چطور می‌توانم به تجربه‌ی سوئدی نزدیک شوم؟ (چهار روی‌کرد پیشنهادی)

ایرانی‌های زیادی در نقاط مختلف جهان زندگی می‌کنند. آن‌ها در حضور موقت یا دائمی خود در جامعه‌های مختلف از یک امکان عالی برخوردار هستند: امکان نزدیک شدن یا شناخت «شیوه‌ی آن جامعه». کنجکاوی درباره‌ی شیوه‌ی جامعه‌های مختلف و نوشتن درباره‌ی آن‌ها به زبان فارسی می‌تواند سینرژی‌های مثبتی ایجاد کند که اهمیت آن به مراتب فراتر از اهمیت تک تک آن نوشته‌ها خواهد بود. اما چطور می‌توانیم به شیوه‌ی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم نزدیک‌ شویم؟ چطور می‌توانیم از زندگی روزمره‌ی خود به عنوان سکویی مهم استفاده کنیم برای تولید مطالبی کوچک اما ارزشمند که در کنار هم معنا و اهمیتی بزرگ‌ داشته باشند؟ برای این‌کار چه راه‌هایی داریم؟ آن‌چه این‌جا می‌نویسم پیشنهاد (فعلی) من در این رابطه است. به جای سوئد می‌توانید نام هر جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید را قرار دهید.

در حال حاضر در سوئد زندگی می‌کنم. گاه و بی‌گاه از خودم می‌پرسم: «آیا می‌شود از شیوه‌ی سوئدی چیزی آموخت؟ چگونه؟». پاسخ سوال اول قطعا مثبت است، اما پاسخ سوال دوم کاملا روشن نیست. شاید قبل از این‌که از شیوه‌ی سوئدی چیزی بیاموزم، باید شیوه‌ی سوئدی را آن‌طور که تجربه می‌شود بشناسم یا دقیق‌تر بگویم، با تجربه‌ی سوئدی و روایت‌ سوئدی آشنا شوم. اما من سرگرم زندگی و کار خودم هستم و نمی‌توانم به صورت خاص و حرفه‌ای برای مطالعه‌ی شیوه‌ی سوئدی وقت صرف کنم. از طرف دیگر، من ۲۴ ساعت شبانه‌روز و هفت روز هفته را در این جامعه سپری می‌کنم و خواه ناخواه با افراد، سازمان‌ها و نهادهای اجتماعی مختلف در تماس روزمره هستم. اگر «نیک» بنگرم این تماس دائمی سرچشمه‌ای غنی برای نزدیک شدن به تجربه‌ی سوئدی خواهد بود.

اما چطور؟ برای این‌کار چند روی‌کرد در نظر گرفته‌ام. آن‌ها را جداجدا معرفی می‌کنم و در هر مورد یک یا چند مثال که قبلا در بامدادی منتشر کرده‌ام ارائه می‌کنم (به صورت لینک). اما هیچ‌کدام از مثال‌ها محصول پی‌گیری یک روی‌کرد معین به تنهایی نیستند. همیشه تلفیقی از همه‌ی این روی‌کردها وجود دارد. در ضمن فرایند رسیدن من به این روی‌کردها هم یک فرایند مکانیکی نبوده و به صورت ارگانیک توسعه یافته و خواهد یافت. نکته‌ی مهم و مشترک در همه‌ی این روی‌کردها تاکید بر «مشاهده‌ها و تجربه‌ها در زندگی روزمره» و همین‌طور «امور ملموس و جزئی» است.

روی‌کرد اول

برای این‌که به یک روایت‌گر تقلیل‌گرا تبدیل نشوم، بهتر است سعی کنم به جای این‌که از تجربه‌های خودم در رابطه با شیوه‌ی سوئدی بگویم، آن‌را تا حد امکان از زبان خود سوئدی‌ها روایت کنم. تجربه‌ی یک سوئدی از شیوه‌ی سوئدی مبنایی‌تر و عمیق‌تر است تا تجربه‌ی من به عنوان یک تازه وارد. گفتگوهای سر ناهار با همکارها و همین‌طور معاشرت با دوست‌های سوئدی‌ام یکی از بهترین روش‌های نزدیک‌‌تر شدن به تجربه‌ی سوئدی است. این نوع گفتگوها علاوه بر این‌که جذاب و سرگرم کننده هستند، معمولا حاوی نکات جالبی از تجربه‌ی دست اول فرد راوی از شیوه‌ی سوئدی هستند. هیچ دلیلی ندارد که سعی کنم گفتگوها را به مصاحبه‌هایی رسمی با موضوعی خاص تبدیل کنم، اما در عین حال می‌توانم با حفظ کنجکاوی لازم سعی کنم مسیر بحث را به موضوعاتی بکشانم که از نظر من جذابیت و اهمیت بیشتری دارند.

برای نمونه این‌‌جا را ببینید.

روی‌کرد دوم

روی‌کرد دیگر این است که سعی کنم پیوندهایم را با امور جزئی و روزمره حفظ کنم و سعی کنم در تفسیرهایم از تجربه‌ی سوئدی تا حد امکان به عالم انتزاع و کلی‌گویی سفر نکنم. مثلا اگر به یک امر جزئی برخورد می‌کنم سعی کنم تا حد امکان آن‌را آن‌گونه که می‌بینم ثبت کنم، مثلا از آن عکس بگیرم، یادداشتی توصیفی درباره‌اش بنویسم  یا درباره‌اش مستقیما پرس و جو و کنکاش کنم تا بتوانم تفسیرم را (اگر تفسیری دارم) به واقعیت قابل لمس آن شیء یا آن چیدمان یا آن طرح خاص وصل کنم. چنان‌چه این‌کار را با تکثر و در رابطه با امورات جزئی زیادی انجام دهم، این شانس را خواهم داشت که بدون آن‌که دچار تقلیل‌گرایی شوم به تجربه‌ی سوئدی نزدیک‌تر شوم. برای این‌کار «حداکثر کنجکاوی و صبر» و «حداقل قضاوت و نتیجه‌گیری» لازم است.

برای نمونه این‌‌جا را ببینید.

روی‌کرد سوم

روی‌کرد دیگر از طریق شناخت نهادهای اجتماعی است. در این‌جا منظورم از نهاد اجتماعی، هر ساختار یا فرایند رسمی و قانونی، غیررسمی و عرفی، سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی است که آهنگ تغییر آن بسیار کند باشد و بتوان آن‌را نوعی عامل پیوستگی و ثبات اجتماعی تلقی کرد. مثلا در سوئد در کنار نهاد ازدواج قانونی،‌ نهاد دیگری تحت عنوان «زندگی مشترک بدون ازدواج» که خود سوئدی‌ها به آن (Samboförhållande) می‌گویند وجود دارد. به خاطر وجود این نهاد اجتماعی و سایر نهادهای اجتماعی مرتبط با آن است که افراد بالغ در سوئد می‌توانند از پارتنر و هم‌خانه‌ی خود (sambo) فرزند داشته باشند بدون آن‌که محدودیت عرفی یا قانونی‌ خاصی بر آن‌ها یا فرزندشان تحمیل شود.

کنجکاوی درباره‌ی نهادهای اجتماعی، به خصوص آن‌گونه که خود را در روزمرگی‌های عملی زندگی نشان می‌دهند دست کم از دو جهت جالب و مهم است. اول آن‌که خود آن‌ نهادها می‌توانند حاوی نکاتی باشند که بتوان از آن‌ها چیزی آموخت. دوم این‌که شناخت نهادها می‌تواند دریچه‌ای باشد برای شناخت بهتر چشم‌اندازهای اجتماعی و فرهنگی‌ای که به واسطه‌ی دینامیک پیچیده‌ی آن‌ها چنین نهادهایی شکل گرفته‌اند.

برای نمونه این‌‌جا یا این‌جا یا این‌جا را ببینید.

روی‌کرد چهارم

روش دیگر نزدیک شدن به تجربه‌ی سوئدی از طریق محصولات رسانه‌ای و فرهنگی است. آثار ادبی و هنری، آگهی‌های تجاری و اخبار از این دست هستند. این محصولات رسانه‌‌ای و فرهنگی به شیوه‌ای غیرجبرگرایانه اما غیرقابل‌انکار بازتاب دهنده‌ی شیوه‌ی سوئدی هستند. رابطه‌ی بین محصولات رسانه‌ای و فرهنگی و شیوه‌ی یک جامعه معمولا بسیار پیچیده، غیرخطی و چندلایه است و به ناچار باید در قلمرو محدود و سطحی‌تری با آن‌ها برخورد کنم. جدای از این، این روی‌کرد برای من دشوارتر از روش قبلی است، چرا که برای بهره‌مند شدن از آن ابتدا باید از لایه‌ی محتوایی عبور کنم، لایه‌ای که معمولا نیاز به درک عمیق‌تری از زبان سوئدی دارد.

برای نمونه این‌‌جا را بینید.

***

طبیعی است که تماس و تلفیق «تجربه‌ی شخصی من به عنوان یک تازه‌وارد» با «تجربه‌ی اجتماعی‌ یک سوئدی» (با در نظر گرفتن تکثر و ناهمگونی‌هایی که اصطلاح «یک سوئدی» در خود دارد) همواره منحصر به فرد خواهد بود و از این نظر قابلیت تعمیم‌دهی اندکی دارد. اما این نکته به آن معنا هم نیست که تلاش‌های من برای توصیف و تفسیر این «تماس‌ها و تلفیق‌ها» یکسره عاری از معنایی فراتر از همان مشاهده یا تجربه‌ی خاص هستند. به این نوع مشاهده‌ها و تجربه‌ها باید با هوشیاری نزدیک شد و به آن‌ها به عنوان «نقاط تماسی» جدی و قابل اعتماد نگاه کرد که اگر فرمولی جهانی از «تجربه‌ی سوئدی» به دست نمی‌دهند، اما قطعا به آن متصل هستند و از طریق تکثر و تکرار می‌توانند چشم‌اندازی خلق کنند که روشن‌گر است، اما لزوما جامع یا بی‌طرف نیست.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

Advertisements

سیب چیست؟

– شروع کن!

– سیب!

– سیب چیه؟

– سیب نوعی میوه‌اس.

– میوه چیه؟

– میوه بخشی از گیاهه که دونه‌هاش توش قرار دارن.

– دونه چیه؟ گیاه چیه؟

– گیاه نوعی موجود زنده‌اس. مثل درخت، گل، جلبک. گیاه چون زنده‌اس تولید مثل می‌کنه و این کار رو معمولا به کمک دونه‌هاش انجام می‌ده.

– موجود چیه؟ زنده چیه؟ تولید مثل یعنی چی؟

– یکی یکی بپرس. این قانون بازیه. اوکی؟

– باشه. موجود چیه؟

– موجود رو سخت می‌شه توضیح داد. موجود یعنی هر آن‌چه که «هست» یا به عبارتی متضاد «هیچ». هر آن‌چه که «هیچ نباشد» موجود است.

– خیلی مبهم حرف می‌ِزنی. کلی سوال برام ایجاد شد. اما فعلن یه سوال اصلی دارم. زنده چیه؟

– زنده یعنی هر موجودی که حیات‌مند باشه یعنی دارای کیفیت «حیات» باشه. متاسفانه چه از نظر فلسفی و چه از نظر علمی تعریف جامع و مانعی از «حیات» در دست نداریم که همه موجودات زنده رو شامل بشه و درعین حال هیچ موجود غیرزنده‌ای رو هم در برنگیره. حیات یه پدیده مشخص و معین نیس که بشه راحت تعریفش کرد. حیات یه فراینده و مشکل بشه مرزهای این فرایند رو مشخص کرد. به خصوص که تعریف حیات باید آن‌قدر جامع باشه که همه‌ٔ انواع احتمالی اون رو هم شامل بشه. خلاصه این‌که تعریف حیات در یک یا چند جمله کار ساده‌ای نیس. شاید زیربنایی‌ترین و جهانی‌ترین خصوصیت موجودات حیات‌مند این باشه که اونا سیستم‌های بازی هستن که به صورت خود انگیخته نظم درونیشون را به قیمت کاهش نظم محیط اطرافشون افزایش می‌دن.

– این تعریف شامل همه ماشین‌ها مثلا یک یخچال ساده هم می‌شه. هر ماشینی نظم درونیش را به قیمت کاهش نظم محیط اطراف افزایش می‌ده.

– نه به صورت خودانگیخته. ماشین رشد نمی‌کنه و نمی‌تونه سوخت و مواد مورد نیازش رو از محیط اطراف بگیره.

– تولید مثل چیه؟

– تولید مثل نوعی تکثیر خودانگیخته‌اس یعنی بازتکرار شدن یک یا دو موجود زنده به صورت خودانگیخته. فرایند تولید مثل یک فرایند زیستیه (حیات‌مند)  که در اون یک یا چند موجود زنده (والدین) یک موجود زنده مستقل جدید تولید می‌کنن (فرزند). تولید مثل می‌تونه از طریق جنسی یا غیرجنسی انجام بشه. در تولید مثل جنسی دو موجود زنده از جنس متضاد که هر دو از یک گونه (یا دو گونهٔ نزدیک) باشند لازم هستن اما در تولید مثل غیرجنسی فرزند مستقیما از یک موجود زنده ایجاد می‌شه. موجودات زندهٔ تک‌سلولی این‌طوری تکثیر می‌شن. خیلی از گیاه‌ها و حتی بعضی از حشرات هم این توانایی را دارن که به صورت غیرجنسی تولید مثل کنن. در تولید مثل جنسی فرزندها از نظر خصوصیت‌های زیستی با والدین‌شون تفاوت دارن اما در تولید مثل غیرجنسی فرزند مشابه والدش می‌شه.

– هیچ چیه؟

– هیچ یک نوع بودن نیس بلکه یک حالت یا کیفیت انتزاعیه که کاربردش بیشتر جنبه عمل‌گرایانه داره. تجربه‌ای نداریم که بتونه وجود داشتن یا نداشتن «هیچ» را نشون بده، چرا که هر تجربه‌ای نیازمند تجربه‌گره و تجربه‌گر به وضوح وجود داره و وجود داشتنش باطل‌کننده «هیچه».  «هیچ» خارج از حوزه تجربه‌اس.

– تجربه چیه؟

– برای امروز دیگه کافیه. بعدا بازی رو ادامه می‌دیم و این‌بار نوبت منه که سوال کنم و تو باید جواب بدی.

– باشه… باشه…


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دانش در سازمان‌ها چگونه تولید می‌شود؟

از آن‌جایی که من علاقه‌ی ویژه‌ای به دسته‌بندی و طبقه‌بندی کردن موضوعات و مفاهیم دارم، احتمالا می‌توانید تصور کنید که این دسته‌بندی و مدل‌سازی از «دانش یا معرفت» (Knowledge) چقدر برایم جالب بود. شاید شما هم مثل من فکر کنید.

از زاویه‌های مختلف می‌توان «دانش» را دسته‌بندی کرد. دانش را بر اساس قابلیت انتشار و انتقال آن توسط کلمات یا علامت‌ها می‌توان به دو دسته‌ی کلی تقسیم کرد: دانش صریح (Explicit Knowledge) و دانش ضمنی (Tacit Knowledge).

دانشی را که بتوان به راحتی به کلمات تبدیل کرد و توسط رسانه‌ای ثبت و ضبط کرد و به صورت قابل فهمی به دیگران منتقل نمود دانش صریح خوانده می‌شود. مثلا نشانی سینما فرهنگ در شهر تهران یک دانش صریح است. چرا که شما می‌توانید به راحتی به کمک کلمات و علامت‌ها (مثلا کروکی) این دانش را به مخاطب منتقل کنید.

اما دانشی که نتوان به راحتی آن‌را در غالب کلمات یا علامت‌ها درآورد و توسط رسانه‌ای به دیگران منتقل کرد دانش ضمنی نام دارد. مثلا توانایی راندن یک ماشین یا صحبت کردن به یک زبان (مثلا فرانسوی صحبت کردن) یا قابلیت حل مساله‌های جبر یک دانش ضمنی است؛ چرا که این مهارت‌ها به راحتی قابل ثبت و انتقال نیستند و تبدیل آن‌ها به کلمات و علامت‌ها به گونه‌ای که به راحتی قابل انتقال و درک باشد کار ساده‌ای نیست.

به عبارت دیگر دانش ضمنی شامل آن دانش‌ها‌ (معلومات، مهارت‌ها، تجربه‌ها) می‌شود که اولا جنبه‌ی شخصی و درونی (subjective) دارند و ثانیا پیش‌نیازهای‌ آن‌ها چنان متنوع و مبهم است که به درستی نمی‌توان آن‌ها را شناسایی کرد. تبدیل دانش ضمنی به دانش صریح (و برعکس) کار بسیار دشواری است و البته کاری بسیار مهم! از چه نظر مهم؟

از نظر بحث مدیریت دانش (Knowledge Management)، چرا که بخش قابل توجهی از کسب دانش سازمانی (Organizational Knowledge Learning) به صورت دانش ضمنی است و اگر روشی برای شناسایی مکانیسم‌های تولید، نگهداری و تبدیل آن به دانش صریح پیدا نشود این خطر وجود دارد که این بخش از دانش سازمانی به تدریج در اثر تحولات درون‌سازمانی نابود شود.

برای روشن‌‌تر شدن آن‌چه گفته شد چند دانشمند آمدند و مدلی برای نمایش روند تولید دانش در یک سازمان (Organizational Knowledge Creation) طراحی کردند. مدل ساده شده فرایند تولید دانش را به یک پیچه به نام «پیچه‌ی دانش» (Knowledge Sprial) تشبیه می‌کند که دانش مدام از ضمنی به صریح و از صریح به ضمنی تبدیل می‌شود منتها این تغییر و تحولات هر بار در سطحی بالاتر انجام می‌شود و در نتیجه پیکان دانش به جلو حرکت می‌کند (دانش تولید می‌شود).

.
پیچه‌ی دانش: فرایند تولید دانش از طریق تبدیل مداوم دانش ضمنی به دانش صریح و برعکس

.

آقای نوناکا (Ikujiro Nonaka) در مدل کامل‌تری چهار فرایند تولید دانش سازمانی را از هم تفکیک کرده است:

  1. فرایند تبدیل دانش ضمنی به دانش ضمنی یا «اجتماعی کردن» (Socialization)
    افراد سازمان با به اشتراک گذاشتن تجربه‌هایشان (دانش ضمنی)، دانش ضمنی بیشتری تولید می‌کنند. مثل آموزشی که یک کارگر باتجربه به یک کارگر تازه‌کار بدهد و فوت و فن کاری را به او یاد بدهد.
  2. فرایند تبدیل دانش ضمنی به دانش صریح یا «برونی سازی» (Externalization)
    انتزاعی‌ کردن دانش ضمنی و قابل بیان و ثبت کردن آن که در واقع آن‌را تبدیل به دانش صریح می‌کند. مثل استعاره‌ها، مفهوم‌ها، فرضیه‌ها، مدل‌ها، نوشته‌ها و …
  3. فرایند تبدیل دانش صریح به دانش صریح یا «ترکیب کردن» (Combination)
    دانش سیستمی. دست‌کاری کردن دانش صریح موجود از طریق بازچینی و مرتب‌کردن، اضافه کردن، ترکیب کردن. مثل ارائه‌ی آموزش رسمی.
  4. فرایند تبدیل دانش صریح به دانش ضمنی یا «درونی سازی» (Internalization)
    دانش عملیاتی یا یاد گرفتن در حین اجرا کردن برای به دست آوردن مدل‌های ذهنی مشترک و مهارت‌های فنی.

فرایندهای بالا در واقع مراحل جزئی‌تر همان پیچه‌ی دانش که قبلا اشاره کردم را تشکیل می‌دهند. پیچه‌ی دانش با در نظر گرفتن این چهار مرحله شبیه به این می‌شود:

.

در نمودار بالا پیکان‌های آبی عواملی هستند که ادامه یافتن و پایداری سیستم تولید دانش را تضمین می‌کنند: «گفتگو» (برای عبور از مرحله‌ی یک به دو)، «اتصال دانش صریح» (برای عبور از مرحله‌ی دو به سه)، «آموختن» (برای عبور از مرحله‌ی سه به چهار) و «توسعه‌ی میدان» (برای عبور از مرحله‌ی چهار به یک) . استمرار سالم این عوامل منجر به بالا رفتن در پیچه‌ی دانش (تولید دانش) می‌شود.

خلاصه‌ی پاراگراف بالا در نمودار زیر بهتر نمایان است:

.

محور افقی (هستی‌شناسیک) بزرگ شدن میدان را نشان می‌دهد (فرد –> گروه –> سازمان –> فراسازمان یا بین سازمانی) که در واقع نشان‌گر بزرگ شدن دامنه‌ی پیچه‌ی دانش است. محور عمودی (معرفت‌شناسیک) نوع دانش را نشان می‌دهد (ضمنی/صریح).

نکته‌ی جالب این است که در همه‌ی شرایط (صرف نظر از این که چقدر دانش سازمانی جمع شده باشد) دانش صریح و ضمنی هر دو تولید می‌شوند و فرایند تولید دانش را کامل می‌کنند.

.

منابع و مطالعه‌ی بیشتر {1}، {2}، {3}، {4}، {5}

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: بازخوانی یک نقطه به نام عطف

  • همسر مناسب (به اندازه کافی خوب) و یا همسر ایده‌آل؟ » آوای موج
    خانم ورمولن معتقد است احساسات عاشقانه چیزی بیش از یک رقص هورمون‌های مغز ما نیست و هیچ چیز آگاهانه‌ای در باره عشق وجود ندارد. ایشان در ادامه یک‌سری اطلاعات بیولژیکی راجع به تغییرات هورمونی بدن به هنگام احساس عشق ارائه می‌دهد (ناگفته نماند که خانم ورمولن بیولژیست نیست) و می‌گوید که این رابطه جنسی است که عشق را به وجود می‌آورد؛ نه تجربه و نه گذر زمان، هیچیک فرمول شیمیایی عشق را تغییر نمی‌دهند.
  • جریان سبز در پایان سال 1388، چشم انداز آینده » كلاشينـكـف ديـجيتال
    نکته دیگری که می توان نتیجه گرفت این است که ظرف زمانی «9 ماه» تقریبا تمام ظرفیت نقش آفرینی جنبش خرده بورژواتیک شهری در ایران، انرژی و توان طبقه متوسط شهری در معادلات سیاسی ایران بود،به نظر می رسد به دلیل خصلت های اجتماعی و اقتصادی و شرایط موجود،طبقه متوسط ( که طبقه ای تحصیل کرده، جوان و مرتبط با نهادهای بورکراسی حاکمیت است) دیگر توان ادامه بازی را ندارد.
  • اندر ستایش گزارش و تحلیل و نقد » واژه زمان
    من هیچ از یک از این نویسندگان را از دور یا نزدیک نمی‌شناسم. وبلاگ‌هایشان را بار اول است که می‌بینم. دانش کوهپیمایی من در حد یک آدم معمولی است و توان اظهار نظر در مورد آن گزارش و آن تحلیل را ندارم. نمی‌دانم که در پشت هر یک از این دو گزارش و تحلیل صداقت محض بوده و یا چیزهای دیگری هم در این میان هست. من فقط یک حدس می‌توانم بزنم و آن این است که در پس یک حادثه غم‌بار، یک اتفاق خجسته رخ داده است. این داستان که با هزینه جان باختن ۸ نفر رخ داده بود و می‌توانست خبری برای فراموشی باشد حالا تبدیل به یک داستان ماندگار و قابل بازرسی و یک case شده است. گزارش و تحلیل هر دو در فضای اینترنتی سالها قابل دسترس خواهند بود. هر کس که بخواهد فردا در مورد بهمن و خطرات آن چیزی بداند ممکن است که به یک یا هر دو این گزارش‌ و تحلیل هم سری بزند. این گزارش و تحلیل به فضای دانش کوهنوردی و ایمنی سرزمین ارزش افزوده اضافه کرده‌اند. اگر فردا روزی بهمن آمد و کسی جان نباخت و جمعی برای از دست دادن عزیزی پریشان نشد، شاید که کار این دو نویسنده سهمی از این خیر و صواب داشته باشد.
  • گوشواره‌هایم مال تو، کفش‌هایم نه » روشنائی‌های شهر
    اشتباهی است که این هفته‌ها زیاد تکرار کرده‌ام. هی خیال کرده‌ام که این صدای دخترکوچکی است که دارد مامان‌بازی می کند، یواشکی رفته سرکمد، لباس‌ها را ریخته بیرون و الآن است که دامن های بلندی که روی هم پوشیده زیرپاهایش گیر کنند و او را بزنند زمین. هی فکر کرده ام الآن می روم آن اتاق و دستهای کوچکی را می بینم که در آستین بلند بلوزها گم شده‌اند و می‌خندم و بلوز را درمی‌آورم و انگشتهای گمشده را می بوسم. بعد تا خواسته‌ام بروم توی اتاق تا مواظب باشم پیراهن‌های بلند، طفلکی را زمین نزنند، ناگهان دیده‌ام دخترنوجوانی با لباسهای اندازه از در آمده بیرون. دختری که دیگر انگشتهایش در آستین های من گم نمی شوند.
  • دو نکته درباره تفکیک جنسیّتی » ایمــــایان
    متأسّفانه اینجا هم ما مانند بسیاری از مسائل، تک‌بعدی به قضیّه نگاه می‌کنیم به جای اینکه انسان و مطالعات انسانی را چند وجهی لحاظ کیم. سؤال اصلی این نیست که توفیق درسی در یک دانشگاه تک‌جنسیّتی بالاتر است یا دانشگاه مختلط؟ سؤال این است که بهتر است دانشگاهی با معدّل بسیار بالا و شاگردانی ناتوان از ارتباط با جنس متفاوت داشته باشیم که در ازدواج و زندگی مشترک آینده‌شان نتیجه‌ی این ناتوانی و نشناختن طرف مقابل را ببینند یا دانشگاهی با معدّل درسی پایینتر که افرادی تحویل دهد که شناخت بیشتری از جنس دیگر دارند و می‌توانند همزیستی مناسبی با آنها چه به عنوان شریک زندگی و چه به عنوان افرادی که در زندگی اجتماعی، خواه‌ناخواه با آنان سروکار دارند داشته باشند؟
  • بازخوانی یک نقطه‌ به نام عطف » دوربین
    تصمیم گرفته شده بود. زمان قرار بود در چند شبانه‌روز بعد متوقف باشد. هیچ گریزی نبود. میزگرد مدت‌ها بود به پوچی رسیده بود و من در آستانه‌ی در داشتم با دست‌های کلیشه‌ای و لبخندهای بدرقه‌ی از سر ادب کلنجار می‌رفتم. اما زمان ایستاده بود. در تمام لحظاتی که من داشتم ماشین را روشن می‌کردم و آینه را تنظیم می‌کردم… کمربند ایمنی را می‌بستم یا راهنمای حرکت را می‌زدم، زمانی در کار نبود. لحظه‌ها همان‌طور متوقف مانده بودند برای تو که آن حرف‌ها را به من زده بودی و می‌دانستی که از آن لحظه به بعد من خودم را چنان که بودم شناخته بودم. تو دانسته بودی که ساعت‌ها برای من خواهند ایستاد و من در نظمی ساعت‌وار مسیری از پیش تعیین شده را خواهم پیمود. شاید برای همین است که کل آن لحظه‌ها، همه‌ی ساعت‌ها و روزهایی که طبق تقویم می‌بایست گذشته باشند و آن همه مسیر و خیابان و بعد سیر گریز ناپذیر  وقایعی که برای من و تو رقم خورده بود را من در یک فریم ایستا درست مثل یک عکس، به خاطر می‌آورم. یک فریم نه بیش و نه کم. تمام آن لحظه‌ها چنان بی‌زمان گذشته بودند که به راحتی امکان داشت کل‌شان را در یک جستار بینایی-بویایی-شنوایی-ذهنی ثبت کرد.
  • چیزی که یادم دادی » ترسا و قیلوله اش
    لوله را فرستادم توی بینی. پیشانیم بابت اولین پروسیجر زندگی حرفه‌ای خیس عرق شده بود. گیر می‌کرد لوله‌ی لعنتی. من بی‌رحمانه فشار می‌دادم. چشمان پیرزن پر از اشک بود. عق می‌زد و به ملحفه چنگ می‌انداخت. ناگهان رد شد. انگار قلبم داشت از ضربان می‌ایستاد. شادی بود؛ از آن شادی‌هایی که بکر نیست٬ به خاطر وقوع یک اتفاق خوب نیست٬ به خاطر کمتر شدن مصیبتی ست که تا لحظه‌ای پیش گریبانت را گرفته بود. اصلن نبودم توی دنیا. یک جایی دورتر از در و دیوار فیروزگر ٬در یک فضای برزخ‌گون٬ غوطه می‌خوردم. نمی‌دیدم. فقط حس کردم دست‌ راستم دارد گرم می‌شود. نگاه کردم. پیرزن نگاهش دیگر ترس نداشت. مهربانی موج می‌زد توی چشمش. دستم را محکم گرفته بود و می‌بوسید؛ غرق بوسه‌اش کرد. من تا آن روز نمی‌دانستم بوسیده شدن دست چه حسی دارد. یاد گرفتم چطور لوله‌ی معده بگذارم. یاد گرفتم وقتی «دوستت دارم» قدش کوتاه‌تر از احساسی ست که دارم هیچ نگویم؛ مهربان نگاهش کنم و دستش را آرام بگیرم و نرم ببوسم.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل‌قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه در همه‌ی نقل‌قول‌ها و هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌هایِ روز: تجربه‌هایِ تاریخی‌مان را فراموش نکنیم

  • نکاتی درباره بیانیه هفدهم موسوی؛ چیزی میان اتمام حجت و مانیفست » دبش
    بیانیه شماره 17 موسوی یکی از زیرکانه ترین بیانه‌های اوست. موسوی در حالی این بیانیه را می‌نویسد که تقریبا تمام مشاوران و اطرافیان او دستگیر شده‌اند و حکومت تمام برگه‌هایش برعلیه او را رو کرده است.
  • تجربه‌های تاریخی‌مان را فراموش نکنیم » عزت‌الله سحابی
    اینک نباید به هیچ وجه به شبیه‌سازی حوادث کنونی ایران با دوران انقلاب پرداخت. افراد آگاه و ناظران باتجربه و عمق‌نگر به خوبی می‌دانند که الان نه سال 42 است که حاکمیت بتواند جنبش اعتراض مسالمت‌آمیز مردم را سرکوب و نابود کند و نه سال 56 است که مردم و جامعه از یک سو و دولت و حاکمیت از سوی دیگر در شرایط یک انقلاب قرار داشته باشند. بنابراین دوستان عزیز نصیحت و انذار و هشدار این برادر پیرتان را بپذیرید و در آن تأمل کنید که نباید با دادن تحلیل‌های تند و اغراق‌آمیز و احساسی بر تنور احساسات آتش بریزید و حرف‌ها و کارهای بی‌پشتوانه را تشویق کنید.
  • درباره روشنفکری دینی و روحانیت » تورجان
    درباره نقش روحانیت در جنبش های آزادیخواهانه نباید دچار افراط و تفریط شد. تریبون های رسمی همواره سعی کرده اند در سی سال گذشته با بزرگنمایی نقش روحانیت در انقلاب اسلامی و حتی جنبش های پیش از انقلاب ۵۷ به نوعی مشروعیت زایی برای سیستم حاکم دست بزنند و طیف های دیگر اثرگذار در این تحولات را به دلیل آنکه در سیستم کنونی از منتقدان و مخالفان شمرده می شده اند نادیده بگیرند. از سوی دیگر شاهد بوده ایم طیف های گوناگون اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز در ورطه تفریط افتاده و کمترین نقش را به روحانیت داده اند تا به نوعی از رقیب و مخالف سیاسی خود مشروعیت زدایی تاریخی کرده باشند.
  • مهاجرت به راحتی ممکن است آدم رو کله پوک کند » وبلاگ بدون عنوان
    این ایرانی که اینجا هست نظر به اینکه هویتش روی هوا است مجبور می‌شود مدام روی مولفه‌های ایرانی اش ناکید کند تا کمتر احساس پوچی بکند اما ایرانی در ایران در آن هویت کذایی تا گلو فرو رفته و اصلا علاقه ندارد حالا بیاید و برجسته اش کند. معمولا هم وقتی میایی روی این ایرانی بودنت تکیه کنی می‌روی سراغ جنبه‌های دم دستی و متواتر فرهنگ ایرانی. همین که قرمه سبزیت را بخوری و سفره هفت سینت را بچینی و خبرهای جنبش سبز را بخوانی خوشجالی. البته بیشتر از این هم از تو بر نمی آید. در ننیجه تویی که اگر در ایران بودی صد سال هم سراغ این مقولات نمی‌رفتی و کاملا به دور از مرکز در لاک خودت چرا می‌کردی ناگهان حودت را در مرکز میراث بالنده ایرانی پیدا میکنی.
  • کریسمس خود را چگونه گذراندید؟ »  یک مهندس خسته
    روز ششم – تعطیلات طولانی مدت، امتحان رابطه زناشویی هست. کمتر دیده ام زوجی از این امتحان سربلند بیرون بیایند. از روز سوم به بعد زوجین هر کدام به مثابه یک تانکر هجده چرخ هستند، بار زده اند تا بیخ گلو، یکی با نیتروژن مایع و دیگری با بنزین هواپیما، با همدیگر کورس انداخته اند چراغ خاموش توی سر پایینی چالوس. جرقه غیر قابل اجتناب هست.
  • باور کردنش سخت است » سیاوشون
    من همه‌ی کافه‌های این شهر را بلدم. و می‌دانم که همه‌ی آن نوشته‌های «سیگار کشیدن ممنوع» را از ترس «اماکن» چسبانده‌اند به دیوارهای‌شان. وگرنه این‌جا همه چیز آزاد است، سیگار کشیدن آزاد است، ساعت پرسیدن آزاد است، ساعت مچی داشتن آزاد است، خواب دیدن آزاد است، تنها این من هستم که ساعت مچی ندارم، و متاسفم، باور کردنش سخت است، من هیچ‌وقت ساعت مچی نداشته‌ام.
  • چند جوک در مورد اتحاد شوروی سابق! » كلاشينـكـف ديـجيتال
    به برژنف یک توپ فوتبال هدیه کردند،او گفت: از شما برای این هدیه متشکرم، اما نمی توانم قبولش کنم، چون خیلی به خروشچف (رهبر معزول شده شوروی) شبیه است!
  • واكنش‌ها به بيانيه هفدهم موسوي » اين‌جا و اكنون
    به نظرم، خطي كه در نقل قول بالا پر رنگ كردم قسمت اصلي جواب به شخص رضايي است، و از آن به بعد، شايد نوعي جواب به همه كساني در اردوگاه راست باشد كه ممكن است بخواهند با استدلالي مشابه ولي نه از راهي كه رضايي اقدام كرده، عمل كنند – راهي كه در ابتداي سرمقاله مورد تخطئه شريعتمداري قرار گرفته. سرمقاله اخير اگرچه لحن معمول شريعتمداري را دارد، اما به نظرم به دليل موقعيتي كه در آن هستيم، آن را بايد بسيار جدي گرفت. شايد يكي از مهم‌ترين نوشته‌هاي آقاي شريعتمداري در ماههاي اخير باشد.
  • شوخی اشک آور مسلمانی » كافه ناصری
    مسجد قبا را در شیراز که محل نماز جماعت آیت الله دستغیب است به خاطر مخالفت های ایشان با آقایان تخلیه و پلمپ کرده اند. هیچ کس فکرش را می کرد در جمهوری اسلامی روزی مسجد پلمپ کنند؟ خدائیش جهان از این بامزه تر ممکن است بشود؟
  • مجله بخوانیم » تلخ، مثل عسل
    بیست و چهار. اولین شماره اش را دیروز خریدم و رفیق بی خوابی و بد خوابی دیشبم شد. مرا یاد سری اول مجله ی نقد سینما انداخت، قبل از آنکه نقد سینما توسط گروه جدید قبضه شود و از هویت تهی: تهی تهی. حداقل فایده  بیست و چهار این بود که خیالم آسوده شد فقط من نیستم که هر چه در همشهری کین می گردم فیلمی در حد برترین اثر تاریخ سینما نمی یابمش.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل‌قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه در همه‌ی نقل‌قول‌ها و هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سوژه‌ی بزرگ

art_blueeyes

یک‌بار دیگر ساعتش را نگاه کرد. فقط دو دقیقه مانده بود.

ابرها شکل همیشگی‌شان، طرح‌های مبهمی که پیوسته تکرار می‌شوند را نداشتند. به نظرش می‌آمد طرح ناآشنایی شده بودند که گرچه مثل همیشه امکان نداشت بتوان برایش همتایی پیدا کرد، اما در قالب و فرمی باورنکردنی شکل گرفته بودند.

ذهن‌اش آن‌قدر سریع و شفاف شده بود که می‌توانست همه‌ی لحظه‌هایی را که در زندگی‌اش سپری کرده بود به سرعت مرور کند. می‌توانست چشم‌هایش را ببندد و آفتاب را که به آرامی می‌درخشید حس کند. خوشحال بود که آفتاب هم‌چون شاهدی حضور داشت؛ در لحظه‌ای که به سرعت نزدیک می‌شد.

دریا به قدری آرام بود که غیرممکن بود بتواند بداند چگونه دو دقیقه‌ی دیگر جان‌اش را خواهد گرفت. فقط می‌دانست دو دقیقه‌ی دیگر فرا خواهد رسید. همان‌طور که چشم‌هایش را بسته بود، صدای نوازش‌گر برخورد آرام موج‌ها با ماسه‌های مرجانی ساحل را می‌شنید. این نمی‌توانست لحظه‌ی مرگ باشد. راستی چگونه می‌بود؟ آرام و سرد و بی‌خیال؟ یا تند و گرم و پرشور؟

به خود گفت مرگ هرگز تجربه نشده است. چرا که تجربه‌ای که تکرارپذیر نباشد، تجربه نیست. بعد دوباره به خود گفت چون مرگ تجربه نشده است، هیچ قانون تجربی هم در مورد آن یافت نشده است و نخواهد شد. و بعد نتیجه گرفت به همین دلیل است که این لحظه‌های قبل از مرگ به نظرش عجیب می‌آمدند. چرا که در هاله‌ای از ناشناختگی مطلقِ باشکوه فرو رفته بودند.

دلش می خواست در این دو دقیقه‌ی باقی‌مانده از زندگی‌اش به هیچ چیز فکر نکند. نمی‌خواست به مرگ اجازه دهد در این لحظه‌های آخر چیزی مهم مانند اندیشیدن را از او بگیرد. اندیشیدن را خودش باید از خودش می‌گرفت. نباید به مرگ اجازه می‌داد که این‌قدر گستاخ باشد که اندیشه‌اش را هم از او بگیرد.

به این فکرش خندید. چون تلاش آگاهانه‌اش برای نیندیشیدن خود به اندیشیدنی منجر شده بود. فکرش نمی‌توانست آرام باشد. بدون این‌که بخواهد جنب و جوش محیط اطراف در ذهنش رسوخ می‌کرد و انهدام جهان‌گستری که در شرف وقوع بود بر اضطرابش می‌افزود.

چرا این‌جا بود؟ کنار پهنه‌ی دریا؟ از خود می‌پرسید. آغوش دریا امنیت داشت. امنیتی که هرگز در خشکی یافت نشده بود. آرامشی به عمق ابدیت. زنجیره‌ی طولانی و شگرفی که به حیات او انجامیده بود، از همین‌جا آغاز شده بود. آغازی دریایی که احتمالا به میلیاردها سال پیش بر می‌گشت. حادثه‌ی حیات‌اش به خطی ممتد می‌مانست که ابتدایش کمرنگ و محو شده باشد و نتوان مرزهای آغازین‌اش را یافت. اما برای این خط طولانی و مهم که «او» بود پایان واضح و معینی رقم خورده بود. خط در یک نقطه‌ی موجز ساده متوقف می‌شد: دو دقیقه‌ی دیگر.

انگشت‌هایش می‌توانستند گرمای آب را حس کنند. همین‌طور گرمای آفتاب را. و وزش ملایم باد را که به گونه‌هایش می‌خورد. این جهان بود که توسط او احساس می‌شد. چه کسی می‌دانست که وقتی او، یعنی «سوژه‌ی بزرگ» پدیده‌های جهان را احساس نکند، آن‌ها وجود خواهند داشت یا نه. آیا این خورشید، این آسمان، این باد و این اقیانوس اگر توسط «او» احساس نشوند وجود خواهند داشت؟ از آن هم فراتر، بدون حضور «سوژه‌ی بزرگ» چه اهمیتی داشت که وجود داشته باشند یا نداشته باشند؟

مرگ نزدیک می‌شد و جهان می‌رفت که در سیاهی جاودان گم شود. کدام مرجع در جهان می‌توانست ادعا کند از او به پایان‌اش داناتر است؟

درس روز: مهمترین آدم‌های یک سازمان

این را می‌نویسم برای به اشتراک گذاشتن درسی که امروز گرفتم. امیدوارم من را متهم به «ماکیاولیسم» نکنید. باور کنید هدفم خیر است!

از بسته‌ی حقوقی و ترفیع که بگذریم، کلیدی‌ترین آدم‌هایی که می‌توانند «رفاه» شما را در یک سازمان تضمین کنند عبارتند از:

  1. آبدارچی‌ها
  2. مسئولین دفتر خدمات مسافرتی طرف قرارداد شرکت
  3. راننده‌‌ها
  4. مسئولین اداره‌ی روابط عمومی

البته خوب است که با همه‌ی همکارها خوب باشید. اما به صورت خاص اگر با این چهار دسته خوب باشید:

  1. بهترین و داغ‌ترین نوشیدنی‌های دلخواه‌تان را در ساعت‌ها و محل‌هایی که دوست دارید نوش جان می‌کنید. (آن‌هم با لبخند!)
  2. بلیط هواپیما برای تشریف بردنتان به خانه هرگز دیر نمی‌شود و با یک ای‌میل ردیف می‌شود، حتی اگر درخواستتان را در لحظه‌ی آخر داده باشید یا مراحل اداریش هنوز کامل نشده باشد.
  3. کلی کارهای خرت و پرت غیراداری را هم راننده‌های مهربان شرکت همین‌جوری از سر لطف برایتان انجام می‌دهند.
  4. ویزای کشورها را به موقع و بی‌دردسر می‌گیرید و هر جا هم که می‌روید توی هتل خوب اقامت خواهید داشت.

کافی است این آدم‌ها را «کمی» تحویل بگیرید: اول سلام کنید، لبخند بزنید و بپرسید آخر هفته را چطور گذرانده‌اند. همین‌طوری گاهی که هیچ کاری هم ندارید به دفترشان سر بزنید. یعنی این‌کارها را وقتی انجام دهید که هیچ چشم‌داشتی ندارید. این‌طوری کلی با شما دوست می‌شوند و فکر نمی‌کنند که آدم طمع‌کاری هستید. (اسمایلی یک معلم خیلی بدجنس)

نکته: بسته به این‌که آدم خوش‌بین یا بدبینی باشید، از حرفهای بالا می‌توانید دو جور نتیجه‌گیری کنید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی