پدر و مادری که عجله نکردند

آندرش تازه دو ساله‌اش شده بود که پدر و مادرش با هم عروسی کردند. آن‌ها چند سالی بود که سامبو بودند (زوجی که ازدواج نکرده‌اند اما با هم زندگی می‌کنند). عاشق هم بودند، اما این برای این‌که عروسی کنند کافی نبود. خیلی چیزها را باید می‌ساختند. باید کاری که هر دویشان دوست داشته باشند را پیدا می‌کردند، روابط اجتماعی مناسب هر دویشان را برقرار می‌کردند، محل زندگی‌شان را انتخاب می‌کردند و آماده می‌کردند و … تازه این‌ها به کنار، باید بعد از سال‌ها زندگی کردن در کنار هم می‌فهمیدند که نه تنها عاشق هم هستند بلکه عشق‌شان ماندگار است و دوست‌هایی هستند که می‌توانند همدیگر را حمایت کنند و با فراز و نشیب‌هایی زندگی کنار بیایند. همه‌ی این‌کارها را کردند و بعد که دیدند همه چیز عالی است تصمیم گرفتند این تجربه‌ی بزرگ را با آوردن یک فرزند تعمیق کنند. این طور بود که آندرش متولد شد و به جمع آن‌ها پیوست. اما آمدن آندرش حسابی سرشان را شلوغ کرد و تا به خودشان جنبیدند دیدند دو سال گذشته. به خودشان و زندگی‌شان نگاهی کردند و دیدند چقدر توی این مدت چند سال رشد کرده‌اند… چه مسیر طولانی‌ای را طی کرده‌اند… چه چیزهایی با هم ساخته‌اند… احساس غرور بهشان دست داد. خوشبخت بودند و این دیگر یک بشارت نبود، بلکه چیزی بود که با دست‌هایشان ساخته بودند و با قلب‌هایشان حسش می‌کردند. نقد بود و واقعی.

به خودشان گفتند حالا وقتش است که عروسی کنیم و دوستان‌مان را به جشن موفقیت‌مان دعوت کنیم. ما می‌دانیم که «می‌توانیم» و این را در عمل ثابت کرده‌ایم. این بود که عروسی کردند و آندرش همان‌طور که توی بغل بابا و مامانش جا خوش کرده بود توی مراسم عروسی‌شان شرکت کرد.

خیلی‌ها دوست دارند مزد کاری را که هنوز انجام نداده‌اند از قبل دریافت کنند. خیلی‌ها دوست دارند مزد مسئولیتی را که هنوز نمی‌دانند از عهده‌اش برخواهند آمد یا خیر را پیشاپیش دریافت کنند. بعد هم باید تا چند سال‌ تلاش کنند تا «شاید» بتوانند به خودشان و دیگران ثابت کنند «شایسته‌ی‌»‌‌ آن مزد بوده‌اند. اما البته واقعیت‌ زندگی (اسمش هست جبر آمار) این است که بخش قابل توجهی از آن‌ها موفق نمی‌شوند ثابت کنند شایسته‌ی «جشن زندگی مشترک» بوده‌اند. آن وقت است که خاطره‌ی آن جشن زودهنگام و آلبوم عکس‌های عروس خانم و آقا داماد با لبخندهایی که بیشتر نشان از ساده‌دلی و امیدی مبهم به آینده است تا ایمان به توانایی‌ها و داشته‌های مشترک، به کابوسی تبدیل می‌شود که هیچ‌کس دوست ندارد آن‌را بازخوانی کند.

پدر و مادر آندرش اما از این دسته نبودند. آن‌ها زندگی مشترکشان را بی‌های و هوی و بدون سر و صدا شروع کردند. سرهایشان پایین بود و دهان‌هایشان خاموش، اما دست‌هایشان کار می‌کرد و قلب‌هایشان می‌تپید. آن‌ها مطمئن شدند می‌توانند مسئولیت «با هم بودن» و «پدر بودن» و «مادر بودن» را انجام دهند و در این مسیر تا حد متقاعد کننده‌ای پیش رفتند و فقط آن‌وقت بود که به خودشان اجازه دادند موفقیت‌شان را «جشن بگیرند». شاید آن‌ها از آن دست آدم‌هایی که برای کار نکرده به خودشان پاداش می‌دهند و جلوی زمین و زمان و دوربین‌ها فخر می‌فروشند چندان دل خوشی نداشتند. شاید به همین دلیل سعی کردند زندگی‌ مشترک‌شان تجسم ایده‌‌شان باشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

Advertisements

مانیفستی برای لطف کردن

این مانیفست من در رابطه با وظیفه، لطف، تشکر،‌ توقع، قضاوت کردن و غیره است. این موضوعات تقریبا هر روز در زندگی روزمره‌ی من (و شما؟)‌ رخ می‌دهند. لطفی در حق دوستی می‌کنیم… لطفی در حق ما می‌کنند… توقع داریم.. دارند… منش و روی‌کرد ما در قبال این لطف‌ها، توقع‌ها و … چه باید باشد؟ این مانیفست نتیجه‌ی تجربیات من در زندگی شخصی و اجتماعی است که آن‌ها را خلاصه کرده‌ام تا نوشتن‌اش به نظم ذهنی‌ام در این زمینه کمک کند. طبعا این مانیفست صورت خام و اولیه دارد و در آینده احتمالا آن‌را اصلاحات جزیی یا کلی خواهم کرد.

وظیفه وظیفه است

اگر کاری وظیفه‌ام باشد که هیچ. باید انجامش دهم و حرفی هم نیست و منتی هم ندارم و انتظار تشکر هم ندارم. اگر تشکر کنی خوشحال می‌شم ولی اگر تشکر نکنی اخم نمی‌کنم.

اگر کاری وظیفه‌ی تو باشد، باید انجامش دهی و حرفی هم نزنی و منتی هم نکشی. خوش برخورد بودن وظیفه‌ی من نیست، اما سعی می‌کنم اگر وظیفه‌ات را در قبال من درست و خوب انجام دادی، از تو تشکر کنم.

سعی می‌کنم به اندازه‌ی کافی شعور داشته باشم که اگر کاری را که وظیفه‌ی تو نیست انجام ندادی، اخم و تخم نکنم و کنایه و زخمک نزنم.

با وجودی ‌که تایید می‌کنم انجام ندادن کاری که وظیفه نیست بد نیست، دوست دارم فکر کنم که انجام دادن کاری که وظیفه‌ی تو نیست یک شایستگی است.

سعی می‌کنم یادم بماند که تو وظیفه‌ای نداری که از من به خاطر انجام وظیفه‌ام تشکر کنی. در عین حال یادت باشد که من وظیفه‌ای ندارم که از تو به خاطر این‌که وظیفه‌ات را انجام می‌دهی تشکر کنم.

لطف کردن حساب و کتاب ندارد

دوست ندارم فکر کنم لطفی که در حق تو می‌کنم در جواب لطف دیگری بوده که تو در حق من کرده بودی. دوست ندارم فکر کنم لطفی که در حق من می‌کنی در جواب لطف دیگری بوده که من در حق تو کرده بودم. چون فلانی یک بار مرا به چای و شیرینی میهمان کرد، حالا من باید جبران کنم. خیر. من این‌طور به داستان نگاه نمی‌کنم.

میهمان کردن و معاشرت و دوستی معامله و نقل و انتقال مالی نیست که حساب و کتابش را با چرتکه و جدول نگاه دارم. حساب و چرتکه البته به جای خود لازم است.

به نظرم آدم‌هایی که در حساب و کتاب مالی‌شان با دیگران دقیق نیستند یک جای خیلی اساسی از کارشان می‌لنگد. اما دوست ندارم حساب و کتاب لطف‌هایی که در حق من می‌کنی یا من در حق تو می‌کنم را نگاه دارم. در حساب و کتاب مالی‌ام با تو وسواس دارم و آمارش را نگه می‌دارم. اما حساب لطف‌ها و محبت‌ها را خیر. اهل داد و ستد محبت نیستم. تو نیز چنین مباش.

کمک کردن خودخواهی است

به جز وظایف قانونی و سازمانی و خانوادگی و با کمی سهل‌نگری برخی وظایف عرفی، من وظیفه‌ای ندارم که به تو کمک کنم. اما جهت خوشحالی و ارضای حس انسان‌دوستی یا شهروندی خودم هر کاری از دستم بر بیاد (با حفظ اولویت‌هایم) برای تو که شاید دوست، آشنا یا حتی غریبه باشی انجام می‌دهم. فرض را بر این می‌گیرم که تو هم با حفظ اولویت‌هایت هر کاری از دستت برآید برای من انجام می‌دهی.

اگر کاری برای تو انجام بدهم، در راستای ارضای خودخواهی خودم است. مهم‌ترین علت‌اش این است که کمک کردن به دیگران حس خوبی به من می‌دهد. پس من حتی اگر بزرگ‌ترین کمک‌ها و خدمت‌ها را به تو بکنم منتی بر تو نمی‌گذارم. حالش را برده‌ام و احساس بزرگ‌منشی و جوان‌مردی را در خودم زنده نگاه‌ داشته‌ام و دلیلی دیگر یافته‌ام که احساس خوبی داشته باشم. تو به خاطر این حظی که من می‌برم مدیون من نیستی که هیچ، تازه باید تو را شاکر نیز باشم.

اما سعی می‌کنم این نگاه را به دیگران نداشته باشم. انتظار ندارم از کمک کردن به من حس خوبی به تو دست بدهد، پس اگر به من کمک کنی فرض می‌کنم در راستای خودخواهی‌هایت نبوده و از خودگذشتگی کرده‌ای و تو را شاکر خواهم بود. اما اگر به من کمک نکردی، فرض را بر این می‌گیرم که در حوزه‌ی توانایی‌‌‌ات نبوده. همانطور که اگر من به تو کمک نکنم، عموما دلیلش این است که در حیطه‌ی توانایی‌ام نبوده است.

درست است که اگر کمک‌ات کنم به خاطر لذت شخصی‌ام است و بر تو منتی نیست، اما می‌خواهم خیلی خوب بدانی که من وظیفه ندارم به تو کمک کنم. اگر توی چشم‌هایت ببینم که توقع داری لطفی در حق تو بکنم خوشم نخواهد آمد. لطف کردن وظیفه‌‌ی من نیست. وظیفه‌ی تو هم نیست. دنیا با لطف کردن و کمک کردن قشنگ‌تر می‌شود. اما من از تو توقع ندارم قشنگ باشی. تو هم از من چنین مخواه.

قضاوتم کنی، از تو دور می‌شوم

قضاوت‌ات نمی‌کنم، دوست ندارم قضاوتم کنی. هر چه به من نزدیک‌تر باشی، کمتر قضاوت‌ات می‌کنم، بیشتر انتظار دارم قضاوتم نکنی.

از قضاوت تو پرهیز می‌کنم، اما دلیلی هم ندارد با کسی که حضورش، رفتارش، حرف‌هاش متوقعانه و آزاردهنده است ارتباط صمیمانه داشته باشم. صادقانه بگویم، قضاوتم کنی، از تو دور می‌شوم. از من توقع لطف داشته باشی از تو دور می‌شوم. سعی می‌کنم از تو توقع لطف نداشته باشم، دوست ندارم از من توقع لطف داشته باشی.

حساب آدم‌های پر رو و متوقع را از دیگران جدا می‌کنم. می‌فرستمشان توی فهرست سیاه. مرا با ایشان کاری نیست.

اگر به تو لطف ‌کنم، بی‌حساب و کتاب است… بی‌منت. خودخواهانه به تو لطف می‌کنم و حالش را می‌برم. به من لطف ‌کنی، فرض می‌کنم از خود گذشتگی کرده‌ای و تو را شاکر خواهم بود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

چطور می‌توانی با یک جمله ایده‌ی خوب من را بکشی؟

چطوری می‌شه یه ایده‌ی خوب رو در نطفه خفه کرد؟ با ضدحال زدن به کسی که اون رو داره مطرح می‌کنه به خصوص وقتی که ایده هنوز خیلی خام و اولیه باشه. تو این شرایط چند تا جمله‌ی ضد حال و فیدبک منفی اساسی ممکنه طرف رو به کلی از ایده‌ای که داره منصرف کنه. اینو نمی‌نویسم واسه این‌که شما برین و این‌کار رو بکنید. برعکس، اینو می‌نویسم واسه همه‌مون (از جمله خودم) که بتونیم راحت‌تر اونایی که این‌کار رو می‌کنن شناسایی کنیم و بهشون یادآوری کنیم که کشتن یه ایده‌ی جدید و دلسرد کردن آدم‌ها کار سختی نیست (اگه این آدم‌ها مصداق واقعی اس‌هول نیستن، پس کیه؟). بهشون یادآوری کنیم که قرار نیست هر ایده‌‌ای را عملی کنن، اما قرار هم نیست همون اول توی سرش بزنن. ایده‌ها و حرف‌ها رو جدی بگیریم. اجازه بدیم مطرح بشن و تا حدی که امکانش رو داریم شکل گرفتن و مطرح شدن‌شون رو ترویج و تشویق کنیم. بزرگ‌ترین ایده‌های تاریخ هم بالاخره یه روزی ایده‌ی اولیه‌ای بودن و حتی شاید هم به نظر خیلی‌ها مضحک یا نشدنی می‌اومدن.

جمله‌های زیر در شمار موثرترین روش‌های «کشتن ایده‌های جدید» هستند (اینا رو توی یه ورک‌شاپ یادداشت کردم. متاسفانه مرجع ندارم براش):

  • یادت نره که ما باید پول هم در بیاریم.
  • مدیریت هیچ‌وقت این ایده‌ رو قبول نخواهد کرد.
  • در موردش فکر می‌کنیم، اما «بعدا».
  • می‌دونم که این‌کار ممکن نیست.
  • ما واسه این‌کار بیش از حد کوچک/بزرگ هستیم.
  • اینو قبلا آزمایش کردیم.
  • این کار خیلی گرون در میاد.
  • الان وقت مناسبی واسه این جور بحث‌ها نیست.
  • این یعنی کار بیشتر! دنبال دردسریا.
  • ما همیشه اینطور کار می‌کردیم، حالا واسه چی باید عوضش کنیم؟
  • تو مشکل رو درست متوجه نشدی.
  • خوبه. بحث رو ادامه می‌دیم اما بعدا.
  • تو قسمت ما،‌ وضعیت فرق می‌کنه.
  • بذار یکی دیگه اول آزمایشش کنه.
  • این تو برنامه‌ریزی بلندمدت ما نمی‌گنجه.
  • با علی صحبت کن، این مربوط به تخصص من نمی‌شه.
  • ما امسال همین الانش هم بیش از بودجه‌مون خرج کردیم.
  • این کار نمی‌کنه. تازه مخالف اساس نامه شرکته.
  • واسه اش وقت نداریم.
  • ایده‌ات از لحاظ تئوری خوب به نظر می‌رسه، اما چطوری می‌خوای عملی‌اش کنی؟
  • واسه عملی کردنش به اندازه‌ی کافی نیروی انسانی نداریم.
  • واسه این ایده هنوز آماده نیستیم.
  • واسه تغییر دیگه خیلی دیر شده.

آدمی که این جمله‌ها رو به کسی که داره برای اولین بار ایده‌اش رو باهاش مطرح می‌کنه می‌گه معمولا منظورش چیز دیگه‌ای هست اما روش نمی‌شه یا جراتش رو نداره منظور اصلیش رو بگه. منظور اصلی‌ش هم معمولا یکی یا چند تا از موارد زیره:

  • من از شنیدن یا بحث کردن در مورد ایده‌های جدید وحشت دارم. امنیت روانی‌ام رو با حرف‌هات به خطر ننداز!
  • ما همین الانش‌ بهترین هستیم و بهتر از این دیگه نمی‌شه باشیم. اگه بهتر از این نمی‌شه باشیم دیگه اصولا واسه چی در مورد ایده‌های جدید صحبت کنیم؟
  • من تو رو اصلا عددی حساب نمی‌کنم که بخوای واسه من ایده‌ی جدید بدی جوجه.
  • بهتر شدن نیاز به کالیبر داره. ول ل ل ل ل ل ل ل ش کن.

شاید فکر کنید موضوق فقط به کار و پول درآوردن مربوط می‌شود. اما همیشه این نیست. خیلی از ما با همین روش‌ها بچه‌هایمان را به موجوداتی خشک و بی‌خلاقیت مثل خودمان تبدیل می‌کنیم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آیا شما یک سیاه‌ چاله دارید؟

آیا شما کار و دوستان و خانواده و سرگرمی و مسافرت و پول و مقام و شهرت و غذای خوب و پوشش زیبا و هم‌دم نیکوسرشت و ماشین خوش‌ساخت و ورزش و هنر و عطر و عشق‌بازی را دوست دارید، اما هر چه به دست می‌آورید احساس می‌کنید کم است و راضی نیستید؟

احتمالا شما از آن دسته آدم‌هایی هستید که یک «سیاه‌ چاله» در درون‌شان دارند. سیاه‌ چاله درون شما، باعث می‌شود هر چه تویش بریزی در کسری از ثانیه محو و نابود شود و باز بخواهد. ممکن است فکر کنید شما طماع هستید. اما شما حتی طماع هم نیستید. روزگاری امیدوار بودید طمع بتواند این هیولای سیاه درونتان را سیر کند. اما وقتی طمع را به خوردش دادید، دیدید که مثل یک دانه آب نبات طمع را بلعید و چند ثانیه بعد هنوز گرسنه بودید. ای داد و بی‌داد… حتی طمع هم چاره کار شما نیست!

اگر از آن دسته آدم‌هایی هستید که سیاه‌ چاله تو دلشان دارند هم خوشبخت هستید و هم بدبخت. خوشبخت به خاطر این که شما آرام و قرار ندارید و همیشه چیزی می‌خواهید و هرگز راضی نیستید و به قولی روح شما سیرمونی ندارد. بدبخت هم درست به همان دلیل. شما یک روز از این خاصیت کمیاب خود لذت می‌برید و خودتان را خوشبخت می‌پندارید و روز دیگر از همین خاصیت خود می‌نالید و فکر می‌کنید که موجود بدبختی هستید. به شما بگویم، تا لحظه مرگ همین خواهد بود: احساس خوشبختی و بدبختی همزمان!

همه چیز زود تمام می‌شود و سیاه چاله وقتی گرسنه بماند چنان سرد و سیاه و بزرگ می‌شود که ممکن است شما را هم ببلعد. چاره چیست؟ شما به یک منبع بزرگ و عظیم نیاز دارید که بلعیده شدنش توسط سیاه چاله حریص بیشتر از چند ثانیه طول بکشد. در بهترین حالت شما ستاره‌ای غول‌پیکر می‌خواهید که حتی یک سیاه چاله سال‌ها زمان لازم داشته باشد تا بتواند جسم عظیم‌اش را برای همیشه در خود غرق کند.

برای جلوگیری از این فاجعه، شما باید به تولید هنری رو آورید.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

خودکاوی بی‌تعارف

مشغول خواندن مجموعه «خودکاوی بی‌تعارف» نوشته مانی‌ ب. هستم. می‌پرسید «مگر تا به حال نخوانده بودمشان؟» با شرمندگی جواب می‌دهم: مثل خیلی زیاد کتاب و نوشته «خواندنْ لازم، اما امان از تنبلی» این هم دور از چشم و مجال مانده بود. این مجموعه این طور شروع می‌شود:

آن «من» که «ما»  و آن ما که «من» است. (هگل)

این نمونه بحث روشنگرانه را همگی خوب می شناسیم: آیا نظام مسلمان، یا نظامی اسلامی در جمهوری ایران؟ آیا این ضعف روشنفکران بوده است که تأثیری در فرهنگ عامه نداشته اند یا ضعف عامه است که روشنفکران را نفهمیده اند )و البته هنوز هم نمی فهمند(؟ آیا روشنفکر دینی مرد دینداری است که فکرش روشن شده است یا روشنفکری است که دین دارد؟ آیا ترجمه آثار از زبان های بیگانه نوعی آفرینش ادبی است، یا مترجمان اشخاصی هستند که روی رکاب دیگران حال می کنند؟

– آقا ببخشید، آیا گورخر، الاغ سفیدی است که راه راه سیاه دارد، یا خر سیاهی است که راه راه های سفید دارد؟

– والا من اول باید ببینم هایدگر در این باره چی گفته!

علی‌رغم این‌که راه علاقه‌مندان به بحث‌های بالا به ٤دیواری نمی‌افتد، باید توضیح دهم، مطلبی که در زیر می‌آید به «آن‌چه هست» می‌پردازد و ربطی به جدال‌های فلسفی پست‌مدرن درباره گورخر ندارد.

*

هیچ‌کس منکر وجود معضلات اجتماعی‌یی که چندین قرن جامعه­ «ما ایرانیان» دچار آن است نمی‌شود. یک دسته از این معضلات مانند تقدیرگرایی، ذهنیت استبدادی، سودجویی، فقدان علاقه به کار، عرفان‌زدگی، عدم مسئولیت‌پذیری و غیره، آشکار است. اصحاب دانش، از اندیشمندان واقعی گرفته تا نقشه‌بردارهای جامعه‌شناس، فیلسوف‌های قلابی، روزنامه‌نگارها و مسافرکش‌های تهران، به اندازه کافی در مورد این معضلات قلم زده و سخن‌ها گفته‌اند. حتی شعر سروده‌اند! در این‌که تا به امروز تأثیر روشنگرانه این تلاش بزرگ بسیار مأیوس‌کننده بوده است، تردیدی نیست. درست که مهارت «ما ایرانیان» در هنر دق‌مرگ‌کردن اصحاب تفکر کم نیست، اما معضلات یاد شده نیز کوچک نیستند. سرعت تغییر در الگوهای فکری و رفتاری بسیار کند است. ذهنیت استبدادی از امروز به فردا تغییر نمی‌کند و «کار» نزد فرد عرفان‌زده‌ی سودجو به ناگهان دارای ارزش نمی‌شود. اما همین‌که کسانی در جامعه ما بوده و هستند که نسبت به این مسائل خودآگاهی داشته­ و در واگذاری شناخت حاصل از این خودآگاهی می‌کوشند، نشان می‌دهد که خوشبختانه «عیوب» یادشده عمومیت ندارند و می‌توان به بهبود آن‌ها در درازمدت امید داشت، هرچند که این امید کوچک باشد.

اما این‌ها تنها نوع معضلات ما نیستند. در هر فرهنگ ویژگی‌های «ناپیدایی» موجود است که در صورت ایجاد اختلال، جامعه را با معضلاتی روبرو می‌کنند که شناسایی آن‌ها به دلیل «عمومیت» مشکل­ است، چرا که، وقتی یک خصوصیت «ناهنجار» در جامعه‌ای عمومی و همه‌گیر باشد به هنجار تبدیل می‌شود و به عنوان «معضل» به نظر نمی‌آید. جایی که همه «سودجو» هستند، سودجویی عیب نیست، «نرمال» است. آن‌ها نمی‌خواهند بیماریشان شفا یابد. آن‌ها می‌خواهند بیماریشان به اندازه بیماری همسایه‌شان باشد. این سخن از اریش فروم (که آن را از ذهن نقل می‌کنم) به همین مناسبات اجتماعی اشاره دارد.

این‌گونه «بیماری»­ها اغلب منشأ بسیاری از معضلات آشکار اجتماعی است و تأثیر اختلال‌زای آن‌ها در زندگی اجتماعی زیاد و اساسی است و ویژگی «عمومیت» آن‌ها که نمی‌گذارد به موضوع «تفکر» تبدیل شوند، خطر آن‌ها را بیشتر می‌کند. موضوع مورد بحث ما در این‌جا یکی از – به نظر من – مهم‌ترین ویژگی فرهنگی اختلال‌زا است که تا به حال کسی به آن نپرداخته است، یا حداقل من ندیده‌ام.

قصد من از ذکر این‌که «تا به حال کسی به آن نپرداخته است» پیش از این‌که پزدادن باشد(!) اشاره به نکته ظریفی است. جامعه فرهنگ دارد و فرد هویت. آن‌چه که جامعه‌ای را از جامعه‌ی دیگر متمایز می‌کند فرهنگ است و هویت همین نقش را بین افراد دارد. هویت فرد در روند تعلیم‌وتربیت و اجتماع‌پذیری در تعامل با «دیگران» شکل می‌گیرد. موفقیت تعلیم‌وتربیت و اجتماع‌پذیری به موفقیت «دیگران» در ایجاد «شعبه»ای از فرهنگ اجتماع درذهن کودک مشروط است. به این ترتیب از آن‌جایی که «خود» فرد نمونه کوچک اجتماع است، نقد اجتماعی واقعی از مسیر نقد «خود» می‌گذرد. و چنان‌چه بر کسانی که چشم بر واقعیت نمی‌بندند مشهود است، روشنفکران ما میانه خوبی با «نقد خود» ندارند. معمولا «حرف‌آخر» خود را در بیست‌وسه‌سالگی زده‌اند و بقیه عمر خود را در انطباق مناسبات اجتماعی به «حرف‌آخر» خون دل و غصه می‌خورند. تنها وقتی که فردی از عهده شناسایی و تغییر ساختارهای هویتی خویش برآمد، به ابزاری دست می‌یابد که جهت کندوکاو در روابط اجتماعی مناسب است.

خواننده متأمل در ادامه بحث در خواهد یافت که پرداختن به ویژگی فرهنگی‌یی که قصد مطرح ساختن آن را دارم، بدون نظاره‌کردن در حال «خود» میسر نیست و لازمه هرگونه تلاش برای مرتفع‌ساختن یا تعدیل این ویژگی اختلال‌زا، ایجاد تغییر در خود است. تغییری که کمتر کسی به آن تن خواهد داد.

مطمئنم همین مقدمه به اندازه کافی برای شمای ایرانی جالب بوده که بخواهید همه این نوشته‌ها را بخوانید. برای این‌که خواندشان راحت باشد همه قسمت‌ها را یک‌جا به صورت یک فایل پی‌دی‌اف جمع کرده‌ام که می‌توانید از این‌جا دریافت کنید و خود ایرانی‌تان را بی‌تعارف بکاوید! صد البته که می‌توانید اصل مطالب را در وبلاگ مانی ب. نیز مطالعه کنید.

یک سناریوی فرضی از زندگی فرزند یک خانوادهٔ ایرانی مهاجر

تا همین چند وقت من هم جزو آن دسته از ایرانی‌هایی بودم که گمان می‌کنند مهاجرت به خارج از ایران به سود فرزندان است. بحث شخصی نبود، به صورت کلی این‌طور فکر می‌کردم که خوب، این آدم‌ها که رنج غربت را متحمل می‌شوند دست کم برای بچه‌هایشان خوب می‌شود و نسل اول مهاجران اگر دچار مشکلات بسیار است که ساده‌ترینش غم معاش در کشور غریب و پیچیده‌ترینش بحران هویت اجتماعی است دست کم بچه‌هایشان زندگی خوب و عالی‌ای دارند و نسل دوم مهاجرت یک نسل موفق و خوشحال است.

روز به روز این تصویر در ذهن من بیشتر فرو می‌شکند. آن‌چه این‌جا می‌نویسم یک سناریوی فرضی و فقط برایند مجموعه‌ای از تجربه‌های شخصی من است و جز یک تلنگر کوچک هدف دیگری از نوشتن آن ندارم. امیدوارم که اوضاع اصلا این‌طور که این‌جا می‌نویسم نباشد…

فرزند یک خانوادهٔ ایرانی مهاجر را در یک کشور غربی به نام «فرضینیا» در نظر بگیرید که از این به بعد او را به صورت خلاصه «فرزند» خواهیم خواند. فرق چندانی نمی‌کند که فرزند در ایران متولد شده و در سنین خردسالی همراه خانواده‌اش از ایران رفته یا این‌که اصلا در آن کشور به دنیا آمده است. موضوع این است که این آدم با یک بحران جدی و عمیق در زندگی آتی‌اش رو به رو خواهد بود. او از یک سو در خانواده‌ای ایرانی زندگی می‌کند و از سوی دیگر در جامعه‌ای متفاوت از نظر بسیاری از معیارهای اجتماعی، عرف و آداب و حتی ارزش‌های زیبایی‌شناسی. او باید از یک سو به مجموعهٔ ارزش‌های فرهنگی-عرفی یک ‍پدر و مادر ایرانی تن دهد (پدر و مادر حتی اگر خیلی سعی کنند کول باشند و شبیه فرضینیایی باشند، خودشان خبر ندارند که چقدر عمیق و اساسی فرضینیایی فکر نمی‌کنند و رفتار نمی‌کنند و زندگی نمی‌کنند. به خصوص این‌که این تلاش شدید و ناموفق پدر و مادر برای شبیه فرضینیایی شدن کار فرزند را از این لحاظ دشوار می‌کند که احساس می‌کند باید تصویری از جامعهٔ فرضینیا به آن‌ها در خانه ارایه دهد که با تصور ذهنی آن‌ها با فرضینیا تطابق دارد) و از سوی دیگر در مدرسه و محیط‌های اجتماعی دیگر باید تلاش کند تا خود را با فرهنگ عمومی حاکم بر جامعهٔ فرضینیایی وفق دهد. او با یک نوع زندگی دوگانه رو به رو است که باید هر لحظه آن‌را تجربه و تمرین کند. او هرگز نمی‌تواند مانند یک کودک یا نوجوان فرضینیایی باشد. چرا که یک کودک معمولی فرضینیایی هر مشکلی که داشته باشد، با این مشکل دوگانگی معیارهای فرهنگی و بحران هویت اجتماعی مواجه نیست. کودک فرضینیایی در خانه فرضینیایی است و در مدرسه هم فرضینیایی است و مثل همهٔ بچه‌های فرضینیایی در مقابل پدر و مادری که فرضینیایی هستند طغیان می‌کند و در مدرسهٔ فرضینیایی هم درس می‌خواند یا نمی‌خواند و گاهی هم در خلوت ممکن است مثل خیلی از فرضینیایی‌های دیگر شیطینتی بکند و دمی به خمر یا دود هم بزند یا در خفا یک رابطهٔ جنسی نورس را هم تجربه کند بدون آن‌که بخواهد به کسی ثابت کند فرضینیایی است یا این‌که نگران باشد هر خطای کوچک یا بزرگش به پای «ایرانی» بودنش نوشته شود. به خصوص که آقای توی اخبار فرضینیایی تاکید کرده و پدر و مادر هم با رفتارشان تایید کرده‌اند که ایران کشور عقب‌مانده‌ای است و در نتیجه حالا درست است که ما به ایرانی بودن‌مان افتخار می‌کنیم و شب یلدا تخمه می‌خوریم و هفت سین نوروزمان ترک نمی‌شود و کورش هم کارش درست بوده اما همچین نیازی هم نیست هر جا می‌رویم اعلام کنیم ایرانی هستیم و چه اشکالی دارد اصلا که وانمود کنیم یک فرضینیایی اصیل هستیم.

فرزند ما اما از این آسایش بهره‌مند نیست. او در خانه باید مدام تلاش کند ارزش‌های جامعهٔ فرضینیایی را به گونه‌ای برای پدر و مادرش بازتولید کند که آن‌ها «شوکه» نشوند و خیالشان راحت باشد که بچه‌شان راستی راستی دارد در یک محیط مناسب بزرگ می‌شود و اوضاع روحی و هویتی‌اش هم رو به راه است. از طرف دیگر همین فرزند ما در کوچه و خیابان و مدرسه و مغازه و مترو باید سعی کند خصوصیت‌های ایرانی‌اش را به گونه‌ای پنهان، تلطیف، یا تعدیل کند که آدم‌های کوچک و بزرگ فرضینیایی احساس نکنند راستی راستی با یک خارجی تمام و عیار طرف هستند.

فرزند از همان کودکی یاد می‌گیرد دروغ‌گوی ماهری باشد. نه از سر شرارت که از سر اجبار. او برای این‌که بتواند «زنده» بماند باید یک مکانیسم دفاعی برای خودش طراحی کند. او یاد می‌گیرد که در خانه ایرانی باشد و در کوچه فرضینیایی. اما چه کند که هر چه بزرگ‌تر می‌شود بیشتر واقعیت تلخ را درک می‌کند. فرضینیایی‌ها (به غیر از چند دوستش شاید) به صورت عمومی او را به عنوان یک «خارجی» می‌شناسند و او باید هر «لحظه» از این فرایند اجتماعی ناخواسته «آگاه» باشد و برایش انرژی روانی و ذهنی صرف کند. او زبان فرضینیایی را مثل خودشان صحبت می‌کند اما به خاطر رنگ موها یا چشم‌ها یا قیافه‌اش که داد می‌زنند فرضینیایی نیست روزی نمی‌گذرد که در اماکن عمومی یا حتی محیط‌های آشنا مثل مدرسه یا دانشگاه یا کار احساس نکند که مثل یک خارجی به او نگاه شده است.

کم کم که بزرگ می‌شود متوجه می‌شود که ایرانی‌ها هم او را به عنوان ایرانی قبول ندارند و از نظر آن‌ها «او دیگر برای خودش یک فرضینیایی کامل شده» و «آدم پیشش راحت نیست». فرزند به غیر از تک و توک بچه‌های دوستان مامان و بابا که آن‌ها هم مثل خودش درد هویت دارند دوستی ندارد. بزرگ‌تر که می‌شود سعی می‌کند سراغ ایرانی‌های مهاجر نسل اول برود. شاید بتواند با آن‌ها دوست شود. اما حواسش نیست که بدون این‌که بداند اصلا شبیه ایرانی‌ها حرف نمی‌زند و فکر نمی‌کند و ایرانی‌های نسل اول در حضورش یک جوری می‌شوند. فاجعه وقتی است که فرزند به خاطر غفلت بزرگ پدر و مادرش که در خانه با او فارسی صحبت نکرده‌اند فارسی هم بلد نباشد یا با لهجهٔ ناجوری صحبت کند. آن‌وقت دیگر باید به کلی قید معاشرت نزدیک با ایرانی‌های نسل اول را هم بزند. جدای از این به آن‌ها حق می‌دهد. او واقعا هم خیلی از چیزها را در مورد ایران و ایرانی‌ها نمی‌داند و درک نمی‌کند و گاهی هم که بابا برایش اشعار حافظ را می‌خواند احساس می‌کند هیچ درکی از آن ندارد.

فرزند دچار مشکل بزرگی شده است که تا پایان عمر با او خواهد بود و از او انرژی روانی و ذهنی خواهد گرفت و آرام آرام او را خواهد فرسود. او نه ایرانی است و نه فرضینیایی. او در جمع فرضینیایی‌ها خارجی است و در جمع ایرانی‌ها فرضینیایی و در این کشور یک مهاجر. در نتیجه فرزند، همیشه جایی در اعماق روحش احساس می‌کند بی‌‍پناه و بی‌وطن است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

خودکشی و انسانیت

دوستی اشاره کرد که راننده‌های قطار در فلان کشور دستمزد نسبتا بالایی دارند به خاطر آمار زیاد خودکشی توسط پریدن جلوی قطار.

خودتان را جای یک راننده قطار بگذارید. سر یک پیچ تند در منطقه‌ای خلوت فرد قربانی روی ریل‌ها دراز کشیده و هیچ کاری هم از دست شما ساخته نیست. ترمز اضطراری را می‌کشید و…. شاید هم اصلا روی ریل دراز نکشیده باشد و همان‌طور که کنار ریل‌ها ایستاده و قطار نزدیک می‌شود ناگهان خودش را جلوی قطار پرت کند. در هر حال شما یعنی راننده قطار همان‌طور ناباورانه با قطار از روی او عبور می‌کنید و صدای برخورد ممتد فلز با فلز برای یک لحظه کوتاه قطع می‌شود. به همین سادگی یک نفر کشته شد توسط قطاری که شما راننده‌اش بودید. مهم نیست که شما هیچ تقصیری نداشتید، چیزی در شما برای همیشه تغییر کرده است. تصویر بدن قربانی در آخرین لحظه‌ای که توسط «شما» زیر گرفته شد یک لحظه رهایتان نمی‌کند. چه روزها در حین کار و چه شب‌ها در کابوس‌هایتان. ظاهر می‌شود و تکرار می‌شود و زندگی‌تان را تا مدت‌ها تاریک و تلخ می‌کند. شاید اگر آدم حساسی باشید برای همیشه زندگی‌ به کامتان تلخ شده باشد.

اگر آن فرد له شده زیر قطار را جایی ببینم از او خواهم پرسید: آیا این جان شیرینت آن‌قدر ارزش داشت که به خاطر گرفتنش بخواهی زندگی دیگری را نابود کنی؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

خودکشی

دختر فلسطینی‌ای که در یک عملیات انتحاری خودش را منفجر می‌کند و یا زندانی‌ای که دست به اعتصاب غذای نامحدود می‌زند و در اثر عوارض ناشی از آن جان می‌دهد و یا معترضی که در ملاء عام خودسوزی می‌کند؛ شاید بتوانیم همه این نوع خودکشی‌ها را خودکشی‌های سیاسی-اجتماعی نام دهیم.

این‌ موارد با خودکشی‌های فردی (غیرسیاسی-اجتماعی) فرق می‌کنند اگر چه حتما نقاط مشترکی دارند. شباهت‌شان در این است که به هر حال در همه آن‌ها فرد جان خودش را می‌گیرد (یا شدیدا در معرض خطر قرار می‌دهد). مهمترین تفاوت‌شان شاید در این است که خودکشی‌‌های سیاسی-اجتماعی معمولا یک وجه فرافردی قوی دارند اما خودکشی‌های معمول‌ بیشتر جنبه فردی دارند. شکی نیست که در خودکشی‌های فردی هم شخص ممکن است به قصد تغییر دادن یا نشان دادن چیزی (مثلا بی‌گناهی یا مظلومیت خود) به اطرافیان خود اقدام به خودکشی کند و یا در خودکشی‌های سیاسی-اجتماعی هم انگیزه‌های فردی نقش دارد. اما در خودکشی‌های فردی معمولا دایره این اطرافیان به نزدیکان و آشنایان محدود می‌شود و مطالبات یا اهداف هم در همان حوزه است. در حالی که شخصی که خودکشی سیاسی-اجتماعی می‌کند حوزه بسیار وسیع‌تری از افراد جامعه را مخاطب قرار می‌دهد.

به نظرم به صورت نسبی درک کردن حال کسی که خودکشی فردی می‌کند راحت‌تر است. چرا که معمولا افراد در انتهای یاس و بی‌انگیزگی یا اختلال روانی خودشان را نابود می‌کنند. به عبارت دیگر شخصی که خودکشی می‌کند در وضعیتی این کار را می‌کند که انگیزه زیستن‌اش به کمترین حد خود رسیده (و یا در حالت اختلال روانی ممکن است متوجه خطر خودکشی نباشد) و در یک حرکت برنامه‌ریزی شده و یا تصمیم آنی اقدام به خودکشی می‌کند. بسیاری از افراد ممکن است در لحظه‌هایی از زندگی‌شان به خودکشی فکر کرده باشند و اگر چه عده معدودی عملا دست به این کار می‌زنند اما عده بسیار بیشتری ذهنیت خودکشی را تجربه کرده‌اند و در نتیجه بهتر می‌توانند با کسی که خودکشی فردی می‌کند هم‌ذات پنداری کنند.

اما درک خودکشی سیاسی-اجتماعی پیچیده‌تر و دشوارتر است. چرا که شخصی که خودکشی سیاسی-اجتماعی می‌کند (معمولا) دچار اختلال روانی نیست و حتی شاید در اوج یاس روانی نیز قرار نگرفته باشد. به عبارت دیگر او در سطح فردی هنوز انگیزه زندگی بالایی دارد و علی‌رغم آن و به دلایلی دیگر تن و جانش را خرج می‌کند. پس یاس و ناامیدی نه تنها عامل تشویق او به خودکشی نمی‌شود بلکه او باید کاملا آگاهانه و ارادی بر این غریزه نیرومند (حیات) غلبه کند. به بیان دیگر، اگر خودکشی فردی باعث می‌شود فرد از یک وضعیت ناامیدکننده خلاص شود (نوعی درمان یا تسکین) خودکشی سیاسی-اجتماعی فرد را از یک وضعیت ناامیدکننده فردی رهایی نمی‌بخشد.

درک کردن شرایط روانی حاکم بر کسی که هنوز انگیزه حیات دارد ولی به صورت آگاهانه و ارادی جان خودش را می‌دهد برای من بسیار دشوار و حتی غیرممکن است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بی‌اخلاق چه کسی است؟

تا حالا به این موضوع فکر کرده‌اید که بی‌اخلاقی یعنی چه و به چه کسی می‌توانیم بگوییم «بی‌اخلاق»؟

به این موضوع نگرش‌های مختلفی می‌توان داشت. فرضا ابتدا باید دستگاه ارزشی-اخلاقی (value system) مورد نظر را تعریف کرد و بعد گفت هر کس این مجموعه قواعد را رعایت نکند چنین است و چنان است و در شرایط ویژه کسی که بیش از حد قوانین این دستگاه ارزشی را رعایت نکند بی‌اخلاق است.

اما اجازه دهید موقتا از محتوای دستگاه اخلاقی دور شویم و اصلا کار نداشته باشیم که در مورد کدام مجموعه از قوانین اخلاقی یا ارزشی صحبت می‌کنیم. خود به خود از بحث کلیشه‌ای ولی مهم نسبی یا مطلق بودن اخلاق (که در آینده درباره آن می‌نویسم) نیز فعلا بگذریم. آیا به صورت انتزاعی‌تر و کلی‌تر می‌توانیم تصویری کلی از یک فرد «اخلاق‌مدار» ارائه دهیم؟ تصویری که به خوبی «بی‌اخلاقی» را از «خطاکاری» تفکیک کند. چرا که خطاکاری لزوما معادل بی‌اخلاقی نیست.

این یک بحث اکادمیک نیست و صرفا می‌خواهم این مدل فکری-تجربی را که درست کرده‌ام با شما به اشتراک بگذارم.

من حقوق فرد را به دو حوزه مختلف خرد و کلان تفکیک می‌کنم. هر کدام از این حقوق می‌تواند به میزان‌های مختلف در وجوه خصوصی یا عمومی زندگی فرد وجود داشته باشد و یا در زندگی فردی یا اجتماعی او نقش بازی کند. توجه داشته باشید که بحث من چندان روی محتوای این دستگاه‌های خرد و کلان حقوقی (حقوق به معنای عام‌تر از حقوق رسمی (قانون) مورد نظر من است یعنی مجموعه ارزش‌هایی که فرد به کمک آن‌ها قوام و بقای شخصی یا اجتماعی می‌یابد) مانور نمی‌دهم و بیشتر روی مفهوم انتزاعی این دسته‌بندی تاکید دارم.

حوزه کلان حقوق رسمی یا غیررسمی یک فرد شامل مواردی می‌‌شود که شالوده و بنیاد زندگی او را تشکیل می‌دهند و از آن حفاظت می‌کنند. حوزه‌ کلان شامل اساسی‌ترین و زیربنایی‌ترین حقوقی است که هر انسان به صرف انسان بودن از آن برخوردار است. این حقوق تنوع زیادی ندارند و در یک سیستم حقوقی-ارزشی معین برای فردفرد افراد جامعه تقریبا مشابه‌اند.

حوزه خرد اما به ناحیه‌هایی مربوط می‌شود که فرد با دیگران وارد نوعی ساز و کار یا رابطه می‌شود. این ساز و کارها می‌توانند موقت باشند (مثل رابطه همکار بودن یک فرد با یک فرد دیگر در یک سازمان خاص) یا دائمی (مثل رابطه مادر و فرزند). همین‌طور این ساز و کارها می‌توانند کوتاه مدت باشند (مثل همسفر بودن با مسافر بغلی در یک سفر داخل شهری با تاکسی) یا میان‌مدت یا بلند مدت. این ساز و کارها می‌توانند خصوصی‌تر باشند (مثل رابطه پنهانی دو عاشق جوان) یا عمومی‌تر (مثل رابطه زناشویی دو نفر) همین‌طور ممکن وجه فردی غالبی داشته باشند (مثل دوچرخه سواری فرد در یک محیط عمومی و ناشناس) یا وجه اجتماعی آن‌ها غالب باشد (مثل رابطه‌ای که یک معلم با شاگردانش دارد).

صرف‌نظر از این‌که فرد در چه حوزه‌های خردی با سایر افراد جامعه مشغول ساز و کار است او از نظرگاه حقوق کلان (دایره بزرگ) حقوق‌مند است. فرضا یک فرد چه مجرد باشد چه متاهل، چه مسافر تاکسی باشد و چه عابر پیاده، چه همکار کسی باشد یا نباشد از حقوق اساسی تعریف شده در حوزه کلان برخوردار است یعنی حق زندگی دارد، حق آزادی دارد، حق امنیت دارد و غیره. به عبارت دیگر فرد به صرف انسان بودنش (و عضوی از یک جامعه مشخص در یک زمان مشخص بودنش) دارای حقوقی است.

اما حقوق خرد متغیر و متکثر هستند و بسته به این‌که فرد با چه فرد یا افرادی درگیر چه نوع ساز و کاری باشد فرق می‌کنند. مثلا فردی که همسر یک فرد دیگر است حقوق خرد متفاوتی دارد نسبت به فردی که ده دقیقه با یک فرد دیگر در یک تاکسی همسفر می‌شود. هر دوی این موارد در شمار حوزه‌های خرد هستند و افراد مادامی که در ساز و کارهای مربوط به آن درگیر باشند از حقوق خرد مورد توافق در آن حوزه برخوردارند. فرضا زن و شوهر نسبت به یکدیگر به صورت خاص حقوق و تعهداتی را احساس می‌کنند یا فرد مسافر نسبت به مسافر بغل دستی‌اش حقوق و تعهداتی را احساس می‌کند (فرضا به او تکیه نمی‌دهد، ممکن است توی ماشین و فضای بسته سیگار نکشد و غیره).

نمودار زیر به صورت ساده ولی گویایی آن‌چه گفته شد را نشان می‌دهد:

حالا با توجه به آن‌چه گفتم چند نکته را در نظر بگیرید:

تخلف فرد در یک حوزه خرد، حقوق او را در حوزه کلان مخدوش نمی‌کند بلکه در چارچوب قوانین همان حوزه خرد با او برخورد می‌شود. به عنوان مثال اگر فرد در داخل یک تاکسی سیگار بکشد ممکن است با اعتراض سایر مسافران مواجه شود. او حقوق مربوط به حوزه خرد همسفر بودن در تاکسی را رعایت نکرده و در نتیجه با اعتراض سایر افرادی که در همان حوزه با او در تعامل هستند مواجه شده است. اگر شدت این تخلف زیاد باشد ممکن است فرد به کل از آن ساز و کار خرد طرد شود (فرضا راننده تاکسی او را از تاکسی پیاده کند). نکته مهم اما این‌جاست که تخلف فرد در حوزه خورد حقوق کلان (حقوق اساسی) او را تحت شعاع قرار نمی‌دهد. یعنی مسافران دیگر نمی‌توانند حق حیات یا حق آزادی فرد متخلف (کشیدن سیگار) را از او بگیرند.

و این مقدمه نسبتا طولانی برگردیم سر سوال اصلی. بی‌اخلاقی یعنی چه و چه کسی بی‌اخلاق است؟

جواب این سوال در مدل تجربی-ذهنی من این است:

بی‌اخلاقی یعنی خلط آگاهانه و عامدانه حوزه‌های خرد با کلان.

بی‌اخلاق کسی است که در ساز و کار خردی که با فرد (یا افراد) دیگری دارد دچار اختلاف شود (فرضا به خاطر تخلف طرف مقابل از آن قوانین خرد) ولی به جای این‌که به برخورد در همان حوزه خرد اکتفا کند، به صورت آگاهانه و عامدانه به حقوق کلان یعنی بنیان حیات فردی و اجتماعی او حمله کند.

دو مثال می‌زنم که موضوع روشن‌تر شود:

مثال یک: آقای الف معلم مدرسه است و تعداد شاگرد جوان در کلاس خود دارد. آن‌ها در ساز و کاری به نام کلاس درس در مدرسه و رابطه معلم و شاگردی تعامل می‌کنند. در این ساز و کار معلم می‌تواند به شاگردان آموزش بدهد، تذکر شفاهی یا کتبی بدهد، از آن‌ها امتحان بگیرد و شاگردان هم موظف هستند نظم کلاس را رعایت کنند و غیره. تصور کنید در این کلاس یکی از دانش‌آموزان در کلاس بی‌نظمی کند (مثلا با بغل دستی صحبت کند) و در واقع از حقوق خرد کلاس درس تخلف کند. معلم می‌تواند در چارچوب همان حقوق خرد با او برخورد کند (مثلا به او تذکر دهد و یا به صورت اصولی از نمره او بکاهد) و در این صورت فردی اخلاق‌گرا است. اما اگر همین معلم شاگرد را مورد ضرب و شتم قرار دهد و در زیرزمین مدرسه حبس کند به حقوق کلان و اساسی او تجاوز کرده و در نتیجه فرد بداخلاق یا بی‌اخلاق است.

.

مثال دو: خانم ب همسر آقای ج است. آن‌ها در ساز و کار خردی به نام رابطه زناشویی قرار دارند و با یکدیگر تعامل می‌کنند. تا وقتی که آن‌ها در چارچوب ساز و کار خرد زناشویی عمل کنند اخلاق‌گرا هستند حتی اگر تخلفی انجام دهند. به عنوان مثال فرض کنید آقای ج یکی از قوانین خرد نوشته شده در حوزه خرد زناشویی را رعایت نکند و از آن تخلف کند. مثلا با یک زن دیگر رابطه جنسی برقرار کند. خانم ب که همسر اوست پس از این‌که متوجه این موضوع می‌شود می‌تواند در چارچوب حوزه خرد زناشویی همسر خاطی (ولی نه لزوما بی‌اخلاق چرا که ممکن است مثلا رابطه زناشویی آن‌دو گند و مزخرف بوده و غیره) را تنبیه کند (فرضا از او جدا شود و حقوقش را مطالبه کند) در این صورت آن خانم اخلاقی عمل کرده است. حال فرض کنید خانم به جای این‌کار به حوزه کلان همسرش تجاوز کند. مثلا بدون اجازه و بدون اطلاع آن مرد به حساب بانکی مرد دسترسی پیدا کند و دارایی‌های همسرش را تصاحب کند یا این‌که با فریب‌کاری به آرشیو ای‌میل همسرش دسترسی پیدا کند و نوشته‌های خصوصی او را به دوستان و آشنایان و غیره نشان دهد. در این صورت این خانم اگر چه در حوزه خرد حق داشته (همسرش در این حوزه تخلف کرده) اما چون واکنشی فراتر از حوزه خرد مربوطه نشان داده و به حوزه‌های دیگر (خرد یا کلان) زندگی همسرش تجاوز کرده است (حوزه‌هایی که طبق توافق خودشان در حوزه زناشویی‌شان نبوده) می‌توان گفت حرکتی غیراخلاقی انجام داده است.

توضیح: در مثل مناقشه نیست. فرض کنید شرایط خاص در جامعه برقرار نیست و در هر دو مورد معلم یا آن خانم می‌توانسته‌اند به راحتی و از طریق ساز و کار خرد (کلاس درس یا زناشویی) به حقوق تعریف شده‌شان در آن ساز و کار خرد برسند.

خلاصه‌اش این می‌شود که هر آدمی ممکن است در حوزه‌های خرد مختلفی که در آن‌ها درگیر است اشتباه کند یا از قوانین خرد حاکم در آن حوزه تخلف کند. اما تخلف در یک حوزه خرد فرد لزوما را به یک آدم بی‌اخلاق تبدیل نمی‌کند بلکه از او یک متخلف خرد می‌سازد. اما فردی که به هر دلیل (حسادت یا خشم یا نفرت، انتقام‌جویی، منفعت یا قدرت طلبی و …) به خودش اجازه دهد آگاهانه و عامدانه به حوزه کلان و حقوق اساسی آدم‌های دیگر دست‌درازی و تجاوز کند فقط یک متخلف خرد نیست بلکه یک فرد بی‌اخلاق، مجرم و یک موجود خطرناک است که یا باید درمان شود یا از جامعه طرد یا هر دو.

نمونه چنین بی‌اخلاقی‌هایی را هر روز و در زندگی روزمره‌مان شاهدیم. کمی فکر کنید تا چند نمونه که در همین روزهای اخیر برایتان رخ داده بیابید.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

داستان تلخ مجید و آمنه و فلسفهٔ شکست

فرض کنید وقوع یک رخداد خاص (که هنوز رخ نداده) به شدت برای فردی نامطلوب باشد. طبیعی است که او سعی می‌کند جلوی رخ دادن آن را بگیرد. اما اگر نتواند چطور؟ اگر رخداد نامطلوب خارج از حوزهٔ کنترل او باشد چه؟ اگر فردی با چنین مشکل بزرگی رو به رو شود چکار باید بکند؟ منظورم مشکلی نیست که بتواند حلش کند. فرضم مشکلی است که حلش در حوزهٔ توانایی او نیست. در آن صورت فرد چکار باید بکند؟

با توجه به این‌که مشکل قابل حل نیست، ظاهرا فقط دو را پیش روی او می‌ماند: پذیرش یا انکار.

«پذیرش» یعنی او قبول کند که مشکل خارج از حوزهٔ اراده‌اش است و تقدیرش را ب‍پذیرد و انرژی و منابع محدودش را از روی «حل کردن مشکل» بردارد و بگذارد روی مدیریت بحران. «انکار» یعنی این‌که فرد مصر بماند که راهی برای حل مشکل پیدا کند و با توجه به این‌که مشکل قابل حل نیست، لحظه به لحظه از واقعیت دورتر شود و هزینهٔ بیشتری را متحمل شود.

ماندن در وضعیت انکار یعنی خوش‌بین ماندن به این‌که هنوز راهی برای جلوگیری از آن رخ‌داد نامطلوب وجود دارد. در این وضعیت، استراتژی‌ فرد «پیش‌گیری از وقوع رخداد محتمل» (prevention) خواهد بود. اما وقتی که به وضعیت «پذیرش» برود دیگر امیدی به جلوگیری از وقوع آن رخداد نامطلوب ندارد. در این وضعیت، استراتژی او «تخفیف عوارض ناشی از وقوع رخداد محتوم» (mitigation) خواهد بود.

مثالش این طور می‌شود: فرض کنید فردی تنها در مجاورت یک سد ترک خورده ایستاده. استراتژی پیش‌گیری یعنی بخواهد سد را ترمیم کند و جلوی شکسته شدن آن و جاری شدن سیل را بگیرد و استراتژی تخفیف عوارض یعنی این‌که شکسته شدن سد را محتوم بداند و تلاش‌اش را متمرکز کند برای این‌که خودش را زودتر به جای بلندی برساند که سیلاب او را غرق نکند.

طبیعی است که یک آدم واقع‌بین که از شکسته شدن سد مطمئن باشد، به جای این‌که وقتش را صرف تعمیر سد کند به سراغ کم کردن عارضه‌های ناشی از شکستن آن خواهد رفت. اما در زندگی واقعی اوضاع به این سادگی نیست. خیلی وقت‌ها ما در موقعیت‌هایی قرار می‌گیریم که نمی‌دانیم کدام موضع را باید انتخاب کنیم. آیا اگر تلاش کنیم و پایداری به خرج دهیم و هزینهٔ بیشتری کنیم و ریسک بیشتری را بپذیریم مشکل حل خواهد شد (و رخداد نامطلوب رخ نخواهد داد)؟ «نکند اگر کمی بیشتر پافشاری کنم و هزینه بپردازم مشکل حل شود؟ نکند سد قابل تعمیر باشد و با فرار به قلهٔ کوه احمقانه‌ترین تصمیم‌ را گرفته باشم؟»

اما از آن طرف اگر بمانیم و روی پیش‌گیری پافشاری کنیم این سوال‌ها مطرح می‌شود که: «نکند دارم کار احمقانه‌ای می‌کنم و مشت بر دیوار آهنین می‌کوبم بی‌حاصل؟ نکند دارم فرصت‌های طلایی را برای فرار به قله از دست می‌دهم و هر لحظه ممکن است سد بشکند و مرا غرق کند؟ نکند کور هستم و واقعیت را نمی‌بینم؟ نکند در ارزیابی توانایی‌های خودم اشتباه کرده‌ باشم؟»

ما بدون این‌که چندان به آن واقف باشیم هر روز ده‌ها بار در مورد موضوعات کوچک و بزرگ استراتژی خودمان را از پیش‌گیری به تخفیف عوارض تغییر می‌دهیم. موقع راه رفتن همه‌ٔ حواسمان هست که نیفتیم یا لیز نخوریم، اما اگر لیز خوردیم و دیدیم کار از کار گذشته ناگهان تغییر استراتژی می‌دهیم و تمام بدن خودمان را به صورت غریزی به حالتی در می‌آوریم که هزینه‌ٔ سقوط و زمین خوردنمان کمتر شود.

اما در مورد موضوعات بزرگ و ناگوار چطور؟ آیا همیشه در برخورد با این موارد واقع‌بین هستیم و به موقع تغییر استراتژی می‌دهیم؟

مثال مجید و آمنه را در نظر بگیرید و این بار داستان را از زاویهٔ دید مجید ببینیم. فرض کنیم که روایتی که در رسانه‌ها خوانده‌ایم مو به مو دقیق باشد. در این صورت داستان از این قرار است که مجید عاشق آمنه است و می‌خواهد با او ازدواج کند. با توجه به عشق دیوانه‌وارش او رخداد «حذف آمنه از زندگی‌اش» را به شدت نامطلوب می‌داند. آمنه به ابراز عشق او پاسخ رد می‌دهد اما او انکار می‌کند و به پافشاری‌اش برای جلوگیری از رخداد نامطلوب ادامه می‌دهد. شدت برخورد آمنه بیشتر می‌شود و مجید که در ارزیابی موقعیتش دچار توهم شده است کوتاه نمی‌آید. سد در حال شکستن است ولی مجید هنوز سعی می‌کند با توانایی‌های محدودش آن را ترمیم کند. به تدریج مجید از واقعیت دور و دورتر می‌شود و وارد آن‌چنان فضای توهم‌آلود و بیمارگونه‌ای می‌شود که می‌پندارد با پاشیدن اسید به صورت آمنه می‌تواند مشکل را حل کند (آمنه زشت شود و او را قبول کند) و جلوی رخ دادن رخداد نامطلوبش را بگیرد. غافل از این‌که با این‌کار نه تنها مشکل نمی‌شود که با شدتی تراژیک او را به ورطه‌ای می‌اندازد که تبدیل به یکی از منفورترین افراد جامعه‌ٔ ایران شود.

مجید کجا اشتباه کرد؟

پاشیدن اسید به صورت آمنه آخرین اشتباه مجید بود اما شاید مهترین اشتباهش نبود. برای یافتن مهم‌ترین اشتباه مجید باید به عقب بازگردیم. مجید کجا اشتباه کرد؟ اگر ریشه‌یابی کنیم اشتباه بزرگ مجید را در ارزیابی نادرست توانایی‌های خود و پافشاری بیش از حد بر استراتژی‌ «پیش‌گیری» در شرایطی که اوضاع به وضوح خارج از اراده و توان او بود (آمنه نمی‌خواست با او ازدواج کند و مجید نمی‌توانست ارادهٔ آمنه را تغییر دهد. خواست آمنه در این‌جا جلوه‌ای از جبر جهان پیرامون است که مجید قادر به تغییر آن نیست) خواهیم یافت.

اگر مجید در سراسر زنجیرهٔ وقایعی که منجر به جنایت هولناک پاشیدن اسید به صورت آمنه شد، تغییر استراتژی می‌داد؛ این واقعهٔ هولناک که زندگی آمنه و خودش را نابود کرد رخ نمی‌داد. اگر مجید یک ماه یا یک هفته یا یک روز یا یک ساعت یا حتی یک دقیقه قبل از پاشیدن اسید، به این نتیجه می‌رسید که «آمنه‌ای در کار نیست» و رخداد نامطلوب «آمنه رفت پی زندگی‌اش بدون من» را می پذیرفت و می‌رفت سراغ استراتژی «تخفیف عارضهٔ ناشی از حذف آمنه از زندگی‌اش» هرگز اسید را به صورت آمنه نمی‌پاشید و نمی‌شد آن‌چه شد.

پس مجید در ارزیابی شرایط و توانایی‌هایش اشتباه مهلکی کرد و در برابر وضعیتی که به وضوح خارج از حوزهٔ ارادهٔ او بود بر موضع «انکار» ماند و واقعیت تلخ (رفتن آمنه پی زندگی‌اش) را نپذیرفت تا واقعیت تلخ‌تری (نابودی و بدنامی خودش و آسیب دیدن شدید آمنه) بر او تحمیل شود.

اما اگر از این هم عقب‌تر برویم چطور؟ چرا مجید چنین اشتباه مهلکی کرد؟ چرا مجید یاد نگرفته بود ارزیابی درستی از موقعیت و توانایی‌اش داشته باشد؟

این‌جا دیگر در مورد مجید به صورت خاص نمی‌توانیم چیزی بگوییم چرا که ما از شرایط خاصی که مجید در آن بزرگ شده اطلاعی نداریم. اما شاید به صورت کلی بتوانیم بگوییم که به مجید یا امثال مجید مدیریت بحران در زندگی یاد داده نشده است. این‌جاست که شاید بشود گفت:

مهارت های زندگی به مردم آموزش داده نمی شود؛ گره کار – احتمالا – همین جاست. این که بدانند وقتی «نه» می شنوند (مثل مجید همین قصه پر غصه)، وقتی «شکست» می خورند چه باید بکنند؟

ببینید شاید بخش مهم و عمیقی از داستان تلخ آمنه و مجید همین‌جا باشد. فلسفهٔ «شکست خوردن».  وقتی شکست می‌خوریم چکار کنیم؟ اصلا تعریف ما از شکست چیست؟ شاید اصلا مشکل از تعریف شکست باشد. شاید اگر آدم به دیوار جبر بخورد نباید خودش را شکست خورده تلقی کند. آدم که از سرنوشت محتومش شکست نمی‌خورد. آدم از انتخاب‌هایش شکست می‌خورد. پس شاید دست کشیدن از تعمیر سد ترک خورده و فرار کردن به بالای کوه هم نوعی پیروزی باشد: پیروزی انتخاب (تغییر استراتژی) بر جبر (شکسته شدن سد). شاید باید به مجیدها یاد داده شود که تغییر استراتژی آگاهانه و انتخاب مسیر شکست نیست…. شکست وقتی است که تا آخرین نفس به در بسته بکوبی و بعد خودت و عشقت را به ‍پای دیوار جبر ذبح کنی.

و این‌جاست که قضیه حتی ترسناک‌تر از داستان مجید و آمنه می‌شود. چرا که اگر مجید فقط یک نمونه‌ (یک نمونهٔ خاص) از هزاران جوانی باشد که مدیریت بحران در زندگی را یاد نگرفته‌اند شاید واقعا حق داشته باشیم از آینده‌ بترسیم.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بیرون پریدن قبل از رسیدن به باتلاق

دو نفر که با هم در یک رابطه‌اند باید همدیگر را همان‌گونه که هستند دوست داشته باشند و بپذیرند. اگر همه‌اش بخواهند از یکدیگر ایراد بگیرند  و غر و سر کوفت بزنند معنایش این است که آن رابطه تمام شده ولی به زور اینرسی است که هنوز پیش می‌رود.  اینرسی هم به خاطر قدمت رابطه یا عادت یا تعهد یا عرف یا رودربایستی یا خجالت یا نیاز یا ترس از تنهایی یا خیلی چیزهای دیگر ایجاد می‌شود و خارج شدن از رابطه را سخت‌تر می‌کند. هر چه اینرسی یک رابطه بیشتر باشد، خارج شدن از آن سخت‌تر است. مثل ماشینی می‌ماند که سرعت زیادی دارد و حتی اگر موتورش خراب بشود هم به خاطر اینرسی حرکتی‌ای که دارد تا مدت‌ها همان‌طور پیش می‌رود و متوقف کردن یا پیاده شدن از آن کار ساده‌ای نیست.
.
بله. حکایت رابطه‌ای که عملا تمام شده ولی به خاطر اینرسی درونی‌اش هنوز پیش می‌رود هم همین‌طور است. دو نفر نمی‌توانند به راحتی از چنین رابطه‌ای خارج شوند. چون کار سختی است و انرژی لازم دارد. اینرسی فشار می‌آورد به سمت جلو و دو نفر که توی ماشین بی‌ترمز رابطه نشسته‌اند همین‌طور گیج می‌زنند و جیغ‌ می‌کشند و پایین و پایین‌تر می‌روند. دست و پا می‌زنند و سقوط می‌کنند و پایین‌تر می‌روند. آن‌قدر پایین می‌روند که ناگهان به خودشان می‌آیند و می‌بینند همه جا تاریک است و هیچ حرکتی نیست و هیچ چیز باقی نمانده جز لجن. همه چیز به گند کشیده شده. همه چیز. از دهان‌هایشان گرفته تا چشم‌ها و گوش‌ها و هیکل‌هایشان؛ از فرق سر تا نوک پا و از افق تا افق لبریز از گند و لجن شده است.
.
این طور است که آدم‌های باشعور و جسور قبل از این‌که رابطه‌شان و شخصیت‌شان و غرورشان و عزت نفس‌شان و زندگی‌شان به لجن کشیده شود از رابطه‌ای که موتورش دیگر کار نمی‌کند بیرون می‌پرند. حتی اگر یکی از طرفین که عاقل‌تر است زودتر بپرد باز هم مشکل حل است. چرا که آن یکی هم اگر ذره‌ای شعور و جنم داشته باشد دلیلی برای ماندن توی رابطه‌ای که یک طرفش بیرون پریده ندارد و او هم می‌پرد و خودش را از لجن‌مال شدن نجات می‌دهد.
.
خیلی وقت‌ها می‌شنوم که افراد از این‌که شریکشان در یک رابطه ترکشان کرده می‌نالند. اما در بیشتر موارد اگر خوب دقت کنند و با خودشان صادق باشند متوجه می‌شوند که طرف نه تنها کار بدی نکرده بلکه با حرکت شعورمندانه و جسورانه‌اش آن‌ها را از غرق شدن توی باتلاق نجات داده است.
.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

رویاپردازی به مثابه واقعیت

من فکر می‌کنم تعداد قابل توجهی از‌ آدم‌های این‌جا، کارگران پاره‌وقت و مسافران تمام‌وقت هستند. بله آن‌ها رویاپردازان حرفه‌ای هستند و تمام وقت رویاپردازی می‌کنند… به نظر من واقعیت به شکل‌های مختلفی خودش را به ما نشان می‌دهد که بی‌تردید رویاپردازی یکی از آن‌هاست.

— یک رانندهٔ لیفتراک

.

I think there’s a fair amount of the population here who’re full time travelers and part time workers. So, yes those are the professional dreamers, they dream all the time… I think that there’re many different ways for the reality to bring itself forward, and dreaming is definitely one of those ways.

– a forklift driver

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.