یا مادامی که موضوع را حاشیه‌ای تشخیص می‌دهید، ترجیح می‌دهید از جزییات این داستان بی‌خبر باشید؟

در همین رابطه قبلا نوشته بودم «چه وقت‌هایی جهل خوب است؟». 


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

مردی که به سادگی تسلیم نمی شد

قربانی فرایندهای صنعتی کور است. قربانی خاکِ آلوده به فلزات سنگین در یکی از صنعتی‌ترین کشورهای جهان. این را توی مقدمه‌ی رساله‌ی دکترایش خوانده بودم. اصلا به همین خاطر اکتیویست شده بود و به گروهایی پیوسته بود که برای کنترل سخت‌گیرانه‌تر فعالیت صنایع، صدایی در جامعه‌اش باشند و همان فعالیت‌هایش را به تدریج وصل کرده بود به کارهای دانشگاهی و کم کم به چهره‌ای شناخته شده در این عرصه تبدیل شده بود. حالا دهه‌ها از آن روزها گذشته و او سرپا ولی خسته است. هر روز که چهره اش را می‌بینم از روز قبل رنجورتر و خسته تر به نظر می‌رسد. همه می‌گویند اوضاع بیماری‌اش حادتر از همیشه شده است. اما او هر روز دانشگاه می‌آید. ای‌میل می‌زند، درس می‌دهد، توی اتاق پرینتر دیده می‌شود و ظهرها با ما به غذاخوری می‌آید. همه چیز ظاهرا رو به راه است.

چند روز پیش به خبرنامه‌ی گروه ای‌میل زد که: ”دکتر بهم گفته که از این به بعد باید دیالیز کنم. من قصد دارم این کار را در دفتر کارم انجام دهم و هر وقت که مشغول دیالیز هستم روی در اتاق یک اعلان نصب می‌کنم «مشغول دیالیز». در این شرایط لطفا وارد اتاق نشوید“. برداشت من از این ای‌میل این‌طور بود: «خیلی چیزها باب میلش نبوده و نیست، اما قرار هم نیست به این آسانی ها تسلیم شود».


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

روز تولد ۶۵ سالگی‌ من

در آخرین ساعت‌های سال ۲۰۱۲، این ترجمه رو که مدتیه توی پیش‌نویس‌ها خاک می‌خوره منتشر می‌کنم. سال ۲۰۱۳ خوبی داشته باشید.

امروز روز تولد منه. ۶۵ سالمه. تولدم مبارک! من ۶۵ سال بی‌مرگی‌ام را جشن می‌گیرم. هورا! ۶۵ سال! می‌شه ۷۸۰ ماه، ۳۳۸۰ هفته، ۲۳۶۶۰ روز*، ۵۶۷۸۴۰* ساعت و خیلی خیلی دقیقه.

من می‌تونستم در هر لحظه از هر کدام از این ۲۳۶۶۰ روز مرده باشم. در طی این ۶۵ سال، اما من هنوز زنده‌ام و اوضاعم هم خوبه!

این منو خیلی خوشحال می‌کنه و به خودم می‌بالم. این یه دلیل برای جشن گرفته.

من یک نجات یافته هستم. من از ۶۵ سال زندگی و خطر سرطان زنده بیرون اومدم. 

تو گوگل جستجو کردم: یه آدم میانگین چقدر عمر می‌کنه؟ جواب بین ۸۰ تا ۱۰۰ سال بود (اگه اتفاقی واسش نیفته). خیلی جالبه. چون همان‌طور که همه‌ می‌دونیم، زندگی خیلی خطرناکه… خطر هیچ‌وقت نمی‌خوابه… از همون لحظه‌ای که از خواب بیدار می‌شیم (اگه از خواب بیدار بشیم)، هر اتفاقی ممکنه واسه‌مون رخ بده.  

من دارم برنامه‌ریزی می‌کنم واسه ۵ سال آینده زندگیم. مطمئنم که می‌تونم. چطور؟ یک روز به یک روز. برنامه‌ام چیه؟ فقط کارای ساده: کار کردن، خواندن، نوشتن، غذای سالم خوردن، از هر روز لذت بردن و خدا رو شکر کردن واسه همه چیزایی که دارم. ۵ سال، می‌شه ۴۳۸۰۰ ساعت. این زمانه زیادیه. اما من باید یادم باشه که این ساعتا (یا دقیقه‌ها) خیلی سریع می‌گذرن. واسه همین من باید سعی کنم هر روز یه کار خوب و معناداری انجام بدم. ۱۸۲۵ کار خوب. این قابل انجام شدنه!

من نمی‌گم که ۵ سال دیگه زندگی می‌کنم. وقتی ۷۰ سالم شد، واسه سال‌های بعدش برنامه‌ریزی می‌کنم.

زندگی‌ من مثل رانندگی با یه ماشین خوب توی هوای خیلی بده. همه می‌تونن این‌کارو بکنن، چرا من نتونم؟

هر کی ازم سوال کنه چند سالته بهش می‌گم بالای پنجاه. اما چقدر بالای پنجاه به هیچ‌کی ربطی نداره. به هر حال همه که نمی‌تونن درک کنن من سال‌ها از عمرم می‌گذره و هر روزم با مبارزه با سرطان سپری می‌شه و من توی ۶۵ سالگی بانشاط و خوشحال هستم.

تو زندگی امیدم به بهترین‌هاست، اما آماده‌ام که با بدترین‌ پیشامدها بجنگم.

ترجمه من از وبلاگ «دستورالعمل کشتن سرطان»

* طبق محاسبات من، دوست ما انگار تعداد روزها و ساعت‌ها را دقیق حساب نکرده است. من عددهای بهتر شده را در ترجمه آوردم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

روز تولد ۶۵ سالگی‌ من

امروز روز تولد منه. ۶۵ سالمه. تولدم مبارک! من ۶۵ سال بی‌مرگی‌ام را جشن می‌گیرم. هورا! ۶۵ سال! می‌شه ۷۸۰ ماه، ۳۳۸۰ هفته، ۲۳۶۶۰ روز*، ۵۶۷۸۴۰* ساعت و خیلی خیلی دقیقه.

من می‌تونستم در هر لحظه از هر کدام از این ۲۳۶۶۰ روز مرده باشم. در طی این ۶۵ سال، اما من هنوز زنده‌ام و اوضاعم هم خوبه!

این منو خیلی خوشحال می‌کنه و به خودم می‌بالم. این یه دلیل برای جشن گرفته.

من یک نجات یافته هستم. من از ۶۵ سال زندگی و خطر سرطان زنده بیرون اومدم. 

تو گوگل جستجو کردم: یه آدم میانگین چقدر عمر می‌کنه؟ جواب بین ۸۰ تا ۱۰۰ سال بود (اگه اتفاقی واسش نیفته). خیلی جالبه. چون همان‌طور که همه‌ می‌دونیم، زندگی خیلی خطرناکه… خطر هیچ‌وقت نمی‌خوابه… از همون لحظه‌ای که از خواب بیدار می‌شیم (اگه از خواب بیدار بشیم)، هر اتفاقی ممکنه واسه‌مون رخ بده.  

من دارم برنامه‌ریزی می‌کنم واسه ۵ سال آینده زندگیم. مطمئنم که می‌تونم. چطور؟ یک روز به یک روز. برنامه‌ام چیه؟ فقط کارای ساده: کار کردن، خواندن، نوشتن، غذای سالم خوردن، از هر روز لذت بردن و خدا رو شکر کردن واسه همه چیزایی که دارم. ۵ سال، می‌شه ۴۳۸۰۰ ساعت. این زمانه زیادیه. اما من باید یادم باشه که این ساعتا (یا دقیقه‌ها) خیلی سریع می‌گذرن. واسه همین من باید سعی کنم هر روز یه کار خوب و معناداری انجام بدم. ۱۸۲۵ کار خوب. این قابل انجام شدنه!

من نمی‌گم که ۵ سال دیگه زندگی می‌کنم. وقتی ۷۰ سالم شد، واسه سال‌های بعدش برنامه‌ریزی می‌کنم.

زندگی‌ من مثل رانندگی با یه ماشین خوب توی هوای خیلی بده. همه می‌تونن این‌کارو بکنن، چرا من نتونم؟

هر کی ازم سوال کنه چند سالته بهش می‌گم بالای پنجاه. اما چقدر بالای پنجاه به هیچ‌کی ربطی نداره. به هر حال همه که نمی‌تونن درک کنن من سال‌ها از عمرم می‌گذره و هر روزم با مبارزه با سرطان سپری می‌شه و من توی ۶۵ سالگی بانشاط و خوشحال هستم.

تو زندگی امیدم به بهترین‌هاست، اما آماده‌ام که با بدترین‌ پیشامدها بجنگم.

ترجمه من از وبلاگ «دستورالعمل کشتن سرطان»

* بر طبق محاسبات من، دوست ما انگار تعداد روزها و ساعت‌ها را دقیق حساب نکرده است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

وبلاگ‌هایی که به بایگانی تبدیل می‌شوند

خواندن آخرین پست این وبلاگ که در آن یک روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس کانادایی خبر مرگ خودش را منتشر کرده منقلبم کرد. وبلاگش را دنبال نمی‌کردم و از طریق لینک‌ها به آخرین پستش برخورده بودم؛ این بود که اول که خواندمش برای چند لحظه فکر کردم مربوط به ماه‌ها قبل می‌شود و کمی احساس راحتی کردم، اما زود متوجه شدم که تاریخ پست مربوط به چند روز پیش است و آسودگی خاطری که از تصور دور بودن مرگش داشتم جایش را به اندوه و اضطراب داد. وبلاگ مفصلش را ورق می‌زنم. روزنامه‌نگار بوده و حرفه‌ای نویس. از چهار سال پیش با سرطان دست به گریبان بوده اما همین اواخر سال 2010 فهمیده که سرطانش «قطعا» او را خواهد کشت و فقط چند ماه فرصت دارد:

شیمی‌درمانی‌ دیگر جواب نمی‌دهد و بعد از تقریبا چهار سال که روش‌های مختلف درمان را امتحان کرد‌ام، دیگر روشی باقی نمانده که آزمایش نکرده باشم. …  من در سال 2007 فهمیدم سرطان دارم و از همان اوایل 2008 برایم روشن بود که پرتودرمانی‌، جراحی‌، شیمی‌درمانی و همهٔ معالجات دیگر نمی‌توانند حریفش شوند. سرطان هیچ‌وقت متوقف نشده و هر سی‌تی‌ اسکن و آزمایش خونی که داده‌ام نشان داده که تعداد و اندازهٔ تومورهای متاستازیم به صورت آهسته و پیوسته‌ای افزایش یافته است. جهت پیکان، مدت‌هاست که برای من، همسرم و دو دخترم روشن شده. …  شیمی‌درمانی هرگز ساده نیست. چند روز پیش تصادفا جایی دیدم که اولین بار در جنگ جهانی اول از آن به عنوان سلاح شیمیایی استفاده کرده اند، مثل گاز خردل. … برای من هم همین حس را داشته است.

در آخرین پستش نوشته:

خوب بالاخره رسید. من مرده‌ام و این آخرین پست این وبلاگ است…   از خانواده‌ و دوستانم خواستم که هر وقت بدنم عاقبت به خاطر رنج‌های سرطان خاموش شد، این نوشته را منتشر کنند – اولین مرحله از فرایندی که این‌جا را از یک وب‌گاه فعال به یک بایگانی تبدیل می‌کند.

چیزی که خواندن این سطور را برایم خاص می‌کند نفس درگذشتن یک شخص ناشناس (دست کم تا قبل از خواندن وبلاگش) نیست، چرا که در همین مدتی که من این پست را نوشتم احتمالا صدها نفر در جهان مرده‌اند؛ بلکه مشاهدهٔ بازتاب درونیات آدمی است که دربارهٔ ترس‌ناک‌ترین دوران زندگی‌اش نوشته و جسورانه در معرض دید عموم قرار داده است. در واقع این نوشته‌ها بیش از حد من خواننده را به لحظه‌های مرگ‌بار نویسنده نزدیک می‌کند و حایل‌های مرسوم بین من و شخص درگذشته را حذف می‌کند. حایل‌هایی که به کمک آن‌ها بهتر و ساده‌تر می‌توانیم با پدیدهٔ مرگ دیگران رو به رو شویم و در نبود آن‌ها «ما می‌مانیم و مرگ» که تجربهٔ ترسناکی است.

قبلا در «یابود دیجیتال شما کجاست؟» دربارهٔ حضور مجازی بعد از مرگ نوشته بودم. مطمئن باشید آقای درک میلر (Derek Miller) آخرین نفری نیست که بایگانی وبلاگش را به بنای یادبود خودش تبدیل می‌کند.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

رویاپردازی به مثابه واقعیت

من فکر می‌کنم تعداد قابل توجهی از‌ آدم‌های این‌جا، کارگران پاره‌وقت و مسافران تمام‌وقت هستند. بله آن‌ها رویاپردازان حرفه‌ای هستند و تمام وقت رویاپردازی می‌کنند… به نظر من واقعیت به شکل‌های مختلفی خودش را به ما نشان می‌دهد که بی‌تردید رویاپردازی یکی از آن‌هاست.

— یک رانندهٔ لیفتراک

.

I think there’s a fair amount of the population here who’re full time travelers and part time workers. So, yes those are the professional dreamers, they dream all the time… I think that there’re many different ways for the reality to bring itself forward, and dreaming is definitely one of those ways.

– a forklift driver

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پنج سوالی که باید قبل از پدر یا مادر شدن از خودم بپرسم

این پست را مدت‌ها بود که می‌خواستم بنویسم اما به دلایل مختلف (از بی‌حوصلگی گرفته تا مصلحت‌اندیشی) نمی‌نوشتم. اما چند نوشتهٔ اخیر «همه‌ می‌دانند» که برای بچه‌دار شدن کم عارضه راه‌حلی پیدا کرده عزمم را جزم کرد. من به صورت کلی مخالف بچه‌دار شدن نیستم، اما چه کنم که پاسخ شخصی‌ای برای این «پنج سوال» نمی‌یابم و فکر می‌کنم هر کسی که می‌خواهد دارای فرزند شود باید موضع و پاسخش نسبت به این «پنج سوال» خیلی مشخص و شفاف باشد. این را هم بگویم که «اگر شما عاشق بچه‌دار شدن هستید» این نوشته برای شما نیست؛ چرا که در برابر عشق هیچ استدلالی ارزش خواندن ندارد. اما اگر از آن دست‌ آدم‌هایی هستید که نسبت به «بچه‌دار شدن» تردید دارند پیشنهاد می‌کنم به پاسخ این پرسش‌ها فکر کنید.

سوال اول: آیا بشریت به بچه‌ من احتیاج دارد؟

آیا من بچه‌دار می‌شوم چون نسبت به بقای نسل بشر احساس مسئولیت می‌کنم؟ آیا بچه‌دار می‌شوم که نسل بشر را حفظ کنم؟

بسیاری از اندیشمندان نسبت به عاقبت به خیر شدن بشر که هیچ، نسبت به این‌که بتواند از دوران «کشف امواج رادیویی» عبور کند بدبین هستند و من هم گاه و بی‌گاه به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا محتمل است اعتماد بیش از حد نوع بشر به «ابزارهایش» کار دستش بدهد و نسلش را از روی زمین بردارد، اما اصلا فکر نمی‌کنم از ناحیهٔ جمعیت خطری متوجه بشریت باشد. به عبارت دیگر، مشکل جهان امروز انفجار جمعیت است و نه کمبود آن. در نتیجه به صورت کلان، غریزهٔ تولید مثل کردن به منظور بقای نسل را از آن دست غریزه‌هایی می‌دانم که دیگر ضروری نیستند و در نتیجه غریزهٔ تولید مثل به مثابه روشی برای بقای نسل نمی‌تواند عامل تعیین کننده‌ای در تصمیم‌گیری من برای بچه‌دار شدن باشد.

پس اگر قرار است نگرانی برای بشریت عاملی در تصمیم‌گیری من باشد بهتر است دارای فرزند نشوم و در صورتی که واقعا به بزرگ کردن بچه علاقه‌مند هستم یکی را به فرزندی قبول کنم.

سوال دوم: آیا امروز به بچه‌ نیاز دارم؟

شاید بگویید درست است که بزرگ کردن بچه دردسر دارد، اما دردسر شیرینی است و به زحمت‌هایش می‌ارزد. بله قبول که برای بسیاری از پسران و دختران پدر یا مادر شدن شیرین است اما من چنین احساسی ندارم و در این‌که پرثمرترین دوران زندگی‌ام (جوانی و میان‌سالی) را صرف سر و کله زدن با بچه‌ و وقت گذاشتن برای آن کنم، تردید دارم. آدم فقط یک‌بار عمر می‌کند و فقط یک‌بار می‌تواند 30 یا 40 ساله باشد. چرا وقت و عمرم را صرف کارهای لذت‌بخش‌تری نکنم؟ تا جایی که می‌دانم بچه‌ بزرگ کردن دست و پای پدر و مادر را می‌بندد و آن‌ها باید تمام یا بیشتر وقتشان را صرف تر و خشک کردن یا تربیت یا رفاه بچه کنند. نکته این‌جاست که من از سر و کله زدن با بچه‌ها (به جز دقایقی محدود) لذت خاصی نمی‌برم و تازه فکر می‌کنم دردسر بچه فقط محدود به همان چند سال اول نمی‌شود و بچه هرچه بزرگ‌تر می‌شود دردسرها و مسئولیت‌هایش هم بزرگ‌تر می‌شوند.

حتی زاویهٔ دید کاربردی‌تر و منفعت‌گرایانه هم چندان کمکی نمی‌کند. من برای امرار معاش به داشتن بچه احتیاجی ندارم. اولا که کار کودک در جوامع امروزی ممنوع است و عواقب جدی در پی دارد و ثانیا نوع کسب و کار من به گونه‌ای است که داشتن فرزند به آن کمکی نمی‌کند (مثلا پیشهٔ هنری شخصی که بخواهم سینه به سینه به فرزندم منتقل کنم ندارم یا این‌که کشاورزی سنتی باشم که بودن فرزندان به کشت و زرع من کمک کند).

با توجه به این‌که بزرگ کردن بچه یک وظیفه غیرقابل انکار است و در ایده‌آل‌ترین حالتش دست کم 18 سال طول می‌کشد و من هم کسی نیستم که بتوانم سرخوشانه از زیر بار مسئولیتی که پذیرفته‌ام شانه خالی کنم و در ضمن منفعت مادی یا معنوی هم ندارد، چرا باید تن به مسئولیتی دهم که این‌قدر طولانی، ناخوش‌آیند و سنگین است؟

سوال سوم: آیا فردا به بچه نیاز دارم؟

می‌گویند آدم بهتر است بچه‌دار شود که در دوران پیری «عصای دستش» باشد. «عصای دست» شدن بچه یک فرض (نسیه) است، اما برای بزرگ کردن بچه و تبدیل آن به موجود با معرفتی که واقعا عصای دست پدر و مادر پیرش باشد باید علاوه بر بخت واقبال مساعد، عمر و جوانی (نقد) را هم صرف کرد. همان فرهنگی که به من یاد داده نگران «عصای دست» دوران پیری‌ام باشم، به من یاد داده که «سرکهٔ نقد به از حلوای نسیه». پس عجالتا من جوانی‌ام را خوش باشم بهتر است. در ثانی به شهادت «آمار» (شخصی) بچه‌ها وقتی بزرگ می‌شوند می‌روند و پشت گوششان را هم نگاه نمی‌کنند و خدا نکند که پدر و مادر واقعا نیازشان به فرزندان بیفتد (منظورم برعکسش نیست؛ مثلا کمک کردن مادر بزرگ و پدربزرگ در بزرگ کردن نوه‌ها) که خیلی روزگار بدی می‌شود. فرزندان از بدو تولد «دست بگیر» دارند و تمام تلاش‌شان این است که گلیم خودشان را در این دنیای دون از آب بیرون بکشند و معمولا توان یا امکان «عصای دست» پدر و مادر پیر خود شدن را ندارند.

توضیح سوال چهارم و پنجم: با توجه به این‌که بچه‌دار شدن شوخی نیست (شما نمی‌توانید بعد از این‌که بچه‌دار شدید بدون پذیرفتن عوارض جدی جسمی، روحی و مادی از پدر یا مادر بودن استعفا دهید) پس شرط عقل این است که به حالت‌های مختلف از جمله حالت‌های منفی هم فکر کنم. مهم نیست که احتمال رخ دادن این حالت‌ها کم باشد، باید به این فکر کنم که اگر رخ داد (برای بعضی‌ها رخ می‌دهد) چکار خواهم کرد؟ من «باید» قبل از اقدام برای پدر یا مادر شدن «پاسخ» این سوال‌ها را بدانم.

در نتیجه از حالت‌های نرمال خارج می‌شوم و به حالت‌های غیرعادی ولی مهم فکر می‌کنم.

سوال چهارم: آیا می‌توانم تحت هر شرایطی مسئولیت‌های پدری یا مادری‌ام را انجام دهم (یا عواقب آن‌را بپذیرم)؟

همان‌طور که گفتم پدر یا مادر شدن موضوعی نیست که بشود از زیر آن به راحتی شانه خالی کرد و از این نظر مسئولیتی منحصر به فرد است. فرضا در مقایسه با مسئولیت در قبال همسر که می‌توان با متارکه آن را خاتمه داد، پدر و مادر تا پایان عمر پدر و مادر هستند و حتی در صورت فوت فرزند هم از عواقب از دست دادن آن مصون نیستند. در نتیجه طبیعی است که قبل از پذیرفتن مسئولیتی به این اهمیت که مادام‌العمر است و هیچ‌ راه خروج یا پشیمانی هم ندارد بهتر است مطمئن باشم که می‌توانم و می‌خواهم در همهٔ حالت‌ها و تحت هر شرایطی مسئولیتی که پذیرفته‌ام را انجام دهم. فرضا:

  • اگر در اثر سانحه یا بیماری زمین‌گیر شوم و ادامهٔ حیاتم نیازمند توجه جدی اطرافیان و جامعه باشد کودک من چکار می‌کند؟ آیا در صورت بروز چنین حالتی می‌توانم رنج ناتوان بودن (=عاجز بودن از ایفای مسئولیتی که پذیرفته‌ام) و مشاهده وضعیت پریشان فرزندم بودن را تحمل کنم؟
  • اگر فرزندم با شرایط خاص متولد شد چطور؟ شرایطی که نیازمند توجه جدی و شبانه‌روزی پدر و مادر باشد. اگر بچه دارای عارضه‌ٔ شدید جسمی یا روحی بود چطور؟
  • اگر فرزندم در اثر بیماری یا سانحه به وضعیتی لاعلاج دچار شود که لازمهٔ آن حمایت شبانه‌روزی و مادام‌العمر پدر و مادر باشد چطور؟ آیا حاضر هستم در صورت بروز چنین وضعیتی کماکان مسئولیت پدری یا مادری‌ام را ایفا کنم و خم به ابرو نیاورم (خم به ابرو آوردن احتمالا فرزند ناتوان را بسیار رنج خواهد داد)؟
  • از کجا می‌دانم بچه را خوب تربیت خواهم کرد؟ اگر بچه تبدیل به موجودی شد که از آوردن اسمش هم شرم داشتم چکار می‌کنم؟ اگر او به یک جنایتکار بزرگ تبدیل شد چطور؟

البته آدم‌ها ظرفیت‌های عجیبی برای فداکاری یا بروز خصوصیات ویژه دارند که در حالت عادی خودش را نشان نمی‌دهد (و گاه حتی خودشان به داشتن چنین خصوصیاتی واقف نیستند). با این حال پاسخ دادن به این سوال برای من آسان نیست: «آیا من در خودم آن میزان فداکاری یا اراده‌ای که بخواهم یا بتوانم تمام زندگی‌ام را به پای پرستاری از یک کودک بیمار یا ناتوان بریزم می‌بینم؟»

سوال پنجم: آیا بچهٔ من از آمدنش به این دنیا راضی خواهد بود؟

اگر روزی روزگاری بچه من از این‌که به این دنیا آمده پشیمان شود و مثلا در وضعیت بسیار رقت‌انگیزی قرار گیرد و از من بپرسد «به چه حقی من را به این دنیا آوردی؟» چه جوابی دارم که بدهم؟ اگر بچهٔ من در اثر بیماری یا فلاکت یا هر عامل دیگری «خودکشی» کرد و توی آخرین یادداشتش خطاب به من نوشت «به چه حقی من را محکوم به تحمل این رنج کردی؟» آیا پاسخی دارم که به خودم بدهم؟


.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

درود بر سامورایی‌های نیروگاه هسته‌ای ژاپنی

به آن سامورایی‌هایی فکر می‌کنم که هنوز داخل نیروگاه بحران زدهٔ ژاپنی مانده‌اند و «ناامیدانه» در حال تلاش برای مهار بحران یا دست کم خاموش کردن آتش هستند. نه این‌که به قربانیان درماندهٔ زلزله یا سونامی فکر نکنم،‌ اما آن‌ها با اختیار خود به سوی مرگ نرفتند، آتش‌نشانان و کارکنان نیروگاه ژاپنی اما آگاهانه و مسئولانه مرگ را انتخاب می‌کنند. بدون شک همهٔ آن‌ها می‌دانند که سلامتی و زندگی‌شان در معرض خطر جدی تشعشات رادیواکتیو است و با این وجود مسئولانه «ماندن» و «جنگیدن» را انتخاب کرده‌اند.

در این ساعت‌ها فقط و فقط به آن‌ها فکر می‌کنم. از تصور لحظاتی که بر آن‌ها می‌گذرد اشک در چشمانم جمع می‌شود. فقط می‌توانم بگویم درود بر فداکاری‌هایشان. درود…


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

باطل‌السحر همه‌ی معاندت‌ها، مخالفت‌ها و انتقادها

حالا من بیانیه‌ی معاندان، مخالفان و منتقدان را که در تهیه‌ی آن ائتلاف کرده‌اند قرائت می‌کنم: » ما معاندان، مخالفان و منتقدان هیئت حاکمه‌ی بالفعل جمهوری اسلامی ایران با ابراز پشیمانی از همه‌ی توطئه‌ها، اتهامات، دروغ‌ پراکنی‌ها و صدها و هزارها بدخواهی‌ها و بدنویسی‌های خویش که متأثر از خوی شیطانی و نوکری اجنبی و بدفهمی‌های تا امروزمان بوده است ازحاکمان، استغفار طلبیده و خواستار عفو و رأفت اسلامی از سوی نایب بر حق امام عصر ارواحنا فدا هستیم. ما حاضر هستیم در هر زمان و مکان که هیئت حاکمه‌ی بالفعل جمهوری اسلامی ایران تعیین بکند حاضر شده واین توبه نامه را با خون خود ممهور نماییم. در مقابل تنها خواستمان ازشما برادران ایمانی این است که هر کدام به تنهایی یک قدم جلو آمده ونسبت به کشته شدن شادروان شهید «ستوان پزشک وظیفه رامین پوراندرجانی» پزشک بازداشتگاه کهریزک موضع‌گیری و اقدام نمایید. ما ائتلاف‌کنندگان پشیمان از این جهت چنین خواسته‌ای را باطل‌السحر همه‌ی معاندت‌ها، مخالفت‌ها وانتقادهای خود پذیرفته‌ایم که این سرباز وظیفه‌ی ۲۶ ساله هیچ‌کدام از مخلوط کننده‌های حق و باطل و درست و نادرست را با خود حمل نمی‌کرده است: او سیاسی نبود. او زن نبود. او موسیقی تحصیل نمی‌کرد. او فلسفه و جامعه‌شناسی و انواع حقوق نخوانده بود. او دانشجو نبود. او فراری نبود. او پناهندگی از کشورهای بیگانه نخواسته بود. او سابقه‌دار نبود. او معتاد نبود. او با هیچ رسانه‌ی داخلی و خارجی مصاحبه نکرده بود. او فامیل هاشمی رفسنجانی نبود. او مخالف حسین شریعتمداری نبود. او سرمایه‌دار نبود. او در هیچ تظاهراتی شرکت نکرده بود. او نویسنده نبود. او روزنامه‌نگارنبود. او وبلاگ‌نویس نبود. او جدایی‌خواه نبود. و… او معصوم بود و آمده بود خدمت سربازیش را انجام بدهد. او حتی هیچ‌گونه تحصیل شنگول نکرده بود. چرا که پزشکی جزو رشته‌های عبوس است بعد از انرژی هسته‌ای و…«


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. 

 

آیا ازدواج یا زندگی مشترک عاشقانه در حال منسوخ شدن است؟ – قسمت اول

شخصا تا همین چند وقت پیش فکر می‌کردم ازدواج یا زندگی دو نفر زیر یک سقف تنها حالتی است که دو انسان ممکن است بتوانند با یکدیگر رابطه‌ی عاشقانه‌ی بلند مدت داشته باشند. اما مشاهداتم از برخی جوامع و همین‌طور مرور کردن برخی روندها چه در ایران و چه به صورت پررنگ‌تر خارج از ایران مرا به این اندیشه واداشته که این همه‌ی داستان نیست و احتمالا مناسبت‌های زندگی‌های مدرن‌تر (بخوانید ماشینی‌تر، صنعتی‌تر، مرفه‌تر، مستقل‌تر، …) نوع دیگری از زندگی مشترک را می‌طلبد که ضمن داشتن خصوصیت‌های مورد نیاز آدم‌هایی که در این شرایط مدرن (یا شبه مدرن) زندگی می‌کنند، از نکات منفی ازدواج یا زندگی زیر یک سقف بری باشد.

طبیعی است که مثل هر تصمیم دیگری، دلایل آدم‌ها برای ازدواج کردن یا نکردن فرق می‌کند و این تفاوت در معیارها همان قدر از شخص به شخص فرق می‌کند که از فرهنگ به فرهنگ، جغرافیا به جفرافیا یا از زمان به زمان. به همین دلیل هم حرف‌هایی که این جا می‌زنم را تلاشی برای یافتن یک قانون کلی که بشود به همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها و آدم‌ها تعمیم داد تلقی نکنید و دوست‌تر دارم که بیشتر به عنوان هم‌فکری تلقی شوند. این بحث ساده‌ای نیست و من هم کارشناس این حیطه نیستم؛ اما به عنوان کسی که به موضوع علاقه دارد می‌خواهم ببینم آیا می‌توانم مشاهدات شخصی‌ام را با در نظر گرفتن الفبای روش علمی (که در جای خود جای بسی نقد دارد) به جامعه‌ی هدف تعمیم دهم و به نتیجه‌ای شاید نه چندان معتبر از نظر علمی اما احتمالا بسیار مهم از نظر آدم‌هایی مثل خودم برسم؟

در چند دهه گذشته آمار ازدواج در بیشتر کشورهای غربی کاهشی بوده است. برخی از نشانه‌ها می‌گویند که شاید این سرنوشت در انتظار ایران یا دست کم بخش‌هایی از جامعه‌ی شهری ایران نیز باشد. اگر این پیش فرض را درست فرض کنیم می‌توانیم به این فکر کنیم که چرا ازدواج دیگر کار نمی‌کند (روز به روز در میان تعداد بیشتری از آدم‌های متعلق به گروه‌های خاصی از جامعه که من و شمای احتمالی هم عضو آن هستیم کمتر کار می‌کند) و اگر کار نمی‌کند جایگزین آن چه می‌تواند باشد.

در یکی از این نگرش‌ها که موضوع بحث من است، می‌توان نسبت به مفهوم سنتی (یا حتی مدرن) ازدواج خوش‌بین نبود. اجازه دهید بر اساس همین دیدگاه یک ادعا (شاید بشود گفت یک فرض صفر) بکنم اما قبل از آن، سه مفهوم را تعریف می‌کنم که در این ادعا از آن‌ها استفاده شده:

جامعه‌ی هدف در این نوشته چه کسانی هستند؟

مشاهداتم به من می‌گوید که این ادعا (که در پایین عرض خواهم کرد) به طور نسبی درباره‌ی برخی از کشورهای بسیار توسعه یافته اروپایی درست است. اما سعی می کنم جامعه هدف را در ایران تعریف کنم چون در صورت درست بودن احتمال دارد این وضعیت روزی نه چندان دور در ایران هم مشاهده شود. جامعه هدف من در این نوشته گروه معینی از افراد جامعه است که متولد 1350 به این طرف هستند، در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند، از نظر اقتصادی به طبقه متوسط یا مرفه تعلق دارند و از حداقل تحصیلات عالی برخوردار هستند. تعریف دقیقی نیست اما توی ذهن من (و امیدوارم شما) مصداق‌های فراوان و نسبتا مشخصی دارد.

منظور از ازدواج در این نوشته چیست؟

در این نوشته منظور از ازدواج (سنتی یا مدرن — در صورتی که بشود مفهوم پارادوکسیالی به نام ازدواج مدرن را تعریف کرد) هر گونه توافق بلند مدت بین دو نفر از افراد جامعه هدف برای زندگی کردن زیر یک سقف (هم سقفی) است و اگر شما نوع دیگری از ازدواج یا رابطه‌ی عاشقانه بلند مدت را می‌شناسید که هم سقف بودن شرط لازم آن نیست مصداق این بحث من نیست. شاید به جای دو مفهوم ازدواج یا زندگی زیر یک سقف بشود از عبارت «زندگی مشترک عاشقانه بلندمدت» استفاده کرد که به نوعی هر دو حالت را شامل می‌شود. در ضمن طبیعی است که دو نفر باید عضو جامعه هدف باشند و زندگی مشترک عاشقانه بلندمدت میان افراد دیگر جامعه مصداق این نوشته نیست.

منظور از شکست خوردن در ازدواج در این نوشته چیست؟

با کمی اغماض و ساده کردن موضوع، به هر یک از وضعیت‌های زیر که به دنبال ازدواج (یا هر نوع زندگی مشترک عاشقانه) رخ دهند شکست خوردن می‌گویم. همین‌طور برای سادگی بیشتر همه چیز را به روابط عاشقانه بین دو جنس مخالف تقلیل می‌دهم چون مشاهدات من هم بیشتر به این نوع روابط بر می‌گردد و به همین خاطر از همه‌ی دوستان دگرباش که ممکن است به بحث علاقه‌مند باشند عذر خواهی می‌کنم. در ضمن موارد زیر از هم مستقل نیستند و به شکل‌های مختلف یک نکته را تکرار می‌کنند و با هم هم‌پوشانی دارند (توجه کنید نکات زیر را تعریف شکست برای افراد عضو جامعه هدف ذکر شده می‌دانم نه در گروه‌های دیگر):

  • رابطه‌ای را که با عشق (شور و شهوت و صمیمیت و تعهد) دوجانبه شروع نشود شکست خورده تلقی می‌کنم.
  • تبدیل شدن رابطه‌ی عاشقانه و سرشار از شور و شهوت و صمیمت و تعهد بین زن و مرد به چیزهای دیگری مانند مونس، پدر بچه ها، مادر بچه ها، نان آور، سرآشپز، تر و خشک کن و موارد مشابهی که هر چیزی در خود داشته باشند به غیر از دو معشوق (عشق دو جانبه مرد و زن همان گونه که رابطه آغاز شد). از بین رفتن تدریجی شور و شهوت یا از بین رفتن تدریجی تعهد یا از بین رفتن تدریجی صمیمیت که در هر سه مورد رابطه را شکست خورده می‌دانم.
  • دگردیسی یا تغییر ماهوی و غیرارادی رویاها و آرزوهای اولیه مرد و زن به هر چیز دیگری به غیر از آن چه از ابتدا در سر داشته‌اند. مثلا اگر هدفشان این بوده که بچه‌دار نشوند، خودشان را در حال بزرگ کردن یک یا دو یا سه تا بچه ببینند بدون این که دقیقا بدانند چه چیزی باعث شده نظرشان عوض شود. صد البته که اگر این تغییر استراتژی به صورت خودخواسته و دوجانبه (زن و مرد) انجام شده باشد مصداق شکست نیست.
  • رسیدن رابطه به وضعیتی که یکی از افراد (زن یا مرد) به صورت یک‌جانبه وادار به تحمل کردن شرایطی که از سوی شخص دیگر تحمیل شده شود بدون این که هیچ تلاش/دغدغه/امکانی برای بازگشت شرایط به وضعیت  متعادل دوجانبه انجام شود/وجود داشته باشد.
  • رسیدن روزی که مرد از مصاحبت و بودن در کنار زن (یا برعکس یا هر دو) لذت نبرند اما به دلایل مختلف مانند وجود موانعی مانند وجود داشتن مسئولیت فرزند یا فرزندان و نگرانی از سرنوشت آن‌ها، ترس از تنهایی، ترس از فشارهای فرهنگی و غرولند و نگاه انتقادی اطرافیان، ترس از فشارهای اقتصادی ناشی از مستقل شدن و دلایل مشابه دیگر تصمیم بگیرند یکدیگر را تحمل کنند و این وضعیت رقت‌انگیز را با حفظ آبرو و لبخند‌زنان به روی در و همسایه ادامه دهند.

خوب حالا که اجزاء بحث را تا حدی (که امیدوارم برای بحث جدی ولی نه آکادمیک به اندازه‌ی کافی دقیق باشد) اجازه دهید ادعایی را که شاهد بروز آن در برخی کشورهای توسعه یافته اروپایی هستم و می خواهم به جامعه هدف ایرانی تعمیم دهم بگویم:

فرض صفر: برای جامعه‌ی هدف تعریف شده که جمعیت آن در ایران به سرعت در حال زیاد شدن است، ازدواج (یا هر نوع رابطه عاشقانه دو نفره توی یک چهاردیواری و زیر یک سقف برای مدتی بیشتر از چند هفته یا ماه) به احتمال زیاد شکست خواهد خورد. به عبارت دیگر نهاد ازدواج برای این بخش های جامعه کارکرد خودش را از دست داده (یا دارد از دست می دهد) و کم کم نهاد دیگری جای آن را خواهد گرفت یا بهتر است که بگیرد.

ادعای بالا البته فقط یک «فرض صفر» (null hypothesis) است و متناسب با محیط بحث وبلاگی زیاد هم دقیق ارائه نشده ولی به هر حال ثابت  یا رد کردن یا حتی تلاش برای دقیق تعریف کردنش حتی درباره‌ی همان جوامع اروپایی هم کار جدی می‌طلبد. لازم است تاکید کنم تعریف‌های بالا و همان‌طور ادعای شکست خوردن ازدواج برای بیشتر افراد متعلق به جامعه هدف را با در نظر گرفتن چند درصد احتمال خطا و نادیده گرفتن موارد انگشت شمار استثنایی صادق می‌دانم و البته که این‌ها بر اساس یافته‌های آماری‌ای است که از اطرفیان، دوستان و آشنایان خودم گرفته‌ام و تصدیق می‌کنم که جامعه‌ی آماری دقیقی نیست و نمی‌تواند باشد اما چکار کنم که تنها معیار فعلی من برای ارائه‌ی فرض صفر است.

خلاصه این که اگر این فرض صفر درست باشد (با پذیرفتن تعریف‌ها) در این صورت احتمالا برای آدم‌هایی مثل من (یا خیلی از شما) بسیار بهتر است که حسابی درباره‌ی مدل زندگی عاشقانه‌مان در زندگی فکر کنیم چون در آن صورت با قاطعیت آماری (یعنی  از استثنا که بگذریم و احتمال غالب را در نظر بگیریم) زندگی زیر یک سقف سرنوشتی جز شکست نخواهد داشت حتی اگر با مناسبت ترین فرد و با بهترین شرایط شروع شده باشد.

ممکن است بگویید این بحث خیلی دور از ذهن است و چه کسی ممکن است در رابطه‌ی عاشقانه‌اش به زندگی زیر یک سقف نیاندیشد؟ درست به همان اندازه که این بحث برای خیلی از مخاطبان ایرانی ممکن است دور از ذهن یا بی‌ربط برسد اهمیت آن مشخص‌تر می‌شود. چرا که دور از ذهن بودن موضوع نشان از آن دارد که مخاطب فرضی به هیچ مدل جایگزینی که بتواند زندگی عاشقانه خود را بر اساس آن طرح‌ریزی کند به طور جدی نایاندیشیده است.

در قسمت بعدی این نوشته بیشتر توضیح خواهم داد که چرا فکر می‌کنم احتمالا بین روند روز افزون شکست روابط عاشقانه‌ی بلند مدت که شاهد آن هستیم و تنها راه حل مرسوم عشق در ایران که ازدواج یا زندگی زیر یک سقف است رابطه‌ای قابل اعتنا وجود دارد.

 

پایان قسمت اول.


 


 

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

هزارتوی منطقی

در چند روز گذشته دو داستان عاشقانه‌ی واقعی از بچه‌های اینجا شنیده‌ام. در واقع شاید در میانه‌ی این بیابان دلشان خیلی پر بوده که برای من درددل کرده‌اند. فکر می‌کنم اگر در شهر یا یک محیط شلوغ بودیم شاید ترجیح می‌دادند این حرف‌ها را به دوستان صمیمی‌تری بزنند، اما اینجا گوش کم پیدا می‌شود و من هم انصافا گوش خوبی هستم!

سادگی

چیزی که در اینجا خیلی به چشمم می‌خورد -و برایم عجیب و باورنکردنی است- سادگی آدم‌ها و نگاه ساده و راحتی است که به اغلب مسائل دارند. موضوعاتی مانند کار یا ازدواج که برای کسانی مثل من به غایت پیچیده، حل‌ناشدنی و سرشار از علامت سوال و تردید هستند، برای آدم‌های اینجا آسان، طبیعی و بدیهی‌اند. آن‌قدر ساده به مسایل نگاه می‌کنند و شیوه‌ی حل مساله‌شان به قدری طبیعی-غریزی است که گاهی فکر می‌کنم کسانی مثل من بیمارگونه در ورطه‌ی پیچیدگی‌های ذهنی و پارادوکس‌های فلج کننده‌ افتاده‌ایم.

(س) جوانی است حدودا 27 ساله که ماجرای ازدواجش را اینطور آغاز کرد که همسرش در یک کافی‌نت کار می‌کرده و او هم روزی برای کاری به آن کافی‌نت رفته بوده است. از دخترک خوشش می‌آید، چند روزی او را تحت‌نظر می‌گیرد و ارتباطات و رفتارش را می‌سنجد و بعد هم به کمک دختر عمویش از او خواستگاری می‌کند.

(ع) جوانی است 26 ساله که ماجرای ازدواجش از یک گفتگوی تصادفی در اتوبوس شروع شده است…

از جزییات بگذریم که حدیث من چیز دیگری است. بدون اینکه بخواهم توانایی‌هایی را که انسان در زندگی فکری‌اش به دست می‌آورد کم‌ارزش تلقی کنم باید اعتراف کنم که فن زندگی در لایه‌های «غریزی–طبیعی» ما آدم‌ها نهفته است. شاید بتوانیم به کمک «درک پیچیدگی‌های واقعیت» و ایجاد یک «معماری ذهنی منسجم در شیوه‌ی نگرش و شناخت جهان پیرامون خود» به حرکت سیال این غریزه کمک کنیم طوری که حساس‌تر، بهتر و دقیق‌تر عمل کند؛ اما نمی‌توانیم و نباید «ذهن و همه‌ی توانایی تحلیل و ترکیب‌اش» را در برابر «طبیعت ساده و خطی» خود قرار دهیم.

هزارتویی خودساخته

طبیعت ما آدم‌ها آنقدر نیرومند و ریشه‌دار است که اگر ذهن را در مقابلش قرار دهیم بدون شک حاصل یک کابوس منطقی عظیم خواهد شد: هزارتویی از افکار و غرایز که صاحب اندیشه را در پیله‌ای بی‌منفذ اسیر خواهد کرد.

در میان این همه منحنی‌های چند بعدی و پیچیده که دور خود پیچیده‌ایم آیا جایی سر رشته‌ای را از کف نداده‌ایم؟ چه کسی می‌داند شاید آدم‌هایی که شاخک‌های طبیعی خود را بکر و سالم نگه داشته‌اند -حتی اگر به نظر کم‌اطلاع و عامی برسند- هنر زندگی کردن را -به صورت کاملا ناخودآگاه- بهتر می‌دانند و در نتیجه درک و حس بیشتری از زندگی‌شان دارند؟ نکند برخی از ما همان کلاغی باشیم که می‌خواست خرامیدن کبک را یاد بگیرد و راه رفتن خودش را هم فراموش کرد؟!


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آن سوی دیوار

دیوار برای این نیست که مانع عبور «تو» شود؛ دیوار قرار است مانع مزاحمت «دیگران» شود. یادت باشد دیوار فقط جلوی کسانی را که به اندازه‌ی کافی چیزی را نمی‌خواهند می‌گیرد.

هر وقت چیزی را خیلی خواستی و دیدی دورش دیواری کشیده شده، خوشحال شو. چرا که دیوار نشان می‌دهد «آن چیز» فقط برای تو آن‌جاست و نه برای دیگران. دیگرانی که حتی نمی‌توانند آن را ببینند، تو اما اگر به اندازه‌ی کافی مصمم باشی شاید بتوانی روزی از دیوار عبور کنی …

brick_wall
پشت این دیوار چیست؟

آخرین صحبت‌های دوستی نادیده را می‌خوانم که به خاطر بیماری چند ماه دیگر بیشتر زنده نیست. ایده‌ی این نوشته‌ را مدیون او هستم. شاید بعدها معرفی‌اش کنم.


مشترک خوراک بامدادی شوید

کامل

فقط مطالب

فقط لینکدونی