چانه زدن یا بازی کردن؟ (داستان نقاشی که تابلویش را ارزان فروخت)

۱

سابقه‌ی آشنایی من و فرانک به چند روز بیشتر نمی‌کشید. از دو قاره‌ی مختلف آمده بودیم: او در آمریکای لاتین زندگی می‌کرد و من در اروپا. هر دو در یک کنفرانس آکادمیک که بنا به سنت برگزار کنندگانش در هتلی دورافتاده از شهر اما واقع در یکی از زیباترین مناطق ایتالیا  برگزار می‌شد شرکت کرده بودیم. فرانک شخصیت دوستانه و مثبتی داشت و آدمی بود که می‌شد باهاش در مورد موضوعات مختلف حرف زد. مثلا معتقد بود خیلی از اروپایی‌ها از جمله خودش قبل از این‌که سال‌ها پیش هلند را به قصد زندگی و کار در آمریکای لاتین ترک کند دچار نوعی «تکبر اخلاقی» (moral arrogance) هستند (این اصطلاح از اوست و من سعی کرده‌ام معادل فارسی‌ای برایش پیدا کنم). تکبر اخلاقی به این معناست که باور داشته باشی مرجع اراده و شعور فقط در تو و امثال توست و در جایگاهی قرار داری که می‌توانی بهترین قضاوت اخلاقی را درباره‌ی موضوعات چالش‌برانگیزی که در جوامع مختلف وجود دارد داشته باشی. به نظر فرانک بیشتر اروپایی‌ها در مواجهه با کشورهای غیراروپایی دچار تکبر اخلاقی هستند که چون نیک در آن بنگری چیزی جز اقتدارگرایی (authoritarianism) نیست و بیشتر نتیجه‌ی «کوری و کم اطلاعی» است تا شرارت و بدخواهی و به همین خاطر حتی می‌شود آن‌را نوعی «جهل اخلاقی» (moral ignorance) دانست. خلاصه این‌که فرانک تعریف کرد که چطور به تدریج طی سال‌های زندگی در آمریکای لاتین نسبت به تکبر اخلاقی‌اش آگاه شده و سعی کرده آن‌را آرام‌آرام و برای همیشه کنار بگذارد.

اما این‌ها مقدمه‌ای بود برای روایتی که می‌خواستم برایتان تعریف کنم.

۲

همان‌طور که گفتم هتل در منطقه‌ای دور از شهر قرار داشت. روی تپه‌ای سرسبز که مشرف بود به دره‌ای زیبا که امتدادش به شاخه‌های آلپ می‌رسید و پوشیده از برف و مه بود. در ساعت‌های استراحت می‌شد توی این تپه و منطقه‌های اطراف آن پیاده‌روی کرد و چند روستا یا شهر کوچک هم روی تپه‌های مجاور قرار داشت. یک شب که فرانک را دیدم تعریف کرد که از نقاشی که در شهر کوچک واقع در تپه‌ی مجاور زندگی می‌کند یک تابلوی نقاشی خریده است.

گفت قبل از این‌که به ایتالیا برای شرکت در این کنفرانس بیاید قصد داشته که یک تابلوی نقاشی خریداری کند. می‌دانسته که با توجه به نزدیکی نسبی محل کنفرانس به مراکز فرهنگی بزرگ ایتالیا (مثل فلورانس) احتمال این‌که بتوان آثار هنری با قیمت مناسب پیدا کرد زیاد است. در عین حال او می‌دانسته که استودیوها و فروشگاه‌هایی که در این نواحی شهری اصلی قرار داشته باشند احتمالا توریست‌محور هستند و طبعا متمایل به گران‌تر فروشی. در ضمن به نظر او نقاش‌هایی که با هدف نزدیک‌تر بودن به مراکز هنری از سراسر اروپا به این منطقه می‌آیند احتمالا محل زندگی‌شان را داخل شهرهای بزرگ انتخاب نمی‌کنند، چون این کار برایشان هزینه‌ی زیادی خواهد داشت. در عوض شهرهای کوچک یا روستاهایی که به این مراکز فرهنگی نزدیک‌ باشد محل مناسب‌تری برای اقامت آن‌ها خواهد بود. به این ترتیب آن‌ها بدون این‌که هزینه‌ی زیادی برای زندگی و اقامت بپردازند به مراکز هنری بزرگ نزدیک هستند. خلاصه این‌که فرانک حدس زده بود در شهری کوچکی که در تپه‌ی مجاور قرار داشت احتمالا چندین نقاش زندگی می‌کنند.

با این تصور یک روز تعطیل (کنفرانس هر روز برقرار بود اما کشور چند روز در تعطیلات رسمی بود) فرانک به شهر مذکور می‌رود و چرخی در آن می‌زند. متوجه سه تا مغازه یا استودیوی نقاشی می‌شود که آثاری را برای فروش به عرض گذاشته بودند. دو تا از مغازه‌ها باز بودند و سومی تعطیل. فرانک حدس می‌زند که اگر نقاش مذکور در سفر نباشد احتمالا از همه موفق‌تر است چرا که از امکان بهره‌مند شدن از روزهای تعطیل برخوردار است. این نشان می‌دهد که شناخته شده است و نیازی نمی‌بیند حتما با حضور بیشتر در مغازه خود یا آثارش را به مشتری‌ها معرفی کند. در ضمن فرانک از یکی از آثاری که در مغازه قرار داشت خودشش آمده بود و به قولی چشمش را گرفته بود.

فرانک به شماره‌ای که پشت شیشه‌ی استودیو قرار داشته زنگ می‌زند و از قضا نقاش در خانه‌اش در همان نزدیکی‌ها بوده و بعد از خوش و بشی کوتاه و آگاه شدن نقاش از قصد فرانک در محل حاضر می‌شود و مغازه‌اش را باز می‌کند. فرانک متوجه می‌شود که تابلویی که چشم‌اش را گرفته (اسمش را بگذاریم تابلوی الف) از بودجه‌ای که برای خرید تابلو در نظر گرفته گران‌تر است. از طرفی دوست نداشته با نقاش بر سر اثرش چانه بزند و یکی به دو کند. این‌جاست که به جای چانه زدن دست به یک تاکتیک ویژه می‌زند:

فرانک تابلوی الف را نشان می‌دهد و می‌گوید:

من خیلی از این تابلو خوشم آمده اما متاسفانه بودجه‌ی من برای خرید آن کافی نیست.

بعد به تابلوی دیگری (اسمش را بگذاریم تابلوی ب) که قیمتی حدود نصف قیمت تابلوی الف دارد اشاره می‌کند و می‌گوید:

اگر چه این تابلوی مطلوب من نیست اما به بودجه‌ی من می‌خورد. پس من این را می‌خرم.

فرانک روان‌شناسی نقاش را می‌شناسد. از نظر او نقاش در درجه‌ی اول یک هنرمند است تا فروشنده. او دوست دارد مشتری‌هایش تابلویی را که دوست دارند از او بخرند حتی به بهایی کمتر، چرا که این کار حس رضایت خاطر بیشتری به او می‌دهد. پول در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. این‌جاست که همان‌طور که فرانک پیش‌بینی کرده بود نقاش می‌گوید:

نه نمی‌شود. تو باید همان تابلوی الف را برداری، اشکالی ندارد، قیمت آن‌را به اندازه‌ی تابلوی ب پایین می‌آورم.

در نتیجه فرانک همان‌طور که برنامه‌ریزی کرده بود موفق می‌شود تابلوی الف را به قیمت تابلوی ب بخرد بدون آن‌که وادار شده باشد با نقاش سر قیمت چانه بزند.

۳

از آن موقع تا به حال به این واقعه فکر می‌کنم. آیا فرانک کار غیراخلاقی‌‌ای انجام داده است؟ قضاوت درباره‌ی ارزش اخلاقی کار فرانک به چارچوب اخلاقی‌ شما مربوط می‌شود. فرانک بلوف زده اما کلاه‌برداری نکرده و دروغ آشکاری هم نگفته (شاید بشود استدلال کرد که او با بلوفی که در مورد تابلوی ب زده دروغ گفته است. اما فرض کنید او بلوف نزده باشد. فرض کنید چنانچه نقاش رضایت نمی‌داد فرانک همان تابلوی ب را به همان قیمتی که بود می‌خرید). پس چطور می‌توان او را متهم به ارتکاب کار غیراخلاقی کرد؟

آن‌چه در این داستان من را اذیت می‌کند استفاده‌ی ابزاری فرانک از نقاش و در واقع جهان‌بینی نقاش به عنوان یک هنرمند است. فرانک در نقش یک علاقه‌مند به نقاشی ظاهر شده و کسی که حاضر نیست برای خرید تابلوی مورد علاقه‌اش چانه بزند. شاید اگر او در نقش دیگری ظاهر می‌شد و مثلا بر سر قیمت تابلوی الف وارد فرایند چانه‌زنی می‌شد نقاش هم همین نقش را می‌گرفت و او هم سعی می‌کرد چانه بزند. اگر چه احتمالا این نقشی نبود که نقاش دوست داشت بازی کند اما در آن صورت نمی‌شد فرانک را به فریب دادن نقاش متهم کرد. فرانک اما از در دیگری وارد می‌شود. او در واقع قصد چانه‌زنی دارد، اما به نقاش درباره‌ی قصدش دروغ می‌گوید. فرانک وانمود می‌کند علاقه‌ای به چانه‌زدن بر سر آثار هنری که ارزش آن‌ها فرامادی است ندارد و نقاش او را باور می‌کند. در یک چارچوب اخلاقی سخت‌گیرانه فرانک به قصد سودجویی انسان دیگری را فریب داده است و در نتیجه مرتکب فعلی غیر اخلاقی شده است.

اما می‌توان به این کار سهل‌گیرانه تر هم نگاه کرد. آن‌ها وارد فرایند معامله شده‌اند و معامله هم مثل هر فرایند تعاملی رسمی یا غیررسمی دیگری حاوی مولفه‌هایی از جنس بازی‌های روانشناسیک است. دو طرف به نوبه‌ی خود و به شیوه‌ی خود کارت‌های خود را بازی می‌کنند بدون آن‌که نیت کلاه‌برداری داشته باشند یا فعلی غیرقانونی مرتکب شوند. نقاش دوست دارد تابلویش را به کسی بفروشد که آن‌را دوست دارد و علاقه ندارد بر سر آثارش چانه بزند و ترجیح می‌دهد مشتری‌هایش در قامت فرانک ظاهرا شوند. فرانک این را می‌داند و آن‌چه نقاش می‌خواهد به او می‌دهد. نقاش این را می‌فهمد و به فرانک پاداش می‌دهد: تابلوی مورد نظر فرانک را به بهایی ارزان به او می‌فروشد. هر دو می‌دانند چه اتفاقی رخ داده است. هر دو از آن‌چه رخ داده و از آن‌چه گرفته‌اند و داده‌اند راضی هستند. کار غیراخلاقی‌ای انجام نشده است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

Advertisements

فوتبال، هیجان و سیاست (چند کلمه به بهانه‌ی شروع جام جهانی)

۱

نوشتن این پاراگراف به اندازه‌ی بازی ایران و نیجریه طول کشید. تماشای بازی باعث شد با اسم‌هایی که تا چند روز پیش بیشترشان را نمی‌شناختم آشنا شوم. در ضمن تماشای این بازی بهانه‌ای شد برای آشتی با توییتر. چند توییت کردم و از این کار بسی لذت بردم:

از بازی ایران تقریبا راضی هستم. دفاع تیمی و پخته‌ای انجام داد که اگر چه منجر به برد نشد، اما دستپاچه و ناشیانه هم نمی‌نمود. با این حال باید اضافه کنم که این بازی بدون تعارف کسل‌کننده‌ترین بازی جام جهانی تا این لحظه بود.

https://twitter.com/bamdadi/status/478640429878226944

۲

اگر هم سن و سال من باشید شاید فوتبال و جام جهانی برای شما هم بیشتر یادآور خاطره‌‌ها و هیجان‌های شیرینی باشد که دوست دارید به نوعی تکرار شوند تا این‌که فی‌نفسه چیزی باشد که دوست داشته باشید دنبالش کنید. قبل از این که جام جهانی شروع شود دوستی که بی‌توجهی من نسبت به فوتبال را شاهد بود پرسید «باور نمی‌کنم تماشای فوتبال در تو هیچ هیجانی ایجاد کند!». دوستم احتمالا درست حدس زده است. فوتبال برایم آن راز و رمز سال‌های قبل را ندارد، اما این‌طور هم نیست که اگر «بخواهم» نتوانم شبیه آن هیجان‌ها را در خودم زنده کنم! در واقع فوتبال برای من همان‌قدر هیجان‌انگیز است که سعی کنم برایم هیجان‌انگیز باشد!

تقریبا هیچ‌کدام از بازی‌کن‌ها را نمی‌شناسم و قدرت تیم‌ها برای من بخشی از خصوصیت‌های ازلی آن‌ها است که انگار تغییر نمی‌کند. فرانسه تیم خوبی است که به سختی خمیر قهرمانی را دارد، برزیل نهایت فوتبال است اما پیش‌بینی این‌که قهرمان می‌شود بیش از حد کلیشه‌ای است، آمریکای جنوبی یعنی فقط برزیل و‌آرژانتین، آفریقا خوب است نماینده‌ای در یک هشتم نهایی داشته باشد اما بعد از آن بهتر است فقط تیم‌های هیجان‌انگیز باقی بمانند… و هنوز که هنوز است فکر می‌کنم اگر از برزیل که یک استثناست بگذریم فوتبال یعنی آن‌چه در مراکز اصلی فوتبال در اروپا بازی می‌شود!

تصمیم گرفته‌ام که جام جهانی امسال برایم هیجان‌انگیز باشد. امروز رفتم و ۶ دلار دادم و اشتراک یک ماهه‌ی GLWiz را خریدم. بازی آلمان پرتغال را از تلویزیون ایران تماشا کردم. قبول دارم که تاخیر چند دقیقه‌ای در پخش، سانسور تماشاگران و محدودیت‌هایی که برای تماشای فوتبال در اماکن عمومی گذاشته شده غیرقابل پذیرش (کوته‌نظرانه و ظالمانه) است اما با این حال تماشای فوتبال با گزارش آشنای فارسی که تداعی‌گر خاطره‌های دور و نزدیک بسیاری است و هم‌تماشا بودن با میلیون‌ها ایرانی دیگر صفای دیگری دارد.

۳
بازی هلند – اسپانیا تازه تمام شده بود. خیلی‌ها آمده بودند که بازی را به صورت گروهی تماشا کنند، ما هم خوش بودیم و می‌چرخیدیم. همین‌طور بود که به همکار سوئدی‌ام برخورد کردیم. معلوم بود حسابی سرش گرم است و ما را به حرف گرفت. گفت هیچ علاقه‌ای به فوتبال ندارد و خیلی چیزهای دیگر هم گفت. گفتیم اگر روزی خواستی ایران را ببینی خبر بده که راهنمایی‌ات کنیم و شاید برنامه‌ریزی کنیم که در ایران بگردانیمت. در مورد روسیه صحبت کرد و این‌که با پوتین میانه‌ای ندارد و به همین خاطر هم به روسیه سفر نمی‌کند اگر چه با روس‌ها مشکلی ندارد. همین‌ نظر را در مورد ایران هم داشت:

– «اشکالی نداره روراس باشم؟ نمی‌خوام رژیم ایران از سفر امثال من به ایران بهره‌برداری کنه و بگه نگاه کنید ببینید چقدر اروپایی دارن از ایران بازدید می‌کنن».

می‌دانستم که الکل روراستش کرده وگرنه سوئدی‌ها معمولا این‌قدر رک‌گو نیستند. قصد بگو مگو کردن با او که نیمه‌مست بود را نداشتم، اما بدم نمی‌آمد بهش بگویم که مشکل غربی‌ها با حکومت‌هایی نظیر ایران بیشتر از جنس رسانه و اطلاعات است. ساز و کار تولید و نشر و خبر به گونه‌ای است که گندهای حکومت ایران ،که کم هم نیست، کامل، با دقت و بعضا با اغراق (و خیلی وقت‌ها هم بی‌اغراق) اطلاع‌رسانی می‌شود. اما از ان طرف، گندهایی که حکومت‌های غربی می‌زنند نامرئی باقی می‌ماند. چرا؟ نه به خاطر این‌که اخبار منفی غرب پوشش خبری نمی‌یابد، بلکه بیشتر به این دلیل اصلی که گندهای حکومت‌های غربی در میان ابر سحرآمیزی از جنس ایدئولوژی نامرئی می‌شود. اگر این‌ها را بهش می‌گفتم حتما تعجب می‌کرد که

– ولی ما سکولار هستیم! بیماری ایدئولوژی‌زدگی سال‌هاست که در غرب حل شده است.
– فکر می‌کنی شما غربی‌های سکولار ایدئولوژیک نیستید و فقط ما «شرقی‌ها» ایدئولوژی زده‌ایم؟ خیر عزیزم. اشتباه می‌کنی. اون جوانکی که علیه آمریکا شعار می‌ده در حالی که پوست صورتش بنفش شده و رگ گردنش از خشم بیرون زده کمتر از خیلی از شماهایی که حتی نسبت به پارادایم «خود محق پنداری‌ای» که در آن نفس می‌کشید نابینا هستید ایدئولوژی زده است. آن بینوا دست کم می‌داند که خودش را حق می‌داند، شما مدعی عینی‌گرایی و سکولاریسم هستید و با این حال خود را «محق» می‌دانید.

۴

آدم‌ها موجودات عجیبی هستند. تا جایی که من اطلاع دارم انسان تنها گونه‌ی جانوری‌ است که قادر است احساسات بسیار غلیظ و متنوعی را تجربه کند. هیجان اما معجون عجیبی است که چنانچه با سینرژی گروهی مناسبی هماهنگ شود می‌تواند آدم‌هایی که در حالت عادی دوست، همکار، فرزند یا همسر هستند را به موجوداتی هولناک تبدیل کند. جام جهانی امسال در کشور برزیل انجام می‌شود و این نکته مرا به یاد فاجعه‌ای می‌اندازد که حدود یک سال پیش در این کشور رخ داد: تماشاگران برزیلی به دنبال به خشونت کشیده شدن یک بازی فوتبال به سوی داور هجوم آوردند، سرش را قطع کردند و روی تکه چوبی وسط زمین بازی کاشتند.

اما «احساسات غلیظ» و «فوتبال» به شکل‌های هولناک‌تری هم به یکدیگر مربوط می‌شود. جوانک‌های مسلح گروه داعش را در نظر بگیرید که بعد از کشتاری فجیع با سرهای قربانیان خود «فوتبال» بازی می‌کنند. اگر دوست دارید مثل بی‌بی‌سی فارسی آن‌ها را پیکارجویانی که در جستجوی حقوق از دست رفته‌ی قوم خود هستند جلوه دهید یا این‌که آن‌ها را تروریست‌هایی بدانید که از اتاق‌هایی در دوردست دستور می‌گیرند. به هر حال اسم آن‌ها هر چه باشد واقعیت هولناک این است که فقط احساساتی بسیار غلیظ می‌تواند این افراد جوان را به سوی فوتبالی چنین خونین سوق دهد.

بدون شک این‌ها مثال‌هایی اغراق‌آمیز از نمود احساسات غلیظ هستند اما تصویرهایی هستند که به این سادگی‌ها از ذهن‌ها پاک نخواهند شد. ورزش حرفه‌ای نظیر فوتبال بستری مستعد برای تولید هیجان‌های گله‌ای و کور است. ساده‌دلی جوانی را با فاشیسم، نژادپرستی، خاک‌پرستی، قوم‌پرستی و انواع «دیگرهراسی» ترکیب کنید تا بتوانید در نهایت سادگی و با کمترین هزینه لشگری از سربازهای آماده‌ی جان‌افشانی برای امحاء «دشمن» فراهم کنید. الیت‌های جوامع به سختی می‌توانند مکانیسم‌های موثرتری برای کنترل و هدایت اجتماعی پیدا کنند.

۵

در بازی آلمان و پرتغال دوربین آنجلا مرکل را نشان می‌دهد که از جایگاه تماشاگران به تماشای بازی نشسته است.

https://twitter.com/MailOnline/status/478633567598444544

همانطور که کلیک کردن روی یک لینک می‌تواند شما را از یک صفحه به سایتی کاملا متفاوت ببرد دیدن آنجلا مرکل در میان تصویرهای ورزشی مثل یک لینک به دنیای سیاست و اروپا عمل کرد. تیم فوتبال هلند اسپانیا را خرد کرد و آلمان پرتغال را… یادآورد تلخ شکست فجیع اقتصادی کشورهای حاشیه‌ی مدیترانه و وابستگی هر چه بیشتر آن‌ها به اقتصادهای قدرتمند شمال اروپا با محوریت آلمان. این در حالی است که احزاب فاشیست بسیاری از کشورهای اروپایی در پارلمان اروپا رخنه می‌کنند و تنش‌های روسیه-ناتو عمیق‌تر می‌شود و به تبع آن آتش جنگ داخلی در اوکراین روشن می‌شود. این‌ها قاعدتا باید برای آن دسته از اروپایی‌هایی که مهم‌ترین رسالت‌ اجتماعی‌شان را در کوته‌نگری سیاسی و فراموش‌کردن تاریخ تعریف نکرده‌اند حاوی هشدارهایی جدی باشد. شاید تماشای بازی‌ها فرصت کوتاهی باشد برای «اروپای سیاسی» که خطراتی که آن‌را از درون تهدید می‌کند را برای لحظاتی فراموش کند. شاید آنجلا مرکل به همین امید راهی برزیل شده است.

اما سیاست و فوتبال جلوه‌های آشناتری هم دارد. عکس زیر که به سرعت دست به دست می‌شود یکی از جالب‌ترین عکس‌های سیاسی‌ای است که در رابطه با فوتبال دیده‌ام. آقای روحانی در حال تماشای بازی فوتبال در منزل خود:

https://twitter.com/HassanRouhani/status/478660949264859138

۶

تیم والبیال ایران ظرف حدود ۱۰ سال پیشرفت‌های خیره‌کننده‌ای داشته به گونه‌ای که امروز هیچ‌تیمی در جهان نمی‌تواند با خاطر جمع با آن رو به رو شود. تا آن‌جا که می‌دانم والیبال اولین ورزش تیمی ایرانی است که در سطح جهان مطرح شده است (شاید تا حدی فوتسال هم چنین باشد). سوالی که باید برای همه‌ی ما مطرح باشد این است که اگر می‌توان ظرف مدت نسبتا کوتاهی چنین تجربه‌ی موفقی داشت، چه چیز مانع از آن می‌شود که تجربه‌ی مشابهی را در عرصه‌ی فوتبال داشته باشیم؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

<

p style=»text-align:justify;»> 

روسیه و اوکراین: حمله به کشورهای دیگر در قرن بیست و یکم چه شکلی باید باشد؟

نکته‌ای در مورد ماجرای اوکراین هست که این روزها مدام توی ذهنم می‌چرخد و اگر چه درگیر چند ددلاین مهم کاری هستم و به خودم قول داده‌ام کمتر وب‌گردی و وب‌نویسی کنم، فکر می‌کنم تا آن را ننویسم‌ دست از سرم برنخواهد داشت.

به دنبال اعمال قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی روسیه در جزیره‌ی کریمه که بخشی از اوکراین است، وزیر امور خارجه‌ی آمریکا آقای جان کری در اظهاراتی تند خطاب به دولت روسیه چنین گفت:

«شما نمی‌توانید برای اعمال منافع خود به بهانه‌های واهی به کشور دیگری حمله کنید. با توجه به پیش‌زمینه‌ی آن تجاوزکارانه بودن این اقدام کاملا آشکار است، رفتاری قرن نوزدهمی که در قرن بیست و یکم انجام می‌شود.»

با توجه به سابقه‌ی دولت آمریکا در نیمه‌ی دوم قرن بیستم و دهه‌ی اول قرن بیست و یکم در انواع اقدام‌های متجاوزانه از جمله عملیات نظامی علیه کشورهای دیگر که بعضا هزاران کیلومتر از خاک آمریکا فاصله داشته‌اند صحبت‌های بالا در نگاه اول نادرست،‌ ریاکارانه یا خنده‌دار به نظر می‌رسند. اما با کمی دقت در رمزگشایی جمله‌های بالا دقت کنیم متوجه می‌شویم که نه تنها نادرست و خنده‌دار نیستند، بلکه به دقت انتخاب شده‌‌اند و در واقع بیان‌گر صادقانه‌ی واقعیت سیاسی جهان از نگاه امپراطور هستند.

نکته‌ی اول در صحبت‌های آقای کری این است که نمی‌گوید شما به طور کلی حق ندارید برای اعمال منافع خود به کشور دیگری حمله کنید. بلکه موضوع این است که چنین اقدام‌هایی نباید به «دلایل واهی» یا «بهانه‌های واهی» (on phony pretext) باشد. آقای کری در مورد حمله‌هایی که در راستای منافع یک کشور به کشور دیگری انجام شوند ولی «دلایل یا بهانه‌های خوبی» دارند سکوت می‌کند.

نکته‌ی دوم اشاره به «پیش‌زمینه‌»هاست. تجاوزکارانه بودن اقدام روسیه در اوکراین به خودی خود برجسته نشده است، بلکه با توجه به پیش‌زمینه‌ی ماجرا آشکار و برجسته شده است. به عبارت دیگر، چنان‌چه پیش‌زمینه‌ی مناسبی برای این اقدام وجود می‌داشت، این اقدام یا متجاوزانه نمی‌بود یا اگر هم می‌بود آشکار و واضح نمی‌شد.

نکته‌ی سوم مقایسه‌ی رفتار قرن نوزدهمی و قرن بیست و یکمی است. در قرن نوزدهم حمله‌ها عریان‌تر و راحت‌تر از قرن بیست و یکم انجام می‌شدند و کمتر احتیاجی به «بهانه‌ یا دلیل خوب» یا «پیش‌زمینه‌ی مناسب» می‌بود. کافی بود منافع کشوری ایجاب کند که به کشور دیگری حمله‌ی نظامی کند و امکان‌ اقتصادی و نظامی آن نیز فراهم باشد. در آن صورت حمله انجام می‌شد و اتهامی هم در کار نبود. اما در قرن بیست و یکم اوضاع فرق می‌کند. نه از این لحاظ که منافع کشورها اعمال نمی‌شود و اقدام‌های نظامی تجاوزکارانه رخ نمی‌دهد یا نباید رخ دهد، بلکه از این نظر که در قرن بیست و یکم داشتن «دلیل یا بهانه» و «زمینه‌ی مناسب» ضروری است.

طبعا اگر کسی می‌توانست آقای کری را وادار کند که پاسخ دهد که فرضا پس چرا آمریکا در سال‌های اخیر به کشورهای افغانستان، عراق، پاکستان، لیبی، یمن، سودان و … حمله‌ی نظامی محدود یا گسترده کرده است (کاری که روسیه در گرجستان انجام داد، اما در اوکراین تهدید به آن کرده و هنوز انجام نداده)، آن‌وقت است که آقای کری حتی اگر می‌پذیرفت این حمله‌ها در راستای منافع آمریکا بوده، احتمالا پاسخ می‌داد که «دلایل یا بهانه‌های خوب» و «پیش‌زمینه‌ی مناسب» برای چنین حمله‌هایی وجود داشته است.

و آن وقت است که متوجه می‌شویم که ساز و کارهای «تولید دلایل خوب» و «شکل دادن پیش‌زمینه‌ی مناسب» چقدر در قرن بیست و یکم اهمیت دارند. این ساز و کارها شبکه‌ی گسترده‌ای از نهادهای بین‌المللی از نهادهای دولتی و غیردولتی فعال در عرصه‌ی حقوق بشر گرفته تا سازمان ملل و شورای امنیت را در بر می‌گیرند و متکی بر مجموعه‌ای از دستگاه‌های نظری، دانشگاهی، حقوقی، فرهنگی، رسانه‌ای و هنری هستند که به صورت سیستماتیک و هماهنگ (معمولا بدون رهبری مرکزی اما با هماهنگی خود جوش، منظومه‌وار و ارگانیک و البته گاهی هم با اعمال قدرت سیاسی و اقتصادی مستقیم امپراطور) برای اعمال منافع کشورهای قدرتمند «دلایل خوب» و «پیش‌زمینه‌‌های مناسب» تولید می‌کنند به گونه‌ای که رفتار نظامی و اعمال قدرت متجاوزانه‌ی این کشورها نه تنها «قرن نوزدهمی» (منفی) جلوه نکند، بلکه دارای بار ارزشی مثبت شود و در راستای توسعه‌ی آزادی، گسترش دموکراسی، حمایت از حقوق شهروندی و حقوق بشر و … تلقی شود. به همین ترتیب وظیفه‌ی دیگر این ساز و کارها این است که برای اعمال قدرت متجاوزانه‌ی کشورهای رقیب آمریکا و متحدانش در عرصه‌ی منطقه‌ای یا جهانی «دلایل بد» و «پیش‌زمینه‌‌های نامناسب» ایجاد کنند.

روسیه یک امپراطور سابق از نوع خسته‌ است. کشوری که با توجه به افت شدید جمعیت جوان آن و تکیه‌ی روز افزون ش به اقتصاد مبتنی بر صادرات منابع خام آینده‌ای تاریک پیش روی خود دارد. این کشور در شرایطی نیست که بتواند تحرکات نظامی و تجاوزگرانه از نوع «قرن بیست و یکمی» انجام دهد به این معنا که مجهز به شبکه‌ی جهانی «تولید دلایل خوب و پیش‌زمینه‌‌های مناسب» نیست. در نتیجه این کشور محکوم است که یا به اعماق سرد و تاریک سیبری پناه ببرد و دوران کهنسالی و شاید مرگ خود را به آرامی طی کند، یا آن‌که در این دهه‌های آخر که هنوز اندک نفسی دارد به تحرکات ژئوپولیتیک عریان خود از نوع قرن نوزدهمی‌اش ادامه دهد که دست کم حقوق دوران بازنشستگی‌اش را کمی افزایش داده باشد.

________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

 

این سیه‌کاران اجنبی را از کشور اخراج کنید

SVP 2007, cartoon from swiss peoples party, depicting the rise of xenophobism in Europe-bamdadi.com

در مورد رشد بیگانه‌هراسی (xenophobism) در اروپا می‌خواندم که به پوستر بالا برخورد کردم و عرق سرد به تنم نشست. این پوستر مربوط به یک تبلیغ سیاسی (مربوط به سال ۲۰۰۷) متعلق به مهم‌ترین حزب سیاسی کشور سوئیس است: SVP یا حزب مردم سوئیس. شعار پوستر (به زبان آلمانی) چنین است: برای ایجاد امنیت. طرح سه گوسفند سفید را نشان می‌دهد که گوسفند سیاهی را از سوئیس اخراج می‌کنند. یکی از این گوسفندهای سفید مجروح شده و در این جهان ساده شده ظاهرا گوسفند سیاه مقصر بوده است. سمبولیسم این طرح ساده و تکان‌دهنده است: سفیدی به اکثریت، خوبی، بی‌گناهی و در بالا (شمال) قرار داشتن منسوب شده و سیاهی به اقلیت، بدی، سیه‌کاری و در پایین قرار داشتن (جنوب). علاوه بر آن، طرح یک پله جلوتر هم می‌رود. اقلیت سیاه نه تنها گناه‌کار است که باید اخراج شود. طبیعی است که این پوستر فقط برضد «اقلیت سیاه‌پوست» نیست بلکه به همه‌ی جهان‌های غیر از سوئیس (و جوامع نزدیک به‌ آن) اشاره می‌کند. حزب مردم سوئیس که ۲۶٪ مجلس این کشور را در اختیار دارد ساخت مناره و مسجد در این کشور را هم محدود کرده است. خلاصه‌ی نگاه این حزب که در پوستر بالا هم صادقانه منعکس شده این است: «این سیه‌کاران اجنبی را از کشور اخراج کنید!».

این در شرایطی است که خاطره‌ی فاشیسم و جنگ جهانی دوم هنوز در خاطره‌ی جمعی جوامع اروپایی پررنگ و زنده است و تازه سوئیس از جمله جوامعی است که سابقه‌ی دیرینه‌‌ای در تکثرگرایی و لیبرالیسم دارند. واقعیت تلخ این است که در سه دهه‌ی اخیر نفوذ حزب‌های بیگانه‌هراس (عموما وابسته به جریانات موسوم به راست تندرو) در بخش‌های قابل توجهی از اروپا در حال گسترش بوده. مثلا این نوع احزاب در اتریش ۲۸٪ درصد و در مجارستان حدود ۷۰٪ پارلمان (مجلسی که دولت را تعیین می‌کند) را به دست گرفته‌اند. قابل توجه این‌که اتریشی‌ها خود را قربانی نظام رایش سوم می‌دانند و با این‌حال به چهره‌های افراطی راست‌گرا و ناسیونالیست افراطی رای می‌دهند. مثلا یکی از این مقامات اتریشی بعد از رای آوردن شخصا در جمع‌آوری تابلوهای چندزبانه در بعضی خیابان‌های شهرها شرکت کرد. تابلوهایی که در بعضی مناطق اتریش که اقلیت اسلونیایی در آن‌ها زندگی می‌کنند به صورت چند زبانه نصب شده بودند. یکی از احزاب افراطی در یونان که ۷٪ آرای ملی این کشور را در اختیار دارد، به صورت منظم در آتن برنامه‌های رژه‌ی خیابانی‌ با حضور جوانان چکمه‌پوش و پرچم‌های نشان‌دار برگزار می‌کند که برای افراد مسن‌تر جامعه یادآور روزهای اشغال این کشور توسط آلمان نازی در سال‌های بین ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ است. حدود یک سال پیش رهبر سومین حزب مهم مجارستان درخواست کرد فهرستی از «یهودی‌‌تبارهایی که امنیت ملی مجارستان را تهدید می‌کنند» تهیه شود، به این بهانه که تهیه‌‌ی فهرست یهودی‌تبارهای مجارستان می‌تواند به حل معضل اسرائیل-فلسطین کمک کند. 

رشد بیگانه‌هراسی در کشورهایی نظیر سوئد، بلژیک و هلند هم قابل توجه بوده است. اما نکته‌ی مهمی که باید توجه داشته باشیم این است که اگر چه شاید در یک توصیف تقریبی همه‌ی این گرایش‌ها را بتوانیم انواع مختلفی از «بیگانه‌هراسی» بدانیم، اما نباید همه‌ی آن‌ها را تحت برچسب‌هایی نظیر فاشیست، نئونازی، نژادپرست و دیکتاتوری که قرائن تاریخی آن‌ها در ذهن‌ها فراوانند همگن‌سازی کنیم. واقعیت این است که خاستگاه بروز بیگانه‌هراسی در جوامع مختلف اروپایی متفاوت و ناهمگون است. یکی از مهم‌ترین دلایل افزایش محبوبیت این نوع احزاب، نارضایتی روزافزون جوامع اروپایی از «وضعیت موجود» (status quo) است. ضعف‌های عمیق و تضادهای درونی پروژه «اتحادیه‌ی اروپایی» که با آرمان برداشته شدن تدریجی مرزهای سیاسی و اقتصادی و تلفیق فرهنگی شکل گرفت اما در عمل منجر به بحران‌های عمیق اقتصادی، بی‌کاری و مهاجرت‌های غیرقانونی (به خصوص از آفریقا، آسیا و بالکان) به جوامع اروپایی ثروتمندتر شد بسیاری از رای دهندگان این کشورها را به گزینه‌های مخالف با پروژه‌ی اروپایی متمایل کرده است: پررنگ کردن مرزهای سیاسی و اقتصادی و محبوبیت بیگانه‌هراسی فرهنگی. در میان این عوامل مهم‌ترین عامل برای گرایش به سمت بیگانه‌هراسی دلایل مستقیم اقتصادی نیست، بلکه ترس از مهاجرت به این کشورهاست و به همین دلیل عموما این احزاب برنامه‌ی تحدید قوانین مهاجرت را دنبال می‌کنند. در این میان مهاجران مسلمان به صورت خاص در کانون حساسیت و دشمنی قرار دارند.

اگر این نکته‌ی مهم را در نظر بگیریم آن وقت خواهیم دانست که تکثر عقیدتی و ارزشی احزاب موسوم به بیگانه‌هراس، به همان اندازه‌ی احزاب سنتی غالب در اروپاست. در میان آن‌ها می‌توان سنتی، دموکرات، ناسیونالیست، رادیکال، نئونازی و حتی سبز هم یافت. خیلی از این احزاب رویکردی دموکراتیک و محافظه‌کارانه به حل مشکلات فعلی جوامع خود در بستر اروپایی دارند. مثلا ناسیونالیست‌های نسبتا معتدل‌ در فنلاند (True Finns)، سوئد (Sweden Democrats)، دانمارک (Danish People’s Party)، پرتغال (People’s Party of Portugal) و حتی حزب اصلی مجارستان (Fidesz) همه مبلغ روش‌های محافظه‌کارانه‌ی دموکراتیک هستند. البته احزاب تندرویی که مبلغ روش‌های تند و فاشیستی هستند نیز وجود دارند. مانند حزب جوبیک مجارستان که در بالا هم به آن اشاره شد (Jobbik)، سوبودای اوکراین (Svoboda)، طلوع طلایی در یونان (Golden Dawn) و حمله در بلغارستان (Attack). این احزاب اغلب برنامه‌های نژادپرستانه و روش‌های تهاجمی و تند را تبلیغ می‌کنند. خلاصه این‌که، همه‌ی جریانات راست افراطی و بیگانه‌هراس اروپایی از یک جنس نیستند. این احزاب از نظر میزان محبویت و نوع ایدئولوژی متکثرند ولی اغلب آن‌ها مبلغ روش‌های غیردموکراتیک، فاشیستی و اقتدارگرایانه نیستند.

نوشته‌ را این‌جا متوقف می‌کنم چون آن‌طور که برایم مسجل شده بیگانه‌هراسی در اروپا مفصل‌تر و پیچیده‌تر از آن است که بشود در یک پست وبلاگی بیش از این به آن پرداخت. این نوشته ترجمه‌ی آزاد قسمت‌هایی از این مطلب بود که خود نوشته و منابع آن برای مطالعه بیشتر در این زمینه قابل توجه هستند. 


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

ایران، اسرائیل و آمریکا: لغزش به سوی جنگ

 

نوشته زیر به قلم آقای کان هالینان (Conn Hallinan) (ترجمه از من) روزنامه‌نگار مسقل و از همکاران اتاق فکر «فارین پولیسی این فوکوس» (Foreign Policy In Focus) است. این اتاق فکر در زمینه سیاست‌گذاری بین‌المللی آمریکا تحلیل و مشاوره ارائه می‌دهد. خواندن این نوع نوشته‌ها (حتی اگر با بعضی از گزاره‌های آن موافق نباشیم) می‌تواند ما را با نگرش سیاست‌گذاران آمریکایی نسبت به ایران آشناتر کند.

جنگ‌ها جنگیده می‌شوند چون بعضی افراد چنین تشخیص می‌دهند که جنگیدن در راستای منافعشان است. جنگ جهانی اول نه به خاطر ترور آرکیدوک فردیناند شروع شد و نه به خاطر شیوه تیم‌بندی متحدین. شاید یک «حادثه» بتواند باعث آغاز شدن جنگی شود، اما هیچ‌کس به شلیک کردن ادامه نمی‌دهد مگر این‌که فکر کند «ایده خوبی است». جنگ بزرگ جهانی شروع شد، چون کشورهای درگیر در آن تشخیص دادند که از آن بهره می‌برند. نتیجه جنگ نشان داد که این فرض چقدر توهم‌آلود بوده است.

موقع بررسی این‌که آیا «جنگی با ایران در خواهد گرفت یا خیر» خوب است نکته فوق‌الذکر را در نظر داشته باشیم. خلاصه‌اش این است که (۱) منافع مدافعان چنین جنگی چیست؟ و (۲) آیا مدافعان جنگ به اندازه کافی در کشورهایشان اهمیت دارند که باعث شوند گام‌هایی مصمم به سوی آشوب میدان جنگ برداشته شود؟

در درجه اول، چون پای نفت و گاز در میان است، جنگ با ایران می‌تواند تاثیرات جهانی در پی داشته باشد. ایران حدود ۱۵ درصد نفت چین و ۱۰ درصد نفت هند را تامین می‌کند و یکی از مهم‌ترین صادرکنندگان نفت به اروپا، ترکیه، ژاپن و کره جنوبی است. این کشور همچنین سومین ذخایر نفت و دومین ذخایر گاز دنیا را در اختیار دارد. حدود ۱۷ میلیون بشکه نفت در روز از تنگه هرمز عبور می‌کند که بخش بزرگی از انرژی مصرفی در جهان است.

به طور خلاصه، بازی‌گران این عرصه، بسیار گسترده و منافع آن‌ها به مانند ملیت‌هایشان متکثر است.

به نقل از نخست‌وزیر اسرائیل آقای بنجامین نتانیاهو، ایران در حال ساخت سلاح‌های هسته‌ای است که تهدیدی برای بقای اسرائیل (existential threat) به شمار می‌رود. در عمل، هیچ‌کس این امر را باور ندارد، حتی جامعه نظامی و امنیتی تل‌آویو. همان‌طور که فرمانده سابق ستاد مشترک ارتش اسرائیل آقای دان هالوتس اخیرا گفت، ایران خطری برای بقای اسرائیل نیست. هیچ مدرکی وجود ندارد که ایران در حال ساخت بمب اتمی باشد و تمام تاسیسات این کشور به صورت شبانه‌روزی تحت کنترل رژیم‌های نظارتی سازمان ملل قرار دارند.

اما اسرائیل از این‌که خاورمیانه را به صورت منطقه‌ای از هم گسیخته نگاه دارد بهره می‌برد. منطقه‌ای پاره شده توسط شکاف‌های فرقه‌ای و زیر سلطه حکومت‌های اقتدارگرا و پادشاهی‌های فئودالی. اگر اسرائیل یک درس از اربابان بریتانیایی سابقش گرفته باشد، سیاست «نفاق بیانداز و حکومت کن» است. در میان نزدیک‌ترین متحدان اسرائیل دیکتاتوری‌های مصر و تونس قرار داشتند و امروز نیز خود را با پادشاهی‌های مرتجع شورای همکاری‌ خلیج‌فارس یعنی عربستان سعودی، کویت، امارات متحده عربی، بحرین، قطر و عمان همسو می‌بیند.

ایران یک تهدید نظامی علیه اسرائیل نیست، اما یک مشکل سیاسی برای این کشور است. از نظرگاه تل‌آویو، ملی‌گرایی و استقلال‌ پی‌گیرانه تهران از آمریکا و اروپا یک کارت بازی خطرناک به شمار می‌رود. ایران همچنین با دشمنان مهم اسرائیل در منطقه (سوریه که هنوز به صورت رسمی در وضعیت جنگ با اسرائیل قرار دارد، جریان شیعه حزب‌الله در لبنان، حماس در غزه و دولت عراق با اکثریت شیعه) متحد است.

در تحلیل دولت آقای نتانیاهو، ضربه زدن به ایران می‌تواند با هزینه اندکی، دشمنان منطقه‌ای اسرائیل را تضعیف کند. سناریوی تل‌آویو شامل حمله شوک و بهت (shock and awe attack) به ایران است که با قطع‌نامه سازمان ملل به آتش‌بس ختم خواهد شد و نهایتا ۵۰۰ نفر تلفات اسرائیلی خواهد داشت. بر اساس این سناریو، ایرانی‌ها ظرفیت اندکی جهت پاسخ‌گویی متقابل خواهند داشت، اما حمله به مراکز شهری اسرائیل یا تلاش برای بستن تنگه هرمز آمریکا را وارد بازی خواهد کرد.

البته این سناریو کمی بیشتر از خوش‌بینانه است. ایران احتمالا با آتش‌بس موافقت نخواهد کرد (ایران ۸ سال با عراق جنگید) و جنگ این عادت را دارد که بهترین برنامه‌ریزی‌ها را نیز از مسیر خارج کند. در عمل، این جنگ طولانی و همراه با خون‌ریزی بسیار خواهد بود و ممکن است به سراسر منطقه گسترش یابد.

رهبران ایران نسبت به تنبیه اسرائیل در صورت حمله به ایران با صدای بلند صحبت می‌کنند، اما در کوتاه مدت، آن‌ها ابتکار عمل زیادی نخواهند داشت، به خصوص با در نظر گرفتن خطوط قرمزی که واشنگتن کشیده است. نیروی هوایی ایران قدیمی و رده خارج است و تکنولوژی اسرائیلی‌ها می‌تواند بخش بزرگی از سیستم رادار و پدافند سایت‌های مختلف ایران را از کار بیاندازد. ایران برای متوقف ساختن ترکیب حملات هوایی، موشک‌های کروز شلیک شده توسط زیردریایی و همین‌طور موشک‌های بالیستیک جریشو کار چندانی نمی‌تواند انجام دهد.

در کنار صحبت‌هایی نظیر «همه گزینه‌ها روی میز است» به نظر می‌رسد کابینه آقای اوباما تلاش می‌کند تا از جنگ پرهیز کند. اما با توجه به نزدیکی به انتخابات سال ۲۰۱۲، آیا واشنگتن در حاشیه خواهد ماند؟ «بله» چون نظرسنجی‌ها نشان می‌دهند که آمریکایی‌ها تمایل چندانی به جنگ جدیدی در خاورمیانه ندارند. «خیر» چون مجموعه متحدی از جمهوری‌خواهان، نومحافظه‌کاران و لابی اسرائیل در آمریکا (آیپاک) در حال اعمال فشار جهت رویارویی با ایران هستند.

منابع اسرائیلی می‌گویند که نتانیاهو ممکن است به این نتیجه برسد که در آستانه رقابت‌های انتخاباتی آمریکا در سال جاری، حمله اسرائیل به ایران عملا کابینه اوباما را وادار خواهد کرد تا یا وارد جنگ شود و یا شانس پیروزی مجدد خود را کاهش دهد. این‌که دو رهبر چندان رابطه خوبی با یکدیگر ندارند نکته پنهانی نیست.

اما آمریکا نیز در این میان درگیری‌هایی دارد که چندان متمایز از منافع اسرائیل نیست. خصومت بین ایران و آمریکا به دوران ملی شدن صنعت نفت و مصادره شدند دارایی‌های نفتی بریتانیا در ۱۹۵۱ باز می‌گردد. سازمان سیا به براندازی دولت مردمی ایران در سال ۱۹۵۳ کمک کرد و حکومت دیکتاتوری شاه را احیا کرد. آمریکا همچنین در دوران جنگ ایران و عراق، از صدام حسین حمایت کرد. این کشور همچنین سابقه تخاصم دیرین با سوریه دارد و با حزب‌الله یا حماس مذاکره نمی‌کند. خلاصه این‌که دشمنان منطقه‌ای اسرائیل دشمنان منطقه‌ای واشنگتن نیز هستند.

وقتی که پادشاهی‌های خلیج فارس در سال ۱۹۸۱ شورای همکاری‌ خلیج‌فارس را تاسیس کردند، هدف اصلی آن مقابله با نفوذ ایران در خاورمیانه بود. با استفاده از اهرم اختلافات مذهبی، این شورا در لبنان، عراق و سوریه بنیادگراهای سنی را به جنگ با شیعیان تشویق کرده است و  مانع از گسترش «بهار عربی» به حوزه‌ خود شده است. وقتی که شیعیان در بحرین نسبت به فقدان دموکراسی و دستمزدهای پایین اعتراض کردند، این شورا به آن‌ها حمله کرد و تظاهرات آن‌ها را سرکوب نمود. در رابطه با فلسطین، شورای همکاری خلبج‌فارس با اسرائیل و آمریکا کاملا همسو نیست (اگر چه مراقب است که تل‌آویو و واشنگتن را آزرده‌خاطر نسازد) اما در مورد تحولات سوریه، لبنان و ایران با آن‌ها هماهنگی کامل دارد.

اتحادیه اروپا به تحریم‌های ایران پیوسته است، اگر چه فرانسه و آلمان صریحا اقدام نظامی علیه ایران را رد کرده‌اند. انگیزه‌ اروپاییان شامل خواسته‌های تک‌کشوری مانند تمایل فرانسه برای بازپس‌گیری نفوذ سابق خود در لبنان تا نیاز کلی اروپا بر کنترل شاهرگ‌ انرژی جهان است. به طور کلی موضع اروپا نسبت به ایران خلاصه در نفت و گاز نیست، اما بخش بزرگی از آن به نفت و گاز مربوط می‌شود. علاوه بر این، همان‌طور که این‌جا ذکر شده، شرکت‌های نفتی از کاهش تولید نفت و صعود قیمت آن استقبال می‌کنند. جنگ با ایران می‌تواند هر دو هدف را تامین کند.

در این بازی، ایران قربانی خواهد شد، اما گروه‌هایی هم در داخل ایران هستند که ممکن است از جنگ بهره ببرند. حمله به ایران می‌تواند کشور را متحد کند و محبوبیت حاکمیت را که خدشه‌دار شده است ترمیم کند. سیستم‌های نظامی می‌توانند معترضان را راحت‌تر سرکوب کنند و دولت فعلی می‌تواند سیاست‌های حذف یارانه‌‌ها در مورد حمل و نقل، مسکن و غذا را تکمیل کند. جنگ می‌تواند موجب افزایش یا تحکیم قدرت جناح‌های مرتجع‌تر حکومت فعلی شود.

بازی‌گران دیگری نیز در این عرصه وجود دارند: چین، روسیه، هند، ترکیه و پاکستان که هیچ‌کدام طرف‌دار جنگ نیستند، اما میزان نفوذ آن‌ها روی روند وقایع نامشخص است. به هر حال، این احتمال وجود دارد که اسرائیل به این نتیجه برسد که آغاز جنگ در راستای منافعش است و آمریکا نیز ممکن است به خاطر اشتراکات زیاد با او همراه شود. شاید هم، همه این‌ها های و هوی باشد و نشان‌ دهنده هیچ عزم جدی‌ای نباشد.

موضوع نگران کننده اما این است که سه بازی‌گر نیرومند این عرصه یعنی اسرائیل، آمریکا و متحدان اروپایی‌اش و شورای همکاری خلیج‌فارس منافع مشترک زیادی با هم دارند و در این باور  کلی نیز که استفاده از نیروی نظامی روش موثری برای رسیدن به هدف‌ است هم نظرند.

بر اساس چنین توهم‌هایی است که تراژدی‌ها شکل می‌گیرند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سگ‌ها دیگر به مرگ طبیعی نمی‌میرند

زمانی بود* که آدم‌ها و سگ‌ها ول بودند زیر سقف آسمان و تا حد زیادی همان حیوانی بودند که هستند. آدم‌ها خودشان را خیلی از سگ‌ها متمایز یا برتر نمی‌دیدند یا اگر هم می‌دیدند در عمل زندگی‌شان خیلی طبیعی‌تر و سگ‌وارتر از آدم‌های شهری امروزی (دست کم در اروپا) بود. آدم‌ها و سگ‌ها هر دو داشتند برای رفع نیازهای اولیه زندگی‌شان جان می‌کنند: هر دو مثل هم، مثل سگ. آن‌ها هم‌ردیف و هم‌کار بودند. انسان وامانده اسیر جبر طبیعت و زمانه بود و به سگ نگاهی می‌انداخت و تصویری از خودش را در او می‌دید. موجودی درب و داغان که همیشه گرسنه است و شاید برای رسیدن به لقمه‌ای نان مجبور باشد جان بکند. آدم از خدمات سگ برخوردار می‌شد و سگ هم از مزایای بودن در کنار انسان. شاید سگ‌ها حق و حقوق بالایی نداشتند و ممکن بود با سنگ یا لقد نوازش شوند و غذای درستی گیرشان نیاید، اما خوب آن موقع‌ها آدم‌ها هم حق و حقوق بالایی نداشتند. نه خبری از بیمه و تامین اجتماعی بود و نه مفاهیمی مثل حقوق شهروندی و امنیت جانی و غیره چندان معنایی داشت. آدم‌ها به زمین نزدیک‌تر بودند، تا حدی که می‌شد گفت آدم‌ها همراه با گیاه و حیوان در طبیعت و با طبیعت زندگی می‌کردند و با محیط اطراف خود فاصله عینی یا ذهنی زیادی نداشتند.

به تدریج که انسان مدرن شد و سطح زندگی فردی و اجتماعی‌اش بالاتر رفت به همان نسبت دارای حق و حقوق شد. او دیگر برای رفع نیازهای اولیه زندگی‌اش تقلا نمی‌کرد و دغدغه‌های عالی‌تری پیدا کرده بود. انسان مدرن از زیست‌گاه تاریخی و بومی خود فاصله گرفت و روز به روز فاصله‌اش با خاستگاه قدیمی‌اش بیشتر شد. به همان نسبت هم فاصله‌ ذهنی‌اش با گیاه و حیوان بیشتر شد و سگ تبدیل شد به یک موجود دوردست و بیگانه شده و یک وسیله که می‌شد مالکش شد. انسان مدرن مثل انسان قدیم از همزیستی با سگ بهره می‌برد (و برعکس) اما یک چیز فرق کرده بود. فاصله ذهنی آن دو به مراتب بیشتر از قبل شده بود. سگ دیگر خیلی پایین رفته بود. آن قدر که کم کم تبدیل شده بود به یک شیء، یک کالای مصرفی که البته باید حقوقش را رعایت کرد. چرا که حالا انسان مدرن برای حیوانات هم مفاهیم مشابهی در نظر گرفته بود. البته این مفاهیم خیلی ظاهری بودند چرا که انسان جدید عملا رفتاری فاشیستی با سگ‌ها داشت. نژاد آن‌ها را دستکاری می‌کرد و تصمیم می‌گرفت کدام سگ با کدام جفت جور شود تا ژن بهتری داشته باشد. انسان مدرن همزمان با شیء کردن سگ سطح زندگی او را بالا آورد و فرایند کالاسازی از سگ را سرعت بخشید. سگ‌ها مثل محصولات یک کارخانه تولید لوازم خانگی دستکاری ژنتیکی شدند و با توجه به زاد و ولد سریع سگ‌ها به سرعت سگ‌های جور واجور از انواع نگهبان و بزرگ جثه گرفته تا مدل‌های موشی و نازنازی تولید شد. سگ‌ها محصولاتی شدند که می‌شد آن‌ها را خرید، مصرف کرد و دور انداخت (بله سگ‌ها در صورت پیر یا از کار افتاده شدن نابود می شوند یا به عبارت دیگر دور انداخته می‌شوند). نگاه انسان جدید به سگ دیگر یک نگاه «من و تو هر دو جانور هستیم مثل هم» نبود بلکه بیشتر به این شبیه شد که «من انسان و ارباب هستم و تو یک شیء و کالا هستی و من می‌توانم تو را مصرف کنم».

انسان امروز سگ را ظاهرا خیلی بالا آورده است به حدی که سگ‌ها توی تخت‌خواب ارباب‌هایشان هم می‌خوابند و غذای خوب و امکانات درمانی و تفریحی در اختیارشان قرار داده می‌شود. سگ‌های قدیم این طور نبودند. آن‌ها توی بیابان‌های اطراف روستاها یا شهرها ولو بودند و به سختی غذایی گیرشان می‌آمد و با سرما و گرسنگی دست به گریبان بودند. اما در عوض، آن سگ‌ها با آدم‌ها برابر بودند و مثل همان‌ها بزرگ می‌شدند و مثل همان‌ها پیر می‌شدند و می‌مردند. آدم‌های امروز تامین اجتماعی دارند و جامعه تا آخرین لحظه مواظبشان است. سگ‌های امروزی غذای خوب می‌خورند و واکسینه می‌شوند، اما به دلخواه دستکاری ژنتیکی می‌شوند و به گاه پیری و رنجوری کشته می‌شوند. سگ‌ها دیگر به مرگ طبیعی نمی‌میرند

* این یک نوشته مستند یا علمی نیست. اما به این فکر کنید که چرا ما حق داریم مالک سگ‌ها باشیم، آن‌ها را دستکاری ژنتیکی کنیم یا به دلخواه بکشیم؟ چون کم‌هوش‌ترند؟ چون ضعیف‌ترند؟ چون انسان نیستند؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چه کسی بذر نسل‌کشی در رواندا را کاشت؟

چند وقت ‍‍پیش فیلم مستند جالبی دیدم که قسمتی از آن به موضوع نسل‌کشی در رواندا ‍پرداخت و به نکته‌ای اشاره کرد که تا قبل از آن برایم نامکشوف بود و آن نقش تاریخی استعمارگران اروپایی (به خصوص بلژیک) در ایجاد زمینه‌های بروز فاجعه در رواندا است.

تا اوایل قرن بیستم اقوام اصلی ساکن در رواندا یعنی توتسی‌ها (Tutsi)، هوتوها (Hutu) و تواها (Twa) در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند. به غیر از تواها که اقلیت محض بودند، توتسی‌ها با حدود ۱۴٪ جمعیت در اقلیت نسبی بودند اما این مانع از ادامه روابط اجتماعی‌ای که در طول قرن‌ها بین آن‌ها و هوتوها ایجاد شده بود نمی‌شد. ازدواج بین قومی بین توتسی‌ها و هوتوها رواج داشت و آن‌ها زبان و مذهب مشترکی داشتند. علم امروز نشان می‌دهد که تمایز بین هوتوها و توتسی‌ها بیشتر اجتماعی است تا نژادی. در واقعا مطالعات ژنتیکی نشان می‌دهد که توتسی‌ها و هوتوها از لحاظ ژنتیکی متمایز نیستند.

تا این‌که در اواخر دهه ۱۹۱۰ میلادی استعمارگران آلمانی‌ و بلژیکی‌ آمدند و از توتسی‌ها حمایت کردند و مناسبت‌های سنتی بین هوتوها و توتسی‌ها را به یک سیستم طبقاتی (class system) تبدیل کردند. یکی از دلایل این حمایت این بود که در آن زمان فکر می‌کردند که توتسی‌ها بومیان منطقه نیستند و مدت‌ها پیش از مصر یا مناطق ارو‍پایی به این منطقه در آفریقا کوچ کرده‌اند و در نتیجه آن‌ها بهترین گزینه برای همکاری با استعمارگران ارو‍پایی برای سرکوب و کنترل اکثریت بومی هستند. اروپاییان توتسی‌ها را از مزایای آموزش به شیوه غربی بهره‌مند کردند و آن‌ها را در اداره سیاسی حاکمیت استعماری مشارکت دادند و به کمک آن‌ها حاکمیت سیاسی خود را در منطقه تثبیت کردند. اما این ایده که «توتسی‌ها متعلق به این منطقه نیستند و بیگانگانی هستند که از جای دیگر به این منطقه آمده‌اند» در جامعه جا افتاد و کم کم به یک باور همگانی تبدیل شد.

در اواسط دهه ۱۹۲۰ میلادی بلژیکی‌ها این سیاست «تفکیک قومی» را به صورت سیستماتیک‌تری ‍پیاده کردند و تصمیم گرفتند یک سیستم ساده شناسایی و تفکیک نژادی-قومی بین توتسی‌ها و هوتوها و تواها ایجاد کنند. هر فرد می‌بایست به یکی از این اقوام تعلق می‌داشت. به این ترتیب که برای تک تک افراد منطقه کارت شناسایی صادر کردند که روی آن قومیت افراد ذکر شده بود و در اثر این سیاست افرادی که قرن‌ها در کنار هم زندگی کرده بودند و مناسبت‌های نژادی در ساختارهای اجتماعی آن‌ها جایگاهی نداشت با مرزبندی‌های نژادی آشنا شدند. از آن روز به بعد افراد با برچسب‌های رسمی و قانونی «هوتو» و «توتسی‌» و «توا» که روی کارت‌های شناسایی‌شان نوشته شده بود از یکدیگر متمایز شدند. بلژیکی‌ها این دسته‌بندی را به صورت به اصطلاح «علمی» انجام دادند. آن‌ها با توجه به معیارهای علمی نژادپرستانهٔ آن‌ زمان، شاخص‌های زیستی مثل ابعاد جمجمهَ، اندازه بینی افراد یا رنگ پوست (روشن‌ترها توتسی می‌شدند) و سایر مشخصات فیزیکی آن‌ها و همین‌طور شاخص‌های اقتصادی (میزان دارایی افراد) و اجتماعی معینی را در نظر می‌گرفتند تا مشخص کنند هر فرد به کدام قوم تعلق دارد. این سیستم تفکیک نژادی به صورت جامع در کشور پیاده شد و تبدیل به «قانون» گردید.

در این دوران معادلات سنتی و ساختارهای تاریخی جامعه و نوع نگاه هوتوها و توتسی‌ها به یکدیگر عوض شد. توتسی‌ها خود را قوم بهتر و بالاتر می‌دیدند (که ریشه‌های اروپایی داشت) و هوتوها به آن‌ها به دیده بیگانگانی که با قدرت اروپاییان به سرزمین‌شان هجوم آورده بودند می‌نگریستند.

در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم، بلژیکی‌ها حمایت خود را به سمت هوتوها معطوف کردند (شاید به خاطر احساس گناه و عذاب وجدان تاریخی) اما تنش‌های خطرناک بین هوتوها و توتسی‌ها در حال شدت گرفتن بود. به تدریج که شورش هوتوها در کشور اوج گرفت و  بلژیکی‌ها از منطقه بیرون رفتند، جامعه از هم تفکیک شده که نفرت قومیتی در آن ریشه دوانیده بود، نمی‌توانست خلاء قدرت ناشی از رفتن بلژیکی‌ها را به صورت مسالمت‌آمیزی پر کند. سیاست‌های چندین ساله استعماری-نژادپرستانه بلژیکی‌ها بذر خطرناک نسل‌کشی و فاجعه انسانی را در جامعه کاشته بود. نتیجه این شد که هوتوها به «توتسی‌های» بیگانه و متجاوز به مانند دشمنانی تاریخی حمله‌ور شدند و فاجعه انسانی در رواندا رخ داد و کارت‌های شناسایی «علمی» بلژیکی به سند مرگ یا زندگی بسیاری از رواندایی‌ها تبدیل شد.

خلاصه وقایع‌نگاری فاجعه در رواندا را این‌جا ببینید.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

نگاه استراتژیک: ناوگان امدادرسانی و جنگ افکار عمومی – قسمت دوم

ماجرای اخیر حمله‌ی نیروهای اسرائیلی به ناوگان امدادرسانی متعلق به یک سازمان غیردولتی (NGO) ترک نشانه‌ی بروز تغییرات ژرف در نقشه‌ی جغرافیای سیاسی منطقه است. با هم نگاهی داریم به خلاصه‌ای از این تحولات. در قسمت اول این نوشته با داستان اکسودوس و سناریویی به همین نام که توسط صهیونیست‌ها و برضد بریتانیا در سال‌های نخستین بعد از جنگ جهانی دوم اجرا شد (برای جلب افکار عمومی جهان به سود یهودیانی که به فلسطین مهاجرت می‌کردند) آشنا شدیم. در ادامه به زمینه‌ی بروز حمله‌ی اسرائیل به ناوگان امداد رسانی و نقش ترکیه به عنوان بازی‌گردان اصلی می‌پردازیم.

این ترجمه نسبتا آزاد ولی وفادار به مفاهیم اصلی است.

ناوگان امداد رسانی ترک به سوی غزه

فلسطینی‌ها مدت‌هاست که خود را به عنوان قربانیان اسرائیل، ساخته‌ی دست امپریالیسم بریتانیا و آمریکا، قملداد کرده‌اند. از سال 1967 به این سو، فلسطینی‌ها دیگر توجه چندانی به مساله‌ی موجودیت اسرائیل نکرده‌اند (دست کم این‌طور به غرب سیگنال ‌داده‌اند) و کم‌کم روی ظلم و ستمی که در منطقه‌های اشغالی علیه آن‌ها می‌شود متمرکز شده‌اند.  از زمان فاصله گرفتن حماس و فتح و جنگ غزه، بیشترین تمرکز بر روی شهروندان غزه بوده که به صورت آوارگانی قربانی خشونت اسرائیل توصیف شده‌اند.

تلاش برای شکل دادن ذهنیت مردم جهان از طریق معرفی کردن فلسطینی‌ها به عنوان قربانیان اسرائیل، یک وجه از مبارزه‌ی دیرپای آن‌ها علیه اسرائیل بوده است. دومین وجه آن، مقاومت مسلحانه در برابر اسرائیلی‌ها بود. اما این وجه از مبارزه‌ی فلسطینی‌ها (شامل روش‌های گوناگون از هواپیماربایی گرفته تا سنگ‌پراکنی کودکان یا عملیات انتحاری)، به شیوه‌ای انجام می‌شد که با وجه اول مبارزه‌‌ی ان‌ها تداخل می‌کرد. اسرائیلی‌ها می‌توانستند به بمب‌گزاری‌های انتحاری و یا استفاده از کودکان به عنوان سرباز اشاره کنند و از این موارد سمبل‌هایی از رفتار غیرانسانی فلسطینی‌ها بسازند. چنین سمبل‌سازی‌هایی از سوی اسرائیل به عنوان توجیهی برای ادامه‌‌ی شرایط تاسف‌بار غزه به کار برده می‌شد. فلسطینی‌ها اگر چه از یک سو توانسته بودند تا حد قابل توجهی اسرائیل را در افکار عمومی جهان در موضع تدافعی قرار دهند، ولی از سوی دیگر [با روش‌های مبارزه‌ی خود] مداوما به اسرائیلی‌ها این فرصت را می‌دادند که روند بازی را به سود خود بازگرداند. و حالا در چنین شرایطی است که ناوگان امداد رسانی (flotilla) وارد می‌شود.

ناوگان امدادرسانی ترک با هدف تکرار داستان اکسودوس [رجوع شود به قسمت اول] یا به عبارت دقیق‌تر شکل دادن تصویر اسرائیل در افکار عمومی جهان، به سوی غزه حرکت کرد. مشابه این‌کار را صهیونیست‌ها قبلا انجام داده بودند. البته همان‌طور که تصویرسازی صهیونیست‌ها در سال 1947 از واقعیت آن روزها بسیار ساده‌تر بود، وضعیت امروز غزه نیز بسیار پیچیده‌تر از چیزی است که فلسطینی‌ها روایت می‌کنند و به همین ترتیب پرسش‌های اخلاقی مورد بحث هم بسیار مبهم‌ترند. اما مانند 1947 که توصیف‌ صهیونیست‌ها [از بریتانیا  وشرایط منطقه] نه با هدف تحلیل آکادمیک و دقیق شرایط، بلکه به عنوان سلاحی برای شکل دادن تصویرهای ذهنی عموم مردم به کار گرفته شد، کارکرد اصلی ناوگان ترک نیز مکاشفه‌ای اخلاقی نبود. این ناوگان به منظور دستیابی به دو هدف طراحی شده بود. اول این‌که با تغییر دادن افکار عمومی جهان نسبت به اسرائیل، میان اسرائیل و دولت‌های غربی شکاف بیاندازد. دوم این‌که در داخل اسرائیل، با تشدید اختلاف میان گروه‌هایی که انزوای بیشتر اسرائیل به خاطر غزه را خطرناک می‌دانند و آن‌ها که فکر می‌کنند هر گونه عقب‌نشینی و کوتاه آمدن خطرناک است، یک بحران سیاسی جدی ایجاد کند.

عوارض ژئوپولیتیکی این ماجرا برای اسرائیل

برای اسرائیل حیاتی است که موفق شود حرکت ناوگان امدادرسانی را به صورت یک برنامه‌ی تندروانه (extremist plot) توصیف کند. چه این برنامه تندروانه باشد و چه نباشد، این طرح تصویری از اسرائیل ایجاد کرده که به شدت در تضاد با منافع سیاسی این کشور است. اسرائیل به صورت روزافزونی در انزوای بین‌المللی فرو می‌رود و روابطش با اروپا و ایالات متحده تحت فشار سنگینی قرار دارد.

در همه‌ی این کشورها [اروپا و آمریکا]، سیاستمداران به شدت نسبت به افکار عمومی حساس هستند. به سختی می‌توان شرایطی را تصور کرد که افکار عمومی این کشورها اسرائیل را قربانی این ماجرا تلقی کند. پاسخ عمومی در افکار غربی‌ها احتمالا این است که اسرائیل به جای خون‌ریزی می‌بایست به کشتی‌های امدادرسان اجازه‌ی ورود به غزه را می‌داد. دشمنان اسرائیل با تاکید بر این استدلال که اسرائیلی‌ها اصولا خون‌ریزی را به راه‌حل‌های منطقی ترجیح می‌دهند بر این شعله‌ها خواهند دمید. و افکار عمومی غرب به سوی ضدیت با اسرائیل تغییر خواهد کرد و به دنبال آن رهبران سیاسی غرب از این تغییر در افکار عمومی تبعیت خواهند کرد.[به ناچار]

این ماجرا همین‌طور روابط ترکیه و اسرائیل را متلاشی می‌کند. ترکیه متحد تاریخی اسرائیل در میان کشورهای مسلمان، روابط نظامی دیرپایی با این کشور داشته است. بدون شک، دولت ترکیه تمایل داشته که از این رابطه پرهیز کند، اما با مقاومت ارتش ترکیه و سکولارهای این کشور مواجه شده است. واکنش اخیر اسرائیل در ماجرای ناوگان امدادرسانی، کار بریدن از اسرائیل را برای آنکارا تسهیل و یا حتی ضروری می‌کند.

اسرائیل با جمعیتی در حدود جمعیت شهر هیوستون در تگزاس آمریکا، به اندازه‌ی کافی بزرگ نیست که بتواند انزوای درازمدت را تاب بیاورد، به این معنا که رویداد اخیر تاثیرات ژئوپولیتیکی ژرفی [در رابطه با آینده‌ی اسرائیل] خواهد داشت.

نقش افکار عمومی، در قبال موضوعاتی که جزء منافع اساسی یک کشور محسوب نمی‌شوند، بارز می‌شود. اسرائیل جزء منافع اساسی هیچ کشور دیگری نیست. بنابراین ایجاد موج احساسات ضد اسرائیلی در میان عموم مردم می‌تواند رابطه‌ی اسرائیل را با کشورهایی که برایش جنبه‌ی حیاتی دارند دگرگون کند. به عنوان مثال، تغییر شکل رابطه‌ی اسرائیل-آمریکا، در مقایسه با اسرائیل تاثیر بسیار کمتری روی آمریکا خواهد گذاشت. دولت اوباما، که تا قبل از این ماجرا نیز از اسرائیلی‌ها خوشنود نبوده، ممکن است متوجه تغییری در افکار عمومی مردم آمریکا شود که راه را برای بازتعریف رابطه‌ی آمریکا-اسرائیل باز کند. تغییری که به ضرر اسرائیل خواهد بود.

البته اسرائیلی‌ها استدلال خواهند کرد که این همه ناعادلانه است، چرا که آن‌ها تحریک شده بودند. همانند بریتانیایی‌ها [در 1947]، آن‌ها ممکن است به این فکر کنند که منطق چه کسی درست‌تر است. اما موضوع اصلی این نیست. مساله این است که منطق چه کسی شنیده خواهد شد؟ مانند یک تانک جنگی یا یک حمله‌ی هوایی، این نوع درگیری‌ها هیچ ارتباطی با عدالت ندارد بلکه بیشتر به کنترل کردن افکار عمومی و استفاده از آن برای شکل دادن سیاست‌ خارجی کشورهای جهان مربوط می‌شود. در این مورد خاص، موضوع اصلی برای افکار عمومی این خواهد بود که «آیا این کشتار ضروری بود؟» و در این میان استدلال‌های اسرائیلی‌ها توجه اندکی را به خود جلب خواهد کرد.

تقریبا با قاطعیت می‌توان گفت که حادثه‌ی اخیر در سطح بین‌المللی طوفانی بر خواهد انگیخت. بدون شک، ترکیه همکاری‌های خود با اسرائیل را قطع خواهد کرد. موضع اروپایی‌ها سخت‌تر خواهد شد و افکار عمومی در ایالات متحده‌ – که با اختلاف زیاد مهم‌ترین عامل در این معادلات است – ممکن است به سمت «لعنت به هر دوی شما» متمایل شود. [به معنای این‌که افکار عمومی دولت آمریکا را از حمایت بی‌دریغ از اسرائیل منع کند]

در حالی که واکنش بین‌المللی به این حادثه قابل پیش‌بینی است، پرسش جالب این است که آیا این فرایندها منجر به ایجاد بحران سیاسی در داخل اسرائیل خواهد شد؟ در اسرائیل امروز، قدرت سیاسی به دست نمایندگان تفکری است که انزوای اسرائیل را به سازش با فلسطینی‌ها ترجیح می‌دهند. مخالفین این تفکر معتقدند که انزوای اسرائیل یک خطر استراتژیک برای این کشور است. آن‌ها استدلال می‌کنند که هم از نظر اقتصادی و هم از نظر نظامی، اسرائیل منزوی محکوم به نابودی است. رژیم فعلی تاکید می‌کند که انزوایی در کار نخواهد بود. در همین راستا ناوگان امدادرسانی ترک تلاش داشت شرایطی را که دولت اسرائیل می‌گوید هرگز رخ نخواهد داد، ایجاد کند. [اسرائیل را منزوی کند]

هر چه اسرائیل محکم‌تر و خشن‌تر برخورد کند، روایت مورد نظر کشتی‌های امدادرسان باورکردنی‌تر و محبوب‌تر می‌شود. همان‌طور که صهیونیست‌ها در 1947 می‌دانستند و فلسطینی‌ها در حال یادگرفتن آن هستند، کنترل کردن افکار عمومی نیازمند ظرافت و دقت ویژه است. بازگویی انتخابی همراه با شکاکیت و بدبینی. آن‌ها می‌دانستند که باختن در جنگ می‌تواند فاجعه‌بار باشد. بهای آن برای بریتانیا از دست دادن قیومیت فلسطین (British Mandate for Palestine) و ابقای اسرائیل بود. دشمنان اسرائیل در حال عوض کردن صحنه‌ی بازی هستند. این مانور بسیار بسیار موثرتر از انتفاضه و یا حمله‌های انتحاری، افکار عمومی جهان نسبت به اسرائیل و به دنبال آن موقعیت ژئوپولیتیک آن را به چالش کشیده است (مگر این‌که فلسطینی‌ها دوباره تاکتیک‌های نه چندان موثر خود مانند حملات انتحاری را از سر بگیرند و استراتژی ترکیه برای توصیف اسرائیل به عنوان سیستمی خشونت‌گرا را خنثی کنند).

اکنون اسرائیل در میان دریاهای ناشناخته است. او نمی‌داند چطور باید واکنش نشان بدهد. از آن طرف، معلوم نیست که فلسطینی‌ها بدانند چگونه می‌توانند حداکثر بهره را از وضعیت پیش آمده ببرند. اما حتی در این حالت، رویداد اخیر صحنه‌ی کارزار را به عرصه‌ای جدید خواهد برد، عرصه‌ای که بسیار سیال‌تر و غیرقابل کنترل‌تر از آن‌چه قبلا بود است. حرکت‌های بعدی شامل درخواست اعمال تحریم علیه اسرائیل خواهد بود. تهدیدهای اسرائیل علیه ایران در زمینه‌ی متفاوتی نگریسته خواهد شد و توصیف‌های اسرائیل از ایران، برش کمتری در جهان خواهد داشت.

و این موضوع، منجر به بروز بحران سیاسی در داخل اسرائیل خواهد شد. اگر دولت برپا بماند، اسرائیل در وضعیت انزوای بین‌المللی قفل خواهد شد، اگر چه آزادی عمل [داخلی] بیشتری خواهد داشت. اگر دولت سقوط کند، اسرائیل وارد دوره‌ی عدم قطعیت و ناپایداری داخلی می‌شود. در هر دو حالت، ناوگان امدادرسانی ترک‌ها به هدف استراتژیک خود رسیده است: اسرائیل را به واکنش خشن علیه خود وادار ساخت. با این کار اسرائیل با مشت محکم خود برخورد کرد.

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سبز بودید، اما به زبان جهانی ما توهین کردید

هیچ چیز مقدس نیست.

هیچ‌چیز. هیچ‌چیز.

حتی موسیقی.

اما اگر بنا باشد از مجموعه‌ی دستاوردهای بشری، یکی، دست‌کم یکی را انتخاب کنیم آیا چیزی جز موسیقی می‌تواند باشد؟ جهانی‌ترین هنر. هنری که گیاه و حیوان آن‌را حس می‌کنند و جنایت‌کاران جنگی و شاعران نیز از آن لذت می‌برند. انتزاعی‌ترین هنر، بافته شده در تار و پود ژنتیکی ما آدم‌ها که از ورای همه‌ی زبان‌ها و همه‌ی نژادها و همه‌ی جنسیت‌ها و همه‌ی مذهب‌ها و همه‌ی گرایش‌ها و همه‌ی سابقه‌ها و همه‌ی گناه‌ها و همه‌ی جنایت‌ها و همه‌ی عطوفت‌ها و همه‌ی تاریخ بشر برای ما می‌نوازد.

هنری که ما را می‌بخشد و نوید رستگاری می‌دهد.

وقتی این خبر را خواندم دلم شکست…

+ ویدئو

+ ویدئو

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

فرانسه به قهقرا می‌رود؛ بی‌بی‌سی توجیه می‌کند

احتمالا خبر دارید که بحث جدیدی در فرانسه برای حل مشکل بزرگ{!} پوشش اقلیتی از زنان مسلمان در فرانسه که از روبند استفاده می‌کنند مطرح شده.

یک کمیته پارلمانی فرانسه توصیه کرده است که به زنان مسلمان نباید اجازه داده شود در اماکن عمومی مانند بیمارستان ها و مدارس و نیز هنگام استفاده از وسایل نقلیه عمومی روبنده بپوشند. این کمیته همچنین توصیه کرده که به کسانی که از ظاهر آنان چنین بر می آید که از اعتقادات مذهبی افراطی پیروی می کنند، نباید کارت اقامت در فرانسه و نیز شهروندی این کشور داده شود. در گزارش دویست صفحه ای کمیته پارلمانی فرانسه در این باره، همچنین تاکید شده که ملزم کردن زنان به پوشاندن صورت خود با اصول نظام جمهوری فرانسه یعنی سکولاریسم و برابری، مغایرت دارد. انتظار می رود در پی انتشار گزارش دویست صفحه ای کمیته پارلمانی فرانسه، توصیه این کمیته به صورت طرح در پارلمان فرانسه مطرح شده و به بحث گذارده شود. این گزارش در پی ماه ها بحث علنی پس از اظهارات نیکولا سارکوزی رئیس جمهوری فرانسه است که گفته بود فرانسه با پوشش اسلامی زنان مخالف است. {+}

خوب از ظاهر ماجرا که بگذریم که خیلی مترقی به نظر می‌رسد، طرح چیزی جز یک طرح فاشیستی و نژادپرستانه/تبعیض‌گرایانه (discriminative) نیست. ذهنیتی خطرناک که متاسفانه به نظر می‌رسد این روزها از غرب تا شرق عالم در حال گسترش است.

موضوع شاید برای افکار عمومی فرانسه و بعضی از نوچه‌های نئونازی در اروپا جذاب باشد و به سختی بیشتر از یک خبر چند خطی در حاشیه‌ی صفحه‌ی پنجم روزنامه‌ها اهمیت دارد.

اما جذابیت این موضوع برای مخاطب ایرانی چیست؟ شما بگویید چرا بی‌بی‌سی فارسی می‌آید و توی برنامه‌ی مهم شصت دقیقه‌ (که مخاطبان زیادی دارد چون تفسیر و خلاصه‌ی وقایع روز است) حسابی به جان این خبر حاشیه‌ای می‌افتد و اگر چه خیلی سعی می‌کند بی‌طرفی حرفه‌ای‌‌اش حفظ کند اما در نهایت این حس را منتقل می‌کند که:

  • پوشش روبند نشانه‌ی تفکر ویژه‌ی سیاسی است.
  • منظور از این تفکر ویژه‌ی سیاسی همان بنیادگرایی اسلامی است.
  • تفکر بنیادگرای اسلامی همان تروریسم است.
  • انواع دیگر پوشش‌های مذهبی (مثل کلاه یهودی) نشانه‌ی تفکر ویژه‌ی سیاسی نیستند و فقط پوشش‌های مذهبی معمولی هستند.
  • جامعه حق دارد با پوشش‌هایی که تفکر ویژه‌ی سیاسی را نشر می‌دهند برخورد کند.

تاکید می‌کنم که گزارش و تفسیر بی‌بی‌سی در ظاهر اصلا این نیست. مثلا بعضی از مصاحبه شوندگان یا کارشناسان کاملا با طرح مخالفند و توضیح می‌دهند که این نوع روی‌کرد‌ها آزادی دینی زن‌ها را نادیده می‌گیرد. آقای مهرداد درویش‌پور (موافق طرح) و خانم آزاده کیان (مخالف طرح) هم به برنامه دعوت می‌شوند (تلفنی) و صحبت می‌کنند.

در طول برنامه سعی کردم تا حد امکان منصفانه به آن نگاه کنم. با این وجود بعد از دیدن برنامه شخصا این‌طور برداشت کردم که در مجموع از صحبت‌های خبرنگارها، مصاحبه‌شوندگان و مهمانان دعوت شده موارد بالا به من القا شده است (سعی شده که القا شود). یعنی حتی اگر نیت سازندگان برنامه این نبوده باشد عملا موضوع برای مخاطب بی‌طرف این‌طوری به نظر می‌رسد که بی‌بی‌سی دارد این موارد بالا را تلویحا توی کله‌ی مخاطب تزریق نامحسوس می‌کند.

اما نکته این‌جاست که مخاطب تیپیکال ایرانی بی‌بی‌سی احتمالا بی‌طرف نیست. مخاطبان ایرانی بی‌بی‌سی طبقه‌ی متوسط شهری هستند (حدس می‌زنم، آمار ندارم) که بخش قابل توجهی از آن‌ها (به خصوص جوان‌ترها) نسبت به نمادها و گرایش‌های تندروانه از اسلام حساس هستند. بی‌بی‌سی با پوشش این خبر در درجه‌ی اول و با نوع روی‌کرد تفسیری‌اش در درجه‌ی دوم، مخاطبی که معصومانه نسبت به موضوعی حساس است را به قلمرو خطرناک فاشیسم و نژادپرستی هول می‌دهد.

چرا بی‌بی‌سی این نوع خبرها را که ارزشی کاملا حاشیه‌ای دارند این‌طور شاخص و به تفصیل منتشر می‌کند؟ و چرا به این شیوه‌ی خطرناک؟

شما بگویید.

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

راه‌اندازی اولین نیروگاه تولید برق به کمک نیروی نمک در جهان

احتمالا این خبر برای شما هم جالب باشد: اولین نیروگاه تولید برق مبتنی بر فرایند اسمزی جهان آغاز به کار کرد.  این نیروگاه توسط شرکت برق دولتی نروژ استات‌کرافت (Statkraft) راه‌اندازی شده است. استات‌کرافت بزرگ‌ترین تولید کننده‌ی برق بر اساس انرژی‌های بازگشت‌پذیر در ارو‍پاست.

برق اسمزی (Osmosic Power) یکی از روش‌های تولید انرژی به شیوه‌ی بازگشت‌پذیر (renewable) است که گاز گل‌خانه‌ای هم تولید نمی کند یعنی فرایندی بالقوه پایدار (sustainable) است. خلاصه‌ی روش‌اش بر پایه‌ی این واقعیت است که اگر یک غشای نیمه‌تراوا (semi-permeable membrane) را بین دو منبع مختلف آب با درجه‌ی شوری مختلف مثلا آب شور (دریا) و آب شیرین (رودخانه) قرار دهیم آب شیرین مایل است از غشا عبور کند و با آب شور مخلوط شود تا درجه‌ی شوری آن‌را کاهش دهد. این فرایند باعث ایجاد جریانی از آب شیرین به سمت آب شور می‌شود (از طریق عبور تدریجی از درون غشا) و در نتیجه حجم قسمت شورتر افزایش می‌یابد. این افزایش حجم منجر به افزایش فشار می‌شود و هر نوع اختلاف فشاری می‌تواند کار (یا انرژی) تولید کند (اختلاف فشار می‌تواند منجر به جابه‌جایی شود مثلا  پیستونی را حرکت دهد و متناسب با آن کار انجام دهد).

در مناطقی که مقدار زیادی آب شیرین در کنار آب شور به صورت طبیعی وجود دارد (مثل نروژ) این روش می‌تواند به کار گرفته شود. البته دانش این رشته هنوز خیلی ابتدایی است اما نکته‌ی مهمی که دارد این است که برخلاف منابع انرژی خورشیدی یا باد ثبات تولید دارد، یعنی نوسانات آن در زمان‌های مختلف کمتر است و در نتیجه یکی از مهمترین نقاط ضعف انرژی‌های بازیافت‌پذیر عمده (خورشیدی و بادی) را ندارد.

.

انرژی اسمزی: آب شیرین محفظه‌ی سمت چپ تمایل دارد از غشا عبور کرده و درجه‌ی شوری آب محفظه‌ی سمت راست را کاهش دهد.  (منبع عکس)

فیلم آموزشی کوتاه در سایت استات‌کرافت


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چهار کلمه از زبان دیگران: جان پیلجر، نشان تجاری، بزرگ‌ترین دروغ، اوباما

نوشته‌ی جان پیلجر (John Pilger) به مناسبت فرارسیدن «صد روز اول اوباما»:

صد روز اول ریاست جمهوری باراک اوباما او را یک مدیر بازرگانی رویایی، یک «مرد مارلوبورویی» برای نسل دهه‌ی 2000 (a Marlboro Man for the Noughties) و کمی چیزهای دیگر نشان داده است.

یکی از برنامه‌های بی‌بی‌سی در آمریکا به نام «مردان دیوانه» (Mad Men) نگاه نادری دارد به قدرت «تبلیغات شرکتی» (corporate advertising). تبلیغات «سیگار» که نیم قرن پیش توسط مردان «باهوش خیابان مادیسون» (Madison Avenue) [قلب صنعت تبلیغات در آمریکا] انجام شد به مرگ تعداد غیرقابل شماری انجامید. [به این ترتیب] تبلیغات (advertising) و خواهر دوقلویش روابط عمومی (public relations)، به ابزار فریب‌کارانه‌ی کسانی تبدیل شد که فروید را خوانده بودند و روان‌شناسی جمعی را در هر چیزی از [فروش] سیگار گرفته تا سیاست به کار می‌گرفتند تا درست همان‌گونه که می‌شود «مرد مارلبرو» (Marlboro Man) را به عنوان سمبل سلامتی مردانه معرفی کرد، سیاست‌مداران را نیز بتوان نشان تجاری زد، بسته‌بندی کرد و فروخت.

بیش از صد روز از انتخاب باراک اوباما به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده‌ی آمریکا می‌گذرد. نشریه‌‌ی «عصر تبلیغات» «نشان تجاری اوباما» (Obama brand) را به عنوان بهترین بازاریاب سال 2008 انتخاب می‌کند که به راحتی کامپیوترهای اپل را پشت سر گذاشته است. دیوید فنتون (David Fenton) کمپین انتخاباتی اوباما را «سازمان‌دهی اقشار جامعه توسط گروه‌های تکنولوژی‌گرای پرتعداد و خودجوش توصیف می‌کند که هرگز پیش از این نظیرش دیده نشده است و در نتیجه نیروی بسیار بسیار قدرتمندی است»*.

با استفاده‌ی سیستماتیک از اینترنت و کاربرد شعار «بله ما می‌توانیم!» که برگرفته از شعار چزار چاوز (César Chávez) -از رهبران جنبش‌های کارگری – بود «گروه‌های تکنولوژی‌گرای پرتعداد و خودجوش» نشان تجاری‌شان را برای پیروز شدن در کشوری که از دست جورج بوش مستاصل بود تبلیغ کردند.

هیچ کس نمی‌دانست این «نشان تجاری» جدید واقعا نماینده‌ی چه چیزی بود. بازاریابی آن‌چنان ماهرانه و با موفقیت انجام شد (رکورد پرداخت هفتاد و پنج میلیون دلار فقط برای یک برنامه‌ی تبلیغاتی تلویزیونی) که بسیاری از آمریکایی‌ها واقعا باور کردند که اوباما در مخالفت با جنگِ بوش با آن‌ها هم عقیده است. اما در واقع، اوباما بارها از سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی بوش و بودجه‌های کنگره‌ در این زمینه طرف‌داری کرده بود. همین‌طور بسیاری از آمریکایی‌ها باورکردند که او میراث‌دار گرایشات ضداستعماری (anti-colonialism) مارتین لوتر کینگ است. با این وجود صرف‌نظر از شعار بی‌معنای «تغییری که می‌توانیم آن‌ را باور داشته باشیم»، اوباما اگر یک تم سیاسی می‌داشت، دغدغه‌ی احیای آمریکا به عنوان یک گردن‌کلفت حریص مسلط بود، همان‌طور که مرتب تکرار می‌کرد «ما باید قوی‌ترین باشیم».

شاید تاثیرگذارترین بخش تبلیغات «نشان تجاری اوباما» به صورت رایگان توسط روزنامه‌نگارانی انجام شد که همچون ندیمان یک سیستم سفاک شوالیه‌های بالیاقت را ستایش می‌کردند. آن‌ها از او سیاست‌زدایی (depoliticised) کردند، سخنرانی‌های عادی و عاری از اصالت‌اش را دست به دست و دهان به دهان چرخاندند و … او را به عنوان یک مسیحا، از آن دسته موجودات کمیابی که … در واقع … کمک خواهند کرد تا نوع جدیدی از «بودن» در سیاره‌ی ما ایجاد شود، معرفی کردند.  [این قسمت نقل قول بود و آن‌را خلاصه کردم].

در صد روز اول ریاست جمهوری‌اش،‌ اوباما توجیهات و عذر شکنجه‌‌گران را پذیرفته، با حذف «دستگیری متهمان بدون حکم دادگاه» مخالفت کرده و خواستار پنهان‌کاری بیشتر دولت شده است. او گولاگ‌ (اردوگاه‌های زندانیان) جورج بوش را که دست‌کم 17000 نفر در آن دور از دسترس عدالت زندانی هستند دست نخورده باقی نگاه داشته است. در 24‌ام آوریل، وکیل او توانست در دعوای حقوقی‌ای‌ پیروز شود که حکم ‌داد «زندانیان خلیج گوانتانامو «شخص» نبوده‌اند و در نتیجه در برابر شکنجه شدن مصونیت نداشته‌اند». رئیس امنیت و جاسوسی ملی (Director of National Intelligence) او، آدمیرال دنیس بلیر (Dennis Blair) می‌گوید اعتقاد دارد شکنجه موثر است. یکی از مقامات عالی‌رتبه‌ی اطلاعاتی اوباما در آمریکای لاتین متهم به پنهان‌کردن ماجرای شکنجه‌ی یک راهبه‌ی آمریکایی در گواتمالا در 1989 شده است، یکی دیگر از مشاوران او مدافع پینوشه است. همان‌طور که دانیل السبرگ (Daniel Ellsberg) می‌گوید، آمریکا شاهد یک کودتای نظامی توسط جورج بوش بود که وزیر «دفاع» همان کابینه‌ یعنی رابرت گیتس (Robert Gates) همراه با سایر مقامات جنگ‌طلب دیگر در کابینه‌ی اوباما ابقا شدند.

در سراسر جهان، تهاجم خشونت‌بار آمریکا علیه مردم بی‌گناه، چه به صورت مستقیم و چه توسط عوامل واسط شدت گرفته است. سیمور هرش (Seymour Hersh) گزارش می‌دهد که در جریان قتل عام اخیر در غزه، «تیم اوباما به همه فهماند که مشکلی با کاروان «بمب‌های هوشمند» و سایر سلاح‌های پیش‌رفته که در حال ارسال شدن به اسرائیل بود و برای قصابی کردن کودکان و زنان استفاده می‌شد ندارد». در پاکستان، تعداد غیرنظامیانی که توسط موشک‌های آمریکایی که «هواپیمای بدون سرنشین» (drones) نامیده می‌شوند کشته شده‌اند از زمان آمدن اوباما به دفتر کارش دو برابر شده است.

در افغانستان، «استراتژی» آمریکا برای کشتار مردمان قبایل پشتون («طالبان») توسط اوباما گسترش بافته تا به پنتاگون فرصت دهد که در این کشور ویران شده پایگاه‌های دائمی‌ای تاسیس کند که بنا به گفته‌ی وزیر دفاع رابرت گیتس، نیروهای آمریکایی برای همیشه در آن‌ها باقی خواهند ماند. سیاست‌گذاری اوباما -سیاستی که از زمان جنگ سرد تغییر نکرده است- مرعوب ساختن روسیه و چین است که امروز رقبای امپراتوری‌اش هستند. او رفتار تحریک‌آمیز جورج بوش برای استقرار موشک در مرزهای غربی روسیه را به بهانه‌ی مقابله با ایران که اوباما شیادانه آن را «یک خطر واقعی» برای اروپا و آمریکا می‌خواند، ادامه داده است. در 5 آوریل 2009 در پراگ، او سخنرانی‌ای کرد که به عنوان «ضد هسته‌ای» (anti-nuclear) گزارش شده است. اما این سخنرانی به هیچ‌وجه چنین چیزی نبود. در چهارچوب «برنامه‌ی پنتاگون برای تعویض کلاهک‌های هسته‌ای به منظور بالابردن ضریب اطمینان» (Pentagon’s Reliable Replacement Warhead programme) ایالات متحده‌ی آمریکا در حال ساخت سلاح‌های هسته‌‌ای تاکتیکی جدید است تا مرز میان سلاح‌های متعارف و سلاح‌های هسته‌ای را مبهم کند [و درنتیجه کاربرد سلاح‌های هسته‌ای را عملی‌تر کند].

شاید بزرگ‌ترین دروغ اوباما — به بزرگی دروغ سیگار کشیدن برای شما خوب است — وعده‌ی خروج نیروهای آمریکایی از عراق، کشوری که به یک رودخانه‌ی خون تقلیل یافته، بود. اما به گفته‌ی طراحان نظامی بی‌شرم ارتش آمریکا بیش از 70000 نیروی نظامی برای «15 تا 20 سال آینده» در عراق باقی خواهند ماند. در 25 آوریل، هیلاری کلینتون، وزیر امورخارجه‌ی او نیز این مساله را تایید کرد. چندان عجیب نیست که نظرسنجی‌ها نشان می‌دهند تعداد روزافزونی از آمریکاییان به این نتیجه می‌رسند که فریب خورده‌اند. به خصوص که می‌بینند اقتصاد کشور به همان کلاه‌بردارانی سپرده شده که مسئول نابودی‌اش بوده‌اند. لاورنس سامرز (Lawrence Summers)، مشاور ارشد اقتصادی اوباما، سه تریلیون دلار پول را جلوی پای همان بانک‌هایی می‌ریزد که سال گذشته به او بیش از 8 میلیون دلار پرداخت کردند که 135000 دلار آن برای یک سخنرانی بود. تغییری که می‌توانید به آن باور داشته باشید (Change you can believe in).

بخش بزرگی از سیستم حاکم بر آمریکا (American Establishment) از جورج بوش و دیک چنی به خاطر این‌که «طرح بزرگ» (grand design) را — آن‌گونه که هنری کسینجر، جنایت‌کار جنگی و مشاور اوباما آن‌را می‌نامد– در معرض دید عموم قرار دادند و به خطر انداختند، متنفر هستند. در ادبیات بازاریابی، بوش «شکست یک نشان تجاری» (brand collapse) بود در حالی که اوباما، با آن لبخندهای شبیه آگهی‌های خمیردندان و کلیشه‌های درست‌کارانه‌اش، یک هدیه‌ی خداوندی است. او با یک حرکت، مخالفت عمومی مردم آمریکا با جنگ را تسکین داد و در سراسر آمریکا چشم‌ها را لبریز از اشک شوق کرد. او مرد بی‌بی‌سی است، مرد سی‌ان‌ان است، و مرد مورداک است، و مرد وال‌استریت است، و مرد سیا است. مرد تبیلغات [The Madmen به اول نوشته مراجعه کنید] خوب عمل کرده است..


* برای ترجمه‌ی این جمله محبور شدم از یک دوست خوب و همین‌طور چندین نفر از دوستان دیگر کمک فکری بگیرم. اصل آن این است:

David Fenton of MoveOn.org describes Obama’s election campaign as “an institutionalised mass-level automated technological community organising that has never existed before and is a very, very powerful force”.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پروپاگاندا – ده

فرهنگ ترس، واکنش آنی عموم مردم به یک خطر واقعی در دنیای به راستی خطرناک پیرامون نیست. وحشت جهان‌گستر مربوط به بیماری سیاه‌زخم که توسط تعداد معدودی مرگ مرتبط با این بیماری در آمریکا بلافاصله بعد از واقعه‌ی یازدهم سپتامبر جرقه خورد، یک خطر مرگ‌آور واقعی و وسیع‌التاثیر برای شهروندان آمریکایی یا اروپایی نبود. گرایش طبیعی ما به وحشت‌زده شدن درباره‌ی موضوعاتی مانند دزدیده شدن کودکان یا خطرات تلفن‌ همراه از این واقعیت که زندگی مدرن خطراتی بیش از گذشته برای ما دارد ناشی نمی‌شود – در واقع در سطح زندگی روزمره عکس این مساله درست است [خطراتی که ما را تهدید می‌کند کمتر از گذشته است].

فرهنگ ترس از «بالا به پایین» می‌آید. از رهبران جامعه و ناتوانی آن‌ها در هدایت کردن.

— جنیفر بریستو

.


.

The culture of fear is not a spontaneous reaction by the public to a truly dangerous world. The worldwide anthrax panic sparked by a handful of anthrax-related deaths in America shortly after 9/11 was not caused by a genuine and widespread mortal danger facing US and European citizens. Our propensity to panic about everything from child abductions to mobile phones does not come from the fact that modern life contains more risks than ever before – on the level of everyday reality, the opposite is the case.
.
The culture of fear comes from the «top down». It comes from society’s leaders, and their inability to lead.

— Jennie Bristow


تقدیم: این پست با نهایت احترام و لذت به آقایان و خانم‌های «آنفلوانزای خوکی» تقدیم می‌شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

.


دزدان دریایی سومالی از کجا آمدند؟

خبر کشته شدن سه راهزن دریایی و آزاد شدن کاپیتان آمریکایی که مثل بمب خبری در تمام رسانه‌های مهم دنیا منتشر شد را می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم. به من بگویید بدبین. اما وقتی می‌بینم آزاد شدن یک گروگان بخش قابل توجهی از زمان پخش خبر شبکه‌های مهم خبری را اشغال می‌کند (به عنوان مثال دیشب «بی‌بی‌سی جهان» تقریبا اخبارش را منحصر کرده بود به موضوع این بنده‌ی خدا که آزاد شده، مصاحبه با خانواده‌اش، تلگراف رئیس‌اش، گفتگوی فرمانده‌ی نیروی دریایی و …) به خودم می‌گویم: چه خبر است؟ باز چه حقیقت بزرگی را قرار است پشت حقیقتی کوچک پنهان کنند؟

علت توجه نسبتا ناگهانی دولت‌های بزرگ جهان به مساله‌ی دزدان دریایی در سومالی شاید به راحتی قابل تحلیل نباشد. مسلما یکی از این دغدغه‌ها امنیت ناوگان تجاری دریایی‌شان است. اما آیا فقط همین؟ پاسخ به این سادگی نیست.

ایندیپندنت در مطلبی در ستون عقایدش با عنوان «به شما درباره‌ی دزدان دریایی دروغ گفته‌اند» توضیح می‌دهد که آب‌های ساحلی سومالی سال‌هاست محل دفن زباله‌های سمی (حتی هسته‌ای) کشورهای غربی (و آسیایی) است. از طرف دیگر، این کشورها در آب‌‌های ساحلی این کشور دست به ماهی‌گیری‌های گسترده‌ی صنعتی می‌زنند و این‌کار ماهی‌گیران محلی سومالیایی‌ را دچار مشکل کرده چون‌که ماهی‌گیری غیرقانونی و بی‌رویه‌ی کشتی‌های مدرن روز به روز تعداد ماهی‌های منطقه را کمتر کرده است. این روند سال‌هاست که وجود داشته اما از سال 1991 که دولت سومالی سقوط کرد بحرانی‌تر شده. در نتیجه به همه‌ی این مواردسیستم فروپاشیده‌ی کشور سومالی که باعث شده عده‌ی بیشتری از مردم تا آستانه‌ی مرگ و زندگی فقیر و گرسنه شوند را باید افزود.

مردم سومالی که صدایی ندارند، اما صدای کارشناسان سازمان ملل هم به جایی نمی‌رسد. مثلا:

چون دولتی در سومالی وجود ندارد، به میزان گسترده‌ای ماهیگیری غیرقانونی توسط کشورهای اروپایی و آسیایی در آب‌های سومالی انجام می‌شود… من متقاعد شده‌ام که در آب‌های سومالی زباله‌های شیمیایی و احتمالا هسته‌ای دفع می‌شود… — الود عبدالله فرستاده‌ی ویژه‌ی سازمان ملل در سومالی (2008)

یا:

موج‌های تسونامی احتمالا منجر به انتشار زباله‌های هسته‌ای‌‌ و سایر زباله‌های سمی‌ای که در آب‌های سومالی دفع شده‌اند خواهد شد.  منظور من مواد شیمیایی رادیواکتیو، فلزات سنگین، زباله‌های بیمارستانی و موارد مشابه است. — نیک نوتال (Nick Nuttall) سخن‌گوی محیط‌زیستی سازمان ملل (2005)

دزد، ماهی‌گیر، نگهبان، …

در این بستر است که «دزدان دریایی» ظهور می‌کنند. بسیاری از ماهی‌گیرهای سومالیایی با قایق‌های تندروشان قصد متوقف کردن (یا دست‌کم گرفتن مالیات از نظر خودشان!) کشتی‌هایی را دارند که زباله‌های سمی در آب‌های کشورشان دفع می‌کنند یا به صورت غیرقانونی ماهی‌گیری می‌کنند. آن‌ها خودشان را «گارد ساحلی داوطلب سومالی» (Volunteer Coastguard of Somaliaes) می‌خوانند و جالب است بدانید که بنا به گفته‌ی یک سایت محلی مستقل خیلی از مردم عادی سومالی این نوع دزدی دریایی را نوعی دفاع ملی تلقی می‌کنند. شکی نیست که هیچ‌‌کدام این مواردی که گفته شد گروگان‌گیری یا راهزنی دریایی را توجیه نمی‌کند، اما ابعاد پیچیده‌تر و علل ظهور آن‌را نشان می‌دهد. یکی از همین راهزنان این‌طور گفته:

ما خودمان را دزد دریایی نمی‌دانیم. به نظر ما دزدان دریایی کسانی هستند که به طور غیرقانونی در دریاهای ما ماهیگیری می‌کنند و زباله‌هایشان را در آن می‌ریزند.

آیا واقعا کشورهای صنعتی انتظار دارند سواحل کشور بخت‌برگشته‌ای مثل سومالی را با سمی‌ترین مواد شیمیایی آلوده کنند و منابع غذایی‌شان را به یغما ببرند و با هیچ واکنشی رو به رو نشوند؟ آلوده کردن دریا و غارت منابع دریایی جرم نیست؟ وقتی عده‌ای راهزن (یا شاید هم ماهیگیر) کانال ترانزیت حدود 20 درصد از نفت جهان را دچار اختلال می‌کنند ناگهان نیروی دریایی بزرگ‌ترین کشورهای جهان به منطقه ارسال می‌شود و همه از «خطربزرگی» که از طرف این ناحیه متوجه جهان است سخن می‌گویند.

این مجموعه‌ی عکس گوشه‌ای از این خطر بزرگ و ناوگان‌هایی که برای مبارزه با آن اعزام شده‌اند را نشان می‌دهد.

ناوگانت را به من نشان بده تا بگویم چکاره هستی!

چند وقت پیش حکایت دزد دریایی و امپراطور را نوشته بودم:

روزی یک دزد دریایی‌ را که به تازگی دستگیر شده بود به حضور اسکندر کبیر امپراطور روم یونان آوردند.

اسکندر پرسید: چطور جرات می‌کنی خصمانه ادعای مالکیت دریاها را داشته باشی؟

دزدِ دریایی گفت: من یک قایق کوچک دارم بنابراین دزددریایی هستم. تو یک ناوگان عظیم از کشتی‌های بزرگ داری پس امپراطور خوانده می‌شوی!

پی‌نوشت: این را یادم رفت بنویسم که بعد از طوفان سونامی‌، برخی انواع بیماری‌ها در سواحل سومالی دیده شده که احتمالا از عوارض ناشی از انتقال مواد سمی به سواحل این کشور هستند.

همه‌ی جانورهای بی‌رحم را نابود کنید – تحلیل نوآم چامسکی از وقایع غزه – قسمت دوم

نوشته‌ی زیر قسمت دوم صحبت‌های نوآم چامسکی درباره‌ی وقایع غزه است که به تدریج در حال ترجمه کردن آن هستم. اگر به موضوع علاقه‌مند هستید، پیشنهاد می‌کنم حتما از قسمت اول شروع کنید به خواندن. متن اصلی به انگلیسی هم که مسلما از ترجمه‌ی من گویاتر است.

جالب این‌جاست که کار ترجمه از آن‌چیزی که اول فکر می‌کردم جذاب‌تر پیش رفته و با همین چند صفحه علاوه بر درس تاریخ کلی هم لغت انگلیسی یاد گرفتم! جا داره از کسانی که توی سایت دانشگاه شریف نسخه‌ی آن‌لاین فرهنگ آریان‌پور رو گذاشتن (یا نوشتن) تشکر کنم :).

نکته 1: عبارت‌های داخل گیومه “” نقل قول مستقیم از منابع هستند.
نکته‌ 2: برای وصل شدن بهتر پاراگراف اول از قسمت اول تکرار شده است.

افسران ارتش اسرائیل به خوبی می‌دانند که یک جامعه‌ی غیرنظامی را نابود می‌کنند. اتان برونر از یک سرهنگ اسرائیلی نقل قول می‌کند که “جنگجوهای حماس چندان او و مردانش را تحت تاثیر قرار نداده‌اند”. یک تفنگدار اسرائیلی سوار بر نفربر زرهی گفت که “آن‌ها بیشتر دهاتی‌هایی هستند که اسلحه به دست گرفته‌اند”. آن‌ها شباهت بسیاری به قربانیان عملیات جنایت‌کارانه‌ی ارتش اسرائیل به نام «مشت آهنین» (iron fist) در نواحی اشغالی جنوب لبنان در سال 1985 دارند. عملیاتی که زیر نظر شیمون پرز (Shimon Peres)، یکی از بزرگ‌ترین فرماندهان دوران «جنگ با تروریسم» زمان ریگان (Reagan’s War on Terror) انجام شد. در جریان این عملیات، فرماندهان و تحلیل‌گران استراتژیک اسرائیلی توضیح دادند که قربانیان “تروریست‌های دهاتی” بودند و نابود کردن آن‌ها دشوار بود چرا که “این تروریست‌ها با حمایت بیشتر مردم منطقه فعالیت می‌کردند”. یک فرمانده‌ی اسرائیلی گلایه کرد که “تروریست‌… در این ناحیه چشم‌های بسیار دارد، چرا که او این‌جا زندگی می‌کند“. در همان‌حال خبرنگار جروسلم‌پست (Jerusalem Post) از مشکلات سربازان اسرائیلی در رویارویی با “مزدوران تروریست” (terrorist mercenary) و تندروهایی که جملگی این‌قدر متعصب بودند که خطر کشته شدن در برابر ارتش اسرائیل را به جان خریده بودند” می‌نویسد و معتقد است که “ارتش اسرائیل وظیفه دارد نظم و امنیت” را در نواحی اشغال‌شده‌ی جنوب لبنان برقرار سازد، علی‌رغم “بهایی که غیرنظامیان باید بپردازند”. مشکل مشابهی را آمریکایی‌ها در ویتنام جنوبی، روس‌ها در افغانستان، آلمان‌ها در مناطق اشغالی اروپا و سایر مهاجمانی که در حال اجرا کردن دکترین گور-ابان-فریدمن بودند داشتند.

جرجیس معتقد است که دولت ترور اسرائیلی-آمریکایی شکست خواهد خورد: «حماس بدون قتل‌عام کردن نیم میلیون فلسطینی قابل حذف شدن نیست. اگر اسرائیل موفق شود که رهبران حماس را بکشد، به سرعت نسل جدیدی که از رهبران امروز هم رادیکال‌تر هستند جانشین آن‌ها خواهند شد. حماس یک واقعیت است. حماس جایی نخواهد رفت و هر تلفات سنگینی هم که بدهد پرچم سفید بلند نخواهد کرد.»

معمولا تمایلی وجود دارد که کارآمد بودن خشونت را دست‌کم می‌گیرد. این تمایل به خصوص در آمریکا بسیار عجیب است. چرا ما این‌جا هستیم؟ [چامسکی اشاره می‌کند که اگر خشونت‌های مهاجران اولیه‌ی آمریکا در سرکوب سرخ‌پوستان نبود ما الان این‌جا نبودیم، پس نباید کارآمد بودن ابزار خشونت را دست‌کم بگیریم].

حماس معمولا با اصطلاح «حماس که از سوی ایران حمایت می‌شود و متعهد به نابود کردن اسرائیل است» توصیف می‌شود. شما به سختی می‌توانید عبارتی مانند «حماس که به صورت دموکراتیک انتخاب شده است، که مدت‌هاست هم‌صدا با وفاق بین‌المللی خواستار راه‌حل دو کشوری (two-state settlement) است» را بشنوید. راه حل دوکشوری، بیش از 30 سال است توسط آمریکا و اسرائیل بلوکه شده  و صراحتا و آشکارا حق مردم فلسطین برای تعیین سرنوشت خود را از آن‌ها دریغ کرده است. این‌ها همه حقیقت‌هایی هستند که کمکی به جریان سیاسی حاکم نمی‌کنند، بنابراین قابل نادیده گرفته شدن هستند.

جزییاتی شبیه آن‌چه ذکر شد، اگر چه کوچک هستند، اما درسی مهم درباره‌ی خودمان [آمریکایی‌ها] و دولت‌های اقماری‌مان  (client states) به ما می‌دهند. موارد بسیار دیگری هم هستند. به عنوان یک نمونه‌ی دیگر، همان‌طور که حمله‌ی اسرائیلی-آمریکایی اخیر به غزه آغاز شد، یک قایق کوچک به نام دیگنیتی (Dignity) از سمت قبرس در حال رفتن به غزه بود. دکترها و فعالان حقوق بشری که در آن قایق بودند قصد داشتند محاصره‌ی مجرمانه‌ی غزه از سوی اسرائیل را بشکنند و مقداری تدارکات پزشکی به مردم غزه برسانند. قایق توسط کشتی‌های اسرائیلی در میان آب‌های بین‌المللی مورد حمله قرار گرفت و تقریبا غرق شد، اگرچه موفق شد خود را به لبنان برساند. اسرائیل همان دروغ‌های مرسوم‌اش را منتشر کرد، ادعاهایی که روزنامه‌نگاران و مسافران قایق (شامل کارل پن‌هاول (Karl Penhaul) گزارش‌گر سی‌ان‌ان، نماینده‌ی سابق مجلس آمریکا و سینتیا مک‌کینی (Cynthia McKinney) نامزد ریاست‌جمهوری از حزب سبز) آن‌ها ‌را رد کردند. این یک جرم بزرگ بود، بسیار بدتر از مثلا ربودن قایق‌ها در سواحل سومالی. اما این موضوع بدون این‌که چندان توجهی به آن شود گذشت. پذیرش چنین جرائمی نشان دهنده‌ی‌ پذیرفتن این ادعاست که غزه یک منطقه‌ی اشغال شده [توسط حماس] است و اسرائیل حق دارد تهاجم خود را به آن ادامه دهد. برای این‌کار اسرائیل حتی مجوز پاسداران نظام بین‌المللی (guardians of international order) را هم برای ارتکاب جرم در دریاهای آزاد و اجرای برنامه‌های سرکوب‌سازی مردمی که از فرمان‌هایش تخلف کرده‌اند، کسب کرده است.

کم توجهی به چنین موضوعی البته باز هم قابل درک است. ده‌ها سال است که اسرائیل کشتی‌های غیرنظامی را در آب‌های بین‌المللی بین قبرس و لبنان ربوده است، مسافران را ‌کشته یا دزدیده‌، بعضا آن‌ها را به زندان‌هایی در اسرائیل (شامل زندان‌ها یا سیاه‌چال‌های شکنجه‌ی مخفی) منتقل کرده و سال‌ها به عنوان گروگان نگاه داشته است.  با توجه به این‌که این نوع رفتار از طرف اسرائیل عادی شده، چرا باید در واکنش به جرائم جدید بیش از یک خمیازه‌‌ی مایوسانه بکشیم؟ البته واکنش قبرس و لبنان در قبال این جریان به گونه‌ی دیگری بود، اما این دو کشور در چیدمان جهانی مگر چه برشی دارند؟

به عنوان نمونه‌ای دیگر، برای چه کسی مهم است که نویسنده‌‌ی روزنامه‌ی لبنانی دیلی‌استار (Daily Star)، که معمولا هم گرایش به غرب دارد، نوشت «حدود یک و نیم میلیون نفر مردم غزه زیر فشار وحشیانه‌ی یکی از پیشرفته‌ترین و در عین حال از نظر اخلاقی ارتجاعی‌ترین ماشین‌های جنگی جهان هستند. بیشتر وقت‌ها گفته می‌شود که فلسطینی‌ها برای دنیای عرب تبدیل به همان چیزی شده‌اند که یهودی‌ها برای اروپای قبل از جنگ جهانی دوم بودند و در این تفسیر حقیقتی نهفته است. همان‌طور که روی‌گرداندن آن موقع اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها [آمریکای شمالی] از هولوکاستی که توسط نازی‌ها مهیا می‌شد چندش‌‌آور بود، امروز نیز اعراب موفق شده‌اند در حالی که اسرائیلی‌ها کودکان فلسطینی‌ را سلاخی می‌کنند «هیچ کاری نکنند».» شاید در میان رژیم‌های عربی، شرمسارترین‌شان دیکتاوری سفاک مصر باشد، که بعد از اسرائیل بیش از هر کشور دیگری در منطقه از کمک‌های نظامی آمریکا سود می‌برد.

به گفته‌ی مطبوعات لبنان، اسرائیل هنوز «مکررا شهروندان لبنانی را از سمت لبنانی خط آبی (مرز بین‌المللی) می‌رباید، که آخرین آن در دسامبر 2008 بوده است» و البته «هواپیماهای اسرائیلی هر روز با تخلف از قطع‌نامه‌ی 1701 شورای امنیت به حریم هوایی لبنان تجاوز می‌کنند» (استاد دانشگاه لبنانی امل سعد قریب، دیلی استار، 13 ژانویه). این هم اتفاق جدیدی نیست و مدت‌هاست که رخ می‌دهد. در محکومیت حمله‌ی سال 2006 به لبنان، استراتژیست شهیر اسرائیلی به نام زیو مائوز (Zeev Maoz) در مطبوعات اسرائیل نوشت «اسرائیل از شش سال پیش که از جنوب لبنان عقب‌نشینی کرد، تقریبا هر روز با انجام عملیات شناسایی هوایی به حریم هوایی لبنان تجاوز کرده است. درست است که این عملیات تلفات جانی دربر نداشته، اما به هر حال نقض حریم مرز، نقض حریم مرز است. در این مورد نیز اسرائیل التزام اخلاقی بهتری [نسبت به سایر رفتارهیش] ندارد.» در کل، هیچ مبنایی برای استدلال «دیوار-به-دیوار که در اسرائیل مورد پذیرش عام است وجود ندارد، که می‌گوید جنگ علیه حزب‌الله در لبنان یک جنگ درست و اخلاقی (a just and moral war) است». این توافق عمومی «برپایه‌ی حافظه‌ی انتخابی و کوتاه‌مدت (selective and short-term memory) بنا شده، بر اساس یک‌جهان‌بینی خودمحور و البته بر پایه‌ی استانداردهای دوگانه. این یک جنگ درست نیست، استفاده از قدرت نظامی بیش از حد نیاز و کور بوده و هدف نهایی آن اخاذی است.»

همان‌طور که مائوز به خواننده‌های اسرائیلی‌اش گوشزد می‌کند، حتی اگر پنج‌بار تهاجم نظامی اسرائیل به لبنان از سال 1978 تا کنون را کنار بگذاریم، شکستن دیوار صوتی بر فراز لبنان برای ترساندن شهروندان از کوچک‌ترین جرائم اسرائیل در لبنان محسوب می‌شود: «در 28 جولای 1988، نیروهای ویژه‌ی اسرائیل (Israeli Special Forces) شیخ‌ عبید را دزدیدند. در 21 مه 1994، اسرائیل مصطفی دیرانی را دزدید که مسئول دستگیری خلبان اسرائیلی روان آراد [که در حال بمباران کردن لبنان در سال 1986 سقوط کرده بود] بود. اسرائیل این افراد و 20 لبنانی دیگر که در شرایط نامعلوم (undisclosed) دستگیر شده بودند را به مدت طولانی و بدون محاکمه نگاه داشت. آن‌ها به عنوان ابزارهای انسانی‌ چانه‌زنی (‹human `bargaining chips) نگاه داشته شده بودند. واضح است که ربودن اسرائیلی‌ها به منظور «تعویض زندانی» از نظر اخلاقی کاری بسیار نفرت‌آور است و اگر ربایش را حزب‌الله انجام دهد مجازات آن عملیات نظامی است، اما اگر اسرائیل مرتکب کار مشابهی شود [آدم‌ربایی به قصد چانه‌زنی]، این‌گونه نیست» و نظیر این مثال‌ها با مقیاسی بسیار بزرگ‌تر در طول سالیان سال ادامه داشته است.

این رفتار متداول اسرائیل، صرف‌نظر از چیزهایی که درباره‌ی مجرمیت اسرائیل و یا حمایت غرب از آن به ما می‌گوید، از جنبه‌ی دیگری نیز مهم است. همان‌طور که مائوز می‌گوید، این نوع رفتار نشان‌دهنده‌ی نهایت ریاکاری و تزویر ادعایی است که می‌گوید اسرائیل در سال 2006 حق داشت به لبنان حمله کند چرا که حزب‌الله چند سرباز اسرائیلی را اسیر کرده بود. از زمان عقب‌نشینی اسرائیل در سال 2000 از جنوب لبنان که 22 سال پیش بر خلاف قطع‌نامه‌های مکرر شورای امنیت به اشغال خود در آورده بود،‌ این اولین باری بود که حزب‌الله از مرز عبور می‌کرد، در حالی‌که اسرائیل تقریبا هر روز حریم مرزها را شکسته بود، البته با سکوت و مصونیت کامل از هرگونه مجازات.

باز هم این ریاکاری (hypocrisy) چیز جدیدی نیست و روال همیشگی است. بنابراین، توماس فریدمن که امروز توضیح می‌دهد  چگونه باید به موجودات پست‌تر (lesser breeds) با خشونتی تروریستی «درس آموخت»، قبلا هم نوشت که حمله‌ی سال 2006 اسرائیل به لبنان (که منجر به نابودی بخش بزرگی از جنوب لبنان و بیروت و کشته شدن 1000 غیرنظامی شد) فقط یک عمل «دفاع شخصی» بوده که در پاسخ به جنایت‌های حزب‌الله در «راه‌انداختن جنگی غیرمترقبه با عبور از مرزهای به رسمیت‌ شناخته‌ شده توسط سازمان ملل، آن‌هم وقتی که اسرائیل به طور یک‌جانبه (unilaterally) از جنوب لبنان عقب‌نشینی کرده بود» انجام شده بود. حتی اگر این فریب‌کاری‌ها را کنار بگذاریم [و منطق توماس فریدمن را بپذیریم] با منطق مشابهی باید بگوییم که حملات تروریستی علیه اسرائیل با شدتی به مراتب هولناک‌تر و نابودکننده‌تر از حمله‌ی اسرائیل به لبنان که به مراتب شدیدتر از جرم حزب‌الله در دستگیر کردن دو سرباز در مرز بود، کاملا مجاز و پذیرفته شده خواهد بود. [جمله کمی طولانی شد، در واقع یعنی مطابق منطق فریدمن اگر پاسخ دزدیدن دو سرباز نابودی جنوب لبنان و کشته شدن 1000 غیر نظامی باشد، پس هرنوع پاسخ هولناک‌تر از این حمله نیز از سوی لبنان پذیرفته خواهد بود]. مسلما ایشان که کارشناس کهنه‌کار خاورمیانه در نیویورک‌تایمز است حتی اگر فقط روزنامه‌ی خودش را بخواند درباره‌ی این جنایت‌ها می‌داند: به عنوان نمونه، هجدهمین پاراگراف خبر مربوط به تعویض زندانیان در نوامبر 1983 که می‌گوید 37 زندانی عرب «اخیرا توسط نیروی دریایی اسرائیل در حالی که در تلاش برای رفتن از قبرس به تریپولی [شمال بیروت] بودند دستگیر شده بودند.»

تمام چنین نتیجه‌گیری‌هایی در مورد روش برخورد مناسب با ثروتمند و نیرومند مبتنی بر یک ایراد اساسی است: این ما هستیم و آن آن‌ها هستند. همین یک این اصل بسیار مهم، که عمیقا در فرهنگ غرب نفوذ کرده کافی است تا بی‌نقص‌ترین و منطقی‌ترین استدلال‌ها را تحت شعاع خود قرار دهد. [یعنی وقتی کسی قلبا اعتقاد داشته باشد که ما از آن‌ها برتریم، دیگر جایی برای بحث منطقی با او باقی نمی‌ماند].

الان که در حال نوشتن این یادداشت هستم، کشتی دیگری در حال حرکت از قبرس به سمت غزه است که «تدارکات پزشکی بسیار حیاتی‌ای را در جعبه‌های مهر و موم شده توسط اداره‌ی گمرگ فرودگاه بین‌المللی لارانکا و بند لارانکا» با خود حمل می‌کند. مسافران شامل اعضایی از پارلمان اروپا و همین‌طور پزشکان هستند. به اسرائیل درباره‌ی قصد انسان‌دوستانه‌ی آن‌ها اعلام قبلی شده است. با فشار مردمی کافی، شاید آن‌ها بتوانند این مامورت را به خوبی انجام دهند.

جنایت‌های جدیدی که آمریکا و اسرائیل در هفته‌های اخیر در غزه مرتکب شدند به سادگی در هیچ دسته‌بندی استانداردی قرار نمی‌گیرند — جز این‌که همه آشنا هستند. من چندین مثال آوردم و نمونه‌های دیگر هم خواهم آورد. محققا این جنایت‌ها در تعریف رسمی دولت آمریکا از «تروریسم» می‌گنجند، اما این کلمه به اندازه‌ی کافی گویای عظمت این جرائم نیست. آن‌‌ها را «تجاوز» (aggression) هم نمی‌توان خواند، چرا که در منطقه‌های اشغال شده (نکته‌ای که آمریکا با ناخرسندی تایید می‌کند) صورت گرفته‌اند. در تحقیق مفصل انجام شده درباره‌ی تاریخچه‌ی شهرک‌نشینی‌های اسرائیل در مناطق اشغالی به نام «اربابان زمین»، ایدیت زرتال (Idit Zertal) و آکیوا الدار (Akiva Eldar) اشاره می‌کنند که پس از این‌که اسرائیل در آگوست 2005 نیروهایش را از غزه خارج کرد، منطقه‌ی ویران‌شده‌‌ی باقی‌مانده «حتی برای یک روز از کنترل نظامی اسرائیل و یا بهای دوران اشغال که ساکنان آن هر روز می‌پردازند رها نشده… اسرائیل پشت سر خود زمین‌های بایر، امکانات شهری ویران شده و مردمانی که نه حال و نه آینده دارند باقی گذاشته. شهرک‌‌های یهودی نشین در حرکتی بخیلانه توسط اشغال‌گر فاقد بینش نابود شده‌اند. در واقع اسرائیل کنترل ناحیه را در دست‌های خود نگاه داشته و با نیروی نظامی مخوف خود به آزار و کشتار ساکنان آن ادامه می‌دهد.» — سناریویی که به لطف حمایت و همراهی آمریکا با حداکثر وحشی‌گری اجرا شد.

حمله‌ی آمریکایی-اسرائیلی به غزه در ژانویه‌ی سال 2006 شدت گرفت، چند ماه بعد از عقب‌نشینی رسمی اسرائیل از غزه، وقتی که فلسطینی‌ها یک جرم هولناک را مرتکب شدند: آن‌ها در یک انتخابات آزاد «اشتباهی رای دادند». مانند دیگران، فلسطینی‌ها هم آموختند که کسی نمی‌تواند بدون این‌که مجازات شود از دستورات ارباب سرپیچی کند، اربابی که هنوز هم «به یاوه‌گویی‌هایش درباره‌ی دموکراسی» ادامه می‌دهد، بدون این‌که [به خاطر این حرف‌هایش] توسط طبقه‌های تحصیل‌کرده مورد تمسخر قرار بگیرد، و این خود یک دستاورد بزرگ دیگر است.

از آن‌جایی که اصطلاحات «تجاوز» (aggression) و «تروریسم» [برای توصیف ابعاد این جنایت] کفایت نمی‌کنند، باید واژه‌ی جدیدی برای توصیف این شکنجه‌ی سادسیتی و زبونانه‌ی مردمی که در قفسی بدون فرار زندانی شده‌ بودند و توسط پیشرفته‌ترین سلاح‌های آمریکایی به غبار تبدیل شدند پیدا کرد. سلاح‌هایی که کاربرد آن‌ها خلاف قوانین بین‌المللی و حتی خود آمریکا است، اما برای دولت آشکارا نافرمان اسرائیل، این موضوع فقط یک نکته‌ی مزاحم کوچک است. همین‌طور از یک نکته‌ی مزاحم کوچک دیگر بگویم: در 31 دسامبر، وقتی که مردم غزه‌ وحشت‌زده از تهاجم بی‌رحمانه در جستجوی پناهگاه بودند، واشنگتن یک کشتی تجاری آلمانی را کرایه کرد تا یک محموله‌ی بزرگ را از یونان به اسرائیل حمل کند. 3000 تن «مهمات» با مشخصات اعلام نشده و نامعلوم. به نقل از رویترز به دنبال «اجاره‌‌ی یک کشتی تجاری برای حمل محموله‌‌های بزرگ‌ مهمات و تجهیزات نظامی از ایالات متحده به اسرائیل در ماه دسامبر و پیش از حمله‌‌ی هوایی به غزه». این‌ها البته سوای بیش از 21 میلیارد دلار کمک‌های نظامی کابینه‌ی جورج بوش به اسرائیل بود که بیشتر آن به صورت کمک بلاعوض بوده است. بنیاد آمریکای جدید (New America Foundation) که تجارت‌‌های اسلحه را زیر نظر دارد گزارش می‌دهد که «دخالت نظامی اسرائیل در نوار غزه توسط سلاح‌های آمریکایی و توسط دلارهای مالیاتی آمریکایی تغذیه شده است.» انتقال این محموله‌ی جدید با کارشکنی دولت یونان که استفاده از تمامی بندرهای یونان «برای کمک رساندن به ارتش اسرائیل را ممنوع اعلام کرد» متوقف شد.

پاسخ یونان به جنایت‌های اسرائیلی مورد حمایت آمریکا بسیار متفاوت از رفتار زبونانه‌ی بیشتر رهبران اروپا بود. این تضاد نشان می‌دهد که واشنگتن که تا زمان سرنگونی دیکتاتوری فاشیستی مورد حمایت آمریکا در 1974 یونان را بخشی از «خاور نزدیک» (Near East) و نه بخشی از اروپا محسوب می‌کرد، در ارزیابی خود از یونان کاملا واقع‌بین بوده است. شاید یونان برای این‌که بخشی از اروپا باشد، بیش از حد «متمدن» است.

اگر کسی کنجکاو باشد و بخواهد در مورد زمان انتقال این محموله‌ی اسلحه به اسرائیل بیشتر موشکافی کند، پاسخ نزد پنتاگون است: این محموله به موقع برای تشدید درگیری‌ها به اسرائیل نخواهد رسید، پس احتمالا (صرف‌نظر از محتوای آن) قرار بوده که در اسرائیل مستقر شود تا در «آینده» توسط ارتش آمریکا مورد استفاده قرار گیرد. شاید این احتمال درستی باشد. یکی از «چندین» خدمتی که اسرائیل برای اربابش انجام می‌دهد، در اختیار گذاشتن پایگاه نظامی ارزشمندی است که در دروازه‌ی بزرگترین ذخایر انرژی جهان برپاست. بنابراین اسرائیل می‌تواند «در صورت نیاز» به عنوان پایگاهی بسیار مطمئن برای «تجاوز آمریکا به منطقه» یا اگر بخواهیم فنی‌تر صحبت کنیم «دفاع از خلیج فارس» و «تضمین ثبات» به کار رود.

جریان عظیم تسیلحات به سوی اسرائیل اهداف جانبی مختلفی دارد. به اعتقاد معین ربانی (Mouin Rabbani) تحلیل‌گر سیاست‌های خاورمیانه، اسرائیل می‌تواند سیستم‌های تسلیحاتی جدید را در برابر اهداف بی‌دفاع آزمایش کند. این مساله برای آمریکا و اسرائیل «در واقع دوچندان سود‌آور است: نسخه‌های کمتر موثر این سیستم‌های تسلیحاتی در نهایت با قیمت‌های بسیار بالا به دولت‌های عربی فروخته می‌شود که مثل یارانه‌ی حمایتی صرف تقویت صنایع اسلحه‌سازی و همچنین وام‌های بلاعوض نظامی آمریکا به اسرائیل می‌شود.» این‌ها کارکردهای دیگر اسرائیل در سیستم خاورمیانه‌ی تحت سلطه‌ی آمریکا هستند که علت علاقه‌ و توجه مقامات دولتی و همین‌چنین طیف گسترده‌ای از شرکت‌های فوق‌مدرن (high-tech) و صنایع نظامی و جاسوسی آمریکا به اسرائیل را نشان می‌دهد.

پایان قسمت دوم /.

نگاه استراتژیک: ریشه‌ی تضاد آمریکا و روسیه در کجاست

این نوشته، دومین مطلب از سری پست‌هایی است که تحت عنوان «نگاه استراتژیک» نگاشته می‌شود. در «نگاه استراتژیک» سعی می‌کنم کوتاه بنویسم تا مطالب راحت‌تر خوانده شوند، همین‌طور در این نوشته‌ها از بیان نظرات شخصی‌ام پرهیز می‌کنم و نقل قول می‌کنم از مطالب تهیه‌ شده توسط تحلیل‌گران حرفه‌ای و بی‌طرف. بنابراین این نوشته‌ها قبل از این‌که نظرات من باشند، نتیجه‌ی تحلیل حرفه‌ای‌ترین موسسات دنیا هستند و در میان انبوه اطلاعات و تفسیرهای «غیردقیق» یا «غیرمستند» یا «تحریف شده» یا «ایدئولوژیک»، خواندن آن‌ها می‌تواند بسیار روشن‌گر باشد.

اولین سری مجموعه‌ی نگاه استراتژیک با استفاده از مقاله‌ها و تحلیل‌های «استراتفور» که گاه و بی‌گاه به دستم می‌رسد نوشته شده است. اصل مقاله‌ها اغلب طولانی هستند، بنابراین آن‌ها را به قسمت‌های کوتاه‌تر تفکیک می‌کنم و سعی می‌کنم هر کدام استقلال معنایی خود را حفظ کند.

در قسمت اول نگاه استراتژیک با عنوان «روسیه به مثابه یک قلب تپنده» دیدیم که کشور روسیه به لحاظ تاریخی برای حفظ امنیت خود مانند قلبی تپنده رفتار می‌کند: در دوران قدرت باز می‌شود و کشورها و منطقه‌های مجاورش با می‌بلعد و در دوران ضعف، این مناطق را از دست می‌دهد.

در ادامه نگاهی می‌اندازیم به ریشه‌ی تضاد میان آمریکا و روسیه و روش‌هایی که آمریکا (و دیگران) برای کنترل روسیه در پیش گرفته‌اند.

آمریکا: تلاشی مستمر برای حفظ کنترل قاره‌ای

کشورهای همسایه‌ی روسیه، مسکو را دوست ندارند. درک این واقعیت، با توجه به سیاست امنیتی روسیه (ایجاد لایه‌ی حایل از طریق کنترل کشورهای نزدیک) که با گرایش این کشور به توسعه همراه است و همین‌‌طور سیاست داخلی روسیه که مبتنی بر ایجاد ترس و ترور است (برای جلوگیری از قدرت گرفتن گروه‌های متنوع و گسترده‌ی اقلیت) چندان دشوار نیست.

بخش بزرگی از تاریخ غرب پیرامون تشکیل یا تحول ائتلاف‌های (coalitions) مختلف برای کنترل کردن «نقاط ضعف امنیتی»‌ روسیه شکل گرفته است.

به طور خاص درباره‌ی «ایالات متحده‌ی آمریکا»، ریشه‌ی این موضوع به مساله‌ی «کنترل قاره‌ای» باز می‌گردد. آمریکا تنها کشوری در جهان است که عملا «یک قاره‌‌ی کامل» را به صورت موثر تحت کنترل خود دارد. در این قاره‌، مکزیک و کانادا بسیار محتاط هستند (به خاطر حساب بردن از آمریکا)  و استقلال عمل اندکی دارند. (البته کشور استرالیا نیز یک قاره‌ی کامل را کنترل می‌کند، اما با توجه به این‌که حدود 85 درصد خاک این کشور غیرقابل استفاده است، شاید از لحاظ جغرافیایی دقیق‌تر باشد که استرالیا را نه یک قاره‌، که مجمع‌الجزایری که با پل‌هایی طولانی به هم متصل شده‌، تلقی کنیم.) این واقعیت، امتیاز بزرگی برای ایالات متحده محسوب می‌شود. نه تنها این کشور دارای بازار داخلی عظیمی است، بلکه توانایی این را دارد که بدون هراس از «حمله‌ از پشت سر» در نقاط دوردست اعمال قدرت کند. نیروهای آمریکایی می‌توانند تقریبا با تمام توان در عملیات تهاجمی شرکت کنند، در حالی که سایر رقبای اوراسیایی (Eurasia) «ایالات متحده»، همواره باید بخش قابل توجهی از نیروهای خود را صرف محافظت در برابر هجوم همسایه‌هایشان کنند.

تنها چیزی که ممکن است برتری «کنترل قاره‌ای» (و امنیت) ایالات متحده‌ی آمریکا را تهدید کند، ظهور یک «قدرت همبسته‌ی» (hegemon) اوراسیایی‌ است. در طول 60 سال گذشته، روسیه (یا شوروی) تنها پیکره‌ای بوده است که امکان این را داشته که به چنین قدرتی تبدیل شود؛ البته به خاطر پهنه‌ی جغرافیایی خود.

استراتژی آمریکا برای مواجهه (یا پیشگیری)‌ از ظهور چنین قدرتی ساده است: «حبس‌سازی» (containment) یا ایجاد شبکه‌ای از متحدان برای جلوگیری از نفوذ و توسعه‌ی سیاسی، اقتصادی یا نظامی روسیه. واضح‌ترین مصداق این استراتژی ناتو (NATO) است، اما سیاست تفکیک یا فاصله‌اندازی میان روسیه و چین (Sino-Soviet split) شاید پیچیده‌ترین مصداقش باشد.

سیاست «حبس‌سازی» ایجاب می‌کند که آمریکا با هر گام روسیه برای خروج از «حبس» مقابله کند: آمریکا این‌کار را با تشکیل ائتلاف‌های جدید (new coalitions) در نقاطی که روسیه قصد گسترش دارد، انجام می‌دهد. جنگ کره یا ویتنام – هر دو متعلق به حساس‌ترین و بحرانی‌ترین دوره‌های تاریخ آمریکا – مصداق‌های چنین استراتژی‌ای بوده‌اند. «حمایت هوایی از برلین» (Berlin Airlift) یا حمایت از شبه‌نظامیان اسلام‌گرا در افغانستان (که بعدها تبدیل به القاعده‌ شدند) نیز از نمونه‌های همین استراتژی آمریکا در برابر تلاش روسیه برای خروج از «حبس» بوده‌اند.

همانطور که قبلا دیدیم، روسیه مانند یک قلب تپنده عمل می‌کند که در مواقع قدرت تمایل به باز شدن (بلعیدن منطقه‌های مجاور) دارد. جنگ اخیر در گرجستان به سادگی نشانه‌ی اولین تلاش‌های «روسیه‌ی در حال ظهور» برای «باز شدن‌» و گسترش ناحیه‌ی حایل امنیتی (security buffer) پیرامون خود و طبق ذهنیت کرملین، خروج از پیله‌ای که قدرت‌های دیگر بعد از جنگ سرد به دور روسیه بافته‌اند، محسوب می‌شود.

در برابر این حرکت روسیه‌، آمریکایی‌ها (و دیگران) درست همان‌گونه که در زمان جنگ سرد رفتار کردند، عمل خواهند کرد: تشکیل ائتلاف‌های جدید به منظور جلوگیری از گسترش روسیه. در اروپا، دغدغه‌ی اصلی، نگاه داشتن «آلمان» در جبهه‌ی ائتلاف و همین‌طور حفظ همبستگی ناتو است. در منطقه‌ی قفقاز، آمریکا باید ماهرانه اتحادش با ترکیه را مدیریت کند و روش‌هایی برای درگیر شدن با ایران بیابد. در چین و ژاپن، مسلما همکاری‌های امنیتی،‌ اولیت بالاتری نسبت به تضاد‌های اقتصادی خواهد داشت.

روسیه و ایالات متحده برای نفوذ یا سلطه در همه‌ی این مناطق (اروپا، قفقاز، چین و ژاپن) تلاش خواهند کرد، چون این مناطق خطوط مرزی روسیه را تشکیل می‌دهند. از این دیدگاه این مناطق بسیار آشنا به نظر می‌رسند، چرا که «منطقه‌های مجاور مرزی روسیه» بیش از 300 سال است که «منطقه‌های مجاور مرزی روسیه»‌ هستند. تک‌تک نواحی درگیری تاریخی روسیه (بالتیک، اتریش، اوکراین، صربستان، ترکیه،‌ آسیای مرکزی، مغولستان) مجددا در داستان ما ظهور  خواهند کرد. آری چنین است بافت تاریخ: قدرت‌های بزرگ همواره در جستجوی ایجاد برتری استراتژیک در منطقه‌های مشابهی بوده‌اند، هستند و خواهند بود.

آمریکا تنها کشوری در جهان است که یک قاره‌ی کامل را به طور موثری کنترل می‌کند. تنها چیزی که این برتری را ممکن است به خطر بیاندازد ظهور یک قدرت بزرگ ارواسیایی مانند روسیه است.
ایالات متحده‌ی آمریکا تنها کشوری در جهان است که یک قاره‌ی کامل را به طور موثر کنترل می‌کند. تنها عاملی که ممکن است این برتری را به خطر بیاندازد ظهور یک قدرت بزرگ اوراسیایی است.

با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

حضور آمریکا در مذاکرات هسته‌ای و سه احتمال

چرا آمریکا یک دیپلمات عالی‌رتبه‌ی خود را به مذاکرات اتمی ژنو با ایران فرستاد؟ شایعاتی که درباره‌ی ایجاد دفتر حافظ منافع آمریکا در ایران می‌شنویم چه معنایی دارد؟ آیا آمریکا ناگهان سیاست خود را در قبال ایران تغییر داده است؟

به نظر من قبل از این‌که هیجان‌زده شویم و از چرخش ناگهانی 180 درجه‌ای در سیاست خارجه‌ی آمریکا سخن بگوییم باید موضوع را با دقت بیشتری تحلیل کنیم. بی‌تردید این حرکت، پیش از آ‌ن‌که نشان‌گر چرخش اساسی در سیاست خارجه‌ی آمریکا باشد، یک حرکت تاکتیکی است. برای درک بهتر آن، سه احتمال را در نظر می‌گیریم:

احتمال اول- تصمیم‌ گرفته شده: اقدام نظامی علیه ایران عملی نیست

گروهی معتقدند، با توجه به شرایط جهانی و بحران اقتصادی در آمریکا، بالا بودن قیمت نفت و خطر بالارفتن غیرقابل کنترل آن، درگیری فعلی ارتش آمریکا در عراق و افغانستان،‌ آسیب‌پذیری اسرائیل، آسیب‌پذیری آمریکا در عراق و افغانستان و احتمال واکنش‌های مختلف ایران،‌ کابینه‌ی بوش به این نتیجه رسیده که اقدام نظامی علیه ایران «غیرعملی»، «غیرواقع‌گرایانه» و «همراه با نتایج غیرقابل پیش‌بینی» است. بنابراین دولت‌مردان‌ آمریکایی تصمیم به حذف گزینه‌ی نظامی علیه ایران گرفته و به تنها راه باقی‌مانده یعنی گزینه‌ی دیپلماتیک رو آورده‌اند.

از این دیدگاه این مذاکرات نشان‌ دهنده‌ی چرخش ناگهانی 180 درجه در سیاست آمریکا در قبال ایران است.

احتمال دوم- تصمیم‌ گرفته شده: اقدام نظامی علیه ایران انجام می‌شود

احتمال دیگر این است که تصمیم‌ برای حمله‌ی نظامی به ایران قبل از پایان دوران بوش گرفته شده (از طریق اسرائیل با پشتیبانی آمریکا یا به صورت مستقیم). در چنین حالتی طبیعی است که گروه‌های جنگ‌طلب داخل طیف سیاسی آمریکا بخواهند آخرین کارت بازی خود را به همه‌ی جهانیان نشان دهند که «ما راه‌حل دیپلماتیک را هم آزمودیم»، «با ایرانی‌ها ملاقات کردیم»، «با آن‌ها بحث کردیم»، اما آن‌ها خیلی «غیرمنطقی»، «خطرناک» و «غیرقابل مذاکره» بودند و هیچ ‌چاره‌ای باقی نمانده جز این که به آن‌ها حمله‌ی نظامی پیش‌گیرانه کنیم.

از این دیدگاه این مذاکرات فقط یک ژست دیپلماتیک از سوی آمریکا، قبل از اقدام نظامی علیه ایران است.

احتمال سوم- تصمیم‌ گرفته نشده: همه‌ی گزینه‌ها به طور همزمان پیش می‌رود

بر اساس این تحلیل، تصمیم قطعی برای حمله‌ی نظامی به ایران هنوز گرفته نشده و دولت‌مردان آمریکایی به این نتیجه رسیده‌اند که حضور در این مذاکرات «بیشترین» گزینه‌ها و انعطاف‌پذیری را در اختیار آن‌ها قرار می‌دهد. از یک سو اگر مذاکرات به سویی برود که معلوم شود ایرانی‌ها حاضر به عقب‌نشینی‌های گسترده از موضع خود و اعطای امتیازات ویژه به غرب هستند، می‌توان گزینه‌ی دیپلماتیک را ادامه داد. اما در صورتی‌که لحن ایرانیان در مذاکرات محرمانه‌ای که انجام می‌شود، موضع گروه‌های تندرو طیف سیاسی حاکم بر ایران را نشان دهد (و نه صدای گروه‌های میانه‌رو و با تجربه‌تر را) گزینه‌ی نظامی را می‌توان به طور جدی در نظر گرفت. در این حالت بازی «ما مذاکره کردیم، آن‌ها خیلی غیرمنطقی بودند، پس چاره‌ای جز حمله نداریم» دوباره به درد خواهد خورد.

این دیدگاه محتمل‌تر به نظر می‌رسد و بر اساس آن سیاست خارجه‌ی آمریکا، آن‌طور که بسیاری از «خوش‌بین‌ها» می‌اندیشند، چرخش 180 درجه‌ای نکرده و فقط روند دینامیک و پیچیده‌ی خود را در قبال ایران ادامه می‌دهد.

هفته‌های آینده بیشتر روشن خواهد کرد واقعیت به کدام گزینه نزدیک‌تر بوده است. به خصوص بعد از دو هفته فرصتی که به ایران داده شده  تا طرح 6 هفته‌ای «تعلیق در برابر تعلیق» (تعلیق گسترش تحریم‌ها، تعلیق گسترش غنی‌سازی در طول مذاکرات) را بررسی کند.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

کاریکاتور روز: رد پای سپید

توی یک وبلاگ به این کاریکاتور برخورد کردم و توجهم را به خود جلب کرد؛ چون اجرایی ساده و در عین حال قوی و تاثیرگذار دارد. امضای زیر کار چندان واضح نیست و توی اینترنت هم نتوانستم طراح اصلیش را پیدا کنم؛ اما اجازه دهید با ایده گرفتن از نوشته‌ی همان وبلاگ‌نویس نگاهی دقیق‌تر به آن داشته باشیم.

مهمترین جلوه‌ی بصری کاریکاتور این است که «آفریقا زیر پا گذاشته شده».  کاریکاتور به استعمار آفریقا توسط اروپاییان اشاره می‌کند و این‌که چگونه آفریقا هیچ‌ کنترلی روی کسانی که رویش پا گذاشتند نداشته است. زمین آفریقا به رنگ سیاه کشیده شده و اثر پا به رنگ سپید که تاکید بر «تبعیض» یا «نژادپرستی شدید» حاکم بر فضا می‌کند.

کاریکاتوریست احتمالا خواسته نشان دهد چگونه اروپاییان آفریقا را زیر کنترل خود داشتند. شاید هم از منظر این‌که «چقدر آفریقا آسیب دیده‌» به موضوع نگریسته باشد. در هر دو حال او می‌خواسته نشان دهد که «چقدر شدید آفریقا تحت سلطه قرار گرفته بود».

تکنیک بصری دیگری که کاریکاتوریست به کار برده را می‌توانیم در لبه‌های عمیق جای پا ببینیم که احتمالا این معنا را تداعی می‌کند که «اروپاییان آفریقا را عمیق کندند و منابعش را بردند». کاریکاتوریست با بزرگ و عمیق کشیدن جای پا این مفهوم را تشدید کرده است.

زمین داخل جای پا بایر و ترک خورده است که به بیننده القا می‌کند «منابع این سرزمین را بردند و اکنون خشکسالی و فقر» جایگزینش شده است: تصویر تلخ آفریقای امروز. استفاده از استعاره‌ی جای پا در این کاریکاتور بسیار هوشمندانه بوده. جای پا انگار مال کسی است که آمده و رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده است.

پی‌نوشت: دوستی در یک کامنت خوب در پایان همین پست به یک نکته‌ی جالب دیگر اشاره کرده که از دید من پنهان مانده بود. جهت ردپا به سوی اروپاست، انگار کسی که پایش را این‌جا گذاشته به سمت اروپا می‌رفته (یا باز می‌گشته).


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

لینک‌های روز (26-06-2008)


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی</h6

لینک‌های روز (24-06-2008)


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی