مسألهٔ استقلالِ کردستان: راه و بی‌راهه‌ها

بیشتر از یک سال است که در بامدادی چیزی منتشر نکرده‌ام، اگر چه در توییتر بیشتر فعال بوده‌ام. دلیلِ ننوشتنم در بامدادی این بوده که فضایِ ذهنی‌ام با نوعِ مطالبی که معمولاً در بامدادی منتشر می‌کنم فاصلهٔ بیشتری گرفته است: چند وقتی است که از جای خودم کنده شده‌ام و از جاده‌هایِ آشنا دور افتاده‌ام، در نتیجه دچارِ نوعی سرگشتگی و شیفتگی و بی‌تابی هستم که به شکلی غریب، هم امن و آسایش را از من گرفته و هم طمانینه و قرار را به من هدیه داده. به هر حال، در پیِ این تحولات، برایِ این‌جا سه گزینه بیشتر ندارم: (۱) آن‌را به حالِ خود بگذارم که نیمه‌متروک باقی بماند و هر وقت که ذهنم نیاز به نوشتنیِ بامدادی‌گونه کرد—به آن معنایِ گذشته‌اش—به آن سر بزنم؛ (۲) آن‌را به کلی تعطیل کنم؛ یا (۳) سعی کنم هویتی جدید، سهل‌تر و متفاوت به آن بدهم تا بتواند سهمِ بیشتری از فراغت‌هایِ پراکندهٔ این روزهایم پر کند. گزینهٔ (۱) که ادامهٔ وضعِ فعلی است و پایا نیست؛ گزینهٔ (۲) را دوست ندارم، اگرچه احتمالاً منطقی‌ترین گزینه است چون جا را برایِ چیزهای دیگر باز می‌کند؛ می‌ماند گزینهٔ (۳) که برنامهٔ خاصی برایش ندارم، و گذاشته‌ام که به صورتِ خودبه‌خودی رخ دهد، یعنی نه سعی می‌کنم مانعش شوم، و نه سعی می‌کنم عمداً ایجادش کنم. این نوشته هم تلاشی است در همین راستا. نمی‌دانم قرار است به چه سمتی برود و در عینِ حال قصد ندارم آن‌را به شکلِ معینی پیش‌مدیریت کنم.

شاید مهم‌ترین موضوعِ روز مربوط به تحولاتِ کردستانِ عراق باشد که با برگزاریِ همه‌پرسیِ استقلال اقلیمِ‌کردستان از عراق در حالِ اوج گرفتن است. چند نکته وجود دارد که این تحولات را به شکلی منحصر به فرد حساس و پیچیده می‌کند، به گونه‌ای که به سختی می‌توان راهِ درست را از صدها بیراههٔ خطرناکی که پیشِ روست تشخیص داد. من قصدِ ارائهٔ راهِ حل ندارم، صرفاً چند نکتهٔ به نظرِ خودمِ کلیدی را مطرح می‌کنم که خواه‌ناخواه باید در روی‌کردِ درست به این قضیه لحاظ شوند:

اول این‌که نمی‌توانیم آن روزهایی را که صدام حسین با بمب‌هایِ شیمیایی مردمانِ کرد را با وحشی‌گریِ بی‌مانندی قتلِ عام کرد فراموش کنیم. کردها مردمانِ صبور و غیوری هستند و این که نخواهند با شرایطِ مشابهی رو به رو شوند خواسته‌ای عجیب نیست. اما شاید بپرسید آن واقعهٔ هولناک چه ارتباطی به همه‌پرسیِ امروز دارد؟ به نظرِ من ارتباطش واضح است: آن واقعه به این دلیل رخ داد که کردها حقِ تعیینِ سرنوشت و حقِ دفاع از خود نداشتند. اگر آن روز امکانِ تعیینِ سرنوشت و دفاع از خود را داشتند، تن به ظلمِ هیولایی مانندِ صدام نمی‌دانند. بنابراین، اراده‌ای که مردمِ کرد را به سویِ‌ استقلال‌طلبی می‌برد، به این تجربهٔ تلخِ تاریخی، و نمونه‌هایِ مشابه، ولو کمرنگ‌تر، گره خورده است. من شخصاً به این خواسته احترام می‌گذارم و با وجودی که در چند و چونِ آن بحثِ بسیار دارم، اما از لحاظِ اخلاقی به خودم اجازه نمی‌دهم طرف‌دارانِ آن‌را در میانِ اقشارِ معمولیِ جامعه محکوم کنم.

دوم این‌که مسألهٔ کردستان فقط به اقلیمِ کردستان در شمالِ عراق ختم نمی‌شود. کردها در ترکیه، سوریه و ایران نیز زندگی می‌کنند و این ارادهٔ استقلال‌طلبانه—یا اگر دوست دارید «جدایی‌طلبانه»—با شدت و حدتِ متفاوت در میانِ کردهایِ ساکنِ کشورهایِ همسایهٔ عراق نیز وجود دارد. شکی نیست که این اراده‌ای همه‌گیر نیست، اما به هر حال نمی‌توان وجودِ آن‌را نادیده گرفت. پررنگ شدنِ استقلالِ کردستانِ عراق اعتماد به نفسِ جدایی‌طلبانِ کرد در کشورهایِ همسایهٔ عراق—از جمله ایران—را بالاتر خواهد برد و زمینه را برایِ جریان‌هایِ مدنی یا غیرمدنیِ جدایی‌طلبانه فراهم‌تر خواهد کرد. اما این نوع جریان‌هایِ جدایی‌طلبانه، با توجه به وضعیتِ پر تنشِ منطقه—که معمولاً متأثر از رقابت‌هایِ منطقه‌ای و دخالت‌هایِ فرامنطقه‌ای نیز هست—شکاف‌هایِ اجتماعی را افزایش خواهند داد و می‌توانند تا مرزِ ناآرامی‌‌هایِ غیرقابلِ مهار نیز پیش بروند. طبیعی است که از بیمِ چنین عاقبتی، حکومت‌هایِ مرکزی حساسیتِ ویژه‌ای رویِ تمایلاتِ جدایی‌طلبانه داشته باشند؛ حساسیت‌هایی که از یک‌سو قابلِ درک و حتی دفاع هستند، و از سویِ دیگر خشن و تمامیت‌خواهانه به نظر خواهند رسید. به هر حال، نه می‌توان اهمیتِ ذاتی برایِ ایدهٔ حاکمیتِ مدرن قائل شد، تا حدی که به بهانهٔ حفظِ آن بتوانیم دست به هر جنایت و خشونتی بزنیم؛ و نه می‌توانیم آن‌قدر ساده‌دل باشیم که امنیت و ثبات و آرامشِ حاکم بر یک کشور و یک جامعه را قربانی هوس‌ها، دخالت‌ها و فانتزی‌های زودگذر کنیم و فتنه‌ای بزرگ‌تر از رویایِ استقلال ایجاد کنیم.

سوم این‌که نزدیکیِ رهبرانِ اقلیمِ کردستان به اسرائيل نشان دهندهٔ فرصت‌طلبی و کوته‌اندیشیِ ایشان است که قطعاً عاقبتِ خوشی نخواهد داشت. در شرایطی که رژیمِ اشغال‌گر، استعمارگر و آپارتایدِ اسرائیل روز‌به‌روز منزوی‌تر و شکننده‌تر می‌شود، این اتحاد نه تنها به سودِ کردستانِ عراق نیست، بلکه خواستهٔ قاعدتاً منطقی و قابلِ دفاعِ کردها را آلوده و مخدوش می‌سازد. از این گذشته، اسرائیل از مقایسهٔ تاریخِ خودش با جنبشِ استقلال‌طلبیِ کردها بهرهٔ فراوان می‌برد و سرانِ کردها اگر ذره‌ای فراست می‌داشتند به هیچ‌ عنوان نباید اجازه می‌دادند نزدیکیِ آن‌ها به اسرائیل امکانِ این مقایسه‌ و همانندپنداری را به وجود آورد. اسرائيل کشوری غصبی است که بر رویِ زمین‌های دزدیده‌ شده از اقوامِ دیگر بنا شده است، در حالی‌که کردها ساکنانِ بومیِ سرزمین‌هایِ خودشان هستند. مقایسهٔ اسرائیل با کردستان، از یک سو این افسانهٔ موردِ علاقهٔ اسرائیل را تقویت می‌کند که «مهاجرانِ یهودیِ صهیونیست به سرزمینِ خودشان که تقریباً خالی از سکنه بود بازگشتند» و از سویِ دیگر کردهای عراق را «به دزدِ سرزمینِ دیگران»—اسرائیلی دیگر—شبیه می‌کند. سرانِ کردستانِ عراق احتمالاً نزدیکی به اسرائیل را به عنوانِ یک «فرصت» در نظر می‌گیرند که به آن‌ها کمک خواهد کرد خواستهٔ خویش را پیش ببرند، اما همین تصورِ آن‌ها که شراکت با اسرائیل را یک فرصت می‌بینند نشان دهندهٔ عمقِ کوته‌نظری‌شان است. اسرائیل رژیمی ظالم و ناحق است و اتحاد با ظالم و ناحق نه تنها «فرصت» نیست بلکه ختمِ به خیر نیز نخواهد شد و فتنه‌ها برپا خواهد ساخت.

چهارم مربوط به روی‌کردِ ایران، سوریه، ترکیه، و عراق در رابطه با ارادهٔ استقلال‌طلبی در کردستانِ عراق و کردهایِ‌ ساکنِ این کشورهاست. نقشِ ایران بسیار کلیدی و ویژه است و درست به همین دلیل فراست یا اشتباهِ آن می‌تواند عواقبِ بسیار متفاوتی را در منطقه رقم بزند. در سوریه، کردها پس از رشادت‌هایی که در دفاع از سرزمین‌هایشان در مقابلِ تروریست‌هایِ داعش از خود نشان دادند، این سادگی را مرتکب شدند که خود را به نیروهایِ زمینی آمریکا تبدیل کنند تا در شرایطی که هیچ پایگاهِ اجتماعیِ واقعی در سوریه برایش باقی نمانده و عملاً قافیه را به جبههٔ مقاومت و روسیه باخته، بتواند به بازی‌گریِ خود در شرقِ سوریه ادامه دهد. اما شاید اشتباهِ بزرگ‌ترِ کردهایِ سوریه این بود که در بحرانی‌ترین شرایطی که ارتشِ سوریه در حالِ جنگ با چندین جبههٔ‌ مختلفِ تروریستی در مناطقِ مختلفِ این کشور بود، با نیروهایِ دولتی درگیر شدند و به این ترتیب آیندهٔ رابطهٔ خود با دولتِ مرکزیِ سوریه را به مخاطره انداختند. دور نیست روزی که آمریکا از سوریه عقب بنشیند و کردها مجبور باشند با همین دولتِ قانونی سوریه تعامل کنند و آن روز، دولتِ مرکزیِ سوریه تا جایی که بتواند کردهای سوریه را محدود خواهد ساخت. با همهٔ این‌ها، دولتِ سوریه، به واسطهٔ بحرانِ ناشی از جنگِ داخلی، دستِ کم تا آیندهٔ نزدیک نخواهد توانست نقشِ موثری بر تحولاتِ مربوط به کردستانِ عراق داشته باشد.

اما رابطهٔ کردهایِ مقیمِ ترکیه با حکومتِ مرکزیِ ترکیه—اگر چه نسبت به دهه‌هایِ گذشته بهتر شده—پر از نقار، بی‌اعتمادی و نفرتِ نهفته است. کردها چیزی حدودِ یک سومِ جمعیتِ ترکیه را تشکیل می‌دهند و به همین نسبت روی‌کردِ ترکیه نسبت به تحولاتِ کردستانِ عراق کاملاً اقتدارگرایانه، تحکم‌آمیز و خشن است. طیِ سال‌هایِ بعد از شکل‌گیریِ کردستانِ عراق، ترکیه به بهانه‌هایِ مختلف بارها به کردستانِ عراق حملهٔ نظامی کرده است که با سکوتِ نسبیِ محافلِ بین‌المللی همراه شده است. البته، همراه با این حرکت‌هایِ خشن، ترکیه شریکِ مهمِ اقتصادیِ کردستانِ عراق نیز بوده، مثلاً‌ عمدهٔ نفتِ این کشور از طریقِ بنادرِ ترکیه صادر می‌شود. در نهایت، تاریخ‌چهٔ پر از تحکم و خشونتی که بینِ دولتِ ترکیه و اقلیمِ کردستان وجود داشته به این معناست که ترکیه نمی‌تواند نقشِ یک عاملِ میانه، ملایم و تعادلی را در قبالِ کردهایِ عراق بازی کند. اما دولتِ عراق نیز احتمالاً نخواهد توانست نقشِ ملایم و معتدلی بازی کند، چرا که مجبور به حفظِ تمامیتِ ارضیِ عراق است و حرکت در این مسیر خود به خود به معنایِ درگیری و دعوا بینِ کردستانِ عراق و دولتِ این کشور خواهد بود.

اما نقشِ ایران در این میان ویژه خواهد بود. اولاً، علی‌رغمِ محرومیت‌هایی که در منطقهٔ کردستانِ ایران وجود دارد و همین‌طور برخی تمایلاتِ احتمالیِ جدایی‌طلبانه، پیوندِ اجتماعی، اقتصادی و فرهنگیِ کردهایِ ایران با سایرِ بخش‌هایِ ایران بسیار عمیق و گسترده است، به حدی که به سختی می‌توان «ایران» را بدونِ حضورِ کردها تصور کرد، همان‌طور که ایران بدونِ حضورِ فارس‌ها یا آذری‌ها یا بلوچ‌ها غیرقابلِ تصور است. برخوردِ تندِ ایران با تحولاتِ کردستانِ عراق می‌تواند به ایجادِ شکاف‌هایی عمیق در جامعهٔ ایران منجر شود که ممکن است به راحتی قابلِ ترمیم نباشند. ثانیاً، برخوردِ تند با کردهایِ عراق، صرفِ نظر از این‌که از نظرِ منطقِ کشورداری اشتباه است، از لحاظِ اخلاقی نیز قابلِ دفاع نیست؛ چرا که همان‌طور که عرض کردم این حقِ کردهاست که بخواهند حقِ دفاع از خود و حقِ تعیینِ سرنوشت داشته باشند. ثالثاً، حرکت‌هایِ تند نمی‌تواند این مسأله را حل کند و ایدهٔ کردستانِ مستقل را که در ذهن‌های بسیاری شکل گرفته پاک سازد، بلکه صرفاً آن‌را پررنگ‌تر و موثرتر خواهد ساخت. حوزهٔ تمدنی ایران، شاملِ کردستان، آن‌قدر عمیق و نیرومند و جذاب هست که اگر دافعه‌هایِ عمدی ایجاد نشود—به خصوص، خودِ حکومتِ ایران با بی‌درایتی ایجاد نکند، بلکه برعکس، هوشمندانه عمل کند—خود به خود مانع از شیوعِ ایده‌هایِ جدایی‌طلبی خواهد شد.

Advertisements

پنج نکته‌ی کوتاه درباره‌ی صندوق‌هایِ رأی

۱

انتخاباتِ امسال در سایه‌ی حصر نیست، اما بخشِ قابلِ توجهی از دینامیکِ موجود در آن از وقایعِ ۸۸ و امتدادِ حصرِ میرحسینِ موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی انرژی می‌گیرد. سیاستِ حذف یا به حاشیه‌رانیِ هزاران نفر از چهره‌های اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، شاملِ فعالان سیاسی، مسئولان و کارشناسان که با هدفِ ضعیف کردنِ «فتنه‌ی ۸۸» انجام شد شکستِ قاطعی خورده است؛ به این معنا که برخوردِ حذفی، اگر چه بدنه‌ی سیاسی و مدیریتی کشور را دچارِ خسرانِ جدی کرده، اما نه تنها سوالِ مطرح شده در اعتراضاتِ ۸۸ را پاک نکرده، بلکه آن‌را به موضوعی همیشگی و مهم در حیاتِ اجتماعی-سیاسیِ توده‌هایِ روز به روز وسیع‌تری تبدیل کرده است. نتیجه‌ی این موضوع را می‌توان در رشدِ محبوبیتِ آقایان خاتمی یا رفسنجانی یا حتی شخصیت‌هایی نظیرِ علی لاریجانی یا ناطقِ نوری که رفتارِ حکیمانه‌تری داشتند و افتِ شدیدِ مشروعیت و محبوبیتِ اقلیتِ قدرتمند و سازمان‌یافته‌ی تندرو در نظام مشاهده کرد. سیاستِ تحدیدِ آقایِ خاتمی به جایِ این‌که نقشِ او را در جامعه کمرنگ‌تر کند، محبوبیت و نفوذِ او را به حدی بالا برده که میلیون‌ها ایرانی معیارِ کنشِ مدنی و سیاسیِ خود را با شاخصِ «باید ببینیم نظرِ خاتمی چیست» تنظیم می‌کنند. اما صرفِ نظر از این موضوع، جامعه و نظام مسیرِ خودشان را دنبال کرده‌اند و این‌طور به نظر می‌رسد که خدشه‌ای که در انتخابات ۸۸ به اعتمادِ عمومی به نظام وارد شد تا حدِ زیادی در انتخاباتِ ۹۲ و همین‌طور ۹۴ (همین فردا!) ترمیم شده است. پس آیا میرحسینِ موسوی اشتباه کرد؟ آیا بهتر نمی‌بود اگر او پیغام‌ها و پیشنهادهایِ ده‌ها ریش‌سفید و عالی‌مقام که از او خواستند اعتراضاتِ ۸۸ را خاتمه دهد و «با نظام راه بیاید» را می‌پذیرفت؟ آیا موسویِ خارج از حصر، ولو محدود شده از لحاظِ سیاسی، نقشِ پررنگ‌تری در تحولاتِ اجتماعی و سیاسیِ ایران بازی نمی‌کرد؟ مگر نه این است که خاتمیِ تحدید شده، اما آزاد، تأثیرگذاریِ جدیِ خود را بر تحولات حفظ کرده است؟ آیا منطقی‌تر نمی‌بود اگر موسوی «سیاسی» عمل می‌کرد و سخت‌گیرانه و لج‌بازانه بر اعتراضِ خود پای نمی‌فشرد؟ 

۲

شاید بتوانیم در سیاست از قانونی به نامِ «قانونِ ۹۹ درصد» نام ببریم. این یک قانونِ شهودی و بسیار ساده است که آن‌را این‌طور خلاصه می‌کنم: «در تعاملِ سیاسی با یک نظامِ سیاسی-اجتماعیِ مشروع و مستقر، باید انعطاف‌پذیر بود؛ در اغلبِ موارد، درباره‌ی بیشترِ موضوع‌ها و در رابطه با اکثرِ افراد و گروه‌ها. در واقع منطقِ سیاست مذاکره و انعطاف‌پذیری را ایجاب می‌کند، دستِ کم در ۹۹٪ موارد.» معنایِ این قانون این است که یک سیاست‌مدار به خوبی می‌داند که عرصه‌ی سیاست انعطاف‌پذیری، یارکشی، چانه‌زنی، بازی‌گری، برنامه‌ریزی و در مجموع «رفتارِ معقولِ سیاسی» می‌طلبد. در این چارچوب، می‌توان اصول‌گراتر یا اصلاح‌طلب‌تر بود، راست‌تر بود یا چپ‌تر، بالاتر بود یا پایین‌تر، مذهبی‌تر بود یا سکولارتر، اما به هر حال باید به خاطر داشت که یک سیاست‌مدارِ موفق و تأثیرگذار، «همیشه» آماده‌ی مذاکره و تعامل‌ به معنایِ جاریِ آن— با نظامِ سیاسیِ مستقر است. یک سیاست‌مدار ِ موفق بنا به تعریف همیشه «بازیِ سیاسی» می‌کند. 

فرض کنیم این قانون صادق باشد. در این صورت یا موسوی در اعتراضاتِ ۸۸ اشتباهِ سیاسی کرده، یعنی در یک وضعیتِ‌ معمولی، یکی از ۹۹٪‌ درصدها، از قانونِ بالا پیروی نکرده و با نظام تعامل نکرده، یا این‌که با یک وضعیتِ استثنایی، یکی از آن «یک درصدها»، یعنی شرایطی که باید منطقِ پذیرفته‌ی سیاسی را به هم زد و غیرسیاست‌مدارانه قاعده‌ی بازی را عوض کرد رو به رو شده است. پاسخ‌ها متفاوت است. اگر از کسانی که موسوی را «فتنه‌گر» می‌خوانند بگذریم، احتمالاً‌ حتی خیلی از هم‌فکرانِ او هم معتقدند که او اگر چه محق بوده، اما در عدمِ تعاملش با نظام اشتباه کرده و به این ترتیب خسارت‌هایی به خود، جریانِ اصلاح‌طلبی، نظام و جامعه وارد کرده که در صورتِ تعامل به مراتب کمتر می‌بودند. اغلبِ این افراد از دریچه‌ی سیاستِ واقعی و عملی به رفتارِ موسوی نگاه می‌کنند. در حالی که این احتمال را در نظر نمی‌گیرند که این تنها خط‌کشی نیست که می‌توان به کمکِ آن رفتارِ یک سیاست‌مدار را سنجید. اگر شرایطِ حاکم بر ماه‌هایِ بعد از انتخابات ۸۸ از جنسِ آن یک درصد که گفتم بوده باشد، در این صورت می‌توان از انعطاف‌ناپذیری و استحکامِ رفتاریِ موسوی دفاع کرد. 

۳

سیاست‌مداران دو نوع‌اند. نوعِ اول که در اقلیتِ محض قرار دارند آن‌هایی هستند که چندان علاقه‌ای به رقابتِ سیاسی و قواعدِ مرسومِ آن ندارند و کنشِ سیاسی‌شان تابعِ رفتارِ مرسوم و حرفه‌ای سیاسی نیست. نوعِ دوم، همه‌ی دیگرِ سیاست‌مداران هستند. در شرایطِ معمولی، یعنی در ۹۹٪ مواقع و موارد، رفتارِ این دو نوع سیاست‌مدار چندان فرقی با هم ندارد (فرق دارد، اما تشخیصِ آن‌ نیازمندِ دقتِ ویژه است). هر دو ظاهراً درگیرِ بازی‌ِ سیاسی هستند، قواعد و آدابِ سیاست را می‌دانند، معامله می‌کنند، چانه می‌زنند، برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی می‌کنند و … اما چون شخصیت و انگیزه‌ی این دو نوع سیاست‌مدار عمیقاً با هم متفاوت است، رفتارِ آن‌ها در شرایطِ استثنایی، یعنی آن یک درصدِ یاد شده، کاملاً با هم فرق می‌کند. سیاست‌مدارِ نوعِ دوم راهی برایِ تعامل و کنشِ سیاسی پیدا می‌کند (نرم می‌شود) در حالی که سیاست‌مدارِ نوعِ اول رفتاری غیرمعمول و غیرطبیعی از خود نشان می‌دهد که تعجب و انتقادِ همه‌ی کسانی که سیاست را به معنایِ متدوالِ آن بازی می‌کنند بر می‌انگیزاند.

برایِ درکِ رفتارِ موسوی در ۸۸ باید در نظر داشته باشید که او سیاست‌مداری از نوعِ اول است. او که بعد از ۲۰ سال به عرصه‌ی عملیِ سیاست بازگشته بود شرایط را خاص می‌دید، اما شاید پیش‌بینیِ این‌که شرایطِ خاص به شرایطی بسیار استثنایی (یک درصدی) تبدیل شود را نکرده بود. بداخلاقی‌هایِ سیستماتیک و حمایت‌شده‌ای که در انتخابات ۸۸ رخ داد باعث شد که او در یک موقعیتِ یک درصدی قرار بگیرد و چون سیاست‌مداری از نوعِ اول بود نمی‌توانست بر سرِ آن‌چه که به باورِ او یک موضوعِ اساسی بود «معامله‌ی سیاسی» کند. عده‌ای می‌گویند موسوی در اعتراضاتِ ۸۸ «تندروی» کرد. اما آن‌چه موسوی انجام داد کمتر از جنسِ تندروی و بیشتر از جنس انعطاف‌ناپذیری بود. او معتقد بود که باید احترامِ حق‌الناس و صندوق‌هایِ رأی حفظ شود و بر سرِ اعتقادش محکم ایستاد. نتیجه این شد که خود، یارانش، و بسیاری از همفکرانش به صورتِ مستقیم یا غیرمستقیم‌اش هزینه‌هایِ زیادی پرداخت کردند، اما رفتارِ خارج از عقلِ مرسومِ سیاسیِ او به مثابهِ یک شوک، یک الگو، یک مثال، یا یک شهادت در تاریخِ‌ معاصر و ذهنِ میلیون‌ها ایرانی باقی ماند. رفتارِ او به معنایِ واقعیِ کلمه انقلابی بود (و از این نظر چقدر از تفکر اصلاح‌طلبانه دور به نظر می‌رسد)، منتها نه انقلابی جدید، بلکه از جنسِ امتدادِ همان انقلابی که در سالِ ۵۷ پیروز شده بود. موسوی به نوعی به مردم و حاکمیت یادآوری کرد که انقلاب یک فرایندِ زنده و انتهاباز است و روزمرگی‌ها و حرفه‌ای‌گری‌هایِ معیشت و سیاست نباید آن‌ها را دچار این توهم کند که «انقلاب تمام» شده است. به نظرِ من پیامی که موسوی در ۸۸ به مردم و حاکمیت داد به خوبی شنیده شد. اولین نتیجه‌ی آن افزایشِ اعتماد به نفسِ عمومی نسبت به اهمیتِ انتخابات و نقشی که می‌توانند در آن بازی کنند بود. بسیاری از کسانی که تا آن روزها انتخابات را امری معمولی یا بیهوده می‌دانستند، امروز جورِ دیگری می‌اندیشند. از نظرِ آن‌ها حالا دیگر انتخابات در ایران آن‌‌قدر جدی و کلیدی شده است که می‌تواند اتفاقاتی در حدِ اعتراضاتِ ۸۸ را رقم بزند و آدم‌هایی هم هستند که به خاطرِ آن‌ محکم می‌ایستند، حتی اگر به قیمت بر هم زدنِ بازیِ مرسومِ سیاست و تحملِ هزینه‌هایِ کلانِ شخصی و خانوادگی باشد. این اتفاقِ کمی نیست، بلکه ادامه‌ی کامل شدنِ بلوغِ سیاسی جامعه‌ی ایران است. از طرفِ دیگر، حاکمیت نیز پیامِ موسوی ۸۸ را شنید، اگر چه در ظاهر به نشنیدن وانمود کرد. معلوم نیست اگر موسوی در سالِ ۸۸ «سیاست‌مدارانه» عمل کرده بود و به نوعی تفاهم با نظام دست می‌یافت، انتخاباتِ ۹۲ به آن شکل انجام می‌شد یا امروز هم شاهدِ این حرکتِ شورانگیزِ عمومی برایِ مشارکت در انتخابات می‌بودیم. 

۴

در ارتباط با انتخابات، دو حرکتِ تأثیرگذار را نباید فراموش کنیم. اولی رأیِ محمدِ خاتمی در انتخابات مجلسِ نهم در سالِ ۹۰ (رأی او در دماوند) و دیگری درخواستِ امروزِ مهدی کروبی برایِ ارسالِ صندوقِ سیارِ به خانه‌اش تا او بتواند در شرایطِ حصرِ خانگی در انتخابات شرکت کند. هر دویِ این حرکت‌ها تاریخی، مهم و آموزنده هستند. بعد از بحرانِ ۸۸ و حصرِ خانگیِ موسوی و یارانش، تصمیمِ محمدِ خاتمی به رأی دادن بسیار کلیدی و شجاعانه بود. او جنبشِ سبز و جبهه‌ی اصلاحات را از یک بن‌بستِ قطعی خارج کرد و نشان داد که جوهرِ اعتراضاتِ ۸۸ نه درباره‌ی قهر با انتخابات، بلکه اساساً درباره‌ی مهم شمردنِ آن بوده است. میزانِ احترامِ من برایِ محمدِ خاتمی از زمانِ آن تک‌رأی به مراتب افزایش یافته است و بر این باورم که منش، صداقت، تدبیر و دیدِ بلندِ او در تاریخِ معاصرِ سیاستِ ایران اگر بی‌نظیر نباشد، قطعاً کم‌نظیر است. اما درخواستِ مهدیِ کروبی چطور؟ چرا این تصمیم اتفاقِ تأثیرگذار و مهمی است؟

این تصمیمِ به ظاهر ساده چنان چندجانبه و بی‌عیب است که فقط به واسطه‌ی زیبایی‌اش می‌تواند تحسین‌برانگیز باشد. اما اجازه دهید به پیام‌هایِ چندوجهی آن اشاره کنم:

  • کروبی یادآوری می‌کند که مانندِ همه‌ی شهروندانِ دیگر حقِ رأی دارد. در ضمن او به صورتِ غیرمستقیم به حقوقِ اساسیِ شهروندی‌اش اشاره می‌کند که سال‌هاست به صورتِ غیرانسانی و غیرقانونی از او سلب شده است. (حقوقی که حتی از زندانیانِ رسمی سلب نمی‌شود)
  • کروبی به من و شما، صرفِ نظر از این‌که به موسوی یا کروبی رأی داده باشید یا خیر، یادآوری می‌کند که به واسطه‌ی دفاع از روحِ انتخابات بیش از پنج سال در حصر است. 
  • در همین راستا، کروبی با درخواست به رأی دادن، ذره‌ای تردید در دل‌هایِ معترضانِ ۸۸ باقی نمی‌گذارد که باید در انتخابات شرکت کنند. 
  • کروبی به نظام یادآوری می‌کند که اگر امروز انتخاباتِ پرشوری در کار است، او و یارانش با محکم ایستادن‌شان بر سرِ دفاع از نهادِ انتخابات در شکل گرفتنِ آن نقش داشته‌اند.
  • کروبی به نظام یادآوری می‌کند که اعتراض‌هایی که در انتخاباتِ ۸۸ داشته (و هنوز دارد) به معنایِ قهر با نظام نیست.
  • کروبی همه‌ی مردمِ ایران را به شرکت در انتخابات دعوت می‌کند.

کروبی با یک حرکتِ ساده تمامِ پیام‌هایِ بالا را ارسال می‌کند، بدونِ این‌که اقدامش کوچک‌ترین جنبه‌ی منفی یا قابلِ نقدی داشته باشد. به سختی می‌توان اقدامی سیاسی یافت که این‌چنین «کامل» باشد.

۵

خیلی از دوستان نگرانِ نتیجه‌ی انتخاباتِ جمعه (فردا) هستند. نگرانیِ به‌جایی است، اما نباید به ناچیز شمردنِ آن‌چه در بلندمدت مهم‌تر از ترکیبِ نمایندگانِ مجلس است بیانجامد: افزایشِ بلوغِ سیاسی و اعتمادِ به نفسِ بالایِ بخش‌هایِ روزافزونی از جامعه نسبت به خلاقیت‌ها و توانایی‌هایِ مدنیِ خود. دوستی می‌گفت اشتباهِ موسوی این بود که به مردمِ کفِ خیابان اعتماد کرد. به اعتقادِ او به مردمِ کفِ خیابان نمی‌توان اعتماد کرد، بلکه سیاست نیازمندِ حرکتِ سازمانی و همکاری با سیاست‌مدارانِ حرفه‌ای است. در ۹۹٪ موارد حرفِ ایشان درست است، اما وقتی صحبت از «بزنگاه‌هایِ تاریخ» می‌شود داستان فرق می‌کند. آن‌جا که سیاست‌مدارانِ حرفه‌ای آچمز می‌شوند، مردمِ کف خیابان هستند که حماسه خلق می‌کنند.

توافق هسته‌ای انجام شد؛ گام بعدی چه باید باشد؟

۱.

توافقِ هسته‌ای روی‌دادی ضروری و مهم است. امیدوارم منتقدان توجه داشته باشند که به احتمالِ زیاد هر امتیازی که در این توافق داده باشیم، از هزینه‌هایی که در مسیر غیرازتوافق می‌پرداختیم کمتر خواهد بود. بدون شک باید به تیمِ مذاکره کننده (به خصوص آقای ظریف) و حامیانِ آن‌ها در دولت و خارج از دولت دست مریزاد گفت.

۲.

شکی نیست که تیمِ مذاکره کننده‌ی ایران از توانایی بسیار بالایی برخوردار هستند، موضوعی که بارها به شهادتِ خاص و عام در داخل و خارج از ایران نیز رسیده است. این توان‌مندی چندین وجه دارد. وجهی از آن به آشنایی تیم مذاکره کننده با فرهنگِ غرب مربوط می‌شود که باعث شده «غربی‌ها» بهتر بتوانند با آن‌ها گفتگو کنند. وجه دیگر به شناخت آن‌ها از فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران باز می‌گردد که به آن‌ها این اجازه را می‌دهد که با خونسردی و پختگی موج‌های انتقادی واقعی یا ساختگی در ایران را مدیریت کنند. علاوه بر این، نباید فراموش کرد که تیم مذاکره کننده از توانایی‌هایی حرفه‌ای بالایی نیز برخوردار هستند. آقای ظریف دیپلماتی باتجربه است که مأموریتِ سیاسی خود را با در نظر گرفتنِ اصولِ حرفه‌ای و تجربه‌های پیشین خود پیش می‌برد. فرق زیادی است بین کسی که مذاکراتی در این سطح را به عنوان موقعیتی تمرینی و فرصتی برای کسب تجربه‌ی دیپلماتیک می‌بیند و دیپلماتی که آن‌را به مثابه آزمونی برای پیاده‌کردن تجربه‌ها و مهارت‌هایی که پیش از آن کسب کرده است. فرق زیادی بین چیره‌دستی یک استاد و تکبر لغزان یک تازه‌کار هست.

۳.

بدون این‌که بخواهیم به دیسکورسِ امپریالیستی «حقوق‌بشردوست‌های حرفه‌ای» بیفتیم، اجازه دهید با خودمان روراست باشیم. اوضاع در ایران خراب است! با منتقدان سیاسی، وکلای منتقدان سیاسی، فعالان کارگری و اجتماعی، وکلای فعالان کارگری و اجتماعی و …. چطور رفتار می‌کنیم؟ علاوه بر آن، یادمان نرفته که آقایان موسوی و کروبی هنوز در حبس‌ خانگی هستند. بدون شک این موضوع در کنارِ‌ وضعیت سایر منتقدان سیاسی و اجتماعی باید مایه‌ی شرمساری ملی باشد.

حبسِ آقایان موسوی و کروبی مسأله‌ای نه تنها غیراخلاقی، بلکه زخمی عمیق بر پیکر «دموکراسی بومی» در ایران نیز هست. یادمان باشد که ضعیف شدن دموکراسی بومی فقط به یک معناست: قدرت گرفتن «شیوه‌های قرون وسطایی حکم‌رانی» و یا قدرت گرفتن «دموکراسی ظاهری و وارداتی غربی». علاوه بر آن ادامه‌ی حبس خانگی این افراد مضحک نیز هست. چرا که آن‌ها در فکر و عمل در شمار دلسوزترین و منصف‌ترین منتقدان سیاسی ایران هستند! به مراتب دلسوزتر و منصف‌تر از برخی شخصیت‌های سیاسی‌ که نه تنها آزاد و در امنیت هستند، بلکه امنیت و آزادی بسیاری نیز در دست‌های آن‌هاست.

حالا که نشان داده‌ایم به این خوبی و مهارت می‌توانیم با قدرتمندترین کشورهای جهان مذاکره کنیم و به نتیجه برسیم، آیا شایسته و نیکو نیست که این مهارت را در داخل کشور نیز به کار ببندیم؟ آیا مذاکره کردن و تعامل با منتقدان نیک‌سرشتِ بومی دشوارتر از مذاکره و تعامل با قدرت‌های جهانی است؟

۳.

«ارتجاع و فساد سیه‌کاران ظالم در داخل» و «فتنه‌انگیزی ارتش فرهنگی-رسانه‌ای فارس‌زبان در خارج» فضا را آن‌چنان دوقطبی کرده که کوچک‌ترین حرف انتقادی صادقانه‌ای می‌تواند با یکی از این قطب‌های نامطلوب هماهنگ شود. اما حالا که توافق حاصل شده می‌توانم با خیال راحت‌تری صحبت کنم.

حدس من این است که انگیزه‌ی اصلی برنامه‌ی هسته‌ای ایران ایجاد نوعی اهرم فشار برای چانه‌زنی بر سر امنیت ایران در منطقه بوده است. در نتیجه امیدوارم کسی جداً دنبال گسترشِ تولید برق هسته‌ای نبوده باشد. به هر حال، به نظر من برنامه‌ی تولید انرژی هسته‌ای باید به کلی تعطیل شود. اجازه دهید ظرفیت‌های ایران در همان حد فعلی (غنی‌سازی آن هم به منظور داشتنِ نوعی بازدارندگی غیرمستقیم) باقی بماند. سرمایه‌گذاری در انرژی هسته‌ای برای ایران به یک جوک می‌ماند که اگر موضوعی این‌قدر جدی نبود می‌توانستیم ساعت‌ها به آن بخندیم. ایران باید به جای سرمایه‌گذاری بیشتر در تکنولوژی گران، خطرناک، ناپایا و عملاً از رده خارج «برق هسته‌ای»، به اتخاذ استراتژی‌های گذار به انرژی‌های تجدیدپذیر، به ویژه‌ انرژی خورشیدی فکر کند. ایران می‌تواند طی یک برنامه‌ریزی ۲۰ ساله به یکی از قطب‌های انرژی خورشیدی در جهان تولید شود.  کشوری که نه تنها انرژی مورد نیاز خود را از خورشید تهیه می‌کند، بلکه برق خورشیدی و فن‌آوری‌های مربوط به آن‌را به کشورهای همسایه صادر می‌کند. ایران باید همه‌ی مازادی که به واسطه‌ی رفع تحریم‌ها از قبل صادرات نفت به دست می‌آورد را صرف گسترش توان بومی در عرصه‌ی انرژی‌های تجدیدپذیر (و انواع راه‌حل‌های سیستمی پیرامون آن) کند. ایران باید به بستری برای رشد و شکوفایی هزاران دانشمند، کارشناس و کارآفرین تبدیل شود که بتوانند نقشی مهم در گذار جامعه از انرژی فسیلی به انرژی‌های تجدیدپذیر بازی کنند. خلاصه بگویم، حالا که به درستی و با چنگ و دندان از حق مسلم هسته‌ای‌مان دفاع کرده‌ایم، جا دارد این حق مسلم‌ را در قفسه‌ای بگذاریم و به این فکر کنیم که چطور می‌توانیم یک اقتصاد مبتنی بر انرژی‌های تجدیدپذیر و به ویژه انرژی خورشیدی گذر کنیم.

در شرایطی که جامعه‌ی ایران یکی از بزرگ‌ترین قربانیان گرمایش جهانی و پدیده‌ی تغییر اقلیم (climate change) خواهد بود (به واسطه‌ی گرم‌تر شدن و خشک‌سالی‌های گسترده و طولانی)، آیا این نکته که ما خود یکی از بزرگ‌ترین تولید کنندگان و صادرکنندگان نفت و گاز در جهان هستیم یک طنزِ تلخ نیست؟ آیا هیچ مسئولیتی نسبت به سرنوشت اجتماعی‌مان نداریم؟ آیا نسبت به امتداد یافتن با عزت جامعه‌ای که هزاران سال در این منطقه زندگی کرده است احساس مسئولیت نمی‌کنیم؟ حتی اگر نگاه‌مان صرفاً اقتصادی و سودمحور باشد، ایران به عنوان کشوری که بیشترین آسیب‌ها را از تغییر اقلیم می‌بیند، باید به یکی از کشورهای پیشرو در عرصه‌ی فسیل‌زدایی تبدیل شود. و این تازه وقتی است که فقط اقتصادی و سودمحورانه به این مقوله نگاه کنیم. در نگاهی اخلاقی و انسانی، ما باید نسبت به سرنوشت سایر جوامع بشری و همین‌طور اکوسیستم زمین که در اثر انتشار گازهای گلخانه‌ای ناشی از مصرف سوخت‌های فسیلی به مخاطره افتاده است حساس باشیم.

۵.

توافق هسته‌ای که امیدوارم در نهایت به پایان تحریم‌های ظالمانه و غیرمنصفانه علیه ایران منجر شود پایان مشکلات ما نیست. برخی از روندهای اصلی موجود در جامعه‌ی ما بسیار خطرناک و بدونِ تردید رو به سوی زوال اجتماعی هستند. یکی از این مشکلات، فروپاشی اخلاق سیاسی و اجتماعی است که به طور همزمان عامل و معلول فرایند از بین رفتن سرمایه‌های اجتماعی شامل اعتماد، حس همکاری، حس مسئولیت و حس برادری و برابری است. اما مشکل زیربنایی‌تر شاید به نگرشی فراگیر بازگردد که نامِ آن‌را توسعه به مثابه مصرف‌گرایی می‌گذارم. به اعتقاد من، توسعه به مثابه مصرف‌گرایی بزرگ‌ترین دشمن ماست، دشمنی به مراتب بزرگ‌تر از داعش و هم‌پیمانانِ منطقه‌ای آن. به طور خلاصه، توسعه به مثابه مصرف‌گرایی به منظومه‌ای از باورها و سیاست‌ها اشاره دارد که بر اساس آن افزایش وابستگی به مصرف کالاها و خدمات (معمولاً وارداتی) به خودبسندگی بومی (در روستاها و شهرستان‌ها) ترجیح داده می‌شود.

توسعه به مثابه مصرف‌گرایی یعنی اولویت دادن مصرف کالاهای پرزرق و برق وارداتی به محصولات سنتی یا بومی، یعنی اولویت دادن رستوران و کنسرو به غذای طبخ خانه، یعنی اولویت دادن استامینوفن و پنی‌سیلی به سیستمِ ایمنی بدن، یعنی اولویت دادن ماشین به پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری (در برنامه‌ریزی شهری و همین‌طور عرف شهروندی)، یعنی ترجیح دادن دلار به ریال، یعنی ترجیح دادن واردات یخچال و خودرو و مرغ به ریاضتِ ملی برای افزایش کارآمدی بومی، یعنی ترجیح دادن خانه‌های بزرگ و پر مصرف به خانه‌های کوچک و کم مصرف، یعنی با ارزش شمردن شیوه‌های زندگی پر مصرف و پرزباله به زندگی‌های کم مصرف و قناعت‌واری که فرهنگ ایرانی طی قرن‌ها یاد گرفته است. توسعه به مثابه مصرف‌گرایی، یعنی برتر شمردن زندگی در غرب به زندگی در ایران، برتر شمردن زندگی در تهران به زندگی در شهرستان، برتر شمردن زندگی در شهرستان به زندگی در روستا. توسعه به مثابه مصرف‌گرایی یعنی برتر شمردن اشتغال در شهر به معیشت در روستا، فرایندی که روز به روز شهرهای ما را چاق و پرمصرف و روستاهای ما را لاغر و ضعیف می‌کند. توسعه به مثابه مصرف‌گرایی یعنی ترجیح دادن رشد اقتصادی بادکنکی به انقباض اقتصادی و ریاضت ملی به منظور حفظِ‌ منابع زیست محیطی. توسعه به مثابه مصرف‌گرایی یعنی تبدیل منابع مشترک به درآمدهای زودگذر؛ فرقی هم نمی‌کند این درآمدهای زودگذر صرف رفاهِ عمومی شوند یا نصیب فرصت‌طلبی‌های اقلیتی فاسد. بزرگ‌ترین دشمن ما در خانه است.

آیا در شرایطی که خاص و عام، چپ و راست، حزب‌اللهی و لائیک، شهری و روستایی تشنه‌ی توسعه به مثابه مصرف‌گرایی هستند، نباید نگران این باشیم که برداشته شدن تحریم‌ها به سرعت گرفتن فرایند خود تخریبی‌یی که در پیش گرفته‌ایم ختم شود؟ آیا نباید نگران باشیم که از این پس، زمین‌های عمیق‌تری در جستجوی نفت و گاز خراشیده شوند و نفت و گاز بیشتری تولید و توزیع و مصرف و صادر شود؟ آیا نباید نگران این باشیم که درآمدهای ملی به جای این‌که صرف برنامه‌ریزی برای گذار از اقتصادی فسیلی و مصرفی به اقتصاد تجدیدپذیر و غیرمصرفی شوند، صرف وارد کردن خودرو و مرغ‌ و آدامس‌ بیشتری شوند؟ آیا جنگل‌های بیشتری را به ویلا و مزرعه و بیابان تبدیل نخواهیم کرد؟ آیا در تلاش برای رسیدن به ناکجاآباد «توسعه»، زیرساخت‌های فرهنگی و بومی بیشتری را تخریب نخواهیم کرد؟ آیا پایانِ تحریم‌های بین‌المللی علیه ایران، پایان مسیر خطرناکی که جامعه‌ی ایران به سوی زوال اکولوژیک در پیش گرفته نیز خواهد بود یا خدای نکرده سرعتِ آن‌را افزایش خواهد بخشید؟

۶.

اگر این توافق به معنای یک نقطه‌ی عطف در رابطه‌ی ایران با کشورهای قدرتمند جهان باشد، این سوال برای من مطرح می‌شود که گام‌های بعدی چه باید باشند. فرض کنید بتوانیم آینده‌ای که در آن ایران به یکی از بازی‌گرانِ عادی عرصه‌ی جهانی تبدیل شده را به راحتی تصور کنیم. آیا توافق هسته‌ای می‌تواند به فرصتی تبدیل گردد که نگاه‌مان را به شیوه‌ای غیرامنیتی و جدی به داخل کشور هم متمرکز کنیم؟ حالا که تضمین امنیتی را از آمریکا و قدرت‌های جهانی گرفتیم (فرض کنیم گرفته‌ایم)، آیا دیگر بهانه‌ای برای ادامه‌ی فضای امنیتی و محدود کردن حقوق شهروندی در داخل داریم؟ آیا وقت آن نرسیده است که سیاست را امنیتی‌زدایی کنیم و اجازه دهیم عرصه و میدان برای انواع فعالیت‌های مدنی، انتقادهای اجتماعی و سیاسی و خلاقیت‌های شهروندی باز شود؟

آیا دیگر بهانه‌ای برای برنامه‌ریزی کوتاه مدت «ماه به ماه» و «سال به سال» و پرهیز از برنامه‌ریزی کلان برای دهه‌ها و نسل‌های آتی داریم؟ آیا عادی شدن حضور ایران در جهان را نباید به عنوان آغاز نگاه جدی به مدیریت داخلی ببینیم؟ آیا وقت آن نرسیده که سیاست‌‌های زیست محیطی و فرهنگی را به موضوعات اقتصادی، و موضوعات اقتصادی را به موضوعات سیاسی و موضوعات سیاسی را به موضوعات امنیتی اولویت دهیم؟ آیا وقت آن نرسیده است که از اقتدارگرایی، شعارگرایی و رقابت‌‌محوری دور شویم و مثل یک جامعه‌ی بالغ مسئولیت زندگی اجتماعی‌مان را به عهده بگیریم؟

استراتژی کلان ایران در عراق: از صدام حسین تا داعش

صدام حسین را یادتان هست؟ هشت سال جنگ تحمیلی به جامعه‌ی ایران و عراق را چطور؟

اگر دولت را به معنای عام به معنای کل نظام سیاسی حاکم بر یک کشور بدانیم می‌توانیم مدعی شویم که دولت‌های موفق دارای استراتژی‌ کلان (grand strategy) هستند که با جغرافیای سیاسی کشوری که در آن حکمرانی می‌کنند هماهنگی دارد. اما استراتژی کلان ایران چیست؟ آیا ایران استراتژی کلان دارد؟

درباره‌ی استراتژی کلان ایران (آن طور که هست یا آن طور که باید باشد) می‌شود جداگانه صحبت کرد. اما به نظر من در استراتژی کلان ایران باید یک بند مهم «همیشه» حضور داشته باشد:

«ایران نباید اجازه دهد تهدید یا جنگ دیگری از ناحیه‌ی عراق به ایران تحمیل شود».

هر دولتی که این استراتژی را نادیده بگیرد به جامعه‌ی ایران خیانت کرده است. این ربطی به این موضوع ندارد که در ایران حکومت شاهنشاهی داشته باشیم یا لیبرال دموکراسی یا آن‌چه امروز داریم. هر حکومتی که در ایران حاکم باشد «باید» این نکته‌ را در نظر داشته باشد که ایران از نظر ژئوپولیتیک از ناحیه‌ی مرزهایش با عراق آسیب‌پذیر است:

جلگه‌ی خوزستان که مجموعا از نظرهای (۱) تاریخی-فرهنگی و جمعیت‌شناسیک، (۲) ذخایر نفت و گاز و صنایع مربوط به بهره‌برداری از آن‌ها و (۳) ذخایر آب کافی و خاک مناسب برای کشاورزی یکی از کلیدی‌ترین استان‌های کشور محسوب می‌شود (به واقع کلیدی‌ترین) در مجاورت با عراق قرار دارد و برخلاف سایر قسمت‌های ایران که مانند دژی مستحکم بر فراز کوه (فلات ایران) یا در پناه کویر یا دریا قرار دارند ناحیه‌ای مسطح و بدون هیچ مانع طبیعی است. پاشنه‌ی آشیل دولت‌های مدرن ایران‌زمین (ایران زمین را منظومه‌ی فرهنگی-سیاسی-اقتصادی می‌دانیم که به تقریب در چند هزار سال اخیر در این قسمت از کره‌ی‌ خاک حیات فعال اجتماعی داشته است) خوزستان است و حکومت متخاصم در عراق می‌تواند آن‌را با تیری زهراگین هدف قرار دهد. چنانچه صدام حسین ملعون چنین کرد.

اما این استراتژی را با تاکتیک‌های زیر می‌توان حاصل کرد:

  • تاکتیک اصلی یک: ایران باید با دولت‌هایی که در عراق شکل می‌گیرند رابطه‌ی دوستانه داشته باشد و پیوندهای سیاسی-اقتصادی-فرهنگی خود با این کشور را تقویت کند.
  • تاکتیک اصلی دو: ایران باید هر آن‌چه در توان دارد انجام دهد تا دولت‌های متخاصم با ایران در عراق شکل نگیرند.

درست است که حمله‌ی نظامی آمریکا به عراق رژیم صدام حسین را سرنگون کرد اما متاسفانه منجر به نابودی گسترده‌ی سرمایه‌های سخت‌افزاری و نرم‌افزاری جامعه‌ی عراق نیز شد. نقش ایران در شکل‌گیری دولت بعد-از-صدام عراق کلیدی بوده است و از این منظر حرکت ایران در عراق نه تنها به ایجاد ثبات نسبی در این کشور کمک کرده بلکه با استراتژی کلان ایران نیز هماهنگی دارد. اما نکته‌ی مهم که نباید آن‌را فراموش کرد این است که خوب یا بد دولت فعلی عراق منتخب جامعه‌ی عراق است و از این نظر منافع ایران در عراق با روح دموکراسی در این کشور هماهنگی داشته است. این یک فرصت تاریخی است که منافع خارجی ایران در رابطه با یک کشور با روح دموکراسی در آن کشور هماهنگی داشته باشد و از این نظر وضعیت عراق برای ایران حاوی پارادوکس‌های اخلاقی کمتری است. اما داستان ایران و عراق همیشه به این سادگی نیست. همان‌طور که منافع ایران ایجاب می‌کند چیدمان سیاسی در عراق به گونه‌ای باشد که تهدیدی علیه ایران ایجاد نکند، قدرت‌های مختلف جهانی و منطقه‌ای هم مقاصد دیگری را در ناحیه‌ی عراق دنبال می‌کنند. این مقاصد لزوما همگرا نیستند و به خصوص می‌توانند با استراتژی مورد نظر ایران در عراق در تضاد باشند.

تحولات اخیر عراق و به چالش کشیده شدن قدرت دولت مرکزی این کشور از سوی گروه‌هایی نظیر داعش مستقیما به امنیت ملی ایران مربوط می‌شود. به خصوص اگر منجر به تضعیف دولت فعلی و جا به جایی آنی یا تدریجی قدرت و ظهور «نظام سیاسی نو-صدامی» در عراق شود. با توجه به نقش پررنگ بازی‌گران جهانی و متحدان منطقه‌ای آن‌ها در تحولات عراق اشتباه خواهد بود اگر بخواهیم ریشه‌ و محرک تحولات عراق را فقط در داخل عراق جستجو کنیم.

نقش بازیگران منطقه‌ای روشن‌تر است اما بریتانیا و آمریکا به عنوان بازیگران جهانی‌ای که در دوران معاصر در این منطقه نقش موثری بازی کرده‌اند چطور؟ آن‌چه تا امروز شاهد آن بوده‌ایم سیاست «ظاهرا ملایم» دولت‌های غربی و به ویژه آمریکا و بریتانیا نسبت به تروریسم آشکار داعش است. در جبهه‌ی سیاسی این کشورها ظهور داعش به بی‌کفایتی دولت منتخب و قانونی عراق منسوب می‌شود و در جبهه‌ی رسانه‌ای‌شان جنگ ژئوپولیتیک داعش با دولت عراق «دعوای طبیعی قومی و فرقه‌ای، فرضا جنگ شیعه-سنی» تصویر می‌شود {چند مثال همراه با شرح از نحوه‌ی پوشش اخبار عراق توسط بی‌بی‌سی فارسی: +، +، +، +، +، + ، +، +،‌ +، +، +، +، +).

اما سوال اساسی این است که ایران باید چکار کند که در عین حال که منجر به بدتر شدن اوضاع برای جامعه‌ی بینوای عراق نمی‌شود امنیت ملی ایران را در چارچوب استراتژی تضمین امنیت جبهه‌ی عراق-خوزستان به صورت بلندمدت تامین کند؟ ایران باید چکار کند تا در درجه‌ی اول به خاطر خود ایران و در درجه‌ی بعدی به خاطر عراق و منطقه «صدامیانی» دیگر بر عراق حاکم نشوند؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

لطفا من را نقد کنید…. ما نماینده‌ی کدام آرمان هستیم؟

به نظر من نقد «منتقدان قدرت» اگر مهم‌تر از نقد «نمایندگان قدرت» نباشد، کم اهمیت‌تر از آن نیست. برای یک علاقه‌مند به سرنوشت جامعه، نقد قدرت امری بدیهی و واضح است. قدرت نماینده‌ی شرایط «اکنون» است و چه کسی می‌تواند «نقد امروز» را کم اهمیت بشمارد؟ اما «منتقد قدرت» نماینده‌ی «فرداست». و این‌که بدانیم «امروز» را برای رسیدن به «کدام فردا» نقد می‌کنیم بسیار مهم است. این یعنی نقد منتقدان قدرت یا نقد تحول‌خواهان یا تحول‌خواهی. این یعنی مبارزه با چشم‌های باز. این یعنی پرهیز از تکرار اشتباهات. این یعنی با نگاه به آینده امروز را نقد کردن.

به عنوان مثال جمهوری اسلامی را در نظر بگیریم. ماهیت این نظام و فرایند شکل‌گیری و تحولات آن به گونه‌ای بوده است که مستحق نقدهای جدی است. چه از موضع اقلیت‌هایی از جامعه که به هر دلیل مورد ظلم این سیستم متکثر و پیچیده قرار گرفته‌اند و چه از موضع صلاح و رفاه عمومی جامعه‌ ایران و حتی جوامع اطراف که تحت تاثیر آن قرار می‌گیرند. چه از سر دلسوزی برای بهتر شدن نظام جمهوری اسلامی ایران و چه از موضع مخالفت و معاندت با آن، نقد نظام جمهوری اسلامی ایران برای همه‌ی انواع تحول‌خواهی با هدف‌های مختلفی که ممکن است داشته باشند لازم است.

اما نقد خود این تحول‌خواهان چطور؟ اگر نظام جمهوری اسلامی ایران به شیوه‌ی مطلوب خیلی از انقلابیون تکوین نیافت و تبدیل به چیزی شد که شد، نتیجه‌ی آن است که انقلابیون که تحول‌خواهان دهه‌های ۴۰ و ۵۰ جامعه‌ی ایران بودند خودشان را به اندازه‌ی کافی نقد نمی‌کردند. آن‌ها می‌دانستند که نظام پهلوی را نمی‌خواهند و بی‌رحمانه نقدش می‌کردند، حال آن‌که نسبت به نقد خود، روش‌های خود، افکار خود و تفکرهایی که برای آینده داشتند کم‌کاری می‌کردند. صرف‌نظر از این‌که شاید از لحاظ بلوغ اجتماعی لازمه‌ی چنین نقد و خودانعکاسی‌ای کمتر احساس می‌شد، بودند کسانی که استدلال می‌کردند «فعلن صلاح نیست خودمان را نقد کنیم. آن‌چه نقدش می‌کنیم بسیار قوی‌ است و ما نباید با نقد خودمان، باعث شویم ضعیف شویم. نقد خودمان بماند برای وقتی که پیروز شدیم. فعلن وقت مبارزه است».

به نظر من این اتفاق نباید مجددا رخ دهد. قرار نیست چرخ‌ را هر روز از نو اختراع کنیم. اگر قرار است برای رسیدن به فردایی بهتر مبارزه کنیم، باید شیوه‌ی نقد و مبارزه‌ی خود را نیز زیر ذره‌بین داشته باشیم. این حتی از خود مبارزه مهم‌تر است!

من امروز، شما خوانندگان و دوستانم را به یک نقد دعوت می‌کنم. در یکی دو روز اخیر پیش واقعه‌ای رخ داد که فرصتی ایجاد کرد برای نقد خودم و نقد خودمان. من شرح ماوقع را برای شما تعریف می‌کنم، و از شما می‌خواهم آیینه‌ای باشید برای انعکاس آن‌چه انجام داده‌ام، آن‌چه شنیده‌ام و آن‌چه گذشته است. از شما می‌خواهم آیینه‌ای نقاد باشید. که من و ما بتوانیم رفتار خود را در آن ببینیم و با تکیه بر خرد اجتماعی خود را بهتر نقد کنیم.

نویسنده‌ی وبلاگ «مجمع دیوانگان» آقای آرمان امیری در صفحه‌ی گوگل پلاس خود مطلبی را همراه با یادداشت خود هم‌خوان کردند. این یادداشت در رابطه با صحبت‌های اخیر آقایان زیباکلام و کوشکی (قسمت اول و دوم) بود که به مناسبت سالروز ساقط کردن هواپیمای مسافربری ایرانی توسط نیروی دریایی آمریکا در خلیج فارس انجام شده بود. یادداشت آقای امیری هم در راستای نقدهایی بود که به آقای زیباکلام به خاطر حرف‌هایی که زده بود وارد کرده بودند.

با مشارکت عده‌ای از کاربران گوگل‌پلاس ذیل این یادداشت کامنت‌هایی گذاشته شد و گفتگوهایی شکل گرفت. در این گفتگوها، آقای امیری هم حضور داشتند و در ادامه‌ی یادداشت ایشان و همین‌طور کامنت‌هایی که نوشته بودند من نیز با ایشان وارد صحبت مستقیم شدم (از طریق لینک دادن به نام ایشان، با ایشان وارد یک گفتگوی کامنتی شدم). به نظر من این گفتگو به شیوه‌ی خوبی پیش نرفت. صرف نظر از این‌که مواضع من یا آقای امیری در مورد واقعه‌ی مذکور یا موضوعات مختلف دیگر چیست، آقای امیری پاسخ اولین کامنت من را با لحنی تند دادند که در آن من به این متهم شدم که نه تنها «ادبیات کیهانی»  به کار برده‌ام بلکه آن‌را «به خوبی اجرا کرده‌ام»، دارای ذهنی «توطئه‌پندار» هستم و این‌که فارسی صحبت نمی‌کنم و «باید بتوانم به زبان فارسی صحبت کنم» تا حرف‌های ایشان را بفهمم (من در کامنت اول از  واژه‌ی کول استفاده کرده بودم. شبیه این واژه‌ها را گاهی در چت‌ها و بحث‌های غیررسمی استفاده می‌کنم. اما باقی مطلب همه فارسی بود). البته در کنار این لحن نامناسب و به نظر من زشت، ایشان نکته‌های درستی را هم یادآور شده بودند و به فکت‌هایی اشاره کرده بودند که من چون با مراجعه به حافظه کامنت اول را نوشته بودم دقیق منعکس نشده بود.

من از لحن ایشان جا خوردم. چرا که انتظار مخالفت یا تبادل نظر داشتم و نه برخوردی چنین. برخوردی که با توجه به انتظار عمومی‌ای که از منش طرف مقابلم به عنوان یک نویسنده اجتماعی و یک منتقد سیاسی در فضای وب داشتم، توهین‌آمیز تلقی می‌شد. آقای امیری در قامت یک وبلاگ‌نویس فعال ظاهر شده‌اند و مطالب متعددی در راستای جنبش تحول‌خواهی، جنبش سبز و نقد نظام جمهوری اسلامی ایران می‌نویسند و تصور می‌کنم که دوستان زیادی هم مطالب ایشان را دنبال می‌کنند. تصور و انتظار من این بود که با کسی طرف هستم که می‌تواند یک گفتگوی متین و منطقی را پیش ببرد، حتی اگر صد در صد با من مخالف باشد. به هر حال من پاسخ دادم که اگر این رویه‌ را عوض نکنند نمی‌توانم به صحبت کردن با ایشان ادامه دهم. با این حال به عنوان احترام به گفتگو، در ادامه‌ی کامنت  تایید کردم که فکت‌های ارائه شده توسط آقای امیری درست است اما در کلیت استدلالی که آورده‌ام تغییری ایجاد نمی‌کند. بحث من این بود که مسئولیت ارتباط برقرار کردن با خلبان هواپیمای مسافربری ایرانی با ناو مهاجم بوده در حالی که این ناو حتی دستگاه‌هایی که از طریق آن بتواند مکالمات عادی هواپیما با برج مراقبت را دریافت کند نداشته است و به همین خاطر حتی وقتی روی کانال غیرنظامی (نکته‌ای که آقای امیری به درستی اشاره کردند که ناو روی کانال غیرنظامی هم ۳ بار هشدار فرستاده که پاسخی دریافت نکرده) هم هشدار ارسال کرده از نظر کاپیتان ایرانی خطاب به هواپیمای دیگری بوده و نادیده گرفته شده است. در ضمن توضیح دادم که ناو آمریکایی بنا به گزارش‌های رسمی موجود در آب‌های ایران بوده و «شائبه‌ی» ستیزه‌جویی فرمانده‌ی ناو جدی است. این شائبه اگر جدی گرفته شود می‌تواند به معنای تخطی از پروتوکل‌های نظامی ارتش آمریکا و حتی ارتکاب به جنایت جنگی باشد. از آقای امیری خواستم آن‌جا که ادعا کرده‌اند من مثل کیهان می‌نویسم و فارسی صحبت نمی‌کنم را اصلاح کنند و نسبت به روشی که در کامنت قبلی در پیش گرفته‌اند عذرخواهی کنند.

آقای امیری در پاسخ کامنتی نوشت که صرف نظر از محتوای بحث، سراسر حمله‌ی شخصی به من بود. ایشان نوشتند (تاکیدها از من است):

این موضع ادب و مظلومیت برازنده شما نیست. با آن همه مسخره‌بازی که وسط یک بحث جدی وارد کرده‌اید و ابتدا و انتهای کامنت‌تان را به این تعابیر لوس و مضحک کودکانه تذهیب کرده‌اید چه هدفی جز بر هم زدن فضای منطقی گفت و گو داشتید؟ من زشت صحبت می‌کنم یا شما گفت و گو را با تیکه انداختن‌های خیابانی اشتباه گرفته‌اید؟ ادبیات «خودشان هم اعتراف کردند» دقیقا ادبیات کیهانی است و تکرار آن نه نشان‌دهنده ساده‌لوحی گوینده، که نشان دهنده احمق فرض کردن مخاطب و توهین به اوست.

در مورد این همه متن انگلیسی که اینجا نوشتید همان‌طور که گفتم دروغ نگفتید، اما مساله را «کامل» طرح نکردید که خودش کم از فریب مخاطب ندارد. اتفاقا همینکه هفت پیام را بر روی فرکانس مخصوص جنگنده‌ها ارسال می‌کنند نشان می‌دهد که تصور آن ها کاملا مواجهه با یک جنگنده بوده. در مورد فرکانس ۱۲۱.۵ مگاهرتز هم همان‌طور که گفتم طبق دستور «ایران‌ایر» تمام هواپیماهای مسافربری باید در منطقه خلیج فارس روی این فرکانس گوش به زنگ باشند که هنوز مشخص نیست چرا خلبان هشدارهای این فرکانس را نگرفته و یا پاسخی نداده.

اینکه «خلبان ایرانی مجنون نبوده» استدلال نیست. قال کردن است. ممکن است خلبان «اشتباه» کرده باشد.

در مورد درگیری ایران و آمریکا باز هم ادعایی مطرح کردید که گویا شیوه معمول شما در گفت و گو است و تکرار آن من را متقاعد می‌کند که با سوءنیت قصد فریب مخاطب خود را دارید. این ادعای شما که من «درگیری میان آمریکا و ایران را توجیهی برای طبیعی دانستن حمله به هواپیمای مسافربری» دانستم تماما دروغ و کذب است. شما یا نمی‌توانید اول متن را بخوانید و بعد جواب بدهید یا آشکارا دروغ‌گو هستید و قصد دارید به هر قیمتی که شده حرف نادرست خودتان را به کرسی بنشانید. من درگیری مستقیم ایران و آمریکا را صرفا دلیلی برای «عذرخواهی نکردن» آمریکا دانستم و نه حمله به یک هواپیمای مسافربری.

ثانیا شما همچنان زدن به صحرای محشر و کاملا نامربوط به این بحث است. ناو آمریکایی در آب‌های ایران بوده چون آمریکا در آن زمان به ایران حمله کرده است. اینکه آمریکا بیجا کرده به ایران حمله کرده و متجاوز بوده بحثی کاملا نامربوط به بحث حاضر است. وقتی در مورد استفاده عراق از سلاح شیمیایی داریم حرف می‌زنیم اینکه اصلا عراق چرا به ایران حمله کرده یک بحث انحرافی است که برای به حاشیه راندن موضوع اصلی مطرح می‌شود. این حرف شما هم فقط بحث را از موضوع اصلی این نوت که در موردش هیچ حرف منطقی و مستدلی ندارید دور می‌کند تا با روضه‌خوانی پیرامون مظلومیت ایران در هنگام حمله عراق یا آمریکا یک بحث کاملا مجزا را بدیهی قلمداد کنید.

«خودشان می‌گویند» در توصیف یک کشور ۳۰۰ میلیونی یا شیوه بحث آنانی است «نمی‌دانند» یا اینکه «مخاطب خودشان را نادان» فرض می‌کنند. این شما هستید که باید دست از شیوه تماما دروغ‌پردازانه و موضع تماما نفرت پراکن و توطئه پندار خود بردارید و سپس به ازای تک تک دروغ‌هایی که به من منتسب کردید عذرخواهی کنید. با پیش‌دستی در موضع مظلوم‌نمایی حقانیتی در نگاه من ایجاد نمی کنید.

من نمی‌دانم شما چه انتظاری از من داشته‌اید. اما دلیل ناراحتی شما اگر این است که حرفی خلاف میل‌تان شنیده‌اید که توانایی رد و انکار منطقی آن را ندارید ناراحتی نابجایی است. بهتر است بروید و در دیدگاهتان تجدید نظر کنید. البته تغییر همواره دردناک و گاه ناراحت‌کننده است اما نتیجه‌اش می‌تواند خوب باشد.

طبعا من پاسخی به این کامنت ندادم و نخواهم داد. از نظر من گفتگو با آقای امیری به پایان رسیده است. مساله اصلا این نیست که نظرات آقای امیری درست یا نادرست هستند یا با آن‌ها موافقم یا مخالفم. ایشان با این روش نوشتن عملا کانال گفتگو با من را بسته‌اند و من دلیلی برای ادامه‌ی این گفتگو نمی‌بینم. اما از منظری دیگر، موضوع کماکمان برای من باز است. من در یک وضعیت شوک و ناراحتی عمیق به سر می‌برم. این بار نه به خاطر این‌که آقای امیری با «من» این طور حرف زدند‌ (الان که ساعت‌های زیادی از آن زمان گذشته دیگر به صورت خاص ناراحت یا عصبی نیستم) بلکه از این ناراحتم که چند سوال در ذهنم هستند که مطمئن نیستم پاسخ‌های شخصی من به آن‌ها منصفانه باشد. نمی‌توانم بفهمم چرا باید گفتگویی که می‌توانست یک گفتگوی سازنده باشد به این شکل ادامه یابد؟

بهتر دیدم که فرایند ذهنی‌ام را به صورت فردی ادامه ندهم. امیدوارم در ارتباط با موضوع ذکر شده و همین‌طور سوال‌های زیر بتوانم از شما بازخورد (فیدبک) دریافت کنم.

۱) تا چه حد اتهام‌هایی که آقای امیری به من زدند وارد است؟ کجا باید نقاط کور خودم را ببینم و نسبت به آن‌ها بازنگری کنم؟
۲) خط مشی فعلی من این بوده که اگر کسی گفتگوی بی‌منطق یا غیرمنصفانه‌ای را پیش ببرد از گفتگو خارج می‌شوم، اگر چندین بار تکرار شود و امری مداوم باشد او را دنبال نمی‌کنم یا از حلقه‌ی دوستانم خارج می‌کنم، اگر به مغالطه‌ی حمله‌ی شخصی و یا توهین به من دست بزند، حتی ممکن است او را بلاک کنم. اگر اتهام‌هایی که آقای امیری به من زدند وارد باشد، آیا لحن ایشان توهین‌آمیز است؟ آیا شایسته‌ی یک گفتگوی سازنده و تحول‌خواهانه است؟ اگر نیست خط مشی من در رویارویی با برخورد ایشان چه باید باشد؟
۳) اگر من یا آقای امیری، نماینده‌ی بخشی از جنبش تحول‌خواهی در ایران هستیم، چه نوع آینده‌ای قرار است از دل منش و روش ما به در آید؟ ما کدام «آینده» را نوید می‌دهیم؟ تا چه حد باید نگران باشیم و دست به نقد خودمان بزنیم؟ به عبارت دیگر، من نگران جواب این سوال هستم: ما نماینده‌های کدام آرمان هستیم؟

ضمیمه:

من متن کامل گفتگوها را که عینا از گوگل‌پلاس کپی کرده‌ام این‌جا با فرمت پی‌دی‌اف گذاشته‌ام. لینک مطلب اصلی در گوگل پلاس هم این‌جاست.

پی‌نوشت:

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

هم‌وطن رای شما این‌جاست: ده فراز درباره‌ی حماسه‌ی سیاسی ۱۳۹۲

راه سبز امید امروز شروع نشده است و امروز هم نباید خاتمه یافته تلقی شود. انتخابات اخیر «بسیار مهم» بود. ابعاد آن‌را نمی‌توانم هنوز هضم کنم. شاید کسی نتواند. افکارم را می‌نویسم… دوباره و دوباره و دوباره باید درباره‌اش بنویسم و بنویسیم. هیچ‌چیز تمام نشده است.

۱
اولین و مهم‌ترین نکته. حواسمان باشد نیمی از رای‌دهندگان و بیش از نیمی از واجدین شرایط رای دادن به آقای روحانی رای نداده‌اند. فراموش نکنیم این افراد همانقدر مردم هستند که کسانی که به آقای روحانی رای دادند. این‌ها همان‌قدر خس و خاشاک نیستند که آن میلیون‌ها نفری که در خرداد ۱۳۸۸ فریاد زدند «رای ما کجاست؟» خس و خاشاک نبودند. حواسمان باشد که دستاورد این انتخابات در کاهش شکاف‌های اجتماعی باید باشد نه افزایش آن. حواسمان باشد. حواسمان باشد. حواسمان باشد.

۲
به نظر من پیام این انتخابات و آقای روحانی پیش از هر چیزی «آشتی ملی» است. آشتی ملی یعنی نزدیک کردن نظام به مردم یا بخش‌هایی از جامعه که دلخور و سرخورده شده‌اند. آشتی ملی یعنی پایان دادن به باندبازی و یارکشی‌های جناحی و رقابت‌های کور فرقه‌ای به قیمت منافع ملی و امنیت کشور و مصالح عمومی.‌ آشتی ملی یعنی همکاری نزدیک رئیس‌جمهور و رهبری و سایر قوای نظام از جمله مجلس که برخلاف برخی اظهارنظرهای مشکوک در راس امور هست و باید باشد. آشتی ملی یعنی پایان دادن به حصرها و بازداشت‌های غیرقانونی و همین‌طور عفو و آزادی زندانیان سیاسی به خصوص آن‌هایی که جز نقد نظام کاری نکرده‌اند. آشتی ملی یعنی این انتخابات را به معنای بازی برد-باخت نبینیم و به تحقیر گروه‌های دیگر و ایجاد شکاف‌های جدید دامن نزنیم.

۳
این انتخابات «حماسه‌ی سیاسی» است. محصول تدبیر رهبری نظام که در مدیریت مسیر پیچیده‌ای که به این حماسه انجامید محکم و هوشیارانه عمل کرد. شخصا همیشه به تدبیر ایشان معتقد بوده‌ام، اگر چه به نظرم در سال‌های اخیر چند اشتباه بزرگ مرتکب شدند. اما یک سیاستمدار هوشمند و مسئول در موقعیت ایشان به شرایط جامعه و جهان حساس است و بی‌آنکه با نشان دادن ضعف موقعیت کشور را با مخاطره‌ی بیشتر رو به رو کند با تدبیر از اشتباهات خود درس می گیرد و عامل مهمی می‌شود در شکل‌گیری چنین حماسه‌ی عظیمی. چند نکته‌ی مهم در این رابطه: (۱) تشخیص شرایط بحرانی کشور از نظر وضعیت بین‌المللی و به شدت پرهزینه شدن مسیر فعلی سیاست خارجه‌ی کشور (۲) تشخیص عمق شکاف اجتماعی، سست شدن مشروعیت نظام بعد از ١٣٨٨ و قهر نخبگان و فرهیختگان (۳) تشخیص فعالیت باندها و مافیاهایی که در بسیاری از زمینه‌ها نظام را آچمز می‌کنند تا راهکار خود را پیش ببرند و این بار نیز تلاش‌هایی برای «صحنه‌‌آرایی خطرناک» برای تخریب انتخابات کردند. (۴) عزم راسخ برای ایجاد حماسه‌ی سیاسی از طریق انتخابات (۵) تلاش برای نیامدن آقایان خاتمی و هاشمی که حضور آن‌ها در فهرست نهایی نامزدها با توجه به شرایط تحت فشار جامعه ممکن بود به شرایط انفجاری و خطرناک اجتماعی منجر شود و در ضمن با یک طرفه کردن علنی و شدید جبهه‌ها شاید ناخواسته مانعی برای خلق حماسه‌ی سیاسی و آشتی ملی می‌شد. در عوض تلاش برای ایجاد یک فضای کنترل شده ولی واقعی انتخاباتی و برخورد با زمزمه‌ها و برنامه‌های برخی جریان‌های نیرومند برای صحنه‌آرایی علیه انتخابات (۶) تایید حقوقی و رسمی منتقدان نظام و این‌که این افراد حق شهروندی دارند و می‌توانند به خاطر کشورشان در انتخابات شرکت کنند.

۴
مواظب آقای روحانی باشیم. چطور؟ با نقد کردن او و سیاست‌هایش. به قول دوستی نباید اجازه دهیم «هاله‌ی نور» دور سر کسی ایجاد شود. به نام مردم و به خاطر صلاح خود ایشان، بهتر است از امروز به منتقد او تبدیل شویم. به خصوص باید به ایشان یادآوری کنیم که چه شعارهایی دادند و رای آوردن ایشان باید به معنای حداکثر تلاش برای تعمیق پروژه‌ی آشتی ملی باشد و نه به معنای موج جدیدی از باندبازی‌ها و مهره‌چینی‌ها.  اولین کسی باشیم که جناح‌بازی‌ و باندبازی را نقد می‌کنیم. دست به دست هم دهیم و به هم اعتماد کنیم در نقد قدرت که هم نظام به آن احتیاج دارد (برای سالم ماندن) و هم ما. دوستی می‌گفت جناح‌بازی و باندبازی امری طبیعی است چرا که جواب های، هوی است. اما  من با این دیدگاه مخالفم.  آدم‌ها نیت و قدرت تصمیم‌گیری دارند. جواب های می‌تواند هوی نباشد. بلکه سطح بالاتری از شعور سیاسی باشد. دست کم در میان ما مردم که باید منقد دائمی قدرت باشیم.

۵
ما نباید از رای آوردن آقای روحانی خوشحال باشیم. البته اگر طرفدار ایشان هستید خوشحالی‌تان امری است طبیعی. اما آن‌چه عمیق‌تر و مهم‌تر است ترمیم اعتماد ملی به ساز و کار نظام است. حتی اگر نامزد دیگری در انتخابات پیروز می‌شد، اما معجزه‌وار توده‌های شکاک همین حس اعتماد امروز را نسبت به ساز و کار نظام دوباره به دست می‌آوردند باید همان‌قدر خوشحال می‌شدیم. اما فکر می‌کنم در شرایط امروز جامعه، هر نامزد دیگری چنین رایی می‌آورد، میلیون‌ها شهروند رنجیده‌خاطر و شکاک نسبت به سلامت انتخابات تردید می‌کردند و حماسه‌ی ملی رخ نمی‌داد. یعنی حماسه‌ی ملی در رای آوردن آقای روحانی نیست، بلکه در این است که مردم رای آوردن ایشان را به نشانه‌ی سلامت نظام می‌بینند.

۶
این حماسه را مدیون میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی هستیم. به این فکر می‌کنم که میر حسین چکار کرد. او در حصر چند ساله است و حضورش در خیابان‌ها و خانه‌ها پررنگ‌تر از همیشه است. او ساکت است و میلیون‌ها نفر حرف‌هایش را در گوش هم نجوا می‌کنند. سایه‌ی سنگین او و بیانیه‌های صمیمانه و روشن‌گرش چنان فشاری بر نظام سیاسی وارد کرد و چنان پالس‌های هشدار مستمری فرستاد که شاید بدون آن هرگز زمینه‌ و عزم لازم برای رخ دادن چنین حماسه‌ای ایجاد نمی‌شد. به نظر من بعد از این حماسه، زمینه برای آزادی آقایان کروبی و موسوی و سایر زندانیان سیاسی سال‌های اخیر فراهم می‌شود، چون آن‌ها جز تایید عظمت حماسه‌ی اخیر و نقد سازنده فرایند‌های آتی آن هیچ نخواهند گفت که اصلا حرف آن‌ها هم از آغاز همین بود.

۷
این حماسه را مدیون حضور هوشمندانه‌ی جامعه‌ی ایران هستیم. مردمی که خیلی از به اصطلاح‌ روشن‌فکران بصیرت آن‌ها را در مواقع بحرانی تاریخ دست‌کم می‌گیرند اما نشان داده‌اند که دود از کنده بلند می‌شود. این پیروزی مال همه است. همه‌ی آن‌هایی که در انتخابات شرکت کردند و به نامزدهای مختلف رای دادند. اصول‌گرایان که با وجود اختلافات داخلی و عدم توافق بر سر یک نامزد ائتلافی اخلاق و شعور سیاسی را پاس داشتند، تک تک آن افرادی که در ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ پرسیدند «رای من کجاست؟» و امروز نشان دادند خس و خاشاک آن‌هایی هستند که منافع ملی را قربانی باندبازی‌های حقیر قبیله‌ای خود می‌کنند. این پیروزی مال خانواده‌های قربانیان و زندانیان سیاسی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی است . این پیروزی ملی مذهبی هاست. این پیروزی جریان اصلاح‌طلبی است که با درایت و سعه‌ی صدر سیاسی در این انتخابات مشارکت نقش کلیدی بازی کرد. این پیروزی اصول‌گرایان ارزشی و معتقد به اخلاق و شرف است. این پیروزی رهبر است‌، این پیروزی همه مردم هوشمند و صبور ایران است.

۸
این انتخابات یک پیام جهانی نیز دارد: نظام حکومتی ایران محبوب و مشروع است، رهبرانی شعورمند و هوشیار دارد متکی به مردمی حساس به شرایط و حاضر در لحظه‌های مهم تاریخی. این مردم و این نظام با اقتدار از حقوق خود دفاع می‌کنند. والسلام.

۹

این حماسه رو به آینده دارد و باید چنین باقی بماند. درست است که تک تک افراد یا جریاناتی که در جریان بحران‌های سال‌های اخیر آسیب دیده‌اند حق دارند حقوق پایمال شده‌ی خود را دنبال کنند، اما نباید پی‌گیری به حق این مطالبات باعث شود پیام مهم این حماسه‌ی ملی در رابطه با آشتی ملی و فرصتی که برای گشایش و اعتماد ایجاد شده خدشه‌دار شود. خیر نباید فراموش کرد که در سال ۱۳۸۸ چه اتفاقاتی رخ داد و چه گونه با این مردم نجیب و شریف برخورد شد. اما پیشنهاد من این است که آگاهانه «فعلن» از آن عبور کنیم به سوی آینده‌ای بهتر. با فراهم شدن شرایط بهتر اجتماعی و سیاسی، البته که باید به تدریج تک تک آن فجایع مورد تحقیق قضایی و جدی قرار بگیرند.

۱۰
شک نکنید، امروز انقلاب مردم ایران که یک فرایند همیشگی و بی‌توقف بوده و باید باشد جانی دوباره گرفت. درود به آینده که این تازه آغاز آینده است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

مناسب‌ترین زوج نامزدها برای رفتن به دور دوم انتخابات چه کسانی هستند؟

۱

با درخواست سران اصلاحات آقای عارف کناره گیری کرد. به نظرم این‌که اصلاح‌طلبان پشت آقای روحانی ایستادند و آقای عارف را وادار به کناره‌گیری کردند «احتمالا» استراتژی مناسبی نبوده است. اولا آقای روحانی در مقایسه‌ با آقای عارف اصلاح‌طلب نیستند و نبوده‌اند و یک چهره‌ی اصول‌گرا تلقی می‌شوند. ایستادن اصلاح‌طلبان پشت ایشان در نگاهی خوش‌بینانه می‌تواند به معنای تصمیمی عمل‌گرایانه و کوتاه آمدن از درخواست‌های تند قبلی (مثلی آزادی آقایان موسوی و کروبی و…) تلقی شود. اما این خطر وجود دارد که این تصمیم جور دیگری تعبیر شود: خیز برداشتن برای پیروزی در انتخابات. ممکن است بگویید که چه اشکالی دارد، مگر قرار نیست همه خیز بردارند برای پیروزی در انتخابات؟ پاسخ من «خیر» است. کسی باید برای پیروزی در انتخابات خیز بردارد که از قدرت سیاسی میدانی کافی برخوردار باشد. اصلاح‌طلبان قدرت میدانی اندکی در عرصه‌ی سیاست امروز ایران دارند و این‌که بخواهند چنین سهم‌خواهی بزرگی از طریق صندوق رای بکنند واقع‌گرایانه و عمل‌گرایانه نیست. من ادعا نمی‌کنم که به اندازه‌ی سران اصلاحات شرایط را می‌دانم، اما به صورت یک گمانه‌ مطرح می‌کنم که در صورتی که اصلاح‌طلبان روی آقای عارف زوم می کردند دستاوردهای کوتاه‌مدت کمتری را نشانه می‌گرفتند اما ریسک کمتری را در دراز مدت می‌پذیرفتند. توجه داشته باشید که اصلاح‌طلبان باید مراقب سرمایه‌ی سیاسی خود باشند و آن را که به شدت تضعیف شده است به دقت خرج کنند. اهمیت زیادی دارد که در دراز مدت صدای اصلاح‌طلبی در سیستم سیاسی ایران باقی بماند. با این کار یعنی حمایت از آقای روحانی و خیز برداشتن برای رفتن به دور دوم و کسب احتمالی مقام ریاست جمهوری دو اتفاق ممکن است رخ دهد: یا واقعا می توانند رای بیاورند که ممکن است با صحنه‌آرایی خطرناک مراکز قدرت مواجه شوند و … و یا این‌که رای نمی‌آورند که در آن صورت قامت رنجور اصلاح‌طلبی حکومتی را رنجورتر کرده‌اند.

اوضاع نگران کننده است. امیدوار باشیم اتفاق تندی رخ ندهد.

۲

اما حالا که ائتلاف رخ داده و آقای روحانی به صورت یک طرفه به نماینده‌ی جناح اصلاح‌طلب تبدیل شده است چطور؟ باید خوش‌بین بود و نگاه رو به جلو داشت. نگاهی می‌اندازم به ۶ نامزد باقی‌مانده و نظر شخصی‌ام را مطرح می‌کنم و با یک ابراز امیدواری خاتمه می‌دهم.

– آقایان رضایی و غرضی را به دلایل مختلف از جمله نداشتن قدرت اجماع‌سازی مناسب نمی‌بینم. این افراد پشتوانه‌ی قوی‌ جناحی ندارند و حتی با بهترین برنامه‌ها هم که بیایند نمی‌توانند تاثیرگذار باشند.

– همین‌طور آقای جلیلی را یک گزینه‌ی پر ریسک هم برای نظام و هم برای جامعه می‌بینم. مشکل آقای جلیلی جدای از نداشتن قدرت کلام و تک مخاطب بودن و برخی نظرات شخصی‌ای که به گوش طبقه‌های سکولار شهری تیز و نامطلوب می‌رسد، در نداشتن توانایی اجماع‌سازی است و این‌که چون جوان و کم تجربه هستند دولت‌شان به محلی برای رخنه‌ی عناصری که شناخت کمتری از آن‌ها داریم تبدیل خواهد شد. این یعنی ریسک زیاد. البته کماکان ایشان شانس بالایی برای رفتن به دور دوم دارد (بسته با توافق‌ها و روند آرایش‌ها و ائتلاف‌ها)

– آقای قالیباف، گزینه‌ی بهتری هستند اما قدرت تاثیر گذاری‌ در سیاست خارجه را ندارند و اگر چه در بسیاری زمینه‌ها ایشان را صادق در خدمت به جامعه می‌بینم، هنوز آن پختگی سیاسی و جامعیت نگاه لازم را از ایشان ندیده‌ام. خلاصه این‌که برایند سابقه‌‌ی ایشان در نیروی انتظامی و شهرداری و مناظره‌های اخیر، ایشان را در حد یک وزیر اجرایی موفق نشان داده‌ است. و البته ایشان کماکان شانس اول رفتن به دور دوم است. (بسته با توافق‌ها و روند آرایش‌ها و ائتلاف‌ها)

– آقایان روحانی و ولایتی تنها نامزدهایی هستند که وزن و توانایی این را دارند که روی سیاست خارجه‌ی بحران‌زده‌ی ایران تاثیر مثبت بگذارند. این افراد از نظر سیاسی پخته هستند، از حمایت جناحی برخوردارند و توانایی ایجاد اجماع‌سازی بین‌جناحی را نیز دارند. امیدوارم اصول‌گرایان سنتی و معتدل‌ بتوانند روی آقای ولایتی اجماع کنند یا دست کم ایشان وادار به کناره‌گیری نشود و معادلات درون‌نظام و سطح جامعه به سویی رود که شاهد به دور دوم رفتن یکی از آقایان ولایتی و روحانی (یا هر دوی آن‌ها) باشیم. این دو نفر خصوصیت‌های مثبت و مشترک زیادی دارند که می‌تواند شانس آن‌ها را برای پیروزی در دور دوم زیاد کند. در ضمن صرف نظر از این‌که کدام پیروز شوند ممکن است کابینه‌شان اشتراکاتی نیز با هم داشته باشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

شش سوالی که در این انتخابات از خودم می‌پرسم

به صورت کلی این را بگویم که دیدگاه من در مورد انتخابات این است که انتخابات در ایران بیش از حد بزرگ‌نمایی می‌شود. انتخابات سرچشمه‌ی تغییرهای فوری و اساسی نیست. پس خطاب به کسانی که به شدت برای رای دادن تبلیغ می‌کنند و کسانی که به شدت برای رای ندادن تبلیغ می‌کنند می‌گویم: زیاد جدی نگیرید!

با این حال به عنوان یک انتخاب شخصی در این شرایط، من تصمیم دارم در صورت امکان در این انتخابات شرکت کنم. حتی اگر شخصا امکان رای دادن برایم فراهم نشود (به خاطر شرایط محل زندگی) باز هم از منظر تئوریک توصیه به شرکت در انتخابات می‌کنم. آن‌چه برای خودم صلاح می‌دانم را این‌جا می‌نویسم و با شما در میان می‌گذارم. حرف‌هایم را به صورت شش سوال مطرح می‌کنم. همان‌طور که پایین‌تر هم اشاره‌ کرده‌ام، معتقد نیستم این سوال‌ها جواب قطعی و شسته رفته‌ای دارند، بلکه سوال‌هایی هستند باز با پاسخ‌هایی باز.

۱ آیا نامزدها اصلا فرقی با هم دارند؟‌ 

نامزدها را یکسان نمی‌بینم و بین این افراد نامزدهایی هستند که انتخاب آن‌ها به ریاست‌جمهوری می‌تواند روی آینده‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تاثیر مثبت یا منفی (از نظر خودم) بگذارد. پس اگر رای من شمرده شود، انتخاب من معنا خواهد داشت. اما اگر رای من شمرده نشود (به کلی‌ترین معنای آن) چطور؟ این‌که عده‌ای می‌گویند رای ندهیم چون این انتخابات سالم نیست، یا رای‌ها شمرده نمی‌شود،‌ یا این‌که هر کسی که خودشان بخواهند را از صندوق در می‌آورند یا … چه کنم؟ اگر چه بعد از انتخابات ۱۳۸۸ و وقایع بعد از آن، اعتماد من به سلامت نهاد انتخابات به شدت خدشه‌دار شده، اما نسبت به این‌که این نهاد به کلی بی‌معنا شده باشد کاملا مطمئن نیستم. شما را نمی‌دانم، اما به جز گزاره‌ی معروف «من می‌اندیشم پس هستم» تقریبا گزاره‌ی دیگری را نمی‌شناسم که بتوانم نسبت به آن ۱۰۰٪ مطمئن باشم. چه رسد به گزاره‌ی «در این انتخابات تقلب خواهد شد»! بعد از آن همه رد صلاحیت و پرداخت هزینه و تلاش برای ایجاد یک «انتخابات کنترل‌شده»، واقع‌گرایانه به نظر می‌رسد که دست کم احتمال ضعیفی بدهم که رای من در این انتخابات تاثیرگذار خواهد بود.

۲ ولی اگر رای دادم و رای‌ام بی‌تاثیر بود چه؟

ممکن است بگویید به هر حال احتمال زیادی دارد که رای من بی‌ تاثیر باشد. فرض کنیم من رای بدهم و رای‌ من به هر دلیل بی‌معنا شود (مثلا اگر تقلب شود یا رای‌ها شمرده نشود یا …). در آن صورت من دقیقا چه چیزی را از دست داده‌ام؟

آن چه از دست می‌دهم عبارت خواهد بود از (۱) وقت و انرژی‌ای که برای رای دادن صرف می‌کنم و این‌که (۲) آن‌هایی که تقلب کرده‌اند به حماقتم خواهند خندید.

وقت و انرژی‌ای که برای رای دادن من لازم است ناچیز است و در ضمن برایم چندان مهم نیست حضرات به من بخندند یا نخندند، چون در نهایت انتخابات بخش کوچک (اما مهمی) از نقاط تماس من با حکومت است. روی هم رفته رای دادن برای من هزینه‌ی ناچیزی دارد. من نگران جامعه‌ام هستم و حتی اگر سر سوزنی احتمال دهم رای من تاثیری می‌تواند داشته باشد، حاضرم این بهای ناچیز را بپردازم.

۳ اگر رای ندادم ولی رای من می‌توانست تاثیرگذار باشد چه؟

اما حالت دیگر برای من بسیار ناگوار خواهد بود. یعنی رای ندهم، در حالی که شرایط به گونه‌ای می‌بود که رای من محسوب می‌شد. در آن صورت در دادگاه شخصی خودم محکوم خواهم بود. چون با وجودی که بعضی نامزدها را بین این ۸ نفر اصلح می‌دیدم، حاضر نشدم هزینه‌ی ناچیزی را بپردازم و به او رای دهم. در آن صورت من به نهاد ضعیف شده‌ی انتخابات در ایران ضربه‌ی دیگری وارد کرده‌ام و عملا آن را به سوی بی‌معنا شدن هل داده‌ام. در آن صورت من به بسته‌تر شدن فضای گفتگو و تبادل‌نظر بین مردم و حکومت کمک کرده‌ام، فضایی که در ایام انتخابات به وضوح جان می‌گیرد. هیچ دوست ندارم بعدها خودم را به عنوان کسی که «بیش از حد مغرور بود» یا «دست روی دست گذاشت» بشناسم. چون هر اتفاق ناگواری که در آینده‌ی ایران رخ دهد، خودم را سرزنش خواهم کرد.

۴ اصلا فرض کنیم انتخابات درست برگزار شود،‌ آیا رای دادن از نظر اخلاقی درست است؟

عده‌ای ممکن است از موضع اخلاقی وارد شوند و بگویند صرف نظر از سلامتی یا عدم سلامتی انتخابات، در شرایطی که هنوز نظام نسبت به رفتارهای سوال‌برانگیز خود در برخورد با بحران انتخابات سال ۱۳۸۸ و آسیب‌هایی که به جسم و جان و حقوق شهروندی بسیاری از ایرانیان وارد شد هیچ نشانه‌ای از ندامت نشان نمی‌دهد، بلکه کم و بیش به روند قبلی خود نیز ادامه می‌دهد شرکت در انتخابات تایید این وضع موجود است و اخلاقی نیست. آیا در شرایطی که عده‌ی زیادی قربانی شدند یا آسیب‌های غیرقابل جبران دیدند و عده‌ی بیشتری هم هنوز در حبس و زندان هستند، درست است در انتخابات شرکت کنیم؟

به نظر من سوال درست مطرح نشده است. اگر این‌طور به مسائل نگاه کنم، نگاهی تقلیل‌گرایانه به حکومت داشته‌ام. در این نگاه حکومت یک ماهیت بیرونی و سوای جامعه تصور می‌شود که مثل یک جعبه‌ی سیاه که ساز و کارش به کل ناشناخته است به صورت مستقل کار می‌کند. نوع تعامل ما با این جعبه‌ی سیاه یک رابطه‌ی مکانیکی است. در پشت این نگاه همین‌طور نوع دیگری از تقلیل‌گرایی قرار گرفته: نگاه خطی و جبرگرایانه به فرایندهای اجتماعی. منظورم از نگاه خطی این است که ما یک تصوری از مراحل تحول فرایندهای اجتماعی داریم که به صورت (۱) و (۲) و (۳) و … است و هر مرحله عنوانی دارد با شروع و پایان مشخص در زمان و مکان. تا وقتی مرحله‌ی (۱) تمام نشده، نمی‌شود سراغ مرحله‌ی (۲) رفت و الی آخر. نگاه جبرگرایانه یعنی نگاهی که نقش جامعه را در شکل‌گیری و جهت‌گیری آن‌چه حکومت می‌نامیمش دست کم می‌گیرد و مسیر جامعه را مقهور جبر مکانیکی حکومت می‌بیند. در این نوع نگرش‌ها، درهم‌ریختگی (messiness) واقعیت اجتماعی و غیرخطی بودن تحولات اجتماعی و برساخته بودن حکومت نادیده گرفته می‌شود و یک کلِ غیرقابلِ تقلیل به جزیی ساده شده تقلیل می‌یابد. سوال‌های مکانیکی‌ای پرسیده می‌شوند که جواب‌های شسته و رفته و «ته بسته» (close-ended) دارند.

نگاه من اما این است که ما با یک پدیده‌ی هایبرید (hybrid) مواجه هستیم. حکومت یک جعبه‌ی سیاه نیست، بلکه مثل مهی است که ما را احاطه کرده است. بالای سر ماست و زیرپای ماست و پیرامون ماست. حکومت چیزی نیست که مثل یک کوه یا درخت هویتی بیرونی و مستقل از ما داشته باشد که بتوانیم آن را به عنوان یک شخص مخاطب قرار دهیم یا با او قهر کنیم. فرایندهای اجتماعی و مطالبات مختلف نیز به صورت خطی و مرحله‌ای (linear and sequential)  رخ نمی‌دهند و یک اراده‌ی فردی هم پشت ساز و کار جامعه نیست که مثلا با او مذاکره کنیم تا رفتارش را بهتر کند. آن اراده اگر وجود داشته باشد، یک ماهیت برساخته (constructed) است (به شکل‌های مختلف توسط جامعه). برای تغییر ساختار آن باید افراد جامعه در سطوح مختلف همه‌ی حرف‌ها را در همه‌ی زمان‌ها بگویند و همه‌ی حرکت‌ها و خواست‌ها و مطالباتشان را در همه‌ی سطوح و به شکل‌های مختلف و به صورت مکرر و پیوسته دنبال کنند. دنبال سوال‌ و جواب‌های شسته و رفته نباید رفت، چون چنین سوال و جواب‌هایی تصویر درستی از واقعیت اجتماعی به ما نمی‌دهد. واقعیت اجتماعی یک کل درهم‌ریخته است که آن‌را با سوال‌های «ته باز» (open-ended) بهتر می‌توان شناخت. شناخت و تغییر یک فرایند دائمی است. حکومت خوب را نمی‌شود مثل یک گوشی آی‌فون خرید و از توی زرورق باز کرد. حکومت و جامعه در هم تنیده‌اند. عمیق‌تر که نگاه کنیم، به سختی می‌توانیم ساز و کار حکومتی را از ساز و کار غیرحکومتی تفکیک کنیم، چون با هایبریدی مواجه هستیم که همزمان هر دو را دارد (به شکل‌ها یا میزان‌های مختلف). کسانی که به خاطر آسیب‌هایی که به آن‌ها وارد شده است شرکت در انتخابات را اخلاقی نمی‌دانند، می‌توانند به هزاران موردی که در زندگی روزمره‌‌شان با ساز و کار مختلف سیاسی، قانونی، اقتصادی و رسمی جامعه تعامل دارند نیز فکر کنند. آیا این تعامل‌های ارگانیک نیز غیراخلاقی است؟ این خط استدلالی به انزوا و طرد فرد یا گروه از جامعه منجر می‌شود. نتیجه‌ای که مطمئنا وضعیت ناگوارتری را ایجاد خواهد کرد.

آیا نمی‌توان معترض بود و از ظرفیت‌های مختلف موجود نیز برای تاثیرگذاری استفاده کرد؟

۵ کدام نامزد اصلح است؟

در نبود کار تشکیلاتی مفصل و احزاب و سازمان‌هایی که برنامه‌های تدوین شده داشته باشند که بعدها بتوان با روش‌های مدنی مسیر آن‌ها را دنبال کرد یا به چالش کشید، انتخاب‌ها بیشتر روی شخص افراد است و به همان نسبت هم داستان به خریدن تخم‌مرغ شانسی می‌ماند. کسانی که رویه و سابقه و به خصوص تیم شناخته‌شده‌تری دارند کمتر به تخم مرغ شانسی می‌مانند. برای همین وقتی می‌گویم اصلح، بیشتر منظورم این است که کدام نامزد کمتر «تخم مرغ شانسی‌» می‌زند. احتمالا خیلی از افراد آخرین باری که تخم مرغ شانسی خریدند و از تویش چیزی در آمد که توی تک تک مناظره‌ها به آن اشاره می‌شود را فراموش نکرده‌اند!

با توجه به شرایط خاص جامعه، هم ایجابی و هم سلبی به انتخابات نگاه می‌کنم. هم اصلح انتخاب می‌کنم که با رای‌ام او را انتخاب کنم، و هم نامناسب‌ترین را انتخاب می‌کنم که با رای‌ام او را انتخاب نکنم.

علاوه بر شهود کلی‌ام در برخورد با نامزدها، نظیر این معیارها را در انتخاب مناسب‌ترین (و غیر مناسبت‌ترین) به کار می‌گیرم:

۱) رئیس‌جمهور باید قدرت بیان، توانایی ایجاد ارتباط با مخاطب خاص و عام، ریسک‌پذیری و اعتماد به نفس، شخصیت نیرومند و کاریزماتیک دارای توانایی رهبری بالا داشته باشد. همین شرط خود به خود نیمی یا بیشتر از نامزدها را از انتخاب‌هایم به عنوان اصلح حذف می‌کند.

۲) رئيس‌جمهور باید از نظر اخلاقی و فکری محکم باشد. غیرمنصف نباشد، دروغ‌گو و فرصت‌طلب نباشد، قبیله‌ای رفتار نکند و ملی بیاندیشد، در رقابت‌ها از برچسب زدن، تهدید کردن و تندروی پرهیز کند. دولتی که رئیس‌جمهور آن از نظر اخلاقی و فکری ضعیف باشد سازمانی می‌شود برای ترویج فرصت‌طلب‌ها، چاپلوس‌ها، افراد فاسد یا بی‌کفایت و انواع و اقسام پارازیت‌ و انگل‌.

۳) رئيس‌جمهور باید امکان ایجاد هماهنگی و تعامل را با بخش‌های مختلف جامعه و سیستم سیاسی کشور داشته باشد. داشتن سابقه‌ی سیاسی قوی و موفق یک نشانه‌ی داشتن چنین توانایی‌ای می‌تواند باشد.

۶ برای پیروز شدن رای بدهم یا برای حرف زدن؟

فرض کنیم به کمک شرط‌های بالا یک نامزد اصلح انتخاب کرده باشم. اما بر اساس نظرسنجی‌های مختلف احساس کنم او شانسی برای انتخاب شدن ندارد. در ضمن بین دو یا سه نامزدی که به نظر می‌رسد رقابت جدی‌تری با هم دارند، یکی را به بقیه ترجیح دهم، اگر چه هیچ‌کدام نامزد مورد نظر من نیستند. در این صورت سوالی که برایم مطرح می‌شود این است که به کدام نامزد رای بدهم؟ به کسی که مناسب‌ترین می‌دانمش یا به کسی که تا حدی مناسب می‌دانمش اما می‌دانم شانس رای آوردن بیشتری دارد؟ به عبارت دیگر آیا رای من باید کاملا بر اساس نظر شخصی‌ام به صندوق انداخته شود، یا آن‌که باید وضعیت نظرسنجی‌ها و این‌که رقابت‌ها به کدام سمت رفته است را در نظر داشته باشم و رای خودم را نسوزانم؟

آیا رای می‌دهم به قصد پیروزی نامزدم؟ یا رای می‌دهم به قصد این‌که حرفم را در حمایت از نامزدم زده باشم؟

در یک شرایط معمولی شاید همیشه بهتر باشد با رویکرد دوم رای دهم. یعنی در انتخاباتی که رای‌ها معنی‌دار هستند و نامزدها منعکس کننده‌ی خواست و نظر گروه‌های مختلف اجتماعی با برنامه‌ها و ایده‌های مختلف برای اداره‌ی کشور هستند، رای‌های بازنده هم اهمیت دارد و اگر من به کسی که اصلح می‌دانم رای ندهم و رای‌ام را به یکی از دو یا سه رقیب پررای بدهم به ضعیف‌تر کردن صدایی که طرفدارش هستم کمک کرده‌ام. فرض کنید از طریق نظرسنجی‌ها بدانیم نامزد «الف» شانسی برای پیروزی در انتخابات ندارد و به همین خاطر کسی به او رای ندهد. در این صورت تعداد رای‌های او بسیار کمتر از آن‌چه او نمایندگی می‌کند خواهد شد. آن‌گاه در عرصه‌ی چانه‌زنی سیاسی، حتی در یک فضای ایده‌آل دموکراتیک، این صدا ضعیف‌تر خواهد بود. از طرف دیگر، اگر افراد با وجودی که می‌دانند نامزدی شانس پیروزی ندارد به او رای دهند، آن صدا به صورت واقعی در فضای سیاسی کشور منعکس می‌شود و حضورش حس خواهد شد. گیرم که برای پیروزی در انتخابات نباشد. مگر همه می‌توانند در انتخابات پیروز شوند؟

طبعا شرایط واقعی با ایده‌آل فرق می‌کند. من هر دو گزینه را لحاظ خواهم داشت. در درجه‌ی اول هدفم این خواهد بود که به نامزدی که اصلح می‌دانم رای بدهم. با دقت مناظره‌ها و اخبار انتخابات را دنبال می‌کنم تا از میان این ۸ نفر، نامزد اصلح را بیابم. از طرفی نامناسب‌ترین نامزد یا نامزدها را نیز انتخاب خواهم کرد. اگر ببینم نامزد اصلح من شانس اندکی برای رای آوردن دارد، در حالی که رقابت اصلی بین نامزدهایی است که از نظر من متوسط هستند اما خطر انتخاب شدن یک نامزد خیلی نامناسب وجود دارد، آن وقت ممکن است رای‌ام را به صورت سلبی در صندوق بیاندازم. یعنی سعی کنم بین همان دو سه نفر پررای کسی را انتخاب کنم که به انتخاب نشدن فرد نامناسب کمک کرده باشم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی

مطلب زیر توسط یکی از دوستان (آقای ابراهیم) در گفتگویی که از طریق ای‌میل داشتیم ارسال شده است که با کمی ویرایش در قسمت «به قلم دیگران» منتشر می‌کنم. سعی کرده‌ام لحن نوشتاری گوینده تا حد امکان حفظ شود و ویرایش محدود به نقطه‌گذاری و نیم‌فاصله و از این دست باشد. توجه داشته باشید که انتشار این نوشته‌ در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با نکات و نظرات مطرح شده در آن نیست. در صورتی که پاسخ یا نکته‌ای دارید همین‌جا به صورت کامنت مطرح کنید، ابراهیم به شما پاسخ خواهد داد. چنان‌چه شما هم نوشته‌ای دارید که به هر دلیلی دوست دارید این‌جا منتشر شود برایم بفرستید تا در قسمت «به قلم دیگران» منتشر کنم.

آقای حسن روحانی را از زمانی که دبیر شورای امنیت ملی بود می‌شناسم. آدم وزینی است و موضع‌گیری‌هایش او را در ردیف محافظه‌کاران معتدل خردگرا و نزدیک به اصلاح‌طلبان قرار می‌دهد. من تا به حال از ایشان هیچ نکته‌ی منفی و یا رفتار نامناسبی مشاهده نکرد‌ه‌ام. البته او سال‌هاست که در حاشیه به سر می‌برد و ما شناخت زیادی از او نداریم ولی بنا به مواردی که ذکر شد، من از او خوشم می‌آید. موضع‌گیری‌های خوبی دارد. به نظرم به عنوان یک عنصر فرهنگی از نظر پارامتر‌های سیاسی و اجتماعی و نیازهایی که مردم ما به ویژه مردم متوسط شهری و طبقات تحصیل کرده در فضای اجتماعی امروز دارند نسبت به آقای قالی‌باف ارجحیت دارد. اما خیلی‌ها می‌گویند از نظر اقبال عمومی شانس زیادی ندارد. ۱- چنانچه در روزهای آینده در یک ائتلاف ضروری و البته بسیار محتمل، فرضا آقای عارف به نفع روحانی کنار برود، در آن صورت شانس موفقیت روحانی بیشتر خواهد شد. ۲- چنانچه بزرگان اصلاح‌طلب مانند آقایان خاتمی و هاشمی هم از روحانی اعلام حمایت کنند شانس موفقیت او بازهم بیشتر خواهد شد. اما قالی‌باف یک مدیر اجرایی خوب است. همه اقدامات خوب او را در کلان شهر تهران دیده‌اند. در دوران او نه فقط تهران به یک شهر زیبا و تمیز تبدیل شده است، بلکه در این شهر به توسعه‌ی زیرساخت‌های شهری هم توجه جدی شده است. قالی‌باف اهل حرف نیست، اهل عمل است زیرا می‌داند برای این‌که در اذهان مردم جلوه کند (یا  بر اساس باورهای دینی و میهنی  به وظیفه‌اش عمل کند)، نیازی به آوازه‌گری ندارد. مشک آنست که خود ببوید نه آن‌که عطار بگوید! یا به قول سعدی،

هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی … چه حاجت است بگوید شکر که شیرینم

البته در این خصوص کمی توضیح لازم است. یک شهردار خوب الزاما یک رئیس‌جمهور خوب نیست. او در مقام شهردار پایتخت از قدرت ابتکار و آزادی عمل فراوانی برخوردار است. در حالی‌که در مقام رئیس‌جمهور با محدودیت‌های فراوانی مواجه است که او هم اکنون با آن‌ها مواجه نیست. بخش زیادی از ثروت‌های جامعه در تهران متمرکز شده است که این امر می‌تواند زیربنای محکمی برای موفقیت یک شهردار باشد. او در این شهر به راحتی می‌تواند از مردم پول بگیرد (فرضاً تراکم بفروشد) و دوباره آن را برای همین شهر هزینه کند. اما در مقام رئیس‌جمهور نمی‌تواند این کار را انجام دهد. درآمد او محدود و مشکلات کشور نامحدود است. او باید بتواند با درآمد محدود مشکلات و نیازهای نامحدود جامعه را به بهترین نحو مدیریت کند. او اگر شهردار نیویورک هم بشود شاید شهردار موفقی باشد. پول فراوانی به دست می‌آورد و حاتم‌وار خرج می‌کند. امروز هیچکس او را به افزایش تورم متهم نمی‌کند، در حالی‌که مالکینی که امروز به قیمت گزاف تراکم می‌خرند، فردا آن را با چند برابر قیمت به نیازمندان جامعه می‌فروشند. اگر محاسبات آماری درستی در کار باشد معلوم خواهد شد که چه میزان از افزایش قیمت مسکن و به تبع آن اجاره بهاء ناشی از فروش میلیاردی تراکم توسط شهرداری ناشی شده است. و البته این سیاستی است که در چند سال گذشته توسط شورای شهر با اعضای محافظه کارش اعمال شده و شهردار هم‌سو با آنان نیز اجرا نموده است. این‌گونه سیاست‌ها سیاست مناسبی برای یک کشور در حال توسعه زیر فشار تحریم و همراه با توزیع نابرابر ثروت و درآمد سرانه و رشد اقتصادی نازل نیست. متأسفانه نگاه شورای شهر و شهردار کنونی در شهری مانند تهران که فقط ۱۰ درصد جمعیت کشور را شامل می‌شود ولی درصد بالایی از ثروت کشور در آن متمرکز شده است، مانند مدیر یک هتل پنج ستاره می‌باشد که با پولی که از مشتری‌های پول‌دار می‌گیرد، خدمات خوبی هم به آن‌ها ارائه می‌دهد. غافل از این‌که همه‌ی شهروندان تهرانی، مسافران  هتل پنج ستاره نیستند. مردم زیادی در این شهر زندگی می‌کنند که از رفاه، آسایش و آرامش مناسب و درخور شأن انسانی‌شان برخوردار نمی‌باشند و از بد حادثه در این شهر گرفتار شده‌اند.

ما را فکند حادثه‌ای ورنه هیچ‌گاه …  گوهر چو سنگ ریزه نیفتد به برزنی

می‌خواهم بگویم این سیاست، سیاست جوامع سرمایه‌داری است که اعمال آن برای جامعه‌ی ایران عوارض دارد و فیدبک آن تشدید چالش‌ها و بحران‌های اقتصادی موجود است. فقط حسنش این‌ است که در اذهان، از آقای شهردار یک مدیر موفق می‌سازد. تصور نشود که من با زیباسازی شهر و چیزهای مشابه آن مخالفم، بلکه فقط یک سوال دارم و آن این است که: من نوعی مستأجر، وقتی مجبور شوم از شهر زیبای تهران که به همت جناب شهردار و با صرف میلیاردها تومان پولی که به صورت غیر مستقیم از جیب من نوعی پرداخت شده، به خاطر افزایش سرسام آور اجاره بهاء خارج شده و به مناطق حاشیه‌ای با استانداردهای سکونتی بسیار نازل رانده شوم، آن‌وقت این همه فضای سبز و گل و گیاه تهران به چه درد من می‌خورد؟

تهران امروز به پایتخت‌های کشورهای پیشرفته‌ی اروپایی شبیه است، در حالی‌که اگر یک قدم از تهران دورتر شویم دیگر هیچ چیز اینجا با هیچ چیز آن جا شبیه نیست. در هر صورت اگر آقای قالی‌باف بخواهد با این ذهنیت و با این نگرش رئیس‌جمهور شود، رئیس‌جمهور موفقی نخواهد بود. مگر آن‌که او با شایستگی‌های ذاتی‌ای که دارد با استفاده از مشاوران آگاه و کارآمد بتواند مشکلات کشور را به درستی مدیریت کند.

از همه‌ی این‌ها که بگذریم بار فرهنگی‌ای که آقای روحانی دارد، آقای قالی‌باف ندارد. او تکیه‌گاه محکم و استواری برای نیازهای فرهنگی و اجتماعی جامعه‌ی امروز ایران نیست. در مواردی هم از او بداخلاقی‌هایی مشاهده کردم که خوش آیندم نبوده است. ولی از روحانی چنین بداخلاقی‌هایی ندیده‌ام، به همین دلیل از نظر من روحانی شایسته‌تر است. چرا که او را با منش ایرانیان اصیل فرضاً فرهنگ فردوسی در شاهنامه نزدیک‌تر می‌بینم، با این وجود در حال حاضر مرددم که به کدامشان رأی بدهم. زیرا در این لحظه شانس او را زیاد نمی‌بینم و مثل خیلی‌های دیگر می‌ترسم رأیم بسوزد. احتمالا در ده دوازده روز آینده پاسخ آن را خواهم یافت.

در صورتی‌که روحانی شانس پیروزی نداشته باشد، در آن صورت قالی‌باف بهترین گزینه است.

همانطوری‌که قبلا هم گفتم در جامعه‌ی ما به دلیل وجود یک بیماری اجتماعی مزمن و خطرناک، متأسفانه مردمی که با آمدن شخصی مانند روحانی هم قرابت ذهنی بیشتری دارند و هم با آمدن او به لحاظ موقعیت اجتماعی‌ای که دارند در همه‌ی سطوح شرایط بهتری برایشان فراهم خواهد شد، منفعل هستند و به دلایل واهی از شرکت در انتخابات خودداری می‌کنند. از نظر این گروه از مردم، آقای هاشمی، دیروز عالی‌جناب سرخپوش بود اما حالا که رد صلاحیت شده دنیا آخر شده است. اصلاً آقای هاشمی، امیرکبیر، مصدق، گیرم که ایشان هم زبانم لال در ۷۵ سالگی مرحوم شده بودند. من فکر می‌کنم باید آنقدر بلا سرمان بیاید تا یاد بگیریم که جهان بر محور یک فرد یا چند فرد خاص نمی‌چرخد. یاد بگیریم تا به موقع و به جا و درست و بدون لج‌بازی، از منافع ملی و سرنوشت خودمان دفاع کنیم. نه این‌که برویم خانه و بنشینیم تا محافظه‌کاران افراطی (در یک طیف وسیع از طالبانیست‌ها گرفته تا محافظه‌کاران افراطی و بعضا نیمه افراطی)، در غیاب نیروهای متوسط شهری و تحصیل‌کرده‌ها و همه‌ی طبقات اجتماعی ناراضی از عملکرد محافظه‌کاران، با لابی‌های آشکار و پنهانی که در اختیار دارند، عوامل خودشان را برای هشت سال دیگر بر ما و بر کشور تحمیل کنند. به یاد بیاوریم، اگر این درآمد باد آورده‌ی نفتی نبود که بی‌زبان این‌گونه ناعادلانه تقسیم شود، آن‌وقت همه‌ی آنانی که نه از روی شایستگی بلکه به ناحق از این درآمد باد آورده سهم بیشتری نصیبشان شده است امروز بایستی فرضاً مثل مردمان کشورهایی که از این ثروت بی‌بهره‌اند یا در مزارع کار می‌کردند و یا به نوع دیگری نان از عمل خویش می‌خوردند. آن‌وقت از مرکب این همه تفرعن‌های لمپنی خویش فرود می‌آمدند و فروتنانه بر جایگاه واقعی خویش می‌نشستند، در آن صورت هم آن‌ها شادتر بودند و هم ما وضعیت اجتماعی مطلوب‌تری را شاهد بودیم. والسلام.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

رسم است که بزرگ‌ مجلس آخر وارد می‌شود،‌ اما…

امروز از آن روزهاست که بی‌تاب هستم. بی‌تابی شخصی نه، بی‌تابی از نوع کنجکاوی خبری. که هر پنج دقیقه تیتر سایت‌های خبری را نگاه کنم در انتظار اخبار جدید. توی فیس‌بوک و گوگل‌پلاس بی‌صدا چرخ بزنم و واکنش‌ها، گمانه‌زنی‌ها، جوک‌ها و دغدغه‌ها را بخوانم. به دوستانم زنگ بزنم و در مورد اخباری که هر لحظه می‌رسد گپ بزنم. با این‌که اخبار ماه‌ها و هفته‌های اخیر را کامل و دقیق دنبال نکرده‌ام، اما بعضی مشاهدات اخیرم را می‌نویسم:

  • رئیس قوه‌ی مجریه هنگام ثبت نام یکی از کاندیداهای ریاست‌جمهوری (آقای مشایی) همراه با او به وزارت کشور می‌رود. این حرکت عادی نیست. قوه‌ی مجریه مسئولیت اجرای سالم و بی‌طرفانه‌ی انتخابات را دارد و این حرکت رئیس قوه‌ی مجریه اگر چه غیرقانونی نیست، اما خارج از عرف سیاسی است و احتمالا بازتاب مثبتی نخواهد داشت. رئیس قوه‌ی مجریه از اعتبار حقوقی خود برای تقویت جایگاه یکی از نامزدها استفاده می‌کند و به سایر رقبا و بازیگران سیاسی (نظیر شورای نگهبان) این علامت را می‌دهد که رد صلاحیت احتمالی او به معنای رد صلاحیت دولت خواهد بود.
  • چندین نفر از روحانیون ارشد (شامل چند مرجع تقلید و همین‌طور روحانیونی که اگر چه مرجع تقلید نیستند اما پایگاه سیاسی قدرتمندی دارند) در پیام‌هایی که شباهت به فتوای دینی دارد از یکی از کاندیداها (آقای هاشمی) می‌خواهند که نامزد انتخابات شود. تا آن‌جا که به یاد دارم این حرکت عادی‌ نیست. نقش روحانیت سنتی در انتخابات معمولا این‌طور مستقیم و علنی نبوده است.
  • شیوه‌ی وارد شدن آقای هاشمی به کارزار انتخابات عادی نبود. با توجه به سن و جایگاه سیاسی ایشان، طبیعی است که جزو اولین کسانی که در انتخابات ثبت نام می‌کنند نباشد. رسم داریم که بزرگ‌ مجلس آخر وارد می‌شود. اما از زمان دیرهنگام ثبت نام ایشان که بگذریم (در دقایق پایانی مهلت ثبت نام) مجموعه‌ی حرف‌ها و حدیث‌ها و پیغام‌هایی که از طرف خود او، اطرافیان نزدیک و همین‌طور بازی‌گران سیاسی و اجتماعی و دینی مختلف شنیده می‌شد، نشان از خاص بودن وضعیت و این‌که تصمیم نهایی مبنی بر آمدن یا نیامدن از قبل‌ها اخذ نشده و یک فرایند واقعی تصمیم‌گیری در جریان است داشت. فرایند تصمیم‌گیری‌ای که نتیجه‌‌ی آن فقط با نزدیک شدن به ساعت‌های پایانی ثبت‌نام و با در نظر گرفتن معادلات سیاسی و این‌که آرایش سیاسی نیروها به کدام سو خواهد رفت می‌توانست مشخص شود. خواه ناخواه، این دیرآمدن و حرف و حدیث‌های پیرامونش یک موج تبلیغاتی وسیعی هم ایجاد کرد. کمتر محفل ایرانی را می‌دیدی که در مورد آمدن یا نیامدن ایشان صحبت نکند. این در حالی است که تا همین چند ماه پیش کل بحث شرکت در انتخابات برای منتقدان سیستم جای تردید داشت. این موج تبلیغاتی که به صورت طبیعی ایجاد شد باعث شد که آمدن آقای مشایی که روزگاری هر حرکتی می‌کرد در صدر اخبار قرار می‌گرفت (متخصص این‌کار هستند) کاملا تحت شعاع اخبار مربوط به آقای هاشمی قرار بگیرد. از طرفی فکر می‌کنم در مجموع و به دلایل مختلف آقای مشایی این حالت همزمانی ثبت نام با آقای هاشمی را ترجیح می‌داد.
  • آقای هاشمی می‌داند که این حرکت (نامزد شدن و برنده شدن یا نشدن در انتخابات) ممکن است آخرین حرکت سیاسی‌اش باشد. به نظر من او دست کم به دو چیز فکر می‌کند. اول شرایط کشور و این‌که آیا آمدن او می‌تواند به بهتر شدن اوضاع (و یا بدتر نشدن آن) کمک کند یا خیر. آمدن ایشان طبعا به این معناست که ایشان به این نتیجه رسیده که باید بیاید و این آمدن به سود کشور است. نکته‌ی دیگری که آقای هاشمی به آن فکر می‌کند خوش‌نام ماندن یا شدن (بسته به دیدگاهی که دارید) در قضاوت امروز و تاریخی جامعه است. شیوه‌ی آمدن آقای هاشمی که به نظر می‌رسید تحت فشارهای زیاد از طرف عوامل سیاسی و اجتماعی مختلف به ایشان انجام شد، باعث شد که آمدن ایشان به نوعی با عزت انجام شود و این معنا را داشته باشد که: شما خواستید بیایم و من هم با در نظر گرفتن شرایط بحرانی کشور ایثار کردم و آمدم در حالی که خودم و خانواده‌ام دوست‌ داشتیم شرایط به گونه‌ای می‌بود که وادار به آمدن نمی‌شدم.
  • روند بازی سیاسی در ایران به گونه‌ای بوده که روز به روز از تعداد بازیگران با وزن سیاسی زیاد کاسته شده و به تعداد بازی‌گران با وزن سیاسی متوسط افزوده شده (این‌که این موضوع چه معنایی می‌دهد بماند برای بحث دیگری). آقای هاشمی از معدود سیاست‌مداران وزن‌دار حساب می‌شود که هنوز داخل سیستم هستند. بنابراین او در شمار تک‌-نفرهایی است که توانایی تاثیرگذاشتن بر سیستم سیاسی داخلی یا حتی بین‌المللی را دارند. از آن طرف او می‌داند که این احتمالا آخرین حرکت سیاسی اوست و جز بهتر شدن اوضاع و خوش‌نام شدن/ماندن دغدغه‌ی دیگری هم ندارد. پس آقای هاشمی با شرایطی که دارد چیز زیادی برای از دست دادن ندارد. مجموعه‌ی این خصوصیت‌هاست که باعث می‌شود آمدن ایشان بیش از هر شخص دیگری در فضای سیاسی امروز ایران با حساسیت سیستم سیاسی بسته اما متکثر مواجه شود. او این پتانسیل را دارد که بدون واهمه از چیزی وزن سیاسی خود را در راستای تغییر در سیستم سیاسی به کار گیرد. به عبارت دیگر، آمدن آقای هاشمی در این دوره، حرکتی انقلابی و حتی رادیکال است و از این نظر شبیه آمدن آقای موسوی در انتخابات قبلی است. خواه نظر آقای هاشمی این باشد یا نباشد، چنان‌چه نفس آمدن ایشان چنین پیامی را به سمت توده‌های زخم‌خورده ارسال کند می‌تواند باعث ایجاد شور اجتماعی قابل توجهی شود.
  • با دوستی در مورد افراد مختلفی که نامزد شده‌اند صحبت می‌کردم و بحث به این‌جا رسید که چرا بعضی از نامزدهایی که ظاهرا تجربه‌ی سیاسی زیادی هم دارند در این چند هفته‌ی اخیر حرکت‌های ناپخته انجام می‌دهند و به نظر می‌رسد به این در و آن در می‌زنند. نکته‌ای که گفت جالب بود: شما برای این‌که به این در و آن در نزنید باید دارای یک فلسفه‌ی سیاسی و قوام فکری باشید. آدمی که فلسفه‌ی سیاسی و قوام فکری دارد، پخته عمل می‌کند و هر کجا می‌رود به کانون توجه سیاسی یا رقابت سیاسی تبدیل می‌شود، اما کسی که بی‌فلسفه است مجبور است دست به دامن این یا آن شود و هر لحظه به یک ساز برقصد. هر ایرادی که بشود به آقای هاشمی گرفت، این را باید تایید کرد که ایشان دارای فلسفه‌ی سیاسی و نظر است و به همین خاطر هم همیشه هر جا که رفته و بوده در کانون توجه بوده است و دیگران دورش جمع می‌شوند تا او بخواهد دور کسی خوش رقصی کند.
  • به نظر من این‌که آقای هاشمی رای بیاورد و یا پیروز انتخابات شود قطعی نیست. او سابقه‌ی پر فراز و نشیبی دارد و در ذهن خیلی‌‌ از افراد جامعه نقاط تاریک و علامت‌ سوال‌هایی  نسبت به شخصیت سیاسی ایشان وجود دارد. در نتیجه او ممکن است حتی در یک رقابت سالم هم بازی انتخابات را به نیروهای تازه‌نفسی که حامیان نیرومندی هم دارند واگذار کند.  در شرایط غیرمتعارف انتخاباتی هم که هر اتفاقی ممکن است رخ دهد. اما در هر صورت حریف آسانی برای هیچ‌کدام از رقبای سیاسی‌اش نخواهد بود، چه آن‌هایی که می‌خواهند در صندوق انتخابات او را شکست دهند و چه آن‌هایی که وسوسه می‌شوند به روش‌های غیر-انتخاباتی حریفش شوند.
  • هر چه شود، هفته‌های هیجان‌انگیز و مهمی پیش رو داریم، هر چند از بیشتر ما کاری جز نظاره کردن کنجکاوانه  بر نمی‌آید.

در همین رابطه این نوشته را بخوانید: هاشمی رفسنجانی دقیقه ۸۸


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلامانع است.

چرا ساندیس‌خورها در جنبش‌ سبز جایی ندارند؟

یکی از سمبلیک‌ترین اصطلاحاتی که در فضاهای موسوم به سبز مکررا به کار برده می‌شود اصطلاح «ساندیس‌خور» است. در این دیدگاه ساندیس‌خور کیست؟ ساندیس‌خور کسی‌ست که برای خوردن چند ساندیس حاضر می‌شود در راه‌پیمایی‌های حکومتی شرکت کند. به نظر من چنین آدمی باید به احتمال زیاد فقیر باشد. منظورم فقیر فرهنگی هم حتی نیست، بلکه فقر اقتصادی عریان. از موارد استثنایی که بگذریم تصور من این است که آدم‌های مرفه‌ به خاطر خوردن یک ساندیس چنین کاری نمی‌کنند. ممکن است یک آدم مرفه به خاطر باورها یا منافع‌ بزرگ‌تری که دارد در یک راه‌پیمایی فرضی شرکت کند و ساندیسی هم بخورد، اما این او را ساندیس‌خور نمی‌کند. ساندیس‌خور آن طور که در فضاهای مختلف رسمی یا غیررسمی موسوم به سبز به کار برده می‌شود بار تحقیرآمیزی دارد. یعنی آدمی که به خاطر یک ساندیس از حکومت حمایت می‌کند. دقت کنید که ساندیس‌خور در خود مفاهیمی مثل گردن‌کلفت، جلاد، رانت‌خوار، فاسد و نظایر آن را ندارد. در قلب استعاره‌ی ساندیس‌خور آدمی که خودش را به خاطر یک ساندیس به حکومت فروخته است قرار گرفته دارد. بر اساس چنین دیدگاهی:

  • ساندیس‌خور آدم قابل تحقیرشدنی است. چون فقط به خاطر یک ساندیس حاضر شده در راه‌پیمایی حکومتی شرکت کند یا خودش را حامی حکومت بداند. برداشت پنهانی که می‌شود از این مفهوم ساندیس‌خور بودن کرد این است که حقارت وی به خاطر این است که خودش را ارزان فروخته. فرضا اگر به خاطر یک رانت میلیاردی در چنین راه‌پیمایی‌ای شرکت می‌کرد در حوزه‌ی شمول تحقیر اصطلاح ساندیس‌خور قرار نمی‌گرفت.
  • بر اساس این تصویرسازی، کسی که ساندیس را می‌خورد تحقیر می‌شود. نه کسی که مناسبت‌هایی را به وجود آورده که جماعت محروم (بخشی از آن‌ها را دست کم) را به بهانه جاذبه‌هایی نظیر یک ساندیس به میدان سیاسی می‌کشاند. ساندیس‌خور تحقیر می‌شود اما توزیع‌کننده‌ی ساندیس خیر.

این یک تصویر سازی مرفه‌-محور از مناسبت‌های اجتماعی است. تا جایی که من می‌دانم این تصویر سازی با آن‌چه افرادی مثل آقای موسوی در نظر دارند نه تنها متفاوت است که اختلاف بنیادین دارد. طرح زیر را نگاه کنید. ساندیس خور از جیب مردم  (و احتمالا اقشار گردن باریک آن) می خورد. آیا این تصویر جنبش اجتماعی‌ای مورد نظر من را نمایندگی می‌کند؟‌ خیر. تصویر زیر ساندیس‌خور را نشان می‌دهد و از این نظر شاید قصد دارد بگوید ساندیس‌خور قربانی نیست که قلدر و زورگوی این داستان است. به همین خاطر ممکن است بگویید در این تصویرسازی، ساندیس‌خور استعاره‌ی همان آدم‌های گردن‌کلفت و رانت‌خواری است که گلوی جامعه را می‌فشارند. من به هیچ عنوان چنین برداشتی از این استعاره نمی‌کنم. کجای مفهوم ساندیس‌خور بودن زورگویی را به ما القا می‌کند؟ ساندیس‌خور بنا به تعریف محروم و به حاشیه رانده شده است. ساندیس‌خور یک اصطلاح خطرناک است. چرا که نقیض آن‌چیزی است که ادعایش را دارد. ادعا می‌کند انقلابی یا اصلاحی است برای رسیدن به ساز و کارهای اجتماعی و سیاسی‌ای برابرگراتر و مردمی‌تر، اما بخش‌های به حاشیه‌رانده شده و بزرگی از جامعه را به عنوان ساندیس‌خور تحقیر می‌کند.

از من می‌پرسید چطور می‌شود از آقای موسوی و دیدگاه‌هایش حمایت کنم و خودم را بخشی از جنبش سبز ندانم؟  دقیقا به خاطر همین چیزها. من حاضر نیستم عضو جنبشی باشم که توسط کسانی که نگاه تحقیرآمیز به توده‌های محروم جامعه دارند مصادره شده است. اگر جنبش سبز شما این است ارزانی خودتان. من متعلق به آن جنبشی هستم که در متن و قلب آن ساندیس‌خورها جا داشته باشند. حتی ساندیس‌خورهایی که به خاطر مناسبت‌هایی که هدف نقد همان جنبش است دست به باتوم و اسلحه می‌شوند.

sandiskhorha-touka nistani


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

فرق می‌کرد. فرق می‌کند. فرق خواهد کرد

الان دیگر خیلی دور به نظر می‌رسد. روزی که میرحسین موسوی در حالی که دست همسرش را در دست داشت وارد صحنه‌ی عمومی سیاست ایران  شد. همه تعجب کرده بودیم. مگر می‌شود در عرصه‌های رسمی سیاست ایران مردی دست همسرش را بگیرد؟ مگر قرار نیست نگاه به زن در سیاست ایران در بهترین حالت چیزی در حد شعار و یک پست درجه‌ی دوم در کابینه باشد؟ این آدم نمی‌ترسد؟ نمی‌ترسد بخش‌های سنتی جامعه یا اصلا همان سیاسی‌ها نسبت به او واکنش منفی نشان دهند؟ پس حتما باید خیلی عوض شده باشد. شاید زده تو کانال غرب. نکند مثل این سیاست‌مدارهای فله‌ای باشد که یا اهل به میخ و نعل زدن هستند‏‏ یا خیلی سنتی و یا منتظر-فرار-به-غرب. اما صدایی داشت خوب و دلنشین که هیچ کدام نبود. به نعل و به میخ نمی‌زد، مرتجع نبود، غرب‌زده و بی‌ریشه نبود، برای مصاحبه با بی‌بی‌سی و وی‌او‌ای له‌له نمی‌زد، حرف‌هایش بوی نگاه از بالا به پایین نمی‌داد، چاپلوس نبود، مرید و مرادپرور نبود، اخمو نبود، بدلباس نبود، جلف و قرتی نبود، عقده‌ای نبود، حریص نبود، حیز نبود، بی‌شرم و گستاخ و دریده و بی‌ادب نبود، خجالتی نبود، هلو برو تو گلو نبود، بی‌بصیرت نبود، از زور بصیرت بی‌رحم نبود، منقلی و بنگی نبود، فسیل و ماوفنگی نبود، با هنر بیگانه نبود، با تحصیل‌کرده‌ها دشمن نبود، اهل کنایه و توهین نبود، با بسیجی‌ها دشمن نبود، به توده‌های مردم به چشم یک مشت رعیت نگاه نمی‌کرد، لباس هیچ مقامی برایش بزرگ نبود، حصر و زندان و مرگ برایش تهدیدی نبود، رئیس نبود، رئیس نمی‌خواست، محکم بود… محکم بود… محکم بود و در عین حال ادعایی نداشت، از ما بود و بی‌ما نبود. او کنار ما ایستاده بود.

به خودم گفتم این فرق می‌کند. این فرق خواهد کرد. این نمی‌تواند مثل قبل باشد. و همینطور هم بود. فرق می‌کرد. فرق می‌کند. فرق خواهد کرد.

درود بر همه‌ی میرحسین‌ها.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

اسرائیل و پارادوکس دولت یهود

اسرائیل (به آن معنا که از بدو پیدایش آن تا امروز شاهد آن بوده‌ایم) در سمت اشتباه تاریخ و جغرافیای منطقه ایستاده است. به این معنا که اگر حمایت گسترده‌ی کشورهای قدرتمند جهان از آن کاهش یابد و اگر سیاست سازش یا سکوت کشورهای عربی منطقه از آن پایان یابد، به خاطر نداشتن هیچ‌گونه‌ پیوند ارگانیک با جوامع منطقه، نخواهد توانست سیستم سیاسی فعلی خود را که مبتنی بر اصل دولت یهودی است ادامه دهد.

اسرائیل برای ادامه‌ی حیات خود به شیوه‌ی فعلی (اصل دولت یهودی) به پی‌گیری سه استراتژی کلیدی احتیاج دارد. اول این‌که اسرائیل نیازمند داشتن حامیان نیرومند جهانی است تا با روش‌های مختلف باعث حفظ برتری اسرائیل نسبت به کشورهای اطراف شوند و همین‌طور دست این کشور را در اعمال سیاست‌های مورد نظر خود باز بگذارند. دوم این‌که  اسرائیل نیازمند اعمال سیاست آپارتاید در سرزمین‌های اسرائیلی و فلسطینی (شامل اسرائیل، کرانه‌ی باختری رود اردن، نوار غزه و بلندی‌های جولان) است. چون اگر آپارتاید خاتمه یابد، بافت جمعیتی اسرائیل به تدریج (یا به سرعت؟) به سود فلسطینی‌ها تغییر خواهد کرد و دولت یهود از بین خواهد رفت (در صورتی که همه‌ی فلسطینی‌ها به شهروندانی با حقوق مشابه با اسرائیلی‌های امروز بدل شوند معلوم نیست که رای به قانون اساسی یهودی در این کشور دهند). سوم این‌که اسرائیل نیازمند سیاست توسعه‌طلبی است تا با گسترش مناطق تحت کنترل خود و با افزایش ناحیه‌های میانی (buffer) عمق استراتژیک خود را گسترش دهد. نداشتن عمق استراتژیک یکی از کلیدی‌ترین نقاط ضعف اسرائیل است که اجازه‌‌ی جنگ‌های فرسایشی و طولانی (war of attrition) را به آن نمی‌دهد (جنگ‌های اسرائیل باید مبتنی بر برتری مطلق سیستم‌های نظامی و کوتاه مدت باشند).

از طرف دیگر، اسرائیل با تمام قدرت نظامی‌ و اطلاعاتی‌ای که دارد نسبت به یک موضوع دیگر بسیار آسیب‌پذیر است: امنیت داخلی اسرائیل. چنان‌چه امنیت داخلی اسرائیل به خطر بیفتند (چه توسط تهدید جدی خارجی و چه توسط سرباز کردن تنش‌های مهار شده‌ی داخلی) می‌تواند این کشور را از داخل متلاشی کند و معلوم هم نیست که این موضوع همیشه راه حل نظامی‌ داشته باشد. چطور؟ اگر امنیت داخلی اسرائیل به صورت جدی به خطر بیفتد، جمعیت ثروتمند یا نخبه‌ی اسرائیل دلیلی برای ماندن در این کشور نمی‌بینند (خاک پرستی به آن معنا که در خیلی از اقوام دیگر وجود دارد در میان بسیاری از یهودیان مهاجر ساکن اسرائیل وجود ندارد) و به کشورهای دیگر مهاجرت خواهند کرد و امکان چنین کاری را هم دارند (پذیرش، امکانات مالی و سطح تحصیلات متوسط یا زیاد که در اسرائیل چیز غریبی نیست). این مساله می‌تواند جامعه‌ی اسرائیلی را که به شدت نیازمند افزایش جمعیت یهودی خود است با خطر فروپاشی رو به رو کند. در واقع اسرائیل با یک پاردوکس جدی رو به رو است: برای خاتمه‌ی سیاست آپارتاید نیازمند جمعیت زیاد یهودی است (یهودی‌ها باید خیلی بیشتر از فلسطینی‌های مسلمان باشند) و تا وقتی به چنین طیف جمعیتی طبیعی‌ای نرسد نمی‌تواند سیاست آپارتاید را خاتمه دهد و از طرف دیگر ادامه‌ی چنین سیاستی منجر به افزایش تنش بین اسرائیل و گروه‌های مختلف فلسطینی مسلمان می‌شود که «ممکن است» با تغییر دینامیک در منطقه در زمانی نامعلوم ولی محتوم در آینده منجر به از دست رفتن امنیت داخلی اسرائیل شده و در نتیجه مهاجرت اسرائیلی‌ها به خارج و کاهش جمعیت یهودی این کشور را سبب شود. پارادوکس اسرائیل این است که ادامه‌ی سیاست آپارتاید برتری جمعیتی یهودیان نسبت به فلسطینی‌های مسلمان را تضمین می‌کند، اما شرایط پر تنشی به وجود می‌آورد که ممکن است این برتری جمعیتی را از بین ببرد.

تا این‌جا یک سری مفاهیم مهم را به هم متصل کردیم. اسرائیل فعلی مبتنی بر اصل دولت یهود است، دولت یهود فقط در دو حالت می‌تواند وجود داشته باشد: دولت دموکرات و آزاد که در آن جمعیت یهودی به مراتب بیشتر از مسلمانان باشد و یا دولتی مبتنی بر آپارتاید که در آن بخش‌های بزرگی از مسلمانان فلسطینی (مثلا فلسطینی‌هایی که اسرائیلی نیستند و در کرانه‌ی باختری یا غزه یا اردوگاه‌های آوارگان در کشورهای دیگر زندگی می‌کنند) از حقوق شهروندی مشابه یهودیان برخوردار نباشند. به نظر نمی‌رسد با تمام تلاش‌هایی که برای افزایش جمعیت یهودی اسرائیل انجام گرفته است گزینه‌ی اول امکان‌پذیر باشد و گزینه‌ی دوم یعنی ادامه‌ی سیاست آپارتاید نیز منجر به افزایش تنش‌ها می‌شود و افزایش تنشٔ‌ها نیز نه تنها امکان صلح بین فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها را از بین می‌برد بلکه این خطر را به وجود می‌آورد که با هر گونه تغییر غیرقابل پیش‌بینی در دینامیک منطقه، امنیت داخلی اسرائیل به خطر بیفتد و این کشور (به معنای فعلی آن) به تدریج از داخل متلاشی شود (و نه لزوما به قهر نظامی).

ممکن است به نظر برسد تا وقتی که کشورهای نیرومند جهان (مانند آمریکا، اروپا، روسیه و …) حامیان فعال یا ساکت اسرائیل باقی بمانند و همین‌طور نظام‌های منطقه نیز سیاست سازش و سکوت را در قبال اسرائیل پیشه کنند، امنیت داخلی اسرائیل تضمین خواهد بود. نه لزوما. همان‌طور که گفتم، تغییرات در دینامیک منطقه می‌تواند روند بازی را به زیان اسرائیل عوض کند. کسی نمی‌تواند این تغییرات را پیش‌بینی کند، اما اجازه دهید یک مثال بزنم:

فرض کنید گروه‌های فلسطینی متخاصم به فن‌آوری تولید یا مونتاژ موشک‌های میان‌برد یا دوربردی (در مقیاس خاک اسرائیل) که بتواند تمام خاک اسرائیل را هدف قرار دهد دست یابند و فرض کنید روش‌ یا روش‌هایی را بیابند که ارتش یا سازمان‌های جاسوسی اسرائیل نتواند به صورت قطعی پرتاب موشک‌ها به اسرائیل را متوقف کنند. درست است که پرتاب پراکنده‌ی چنین موشک‌های ضعیف و کم دقتی به هیچ‌عنوان به معنای به چالش کشیده شدن «نظامی» اسرائیل نخواهد بود (در واقع ارتش اسرائیل آن‌چنان مجهز و توانمند است که می‌تواند بر شاید همه‌ی کشورهای عربی همسایه برتری نظامی کلاسیک سریع و قاطع بیابد)، اما نکته این‌جاست که چنین ارتش مجهزی نمی‌تواند امنیت عمومی اسرائیل (تصور امنیت در جامعه‌ی اسرائیل) را در مقابل موشک‌هایی که گاه و بی‌گاه از آسمان بر شهرهای این کشور خواهند بارید حفظ کند. در صورت وقوع چنین سناریویی امنیت عمومی کشور در اذهان مردم اسرائيل به خطر خواهد افتاد و همان‌طور که دیدیم از دست رفتن «تصور امنیت عمومی» در اسرائیل عاملی است که می‌تواند ارکان «دولت یهود» را به لرزه درآورد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چرا چین یک ابرقدرت جهانی نخواهد شد؟

این یادداشت کوتاه رو می‌نویسم چون دیدم دوستان در موردش توی گوگل‌پلاس صحبت کرده بودن و کامنتی که اون‌جا گذاشتم را همین‌جا به صورت کامل‌تر تکرار می‌کنم. بی‌بی‌سی فارسی مطلبی منتشر کرده (ترجمه از یک اقتصاددان) تحت عنوان «چین می‌خواهد چه نوع ابرقدرتی باشد؟» که با این جمله شروع می‌شه: «چین در راه تبدیل شدن به یک ابرقدرت است». به نظر من نگاه «اقتصادمحور» که جنبه‌های دیگر را در نظر نمی‌گیرد می‌تواند این نظریه را تقویت کند که چین راستی راستی در حال تبدیل به یک ابرقدرت جهانی است. دست کم عدد و رقم‌های اقتصادی که این‌طور می‌گویند. اما اگر جنبه‌های دیگر را در نظر بگیریم چطور؟

ابرقدرت جهانی یعنی قدرتی که بتواند در تمام نقاط جهان به صورت موثری اعمال نفوذ کند. به نظر من چین احتمالا هرگز تبدیل به یک ابرقدرت جهانی نخواهد شد.  چرا؟ دست کم به چهار دلیل (جمع همه‌ی دلایل با هم):

۱) اقتصاد چین «کاملا وابسته به صادرات» است، به خصوص وابسته به امکان صادرات از طریق خطوط دریایی به کشورهای ثروتمند اروپا و آمریکای شمالی. در ضمن  بازار داخلی چین هم به صورت نسبی فقیر است یعنی نمی‌تواند سرمایه یا تولیدات داخلی را جذب کند.

۲) شکاف عمیق و روز افزونی بین مناطق ساحلی چین که به خاطر نزدیکی به تجارت بین‌المللی و دریایی بیشترین منفعت رو از توسعه‌ی سریع چین برده‌اند و مناطق داخلی چین که سهم کمتری از این منافع می‌برند وجود دارد. مدیریت این شکاف و تلاش برای کاهش آن در دراز مدت هزینه‌ی پایدار نگاه داشتن کشور را بالا می‌برد تا جایی که این کشور منابع کافی برای اعمال قدرت موثر در نقاط دوردست جهان (لازمه ابرقدرت بودن) نخواهد داشت.

۳) یکی از دلایل موفقیت اقتصاد صادرات محور چین نیروی کار ارزان، شرایط کار نامناسب کارگران، قوانین کنترلی و زیست‌محیطی ضعیف و غیره در این کشور بوده است که امکان تولید کالا به صورت ارزان و رقابتی را فراهم می‌کرده است. به تدریج با کاهش جمعیت مفید کاری (سیاست‌های کنترل جمعیتی چین در دهه‌های آینده طبقه میان‌سال این کشور را تنک خواهد کرد)، بالاتر رفتن دستمزدها و تقویت قوانین کار و سخت‌گیرتر شدن قوانین نظارتی محیط زیستی و ایمنی صنعتی و تغییرات بلندمدت دیگر، تولید کالا در چین از حالت خیلی ارزان و رقابتی خارج خواهد شد و برتری نسبی کالاهای چینی از دست خواهد رفت و در نتیجه کالاهای صادراتی چین به اروپا و آمریکا (یا توجه به بعد فاصله که هزینه حمل و نقل را هم به داستان اضافه می‌کند) در مقایسه با کالاهایی که در بازارهای رو به رشد دیگر (مثلا مکزیک) تولید شده باشند مزیت خود را از دست می‌دهند و گزینه‌های رقیب نیز مطرح می‌شوند.

۴) موقعیت چین از نظر جغرافیایی به گونه ای است که دسترسی دریایی این کشور به اقیانوس هند و در نتیجه بازارهای آسیا و اروپا و آفریقا و شرق آمریکا به راحتی قابل بلاک شدن توسط یک نیروی دریایی رقیب یا برتر است. از طرف دیگر، چین از غرب و شمال غرب و جنوب غرب با هزاران کیلومتر سرزمین کم جمعیت یا همین‌طور کوهستان‌های عظیم هیمالایا عملا از سایر آسیا ایزوله شده است. یعنی راه دریایی تنها راه دسترسی چین به بازارهای جهانی مهم برای صادرات خود است. چین برای این‌که بتواند به یک ابرقدرت جهانی تبدیل شود باید نیروی دریایی کارآمد و بسیار بزرگی داشته باشد تا بتواند فرضا با نیروی دریایی آمریکا رقابت کند. این کار هم چندین دهه زمان می‌برد، هم بسیار گران است و در ضمن معلوم نیست ابرقدرت فعلی اجازه‌ی ظهور چنین نیروی دریایی عظیمی را به چین بدهد و قبل از آن‌که به مرحله‌ی رقابت جدی برسد متوقف خواهد شد.

به طور خلاصه: چین به خاطر مسائل جدی داخلی که تا مدت‌ها با آن درگیر خواهد بود و همین طور به خاطر برخی محدودیت‌های جغرافیایی تا آینده‌ی قابل تصور (تا چند دهه‌ی آینده شاید هم هرگز) به یک ابرقدرت اقتصادی-نظامی در عرصه جهان تبدیل نخواهد شد. رشد اقتصادی عظیم چین نمی‌تواند این‌طور ادامه یابد و دیر یا زود کند یا متوقف می‌شود و با توجه به وابستگی کامل طراحی آن به صادرات دچار مشکلات بزرگی خواهد شد. به هر حال این به آن معنا نیست که چین به عنوان یک بازیگر مهم در عرصه معادلات جهانی حضور نخواهد داشت.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ایران چطور تحریم‌ها را مدیریت می‌کند؟

درسته که در برزخ شخصی به سر می‌برم، اما اخبار ایران به هر حال در زندگی‌ام حضور داره و خواه ناخواه بهش فکر می‌کنم. جمع‌بندی اطلاعات و اخبار ایران و منطقه و ایجاد طرحی معنادار ازشون کار ساده‌ای نیست. از یه طرف به نظرم واضحه که تحریم‌ها روی ایران تاثیر جدی گذاشته و خواهد گذاشت و اثراتش رو به شکل‌های مختلف می‌بینیم و بیشترش رو هم در آینده خواهیم دید. از طرف دیگه احساس می‌کنم بعضی از وقایع یا نشانه‌هایی که نشان از موفقیت تحریم‌ها دارند نیز کاذب هستن. شاید یکی از مهم‌ترین این نشانه‌ها سقوط ارزش ریال و نرخ برابری آن با دلار باشه. بخش قابل توجهی از تحریم‌های اعمال شده علیه ایران با هدف محدود کردن دسترسی ایران به دلار (و یورو) اعمال شدن. به احتمال زیاد واقعا هم در نتیجه‌ی این تحریم‌ها، دسترسی ایران به ارز محدودتر شده و ایران برای تامین نیازهای ارزی‌اش چهار راه‌کار داره:

۱) از روش‌های مختلف برای دور زدن تحریم‌ها استفاده کنه و سعی کنه  ارز مورد نیازش رو به شیوه‌های غیرمتعارف تامین کنه. مثلا فروش نفت با پرچم کشورهای دیگه، فروش قاچاقی نفت از طریق کانال‌های عراق و غیره.

۲) نیاز خود به ارز را کاهش دهد و همزمان سیاست‌ ریاضتی ارزی پیشه کند (ارز کمتر مصرف کند). مثلا واردات کالاهای غیراساسی را کاهش دهد، معامله‌ی پایاپای کند یا از ارزهایی مثل دلار یا یورو استفاده نکند و غیره.

۳) مانع از فرار ارز از کشور شود و حتی ورود ارز به کشور را تشویق کند. (در این مورد پایین می‌نویسم)

۴) از ذخایر ارزی خود استفاده کند.

به نظرم منطقیه که ایران (۱) هر چهار استراتژی را به صورت همزمان دنبال کنه و فرض می‌کنم با عملیاتی شدن تحریم‌های ارزی علیه ایران (یا با پیش‌بینی رخ دادن اونا حتی از ماه‌های قبل)، همه‌ی این استراتژی‌ها همزمان در دستور کار الیت سیاسی قرار گرفته باشه. طبعا اتخاذ این چهار استراتژی موفقیت حکومت رو در تامین نیازهای ارزی کشور تضمین نمی‌کنه ولی می‌تونه تاثیر منفی تحریم‌های ارزی را تا حدی مهار کنه یا به تعویق بندازه. اما سوال اینه که این سیاست‌ها چقدر موفق هستن؟ بنا به برخی تحلیل‌ها ایران هنوز بیش از ۶۰ میلیارد دلار ذخیره‌ی ارزی داره. پس ارز کافی برای پاسخ‌گویی نیازهای کشور تا شاید حدود یک سال دیگه وجود داشته باشه. اما اگر ارز کافی وجود دارد، پس چرا دولت/حکومت (۱) برای کنترل بهای ارز و کنترل ارزش ریال دخالت نمی‌کنه؟ به نظرم تلاش می‌کنه، منتها این تلاش لزوما در راستای کاهش قیمت ارز نیست. چون ذخایر ارزی محدوده و محدودیت برداشت از آن خود به خود روی بهای ارز تاثیر می‌گذاره. دلیل دیگرش هم می‌تونه این باشه که افت ارزش ریال به استراتژی ۳ کمک می‌کنه. یعنی باعث ورود ارز بیشتر به ایران می‌شه و انگیزه برای خروج ارز رو کاهش دهد. این البته در کنار محدودیت‌های قانونی برای خروج عمده‌ی ارز از کشور عمل می‌کنه.

اما سوالی که برام مطرح می‌شه اینه که اگه بهای ریال در برابر دلار بیشتر از حد واقعی‌اش سقوط کنه چه اتفاقی می‌افته؟ یعنی فرض کنیم ارزش ریالی هر دلار قبل از تحریم‌ها ۱۰۰۰ تومان بوده باشه و الان ۲۰۰۰ تومان شده باشه اما به صورت کاذب ۳۰۰۰ تومان یا بیشتر بشه. منظورم از کاذب، یعنی با دخالت عوامل غیررسمی ولی وابسته به الیگارشی حاکم بر ایران بهای ارز بالاتر از آن‌چه که هست بشه. این کار دو نتیجه‌ی مثبت داره:

یکی این که تاثیر تحریم‌ها بر ایران به مراتب جدی‌تر به نظر خواهد رسید و این می‌تونه لابی‌هایی که برای تحریم‌های بیشتر علیه ایران فعالیت می‌کنن را تضعیف کنه. درسته که این لابی‌ها معذوریت اخلاقی خاصی در رابطه با اعمال تحریم‌های فلج کننده بر ایران ندارن، اما در صورتی که ایران نشون بده که در حال بیچاره شدنه، اون وقت دیگه نمی‌توانن (یا سخت‌تر می‌تونن) اراده‌ی سیاسی برای اعمال تحریم‌های بیشتر علیه ایران ایجاد کنن. با این کار ایران زمان می‌خره. حالا با این زمان می‌خواد چکار کنه بحث دیگه‌ایه (تحولات داخلی یا منطقه‌ای می‌تونه زمان بر باشه، به سود یا زیان ایران) اما نکته این‌جاس که ایران نباید از کانال‌های رسمی اعلام کنه که بیچاره شده. چون آن‌وقت افکار عمومی داخلی یا خارجی تفسیر متفاوتی از اون می‌گیرن و حتی می‌تونه روی قدرت چانه‌زنی ایران هم به شدت تاثیر منفی بذاره. اما وقتی این صدای «تحریم‌ها ما را بیچاره کرد» از روش‌های غیررسمی اما گویا از نظر اقتصادی (مثلا ارزش ریال) اعلام بشه اون وقت معناش اینه که تحریم‌ها اصلا روی حکومت تاثیری نداشته و فقط داره مردم رو بیچاره می‌کنه. تشدید تحریم‌هایی که روی حکومت تاثیری نذاشته ولی مردم رو بیچاره کرده کار دشوارتریه (از نظر بسیج سیاسی).

تاثیر مثبت دیگه‌ی بالا بردن کاذب ارزش دلار اینه  که ورود ارز به ایران تشویق می‌شه. من نمی‌دونم این مساله چقدر عملی شده باشه، اما همان‌طور که از دور و نزدیک از چندین نفر از بچه‌های مقیم خارج از کشور که درآمد ارزی دارن شنیدم، «الان وقتشه که دلار بفرستیم ایران» چون با این قیمت بالای دلار در ایران می‌شه سرمایه‌گذاری خوبی انجام داد (مثلا روی ملک). پس بالا رفتن قیمت بالای دلار می‌تونه نه تنها نرخ فرار ارز از کشور رو کاهش بده، بلکه حتی می‌تونه باعث بشه ارز بیشتری به کشور وارد بشه.

از طرفی بازی با قیمت ارز تاثیرات منفی هم داره. مثلا کسب و کارهایی که مرتبط با واردات هستن. باید چند نکته رو در نظر داشته باشیم. اولا که به نظر می‌رسه بخش بزرگی از واردات و صادرات کشور حالت انحصاری داره (در انحصار نهادهای وابسته به حاکمیت) هست و تجار خرد نقش کلیدی‌ای ندارن. ثانیا در صورت نیاز همیشه می‌شه از کانال‌های غیررسمی به آن دسته از تجاری که به صورت شخصی یا صنفی قدرت لابی دارن ارز دولتی داد. تاثیر منفی قیمت بالای ارز روی اقشار دیگه هم خواهد بود ولی مادامی که کالاهای اساسی در ایران در دسترس عموم باشه، بازی با قیمت ارز روی توده‌های مردم در داخل کشور تاثیر چندانی نخواهد گذاشت. یا دست کم تاثیری که حکومت نتونه مهارش بکنه رو نخواهد گذاشت. بالا رفتن قیمت ارز بیشترین ضربه رو به دانشجویان خارج از کشور (در واقع به خانواده‌هاشون در ایران که پشتوانه‌ی مالیشون هستن) می‌زنه به خصوص که ظاهرا دیگه ارز دانشجویی در اختیارشون قرار نمی‌گیره (به غیر از اون‌هایی که بورسیه هستن). اما متاسفانه سرنوشت این گروه برای تصمیم‌گیرندگان سیاسی در ایران احتمالا چندان مهم نیست و جنبه‌ی حاشیه‌ای داره. به خصوص که این گروه هم امکان اعتراض به شیوه‌ای که حکومت نتونه مهارش بکنه رو ندارن.

ممکنه بگین بالا رفتن قیمت ارز روی بنگاه‌های تولیدی یا روی اقتصاد کشور به صورت عمومی تاثیر منفی می‌ذاره. مسلما این‌طور خواهد بود. اما با توجه به شرایط تحریم، به نظرم تصمیم‌گیرندگان سیاسی کشور (۱) دو رویه رو در پیش گرفتن: اولا سعی کردن تا حد امکان شریان‌های اصلی اقتصادی رو انحصاری کنن و توی دست خودشون یا عوامل وابسته به خودشون نگه دارن و ثانیا سرنوشت شریان‌های فرعی اقتصادی کشور براشون چندان مهم نیست (دست کم در کوتاه مدت).

از طرف دیگه این تز کلی رو باید در نظر داشته باشیم که در ایران جناح‌های مختلف رقیب در قدرت حضور دارن که هر کدوم سعی می‌کنن با بازی روی مسائل کلیدی (فرض کنید قیمت ارز) بهره‌برداری سیاسی کنن (اگر چه برای پیدا کردن مصداق‌هاش باید خرده‌سیاست ایران رو دنبال کنیم). این تز اولا به ما می‌گه که سیستم سیاسی حاکم بر ایران آن‌طور که خیلی از نیروهای اپوزیسیون مایل هستند نشون بدن یک سیستم دیکتاتوری همگن نیست که مثلا توش یک فرد یا گروه هر کاری دلش خواست بتونه انجام بده. از طرف دیگه نباید فراموش کنیم که علی‌رغم همه‌ی این تضادها و رقابت‌های درونی، هنوز وزنه‌ی اصلی قدرت به سود جناحیه که به نظرم سیاست خارجه‌، برنامه‌ی هسته‌ای و خیلی از سیاست‌های کلان و راهبردی کشور را رهبری می‌کنه. تعامل ایران و آمریکا شاید یکی از کلیدی‌ترین این سیاست‌ها باشه که بسیاری از کنش‌ها و واکنش‌های ایران (چه در داخل و چه در منطقه) را هم باید در همون راستا تفسیر کرد. موضوعی که نه تنها روی سرنوشت سیاسی ایران در منطقه بلکه روی سرنوشت سیاسی گروه‌های رقیب داخلی هم تاثیر جدی می‌ذاره. تحولات سوریه، نقش ایران در عراق، بازی ایران و ترکیه، بازی ایران و مصر، بازی ایران و عربستان، بازی ایران و اسرائیل و خیلی از بازی‌های دیگر را هم باید در همین راستا ببینیم. تحلیل همه‌ی این بازی‌ها شاید غیرممکن باشه، اما اولا تشخیص بردارهای اصلی و ثانیا زیر نظر گرفتن شاخص‌های مهم (مثلا وضعیت سوریه که به نظر می‌رسد دست ایران در آن قوی‌تر از آن‌چه قبلا به نظر می‌رسید هست و فعلن به حالت آچمز رسیده. در موردش باید جدا صحبت کنیم) می‌تونه روشن‌گر باشه.

(۱) آیا در ایران اصولا تصمیم‌گیری‌های کلان گرفته می‌شه یا همه چیز به صورت گله‌ای و فله‌ای و بدون فکر انجام می‌شه؟ من فکر می‌کنم هر دو. یعنی توی خیلی زمینه‌ها اکتورهای پراکنده بسته به منافع گروهی و آنی خودشون تصمیم می‌گیرن و اجرا می‌کنن. اما در عین حال توی برخی زمینه‌ها تصمیم‌گیری‌ها به صورت مرکزی و راهبردی انجام می‌شه. حالا این‌که این مراکز تصمیم‌گیری کیا هستن و نقش واقعی‌شون چقدره رو من نمی‌دونم و دست کم برای این بحثی که این‌جا می‌کنم مهم هم نیست. شما بسته به این‌که موضع‌تون چیه اسمش رو از میون یکی یا چند تا از اینا انتخاب کنید: دولت، رهبری، سپاه، الیت سیاسی حاکم بر کشور، مافیای رانت‌خوار سیاسی و اقتصادی، رژیم ایران یا غیره.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

در صورتی که تنگه‌ی هرمز مسدود شود، راه‌های صادرات نفت کشورهای منطقه چه خواهد بود؟

حدود ۴۰٪ نفت جا به جا شده توسط مسیرهای دریایی جهان از تنگه‌ی هرمز عبور می‌کند. با توجه به این‌که این روزها بحث بستن تنگه‌ی هرمز را به شکل‌های مختلف می‌شنویم (از زبان مقامات ایرانی به عنوان اهرم فشاری که می‌تواند روی قیمت جهانی نفت تاثیر بگذارد و یا از طرف کشورهای منطقه و متحدانشان که توان‌مندی‌ نظامی و مین‌روبی‌شان درمنطقه را به منظور خنثی کردن تهدیدهای ایران افزایش می‌دهند) سوال مهم این است که اگر تنگه‌ی هرمز مسدود شود یا به دلیل ناپایداری و ناامنی امکان صادرات نفت از آن کاهش یابد یا هزینه‌ی عبور از آن بیش از حد زیاد شود، کشورهای منطقه‌ی خلیج فارس چه راه‌های جایگزینی برای صادر کردن نفت خود خواهند داشت؟ صادرات نفت از طریق خطوط لوله (بسته به شرایط) گران‌تر از صادر کردن آن از طریق خطوط دریایی است، اما با این حال وجود گزینه‌های دیگر علاوه بر آب‌راه اصلی تنگه‌ی هرمز می‌تواند اهمیت استراتژیک این تنگه را کاهش دهد. مطلب زیر تحلیل کوتاهی است از استراتفور (همراه با نقشه) که به صورت خلاصه ترجمه می‌کنم.

خطوط لوله‌ی صادرات نفت از مسیری به غیر از تنگه‌ی هرمز

خط لوله‌ی امارات:

این خط که جدیدا به کمک چینی‌ها ساخته شده است منطقه‌ی نفتی حبشان (خلیج فارس) را به فجیره (در خلیج عمان) متصل می‌کند و ظرفیت حدود یک میلیون بشکه نفت در روز را دارد ولی تا آخر ماه جاری انتظار می‌رود امارات بیش از نیمی از نفت صادراتی خود را از مسیری غیر از تنگه‌ی هرمز صادر کند و این خط لوله به ظرفیت ۱.۸ میلیون بشکه نفت در روز برسد.

خط لوله شرق-غرب موسوم به پترولاین:

که نفت تولید شده در شرق عربستان را به بندر ینبع واقع در غرب عربستان (دریای سرخ) ارسال می‌کند و ظرفیت تا حد ۴.۵ میلیون بشکه در روز را دارد اما در حال حاضر با ۱.۹ میلیون بشکه در روز کار می‌کند. آمریکا پیشنهاد کرده است که ظرفیت این خط لوله به ۱۱ میلیون بشکه نفت در روز افزایش یابد.

خط لوله عراق از طریق عربستان سعودی:

 حدود ۱.۶ میلیون بشکه نفت در روز ظرفیت دارد و نفت جنوب عراق را از طریق خاک کویت و عربستان به صورت موازی با خط لوله‌ی شرقی-غربی به دریای سرخ می‌رسد. این خط از زمان جنگ اول خلیج فارس تعطیل شده و برای بازگشایی نیازمند مذاکره عربستان و منطقه‌ی تحت نفوذ ایران در جنوب عراق است.

خط لوله‌ی ترنس-عربین:

از استان شرقی عربستان شروع می‌شود و بعد از عبور از خاک کشورهای اردن و سوریه به بندر صیدا در لبنان می‌رسد، اما این خط نیز از ۱۹۹۰ تاکنون از مدار خارج بوده است.

 خط لوله‌ی کرکوک-جیحان:

آخرین خط لوله خط لوله‌ی کرکوک-جیحان است که ظرفیت بیشینه‌ی ۱.۶ میلیون بشکه نفت در روز را داراست. این خط لوله شمال عراق را به ترکیه متصل می‌کند که از آن‌جا به بازارهای غربی صادر می‌شود. به دلیل ناامنی در منطقه‌ و کمبود تولید، این خط با حدود یک سوم ظرفیتش کار می‌کند. ترکیه و دولت محلی کردستان در تلاش برای افزودن یک خط صادراتی دیگر هستند که این پتانسیل را ایجاد می‌کند که خارج از حوزه‌ی اختیار عمل بغداد عمل کند. در صورتی که خط لوله‌ی حدیثه (در مرکز عراق) به بیجی (در شمال عراق) ساخته شود، نفت قسمت‌های جنوبی‌تر عراق نیز می‌تواند به بندر ترکیه در سواحل مدیترانه ارسال شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آخر بازی در سوریه

مطلب زیر آخرین تحلیل استراتفور از تحولات سوریه است که به غیر از چند قسمت کوتاه تقریبا کامل ترجمه کرده‌‌ام. این مطلب برای اولین بار در استریم من در گوگل پلاس در ۸ قسمت منتشر شد (لینک) که این‌جا یک‌جا بازنشر می‌کنم. به خاطر خستگی و همین‌طور اهمیت موضوع، مطلب سریع ترجمه شده و با ویراستاری اندک، ایرادهایش را به بزرگی خودتان ببخشید.

آخر بازی در سوریه

رژیم آقای اسد با خطر فروپاشی رو به روست. ترک خدمت‌ها در ماه اخیر شدت گرفته بود، اما بزرگی این مشکل وقتی خودش را نشان داد که ژنرال طلاس بانفوذ علنا اعلام برائت از رژیم اسد کرد. این مساله زنگ خطری بود به گروه‌های سنی مختلفی که تاکنون و در طی ۴۰ سال اخیر به حفظ رژیم اسد کمک کرده‌اند.

ضربه‌ی بعدی بمب گذاری در مرکز امنیت ملی در دمشق بود که چندین مقام ارشد امنیتی سوری را از بین برد. این افراد مهم‌ترین مظنون‌ها برای اجرای کودتا علیه آقای اسد بودند. سرنوشت برادر آقای اسد که فرمانده‌ی گارد جمهوریت و بخش مهمی از ارتش است معلوم نیست اما نیروهای او هنوز بدون نشان دادن علائم ضعف فرماندهی در حال جنگیدن هستند.

نشانه‌های مبهمی وجود دارد مبنی بر این که بمب‌گذاری اخیر تلاشی از سوی طرفداران آقای اسد بوده تا پیش‌دستی کرده و افراد مظنون به کودتا را از میان ببرند. چه این اتفاق حرکت عمدی‌ای از سوی رژیم اسد بوده باشد، یا نشانه‌ای مبنی بر افزایش چشم‌گیر توانایی شورشیان در نفوذ به رژیم، بمب‌گذاری اخیر نشان دهنده‌ی ترک خوردن رژیم اسد است.

با توجه به تعداد زیاد ترک خدمت‌ها، دست‌گیری‌ها و اعدام‌ها هیچ‌کدام از وابستگان رژیم اسد نمی‌توانند از آینده‌ی خود در رابطه با اسدها مطمئن باشند. وقتی اطمینان خاطر از میان برود، اتحاد نیز می‌شکند. رئیس جمهور سوریه دو گزینه‌ی سخت پیش رو دارد: او می‌تواند قبل از آن‌که امنیت شخصی‌اش به خطر بیفتد از مهلکه خارج شود یا آن‌که تلاش کند که کنترل اوضاع  را مجددا به دست بگیرد. آخرین نمایش او در تلویزیون سوریه در حضور وزیر دفاع جدید نشان می‌دهد که او گزینه‌ی دوم را برگزیده است اما اعتقاد استراتفور این است که وی موفق نخواهد شد. خطر ماندن در کنار «طایفه‌ی اسد» روز به روز بیشتر می‌شود و وقت آن رسیده است که اعضای رژیم به جستجوی سایر گزینه‌ها رو بیاورند.

نقش ذی‌نفعان خارجی

آن چه تعیین کننده‌ی اصلی شکل و شمایل «آخر بازی در سوریه» است نه نیروهای رزمنده شورشی در سوریه بلکه سیاست خارجه‌ی کشورهای مختلف در سوریه خواهد بود. استراتفور پیش‌بینی می‌کند رقابت سختی بین ذی‌نفعان خارجی بر سر حفاظت از منافع خود و سهم خواهی (با درجات مختلف) از آینده‌ی سوریه در خواهد گرفت.

ایرانی‌ها احتمالا بیشترین منافع را برای از دست دادن دارند. در چند دهه‌ی اخیر، ایران حجم بزرگی از کمک‌های مالی، نظامی و اطلاعاتی را در اختیار رژیم اسد قرار داده تا بتواند حضور استراتژیک خود در منطقه‌ی شام را مستمر کند. علاوه بر این، ایران از نظر قومی-مذهبی در محاصره است. حکومت اقلیت علوی در سوریه و امتداد آن در لبنان برای دسترسی ایران به مدیترانه کلیدی است. چنان‌چه عزم منطقه‌ای آمریکا، ترکیه و عربستان مبنی بر روی کار آوردن رژیم سنی‌محور در سوریه به منظور مهار و کاهش سرمایه‌ی ژئوپولیتیک ایران در منطقه که طی دهه‌ی اخیر به دست آورده است نبود، شورشیان سوری هرگز نمی‌توانستند تا این مرحله پیش روند.

ایران از به دست آوردن جای‌گاه تضمین شده در میز چانه‌زنی بر سر سوریه ناامید می‌شود…. استراتفور معتقد است که حرکت‌های تروریستی قبرس یا بلغارستان نشانه‌ی فرستادن این پیام از سوی ایران است که هزینه‌ی حذف ایران از آینده‌ی سوریه بسیار گران خواهد بود. استراتفور این را پیش از آن‌که نشانه‌ی اعتماد به نفس ببیند، نشانه‌ی ناامیدی تهران می‌داند.

اسرائیل خودش را برای بدترین سناریو آماده می‌کند اما بعید است که به صورت نظامی در شمال درگیر شود. در حال حاضر ارتش این کشور در حالت آماده باش است و دولت در حال بررسی گزینه‌های پاسخ دادن به حمله‌ی تروریستی اخیر به توریست‌هاست. ایران ممکن است تلاش کند بین حزب‌الله و اسرائیل درگیری‌ای ایجاد شود تا ضمن دور کردن توجه‌ها از موضوع، راه خود را به میز مذاکره بر سر سوریه باز کند اما هم حزب‌الله و هم اسرائیل تمایلی به درگیر شدن ندارند… شواهد نشان می دهد که ایران نمی تواند روی حزب الله به عنوان نماینده ای قابل اطمینان (در این بحران) حساب کند چرا که حزب الله در نبود حامی سوری خود در حال ارزیابی مجدد و تنظیم وضعیت خود در لبنان است.

ترکیه، آمریکا، عربستان سعودی و فرانسه تلاش خواهند کرد رژیم جایگزینی ایجاد کنند که منافع آن‌ها را علیه ایران تضمین کند. هنوز معلوم نیست کدام فرد در میان باقیماندگان رژیم اسد و شورشیان خواهد توانست ارتش ترک خورده در اثر اختلافات فرقه‌ای را یکپارچه کند و با مهار کردن  گروه‌های جهادی  شبه‌نظامیان متکثر کشور را به ثبات بازگرداند. چندین تن از مقاماتی که ممکن بود توسط این کشورها به عنوان کاندید در نظر گرفته شوند (یا شده بودند) در بمب‌گذاری اخیر از بین رفته‌اند. همچنین اختلاف نظر عمیق میان حامیان شورشیان  در مورد این که تغییر رژیم چگونه باید پیش رود وجود دارد. در وضعیت فعلی سرعت متلاشی شدن رژیم اسد از روند برنامه‌ریزی برای تغییر رژیم پیشی گرفته است.

اهمیت روسیه

کشور کلیدی‌ای که باید زیر نظر گرفت روسیه است. این کشور در عین حالی که نشان داده از رژیم آقای اسد حمایت می‌کند سیگنال‌هایی مبنی بر آمادگی برای معامله بر سر برخی آلترناتیوها نیز ارسال کرده است. همزمان با وتو کردن قطع‌نامه‌های شورای امنیت در رابطه با تحریم‌های بیشتر علیه سوریه، روسیه با گروه‌های معترض ملاقات می‌کند و بعضا حمایت نظامی خود از رژیم اسد را کاهش می‌دهد. روسیه بر این باور بود که می‌تواند بحران سوریه را طولانی‌تر کند و آمریکا را مشغول آن نگاه دارد اما مانند همه‌ی ذی‌نفعان دیگر روسیه نیز برای تصمیم‌گیری تحت فشار زمان قرار گرفته است.

مسکو می‌بیند رژیم اسد در حال از بین رفتن است و نمی‌خواهد فرصت‌های خود را در فرایند انتقال قدرت از دست بدهد. به دلایل مختلف روسیه می‌خواهد در سوریه موثر باقی بماند. این کشور احتیاج به دسترسی به آب‌های گرم مدیترانه دارد (بدون آن که مجبور باشد از تنگه‌های تحت کنترل ترکیه عبور کند) و سوریه هفتمین خریدار سلاح‌های تولید شده توسط صنایع نظامی روسی است.

سومین و مهمترین دلیل روسیه برای تمایل به دخیل ماندن در سوریه شرایط ژئوپولیتیک منطقه است. محور سوریه-ایران ابزار مهمی جهت معامله با آمریکا به روسیه داده است. از طریق رابطه‌اش با این کشورها، روسیه می‌تواند آمریکا را تحت فشار قرار دهد یا درها را برای مذاکره باز کند (بسته به وضعیت آمریکا و روسیه در شرایط مختلف).  روسیه نمی‌خواهد این اهرم را از دست دهد، بنابراین باید راهی بیابد و از تغییر قدرت در سوریه به شیوه‌ای استفاده کند که آمریکا نیازمند همکاری روسیه در منطقه باقی بماند.

روسیه نفوذ اطلاعاتی عمیقی در سوریه دارد که از زمان جنگ سرد حفظ شده است. استراتفور انتظار دارد روسیه از روابط خود در زمینه‌ی حضور اطلاعاتی‌اش در سوریه استفاده کند و گزینه‌های «بعد از اسد» را شکل دهد. نخست وزیر ترکیه، رئیس جمهور فرانسه و رئیس جمهور آمریکا جملگی در هفته‌ی اخیر با رئیس جمهور روسیه بر سر سوریه مذاکره کرده‌اند. واضح است که این کشورها معتقدند روسیه نقش مهمی در فرایند انتقال قدرت در سوریه بازی می‌کند: از تصمیم‌گیری در مورد سرنوشت آقای اسد تا به هم چسباندن و شکل دادن رژیم جدید.

روسیه ممکن است نگاه دیگری نسبت به مسیر پیشرفت تحولات داشته باشد اما باید خود را «غیر قابل جایگزین شدن» در این فرایند نشان دهد تا بتواند موقعیت قوی چانه‌زنی خود با آمریکا را حفظ کند. فشار بر روسیه این است که راهی بیابد و «غیر قابل جایگزین بودن» خود را نشان دهد. البته با این فرض که خواست ذی نفعان خارجی تحت شعاع آشوب در حال رشد در سوریه قرار نگیرد.

در همین رابطه:

نقشه‌ی قومی-مذهبی-دینی-فرقه‌ای سوریه (نقشه از استراتفور)

میدان جنگ سوریه (نقشه از استراتفور)


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

روزی روزگاری در آینده‌های شاید دور

روزی روزگاری در آینده‌های شاید دور، مردمانی که به مطالعات تاریخی علاقه‌مند هستند داستان این روزهای ایران را مرور خواهند کرد. گروهی با حیرت و گروهی با پوزخند آن‌چه بر این سرزمین گذشته را خواهند خواند و با ناباوری به خود می‌گویند: آیا واقعا این وقایع در ایران رخ داده‌ است؟

روزگاری که در آن:

  • بی‌کفایتی و فساد زاویه‌های آشکار و پنهان سیاست و اقتصاد کشور را در آغوش گرفته بود، به گونه‌ای که دیگر کار از رانت‌خواری گذشته بود و مافیای فساد عملا به اقتصاد و جامعه تجاوز می‌کرد.
  • فرهنگ ارتجاع و قشری‌گری و فرقه‌گرایی از تریبون‌های رسمی و عالی‌ترین سطوح نظام سیاسی ترویج می‌شد، و از آن سو فرهنگ فرصت‌طلبی و فرار از مسئولیت در تار و پود جامعه‌ی قشری و نخبه کشور ریشه دوانده بود.
  • شکاف‌های عمیق روزافزون حیات اجتماعی را به مرز فروپاشی و شکست رسانده بود، و جامعه به گروه‌هایی تقسیم شده بود که هر کدام فکر می‌کردند خود «مردم» هستند و باقی «آدم» نیستند.
  • نخبگان و شایستگان کشور به صورت سیستماتیک تحقیر و طرد می‌شدند تا در کشور خود غریب و در خارج آواره و منزوی باشند.
  • رقبای منطقه‌ای و جهانی شمشیر را علیه مردم از رو بسته‌ بودند و از سیاست دیرینه‌شان مبنی بر تحریم و تحدید و تحقیر ایرانیان گذشته و کار را به رویارویی مستقیم با آن‌ها رسانده بودند.
  • منتقدان شریف و دوستاران عزت و امنیت و پایداری ایران خرد و خسته و تحقیر شده و در عوض عرصه و میدان اعتراض به دست لات‌ها و لمپن‌ها و اپوزیسیون شبه‌نظامی تمامیت‌خواه افتاده بود که حاضر بودند هر بهایی را از جیب مردم ایران بپردازند تا به اهداف غرب‌گرایانه‌ی خود برسند.
  • در حالی‌که نهادهای مهم اجتماعی بیش از پیش طرد و تضعیف می‌شدند، اساسی‌ترین دارایی‌های ملی و اجتماعی کشور قربانی خرده رقابت‌های سیاسی مشتی تنگ‌نظر شده بود که یا مشغول پر کردن جیب‌هایشان بودند یا ذهن‌های تهی از بصیرت‌شان.
  • و …
  • و …
  • و …

با این‌حال در همان روزها، گروه‌هایی در این کشور بودند که با چراغ سبز عالی‌ترین لایه‌های سیاسی-نظامی کشور به کراوات مردها و روسری زن‌ها گیر می‌دادند.

روزی روزگاری در آینده‌های شاید دور، مشتاقان مطالعات تاریخی، از این همه بحرانی که به خاطر سلطه‌ی فراگیر بی‌کفایتی، کوته‌نظری و فساد در کشور به وجود آمده بود و به خصوص از منش و شیوه‌ی فرماندهان سیاسی کشور برای حل این بحران‌ها، بسیار حیرت‌زده خواهند شد و چه بسا از فرط تعجب، سرگرم نیز شوند. به خصوص، آن‌ها از این همه «غلفت» حیرت می‌کنند و از خود می‌پرسند: چگونه ارباب سیاست در کشوری که در آستانه‌ی فروپاشی اجتماعی-اقتصادی بود موفق شدند این‌قدر کوته‌بین باشند؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پاسخ حساب شده‌ی ترکیه به سوریه

این خلاصه‌ای است از تحلیل موسسه‌ی استراتفور از واقعه‌ی اخیر ساقط کردن هواپیمای نظامی ترک توسط ارتش سوریه و پاسخ ترکیه. (ترجمه از من)

پس از آن‌که نخست وزیر ترکیه، به سوریه هشدار داد که «هر نیروی سوری در نزدیکی مرز این کشور با ترکیه را به عنوان یک تهدید نظامی تلقی خواهد کرد»، ترکیه نیروهای نظامی خود را پشت مرزهای سوریه مستقر کرد: ۱۵ خودرو نظامی شامل تانک و تیربار به مناطق مرزی اعزام شده‌اند.

همزمان به این هشدار، آقای اردوغان با پرهیز از دادن وعده‌ی عملیات تهاجمی، عملا اعلام کرد که ترکیه قصد ورود جنگ با سوریه را ندارد. این پاسخ از نظر منتقدان وی بیش از حد سهل‌گیرانه است. اما مهم‌تر از آن، ترکیه به سوریه و متحدان‌اش در ناتو نشان داده که تمایل دارد «ناتو» را در ماجرا دخیل کند، اگر چه هیچ‌کدام تمایلی به دخالت نظامی ندارند.

صرف نظر از پاسخ نظامی، آنکارا در جستجوی راه‌هایی خواهد بود که به سوریه فشار وارد کند. یک راه می‌تواند قطع صادرات برق از ترکیه به سوریه باشد. دولت ترکیه قبلا نیز تهدید به چنین اقدامی کرده است و تصمیم نهایی در این مورد در روزهای آتی گرفته خواهد شد. مسلما، توقف صادرات برق به سوریه کمتر از حمله‌ی نظامی به سوریه تحریک‌آمیز خواهد بود و مخالفان دولت آقای اردوغان این موضوع را به عنوان ضعف دولت او تلقی خواهند کرد.

علی‌رغم این مسایل داخلی، پاسخ حساب‌شده‌ی اردوغان بعد جدیدی به ناآرامی‌های سوریه خواهد افزود. آن دسته از افسران ارتش سوریه که در آستانه‌ی ترک خدمت هستند انگیزه‌ی کمتری برای ورود به خاک ترکیه خواهند داشت، چرا که ترکیه ممکن است آن‌ها را به عنوان نیروهای دشمن تلقی کند. علاوه بر این، پاسخ آقای اردوغان، می‌تواند منجر با افزایش تنش‌ها و برخوردهای مرزی بین دو کشور شود. این برخوردها، به خصوص آن‌هایی که بین شورشیان و ارتش سوریه باشند، موضوعات نادری نیستند، اما ترکیه تاکنون در آن‌ها مشارکت نداشته است. با اعلام این‌که نیروهای سوری در مرز به عنوان اهداف نظامی تلقی می‌شوند، دینامیک این موضوع تغییر خواهد کرد.

سوریه به نوبه‌ی خود با چالش‌های جدیدی در ادامه این پاسخ اردوغان مواجه خواهد شد. اگر دمشق این هشدار را جدی بگیرد، آن‌گاه ارتش سوریه در برخورد با شورشیان مستقر در نواحی مرزی دشواری بیشتری خواهند داشت که این موضوع می‌تواند منجر به افزایش فعالیت شورشیان در نواحی مرزی گردد. با آگاهی از این‌که ارتش ترکیه «مجاز» است با ارتش سوریه (در نواحی مرزی) درگیر شود، شورشیان سوریه سعی خواهند کرد نیروهای ارتش سوریه را به نواحی مرزی بکشانند و ترکیه را وادار به دخالت کنند.

ترکیه به جای تصمیم‌گیری یک‌جانبه، ناتو را در تصمیم‌گیری‌اش دخیل کرده است، در نتیجه خیالش راحت است که پاسخ‌اش حمایت بین‌المللی کافی دارد. همچنین، ترکیه با این‌کار به متحدان بین‌المللی سوریه اعلام کرده است که تمایل دارد ناتو را وارد منطقه کند. از طرف دیگر، امتناع ترکیه از پاسخ تهاجمی ممکن است باعث شود که متحدان سوریه مانند روسیه یا ایران، حمایت خود را از سوریه بیشتر کنند. اردوغان با انتخاب این پاسخ حساب‌شده‌تر (نسبت به اقدام نظامی علیه سوریه) این فرصت را به تهران و مسکو داده است که تجهیزات نظامی‌ بیشتری در اختیار نیروهای رژیم اسد قرار دهند. درگیری‌های بین دولت و نیروهای شورشی ادامه خواهد یافت و احتمالا حمایت بین‌المللی از شورشیان نیز افزایش خواهد یافت.

رهبر تروریست‌ها یا رهبر معترضان ایرانی؟

چطور است که حالا «رویترز» رهبر سازمان تروریستی مجاهدین خلق را که حتی اگر نه به خاطر وقایع اوایل انقلاب، که دست کم به خاطر حمله‌ی نظامی سازمان متبوع‌شان دوشادوش صدام حسین به ایران، طرد شده‌ی سیاسی و منفور خاص و عام در ایران هستند را «رهبر معترضان ایرانی» خطاب می‌کند؟ {+}

نمی‌دانم آیا من تنها هستم، یا شما هم احساس نگرانی می‌کنید. این کدام تصویری از ایران است که به خرد جهانیان می‌دهند که در آن خانم «مریم رجوی» رهبر معترضان ایرانی است؟!

سوال: این «شورای ملی مقاومت ایران» که رویترز این چنین اعتباری به آن می‌دهد شما را به یاد «شورای ملی سوریه» نمی‌اندازد؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.