این‌جا یک نفر عصبانی است

نوشته‌ی زیر نامه‌ی (سرگشاده) یک دانشجوی رشته‌ی برق به استادش است. این نامه برای من ارزش ویژه‌ای دارد چرا که دو سوال مهم را مطرح می‌کند: جایگاه «اخلاق و ارزش‌ها» در علم و فن‌آوری چیست و «وظیفه‌ی ما به عنوان یک مهندس یا محقق در رابطه با این جایگاه چیست یا چطور باید باشد؟». نامه اما برای من اهمیتی شخصی نیز دارد: من نیز دانش‌آموخته‌ی برق هستم و به این واسطه همذات‌پنداری من با موضوع مطرح شده پررنگ‌تر می‌شود.

این مطلب را با همکاری دوستی که صلاح دید نامش ذکر نشود ترجمه کرده‌ام. با تشکر ویژه از ایشان.

این‌جا یک نفر عصبانی است

جناب استاد میچالسکا،

نام من «غالية الکردی» (Ghalia Elkerdi) است. من دانش‌جوی سال چهارم مهندسی برق در دانشگاه مک گیل هستم. طی سال گذشته دو درس با شما داشته‌ام: سیستم‌های کنترل (ECSE 404) و روش‌های عددی (ECSE 443).

این اولین باری است که خطاب به یک استاد با هدفی غیر از التماس برای تمدید مهلت تحویل تکالیف یا روی نمودار بردن نمره‌ها می‌نویسم. در واقع قصد من از این نوشته تشکر از شما برای تلاش‌های عالی‌تان در تحقیقات است!

دیروز همان‌طور که در خیابان راه می‌رفتم مردی به من نزدیک شد و اعلامیه‌ای به من داد و گفت: «اگر کسی را می‌شناسید که در دانشگاه مک‌گیل درس می‌خواند این اعلامیه را به او نشان دهید تا بتواند نسبت به مفاد آن اقدام کند». در اعلامیه نوشته بود: «کانادا هم‌دست آپارتاید اسرائیلی است و دانشگاه‌های ممتاز آن نیز از این امر متمایز نیستند. در مونترآل، دانشگاه مک‌گیل با ارتش اسرائیل و اسلحه‌سازان این کشور همکاری می‌کند تا فن‌آوری‌هایی که برای ادامه‌ی حملات مرگبار اسرائیل به غزه لازم است را توسعه دهند».

به خواندن ادامه دادم: «… دپارتمان مهندسی برق و کامپیوتر دانشگاه مک‌گیل با لاکهید مارتین، ارتش کانادا و محققان نظامی در حیفای اسرائیل همکاری می‌کند تا سیستم‌های راهبری موشکی مورد استفاده اسرائیل، آمریکا و متحدانشان را بهبود بخشند.»

با توجه به این‌که من چهار سال است دانشجوی دپارتمان مهندسی برق و کامپیوتر دانشگاه مک‌گیل هستم، واکنش طبیعی من به ادعای مطرح شده در آن اعلامیه انکار آن‌چه خوانده بودم بود. با عجله به خانه رفتم تا تحقیقات خودم را در مورد این موضوع انجام دهم. با مقاله‌های شما درباره‌ی سیستم‌های راهبری موشکی برخورد کردم و به خاطر آوردم که شما در کلاس درس «سیستم‌های کنترل» درباره‌ی کارتان با افتخار صحبت می‌کردید. ناگهان همه‌ی نقطه‌ها به هم وصل شدند.

امروز صبح تصمیم گرفتم بخشی از آن‌چه در ذهنم می‌گذرد را با شما به اشتراک بگذارم.

می‌دانم که مقاله‌های شما عالی هستند! اما جای یک چیز مهم در آن‌ها خالی است… شاید قسمت «نتایج» (Results). بنابراین من داوطلبانه صبح یکشنبه‌ی خودم را به این اختصاص دادم که به شما در نوشتن آن کمک کنم. لطفا به پیوست چند عکس که نتایج به کاربردن «موشک‌های هدایت شونده‌ی بهبود یافته» را روی غیرنظامیان بی‌دفاع غزه -بزرگ‌ترین زندان سقف‌باز جهان- نشان می‌دهند تماشا کنید.

متوجه هستم که شما، همکاران  و دانشجویان دکترایتان وقت زیادی برای این پروژه‌ها صرف کرده‌اید، اما شاید چون سرتان خیلی شلوغ است و بیش از حد مشغول زندگی‌های پرثمر و موفق‌تان هستید از خواندن تیترهای خبری امروز باز مانده باشید. اما حق این است که شما ثمره‌ی کارتان و «موشک‌های هدایت‌شونده‌ی» بی‌نقص‌تان را ببینید.

کمی وقت بگذارید و ویدئوها و عکس‌ها را تماشا کنید. بیشتر از یک‌بار. با دقت به آن‌چه هدف گرفته شده است نگاه کنید: انسانیت.

امروز در حالی که اسرائیل جهنم را بر انسان‌های بی‌گناه فرو می‌ریزد و زندگی روزمره‌ی آن‌ها را با «موشک‌های هدایت شونده‌ی بهبودیافته» ویران می‌کند، ما بیش از هر زمان دیگری به یاد جنایت‌های آلمان نازی می‌افتیم. قطعا باید از خودمان بپرسیم کنیم چه بر سر قولی که به خودمان داده بودیم که هرگز «آن درس را فراموشش نکنیم» آمد؟

آن‌چه بیشتر مردم نمی‌دانند این است که در آن روزها آلمانی‌ها در شمار تحصیل‌کرده‌ترین مردمان زمین بودند. شاید آن‌ها هم موسسات تحقیقاتی ممتازی نظیر مک‌گیل داشتند، اما با این حال تحصیلات آن‌ها مانعی در برابر بربریت‌ نشد. اما چرا؟ چون، همان‌طور که «الی ویزل» (Elie Wiesel) استاد برجسته، فعال سیاسی-اجتماعی و برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل می‌گوید «تحصیلات آنها به جای ارزش‌ها روی نظریه‌ها تاکید می کرد، روی مفاهیم به جای انسان، انتزاع به جای آگاهی، پاسخ به جای پرسش، ایدئولوژی و کارایی به جای وجدان». من باور دارم که پایه و اساس همه‌ی مشکلات آموزش و پژوهش امروز در همین جمله‌های صادقانه‌ نهفته است. هنگامی که آموزش، دیگر آینده‌ای روشن را نوید نمی‌دهد… هنگامی که ما توسط استادها درباره‌ی «درستکاری آکادمیک» موعظه می‌شویم اما از دستیابی به «درستکاری انسانی» بازمانده‌ایم…

من مایلم بدانم تحقیقات شما، از سوی مک‌گیل و از سوی خودتان، با چه معیاری ارزش‌گزاری شده است؟ نقض قوانین بین‌المللی؟ جنایت علیه بشریت؟

اینجا می‌توانید لینکی به مرام‌نامه‌ی اخلاق مهندسی را ببینید. من شما و همکارانتان را به خواندن آن دعوت می کنم: «مرام‌نامه‌ی اخلاق مهندسی». شما را به بخش ۲.۰۱ صفحه‌ی ۱۲  ارجاع می‌دهم، معیار‌هایی که شما آن‌ها را به طور خاص زیر پا گذاشته‌اید:

یک مهندس باید در همه‌ی جوانب کارش، تعهدش به انسانیت را مد نظر داشته باشد و به همه‌ی پیامدها و عوارض کارش بر محیط زیست، حیات،  سلامت و متعلقات افراد توجه کند.

در حالی به  تماشای اضمحلال بشریت نشسته‌ایم و ناامیدانه کشتار بی‌رحمانه‌ای که مستقیم یا غیرمستقیم در آن نقش داشته‌ایم را نظاره می‌کنیم، که دانشگاه «ممتازی» چون مک‌گیل، و استاد «محترمی» چون شما، باید برای ساخت دنیای صلح‌آمیزی که همه‌ی ما بدان افتخار کنیم سرمایه‌گذاری کنند. پیش از ادعای رتبه‌های بالای جهانی و پرستیژ، مک‌گیل باید مرکزی برای ترویج دیدگاهی انسان‌دوستانه از جهان باشد، که در آن همه‌ی انسان‌ها، با شروع از اساتید و دانشجویانش، به بالاترین درک از آنچه که انسانیت معنا می‌دهد، رهنمون شوند. بلی، ما جزو بهترین‌ها هستیم و استعداد و سرمایه‌ی کافی برای توسعه‌ی تکنولوژی لازم برای نابود کردن زمین (به معنای واقعی کلمه) را داریم، اما داشتن این توانایی به ما حق چنین کاری، و حتی حق همکاری با مجرمان و تروریست‌ها را نمی‌دهد.

همه در این اطراف خوب می‌دانند چیزها چگونه کار می‌کند. هستند اساتید بسیاری، که حتی نمی‌توانند یک سخنرانی مناسب، قابل فهم و منسجم ارایه کنند، اما همچنان به واسطه‌ی تحقیقاتی که انجام می‌دهند، استخدام می‌شوند، یا بر سر کار نگه داشته می‌شوند. ظاهرا، در برخی موارد، آنچه آنها بدان خدمت می‌کنند هم در این امر موثر است.

به عنوان یک دانشجو، انتظار تغییر این اوضاع را دارم. انتظار دارم تغییر از این گوشه‌ی جهان شروع شود، من انتظار دارم استادهایم پیامی برای بشریت داشته باشند.

در حالی که بارانی از موشک‌های هدایت شونده‌ی بهبود یافته بر سر کودکان بی‌گناه غزه فرود می‌آید، امیدوارم از تعطیلات آخر هفته‌تان لذت ببرید.

غالية

پیوست: عکس‌ها

ادامه خواندن این‌جا یک نفر عصبانی است

چانه زدن یا بازی کردن؟ (داستان نقاشی که تابلویش را ارزان فروخت)

۱

سابقه‌ی آشنایی من و فرانک به چند روز بیشتر نمی‌کشید. از دو قاره‌ی مختلف آمده بودیم: او در آمریکای لاتین زندگی می‌کرد و من در اروپا. هر دو در یک کنفرانس آکادمیک که بنا به سنت برگزار کنندگانش در هتلی دورافتاده از شهر اما واقع در یکی از زیباترین مناطق ایتالیا  برگزار می‌شد شرکت کرده بودیم. فرانک شخصیت دوستانه و مثبتی داشت و آدمی بود که می‌شد باهاش در مورد موضوعات مختلف حرف زد. مثلا معتقد بود خیلی از اروپایی‌ها از جمله خودش قبل از این‌که سال‌ها پیش هلند را به قصد زندگی و کار در آمریکای لاتین ترک کند دچار نوعی «تکبر اخلاقی» (moral arrogance) هستند (این اصطلاح از اوست و من سعی کرده‌ام معادل فارسی‌ای برایش پیدا کنم). تکبر اخلاقی به این معناست که باور داشته باشی مرجع اراده و شعور فقط در تو و امثال توست و در جایگاهی قرار داری که می‌توانی بهترین قضاوت اخلاقی را درباره‌ی موضوعات چالش‌برانگیزی که در جوامع مختلف وجود دارد داشته باشی. به نظر فرانک بیشتر اروپایی‌ها در مواجهه با کشورهای غیراروپایی دچار تکبر اخلاقی هستند که چون نیک در آن بنگری چیزی جز اقتدارگرایی (authoritarianism) نیست و بیشتر نتیجه‌ی «کوری و کم اطلاعی» است تا شرارت و بدخواهی و به همین خاطر حتی می‌شود آن‌را نوعی «جهل اخلاقی» (moral ignorance) دانست. خلاصه این‌که فرانک تعریف کرد که چطور به تدریج طی سال‌های زندگی در آمریکای لاتین نسبت به تکبر اخلاقی‌اش آگاه شده و سعی کرده آن‌را آرام‌آرام و برای همیشه کنار بگذارد.

اما این‌ها مقدمه‌ای بود برای روایتی که می‌خواستم برایتان تعریف کنم.

۲

همان‌طور که گفتم هتل در منطقه‌ای دور از شهر قرار داشت. روی تپه‌ای سرسبز که مشرف بود به دره‌ای زیبا که امتدادش به شاخه‌های آلپ می‌رسید و پوشیده از برف و مه بود. در ساعت‌های استراحت می‌شد توی این تپه و منطقه‌های اطراف آن پیاده‌روی کرد و چند روستا یا شهر کوچک هم روی تپه‌های مجاور قرار داشت. یک شب که فرانک را دیدم تعریف کرد که از نقاشی که در شهر کوچک واقع در تپه‌ی مجاور زندگی می‌کند یک تابلوی نقاشی خریده است.

گفت قبل از این‌که به ایتالیا برای شرکت در این کنفرانس بیاید قصد داشته که یک تابلوی نقاشی خریداری کند. می‌دانسته که با توجه به نزدیکی نسبی محل کنفرانس به مراکز فرهنگی بزرگ ایتالیا (مثل فلورانس) احتمال این‌که بتوان آثار هنری با قیمت مناسب پیدا کرد زیاد است. در عین حال او می‌دانسته که استودیوها و فروشگاه‌هایی که در این نواحی شهری اصلی قرار داشته باشند احتمالا توریست‌محور هستند و طبعا متمایل به گران‌تر فروشی. در ضمن به نظر او نقاش‌هایی که با هدف نزدیک‌تر بودن به مراکز هنری از سراسر اروپا به این منطقه می‌آیند احتمالا محل زندگی‌شان را داخل شهرهای بزرگ انتخاب نمی‌کنند، چون این کار برایشان هزینه‌ی زیادی خواهد داشت. در عوض شهرهای کوچک یا روستاهایی که به این مراکز فرهنگی نزدیک‌ باشد محل مناسب‌تری برای اقامت آن‌ها خواهد بود. به این ترتیب آن‌ها بدون این‌که هزینه‌ی زیادی برای زندگی و اقامت بپردازند به مراکز هنری بزرگ نزدیک هستند. خلاصه این‌که فرانک حدس زده بود در شهری کوچکی که در تپه‌ی مجاور قرار داشت احتمالا چندین نقاش زندگی می‌کنند.

با این تصور یک روز تعطیل (کنفرانس هر روز برقرار بود اما کشور چند روز در تعطیلات رسمی بود) فرانک به شهر مذکور می‌رود و چرخی در آن می‌زند. متوجه سه تا مغازه یا استودیوی نقاشی می‌شود که آثاری را برای فروش به عرض گذاشته بودند. دو تا از مغازه‌ها باز بودند و سومی تعطیل. فرانک حدس می‌زند که اگر نقاش مذکور در سفر نباشد احتمالا از همه موفق‌تر است چرا که از امکان بهره‌مند شدن از روزهای تعطیل برخوردار است. این نشان می‌دهد که شناخته شده است و نیازی نمی‌بیند حتما با حضور بیشتر در مغازه خود یا آثارش را به مشتری‌ها معرفی کند. در ضمن فرانک از یکی از آثاری که در مغازه قرار داشت خودشش آمده بود و به قولی چشمش را گرفته بود.

فرانک به شماره‌ای که پشت شیشه‌ی استودیو قرار داشته زنگ می‌زند و از قضا نقاش در خانه‌اش در همان نزدیکی‌ها بوده و بعد از خوش و بشی کوتاه و آگاه شدن نقاش از قصد فرانک در محل حاضر می‌شود و مغازه‌اش را باز می‌کند. فرانک متوجه می‌شود که تابلویی که چشم‌اش را گرفته (اسمش را بگذاریم تابلوی الف) از بودجه‌ای که برای خرید تابلو در نظر گرفته گران‌تر است. از طرفی دوست نداشته با نقاش بر سر اثرش چانه بزند و یکی به دو کند. این‌جاست که به جای چانه زدن دست به یک تاکتیک ویژه می‌زند:

فرانک تابلوی الف را نشان می‌دهد و می‌گوید:

من خیلی از این تابلو خوشم آمده اما متاسفانه بودجه‌ی من برای خرید آن کافی نیست.

بعد به تابلوی دیگری (اسمش را بگذاریم تابلوی ب) که قیمتی حدود نصف قیمت تابلوی الف دارد اشاره می‌کند و می‌گوید:

اگر چه این تابلوی مطلوب من نیست اما به بودجه‌ی من می‌خورد. پس من این را می‌خرم.

فرانک روان‌شناسی نقاش را می‌شناسد. از نظر او نقاش در درجه‌ی اول یک هنرمند است تا فروشنده. او دوست دارد مشتری‌هایش تابلویی را که دوست دارند از او بخرند حتی به بهایی کمتر، چرا که این کار حس رضایت خاطر بیشتری به او می‌دهد. پول در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. این‌جاست که همان‌طور که فرانک پیش‌بینی کرده بود نقاش می‌گوید:

نه نمی‌شود. تو باید همان تابلوی الف را برداری، اشکالی ندارد، قیمت آن‌را به اندازه‌ی تابلوی ب پایین می‌آورم.

در نتیجه فرانک همان‌طور که برنامه‌ریزی کرده بود موفق می‌شود تابلوی الف را به قیمت تابلوی ب بخرد بدون آن‌که وادار شده باشد با نقاش سر قیمت چانه بزند.

۳

از آن موقع تا به حال به این واقعه فکر می‌کنم. آیا فرانک کار غیراخلاقی‌‌ای انجام داده است؟ قضاوت درباره‌ی ارزش اخلاقی کار فرانک به چارچوب اخلاقی‌ شما مربوط می‌شود. فرانک بلوف زده اما کلاه‌برداری نکرده و دروغ آشکاری هم نگفته (شاید بشود استدلال کرد که او با بلوفی که در مورد تابلوی ب زده دروغ گفته است. اما فرض کنید او بلوف نزده باشد. فرض کنید چنانچه نقاش رضایت نمی‌داد فرانک همان تابلوی ب را به همان قیمتی که بود می‌خرید). پس چطور می‌توان او را متهم به ارتکاب کار غیراخلاقی کرد؟

آن‌چه در این داستان من را اذیت می‌کند استفاده‌ی ابزاری فرانک از نقاش و در واقع جهان‌بینی نقاش به عنوان یک هنرمند است. فرانک در نقش یک علاقه‌مند به نقاشی ظاهر شده و کسی که حاضر نیست برای خرید تابلوی مورد علاقه‌اش چانه بزند. شاید اگر او در نقش دیگری ظاهر می‌شد و مثلا بر سر قیمت تابلوی الف وارد فرایند چانه‌زنی می‌شد نقاش هم همین نقش را می‌گرفت و او هم سعی می‌کرد چانه بزند. اگر چه احتمالا این نقشی نبود که نقاش دوست داشت بازی کند اما در آن صورت نمی‌شد فرانک را به فریب دادن نقاش متهم کرد. فرانک اما از در دیگری وارد می‌شود. او در واقع قصد چانه‌زنی دارد، اما به نقاش درباره‌ی قصدش دروغ می‌گوید. فرانک وانمود می‌کند علاقه‌ای به چانه‌زدن بر سر آثار هنری که ارزش آن‌ها فرامادی است ندارد و نقاش او را باور می‌کند. در یک چارچوب اخلاقی سخت‌گیرانه فرانک به قصد سودجویی انسان دیگری را فریب داده است و در نتیجه مرتکب فعلی غیر اخلاقی شده است.

اما می‌توان به این کار سهل‌گیرانه تر هم نگاه کرد. آن‌ها وارد فرایند معامله شده‌اند و معامله هم مثل هر فرایند تعاملی رسمی یا غیررسمی دیگری حاوی مولفه‌هایی از جنس بازی‌های روانشناسیک است. دو طرف به نوبه‌ی خود و به شیوه‌ی خود کارت‌های خود را بازی می‌کنند بدون آن‌که نیت کلاه‌برداری داشته باشند یا فعلی غیرقانونی مرتکب شوند. نقاش دوست دارد تابلویش را به کسی بفروشد که آن‌را دوست دارد و علاقه ندارد بر سر آثارش چانه بزند و ترجیح می‌دهد مشتری‌هایش در قامت فرانک ظاهرا شوند. فرانک این را می‌داند و آن‌چه نقاش می‌خواهد به او می‌دهد. نقاش این را می‌فهمد و به فرانک پاداش می‌دهد: تابلوی مورد نظر فرانک را به بهایی ارزان به او می‌فروشد. هر دو می‌دانند چه اتفاقی رخ داده است. هر دو از آن‌چه رخ داده و از آن‌چه گرفته‌اند و داده‌اند راضی هستند. کار غیراخلاقی‌ای انجام نشده است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

آزادی یا اجبار؛ کدام را می‌پسندید؟

اجازه دهید به یک تجربه‌ی فکری ساده دست بزنیم. آن‌را در قالب سه موقعیت مختلف (سه واریاسون) ارائه می‌کنم. هر موقعیت را به صورت مجزا از بقیه بخوانید ولی در انتها به رابطه‌ی بین آن‌ها فکر کنید.

۱

موقعیت اول

شما مالک و مدیرعامل یک شرکت هستید و خانم یا آقای «ایکس» یکی از کارمندان خوب شماست. دو حالت فرضی زیر را در نظر بگیرید:

حالت الف: «ایکس» هیچ‌گزینه‌ی بهتری برای کار کردن در شرکت دیگری ندارد یا دست کم خودش این‌طور فکر می‌کند. در نتیجه کاری که در شرکت شما دارد بهترین گزینه‌ی اوست. می‌توان گفت که او عملا انتخاب معنادار دیگری به جز این که کارمند شما باشد ندارد. در نتیجه «ایکس» در شرکت شما بسیار خوب و با انگیزه کار می‌کند.

حالت ب: «ایکس» گزینه‌های متعدد و معنادار دیگری برای کار در شرکت‌های دیگر دارد. او چنان‌چه مایل باشد هر لحظه که بخواهد می‌تواند از کار کردن برای شما استعفا دهد و در شرکت دیگری کاری مشابه یا بهتر به دست بیاورد. اما بنا به دلایل شخصی، انتخاب او این است که در شرکت شما بماند و کار کند. در نتیجه «ایکس» در شما بسیار خوب و با انگیزه کار می‌کند.

نتیجه‌ی بیرونی هر دو موقعیت برای شما یکی‌ است. اما در اولی خانم یا آقای ایکس «مجبور است» برای شما کار کند و در حالت دوم «مختار است» برای شما کار کند. آیا این دو حالت برای شما تفاوتی دارند؟ اگر متفاوت هستند کدام را ترجیح می‌دهید و چرا؟

۲

موقعیت دوم

شما وارد یک رابطه‌ی عاشقانه با خانم‌ یا آقای «وای» شده‌اید. هر طور که نگاه می‌کنید، رفتار او با شما عاشقانه است. او عاشق شماست. دو حالت فرضی زیر را در نظر بگیرید:

حالت الف: «وای» آن‌قدر شما را دوست دارد که عملا هیچ‌ گزینه‌ی دیگری برای عاشق شدن ندارد و نمی‌تواند به کسی غیر از شما فکر کند. در نتیجه شما تنها و تنها انتخاب شریک عشقی او هستید. می‌توان گفت که او عملا انتخاب معنادار دیگری به جز این که معشوق یا معشوقه‌ی شما باشد ندارد. در نتیجه «وای» با تمام وجودش عاشق شماست و این را در رفتارش نشان می‌دهد.

حالت ب: «وای» شما را خیلی دوست دارد، اما می‌تواند تصور کند که شخص دیگری جای‌گزین شما باشد یا بشود. او به خوبی می‌داند که شما فقط یکی از کسانی هستید که او امکان عاشق شدن‌شان را دارد. چنان‌چه مایل باشد می‌تواند فوری یا به تدریج از عاشق شما بودن دست بکشد و برود و سرنوشت عشقی‌اش را با فرد دیگری تجربه کند. اما بنا به دلایل شخصی، او دوست دارد عاشق شما باقی بماند. در نتیجه «وای» با تمام وجودش عاشق شماست و این را در رفتارش نشان می‌دهد.

نتیجه‌ی بیرونی هر دو موقعیت برای شما یکی‌ است. اما در اولی خانم یا آقای وای «مجبور است» عاشق شما بماند و در حالت دوم «مختار است» که عاشق شما بماند. آیا این دو حالت برای شما تفاوتی دارند؟ اگر متفاوت هستند کدام را ترجیح می‌دهید و چرا؟ 

۳

موقعیت سوم

تاجر هستید و سال‌هاست که با خانم یا آقای «زد» معامله می‌کنید و طرف تجاری هستید. هر طور که نگاه می‌کنید، رفتار او با شما حرفه‌ای و بدون نقص است. قراردادها و تعهدات دقیقا و بند به بند اجرا می‌شوند. به نظر می‌رسد او بهترین شریک تجاری ممکن برای شماست. دو حالت فرضی زیر را در نظر بگیرید:

حالت الف: «زد» آن‌قدر نگران به خطر افتادن آبرو و اعتبارش در میان کسبه و بازار است که عملا هیچ‌ گزینه‌ی دیگری جز خوش‌حساب بودن و متعهد بودن به تعهد و قرارداد ندارد. او ظرفیت پذیرفتن ریسک بدنام شدن را ندارد. در نتیجه او در معامله با شما نهایت دقت و امانت را به کار می‌برد مبادا متهم به بدنامی شود و رسوایی به بار آورد. با در نظر گرفتن این خصوصیت‌ها، می‌توان گفت که او عملا انتخاب معنادار دیگری جز این که متعهد و امانت‌دار باشد ندارد. در نتیجه «زد» با تمام وجودش به عنوان یک طرف تجاری خوب برای شما عمل می‌کند.

حالت ب: «زد» آدمی است اهل ریسک و خطر و از بدنام شدن یا حتی ورشکست شدن هم ابایی ندارد. او می‌داند که چنان‌چه بخواهد می‌تواند از عهده‌ی هر رسوایی یا بدنامی یا اتهامی به خوبی برآید. چنان‌چه مایل باشد او می‌تواند در تعهدات قراردادی‌اش کوتاهی کند و به خوبی از پس عواقبش برآید. با این‌حال بنا به دلایل شخصی، او ترجیح می‌دهد امانت‌داری در تعهد و قرار را به دقت رعایت کند. در نتیجه «زد» با تمام وجودش به عنوان یک طرف تجاری خوب برای شما عمل می‌کند.

نتیجه‌ی بیرونی هر دو موقعیت برای شما یکی‌ است. اما در اولی خانم یا آقای زد «مجبور است» خوش حساب باشد و در حالت دوم «مختار است» که خوش حساب باشد. آیا این دو موقعیت برای شما تفاوتی دارند؟ اگر متفاوت هستند کدام را ترجیح می‌دهید و چرا؟

۴

آیا سه موقعیت بالا را مشابه (یا متفاوت) می‌بینید؟ آیا در هر سه موقعیت شیوه‌ی استدلال شما مشابه بود و به یک نوع پاسخ منجر شد؟ 


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

شش سوالی که در این انتخابات از خودم می‌پرسم

به صورت کلی این را بگویم که دیدگاه من در مورد انتخابات این است که انتخابات در ایران بیش از حد بزرگ‌نمایی می‌شود. انتخابات سرچشمه‌ی تغییرهای فوری و اساسی نیست. پس خطاب به کسانی که به شدت برای رای دادن تبلیغ می‌کنند و کسانی که به شدت برای رای ندادن تبلیغ می‌کنند می‌گویم: زیاد جدی نگیرید!

با این حال به عنوان یک انتخاب شخصی در این شرایط، من تصمیم دارم در صورت امکان در این انتخابات شرکت کنم. حتی اگر شخصا امکان رای دادن برایم فراهم نشود (به خاطر شرایط محل زندگی) باز هم از منظر تئوریک توصیه به شرکت در انتخابات می‌کنم. آن‌چه برای خودم صلاح می‌دانم را این‌جا می‌نویسم و با شما در میان می‌گذارم. حرف‌هایم را به صورت شش سوال مطرح می‌کنم. همان‌طور که پایین‌تر هم اشاره‌ کرده‌ام، معتقد نیستم این سوال‌ها جواب قطعی و شسته رفته‌ای دارند، بلکه سوال‌هایی هستند باز با پاسخ‌هایی باز.

۱ آیا نامزدها اصلا فرقی با هم دارند؟‌ 

نامزدها را یکسان نمی‌بینم و بین این افراد نامزدهایی هستند که انتخاب آن‌ها به ریاست‌جمهوری می‌تواند روی آینده‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تاثیر مثبت یا منفی (از نظر خودم) بگذارد. پس اگر رای من شمرده شود، انتخاب من معنا خواهد داشت. اما اگر رای من شمرده نشود (به کلی‌ترین معنای آن) چطور؟ این‌که عده‌ای می‌گویند رای ندهیم چون این انتخابات سالم نیست، یا رای‌ها شمرده نمی‌شود،‌ یا این‌که هر کسی که خودشان بخواهند را از صندوق در می‌آورند یا … چه کنم؟ اگر چه بعد از انتخابات ۱۳۸۸ و وقایع بعد از آن، اعتماد من به سلامت نهاد انتخابات به شدت خدشه‌دار شده، اما نسبت به این‌که این نهاد به کلی بی‌معنا شده باشد کاملا مطمئن نیستم. شما را نمی‌دانم، اما به جز گزاره‌ی معروف «من می‌اندیشم پس هستم» تقریبا گزاره‌ی دیگری را نمی‌شناسم که بتوانم نسبت به آن ۱۰۰٪ مطمئن باشم. چه رسد به گزاره‌ی «در این انتخابات تقلب خواهد شد»! بعد از آن همه رد صلاحیت و پرداخت هزینه و تلاش برای ایجاد یک «انتخابات کنترل‌شده»، واقع‌گرایانه به نظر می‌رسد که دست کم احتمال ضعیفی بدهم که رای من در این انتخابات تاثیرگذار خواهد بود.

۲ ولی اگر رای دادم و رای‌ام بی‌تاثیر بود چه؟

ممکن است بگویید به هر حال احتمال زیادی دارد که رای من بی‌ تاثیر باشد. فرض کنیم من رای بدهم و رای‌ من به هر دلیل بی‌معنا شود (مثلا اگر تقلب شود یا رای‌ها شمرده نشود یا …). در آن صورت من دقیقا چه چیزی را از دست داده‌ام؟

آن چه از دست می‌دهم عبارت خواهد بود از (۱) وقت و انرژی‌ای که برای رای دادن صرف می‌کنم و این‌که (۲) آن‌هایی که تقلب کرده‌اند به حماقتم خواهند خندید.

وقت و انرژی‌ای که برای رای دادن من لازم است ناچیز است و در ضمن برایم چندان مهم نیست حضرات به من بخندند یا نخندند، چون در نهایت انتخابات بخش کوچک (اما مهمی) از نقاط تماس من با حکومت است. روی هم رفته رای دادن برای من هزینه‌ی ناچیزی دارد. من نگران جامعه‌ام هستم و حتی اگر سر سوزنی احتمال دهم رای من تاثیری می‌تواند داشته باشد، حاضرم این بهای ناچیز را بپردازم.

۳ اگر رای ندادم ولی رای من می‌توانست تاثیرگذار باشد چه؟

اما حالت دیگر برای من بسیار ناگوار خواهد بود. یعنی رای ندهم، در حالی که شرایط به گونه‌ای می‌بود که رای من محسوب می‌شد. در آن صورت در دادگاه شخصی خودم محکوم خواهم بود. چون با وجودی که بعضی نامزدها را بین این ۸ نفر اصلح می‌دیدم، حاضر نشدم هزینه‌ی ناچیزی را بپردازم و به او رای دهم. در آن صورت من به نهاد ضعیف شده‌ی انتخابات در ایران ضربه‌ی دیگری وارد کرده‌ام و عملا آن را به سوی بی‌معنا شدن هل داده‌ام. در آن صورت من به بسته‌تر شدن فضای گفتگو و تبادل‌نظر بین مردم و حکومت کمک کرده‌ام، فضایی که در ایام انتخابات به وضوح جان می‌گیرد. هیچ دوست ندارم بعدها خودم را به عنوان کسی که «بیش از حد مغرور بود» یا «دست روی دست گذاشت» بشناسم. چون هر اتفاق ناگواری که در آینده‌ی ایران رخ دهد، خودم را سرزنش خواهم کرد.

۴ اصلا فرض کنیم انتخابات درست برگزار شود،‌ آیا رای دادن از نظر اخلاقی درست است؟

عده‌ای ممکن است از موضع اخلاقی وارد شوند و بگویند صرف نظر از سلامتی یا عدم سلامتی انتخابات، در شرایطی که هنوز نظام نسبت به رفتارهای سوال‌برانگیز خود در برخورد با بحران انتخابات سال ۱۳۸۸ و آسیب‌هایی که به جسم و جان و حقوق شهروندی بسیاری از ایرانیان وارد شد هیچ نشانه‌ای از ندامت نشان نمی‌دهد، بلکه کم و بیش به روند قبلی خود نیز ادامه می‌دهد شرکت در انتخابات تایید این وضع موجود است و اخلاقی نیست. آیا در شرایطی که عده‌ی زیادی قربانی شدند یا آسیب‌های غیرقابل جبران دیدند و عده‌ی بیشتری هم هنوز در حبس و زندان هستند، درست است در انتخابات شرکت کنیم؟

به نظر من سوال درست مطرح نشده است. اگر این‌طور به مسائل نگاه کنم، نگاهی تقلیل‌گرایانه به حکومت داشته‌ام. در این نگاه حکومت یک ماهیت بیرونی و سوای جامعه تصور می‌شود که مثل یک جعبه‌ی سیاه که ساز و کارش به کل ناشناخته است به صورت مستقل کار می‌کند. نوع تعامل ما با این جعبه‌ی سیاه یک رابطه‌ی مکانیکی است. در پشت این نگاه همین‌طور نوع دیگری از تقلیل‌گرایی قرار گرفته: نگاه خطی و جبرگرایانه به فرایندهای اجتماعی. منظورم از نگاه خطی این است که ما یک تصوری از مراحل تحول فرایندهای اجتماعی داریم که به صورت (۱) و (۲) و (۳) و … است و هر مرحله عنوانی دارد با شروع و پایان مشخص در زمان و مکان. تا وقتی مرحله‌ی (۱) تمام نشده، نمی‌شود سراغ مرحله‌ی (۲) رفت و الی آخر. نگاه جبرگرایانه یعنی نگاهی که نقش جامعه را در شکل‌گیری و جهت‌گیری آن‌چه حکومت می‌نامیمش دست کم می‌گیرد و مسیر جامعه را مقهور جبر مکانیکی حکومت می‌بیند. در این نوع نگرش‌ها، درهم‌ریختگی (messiness) واقعیت اجتماعی و غیرخطی بودن تحولات اجتماعی و برساخته بودن حکومت نادیده گرفته می‌شود و یک کلِ غیرقابلِ تقلیل به جزیی ساده شده تقلیل می‌یابد. سوال‌های مکانیکی‌ای پرسیده می‌شوند که جواب‌های شسته و رفته و «ته بسته» (close-ended) دارند.

نگاه من اما این است که ما با یک پدیده‌ی هایبرید (hybrid) مواجه هستیم. حکومت یک جعبه‌ی سیاه نیست، بلکه مثل مهی است که ما را احاطه کرده است. بالای سر ماست و زیرپای ماست و پیرامون ماست. حکومت چیزی نیست که مثل یک کوه یا درخت هویتی بیرونی و مستقل از ما داشته باشد که بتوانیم آن را به عنوان یک شخص مخاطب قرار دهیم یا با او قهر کنیم. فرایندهای اجتماعی و مطالبات مختلف نیز به صورت خطی و مرحله‌ای (linear and sequential)  رخ نمی‌دهند و یک اراده‌ی فردی هم پشت ساز و کار جامعه نیست که مثلا با او مذاکره کنیم تا رفتارش را بهتر کند. آن اراده اگر وجود داشته باشد، یک ماهیت برساخته (constructed) است (به شکل‌های مختلف توسط جامعه). برای تغییر ساختار آن باید افراد جامعه در سطوح مختلف همه‌ی حرف‌ها را در همه‌ی زمان‌ها بگویند و همه‌ی حرکت‌ها و خواست‌ها و مطالباتشان را در همه‌ی سطوح و به شکل‌های مختلف و به صورت مکرر و پیوسته دنبال کنند. دنبال سوال‌ و جواب‌های شسته و رفته نباید رفت، چون چنین سوال و جواب‌هایی تصویر درستی از واقعیت اجتماعی به ما نمی‌دهد. واقعیت اجتماعی یک کل درهم‌ریخته است که آن‌را با سوال‌های «ته باز» (open-ended) بهتر می‌توان شناخت. شناخت و تغییر یک فرایند دائمی است. حکومت خوب را نمی‌شود مثل یک گوشی آی‌فون خرید و از توی زرورق باز کرد. حکومت و جامعه در هم تنیده‌اند. عمیق‌تر که نگاه کنیم، به سختی می‌توانیم ساز و کار حکومتی را از ساز و کار غیرحکومتی تفکیک کنیم، چون با هایبریدی مواجه هستیم که همزمان هر دو را دارد (به شکل‌ها یا میزان‌های مختلف). کسانی که به خاطر آسیب‌هایی که به آن‌ها وارد شده است شرکت در انتخابات را اخلاقی نمی‌دانند، می‌توانند به هزاران موردی که در زندگی روزمره‌‌شان با ساز و کار مختلف سیاسی، قانونی، اقتصادی و رسمی جامعه تعامل دارند نیز فکر کنند. آیا این تعامل‌های ارگانیک نیز غیراخلاقی است؟ این خط استدلالی به انزوا و طرد فرد یا گروه از جامعه منجر می‌شود. نتیجه‌ای که مطمئنا وضعیت ناگوارتری را ایجاد خواهد کرد.

آیا نمی‌توان معترض بود و از ظرفیت‌های مختلف موجود نیز برای تاثیرگذاری استفاده کرد؟

۵ کدام نامزد اصلح است؟

در نبود کار تشکیلاتی مفصل و احزاب و سازمان‌هایی که برنامه‌های تدوین شده داشته باشند که بعدها بتوان با روش‌های مدنی مسیر آن‌ها را دنبال کرد یا به چالش کشید، انتخاب‌ها بیشتر روی شخص افراد است و به همان نسبت هم داستان به خریدن تخم‌مرغ شانسی می‌ماند. کسانی که رویه و سابقه و به خصوص تیم شناخته‌شده‌تری دارند کمتر به تخم مرغ شانسی می‌مانند. برای همین وقتی می‌گویم اصلح، بیشتر منظورم این است که کدام نامزد کمتر «تخم مرغ شانسی‌» می‌زند. احتمالا خیلی از افراد آخرین باری که تخم مرغ شانسی خریدند و از تویش چیزی در آمد که توی تک تک مناظره‌ها به آن اشاره می‌شود را فراموش نکرده‌اند!

با توجه به شرایط خاص جامعه، هم ایجابی و هم سلبی به انتخابات نگاه می‌کنم. هم اصلح انتخاب می‌کنم که با رای‌ام او را انتخاب کنم، و هم نامناسب‌ترین را انتخاب می‌کنم که با رای‌ام او را انتخاب نکنم.

علاوه بر شهود کلی‌ام در برخورد با نامزدها، نظیر این معیارها را در انتخاب مناسب‌ترین (و غیر مناسبت‌ترین) به کار می‌گیرم:

۱) رئیس‌جمهور باید قدرت بیان، توانایی ایجاد ارتباط با مخاطب خاص و عام، ریسک‌پذیری و اعتماد به نفس، شخصیت نیرومند و کاریزماتیک دارای توانایی رهبری بالا داشته باشد. همین شرط خود به خود نیمی یا بیشتر از نامزدها را از انتخاب‌هایم به عنوان اصلح حذف می‌کند.

۲) رئيس‌جمهور باید از نظر اخلاقی و فکری محکم باشد. غیرمنصف نباشد، دروغ‌گو و فرصت‌طلب نباشد، قبیله‌ای رفتار نکند و ملی بیاندیشد، در رقابت‌ها از برچسب زدن، تهدید کردن و تندروی پرهیز کند. دولتی که رئیس‌جمهور آن از نظر اخلاقی و فکری ضعیف باشد سازمانی می‌شود برای ترویج فرصت‌طلب‌ها، چاپلوس‌ها، افراد فاسد یا بی‌کفایت و انواع و اقسام پارازیت‌ و انگل‌.

۳) رئيس‌جمهور باید امکان ایجاد هماهنگی و تعامل را با بخش‌های مختلف جامعه و سیستم سیاسی کشور داشته باشد. داشتن سابقه‌ی سیاسی قوی و موفق یک نشانه‌ی داشتن چنین توانایی‌ای می‌تواند باشد.

۶ برای پیروز شدن رای بدهم یا برای حرف زدن؟

فرض کنیم به کمک شرط‌های بالا یک نامزد اصلح انتخاب کرده باشم. اما بر اساس نظرسنجی‌های مختلف احساس کنم او شانسی برای انتخاب شدن ندارد. در ضمن بین دو یا سه نامزدی که به نظر می‌رسد رقابت جدی‌تری با هم دارند، یکی را به بقیه ترجیح دهم، اگر چه هیچ‌کدام نامزد مورد نظر من نیستند. در این صورت سوالی که برایم مطرح می‌شود این است که به کدام نامزد رای بدهم؟ به کسی که مناسب‌ترین می‌دانمش یا به کسی که تا حدی مناسب می‌دانمش اما می‌دانم شانس رای آوردن بیشتری دارد؟ به عبارت دیگر آیا رای من باید کاملا بر اساس نظر شخصی‌ام به صندوق انداخته شود، یا آن‌که باید وضعیت نظرسنجی‌ها و این‌که رقابت‌ها به کدام سمت رفته است را در نظر داشته باشم و رای خودم را نسوزانم؟

آیا رای می‌دهم به قصد پیروزی نامزدم؟ یا رای می‌دهم به قصد این‌که حرفم را در حمایت از نامزدم زده باشم؟

در یک شرایط معمولی شاید همیشه بهتر باشد با رویکرد دوم رای دهم. یعنی در انتخاباتی که رای‌ها معنی‌دار هستند و نامزدها منعکس کننده‌ی خواست و نظر گروه‌های مختلف اجتماعی با برنامه‌ها و ایده‌های مختلف برای اداره‌ی کشور هستند، رای‌های بازنده هم اهمیت دارد و اگر من به کسی که اصلح می‌دانم رای ندهم و رای‌ام را به یکی از دو یا سه رقیب پررای بدهم به ضعیف‌تر کردن صدایی که طرفدارش هستم کمک کرده‌ام. فرض کنید از طریق نظرسنجی‌ها بدانیم نامزد «الف» شانسی برای پیروزی در انتخابات ندارد و به همین خاطر کسی به او رای ندهد. در این صورت تعداد رای‌های او بسیار کمتر از آن‌چه او نمایندگی می‌کند خواهد شد. آن‌گاه در عرصه‌ی چانه‌زنی سیاسی، حتی در یک فضای ایده‌آل دموکراتیک، این صدا ضعیف‌تر خواهد بود. از طرف دیگر، اگر افراد با وجودی که می‌دانند نامزدی شانس پیروزی ندارد به او رای دهند، آن صدا به صورت واقعی در فضای سیاسی کشور منعکس می‌شود و حضورش حس خواهد شد. گیرم که برای پیروزی در انتخابات نباشد. مگر همه می‌توانند در انتخابات پیروز شوند؟

طبعا شرایط واقعی با ایده‌آل فرق می‌کند. من هر دو گزینه را لحاظ خواهم داشت. در درجه‌ی اول هدفم این خواهد بود که به نامزدی که اصلح می‌دانم رای بدهم. با دقت مناظره‌ها و اخبار انتخابات را دنبال می‌کنم تا از میان این ۸ نفر، نامزد اصلح را بیابم. از طرفی نامناسب‌ترین نامزد یا نامزدها را نیز انتخاب خواهم کرد. اگر ببینم نامزد اصلح من شانس اندکی برای رای آوردن دارد، در حالی که رقابت اصلی بین نامزدهایی است که از نظر من متوسط هستند اما خطر انتخاب شدن یک نامزد خیلی نامناسب وجود دارد، آن وقت ممکن است رای‌ام را به صورت سلبی در صندوق بیاندازم. یعنی سعی کنم بین همان دو سه نفر پررای کسی را انتخاب کنم که به انتخاب نشدن فرد نامناسب کمک کرده باشم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

اخلاق، احساسات و دخترکان سوخته

در خیلی از فرهنگ‌های دنیا از جمله فرهنگ خیلی از ما در ایران، احساسات در جایگاه پایین‌تری نسبت به منطق و عقلانیت قرار گرفته است. ما دوست نداریم «گفتگوهایمان به سطح احساسی تنزل پیدا کند» یا ممکن است به دوستی که به وضوح دچار «احساسات تند» شده تذکر دهیم که «عاقلانه رفتار کن، این حرکت‌های احساسی چیه که انجام می‌دی؟». من این طبقه‌بندی را قبول ندارم و در زندگی شخصی‌ام هم خیلی وقت‌ها خلافش عمل کرده‌ام و گاه احساساتم را بالاتر از منطقم یا شهودم را بالاتر از عقلم قرار داده‌ام (منظورم این نیست که شهود و احساسات دقیقا دو پدیده‌ی یکسان هستند). در واقع در حالی که جایگاه تحلیل و نگرش عقلانی به مسائل را ویژه و مهم می‌بینم، نمی‌توانم منکر این نظریه شوم که تکیه بر نوعی دستگاه اخلاقی که از احساس‌ (یا شهود) آنی و درونی ما جوانه زده باشد یکی از راه‌های مهمی است که از طریق آن می‌توانیم «درست» یا «غلط» را از هم تمیز دهیم و به نوعی شناخت اخلاقی برسیم (بعضی حتی می‌گویند این نهادینه‌ترین نوع شناخت اخلاقی است).

با این حال هر چقدر که تکیه بر احساس به عنوان یک ابزار شناخت فلسفی و محک اخلاقی برایم مهم است،‌ نمی‌توانم همزمان منتقد استفاده‌ی خام و منفعت‌گرایانه از «احساس» خود یا مخاطبم نباشم. اهمیت احساس و رجوع به آن به عنوان یک مرجع مهم اخلاق به این معنا نیست که باید با تحریک احساسات مخاطب به منظور پیشبرد اهداف خرد خود موافقت کنیم (چیزی که معمولا به آن به بازی گرفته شدن احساس خود یا مخاطب می‌گوییم). چرا؟ دقیقا به خاطر همین اهمیت احساس است که اگر کسی بتواند احساسات مخاطب را به بازی بگیرد، در واقع قدرت سنجش خوب یا بد او را به بازی گرفته است. احساس درونی‌ترین و غریزی‌ترین عاملی است که از طریق آن به یک «حیوان اخلاق‌گرا» تبدیل می‌شویم (شاید به همین دلیل باشد که برخی از حیوان‌هایی که قوه‌ی احساس پیچیده‌تری دارند از خود نوعی رفتار اخلاقی نشان می‌دهند) و به بازی گرفتن آن به معنای به بازی گرفته شدن قطب‌نمای اخلاقی ماست. شاید به خاطر این جنبه از احساسات است که در خیلی از فرهنگ‌ها احساس را در سطح نازل‌تری از عقل و منطق قرار می‌دهند. یعنی آن‌چه در سطح نازل‌تری قرار می‌گیرد «نهاد احساس به مثابه یک عامل مهم شناخت اخلاقی نیست» بلکه «به بازی گرفته شدن آن به منظور دستیابی به اهداف خرد» است. پس اگر کسی بخواهد «نهاد احساس» را در من تقویت کند دست‌هایش را به نشانه‌ی قدردانی می‌بوسم، اما اگر بخواهد «احساسات مرا به بازی بگیرد» به عنوان دزد یا مهاجمی که قصد دارد مهم‌ترین چیزی که دارم (ابزار درونی تشخیص خوب یا بد) را از من بگیرد با او برخورد خواهم کرد.

اما احساسات ما چطور می‌تواند توسط کسی به بازی گرفته شود؟ بدون این‌که بخواهم از نظر تئوری پاسخ این سوال را بدهم (کاری که از عهده‌ی من خارج است) می‌توانم از میان تجربه‌های روزمره‌ام مثال‌های متعددی را انتخاب کنم که مصداق چنین چیزی باشند. طبعا، احساسات من فقط وقتی می‌تواند به بازی گرفته شود که «یک عامل دارای قصد و نیت» در فرایند آن نقش داشته باشد وگرنه تحریک شدن احساسات در اثر فرایندهای تصادفی یا طبیعی هر چقدر هم که ناگوار باشد نمی‌تواند «بازی گرفته شدن» احساس من نامیده شود (مثلا اگر فرد عزیزی را از دست بدهم). اما اگر با یک اثر هنری یا فعالیت سیاسی مواجه شوم که در آن مولف (یا مولف‌ها) به روش‌های مختلف سعی در تحریک احساسات من کرده باشد می‌توانم چنین چیزی را «تلاش برای به بازی گرفتن احساساتم» بنامم. به دلیلی که گفته شد در بیشتر موارد نسبت به چنین تلاشی واکنش منفی نشان می‌دهم.

خلاصه تا این‌جا: تاکید روی احساسات و تقویت آن خوب چون باعث رشد شعور اخلاقی من می‌شود…. به بازی گرفتن احساسات بد، چون یکی از مهم‌ترین ابزارهای ما برای شعورمند بودن را به مخاطره می‌اندازد.

اما  «احساسات چطور تقویت می‌شوند؟» و «احساسات چطور به بازی گرفته می‌شوند؟». این باورهای عمومی تا چه حد درست‌اند که «همه‌ی آثار هنری احساسات ما را تقویت می‌کنند؟» و «همه‌ی سیاست‌مدارها احساسات ما را به بازی می‌گیرند؟»

برای هیچ کدام از این نوع سوال‌ها پاسخ‌ قطعی‌ای وجود ندارد اما به عنوان یک قاعده‌ی کلی می‌توانم بگویم «هر وقت دیدید شخصی (خواه طرف بحث شما باشد،‌ خواه یک مولف هنری،‌ خواه خبرنگار یک رسانه، و خواه یک سیاست‌مدار) دست روی موضوعی گذاشته یا از روشی استفاده می‌کند که احساسات شما را به شدت تحریک می‌کند، بسیار شکاک و هوشیار شوید و سعی کنید بفهمید ادامه‌ی تعامل با وی یا محصول وی به تعالی و رشد احساس شما کمک می‌کند یا این‌که احساس شما قرار است وسیله‌ای شود برای رسیدن وی به هدفش». [حالت سومی هم هست که طرف بدون این‌که قصد خاصی داشته باشد صرفا از روی ناآگاهی در حال به بازی گرفتن احساسات شماست. در این حالت هم هوشیار بودن شما نه تنها ضرری ندارد بلکه برای جلوگیری از به وجود آمدن وضعیت خطرناک مست و دیوانه لازم‌تر هم می‌شود!].

همه‌ی این‌ها را نوشتم که مقدمه‌ای باشد برای حرف اصلی‌ام که کوتاه عرض می‌کنم.

چند کودک که صرف‌نظر از سن‌‌شان در شمار مظلوم‌ترین آدم‌های این سرزمین هستند در اثر بداندیشی سیستماتیک «ما یا گروهی از ما» سوخته‌اند و آسیب‌های جدی دیده‌اند و یکی از آن‌ها هم فوت شده است. موضوعی که در کنار بحث‌های عقلانی اتفاقا حتما «باید» از موضع احساسی هم مورد توجه قرار گیرد تا با درگیر کردن این درونی‌ترین و فراگیرترین عامل اخلاقی که خوشبختانه به صورت طبیعی در تک تک ما وجود دارد بتواند به عاملی برای رشد اجتماعی ما تبدیل شود تا بتوانیم احتمال رخ دادن فاجعه‌های مشابه را بکاهیم. اما در عین حال، حادثه‌ی مذکور به خاطر قدرت تاثیرگذاری شگرفی که می‌تواند روی اکثر ما داشته باشد می‌تواند به ابزاری برای فرصت‌طلبان (هنری، سیاسی، فرهنگی …) تبدیل شود تا «احساسات ما را برای اهداف فردی یا گروهی خود به بازی بگیرند».

روی صحبت من فقط با «آن‌ها»‌ نیست. من در مورد «خودم» هم حرف می‌زنم. چطور می‌توانم بدون این‌که سعی کنم «احساسات مخاطب را به بازی بگیرم» (با هر نیتی که دارم) سعی کنم با «حرف زدن با احساسات مخاطب» که «صدای اخلاق» او نیز هست به رشد اخلاقی خودم یا طرف مقابلم کمک کنم؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مواظب باشید موقع خروج از بزرگراه سرتان کلاه نرود

این سناریوی کلاهبرداری (scam) در نزدیکی منزل ما برای یکی از همسایه‌ها رخ داده است. بیشتر طرح‌های کلاه‌برداری از الگوهای تثبیت شده و «امتحان‌پس‌داده» استفاده می‌کنند. با آشنایی با این الگوها شاید بتوانیم احتمال این‌که کلاه سرمان برود را کم کنیم (شاید!).

نکته: در این سناریو دو کلاه‌بردار و یک قربانی در خروجی یک بزرگراه نقش دارند و هدف اخاذی از قربانی است. همین طرح کلاه‌برداری با تغییراتی می‌تواند در موقعیت‌های دیگر و با اهداف دیگر اجرا شود.

طرح‌ کلاه‌برداری «اخاذی در بزرگراه»

شرکت‌کنندگان: کلاه‌بردار اول (اولی)، کلاه‌بردار دوم (دومی)، قربانی

محل: یک دوربرگردان نه چندان شلوغ در یک بزرگراه شهری ، طرف‌های آخر شب.

هدف: اخاذی پول از قربانی بدون درگیری و خشونت

شرح:

ساعتی از شب گذشته، کلاه‌بردارها یک دوربرگردان نسبتا خلوت در یک بزرگ‌راه را انتخاب می‌کنند. یکی از آن‌دو در مسیر داخل دوربرگردان کمین می‌کند و دومی در بزرگراه قبل از خروجی دوربرگردان مستقر می‌شود و خودرو‌ها و سرنشین‌های داخل آن‌را زیر نظر می‌گیرد. او در جستجوی خودرویی تک‌سرنشین است که نوع آن و چهره راننده هم مناسب کلاه‌برداری تشخیص داده شود.

پس از انتخاب قربانی، به اولی که در دوربرگردان مستقر شده علامت می‌دهد. همان‌طور که قربانی در حال پیچیدن در دوربرگردان است (و دید خوبی هم ندارد و سرعت ماشین هم کم است) اولی خودش را با آینه ماشین می‌کوبد و فریاد بلندی می‌زند. راننده با تصور این‌که با فردی تصادف کرده توقف می‌کند و از ماشین پیاده می‌شود. در همین لحظه دومی هم سر می‌رسد و شلوغ می‌کند که ای داد و بیداد چه شد … یا ابوالفضل و غیره. بعد هم به قربانی می‌گوید که آدم خیلی خوبی است که در نرفته و واقعا انسانیت به خرج داده و غیره. اولی هم در تمام مدت وانمود می‌کند دست یا پایش شکسته و با صدای بلند آه و ناله می‌کند. دومی قربانی را متقاعد می‌کند که وضعیت اولی ناجور است و باید حتما او را به بیمارستان برسانند. قربانی که دستپاچه شده است قبول می‌کند. توی راه اولی دست یا پا یا شکمش را که قبلا رنگ کرده به نشانه کبودی نشان می‌دهد (با همکاری دومی) و دومی هم کم کم قضیه را بزرگ می‌کند که این آقای راننده آدم شریفی است و به خاطر تو نگه داشته و فرار نکرده. حالا اگر شکایت نکنی بهتر است و برای این آقا دردسر درست نکن. بازداشتش می‌کنند و تا پای این آدم به بیمارستان برسد برایش پرونده جنایی تشکیل می‌دهند و به خاطر انسانیت هم که شده نگذار این مرد شریف آبرویش به خطر بیفتد. کم کم داستان به سمتی می‌رود که اولی رضایت دهد مقداری پول بابت هزینه درمان و گچ بندی و خسارتی که به او وارد شده از قربانی بگیرد و در عوض خودش به کمک دومی به بیمارستان بروند تا به این ترتیب دردسری برای قربانی ایجاد نشود. قربانی در این لحظه حتی اگر به کل داستان شک هم کرده باشد به خاطر فرار از دردسر حاضر می‌شود چند صد هزار تومان به آن‌ها بدهد تا از دستشان خلاص شود.

در همین رابطه: مواظب باشید کیف پر از پول کلاه سرتان نگذارد


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چه کسانی آرزوی کشته‌شدن خبرنگار ایرانی را کردند؟

به نظر شما کسی که این مطلب را نوشته و کسانی که آن را لایک زده‌اند (در صورتی که قصد شوخی بی‌جا و چرندی را نداشته‌اند) مجرم نیستند و نباید مورد پی گرد عرفی و اخلاقی قرار بگیرند؟

ننگ بر همه شان.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

استعمارگری عریان یا حمایت از قذافی!

می‌گوید: کاش ایتالیایی‌ها دخالت نمی‌کردند. تا همین شصت سال پیش آخر لیبی مستعمره‌شان بود. احساس گناه نکردند؟

می‌گویم: معادلات سیاسی کجا تابع اخلاق بوده که الان باشد. من از حامیان بی‌دریغ استعمار شاکی هستم وگرنه معادلات سیاسی که جای غر زدن ندارند.

هر دو به یک چیز فکر می‌کنیم: دیگر حتی سعی نمی‌کنند رنگ و لعاب باورپذیرتری به استراتژی‌های استعمارگرایانه‌شان بزنند. استعمار عریان قرن نوزدهم و بیستم و بیست و یکم. تاریخ عوض نشده است. همان است که بود. اما چقدر تلخ که روش‌های پوسیدهٔ تبلیغاتی استعمارگران این‌چنین طرف‌داران خاص و عامی دارد. دیگر حتی نمی‌شود از این استعمارگری عریان و تلخ ایراد گرفت چون هر گونه انتقاد از آن به معنای حمایت از هیولاهایی به نام صدام و قذافی تعبیر می‌شود. فقط دو گزینه برایمان باقی گذاشته‌اند:‌ حمایت چشم بسته از سیاست‌های عریان استعمارگران یا در آغوش گرفتن دیکتاتور.

به هم نگاه می‌کنیم و لبخند تلخی می‌زنیم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تصمیم‌گیری و اخلاق: از کدام فروشگاه خرید می‌کنید؟

در شهر شما دو فروشگاه بزرگ قرار دارد که درست در مجاورت هم قرار گرفته‌اند و محصولات مختلف «چیز» می‌فروشند که بعد از خرید باید خودتان به هم وصل کنید تا کار مورد نظرتان در زمینهٔ «چیزاسیون» را انجام دهد. این محصولات بسیار متنوع هستند به طوری که شما حتما برای انتخاب مناسب و استفاده به نحو احسن از آن‌ها به راهنمایی فروشنده‌های ماهر فروشگاه احتیاج دارید. نوع راهنمایی مورد نیاز شما به گونه‌ای نیست که بتوانید از طریق مراجعه به دوستان یا آشنایان و یا جستجو در اینترنت به دست بیاورید.

فروشگاه «اولی» گران‌تر و تخصصی است اما فروشندگان متعدد حرفه‌ای و متخصص دارد که به محض این‌که وارد فروشگاه شوید در خدمت شما هستند تا بهترین انتخاب را انجام دهید. آن‌ها نه تنها سلیقهٔ خوبی دارند بلکه شناخت فنی خوبی هم از محصولات مختلف موجود در فروشگاه دارند و با صداقت و دقت هر چه تمام‌تر شما را راهنمایی می‌کنند. آن‌ها آن‌قدر حرفه‌ای این‌کار را انجام می‌دهند که شما بعد از این‌که ساعت‌ها از آن‌ها راهنمایی گرفتید و فرضا تصمیم به خرید چیزی نگرفتید معذب نخواهید بود و می‌توانید خیلی راحت و بدون استرس فروشگاه را ترک کنید.

فروشگاه «دومی» از آن دست فروشگاه‌هایی است که همه چیز می‌فروشند و تنها چیزی که برایشان مهم است این است که مشتری عام را با قیمت ارزان به خود جلب کنند. فروشنده‌های اندکی دارد که وقت راهنمایی کردن شما را ندارند و تازه اگر هم شانس بیاورید و یکی از آن‌ها را پیدا کنید متوجه می‌شوید که اطلاعات بیشتری از شما ندارد و فرق بین «سیب» و «سیم» را نمی‌داند. اما خوبی این فروشگاه این است که قیمت‌های ارزانی دارد و تقریبا هر محصولی که بخواهید در آن پیدا می‌شود، حتی محصولاتی که در فروشگاه «اولی» ‍‍پیدا می‌شود.

شما از وضعیت این دو فروشگاه اطلاع کافی دارید. هم می‌دانید که فروشگاه اول به مراتب گران‌تر از فروشگاه دوم است و هم از وضعیت نابسامان فروشنده‌های فروشگاه دوم خبر دارید. از طرفی کاری که می‌خواهید انجام دهید مهم است و دلتان می‌خواهد برای خرید، بهترین مشاوره‌ها را بگیرید و بهترین انتخاب‌ها را انجام دهید. شما توانایی خرید از هر کدام از این دو فروشگاه را دارید. این‌طور نیست که اگر از اولی خرید کنید کرایهٔ خانه‌تان عقب بیفتد. اما وضعیت مالی مناسبت شما به آن معنا نیست که حواستان به خرج‌هایتان نباشد و بی‌گدار به آب بزنید.

پس از اندکی تفکر و تعمق، سه گزینهٔ زیر به ذهن‌تان می‌رسد:

انتخاب اول – بی‌خیال پول شوید و از فروشگاه اول خرید کنید. به این ترتیب درست است که پول بیشتری داده‌اید اما در عوض خوب و حرفه‌ای راهنمایی شده‌اید و بهترین انتخاب‌ها را کرده‌اید. در ضمن شما از فروشگاه اول حمایت کرده‌اید چرا که معتقدید ارایهٔ مشاوره توسط فروشندگان حرفه‌ای و خوش‌برخورد ارزش پرداخت هزینهٔ بیشتر را دارد. حمایت شما از فروشگاه اول این خوبی را دارد که اگر اکثریت مثل شما فکر کنند چنین فروشگاه‌هایی قدرت خواهند گرفت و در نتیجه حتی ممکن است در آینده بتوانند محصولات و مشاوره‌ٔ تخصصی‌شان را با قیمت‌های کمتری عرضه کنند. شما فکر می‌کنید که اگر از فروشگاه اول راهنمایی گرفتید از نظر اخلاقی درست نیست که از فروشگاه دوم خرید کنید. چون به این ترتیب به کار حرفه‌ای و تخصصی فروشگاه اول توهین یا خیانت کرده‌اید.

انتخاب دوم – مگر می‌توانید ب‍پذیرید که برای محصول مشابه پول بیشتری بپردازید؟ این اصلا قابل قبول نیست. در نتیجه به فروشگاه دوم می‌روید و با وجودی که هیچ‌کس نیست تا شما را راهنمایی کند با تکیه به بخت و اقبال و اندکی هم سواد و سلیقه خودتان خریدتان را انجام می‌دهید. بهترین گزینه نیست، اما کلی صرفه‌جویی مالی کرده‌اید. به نظر شما آدم همان‌قدر که پول بدهد همان‌قدر آش می‌خورد و هیچ ارزانی بی‌حکمت و هیچ گرانی‌ای بی‌دلیل نیست. به هر حال فروشگاه ارزان‌تر را انتخاب می‌کنید و می‌پذیرید که مشاورهٔ خوبی دریافت نکنید. درست است که وسوسه شده بودید که قبل از خرید از فروشگاه دوم سری به فروشگاه اول بزنیدو از راهنمایی رایگان آن‌ها بهره‌مند شوید. اما تصمیم گرفتید که این‌کار شایسته‌ای نیست و اگر قرار است پول کمتری بدهید و از فروشگاه دوم خرید کنید اخلاقی‌تر است که بی‌خیال مشاوره رایگان فروشگاه اول بشوید.

انتخاب سوم – تصمیم می‌گیرید زرنگ باشید. به فروشگاه اول می‌روید و تا دلتان می‌خواهد در آن چرخ می‌زنید. از فروشندگان مودب و حرفه‌ای آن‌جا راهنمایی می‌گیرید. فهرست خرید مورد نیازتان را همراه با نکته‌های فنی مهم یادداشت می‌کنید. بعد با خیال راحت از فروشگاه اول خارج می‌شوید و به فروشگاه دوم می‌روید و همهٔ محصولاتی را که یادداشت کرده‌اید با قیمت ارزان‌تر از آن‌جا می‌خرید. به این ترتیب هم حرفه‌ای ترین مشاوره را گرفته‌اید و هم کمترین هزینه را متقبل شده‌اید. به نظر شما، آدم باید خودش زرنگ باشد و گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. اگر مسولان فروشگاه اول حواسشان به این باگ بزرگ نیست خوب خودشان باید تاوانش را پس بدهند. هر چه باشد شما کار غیرقانونی‌ای که انجام نداده‌اید. این حق شماست که از مشاورهٔ رایگان فروشگاه اول بهره‌مند شوید و از ارزان‌ترین فروشگاه خرید کنید. به کسی چه مربوط؟

کمی فکر کنید و خودتان را در موقعیت توصیف شده تصور کنید. کدام گزینه را انتخاب می‌کنید؟ (لطفا نظرتان را در نظرسنجی زیر وارد کنید. اگر درگوگل‌ریدر هستید روی لینک زیر کلیک کنید).


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بی‌اخلاق چه کسی است؟

تا حالا به این موضوع فکر کرده‌اید که بی‌اخلاقی یعنی چه و به چه کسی می‌توانیم بگوییم «بی‌اخلاق»؟

به این موضوع نگرش‌های مختلفی می‌توان داشت. فرضا ابتدا باید دستگاه ارزشی-اخلاقی (value system) مورد نظر را تعریف کرد و بعد گفت هر کس این مجموعه قواعد را رعایت نکند چنین است و چنان است و در شرایط ویژه کسی که بیش از حد قوانین این دستگاه ارزشی را رعایت نکند بی‌اخلاق است.

اما اجازه دهید موقتا از محتوای دستگاه اخلاقی دور شویم و اصلا کار نداشته باشیم که در مورد کدام مجموعه از قوانین اخلاقی یا ارزشی صحبت می‌کنیم. خود به خود از بحث کلیشه‌ای ولی مهم نسبی یا مطلق بودن اخلاق (که در آینده درباره آن می‌نویسم) نیز فعلا بگذریم. آیا به صورت انتزاعی‌تر و کلی‌تر می‌توانیم تصویری کلی از یک فرد «اخلاق‌مدار» ارائه دهیم؟ تصویری که به خوبی «بی‌اخلاقی» را از «خطاکاری» تفکیک کند. چرا که خطاکاری لزوما معادل بی‌اخلاقی نیست.

این یک بحث اکادمیک نیست و صرفا می‌خواهم این مدل فکری-تجربی را که درست کرده‌ام با شما به اشتراک بگذارم.

من حقوق فرد را به دو حوزه مختلف خرد و کلان تفکیک می‌کنم. هر کدام از این حقوق می‌تواند به میزان‌های مختلف در وجوه خصوصی یا عمومی زندگی فرد وجود داشته باشد و یا در زندگی فردی یا اجتماعی او نقش بازی کند. توجه داشته باشید که بحث من چندان روی محتوای این دستگاه‌های خرد و کلان حقوقی (حقوق به معنای عام‌تر از حقوق رسمی (قانون) مورد نظر من است یعنی مجموعه ارزش‌هایی که فرد به کمک آن‌ها قوام و بقای شخصی یا اجتماعی می‌یابد) مانور نمی‌دهم و بیشتر روی مفهوم انتزاعی این دسته‌بندی تاکید دارم.

حوزه کلان حقوق رسمی یا غیررسمی یک فرد شامل مواردی می‌‌شود که شالوده و بنیاد زندگی او را تشکیل می‌دهند و از آن حفاظت می‌کنند. حوزه‌ کلان شامل اساسی‌ترین و زیربنایی‌ترین حقوقی است که هر انسان به صرف انسان بودن از آن برخوردار است. این حقوق تنوع زیادی ندارند و در یک سیستم حقوقی-ارزشی معین برای فردفرد افراد جامعه تقریبا مشابه‌اند.

حوزه خرد اما به ناحیه‌هایی مربوط می‌شود که فرد با دیگران وارد نوعی ساز و کار یا رابطه می‌شود. این ساز و کارها می‌توانند موقت باشند (مثل رابطه همکار بودن یک فرد با یک فرد دیگر در یک سازمان خاص) یا دائمی (مثل رابطه مادر و فرزند). همین‌طور این ساز و کارها می‌توانند کوتاه مدت باشند (مثل همسفر بودن با مسافر بغلی در یک سفر داخل شهری با تاکسی) یا میان‌مدت یا بلند مدت. این ساز و کارها می‌توانند خصوصی‌تر باشند (مثل رابطه پنهانی دو عاشق جوان) یا عمومی‌تر (مثل رابطه زناشویی دو نفر) همین‌طور ممکن وجه فردی غالبی داشته باشند (مثل دوچرخه سواری فرد در یک محیط عمومی و ناشناس) یا وجه اجتماعی آن‌ها غالب باشد (مثل رابطه‌ای که یک معلم با شاگردانش دارد).

صرف‌نظر از این‌که فرد در چه حوزه‌های خردی با سایر افراد جامعه مشغول ساز و کار است او از نظرگاه حقوق کلان (دایره بزرگ) حقوق‌مند است. فرضا یک فرد چه مجرد باشد چه متاهل، چه مسافر تاکسی باشد و چه عابر پیاده، چه همکار کسی باشد یا نباشد از حقوق اساسی تعریف شده در حوزه کلان برخوردار است یعنی حق زندگی دارد، حق آزادی دارد، حق امنیت دارد و غیره. به عبارت دیگر فرد به صرف انسان بودنش (و عضوی از یک جامعه مشخص در یک زمان مشخص بودنش) دارای حقوقی است.

اما حقوق خرد متغیر و متکثر هستند و بسته به این‌که فرد با چه فرد یا افرادی درگیر چه نوع ساز و کاری باشد فرق می‌کنند. مثلا فردی که همسر یک فرد دیگر است حقوق خرد متفاوتی دارد نسبت به فردی که ده دقیقه با یک فرد دیگر در یک تاکسی همسفر می‌شود. هر دوی این موارد در شمار حوزه‌های خرد هستند و افراد مادامی که در ساز و کارهای مربوط به آن درگیر باشند از حقوق خرد مورد توافق در آن حوزه برخوردارند. فرضا زن و شوهر نسبت به یکدیگر به صورت خاص حقوق و تعهداتی را احساس می‌کنند یا فرد مسافر نسبت به مسافر بغل دستی‌اش حقوق و تعهداتی را احساس می‌کند (فرضا به او تکیه نمی‌دهد، ممکن است توی ماشین و فضای بسته سیگار نکشد و غیره).

نمودار زیر به صورت ساده ولی گویایی آن‌چه گفته شد را نشان می‌دهد:

حالا با توجه به آن‌چه گفتم چند نکته را در نظر بگیرید:

تخلف فرد در یک حوزه خرد، حقوق او را در حوزه کلان مخدوش نمی‌کند بلکه در چارچوب قوانین همان حوزه خرد با او برخورد می‌شود. به عنوان مثال اگر فرد در داخل یک تاکسی سیگار بکشد ممکن است با اعتراض سایر مسافران مواجه شود. او حقوق مربوط به حوزه خرد همسفر بودن در تاکسی را رعایت نکرده و در نتیجه با اعتراض سایر افرادی که در همان حوزه با او در تعامل هستند مواجه شده است. اگر شدت این تخلف زیاد باشد ممکن است فرد به کل از آن ساز و کار خرد طرد شود (فرضا راننده تاکسی او را از تاکسی پیاده کند). نکته مهم اما این‌جاست که تخلف فرد در حوزه خورد حقوق کلان (حقوق اساسی) او را تحت شعاع قرار نمی‌دهد. یعنی مسافران دیگر نمی‌توانند حق حیات یا حق آزادی فرد متخلف (کشیدن سیگار) را از او بگیرند.

و این مقدمه نسبتا طولانی برگردیم سر سوال اصلی. بی‌اخلاقی یعنی چه و چه کسی بی‌اخلاق است؟

جواب این سوال در مدل تجربی-ذهنی من این است:

بی‌اخلاقی یعنی خلط آگاهانه و عامدانه حوزه‌های خرد با کلان.

بی‌اخلاق کسی است که در ساز و کار خردی که با فرد (یا افراد) دیگری دارد دچار اختلاف شود (فرضا به خاطر تخلف طرف مقابل از آن قوانین خرد) ولی به جای این‌که به برخورد در همان حوزه خرد اکتفا کند، به صورت آگاهانه و عامدانه به حقوق کلان یعنی بنیان حیات فردی و اجتماعی او حمله کند.

دو مثال می‌زنم که موضوع روشن‌تر شود:

مثال یک: آقای الف معلم مدرسه است و تعداد شاگرد جوان در کلاس خود دارد. آن‌ها در ساز و کاری به نام کلاس درس در مدرسه و رابطه معلم و شاگردی تعامل می‌کنند. در این ساز و کار معلم می‌تواند به شاگردان آموزش بدهد، تذکر شفاهی یا کتبی بدهد، از آن‌ها امتحان بگیرد و شاگردان هم موظف هستند نظم کلاس را رعایت کنند و غیره. تصور کنید در این کلاس یکی از دانش‌آموزان در کلاس بی‌نظمی کند (مثلا با بغل دستی صحبت کند) و در واقع از حقوق خرد کلاس درس تخلف کند. معلم می‌تواند در چارچوب همان حقوق خرد با او برخورد کند (مثلا به او تذکر دهد و یا به صورت اصولی از نمره او بکاهد) و در این صورت فردی اخلاق‌گرا است. اما اگر همین معلم شاگرد را مورد ضرب و شتم قرار دهد و در زیرزمین مدرسه حبس کند به حقوق کلان و اساسی او تجاوز کرده و در نتیجه فرد بداخلاق یا بی‌اخلاق است.

.

مثال دو: خانم ب همسر آقای ج است. آن‌ها در ساز و کار خردی به نام رابطه زناشویی قرار دارند و با یکدیگر تعامل می‌کنند. تا وقتی که آن‌ها در چارچوب ساز و کار خرد زناشویی عمل کنند اخلاق‌گرا هستند حتی اگر تخلفی انجام دهند. به عنوان مثال فرض کنید آقای ج یکی از قوانین خرد نوشته شده در حوزه خرد زناشویی را رعایت نکند و از آن تخلف کند. مثلا با یک زن دیگر رابطه جنسی برقرار کند. خانم ب که همسر اوست پس از این‌که متوجه این موضوع می‌شود می‌تواند در چارچوب حوزه خرد زناشویی همسر خاطی (ولی نه لزوما بی‌اخلاق چرا که ممکن است مثلا رابطه زناشویی آن‌دو گند و مزخرف بوده و غیره) را تنبیه کند (فرضا از او جدا شود و حقوقش را مطالبه کند) در این صورت آن خانم اخلاقی عمل کرده است. حال فرض کنید خانم به جای این‌کار به حوزه کلان همسرش تجاوز کند. مثلا بدون اجازه و بدون اطلاع آن مرد به حساب بانکی مرد دسترسی پیدا کند و دارایی‌های همسرش را تصاحب کند یا این‌که با فریب‌کاری به آرشیو ای‌میل همسرش دسترسی پیدا کند و نوشته‌های خصوصی او را به دوستان و آشنایان و غیره نشان دهد. در این صورت این خانم اگر چه در حوزه خرد حق داشته (همسرش در این حوزه تخلف کرده) اما چون واکنشی فراتر از حوزه خرد مربوطه نشان داده و به حوزه‌های دیگر (خرد یا کلان) زندگی همسرش تجاوز کرده است (حوزه‌هایی که طبق توافق خودشان در حوزه زناشویی‌شان نبوده) می‌توان گفت حرکتی غیراخلاقی انجام داده است.

توضیح: در مثل مناقشه نیست. فرض کنید شرایط خاص در جامعه برقرار نیست و در هر دو مورد معلم یا آن خانم می‌توانسته‌اند به راحتی و از طریق ساز و کار خرد (کلاس درس یا زناشویی) به حقوق تعریف شده‌شان در آن ساز و کار خرد برسند.

خلاصه‌اش این می‌شود که هر آدمی ممکن است در حوزه‌های خرد مختلفی که در آن‌ها درگیر است اشتباه کند یا از قوانین خرد حاکم در آن حوزه تخلف کند. اما تخلف در یک حوزه خرد فرد لزوما را به یک آدم بی‌اخلاق تبدیل نمی‌کند بلکه از او یک متخلف خرد می‌سازد. اما فردی که به هر دلیل (حسادت یا خشم یا نفرت، انتقام‌جویی، منفعت یا قدرت طلبی و …) به خودش اجازه دهد آگاهانه و عامدانه به حوزه کلان و حقوق اساسی آدم‌های دیگر دست‌درازی و تجاوز کند فقط یک متخلف خرد نیست بلکه یک فرد بی‌اخلاق، مجرم و یک موجود خطرناک است که یا باید درمان شود یا از جامعه طرد یا هر دو.

نمونه چنین بی‌اخلاقی‌هایی را هر روز و در زندگی روزمره‌مان شاهدیم. کمی فکر کنید تا چند نمونه که در همین روزهای اخیر برایتان رخ داده بیابید.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دیکتاتور و اخلاق سرکوب

دیکتاتورهای جهان در مهار یا سرکوب جنبش‌های اعتراضی روز به روز دست به وحشی‌گری‌های خلاقانه‌تری می‌زنند؛ اما حمله به مردم معترض  لیبیایی توسط هواپیماهای جنگی آن‌هم در پایتخت کشور خود کاری است که حتی صدام حسین هم به ذهنش نرسیده بود. واقعا امیدوارم این خبر نادرست بوده باشد، چون بمباران غیرنظامیان معترض در پایتخت یک کشور که قاعدتا چگالی جمعیتی نسبی بالایی دارد وحشتناک به نظر می‌رسد. قاعدتا خواندن این خبر باید حسابی من را شوکه می‌کرد، اما انگار چندان تعجب نکرده‌ باشم؛ انگار که اصلا انتظارش را می‌داشتم. در واقع خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم خبر اصلا حیرت‌آور نیست. چرا باید باشد؟ آیا حریمی شکسته شده که از یک دیکتاتور خونخوار انتظار داشتم آن را نشکند؟ آیا از او انتظار داشتم در کشتن یا نابود کردن شهروندان خودش «تردید» کند یا مثلا در انتخاب شیوه و ابزار کشتار «وسواسی» متمدنانه از خود نشان دهد؟ انصافا اگر چنین انتظاری داشته باشم، بسیار ساده‌لوحم.

نه، من توقع «مراعات» حتی حداقلی از خطوط قرمز را از تو «جناب دیکتاتور» ندارم. پس به قصابی‌هایت ادامه بده. هلی‌کوپتر، تانک، هواپیما و موشک بیار و به جان مردم بیفت. تاریخ زمین تا بوده همین بوده، و البته تو نیز «تاریخ مصرفی» داری که نمی‌تواند زیاد دور باشد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: ایران کشور زیبایی‌ست

  • سی سال گذشته و سخت عجیب است » واژه زمان
    برایم عجیب است که نوجوانیِ آن سرباز‌ها را در تلویزیون می‌دیدم و تعجب نمی‌کردم. برایم عجیب است که قلک‌های شکل نارنجک را پر می‌کردیم و تعجب نمی‌کردم. برایم عجیب است که راه قدس از کربلا می‌گذشت و ما هر روز سر صبح‌گاه آن را برای خودمان وعالم تکرار می‌کردیم. برایم عجیب است یادآوری دود اسفند و آخرین آغوش دم اتوبوس برای رفتن این نوجوان و در آن‌سویش آن نوجوانی که حاضر می‌شد در زمستان به کوه و کمر بزند و از مرز رد شود و در تبعید‌گاه خودش فرود آید تا نرود. تصویر بی‌رنگ جوک‌های برنامه صبح جمعه با شما در مورد محتکرها، برایم عجیب است. باور نکردن فعالانه‌ی اخبار رادیو‌های غیر خودی برایم عجیب است. تکرار بی‌نهایت‌بار کارتون‌های تکراری دهه‌ی‌ هفتاد و مکرر شدن لذت ما برایم عجیب است. گذراندن درس آموزش نظامی در دوازده سالگی وقتی که تفنگ واقعا چیز سنگینیست برایم عجیب است. این که نقشه تهران را گرفته بودم و مناطق اصابت موشک را علامت گذاشته بودم برایم عجیب است.
  • جنگ علیه ایران: خوب، بد، زشت » آرش بهمنی
    پاسخ آرش بهمنی به نقد من و ایمایان به نوشته‌ی قبلی‌اش.
  • منفعت‌خواهی یا بشردوستی؟ » ایمایان
    پاسخ ایمایان به پاسخ آرش بهمنی به نقدهای قبلی
  • یه تار گندیده‌ی موی استاد شجریان شرف داره به صد تای تو بی‌غیرت » چهاردیواری
    افتخاری از اتفاقاتی حرف می‌زند که «ناخواسته» گرفتارش شده است. می‌فهمیم چه می‌گوید. این‌طور نیست؟ او ظاهرا در حالتی قرارگرفته است که به آن «جوگیر»شدگی می‌گوییم. یعنی وارد «وضعیت خاصی» شده و جو حاکم او را به سمت این رفتار سوق داده است. برای من خیلی پیش آمده است که در «جو» بخصوصی رفتاری از من سرزده است که با بازنگری آن در وضعیت عادی از رفتارم پشیمان/ از خودم متعجب٬ یا از دست خودم عصبانی شده‌ام. برای شما پیش نیامده است؟
  • ایران کشور زیبایی‌ست » چهاردیواری
    چرا «اداره دولتی زبان» به عنوان زیرمجموعه وزارت دفاع یک «راهنمای زبان فارسی» برای ارتش چاپ کرده است که کلمات موجود در آن به خصوص به ایران مرتبط است و حاوی فرمان‌های نظامی است؟ این سؤال یکی از نمایندگان چپ مجلس آلمان است از یکی از مقامات دولت به نام کریستین اشمیت. جواب کریستین اشمیت این است: فارسی زبانی است که در افغانستان هم صحبت می‌شود … و این کار در خدمت ارتقا «توانایی ارتباط» سربازان ما در افغانستان است. این جواب نماینده مذکور را قانع نمی‌کند. گمان او این است که ارتش آلمان خود را برای جنگی دیگری در خارج از مرزها مثلا در ایران آماده می‌کند. به جمله‌ای در جزوه راهنمای زبان اشاره می‌کند که به درد افغانستان نمی‌خورد. می‌گوید در جزوه یادشده این جمله آمده است که «ایران کشور زیبایی‌ست».
  • از شهروندان/ و از دیگران » چهاردیواری
    امروز صبح تاریک‌روشن توی رختخواب دوباره به یادم آمد. منظورم ماجرای سمانه و سمیه است که به همراه پدر خود یک کارگاه تولید ذغال در آمل راه‌انداخته‌اند. خبر آن را در گودر دیده بودم٬ به نظرم جالب رسید٬ اما این احساس را داشتم که چیزهای مهم‌تری هست. امروز صبح دیدم نه٬ این ماجرا مهم‌تر از این است لای خبرها گم شود. انگار در ویرانه‌ای یک بوته گل درآمده است٬ حیف است خاربوته آن را بپوشاند.
  • فساد و اخلاق » کشتی نوح
    اگر بخواهیم نگاهی به آنچه که در جامعه جریان دارد و فساد خوانده می‌شود بیندازیم (از رشوه و کلاهبرداری و اختلاس گرفته تا دروغ برای فرار از مالیات و غیره) می‌توان به یک نتیجه رسید و آن اینکه همه ی اینها مکانیسم‌هایی است که مردم به کار می‌گیرند تا از پس کار خود بر بیایند و گلیم خود را از آب بیرون بکشند. افرادی که دست به این کارها می‌زنند به جای اینکه سعی کنند تا مشکلی را به صورت ریشه‌ای و جمعی حل کنند، تلاش می‌کنند تا به شکل فردی از پس مشکلی که گریبان‌شان را می‌گیرد بر آیند. مثلا اگر کسی احساس کند مالیات ظلمی است که بر او وارد می‌شود و از گوشه و کنار می‌شنود که فلان آدم بانفوذ توانسته از مالیات بگریزد، او هم به نوبه خود سعی می‌کند با رشوه یا دروغ همین کار را بکند..

* بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

اخلاق در مهندسی: یک مهندس سمج

در این مجموعه راه حلی ارائه نمی‌شود. با هم در مورد آن‌ها فکر می‌کنیم.

بخش اول:

فرض کنید شما یک مهندس عمران هستید و در یک شرکت خدمات آب و فاضلاب مشغول به کارید. یک روز که در شهر کوچک محل زندگی‌تان در حال رانندگی هستید متوجه یک تانکر بزرگ ذخیره‌ی گاز کلر می‌شوید که در کنار یک منطقه‌ی مسکونی قرار گرفته. زمین و محوطه‌ی اطراف تانکر متعلق به یک شرکت تولیدی محلی است که از گاز کلر برای مقاصد مختلف صنعتی استفاده می‌کند. این وضعیت آبستن یک فاجعه‌ی بالقوه است. در صورتی که شرایط مناسب برای وقوع یک حادثه فراهم شود (مثلا نشت کردن تانکر و جهت باد به یک طرف معین) جان ساکنان منطقه در معرض خطر جدی قرار خواهد گرفت. هر چه باشد، گاز کلر یک گاز سمی است و در جنگ جهانی اول برای کشتار سربازانی که پشت سنگرها پنهان شده بودند مورد استفاده قرار گرفته است.

آیا شما باید درباره‌ی این موضوع که بخشی از کار شما نیست و حتی به عنوان یک مهندس عمران ارتباطی به تخصص‌تان ندارد، کاری انجام دهید؟

بخش دوم:

شما تصمیم می‌گیرید که روشی بیابید که شرکت را به انتقال محل تانکر وادار کند. ابتدا سعی می‌کنید با مقامات محلی (شهرداری، پلیس، …) تماس حاصل کنید. اما آن‌ها به شما می‌گویند که انتقال تانکر در حوزه‌ی وظایف آن‌ها نیست. آن‌ها به شما پیشنهاد می‌کنند که مستقیما با خود شرکت مذاکره کنید. اما مقامات شرکت هم به شما می‌گویند که این موضوع ارتباطی به شما ندارد. آن‌ها تاکید می‌کنند که شما برای شرکت دیگری کار می‌کنید و حق ندارید به آن‌ها بگویید کجا باید مواد و تجهییزات‌شان را نگهداری کنند.

پرسش‌ها:

۱. آیا شما باید موضوع را از این بیشتر پی‌گیری کنید؟ با توجه به این‌که مقامات محلی و همین‌طور مدیران شرکت توجهی به خواست شما ندارند اصولا چه کاری از دست شما بر می‌آید؟

۲. به این استدلال چگونه پاسخ می‌دهید:

این آقا/خانم یک مهندس عمران است که در شرکت فلان کار می‌کند. ایمنی یا بررسی ریسک نگهداری محتویات تانکر مربوطه در یک محل خاص فراتر از حوزه‌ی تخصصی و همین‌طور وظایف شغلی ایشان است. این مساله، مشکل دیگران است و به ایشان مربوط نمی‌شود. در ثانی این‌نوع کارها، حتی اگر نیت مثبتی پشت آن‌ها باشد، دردسرزاست و هزینه‌ی زیادی به شرکت و مشتریان آن تحمیل می‌کند.

۳. فرض کنید مهندس فرضی تلاش خود را برای انتقال محل تانکر ادامه دهد. حتی فرض کنید که او در نهایت موفق شود شرکت مورد نظر را متقاعد کند که تانکر را منتقل کند (این اتفاق در واقع افتاده است). آیا این کار می‌تواند نمونه‌ی خوبی از یک کار خوب و رعایت اخلاق مهندسی باشد؟

۴. مشخصات یک مهندس خوب و اخلاق‌گرا چیست؟ آیا پی‌گیر و سمج بودن را می‌توانیم از خصوصیات او بدانیم؟

منبع: The Persistent Engineer, by William J, Frey

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

درباره‌ی الی، دختری که دوبار قربانی شد

اگر فیلم «درباره‌ی الی» ساخته‌ی ‌آقای اصغر فرهادی را هنوز ندیده‌اید حواستان باشد که این نوشته حاوی ضدحال (spoiler) است. بنابراین پیشنهاد می‌کنم اول فیلم را ببینید بعد این نوشته را بخوانید.

این یک نقد منسجم و کامل نیست. چند نکته‌ی پراکنده است که می‌نویسم.

  • فیلم با مسافرت تفریحی و پرسر و صدای گروهی مرد و زن و کودک به یک ویلا در شمال آغاز می‌شود. در بین این جمع یک مرد مجرد (احمد) و یک زن مجرد (الی) هم هستند که قرار است در طول سفر با هم آشنا شوند. حدود یک ساعت اول فیلم، صرف معرفی گروهی شخصیت‌ها می‌شود و این‌کار با تاکید روی سرخوشی جمعی که گاه به هزل‌گویی می‌رسد انجام می‌شود. ما متقاعد می‌شویم که این یک جمع خوش است که در این چند روز تعطیلی به کل از جهان اطراف بریده است. کارگردان (آقای اصغر فرهادی) این شخصیت‌پردازی جمعی را به خوبی انجام داده است و به همین دلیل، نیمه‌ی دوم فیلم یعنی بعد از حادثه‌ی الی بسیار پرتعلیق و پراضطراب می‌شود.
  • بازی‌ هنرپیشه‌ها روی هم رفته خوب و طبیعی است. همین‌طور متن دیالوگ‌ها و فضای معرفی شده در فیلم همه باورکردنی و طبیعی هستند. نکته‌ای که متاسفانه در فیلم‌های ایرانی به ندرت رعایت می‌شود. خانم گلشیفته‌ی فراهانی (سپیده) فوق‌العاده است، ترانه‌ی علی‌دوستی (الی) نه چندان خوب. از کودکان بازی خوبی گرفته شده است. در مجموع بازیگری‌ها خوب هستند.
  • در نبود موسیقی،‌کارگردان استفاده‌ی مطلوبی از صدای زمینه و همین‌طور دیالوگ کرده است. مثلا صدای دریا که گاه حتی وقت‌هایی که دوربین نمایی دیگر را نشان می‌دهد چنان بلند و واضح به گوش می‌رسد که هول و اضطرابی پنهان در دل ببینده ایجاد می‌کند. انگار می‌خواهد بگوید، دریا این‌جاست، همین نزدیکی‌ها، فراموش نکنید… دریا بزرگ است و وحشی و خطرناک … و وقتی در همان ابتدای فیلم کودک‌ها به سمت دریا می‌دوند، صدای دریا چنان گوش‌ها را پر می‌کند که هیچ دیالوگی به گوش نمی‌رسد. بیننده به خود می‌گوید، وای این‌جا آبستن یک فاجعه است و توی دلش خالی می‌شود.
  • فیلم‌برداری با انرژی آقای حسین جعفریان و تدوین بسیار پویای خانم هایده صفی‌یاری یکدیگر را به خوبی تکمیل می‌کنند. به عنوان مثال در صحنه‌هایی که سپیده و احمد در دریا در جستجوی الی غرق شده هستند، دوربین نمای نزدیک و بسیار بسته‌ای از دریا و موج‌هایش را نشان می‌دهد، مدام به زیر آب می‌رود و روی آب می‌آید، روی صورت شناگر کات می‌شود و دوباره همان صحنه‌ی ناامید کننده‌ی نمای نزدیک و بسته از دریا. ما همراه با شناگر خسته می‌شویم، نفس‌نفس می‌زنیم، هایپرترمیا می‌گیریم و دندان‌هایمان می‌لرزد، ناامید می‌شویم. الی غرق شده، ما نمی‌توانیم او را پیدا کنیم.
  • فیلم‌نامه‌ی فیلم (آقای اصغر فرهادی) حرفه‌ای و بسیار خوب نوشته شده است. فیلم داستان کاملا خطی و ساده‌ای دارد، اما داستان‌پردازی بسیار خوب انجام می‌شود. شروع فیلم ساده است، بسط فیلم ساده است،‌‍ پایان فیلم ساده است. اما در مجموع روایت فیلم گیرا و پر از تعلیق ست.
  • خیره‌کننده‌ترین،‌ زیباترین و استادانه‌ترین قسمت فیلم، سکانس هوا کردن بادبادک توسط الی است. این صحنه چنان قوی و عالی است که به راحتی با قوی‌ترین صحنه‌های سینمایی تاریخ جهان رقابت می‌کند. الی بادبادک را به دست می‌گیرد و شروع به دویدن می‌کند. همان‌طور که می‌دود می‌خندد و به آسمان (بادبادک) نگاه می‌کند اما دوربین صورت او را دنبال می‌کند و نه هیچ چیز دیگری را. الی می‌دود، می‌دود، می‌دود، دوربین صورتش را نشان می‌دهد،‌ نما پیوسته است و فقط صورت الی و شادی خلسه‌وار و معصومانه‌ی او نشان داده می‌شود، انگار الی دارد از چیزی دور می‌شود… این حس در بیننده القا می‌شود که پس کودکان چه شدند؟ الی فراموششان کرد؟ الی چرا حواسش به محیط اطراف نیست؟ الی همه‌ی حواسش به بادبادک است، از محیط اطراف بریده است. از دنیا بریده است… بادبادک هوا شده است. دوربین کات می‌کند و بادبادک را آرام در آسمان آبی نشان می‌دهد. دوربین دیگر هرگز صورت الی را نشان نخواهد داد. الی از این دنیا رفته است.
    یک سکانس بی‌نظیر و شگفت‌انگیز. سینمای ایران سال‌ها بود این‌طور نفسم را در سینه حبس نکرده بود. آفرین به آقای اصفر فرهادی. آفرین. آفرین.
  • اگر چه داستان فیلم از نظر روایی به صورت خطی ادامه دارد، اما زمینه‌ی معنایی داستان بعد از حادثه‌ی الی چرخشی اساسی می‌کند. اگر تا پیش از حادثه، تاکید روی شخصیت‌پردازی گروهی بود، بعد از حادثه تاکید روی شخصیت‌پردازی موقعیت همراه با پرداخت‌های روان‌شناسیک می‌شود. آدم‌ها تحت فشار عصبی هستند، از پذیرفتن فاجعه شوکه شده‌اند و نمی‌توانند آن‌را بپذیرند. خودشان را سرزنش می‌کنند و یکدیگر را سرزنش می‌کنند و روش‌های دفاعی مذبوحانه‌ای در پیش می‌گیرند. مادری که الی به خاطر نجات کودک‌اش به دریا رفته بود دلش می‌خواهد ثابت کند که الی دختر بدی بوده. انگار اگر الی بد بوده باشد، گناه او به عنوان مادر کودکی که الی به خاطرش قربانی شده کم می‌شود. سپیده می‌خواهد آبروی الی را در حضور نامزدش حفظ کند، اما اگر چنین کند، خودش قربانی خواهد بود. چرا که او بود که در حالی که می‌دانست الی نامزد دارد برای آوردنش اصرار کرده بود.
    این قسمت‌های فیلم استادانه ساخته شده است. موقعیت بحرانی آدم‌ها باورکردنی است. لباس‌ها باورکردنی هستند، نگاه‌ها،‌ پرخاش‌ها، هیجانات،‌ گریه‌ها عادی هستند. عادی یعنی واقعی، یعنی کارستان!
  • در نیمه‌ی دوم فیلم، گروه متلاشی می‌شود و تضادهای درونی آدم‌ها عریان می‌شود. بعد که گروه اندکی خودش را پیدا می‌کند، تصمیم می‌گیرد شخص دیگری را قربانی کند و فیلم که به صورت یک فیلم داستانی ساده آغاز شده بود به یک تراژدی سیاه تبدیل می‌شود.
  • سپیده که نماد روشن‌گری و انسانیت گروه بود، الی را قربانی می‌کند (با دروغ گفتن شرافت و آبروی الی را نابود می‌کند، یعنی انگار دوباره او را می‌کشد). او با دروغی که می‌گوید، نه تنها الی از دست رفته را مجددا قربانی می‌کند که نامزد الی را نیز در هم می‌شکند. گروه برای زنده ماندن، بیگناهان را قربانی می‌کند.
  • اگر مرگ الی یک حادثه‌ی تاسف‌بار بود، قربانی کردن او توسط گروه یک حرکت آگاهانه و عمدی بود و سیاهی فیلم‌نامه در این‌جاست. گروه (به نمایندگی سپیده) با دروغ گفتن درباره‌ی الی (نگفتن این واقعیت که او نخواسته بود به این سفر بیاید چون نامزد داشت) مرتکب قتل عمد می‌شود. گروه با قتل الی دیگر معصوم نیست و زوال اخلاقی‌ای که تا قبل به صورت تضادهایی پراکنده خودش را نشان داده بود، عریان و پیروز می‌شود. ناگهان الی به نماد همان چیزی تبدیل می‌شود که گروه از دست داده است: «معصومیت».
    به این ترتیب ما‌ که تا این لحظه از فیلم با همین گروه همذات پنداری کرده‌ایم، با آن‌ها دست به جنایت می‌زنیم چرا که حاضر شده‌ایم برای عبور از فاجعه، دیگری را قربانی کنیم. ما همراه با آدم‌های گروه، زوال اخلاقی خودمان را شاهد هستیم. ما همراه با سپیده از دست رفتن معصومیت‌مان را به سوگ می‌نشینیم.

درباره‌ی الی یک فیلم عالی است.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

استاد اخلاق یا ارباب بی‌ادب؟

ماجرا از آن‌جا شروع شد که آقای عبدالکریم سروش موضع سیاسی‌اش را در رابطه با کاندیداهای ریاست‌جمهوری اعلام کرد (حمایت از آقای کروبی). به دنبال آن در یک سخنرانی نه چندان رسمی، آقای محمود دولت‌آبادی نقش سروش در انقلاب فرهنگی را مورد انتقاد قرار داد و ظاهرا به نقطه‌ی حساسی اشاره کرد چون آقای سروش زد به سیم آخر و پاسخی داد که طرز تفکر و اصولا نوع نگاهش به دنیای اطراف را نشان می‌دهد.

دنبال کردن موضوع برایم جالب بود و چند لینک و مطلب مرتبط را گردآوری کرده‌ام که اگر علاقه‌مند بودید شما هم دنبال کنید. بحث‌ها هنوز ادامه دارد و اگر مطلب جالبی دیدم به این فهرست اضافه می‌کنم.

  • سخنرانی کوتاه و خارج از برنامه‌ی محمود دولت‌آبادی در جمع شاعران و ادیبان حامی موسوی:
    … من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکه‌ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود. …
    وی سپس عبدالکریم سروش را خطاب قرار داد و گفت: «آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.»
  • حمله تند سروش به محمود دولت آبادی
    … به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست. خبر آوردند خفته‌اي است در غاري نزديک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقده‌گشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.

این نوشته‌های وبلاگستان هم به نظرم خواندنی هستند:

  • کشف غزل جدید حافظ  »‌ مانی ب. و دقت‌نظر او در مورد نوع استفاده‌ای که سروش از شعر حافظ کرده است
    … واکنش سروش به سخنان دولت‌آبادی باعث رشد تساهل و مدارا در من شد٬ زیرا کاری که عبدالکریم سروش با حافظ می‌کند٬ روح خواجه‌ی شیراز را در قبر می‌لرزاند. عبدالکریم سروش از سخن شیرین عشق برای تفنگ مخوف خود تیر می‌سازد. دوست «حافظ‌شناس» او که ماجرای سخنرانی دولت‌آبادی را شنیده است یک جعبه‌فشنگ با کالیبر فوق‌العاده مناسب برای او می‌فرستد.
  • دکتر سروش، چرا فاطمه رجبی وار؟ »‌ لویاتان
    … دکتر سروش، محمود دولت آبادی در یک جلسه ای که به آن هم دعوت نشده بود، نقدی به شما کرد که اساسا درست بود. نزدیکانتان باید این نقد را به شما می گرفتند اما گویا ترجیح دادند به نوعی شما را مصادره کنند به نفع کسی که هیچ دفاعی ندارد و همه مگس وار دور شیرینی اش می چرخند تا چیزی گیرشان بیاید. شما اما نامه ای نوشتید در غایت بی انصافی و با ناجوانمردگی آن را به نشریه ای مگس زده سپردید تا همه آن را جار بزنند و رهروانتان در کوی و برزن راه افتاده و دولت آبادی را دودی و منقلی عنوان کنند. وا اسفا دکتر سروش، وا اسفا.
  • جگرسوزان » راز سر به مهر
    … چند روز قبل محمود دولت آبادی، «لابد» به خطای تمام، سروش را به خاطر «انقلاب فرهنگی» شماتت کرد. پاسخ دکتر سروش در دفاع از خود و یورش به دولت آبادی چیزی از جوابیه های «کیهان»ی در استهزا و توهین کم نداشت که به زیبایی انتخاب کلمات یک سرو گردن بالاتر هم بود … حالا جگرتان نمی سوزد؟

به قول مانی‌ب. «کاش که محمود دولت‌آبادی به این انشای قائم‌مقامی چندش‌آور جواب ندهد. به یک دلیل آشکار: این نوشته جواب نمی‌خواهد.»


پی‌نوشت:

  • پاسخ غیرمستقیم موسوی به سروش
    به گزارش آفتاب،‌ میرحسین موسوی در گردهمایی دانشجویان دانشگاه زنجان گفت: «زمانی که انقلاب فرهنگی شد من هیچ‌نوع مسئولیتی نداشتم و این مساله زمانی اتفاق افتاد که من هنوز نخست‌وزیر نشده بودم. البته قصد تایید یا رد مساله‌ انقلاب فرهنگی را ندارم، بلکه مساله‌ انقلاب فرهنگی در شرایط خاص اول انقلاب به فرمان حضرت امام (ره) و توسط جمعی از دانشجویان انجام شد؛ آقای باهنر، شمس آل‌احمد، سروش و برخی افراد دیگر بر اساس فرمان امام (ره) این کار را صورت دادند».
  • معضل غول يک چشمي به نام عبدالکريم سروش
  • سروش که خود را کعبه‌ي آمال روشنفکران مي‌داند، هيچگاه حاضر نشده درباره‌ي اين بخش مهم از کارنامه‌اش حرف بزند. مهم نيست که سروش بگويد اشتباه کرده است. او حق دارد از کارنامه‌اش و نقشش در انقلاب فرهنگي دفاع کند. فکر هم نمي‌کنم که کسي چنين انتظاري از او داشته باشد. اما نکته‌ي پرسش‌برانگيز اين است که سروش، هر گاه چنين بحثي پيش آمده، متاسفانه با لنتراني، به منتقدينش تاخته است. او در يکي از آخرين مصاحبه‌هاي او (که از فرط توقيف متعدد مطبوعات، حافظه‌ام ياري نمي‌کند که دقيقا بگويم در شرق بود يا هم‌ميهن) در پاسخ به سوالي در اين مورد، استدلالي مضحک ارائه کرده بود. سروش گفته بود که حالا مگر اخراج سيصد استاد دانشگاه، چقدر از مشکل جامعه بوده است (نقل به مضمون). اين گفته‌ي سروش يادآور حرف‌هاي هري لايم (با بازي اورسن ولز) در فيلمِ مرد سوم است. لايم که با به راه انداختن بازار سياه پني‌سيلين‌هاي رقيق شده، فاجعه‌اي انساني را خلق کرده بود، در صحنه‌اي از فيلم مرد سوم مي‌گويد: «مي‌دوني؟ هيچ‌وقت تو اين‌جور چيزها احساس راحتي نمي‌کنم. قرباني‌ها؟ آن‌قدر احساستي نباش. يه نگاه به‌اين پايين بنداز. واقعاً اگه چندتا از اين نقطه‌ها براي هميشه متوقف بشه، تو دلت مي‌سوزه؟ اگه من بهت بگم براي هر نقطه‌اي که متوقف بشه بيست هزار پوند بهت مي‌دم، واقعاً تو، پيرمرد، به‌من مي‌گي پولت رو براي خودت نگه‌دار يا فوراً به‌اين فکر مي‌افتي که چندتا از اين نقطه‌ها رو مي‌توني از بين ببري؟ اون‌هم بدون ماليات بر درآمد، پيرمرد؟ بدون ماليات بر درآمد.»
  • آقای سروش! صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
    اول اینکه نقاب عرفان افتاده و سرّ درون آشکار شده: همان زبان تحقیر و کوچک شمردن آدمها. و از آن بدتر دروغ و تزویر که من محمود دولت آبادی یعنی یکی از مطرح ترین نویسندگان این مملکت را نمی شناسم. و مگر برهوت فرهنگ و ادب معاصر ما چند تا آدم مطرح دارد که دولت آبادی در میان آنها گمنام مانده باشد؟

    دوم اینکه این آقایان مدعی اصلاحات و احترام به دگراندیشان امروز، در آن ستاد انقلاب فرهنگی ماجراها داشته اند و کارها کرده اند که امروز هم از اعتراف به آن کارها فرار می کنند و هم از همدیگر…


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مواظب باشید کیف پر از پول کلاه سرتان نگذارد

مدتی پیش در یک مجله‌ی انگلیسی زبان این طرح کلاه‌برداری (scam) را خوانده بودم. این نوشته ترجمه نیست، ولی ایده‌اش را از همان‌جا گرفته‌ام. در مورد این‌که در ایران جواب می‌دهد یا نه مطمئن نیستم چون این‌جور کلاه‌برداری‌ها اعتماد اجتماعی بالایی لازم دارند که متاسفانه (یا خوشبختانه؟!) در ایران امروز خیلی کم شده است.

بیشتر طرح‌های کلاه‌برداری از الگوهای تثبیت شده و «امتحان‌پس‌داده» استفاده می‌کنند. با آشنایی با این الگوها شاید بتوانیم احتمال این‌که کلاه سرمان برود را کم کنیم (شاید!).

نکته: در این سناریو دو کلاه‌بردار و یک قربانی در خیابان معرفی شده‌اند و هدف سرقت کیف پول قربانی است. اما همین طرح کلاه‌برداری با تغییراتی می‌تواند در موقعیت‌های دیگر و با اهداف دیگر اجرا شود.

طرح‌ کلاه‌برداری «کیف پول پیدا شده»

شرکت‌کنندگان: کلاه‌بردار اول (اولی)، کلاه‌بردار دوم (دومی)، قربانی

محل: یک پیاده‌روی نه چندان شلوغ

هدف: سرقت کیف پول قربانی بدون درگیری و خشونت

شرح:

«قربانی» به دقت انتخاب می‌شود. «اولی» نزدیک «قربانی» می‌رود و همان‌جا نزدیک او می‌ایستد. چند لحظه بعد «دومی» به آن‌ها نزدیک می‌شود و ناگهان کیف پولی را در گوشه‌ی پیاده‌رو پیدا می‌کند و با سر و صدای زیاد طوری که توجه «اولی» و «قربانی» جلب شود کیف پول را از زمین بر می‌دارد. وقتی هر سه نفر جمع شدند کیف را باز می‌کنند و متوجه می‌شوند که حاوی سه میلیون تومان چک مسافرتی و مقداری پول است اما هیچ اسم و نشانی‌ای از صاحبش در کار نیست.

«دومی» می‌گوید بهتر است پول را به طور مساوی بین خود تقسیم کنند و کیف خالی را هم همان‌جا بگذارند. «اولی» به دلایل اخلاقی مخالفت می‌کند. او توضیح می‌دهد که باید اطراف را خوب بگردیم و از مغازه‌دارها سئوال کنیم شاید کسی گم شدن کیف‌اش را گزارش کرده باشد. «دومی» متقاعد می‌شود و می‌گوید که می‌رود تا کمی پرس و جو کند. در همان‌حال می‌گوید بهتر است کیف دست «اولی» و «قربانی» بماند چون صاحبش ممکن است به همین حوالی سر بزند.

«اولی» کیف پر از پول را به «دومی» می‌دهد. «دومی» با مهارت در یک لحظه کیف را با کیف دیگری که پر از کاغذ است عوض می‌کند و کیف پول را پنهان می‌کند. «قربانی» متوجه این قضیه نمی‌شود.

«دومی» قبل از رفتن می‌گوید، از کجا معلوم که آن‌ها یعنی «اولی» و «قربانی» در غیاب او پول‌ها را قسمت نکنند و بروند؟ «دومی» توضیح می‌دهد که روزگار بدی شده و از نظر محکم‌کاری بهتر است به او تضمینی بدهند.

«اولی» با بی‌خیالی کیف پولش را از جیبش در می‌آورد و نشان می‌دهد که چند ده هزار تومان پول داخل آن است و می‌گوید اشکالی ندارد کیف پول من فعلن دست شما باشد. در همان حال «اولی» کیف حاوی کاغذ را به عنوان کیف حاوی سه میلیون تومان به «قربانی» می‌دهد و می‌گوید شما هم کیف پولتان را به «دومی» بدهید تا خیالش راحت باشد که ما جایی نمی‌رویم و همین‌جا هستیم. «قربانی» کیف حاوی سه میلیون تومان را در جیبش می‌گذارد و با خیال راحت کیف پول خودش را به «دومی» می‌دهد.

«دومی» برای پرس و جو کردن صحنه را ترک می‌کند. مدتی می‌گذرد و از او خبری نمی‌شود. «اولی» ابراز نگرانی می‌کند و از «قربانی» می‌خواهد همان‌جا منتظر بماند تا او برود و سراغی از «دومی» بگیرد. «قربانی» با تصور این‌که سه میلیون تومان پول نزد اوست قبول می‌کند. «اولی» صحنه را ترک می‌کند و در جایی دیگر به «دومی» ملحق می‌شود در حالی‌که کیف پول «قربانی» را به سرقت برده‌اند.


لینک‌های روز: جهان‌بینی فراتر از مدل‌سازی علمی؛ شباهت کیهان و فاکس‌نیوز؛ آزمایش جسورانه‌ی بشر برای شناخت ذره‌ی الهی

  • بامداد عزیزم، جهان را ببینیم، جهان بینی طلبمان!
    نوشته‌ی کمانگیر در ادامه‌ی گفتگویی که بر سر جنگ و موضع ضد جنگ شروع شد ولی کم‌کم به سطوح مبنایی‌تر کشیده شد. در همین رابطه آزاده همسر کمانگیر هم نوشته است به نام «آمار یا جهان‌بینی، مساله این است». خطاب به این دو دوست گرامی کامنتی را که ذیل مطلب آزاده نوشتم، تکرار می‌کنم:
    «ممنون که در این زمینه نوشتی. البته من منظورم از جهان‌بینی «روش علمی» نیست، بلکه به صورت کلان‌تر نوع نگاه محقق یا دانشمند به جهان اطراف، به اخلاق و کلا نگرشش به هستی منظورم هست.
    یک دانشمند ممکن است از کار کردن برای پروژه‌ی نظامی تولید فلان سلاح شیمیایی جدید سرباز بزند، نه به خاطر این‌که علم محدودیتی براش ایجاد کرده باشد بلکه به خاطر این‌که در جهان‌بینی علمی‌ای که برای خودش دارد، علم نباید در خدمت تولید سلاح به کار گرفته شود.
    اگر دانشمندی بر اساس جهان‌بینی‌ای که دارد نخواهد از علمش روی تولید سلاح‌های جدید استفاده کند، هیچ‌ مدل‌سازی علمی‌ یا به صورت ریزتر هیچ‌ آمار و ارقامی نمی‌تواند او‌ را متقاعد کند که نظرش اشتباه بوده و مثلا به این نتیجه برساندش که روی سلاح جدید شروع به تحقیق کند. چون این‌جا حیطه‌‌ی شناخت «ورای علم» هست.
    من متاسفم که بگویم کمانگیر دانسته یا نادانسته، حرف من را نگرفته است. او بحث را کشانده به روش تحقیق علمی و مدل‌سازی و … که البته همان‌جا هم می‌توان درباره‌ی نقش پررنگ جهان‌بینی سخن گفت ولی به هر حال باز عرصه‌، زمینه‌ی علمی است و جایگاه آمار و تحقیقات میدانی نسبتا پررنگ. درحالی‌که من کلی‌‌تر از علوم تجربی صحبت کردم و اعتقاد دارم هنوز خیلی مانده که بشر بتواند اخلاقیات یا هستی‌شناسی را به حیطه‌ی علوم تجربی وارد کند.»
  • مهندسی ابزاری، ابزار مهندسی
    غنیمتی است که آدمی مثل «هزاران نقطه» در وبلاگستان فارسی حضور دارد. توصیه می‌کنم متن کامل نوشته‌ی او را درباره‌ی مقایسه «کیهان» و «فاکس‌نیوز» بخوانید.
    یک تحلیلگر، یک خبرنگار و یا یک برنامه ساز در فاکس نیوز، هیچ گاه با دبیر یا سردبیر خود بحث نمی کند که چگونه باید به جنگ عراق پرداخت. او باور دارد که عملیات عراق، جنگی موفقیت آمیز بوده و حالا فقط در صدد تصاویر، گفت وگوها و اخبار و آماری است که نشان دهد این حرف درست است. او باور دارد دشمنانی هستند که سوءنیت به خاک و منافع آمریکا دارند و آمریکا باید هر جا و هر طور که می تواند، آنها را شکست دهد.
    حسین شریعتمداری، نه آدم بیسوادی است و نه بی تجربه. دست به آمارش هم عالی است چرا که اطلاعات دست اول و بکر و تازه را از منابع اطلاعاتی به دست می آورد. حتی به وضوح آن را به رخ می کشد و گفته های آقا درباره عزل و نصب وزیران را هم «کد» می دهد که آقا چه گفته اند و منظورشان چه بوده است. شریعتمداری کیهان اما، باور دارد حرف هایی که می زند درست است و راه همین است که هست.
  • فیس‌آف: ویژه‌ی هفتمین سالروز تولد وبلاگستان فارسی
    کار جالبی از وبلاگ بلاگ‌نوشت در ادامه‌ی پروژه‌ی فیس‌آف. دیدگاه‌های چند وبلاگ‌نویس درباره‌ی وبلاگ.
  • امکان جدید وردپرس دات کام: پست ویژه
    از این به بعد می‌توانید یکی از پست‌های خود را به صورت پست ویژه بالای وبلاگ وردپرس دات کام خود متمایز کنید و نمایش دهید. امکانی بسیار مهم که مدت‌ها بود انتظارش را می‌کشیدیم.
  • گوگل آرشیو همه‌ی روزنامه‌های جهان را به بانک‌اطلاعاتی خود اضافه می‌کند
    یک حرکت مهم دیگر در راستای شعار بزرگ گوگل که گفته بود «می‌خواهد همه‌ی اطلاعات بشر را ایندکس کند». سئوال اساسی این است، آیا می‌خواهیم «این همه» اطلاعات در بانک‌های اطلاعاتی یک شرکت ذخیره شود؟
  • تحریم خطوط کشتی‌رانی جمهوری اسلامی و 18 شرکت همکار آن از سوی آمریکا
    فاجعه‌ای دیگر برای مردم ایران، هدیه‌ی مشترکی از سیاست‌گذاران بی‌کفایت ایران و امپراطور  توسعه‌طلب. این به معنای گران شدن نرخ بیمه، و نرخ حمل و نقل دریایی برای واردات و صادرات ایران است، یعنی ضربه‌ی مهلکی که مستقیما دودش به چشم مردم می‌رود.
  • در جستجوی رازهای پیدایش جهان
    به کمک شتاب‌دهنده‌ی 27 کیلومتری سرن، دانشمندان تلاش می‌کنند تا لحظات اولیه‌ی پیدایش جهانی که می‌شناسیم را در مقیاسی کوچک شبیه‌سازی کنند. این شاید گستاخانه‌ترین آزمایشی باشد که بشر تاکنون انجام داده است.
تایید فرضیه‌ی تبدیل ذرات بدون جرم به ذرات دارای جرم، به منزله‌ی گامی مهم در پذیرش فرضیه‌ی انفجار بزرگ (مه‌بانگ یا بیگ‌بنگ) به عنوان مبداء پیدایش کائنات و تشکیل کهکشان‌ها و در نهایت، منظومه‌ی شمسی و کره‌ی زمین خواهد بود. پیتر هیگینز، پژوهشگر هفتاد و نه ساله بریتانیایی گفته است که به اعتقاد وی، آزمایش سرن خواهد توانست وجود «ذره‌ی الهی» را نشان دهد.

به کار هم کار داشته باشیم

از این به بعد هر از چند گاهی از یکی از دوستانم دعوت می‌کنم که در بامدادی بنویسد. مطلب زیر اولین مطلب یک نویسنده‌ی مهمان در بامدادی است که توسط دوست خوبم نویسنده‌ی وبلاگ روشن‌نگر «هزاران نقطه» نوشته شده است.

شخصا از خواندنش لذت بردم و درس زندگی گرفتم. روی موضوع مهمی دست گذاشته که بیشتر ما از آن غالفیم. امیدوارم شما هم لذت ببرید.

نکته: تاکیدها  و تفکیک‌سازی بخش‌های مختلف متن از من است.

به کار هم کار داشته باشیم

نوشته‌ی نویسنده‌‌ی مهمان: هزاران نقطه

نمی شود به کسی گفت با کار بقیه کار نداشته باش، کار راحتی نیست و خیلی هم نرمال نیست، همه به نوعی به کار هم کار دارند. اگر همکار هستند، اگر دوست، اگر شریک به طور قطع با هم کار دارند. اگر کسی در کانون توجه است مانند یک بازیگر یا هنرپیشه یا خواننده ، حتمن همه با او کار دارند اما اگر سیاستمدار باشد، دیگر همه باید با او کار داشته باشند چرا که رای گرفته و نظرات و کارها و رفتار و گفتار او در زندگی همه موثر است.

یک مرز باریک اما هست که باید «کار داشتن» و «کار نداشتن» را از هم جدا کرد. می شود به امور کاری یک سیاستمدار پرداخت اما زندگی خانوادگی او اما باید از این قاعده بیرون باشد. دلیلی هم ندارد که کسی بخواهد آن را بداند. «گرهارد شرودر»، صدر اعظم سابق آلمان یک دختر کوچک مدرسه‌ای داشت که خبرنگاران هی می‌رفتند و مزاحمش می‌شدند و  می‌خواستند از او عکس بگیرند و یا با او گفت وگو کنند. شرودر از خبرنگاران شکایت کرد و دادگاه به نفع صدراعظم داد. دلیل دادگاه این بود که آزادی بیان و تحقیق در اختیار خبرنگاران است و آن‌ها می‌توانند شخص صدراعظم را مورد تحقیق قرار دهند اما بازی کردن با زندگی یک دختر مدرسه‌ای، به آینده و زندگی روانی او لطمه می‌زند. 009_575-010~Norman-Rockwell-Triple-Self-Portrait-Posters

یک عده‌ای اصلا عاشق این هستند که کسی کار به کارشان داشته باشد. بازیگران و هنرپیشه‌ها و خواننده‌ها می‌دانند که همه آنها را می‌شناسند و به قولی هرجا بروند تابلو هستند اما کارهایی می‌کنند که مثل بمب در همه‌جا منفجر می‌شود. یک بازیگر یا هنرپیشه و یا مجری تلویزیونی اگر برود در یک میهمانی و کاری عجیب بکند همه خبردار می‌شوند. اگر دعوا کند و درگیر شود خبر آن همه جا می‌پیچد. آنها همه می‌دانند و تاکید می‌کنم همه می‌دانند که شناخته شده هستند و هرکاری بکنند همه خبردار می‌شوند. قضیه چند تا از مجریان تلویزیونی که در مجالس خانوادگی کاری غیرعرفی کردند را همه خبردار شدیم و یا همین قضیه ازدواج مهدوی کیا در آلمان. مهدوی کیا هم در آلمان شناخته شده است و هم در ایران، در نتیجه خودش هم می‌دانسته که آن مرز را نمی توان مخفی نگه داشت. قصدم نمونه‌های ایرانی آن است و دیگر سراغ بریتنی اسپیرز و این‌ها نمی روم.

به کار بقیه کار داشته باشیم، اما…

یک مسئله‌ی اما خیلی مهم، ما می‌توانیم به کار بقیه کار داشته باشیم به شرط آن که پیش شرط آن را انجام داده باشیم یا حداقل هیچ‌گاه از آن غافل نشویم. می‌شود به کار همه کار داشت و شرط آن این است که خودمان اول به خودمان کار داشته باشیم. خیلی راحت است که بنشینیم گوشه‌ای و بگوییم فلانی این گونه است، آن یکی این طور لباس می پوشد در نتیجه وضعش خراب است، آن یکی این گونه رفتار می‌کند پس حتمن با خانه و خانواده‌اش مشکل دارد. آن یکی این‌گونه حرف می‌زند در نتیجه تریبت خانوادگی خوبی نداشته، فلانی قابل اعتماد نیست به این دلیل که پیشینه خوبی ندارد. نمونه‌های آن بسیار و بسیارند و هیچ‌کس نیست که از این قاعده مستثنی باشد. هیچ‌کس نمی تواند بگوید من این گونه نیستم. شاید کسی بلند نگوید؛ البته اما همه می‌دانند که این کار را کرده‌اند.

کار داشتن به کار همدیگر را اما باید کمی حلاجی کرد. اگر به معنای فضولی به کار و امور دیگران باشد اصولا امری نکوهیده است از هر نظر. از نقطه‌نظر اسلامی قاعده‌ی «لاتجسسو» بر آن حاکم است، از قاعده‌ی تحقیق در امور سیاسی، امور شخصی افراد به ما ربطی ندارد. در دیگر ادیان هم این امر نکوهیده است و هیچ دینی این امر را توجیه نمی‌کند و تمام ادیان این امر را تقبیح می‌کنند.

اگر کارداشتن به کار دیگران نقد امور آنان است، دیگر نقد کردن حد و مرز و قواعد خودش را دارد. می‌توان گفت فلانی بازیگر خوبی نیست، اما هر کسی نمی‌تواند این را بگوید. یک بخشی از آن سلیقه‌ی شخصی است در نتیجه آن را باید درست گفت. می‌توانیم بگوییم من از بازی فلان بازیگر خوشم نمی‌آید یا این که من فلان موسیقی را نمی‌پسندم و باب طبع من نیست. این را دیگر نمی‌توان نقد کرد و بر سر آن هم نمی‌شود بحث کرد. موضوعی کاملا شخصی و سلیقه‌ای است و حتی بر اساس آن نمی‌توان قضاوت کرد. مردم موجوداتی هستند پیچیده با تضادهای خاص خودشان. باید به آن احترام گذاشت و از آن گذشت. در نتیجه اگر کسی بدون لحاظ سلایق شخصی نظر بدهد، آن نظر وزن ندارد. در نتیجه بهتر است یا پسوند این که «این نظر شخصی من و یا سلیقه من است» را به آن چسباند و یا این که گفت من منتقد و یا مدرس بازیگری نیستم و در نتیجه نظر نمی‌دهم. می‌ماند نظر آن که تخصص این کار را دارد. می‌توان البته نظر او را رد و یا قبول کرد اما یک کارشناس با دلیل و پشتوانه حرف می‌زند. قضاوت به عهده ما نیست.

اگر نقد می کنیم تا به قولی حیاط خلوت خودمان را مخفی نگه داریم، این دیگر آفت است و یک نوع دلیل برای عقب ماندن و رشد نکردن و پیشرفت نکردن. کار داشتن به کار دیگران بدون این که به کار خودمان کار داشته باشیم نتیجه اش این است که پس از مدتی دقیقن ما کارهایی که منتقد آن هستیم را انجام می‌دهیم. دلایل مختلفی بر این هست که چرا این اتفاق می‌افتد از جمله «کریشنا مورتی» که می گوید:

نقدی که از ذهن نگذشته باشد و تحلیل و آزمایش و سبک و سنگین نشده باشد، خود در زندگی ظاهر می شود.

— کریشنا مورتی

دلیل آن هم این است که به محض این که شما به آن می‌اندیشید جای آن را در زندگی خود باز کرده‌اید، اگر هم شروع کنید به صحبت از آن، دیگر انرژی خود را هم بر آن متمرکز کرده‌اید در نتیجه دیر یا زود آن اتفاق برای شما هم رخ می‌دهد. در نتیجه او توصیه می‌کند به امور دیگران کار نداشته باشید و به جای آن بر امور خودتان متمرکز شوید، به ویژه اگر این امور منفی و یا تخریبی باشد. به زبان ساده‌تر، غور و تحقیق در ناکامی دیگران، همان ناکامی را برای شما بارمی آورد.

از نقطه نظر اخلاقی، ایراد این کار و کار داشتن به کار دیگران این است که یک فرآیند غیرعادی پیش می‌آید که اسم آن هست البته به زبان همه فهم خودمان «اعتیاد». کار داشتن به کار دیگران اعتیادآور است و اعتیادی است که مانند همان اعتیاد به مواد مخدر خانمان سوز است و برانداز. خانمان‌سوز از این نظر نه که تصویر یک فرد معتاد با سوزن و سرنگ و آن رفتار خاص در نظرمان مجسم شود که از نوع بدتر آن، یعنی این‌که تا به خود بیاییم، می‌بینیم که داریم از صب تا شب درباره‌ی بقیه، و کار و رفتار و گفتار ولباس پوشیدن و همه چیز آنها صحبت می‌کنیم.

Transfigurations

کمی با خودمان صادق باشیم، چقدر در شبانه‌روز ما وقت برای خودمان داریم؟ اگر شاغل هستیم که حدود هشت ساعت حداقل سریک کارمان هستیم، یک یا دو ساعت صرف رفتن به سرکار و برگشتن می‌کنیم، آن هم با احتساب دوش گرفتن و آماده شدن و لباس پوشیدن و خوردن غذا، اگر کار دوم و یا سوم داریم که دیگر به مراتب این وقت کمتر است، اگر دانشجو هستیم و درس می‌خوانیم هم همین‌طور، حتی اگر خانه‌دار هستیم، کلی وقت صرف کار خانه می‌کنیم، از طرفی حدود هفت یا هشت ساعت هم که صرف خواب می‌کنیم. می‌ماند سه یا چهار ساعت وقت نسبتن مفید در روزهای عادی و یا چند ساعت بیشتر در روزهای تعطیل. اگر عادت به نشستن پای تلویزیون و دیدن برنامه‌های تلویزیونی و سریال و اخبار و ماهواره را هم حساب کنیم، واقعا وقتی برای خودمان نمی‌ماند، حالا آن وقت اندک را صرف چه کاری کنیم بهتر است؟

باز هم شاید مشکل این نباشد که کمی فضولی در کار دیگران بکنیم، بدبختی بزرگ زمانی حاکم می‌شود که یک دگرگونی عمده در زندگی ما رخ می‌دهد.این دگرگونی آدمی دیگر از ما می‌سازد، طوری که شاید حتی خودمان هم خودمان را نشناسیم. آن هم زمانی است که شروع کنیم درباره دیگران قضاوت کردن و حکم صادر کردن. دیگر تقریبن هیچ جای رشدی درون خودمان باز نگذاشته‌ایم.

سخت‌ترین کار دنیا

قضاوت سخت‌ترین کار دنیاست. خیلی خیلی دشوار و سخت است و مسئولیت دارد. به چه کسی اجازه می‌دهیم راحت درباره‌ی ما قضاوت کند؟ چند بار شده که وقتی با قضاوت دیگران مواجه شده‌ایم شوکه شده و تقریبن از هم گسسته‌ایم؟ هیچ‌کس دوست ندارد به خاطر نوع پوشش لباسش، نوع آرایش مویش یا نوع گفتارش مورد قضاوت دیگران قرار گیرد چرا که خودمان می‌دانیم این هم آن‌ی نیست که هستیم. و همه‌ی ما خلاصه نمی‌شویم در ویترینی که به دیگران نشان می‌دهیم. همه ما مجموعه‌ای هستیم از تناقض‌ها، من شاید لباس پوشیدنم اسلامی و دینی نباشد اما به کسی هم اجازه نمی‌دهم من را بی خدا و کافر و یا چیز دیگری بنامد.

قضاوت هیچ وقت کامل نیست، کار ساده‌ای هم نیست. این که همه به آن دست می‌زنند، دلیل نمی‌شود کار ساده‌ای باشد.

p2001

بهترین راه برای برای دوری اپز این گرداب مخوف این است که یا اول، موهبتی به نام دوست خوب و یا دشمن دانا داشته باشیم که نقص های ما را به ما نشان دهد، آن‌طور که می‌داند شنوای آن هستیم و بر علیه آن موضع نمی‌گیریم. چون اولی خیلی دشوار است و سخت و تقریبا نایاب شده، راه حل دوم این است که خودمان به کار خودمان کار داشته باشیم. چند لحظه تفکر در خود و یا نوشتن کارهای روزانه و یا کمی اندیشیدن از دو جهت: «از این حرفی که زدم چه برداشت هایی می شود کرد؟»، «کاری که من کردم چه معنایی می دهد؟» و …
شاید خیلی راحت تر باشد ببینیم حرفی که زده‌ایم معناهای دیگری هم می‌دهد به جای این که سریع موضع بگیریم که «فلانی تو حرف نزن با اون کار کردنت!»، «تو خفه‌خون بگیر با اون لباس پوشیدنت!»، «تو که از صب تا شب کارت خرید و آرایش کردن است. تو چه می فهمی؟!»، «تو که همیشه دنبال دختر بازی هستی چه می فهمی زندگی یعنی چه؟!».

هر کسی خوبی‌هایی دارد و بدی‌هایی دارد که نشان می‌دهد. شما چطور؟ بهتر نیست که فکر کنید شما کدام‌بخش از خود را به دنیا نشان می‌دهید؟

به کار خود کار داشته باشید

کمی آرامش، کمی تمرکز، کمی تحقیق در خود. بقیه زندگی خود را می‌کنند شما هم زندگی خودتان را. کسی بر اساس گفته‌ها و نظریات دیگران زندگی نمی‌کند. به کار خود کار داشته باشید. حداقل در زندگی خود را بهتر از همه می‌شناسید. این ارزشش را دارد.

با تشکر از مولف وبلاگ «هزاران نقطه» به خاطر پذیرفتن دعوت من و حضور به عنوان نویسنده‌ی مهمان در بامدادی.

توصیه: با اشتراک «خوراک وبلاگ هزاران نقطه» مطالب آن‌را راحت‌تر دنبال کنید.

پی‌نوشت: در ادامه‌ی این مطلب در هزاران‌نقطه بخوانید: درس هایی برای زندگی بهتر


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

وقتی جنگ‌طلب‌ترین کشور جهان سپاه پاسداران را تروریست بداند

دولت آمریکا ممکن است برای اولین بار در تاریخ این کشور نیروهای نظامی یک کشور دیگر را در ردیف سازمان‌های تروریستی قرار دهد. تهدیدی که در صورت عملی شدن، یک چرخش جدی دیگر به سوی رویارویی محتمل با ایران تلقی خواهد گردید{+}. قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست سازمان‌های تروریستی برای دولت آمریکا دست‌کم دو کارکرد خواهد داشت:

  1. از یک‌سو کمک به آرام کردن نسبی و دست‌کم موقتی سگ‌های جنگ در آمریکا که مصرانه در تلاش برای دیدن فرو ریختن بمب‌های آمریکایی بر فراز ایران هستند.
  2. از سوی دیگر حرکت دیگری برای منزوی کردن هر چه بیشتر ایران و فشار بر کشورهای دارای حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل جهت اجرای تحریم‌های شدیدتر علیه ایران.

برای لحظه‌ای نه به عنوان یک ایرانی، بلکه به عنوان یک ناظر بی‌طرف (تا حدی که امکان دارد) به این موضوع نگاه کنید. آیا موضوع خنده دار به نظر نمی‌رسد؟ کشوری که نیروهای نظامیش بعد از جنگ جهانی دوم تقریبا در چهارگوشه جهان به صورت مستمر درگیر جنگ‌های مستقیم و غیرمستقیم بوده است، چطور از نظر اخلاقی به خود اجازه می‌دهد اصولا چنین موضوعاتی را پیش بکشد؟ آیا باید یک بار دیگر شاهد مرگ اخلاق سیاسی باشیم و باور کنیم که چیزی جز وقاحت سیاسی در دنیای امروز باقی نمانده است؟

جایی خواندم در پاپان جنگ جهانی دوم قاضی دادگاه نورنبرگ با استفاده از اصل اخلاقی «هر چه برای خودم می‌خواهم برای تو می‌خواهم» متهمین نازی را از اتهامات مربوط به استفاده از سلاح‌های شیمیایی تبرئه کرد. چرا که به اعتقاد وی همه طرف‌های درگیر از سلاح‌های شیمیایی استفاده کرده بودند و از لحاظ اخلاق حقوقی کسی که خود مرتکب عملی شده باشد، حق ندارد شخص دیگری را به دلیل ارتکاب به همان عمل محکوم کند. کشور آمریکا جنگ‌طلب ترین کشور جهان در نیمه‌دوم قرن بیستم بوده است. به همان دلیلی که قاضی دادگاه نورنبرگ پس از جنگ جهانی دوم جنایت‌کاران نازی را از اتهامات مربوط به استفاده از سلاح‌های شیمیایی تبرئه کرد، آمریکا یا هیچ کشور جنگ‌طلب دیگری در جهان حق ندارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به بهانه مشارکت پنهانی در حمایت از سازمان‌های تروریستی و یا مداخلات نظامی مستقیم یا غیرمستقیم مورد مواخذه قرار دهد.

هشدار: هستند ایرانیانی که به خاطر وضعیت بحرانی و تشدید فشارهای داخلی حاکمیت تندروی ایران ناگهان به سیاست‌های آمریکا احساس نزدیکی می‌کنند. فراموش نکنید که خطر آمریکا برای مردم ایران میلیون‌ها بار بزرگ‌تر از خطری است که حکومت فعلی ایران ممکن است برای مردم داشته باشد. آمریکا می‌تواند از ایران جهنمی بسازد که قابل مقایسه با عراق امروز باشد. امیدوار هستم مثبت‌اندیشان ساده‌دل سیاسی که معمولا حافظه تاریخی اندکی هم دارند این موضوع را فراموش نکنند! در ضمن قبل از این‌که این‌جانب را به حمایت از خفقان سیاسی و ضدیت با دموکراسی‌خواهی محکوم کنید لازم می‌دانم تاکید کنم که من از منتقدین جدی وضعیت موجود در ایران هستم، اما خطری که از سوی آمریکا ایران و ایرانیان را تهدید می‌کند آن‌قدر بزرگ است که به هیچ عنوان حاضر نیستم به خاطر فرار از وضعیت موجود، به دامن دیو پناه ببرم.

اما یکHoward Zinn مطلب کوتاه هم می‌نویسم به نقل از تاریخ‌دان، دانشمند علوم سیاسی و منتقد اجتماعی برجسته آمریکایی آقای هوارد زین (Howard Zinn). ایشان از دهه 1960 به صورت فعال در جنبش‌های ضد جنگ در آمریکا حضور داشته است. وی چندین بار در نوشته‌هایش دوران معاصر را عصر کنایه‌های گزنده (Age of Irony) نام نهانده است. آقای زین با اشاره به سخترانی جورج بوش در آغاز عملیات نظامی علیه افغانستان که تاکید کرده بود آمریکا یک ملت صلح‌دوست است در کتاب جنگ و تروریسم می‌نویسد:

شما نمی‌توانید به سرخ‌پوستان آمریکا بگویید ما مردمان صلح‌دوستی هستیم، در حالیکه در سراسر آمریکا درگیر صدها نبرد خونین با آنها هستید.

در بیست سال اول قرن بیستم ایالات متحده دست‌کم در بیست برخورد نظامی در منطقه دریای کارائیب درگیر بود. از زمان جنگ جهانی دوم تا امروز نیز ما شاهد زنجیره پیوسته و بی‌پایانی از جنگ و دخالت‌های نظامی از سوی آمریکا بوده‌ایم.

فقط 5 سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم؛ ما در حال جنگ با کره بودیم. تقریبا بلافاصله بعد از آن در ایندوچین با تامین 80 درصد تجهیزات نظامی مورد نیاز فرانسوی‌ها به آنها کمک می‌کردیم و خیلی زود ما نیز در آسیای جنوب شرقی درگیر شدیم. ما نه تنها ویتنام، بلکه کامبوج و لائوس را نیز بمب‌باران کردیم.

zinnدر دهه 1950، همچنین ما مشغول انجام عملیات متعدد سری بودیم و دولت‌های ایران و گواتمالا را سرنگون کردیم. تقریبا به محض اینکه در ویتنام درگیر شدیم، نیروهایمان را به جمهوری دومینیکن فرستادیم. در همان دوران ما مقادیر عظیمی کمک در اختیار دولت اندونزی قرار دادیم در حمایت از دیکتاتوری سوهارتو که مشغول انجام عملیات نظامی بر علیه مخالفین داخلیش بود که منجر به کشته شدن چندصد هزار نفر شد. پس از آن و از سال 1975 دولت ایالات متحده آمریکا کمک‌ شایانی به برنامه گسترده اندونزی جهت سرکوب مردم تیمور شرقی کرد، که در طی آن صدها هزار نفر دیگر کشته شدند.

در دهه 1980، بلافاصله پس از ورود ریگان به کاخ سفید ما جنگ‌های پنهانی را در منطقه آمریکای مرکزی در ال‌سالوادور، هندوراس، کوستاریکا و به خصوص در نیکاراگوا آغاز کردیم. این کار به کمک تشکیل نیروی ضد انقلاب کنتراس که ریگان مبارزان آزادی خطابش می‌کرد انجام می‌شد. در 1978 حتی قبل از اینکه روس‌ها وارد افغانستان شده باشند، ما به صورت پنهانی تسلیحات برای نیروهای شورشی در افغانستان می‌فرستادیم، یعنی مجاهدین. بعضی از این افراد بعدها تحت عنوان طالبان شناخته شدند. کسانی که ناگهان دشمن ما شدند! مشاور امنیت ملی کارتر، برژینسکی گفت که می‌دانسته است کمک‌های آمریکا نهایتا به دخالت نظامی شوروی در افغانستان خواهد انجامید. و در واقع همین اتفاق هم افتاد و جنگی در افغانستان آغاز شد که ده سال طول کشید. جنگی که برای مردم افغانستان نابودگر بود و کشور را به ویرانه‌‌ تبدیل کرد. درست لحظه‌ای که جنگ در افغانستان تمام شد (بر علیه شوروی) آمریکا بلافاصله از افغانستان خارج شد. کسانی که ما از آنها حمایت کرده بودیم، یعنی بنیادگرایان تندرو،‌ قدرت را در افغانستان به دست گرفتند و رژیم خود را برپا ساختند.

تقریبا به محض این‌که جورج بوش پدر در 1989 به ریاست‌جمهوری رسید، جنگی را بر علیه پاناما به راه انداخت که شاید چندین هزار کشته بر جای نهاد. دو سال بعد ما در خلیج‌فارس بودیم تا با استفاده از بهانه تهاجم عراق به کویت حضور نظامی خود را در منطقه تشدید کنیم و نیروهایمان را در عربستان سعودی قرار دهیم. موضوعی که از مهمترین دلایل تحریک اسامه بن‌لادن و ملی‌گرایان سعودی بر علیه ما شد. پس از آن در زمان دولت کلینتون ما مشغول بمباران افغانستان، سودان، یوگوسلاوی و مجددا عراق بودیم.

پس برای اینکه جورج بوش ما را یک ملت صلح‌دوست خطاب کند، لازم است بخش بسیار بزرگی از تاریخ را فراموش کنیم. شاید کل این تاریخ بیش از حد درک جورج بوش باشد، اما حتی بخش کوچکی از آن هم به ما می‌گوید بهتر است بگوییم از زمان جنگ‌جهانی دوم هیچ ملتی جنگ‌طلب تر از آمریکا در جهان نبوده است.

machiavelli

جای نیکولو ماکیاولی خالی است
نیکولو ماکیاولی به عنوان یکی از بی اخلاق ترین تئوریسین‌های علوم سیاسی شناخته می‌شود، اما شهامت وی در بیان صریح عقایدش از او اسطوره‌ای ساخته است که پیروان زبون امروزی‌‌اش مگر فقط خوابش را ‌بینند. چند جمله از او:

  1. قبل از همه دیگران، مسلح باش.
  2. یک شریف‌زاده هرگز برای آوردن دلایل قانونی برای شکستن قولش دچار مشکل نمی‌شود.
  3. امنیت بیشتر را وقتی داری که از تو بترسند تا اینکه دوستت داشته باشند.
  4. فریب دادن فریب‌کار دوچندان لذت‌بخش است.
  5. فریبکار همیشه کسانی را که آماده گول‌خوردن هستند می‌یابد.
  6. سیاست هیچ ارتباطی به اخلاقیات ندارد.
  7. هیچ راه گریزی از جنگ نیست، فقط می‌توان آن را به سود دیگران به تعویق انداخت.

آیا این‌ جملات الگوی سیاست خارجی (و چه بسا داخلی) کشورهای بزرگ و به خصوص جنگ‌طلب ترینشان یعنی آمریکای عزیز نیست؟ واقعا جای ماکیاولی خالی که ببیند آموزه‌هایش سرفصل استراتژی کلان بزرگان قرار گرفته است.