پدر و مادری که عجله نکردند

آندرش تازه دو ساله‌اش شده بود که پدر و مادرش با هم عروسی کردند. آن‌ها چند سالی بود که سامبو بودند (زوجی که ازدواج نکرده‌اند اما با هم زندگی می‌کنند). عاشق هم بودند، اما این برای این‌که عروسی کنند کافی نبود. خیلی چیزها را باید می‌ساختند. باید کاری که هر دویشان دوست داشته باشند را پیدا می‌کردند، روابط اجتماعی مناسب هر دویشان را برقرار می‌کردند، محل زندگی‌شان را انتخاب می‌کردند و آماده می‌کردند و … تازه این‌ها به کنار، باید بعد از سال‌ها زندگی کردن در کنار هم می‌فهمیدند که نه تنها عاشق هم هستند بلکه عشق‌شان ماندگار است و دوست‌هایی هستند که می‌توانند همدیگر را حمایت کنند و با فراز و نشیب‌هایی زندگی کنار بیایند. همه‌ی این‌کارها را کردند و بعد که دیدند همه چیز عالی است تصمیم گرفتند این تجربه‌ی بزرگ را با آوردن یک فرزند تعمیق کنند. این طور بود که آندرش متولد شد و به جمع آن‌ها پیوست. اما آمدن آندرش حسابی سرشان را شلوغ کرد و تا به خودشان جنبیدند دیدند دو سال گذشته. به خودشان و زندگی‌شان نگاهی کردند و دیدند چقدر توی این مدت چند سال رشد کرده‌اند… چه مسیر طولانی‌ای را طی کرده‌اند… چه چیزهایی با هم ساخته‌اند… احساس غرور بهشان دست داد. خوشبخت بودند و این دیگر یک بشارت نبود، بلکه چیزی بود که با دست‌هایشان ساخته بودند و با قلب‌هایشان حسش می‌کردند. نقد بود و واقعی.

به خودشان گفتند حالا وقتش است که عروسی کنیم و دوستان‌مان را به جشن موفقیت‌مان دعوت کنیم. ما می‌دانیم که «می‌توانیم» و این را در عمل ثابت کرده‌ایم. این بود که عروسی کردند و آندرش همان‌طور که توی بغل بابا و مامانش جا خوش کرده بود توی مراسم عروسی‌شان شرکت کرد.

خیلی‌ها دوست دارند مزد کاری را که هنوز انجام نداده‌اند از قبل دریافت کنند. خیلی‌ها دوست دارند مزد مسئولیتی را که هنوز نمی‌دانند از عهده‌اش برخواهند آمد یا خیر را پیشاپیش دریافت کنند. بعد هم باید تا چند سال‌ تلاش کنند تا «شاید» بتوانند به خودشان و دیگران ثابت کنند «شایسته‌ی‌»‌‌ آن مزد بوده‌اند. اما البته واقعیت‌ زندگی (اسمش هست جبر آمار) این است که بخش قابل توجهی از آن‌ها موفق نمی‌شوند ثابت کنند شایسته‌ی «جشن زندگی مشترک» بوده‌اند. آن وقت است که خاطره‌ی آن جشن زودهنگام و آلبوم عکس‌های عروس خانم و آقا داماد با لبخندهایی که بیشتر نشان از ساده‌دلی و امیدی مبهم به آینده است تا ایمان به توانایی‌ها و داشته‌های مشترک، به کابوسی تبدیل می‌شود که هیچ‌کس دوست ندارد آن‌را بازخوانی کند.

پدر و مادر آندرش اما از این دسته نبودند. آن‌ها زندگی مشترکشان را بی‌های و هوی و بدون سر و صدا شروع کردند. سرهایشان پایین بود و دهان‌هایشان خاموش، اما دست‌هایشان کار می‌کرد و قلب‌هایشان می‌تپید. آن‌ها مطمئن شدند می‌توانند مسئولیت «با هم بودن» و «پدر بودن» و «مادر بودن» را انجام دهند و در این مسیر تا حد متقاعد کننده‌ای پیش رفتند و فقط آن‌وقت بود که به خودشان اجازه دادند موفقیت‌شان را «جشن بگیرند». شاید آن‌ها از آن دست آدم‌هایی که برای کار نکرده به خودشان پاداش می‌دهند و جلوی زمین و زمان و دوربین‌ها فخر می‌فروشند چندان دل خوشی نداشتند. شاید به همین دلیل سعی کردند زندگی‌ مشترک‌شان تجسم ایده‌‌شان باشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

Advertisements

آیا مردان ایرانی بیشتر فحش می‌خورند؟

آیا مردها فحش‌خورشان بهتر است؟*

گاه و بی‌گاه با دوستان متاهلم که روز به روز تعداد نسبی‌شان بیشتر می‌شود می‌نشینیم و گپی می‌زنیم و از راز و رموز زندگی متاهلی می‌گوییم. طبعا من بیشتر نظریه‌پردازی می‌کنم (چون تجربه‌اش را ندارم!) و دوستان هم نظریات به روزرسانی شده در اثر تجربه شخصی‌شان را می‌گویند. طبعا مجموعه این تبادل نظرها به حوزه همین آدم‌ها و تجربه‌هایشان محدود می‌شود و نمی‌توان آن‌را به همین راحتی‌ها تعمیم داد (حتی به عنوان فرض تحقیق). اما به هر حال، در حد خودشان مستند هستند و قابل توجه (یک عده آدم واقعی این نظر و تجربه را دارند).

نکته‌ای که برایم عجیب و تا حدی شوکه‌آور بود بحث «فحش‌خور» بودن آقایان بود. اول فکر می‌کردم شوخی می‌کنند، اما به سرعت مشخص شد که همه در این نکته وفاق نظر دارند که «آقایان متاهل فحش‌خور بودنشان» باید خوب باشد. خوب طبعا، شرم و حیا (در خیلی از این جمع‌ها دوستان من با همسرهایشان حاضر هستند) و غیره مانع از این می‌شد که مصداق‌های مفصلی از این «فحش‌های» متاهلی را که ظاهرا به صورت گاه و بی‌گاه ولی مستمر نصیب این آقایان می‌شد بشنوم، اما در اصل قضیه مصر بودند و آن‌را به عنوان بخش لاینفک زندگی متاهلی‌شان تلقی می‌کردند و جالب این‌که خانم‌های جمع (عموما همسرهای ایشان) هم با این گزاره مخالفتی نمی‌کردند که گاه تایید هم می‌کردند.

بعضا حتی از زبان دوست‌های خانم‌ام هم شنیده‌ام که شنیدن فحش خطاب به آن‌ها از طرف مرد زندگی‌شان، وزن زیادی برایشان دارد، در حالی که تایید می‌کردند که وقتی خودشان به او فحش می‌دهند آن‌قدرها جدی نیستند.

آیا واقعا این طور است؟ آیا واقعا یک مرد متاهل (نسبت به یک زن متاهل) باید «فحش خور» (یا با کمی گسترش دامنه مفهوم، «کنایه خور» یا «نیش خور» یا «توهین خور») خوبی داشته باشد؟ آیا در زندگی‌های متاهلی شهری ما (از آن دست که آدمی مثل من می‌کند) آقایان بیشتر فحش می‌خورند (یا حتی اگر عملا نخورند، آیا باید امکان پذیرش بیشتری برای فحش خوردن داشته باشند؟)

آیا در مقیاسی عمومی‌تر این موضوع به فرهنگ پدرسالار باز می‌گردد؟ فرهنگی که به صورت سیستمی حقوق زن را نفض می‌کند (ببخشید، شاید دقیق‌تر باشد که بگویم حقوق زن را نقض نمی‌کند، بلکه برای او حقوق کمتری قایل می‌شود) اما در سطح تعارفات توی تاکسی، احترام به زن را از اوجب واجبات می‌داند. آیا می‌توانیم این صحنه را تصور کنیم؟ : یک دعوای خیابانی بین یک خانم و آقا، که خانم چاک دهنش را باز کرده باشد و هر چه می‌خواهد به آقا می‌گوید و آقا با احتیاط هر چه تمام‌تر (از ترس ناظران معمولا سرگرم شده) توهین‌های خیلی کنترل شده‌ای به خانم می‌کند و این احترام از سوی مرد به زن در حالی است که اگر همین مرد توی دعوا ، زن را به صورت غیرعمدی بکشد، مطابق قانون باید دیه‌اش را نیم‌بها بپردازد (قانون را درست گفتم؟)

یادم هست یکی از این دوستان به صورت خاص بحث را به این کشاند که: «اصل قضیه که آقایون باید بیشتر تحمل فحش خوردن داشته باشن که برای من متاهل حل شده است. چون اگه بخوام حساسیت نشون بدم، باید به کلی بی‌خیال زندگی متاهلی بشم. اما سوالم اینه که نهایتش کجا باشه؟ یعنی به عنوان یک همسر، چه فحشی اگه بشنوم باید قاط بزنم و همه چی رو به هم بزنم؟»

ظاهرا فحش‌هایی در حد بی‌شعور، الاغ، نفهم و این‌ها کاملا برای آقایان «اوکی» بود. اما در مورد فحش‌هایی مثل «بی‌شرف» اختلاف نظر وجود داشت. بعضی می‌گفتند از این گوش بشنو و از آن یکی در کن. بعضی اعتقاد داشتند که فحش‌هایی در این حد مفهومی، جدی هستند و نمی‌توان آن‌ها را تحمل کرد.

اگر این حرف‌ها حتی به صورت نسبی درست باشد، باید به حال این «تاهل» و این «جامعه» گریست. دوستان مطلع، لطف کنید بگویید که این‌ موارد استثنا هستند.

* بحث این نوشته، استفاده از کلمات رکیک در جمع‌های تک جنسیتی نیست و صرفا مربوط به تبادل توهین بین زن و مرد در یک ازدواج ایرانی می‌پردازد. بر اساس گفته این دوستان عزیز من: آیا مردها راحت‌تر توهین را می‌پذیرند؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آیا ازدواج یا زندگی مشترک عاشقانه در حال منسوخ شدن است؟ – قسمت اول

شخصا تا همین چند وقت پیش فکر می‌کردم ازدواج یا زندگی دو نفر زیر یک سقف تنها حالتی است که دو انسان ممکن است بتوانند با یکدیگر رابطه‌ی عاشقانه‌ی بلند مدت داشته باشند. اما مشاهداتم از برخی جوامع و همین‌طور مرور کردن برخی روندها چه در ایران و چه به صورت پررنگ‌تر خارج از ایران مرا به این اندیشه واداشته که این همه‌ی داستان نیست و احتمالا مناسبت‌های زندگی‌های مدرن‌تر (بخوانید ماشینی‌تر، صنعتی‌تر، مرفه‌تر، مستقل‌تر، …) نوع دیگری از زندگی مشترک را می‌طلبد که ضمن داشتن خصوصیت‌های مورد نیاز آدم‌هایی که در این شرایط مدرن (یا شبه مدرن) زندگی می‌کنند، از نکات منفی ازدواج یا زندگی زیر یک سقف بری باشد.

طبیعی است که مثل هر تصمیم دیگری، دلایل آدم‌ها برای ازدواج کردن یا نکردن فرق می‌کند و این تفاوت در معیارها همان قدر از شخص به شخص فرق می‌کند که از فرهنگ به فرهنگ، جغرافیا به جفرافیا یا از زمان به زمان. به همین دلیل هم حرف‌هایی که این جا می‌زنم را تلاشی برای یافتن یک قانون کلی که بشود به همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها و آدم‌ها تعمیم داد تلقی نکنید و دوست‌تر دارم که بیشتر به عنوان هم‌فکری تلقی شوند. این بحث ساده‌ای نیست و من هم کارشناس این حیطه نیستم؛ اما به عنوان کسی که به موضوع علاقه دارد می‌خواهم ببینم آیا می‌توانم مشاهدات شخصی‌ام را با در نظر گرفتن الفبای روش علمی (که در جای خود جای بسی نقد دارد) به جامعه‌ی هدف تعمیم دهم و به نتیجه‌ای شاید نه چندان معتبر از نظر علمی اما احتمالا بسیار مهم از نظر آدم‌هایی مثل خودم برسم؟

در چند دهه گذشته آمار ازدواج در بیشتر کشورهای غربی کاهشی بوده است. برخی از نشانه‌ها می‌گویند که شاید این سرنوشت در انتظار ایران یا دست کم بخش‌هایی از جامعه‌ی شهری ایران نیز باشد. اگر این پیش فرض را درست فرض کنیم می‌توانیم به این فکر کنیم که چرا ازدواج دیگر کار نمی‌کند (روز به روز در میان تعداد بیشتری از آدم‌های متعلق به گروه‌های خاصی از جامعه که من و شمای احتمالی هم عضو آن هستیم کمتر کار می‌کند) و اگر کار نمی‌کند جایگزین آن چه می‌تواند باشد.

در یکی از این نگرش‌ها که موضوع بحث من است، می‌توان نسبت به مفهوم سنتی (یا حتی مدرن) ازدواج خوش‌بین نبود. اجازه دهید بر اساس همین دیدگاه یک ادعا (شاید بشود گفت یک فرض صفر) بکنم اما قبل از آن، سه مفهوم را تعریف می‌کنم که در این ادعا از آن‌ها استفاده شده:

جامعه‌ی هدف در این نوشته چه کسانی هستند؟

مشاهداتم به من می‌گوید که این ادعا (که در پایین عرض خواهم کرد) به طور نسبی درباره‌ی برخی از کشورهای بسیار توسعه یافته اروپایی درست است. اما سعی می کنم جامعه هدف را در ایران تعریف کنم چون در صورت درست بودن احتمال دارد این وضعیت روزی نه چندان دور در ایران هم مشاهده شود. جامعه هدف من در این نوشته گروه معینی از افراد جامعه است که متولد 1350 به این طرف هستند، در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند، از نظر اقتصادی به طبقه متوسط یا مرفه تعلق دارند و از حداقل تحصیلات عالی برخوردار هستند. تعریف دقیقی نیست اما توی ذهن من (و امیدوارم شما) مصداق‌های فراوان و نسبتا مشخصی دارد.

منظور از ازدواج در این نوشته چیست؟

در این نوشته منظور از ازدواج (سنتی یا مدرن — در صورتی که بشود مفهوم پارادوکسیالی به نام ازدواج مدرن را تعریف کرد) هر گونه توافق بلند مدت بین دو نفر از افراد جامعه هدف برای زندگی کردن زیر یک سقف (هم سقفی) است و اگر شما نوع دیگری از ازدواج یا رابطه‌ی عاشقانه بلند مدت را می‌شناسید که هم سقف بودن شرط لازم آن نیست مصداق این بحث من نیست. شاید به جای دو مفهوم ازدواج یا زندگی زیر یک سقف بشود از عبارت «زندگی مشترک عاشقانه بلندمدت» استفاده کرد که به نوعی هر دو حالت را شامل می‌شود. در ضمن طبیعی است که دو نفر باید عضو جامعه هدف باشند و زندگی مشترک عاشقانه بلندمدت میان افراد دیگر جامعه مصداق این نوشته نیست.

منظور از شکست خوردن در ازدواج در این نوشته چیست؟

با کمی اغماض و ساده کردن موضوع، به هر یک از وضعیت‌های زیر که به دنبال ازدواج (یا هر نوع زندگی مشترک عاشقانه) رخ دهند شکست خوردن می‌گویم. همین‌طور برای سادگی بیشتر همه چیز را به روابط عاشقانه بین دو جنس مخالف تقلیل می‌دهم چون مشاهدات من هم بیشتر به این نوع روابط بر می‌گردد و به همین خاطر از همه‌ی دوستان دگرباش که ممکن است به بحث علاقه‌مند باشند عذر خواهی می‌کنم. در ضمن موارد زیر از هم مستقل نیستند و به شکل‌های مختلف یک نکته را تکرار می‌کنند و با هم هم‌پوشانی دارند (توجه کنید نکات زیر را تعریف شکست برای افراد عضو جامعه هدف ذکر شده می‌دانم نه در گروه‌های دیگر):

  • رابطه‌ای را که با عشق (شور و شهوت و صمیمیت و تعهد) دوجانبه شروع نشود شکست خورده تلقی می‌کنم.
  • تبدیل شدن رابطه‌ی عاشقانه و سرشار از شور و شهوت و صمیمت و تعهد بین زن و مرد به چیزهای دیگری مانند مونس، پدر بچه ها، مادر بچه ها، نان آور، سرآشپز، تر و خشک کن و موارد مشابهی که هر چیزی در خود داشته باشند به غیر از دو معشوق (عشق دو جانبه مرد و زن همان گونه که رابطه آغاز شد). از بین رفتن تدریجی شور و شهوت یا از بین رفتن تدریجی تعهد یا از بین رفتن تدریجی صمیمیت که در هر سه مورد رابطه را شکست خورده می‌دانم.
  • دگردیسی یا تغییر ماهوی و غیرارادی رویاها و آرزوهای اولیه مرد و زن به هر چیز دیگری به غیر از آن چه از ابتدا در سر داشته‌اند. مثلا اگر هدفشان این بوده که بچه‌دار نشوند، خودشان را در حال بزرگ کردن یک یا دو یا سه تا بچه ببینند بدون این که دقیقا بدانند چه چیزی باعث شده نظرشان عوض شود. صد البته که اگر این تغییر استراتژی به صورت خودخواسته و دوجانبه (زن و مرد) انجام شده باشد مصداق شکست نیست.
  • رسیدن رابطه به وضعیتی که یکی از افراد (زن یا مرد) به صورت یک‌جانبه وادار به تحمل کردن شرایطی که از سوی شخص دیگر تحمیل شده شود بدون این که هیچ تلاش/دغدغه/امکانی برای بازگشت شرایط به وضعیت  متعادل دوجانبه انجام شود/وجود داشته باشد.
  • رسیدن روزی که مرد از مصاحبت و بودن در کنار زن (یا برعکس یا هر دو) لذت نبرند اما به دلایل مختلف مانند وجود موانعی مانند وجود داشتن مسئولیت فرزند یا فرزندان و نگرانی از سرنوشت آن‌ها، ترس از تنهایی، ترس از فشارهای فرهنگی و غرولند و نگاه انتقادی اطرافیان، ترس از فشارهای اقتصادی ناشی از مستقل شدن و دلایل مشابه دیگر تصمیم بگیرند یکدیگر را تحمل کنند و این وضعیت رقت‌انگیز را با حفظ آبرو و لبخند‌زنان به روی در و همسایه ادامه دهند.

خوب حالا که اجزاء بحث را تا حدی (که امیدوارم برای بحث جدی ولی نه آکادمیک به اندازه‌ی کافی دقیق باشد) اجازه دهید ادعایی را که شاهد بروز آن در برخی کشورهای توسعه یافته اروپایی هستم و می خواهم به جامعه هدف ایرانی تعمیم دهم بگویم:

فرض صفر: برای جامعه‌ی هدف تعریف شده که جمعیت آن در ایران به سرعت در حال زیاد شدن است، ازدواج (یا هر نوع رابطه عاشقانه دو نفره توی یک چهاردیواری و زیر یک سقف برای مدتی بیشتر از چند هفته یا ماه) به احتمال زیاد شکست خواهد خورد. به عبارت دیگر نهاد ازدواج برای این بخش های جامعه کارکرد خودش را از دست داده (یا دارد از دست می دهد) و کم کم نهاد دیگری جای آن را خواهد گرفت یا بهتر است که بگیرد.

ادعای بالا البته فقط یک «فرض صفر» (null hypothesis) است و متناسب با محیط بحث وبلاگی زیاد هم دقیق ارائه نشده ولی به هر حال ثابت  یا رد کردن یا حتی تلاش برای دقیق تعریف کردنش حتی درباره‌ی همان جوامع اروپایی هم کار جدی می‌طلبد. لازم است تاکید کنم تعریف‌های بالا و همان‌طور ادعای شکست خوردن ازدواج برای بیشتر افراد متعلق به جامعه هدف را با در نظر گرفتن چند درصد احتمال خطا و نادیده گرفتن موارد انگشت شمار استثنایی صادق می‌دانم و البته که این‌ها بر اساس یافته‌های آماری‌ای است که از اطرفیان، دوستان و آشنایان خودم گرفته‌ام و تصدیق می‌کنم که جامعه‌ی آماری دقیقی نیست و نمی‌تواند باشد اما چکار کنم که تنها معیار فعلی من برای ارائه‌ی فرض صفر است.

خلاصه این که اگر این فرض صفر درست باشد (با پذیرفتن تعریف‌ها) در این صورت احتمالا برای آدم‌هایی مثل من (یا خیلی از شما) بسیار بهتر است که حسابی درباره‌ی مدل زندگی عاشقانه‌مان در زندگی فکر کنیم چون در آن صورت با قاطعیت آماری (یعنی  از استثنا که بگذریم و احتمال غالب را در نظر بگیریم) زندگی زیر یک سقف سرنوشتی جز شکست نخواهد داشت حتی اگر با مناسبت ترین فرد و با بهترین شرایط شروع شده باشد.

ممکن است بگویید این بحث خیلی دور از ذهن است و چه کسی ممکن است در رابطه‌ی عاشقانه‌اش به زندگی زیر یک سقف نیاندیشد؟ درست به همان اندازه که این بحث برای خیلی از مخاطبان ایرانی ممکن است دور از ذهن یا بی‌ربط برسد اهمیت آن مشخص‌تر می‌شود. چرا که دور از ذهن بودن موضوع نشان از آن دارد که مخاطب فرضی به هیچ مدل جایگزینی که بتواند زندگی عاشقانه خود را بر اساس آن طرح‌ریزی کند به طور جدی نایاندیشیده است.

در قسمت بعدی این نوشته بیشتر توضیح خواهم داد که چرا فکر می‌کنم احتمالا بین روند روز افزون شکست روابط عاشقانه‌ی بلند مدت که شاهد آن هستیم و تنها راه حل مرسوم عشق در ایران که ازدواج یا زندگی زیر یک سقف است رابطه‌ای قابل اعتنا وجود دارد.

 

پایان قسمت اول.


 


 

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

نمی‌شد این فیلم لوس‌تان را ببرید خارج از خیابان بسازید

عکس زیر را در حال رانندگی و با عجله گرفتم. جای ایستادن یا حتی سرعت را کم کردن نداشتم، ولی «چاره‌ای نبود» باید ثبت‌اش می‌کردم!

_mg_1357
تهران - بزرگراه نیایش

چرا باید مراسم «ازدواج ایرانی» به بازی پرخطری تبدیل شود که با سلامتی و امنیت «فیلمبردار» و احتمالا سایر کسانی که در خیابان تردد می‌کنند بازی کند؟

حالا آن قسمت «بوق زدن» و «هورا کشیدن» و «لات‌بازی درآوردن» وسط خیابان‌اش را می‌گوییم سلیقه‌ی شخصی است و حق انتقاد چندانی ندارم، ولی بحث امنیت جانی و مالی من (یا دیگران) که مطرح می‌شود آیا حق ندارم «اعتراض» کنم؟

نمی‌شد این فیلم لوس‌تان را ببرید خارج از خیابان بسازید؟!


لطفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

هزارتوی منطقی

در چند روز گذشته دو داستان عاشقانه‌ی واقعی از بچه‌های اینجا شنیده‌ام. در واقع شاید در میانه‌ی این بیابان دلشان خیلی پر بوده که برای من درددل کرده‌اند. فکر می‌کنم اگر در شهر یا یک محیط شلوغ بودیم شاید ترجیح می‌دادند این حرف‌ها را به دوستان صمیمی‌تری بزنند، اما اینجا گوش کم پیدا می‌شود و من هم انصافا گوش خوبی هستم!

سادگی

چیزی که در اینجا خیلی به چشمم می‌خورد -و برایم عجیب و باورنکردنی است- سادگی آدم‌ها و نگاه ساده و راحتی است که به اغلب مسائل دارند. موضوعاتی مانند کار یا ازدواج که برای کسانی مثل من به غایت پیچیده، حل‌ناشدنی و سرشار از علامت سوال و تردید هستند، برای آدم‌های اینجا آسان، طبیعی و بدیهی‌اند. آن‌قدر ساده به مسایل نگاه می‌کنند و شیوه‌ی حل مساله‌شان به قدری طبیعی-غریزی است که گاهی فکر می‌کنم کسانی مثل من بیمارگونه در ورطه‌ی پیچیدگی‌های ذهنی و پارادوکس‌های فلج کننده‌ افتاده‌ایم.

(س) جوانی است حدودا 27 ساله که ماجرای ازدواجش را اینطور آغاز کرد که همسرش در یک کافی‌نت کار می‌کرده و او هم روزی برای کاری به آن کافی‌نت رفته بوده است. از دخترک خوشش می‌آید، چند روزی او را تحت‌نظر می‌گیرد و ارتباطات و رفتارش را می‌سنجد و بعد هم به کمک دختر عمویش از او خواستگاری می‌کند.

(ع) جوانی است 26 ساله که ماجرای ازدواجش از یک گفتگوی تصادفی در اتوبوس شروع شده است…

از جزییات بگذریم که حدیث من چیز دیگری است. بدون اینکه بخواهم توانایی‌هایی را که انسان در زندگی فکری‌اش به دست می‌آورد کم‌ارزش تلقی کنم باید اعتراف کنم که فن زندگی در لایه‌های «غریزی–طبیعی» ما آدم‌ها نهفته است. شاید بتوانیم به کمک «درک پیچیدگی‌های واقعیت» و ایجاد یک «معماری ذهنی منسجم در شیوه‌ی نگرش و شناخت جهان پیرامون خود» به حرکت سیال این غریزه کمک کنیم طوری که حساس‌تر، بهتر و دقیق‌تر عمل کند؛ اما نمی‌توانیم و نباید «ذهن و همه‌ی توانایی تحلیل و ترکیب‌اش» را در برابر «طبیعت ساده و خطی» خود قرار دهیم.

هزارتویی خودساخته

طبیعت ما آدم‌ها آنقدر نیرومند و ریشه‌دار است که اگر ذهن را در مقابلش قرار دهیم بدون شک حاصل یک کابوس منطقی عظیم خواهد شد: هزارتویی از افکار و غرایز که صاحب اندیشه را در پیله‌ای بی‌منفذ اسیر خواهد کرد.

در میان این همه منحنی‌های چند بعدی و پیچیده که دور خود پیچیده‌ایم آیا جایی سر رشته‌ای را از کف نداده‌ایم؟ چه کسی می‌داند شاید آدم‌هایی که شاخک‌های طبیعی خود را بکر و سالم نگه داشته‌اند -حتی اگر به نظر کم‌اطلاع و عامی برسند- هنر زندگی کردن را -به صورت کاملا ناخودآگاه- بهتر می‌دانند و در نتیجه درک و حس بیشتری از زندگی‌شان دارند؟ نکند برخی از ما همان کلاغی باشیم که می‌خواست خرامیدن کبک را یاد بگیرد و راه رفتن خودش را هم فراموش کرد؟!


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

لینک‌های روز (01-05-2008)


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی