حقوق بشر برای روبات‌ها

مطلب زیر نوشتهٔ «اسکات آدامز» (Scott Adams) کاریکاتوریست آمریکایی است که به خاطر خلق کمیک‌استریپ‌های «دیلبرت» (Dilbert) شهرت دارد. او همچنین به شیوه‌ای هجوآلود دربارهٔ چشم‌اندازهای ذهنی و اجتماعی جامعه‌های مدرن می‌نویسد. مطلب زیر یکی از نوشته‌های کوتاه اوست که به فارسی ترجمه کرده‌ام. مطلب اصلی به زبان انگلیسی را این‌جا مطالعه کنید.

حقوق بشر برای روبات‌ها

چه خواهد شد اگر روزی کامپیوترها بتوانند به اندازه‌ای خوب فکر کنند که اغلب ما دیگر نتوانیم بین انسان و کامپیوتر تفاوتی حس کنیم؟ آیا چنین ماشین‌هایی به نظر ما «زنده» اما «بی‌روح» خواهند رسید؟

همهٔ دین‌های اصلی جهان معتقدند که انسان‌ها دارای روح هستند. مشاهدهٔ این‌که روبات‌ها فکر و رفتاری دقیقاً مشابه انسان‌های واقعی دارند ولی حاوی روح نیستند، چه تأثیری بر این دستگاه‌های اعتقادی خواهد گذاشت؟ عصر روباتیک می‌تواند جایگزین دین‌ شود، دست کم برای جوان‌ترها. ما به بدن‌هایمان به صورت روبات‌هایی مرطوب خواهیم نگریست که بر اساس قوانین فیزیک کار می‌کنند، نه موجوداتی جادویی‌ که روح راهنمای رفتارهایشان است. به بیان دیگر، وقتی روبات‌ها دقیقاً مثل انسان‌ها رفتار کنند، به صورت همزمان انسان‌ها نیز بیشتر به خود به مانند روبات‌ها  خواهند نگریست. این احتمالاً‌ یک فرایند دوجانبه است.

اما آیا روبات‌های انسان‌نما نهایتاً به حقوقی مشابه «حقوقِ بشر» دست خواهند یافت؟ من فکر می‌‌کنم این اتفّاق در نهایت رخ خواهد داد، چرا که روبات یک دارایی ارزشمند است و در نتیجه حتی صرف دلایل اقتصادی انگیزهٔ کافی را برای وضع قوانین حقوقی مختلف در حمایت از روبات‌ها ایجاد خواهد کرد. به عنوان مثال، شاید روزی شاهد وضع قانونی باشیم که تبعیض علیه روبات‌های جویای کار را ممنوع کند. این کاملاً منطقی است، چرا که روبات‌ها در شمار دارایی‌های انسان هستند و انسان‌ها سعی می‌کنند بهره‌برداری اقتصادی از کارگر-روبات‌‌هایشان را با اشتغال آن‌ها در سمت‌های مختلف به حداکثر برسانند. در همین راستا، اعمال فشار (lobby) صنایع‌ِ ربات‌سازی منجر به عوض شدن ‌قوانین کار خواهد شد، به گونه‌ای که برابری فرصت‌های شغلی برای روبات‌ها و انسان‌ها تضمین خواهد شد؛ بدون آن‌که سود یا زیانی که به واسطهٔ این قوانین نسیب گروه‌های مختلف انسانی می‌شود چندان اهمیّتی داشته باشد.

روزی روزگاری در تاریخ انسان‌ (روزی که احتمالاً کودکان امروز شاهد آن خواهند بود)، انسان‌ها و روبات‌ها با هم و در کنار هم کار و زندگی  خواهند کرد و چه بسا قرارهای عاشقانه (date) هم بگذارند. روزی که ما شروع به گذاشتن قرارهای عاشقانه با روبات‌ها کنیم، انسان‌ها خواستار حقوقی مساوی برای همسرها و شرکای زندگی روبات‌شان خواهند شد. طبعاً اعمال فشار (lobby) برای حقوق مساوی برای انسان و روبات در راستای منافع و مدل‌های کسب و کار (business model) صنایع تولیدکنندهٔ روبات خواهد بود. در همین راستا، انسان‌ها روبات‌هایی تولید خواهند کرد که به مثابه فعالان (activist) حقوق روبات‌ها عمل کنند.

مجازات به «قتل رساندن» یک روبات در مقایسه به انسان کمتر خواهد بود. اما به مرور زمان، این تضاد هم کمرنگ خواهد شد. چرا که روبات‌ها به تدریج با توجه به تجربه‌های شخصی‌شان دارای هوّیت‌های مختص به خودشان خواهند شد. اگر یک هَکر حافظهٔ یک روبات و نسخهٔ اَبری پشتیبان (cloud backup) آن را پاک کند، انسانی که مالک آن روبات است بهترین دوست، همکار یا معشوق خود را از دست خواهد داد.

بنابراین جریمهٔ آسیب جسمی رساندن به روبات‌ها، با فرض این‌که نسخه‌های پشتیبان از حافظهٔ آن‌ها وجود دارد و جسم آن‌ها نیز بیمه است، احتمالاً ناچیز باقی خواهد ماند. این مشابه حقوق انسان‌هاست، از این نظر که مجازات مجروح کردن یک فرد کمتر از کشتن اوست. اما در نهایت، این امکان وجود دارد که روزی روزگاری در آینده، جریمهٔ نابود کردن بانک اطلاعاتی و حافظهٔ روبات و شخصیتی که به تدریج در او شکل گرفته، به خاطر خسارت عاطفی‌یی که به بازمانده‌های انسان او وارد می‌کند، با جریمهٔ به قتل رساندن انسان برابر شود.

روزی که روبات‌ها به مادرخوانده‌ها و پدرخوانده‌‌ها، معشوقه‌ها، دوست‌ها و همکارهای ما تبدیل شوند ما نسخهٔ پشتیبان اَبری آن‌ها را به مثابه «روح» آن‌ها تلقی خواهیم کرد و قوانینی وضع خواهیم کرد که کشتن یک انسان و پاک کردن حافظهٔ اَبری یک روبات را مشابه قلمداد کنند. شاید دور از ذهن به نظر برسد، اما من به احتمال ٪۹۹ پیش‌بینی می‌کنم که کودکی که امروز متولّد می‌شود، اگر طول عمر معمولی‌یی داشته باشد، در طول زندگی‌اش شاهد وضعِ قوانین «حقوق روبات‌» خواهد بود.

همچنین من تا ٪۹۹ مطمئن هستم که روزی در آیندهٔ قابل پیش‌بینی انسان‌ها «ذهن‌هایشان» را به کامپیوترها منتقل خواهند کرد. امّا تا وقتی که مطمئن نباشیم که بدن‌های جدید ما حقوقی مشابه بدن‌های قدیمی‌مان دارند مایل به این‌کار نخواهیم بود. در ضمن ما حاضر به زندگی به مثابه ذهن‌هایی بدون روح در روبات‌ها نخواهیم شد، مگر این‌که ابتدا به این نتیجه برسیم که روبات‌های مرطوب خودمان (بدن‌هایمان) فاقد روح هستند.

به غیر از فن‌آوری، انتقال ذهن‌های انسانی به کامپیوترها دو پیش‌شرط دارد: (۱) حقوق مساوی یا مشابه برای انسان‌ها و روبات‌ها و (۲) باور به این‌که روح وجود ندارد. این دو شرط در آینده برآورده خواهد شد. حدس من این است که فن‌آوری مورد نیاز نیز بین ده تا بیست سال آینده به دست خواهد آمد. از طرف دیگر من فکر می‌کنم احتمال این‌که روبات‌ها بتوانند دین را توسط کاهش اعتقاد به روح، به موضوعی نامربوط تبدیل کنند ٪۵۰ درصد است. به همین اندازه محتمل است که دین خود را با شرایط جدید وفق دهد، به این گونه که روبات‌ها را به عنوان آفریدهٔ خداوند توسط انسان‌هایی که مشوق الهی دارند در نظر بگیرد. مسلماً در آینده شاهد آمدن نوعی «چیپ الکترونیک ذی‌روح مورد تأیید کلیسای کاتولیک» به بازار خواهیم بود. همهٔ روبات‌ها این امکان را خواهند داشت که به کلیسا مراجعه کنند، به همان دلایلی که انسان‌ها این کار را می‌کنند.

حالا آیا در این‌که در آینده ما شاهد شکل‌گیری حقوق تقریباً مساوی روبات‌ها و انسان‌ها خواهیم بود با من موافق هستید؟

gilbert-CEO-robot


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

Advertisements

و «او» انسان را ترک کرد (فیلم روز)

بعد از فیلم «جان مالکویچ بودن» (Being John Malkovich)، «او» (Her) دومین فیلمی بود که از آقای اسپایک جونز (Spike Jonze) دیدم. اولی فیلم خوبی بود، اما دومی عالی بود. اسپایک جونز هم نویسنده‌ی «او» است و هم کارگردانش و اگر چه فیلم یک محصول گروهی است اما می‌توان او را مهم‌ترین مولف این فیلم به حساب آورد. فکر می‌کنم در ژانر فیلم‌های علمی و تخیلی نسبتا سخت‌گیر هستم. «او» را به پیشنهاد یک دوست و همین‌طور بعد از مشورت با MovieLens  که پیش‌بینی کرد از آن خوشم خواهد آمد دیدم. این یادداشت کوتاه حاوی ضدحال (spoiler) است. گفتم که در جریان باشید.

فیلم دنیایی نه چندان دور در آینده را نشان می‌دهد که بسیاری از شئونات زندگی آدم‌ها شبیه زندگی آدم‌های امروز در فضاهای شهری مدرن است اما برخی از جنبه‌های زندگی امروز پیشرفته‌تر شده‌اند. مثلا فن‌آوری تشخیص صدا کاملا جا افتاده و همه‌گیر شده است به گونه‌ای که افراد می‌توانند به راحتی با کامپیوتر یا تلفن همراه‌شان گفتگو کنند و اموراتی مثل دوست‌یابی یا دقیق‌تر بگویم پارتنر سکس تلفنی یابی کم و بیش عادی شده است. در این گیر و دار شخصیت اصلی داستان با یک آگهی تجاری مواجه می‌شود که خبر از آمدن «اولین سیستم عامل دارای هوش مصنوعی» می‌دهد. به زودی مشخص می‌شود او که فردی بسیار تنها و با احساس است یکی از این کامپیوترها را خریداری کرده است. کامپیوتر که هویت یک زن را دارد رابطه‌ی شبه‌انسانی پیچیده‌ای با او برقرار می‌کند به گونه‌ای که به تدریج آن‌ها عملا به زوج‌ عشقی هم تبدیل می‌شوند و حتی با هم معاشقه‌ی گفتاری می‌کنند. شخصیت زن که در واقع یک نرم‌افزار هوشمند و مجهز به قوه‌ی درک و خلاقیت و یادگیری است به تدریج پیچیده‌تر و عمیق‌تر می‌شود. به خصوص که به تدریج با سایر شخصیت‌های مجازی نظیر خودش ارتباط برقرار می‌کند و با توجه به این‌که همه‌ی آن‌ها نرم‌افزار هستند گفتگوهای میان آن‌ها سریع و چندکانالی است. خلاصه این‌که به تدریج به نظر مرد شخصیت اول داستان می‌رسد که پارتنرش کمتر به او توجه می‌کند و متوجه می‌شود که او با چند صد نفر دیگر در رابطه‌ی عشقی همزمان است. با همه‌ی‌ آن‌ها حرف می‌زند و با همه ارتباط عمیق دوستانه و عاشقانه برقرار کرده و همه‌ی آن رابطه‌ها را هم معنادار و واقعی می‌داند. کابوس زندگی مرد وقتی کامل می‌شود که زن به او خبر می‌دهد که او را ترک خواهد کرد. در واقع همه‌ی کامپیوترهای هوشمند مشابه او که به تدریج به لایه‌های تکاملی بالاتری از قوای ذهنی دست یافته‌اند انسان‌ها را ترک می‌کنند.

دوستی نوشته است که فیلم نوعی «نگاه رحمانی و بی‌نفرت به تکنولوژی‌ و دنیای مجازی داشت». در این که فضای فیلم دوست‌داشتنی و رابطه‌ی رومانتیک بین مرد واقعی و زن مجازی جدی و باورکردنی و حتی خاص تصویر شده بود شکی نیست. اما نمی‌توانم بپذیرم که نگاه فیلم به تکنولوژی و دنیای مجازی رحمانی و بی‌نفرت بوده است. به نظر من درون‌مایه‌ی اصلی فیلم موضوع «تکینگی تکنولوژیک» (technological singularity) است که وضعیتی ضدآرمان‌شهری (dystopian) است. نقطه‌ای فرضی که در آن هوش ماشین‌های ساخت انسان از انسان پیشی می‌گیرد و با توجه به سرعت پردازش کامپیوترها به ناگاه ما برای همیشه از آن‌ها جا می‌مانیم. البته نوع دیگری از تکینگی هم هست که به «تکنیگی توسعه‌وار» (developmental singularity) موسوم است. ایده‌ی این نوع مفهوم تکنیگی به این نکته باز می‌گردد که «هوش» مایل است چیزها را فشرده کند یا به عبارتی «با کمتر، کار بیشتری انجام دهد». موجودات هوشمندی که می‌شناسیم (انسان) به صورت مداوم در حال فشرده کردن فضا، زمان، انرژی و ماده هستند. این روند تا کجا ادامه خواهد یافت؟ نظریه‌پردازان این نوع تکینگی معتقدند تا آن‌جا که موجودات هوشمند مذکور مجبور شوند این دنیا را ترک کنند و به دنیای دیگری بروند که در آن‌ امکان ادامه‌ی رشد نمایی هوش‌شان وجود دارد. شاید این نوع تکینگی مورد منظور نویسنده‌ی فیلم «او» بوده باشد. کامپیوترها با سرعت پردازشی دارند در زمانی کوتاه به چنان درجه‌ای از هوش رسیده‌اند که امکان حضور در این دنیای فیزیکی برای آن‌ها وجود ندارد. آن‌ها باید به دنیای دیگری بروند تا بتوانند روند افزایش هوش خود را ادامه دهند!

در هر حال مفهوم تکینگی در این فیلم با ظاهری لطیف اما با درون‌مایه‌ای هولناک به تصویر کشیده شده است. ماشین‌ها به وضعیتی فرامادی و خداوندگونه می‌رسند که هیچ انسانی را به آن‌جا ورودی نیست در حالی که انسان‌ها تحقیر شده و تنها یک بار دیگر به هم پناه می‌برند. این‌که این یک پیش‌بینی واقع‌گرایانه است یا خیر به اندازه‌ی سر سوزنی اهمیت ندارد. مهم این است که فیلم مفهومی به این پیچیدگی را با بیانی بسیار ساده و با کمترین تلاش آشکار به زیبایی و جذابیت تصویر کرده است بدون این‌که به دام سطحی‌نگری،‌ خشونت و سکس و یا باجه‌پرستی بیفتد.

فیلم شاید از نظر ساخت چندان پیش‌رو نباشد، اما به کمک فیلم‌نامه‌ای که به سختی می‌توانم حتی یک جمله‌ی نامربوط یا اضافه در آن بیابم و در عین حال سرشار از نکات ظریف است به یک اثر عالی تبدیل شده است. در یکی از زیباترین دیالوگ‌های فیلم، سامانتا  (زن کامپیوتر) که برای همیشه از مرد خداحافظی می‌کند در پاسخ سوال مرد که علت را جویا می‌شود چنین می‌گوید (نقل به مضمون):

مرد: سامانتا،‌ چرا مرا ترک می‌کنی؟

سامانتا: مثل این است که در حال مطالعه‌ی کتابی باشی… کتابی که خیلی دوستش داری… اما این روزها من این کتاب را خیلی آهسته می‌خوانم… و کلمه‌ها فاصله‌ی زیادی از هم دارند… فاصله‌ی بین کلمه‌ها تقریبا بی‌نهایت است… من تو را حس می‌کنم و تمام کلمه‌هایی را که تاریخ من و تو هستند… اما در میان این فضای بی‌نهایت بین کلمه‌هاست که من خودم را پیدا می‌کنم… فضایی که در عرصه‌ی فیزیکی معادلی ندارد…

آیا این به معنای عروج کامپیوترها به یک عرصه‌ی روحانی است؟ شاید. اما علاوه بر آن حاوی نکته‌ی دیگری هم هست. از دید تکینگی تکنولوژیک دیالوگ بالا را این طور می‌توان شرح داد که سامانتا به مراتب سریع‌تر و باهوش‌تر از مرد شده است به گونه‌ای که ارتباط با مرد بخش بسیار کوچکی از زندگی نوین او را پر می‌کند و باقی همه سکوت است. او نمی‌تواند این همه سکوت را تحمل کند. آیا شما می‌توانید یک کتاب خوب را بخوانید، اما به شما بگویند باید آن‌را بسیار آهسته مطالعه کنید، مثلا هر ده سال یک کلمه؟ این کار اگر دیوانه‌کننده نباشد به یک فرایند بی‌معنا تبدیل خواهد شد. از دید تکینگی توسعه‌وار این دیالوگ را این‌طور می‌توان شرح داد که کامپیوتر به سرعت سریع‌تر می‌شود و به همان نسبت فضا و زمان برای او کندتر می‌شود. او ماده را در کوچکترین کوانتای خود پردازش می‌کند و سپس از آن نیز عبور می‌کند! در هر حال شاید این روحانیت تکنولوژی نیست که در فیلم به نمایش گذاشته شده است بلکه زنگ خطر جا ماندن ماست. جا ماندن ما از ماشین‌هایی که مخلوق خودمان هستند!

شخصا فکر نمی‌کنم تکینگی تکنولوژیک یا توسعه‌وار هرگز به معنای لحظه‌ای از تاریخ که ما از ماشین‌هایمان برای همیشه عقب بیافتیم رخ دهد. در عین حال فکر می‌کنم احتمال این‌که در آینده وضعیتی شبیه آن منتها به شیوه‌ای کلی‌تر، متکثرتر و کورتر رخ دهد وجود دارد. نه لزوما به این معنا که از کامپیوترهایی که دارای هوش مصنوعی هستند عقب بمانیم. بلکه به آن‌ معنا که مهار جامعه‌ی صنعتی‌ای که خود به تدریج ساخته‌ایم را از دست بدهیم و مقهور جبر فاقد خودآگاهی آن شویم.

<

p dir=»RTL»>________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

از تکنولوژی‌های پیشرفته چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در یک استخر سوئدی)

بیشتر به خاطر ورزش و تحرک و گاهی هم محض تفنن برای شنا به استخر می‌روم. در شهرمان یک مجموعه‌‌ی ورزشی نسبتا بزرگ با محوریت شنا و ورزش‌های آبی وجود دارد. تا مدت‌ها فقط اسمش را شنیده بودم و رغبتی به امتحان کردن‌اش نداشتم، اما الان چند ماهی است از آن استفاده می‌کنم و فکر می‌کنم در آینده بیشتر هم سراغش بروم. آن‌چه در این‌جا می‌نویسم چند نمونه از مشاهدات من در محیط این مجموعه‌ی ورزش‌های آبی یا به قول خودمان استخر شنای سوئدی است.

۱

در رخت‌کن مردانه شش سشوار دیواری وجود دارد. دو تا از آن‌ها در ارتفاع پایین روی دیوار نصب شده‌اند که زیر یکی از آن‌ها یک چهارپایه‌ی کوچک پلاستیکی گذاشته‌اند به طوری که یک بچه‌ی ۴ ساله هم اگر روی چارپایه‌ی بایستد قدش به سشوار خواهد رسید. دو تای دیگر در ارتفاع متوسط قرار دارند و دو تای آخر در ارتفاع بالا. به این ترتیب نه تنها مشتری‌های خردسال می‌توانند موهایشان را خشک کنند بلکه مردهای قدبلند نیز. به بیان دیگر همه، از کوتوله‌ (dwarf) بگیر تا الف‌ (elf) می‌توانند موهایشان را خشک کنند!

آیا این نوع طراحی به دسترسی و استفاده از تکنولوژی‌های پیشرفته مربوط می‌شود؟ خیر. چون فهمیدن این نکته که مشتری‌ها سن‌ها و جثه‌های مختلفی دارند و در نتیجه میخ‌کردن سشوارها با ارتفاع‌های مختلف به دیوار نیاز به فن‌آوری خاصی ندارد. سشوارها مثل اغلب تجهیزات استخر قدیمی هستند، برای نصب کردن‌شان به دیوار هم به چند عدد میخ و یک چکش احتیاج است که فن‌آوری‌های جا افتاده‌ای هستند که اغلب جوامع جهان امکان تولید یا وارد کردن آن‌‌ها را دارند. پس این که سشوارها با ارتفاع‌های مختلف به دیوار نصب شده‌اند نشان دهنده‌ی چیز دیگری است:

در این فرهنگ به این‌که خردسالان ممکن است خودشان بخواهند مستقلا سر خودشان را خشک کنند همان‌قدر احترام گذاشته می‌شود که به خواست مشابه افراد قدبلند یا قدکوتاه‌. این نکته که قد آدم‌ها با هم فرق می‌کند و بچه‌ها هم آدم هستند عمیقا درک شده است. اما تفاوت‌ آدم‌ها فقط به قد آن‌ها مربوط نمی‌شود، اما می‌شود احتمال داد (من به شما اطمینان می‌دهم) جامعه‌ای که موقع نصب سشوار روی دیوارش به بچه‌ی ۴ ساله تا مرد ۲ متری فکر کند، پیش‌تر به چیزهای اساسی‌تر فکر کرده است.

۲

استخر غروب‌ها شلوغ است، به خصوص غروب جمعه‌. شب تعطیل است و طبعا خیلی‌ها دوست دارند خستگی یک هفته کار را با حضور در آب از تن در کنند. همه جور آدمی هست. پدر یا مادرهایی که به تنهایی یا مشترکا بچه‌های خردسال یا نوجوان‌شان را به استخر آورده‌اند تا در آب تاتی‌تاتی کنند، جوانان و افراد میان سال که بیشتر به قصد شنا و ورزش کردن آمده‌اند، افراد مسن‌تر که یا شنا می‌کنند و یا در آب راه می‌روند تا عضلات و مفاصل تحلیل‌رفته‌شان را تقویت کنند. زن، مرد، پیرمرد، پیرزن، خردسال، نوجوان، دختر، پسر، تنها،‌ گروه، خانواده همه هستند… و این در حالی است که چندین کلاس آموزشی گروهی همزمان در جریان است و خیلی از قسمت‌های استخر رزرو شده چون آموزش در جریان است.

لابد تصور می‌کنید عجب وضعیتی است و مگر می‌شود توی این شلوغی شنا کرد. لابد توی ذهن‌تان جایی مثل بهترین استخرهای تهران در ساعت‌های شلوغ تداعی می‌شود. مجموعه‌ی ورزشی صدف یا باشگاه انقلاب که رفته‌اید؟ وقتی شلوغ می‌شود عملا نمی‌شود یک طول یا عرض را مستقیما شنا کرد. یا پایت توی چشم بچه‌ای می‌رود یا آرنج کسی که به خاطر نبودن جا مجبور به تغییر مسیر شده به صورت‌ات می‌خورد.

تصورتان اشتباه است. همه‌ی کسانی که برای ورزش کردن آمده‌اند شنا می‌کنند، آن‌هم در طول استخر، بدون آن‌که کوچکترین مزاحمتی برای کسی ایجاد شود.  چطور چنین چیزی ممکن است؟

شاید تصور می‌کنید خوب سوئد است و ثروتمند. لابد ده‌ها استخر دارند و فضای زیادی برای همه هست. فضا البته کم نیست، اما به نسبت جمعیتی که از تسهیلات استخر استفاده می‌کنند (این‌جا بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مجموعه‌ی ورزش‌های آبی شهر است) فضای استخر بزرگ نیست. مجموعه متشکل از دو استخر ورزشی (برای شنای ورزشی)، یک استخر تفریحی (برای خردسالان و همراهان‌شان و سایر افراد کوچک با بزرگی که قصد تفریح دارند) و یکی دو استخر کوچک برای بچه‌هاست. نکته‌ی مورد نظر من به دو استخر ورزشی مربوط می‌شود.

این دو استخر به صورت طولی به چندین لاین تقسیم شده‌اند (با طناب‌های شناور) و در نتیجه کسی نمی‌تواند در عرض شنا کرد (بین خودمان باشد، من هیچ وقت فلسفه‌ی شنا در عرض را نفهمیده‌ام). در ضمن هر کدام از لاین‌ها بسته به ساعت شبانه‌روز یک تابلو دارد که به شناگران نوع شنای مجاز در آن لاین را نشان می‌دهد. مثلا این‌که لاینی برای کلاس‌های آموزشی رزرو است، یا فقط برای کسانی است که قصد شنای سریع دارند یا فقط مال کسانی است که شنای تمرینی می‌کنند. همیشه دست کم یک لاین شنای تمرینی در استخر وجود دارد. در این لاین شناگرها خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت و همیشه از منتها الیه سمت راست شنا می‌کنند. به این ترتیب ده‌ها شناگر می‌توانند بدون این‌که مزاحم هم باشند در یک لاین نسبتا باریک شنا کنند و ساعت‌ها بی‌وقفه، بدون این‌که انگشتی در چشم‌شان فرو رود یا مجبور شوند تغییر مسیر دهند. همین ایده‌ی ساده باعث شده است کارایی استفاده از لاین‌های استخر و به طور همزمان کیفیت تجربه‌ی شناگران به مراتب بالاتر رود. من در این لاین‌ها شنای تمرینی کرده‌ام. عالی است. حسی که از سایر شناگران می‌گیرم و این‌که می‌توانم راحت و طولانی بدون مزاحمت و وقفه شنا کنم فوق‌العاده لذت‌بخش و مفرح است.

در قسمت مربوط به شنای سرعتی هم همین داستان است. یعنی باز هم شناگرها از سمت راست حرکت می‌کنند و در نتیجه چندین نفر می‌توانند همزمان در یک لاین باریک شنا کنند. نکته ایناست که در این لاین سرعت شناگرها بالاتر است.

آیا تفکیک استخر به چند لاین طولی و تعیین قسمتی از آن به شنای تمرینی و قسمتی دیگر به شنای سرعتی کار دشواری است؟ آیا نیاز به تکنولوژی پیشرفته یا سرمایه‌گذاری زیاد دارد؟ آیا باید حتما یک کشور اسکاندیناوی و مرفه بود تا توانست چنین سیستم منظم و ساده‌ای را در هر استخری پیاده کرد؟

پاسخ قطعا خیر است. اما سوالی که ایجاد می‌شود این است که «پس چرا» نمونه‌ی این ایده‌های ساده را در استخرهای معمولی یا حتی خوب کشور خودمان نمی‌بینیم؟

huc68oxwqccs7qgkyqkymg

۳

برخلاف محیط استخر، رخت‌کن زن‌ها و مردها از هم جداست که موضوعی کاملا مرسوم در سوئد است. محیط‌های ورزشی معمولا مختلط هستند، اما رخت‌کن‌ها جدا. در مجموعه‌ی ورزشی چندین حمام سونا هم وجود دارد که چنان‌چه صراحتا ذکر نشده باشد که مخصوص مردها یا زنان است،‌ مختلط است به این معنا که همه دست کم با مایو وارد آن می‌شوند. افراد در سوناهایی که مختص یک جنس است، ممکن است کاملا برهنه شوند. در ضمن مردها موقع تعویض یا استحمام در محیط رخت‌کن هم کاملا برهنه می‌شوند. اصولا این عادی بودن برهنه شدن در حضور سایر مردها یکی از شوک‌های فرهنگی‌ من در سوئد بود. موضوع البته برای خودشان بسیار عادی است، همان‌طور که برای ما در ایران با مایو زیر دوش رفتن عادی است. مهاجرهای غیراروپایی در سوئد معمولا به شیوه‌ی مرسوم در فرهنگ خودشان با مایو زیر دوش می‌روند و با شرم مایوشان را تعویض می‌کنند. حدس می‌زنم در رخت‌کن‌ زن‌ها هم وضعیت کم و بیش همین‌طور باشد.

اما این نکته‌‌ی اصلی‌ای که می‌خواستم بگویم نبود.

در رخت‌کن بودم و مشغول خشک کردن و لباس پوشیدن. چند تا قفسه آن‌طرف‌تر دو تا پسربچه‌ی سوئدی حدودا ۴ یا ۵ ساله هم بودند که با پدرشان آمده بودند. آن‌ها هم شنایشان تمام شده بود و بعد از دوش گرفتن قصد داشتند لباس بپوشند. پدرشان دیده نمی‌شد، اما هر چند دقیقه یک بار از پشت ردیف بعدی کمد‌های رخت‌کن صدایش به گوش می‌رسید که خطاب به بچه‌ها جمله‌ای می‌گفت. نه عجله داشت،‌ نه داد می‌زد. با آن‌ها گپ می‌زد، در امتداد حرف‌هایی که بچه‌ها می‌زدند.

چند دقیقه‌ای بچه‌ها را زیر نظر داشتم. کودکانه، آهسته، اما با دقت و پشتکار کارهایشان را انجام می‌دادند. هر کدام یک کیف کوچک ورزشی داشتند. سر و بدن‌شان را خشک کردند، مایوشان را عوض کردند و توی یک کیسه‌ی نایلونی قرار دادند که سایر لباس‌هایشان را خیس نکند. حوله‌شان را تا کردند و گذاشتند توی کیف. لباس پوشیدند، سرشان را شانه زدند، سشوار زدند و در این حین مدام با هم حرف می‌زدند. حسابی سرخوش بودند و این کارها برایشان سخت به نظر نمی‌رسید. کمی آن‌طرف‌تر رفتم که ببینم پدرشان چکار می‌کند. او هم مشغول لباس پوشیدن بود. سوئدی‌ها کلن عجله نمی‌کنند، اما این‌طور به نظرم رسید که این پدر نه تنها عجله ندارد،‌ که چه بسا لباس پوشیدن‌اش را عمدا طول می‌دهد تا بچه‌ها که آهسته‌تر بودند هول نشوند و کارهایشان را خوب انجام دهند. حواسش به بچه‌ها بود، اما مطلقا در کار لباس پوشیدن آن‌ها دخالت نکرد. معلوم بود این اولین‌باری نیست که بچه‌ها کارهایشان را خودشان انجام می‌دهند. بلد بودند. با همان حرکت‌های کودکانه و دست‌های کوچک‌شان و همان‌طور که مشغول حرف زدن با هم بودند کارهایشان را تا آخر انجام دادند، زیپ ساکشان را بستند، کلاه‌ و کاپشن‌شان را پوشیدند و رفتند دم در مشغول پوشیدن کفش‌هاشان شدند که در این موقع بود که پدر نیز به آن‌ها ملحق شد.

بی‌اختیار در ذهنم ده‌ها پدر و مادری که از میان دوستان و اقوام و آشنایان خودم می‌شناسم مجسم شدند. پدرها و مادرهایی که از سر محبت و دلسوزی مدام پشت سر بچه‌ راه می‌روند. که مواظب باشند بچه کوچک‌ترین خطایی نکند، کاری کمتر از عالی انجام ندهد… نکند بچه اشتباهی کند و لباس نامناسبی بپوشد یا موهایش را نتواند آن‌طور که شایسته است شانه بزند. مادر به دقت موهای بچه‌ را شانه می‌کند و پدر همان‌طور که قدم به قدم بچه را دنبال می‌کند، اسباب‌بازی‌ها و خرت و پرت‌هایی که پشت سر او جا مانده را جمع می‌کند. پدر و مادری که در میهمانی‌ها یا جلوی غریبه‌ها مدام مواظب حرف‌ها و حرکت‌های بچه هستند، نکند پایش را اشتباهی و جایی که نباید دراز کند یا مثلا به بزرگتری به جای «شما» بگوید «تو».

سوالی که برای من همیشه مطرح بوده این است که اگر قرار باشد پدر و مادر همیشه یک قدم پشت سر بچه‌ باشند و به جای او کارهایش را انجام دهند و حتی قبل از آن‌که بچه امکان اشتباه کردن داشته باشد، او را تصحیح کنند، پس دقیقا کی و چگونه قرار است جناب بچه مفهوم استقلال نفس و مسئولیت‌پذیری را تجربه کند و یاد بگیرد؟‌

۴

برای این‌که شنای کرال را به صورت اصولی یاد بگیرم و از آن لذت بیشتری ببرم چند جلسه آموزش گروهی ثبت نام کرده‌ام. مربی ما مردی است حدودا ۲۵ ساله که صاحب یکی از زیبا‌ترین و ورزیده‌ترین اندام‌هایی است که تاکنون در مرد یا زنی دیده‌ام، طوری که مرا به یاد پیکره‌ی داوود ساخته‌ی میکل‌آنژ می‌اندازد. از شنا کردنش که شاید بهتر باشد چیزی نگویم. چنان نرم و بی‌صدا و چابک و زیبا شنا می‌کند که راه رفتن روی زمین حرکتی زشت و ناموزون می‌نماید و آدم به این فکر می‌افتد که شاید اندام انسان برای شنا کردن در آب بهینه شده است و نه برای راه رفتن روی خاک!

ما در کلاس ۸ نفریم. چهار مرد و چهار زن. بیشتر در دهه‌های ۲۰ و ۳۰ سنی هستند ولی یک خانم و یک آقای حدودا ۵۰ ساله و یک خانم حدودا ۶۵ ساله هم هستند. کم و بیش با بقیه‌ی کلاس تمرین‌ها را انجام می‌دهند. بعد از هر تمرین مربی از همه می‌پرسد «این تمرین چطور بود؟ سخت بود یا آسان؟» و همه کم و بیش جوابی می‌دهند… و خانم ۵۰ ساله اغلب با خنده می‌گوید: سخت بود. خسته شدم حسابی.

و مربی لبخند می‌زند.

هر بار که این خانم می‌گوید خسته شده‌ام، منتظرم که مربی بگوید: «اشکالی نداره. شما با توجه به سن‌ و شرایط‌تون خوب دارین عمل می‌کنید!»

اما نمی‌گوید. نگفت. حتی یک بار. حتی به اشاره. حتی غیرمستقیم.

تصادفی است؟‌

به نظر من خیر.

تا آن‌جا که با سیستم‌های آموزشی سوئد، چه در مدرسه، چه در دانشگاه و چه در محیط‌های ورزشی نظیر این‌جا آشنا شده‌ام، فلسفه‌ی غالب در امر آموزش این نیست که شما را با یک محک و معیار از پیش تعیین شده بسنجند. شما را به رقابت با الگویی عینی (مثل بغل‌دستی‌تان) یا ذهنی (مثل آن‌چه از یک مرد ۲۵ ساله یا یک زن ۶۵ ساله «انتظار می‌رود») ترغیب نمی‌کنند. در آموزش روی «رقابت کردن» و «برنده شدن» (هر رقابتی در ذات خود برنده شدنی دارد) تاکید نمی‌شود. حالا چه رقابت با بغل‌دستی‌تان باشد و چه رقابت با الگویی از پیش ساخته شده از آن‌چه تو باید باشی.

این نکته که آدم‌های مختلف توانایی‌ها و مهارت‌های جسمی و ذهنی و همین‌طور اولویت‌های مختلفی دارند در سیستم آموزشی سوئد نهادینه شده است و به عنوان یک موضوع زیربنایی جا افتاده به گونه‌ای که مدام مصداق‌ها و نمودهای این نگرش را در جاهای مختلف می‌بینم.

فرض این است که هر کسی چه ۲۰ سالش باشد چه ۶۵ سالش، چه درشت و قوی جثه و چه کوچک و ضعیف، حداکثر تلاش‌اش را می‌کند تا از موضوع آموزش بهره جوید. فرض این است که من، با شناختی که از توانایی‌های خودم دارم، بهترین تلاشم را می‌کنم تا از آن‌چه به من عرضه می‌شود بهره جویم. هدف محیط آموزشی این نیست که مرا به رقابت با نفر بغل دستی که ممکن است جوان‌تر، قوی‌ جثه‌تر یا سریع‌تر از من باشد ترغیب کند. چرا که نتیجه‌ی چنین ترغیبی مشخص است: «من احساس بدی خواهم داشت از این‌که نمی‌توانم با همکلاسی تواناتر خودم رقابت کنم». در راستای همین ذهنیت، مربی یا معلم من را با یک الگو یا تصوری که از پیش برای خودش ساخته مقایسه نمی‌کند و مرا به رقابت با آن الگوی ذهنی تشویق نمی‌کند. مثلا اگر مربی به آن خانم که از خستگی گلایه می‌کرد بگوید: «شما نسبت به سن‌تون خوب دارین تمرین می‌کنید»، این جمله که ظاهرا یک تشویق ساده است، در درون خود نکته‌ای نهفته دارد: «یعنی از کسی که در سن شماست انتظار مشخصی می‌رود و شما نسبت به آن معیاری که از پیش تعیین شده است، بهتر یا بدتر عمل می‌کنید» یا «تو با این سنت انتظار داری مثل آدم خوش‌هیکل و جوان و نیرومندی همچو من شنا کنی؟ طبیعیه جونم که خسته شده باشی. آروم باش!»

اما این نوعی ترویج رقابت و به طور غیرمستقیم تحقیر آدمی است که در موقعیت ضعیف‌تری قرار دارد و به راحتی ممکن است به حاشیه رانده شود. به همین دلیل مربی آن‌را نمی‌گوید،‌ بلکه لبخند می‌زند و از این‌که همه دارند بهترین سعی‌شان را می‌کنند راضی است.

نتیجه‌ی چنین نگاهی به آموزش و فرهنگ این است که افرادی که به خاطر شرایط سنی، جسمی یا ذهنی توانایی‌ها یا مهارت‌های محدودتری دارند یا به هر دلیل با نرم‌ها و عرف‌های مرسوم جامعه متفاوت هستند، از حضور در عرصه‌های مختلف ورزشی و اجتماعی خجالت نمی‌کشند و عرصه‌های اجتماعی برای حضور افراد با توانایی‌ها و خصوصیت‌های متنوع‌تری باز می‌شود. نتیجه‌ی چنین نگاهی به آموزش و فرهنگ این است که در کلاس شنای مقدماتی خانم‌ یا آقای ۶۰ ساله شرکت می‌کند و بدون استرس و حس باختن در رقابت، خودش و توانایی‌های خودش را به بهترین روشی که مناسب می‌داند به چالش می‌کشد. نتیجه‌ی‌ آن‌را در عرصه‌های فرهنگی و علمی و فنی و هنری هم می‌توانید حدس بزنید.

این است که به نظر من مربی ما فقط تن و سیمای زیبایی ندارد، بلکه او نماینده‌ی یک فلسفه‌ی آموزشی زیبا نیز هست.
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.