پنج نکته‌ی کوتاه درباره‌ی صندوق‌هایِ رأی

۱

انتخاباتِ امسال در سایه‌ی حصر نیست، اما بخشِ قابلِ توجهی از دینامیکِ موجود در آن از وقایعِ ۸۸ و امتدادِ حصرِ میرحسینِ موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی انرژی می‌گیرد. سیاستِ حذف یا به حاشیه‌رانیِ هزاران نفر از چهره‌های اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، شاملِ فعالان سیاسی، مسئولان و کارشناسان که با هدفِ ضعیف کردنِ «فتنه‌ی ۸۸» انجام شد شکستِ قاطعی خورده است؛ به این معنا که برخوردِ حذفی، اگر چه بدنه‌ی سیاسی و مدیریتی کشور را دچارِ خسرانِ جدی کرده، اما نه تنها سوالِ مطرح شده در اعتراضاتِ ۸۸ را پاک نکرده، بلکه آن‌را به موضوعی همیشگی و مهم در حیاتِ اجتماعی-سیاسیِ توده‌هایِ روز به روز وسیع‌تری تبدیل کرده است. نتیجه‌ی این موضوع را می‌توان در رشدِ محبوبیتِ آقایان خاتمی یا رفسنجانی یا حتی شخصیت‌هایی نظیرِ علی لاریجانی یا ناطقِ نوری که رفتارِ حکیمانه‌تری داشتند و افتِ شدیدِ مشروعیت و محبوبیتِ اقلیتِ قدرتمند و سازمان‌یافته‌ی تندرو در نظام مشاهده کرد. سیاستِ تحدیدِ آقایِ خاتمی به جایِ این‌که نقشِ او را در جامعه کمرنگ‌تر کند، محبوبیت و نفوذِ او را به حدی بالا برده که میلیون‌ها ایرانی معیارِ کنشِ مدنی و سیاسیِ خود را با شاخصِ «باید ببینیم نظرِ خاتمی چیست» تنظیم می‌کنند. اما صرفِ نظر از این موضوع، جامعه و نظام مسیرِ خودشان را دنبال کرده‌اند و این‌طور به نظر می‌رسد که خدشه‌ای که در انتخابات ۸۸ به اعتمادِ عمومی به نظام وارد شد تا حدِ زیادی در انتخاباتِ ۹۲ و همین‌طور ۹۴ (همین فردا!) ترمیم شده است. پس آیا میرحسینِ موسوی اشتباه کرد؟ آیا بهتر نمی‌بود اگر او پیغام‌ها و پیشنهادهایِ ده‌ها ریش‌سفید و عالی‌مقام که از او خواستند اعتراضاتِ ۸۸ را خاتمه دهد و «با نظام راه بیاید» را می‌پذیرفت؟ آیا موسویِ خارج از حصر، ولو محدود شده از لحاظِ سیاسی، نقشِ پررنگ‌تری در تحولاتِ اجتماعی و سیاسیِ ایران بازی نمی‌کرد؟ مگر نه این است که خاتمیِ تحدید شده، اما آزاد، تأثیرگذاریِ جدیِ خود را بر تحولات حفظ کرده است؟ آیا منطقی‌تر نمی‌بود اگر موسوی «سیاسی» عمل می‌کرد و سخت‌گیرانه و لج‌بازانه بر اعتراضِ خود پای نمی‌فشرد؟ 

۲

شاید بتوانیم در سیاست از قانونی به نامِ «قانونِ ۹۹ درصد» نام ببریم. این یک قانونِ شهودی و بسیار ساده است که آن‌را این‌طور خلاصه می‌کنم: «در تعاملِ سیاسی با یک نظامِ سیاسی-اجتماعیِ مشروع و مستقر، باید انعطاف‌پذیر بود؛ در اغلبِ موارد، درباره‌ی بیشترِ موضوع‌ها و در رابطه با اکثرِ افراد و گروه‌ها. در واقع منطقِ سیاست مذاکره و انعطاف‌پذیری را ایجاب می‌کند، دستِ کم در ۹۹٪ موارد.» معنایِ این قانون این است که یک سیاست‌مدار به خوبی می‌داند که عرصه‌ی سیاست انعطاف‌پذیری، یارکشی، چانه‌زنی، بازی‌گری، برنامه‌ریزی و در مجموع «رفتارِ معقولِ سیاسی» می‌طلبد. در این چارچوب، می‌توان اصول‌گراتر یا اصلاح‌طلب‌تر بود، راست‌تر بود یا چپ‌تر، بالاتر بود یا پایین‌تر، مذهبی‌تر بود یا سکولارتر، اما به هر حال باید به خاطر داشت که یک سیاست‌مدارِ موفق و تأثیرگذار، «همیشه» آماده‌ی مذاکره و تعامل‌ به معنایِ جاریِ آن— با نظامِ سیاسیِ مستقر است. یک سیاست‌مدار ِ موفق بنا به تعریف همیشه «بازیِ سیاسی» می‌کند. 

فرض کنیم این قانون صادق باشد. در این صورت یا موسوی در اعتراضاتِ ۸۸ اشتباهِ سیاسی کرده، یعنی در یک وضعیتِ‌ معمولی، یکی از ۹۹٪‌ درصدها، از قانونِ بالا پیروی نکرده و با نظام تعامل نکرده، یا این‌که با یک وضعیتِ استثنایی، یکی از آن «یک درصدها»، یعنی شرایطی که باید منطقِ پذیرفته‌ی سیاسی را به هم زد و غیرسیاست‌مدارانه قاعده‌ی بازی را عوض کرد رو به رو شده است. پاسخ‌ها متفاوت است. اگر از کسانی که موسوی را «فتنه‌گر» می‌خوانند بگذریم، احتمالاً‌ حتی خیلی از هم‌فکرانِ او هم معتقدند که او اگر چه محق بوده، اما در عدمِ تعاملش با نظام اشتباه کرده و به این ترتیب خسارت‌هایی به خود، جریانِ اصلاح‌طلبی، نظام و جامعه وارد کرده که در صورتِ تعامل به مراتب کمتر می‌بودند. اغلبِ این افراد از دریچه‌ی سیاستِ واقعی و عملی به رفتارِ موسوی نگاه می‌کنند. در حالی که این احتمال را در نظر نمی‌گیرند که این تنها خط‌کشی نیست که می‌توان به کمکِ آن رفتارِ یک سیاست‌مدار را سنجید. اگر شرایطِ حاکم بر ماه‌هایِ بعد از انتخابات ۸۸ از جنسِ آن یک درصد که گفتم بوده باشد، در این صورت می‌توان از انعطاف‌ناپذیری و استحکامِ رفتاریِ موسوی دفاع کرد. 

۳

سیاست‌مداران دو نوع‌اند. نوعِ اول که در اقلیتِ محض قرار دارند آن‌هایی هستند که چندان علاقه‌ای به رقابتِ سیاسی و قواعدِ مرسومِ آن ندارند و کنشِ سیاسی‌شان تابعِ رفتارِ مرسوم و حرفه‌ای سیاسی نیست. نوعِ دوم، همه‌ی دیگرِ سیاست‌مداران هستند. در شرایطِ معمولی، یعنی در ۹۹٪ مواقع و موارد، رفتارِ این دو نوع سیاست‌مدار چندان فرقی با هم ندارد (فرق دارد، اما تشخیصِ آن‌ نیازمندِ دقتِ ویژه است). هر دو ظاهراً درگیرِ بازی‌ِ سیاسی هستند، قواعد و آدابِ سیاست را می‌دانند، معامله می‌کنند، چانه می‌زنند، برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی می‌کنند و … اما چون شخصیت و انگیزه‌ی این دو نوع سیاست‌مدار عمیقاً با هم متفاوت است، رفتارِ آن‌ها در شرایطِ استثنایی، یعنی آن یک درصدِ یاد شده، کاملاً با هم فرق می‌کند. سیاست‌مدارِ نوعِ دوم راهی برایِ تعامل و کنشِ سیاسی پیدا می‌کند (نرم می‌شود) در حالی که سیاست‌مدارِ نوعِ اول رفتاری غیرمعمول و غیرطبیعی از خود نشان می‌دهد که تعجب و انتقادِ همه‌ی کسانی که سیاست را به معنایِ متدوالِ آن بازی می‌کنند بر می‌انگیزاند.

برایِ درکِ رفتارِ موسوی در ۸۸ باید در نظر داشته باشید که او سیاست‌مداری از نوعِ اول است. او که بعد از ۲۰ سال به عرصه‌ی عملیِ سیاست بازگشته بود شرایط را خاص می‌دید، اما شاید پیش‌بینیِ این‌که شرایطِ خاص به شرایطی بسیار استثنایی (یک درصدی) تبدیل شود را نکرده بود. بداخلاقی‌هایِ سیستماتیک و حمایت‌شده‌ای که در انتخابات ۸۸ رخ داد باعث شد که او در یک موقعیتِ یک درصدی قرار بگیرد و چون سیاست‌مداری از نوعِ اول بود نمی‌توانست بر سرِ آن‌چه که به باورِ او یک موضوعِ اساسی بود «معامله‌ی سیاسی» کند. عده‌ای می‌گویند موسوی در اعتراضاتِ ۸۸ «تندروی» کرد. اما آن‌چه موسوی انجام داد کمتر از جنسِ تندروی و بیشتر از جنس انعطاف‌ناپذیری بود. او معتقد بود که باید احترامِ حق‌الناس و صندوق‌هایِ رأی حفظ شود و بر سرِ اعتقادش محکم ایستاد. نتیجه این شد که خود، یارانش، و بسیاری از همفکرانش به صورتِ مستقیم یا غیرمستقیم‌اش هزینه‌هایِ زیادی پرداخت کردند، اما رفتارِ خارج از عقلِ مرسومِ سیاسیِ او به مثابهِ یک شوک، یک الگو، یک مثال، یا یک شهادت در تاریخِ‌ معاصر و ذهنِ میلیون‌ها ایرانی باقی ماند. رفتارِ او به معنایِ واقعیِ کلمه انقلابی بود (و از این نظر چقدر از تفکر اصلاح‌طلبانه دور به نظر می‌رسد)، منتها نه انقلابی جدید، بلکه از جنسِ امتدادِ همان انقلابی که در سالِ ۵۷ پیروز شده بود. موسوی به نوعی به مردم و حاکمیت یادآوری کرد که انقلاب یک فرایندِ زنده و انتهاباز است و روزمرگی‌ها و حرفه‌ای‌گری‌هایِ معیشت و سیاست نباید آن‌ها را دچار این توهم کند که «انقلاب تمام» شده است. به نظرِ من پیامی که موسوی در ۸۸ به مردم و حاکمیت داد به خوبی شنیده شد. اولین نتیجه‌ی آن افزایشِ اعتماد به نفسِ عمومی نسبت به اهمیتِ انتخابات و نقشی که می‌توانند در آن بازی کنند بود. بسیاری از کسانی که تا آن روزها انتخابات را امری معمولی یا بیهوده می‌دانستند، امروز جورِ دیگری می‌اندیشند. از نظرِ آن‌ها حالا دیگر انتخابات در ایران آن‌‌قدر جدی و کلیدی شده است که می‌تواند اتفاقاتی در حدِ اعتراضاتِ ۸۸ را رقم بزند و آدم‌هایی هم هستند که به خاطرِ آن‌ محکم می‌ایستند، حتی اگر به قیمت بر هم زدنِ بازیِ مرسومِ سیاست و تحملِ هزینه‌هایِ کلانِ شخصی و خانوادگی باشد. این اتفاقِ کمی نیست، بلکه ادامه‌ی کامل شدنِ بلوغِ سیاسی جامعه‌ی ایران است. از طرفِ دیگر، حاکمیت نیز پیامِ موسوی ۸۸ را شنید، اگر چه در ظاهر به نشنیدن وانمود کرد. معلوم نیست اگر موسوی در سالِ ۸۸ «سیاست‌مدارانه» عمل کرده بود و به نوعی تفاهم با نظام دست می‌یافت، انتخاباتِ ۹۲ به آن شکل انجام می‌شد یا امروز هم شاهدِ این حرکتِ شورانگیزِ عمومی برایِ مشارکت در انتخابات می‌بودیم. 

۴

در ارتباط با انتخابات، دو حرکتِ تأثیرگذار را نباید فراموش کنیم. اولی رأیِ محمدِ خاتمی در انتخابات مجلسِ نهم در سالِ ۹۰ (رأی او در دماوند) و دیگری درخواستِ امروزِ مهدی کروبی برایِ ارسالِ صندوقِ سیارِ به خانه‌اش تا او بتواند در شرایطِ حصرِ خانگی در انتخابات شرکت کند. هر دویِ این حرکت‌ها تاریخی، مهم و آموزنده هستند. بعد از بحرانِ ۸۸ و حصرِ خانگیِ موسوی و یارانش، تصمیمِ محمدِ خاتمی به رأی دادن بسیار کلیدی و شجاعانه بود. او جنبشِ سبز و جبهه‌ی اصلاحات را از یک بن‌بستِ قطعی خارج کرد و نشان داد که جوهرِ اعتراضاتِ ۸۸ نه درباره‌ی قهر با انتخابات، بلکه اساساً درباره‌ی مهم شمردنِ آن بوده است. میزانِ احترامِ من برایِ محمدِ خاتمی از زمانِ آن تک‌رأی به مراتب افزایش یافته است و بر این باورم که منش، صداقت، تدبیر و دیدِ بلندِ او در تاریخِ معاصرِ سیاستِ ایران اگر بی‌نظیر نباشد، قطعاً کم‌نظیر است. اما درخواستِ مهدیِ کروبی چطور؟ چرا این تصمیم اتفاقِ تأثیرگذار و مهمی است؟

این تصمیمِ به ظاهر ساده چنان چندجانبه و بی‌عیب است که فقط به واسطه‌ی زیبایی‌اش می‌تواند تحسین‌برانگیز باشد. اما اجازه دهید به پیام‌هایِ چندوجهی آن اشاره کنم:

  • کروبی یادآوری می‌کند که مانندِ همه‌ی شهروندانِ دیگر حقِ رأی دارد. در ضمن او به صورتِ غیرمستقیم به حقوقِ اساسیِ شهروندی‌اش اشاره می‌کند که سال‌هاست به صورتِ غیرانسانی و غیرقانونی از او سلب شده است. (حقوقی که حتی از زندانیانِ رسمی سلب نمی‌شود)
  • کروبی به من و شما، صرفِ نظر از این‌که به موسوی یا کروبی رأی داده باشید یا خیر، یادآوری می‌کند که به واسطه‌ی دفاع از روحِ انتخابات بیش از پنج سال در حصر است. 
  • در همین راستا، کروبی با درخواست به رأی دادن، ذره‌ای تردید در دل‌هایِ معترضانِ ۸۸ باقی نمی‌گذارد که باید در انتخابات شرکت کنند. 
  • کروبی به نظام یادآوری می‌کند که اگر امروز انتخاباتِ پرشوری در کار است، او و یارانش با محکم ایستادن‌شان بر سرِ دفاع از نهادِ انتخابات در شکل گرفتنِ آن نقش داشته‌اند.
  • کروبی به نظام یادآوری می‌کند که اعتراض‌هایی که در انتخاباتِ ۸۸ داشته (و هنوز دارد) به معنایِ قهر با نظام نیست.
  • کروبی همه‌ی مردمِ ایران را به شرکت در انتخابات دعوت می‌کند.

کروبی با یک حرکتِ ساده تمامِ پیام‌هایِ بالا را ارسال می‌کند، بدونِ این‌که اقدامش کوچک‌ترین جنبه‌ی منفی یا قابلِ نقدی داشته باشد. به سختی می‌توان اقدامی سیاسی یافت که این‌چنین «کامل» باشد.

۵

خیلی از دوستان نگرانِ نتیجه‌ی انتخاباتِ جمعه (فردا) هستند. نگرانیِ به‌جایی است، اما نباید به ناچیز شمردنِ آن‌چه در بلندمدت مهم‌تر از ترکیبِ نمایندگانِ مجلس است بیانجامد: افزایشِ بلوغِ سیاسی و اعتمادِ به نفسِ بالایِ بخش‌هایِ روزافزونی از جامعه نسبت به خلاقیت‌ها و توانایی‌هایِ مدنیِ خود. دوستی می‌گفت اشتباهِ موسوی این بود که به مردمِ کفِ خیابان اعتماد کرد. به اعتقادِ او به مردمِ کفِ خیابان نمی‌توان اعتماد کرد، بلکه سیاست نیازمندِ حرکتِ سازمانی و همکاری با سیاست‌مدارانِ حرفه‌ای است. در ۹۹٪ موارد حرفِ ایشان درست است، اما وقتی صحبت از «بزنگاه‌هایِ تاریخ» می‌شود داستان فرق می‌کند. آن‌جا که سیاست‌مدارانِ حرفه‌ای آچمز می‌شوند، مردمِ کف خیابان هستند که حماسه خلق می‌کنند.

Advertisements

زوالِ امپراطوریِ آمریکا و ظهورِ ترامپ و ساندرز

درباره‌ی آمریکا با دو گروه کاملاً مخالفم. کسانی که فکر می‌کنند آمریکا یک امپراطوری نیست و کسانی که معتقدند دنیایی که در آن آمریکا امپراطور نباشد لزوماً جایِ بهتری است. مخالفتم با گروهِ اول به این دلیل است که صادقانه نمی‌توانم تصور کنم چطور می‌توان کشوری که در ۱۵۰ کشورِ جهان حضورِ نظامی دارد را یک امپراطوری ننامید. اما با گروهِ دوم مخالفم چون این نکته‌ی ساده را فراموش می‌کنند که اگر آمریکا امپراطوریِ جهانی به راه نمی‌انداخت احتمالاً شاهدِ امپراطوریِ جهانی شورویِ استالینی یا آلمانِ هیتلری می‌بودیم، همان‌طور که پیش از آمریکا نیز شاهدِ امپراطوری‌هایِ جهان‌گسترِ بریتانیایی یا اسپانیایی بودیم. با همه‌ی انتقادهایِ‌ واضحی که از امپراطوریِ آمریکا دارم، تصورِ این‌که یک امپراطوریِ جهان‌گسترِ استالینستی یا هیتلری گزینه‌ی بهتری می‌بود برایم دشوار است.

نتیجه‌ این می‌شود که به نظرِ من آمریکا یک امپراطوریِ جهان‌گستر است که کانونِ آن در کشورِ آمریکاست، اما شاخه‌هایِ آن در سراسرِ جهان گسترده است. کارکردِ اصلیِ این امپراطوری، مثلِ هر امپراطوریِ‌ دیگری، این است که پمپاژِ ثروت و منابعِ اقتصادی و انسانی از سراسرِ‌ جهان به آمریکا و اقمارش را تسهیل و تضمین کند. در ضمن، همان‌طور که عرض کردم، آمریکا در این خصوصیتِ خود یک امپراطوریِ معمولی است و از امپراطوری‌هایِ جهانیِ دیگری که ممکن بود روس‌ها یا آلمان‌ها در نیمه‌ی دومِ قرنِ بیستم ایجاد کنند به مراتب بهتر است. با این‌حال این نکته دلیل نمی‌شود که جهانی که در آن هیچ امپراطوری‌، خواه آمریکایی باشد خواه روسی یا آلمانی یا چینی، قلدری نکند را طلب نکنیم.

آمریکا به تدریج در اوایلِ قرنِ بیستم و عملاً‌ بعد از جنگِ جهانیِ دوم به یک امپراطوریِ جهانی تبدیل شد. نقطه‌ی اوجِ هژمونیِ امپراطوریِ آمریکا را احتمالاً باید در اواخرِ دهه ۱۹۷۰ جستجو کرد و از پس تا کنون به تدریج از سلطه‌ی آن کاسته شده است، اگر چه این فرایندِ نزولی به گونه‌ای نبوده که آمریکا را از قدرتِ هژمونِ جهان خارج کند. اما برقراریِ یک امپراتوری موضوعی است که به واسطه‌ی تناقض‌هایِ بزرگی که در درونِ خود ایجاد می‌کند پایدار نیست و در نتیجه (خوشبختانه) امپراطوری‌ها دائمی نیستند و پس از طیِ دورانِ طلاییِ خود به تدریج مسیرِ افول را طی می‌کنند. این اتفاق قبلاً هم در طولِ تاریخ رخ داده و دلیلی وجود ندارد که به شکلی منحصر به فرد، اما در کلیتِ خود مشابه، برایِ امپراطوریِ آمریکا رخ ندهد.

اما اجازه دهید یکی از بنیادی‌ترین تناقض‌هایی که امپراطوریِ آمریکا با آن مواجه است را شرح دهم: امپراطوریِ آمریکایی به این کشور اجازه داد که ثروتِ زیادی از سراسرِ جهان در خاکِ خود تجمیع کرده و شیوه‌ی زندگیِ پر ریخت‌ و پاشی را برایِ‌ بخشی از شهروندانِ خود ایجاد کند. برتریِ سیستماتیکِ آمریکا به کشورهایِ جنوب به معنایِ هجومِ کالاهایِ ارزانِ وارداتی به بازارها و جذبِ بهره‌ی مالیِ عظیم توسطِ سیستمِ مالی این کشور است؛ معجونی که به تدریج اقتصادِ این کشور را نابود می‌کند. این فرایند منجر به ایجادِ طبقه‌ای در درونِ آمریکا می‌شود که اگر چه سهمی اندک از مزایایِ امپراطوری می‌برند، اما بارِ زحمتِ آن‌را به تمامی به دوش می‌کشند. در عینِ حال، کشورهایِ جنوب که در ازایِ خدماتِ ارزانی که به آمریکا ارائه می‌دهند پشیزی بیش دریافت نمی‌کنند، مستعدِ اعتراض‌ به این وضعیتِ نابرابر می‌گردند؛ اعتراض‌هایی که اغلب به شیوه‌ی مدنی انجام می‌شود، اما می‌تواند صورت‌هایِ‌ خشنی نیز به خود بگیرد. امپراطوریِ آمریکا برایِ مقابله با نارضایتی‌هایِ داخلی و جهانی باید روز به روز بخشِ بزرگ‌تری از اقتصادِ خود را صرفِ سیستم‌هایِ امنیتی و نظامی کند. ضعیف شدنِ اقتصاد، افزایشِ نارضایتی و افزایشِ فشارهایِ بین‌المللی به تدریج امپراطوری را پوک می‌کند و پوسته‌ای از جنسِ سربازان، جاسوس‌ها و تکنوکرات‌ها باقی می‌گذارد که صورتِ جامعه‌ی در حالِ سقوط را با سیلی سرخ نگاه می‌دارند. روزی که پوسته ترک می‌خورد—اتفاقی که دیر یا زود رخ خواهد داد—دیگر چیزی در درونِ آن باقی نمانده است که در برابرِ فروپاشی مقاومت کند.

فقیرتر شدنِ طبقه‌ی متوسط در آمریکا که همزمان دسترسی به کالاها و خدماتِ ارزان را حقِ مسلم خود می‌داند به این معناست که فرایندِ انتقالِ «تولیدِ صنعتی» به کشورهایِ دیگر، یعنی جایی که امکانِ تولید ارزان در آن وجود دارد، ادامه‌دار خواهد بود. با ادامه‌ی انتقالِ تولیدِ صنعتی به کشورهایِ دیگر، صنایعِ این کشور که یکی از مهم‌ترین پایه‌های ظهورِ این کشور به عنوانِ یک امپراطوری بودند (دو پایه‌ی دیگر منابعِ عظیمِ نفتِ ارزان و سیاست‌ِ خارجه‌ی موثر در اواخر قرن نوزدهم و نیمه‌ی اول قرن بیستم بود) تضعیف می‌شود. همزمان نیروهایی که در بخشِ تولیدِ صنعتی مشغول بودند فقیرتر و آسیب‌پذیرتر می‌شوند و این روند شکافِ اجتماعیِ بزرگی در جامعه ایجاد می‌کند. راهِ حلِ آن البته معکوس کردنِ این فرایند و بازگرداندنِ صنعت به خاکِ آمریکاست، منتها این‌کار منجر به گران‌شدنِ قیمتِ تمام‌شده‌ی کالاها و خدمات خواهد شد و طبقه‌ی مرفه و مصرف‌گرایی را که دسترسی به انبوهِ کالاهایِ ارزان را «حقِ مسلم» خود می‌داند ناراضی خواهد کرد. از طرفِ دیگر، پمپاژِ ثروت از سراسرِ جهان به آمریکا به لطفِ انواعِ اهرم‌هایِ سیاسی، اقتصادی و نظامی ادامه می‌یابد و این به معنایِ گسترشِ‌ اقتصادِ مجازی، یعنی اقتصادِ مالی (غیرصنعتی) است که سودِ سرشاری را نصیبِ گروهی اندک در جامعه‌ی آمریکا می‌کند. منافعِ عظیمی که نصیبِ این اقلیتِ جامعه می‌شود مانعِ جدیِ دیگری بر سرِ راهِ توقفِ تهی‌سازیِ آمریکا از صنایع است. تنها چاره‌ی اساسی، عزمِ ملی و سیاسی در آمریکا برایِ پایان دادن عامدانه و برنامه‌ریزی‌شده به امپراطوریِ آمریکایی است. همان‌کاری که بریتانیا در اواخرِ دورانِ امپراطوریِ خود انجام داد و به جایِ تقلا برایِ به عقب انداختنِ فروپاشیِ امپراطوریِ جهانیِ خود، به تدریج دست از امپراطورگرایی کشید و سعی کرد از طریقِ اتحاد با امپراطورِ نوظهور، یعنی آمریکا، به شیوه‌ی دیگری سیاستِ بین‌المللی خود را پی‌گیرد. 

به نظر نمی‌رسد افرادِ تصمیم‌گیر یا جدی در آمریکا به فکر پایان دادن به امپراطوریِ آمریکایی باشند تا به این وسیله از دموکراسی و دستاوردهایِ سیاسی و اجتماعی‌شان پاسداری کنند؛ میراثی که در صورتِ پافشاری بر ادامه‌ی امپراطوریِ آمریکایی به خطر خواهد افتاد (هم اکنون نیز روندِ تخریبیِ آن محسوس شده است). اما پافشاری بر ادامه‌ی امپراطوری به معنایِ‌ ناپدید شدنِ شکاف‌هایِ یادشده در درونِ جامعه‌ی آمریکا نیست. اگر از اقلیتِ یک درصدیِ ثروتمند بگذریم، طبقه‌ی متوسطِ شهرنشین و حقوق‌بگیر در‌ آمریکا مهم‌ترین برنده‌ی فرایندِ تهی‌سازیِ آمریکا از تولیدِ صنعتی بوده است، در حالی که اقشارِ دستمزدی، یعنی آن‌ها که اغلب در صنایعِ تولیدی مشغول به کار بودند مهم‌ترین بازنده‌‌ی آن بوده‌اند. این گروهِ عظیم در جامعه‌ی آمریکا خواستارِ تغییراتی اساسی است و به شدت از وضعِ موجود که طبقه‌ی ثروتمند و بعضاً بخش‌هایِ حقوق‌بگیرِ طبقه‌ی متوسط آن‌را نمایندگی می‌کنند ناراضی است. این نکته به اوج‌گیریِ شگفت‌انگیزِ ساندرز و ترامپ در رقابت‌ِ ریاست‌جمهوریِ آمریکا معنایِ‌ ویژه‌ای می‌دهد. هر دویِ این نامزدها، با در نظر گرفتنِ سپهرِ سیاسیِ سنتیِ آمریکا، تندرو هستند. در میانِ همه‌ی نامزدها، فقط این دو هستند که توانایی بسیج‌ِ این گروهِ عظیمِ «بازنده» در آمریکا را دارند. با توجه به این‌که هیچ‌کدام از این دو نامزد نمی‌توانند یا نمی‌خواهند به مشکلِ مبنایی، یعنی ناپایدار بودن امپراطوریِ آمریکا و روندِ رو به زوالِ آن، بپردازند، معلوم نیست که انتخابِ هر کدام از آن‌ها به ریاست‌جمهوری لزوماً منجر به تغییراتِ موردِ نظرِ رای‌دهندگان‌ شود. اما آن‌چه در این لحظه به ذهنم می‌رسد این است که (۱) هر دو شانسِ زیادی برای بسیج بخش‌هایِ بزرگی از جامعه‌ی آمریکا را دارند و در نتیجه از انتخاب شدنِ هر کدام از آن‌ها به عنوانِ رئيس‌جمهور تعجب نخواهم کرد، (۲) انتخاب شدنِ هر کدام از آن‌ها اتفاقی تاریخی در آمریکا خواهد بود، ولی نخواهد توانست روندِ رو به زوالِ امپراطوریِ آمریکایی را چه آگاهانه (از طریق کناره‌گیری از امپراطوری) و چه غیرآگاهانه (از طریقِ‌ زوالِ محتوم) تغییر دهد و (۳) انتخاب نشدنِ آن‌ها در آمریکا زمینه‌ی انفجاری اجتماعی را فراهم خواهد آورد.

رفتارشناسی انتخاباتی ایرانیان

مطلب زیر منتشر شده در روزنامه‌ی شرق را بسیار مهم و جالب یافتم و به همین دلیل این‌جا بازنشرش می‌کنم. همه‌ی صحبت‌ها در نوع خود قابل توجه هستند، اما شخصا نگاه آقای فکوهی را بیشتر می‌پسندم.

رفتارشناسی انتخاباتی ایرانیان
در نشستی با حضور ۷ جامعه شناس بررسی شد
نویسنده: محبوبه حسین زاده

نتایج شگفت آور انتخابات سال ۹۲ تا حدی غیرقابل پیش بینی بود که انجمن جامعه شناسی ایران را بر آن داشت تا با برگزاری نشستی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران به بررسی جامعه شناختی رفتار مردم در انتخابات بپردازند. در این نشست که با استقبال پرشوری همراه بود: حمیدرضا جلایی پور، محمدعلی حاضری، هادی خانیکی، علی ربیعی، ناصر فکوهی و سعید معیدفر به بیان تحلیل ها و دیدگاه های خود پرداختند.

جنبش انتخاباتی و جامعه غیرشورشی
حمیدرضا جلایی پور، عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، حضور مردم در انتخابات سال ۷۶، ۸۸ و ۹۲ را نوعی جنبش اجتماعی نامید و گفت: «برخلاف نظر برخی از افراد، معتقدم جامعه ایران جامعه ای توده ای نیست و بیشتر از اینکه یک جامعه انقلابی و شورشی باشد و آدم های سرخورده و مایوس پرورش دهد، یک جامعه با پتانسیل جنبشی است. معتقدم باید دلیل این رخداد انتخاباتی را هم در پتانسیل جنبشی مردم ایران تحلیل کرد. هرچند موضوعاتی مثل گسترش نارضایتی اقتصادی یا نگرانی امنیتی از آینده کشور در تشدید این جنبش و گسترش آن دخالت داشتند، اما دلیل اصلی بروز این رخداد نبودند. او ادامه داد: «ما در جامعه شاهد یک نوع فردیت نهادینه شده هستیم. هرکدام از افراد مثل یک سازمان و تشکل عمل می کنند و این برای جنبش انتخاباتی سال ۹۲ امری تعیین کننده بود.» او با تحلیل شرایط جامعه در هنگام انتخابات سال ۹۲ و حضور اصلاح طلبان در روند انتخابات گفت: «از سال ۸۸ تاکنون جریان مخالف اصلاحات، کوچک ترین امتیازی به اصلاح طلبان ندادند. او گفت: «انتخابات سال ۹۲ و جنبش انتخاباتی که به راه افتاد در قلب گرفته جامعه سیاسی ایران یک فنر گذاشت. خوشبختانه جامعه ایران به عمل قلب باز احتیاج نداشت اما به این مساله هم دقت کنیم که فنر خاصیت های خودش را دارد. مسوولان باید اجازه دهند تا پتانسیل جنبشی تخلیه شود و به مطالبات جامعه که تبدیل به جنبش های پویا می شود، پاسخ داده شود.»

سونامی رای، بروز مواضع قوم گرایانه و رویگردانی طبقه متوسط شهری از قالیباف
علی محمد حاضری، یکی دیگر از سخنرانان این نشست، یکی از ویژگی های مهم انتخابات ۹۲ را سونامی رای بی نظیر به روحانی در روزهای آخر انتخابات دانست و گفت: «سرعت سونامی رای بی نظیری که به روحانی داده شد، فراتر از ظرفیت رسانه ای کشور بود و عاملی که در این انتخابات نقش داشت، ارتباطات چهره به چهره فردی و موثر بود.» حاضری در حالی که این انتخابات را نماد پیچیدگی جامعه سیاسی ایران نامید، در تحلیل این انتخابات، آرای قالیباف را نماد تحلیل معنادارتری نسبت به رفتار طبقاتی جامعه دانست و گفت: «نقش خود قالیباف و تکیه بر برخی نیروها و مواضعی که اتخاذ کرده بود، باعث شده بود او از رای طبقه متوسط شهری برخوردار باشد. اما ما شاهد با معناترین رفتار طبقاتی جامعه ایران در روزهای منتهی به انتخابات بودیم یعنی رویگردانی بخشی از طبقه متوسط شهری از قالیباف و این مساله به این دلیل بود که وی خواسته یا ناخواسته در آخرین لحظات مجبور یا واداشته شد در گوشه رینگ از تاکید بر مواضع مطالبات طبقه شهری به سمت مطالبات دیگر روی بیاورد و در این تغییر موضع، از اینجا مانده و از آنجا رانده شد. با این تغییر موضع، طبقه متوسط شهری، در آخرین روزهای انتخابات، هدف و نماد خود را در جای دیگر یعنی آقای روحانی متجلی دید و قالیباف در حقیقت با این اتخاد مواضع و تغییر در آخرین لحظات به تغییر موضع جامعه کمک کرد.» حاضری همچنین با مقایسه رفتار انتخاباتی اصلاح طلبان و اصولگرایان گفت: «نقش مهم دیگر در این انتخابات را انباشت تجربه و عقلانیت اصلاح طلبی برای اتخاذ موضع در مقابل اصولگرایان برعهده داشت. در بین اصولگرایان به لحاظ رفتار اعتقادی و ایمانی، امکان مدیریت از بالاتوسط شیخوخیت سنتی ایران بیشتر از طبقه متوسط است. در زمانی گفته می شد که در بین اصولگرایان به لحاظ رفتاری این امکان وجود دارد که توسط شیوخ مدیریت شوند، در این انتخابات مشاهده کردیم که عقلانیت ابزاری طبقه متوسط شهری یا اصلاح طلبی، ظرفیت بیشتری برای پذیرش عقل جمعی و هدایت شدگی اجتماعی نسبت به پذیریش سنتی اصولگرایان جامعه دارد.»

تلنگر منزلتی به فرودستان جامعه برای رای به روحانی
هادی خانیکی، گفت: «پدیده های اجتماعی و سیاسی را نمی شود شناخت، مگر اینکه بین آن سه ساحت سیاست ورزی، کنشگری علمی و کنشگری روشنفکرانه یا فرهنگی بتوانیم ارتباط برقرار کنیم. یعنی اگر جامعه شناسان و کنشگران سیاسی ما با موضوعی مثل انتخابات روبه رو نشوند و در آن حضور نداشته باشند و نقش ایجاد نکنند، چگونه می توانند آن را بشناسند.»او افزود: «ما باید سه سطح تحلیل را از هم جدا کنیم. یک سطح تحلیل خرد است که در آن نقش کنشگری سیاسی، نقش اول است. در تحلیل میانی باید به تغییراتی بپردازیم که در جامعه ما اتفاق افتاد که با کمترین برخورداری از فرصت های رسانه ای، یک جریان و یک کاندیدا توانست با اشتراک معنی در همه جا به پیروزی برسد، یعنی ما در این انتخابات قادر به تحلیل طبقاتی آرا نیستیم. این در حالی است که در آمدوشد هاشمی و ائتلاف بین روحانی و عارف، این نگرانی وجود داشت که فرودستان جامعه به اعتبار نوعی رسیدگی معیشتی و بحث یارانه ها، رفتاری متفاوت در برابر طبقه متوسط خواهند داشت ولی انگار یک تلنگر منزلتی به همان بخش از جامعه خورد و شاهد هستیم که فرودستان جامعه بیشتر از انتخاب روحانی استقبال کردند چون در توزیع آرای روحانی در کشور می بینیم که مناطق محروم و استان های حاشیه ای از شهرهای بزرگ جلوتر هستند. چرا چنین چیزی در انتخابات رخ داده است در حالی که برخی از کاندیداهای دیگر که شعارهای اقتصادی و پوپولیستی داشتند، نتوانستند از این سطح از آرا برخوردار شوند. برای فهم این مساله باید وارد سطح دوم تحلیل یعنی تغییرات فرهنگی و اجتماعی در جامعه ایران شویم. در کنار این نباید از سطح کلان تحلیل هم غافل شد، همان چیزی که به عنوان تحول تاریخی جامعه ایران یا مساله تاریخی جامعه ایران هم یاد می شود. مساله تاریخی جامعه ایران به همان مساله ناامنی برمی گردد که همیشه در جامعه ایران به عنوان نگرانی مطرح بوده است. این انتخابات و انتخاب روحانی در حقیقت یک واکنش است به اینکه چطور می شود این ناامنی را کنترل کرد و به سمت نوعی اعتدال و عقلانیت رفت.» خانیکی در ادامه به بررسی نقش رسانه ها در انتخابات پرداخت و گفت: «در انتخابات ۷۶ می توانستیم به راحتی بگوییم که رسانه های خرد در برابر رسانه های بزرگ نقش آفرینی کردند. روزنامه سلام و عصر، به تنهایی در انتخابات سال ۷۶ تاثیرگذار بودند. در انتخابات سال ۸۸ شبکه های مجازی و اجتماعی نقش بیشتری داشتند. اما در انتخابات سال ۹۲، گمان می کنم که یک مجموعه ترکیبی از رسانه ها توانست تاثیرگذار و نقش آفرین باشد. فرصت های محدودی که در کمال ناباوری تلویزیون در اختیار کاندیداها گذاشت، شبکه های اجتماعی، مطبوعات اندکی که وجود داشت و در نهایت ارتباطات میان فردی که کارکرد رسانه ای داشتند. اما مساله مهم دیگری هم در کنار ارتباطات چهره به چهره در این میان نقش داشت و آن ارتباطات سیاسی مبتنی بر نوعی دیالکتیک انتقادی بود. بالاخره از چندسال پیش، فضایی وجود نداشت که اطلاح طلبان بتوانند وارد انتخابات شوند و محدودیت های فراوان آنها را به این تردیدهای اولیه ای کشانده بود که اصولاآیا می توانند وارد انتخابات شوند یا خیر. این مساله آنها را وادار کرد تا به سمت کاندیداهایی حرکت کنند که بتوانند رسانه هم باشند. طرح آمدن آقای خاتمی و درست بودن یا نبودن حضور وی در انتخابات، باعث شکل گیری گفت وگوهایی بین طیف های وسیعی از فعالان سیاسی و فرهنگی جامعه شد. این گفت وگوها به بیدارکردن جامعه کمک کرد و با آمدن هاشمی این دیالکتیک انتقادی به سطح جامعه منتقل شد و باعث سطح دیگری از هوشیاری جامعه نسبت به مساله شد. از سوی دیگر بروز نوعی مدیریت در حاکمیت و تصمیم گیری هایی که می شد، به شکل گیری این گفت وگو کمک کرد. رسانه ها در شناساندن دکتر روحانی و مسایلی که دکتر عارف مطرح می کردند نقش داشتند. کاندیداها از فرصت های مناظره هم استفاده کردند و بالاخره تغییری که در جامعه وجود داشت، زبان خودش را پیدا کرد و زبانش همان کاندیدایی است که به آن رای داد.» خانیکی در پایان سخنانش گفت: «من معتقدم گفتمانی که تحت عنوان اصلاح طلبی شکل گرفت، همه از کاندیداها گرفته تا جامعه را پیش برد و همه طبق گفتمانی حرکت کردند که معنی آن گرایش به نوعی عقلانیت، ثبات، اعتدال و نگرانی نسبت به آینده نامطمئن بود و این همان وضعیت پارادوکسیکال ما را نشان می دهد که یک بخش جامعه دچار دلسردی و انفعال بود و بخش دیگر جامعه به این سمت می رفت که چطور عاقلانه وضعیت خودش را رقم بزند و از دل آن اصلاحاتی بیرون آمد که رنگ و بوی اعتدال داشت و در گرایش به یک تغییر یا تعقل تبلور پیدا می کرد.»

جامعه شناسی اسکیپی، جامعه بی سامان سیاسی و انتخابات انقلاب وار
علی ربیعی، سخنران بعدی این مراسم، گفت: «جامعه شناسی ما در رفتار شناسی رای دهندگان، جامعه شناسی اسکیپی است. ما نچ نچ می کنیم و با تعجب می گوییم که نتیجه اینطوری شد! این اصلا خوب نیست، چون ما قدرت پیش بینی نداریم. من واردکردن بحث های احساسی و غیرمعقولانه را در مورد تحلیل انتخابات نمی پسندم و باید در جست وجوی علت واقعی این پدیده باشیم.» او افزود: «جامعه ما سامان سیاسی ندارد. انتخابات در بی سامانی سیاسی انتخابات انجام می شود و این بی سامانی سیاسی در ایران علت های مختلف دارد. ولی جوامعی که راه انتخابات را در پیش می گیرند و در این مسیر گام برمی دارند، یکسری لوازمی دارند که جامعه ما فاقد آن است و به همین دلیل است که جامعه ما سامان سیاسی ندارد. انتخاب در کشورها با یک اختلاف چهار تا پنج درصدی قابل پیش بینی است ولی در کشور ما اینکه چه کسی برنده انتخابات می شود، 90درصد تغییر پیدا می کند. ما سامان سیاسی نداریم و لذا غالب انتخابات ما بعد از جنگ، انتخاب های انقلاب وار است یعنی زیروروی اساسی صورت می گیرد.» ربیعی توضیح داد: «افراد جامعه مدنی یک جامعه ای که سامان سیاسی ندارد، به دنبال یک منجی ناشناخته هستند و یکباره تحولات اساسی در جامعه رخ می دهد و این مساله خوشایندی نیست و نشان از بی ثباتی جامعه دارد. در جامعه ما یک سامان در بی نظمی شکل گرفته است که ریشه انتخاباتی ما را تشکیل می دهد و من اسم این را می گذارم «سامانه مبهم منجی خواه» که بر یک تحول ارزشی پدید آمده سوار می شود و با توجه به تغییر نسلی، موضوع این تحول خواهی هم جابه جا می شود و همین مساله آرای انتخاباتی ما را شکل می دهد.»

او عناصر اصلی آرای انتخاباتی در ایران را به سه گروه تقسیم کرد: «اول: فرآیند تحول خواهی، دوم لج ملی و اینکه اگر مردم احساس کنند شخصی دچار مظلومیت شده است به او گرایش پیدا می کنند و گروه سوم مربوط به اتفاقات شب انتخابات و حرف هایی است که کاندیداها مطرح می کنند که روی میل تغییرخواهی می نشیند. من دلم نمی خواهد به اصلاح طلبان در این انتخابات نمره بالابدهم و بگویم که عقل گرایی اصلاح طلبان، این انتخابات را به وجود آورد. بلکه معتقدم که تغییرخواهی جامعه این انتخابات را رقم زد.

جامعه در این مناظره ها احساس کرد که روحانی می تواند این تغییرخواهی را نمایندگی کند چون او حرف دل مردم را زد. البته اعتمادی که جامعه به خاتمی داشت هم بی تاثیر نبود و اینجاست که به تعقل گرایی اصلاح طلبان نمره می دهم. از سوی دیگر مظلومیت هاشمی و تعقل وی برای قرارگرفتن پشت روحانی به همراه عوامل مطرح شده، باعث شد که روحانی رای بالایی در انتخابات بیاورد.»

ربیعی در پایان گفت: «در انتخابات سال ۹۲، هاشمی مظلوم واقع شده بود، جامعه ترسیده بود و شعارهای احمدی نژاد شکست خورده بود، سیاست های داخلی بسته بود، فشارهای خارجی زیاد شده بود و همین مسایل، اساس این تغییرخواهی را شکل می داد و به همین دلیل است که اختلاف چندانی در آرای مناطق روستایی، شهری، تحصیلکرده و… به روحانی وجود ندارد چون همه جامعه دچار یک ترس عمومی نسبت به وضعیت موجود شده بود و شخصا فکر می کنم که بعد از انتخابات جامعه آرام تر و تنش ها کمتر شده است.»

پیروزی امر اجتماعی بر امر سیاسی
ناصر فکوهی، سخنران بعدی این مراسم بود که با انتقاد از بحث هایی که تاکنون در این جلسه مطرح شده بود، گفت: «در بیشتر این بحث ها به ماجرای انتخابات، نگاه سیاسی شده بود. در حالی که ما بارها گفتیم و بحث کردیم که سیاست و امر سیاسی یا انباشت و چرخش قدرت در جامعه، فقط محدود به جمع کوچکی به نام کنشگران سیاسی نمی شود، در اینجا بیشتر راجع به نقش چهره های سیاسی در انتخابات و نقش آنان صحبت شد و این گفتمان بسیار رایجی در گفتمان سیاسی است.»

او توضیح داد: «انتخابات در نهایت تقلیل یک سیستم واقعی کنش اجتماعی دارای شکل فرآیندی، پراکنده و غیرقابل مدیریت به یک لحظه خاص و مکان خاص است که همان روز و مکان انتخابات است و همین انتخابات، تخیلی را به وجود می آورد که خودش را به سیستم بزرگ چرخش قدرت در سیستم اجتماعی تسری می دهد. بر همین اساس در بسیاری از افراد این تخیل وجود دارد که پیروزی انتخاباتی لزوما به معنای تغییر در سیستم اجتماعی است در حالی که نه در کوتاه مدت و نه در درازمدت، تغییر در سطح و راس سیستم اجتماعی به معنای تغییر در خود سیستم اجتماعی ـ سیاسی نیست.»

فکوهی ادامه داد: «اتفاقی که در این انتخابات افتاد، پیروزی امر اجتماعی بر امر سیاسی بود. امر اجتماعی نه در مفهوم مردم بلکه به معنای چیزی که در جامعه موثر است و به صورت قاطعانه جامعه را تغییر می دهد یا به جامعه امکان می دهد که به سمت بهترشدن و به سمتی برود که کنشگران جامعه از آن رضایت بیشتری داشته باشند. امر اجتماعی یعنی کنش در سطح روزمرگی و در شکل پیوستاری آن. اما امر سیاسی چیزی است که در راس سیستم اتفاق می افتد. از 60 تا 70 سال پیش امر اجتماعی در ایران به شکل کاملا مشخص و ریشه ای به امر سیاسی متصل شده است.»

این جامعه شناس افزود: «ببینید که در چند سال اخیر چگونه با این جامعه برخورد شده است. نفی نخبگان، نفی انتقاد، نفی علوم اجتماعی و نفی نیاز به برنامه ریزی با همین باور صورت گرفت که یک سیستم بزرگ اجتماعی را می توان بر حسب روابط و کنش هایی اداره کرد که ما در ابتدای قرن و در دوره قاجار داشتیم. چیزی که در این سال ها در ایران اتفاق افتاد یک پوپولیسم قاجاری بود و نتیجه اش این بود که ضربات شدیدی به سیستم اجتماعی وارد شد. همه این مسایل باعث ایجاد یک واکنش عقلانی هم در حوزه سیاسی و هم در حوزه اجتماعی شد. به نظر من برنده این انتخابات آقای روحانی نیست، بلکه همه هشت کاندیدا بودند چون همه مخالف مسایلی بودند که اتفاق افتاد، بعضی خیلی کمتر و بعضی بیشتر، بعضی از روی اعتقاد واقعی و بعضی به دلیل اینکه جور دیگری نمی توانستند مساله را مطرح کنند. از سوی دیگر فکر می کنم حتی کسانی که به روحانی رای ندادند و به کاندیداهای دیگر رای دادند، با همین عقلانیت رای دادند و حتی خود روحانی هم این مساله را درک کرده چون گفتمانش، گفتمان اصلاح طلبی نیست و می خواهد فراجناحی عمل کند.»

او تاکید کرد: «جامعه امروز ما را با بیشتر از چندین میلیون دانشجو و فارغ التحصیل، سرمایه اجتماعی بالا، نسبت بالای شهرنشینان نمی توان با گفتمان های سطحی وادار کرد که کنش های اجتماعی مورد نظر ما را انجام دهد. این جامعه در داخل سیستم شناختی خودش به سمت عقلانیت حرکت می کند. اما چیزی که در جامعه ما عوض شده این است که سیستم سیاسی ما پذیرفته که نمی توان با یک جامعه ۷۰، ۸۰ میلیونی که درصد بالایی از افراد آن جوان هستند، جامعه ای را که به شدت سرمایه اجتماعی، سرمایه فرهنگی و دانشگاه ها در آن رشد کرده است، همانند جامعه اواخر دوره قاجار برخورد کرد.» فکوهی در پایان گفت: «وظیفه انجمن جامعه شناسی، دانشجویان، جامعه شناسان و بقیه افراد این است که اگر فضای بهتری برای نقد به وجود آمده، امروز بیشتر از هر زمانی نقد کنند. اگر فضای بهتری برای بحث به وجود آمده، بحث کنند. اگر قدرت سیاسی سر کار آمده است که معتقد است با مخالفان خودش برخورد غیرسیاسی نمی کند و مخالفان خودش را تحت فشار نمی گذارد، از همین امروز نقد این قدرت سیاسی را شروع کنیم. این چیزی است که جامعه ما به آن نیاز دارد هرچند من طرفدار رادیکالیسم و عجله و اتوپیسم نیستم ولی معتقدم از همین قدم اول باید انتخاب های درست صورت گیرد چون همه مردم با توجه به شغل خود درک می کنند که فردی که به عنوان وزیر انتخاب می شود، این سمت چقدر با شغلش تناسب دارد و چه میزان با دلایل سیاسی به این سمت برگزیده است.»

هم‌وطن رای شما این‌جاست: ده فراز درباره‌ی حماسه‌ی سیاسی ۱۳۹۲

راه سبز امید امروز شروع نشده است و امروز هم نباید خاتمه یافته تلقی شود. انتخابات اخیر «بسیار مهم» بود. ابعاد آن‌را نمی‌توانم هنوز هضم کنم. شاید کسی نتواند. افکارم را می‌نویسم… دوباره و دوباره و دوباره باید درباره‌اش بنویسم و بنویسیم. هیچ‌چیز تمام نشده است.

۱
اولین و مهم‌ترین نکته. حواسمان باشد نیمی از رای‌دهندگان و بیش از نیمی از واجدین شرایط رای دادن به آقای روحانی رای نداده‌اند. فراموش نکنیم این افراد همانقدر مردم هستند که کسانی که به آقای روحانی رای دادند. این‌ها همان‌قدر خس و خاشاک نیستند که آن میلیون‌ها نفری که در خرداد ۱۳۸۸ فریاد زدند «رای ما کجاست؟» خس و خاشاک نبودند. حواسمان باشد که دستاورد این انتخابات در کاهش شکاف‌های اجتماعی باید باشد نه افزایش آن. حواسمان باشد. حواسمان باشد. حواسمان باشد.

۲
به نظر من پیام این انتخابات و آقای روحانی پیش از هر چیزی «آشتی ملی» است. آشتی ملی یعنی نزدیک کردن نظام به مردم یا بخش‌هایی از جامعه که دلخور و سرخورده شده‌اند. آشتی ملی یعنی پایان دادن به باندبازی و یارکشی‌های جناحی و رقابت‌های کور فرقه‌ای به قیمت منافع ملی و امنیت کشور و مصالح عمومی.‌ آشتی ملی یعنی همکاری نزدیک رئیس‌جمهور و رهبری و سایر قوای نظام از جمله مجلس که برخلاف برخی اظهارنظرهای مشکوک در راس امور هست و باید باشد. آشتی ملی یعنی پایان دادن به حصرها و بازداشت‌های غیرقانونی و همین‌طور عفو و آزادی زندانیان سیاسی به خصوص آن‌هایی که جز نقد نظام کاری نکرده‌اند. آشتی ملی یعنی این انتخابات را به معنای بازی برد-باخت نبینیم و به تحقیر گروه‌های دیگر و ایجاد شکاف‌های جدید دامن نزنیم.

۳
این انتخابات «حماسه‌ی سیاسی» است. محصول تدبیر رهبری نظام که در مدیریت مسیر پیچیده‌ای که به این حماسه انجامید محکم و هوشیارانه عمل کرد. شخصا همیشه به تدبیر ایشان معتقد بوده‌ام، اگر چه به نظرم در سال‌های اخیر چند اشتباه بزرگ مرتکب شدند. اما یک سیاستمدار هوشمند و مسئول در موقعیت ایشان به شرایط جامعه و جهان حساس است و بی‌آنکه با نشان دادن ضعف موقعیت کشور را با مخاطره‌ی بیشتر رو به رو کند با تدبیر از اشتباهات خود درس می گیرد و عامل مهمی می‌شود در شکل‌گیری چنین حماسه‌ی عظیمی. چند نکته‌ی مهم در این رابطه: (۱) تشخیص شرایط بحرانی کشور از نظر وضعیت بین‌المللی و به شدت پرهزینه شدن مسیر فعلی سیاست خارجه‌ی کشور (۲) تشخیص عمق شکاف اجتماعی، سست شدن مشروعیت نظام بعد از ١٣٨٨ و قهر نخبگان و فرهیختگان (۳) تشخیص فعالیت باندها و مافیاهایی که در بسیاری از زمینه‌ها نظام را آچمز می‌کنند تا راهکار خود را پیش ببرند و این بار نیز تلاش‌هایی برای «صحنه‌‌آرایی خطرناک» برای تخریب انتخابات کردند. (۴) عزم راسخ برای ایجاد حماسه‌ی سیاسی از طریق انتخابات (۵) تلاش برای نیامدن آقایان خاتمی و هاشمی که حضور آن‌ها در فهرست نهایی نامزدها با توجه به شرایط تحت فشار جامعه ممکن بود به شرایط انفجاری و خطرناک اجتماعی منجر شود و در ضمن با یک طرفه کردن علنی و شدید جبهه‌ها شاید ناخواسته مانعی برای خلق حماسه‌ی سیاسی و آشتی ملی می‌شد. در عوض تلاش برای ایجاد یک فضای کنترل شده ولی واقعی انتخاباتی و برخورد با زمزمه‌ها و برنامه‌های برخی جریان‌های نیرومند برای صحنه‌آرایی علیه انتخابات (۶) تایید حقوقی و رسمی منتقدان نظام و این‌که این افراد حق شهروندی دارند و می‌توانند به خاطر کشورشان در انتخابات شرکت کنند.

۴
مواظب آقای روحانی باشیم. چطور؟ با نقد کردن او و سیاست‌هایش. به قول دوستی نباید اجازه دهیم «هاله‌ی نور» دور سر کسی ایجاد شود. به نام مردم و به خاطر صلاح خود ایشان، بهتر است از امروز به منتقد او تبدیل شویم. به خصوص باید به ایشان یادآوری کنیم که چه شعارهایی دادند و رای آوردن ایشان باید به معنای حداکثر تلاش برای تعمیق پروژه‌ی آشتی ملی باشد و نه به معنای موج جدیدی از باندبازی‌ها و مهره‌چینی‌ها.  اولین کسی باشیم که جناح‌بازی‌ و باندبازی را نقد می‌کنیم. دست به دست هم دهیم و به هم اعتماد کنیم در نقد قدرت که هم نظام به آن احتیاج دارد (برای سالم ماندن) و هم ما. دوستی می‌گفت جناح‌بازی و باندبازی امری طبیعی است چرا که جواب های، هوی است. اما  من با این دیدگاه مخالفم.  آدم‌ها نیت و قدرت تصمیم‌گیری دارند. جواب های می‌تواند هوی نباشد. بلکه سطح بالاتری از شعور سیاسی باشد. دست کم در میان ما مردم که باید منقد دائمی قدرت باشیم.

۵
ما نباید از رای آوردن آقای روحانی خوشحال باشیم. البته اگر طرفدار ایشان هستید خوشحالی‌تان امری است طبیعی. اما آن‌چه عمیق‌تر و مهم‌تر است ترمیم اعتماد ملی به ساز و کار نظام است. حتی اگر نامزد دیگری در انتخابات پیروز می‌شد، اما معجزه‌وار توده‌های شکاک همین حس اعتماد امروز را نسبت به ساز و کار نظام دوباره به دست می‌آوردند باید همان‌قدر خوشحال می‌شدیم. اما فکر می‌کنم در شرایط امروز جامعه، هر نامزد دیگری چنین رایی می‌آورد، میلیون‌ها شهروند رنجیده‌خاطر و شکاک نسبت به سلامت انتخابات تردید می‌کردند و حماسه‌ی ملی رخ نمی‌داد. یعنی حماسه‌ی ملی در رای آوردن آقای روحانی نیست، بلکه در این است که مردم رای آوردن ایشان را به نشانه‌ی سلامت نظام می‌بینند.

۶
این حماسه را مدیون میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی هستیم. به این فکر می‌کنم که میر حسین چکار کرد. او در حصر چند ساله است و حضورش در خیابان‌ها و خانه‌ها پررنگ‌تر از همیشه است. او ساکت است و میلیون‌ها نفر حرف‌هایش را در گوش هم نجوا می‌کنند. سایه‌ی سنگین او و بیانیه‌های صمیمانه و روشن‌گرش چنان فشاری بر نظام سیاسی وارد کرد و چنان پالس‌های هشدار مستمری فرستاد که شاید بدون آن هرگز زمینه‌ و عزم لازم برای رخ دادن چنین حماسه‌ای ایجاد نمی‌شد. به نظر من بعد از این حماسه، زمینه برای آزادی آقایان کروبی و موسوی و سایر زندانیان سیاسی سال‌های اخیر فراهم می‌شود، چون آن‌ها جز تایید عظمت حماسه‌ی اخیر و نقد سازنده فرایند‌های آتی آن هیچ نخواهند گفت که اصلا حرف آن‌ها هم از آغاز همین بود.

۷
این حماسه را مدیون حضور هوشمندانه‌ی جامعه‌ی ایران هستیم. مردمی که خیلی از به اصطلاح‌ روشن‌فکران بصیرت آن‌ها را در مواقع بحرانی تاریخ دست‌کم می‌گیرند اما نشان داده‌اند که دود از کنده بلند می‌شود. این پیروزی مال همه است. همه‌ی آن‌هایی که در انتخابات شرکت کردند و به نامزدهای مختلف رای دادند. اصول‌گرایان که با وجود اختلافات داخلی و عدم توافق بر سر یک نامزد ائتلافی اخلاق و شعور سیاسی را پاس داشتند، تک تک آن افرادی که در ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ پرسیدند «رای من کجاست؟» و امروز نشان دادند خس و خاشاک آن‌هایی هستند که منافع ملی را قربانی باندبازی‌های حقیر قبیله‌ای خود می‌کنند. این پیروزی مال خانواده‌های قربانیان و زندانیان سیاسی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی است . این پیروزی ملی مذهبی هاست. این پیروزی جریان اصلاح‌طلبی است که با درایت و سعه‌ی صدر سیاسی در این انتخابات مشارکت نقش کلیدی بازی کرد. این پیروزی اصول‌گرایان ارزشی و معتقد به اخلاق و شرف است. این پیروزی رهبر است‌، این پیروزی همه مردم هوشمند و صبور ایران است.

۸
این انتخابات یک پیام جهانی نیز دارد: نظام حکومتی ایران محبوب و مشروع است، رهبرانی شعورمند و هوشیار دارد متکی به مردمی حساس به شرایط و حاضر در لحظه‌های مهم تاریخی. این مردم و این نظام با اقتدار از حقوق خود دفاع می‌کنند. والسلام.

۹

این حماسه رو به آینده دارد و باید چنین باقی بماند. درست است که تک تک افراد یا جریاناتی که در جریان بحران‌های سال‌های اخیر آسیب دیده‌اند حق دارند حقوق پایمال شده‌ی خود را دنبال کنند، اما نباید پی‌گیری به حق این مطالبات باعث شود پیام مهم این حماسه‌ی ملی در رابطه با آشتی ملی و فرصتی که برای گشایش و اعتماد ایجاد شده خدشه‌دار شود. خیر نباید فراموش کرد که در سال ۱۳۸۸ چه اتفاقاتی رخ داد و چه گونه با این مردم نجیب و شریف برخورد شد. اما پیشنهاد من این است که آگاهانه «فعلن» از آن عبور کنیم به سوی آینده‌ای بهتر. با فراهم شدن شرایط بهتر اجتماعی و سیاسی، البته که باید به تدریج تک تک آن فجایع مورد تحقیق قضایی و جدی قرار بگیرند.

۱۰
شک نکنید، امروز انقلاب مردم ایران که یک فرایند همیشگی و بی‌توقف بوده و باید باشد جانی دوباره گرفت. درود به آینده که این تازه آغاز آینده است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد

عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد، غم رفت و فتوح آمد
آن سلسله جنبان شد، تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همّت مجنونان
خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد، هم کیسه‌ی قارون شد
همکاسه‌ی سلطان شد، تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد، تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد، کونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد، تا باد چنین بادا

بر روح بر افزودی، تا بود چنین بودی
فرّ تو فروزان شد، تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد، زهرش همه شربت شد
ابرش شکر افشان شد، تا باد چنین بادا

خاموش که سر مستم، بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا

محمد مولوی

 

با سلام و تبریک به شما و به همه ملت ایران. زنده باد اراده همیشه بیدار مردم ایران

هیجان دارم. نمی‌توانم بنویسم. این شعر هدیه‌ای بود به من از طرفی دوستی بزرگ‌وار. شاید همین بهترین کلام باشد. درود به همه‌تان.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

مناسب‌ترین زوج نامزدها برای رفتن به دور دوم انتخابات چه کسانی هستند؟

۱

با درخواست سران اصلاحات آقای عارف کناره گیری کرد. به نظرم این‌که اصلاح‌طلبان پشت آقای روحانی ایستادند و آقای عارف را وادار به کناره‌گیری کردند «احتمالا» استراتژی مناسبی نبوده است. اولا آقای روحانی در مقایسه‌ با آقای عارف اصلاح‌طلب نیستند و نبوده‌اند و یک چهره‌ی اصول‌گرا تلقی می‌شوند. ایستادن اصلاح‌طلبان پشت ایشان در نگاهی خوش‌بینانه می‌تواند به معنای تصمیمی عمل‌گرایانه و کوتاه آمدن از درخواست‌های تند قبلی (مثلی آزادی آقایان موسوی و کروبی و…) تلقی شود. اما این خطر وجود دارد که این تصمیم جور دیگری تعبیر شود: خیز برداشتن برای پیروزی در انتخابات. ممکن است بگویید که چه اشکالی دارد، مگر قرار نیست همه خیز بردارند برای پیروزی در انتخابات؟ پاسخ من «خیر» است. کسی باید برای پیروزی در انتخابات خیز بردارد که از قدرت سیاسی میدانی کافی برخوردار باشد. اصلاح‌طلبان قدرت میدانی اندکی در عرصه‌ی سیاست امروز ایران دارند و این‌که بخواهند چنین سهم‌خواهی بزرگی از طریق صندوق رای بکنند واقع‌گرایانه و عمل‌گرایانه نیست. من ادعا نمی‌کنم که به اندازه‌ی سران اصلاحات شرایط را می‌دانم، اما به صورت یک گمانه‌ مطرح می‌کنم که در صورتی که اصلاح‌طلبان روی آقای عارف زوم می کردند دستاوردهای کوتاه‌مدت کمتری را نشانه می‌گرفتند اما ریسک کمتری را در دراز مدت می‌پذیرفتند. توجه داشته باشید که اصلاح‌طلبان باید مراقب سرمایه‌ی سیاسی خود باشند و آن را که به شدت تضعیف شده است به دقت خرج کنند. اهمیت زیادی دارد که در دراز مدت صدای اصلاح‌طلبی در سیستم سیاسی ایران باقی بماند. با این کار یعنی حمایت از آقای روحانی و خیز برداشتن برای رفتن به دور دوم و کسب احتمالی مقام ریاست جمهوری دو اتفاق ممکن است رخ دهد: یا واقعا می توانند رای بیاورند که ممکن است با صحنه‌آرایی خطرناک مراکز قدرت مواجه شوند و … و یا این‌که رای نمی‌آورند که در آن صورت قامت رنجور اصلاح‌طلبی حکومتی را رنجورتر کرده‌اند.

اوضاع نگران کننده است. امیدوار باشیم اتفاق تندی رخ ندهد.

۲

اما حالا که ائتلاف رخ داده و آقای روحانی به صورت یک طرفه به نماینده‌ی جناح اصلاح‌طلب تبدیل شده است چطور؟ باید خوش‌بین بود و نگاه رو به جلو داشت. نگاهی می‌اندازم به ۶ نامزد باقی‌مانده و نظر شخصی‌ام را مطرح می‌کنم و با یک ابراز امیدواری خاتمه می‌دهم.

– آقایان رضایی و غرضی را به دلایل مختلف از جمله نداشتن قدرت اجماع‌سازی مناسب نمی‌بینم. این افراد پشتوانه‌ی قوی‌ جناحی ندارند و حتی با بهترین برنامه‌ها هم که بیایند نمی‌توانند تاثیرگذار باشند.

– همین‌طور آقای جلیلی را یک گزینه‌ی پر ریسک هم برای نظام و هم برای جامعه می‌بینم. مشکل آقای جلیلی جدای از نداشتن قدرت کلام و تک مخاطب بودن و برخی نظرات شخصی‌ای که به گوش طبقه‌های سکولار شهری تیز و نامطلوب می‌رسد، در نداشتن توانایی اجماع‌سازی است و این‌که چون جوان و کم تجربه هستند دولت‌شان به محلی برای رخنه‌ی عناصری که شناخت کمتری از آن‌ها داریم تبدیل خواهد شد. این یعنی ریسک زیاد. البته کماکان ایشان شانس بالایی برای رفتن به دور دوم دارد (بسته با توافق‌ها و روند آرایش‌ها و ائتلاف‌ها)

– آقای قالیباف، گزینه‌ی بهتری هستند اما قدرت تاثیر گذاری‌ در سیاست خارجه را ندارند و اگر چه در بسیاری زمینه‌ها ایشان را صادق در خدمت به جامعه می‌بینم، هنوز آن پختگی سیاسی و جامعیت نگاه لازم را از ایشان ندیده‌ام. خلاصه این‌که برایند سابقه‌‌ی ایشان در نیروی انتظامی و شهرداری و مناظره‌های اخیر، ایشان را در حد یک وزیر اجرایی موفق نشان داده‌ است. و البته ایشان کماکان شانس اول رفتن به دور دوم است. (بسته با توافق‌ها و روند آرایش‌ها و ائتلاف‌ها)

– آقایان روحانی و ولایتی تنها نامزدهایی هستند که وزن و توانایی این را دارند که روی سیاست خارجه‌ی بحران‌زده‌ی ایران تاثیر مثبت بگذارند. این افراد از نظر سیاسی پخته هستند، از حمایت جناحی برخوردارند و توانایی ایجاد اجماع‌سازی بین‌جناحی را نیز دارند. امیدوارم اصول‌گرایان سنتی و معتدل‌ بتوانند روی آقای ولایتی اجماع کنند یا دست کم ایشان وادار به کناره‌گیری نشود و معادلات درون‌نظام و سطح جامعه به سویی رود که شاهد به دور دوم رفتن یکی از آقایان ولایتی و روحانی (یا هر دوی آن‌ها) باشیم. این دو نفر خصوصیت‌های مثبت و مشترک زیادی دارند که می‌تواند شانس آن‌ها را برای پیروزی در دور دوم زیاد کند. در ضمن صرف نظر از این‌که کدام پیروز شوند ممکن است کابینه‌شان اشتراکاتی نیز با هم داشته باشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

شش سوالی که در این انتخابات از خودم می‌پرسم

به صورت کلی این را بگویم که دیدگاه من در مورد انتخابات این است که انتخابات در ایران بیش از حد بزرگ‌نمایی می‌شود. انتخابات سرچشمه‌ی تغییرهای فوری و اساسی نیست. پس خطاب به کسانی که به شدت برای رای دادن تبلیغ می‌کنند و کسانی که به شدت برای رای ندادن تبلیغ می‌کنند می‌گویم: زیاد جدی نگیرید!

با این حال به عنوان یک انتخاب شخصی در این شرایط، من تصمیم دارم در صورت امکان در این انتخابات شرکت کنم. حتی اگر شخصا امکان رای دادن برایم فراهم نشود (به خاطر شرایط محل زندگی) باز هم از منظر تئوریک توصیه به شرکت در انتخابات می‌کنم. آن‌چه برای خودم صلاح می‌دانم را این‌جا می‌نویسم و با شما در میان می‌گذارم. حرف‌هایم را به صورت شش سوال مطرح می‌کنم. همان‌طور که پایین‌تر هم اشاره‌ کرده‌ام، معتقد نیستم این سوال‌ها جواب قطعی و شسته رفته‌ای دارند، بلکه سوال‌هایی هستند باز با پاسخ‌هایی باز.

۱ آیا نامزدها اصلا فرقی با هم دارند؟‌ 

نامزدها را یکسان نمی‌بینم و بین این افراد نامزدهایی هستند که انتخاب آن‌ها به ریاست‌جمهوری می‌تواند روی آینده‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تاثیر مثبت یا منفی (از نظر خودم) بگذارد. پس اگر رای من شمرده شود، انتخاب من معنا خواهد داشت. اما اگر رای من شمرده نشود (به کلی‌ترین معنای آن) چطور؟ این‌که عده‌ای می‌گویند رای ندهیم چون این انتخابات سالم نیست، یا رای‌ها شمرده نمی‌شود،‌ یا این‌که هر کسی که خودشان بخواهند را از صندوق در می‌آورند یا … چه کنم؟ اگر چه بعد از انتخابات ۱۳۸۸ و وقایع بعد از آن، اعتماد من به سلامت نهاد انتخابات به شدت خدشه‌دار شده، اما نسبت به این‌که این نهاد به کلی بی‌معنا شده باشد کاملا مطمئن نیستم. شما را نمی‌دانم، اما به جز گزاره‌ی معروف «من می‌اندیشم پس هستم» تقریبا گزاره‌ی دیگری را نمی‌شناسم که بتوانم نسبت به آن ۱۰۰٪ مطمئن باشم. چه رسد به گزاره‌ی «در این انتخابات تقلب خواهد شد»! بعد از آن همه رد صلاحیت و پرداخت هزینه و تلاش برای ایجاد یک «انتخابات کنترل‌شده»، واقع‌گرایانه به نظر می‌رسد که دست کم احتمال ضعیفی بدهم که رای من در این انتخابات تاثیرگذار خواهد بود.

۲ ولی اگر رای دادم و رای‌ام بی‌تاثیر بود چه؟

ممکن است بگویید به هر حال احتمال زیادی دارد که رای من بی‌ تاثیر باشد. فرض کنیم من رای بدهم و رای‌ من به هر دلیل بی‌معنا شود (مثلا اگر تقلب شود یا رای‌ها شمرده نشود یا …). در آن صورت من دقیقا چه چیزی را از دست داده‌ام؟

آن چه از دست می‌دهم عبارت خواهد بود از (۱) وقت و انرژی‌ای که برای رای دادن صرف می‌کنم و این‌که (۲) آن‌هایی که تقلب کرده‌اند به حماقتم خواهند خندید.

وقت و انرژی‌ای که برای رای دادن من لازم است ناچیز است و در ضمن برایم چندان مهم نیست حضرات به من بخندند یا نخندند، چون در نهایت انتخابات بخش کوچک (اما مهمی) از نقاط تماس من با حکومت است. روی هم رفته رای دادن برای من هزینه‌ی ناچیزی دارد. من نگران جامعه‌ام هستم و حتی اگر سر سوزنی احتمال دهم رای من تاثیری می‌تواند داشته باشد، حاضرم این بهای ناچیز را بپردازم.

۳ اگر رای ندادم ولی رای من می‌توانست تاثیرگذار باشد چه؟

اما حالت دیگر برای من بسیار ناگوار خواهد بود. یعنی رای ندهم، در حالی که شرایط به گونه‌ای می‌بود که رای من محسوب می‌شد. در آن صورت در دادگاه شخصی خودم محکوم خواهم بود. چون با وجودی که بعضی نامزدها را بین این ۸ نفر اصلح می‌دیدم، حاضر نشدم هزینه‌ی ناچیزی را بپردازم و به او رای دهم. در آن صورت من به نهاد ضعیف شده‌ی انتخابات در ایران ضربه‌ی دیگری وارد کرده‌ام و عملا آن را به سوی بی‌معنا شدن هل داده‌ام. در آن صورت من به بسته‌تر شدن فضای گفتگو و تبادل‌نظر بین مردم و حکومت کمک کرده‌ام، فضایی که در ایام انتخابات به وضوح جان می‌گیرد. هیچ دوست ندارم بعدها خودم را به عنوان کسی که «بیش از حد مغرور بود» یا «دست روی دست گذاشت» بشناسم. چون هر اتفاق ناگواری که در آینده‌ی ایران رخ دهد، خودم را سرزنش خواهم کرد.

۴ اصلا فرض کنیم انتخابات درست برگزار شود،‌ آیا رای دادن از نظر اخلاقی درست است؟

عده‌ای ممکن است از موضع اخلاقی وارد شوند و بگویند صرف نظر از سلامتی یا عدم سلامتی انتخابات، در شرایطی که هنوز نظام نسبت به رفتارهای سوال‌برانگیز خود در برخورد با بحران انتخابات سال ۱۳۸۸ و آسیب‌هایی که به جسم و جان و حقوق شهروندی بسیاری از ایرانیان وارد شد هیچ نشانه‌ای از ندامت نشان نمی‌دهد، بلکه کم و بیش به روند قبلی خود نیز ادامه می‌دهد شرکت در انتخابات تایید این وضع موجود است و اخلاقی نیست. آیا در شرایطی که عده‌ی زیادی قربانی شدند یا آسیب‌های غیرقابل جبران دیدند و عده‌ی بیشتری هم هنوز در حبس و زندان هستند، درست است در انتخابات شرکت کنیم؟

به نظر من سوال درست مطرح نشده است. اگر این‌طور به مسائل نگاه کنم، نگاهی تقلیل‌گرایانه به حکومت داشته‌ام. در این نگاه حکومت یک ماهیت بیرونی و سوای جامعه تصور می‌شود که مثل یک جعبه‌ی سیاه که ساز و کارش به کل ناشناخته است به صورت مستقل کار می‌کند. نوع تعامل ما با این جعبه‌ی سیاه یک رابطه‌ی مکانیکی است. در پشت این نگاه همین‌طور نوع دیگری از تقلیل‌گرایی قرار گرفته: نگاه خطی و جبرگرایانه به فرایندهای اجتماعی. منظورم از نگاه خطی این است که ما یک تصوری از مراحل تحول فرایندهای اجتماعی داریم که به صورت (۱) و (۲) و (۳) و … است و هر مرحله عنوانی دارد با شروع و پایان مشخص در زمان و مکان. تا وقتی مرحله‌ی (۱) تمام نشده، نمی‌شود سراغ مرحله‌ی (۲) رفت و الی آخر. نگاه جبرگرایانه یعنی نگاهی که نقش جامعه را در شکل‌گیری و جهت‌گیری آن‌چه حکومت می‌نامیمش دست کم می‌گیرد و مسیر جامعه را مقهور جبر مکانیکی حکومت می‌بیند. در این نوع نگرش‌ها، درهم‌ریختگی (messiness) واقعیت اجتماعی و غیرخطی بودن تحولات اجتماعی و برساخته بودن حکومت نادیده گرفته می‌شود و یک کلِ غیرقابلِ تقلیل به جزیی ساده شده تقلیل می‌یابد. سوال‌های مکانیکی‌ای پرسیده می‌شوند که جواب‌های شسته و رفته و «ته بسته» (close-ended) دارند.

نگاه من اما این است که ما با یک پدیده‌ی هایبرید (hybrid) مواجه هستیم. حکومت یک جعبه‌ی سیاه نیست، بلکه مثل مهی است که ما را احاطه کرده است. بالای سر ماست و زیرپای ماست و پیرامون ماست. حکومت چیزی نیست که مثل یک کوه یا درخت هویتی بیرونی و مستقل از ما داشته باشد که بتوانیم آن را به عنوان یک شخص مخاطب قرار دهیم یا با او قهر کنیم. فرایندهای اجتماعی و مطالبات مختلف نیز به صورت خطی و مرحله‌ای (linear and sequential)  رخ نمی‌دهند و یک اراده‌ی فردی هم پشت ساز و کار جامعه نیست که مثلا با او مذاکره کنیم تا رفتارش را بهتر کند. آن اراده اگر وجود داشته باشد، یک ماهیت برساخته (constructed) است (به شکل‌های مختلف توسط جامعه). برای تغییر ساختار آن باید افراد جامعه در سطوح مختلف همه‌ی حرف‌ها را در همه‌ی زمان‌ها بگویند و همه‌ی حرکت‌ها و خواست‌ها و مطالباتشان را در همه‌ی سطوح و به شکل‌های مختلف و به صورت مکرر و پیوسته دنبال کنند. دنبال سوال‌ و جواب‌های شسته و رفته نباید رفت، چون چنین سوال و جواب‌هایی تصویر درستی از واقعیت اجتماعی به ما نمی‌دهد. واقعیت اجتماعی یک کل درهم‌ریخته است که آن‌را با سوال‌های «ته باز» (open-ended) بهتر می‌توان شناخت. شناخت و تغییر یک فرایند دائمی است. حکومت خوب را نمی‌شود مثل یک گوشی آی‌فون خرید و از توی زرورق باز کرد. حکومت و جامعه در هم تنیده‌اند. عمیق‌تر که نگاه کنیم، به سختی می‌توانیم ساز و کار حکومتی را از ساز و کار غیرحکومتی تفکیک کنیم، چون با هایبریدی مواجه هستیم که همزمان هر دو را دارد (به شکل‌ها یا میزان‌های مختلف). کسانی که به خاطر آسیب‌هایی که به آن‌ها وارد شده است شرکت در انتخابات را اخلاقی نمی‌دانند، می‌توانند به هزاران موردی که در زندگی روزمره‌‌شان با ساز و کار مختلف سیاسی، قانونی، اقتصادی و رسمی جامعه تعامل دارند نیز فکر کنند. آیا این تعامل‌های ارگانیک نیز غیراخلاقی است؟ این خط استدلالی به انزوا و طرد فرد یا گروه از جامعه منجر می‌شود. نتیجه‌ای که مطمئنا وضعیت ناگوارتری را ایجاد خواهد کرد.

آیا نمی‌توان معترض بود و از ظرفیت‌های مختلف موجود نیز برای تاثیرگذاری استفاده کرد؟

۵ کدام نامزد اصلح است؟

در نبود کار تشکیلاتی مفصل و احزاب و سازمان‌هایی که برنامه‌های تدوین شده داشته باشند که بعدها بتوان با روش‌های مدنی مسیر آن‌ها را دنبال کرد یا به چالش کشید، انتخاب‌ها بیشتر روی شخص افراد است و به همان نسبت هم داستان به خریدن تخم‌مرغ شانسی می‌ماند. کسانی که رویه و سابقه و به خصوص تیم شناخته‌شده‌تری دارند کمتر به تخم مرغ شانسی می‌مانند. برای همین وقتی می‌گویم اصلح، بیشتر منظورم این است که کدام نامزد کمتر «تخم مرغ شانسی‌» می‌زند. احتمالا خیلی از افراد آخرین باری که تخم مرغ شانسی خریدند و از تویش چیزی در آمد که توی تک تک مناظره‌ها به آن اشاره می‌شود را فراموش نکرده‌اند!

با توجه به شرایط خاص جامعه، هم ایجابی و هم سلبی به انتخابات نگاه می‌کنم. هم اصلح انتخاب می‌کنم که با رای‌ام او را انتخاب کنم، و هم نامناسب‌ترین را انتخاب می‌کنم که با رای‌ام او را انتخاب نکنم.

علاوه بر شهود کلی‌ام در برخورد با نامزدها، نظیر این معیارها را در انتخاب مناسب‌ترین (و غیر مناسبت‌ترین) به کار می‌گیرم:

۱) رئیس‌جمهور باید قدرت بیان، توانایی ایجاد ارتباط با مخاطب خاص و عام، ریسک‌پذیری و اعتماد به نفس، شخصیت نیرومند و کاریزماتیک دارای توانایی رهبری بالا داشته باشد. همین شرط خود به خود نیمی یا بیشتر از نامزدها را از انتخاب‌هایم به عنوان اصلح حذف می‌کند.

۲) رئيس‌جمهور باید از نظر اخلاقی و فکری محکم باشد. غیرمنصف نباشد، دروغ‌گو و فرصت‌طلب نباشد، قبیله‌ای رفتار نکند و ملی بیاندیشد، در رقابت‌ها از برچسب زدن، تهدید کردن و تندروی پرهیز کند. دولتی که رئیس‌جمهور آن از نظر اخلاقی و فکری ضعیف باشد سازمانی می‌شود برای ترویج فرصت‌طلب‌ها، چاپلوس‌ها، افراد فاسد یا بی‌کفایت و انواع و اقسام پارازیت‌ و انگل‌.

۳) رئيس‌جمهور باید امکان ایجاد هماهنگی و تعامل را با بخش‌های مختلف جامعه و سیستم سیاسی کشور داشته باشد. داشتن سابقه‌ی سیاسی قوی و موفق یک نشانه‌ی داشتن چنین توانایی‌ای می‌تواند باشد.

۶ برای پیروز شدن رای بدهم یا برای حرف زدن؟

فرض کنیم به کمک شرط‌های بالا یک نامزد اصلح انتخاب کرده باشم. اما بر اساس نظرسنجی‌های مختلف احساس کنم او شانسی برای انتخاب شدن ندارد. در ضمن بین دو یا سه نامزدی که به نظر می‌رسد رقابت جدی‌تری با هم دارند، یکی را به بقیه ترجیح دهم، اگر چه هیچ‌کدام نامزد مورد نظر من نیستند. در این صورت سوالی که برایم مطرح می‌شود این است که به کدام نامزد رای بدهم؟ به کسی که مناسب‌ترین می‌دانمش یا به کسی که تا حدی مناسب می‌دانمش اما می‌دانم شانس رای آوردن بیشتری دارد؟ به عبارت دیگر آیا رای من باید کاملا بر اساس نظر شخصی‌ام به صندوق انداخته شود، یا آن‌که باید وضعیت نظرسنجی‌ها و این‌که رقابت‌ها به کدام سمت رفته است را در نظر داشته باشم و رای خودم را نسوزانم؟

آیا رای می‌دهم به قصد پیروزی نامزدم؟ یا رای می‌دهم به قصد این‌که حرفم را در حمایت از نامزدم زده باشم؟

در یک شرایط معمولی شاید همیشه بهتر باشد با رویکرد دوم رای دهم. یعنی در انتخاباتی که رای‌ها معنی‌دار هستند و نامزدها منعکس کننده‌ی خواست و نظر گروه‌های مختلف اجتماعی با برنامه‌ها و ایده‌های مختلف برای اداره‌ی کشور هستند، رای‌های بازنده هم اهمیت دارد و اگر من به کسی که اصلح می‌دانم رای ندهم و رای‌ام را به یکی از دو یا سه رقیب پررای بدهم به ضعیف‌تر کردن صدایی که طرفدارش هستم کمک کرده‌ام. فرض کنید از طریق نظرسنجی‌ها بدانیم نامزد «الف» شانسی برای پیروزی در انتخابات ندارد و به همین خاطر کسی به او رای ندهد. در این صورت تعداد رای‌های او بسیار کمتر از آن‌چه او نمایندگی می‌کند خواهد شد. آن‌گاه در عرصه‌ی چانه‌زنی سیاسی، حتی در یک فضای ایده‌آل دموکراتیک، این صدا ضعیف‌تر خواهد بود. از طرف دیگر، اگر افراد با وجودی که می‌دانند نامزدی شانس پیروزی ندارد به او رای دهند، آن صدا به صورت واقعی در فضای سیاسی کشور منعکس می‌شود و حضورش حس خواهد شد. گیرم که برای پیروزی در انتخابات نباشد. مگر همه می‌توانند در انتخابات پیروز شوند؟

طبعا شرایط واقعی با ایده‌آل فرق می‌کند. من هر دو گزینه را لحاظ خواهم داشت. در درجه‌ی اول هدفم این خواهد بود که به نامزدی که اصلح می‌دانم رای بدهم. با دقت مناظره‌ها و اخبار انتخابات را دنبال می‌کنم تا از میان این ۸ نفر، نامزد اصلح را بیابم. از طرفی نامناسب‌ترین نامزد یا نامزدها را نیز انتخاب خواهم کرد. اگر ببینم نامزد اصلح من شانس اندکی برای رای آوردن دارد، در حالی که رقابت اصلی بین نامزدهایی است که از نظر من متوسط هستند اما خطر انتخاب شدن یک نامزد خیلی نامناسب وجود دارد، آن وقت ممکن است رای‌ام را به صورت سلبی در صندوق بیاندازم. یعنی سعی کنم بین همان دو سه نفر پررای کسی را انتخاب کنم که به انتخاب نشدن فرد نامناسب کمک کرده باشم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی

مطلب زیر توسط یکی از دوستان (آقای ابراهیم) در گفتگویی که از طریق ای‌میل داشتیم ارسال شده است که با کمی ویرایش در قسمت «به قلم دیگران» منتشر می‌کنم. سعی کرده‌ام لحن نوشتاری گوینده تا حد امکان حفظ شود و ویرایش محدود به نقطه‌گذاری و نیم‌فاصله و از این دست باشد. توجه داشته باشید که انتشار این نوشته‌ در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با نکات و نظرات مطرح شده در آن نیست. در صورتی که پاسخ یا نکته‌ای دارید همین‌جا به صورت کامنت مطرح کنید، ابراهیم به شما پاسخ خواهد داد. چنان‌چه شما هم نوشته‌ای دارید که به هر دلیلی دوست دارید این‌جا منتشر شود برایم بفرستید تا در قسمت «به قلم دیگران» منتشر کنم.

آقای حسن روحانی را از زمانی که دبیر شورای امنیت ملی بود می‌شناسم. آدم وزینی است و موضع‌گیری‌هایش او را در ردیف محافظه‌کاران معتدل خردگرا و نزدیک به اصلاح‌طلبان قرار می‌دهد. من تا به حال از ایشان هیچ نکته‌ی منفی و یا رفتار نامناسبی مشاهده نکرد‌ه‌ام. البته او سال‌هاست که در حاشیه به سر می‌برد و ما شناخت زیادی از او نداریم ولی بنا به مواردی که ذکر شد، من از او خوشم می‌آید. موضع‌گیری‌های خوبی دارد. به نظرم به عنوان یک عنصر فرهنگی از نظر پارامتر‌های سیاسی و اجتماعی و نیازهایی که مردم ما به ویژه مردم متوسط شهری و طبقات تحصیل کرده در فضای اجتماعی امروز دارند نسبت به آقای قالی‌باف ارجحیت دارد. اما خیلی‌ها می‌گویند از نظر اقبال عمومی شانس زیادی ندارد. ۱- چنانچه در روزهای آینده در یک ائتلاف ضروری و البته بسیار محتمل، فرضا آقای عارف به نفع روحانی کنار برود، در آن صورت شانس موفقیت روحانی بیشتر خواهد شد. ۲- چنانچه بزرگان اصلاح‌طلب مانند آقایان خاتمی و هاشمی هم از روحانی اعلام حمایت کنند شانس موفقیت او بازهم بیشتر خواهد شد. اما قالی‌باف یک مدیر اجرایی خوب است. همه اقدامات خوب او را در کلان شهر تهران دیده‌اند. در دوران او نه فقط تهران به یک شهر زیبا و تمیز تبدیل شده است، بلکه در این شهر به توسعه‌ی زیرساخت‌های شهری هم توجه جدی شده است. قالی‌باف اهل حرف نیست، اهل عمل است زیرا می‌داند برای این‌که در اذهان مردم جلوه کند (یا  بر اساس باورهای دینی و میهنی  به وظیفه‌اش عمل کند)، نیازی به آوازه‌گری ندارد. مشک آنست که خود ببوید نه آن‌که عطار بگوید! یا به قول سعدی،

هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی … چه حاجت است بگوید شکر که شیرینم

البته در این خصوص کمی توضیح لازم است. یک شهردار خوب الزاما یک رئیس‌جمهور خوب نیست. او در مقام شهردار پایتخت از قدرت ابتکار و آزادی عمل فراوانی برخوردار است. در حالی‌که در مقام رئیس‌جمهور با محدودیت‌های فراوانی مواجه است که او هم اکنون با آن‌ها مواجه نیست. بخش زیادی از ثروت‌های جامعه در تهران متمرکز شده است که این امر می‌تواند زیربنای محکمی برای موفقیت یک شهردار باشد. او در این شهر به راحتی می‌تواند از مردم پول بگیرد (فرضاً تراکم بفروشد) و دوباره آن را برای همین شهر هزینه کند. اما در مقام رئیس‌جمهور نمی‌تواند این کار را انجام دهد. درآمد او محدود و مشکلات کشور نامحدود است. او باید بتواند با درآمد محدود مشکلات و نیازهای نامحدود جامعه را به بهترین نحو مدیریت کند. او اگر شهردار نیویورک هم بشود شاید شهردار موفقی باشد. پول فراوانی به دست می‌آورد و حاتم‌وار خرج می‌کند. امروز هیچکس او را به افزایش تورم متهم نمی‌کند، در حالی‌که مالکینی که امروز به قیمت گزاف تراکم می‌خرند، فردا آن را با چند برابر قیمت به نیازمندان جامعه می‌فروشند. اگر محاسبات آماری درستی در کار باشد معلوم خواهد شد که چه میزان از افزایش قیمت مسکن و به تبع آن اجاره بهاء ناشی از فروش میلیاردی تراکم توسط شهرداری ناشی شده است. و البته این سیاستی است که در چند سال گذشته توسط شورای شهر با اعضای محافظه کارش اعمال شده و شهردار هم‌سو با آنان نیز اجرا نموده است. این‌گونه سیاست‌ها سیاست مناسبی برای یک کشور در حال توسعه زیر فشار تحریم و همراه با توزیع نابرابر ثروت و درآمد سرانه و رشد اقتصادی نازل نیست. متأسفانه نگاه شورای شهر و شهردار کنونی در شهری مانند تهران که فقط ۱۰ درصد جمعیت کشور را شامل می‌شود ولی درصد بالایی از ثروت کشور در آن متمرکز شده است، مانند مدیر یک هتل پنج ستاره می‌باشد که با پولی که از مشتری‌های پول‌دار می‌گیرد، خدمات خوبی هم به آن‌ها ارائه می‌دهد. غافل از این‌که همه‌ی شهروندان تهرانی، مسافران  هتل پنج ستاره نیستند. مردم زیادی در این شهر زندگی می‌کنند که از رفاه، آسایش و آرامش مناسب و درخور شأن انسانی‌شان برخوردار نمی‌باشند و از بد حادثه در این شهر گرفتار شده‌اند.

ما را فکند حادثه‌ای ورنه هیچ‌گاه …  گوهر چو سنگ ریزه نیفتد به برزنی

می‌خواهم بگویم این سیاست، سیاست جوامع سرمایه‌داری است که اعمال آن برای جامعه‌ی ایران عوارض دارد و فیدبک آن تشدید چالش‌ها و بحران‌های اقتصادی موجود است. فقط حسنش این‌ است که در اذهان، از آقای شهردار یک مدیر موفق می‌سازد. تصور نشود که من با زیباسازی شهر و چیزهای مشابه آن مخالفم، بلکه فقط یک سوال دارم و آن این است که: من نوعی مستأجر، وقتی مجبور شوم از شهر زیبای تهران که به همت جناب شهردار و با صرف میلیاردها تومان پولی که به صورت غیر مستقیم از جیب من نوعی پرداخت شده، به خاطر افزایش سرسام آور اجاره بهاء خارج شده و به مناطق حاشیه‌ای با استانداردهای سکونتی بسیار نازل رانده شوم، آن‌وقت این همه فضای سبز و گل و گیاه تهران به چه درد من می‌خورد؟

تهران امروز به پایتخت‌های کشورهای پیشرفته‌ی اروپایی شبیه است، در حالی‌که اگر یک قدم از تهران دورتر شویم دیگر هیچ چیز اینجا با هیچ چیز آن جا شبیه نیست. در هر صورت اگر آقای قالی‌باف بخواهد با این ذهنیت و با این نگرش رئیس‌جمهور شود، رئیس‌جمهور موفقی نخواهد بود. مگر آن‌که او با شایستگی‌های ذاتی‌ای که دارد با استفاده از مشاوران آگاه و کارآمد بتواند مشکلات کشور را به درستی مدیریت کند.

از همه‌ی این‌ها که بگذریم بار فرهنگی‌ای که آقای روحانی دارد، آقای قالی‌باف ندارد. او تکیه‌گاه محکم و استواری برای نیازهای فرهنگی و اجتماعی جامعه‌ی امروز ایران نیست. در مواردی هم از او بداخلاقی‌هایی مشاهده کردم که خوش آیندم نبوده است. ولی از روحانی چنین بداخلاقی‌هایی ندیده‌ام، به همین دلیل از نظر من روحانی شایسته‌تر است. چرا که او را با منش ایرانیان اصیل فرضاً فرهنگ فردوسی در شاهنامه نزدیک‌تر می‌بینم، با این وجود در حال حاضر مرددم که به کدامشان رأی بدهم. زیرا در این لحظه شانس او را زیاد نمی‌بینم و مثل خیلی‌های دیگر می‌ترسم رأیم بسوزد. احتمالا در ده دوازده روز آینده پاسخ آن را خواهم یافت.

در صورتی‌که روحانی شانس پیروزی نداشته باشد، در آن صورت قالی‌باف بهترین گزینه است.

همانطوری‌که قبلا هم گفتم در جامعه‌ی ما به دلیل وجود یک بیماری اجتماعی مزمن و خطرناک، متأسفانه مردمی که با آمدن شخصی مانند روحانی هم قرابت ذهنی بیشتری دارند و هم با آمدن او به لحاظ موقعیت اجتماعی‌ای که دارند در همه‌ی سطوح شرایط بهتری برایشان فراهم خواهد شد، منفعل هستند و به دلایل واهی از شرکت در انتخابات خودداری می‌کنند. از نظر این گروه از مردم، آقای هاشمی، دیروز عالی‌جناب سرخپوش بود اما حالا که رد صلاحیت شده دنیا آخر شده است. اصلاً آقای هاشمی، امیرکبیر، مصدق، گیرم که ایشان هم زبانم لال در ۷۵ سالگی مرحوم شده بودند. من فکر می‌کنم باید آنقدر بلا سرمان بیاید تا یاد بگیریم که جهان بر محور یک فرد یا چند فرد خاص نمی‌چرخد. یاد بگیریم تا به موقع و به جا و درست و بدون لج‌بازی، از منافع ملی و سرنوشت خودمان دفاع کنیم. نه این‌که برویم خانه و بنشینیم تا محافظه‌کاران افراطی (در یک طیف وسیع از طالبانیست‌ها گرفته تا محافظه‌کاران افراطی و بعضا نیمه افراطی)، در غیاب نیروهای متوسط شهری و تحصیل‌کرده‌ها و همه‌ی طبقات اجتماعی ناراضی از عملکرد محافظه‌کاران، با لابی‌های آشکار و پنهانی که در اختیار دارند، عوامل خودشان را برای هشت سال دیگر بر ما و بر کشور تحمیل کنند. به یاد بیاوریم، اگر این درآمد باد آورده‌ی نفتی نبود که بی‌زبان این‌گونه ناعادلانه تقسیم شود، آن‌وقت همه‌ی آنانی که نه از روی شایستگی بلکه به ناحق از این درآمد باد آورده سهم بیشتری نصیبشان شده است امروز بایستی فرضاً مثل مردمان کشورهایی که از این ثروت بی‌بهره‌اند یا در مزارع کار می‌کردند و یا به نوع دیگری نان از عمل خویش می‌خوردند. آن‌وقت از مرکب این همه تفرعن‌های لمپنی خویش فرود می‌آمدند و فروتنانه بر جایگاه واقعی خویش می‌نشستند، در آن صورت هم آن‌ها شادتر بودند و هم ما وضعیت اجتماعی مطلوب‌تری را شاهد بودیم. والسلام.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سیاست جیب و چماق در آیینه‌ی جامعه

دوستی می‌گوید اتفاقی که دیروز افتاد (رد صلاحیت آقای هاشمی) احتیاج به پرداختن دارد. بله درست است. اما مگر همه در این زمینه باید اظهار نظر کنند و تحلیل و نظر داشته باشند؟ من اخبار و مطالب مختلف را می‌خوانم و فرایند انتخابات برایم اهمیت زیادی دارد، در موردش هم با دوست‌های حقیقی یا مجازی زیاد صحبت می‌کنم اما حرف چندان جدید یا مهمی ندارم که به حرف‌هایی که زده می‌شود اضافه کنم. با این حال این پست را به عنوان بخشی از بازتاب‌ خودم به عنوان یک شهروند از اوضاع می‌نویسم.

۱

هر چقدر که رد صلاحیت شدن آقای هاشمی رفسنجانی دور از ذهن بود، اما به نظرم با منطق داستان بیشتر می‌خواند. مرکزیت نظام سیاسی که بیشترین اهرم‌های قدرت را نیز در دست دارد (نیروهای نظامی و انتظامی و شبه‌نظامی، قوه‌ی قضاییه، صدا و سیما و …) چطور می‌توانست به بازی انتخاباتی‌ای تن دهد که در آن نامزدهای خودش شانسی برای پیروزی نداشتند؟ بر فرض هم که چنین چیزی را می‌پذیرفت ساختار سیاسی‌ای که در اثر بیش از ده سال فشار و تخریب علیه‌ جریان هاشمی شکل گرفته است چطور می‌توانست حضور او را در راس دولت بپذیرد؟ خلاصه این‌که بحث بر سر این نیست که رد صلاحیت آقای هاشمی سخت بود یا آسان، موضوع این است که حضرات چندان چاره‌ای جز این نداشتند و این شاید کم هزینه‌ترین راهی بود که پیش رویشان قرار داشت. به خاطر تغییرات اساسی در ساز و کار نظام، آمدن هاشمی حتی اگر به میانه‌روی هم شهره باشد، یک حرکت رادیکال بود. حرکتی که واکنش رادیکالی را نیز در پی داشت: او را به روش‌های غیرانتخاباتی حریف شدند.

۲

ما در ایران با سیستم سیاسی‌ای رو به رو هستیم که حساسیت خود را نسبت به پایگاه‌های مردمی واقعی خود از دست می‌دهد و اگر هم حساسیتی وجود داشته باشد بیشتر سطحی، کوتاه مدت و ابزاری (instrumental) است. فکر نمی‌کنم موضوع چندان به یک یا چند فرد مربوط باشد. بیشتر به یک رفتار سازمانی می‌ماند که فقط تا حد معینی تابع افراد است و به عوامل ساختاری و فرافردی بیشتر وابسته است. علتش هر چه باشد، از دست رفتن این حساسیت به زیان خود سیستم سیاسی عمل می‌کند ولی بیشتراز آن‌ به زیان عموم مردم است. آقای هاشمی در بدنه‌ی جامعه دارای میزان قابل توجهی رای بود. یعنی از میان طیف‌های مختلف جامعه، از اصناف و بازاری‌ها گرفته تا بخش‌های سنتی‌تر جامعه و همین‌طور تکنوکرات‌ها و بعضا شخصیت‌های فقهی و مذهبی حامیانی داشت. این‌که این حامیان چقدر بودند جای بحث دارد ولی به هر حال کسی نمی‌تواند منکر وجود این حامیان شود و با توجه به واکنش شورای نگهبان به نظر می‌رسد تعداد این حامیان زیاد حدس زده می‌شده. خیلی از این حامیان گرایش به جنبش سبز هم ندارند و تعداد قابل توجهی از آن‌ها از میان طیف‌های اصول‌گرا هستند. در نتیجه نظامی سیاسی ایران با رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی این دسته از افراد را نیز از خود دلسرد می‌کند. این یعنی ریزش بیشتر… دفع بیشتر. احتمالا نظام برای ادامه‌ی اقتدار و همبستگی خود وادار خواهد شد این ریزش بیشتر طرفدارانش را با توسل به ابزارهای سخت و بسته‌تر کردن فضای سیاسی و اجتماعی کشور جبران کند.

۳

اما از بحث یک کاندیدای خاص که بگذریم، به صورت عمومی رقابت‌ نامزدهای انتخاباتی را که می‌بینم با وضعیت نگران‌کننده‌ای رو به رو می‌شوم. گفتمان بین نامزدها و حامیان و رقبایشان نشان زیادی از اخلاق و متانت و فرهیختگی ندارد. ذهنیت و ادبیات مسلط بیشتر مادی است و کوتاه‌مدت و فرصت‌طلبانه. یکی می‌گوید فلان نامزد آمده جیب‌هایش را پر کند. آن یکی از چماق به دست گرفتن یا نگرفتن صحبت می‌کند. آقایان و خانم‌ها، آیا سطح گفتگوی به اصطلاح رجال سیاسی و حامیانشان باید در تایید یا رد موضوعاتی مثل پر کردن جیب و چماق به دست گرفتن باشد؟ نامزدها به جای این‌که از برنامه‌های فرهنگی، اقتصادی و مدیریتی معنادار و اندیشیده شده‌ بگویند و مردم را مخاطب قرار دهند، از این محفل قدرت به آن محفل قدرت می‌روند و در تلاش برای هماهنگ نشان دادن خود با آن از همدیگر سبقت می‌گیرند. این را به صورت یک حس کلی گفتم و به نظرم تا حدی هم آیینه‌ی وضعیت جامعه‌ است. وضعیتی که در آن سطح اعتماد اجتماعی بسیار پایین آمده، زرنگی، سودجویی و فرصت‌طلبی به پارادایم‌های اصلی زندگی حتی شهروندی تبدیل شده و متانت، صداقت و اخلاق به ساده‌لوحی و حماقت تعبیر می‌شود.

۴

عده‌ای دوست دارند انتخابات را به عنوان عرصه‌ی زورآزمایی و ایجاد تغییرات جدی در ساختار قدرت ببینند. این تا حدی درست است اما نباید نقش آن‌را بیش از حد بزرگ کرد (به خصوص در ایران امروز). نگاه دیگر (که من بیشتر به آن معتقدم) نگاه سنجشی است. انتخابات یک سنجه است. سنجه‌ای از این‌که اوضاع در جامعه‌ی عمومی و سیاسی کشور چگونه است. به بیان دیگر، انتخابات چیزی را تعیین نمی‌کند، اما به ما نشان می‌دهد که تعادل قدرت به چه شکلی است. مثل یک دما سنج که دمای آب را چندان عوض نمی‌کند، اما با تقریب خوبی آن‌را اندازه می‌گیرد. اگر از این دیدگاه به انتخابات نگاه کنیم، آن‌وقت حذف آقای هاشمی، ادبیات حاکم بین رقبای اصلی و این‌که در روزهای آتی وفاق جناح‌های مختلف روی کدام شخص متمرکز شود شاخصی خواهد بود از وضعیت نظام سیاسی در ایران. این شاخص به من می‌گوید، نظام سیاسی ایران اراده (یا ظرفیت) ترمیم آسیب‌هایی که در وقایع ۱۳۸۸ به پایه‌های مشروعیت‌اش خورد را ندارد (چون در این صورت اجازه‌ی حضور آقای هاشمی را در انتخابات می‌داد)، از خاستگاه‌های مذهبی و اخلاقی خود فاصله می‌گیرد و بیشتر به یک نظام اقتدارگرای سکولار با رویکردی ماکیاولیستی نزدیک می‌شود که حتی در عرصه‌ی ظاهری گفتمان سیاسی هم چندان در قید و بند رعایت متانت و اخلاق نیست (دعواهای سیاسی و این‌که طرفین هم را به چه متهم می‌کنند را ببینید)، چه برسد به فرهیختگی.

۵

برای این‌که کاملا منفی صحبت نکرده‌ باشم، دو نکته‌ی مثبت هم بگویم. آنتونی گیدنز یکی از مهم‌ترین شاخص‌های جامعه‌ی مدرن را میزان حساسیت عمومی جامعه نسبت به سنت‌ها و ارزش‌های جدید یا قدیم می‌بیند. موضوعی که او از آن به عنوان بازتابندگی (reflexivity) نام می‌برد. به نظر من، جامعه‌ی ایران با همه‌ی خسارت‌ها و آسیب‌هایی که متحمل شده و می‌شود، یک مسیر آشکار را در راستای تقویت بازتابندگی خود طی کرده است. یک جامعه‌ی بازتابنده لزوما یک جامعه‌ی غیرسنتی نیست، اما جامعه‌ای است که هر چه بیشتر نیاز به متقاعد شدن دارد، حتی نسبت به سنتی‌ترین مفاهیم و ارزش‌ها. یعنی فرضا یک مقام سیاسی نمی‌تواند هر حرفی را به یک جامعه‌ی بازتابنده بزند و انتظار تبعیت محض داشته باشد. چون آن حرف در سطح جامعه منعکس می‌شود: نسبت به آن واکنش نشان داده می‌شود، در مورد آن اختلاف نظر ایجاد می‌شود و به شکل‌های مختلف بازتاب می‌کند. این بازتاب اگر چه پراکنده و ضعیف باشد، اما نیرویی پیوسته است و به خاطر همین پیوستگی می‌تواند سخت‌ترین ساختارهای سیاسی اجتماعی را به تدریج (بدون این‌که اراده‌ای در کار باشد) تغییر دهد. نظام سیاسی در ایران نشان داده که چندان علاقه‌ای به این روند ندارد، اما روند بازتابندگی جامعه‌ را نمی‌توان با محدود کردن اینترنت یا انحصاری کردن رسانه‌های جمعی مثل رادیو و تلویزیون متوقف کرد. به خاطر همین روند بازتابندگی در جامعه است که دعواها و رقابت‌های بین اغلب نامزدهای ریاست‌جمهوری در آیینه‌ی چشم خیلی از ماها نازل می‌نمایاند (در شان گفتمان ریاست‌جمهور به نظر نمی‌رسد). آن‌ها چه بخواهند و چه نخواهند دیده می‌شوند و قضاوت می‌شوند. یعنی سیاست جیب و چماق‌شان گریزی از قضاوت جامعه‌ی بازتابنده ندارد.

۶

نکته‌ی مثبت بعدی به داخل خود نظام مربوط می‌شود. نظام جمهوری اسلامی ایران طی یک یا دو دهه‌ی اخیر تحولات اساسی داشته است. اما می‌بینیم که هنوز پتانسیل‌های دموکراتیک قابل توجهی در عرصه‌ی سیاسی دارد. ممکن است بپرسید که من از کدام پتانسیل دموکراتیک صحبت می‌کنم وقتی چنین نظامی خودی‌ترین افراد سیاسی‌اش را که مسئول تشخیص مصلحت‌اش هستند را هم صالح نمی‌بیند؟ حق با شماست. من هم برای همین گفتم پتانسیل. یعنی کمی (فقط کمی) که از لایه‌های مرکزی قدرت که با صرف نیرو و اعمال قدرت فراوان سعی می‌کنند اوضاع را تحت کنترل (منظور تک‌صدایی است) نگاه دارند، متوجه می‌شویم اوضاع متکثر و چندصدایی می‌شود. نامزدهای مختلف (حتی آن‌ها که داخل نظام هستند) با هم رقابت می‌کنند، بر علیه هم تندترین حرف‌ها را می‌زنند و چه بسا یکدیگر را حذف می‌کنند. بعضی جریانات نشان ‌می‌دهند که اگر چه در عمل تابع قدرت هستند، اما به محض این‌که قدرت مرکزی اندکی ضعیف شود، برای آن تره هم خرد نمی‌کنند. این‌ها پتانسیل دموکراتیک اند یا پتانسیل فروپاشی و بحران؟ به نظر من هر دو با هم.

بازتابندگی روزافزون جامعه‌ی ایران و پتانسیل‌های دموکراتیکی که هنوز کاملا خاموش نشده‌اند در شمار نقاط روشنی هستند که باعث می‌شوند چشم‌انداز خاکستری پیش روی جامعه‌ی ایران یک‌سره تاریک نباشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلامانع است.

رسم است که بزرگ‌ مجلس آخر وارد می‌شود،‌ اما…

امروز از آن روزهاست که بی‌تاب هستم. بی‌تابی شخصی نه، بی‌تابی از نوع کنجکاوی خبری. که هر پنج دقیقه تیتر سایت‌های خبری را نگاه کنم در انتظار اخبار جدید. توی فیس‌بوک و گوگل‌پلاس بی‌صدا چرخ بزنم و واکنش‌ها، گمانه‌زنی‌ها، جوک‌ها و دغدغه‌ها را بخوانم. به دوستانم زنگ بزنم و در مورد اخباری که هر لحظه می‌رسد گپ بزنم. با این‌که اخبار ماه‌ها و هفته‌های اخیر را کامل و دقیق دنبال نکرده‌ام، اما بعضی مشاهدات اخیرم را می‌نویسم:

  • رئیس قوه‌ی مجریه هنگام ثبت نام یکی از کاندیداهای ریاست‌جمهوری (آقای مشایی) همراه با او به وزارت کشور می‌رود. این حرکت عادی نیست. قوه‌ی مجریه مسئولیت اجرای سالم و بی‌طرفانه‌ی انتخابات را دارد و این حرکت رئیس قوه‌ی مجریه اگر چه غیرقانونی نیست، اما خارج از عرف سیاسی است و احتمالا بازتاب مثبتی نخواهد داشت. رئیس قوه‌ی مجریه از اعتبار حقوقی خود برای تقویت جایگاه یکی از نامزدها استفاده می‌کند و به سایر رقبا و بازیگران سیاسی (نظیر شورای نگهبان) این علامت را می‌دهد که رد صلاحیت احتمالی او به معنای رد صلاحیت دولت خواهد بود.
  • چندین نفر از روحانیون ارشد (شامل چند مرجع تقلید و همین‌طور روحانیونی که اگر چه مرجع تقلید نیستند اما پایگاه سیاسی قدرتمندی دارند) در پیام‌هایی که شباهت به فتوای دینی دارد از یکی از کاندیداها (آقای هاشمی) می‌خواهند که نامزد انتخابات شود. تا آن‌جا که به یاد دارم این حرکت عادی‌ نیست. نقش روحانیت سنتی در انتخابات معمولا این‌طور مستقیم و علنی نبوده است.
  • شیوه‌ی وارد شدن آقای هاشمی به کارزار انتخابات عادی نبود. با توجه به سن و جایگاه سیاسی ایشان، طبیعی است که جزو اولین کسانی که در انتخابات ثبت نام می‌کنند نباشد. رسم داریم که بزرگ‌ مجلس آخر وارد می‌شود. اما از زمان دیرهنگام ثبت نام ایشان که بگذریم (در دقایق پایانی مهلت ثبت نام) مجموعه‌ی حرف‌ها و حدیث‌ها و پیغام‌هایی که از طرف خود او، اطرافیان نزدیک و همین‌طور بازی‌گران سیاسی و اجتماعی و دینی مختلف شنیده می‌شد، نشان از خاص بودن وضعیت و این‌که تصمیم نهایی مبنی بر آمدن یا نیامدن از قبل‌ها اخذ نشده و یک فرایند واقعی تصمیم‌گیری در جریان است داشت. فرایند تصمیم‌گیری‌ای که نتیجه‌‌ی آن فقط با نزدیک شدن به ساعت‌های پایانی ثبت‌نام و با در نظر گرفتن معادلات سیاسی و این‌که آرایش سیاسی نیروها به کدام سو خواهد رفت می‌توانست مشخص شود. خواه ناخواه، این دیرآمدن و حرف و حدیث‌های پیرامونش یک موج تبلیغاتی وسیعی هم ایجاد کرد. کمتر محفل ایرانی را می‌دیدی که در مورد آمدن یا نیامدن ایشان صحبت نکند. این در حالی است که تا همین چند ماه پیش کل بحث شرکت در انتخابات برای منتقدان سیستم جای تردید داشت. این موج تبلیغاتی که به صورت طبیعی ایجاد شد باعث شد که آمدن آقای مشایی که روزگاری هر حرکتی می‌کرد در صدر اخبار قرار می‌گرفت (متخصص این‌کار هستند) کاملا تحت شعاع اخبار مربوط به آقای هاشمی قرار بگیرد. از طرفی فکر می‌کنم در مجموع و به دلایل مختلف آقای مشایی این حالت همزمانی ثبت نام با آقای هاشمی را ترجیح می‌داد.
  • آقای هاشمی می‌داند که این حرکت (نامزد شدن و برنده شدن یا نشدن در انتخابات) ممکن است آخرین حرکت سیاسی‌اش باشد. به نظر من او دست کم به دو چیز فکر می‌کند. اول شرایط کشور و این‌که آیا آمدن او می‌تواند به بهتر شدن اوضاع (و یا بدتر نشدن آن) کمک کند یا خیر. آمدن ایشان طبعا به این معناست که ایشان به این نتیجه رسیده که باید بیاید و این آمدن به سود کشور است. نکته‌ی دیگری که آقای هاشمی به آن فکر می‌کند خوش‌نام ماندن یا شدن (بسته به دیدگاهی که دارید) در قضاوت امروز و تاریخی جامعه است. شیوه‌ی آمدن آقای هاشمی که به نظر می‌رسید تحت فشارهای زیاد از طرف عوامل سیاسی و اجتماعی مختلف به ایشان انجام شد، باعث شد که آمدن ایشان به نوعی با عزت انجام شود و این معنا را داشته باشد که: شما خواستید بیایم و من هم با در نظر گرفتن شرایط بحرانی کشور ایثار کردم و آمدم در حالی که خودم و خانواده‌ام دوست‌ داشتیم شرایط به گونه‌ای می‌بود که وادار به آمدن نمی‌شدم.
  • روند بازی سیاسی در ایران به گونه‌ای بوده که روز به روز از تعداد بازیگران با وزن سیاسی زیاد کاسته شده و به تعداد بازی‌گران با وزن سیاسی متوسط افزوده شده (این‌که این موضوع چه معنایی می‌دهد بماند برای بحث دیگری). آقای هاشمی از معدود سیاست‌مداران وزن‌دار حساب می‌شود که هنوز داخل سیستم هستند. بنابراین او در شمار تک‌-نفرهایی است که توانایی تاثیرگذاشتن بر سیستم سیاسی داخلی یا حتی بین‌المللی را دارند. از آن طرف او می‌داند که این احتمالا آخرین حرکت سیاسی اوست و جز بهتر شدن اوضاع و خوش‌نام شدن/ماندن دغدغه‌ی دیگری هم ندارد. پس آقای هاشمی با شرایطی که دارد چیز زیادی برای از دست دادن ندارد. مجموعه‌ی این خصوصیت‌هاست که باعث می‌شود آمدن ایشان بیش از هر شخص دیگری در فضای سیاسی امروز ایران با حساسیت سیستم سیاسی بسته اما متکثر مواجه شود. او این پتانسیل را دارد که بدون واهمه از چیزی وزن سیاسی خود را در راستای تغییر در سیستم سیاسی به کار گیرد. به عبارت دیگر، آمدن آقای هاشمی در این دوره، حرکتی انقلابی و حتی رادیکال است و از این نظر شبیه آمدن آقای موسوی در انتخابات قبلی است. خواه نظر آقای هاشمی این باشد یا نباشد، چنان‌چه نفس آمدن ایشان چنین پیامی را به سمت توده‌های زخم‌خورده ارسال کند می‌تواند باعث ایجاد شور اجتماعی قابل توجهی شود.
  • با دوستی در مورد افراد مختلفی که نامزد شده‌اند صحبت می‌کردم و بحث به این‌جا رسید که چرا بعضی از نامزدهایی که ظاهرا تجربه‌ی سیاسی زیادی هم دارند در این چند هفته‌ی اخیر حرکت‌های ناپخته انجام می‌دهند و به نظر می‌رسد به این در و آن در می‌زنند. نکته‌ای که گفت جالب بود: شما برای این‌که به این در و آن در نزنید باید دارای یک فلسفه‌ی سیاسی و قوام فکری باشید. آدمی که فلسفه‌ی سیاسی و قوام فکری دارد، پخته عمل می‌کند و هر کجا می‌رود به کانون توجه سیاسی یا رقابت سیاسی تبدیل می‌شود، اما کسی که بی‌فلسفه است مجبور است دست به دامن این یا آن شود و هر لحظه به یک ساز برقصد. هر ایرادی که بشود به آقای هاشمی گرفت، این را باید تایید کرد که ایشان دارای فلسفه‌ی سیاسی و نظر است و به همین خاطر هم همیشه هر جا که رفته و بوده در کانون توجه بوده است و دیگران دورش جمع می‌شوند تا او بخواهد دور کسی خوش رقصی کند.
  • به نظر من این‌که آقای هاشمی رای بیاورد و یا پیروز انتخابات شود قطعی نیست. او سابقه‌ی پر فراز و نشیبی دارد و در ذهن خیلی‌‌ از افراد جامعه نقاط تاریک و علامت‌ سوال‌هایی  نسبت به شخصیت سیاسی ایشان وجود دارد. در نتیجه او ممکن است حتی در یک رقابت سالم هم بازی انتخابات را به نیروهای تازه‌نفسی که حامیان نیرومندی هم دارند واگذار کند.  در شرایط غیرمتعارف انتخاباتی هم که هر اتفاقی ممکن است رخ دهد. اما در هر صورت حریف آسانی برای هیچ‌کدام از رقبای سیاسی‌اش نخواهد بود، چه آن‌هایی که می‌خواهند در صندوق انتخابات او را شکست دهند و چه آن‌هایی که وسوسه می‌شوند به روش‌های غیر-انتخاباتی حریفش شوند.
  • هر چه شود، هفته‌های هیجان‌انگیز و مهمی پیش رو داریم، هر چند از بیشتر ما کاری جز نظاره کردن کنجکاوانه  بر نمی‌آید.

در همین رابطه این نوشته را بخوانید: هاشمی رفسنجانی دقیقه ۸۸


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلامانع است.

شکست سیاست تحریم انتخابات و جدایی جنبش سبز از منش اصلاح‌طلبی

من تقریبا با بیشتر دیدگاه‌های آقای عباس عبدی درباره انتخابات اخیر، موضع اصلاح‌طلبان و اهمیت رای دادن آقای خاتمی موافقم (تلخیص و تاکید از من است):

در مورد سیاست تحریم انتخابات:

در این انتخابات چیزی به نام تاثیر تحریم وجود خارجی نداشت. یعنی اگر انتخابات از سوی عده ای از گروههای سیاسی تحریم هم نمی شد، باز هم درصد مشارکت مردم همین درصد فعلی بود. یعنی کسی هم که در این انتخابات رای نداده است، نه به دلیل ترویج ایده تحریم از سوی گروههای مخالف حکومت، بلکه به دلیل عدم تمایل خودش به شرکت در انتخابات، در آن شرکت نکرده است.

– شکست خوردن سیاست تحریم یعنی اینکه شما شعاری می دهید که تاثیری عملی ندارد. معنای شکست سیاست تحریم این است. درصد شرکت کنندگان در این انتخابات، کمابیش در حد مجلس هشتم بود. این امر نشانه آن است که هواداران تحریم انتخابات، که می خواستند درصد مشارکت مردم در انتخابات مجلس نهم نسبت به مجلس هشتم کاهش یابد، به هدف خود نرسیدند.

– شما اگر یک هفته قبل از انتخابات از من سوال می کردید، می گفتم که با رد صلاحیت طرفداران دولت ، امکان شکل گیری جریانی که منتسب به دولت بوده و در کل کشور هم فعال باشد و شعارهای دولت را مطرح کند، از بین رفت. تنها گروهی که می توانست این شعارها را مطرح کند، همین جریان منتسب به دولت بود نه آن دو سه جریان اصولگرای دیگر.

– به طور کلی برداشت من این است که نتیجه این انتخابات موازنه روحیه نیروهای داخلی و خارجی را خیلی به هم نزد. یعنی نه اپوزیسیون را خیلی خوشحال کرد و نه حکومت را. البته طرفداران تحریم در مجموع بیشتر ضربه خوردند.

در مورد دیدگاه اصلاح‌طلبان نسبت به انتخابات:

– اگر انتخابات را مسابقه ای می دانیم که باید به صورت کاملاً منصفانه و بی طرفانه برگزار شود، نه این انتخابات مصداق چنان مسابقه‌ای بود و نه انتخابات سال 88. اگر کسانی با این نگاه وارد انتخابات 88 شدند، از ابتدا خطا کردند. اگر شما چنین نگاهی به انتخابات دارید، بنابراین باید پیشاپیش دموکراتیک بودن سیستم برگزار کننده انتخابات را نیز تایید کنید. در این صورت شما دیگر حق ندارید اپوزیسیون این سیستم باشید بلکه فقط باید در درون سیستم وارد فرایند رقابت شوید. کسانی که فکر می کنند انتخابات ما هم مثل جام جهانی فوتبال است و همه وارد رقابت می شوند و هر کسی هم تیم محبوبش را انتخاب و تشویق می کند و خطاهای داوری هم سیستماتیک نیست، باید بپذیرند که در ایده آل ترین سیستم سیاسی به سر می برند. در این صورت دیگر اصلاً معلوم نیست دعوای آنها بر سر چیست و به کجا می خواهد برسد؟ اما اگر انتخابات را مثل جام جهانی نمی دانند، نه فقط در این انتخابات بلکه در انتخابات سال 88 و 84 و … هم نباید با هدف پیروزی شرکت می کردند. شاید هم اصلاح طلبان بگویند انتخابات قبلی مثل جام جهانی بود اما این یکی نیست، در این صورت باید توضیح دهند که چرا چنین تحلیلی دارند. در این باره هم توضیحی داده نمی شود. انتخابات در یک جامعه کاملاً دموکراتیک طریقیت دارد اما برای ما موضوعیت دارد؛ چرا که موجب می شود تشکل ها و احزاب گوناگون در ویترین سیاسی جامعه قرار گیرند. این یکی از مصادیق موضوعیت داشتن انتخابات است. … پیروزی در انتخابات سال 88 برای من اولویت نداشت. مساله من چیزهای دیگری بود. چرا؟ زیرا انتخابات در ایران موضوعیت دارد. بنابراین دوستانی که در انتخابت این دوره شرکت نکردند، باید توضیح دهند که اگر انتخابات قبلاً برایشان موضوعیت داشت، چرا دیگر الان موضوعیت ندارد. اما اگر معقتدند که انتخابات در ایران طریقیت دارد، در این صورت در اشتباهند؛ چرا که قبلاً هم انتخابات، طریقیت نداشت.

در مورد  رویگردانی اصلاح طلبان از صندوق های رای:

رفتار اصلاح طلبان اشکال مهمتری دارد و آن هم عدول از دموکراسی است. اصلاح طلبان الان به هیچ وجه در فضای آزاد و دموکراتیک بحث نمی کنند. فرض کنید کسی از شرکت در انتخابات دفاع کند. همه به او هجوم می آورند و به او انگ می زنند. آن بیانیه ای که قبل از انتخابات به نام زندانیان منتشر شد و شرکت در انتخابات را تحریم کرده بود، مصداق یک فعل کاملاً غیردموکراتیک بود. اولاً آن بیانیه متعلق به زندانیان نبود و دیگران بدون اجازه و در خارج از زندان آن را نوشته بودند. شاید شما بگویید چرا زندانیان سیاسی آن بیانیه را تکذیب نکردند؟ به دلیل همین مصلحت سنجی هایی که بعضی از آدم های توتالیتر هم به آن استناد می‌کنند. برخی از زندانیان هم از آن بیانیه عصبانی اند ولی هیچ یک از آنان تا کنون به طور رسمی آن بیانیه را تکذیب نکرده‌اند.  … البته من نمی گویم که تمام زندانیان اصلاح طلب مخالف تحریم انتخابات بودند که در آن بیانیه مطرح شده بود. حرف من این است که آن بیانیه را آنها ننوشتند. دیگران نوشتند و آنها هم مصلحت ندیدند آن را تکذیب کنند. حالا به غیر از این، شما به محتوای این بیانیه نگاه کنید. در بیانیه بطور ضمنی گفته شده است هر کسی که رای بدهد، خائن است. نتیجه آن بیانیه این است که آقای خاتمی که رای داد، خائن است. این ادیبات، شبیه ادبیات مجاهدین خلق است.
این مشکل، مشکل کل جنبشی است که در دو سال اخیر شکل گرفته است. رای دادن و رای ندادن اهمیت ثانوی دارد. یکی دوست دارد در انتخابات شرکت کند و یکی هم دوست ندارد. مهم این است که همه بتوانند بحث آزاد کنند و دلایل‌شان را در موافقت و مخالفت با شرکت در انتخابات، بیان کنند. اما اگر من مخالف شرکت در انتخابات باشم و شما را که موافق رای دادن هستید، خائن بخوانم و به شما انگ بزنم و حق حرف زدن شما را سلب کنم، این می شود همان ادبیات و مشی مجاهدین خلق.
– به نظر من همه حق دارند درباره رفتار سیاسی خودشان تصمیم بگیرند ولی این ادبیات، ادبیاتی است که مشکلات اصلی ما را نشان می دهد. به همین دلیل است که وقتی آقای خاتمی در انتخابات رای داد، دوباره یک عده از مخالفان شرکت در انتخابات، از این طرف بام افتادند و با همان منطق قبلی، از خاتمی دفاع کردند. من با این منطق و این شیوه رد و ابرام مشکل دارم نه با رای دادن و رای ندادن. به نظر من، باید اجازه داد در فضای آزاد درباره شرکت در انتخابات بحث شود. حالا ممکن است کسی به این نتیجه برسد که باید رای داد و کسی هم به نتیجه مخالف برسد. اما به قائلان هر دو نظر باید احترام گذاشت و به کسی نباید انگ زد و با ادبیات غیر دموکراتیک و با دروغ و جعل نامه بر او تاخت.

علت شرکت در انتخابات:

– من برای رای دادن به آقای مطهری در انتخابات شرکت نکردم. برای من نفس شرکت در انتخابات مهم بود. چرا؟ چون شرکت در انتخابات را یکی از عوامل رفع تهدیدات خارجی علیه کشورم می دانم (هر چند به سیاست‌های موجود کشورم هم اعتراض دارم و تا حد زیادی آنها را می‌گویم). ولی رای دادن من به معنای تایید وضعیت موجود نیست. من از فردا همچون گذشته به سیاست های غلط اعتراض خواهم کرد؛ سیاست هایی که تهدید خارجی را تشدید می کند. اگر این انتخابات فقط عرصه اختلافات اصولگریان بود، شرکت در انتخابات هیچ ربطی به من پیدا نمی کرد. اما وقتی که بحث حمله نظامی به کشورم در میان است، شرکت در انتخابات به من مربوط می شود.

رای دادن آقای خاتمی به معنای جدایی منش اصلاح‌طلبی از جنبش سبز بود:

– کسی کنار آبشار نیاگارا ایستاده بود و می گفت عجیب است که این همه آب از آن بالا می ریزد پایین. کس دیگری به او گفت عجیب است که این همه آب از بالا نریزد پایین! رای دادن آقای خاتمی چیز عجیبی نبود؛ هم به دلایل فکری و هم به دلایل شخصیتی. آقای خاتمی، نه رای دادنش بلکه رفتار سه سال گذشته اش برای من عجیب بود. 

– هر چند که جنبش سبز از دل اصلاحات درآمد اما لزوماً در ادامه اصلاحات نیست. این جنبش مسیر خودش را رفت. حالا کاری ندارم این مسیر کنترل شده و طراحی شده بود یا نه. به هر حال جنبش سبز و اصلاحات خیلی وقت است که از هم جدا شده اند. رای دادن خاتمی هم جدایی نمادین این دو پدیده سیاسی از یکدیگر بود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: انتخابات

  • آبنبات چوبی » ٤دیواری
    الان یاد دختر بچه‌های مدرسه‌ای ایران افتادم. خیلی با هم دوستند. دیدید چقدر با هم دوستند؟ دختربچه‌های دبستانی این‌جاها هم همین‌طورین. از همین بلیزدامنا می‌پوشن و تو راه مدرسه، یا هرجای دیگه دست میندازن گردن هم. گاهی‌‌ام درگوشی به هم یه چیزی میگن، بعد میزنن زیر خنده. خیلی از دورهم بودن خوششون میاد. وقتی سه‌چارتاشون یه‌جا جم میشن، اونجا پر از شادی میشه. فرقی نمی‌کنه تو کدوم فصل، هرجا دختربچه‌دبستانیا جمع باشن، اونجا بهاره. جواهرن. اگه به من بگن مظهر شادی چیه، بی این‌که لازم باشه فکر کنم، می‌گم، جمع دختربچه‌دبستانیا. پنجره اتاق رویایی‌ای من، به یه حیاط وامیشه که دختربچه‌های مدرسه‌ای توش صب تا غروب لیله بازی می‌کنند. یا به یه کوچه خلوت، که حتی وقتی نیستند خطای گچی‌ رو آسفالت به وجودشون گواهی می‌ده.
  •  عکس‌هایی که با دیدن‌شون چند روز گذشته رو سرخوش بودم » کروسان با قهوه
    اگر در یک دنیای دیگه از من بپرسن «در یک جمله بگو از زندگی در اون دنیا چی دیدی؟»، جا داره بگم که این چند عکس پایین رو دیدم (به خصوص عکس آخری). همین چند عکس رو گواهی بگیرم که زندگی‌ای بود که پر از کشمکش بود برای زنده موندن و همین چند عکس رو شاهد بیارم که چرا موجودات این دنیا زنده موندن: زندگی همیشه راه خودش رو باز می‌کرد (حرکت خودسرانه‌ی دختر در عکس آخر یکی از قشنگ‌ترین صحنه‌هاییه که تا به حال دیده‌ام). این خانم، «لیچیا رونزولی» (اگر تلفظ اسم رو درست نوشته باشم)، یکی از نمایندگان ایتالیایی پارلمان اروپاست که دخترش ویکتوریا رو هم با خودش به محل کارش می‌بره. هفته‌ی پیش به خودش ایمیل زدم و گفتم که چه قدر از دیدن عکس‌هاشون لذت بردم و به پس‌زمینه‌ی دسکتاپ کامپیوترم راه پیدا کرده‌ان (و راست هم گفتم). امروز به ایمیلی که فرستاده بودم جواب داد!
  • هیروشیما آینده هسته‌ای ما را ترسیم می‌کند » نیشابور
    ژان پیر دوپی: در هر حال این چیزی است که تز رسمی ارائه می‌دهد، هنوز امروز در نظر ۹۰ در صد امریکایی‌ها حقیقت دارد. مخالف آنان‌ که معتقدند بمب نه لازم بود و نه کارآمد تا ژاپن را به تسلیم وادارد. اولین تز معروف به تجدیدنظرکننده‌ها به وسیله تاریخ‌پژوه گار الپروویز پرداخته شده: بمب لازم نیود چون ژاپن، بی‌رمق، آماده تسلیم بود. برای تسلیم شدن دو شرط لازم بود. به ژاپنی‌ها ضمانت داده می‌شد که به زندگی و جایگاه امپراطور دست برده نمی‌شود و تشویق استالین به اعلام جنگ به ژاپن. اما به هنگام کنفرانس پست‌دام که در ۱۷ ژوئیه ۱۹۴۵ آغاز شد، ترومن عمدا اولین شرط را رد می‌کند و تصمیم می‌گیرد شوروی‌ها در مقابل عمل انجام شده قرار دهد و بمب را رها کند. می‌خواست در هر صورت از بمب هسته‌ای استفاده کند؟ روز قبلش، ۱۶ ژوئیه ، ازمایش الموگوردو در نیو مکزیک موفقیت‌آمیز بوده است. بمب آماده خدمت بود. الپروویز نتیجه می‌گیرد: امریکایی‌ها آتش هسته‌ای را افروختند، نه به خاطر، آنطور که ادعا می‌کنند، اجبار ژاپن که به کمتر از شر راضی شود، برای تحت تآثیر قرار دادن روس‌ها. شروع جنگ سرد و عمل منفور اخلاقی: ژاپنی‌ها موش آزمایشگاه شدند.
  • رشد اقتصادی » وبلاگ بدون نام
    عالی اگر نگویم کم‌نظیر. این وبلاگ با این بیان شیوا و ساده و در عین حال دقیق و آکادمیک  تقریبا در بین وبلاگ‌های فارسی منحصر به فرد است.
  • طرح کوتاهی از نظریه استبداد تاریخی ایران » محمد علی همایون کاتوزیان
    نظریه‌ی نگارنده درباره‌ی جامعه‌شناسی تاریخی ایران، که آن را می‌توان نظریه‌ی استبداد ایرانی نامید، به طور دقیق و منظم در کتاب اقتصاد سیاسی ایران، و نیز ـ با تفصیل بیش‌تر و تحلیل دقیق‌تری ـ در یک مقاله‌ی انگلیسی عرضه شده است. لازم به تأکید است که آن‌چه در این‌جا ارائه می‌شود، فقط رئوس اصلی این نظریه است و برای تفصیل شواهد و دلایل، باید به نوشته‌های یادشده مراجعه شود.
  • چند خطی درباره‌ی غم » کروسان با قهوه
    فرض کنین شما خودکاری دارین که همیشه از اون استفاده می‌کنین. همه‌ی نوشتن‌هاتون با اون بوده و همیشه هم همراه‌تون بوده. یک روز به داخل کیف دست می‌برین، ولی پیداش نمی‌کنین. خیلی می‌گردین، اما بی‌فایده است. به تمام جیب‌ها دست می‌زنین، نتیجه‌ای نداره. اطراف رو می‌گردین و باز هم پیدا نمی‌کنین. دوباره به سراغ جیب‌ها می‌رین و می‌گردین، با این که قبلا گشته بودین (این که جیبی رو می‌گردین که قبلا گشته بودین، نوعی باور نکردن و نپذیرفتنه که یکی از اولین عکس‌العمل‌ها در هنگام غمه).
  • انتخابات » بهاره آروین
    من در بخش آخر بازی اقلیت، این برابری قدرت میان حداقل دو طیف از نیروهای موجود در صحنه‌ی سیاسی  (موافقان و مخالفان دولت) را پیش‌بینی کرده بودم ولی فی‌الواقع حتی من  هم نمی‌توانستم این رقابت را تا به این حد نزدیک و سر به سر تخمین بزنم. با این اوصاف، دور دوم انتخابات مجلس در تهران، رقابت هیجان‌انگیز و بالقوه بسیار مستعد نقش‌آفرینی اقلیت است، اعم از این‌که این اقلیت اصلاح‌طلبان حامی مطالبات دموکراتیک باشند یا اصولگرایانِ‌ رانده شده از دو جناحی مثل علی مطهری، در هرحال این رقابت به شدت نزدیک، فرصت بی‌نظیری را برای نقش‌آفرینی اقلیت فراهم می‌کند به خصوص اگر توجه کنیم که مشارکت در دور دوم انتخابات در تهران، چندان عمومی نخواهد بود بلکه رای دهندگان عمدتا از میان هواداران پروپا قرصِ طرفین خواهند بود، افرادی برخوردار از آگاهی و حساسیت سیاسی بالاتر از سطح متوسط جامعه که سرنوشت انتخابات در تهران و پیروزی کاندیداهای مورد حمایت‌شان در نظرشان مهم و حیاتی جلوه می‌کند، درعین‌حال در دور دوم دیگر شرط کسب حد نصاب ۲۵ درصدی از کل آراء نیز وجود ندارد و این‌جاست که هر یک دانه رای، آن‌هم با این اختلاف بسیار ناچیز میان کاندیداهای مختلف، اهمیتی چشم‌گیر پیدا می‌کند. خلاصه که مجموعه‌ی این شرایط نمودار کننده‌ی یک فرصت سیاسی کمیاب برای نقش‌آفرینی اقلیت است، طبیعی است که فراهم شدن چنین فرصت بالقوه‌ای در نظر کسی مثل من با آن تعریف خاص از دموکراسی به عنوان نظام سیاسی حافظ حقوق اقلیت، وجهی امیدوارکننده از فضای سیاسی حاصل از انتخابات مجلس پیدا کند.

بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

خاتمی خطاب به براندازان: از قطار اصلاح‌طلبی پیاده شوید

به اعتقاد من رای دادن آقای خاتمی در انتخابات اخیر اهمیت ویژه‌ و راهبردی‌ای پیدا کرده است (حتی اگر هدف اولیه‌اش این نبوده باشد) که به مراتب فراتر از اهمیت رای دادن یا ندادن یک شخصیت مشهور سیاسی است. ابتدا اجازه دهید بین دو مفهوم زیر تفکیک قائل شوم:

جریان اصلاح‌طلبی موجود: جریانات مختلف سیاسی که تحت عنوان اصلاح‌طلبان در ایران فعالیت کردند/می‌کنند. شامل جریانات مختلف، بخش قابل توجهی از جنبش سبز دارای ملغمه‌ای از نگرش‌های مختلف از مذهبی و لائیک گرفته تا لیبرال و چپ و برانداز و منتقد و غیره.

جریان اصلاح‌طلبی واقعی: افراد و جریانات دارای نگرش اصلاح‌طلبانه به معنای فلسفی آن. یعنی نگاه غیررادیکال، غیرانقلابی به فعالیت سیاسی، نگاه انتقادی به نظام سیاسی در عین حمایت از آن و پرهیز از مطالبات در راستای تغییر رژیم.

اهمیت رای دادن آقای خاتمی را باید از نوع واکنش‌هایی که از سوی بخش‌هایی از اصلاح‌طلبان موجود نسبت به آن دیدیم حدس بزنیم. این واکنش‌ها نشان از آن دارد که جنبش اصلاح‌طلبی موجود در ایران به آمیخته‌ای از تفکرات انتقادی و براندازانه تبدیل شده است که بخش براندازانه آن که گرایش به رادیکالیسم دارد قصد دارد بخش انتقادی جنبش را به محاق ببرد و به نظر می‌رسد تا حد قابل توجهی هم موفق شده است. به خصوص که جریان رادیکال‌سازی توسط دست کم دو بردار نیرو تقویت می‌شود: (۱) بخش‌هایی از حامیان نظام که دوست دارند جریان اصلاح‌طلبی واقعی را ضعیف کنند و این‌کار را با رادیکالیزه کردن فضا و ریزش اصلاح‌طلبان به سمت براندازان انجام می‌دهند و (۲) جریانات وابسته به کشورهای رقیب ایران در منطقه (و جهان) که این کار را به کمک ابزارهای رسانه‌‌ای متعدد با خط مشی اصلی نشر تفکر براندازانه و رادیکال‌سازی انجام می‌دهند. و چقدر جالب است که دشمنان اصلاح‌طلبی واقعی در ایران (یعنی حامیان بی‌قید شرط نظام و براندازان) از این لحاظ هم‌راستا و هم‌صدا هستند!

پس در شرایطی که مرز میان منتقدان و براندازان غیرشفاف شده است (چه بسا خیلی از مخالفان که می‌اندیشند منتقدند اما به چیزی کمتر از تغییر رژیم راضی نمی‌شوند) و بیم آن می‌رود که کل جریان اصلاح‌طلبی برچسب برانداز گرفته و به محاق رود، یافتن راه حلی که براندازان را از قطار اصلاح‌طلبی واقعی پیاده کند و فضای کنش سیاسی و مطالبات جنبش را شفاف‌تر کند از اهمیت حیاتی برخوردار است.

رای دادن آقای خاتمی در راستای چنین هدفی عمل می‌کند و درست از همین دیدگاه است که می‌تواند دارای اهمیت راه‌بردی باشد. چرا که این رای دادن به مثابه سنگ محک شفاف‌سازی عمل می‌‌کند تا منتقدان و براندازان نظام، در درجه اول نسبت به وضعیت فلسفی سیاسی خود آگاه گردند (تکلیف‌شان با خودشان روشن شود که برانداز هستند یا منتقد حامی نظام) و در درجه دوم راه خود را به صورت اجتناب‌ناپذیری از یکدیگر جدا کنند. چنانچه این راهبرد موفق شود باعث احیاء جنبش اصلاح‌طلبی واقعی خواهد شد (به خصوص در خارج از حکومت) و به این ترتیب جریان اصلاح‌طلبی واقعی با طناب براندازان نظام به چاه نیستی سیاسی سقوط نخواهد کرد.

نوشته زیر از آقای عباس عبدی که سه سال پیش نوشته شده است همین موضوع را با بیانی دیگر شرح می‌دهد.  موضوع نوشته درباره فشارهایی است که در آن دوران بر آقای خاتمی جهت نامزد شدن یا نشدن در انتخابات ریاست‌جمهوری وارد می‌شد. درست است که بحث این روزها نه نامزدی که رای دادن آقای خاتمی است، اما موضوع از منظری که گفتیم کاملا مشابه است. دقت کنید که آقای عبدی تاکید می‌کند که فعالان سیاسی نباید فرد (در این‌جا آقای خاتمی) را  «در موقعيتي قرار دهند كه يا اتهام خيانت به آرمان‌هاي ملت را پذيرا شود و از اين حيث خودكشي سياسي كند، يا در مقابل، با اقدامي شجاعانه، به سوي شهادت گام بردارد». محدود کردن فرد به اتخاذ چنین گزینه‌های سیاه و سفیدی دقیقا همان وضعت رادیکال است که عرصه را بر جریان اصلاح‌طلبی واقعی تنگ می‌کند.

به عبارت دیگر پیام راهبردی رای دادن آقای خاتمی این است: «طرفداران تغییر رژیم در ایران! از قطار اصلاح‌طلبی پیاده شوید» یا «سرخ‌ها! از قطار سبز پیاده شوید!»

متن زیر را بخوانیم، تاکیدها از من است:

 فشار به خاتمی عملی غیر اخلاقی

نوشته عباس عبدی

آنان که اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه خورشیدی را به یاد دارند، می‌دانند که چرا و چگونه ذهنیت رادیکال در میان جوانان آن دوران شکل گرفت؟ جوانان با گرایش مذهبی یا غیر مذهبی چنان به استقبال مرگ می‌رفتند که گویی اصلاح وضع کشور جز از طریق ریختن خون آنان یا دشمنان خلق بر سنگفرش‌های خیابان محقق نخواهد شد، و این باور چنان عمیق و پذیرفته شده بود که هر کس وارد این میدان می‌شد، از پیش؛ عمر خود را خاتمه یافته می‌دانست، چرا که در بهترین حالت متوسط عمر چریک 2 سال برآورد شده بود. کسانی که امروز به آن سیاست نگاه می‌کنند، علی‌رغم احترامی که برای آن افراد از حیث انگیزه‌ها و شجاعت آنان قایل هستند، در عین حال آن را سیاستی بسیار زیانبار می‌دانند، که دود آن به چشم همه رفت. چریکیسم ابعاد متعددی داشت، اما مهم‌ترین ویژگی آن را قدم گذاشتن در راهی بود که امکان بازگشت از آن وجود نداشت و این ویژگی چون زهری کشنده در سیاست، اعم از مدرن و سنتی است، و قاتل عقلانیت ابزاری است.

اگر رفتار آن جوانان پر شور در آن دوران از روی صدق و خلوص بود و اگر آن رفتار قابل درک بود و تجربه‌های شکست خورده پیشین نیز در انبان جامعه سیاسی نبود تا از آن درس بگیرند، اما رفتار امروز برخی از دوستان را در ادامه این راه چگونه می‌توان تحلیل کرد؟ فشارهای اجتماعی و روانی شدیدی که این روزها به آقای خاتمی وارد می‌کنند، تا ناچار از پذیرش نامزدی در انتخابات شود، مصداق بارز چریکیسم سیاسی است، تا فرد را در موقعیتی قرار دهند که یا اتهام خیانت به آرمان‌های ملت را پذیرا شود و از این حیث خودکشی سیاسی کند، یا در مقابل، با اقدامی شجاعانه، به سوی شهادت گام بردارد. این رفتار ضد عقلانی که بیشتر به درد دست‌اندرکاران ثبت‌نام عملیات استشهادی در جبهه مقابل اصلاحات می‌خورد، اگر در هر عرصه دیگر هم قابل اجرا باشد، قطعاً در سیاست و آن هم حوزه انتخابات به کلی فاقد اعتبار است. اگر آقای خاتمی را دعوت به عملیات عاشورایی در انتخابات کنیم، خدمتی به عقلانیت سیاسی نکرده‌ایم، و سیاست را ده‌ها گام به عقب رانده‌ایم. این دعوت در حالی و در موضوعی صورت می‌گیرد که اگر آنان و آقای خاتمی اهل این رفتار بودند، باید در زمانی که در قدرت بودند و مسئولیت اخلاقی و حقوقی برعهده آنان بود چنین رفتاری را برحسب وظیفه انجام می‌دادند (آن هم نه به این شدت، بلکه مقاومت حداقل را هم انجام ندادند، چه رسد به عملیات عاشورایی!).

تقاضا برای انجام این رفتار حتی اگر برحسب صداقت صورت گیرد، مطابق چارچوب اصلاحی نیست، و بیشتر با الگوی فکری جناح حاکم انطباق دارد. آقای خاتمی بارها و بارها با شعار مرگ بر فلان و بهمان در سخنرانی‌های خود مخالفت می‌کرد و خواهان سر دادن شعار زندگی بود، اما چگونه است که اکنون ایشان را برای شرکت در یک فعالیت مدنی باید میان دو گزینه شهادت یا خودکشی مخیر کرد تا یکی را انتخاب کند؟ از اینجا می‌توان به غیر اخلاقی بودن این فشارهای سیاسی برای محدود کردن قدرت انتخاب عقلانی رسید. اگر حضور یک نفر در انتخابات واجد مبانی عقلانی و منطقی باشد، نیازی به اعمال فشار احساسی و فضاسازی سیاسی نیست و اگر چنین مبنایی وجود نداشته باشد، فردی که می‌خواهد تصمیم بگیرد، راساً و خارج از فشارهای روانی و هنجاری و در فضایی منطقی و به این نتیجه برسد، تا در آینده هم مسئولیت تصمیم خود را عهده‌دار شود، و آمادگی مواجهه با موقعیت‌های مختلف را دارا باشد، در غیر این صورت هنگام مواجهه با اولین مشکل تقصیر متوجه منبع فشار می‌شود، و هر کس از زیر بار مسئولیت شانه خالی می‌کند. نگرش راه بنداز و جا بنداز رفتاری دیمی است که در سیاست اصلاح‌طلبانه جایگاهی ندارد. البته هر کس که تصمیم به نامزدی در انتخابات گرفت، برای بسیج مردم و همراه کردن آنان و به عقب نشاندن رقبا، باید سیاست را به عرصه عمومی بکشاند، و از همه ابزارهای مشروع برای پیروزی در این رقابت استفاده کند، اما برای اصل ورود به انتخابات نمی‌توان دیگران را در فشار اخلاقی و احساسی قرار داد. اگر جوانان چهار دهه پیش به دلیل سیاست‌های حکومت و فقدان تجربه مفید قبلی، راهی را رفتند که دو راهی یا مرگ یا آزادی بود، امروز نه تنها چنین ضرورتی نیست، بلکه تجربه قبلی هم پیش چشم ماست، از همه مهمتر که آنان جوانانی بودند که زندگی خود را برای عرضه در طبق اخلاص گذاشته بودند و هیچگاه هم رسیدن به پست و مقام و وزارت و وکالت به مخیله آنان راه نمی‌افتاد و در بند دنیا و مادیات هم نبودند، اما آیا امروز هم وضعیت دست‌اندرکاران این سیاست چنین است؟

عقب‌نشینی از راهی که نهایت آن بن‌بست است، نه تنها خودکشی نیست، که عین عقلانیت است، نه تنها ناشی از ترس نیست که عین شجاعت است. شهادت‌طلبی مرگی آگاهانه و انتخابی است، و نه از سر اجبار و بی‌اراده راه رفتن. حتی اگر عقب‌نشینی خودکشی باشد، خودکشی یک نفر یا یک جمع محدود است، و این صد بار ترجیح دارد بر گام گذاشتن در راهی که موجب خسارت برای یک ملت و یک راه می‌شود. راه را باید باز نگهداشت، در این صورت رهروان آن پیدا خواهند شد. اما به نظر می‌رسد که عده ای آگاهانه یا ناآگاهانه خود و راه را یکی می‌شمارند. متأسفانه برخی از افراد آقای خاتمی را از قضاوت تاریخی می‌ترسانند، اما فراموش کرده‌اند که قضاوت تاریخی برخلاف قضاوت سیاسی و مقطعی، از خلوص منطقی بیشتری برخوردار است و از احساسات کمتر تأثیر می‌پذیرد. از این رو تردیدی نباید داشت که هر حرکتی که برمبنای فشار احساسی و درخواست و خواهش و تمنا و گریه و زاری شکل بگیرد، حتی اگر در قضاوت سیاسی و مقطعی مردود نشود، در قضاوت تاریخی به سرعت محکوم خواهد شد، گرچه به نظر می‌رسد که وضعیت کنونی جامعه به نحوی است که چنین رفتاری حتی در قضاوت سیاسی نیز محکوم خواهد شد. اظهارات بسیاری از دوستان و علاقه‌مندان به آقای خاتمی نمونه بسیار مناسبی برای این قضاوت سیاسی است. می‌ترسم رفتار انتخاباتی در این مورد به جایی برسد که تنها یک قضاوت بماند، ترس از خودکشی و عشق به صندلی، و چنین مباد که اتلاف سرمایه سیاسی است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

خاتمی، سیاستمداری برای تمامی فصول

آقای خاتمی از معدود سیاست‌مدارهایی است که حرکت‌هایش را خیلی سخت می‌توانم نقد کنم. مخالفان (و نه لزوما منتقدان) عمده او به دو گروه بزرگ تقسیم می‌شوند: آن‌ها که کوچکترین منش لیبرالی را در حکومت نمی‌پسندند و آن‌ها که خواهان تغییر رژیم در ایران هستند. اما، آقای خاتمی بارها نشان داده است که انگار چند گام جلوتر از منتقدانش را می‌بیند و به قول معروف افق دید سیاسی‌اش وسیع‌تر از آن‌هاست. طبعا قصد من این نیست که نقد کردن از وی را نقد کنم، آن باشد به جای خود. فعلن اجازه دهید نکته‌های قوی منش  سیاسی او را شناسایی و تشویق کنیم. زنده باد.

متن زیر توضیح آقای خاتمی در رابطه به علت رای دادنش در انتخابات اخیر مجلس است که در سایت رسمی ایشان منتشر شده است. تاکیدها از من است.

 به نام خدا

در فضای رسانه ای، از جمله پایگاه اطلاع رسانی کلمه و از سوی فعالان سیاسی و اجتماعی و دوستداران اصلاحات، بخصوص جوانان عزیز در داخل و خارج، حضور من در انتخابات مجلس با ابهام ها، پرسش ها، انتقادها و اعتراض ها مواجه شده است که از جمله اصحاب کلمه بخشی از آن را به من منعکس کرده اند. احترام به مردم و احساسات آنان ایجاب می کند که از همین طریق دوستانه و خودمانی مطالبی را بیان کنم.

سید محمد خاتمی

«با وجود سختی و پیچیدگی این مسأله انتظار ندارم که همگان از توضیحات من قانع شوند، بخصوص که محدودیت ما در اطلاع رسانی فضایی را از هر طرف ایجاد کرده که هم توقعاتی خارج از امکانات و مصلحت مطرح می شود و هم تبیین کامل آسان نیست.

وجود چنین ابهام ها و پرسش ها در فضای عمومی به ویژه از سوی کسانی که در این سال ها متحمل مشکلات و محدودیت های گوناگون و هزینه های سنگین شده اند امری طبیعی است. من نمی توانم از کنار این پرسش ها و تحلیل ها و احساسات پاک آسیب دیده بی تفاوت بگذرم و احترام خود را به ناقدان و حتی مخالفانم تکرار نکنم. با ذکر این نکته که بحث تفصیلی در این باب به مجال مناسب تر واگذار می شود چند نکته را یادآور می شوم.

عزیزان

اقدام من از منش و بینش سیاسی و فکری من و آن چه به آن باور دارم و پای بندم ریشه می گیرد. من از موضع اصلاحات و در جهت نگاه داشت روزنه های اصلاح طلبی که آن را مهم ترین و بلکه تنها راه سربلندی کشور و دست یابی به آرمان های اصیل انقلاب و تأمین حقوق مردم و مصالح ملت می دانم و نیز برای دفع مخاطرات و تهدیدهای درونی و بیرونی اقدام کرده ام. هدف ممکن و مطلوب، بازگرداندن امور به موقعیتی است که در آن مصلحت کشور و خواست های اساسی و تاریخی مردم اصل قرار گیرد.

من براساس راهبرد اصلاح طلبانه به آشتی ملی و بازگشت به آرمان های اصیل انقلاب و قانون اساسی و ایجاد فضای همدلی و مشارکت همگان دعوت کرده و می کنم و انتظار داشته و دارم که همه با اسیر نماندن در گذشته و با نگاه به آینده روند تازه ای را در کشور آغاز کنند. تأکید اصلاح طلبی بر روندها و اقدام های قانونی و غیر خشونت آمیز به این معنا نیست که اصلاح امور کشور بدون پرداخت هزینه میسر است. اما در هر اقدام سیاسی در نظر گرفتن مصالح و شرایطی که نیروهای فعال در داخل کشور با آن مواجه اند ضرورت دارد. در مورد انتخابات مشارکت فعال و معرفی نامزد طبعاً در گرو وجود شرایط مناسب است. مصالح بزرگ تر کشور و اصلاحات مقدم بر ملاحظات شخصی است و اقتضائات خاص خود را دارد. تعیین استراتژی عدم معرفی نامزد و ارائه لیست هیچگاه به معنی تحریم انتخابات نبود و می بایست این امر را در عمل اثبات کنیم تا با گرفتن هرگونه بهانه ای از بدخواهان روزنه ای برای امکان مفاهمه بیشتر با تکیه بر حقوق و مصلحت مردم و پیشرفت واقعی کشور باز شود.

امیدوارم درک مشترکی از شرایطی که در آن قرار گرفته ایم به وجود آید. تردیدی ندارم که احساسات و داوری ها در زمان مناسب می تواند به آنجا برسد که به جای هرگونه توجیهی، چه از سر افراط و چه از سر تفریط، درستی تصمیم هایی در جهت منافع و مصالح ملی و پیشبرد اصلاحات در درون نظام جمهوری اسلامی گرفته می شود اولویت پیدا کند و ان شاء الله گشایش در کارها فراهم آید.»

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چرا رای دادن آقای خاتمی از دید بعضی‌ از سبزها عجیب است؟

بخش قابل مشاهده (و شاید قابل توجهی) از دوستان سبز از شنیدن خبر رای دادن آقای محمد خاتمی (و برخی دیگر از چهره‌های سیاسی) ابراز تعجب فراوان کرده‌اند. به گونه‌ای که دنبال کردن واکنش‌های این افراد به محض شنیدن این خبر حاکی از این بود که بعضی از آن‌ها نتوانسته‌اند خبر را باور کنند و احتمال قوی داده‌اند که این خبر کذب بوده و شایعه‌ عاملان نظام است. بسیاری هم او را به خیانت و غیره متهم کردند:

المیرا:‌ آقای خاتمی، سهراب اعرابی سلام رسوند، گفت بگم خیلی مردی.

شهرزاد:  آقای خاتمی چرا؟ ما به شما امید بسته بودیم کاش توضیح میدادید چرا امروز خیانت کردید؟

اکبر: دوستان می گفتم مرد روزهای سخت نیستی… راست می گفتن… گند زدی تموم.

آقای خاتمی نگاه براندازانه به نظام جمهوری اسلامی ایران ندارد. ایشان یک حامی منتقد نظام بوده که فضای فعالیت او و بسیاری از هم‌کیشانش در این روزها محدود شده است. در شرایط فعلی حاکم بر کشور، آقای خاتمی چاره‌ای ندارد جز آن‌که به اردوگاه براندازان نظام (اپوزیسیون معاند)، منفعلان و یا حامیان نظام بپیوندد. اما چرا انتخاب آقای خاتمی مبنی بر رد کردن انفعال سیاسی (در حدی که حتی رای هم ندهد)‌ و رد کردن نگرش براندازانه و تمایل نسبی به گروه حامیان نظام باید عجیب باشد؟ آیا این‌که آقای خاتمی به یک معاند تبدیل شود عجیب‌تر نیست؟

من علت تعجب این دسته از دوستان را داشتن نوعی توهم می‌بینم. این دوستان به دلایل مختلف تصمیم گرفته‌اند به اردوگاه براندازان نظام (آن‌ها که خواهان تغییر رژیم هستند) بپیوندند اما به نادرستی گمان می‌کنند افرادی مانند آقای محمد خاتمی، آقای رفسنجانی و حتی آقایان موسوی و کروبی نیز مانند آن‌ها به اردوگاه براندازان نظام تعلق دارند. این نگرش نادرست است که باعث شده نوع انتظارات این افراد از رفتار سیاسی این شخصیت‌های سیاسی به سمتی برود که هر حرکتی که از آن‌ها در راستای تایید نظام انجام گیرد عجیب و باورنکردنی (و خیانت‌آمیز) تلقی خواهد شد.

این نگرش کاذب و نادرست از کجا ایجاد شده است؟ سوال خوبی است که باید در مورد آن بیشتر فکر کنیم. اگر چه می‌توانیم حدس‌هایی بزنیم.

خلاصه بگویم. رای دادن آقای خاتمی فقط برای آن‌هایی عجیب است که دو خصوصیت زیر را به صورت همزمان دارند‌ (توجه کنید هر دو خصوصیت باید باهم باشد):

1) نگاه براندازانه به نظام داشته باشد یعنی خواستار تغییر رژیم باشد.

2) در این گمان باشد که آقای خاتمی (و سایر رهبران جنبش سبز) نیز مانند ایشان نگاه براندازانه به نظام دارند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

این انتخابات سالم و معنا‌دار خواهد بود: رای‌ شما مهم است!

در نوشته قبلی نگاهی برونی به بحث انتخابات داشتم. یعنی اساسا به بحث مربوط به «شرکت کردن» یا «شرکت نکردن» در انتخابات پرداختم و توضیح دادم که در شرایط خاصی که بر کشور حاکم است «من» خواه ناخواه متمایل به گزینه «حامی نظام و امیدوار به عادی‌تر شدن شرایط و در نتیجه بازگشت به وضعیت حامی و منتقد نظام» شده‌ام و توضیح دادم که این انتخاب مرا به سمت شرکت در انتخابات و رای دادن سوق می‌دهد.

اما اگر بحث بالا برای شرکت شما در انتخابات قانع کننده نیست، اجازه دهید نگاهی درونی (درون نظامی) هم به بحث انتخابات داشته باشیم. اصلا اجازه دهیم یک لحظه بحث حمایت، انتقاد، براندازی یا انفعال را بگذاریم کنار و با نگاهی عمل‌گرایانه به انتخابات ببینیم آیا در این انتخابات چیز معناداری وجود دارد که اصلا بخواهیم شرکت کردن در آن‌را مورد بررسی قرار دهیم؟

ببینید اگر وقایع سال‌های اخیر را خوب و با دقت مرور کنیم متوجه چند روند مهم در داخل نظام جمهوری اسلامی ایران می‌شویم. یکی از این روندها حذف یا تضعیف شدید گروه‌های موسوم به اصلاح‌طلب در داخل حکومت بوده است که موضوعی است مفصل اما آشکار. اما درست در موقعیتی که بسیاری گمان می‌بردند با حذف اصلاح‌طلبان سیستم سیاسی در ایران همگن و یک‌کاسه شده است، اختلاف‌های عمیق بین گروه‌های اصول‌گرای باقی‌مانده در عرصه سیاسی علنی شد. چرا می‌گویم علنی، چون معتقدم این اختلاف‌ها از قبل وجود داشته و فقط منتظر شرایطی بوده که رو شود. به هر حال این اختلاف‌ها و رقابت‌ها در دو سال اخیر علنی شدند. برای سادگی اجازه دهید موضوع را ساده کنیم و فرض کنیم دو جناح جدید (و جدی) در این میان آشکارا به رقابت سیاسی با هم پرداختند که از قضا اختلاف دیدگاه‌هایشان در مورد موضوعات مختلف سیاسی و اجتماعی کاملا جدی است به گونه‌ای که به نظر می‌رسد هر دو می‌خواهند به طور کامل طرف مقابل را حذف کنند (در صورت توان).

این رقابت (یکی برای کسب قدرت بیشتر و دیگری برای پس زدن رقیب و بقاء سیاسی) بسیار جدی و عمیق شد و کار به جایی رسید که دو طرف از امکانات خود برای ضربه زدن و محدود کردن طرف مقابل استفاده کردند. انتخابات مجلس یکی از مهم‌ترین عرصه‌های رقابت بین این دو گروه است برای افزایش قدرت رسمی در حاکمیت.

من فکر می‌کنم دست کم به دو دلیل انتخابات پیش رو، انتخاباتی معنادار و جدی و سالم است:

۱) دست کم دو جناح واقعی و نیرومند در حال رقابت بر سر به دست آوردن دست بالا در مجلس هستند.

۲) وقتی دو رقیب نیرومند که هر دو هم امکانات کافی در مراکز قدرت دارند در حال نظارت بر هم هستند مسلما انتخابات سالمی در پیش خواهیم داشت.

به این دو دلیل (احتمالا) انتخابات سالم و جدی‌ای پیش رو خواهیم داشت. این رقابت جدی است و بدون رای من و شما هم کار خودش را خواهد کرد و به هر حال یکی از این جناح‌ها دست بالا را در مجلس خواهد گرفت. حالا سوالی که من و شما باید از خودمان بپرسیم این است که آیا واقعا بین جناح «الف» و جناح «ب» تفاوتی در اداره کشور نمی‌بینیم؟ آیا واقعا متوجه رویکرد تمامیت‌خواه، حذفی، آشوب‌گرایانه، بحران‌ساز و ماجراجویانه یکی از این جناح‌ها نیستیم که به نظر می‌رسد برای پیشبرد مقاصد خود حاضر است هر چیزی را (از جیب رقیب یا مردم) هزینه کند؟

تصمیم با شماست.

پی‌نوشت:

برای این‌که بحث از هسته اصلی آن خارج نشود اجازه دهید خودم از پیش به انتقادهای احتمالی پاسخ دهم:

  • بله می‌دانم این انتخابات به آن معنایی که مورد قبول من یا شما باشد آزاد نیست و خیلی از نامزدها امکان حضور در رقابت را ندارند. اما همان‌طور که گفتم از دید عمل‌گرایانه تحلیل کرده‌ام، یعنی آن‌چه در عمل در حال اتفاق افتادن است و نه آن‌چه دوست دارم رخ دهد.
  • بله می‌دانم انتخابات قبلی بسیار مساله‌دار بود و خود من هم از کسانی بودم و هستم که نسبت به روی‌کرد حاکمیت در آن دوران معترض و منتقد بودم و هستم. اما با توجه به آن دو موردی که گفتم، این انتخابات را سالم و جدی می‌دانم.
  • بله می‌دانم شرکت من و شما در انتخابات باعث می‌شود که نظام از آن بهره‌برداری تبلیغاتی کند. خوب بهره‌برداری تبلیغاتی کند؟ چه اشکالی دارد و چه ارتباطی به تحلیل من و شما زا شرایط دارد؟ نهادهای سیاسی به هر حال همیشه دست به دامن رسانه و پروپاگاندای سیاسی هستند ولی این مساله نباید برای من و شما مهم باشد. من سعی می‌کنم هیچ وقت ادعاها و شعارهای سیاسی را در تصمیم سیاسی خودم دخالت ندهم و روی‌کردم بیشتر بر اساس تحلیل‌های خودم باشد تا مواضع عاطفی و واکنشی به این یا آن موضوع.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

من حامی نظام هستم و در انتخابات شرکت خواهم کرد

موضوع انتخابات یا به قول بعضی از دوستان که تاکید دارند آن‌را داخل گیومه بگذارند «انتخابات» مدت طولانی‌ست که ذهنم را به خود مشغول کرده. طبعا اولین و مهم‌ترین دغدغه‌ام هم این بوده که در انتخابات شرکت کنم یا خیر؟ اگر چه مدت‌هاست تصمیم گرفته‌ام در انتخابات شرکت کنم، اما فرصت نشده بود آن‌طور که دلم می‌خواهد درباره‌اش بنویسم ولی با توجه به نزدیکی انتخابات مجلس دیگر جایی برای تعلل نیست و بهتر است نظرم را بگویم، شاید روی یک نفر تاثیر بگذارد. حرف‌هایم را به صورت فهرستی می‌گویم:

۱) من شرکت در انتخابات را تبلیغ نمی‌کنم. اگر چه شاید نوشتن این پست خودش نوعی تبلیغ شرکت در انتخابات باشد. هدف من از نوشتن این پست این است که فرایند ذهنی‌ای را که برای تصمیم به شرکت در انتخابات طی کرده‌ام شرح دهم. شاید فرایند مشابهی به شمای احیانا مردد کمک کند که به سمت رای دادن یا ندادن تصمیم سیستماتیک‌تری بگیرید.

۲) انتخابات را موضوع چندان مهمی نمی‌بینم. انتخابات را روزی برای تعیین سرنوشت ملت نمی‌بینم، بلکه بیشتر روزی برای خوانش چیدمان قدرت در جامعه می‌بینم. در واقع انتخابات پیش از آن‌که چیزی را تعیین کند، بیشتر چیزی را می‌خواند. نگاهم جبرگرایانه است؟ تا حدی شاید، اما به هر حال نمی‌توانم بر این نکته تاکید نکنم که انتخابات قرار نیست منجر به تغییر ساختار در سیستم سیاسی کشور شود. در نتیجه اهمیت روز انتخابات را بیشتر از روزها و ماه‌های منجر به انتخابات نمی‌بینم. روزها و ماه‌هایی که طی آن‌ها موازنه قدرت در جامعه یا دست کم در الیگارشی حاکم آرام آرام تغییر می‌کند و به نقطه‌ای می‌رسد که برایند آن در روز انتخابات خوانده خواهد شد (ولی در آن روز تغییر نخواهد کرد).

۳) قبلا توضیح داده‌ام که در شرایط عادی روی‌کرد ما نسبت به ساخت سیاسی موجود می‌تواند یکی از این حالت‌ها باشد (۱) حمایت و طرف‌داری بدون نقد جدی، (۲) ضدیت و رویکرد براندازانه، (۳) انفعال و بی‌تفاوتی و یا (۴) حمایت کلی اما داشتن نقد جدی و نشان دادم که چطور در شرایط رادیکالیزه عرصه برای گزینه (۴) کاهش می‌یابد و افراد وادار می‌شوند به گزینه‌های (۱) الی (۳) اکتفا کنند. به این ترتیب منتقدان مصلح دیروز وادار می‌شوند به طرف‌داران، براندازان یا بی‌تفاوت‌های امروز تبدیل شوند.

(۴) من فکر می‌کنم شرایط امروز حاکم بر جامعه ایران و همین‌طور سیستم سیاسی تا حد زیادی رادیکالیزه شده است. یعنی عرصه برای حامیان منتقد نظام کم شده است. به این ترتیب، بخش بزرگی از منتقدان حامی نظام به ناچار به منفعلان، حامیان و یا براندازان تبدیل شده‌اند. در این‌جا البته مفهوم حامی یا برانداز به معنای کسی نیست که عملا و رسما و علنن در راستای حمایت یا براندازی وارد صحنه شده باشد بلکه بیشتر به معنای نوعی نگرش ذهنی است که شخص نسبت به سیستم سیاسی دارد. کسی که می‌خواهد نظام سیاسی سر به تنش نباشد و ریشه‌کن شود و یا کسی که می‌خواهد ساخت سیاسی سرجای خودش بماند و اگر چه در شرایط فعلی امکان نقد آن به صورت جدی وجود ندارد، اما هنوز به صورت کلی خواستار حفظ و بقای آن است. چرا فضای سیاسی جامعه رادیکالیزه شده است؟ دلایل آن می‌توانند متعدد باشند اما به هر حال بدون در نظر گرفتن این دلایل، آن‌چه مشاهده می‌کنم وضعیتی است که در آن عرصه فعالیت و حضور برای منتقدان حامی نظام کم شده و این تعریف من از شرایط رادیکالیزه است.

(۵) من نمی‌توانم منفعل یا بی‌تفاوت باشم. این به خصوصیت‌های شخصی من باز می‌گردد که خواه ناخواه دغدغه‌‌اش را دارم و نمی‌توانم به خودم بقبولانم که «هر چه شد شد» و «همه سر و ته یک کرباس هستند» و «همه چیز علی السویه است». برای من شرایط تحریم یا جنگ با شرایط غیر تحریم و صلح فرق می‌کند. برای من افزایش آزادی‌های اجتماعی و حقوق شهروندی با شرایط بسته‌تر اجتماعی فرق می‌کند و غیره پس بی‌تفاوت نیستم. از آن طرف اگر چه ذاتا آدمی هستم شکاک و حتی شاید بدبین، اما نسبت به تحولات اجتماعی و سیاسی در ایران که در نتیجه کنش فردی من (و ما) ایجاد شود دلسرد نیستم، پس منفعل هم نمی‌توانم باشم.

(۶) حالا که شرایط رادیکالیزه شده و باید انتخاب کنم و در عین حال نمی‌توانم منفعل یا بی‌تفاوت باشم تنها چاره‌ام این است که بین «حمایت از نظام» و یا «براندازی نظام» یکی را انتخاب کنم. به دلایل مختلف من گزینه «حمایت از نظام» را انتخاب می‌کنم. اولا که من فکر می‌کنم نظام سیاسی در ایران علی‌رغم آسیب‌های جدی‌ای که به مشروعیت آن وارد شده است، هنوز مشروعیت سیاسی و حقوقی دارد. ثانیا این‌که شرایط ایران را بسیار خاص می‌بینم و زهر تحریم‌ها و خطر جنگ را به گونه‌ای می‌بینم که سرنوشت بخش بزرگی از مردم ایران را به سرنوشت ساخت سیاسی (یا همان نظام) گره زده است و از آن‌جا که طرفدار نظریه «کمترین عارضه و خطر برای عموم مردم» هستم باز هم به انتخاب گزینه «حمایت از نظام» متمایل می‌شوم.

(۷) اگر من حامی نظام هستم (و منفعل هم نیستم) پس برای من چاره‌ای نمی‌ماند جز آن‌که در راستای تقویت نظام (دست کم به معنای کلی آن و نه لزوما تقویت قسمت‌های قابل نقد آن) حرکت کنم. من فکر می‌کنم حضور مردم در انتخابات به افزایش مشروعیت آسیب دیده نظام کمک می‌کند و در نتیجه ارکان آن‌را تقویت می‌کند. به اعتقاد من نظام تقویت شده بهتر می‌تواند ثبات و پایداری و امنیت را در کشور فراهم کند و به صورت کلی بهتر می‌تواند از بحران‌های جدی تحریم یا تهدید عبور کند.

(۸) پس آیا من وجود زندانیان سیاسی، حجاب اجباری و اقتدارگرایی در عرصه سیاسی و اجتماعی، ارتجاع فرهنگی، فساد اداری، نخبه گریزی و ضعف مدیریت را در لایه‌های مختلف نظام فراموش کرده‌ام؟ خیر. اما همان‌طور که گفتم در شرایط رادیکالیزه فعلی چاره‌ای جز این نمی‌بینم که به یک حامی نظام تبدیل شوم (ولی موقتا) و امیدوار باشم که این دوران رادیکال به سرعت سپری شود و با بازگشت شرایط عادی‌تر به فضای سیاسی جامعه بتوانم نقش سیاسی مورد علاقه‌ام یعنی «حامی کلی نظام اما منتقد جدی آن» را مجددا عهده‌دار شوم.

 شما چه تصمیمی می‌گیرید؟ ییشنهاد می‌کنم شما هم از خودتان این سوال‌ها را بپرسید و ببینید موضع شما چیست. به هر حال این حق شماست که به هر نتیجه‌ای که می‌خواهید برسید و تصمیم به مشارکت یا تحریم انتخابات یا «انتخابات» بگیرید. شاید گزینه نهایی فقط دو حالت باشد (رای بدهید یا ندهید) اما مسیرهای بسیار متنوعی برای رسیدن به این یا آن گزینه وجود دارد. ممکن است شما منفعل یا بی‌تفاوت باشید و رای ندهید یا بدهید. ممکن است شما مخالف نظام باشید، اما به دلایل دیگر حاضر شوید در انتخابات شرکت کنید. در هر حال چیزی که برای من و شما باید مهم باشد این است که فرایند ذهنی‌یی که ما را به این یا آن نتیجه می‌رساند اندیشیده و سنجیده باشد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: روایت کودتا با چالش‌ها و تناقض‌های جدی روبروست

  • درباره‌ی گلشیفته » کلمه
    عریانی گلشیفته، عریانی تنها نیست. گلشیفته اول قبایی به تن کرد که اینطور برهنه شد: قبای ایدئولوژی جامعه‌ی سرمایه‌داری. عریانی او برای جامعه‌ی ما شاید انقلابی به نظر برسد. مثل حرکتی که آن دختر وبلاگ‌نویس مصری کرد و عصبانیت‌ها برانگیخت. اما در تصویر بزرگ‌تر این حرکت عین محافظه‌کاری است. عین بازتولید مناسبات قدرت است. اول «مهاجرت» گلشیفته را عریان کرد از اعتقادات و رسوم و فرهنگش. اما بعد از آن این جامعه‌ی جدید است که برای گلشیفته قبای جدیدی دوخته: قبای برهنگی.
  • نفرت از خود » critic
    پدیده پدرسالاری جدید، آنگونه که در تاریخ رخ می‌نماید، معنایش را از دو واقعیتی که ساختار آن را تشکیل می‌دهند می‌گیرد: مدرنیته و پدرسالاری. پدرسالاری نوسازی شده، به نوعی محصول اروپای مدرن است. در طول بیش از یکصدسال گذشته، ساختارهای پدرسالارانه جامعه عرب، به جای اینکه تغییر و تبدیل یابد یا واقعن نوسازی شود، تنها تقویت شده و در اشکال ناقص و از ریخت افتاده و مدرن شده/نو سازی شده‌ای حفظ گردیده است. پدرسالاری جدید محصول جامعه/ فرهنگی نامتجانس و دو رگه است. پدرسالاری جدید، هم از نقطه نظر مدرنیته و هم از لحاظ سنت‌پرستی، نه مدرن است و نه سنتی… ویژگی اساسیِ روانی-اجتماعی این نوع جامعه، چه محافظه کار و چه مترقی، سلطه پدر است که خانواده ملی و همینطور خانواده طبیعی حول محور او سازمان یافته است. به این طریق، بین حکمران و توده و بین پدر و فرزند تنها رابطه عمودی وجود دارد: در هر دو زمینه اراده پدری اراده مطلق است، که هم در جامعه و هم در خانواده از طریق یک اجتماع مبتنی بر تشریفات و اجبار وارد عمل می‌شود… دولت پدر سالاری جدید، صرف نظر از اشکال و ساختارهای حقوقی و سیاسی آن، از بسیاری جهات چیزی بیش از نسخه نوسازی شده سلطنت پدر سالار سنتی نیست.
  •  یادداشت وارده: روایت کودتا با چالش ها و تناقض های جدی روبروست » مجمع دیوانگان
    به دست دادن یک روایت کودتا قطعا با تلقی ایدئولوژیک و انقلابی بیشتر می‌خواند اما تبلیغ روایت کودتا در اوضاع کنونی با اشکالات و تناقض های عمده‌ای روبرو می‌شود که نمی‌توانیم برای موجه جلوه دادن آن‌ها، تنها به دلخواه بودن روایت کودتا یا سهل الوصول بودن نتیجه‌گیری از آن (توجیه هر گونه اقدام علیه حاکمیت) نظر داشته باشیم. به نظر بنده می‌رسد که شما در وبلاگ «مجمع دیوانگان» اصرار دارید که از روش دوم (روش انقلابی ـ ایدئولوژیک) استفاده کنید و سعی می‌کنید واقعیت‌های سیاسی را به روایت دلخواهتان دربیاورید تا بتوانید تقصیرهای عمده‌ای را متوجه حاکمیت کنید. اما این کافی نیست و با وجود تناقض‌های مضمر، روایت‌تان سست و شعاری می‌شود.
  •  ژانر مینیمالیسم و آسوده‌خواهی ایرانیان » گفت‌آورد
    اندکی گذشت. وضع از این هم بدتر شد. دیگر اصلا ذهن مردم تاب پیچ و خم های احتمالی موجود در شعر و ادبیات را هم نداشت (صنایع و آرایه های ادبی) و ترجیح میداد یک جمله یا قطعه یا داستان کوتاه و بدور از هر گونه پیچیدگی و صنعت ادبی را بخواند. این است که دهها وبلاگ و صفحه ساده‌نویس و کوتاه نویس شکل گرفت و سرتاسر وبلاگستان فارسی و فیس بوک و توئیتر و بقیه جاها را در نوردید. اسمش را هم گذاشتند «مینیمالیسم Minimalism» (=کمینه گرایی، ساده گرایی)؛ ژانر مورد علاقه مردمی که نه حوصله فکر کردن دارد و نه وقت تامل و درنگ! هر چه جمله کوتاهتر و از هر گونه تکلف و پیچیدگی دورتر باشد، لایکها و شرهایش بیشتر است. این قانون علمی فضای مجازی فارسی است. قهرمانها دیگر اهل پژوهش و تحقیق نیستند؛ نوجوانها و جوانهایی هستند که مینیمال می پردازند و رسانه هم بیشتر به سراغ آنها می روند. چه بسیار سایتها و وبلاگها که متعلق به اهل فکر و تامل و پژوهش، که روزها و هفته ها و ماهها خاک می خورد و حتی دیده هم نمی شوند؛ چه برسد به اینکه خوانده شوند! اگر هم به سراغ بزرگی می روند، فقط جملات قشنگ و قابل فهمش را می خوانند و می پراکنند.چون جملات عمیق نیاز به فکر کردن و تامل دارد که ما نه وقتش را داریم و نه حوصله اش را. این است که از نیچه فقط جملات ضد زننش به بیرون درز می کند و از برتراندراسل تنها جملاتی که در مصاحبه ها گفته و طعنه هایی که به دینداران انداخته.
  • بی‌تربیت و دریده باشیم! » پرده
    پیشنهاد من این است که خوب نباشید. هر وقت دیدید حقی از شما زایل ‌شده، یا دیدید دارند شما را (علی‌رغم میلتان) در نقش «آدم خوب» می‌چپانند، بد باشید। حتی بدتر از آنی که باید! در درجه نخست بایست رابطه موجود را شکست. پس از درهم شکستن «رابطه ظالمانه» می‌توان رابطه‌ «درست‌»تری برقرار کرد. اما نه پیش از آن. شدنی نیست!
  •  Das Angenehme mit dem Nützlichen verbinden » ٤دیواری
    به گمان من گلشیفته آگاهانه عکس خود را بدون شرح منتشر کرده است. درواقع برای او سخت بوده است زیر این عکس چیزی بنویسد. زیر این عکس سخت است چیزی نوشتن. اگر گلشیفته می‌خواست توضیحی برای عکس خود بنویسد، چه می‌نوشت؟ ـ دوستان گلم که عاشق همتون هستم. اینم عکسی که برای شرکت جواهرسازی شومه گرفتم و تو مجله مادام لافیگارو چاپ شده. مادام لافیگارو خیلی مجله‌ی مهمیه و شرکت جواهراتی شومه که توی عکس انگشترش دستمه از این شرکت‌های سوپرلوکس ه. برید توی وبسایت‌شون کلکسیون‌ها رو تماشا کنید. کلی کیف داره. نمی‌خواد زیاد دنبال لیست قیمت بگردید، این جواهرا رو کسایی می‌خرن که به قیمت نیگا نمی‌کنن:)) (اینترنت پرسرعت دارین اینجا). در مورد این عکس هم باید بگم با این که حتما تو ایران سروصدا راه میندازه، ولی بدونید، لخت شدن این‌جا یه امر عادیه، و اگه تو گوگل بزنید «آکت» یک میلیون عکس میاد که در مقایسه با اونا، من تو این عکس یه خو بدحجابم :دی یک چنین توضیحی ممکن می‌بود. اما این‌جا جای سخنانی از جنس حرف‌های علیا ماجده نیست: «نگاه کنید: من برهنه هستم». «من از زن بودن خود شرمنده نیستم، آن هم در جامعه‌ای که زنان در آن چیزی نیستند جز ابژه‌های جنسی …»، و الخ.
  • جدایی نادر از سيمين   عريان در برابر چشم دنيا (۲) » وبلاگ تخصصی جامعه شناسی در ایران
    نادر به شکلی جامعه را نمايندگی می‌کند. فردی عصبی، عصبانی، اخلاقی، احساساتی، مستأصل، متعهد، در ضمن درمانده، بدون جهت گيری، دروغگو. ليکن دروغگويي که مستحق همدردی است. سيمین نيز به نحوی ديگر جامعه را نمايندگی می‌کند: امروزی، خواهان حرکت، تغيير، اما در ضمن در صدد فرار از وضعيت. کشيدن گليم خود از منجلابی که در حال غرق شدن در آن است. جايي شنيدم که فرهادی را به ضد زن بودن در فيلم هايش متهم می‌کنند. اين شخصيت سيمين به هيچ وجه نشانی از ضد زن بودن او ندارد. پدر پير برعکس اميدش را به سيمين بسته است.

بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

انتخابات خبرگان به مثابه سنسور سیاسی

یکی از مهم‌ترین رویدادهای رسمی سیاسی ایران در هفته‌های آتی انتخابات مجلس خبرگان رهبری است. اهمیت اجرایی مجلس خبرگان در واقعیت سیاسی ایران کمتر از چیزی است که در تعریف قانونی آن آمده، اما انتخابات خبرگان از زاویهٔ دیگری مهم است و آن وقتی است که به خبرگان به صورت پسینی نگاه کنیم یعنی:

این خبرگان نیست که به ساخت سیاسی هویت می‌دهد (نگاه پیشینی) بلکه این ساخت سیاسی است که به خبرگان هویت می‌دهد (نگاه پسینی)

اهمیت نگاه پسینی به خبرگان این است که سوال‌هایی شبیه «مگر آقای هاشمی رفسنجانی در خبرگان چه کاری می‌تواند انجام دهد» جای خود را به سوال‌هایی شبیه «انتخاب شدن یا نشدن آقای هاشمی رفسنجانی چه چیزی به ما دربارهٔ آرایش گروه‌های مختلف سیاسی در ایران خواهد گفت؟». به عبارت دیگر اگر قبول کنیم خبرگان هویتش را از ساخت سیاسی می‌گیرد، یکی از بهترین و دقیق‌ترین شاخص‌ها برای سنجش وضعیت فعلی ساخت سیاسی، تحلیل وقایع خبرگان است.

این خبرها را از این زاویه بخوانید (ترتیب وقایع با کمی تقریب یا همزمانی درست است):

در همین رابطه:

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

از زبان دیگران: در ایران چه می‌گذرد؟

این نوشته‌ی یکی از دوستان است که در دسته‌ی «از زبان دیگران» عینا منتشر می‌کنم. به نظرتان کدام یک از دو دیدگاه مطرح شده در این نوشته اوضاع ایران را بهتر توصیف می‌کند؟

در صورتی که پاسخ یا نکته‌ای دارید همین‌جا به صورت کامنت مطرح کنید، امیر به شما پاسخ خواهد داد. اگر شما هم نوشته‌ای دارید که دوست دارید این‌جا منتشر شود برایم بفرستید تا در قسمت «از زبان دیگران» منتشر کنم.

.

در ایران چه می‌گذرد؟

نوشته‌ی امیر

با دوستی که به تازگی از ایران بازگشته بود و من همواره از مصاحبت با او لذت می‌برم، گپی‌ داشتم در غذاخوری دانشگاه. این روز‌ها به شدت دنبال کسب گزارش دست اول از وضعیت عمومی جامعه ایران هستم چرا که در ۳ سال گذشته به خواست خود از آن دور بوده‌ام، ۳ سالی‌ که با تحولات سریع و عمیق سیاسی، اقتصادی همراه بوده است. صحبت با این دوست از مزایا و اهمیت سفر مستمر به ایران به منظور آگاهی‌ واقع بینانه از فضای زندگی‌ اجتماعی مردم آغاز و به سرعت به تحلیل شرایط واقعا موجود سیاسی در میهنمان کشیده شد.

این عزیز می‌گفت به نظر می‌رسد طبقات بسیار فرودست جامعه از اجرای طرح حذف یارانه‌ها نه تنها ناراحت نیستند بلکه از آن استقبال هم کرده‌اند. بنابراین دولت احمدی‌نژاد موفق شده است حمایت این اقشار را به دست آورد. به اعتقاد این دوست، از سوی دیگر دولت به تدریج خود را به گفتمان‌های سکولار و غیر ایدئولوژیک نزدیک می‌کند و در تلاش است تا از این طریق حمایت طبقه متوسط مردم را نیز به خصوص در شهرهای بزرگ به دست آورد (اشاره به صحبت‌های مستمر رحیم مشأیی در این ارتباط و نیز دور شدن تدریجی‌ از روحانیت سنتی‌ و نظریات فقه شیعی به خصوص در عرصه فرهنگی‌). او همچنین به تلاشهای دولت (حاکمیت) برای نزدیکی‌ با غرب اشاره می‌کرد و نتیجه گرفت اگر دولت بتواند ثبات اقتصادی و امنیتی در جامعه حاکم کند حمایت اکثریت اقشار مردم را به دست خواهد آورد و دیگر کودتایی یا دیکتاتور بودن حاکمیت به موضوعی حاشیه‌ای تبدیل خواهد شد. به عقیده دوست من، گفتمان خط امامی و اسلام سیاسی و نظریه‌های روشنفکری دینی دوران اثر گذاریشان سپری شده و اکثریت جامعه (یا حداقل طبقه متوسط شهری) از آن عبور کرده‌اند. لذا شرایط جامعه تغییر کرده، جریانات و نیروهای جدید به صحنه آمده‌اند، و اساسا مقتضیات جدیدی بر جامعه حاکم شده است و مردم به آن تن خواهند داد، اگر ثبات اقتصادی و امنیتی تضمین شود.

من اما از سوی دیگر تاکنون بر این باور بوده‌ام که مردم ایران در مجموع یک سری مطالبات و آرمانهای جدی تاریخی‌ داشته‌اند (استقلال، آزادی، عدالت اجتماعی) و همواره از طریق جنبش‌ها و انقلاب‌ها در صد سال اخیر آن‌ها را پیگیری و برای محقق شدنشان هزینه داده‌اند. به باور من جنبش سبز نیز در ادامه انقلاب ۵۷ و به دنبال همین مطالبات معوق تاریخی بوده است. به این دلیل من فکر می‌کنم گفتمان انقلابی (انقلاب ۵۷) همچنان در میان اکثریت جامعه (به بیانی در بین توده‌های مردم یا اقشار مستضعف) نیرومند است و مردم به انحراف از آن تن نخواهند داد و بنابرین افرادی چون میرحسین موسوی و خاتمی همچنان از محبوبیت بالایی‌ نزد آحاد مردم برخور دارند و در یک انتخابات منصفانه پیروز خواهند شد. به نظر من طرح حذف یارانه‌ها منجر به تشدید فقر و تضعیف طبقه متوسط خواهد شد و زمینه را برای شورش‌های اجتماعی آماده خواهد کرد. از سوی دیگر کنار آمدن حاکمیت با قدرت‌های غربی مستلزم و به معنی‌ تن دادن به نظام اقتصاد جهانی‌ (ورود کامل به سازمان تجارت جهانی‌)، اجرای نسخه‌های بانک جهانی‌ و تنظیم قرارداد‌های شبه استعماری و استثماری با کمپانی‌های غربی است که مقاومت مردم و جامعه ایران را در پی‌ خواهد داشت (نمونه‌های آن را در آمریکای لاتین، و اخیرا در تونس دیدیم).

بین من و آن دوست عزیز به ظاهر اختلاف نظر وجود دارد. ولی‌ من شخصاً می‌توانم این دو نگرش را به هم پیوند دهم و بر هر دو صحه بگذارم، به این ترتیب که دیدگاه اول حاوی نگاهی‌ عمل گرا و تبیین شرایط واقعا موجود است حال آنکه دیدگاه اخیر نگاهی‌ بلند مدت و تاریخی را نمایندگی می‌کند و سعی‌ دارد سرانجام رویداد‌های اخیر در جامعه ایران را پیش بینی‌ کند.

به نظر شما در ایران چه می‌گذرد به خصوص اگر به تازگی آنجا بوده‌اید؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.