جنگ توسط رسانه‌ها و پیروزی پروپاگاندا (صحبت‌های جان پیلجر در سمپوزیوم روزنامه‌نگاری تحقیقی)

صحبت‌های جان پیلجر در سمپوزیوم لوگان (Logan Symposium) مورخ ۵ دسامبر ۲۰۱۴. این سمپوزیوم مجموعه‌ای از مستقل‌ترین روزنامه‌نگاران جهان را گرد هم آورده است تا جبهه‌ی متحدی علیه پنهان‌کاری، نظارت و سانسور تشکیل دهند و وابسته به مرکز روزنامه‌نگاری تحقیقی (The Centre for Investigative Journalism) است. متن سخنرانی را از این نسخه ترجمه کرده‌ام. فیلم سخنرانی را هم این‌جا (یا در همین پست) می‌توانید تماشا کنید. چنانچه این متن را مناسب دیدید، لطفا آمادگی خود را برای ترجمه‌ی گروهی متن‌های مشابه به من اعلام کنید. در صورتی که مطلب زیر را مفید یافتید لطفا آن‌را «بازنشر» کنید تا بیشتر خوانده شود. با تشکر.

جنگ توسط رسانه‌ها و پیروزی پروپاگاندا

چرا روزنامه‌نگاری تا این حد تسلیم پروپاگاندا شده است؟ چرا سانسور و تحریف به رویه‌ی استاندارد ژورنالیسم تبدیل شده است؟ چرا بی‌بی‌سی به منادی قدرتِ درنده‌خو تبدیل شده است؟ چرا نیویورک‌ تایمز و واشنگتن پست خوانندگان خود را فریب می‌دهند؟

چرا به روزنامه‌نگاران جوان مهارت‌های ضروری آموزانده نمی‌شود تا آن‌ها بتوانند «دستورِ کار» رسانه‌ها را بفهمند و ادعاهایی که از سوی مراکز قدرت مطرح می‌شود و تعریف‌های سطحی و پوشالی از «بی‌طرفیِ ژورنالیستی» را به چالش بکشند؟ چرا آن‌ها یاد نمی‌گیرند که جوهر اصلی آن‌چه به آن «رسانه‌های جریان اصلی» می‌گوییم «اطلاعات» نیست بلکه «قدرت» است؟

این‌ها پرسش‌هایی عاجل هستند. چشم انداز پیش روی جهان، جنگی عظیم (و شاید جنگ هسته‌ای) است: ایالات متحده به وضوح مصمم است که روسیه و در نهایت چین را منزوی و تحریک کند. این واقعیت توسط روزنامه‌نگارها، از جمله آن‌هایی که دروغ‌هایی که در سال ۲۰۰۳ منجر به حمام خون در عراق شد را ترویج کردند، کاملا وارونه و از درون خالی می‌شود.

زمانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم آن‌چنان خطرناک است و تصور عموم مردم از آن آن‌چنان مخدوش است که پروپاگاندا دیگر آن‌چنان که اِدوارد برنیز (Edward Bernays) آن‌را «دولت نامرئی» خواند نیست. پروپاگاندا تبدیل به دولت شده است. پروپاگاندا بی واهمه از به چالش کشیده شدن حکمرانی می‌کند و هدف اصلی آن پیروزی بر ماست: بر ادراکِ ما از دنیا و توانایی‌مان در تفکیک واقعیت‌ها از دروغ‌ها.

عصر اطلاعات در واقع عصر رسانه‌ها است. جنگ و سانسور و هیولاسازی و مجازات و منحرف کردن توجه‌ها توسط رسانه‌ها انجام می‌شود. کارخانه‌ای سورِئال که کلیشه‌های رام و پنداشت‌های نادرست تولید می‌کند.

شکل گرفتن این قدرت که می‌تواند «واقعیت جدید» تولید کند مدتی دراز طول کشیده است. ۴۵ سال پیش، کتابی تحت عنوان «سبز کردن آمریکا»‌ (The Greening of America) سر و صدا به پا کرد. روی جلد کتاب چنین نوشته شده بود: «انقلابی در پیش است که شبیه انقلاب‌های پیشین نخواهد بود. این انقلاب با «فرد» آغاز می‌شود.».

در آن زمان من به عنوان گزارش‌گر در آمریکا مشغول بودم. یادم هست که ارج و قرب نویسنده که جوانی به نام چالرز رایش (Charles Reich) و یک آکادمیک از دانشگاه ییل بود به سطح مرشد افزایش یافت. پیام او این بود که «حقیقت‌گویی و کنش‌ سیاسی شکست خورده است و تنها «فرهنگ» و درون‌نگری است که می‌تواند دنیا را تغییر دهد.».

طی مدت چند سال، فرقه‌ی «من-محوری» (me-ism) که نیرویش را از سودآوری می‌گرفت همه چیز را فتح کرد و بر درک ما از اهمیت کنشِ گروهی، عدالتِ اجتماعی و جهان‌ وطنی غلبه کرد. طبقه، جنسیت و نژاد از هم تفکیک شد. امر شخصی (the personal) همان امر سیاسی (the political) بود، رسانه همان پیام بود.

در سال‌های آغازین جنگ سرد، ساختن جعلی «تهدید»های جدید، سردرگمی سیاسی آن‌هایی را که تنها بیست سال پیش امکان آن‌را داشتند تا اعتراض‌هایی پرشور را سازمان‌دهی کنند تکمیل کرد.

در سال ۲۰۰۳ در واشنگتن، فیلمی از مصاحبه‌ با چارلز لِویس (Charles Lewis) روزنامه‌نگار تحقیقی سرشناس آمریکایی تهیه کردم. ما درباره‌ی حمله به عراق که چند ماه پیش از تاریخ مصاحبه انجام شده بود حرف زدیم. از او پرسیدم: «چه می‌شد اگر آزادترین رسانه‌های جهان، جورج بوش و دونالد رامسفِلد را با جدیت به چالش کشیده بودند و به جای این‌که به کانالی برای نشر ادعاهای آن‌ها که بعدا معلوم شد پروپاگانایی خام بیش نبوده تبدیل شوند، درباره‌شان تحقیق می‌کردند؟»

او پاسخ داد که «اگر ما روزنامه‌نگارها کارمان را درست انجام داده بودیم شانس خیلی خیلی خوبی وجود داشت که ما به جنگ با عراق نمی‌رفتیم».

این بیانیه‌ای تکان دهنده است. مشابه همین پاسخ را چندین روزنامه‌نگار سرشناس دیگر نیز به من دادند. دَن رادِر (Dan Rather) که قبلا در شبکه‌ی سی‌بی‌اس کار می‌کرد همین پاسخ را به من داد. پاسخ دیوید رُز (David Rose) از آبزِروِر (The Observer) و چندین روزنامه‌نگار و تهیه‌ی کننده‌ی با سابقه‌ی بی‌بی‌سی (که ترجیح دادند نامشان ذکر نشود) نیز همین بود.

به عبارت دیگر، چنان‌چه روزنامه‌نگارها کارشان را انجام داده بودند، اگر به جای تقویت و بزرگ‌نماییِ پروپاگاندا، آن‌را به پرسش گرفته بودند و درباره‌اش تحقیق کرده بودند، شاید صدها و هزاران مرد، زن و کودک امروز زنده می‌بودند، میلیون‌ها نفر از خانه‌های خود رانده نشده بودند، آتش جنگ فرقه‌ای بین سنی و شیعه شعله‌ور نشده بود و دولت رسوای اسلامی (داعش) امروز وجود نمی‌داشت.

حتی همین حالا، با وجود اعتراض وقت میلیون‌ها نفر که در خیابان‌ها حاضر شدند، اکثریت مردم در کشورهای غربی تصور بسیار محدودی از مقیاس عظیم جنایتی که دولت‌های ما در عراق مرتکب شده‌اند دارند. حتی تعداد بسیار کمتری از آن‌ها به این نکته آگاه هستند که ۱۲ سال پیش از حمله به عراق، دولت‌های آمریکا و بریتانیا با محروم کردن جمعیت غیرنظامی عراق از مایحتاج اولیه‌ی زندگی، هولوکاستی را سازمان دادند.

این‌ها بیانات یک مقام ارشد بریتانیایی است. کسی که مسئول برقراری تحریم‌ علیه عراق (محاصره‌ای قرون وسطایی که موجب مرگ نیم میلیون کودک زیر ۵ سال شد) در دهه‌ی ۱۹۹۰ بود. نام این شخص کارن رُز (Carne Ross) است، کسی که در آن روزها در ساختمان وزارت خارجه در لندن به «آقای عراق» شهرت داشت. امروز اما او درباره‌ی دروغ‌های دولت افشاگری می‌کند و توضیح می‌دهد چطور روزنامه‌نگاران وقت داوطلبانه دروغ‌ها را در جامعه پخش می‌کردند: «ما شبه-حقیقت‌هایی (factoid) حاوی اطلاعات به دقت بررسی شده را در اختیار روزنامه‌نگارها قرار می‌دادیم و آن‌ها منتشرشان می‌کردند، در غیر این‌صورت ما آن‌ها را ایزوله (we’d freeze them out) می‌کردیم.».

یکی از مهم‌ترین رسواکنندگان (whistleblower) آن روزهای هولناک سکوت، دنیس هالیدی (Denis Halliday) بود. او که در آن‌روزها معاون دبیرکل سازمان ملل و نماینده‌ی ارشد این سازمان در عراق بود به جای این‌که سیاست‌هایی را که به گفته‌ی او «قتلِ عام مآبانه» (genocidal) بودند اجرا کند، از سِمَت خود استعفا داد. بنا به برآورد او تحریم‌ها موجب کشته شدن بیش از یک میلیون عراقی شد.

آن‌چه بر سر هالیدی آمد آموزنده است. او را پاک (airbrushed) کردند. او را متهم کردند. جرمی پاکسمَن (Jeremy Paxman) که مجری برنامه‌ی نیوزسایت بی‌بی‌سی (BBC’s Newsnight) بود سرش داد کشید: «آیا شما چیزی جز یک توجیه‌گر و مدافع صدام حسین هستید؟». اخیرا گاردین این ماجرا را به عنوان یکی از لحظه‌های به یادماندنی پاکسمَن توصیف کرد. هفته‌ی پیش، پاکسمَن یک قرارداد کتاب به ارزش یک میلیون پوند امضا کرد.

خدمه‌های سلطه کارشان را خوب انجام داده اند. نتیجه‌ی کارشان را ببینید. بنا به یک نظر سنجی که در سال ۲۰۱۳ توسط کام‌رِس (ComRes) انجام شد، اکثر مردم در بریتانیا معتقدند که تعداد قربانیان جنگ عراق کمتر از ۱۰۰۰۰ نفر بوده است، که فقط کسر کوچکی از میزان واقعی است. کسانی موفق شده‌اند رد خونی را که از عراق به سوی لندن کشیده شده است به خوبی پاک کنند.

می‌گویند روپرت مورداک (Rupert Murdoch) پدرخوانده‌ی اراذل و اوباش رسانه‌ای است و کسی نباید درباره‌ی قدرت روزافزون روزنامه‌های او (همه‌ی ۱۲۷ تایشان که مجموعا تیراژی ۴۰ میلیونی دارند) و شبکه‌ی فاکس (Fox network) تردیدی به خرج دهد. اما نفوذ امپراطوری مورداک بزرگ‌تر از بازتاب آن در حوزه‌ی گسترده‌تری از رسانه‌ها نیست.

موثرترین پروپاگاندا را نه در سان (Sun) یا فاکس‌ نیوز (Fox New)، بلکه باید پس پشت هاله‌ی قدسیِ رسانه‌هایِ لیبرال جستجو کرد. وقتی نیویورک‌تایمز این ادعا را که صدام حسین سلاح‌های کشتار جمعی دارد منتشر کرد، شواهدی ساختگی‌ که ارائه شده بود باور شد، چرا که این فاکس نیوز نبود، بلکه نیویورک تایمز بود.

همین نکته درباره‌ی واشنگتن پست و گاردیَن نیز صادق است. هر دوی این روزنامه‌ها نقشی کلیدی در آماده سازی مخاطبان برای پذیرفتن جنگ سردی جدید و خطرناک داشته‌اند. هر سه روزنامه‌ی لیبرال حقایق مربوط به رویدادهای اوکراین را به غلط به عنوان حرکت خبیثانه‌ی روسیه وانمود کرده‌اند، در حالی‌ که در واقع کودتای فاشیست‌ها در اوکراین کار آمریکایی‌ها و با همکاری آلمان و ناتو بود.

این وارونه‌سازی واقعیت آن‌چنان فراگیر است که محاصره‌ی نظامی و تهدید روسیه توسط واشنگتن، هیچ بحث و گفتگویی ایجاد نمی‌کند. این مساله حتی خبر محسوب نمی‌شود، بلکه در پشت کمپینی از افترا و وحشت‌ پراکنی، از آن گونه که من در دوران اولین جنگ سرد با آن بزرگ شدم، پنهان شده است.

یک بار دیگر، امپراطوری شیطان به رهبری استالینی دیگر یا هیتلری جدید به سراغ ما می‌آید. هیولای مورد علاقه‌ی خود را انتخاب کنید و اجازه دهید بدرد.

سرکوب حقیقت درباره‌ی اوکراین یکی از کامل‌ترین سانسورهای خبری‌ (news blacked out) است که به خاطر می‌آورم. از زمان جنگ جهانی دوم تا کنون، حضور نیروهای نظامی غرب در قفقاز و اروپای شرقی هرگز به اندازه‌ی امروز عظیم نبوده است و با این حال این رویداد مهم کاملا سانسور شده است. کمک‌های سری واشنگتن به کیف (Kiev) و گردان‌های نئونازی که مسئول ارتکاب جنایت‌های جنگی علیه جمعیت ساکن در شرق اوکراین هستند سانسور شده است. شواهدی که این پروپاگاندا را که «روسیه مسئول ساقط کردن هواپیمای مسافری خطوط هوایی مالزی بود» به چالش می‌کشند سانسور شده‌اند.

و مجددا، رسانه‌های ظاهرا لیبرال خودِ «سانسور» هستند. به هیچ فَکتی ارجاع داده نمی‌شود، هیچ مدرک و شاهدی ارائه نمی‌شود، یک روزنامه‌نگار، یکی از رهبران طرفدار روسیه را به عنوان مردی که هواپیما را سرنگون کرد معرفی نمود. او نوشت که این مرد به «هیولا» شهرت داشت و خیلی مهیب بود به گونه‌ای که روزنامه‌نگار از او ترسیده بود. این سطح مدارکی است که توسط این روزنامه‌ها ارائه شده است.

خیلی از کسانی که در رسانه‌های غربی کار می‌کنند به سختی در تلاش بوده‌اند که جمعیت روس‌تبار اوکراین را به عنوان خارجی‌هایی در کشور خود نشان دهند. این جمعیت هرگز به عنوان اوکراینی‌هایی که خواستار برقراری حکومت فدرال داخل اوکراین هستند و شهروندان اوکراینی‌ای که در برابر کودتایی که از خارج علیه دولت منتخب آن‌ها سازمان‌دهی شده مقاومت می‌کنند تصویر نمی‌شوند.

آن‌چه رئیس جمهور روسیه در این باره می‌گوید کوچکترین اهمیتی ندارد. او فرد رذلی است که پانتومیم بازی می‌کند و بدون ترس از مجازات می‌توان به او تعرض کرد. یک ژنرال آمریکایی که رئیس ناتو است و انگار مستقیما از توی فیلم دکتر استرِنج‌ لاو (Dr. Strangelove) بیرون آمده – ژنرال برییدلاو (General Breedlove) – مرتب مدعی تجاوزهای روسیه به اوکراین می‌شود بدون آن‌که کوچکترین شواهدی ارائه کند. او به خوبی نقش ژنرال جَک ریپِر (General Jack D. Ripper) را در فیلم استنلی کوبریک بازی می‌کند!

به گفته‌ی ژنرال بریدلاو، چهل‌ هزار نفر روس (Ruskies) پشت مرزهای اوکراین جمع شده‌ بودند. این برای نیویورک تایمز، واشنگتن‌ پست و آبزرور کافی بود (این آخری همان‌طور که دیوید رُز فاش کرد، قبلا خودش را با انتشار دروغ‌ها و ادعاهایی که بلر را در حمله به عراق حمایت کرد متمایز کرده بود).

ماجرا تقریبا به شور و شوق (joi d’esprit) یک همبستگی طبقاتی می‌ماند. طبل‌ نوازان واشنگتن پست دقیقا همان سرمقاله‌‌نویس‌هایی هستند که روزگاری مدعی شدند وجود سلاح‌های کشتار جمعی صدام حسین حقیقتی محکم (hard facts)‌ است.

رابرت پری (Robert Parry) نوشت، چنانچه در این فکر هستید که چطور ممکن است جهان به سوی جنگ جهانی سوم خزیده شود – نظیر حدود یک قرن قبل که به سوی جنگ جهانی اول کشیده شد – کافی است نگاهی به جنونی که تقریبا سراسر ساختار رسانه‌ای/سیاسی آمریکا را پیرامون اوکراین گرفته نگاه کنید. جایی که روایت نادرست کلاه‌ سفیدها علیه کلاه سیاه‌ها خیلی زود جا افتاده و نشان داده که استدلال و شواهد را به آن راهی نیست.

رابرت پری، روزنامه‌ نگاری که ماجرای ایران – کنترا (Iran-Contra) را فاش کرد – یکی از معدود کسانی بود که درباره‌ی نقش کلیدی رسانه‌ها در این «جوجه بازی» (game of chicken) – آن‌گونه که وزیر امور خارجه‌ی روسیه آن‌را نامید – تحقیق کرد. اما آیا این واقعا یک بازی است؟ همین الان که در حال نوشتن این خطوط هستم، کنگره‌ی آمریکا به قطع‌نامه‌ی ۷۵۸ رای می‌دهد که به صورت خلاصه می‌گوید: اجازه دهید برای جنگ با روسیه آماده شویم.

یکی از نویسندگان قرن ۱۹ به نام الکساندر هِرتزِن (Alexander Herzen) لیبرالیسم سکولار را «مذهب نهایی» نامید، «اگر چه کلیسای این مذهب در آن دنیا قرار ندارد، بلکه این جهانی است». امروز، این حق الهی به مراتب خشن‌تر و خطرناک‌تر از هر آن‌چه که جهان اسلام بتواند تولید کند است، اگر چه شاید بزرگ‌ترین پیروزی آن توهم جریان آزاد و باز اطلاعات باشد.

در خبرها، کاری می‌شود که بعضی کشورها به کلی ناپدید می‌شوند. عربستان سعودی، سرچشمه‌ی افراطی‌گری و ترور مورد حمایت غرب، روایت خبری نیست، مگر وقتی که قیمت نفت را پایین ببرد. یمن بیش از ۱۲ سال حملات پهپادهای آمریکا را تاب آورده است. چه کسی می‌داند؟ چه کسی اهمیت می‌دهد؟

در سال ۲۰۰۹، دانشگاه وست انگلند نتیجه‌ی یک تحقیق ۱۰ ساله بر روی پوشش خبری بی‌بی‌سی از ونزوئلا را منتشر کرد. از ۳۰۴ گزارش خبری، فقط ۳ تا از آن‌ها به سیاست‌های مثبتی که توسط دولت هوگو چاوز پیاده شده بود اشاره کرده بودند. بزرگ‌ترین برنامه‌ی سوادآموزی در تاریخ بشر فقط اشاره‌ای مختصر دریافت کرده‌ بود.

در اروپا و آمریکا، میلیون‌ها خواننده و بیننده تقریبا هیچ چیز درباره‌ی تحولات چشم‌گیر و زندگی‌سازی که در آمریکای لاتین رخ داده نمی‌دانند. تحولاتی که خیلی از آن‌ها با الهام گرفتن از هوگو چاوز رخ داده است. مشابه بی‌بی‌سی، گزارش‌های نیوریوک‌تایمز، واشنگتن پست، گاردین و سایر رسانه‌های معتبر غربی نیز به شکلی رسوا منفی بودند. چاوز حتی در بستر مرگ نیز مورد تمسخر قرار گرفته بود. من در عجبم که چطور در مدرسه‌های روزنامه‌نگاری می‌توان این پدیده را توضیح داد.

چرا میلیون‌ها نفر از مردم بریتانیا متقاعد شده‌اند که مجازات دسته‌جمعی تحت عنوان «ریاضت اقتصادی» (austerity) ضروری است؟

به دنبال بحران اقتصادی در سال ۲۰۰۸، سیستمی پوسیده عریان شد. برای کسری از ثانیه، بانک‌دارها به عنوان کلاه‌بردارانی که در برابر عموم مسئول بودند به صف کشیده شدند. عمومی که آن‌ها به ایشان خیانت کرده بودند.

اما ظرف مدت چند ماه، به جز چند نک و ناله‌ای که درباره‌ی «پاداش‌های» بیش از حد مدیران شنیده شد، پیام عوض شد. عکس‌های بازداشتی‌ها (mugshots) یعنی بانکدارهای مجرم از صحنه‌ی رسانه‌ها حذف شد و به جای آن چیزی به نام «ریاضت اقتصادی» به معضل میلیون‌ها شهروند عادی تبدیل شد. آیا هرگز تردستی‌ای به این بی‌شرمی وجود داشته است؟ (امیدوارم معادل اصطلاح «Was there ever a sleight of hand as brazen» را درست آورده باشم)

امروز، حوزه‌های متعددی از زندگی متمدنانه در بریتانیا اوراق می‌شود تا با پول آن قرض‌های شیادانه پرداخته شود – قرض‌های کلاه‌ بردارها. می‌گویند صرفه‌جویی‌های ناشی از «ریاضت اقتصادی» بالغ بر ۸۳ میلیارد پوند می‌شود. این تقریبا معادل مالیاتی است که همان بانک‌ها و موسسه‌ها نظیر آمازون و شبکه‌ی خبری مورداک در بریتانیا (Murdoch’s News UK) از پرداختش مصون مانده‌اند. علاوه بر این، بانک‌های کلاه‌ بردار یارانه‌ی سالانه‌ای به ارزش ۱۰۰ میلیارد پوند دریافت می‌کنند (در غالب بیمه و گارانتی‌های رایگان)، عددی که می‌تواند کل سیستم سلامت کشور (National Health Service) را تامین مالی کند.

بحران اقتصادی پروپاگاندای خالص است. سیاست‌های تندروانه‌ای امروز بر بریتانیا، آمریکا، اغلب اروپا، کانادا و استرالیا حکم می‌راند. چه کسی طرف اکثریت را می‌گیرد؟ چه کسی روایت آن‌ها را نقل می‌کند؟ چه کسی حساب‌ها را درست نگاه می‌دارد؟ آیا این کاری نیست که روزنامه‌نگارها باید انجام دهند؟

در سال ۱۹۷۷، کارل برنشتاین (Carl Bernstein) (شهرت به خاطر افشای واترگیت) افشا کرد که بیش از ۴۰۰ روزنامه‌نگار و مدیر خبری برای سازمان سیا کار می‌کرده‌اند. این تعداد شامل عده‌ای از روزنامه‌نگارهای نیویورک‌ تایمز، تایم و شبکه‌های تلویزیونی نیز می‌شد. در سال ۱۹۹۱، ریچارد نورتون تِیلُر (Richard Norton Taylor) از گاردین افشاگری مشابهی درباره‌ی بریتانیا داشت.

اما امروز به هیچ کدام از این‌ها نیازی نیست. من بعید می‌دانم هیچ‌ نهادی به روزنامه‌نگارهای واشنگتن پست و بسیاری از رسانه‌های اصلی دیگر پول داده باشد که ادوارد اسنودن (Edward Snowden) را به همکاری با تروریسم متهم کنند. برای من واضح است که علت این که جولیان آسانژ (Julian Assange) این همه زهر، نفرت و حسادت به سوی خودش جذب کرده این است که ویکی‌ لیکس (WikiLeaks) حجاب نخبگان فاسد سیاسی را پاره کرد. حجابی که سال‌ها توسط روزنامه‌نگاران برپا نگاه داشته شده بود. نمایش افشاگرانه و خارق‌العاده‌ او که دروازه‌بانان رسانه‌ای (media’s gatekeepers) را شرم‌سار کرد، برایش دشمن‌های زیادی درست کرد. حتی در روزنامه‌هایی که داستان او را منتشر کردند. او نه تنها یک هدف، که غازی طلایی شد.

قراردادهای پرسود برای نشر کتاب و تولید فیلم هالیوودی بسته شد، بسیاری به مدارج شغلی بالاتر دست یافتند و کسب و کارهای جدید بر شانه‌های ویکی‌لیکس و بنیان‌گذار آن بنا نهاده شد. خیلی‌ها از قبل ویکی‌لیکس پول زیادی در‌آوردند، در حالی که ویکی‌ لیکس برای بقاء خود دست و پا می‌زد.

اما به هیچ کدام از این‌ها در اول دسامبر در استکهلم اشاره‌ای نشد. وقتی که سردبیر گاردین، آلن روس‌بریجِر (Alan Rusbridger) جایزه‌‌ی صلح نوبل آلترناتیو (Right Livelihood Award) را با ادوارد اسنودن سهیم شد. آن‌چه درباره‌ی این واقعه تکان دهنده بود این بود که آسانژ و ویکی‌لیکس کاملا سانسور شده بودند. آن‌ها وجود نداشتند. آن‌ها غیرمردم (unpeople) بودند.

هیچ‌کس درباره‌ی مردی که اولین پیشرو در عرصه‌ی افشاگری دیجیتالی (digital whistleblowing) بود و یکی از بزرگ‌ترین سوژه‌های خبری تاریخ را در اختیار گاردین قرار داد سخن نگفت. علاوه بر آن، این آسانژ و تیم ویکی‌لیکس او بودند که در عمل – و به شیوه‌ای خیره کننده – ادوارد اسنودن را در هنگ کنگ نجات دادند و رهسپار جایی امن کردند. حتی یک کلمه درباره‌ی او گفته نشد.

آن‌چه این سانسور و حذف را این چنین کنایه‌آلود، غم‌ انگیز و شرم آور می‌کند  این است که این مراسم در پارلمان سوئد برگزار شده بود. پارلمانی که سکوت بزدلانه‌اش درباره‌ی پرونده‌ی آسانژ با این سقط جنین بزرگ عدالت در استکهلم تبانی داشت.

یِوگِنی یفتوشنکو (Yevgeny Yevtushenko) نویسنده‌ی معترض دوران شوروی می‌گوید «وقتی که حقیقت با سکوت عوض شده است، سکوت دروغ است.».

این نوع سکوت است که باید توسط ما روزنامه‌نگارها شکسته شود. ما باید در آینه نگاه کنیم. باید مسئولیت را به رسانه‌های بی‌مسئولیتی که در خدمت قدرت و جنونی که جهان را به خطر جنگ تهدید می‌کند هستند برگردانیم.

در قرن ۱۸ام، اِدموند بورک (Edmund Burke)، نقش مطبوعات را به مثابه قدرت چهارم (Fourth Estate) برای مهار قدرتمند توصیف کرد. آیا هیچ وقت این ایده عملی شده است؟ شکی نیست که دیگر رنگ و رویی ندارد. آن‌چه ما به آن احتیاج داریم قدرت پنجم است: ژورنالیسمی که رصد کند، واسازی کند (deconstructs) و پروپاگاندا را به چالش بگیرد و به جوانان بیاموزد که نماینده‌ی مردم باشند و نه قدرت. ما به آن چه روس‌ها به آن «پرسترویکا» (perestroika) می‌گفتند نیاز داریم: طغیان دانش مقهور شده. من اسمش را می‌گذارم «ژورنالیسم حقیقی».

۱۰۰ سال از زمان نخستین جنگ جهانی می‌گذرد. آن روزها گزارش‌‌گرها برای سکوت و تبانی‌شان پاداش دریافت می‌کردند. در اوج دوران کشتار و قساوت، دیوید لوید جورج (David Lloyd George) نخست وزیر بریتانیا این نکته را با سی پی اسکات (C.P. Scott) سردبیر گاردین منچستر درمیان گذاشت: «اگر مردم واقعا [حقیقت] را می‌دانستند، جنگ فردا تمام می‌شد، اما البته که آن‌ها نمی‌دانند و نمی‌توانند بدانند.».

وقت آن رسیده است که آن‌ها بدانند.

دو مطلب درباره‌ی مستعارنویسی، پاسخ‌گویی و اعتراض اجتماعی

این پست در قسمت «لینک‌های روز» یا «لینکدونی» نوشته می‌شود. تصمیم‌ جدیدم این است که تا حد امکان لینک‌های روز را به صورت متن در خود بامدادی بازنشر کنم (یعنی فقط لینک نباشد). فکر نمي‌کنم که نیازی به یادآوری باشد که بازنشر لینک‌ها در لینکدونی بامدادی به معنای این نیست که من با همه‌ی آن‌چه مولفان آن‌ها گفته‌اند موافقم. مساله این است که این‌ لینک‌ها از نظر من حاوی زاویه‌ی دید جدید یا مهمی هستند که خواندن نقادانه‌ی آن‌ها را توصیه می‌کنم.

در این چند روز دو نوشته به صورت خاص توجهم را به خود جلب کردند. اولی از وبلاگ چهاردیواری است (نویسنده‌ی مهمان) که نکته‌ی جالبی را درباره‌ی منتقدان کسانی که تحت نام مستعار وبلاگ می‌نویسند مطرح می‌کند. نکته‌ای که برای من تازگی داشت و این زاویه را تاکنون در نظر نگرفته بودم: موضوع اصلی نوشتن تحت نام مستعار یا نام واقعی نیست، آن‌چه مهم است… (لینک مطلب اصلی). نوشته‌ی دوم درباره‌ی برخی از واکنش‌های هیجانی و ظاهرا احساسی در فضاهای مجازی است نسبت به فجایعی نظیر آتش‌سوزی در مدرسه‌ی دخترانه و سوختن و کشته شدن چند دختربچه. این نوشته را وبلاگ «همه می‌دانند» نوشته (با لحنی عصبانی که شاید بعد از خواندن آن تا حدی به او حق دهید) و باز هم از زاویه‌ی جدیدی به موضوع نگاه کرده است. (لینک مطلب اصلی).

در تعریف/ و انتقاد از مستعارنویسی 

از وبلاگ چهاردیواری

یک یادداشت وارده:

زمانی که بحث «مستعار نویسی» به میان می‌آید، در وهله اول تمامی اذهان یک دوگانه را به رسمیت می‌شناسند. «آنان که با نام و شهرت رسمی خود مطلب می‌نویسند، در برابر آنانی که نامی غیررسمی و معمولا خلاصه شده و یا نمادین انتخاب می‌کنند»، اما این فقط ظاهر امر است و شاید با کمی دقت بتوان به جبهه‌بندی متفاوتی رسید.

تاکید بر فرهنگ تحزب در جوامع رشد یافته، تنها ناظر به فعالیت به صورت جمعی و کار گروهی نیست. یکی از مهم‌ترین کارکردهای احزاب، فراهم ساختن امکان‌ پاسخ‌گویی آنان در مقابل شهروندان و به ویژه هوادارانشان است. یعنی اگر بنده به درخواست فلان حزب به یک نامزد انتخاباتی رای دادم و آن نامزد عمل‌کرد قابل قبولی نداشت، من در آینده یا از آن حزب توضیح قابل قبول می‌خواهم و یا دیگر به برنامه‌هایش رای نمی‌دهم. بدین ترتیب می‌توانیم اساسا به مسئله‌ای با عنوان «تجربه تاریخی» و پرهیز از اشتباهات تکراری فکر کنیم.

اما در جامعه توده‌ای، وقتی چهره‌ها یک شبه ظهور می‌کنند و به ناگاه نیز ناپدید می‌شوند چگونه می‌توان از تکرار اشتباهات پیشین پرهیز کرد؟ چه کسی پاسخ‌گوی ظهور احمدی‌نژاد و آن همه وعده‌های دروغین او خواهد بود؟ اگر مردم بخواهند از چنین پدیده شگفت‌انگیزی پرهیز کنند باید در آینده چه کنند؟ هرکسی آمد و دم از عدالت زد به او پشت کنند؟ اینکه امکان‌پذیر نیست. هرکسی وعده مبارزه با فساد داد باور نکنند؟ این هم که نمی‌شود! پس یعنی کل این تجربیات پر هزینه باید در این خلاصه شود که دیگر به احمدی‌نژاد رای ندهیم؟! اینکه می‌شود مملکت داری با آزمون و خطا! یعنی یکی یکی همه بیایند و ادعا کنند و ما هر بار این همه هزینه بدهیم و تا فقط صداقت یا کارآمدی یک نفر را بسنجیم!

خلاصه کلام، تحزب یعنی ایجاد امکان‌ پی‌گیری، پاسخ‌گویی، بررسی و سنجش. تنها به این شرط که حزبی سال‌ها فعالیت داشته باشد و در هر برحه زمانی تحلیل و یا راهکاری داشته باشد من می‌توانم عملکرد کلی او را بسنجم و در موارد بعدی به آن اعتماد کنم و یا نکنم. حال من می‌خواهم از این مزیت چشم‌گیر فرهنگ تحزب، به مسئله «مستعارنویسی» و یک تعریف جدید از آن بپردازم.

از نگاه من، فضای گفت‌وگو و اظهار نظر هم به دو گروه «مستعارنویس و غیرمستعار نویس» تقسیم نمی‌شود، بلکه به دو گروهی تقسیم می‌شود که «می‌توانیم اندیشه‌های آنان را پی‌گیری کنیم و یا نمی‌توانیم». یعنی دو گروهی که عملکرد کلی‌ آن‌ها، در کنار ادعاها و اظهارنظرهایشان یک هویت مشخص و قابل سنجش و پی‌گیری را تشکیل می‌دهد و یا نمی‌دهد. بدین ترتیب هیچ اهمیتی ندارد که نامی که ما با آن مواجه هستیم یک عنوان ثبت شده در سازمان ثبت احوال کشور باشد یا نباشد. هویت شخص پشت نوشته‌ها ملاک نیست، بلکه هویت خود نوشته‌ها است که اهمیت دارد.

اما چه راه‌هایی می‌توانند به یک مجموعه نوشته، ولو با نام مستعار هویت بدهد؟ از نظر من در درجه نخست استمرار، و در درجه دوم قابلیت دست‌رسی و سنجش برای عموم مخاطبان. برای مثال از دنیای وبلاگ‌نویسی به نمونه‌های زیر دقت کنید:

وبلاگ «ایمایان»
وبلاگ «خارخاسک هفت‌دنده»
وبلاگ «نسوان مطلقه معلقه»
وبلاگ «نوشته‌های یک خس و خاشاک»

چهار وبلاگ فعال در زمینه‌های متفاوت که من به شخصه نگارندگان هیچ کدام از آن‌ها را نمی‌شناسم، اما مگر این اهمیت دارد؟ بر فرض اگر وبلاگ «ایمایان» تحلیلی ارایه کرد که اشتباه از آب درآمد، من در آینده می‌توانم یا از نگارنده وبلاگ توضیح بخواهم و یا دیگر به نوشته‌هایش اعتماد نکنم.

حال در نقطه مقابل، کاربری را تصور کنید که در ظاهر با نام واقعی خودش می‌نویسد، اما به صورت مداوم هرچه را که نوشته از بین می‌برد و یا به هر شیوه ممکن دست‌رسی دیگران به آن را محدود می‌کند. شما با یک نام که احتمالا در یک شناسنامه هم ثبت شده مواجه هستید، اما این نام به چه درد شما می‌خورد؟ آیا صرفا با همین نام و ادعاهای کنونی او می‌توانید قضاوت کاملی داشته باشید؟ آیا این فرد که عادت دارد هر گذشته‌ای را از بین ببرد برای خود تعهدی نسبت به ادعاهای کنونی قایل خواهد بود؟ اگر چنین تعهدی قایل بود چه دلیلی برای از بین بردن ادعاهای پیشین داشت؟

به صورت خلاصه، برای من همان دو ملاکی که ذکر کردم تعیین‌کننده نهایی در داستان «مستعارنویسی» است. از نگاه من، مستعارنویس (در معنای منفی، به عنوان گزینه‌ای گم‌نام که اهل پنهان‌کاری و مخفی‌سازی است) کسی است که پیشینه ندارد و قابل پی‌گیری نیست. مثل هویتی که امروز تشکیل می‌شود و یک حرفی می‌زند و بعد غیب‌اش می‌زند. رهگذری که نمی‌ماند تا مسوولیتی بپذیرد و اگر هم بازگشت، گذشته خودش را انکار کرده و به رسمیت نمی‌شناسد. تنها چنین شیوه‌ و تعریفی از مستعارنویسی است که من آن را مذموم و آفتی در فضای گفت و گو می‌دانم. مطلبی مرتبط

..

درباره تفاوت اعتراض اجتماعی با سکس دسته جمعی

از وبلاگ همه می‌دانند

من آدم فعالی در اجتماعات مجازی نیستم. تا یک ماه پیش فیسبوک هم نداشتم. اما این دلیل نمی‌شود که ندانم فضای فیسبوک محیط جدی و قابلی برای گفتگوهای اجتماعی نیست. تا آنجا که فهمیده‌ام اساسا فیسبوک اجتماع مجازی نیست. یکجور تلفن متنی است که به جای گوشی با کیبورد و وبکم کار می‌کند. عمه‌ها و پسرخاله‌ها – و حتی در مواردی نوه عمو‌ها – هم مثل لیست دفتر تلفن، همین بغل‌اند. بساط «دمت گرم» هم که به لطف فناوری لایک برپاست. از مریخ نیامده‌ام. می‌دانم که در محیط دمت گرم نباید ایمان و اعتقاد رو کرد. نباید کسی را جلوی چشم شوهرخاله‌اش یقه کرد و صرف روشن شدن مرز‌ها – از سر حسن نیت – به هیکلش گند زد. این کاری است که باید در محیط مناسب گفتگو انجام داد.
می‌دانم فیسبوک جای این حرف‌ها نیست. ملت باید شکلک لبخند پخش و پلا کنند و خواص خیلی زور بزنند نهایتا متلک. عده‌ای هم می‌بایستی دغدغه‌شان خلق جملات تایید آمیزی باشد که در سایر کامنتهای پست مورد نظر استعمال نشده باشد. حتی مهم نیست مضمون استتوس یارو گلایه از دست بابا مامان «بی‌توجه» باشد، معشوقه جفاکار، حکومت جائر یا روزگار قدار.
با این آگاهی است که ترجیح می‌دهم از فیسبوک به طرز صحیح‌‌اش استفاده کنم. یعنی به جای آنکه موزیک‌ها و عکس‌هایی که می‌پسندم را با گوشی و زحمت برای رفقای دنیای واقعی بلوتوث کنم، در آنجا با یک کلیک به اشتراک می‌گذارم.
عجالتا پس از فاجعهٔ سوختن تعدادی بچه مدرسه‌ای در روستای شین‌آباد، در شرایطی که یک هفته ده روز است هربار به صفحه‌ام سر می‌زنم فقط نک و ناله‌ و آخ و اوخ می‌شنوم، از خودم توقع سکوت ندارم.البته که من هم معتقدم ضجه مویه مثل تمامی اشکال تجلی ضعف آدم در محیط خصوصی بی‌اشکال است. مشکلی ندارم. از قضا عده‌اي می‌گویند برای جلای روح آدمیزاد خنج بر گونه کشیدن نه فقط مفید، که مستحب است. اگر کسی حالش با سلیطه‌گری بهتر می‌شود من که باشم بخواهم منصرفش کنم. برود در مراسم روضه توی مسجد و کلیسا و کنیسه برای خودش حال کند. به من چه. زمانی با این ماجرا مشکل پیدا می‌کنم که پستان به تنور چسباندن جای اعتراض اجتماعی می‌نشیند. آن هم با چه ادبیاتی؟ شرم‌آور است. ببینید‌ چه ادبیات سخیف و مو به تن سیخ کنی برای اعتراض به یک فاجعه تمام عیار تولید شده است: «جگر گوشه»، «طفلک بی‌پناه»، «گل پرپر شده»، «لاله سوخته» و قس علی هذا.
آخر کسی که با دیدن گوشت ذوب شده‌ بر استخوان یک دختر بچه، به یاد گل پر پر شده بیافتد صلاحیت اعتراض اجتماعی دارد؟ شک دارم که او حتی لحظه‌ای برای هیچ نوع فاجعه بشری – خارج از حلقه رفقا و خانواده‌اش – توانایی غمگین شدن داشته باشد.
بگوییم این جماعت که مثال زدم قشر بنجل فیسبوک‌اند. درست و حسابی‌هایشان لابد همان‌هایی هستند که دارند خودشان را اذیت می‌کنند – امیدوارم معلوم باشد که سعی کردم نگویم جر می‌دهند – که چرا وزیر آموزش و پرورش استعفا نمی‌دهد؟ همان‌هایی که زیر عکس بدن‌های سوخته، به دولت احمدی‌نژاد طعنه می‌زنند؟
قضیه را اینطور مي‌بينم: تعدادی بچه به خاطر جمع شدن تمام امکانات موجود در شهرهای بزرگ، که طبیعتا به محرومیت نقاط پرت کشور می‌انجامد، در یک روستا زنده زنده کباب شده‌اند. آنوقت این جماعت مشکلشان این است که چرا وزیر آموزش و پرورش استعفا نمی‌دهد؟
 «آهان. پس تقصیر دولت احمدی‌نژاد است.»
اگر موسوی یا کروبی رئیس‌جمهور بودند این اتفاق نمی‌افتاد؟ لازم است بدانید در دولت خاتمی هم مدرسه‌ای در یکی از روستاهای پرت آتش گرفت و تعدادی بسیار بیشتر از بچه‌های شین‌آبادی به همراه معلم‌شان کشته شدند. (الان عصبانی‌ام، عجله دارم و حوصله گوگل‌كاري را هم ندارم. اگر شک دارید در کامنتها خبر بدهید، می‌گردم پیداش می‌کنم.) خب؟ اگر دولت عاقل سرکار بود این اتفاق نمی‌افتاد؟ هیچ ربطی به دولت ندارد. خانم نسرین ستوده یا حضرت منصور اسانلو هم اگر رئیس جمهور بودند، تا وقتی که من و شما جای گرم نشسته‌ایم و از نهاد اساسا ظالمانه و فاسد دولت (هر دولتی) انتظار «خدمت» به مناطق محروم را داریم، این اتفاق غیر طبیعی نبود. به هر شکلی روزی رخ می‌داد.
هر دولتی که سر کار باشد، درآمد مملکت در شهر‌ها خرج می‌شود چون ۸۰ درصد آرء بالقوه‌اش (طبق آمارگیری سال ۹۰. الان قطعا بیشتر شده) را باید از شهر‌ها بگیرد. رئیس دولت هم اگر مثل احمدی‌نژاد (با قصد جمع کردن لشکر و ناامیدی از شهر‌ها؟ به زودی می‌فهمیم) این را نخواهد، بودجه‌اش را تعدادی اراذل و لاشخور در مجلس تصویب می‌کنند که به نسبت جمعیت منطقه‌شان وارد مجلس شده‌اند و هر چهار سال یکبار هم باید از آن‌ها رای بگیرند. طبیعی است که زور شهر‌ها بیشتر باشد. اگر روزی جمهوری اسلامی بالاخره کار را یکسره و خیال مردم را از قرتی‌بازی انتخابات راحت کند هم باز این اتفاق می‌افتد چون برای دیکتاتوری مطلق هم نمی‌شود با ۸۰ درصد مملکت – با وجود امکانات و منابع محدود – از این شوخی‌ها کرد: تقسیم عادلانه؟ باشه.
جمهوری اسلامی هم نباشد ما شهرنشینان تنها جایی که در روستا‌ها آسفالت می‌کنیم، دهن روستانشینان است.
از مسیر اصلی خارج نشویم.
وزیر آموزش و پرورش حق داشت در مقابل خواست استعفا بخندد. این جماعت که استعفای وزیر آموزش و پرورش را بهانه کرده‌اند یا واقعا نفهمند یا هدف‌شان که ریدن به دولت احمدی‌نژاد باشد وسیله را توجیه می‌کند. وسیله هم تعدادی بچه کباب شده‌اند. البته که من هم معتقدم هدف وسیله را توجیه می‌کند، اما فقط برای پفیوز‌ها – در مجموع خاک بر سرشان.
(برای آنکه شائبه دفاع از وزیر آموزش و پرورش پیش نیاید، در آخر بند لازم به عرض است که اگر به من بود علی‌الحساب‌‌ همان بخاری ارج ناقص گداخته را با تمام ضمائمش حقنه می‌کردم به‌‌ همان وزیر، به صرف وزیر بودنش در دولت کودتا. این از این.)
مي‌خواهم مثل آدم حسابی‌ها تمام جوانب را بررسی کنم. فرض بگیریم آن‌ها نه نفهمند و نه هدفشان وسیله را توجیه می‌کند. پس چه؟ غمگین‌اند و از سر استیصال مزخرف می‌گویند؟ تا جایی که من در این ۳۰ سال زندگی فهمیده‌ام غم آدم را میخکوب می‌کند. زبان آدم را بند می‌آورد. تا چند روز از چیز داغی که توی سینه‌ات است و مزه گهی که ته حلق‌ات جمع شده نمی‌توانی زبان بچرخانی. مادری که بچه‌اش را در سانحه رانندگی از دست داده می‌آید توی فیسبوک استتوس می‌گذارد، خواستار استعفای وزیر راه می‌شود؟
بگیریم اصلا من برای فهم ابعاد غم هنوز خیلی جوانم. خیلی خب. یک ماجرای دیگر: بچه‌های روستای شین‌اباد که اکنون با بدن‌های سوخته گوشه بیمارستان یا قبرستان افتاده‌اند، در متعالی‌ترین شکل، ممکن بود در آینده یک نیروی مولد برای اجتماع باشند. (اگر دلال دلار و خفاش شب و نیک‌آهنگ کوثر بار نمی‌آمدند.)
فارغ از جنسیت، آن‌ها بالقوه می‌توانستند یکی از ۱۸ کارگر کارخانه فولاد غدیر یزد باشند که ۲۰ آذر پارسال یک ربع ساعت قبل از خاتمه شیفت کاری‌شان با انفجار کوره ذوب فلزات کشته شدند. از آنجا که کلا آدم خوشبینی‌ام فکر نمی‌کنم هیچ‌یک از مخاطبان این نوشته چنان رذل باشند که فکر کنند ارزش جان این بچه‌های مجروح، از ۱۸ کارگری که پارسال در یزد کشته شدند بيشتر است. تا آنجا که اطلاع دارم پارسال همین ایام فیسبوک اختراع شده بود. پس چرا این شیون دسته جمعی برای آن جان‌های شریف به پا نشد؟چرا پارسال ملت توی سر خودشان نمی‌زدند؟
قطعا شعور خودشان قد نمی‌دهد اما پشت این ظاهر غمناک، آن ادبیات رقت‌انگیز، آن طعنه‌های مو به تن سیخ کن (خطاب به مو به تن سیخ کن‌ترین دولت روی زمین پس از اسرائیل) یک دو جین بشکن و بالاانداز خوابیده. قدما پرت نمی‌گفتند که عزای دسته جمعی عروسی است. حتی نه مراسم مهمانی عروسی که ملت با لباس‌های شیک در آن شام می‌خورند، بلکه جماعت لخت و عور وسط حجله‌اند. ببینید چطور هم را تهییج می‌کنند. همدیگر را به ناله‌های بلند‌تر تشویق می‌کنند – مثل سکس.
این لامصب‌ها از یک فاجعه انسانی چیزی شبیه به پروسه ارگاسم مردانه ساخته‌اند. به تدریج تحریک می‌شوند و هم را تهییج می‌کنند و اوج می‌گیرند و ناگهان سقوط. تهش لابد احساس پيروزي هم مي‌كنند. اسمش را هم می‌گذارند اعتراض اجتماعی؛ ارواح خیک‌شان. این است که من را عصبانی می‌کند و وادارم می‌کند به نوشتن این چیز‌ها تا صراحتا از بودن در جمعشان ابراز برائت کنم.
در عوض گاهی دلم برای آن چهارشنبهٔ ۲۷ خرداد ۸۸ تنگ می‌شود که از میدان هفت تیر به پل کریم‌خان نزدیک می‌شدم. پل کریم‌خان را می‌دیدم که هر دو لاین‌اش از مردمی که شانه به شانه هم راه می‌رفتند پر شده است. خیلی زیاد بودیم. می‌گفتند این جمعیت که از میدان هفت تیر راه افتاده، یک سرش به میدان ولیعصر می‌رسد. وسط مردمی بودم که هم عصبانی بودند، هم معترض و هم غمگین. اما جز صدای نفس‌های هم و برخورد کفش‌ها به آسفالت چیزی نمی‌شنیدیم. احتیاجی نداشتیم کسی ما را تهییج کند. حتی بی اراده‌ای از بالا همدیگر را کنترل می‌کردیم. نخاله‌ها را پس می‌زدیم. اعتراض اجتماعی‌مان ایجاب می‌کرد که سکوت کنیم. وقتش که رسید داد هم زدیم. اما جز همین جنس جماعت، کسی توی فیسبوک از این آخ و اوخ‌های شنیع راه نیانداخت.
پ. ن: این نوشته می‌تواند برای واکنش‌های مشابه در قبال سایر فجایع، در گذشته و امروز، از زلزله بم بگیر تا آذربایجان، با کمی تغییرات خوانده شود.

کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸: افسانه یا واقعیت؟ (قسمت اول)

مدت‌هاست که می‌خواهم در مورد «انتخابات ۱۳۸۸» مطلبی بنویسم اما به دلایل مختلف این مساله به تاخیر می‌افتاد. صحبت‌های اخیر آقای ادوارد هرمان، که در نوشته‌ی اخیر به آن اشاره کردم بهانه‌ای شد تا تصمیم بگیرم کاری که مدت‌هاست می‌خواهم انجام دهم را انجام دهم. برای نوشتن مطلب، قالب «گفتگو» را انتخاب کرده‌ام و سعی کرده‌ام سوال‌هایی که برای خودم پیش آمده و سیر تحولی پاسخ‌هایی که برای آن‌ها یافته‌ام (از چند سال پیش تا امروز) را از زبان «شکاک» بیان کنم و همین‌طور تا حد امکان سوال‌های متداولی که معمولا در زمینه انتخابات پیش می‌آید را نیز از زبان «کنجکاو» بپرسم. این نوع نوشتار برای من تجربه‌ی جدیدی است و امیدوارم کاستی‌هایش را ببخشید. اگر موفق شوم با این قالب ارتباط خوبی برقرار کنم، در آینده بیشتر در این قالب خواهم نوشت.

نکته: بخش‌هایی از این نوشته (اگر چه کاملا حالت گفتگو دارد) نقل قول (ترجمه آزاد) از تحقیق انجام شده توسط موسسه‌ی WPO است که در متن هم به آن اشاره شده اما به صورت مشخص این قسمت‌ها با گیومه مشخص نشده‌اند. این مساله به خصوص در بند مربوط به پاسخ‌ شکاک که دارای نمودار نیز هست وجود دارد.

کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸: افسانه یا واقعیت

گفتگوی دوستانه‌ی «کنجکاو» و «شکاک»

قسمت اول

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنجکاو: سلام. از این‌که فرصتی برای گفتگو پیش آمد خوشحالم. بدون پرداختن به حاشیه‌ها، می‌خواهم اولین و مهم‌ترین سوالم را مطرح کنم. آیا به نظر شما در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ یک کودتای انتخاباتی (آن‌طور که خیلی‌ها می‌گویند) رخ داده است؟

شکاک: با سلام خدمت شما و همه‌ی دوستانی که این گفتگو را می‌خوانند. اگر بخواهم خیلی خلاصه نظر امروزم را به شما بگویم، باید بگویم  به غیر از مجموعه ای از دلایل تحلیلی؛ مدرک معتبری که نشان دهد کودتای انتخاباتی رخ داده است (فرضا آراء شمرده نشده یا عددسازی شده و غیره) وجود ندارد. در چنین شرایطی، من معتقدم که «نمی‌توانیم بگوییم کودتای انتخاباتی رخ داده است». اگر چه این به معنای این نیست که در انتخابات تخلفاتی رخ نداده، یا سیاست‌های مختلف موسوم به «رای خریدن» که در زمره‌ی تخلفات پیش از انتخابات هستند تاثیری در نتیجه‌ی انتخابات نگذاشته است.

کنجکاو: اجازه دهید بحث را فعلن متمرکز کنیم روی خود انتخابات و از تخلفات پیش از انتخابات صحبت نکنیم. آن باشد برای آینده. پس به نظر شما، عدد سازی نشده است و رای‌ها شمرده شده‌اند و کودتای انتخاباتی رخ نداده است؟

شکاک: بله. این‌طور به نظر می‌رسد. طبعا هیچ کس نمی‌تواند اطمینان قطعی نسبت به این موضوع داشته باشد، اما شواهد و قرائن متعددی هستند که نشان می‌دهند چیزی به نام کودتای انتخاباتی رخ نداده است.

کنجکاو: در این مورد بیشتر صحبت خواهیم کرد. اما خواهشا چند نمونه از این شواهد و قرائن را نام ببرید.

شکاک: شاید مهم‌ترین دلیل برای تایید درست بودن نسبی آراء اعلام شده، نظرسنجی‌ها و سنجش‌هایی است که توسط موسسات مختلف داخلی و خارجی در روزها یا هفته‌های پیش (و بعد) از انتخابات انجام شده است. این نظرسنجی‌ها و سنجش‌ها اولا با یکدیگر هماهنگی عمومی دارند و ثانیا با نتایج انتخابات می‌خوانند. نظرسنجی‌های مورد اشاره‌‌ی من عبارتند از:

۱) نظرسنجی‌‌های دانشگاه تهران پیش و پس از انتخابات (۸ نظرسنجی تلفنی قبل از انتخابات، ۲ نظرسنجی تلفنی بعد از انتخابات) {گزارش تحلیلی WPO از این نظرسنجی‌ها‌}

۲) نظرسنجی موسسه‌ی «افکار عمومی جهان» (World Public Opinion) (نظرسنجی تلفنی انجام شده حدود یک ماه و نیم بعد از انتخابات) {گزارش تحلیلی WPO از این نظرسنجی}

۳) نظرسنجی انجام شده توسط موسسه‌ی کانادایی گلوبال‌سکن (GlobalScan) از طریق یک موسسه‌ی سنجش افکار تجاری (ثبت شده‌ در ایران). نظرسنجی یک هفته بعد از انتخابات انجام شده. {گزارش تحلیلی WPO از این نظرسنجی}

۴) نظرسنجی سه موسسه به نام‌های «فردای بدون ترور: مرکز افکار عمومی (Terror Free Tomorrow: The Center for Public Opinion)، بنیاد آمریکای جدید (the New America Foundation) و یک موسسه‌ی اروپایی (KA Europe SPRL) (انجام شده حدود یک ماه قبل از انتخابات) {گزارش کامل این نظرسنجی / تحلیل واشنگتن پست / تحلیل ادوارد هرمان که حتما توصیه می‌کنم با دقت بخوانید (بند هشت به بعد مربوط به انتخابات ایران است)}

وارد شدن به جزییات فنی هر کدام از این نظرسنجی‌ها کار ساده‌ای نیست و وقت زیادی هم می‌طلبد. اما با خواندن گزارش‌های مربوطه، به خصوص گزارش‌ مقایسه‌ای و تحلیلی WPO متوجه می‌شوید که هماهنگی و اعتبار قابل توجهی بین این نظرسنجی‌ها وجود دارد تا حدی که مجموعه‌ی آن‌ها را به «سندی قابل» اعتنا درباره‌ی نتیجه‌ی انتخابات ایران تبدیل می‌کند. این نظرسنجی‌ها به صورت کلی با نتایج اعلام شده در انتخابات ۱۳۸۸ هماهنگی دارند. البته نکته‌ی مهم را نباید فراموش کرد که نتایج این نظرسنجی‌ها نشان نمی‌دهد که انتخابات بی‌ایراد یا بی‌تخلف انجام شده. ولی از آن‌ها می‌توان نتیجه گرفت که «این ادعا که اکثریت مردم ایران به آقای احمدی‌نژاد رای نداده‌اند» نادرست است.

به گزارش تحلیل WPO از نظرسنجی‌های 1 تا 3، یک هفته قبل از انتخابات بین ۵۲ تا ۵۷٪ پاسخ‌دهندگان گفتند که به آقای احمدی‌نژاد رای خواهند داد و یک هفته بعد از انتخابات ۵۵ تا ۶۶٪ گفتند که به ایشان رای داده‌اند.

کنجکاو: ببینید در مورد اعتبار این نظرسنجی‌ها سوال‌های زیادی می‌توان مطرح کرد: از کجا معلوم این نظرسنجی‌ها معتبر باشند؟ مثلا نظرسنجی‌های انجام شده توسط دانشگاه تهران که یک موسسه‌ی دولتی داخلی است ممکن است تحت تاثیر عوامل حکومت ایران انجام شده باشد و در نتیجه معتبر نباشد. در این باره چه می‌گویید؟

شکاک: همان‌طور که گفتم بررسی جزییات این نظرسنجی‌ها کار ساده‌ای نیست. اما توجه داشته باشید که ما فقط با یک نظرسنجی سر و کار نداریم. اگر موضوع فقط نظرسنجی‌های انجام شده توسط دانشگاه تهران بود، با وجودی که یک نهاد آکادمیک معتبر است،‌با این حال ممکن بود تردیدهایی در زمینه استقلال نظر و در نتیجه اعتبار نظرسنجی وجود داشته باشد. اما نتایج نظرسنجی‌های دانشگاه تهران با نمونه‌های خارجی در تضاد نیست.

کنجکاو: همه‌ی این نظر‌سنجی‌ها به صورت تلفنی انجام شده‌اند. یعنی به صورت تصادفی با افراد از طریق تلفن‌های ثابت آن‌ها تماس گرفته‌اند و نظرشان را جویا شده‌اند. می‌دانیم که خیلی افراد ممکن است از مطرح کردن گرایش انتقادی خود نسبت به حاکمیت در یک موقعیت این‌چنینی واهمه داشته باشند و در نتیجه پشت تلفن چیزهایی بگویند که خواست قلبی‌شان نیست. به نظر شما این نکته کیفیت و اعتبار نظرسنجی‌ها را زیر سوال نمی‌برد؟ موضوعی که شاید از دید موسسه‌های سنجش خارجی به دور مانده باشد؟

شکاک: اتفاقا در گزارش WPO که به تفصیل به تحلیل و مقایسه‌ی نتایج نظرسنجی‌های انجام شده از سه منبع مختلف (شماره ۱ تا ۳ ذکر شده در بالا) می‌پردازد به این نکته اشاره شده. در این گزارش سعی شده اعتبار این نظرسنجی‌ها (از منابع مختلف) سنجیده شود و این نکته را هم بررسی کرده است.

اولین نکته‌ی مهم این است که ۸ تا از این نظرسنجی‌ها (نظرسنجی‌های انجام شده توسط دانشگاه تهران) قبل از انتخابات انجام شده‌اند. درست است که آقای احمدی‌نژاد رییس جمهور کشور بود، اما حمایت از یک کاندیدای رسمی دیگر در آن هفته‌های قبل از انتخابات یک موضوع منفی سیاسی تلقی نمی‌شد. فرضا آقای موسوی از افراد دارای سابقه در انقلاب و نظام تلقی می‌شد و بسیاری از افراد علنا از وی حمایت می‌کردند. در ضمن، این‌را هم می‌دانیم و خیلی از ناظران داخلی یا خارجی هم تایید می‌کنند که در طی رقابت‌های انتخاباتی در هفته‌های قبل از انتخابات ۱۳۸۸ جامعه‌ی ایران یکی از بازترین دوره‌های خود در سال‌های اخیر را تجربه می‌کرد. مردم آزادانه و به راحتی حمایت خود را از کاندیداهایی به غیر از آقای احمدی‌نژاد اعلام می‌کردند بدون آن‌که نگرانی‌ای در این زمینه داشته باشند. این را هم اضافه کنم که نظرسنجی موسسه‌ی فردای بدون ترور نیز حدود یک ماه قبل از انتخابات انجام شده است.

اما نظرسنجی‌های انجام شده بعد از انتخابات (دو نظرسنجی دانشگاه تهران، نظرسنجی WPO و نظرسنجی GlobalScan) بیشتر در معرض «خودسانسوری» پاسخ‌دهندگان قرار داشته‌اند. در این مورد اولا باید توجه کرد که در این نظرسنجی‌ها به پاسخ‌دهندگان این امکان داده شده بود که فقط در صورت تمایل در نظرسنجی شرکت کنند و شرکت نکردن آن‌ها بهتر از پاسخ غیردقیق دادنشان است. به خاطر همین مساله هم، می‌بینیم که در نظرسنجی‌های انجام شده بعد از انتخابات (سه ماه بعد از انتخابات) تعداد کمتری از پاسخ‌دهندگان گفته‌اند که به آقای موسوی رای داده‌اند و در یکی از این نظرسنجی‌ها (سه ماه بعد از انتخابات) تعداد بیشتری از پاسخ دادن امتناع کرده‌اند. این‌ها مواردی است که می‌تواند نشانه‌ی «خودسانسوری» باشد. اما گزارش WPO اضافه می‌کند که با این وجود در این نظرسنجی‌ها افزایش قابل توجهی در تعداد کسانی که گفته‌اند به آقای احمدی نژاد رای داده‌اند دیده نشده. نکته جالب این است که در کشورهای غربی، معمولا نظرسنجی‌های بعد از انتخابات، درصد رای‌های برنده‌ی انتخابات را بیشتر از آن‌چه واقعا در انتخابات بوده نشان می‌دهد. پدیده‌ای که به نام «تاثیر واگن قطار» (Bandwagon Effect) مشهور است.

در ضمن اگر ما فرض را بر این بگیریم که پاسخ دهندگان تلفنی، از ترس این‌که ممکن است شنود شوند و به هر دلیل به خاطر بیانات سیاسی نامطلوب خود مورد مواخذه قرار بگیرند، خودسانسوری کرده‌اند، طبعا باید این خودسانسوری را در پاسخ به سوال‌های حساس دیگر هم نیز ببینیم (به غیر از سوال به کدام نامزد رای داده‌اید؟). اما در چند مورد،‌ اکثریت پاسخ دهندگان مواضعی داشتند که حتی شاید از این‌که بگویند به آقای احمدی نژاد رای نداده‌اند حساس‌تر بوده‌ است. به عنوان مثال، در نظرسنجی WPO که در دوران سرکوب اعتراضات خیابانی توسط حکومت انجام شد، از شرکت کنندگان پرسیده شد که به نهادهای سیاسی مختلف چقدر اعتماد دارند. در مورد همه‌ی نهادها اکثریت معتقد بودند که «دست کم قدری اعتماد دارند»، اما کمتر از نیمی از آن‌ها به چند نهاد حساس سیاسی «اعتماد زیادی» داشتند. در مورد نهاد «شورای نگهبان» فقط ۴۲٪ گفتند که به آن «اعتماد زیادی دارند». نهادهایی هم که احتمال شنود مکالمات توسط آن‌ها داده می‌شد وضعیت چندان بهتری نداشتند: در مورد وزارت اطلاعات فقط ۳۸٪ پاسخ دهندگان و در مورد وزارت کشور ۵۲٪‌ اعتماد زیادی داشتند.

علاوه بر این، شرکت کنندگان در نظرسنجی‌ها نشان دادند که آمادگی انتقاد غیرمستقیم از شورای نگهبان را دارند. در آن دوران بحث‌ مفصلی در رسانه‌ها جریان داشت مبنی بر این‌که قبل از انتخابات بعضی اعضای شورای نگهبان علنن از آقای احمدی نژاد حمایت کرده‌اند. وقتی حدود سه ماه بعد در نظرسنجی WPO از پرسش‌دهندگان پرسیده شد «آیا به نظر شما شایسته است که اعضای شورای نگهبان در انتخابات از یک نامزد خاص حمایت کنند یا این‌که باید همیشه بی‌طرف بمانند؟» اکثریت قابل توجه (۷۵٪) پاسخ دادند که شورای نگهبان باید همیشه بی‌طرف بماند.

همچنین، اگر فرض کنیم که ترس از مورد مواخذه قرار گرفتن باعث شود پاسخ دهندگان مواضع انتقادی کمتری نسبت به حکومت بگیرند، در این صورت وقتی که سرکوب معترضان توسط حکومت تشدید شد، باید انتظار داشته باشیم که حمایت از حکومت نیز در این نظرسنجی‌ها افزایش یابد (یعنی پاسخ دهندگان از ترس سرکوب شدن در فضایی که روز به روز امنیتی‌تر می‌شود سعی کنند بیشتر شبیه حامی حکومت جلوه کنند). از آن طرف، اگر شرکت کنندگان صادقانه پاسخ دهند، سرکوب بیشتر قاعدتا احتمال این‌که آن‌ها از حکومت حمایت کامل بکنند را کمتر می‌کند. در نظرسنجی انجام شده توسط GlobalScan که یک هفته بعد از انتخابات انجام شد، ۴۹٪ پاسخ دهندگان گفتند که از «سیستم فعلی حکومت خیلی راضی هستند». وقتی که حدود سه ماه بعد، WPO در نظرسنجی خود همین سوال را مجددا از شرکت کنندگان پرسید (توجه کنید در این دوران سرکوب‌های حکومتی شدیدتر و سیستماتیک‌تر شده بود) تعداد افرادی که از سیستم فعلی حکومت «خیلی راضی بودند» نه تنها افزایش نیافت بلکه ۸٪ کاهش یافت و به ۴۱٪ رسید.

الگوی حاکم بر پاسخ‌ها هم می‌تواند به این مساله مرتبط باشد. نظرسنجی‌های قبل از انتخابات نشان می‌دهند که در هفته‌های اول رقابت‌های انتخاباتی، محبوبیت آقای احمدی‌نژاد به سرعت کاهش یافت، اما این روند شدیدا کاهشی بعد از مناظره‌های تلویزیونی تغییر کرد و به روند افزایشی تبدیل شد که تا روز انتخابات نیز ادامه یافت (نمودار اول را در زیر ببینید). این مساله استدلال کسانی که می‌گویند عموم ایرانی‌ها تمایلی به ابراز نظرشان در مورد نامزدها را نداشتند را تضعیف می‌کند. دور از ذهن می‌رسد که صداقت عمومی مردم (شرکت کنندگان در نظرسنجی) ده روز قبل از انتخابات اوج گرفته باشد و چند روز بعد نزول کرده باشد.

نتایج ۸ نظرسنجی‌ دانشگاه تهران در هفته‌های منتهی به انتخابات

نتایج نظرسنجی‌‌های دانشگاه تهران، GlobalScan و WPO بعد از انتخابات

نتایج نظرسنجی TFT سه هفته قبل از انتخابات

کنجکاو: ممنون از توضیح مفصلی که دادید. اما توضیحات شما همه در حمایت از اعتبار نظرسنجی‌های انجام شده بود. اما از کجا معلوم این نظرسنجی‌ها اصولا انجام شده باشند؟ شاید عددسازی شده باشد (با یا بی اطلاع نهاد برگزار کننده نظرسنجی)‌ و شاید هم اصلا بعضی از این نظرسنجی‌ها بدون هیچ شرکت کننده‌ای انجام شده باشد. شاید هم نظرسنجی انجام شده باشد، اما بعضی از نتیجه‌ها را دستکاری کرده باشند تا بهتر با هدف موسسه‌ی نظرسنجی کننده جور در بیاید. در این مورد چه می‌گویید؟

شکاک: در مورد نظرسنجی‌های انجام شده توسط موسسات خارجی،‌ خیلی بعید می‌دانم که عددسازی کرده باشند و به نظرم می‌توانیم با قاطعیت قابل قبولی فرض را بر این بگیریم که واقعا نظرسنجی تلفنی را انجام داده‌اند. اما با توجه به توضیحات داده شده در گزارش تحلیلی WPO که سه نظرسنجی عمده قبل و بعد از انتخابات را با هم مقایسه کرده و تاکید می‌کند از خطوط تلفن ثابت استفاده کرده‌اند و می‌دانیم ضریب نفوذ تلفن ثابت در ایران بیش از ۸۰٪ است احتمال این‌که یک نهاد دولتی کلن در فرایند مصاحبه‌ها دخل و تصرف کرده باشد حذف می‌شود. مصاحبه‌ها (فرضا در مورد نظرسنجی WPO) زیر نظر افراد سازمان برگزار کننده انجام شده و تحلیل پاسخ‌های داده شده به مصاحبه‌کننده‌های مختلف هم نشان نداده که بعضی از مصاحبه کننده‌ها روی نتیجه‌ها تاثیر گذاشته‌اند.

اما در مورد نظرسنجی‌های انجام شده توسط دانشگاه تهران، طبعا امکان دستکاری حکومتی یا عددسازی و غیره وجود دارد. درست است که دانشگاه تهران یک نهاد معتبر علمی است اما به هر حال احتمال دخالت حکومت و دخل و تصرف در فرایند نظرسنجی را نمی‌توان نادیده گرفت. همین نکته را در مورد نظرسنجی انجام شده توسط GlobalScan هم می‌توان گفت، چرا که این موسسه برای نظرسنجی خود از یک سازمان سنجش افکار داخلی بهره جسته است.

در مورد این نگرانی‌ها، اولین چیزی که باید بگویم این است که در مورد سوال‌های اساسی نتایج نظرسنجی‌های داخلی و خارجی با هم هماهنگی دارند.

از طرف دیگر، تیم تحلیل‌گر WPO مفصلا روی داده‌های نظرسنجی‌های مختلف کار کرده تا نشانه‌های دستکاری یا عددسازی را در آن‌ها بیابد. گزارش WPO یادآوری می‌کند که اگر چه «ساختن» نتیجه‌ی مطلوب برای پاسخ‌های مختلف مربوط به یک سوال کار ساده‌ای است، اما ساختن مجموعه‌ی داده‌ای (dataset) معتبر شامل پاسخ‌های چندین سوال کار ساده‌ای نیست. ارتباط منطقی‌ای میان خیلی از پرسش‌ها وجود دارد و انتظار می‌رود که این روابط منطقی در نظرسنجی‌های مختلف خودشان را نشان دهند. تحلیل‌گران WPO بین پرسش و پاسخ‌های «هر کدام از نظرسنجی‌ها»، «نظرسنجی‌های داخلی»‌ و «نظرسنجی‌های داخلی و خارجی» روابط منطقی و الگوهای هماهنگ و سازگار با همی را یافته‌اند.

در گزارش تحلیلی WPO در این مورد بیشتر نوشته شده است که توصیه می‌کنم مطالعه بفرمایید. مطلب آقایان ادوارد هرمان و دیوید پیترسون را هم حتما بخوانید، چون با دقت و جامعیت خوبی نوشته شده است.

کنجکاو: خوب این‌طور که به نظر می‌رسد با تقریب خوبی می‌توانیم نتایج این نظرسنجی‌ها را که با هم هماهنگی هم دارند را معتبر بدانیم. اما نتایج این نظرسنجی‌ها چقدر تعیین کننده‌اند؟ منظورم این است که گیریم که این نظرسنجی‌ها درست و معتبر باشند. آیا ممکن است صرف‌نظر از درستی این نظرسنجی‌ها ما با یک کودتای انتخاباتی مواجه باشیم؟ تخلفات انتخاباتی چطور؟

شکاک: نکته‌ای که ما از این نظرسنجی‌ها در می‌یابیم این است که نتیجه‌ اعلام شده مبنی بر پیروزی قاطع آقای احمدی‌نژاد در انتخابات سال ۱۳۸۸با سنجش‌هایی که توسط این موسسات در روزهای قبل و بعد از انتخابات انجام شده هماهنگی دارد. یعنی آقای احمدی‌نژاد رای اکثریت مردم را داشته است.

کنجکاو: پس ایرادها و تخلفاتی که معترضان (مثلا آقای موسوی) به برگزار کنندگان می‌گیرند در مورد تخلفات انتخاباتی چطور می‌شود؟

شکاک: به نظرم بحث تخلفات انتخاباتی موضوع متفاوتی است. شواهد و قرائن متعددی وجود دارد که نشان می‌دهد در انتخابات ۱۳۸۸تخلفات انتخاباتی زیادی رخ داده. این تخلفات طبعا مهم هستند و باید به جای خود در مورد آن‌ها بحث و بررسی شود،‌ اما نکته‌ای که باید به آن توجه کنیم و در بالا هم توضیح دادم، این است که این تخلفات بر اساس شواهدی که در دست داریم، نتیجه‌ی انتخابات را عوض نمی‌کند. چرا که نظرسنجی‌های مختلف به ما نشان می‌دهد که پیروز انتخابات در هر صورت آقای احمدی‌نژاد می‌بود.

کنجکاو: اما اگر از رانت‌های دولتی استفاده نمی‌شد، درست در ماه‌ها و هفته‌های قبل از انتخابات وعده‌های پوپولیستی داده نمی‌شد و تصمیم‌های توده‌گرا به قصد جذب آراء مردم گرفته نمی‌شد و اگر از امکانات حکومتی و دولتی برای معرفی یکی از کاندیداها استفاده نمی‌شد، شاید نتیجه‌ی انتخابات فرق می‌کرد.

شکاک: بدون شک. این ایرادی است که به سیستم‌های انتخاباتی حتی بزرگ‌ترین دموکراسی‌های دنیا هم وارد است. ایرادی که به این نوع سیستم‌ها می‌توان گرفت این است که کسی که زور و پول و رسانه و لابی بیشتری دارد، رای بیشتری هم می‌آورد (به صورت نسبی). خیلی وقت‌ها این فرایندهای استفاده از زور و پول و رسانه و لابی به صورت قانونی انجام می‌گیرد و خیلی دشوار است تفکیک مرزهای این‌که کجا این حرکت‌ها قانونی بوده‌اند و کجا غیرقانونی. این تازه در مورد کشورهای دارای سنت دموکراتیک دیرینه است. در مورد کشوری مثل ایران که نهاد دموکراسی و انتخابات در آن کمتر از یک قرن سابقه دارد این ایراد به مراتب پررنگ‌تر است. خلاصه‌اش این می‌شود که هیچ‌وقت (حتی اگر دموکراسی‌های غربی را الگو بدانیم که تازه به نظر من الگو نیستند) این‌طور نیست که چند تا نامزد بیایند و صرفا بر اساس شعارهای تبلیغاتی‌شان با هم رقابت کنند. همیشه رقابت در سطحی وسیع‌تر و مبنایی‌تر میان منابع و امکانات و نفوذ (همان زور و پول و رسانه و لابی) نامزدها وجود دارد و در واقع نتیجه‌ی آن رقابت است که نتیجه‌ی انتخابات را رقم می‌زند. حتی در کشورهای دارای سنت دموکراسی دیرینه، ما نمونه‌هایی را سراغ داریم که شائبه‌ی این وجود دارد که یک جناح سیاسی برای پیروزی مجدد در انتخابات کشور را وارد جنگ کرده است! من قصدم این نیست که توجیه کنم که چون در فلان کشور دموکراتیک از زور و پول و رسانه و لابی استفاده می‌شود، پس این‌که چنین چیزی در ایران هم رخ داده قابل قبول است. خیر به هیچ عنوان. من نگاهم به مقوله‌ی دموکراسی کمی رادیکال‌تر از این حرف‌هاست. اما به هر حال، با دیدی عمل‌گرایانه باید قبول کرد که چنین استفاده‌هایی از زور و  پول و رسانه و لابی بخشی از «بازی دمکراسی‌های واقعا موجود است» که تازه ایران کارآموز این راه است.

به هر حال به صورت خاص در مورد این انتخابات، همان‌طور که معترضان انتخابات هم به شکل‌های متختلف نشان داده‌اند (مثلا این‌جا) حتما تخلفاتی رخ داده است ولی خیلی از مواردی که به عنوان تخلف ذکر شده، بیشتر استفاده از موقعیت (زور و پول و رسانه و لابی) است که متاسفانه همان‌طور که گفتم ایرادی ریشه‌ای و فراگیر است و مختص دموکراسی نوپای ایرانی نیست.

کنجکاو: راستش من هنوز قانع نشدم. دلیلم هم این است که نتایج این نظرسنجی‌ها که شما شرح دادید، با خیلی از اتفاقات و رویدادهایی که قبل و بعد از انتخابات در ایران رخ داد نمی‌خواند. اگر انتخابات واقعا درست و صحیح (صرف نظر از تخلف‌ها) انجام شد، پس چرا حکومت این برخورد امنیتی و خشن را با معترضان کرد؟‌ این همه بگیر و ببند و سرکوب و حتی کشتار برای چه بود؟ حکومتی که از درستی انتخابات خود مطمئن است چرا باید به چنین روش‌هایی رو بیاورد؟  آن چه وضع اعلام نتایج بود؟ چرا آمار رای دهندگان در بعضی حوزه‌های انتخابی از واجدین شرایط رای دادن بیشتر بود؟ دو کاندیدای معترض این انتخابات چرا بدون محاکمه شدن در حبس به سر می‌برند؟ و خیلی سوالات و موارد دیگر. تازه این‌ها همه مربوط به بعد از انتخابات است، قبل از انتخابات هم موارد مشکوک زیاد بود. حمایت مستقیم یا غیرمستقیم نهادهای حکومتی از یک کاندیدای مشخص و تخلفاتی که خیلی از آن‌ها توسط معترضان بیان شده است. این‌ها چه می‌شوند؟

شکاک: من هم دوست دارم بیشتر صحبت کنیم. اما فکر می‌کنم بهتر است ادامه‌ی بحث را به وقتی دیگر موکول کنیم تا مطلب بیش از حد طولانی نشود. یادتان باشد که گفتگو به کجا رسیده بود تا در جلسه‌ی آینده از آن‌جا ادامه دهیم. با تشکر از توجه شما و خوانندگان گرامی.

کنجکاو: موافقم. من هم از شما و همه خوانندگان تشکر می‌کنم… این بحث را به زودی ادامه خواهیم داد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دموکراسی غربی و دیکتاتوری کشورهای در حال توسعه

نوشته‌ی زیر را یکی از خوانندگان بامدادی به نام کامران برای من فرستاده که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر می‌کنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه‌ بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن می‌باشد.

سال‌ها است که کلمه‌ی دموکراسی با باری بسیار مثبت و با اهمیت و بسیار وزین بر زبان و در نوشته‌های تحلیل‌گران و روشن‌فکران به خصوص در کشورهای درحال توسعه و یا به عبارت دیگر جهان سوم موج می زند.

تصوری که با دیدن و شنیدن این کلمه در ذهن شنونده و خواننده ایجاد می‌شود دقیقا تصویر بسیار شیرین از جامعه‌ی غربی است که در فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیون و رسانه‌ها به خورد انسان‌ها در سراسر دنیا داده می‌شود. جامعه‌ای که بره و گرگ در کمال صفا و صمیمیت و صلح در کنار هم به زندگی شیرین و سرشار از شادی مشغولند و تمام سیستم‌های سیاسی و اقتصادی و قضایی جامعه نیز آماده و هوشیار در خدمت گسترش عدالت اجتماعی و اقتصادی و کشیدن مو از ماست می‌باشند. بنابراین اگر خدای نکرده و زبانم لال بی‌عدالتی (اقتصادی و سیاسی) اتفاق افتاد، مظلوم می‌تواند بدون واهمه و ترس فوری با مراجعه به مراجع مربوطه حق خود را دریافت کند و ظالم به مجازات می‌رسد. در نتیجه در این جوامع ما هر روز شاهد اخباری در مورد چگونگی نجات یک گربه یا سگ از درون چاله و یا بالای یک درخت و یا ساختن پای مصنوعی برای سگی که در اثر حادثه یک پایش را از دست داده هستیم. در این تصویر، در کشورهای دموکراسی غربی هیچ‌گونه طمع و زیاده‌‌خواهی وجود ندارد و در نتیجه هیچ‌کس در پی خوردن و پا‌‌ی‌مال کردن حقوق مردم نبوده و نیست و به دنبال اندوختن مال و دارایی نیست و تمام ثروتمندان و سیاستمداران و کسانی که در مسند‌های حاکمیت و قدرت قرار دارند انسا‌‌ن‌هایی پاک و به عبارتی مریم رشته و عیسی بافته هستند. همه‌ی پست‌ها و مقام‌های سیاسی توسط رای آزاد مردم انتخاب می‌شوند و اگر دست از پا خطا کنند باز هم توسط رای مردم برکنار می‌شوند.

از طرف دیگر کلمه‌ی دیکتاتوری به معنای تمامیت‌خواهی و اقتدارگرایی با بارهای منفی بسیار زیاد در مورد حکومت‌ها و سیستم‌های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کشورهای در حال توسعه و یا جهان سوم استفاده می‌شود و معنی آن جامعه‌ای است که مردمان طماعی دارد که همواره در حال کلاه گذاشتن بر سر همدیگر و دزدی از یکدیگر هستند. سیاست‌مداران و صاحبان پست‌های سیاسی بدون رای مردم و انتصابی هستند و فکر و ذکرشان پرکردن جیب خود و فامیل‌هایشان است و دستگاه‌های قضایی نیز فقط و فقط در پی اعمال ظلم به مردم و طرفداری از ظالمان و صاحبان قدرت هستند. اگر مظلومی جرات اعتراض و دادخواهی داشته باشد فوری توسط دستگاه‌های سرکوب (پلیس و نیروهای امنیتی) سرکوب می‌گردد. به قولی سیاه‌ترین تصویری که می‌توان از یک جامعه داشت در مورد این کشورها صدق می‌کند. حالا چطور در این جوامع سنگ روی سنگ بند می‌شود نیز لابد فقط و فقط توسط زور و دیکتاتوری است.

در علم فیزیک تعریفی برای گاز ایده‌آل وجود دارد.  در حقیقت چنین گازی در طبیعت وجود ندارد ولی به منظور انجام محاسبات و فرمو‌ل‌بندی از گاز ایده‌آل استفاده می‌گردد. دموکراسی و دیکتاتوری که در بالا تعریف شدند نیز همانند گاز ایده‌آل هستند که تعریف برای آن وجود دارد ولی در عمل و در طبیعت وجود ندارند. می‌گویند یک بار از گاندی سوال کردند که نظر تو در مورد تمدن غربی چیست؟ او پاسخ داد که اید‌ه‌ی خیلی خوبی است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

نقدی بر مقاله اپوزیسیون خارج نشین و منافع ملی

متن زیر را دوستی به نام احسان در  نقد و پاسخ به مقاله‌ی «اپوزیسیون خارج نشین و منافع ملی» نوشته‌ی مرجان که چندی پیش در بامدادی منتشر شده بود، نوشته است (لینک مطلب) که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر می‌کنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه‌ بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن می‌باشد.

«منشا فساد در داخل خانه است، همین جا دنبالش بگردید».

اپوزیسیون در ایران تحت چه شرایطی تغییر ماهیت می‌دهند و مجبور به خروج از ایران و تبدیل به گروه‌های معاند می‌شوند؟ معنای دقیق از اپوزیسیون، ان‌جی‌اوها و گروه‌های حقوق بشری چیست؟ آیا این‌ها واقعا وابسته به کشورهای متخاصم با ایران هستند؟ در شرایطی که تمامی سازمان‌های مردم نهاد در داخل ایران زیر فشار و تهدید برخوردهای سخت حاکمیت هستند، ادعاهای غیر مستند از ارتباط این سازمان‌ها با خارج از کشور چه هدفی را دنبال می‌کند؟ در مسیر تهدید نظامی ایران، اپوزیسیون خارج نشین تهدید بزرگتری است یا نابرابری و تبعیض‌های داخلی بین اقوام و مذاهب و هواداران گروه‌های سیاسی؟ یا فشارهای اجتماعی و اقتصادی و ناکارمدی دولت در ایجاد عدالت در کشور؟

آیا ایرانیان نگران از تهدیدهای خارجی جهت تحلیل‌ها و بررسی‌های خود را معطوف به مسائل داخل ایران هم می‌کنند؟

بخش اول. از اپوزیسیون که حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟

نویسنده در همان پاراگراف اول از نقد اپوزیسیون خارج از کشور شروع می‌کند. اپوزیسیون … بیایید همین جا مکثی کنیم و بپرسیم اپوزیسیون یعنی چه؟ معنای ساده‌اش می‌شود مخالف سیاسی. کسی که در سیاست ساز مخالف می‌زند. گروهی سازمان یافته یا غیر منسجم که برای اصلاح سیستم سیاسی یا تغییر آن تلاش می‌کند. اما این معنای کلی و تئوری برای اپوزیسون است. مطمئنا تعریف اپوزیسیون در نظام‌های توتالیتر با معنای همان کلمه در دموکراسی‌های اروپای غربی و آمریکای شمالی متفاوت است.

در دموكراسی‌های كنونی، اپوزيسيون دلالت بر احزاب و گروه‌های سياسی سازمان‌يافته‌ای دارد كه مخالف حكومت مستقر می‌باشند و تحت حمايت قانون از آن انتقاد می‌كنند و در صورت كسب رأی اكثريت مردم در انتخابات آزاد، قدرت سياسی و اداره امور كشور را به دست می‌گيرند. اما در نظام‌های اقتدارگرا، اپوزيسيون شامل نيروهای نسبتا سازمان‌نيافته‌ای است كه مخالف پرسنل سياسی حاكم يا سياست‌های جاری و حتی كل نظام سياسی می‌باشند و با آن به مبارزه برمی‌خيزند. به نقل از دولت عقل، حسین بشیریه، انتشارات علم نوین.

اما آن‌چه در فضای سیاسی ایران پس از انقلاب از واژه اپوزیسیون معنا می‌شود، عبارت است از گروهی که به وسیله نهادهای سیاسی نظامی حاکم و با روش‌های سخت بطور کل از فضای رقابت سیاسی بیرون رانده شده یا دسترسی‌شان به مناصب سیاسی انتخابی محدود و به پست‌های انتصابی کلا قطع شده است. روشن است که اپوزیسیون در این معنا، پدیده‌ای خاص سیستم‌های سیاسی اقتدارگرا در کشورهای توسعه نیافته یا در حال توسعه است. این‌ چنین است که در ایران گروه‌های اصلاح طلب حتی در دورانی که دو قوه از سه قوه اصلی کشور را در دست گرفته و حتی در پارلمان اکثریت مطلق را در اختیار داشتند، باز هم جزو اپوزیسیون به حساب می‌آمدند، گر چه بر اساس تعریف نظری اپوزیسیون در این دسته جای نمی‌گیرند. بر عکس نیروهای موسوم به اصول‌گرا در همان دوران محرومیت از دسترسی به نهادهای انتخابی هم جزو اپوزیسیون نبودند. پس هنگام صحبت درباره واژه‌هایی مانند اپوزیسیون و عینیت دادن آن به شرایط فعلی کشور، باید به خاطر داشته باشیم که درباره یک سیستم سیاسی معیوب و انحصارگرا صحبت میکنیم. کشوری که در آن در 20 سال گذشته یک گروه و جناح سیاسی خاص همواره با در اختیار داشتن نهادهای قدرتمند انتصابی و به پشتیبانی در اختیار داشتن قوه قضائیه، نهادهای سیاسی رده بالا و دور از حیطه تاثیرگزاری مردمان (مثلا شورای نگهبان و غیره)، و با پشتیبانی نیروهای نظامی و انتظامی همواره در موضع قدرت بوده اند و احزاب دیگر حتی هنگام در دست داشتن «تمامی نهادهای انتخابی اعم از دولت، مجلس و شوراهای شهر و روستا» باز هم عملا و اسما نیروهای اپوزیسیون بشمار می‌آمدند!

و این وضعیت مضحک و تراژیک ادامه دارد وقتی درباره «اپوزیسیون خارج نشین» صحبت میکنیم. در تمامی دوران پس از انقلاب همواره افراد درون حاکمیت در ایران تبدیل به منتقد شده‌اند، منتقدان تبدیل به مخالفان و اپوزیسیون داخل کشور شده‌اند، و اپوزیسیون داخل کشور در اثر فشار و تهدید به خارج از ایران کوچ کرده و تبدیل شده‌اند به اپوزیسیون خارج نشین! و این فرایند همواره ادامه داشته و خواهد داشت. در واقع بر خلاف آنچه که نویسنده سعی در تبلیغ آن دارد فرایند اپوزیسیون‌سازی (در معنایی که این‌جا برداشت می‌شود) نه در خارج از کشور، که در داخل مرزهای ایران آغاز می‌شود. اپوزیسیون‌سازی حاصل نگاه بسته و امنیتی حاکمیت به هر فعالیت سیاسی اجتماعی خارج از کنترل و غیر دلخواه است. حاصل برخوردهای خشن با فعالان سیاسی اجتماعی و سوق دادن آنها به خروج از کشور و افتادن در دام افراطی‌گری است.

به نظرم هیچ کشور از نظر سیاسی توسعه نیافته توان این را ندارد که برای دموکراسی‌های غربی (فارغ از اینکه موافق، مخالف یا منتقد آن‌ها باشیم) اپوزیسیون‌سازی کند، در عین حال تقویت اپوزیسیون نظام‌های سیاسی فاسد و توسعه نیافته کار چندان دشواری نیست. ایضاً ایران هرگز حتی با هزینه کردن میلیون‌ها دلار و با برنامه‌ای دقیق و طولانی مدت هم توان اپوزیسیون‌سازی برای دموکراسی‌های غربی را ندارد (باز هم این حقیقت ارتباطی به این موضوع ندارد که منتقد و مخالف دموکراسی‌های غربی باشیم یا نه). گر چه می‌تواند (به عنوان مثال) برای اپوزیسیون حاکمیت فعلی کشور بحرین نقش حمایتی ایفا کند. چرا؟ دلیلش روشن است: نظام سیاسی بحرین هم مانند ایران نظامی فاسد و ناکارامد است.

نمونه برای این ادعا زیاد است: آقای اکبر عطری مگر که بود؟ جز یک دانشجوی علاقه‌مند به مسائل سیاسی؟ که راه معمولی ورود به انجمن های اسلامی دانشجویان را برای کار سیاسی برگزیده بود؟ آقای علی افشاری که بود؟ یک دانشجوی مهندسی صنایع در دانشگاه صنعتی امیرکبیر، یک دانشجوی معمولی اهل ورزش و یکی از بنیانگذاران گروه کوهنوردی این دانشگاه، دانشجویی که مانند خیلی دیگر از دانشجویان ایرانی علاقه‌مند سیاست بود و وارد انجمن اسلامی پلی‌تکنیک و از آنجا دفتر تحکیم وحدت شد.

یا موردی دیگر: آقای احمد باطبی که بود؟ یک جوان بیست و چند ساله و دانشجوی تئاتر که در یکی از تجمعات دانشجوئی بعد از حمله نیروهای لباس شخصی و انتظامی به کوی دانشگاه در 18 تیر 78 روی شانه‌های کس دیگری رفت و پیراهنی خونین را بلند کرد و خبرنگاری خارجی عکسی از او گرفت که بسیار زود منتشر و معروف شد. در هر نقطه دیگری از دنیا چنین کاری هیچ، مطلقا هیچ برخوردی در پی ندارد. اما باطبی را با همان عکس پیدا و محاکمه و ابتدا به اعدام، و سپس 15 و بعد به ده سال زندان محکوم کردند. بعد از دوران سخت زندان چندان عجیب نیست که کسی به امید جبران سال‌های از دست رفته به خارج از کشور برود. و آنجا به دام سازمان‌های سیاسی تندرو و افراطی بیفتد.

و مگر تمامی فعالین سیاسی، روزنامه‌نگارها و دیگران در طی چه پروسه ای مجبور به خروج از ایران شدند؟ اتفاقی که باز هم در آینده تکرار خواهد شد و از آن گریزی نیست.

البته اگر تعصبات سیاسی اجازه می‌داد مطمئنا این نکات از دید تیزبین خانم مرجان پنهان نمی‌ماند. ایشان در نوشته‌اش ادعا می‌کند که سازمان سیا با راه اندازی نهادهای موازی، و با حمایت مالی (و نه سرکوب و جنگ سخت) توانسته جنبش‌های زنان و فعالین چپ‌گرای آمریکا (حتی مثلا نوام چامسکی که این‌قدر مطالب اش مورد توجه رسانه‌های دولتی ایران است!) را تحت کنترل خود در بیاورد. در عین حال (واقعا نمی‌دانم چرا؟) ظاهرا ایشان از تحلیل این نکته ساده ناتوان است که چرا در ایران این روند دقیقا برعکس طی می‌شود! یعنی نزدیک‌ترین افراد به لایه‌های قدرت سیاسی در ایران تبدیل به منتقد و مخالف و حتی مهره دشمن می‌شوند. تا آنجا که در میان افراد «متهم به داشتن ارتباط با خارج از کشور»، از مشاور و معاون مقامات کشوری وجود دارد، تا وزیر و نماینده مجلس، تا نخست وزیر 8 ساله، رئیس جمهور 8 ساله و رئیس پارلمان 8 ساله! ایشان ریشه‌های بروز این اتفاق را نمی‌بیند و ساده‌انگارانه تنها به بررسی میوه‌های آن اکتفا می‌کند. مانند کسی که انتظار داشته باشد از درخت گز، میوه‌های سرسبز سیب بروید.

همچنین: اپوزیسیون باز در معنا به گروهی اطلاق می‌شود که سودای کسب قدرت سیاسی را دارند. اما در متن خانم مرجان اپوزیسیون معنای عام‌تری پیدا میکند: هر کسی که منتقد وضعیت موجود باشد اپوزیسیون تلقی می‌شود. آقای اکبر گنجی در مقاله قابل تحسین «لیبیائیزه کردن ایران» به درستی اشاره میکند که «روشنفکران اگر مخالف نظام سیاسی موجود باشند، باز هم اپوزیسیون نامیده نمی‌شوند، آنان را «روشنفکران ناراضی» می‌خوانند … مدافعان و فعالان حقوق بشر نیز با «فعال سیاسی» حزبی و سازمانی تفاوت دارند. مسأله‌ گروه اول، فقط و فقط حقوق بشر است. آنها نمی‌خواهند وارد قدرت سیاسی یا دسته‌بندی‌های سیاسی شوند. نقض حقوق بشر را در سطح محلی، منطقه‌ای و بین‌المللی، «بی‌طرفانه» گزارش می‌کنند. هیچ گاه خود را در نقش بدیل رژیم سیاسی موجود نمی‌بینند. این‌ها هم جزو اپوزیسیون هیچ حکومتی نیستند». حمله به نهادهای حقوق بشری و روشنفکران ِ تحت استنطاق همیشگی حکومت، به بهانه نقد اپوزیسیون خارج نشین عملی کاملا ریاکارانه و توجیه‌گر است.

پس تا همین‌جا بطور خلاصه تکرار کنیم که:

۱. هنگام نام بردن از اپوزیسیون، باید به خاطر داشته باشیم درباره یک نظام سیاسی به شدت فاسد و انحصار‌طلب صحبت می‌کنیم که امکان هرگونه اصلاح در ساختار و همچنین تغییر در سطوح مختلف قدرت را از بین برده است.
۲. گروه‌های حقوق بشری، گروه‌های دانشجویی که اساسا امکان ورود به ساخت قدرت را بطور مستقیم ندارند، روشنفکران، نویسندگان و اندیشمندان منتقد حکومت، و مردمان عادی در جستجوی برابری و عدالت در زمره اپوزیسیون قرار نمی‌گیرند.
۳. همچنین اپوزیسیون‌سازی نه در خارج از ایران، که دقیقا در داخل مرزهای جغرافیایی ایران و در اثر برخورد‌های شدید امنیتی با کوچکترین فعالیت سیاسی غیر دلخواه صورت می‌گیرد.
۴. صلح‌جو‌ترین افراد اپوزیسیون داخل کشور نه تنها از فرصت برابر در برخورداری از آزادی عمل سیاسی و حق تبلیغ عقاید و امکانات مساوی در عرصه رسانه‌ای برخوردار نیستند بلکه پیاپی در معرض سرکوب و زندان و شکنجه و تبعید قرار دارند. در چنین حالتی عجیب نیست که بر تعداد اپوزیسیون خارج از کشور روز به روز افزوده شود، به طوری‌که لازم شود درباره ارتباطات این اپوزیسیون و تاثیرش بر منافع ملی اطلاع‌رسانی صورت گیرد.

بخش دوم. مغالطه‌ها، تشبیهات غلط و دروغ‌های این متن چه هستند؟

۱. «اپوزیسیون خارج نشین فاقد ریشه در درون کشور و بیش از پیش منزوی شده است«.

فارغ از میزان درست یا غلط بودن این گزاره، این هم مهم است که جمله ای کاملا غیردقیق و اثبات نشده است. و به نظر می‌رسد خود نویسنده هم اعتقاد چندانی به حرفش ندارد، چه در اینصورت اساسا چه نیازی به افشاگری پیرامون گروه‌های منزوی شده وجود دارد؟

همچنین باید پرسید منظور نویسنده از اپوزیسیون خارج نشین چیست؟ و کدام گروه‌ها (اصلاح‌طلب‌ها، چپ‌ها، مجاهدین خلق، سلطنت طلب ها یا دیگران؟) را در بر می‌گیرد؟ چه مرزی میان اصلاح‌طلبان داخل و خارج از کشور وجود دارد؟ یعنی مثلا اصلاح طلبان داخل ایران پایگاه مردمی دارند و به محض خروج از کشور منزوی می‌شوند؟

تنها گروهی که ارتباط با آنها حکمی کمتر از مرگ دارد، احتمالا اصلاح‌طلبان هستند. در شرایط فعلی کشور چگونه می‌توان منزوی شدن گروه‌هایی که تبلیغ و فعالیت‌شان در ایران ممنوع و مستوجب مجازات‌هایی در حد اعدام است را سنجید؟ نویسنده چقدر با تعدد و میزان پرونده‌هائی که در نقاط مختلف ایران به منظور رسیدگی به اتهاماتی نظیر ارتباط با سازمان‌های سیاسی خارج از ایران تشکیل می‌شود آشنائی دارد؟ به خصوص در استان‌های مرزی چقدر این گزاره صحت دارد؟ «منزوی نشان دادن گروه‌های سیاسی خارج از کشور» نوعی تغافل نیست؟ چشم پوشی از آن چیزی که واقعا در حال وقوع است؟ کم اهمیت نشان دادن شکاف‌های قومی مذهبی که به طور آرام در سایه نابرابری‌ها و اختلافات حل نشده سیاسی و فساد رو به گسترش مالی و مشکلات اقتصادی برای بخش زیادی از مردم حاشیه‌نشین در حال گسترش است خطر کمتری از حمایت دولت‌های خارجی و بعضا همسایه از این گروه‌ها دارد؟

۲. بازی‌های زبانی به شکلی گسترده در متن خانم مرجان رواج دارد. هنگامی که خانم مرجان می‌نویسد: «امپراتوری آمریکا برای استقرار «حکومت جهانی» از ان‌جی‌اوها کمک می‌گیرد» و در انتهای همان پاراگراف: «آمریکا در کنار نیروی نظامی و سلاح‌های کشتار جمعی … از طریق تشکیل یا حمایت برخی ان‌جی‌اوهای برگزیده در کشورهای مختلف پیاده‌سازی اهداف خود را تسهیل می‌کند«. و البته خانم مرجان لینکی هم بعنوان منبع این ادعاها معرفی کرده.

سوال اول: مطمئنا امپراطوری آمریکا برای رسیدن به اهدافش از ابزار رسانه هم استفاده می‌کند. آیا این به این معنی است که رسانه ها کلا موجودات مضری هستند و باید با آنها سخت‌ترین برخورد صورت گیرد؟ (کار ندارم که عملا با همین توجیه، حاکمیت کنونی و نیز برخی از هوادارانش میل و اشتیاق عجیبی به انحصار‌گرایی رسانه‌ای دارند. از منظر تئوریک می‌پرسم). فکر نمی‌کنم کسی آشکارا به این سوال جواب مثبت بدهد.

سوال دوم: کشورهای مورد اشاره در متن لینک شده کدام‌ها هستند؟ فرانسه، ونزوئلا و هائیتی و خود آمریکا. خانم مرجان بطور مستقیم درباره چه کشوری سخن می‌گوید؟ ایران. یک سفسطه بسیار آشکار. متن انگلیسی درباره تشکیل ان‌جی‌او‌هایی در اروپا و آمریکای لاتین صحبت می‌کند، اما خانم مرجان با ذکر جمله اصلی، این موضوع را به ایران هم تسری می‌دهد. در شرایطی که از ابتدای روی کار آمدن آقای محمود احمدی‌نژاد، و با همراهی قوه قضائیه، در سال‌های گذشته سخت‌ترین برخورد‌ها با اکثر ان‌جی‌او‌های فعال در داخل ایران صورت گرفته، و فعالین «سازمان‌های مردم‌نهاد» گرفتار مجازات‌هایی سخت‌گیرانه اعم از زندان‌های طولانی مدت و محرومیت از ادامه تحصیل و تبعید به زندان‌های مناطق بد آب و هوا شده‌اند، چنین مغالطه‌ای صرفا بکار توجیه برخورد‌های مذکور میاید، و من فکر می‌کنم اساسا هم با همین هدف تهیه شده.

و دقیقا در راستای همین هدف خانم مرجان در متن مورد استناد هم دست می‌برد و آن را تغییر می‌دهد: تاکید متن اصلی (انگلیسی) بر کارکرد ویژه و مثبت سازمان های غیر دولتی در زمینه مسائلی همچون کاهش فقر، بهبود آزادی‌های مدنی و تلاش برای حفظ محیط زیست را نادیده می‌گیرد و در عوض ان‌جی‌او ها به تمامی، ابزار سلطه و خطری در ردیف سلاح‌های کشتار جمعی تبلیغ میشود! به همین دلیل جمله «به جای به جای استفاده از نیروی صرفا نظامی» در متن اصلی، تغییر شکل می‌دهد به «در کنار نیروی نظامی و سلاح‌های کشتار جمعی«!. چه لزومی است به تغییر کلمات و افزودن واژگان جدید؟ این را خود خانم مرجان پاسخ دهند بهتر است.

و البته دم خروس خیلی زود بیرون می‌زند. وقتی ایشان بلافاصله در پاراگراف بعدی صریحا ان‌جی‌او های ایرانی را به تجزیه‌طلبی منتسب می‌کنند: «به عنوان نمونه، تعدادی از ان‌جی‌اوهای فعال در زمینه «حقوق بشر» ایران، چشم به تجزیه ایران دوخته‌اند که آن را زیر پوشش «فدرالیزم» پیاده کنند«. به همین راحتی؟! مشخصا کدام ان‌جی‌او ها؟ نویسنده نمی‌تواند این ان‌جی‌او‌های تجزیه‌طلب را صراحتا معرفی کند؟ اسناد و مدارک این اتهام سنگین چه هستند؟ به کلمات ابتدایی این جمله نگاه کنید: «به عنوان نمونه» … . کدام نمونه؟ چطور می‌توان به موضوع تشکیل ان‌جی‌او‌های آمریکائی در فرانسه و هائیتی استناد کرد و سپس از آن نتیجه گرفت که در ایران هم مشابه این ان‌جی‌او های دست نشانده فعال هستند؟ بدون هیچ سندی؟

۳. و اتفاقا این یکی دیگر از مغالطه های (انصافا هوشمندانه) خانم مرجان است. سراسر متن پر است از انواع لینک‌ها به منابع انگلیسی زبان (البته هفتاد درصد این لینک‌ها به سایت ویکی پدیا است! مثلا خانم مرجان می‌نویسد: «علی افشاری و اکبر عطری با نئوکان‌های جنگ‌طلب نظیر جو لیبرمن (Joe Lieberman) و سناتور ریک سنتورم (Rick Santorum)، یکی از کاندیداها برای ریاست جمهوری آمریکا و مدافع جنگ علیه ایران همکاری دارند» و بعد لینک‌هائی که در دل این جمله نهاد شده دو لینک به صفحات ویکی پدیای ریک سنتورم و جو لیبرمن است. و نه هیچ لینک و منبعی درباره چگونگی این ارتباط !). لینک‌هائی درباره کمک‌رسانی بعضی ان‌جی‌او ها به دولت آمریکا در آمریکای لاتین، درباره سازمان ملی تحقق دموکراسی و ان‌ای‌دی و خانه آزادی، درباره نفوذ و کنترل سازمان سیا بر فعالان حقوق زنان و چپ گراهای آمریکایی مانند نوام چامسکی و همفکرانش، لینک‌هائی درباره کنترل سازمان‌های کارگری توسط نهادهای امنیتی وابسته به دولت آمریکا (البته به وسیله ایجاد تشکیلات موازی و حمایت‌های مالی، و نه از طریق آنچه در ایران مرسوم است یعنی برخورد‌های امنیتی و قضائی و زندان‌های طولانی مدت و شکنجه و عدم درمان و غیره. به قول دوستان فتامل!)، درباره تلاش دولت آمریکا بر اثرگذاری بر ان‌جی‌او های آمریکائی در داخل کشور آمریکا، و نام بردن از سایر سازمان‌ها و نهادهای آمریکائی که بنا بر ادعای نویسنده عامل دست امپراطوری آمریکا هستند. همه این‌ها با لینک به منابع انگلیسی زبان بیان می‌شود و بسیاری از آنها هم ارتباط روشنی با موضوع اصلی مطلب ندارد؛ انگار فقط معرفی شده‌اند تا متن به ظاهر محکم و مستدل بنظر بیاید. اما به محض رسیدن به موضوع ایران، به محض شروع صحبت درباره ان‌جی‌او های ایرانی، به ناگهان تمامی این منابع ناپدید می‌شود: هیچ سند و مدرکی عرضه نمی‌شود، هیچ منبعی معرفی نمی‌شود. همه چیز بر پایه اتهامات کلی و غیر شفاف است: «تعدادی از ان‌جی‌اوهای فعال در زمینه «حقوق بشر» ایران، چشم به تجزیه ایران دوخته‌اند … امروز تعداد زیادی از ان‌جی‌او‌های ایرانی با پوشش «فعالین حقوق بشر» اما متاسفانه علیه منافع ملی ایران با این مراکز همکاری دارند …  ایرانیان متعددی با این مراکز مرتبط بوده‌اند یا هستند… در برهه‌ای از زمان به داشتن نوعی ارتباط با این مراکز معترف بوده‌اند» و تمامی اینها بدون حتی یک منبع مشخص. و البته بی‌انصاف نباشیم: یک جا خانم مرجان هنگامی که آقایان علی افشاری و اکبر عطری را نیروهای نفوذی سازمان سیا در داخل دفتر تحکیم وحدت در دوران اصلاحات (هنگامیکه آن‌ها هنوز در ایران بودند) معرفی می‌کند به یک جا لینک می‌دهد: یک وبلاگ ثبت شده در سیستم بلاگفا! وبلاگی که مثلا تحلیل‌اش از علت خروج افشاری از ایران چنین چیزی است: «علي افشاري كه بعد از اجراي غائله 18تير 78 مأموريت خود را در ايران پايان يافته مي‌ديد و مي‌رفت كه به نيروي سوخته‌اي در داخل تبديل شود، به كمك عناصر نفوذي ديگر در دولت اصلاح‌طلب خاتمي، همراه با تعدادي ديگر از عناصر نفوذي سازمان سيا به بهانه ادامه تحصيل، جمهوري اسلامي را ترك كرد و رسماً در آمريكا در مراكز خبري سازمان سيا شروع به لجن‌پراكني عليه انقلاب اسلامي كرد«.
۴. و اینجا یک تناقض دیگر در متن خانم مرجان به چشم می‌خورد: در چند جا از متن آقایان علی افشاری و اکبر عطری مهره‌هائی معرفی می‌شوند که به درون جنبش دانشجوئی و جنبش سبز «نفوذ» کرده‌اند. اما در سراسر بخش‌هائی که از آقایان افشاری و عطری بعنوان هم‌فکران نئوکان‌های طرفدار مداخله بشردوستانه و حامی جنگ یاد می‌شود، افشاری و عطری آئینه تمام‌نمای اپوزیسیون خارج از کشور معرفی می‌شوند. و نویسنده از این هم فراتر می‌رود و نه تنها کلیت اپوزیسیون خارج از کشور، بلکه جنبش سبز را در دو نفر، یعنی آقایان علی افشاری و اکبر عطری خلاصه می‌کند (مطلب سهند آودیس هم گرفتار همین کوته‌بینی است).
۵. و این سفسطه ها ادامه پیدا می‌کند وقتی که خانم مرجان از ارتباط ایرانیان زیادی با «این مراکز» نام می‌برد، بدون این‌که ذکر کند دقیقا چه نوع ارتباطی وجود داشته و دارد. یک جمله خبری کلی بدون هیچ جزئیات بیشتر و حتی نتیجه‌گیری مشخصی. از کسانی که نام می‌برد جالب توجه‌تر از همه رامین جهانبگلو  است. ایشان حتما به خاطر دارد که جهانبگلو  یک‌بار طی یکی از این عملیات سرگرم‌کننده سازمان‌های اطلاعاتی داخلی به همراه هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش دستگیر شد، بعد از چند هفته زندان مجبور به حضور در برابر دوربین صدا و سیمای دولتی و اعتراف به جاسوسی شد و نهایتا بدون هیچ محاکمه‌ای آزاد و از کشور خارج شد. کیان تاجبخش البته گر چه آزاد شد اما اجازه خروج از کشور را پیدا نکرد و بار دیگر در حوادث بعد از انتخابات 88 دستگیر شد، برابر دوربین صداسیما نشانده و مجبور به اعتراف و سپس دوباره آزاد شد و الان هم با اینکه اتهامی متوجهش نیست حق خروج از کشور را ندارد، افرادی مانند جهانبگلو و تاجبخش و غیره در داخل ایران زیاد هستند، کسانی که مانند گوشت قربانی و یک بازیچه برای سرگرمی و بازی‌های کودکانه نهادهای اطلاعاتی هستند؛ هر از چند گاهی متهم می‌شوند، دستگیر می‌شوند، جلوی دوربین اعتراف می‌کنند و سپس آزاد می‌شوند. این اتهامات و ادعاهای خانم مرجان هم ارزش و اصالت‌اش برای من چیزی در حد همان اتهامات بی‌اساس نهادهای اطلاعاتی داخلی است. و نه بیشتر. این جمله «ایرانیان متعددی با این مراکز مرتبط بوده‌اند» برای من چیزی در حد نیمه پنهان‌نویسی‌های آن روزنامه معروف است که در بیست سال گذشته بسیاری از افراد و سازمان‌ها و نهادها را به همکاری و ارتباط با «بیگانگان» متهم کرده است. از دکتر زرین‌کوب گرفته تا نهاد شهر کتاب، از مرحوم فروهر گرفته تا کانون نویسندگان ایران همه با «یک جاهایی» در ارتباط بوده‌اند. اجازه دارم خانم مرجان را ادامه دهنده برحق مسیر کیهان‌نشینان قلمداد کنم؟!

۶. باز برگردیم به ان‌جی‌او های ایرانی و فعالین آنها. خانم مرجان در جایی از نوشته‌اش صراحتا ان‌جی‌او‌ها را خطری در حد سلاح‌های کشتار جمعی معرفی می‌کند و از آن‌ها با نام «ابزارهای سلطه» نام می‌برد. حتی در برداشتی به شدت غرض‌ورزانه ان‌جی‌او‌ها را عامل تشدید تحریم‌های اقتصادی و حتی صادر کننده ترور معرفی می‌کند! نمی‌دانم علت خصومت هواداران حاکمیت جمهوری اسلامی با ان‌جی‌او‌ها چیست. اما قبلا هم نوشتم که به نظرم این نوع ادبیات صرفا با هدف «توجیه» رویه موجود در برخورد شدید با ان‌جی‌او ها در داخل کشور تنظیم شده است؛ این ادبیات توجیه‌گر در نوشته خانم مرجان ادامه پیدا میکند وقتی که ایشان درباره خانم شیوا نظر آهاری چنین می‌نویسد: «اخیرا «زینب السواج» از طرف «کنگره‌ی اسلامی آمریکا» جایزه‌ی «حقوق بشر» را به شیوا نظر آهاری تقدیم کرد. کسانی که به نقش السواج و «کنگره‌ی اسلامی آمریکا» به عنوان مهره‌های سازمان سیا واقف‌اند از این جوایز متعجب نمی‌شوند زیرا می‌دانند این جوایز برای چه هدفی به ان‌جی‌او‌های «حقوق بشر» در کشورهای هدف داده می‌شود«. باز هم کلی گویی. این «عدم تعجب» به خودی خود بیانگر چه چیزی است؟ این جوایز با چه هدفی اهدا می‌شود؟ خانم مرجان از کدام هدف صحبت می‌کند؟ ایشان باز هم ترجیح می‌دهد بجای نتیجه‌گیری صریح و روشن، تنها به بیانات کلیشه‌ای، کلی و غیر شفاف اکتفا کند. بیایید به سبک جمله‌سازی‌های خانم مرجان چند جمله مشابه سر هم کنیم: «آنهایی که از چگونگی روابط قدرت در میان مقامات رده بالای حکومت فعلی ایران آگاه هستند، از چگونگی انتخاب مقام  ریاست جمهوری متعجب نمی‌شوند» … فرض کنید این جمله را در متنی ببینید که در پی اثبات تقلب در انتخابات 88 است. چه لقبی به نویسنده‌اش می‌دهید؟ یا این جمله: «کسانی که از منافع مالی تحریم‌ها برای برخی افراد خاص آگاهی دارند، می‌دانند سرسختی حکومت ایران در پرونده هسته‌ای با چه هدفی صورت می‌گیرد». باز فرض کنید این یکی در متنی به ظاهر تحلیلی درباره پرونده هسته ایران نوشته شود. تمامی این جملات، همچنین نحوه استدلال‌های متن خانم مرجان حتما دلخواه عده‌ای متعصب خواهد بود که در پی شنیدن آن چیزی هستند که دلشان میخواهد. اما به هر نگاه تحلیلی و عمیقی به موضوعات ندارند.

۷. این ذکر جملات خبری بدون نتیجه‌گیری مشخص باز هم ادامه پیدا می‌کند. وقتی خانم مرجان می‌نویسد که «کاندولیزا رایس وزیر خارجه‌ی کابینه‌ی جورج بوش در سال 2006 بیش از 75 میلیون دلار برای بی‌ثباتی ایران به منظور تغییر رژیم زیر لوای «دموکراسی» و با حمایت سناتور سنتورم و لیبرمن برای اپوزیسیون ایران در نظر گرفت«. خب بعد چه؟ این پول بعد از تصویب کجا خرج شده؟ به کدام اپوزیسیون داده شده؟ سازمان مجاهدین خلق یا سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی؟! تبدیل به چمدان‌های دلار شده و مثلا برای کمک به مطبوعات منتقد دولت به ایران فرستاده شده؟ 925 میلیون دلار هم بعدا رویش گذاشته‌اند و تبدیل به آن یک میلیارد دلار معروف اهدائی به رهبران جنبش سبز شده؟! بین معترضان به نتیجه انتخابات به طور دستی پخش شده تا برای آشوب به خیابان بیایند؟ خب این‌ها همه بخشی از افسانه‌های رایج این چند سال است. اصلا این علاقه دن کیشوت وار به کشف توطئه عادت بسیاری از نظام‌های سیاسی انحصارگرا است. ولی نویسنده چه نتیجه‌ای از ادعای تخصیص 75 میلیون دلار به گروه‌های اپوزیسیون می‌گیرد؟ در اشتباه هستید اگر فکر می‌کنید نویسنده اساسا قصد نتیجه‌گیری دارد. این هم یک جمله خبری کلی است که قرار است در بین انبوهی از جملات خبری (و غیر تحلیلی) دیگر چنین القا کند که هر آن‌چه که در درون اپوزیسیون حاکمیت در ایران رخ می‌دهد (همان اپوزیسیونی که همیشه و در همه حال اپوزیسیون است حتی اگر دولت و پارلمان ایران را هم همزمان در دست داشته باشد!) با کمک مالی مستقیم خارجی صورت می‌گیرد. بد نیست به خانم مرجان یادآوری کنم مجلس ایران هم یک کمک 20 میلیون دلاری جهت کمک به جنبش های آزادی خواهانه در آمریکا تصویب کرده است. به نظر ایشان این مبلغ قابل توجه (البته اگر بوسیله بعضی مقامات فاسد در دولت ایران و با بهانه‌هایی مانند برگزاری همایش و سفرهای تبلیغی(!) به آن‌ور آب و به منظور دیدن صحنه از نزدیک حیف و میل نشود) خرج چه اموری خواهد شد؟ چه نتیجه‌ای از تصویب این کمک می‌شود گرفت؟! اصلا کسی به این نوع کارهای بلاهت‌آمیز کوچکترین اعتنایی می‌کند؟ برای کسی مهم است؟ در داخل آمریکا کسی هست که مثلا نتیجه بگیرد هات‌داگ‌هائی که در پارک زاکوتی برای معترضان سرو میشود با کمک‌های اهدائی دولت متخاصم (یعنی ایران) خریداری شده، پس فلان؟ کسی درباره ارتباط پنهانی فمینیست ها و همجنس‌گراهای فعال در جنبش وال استریت با دولت ایران مقاله‌ای می‌نویسد؟ نه جدا برایم سوال است؛ خانم مرجان، کسی مشابه چنین تحلیل‌هائی می‌نویسد؟
۸. و بالاخره ایشان پا را فراتر گذاشته و با شکستن مرزهای اخلاق، فردی را که در انتظار اجرای حکم طولانی مدت زندان خود است (و از برکت آزادی مطلق ادعایی آقای رئیس جمهور، دسترسی به رسانه و فرصت دفاعی هم ندارد) در شمار «خود فروخته«‌هائی خطاب می‌کند که «به هر خفتی تن در داده‌اند«. چرا؟ چون این جوایز «بی‌ارزش» را دریافت کرده‌اند و مانند سارتر از اجرای آن سر باز نزده‌اند. از ایشان صریحا می‌پرسم: توکل کرمان، الن جانسون سیرلیف، وانگاری ماتای، نلسون ماندلا، مارتین لوترکینگ، دزموند توتو، محمد یونس و همه کسان دیگری که از دریافت جایزه صلح نوبل (این بزرگ ِ جوایز بی‌ارزش و خفت‌بار!) امتناع نکرده‌اند، خود فروخته هستند؟ و تنها فرد مورد قبول ایشان ژان پل سارتر است؟! این اشتیاق کودکانه به کشف و جستجوی روابط پنهان و مشکوک از میان اخباری مانند جوایز مختلف بین‌المللی زیادی آشنا نیست؟ توهمی دائی جان ناپلئونی و تکراری نیست؟ و دیگر اینکه من هم حق دارم به تبعیت از ادبیات خود ایشان، خانم مرجان را «خودفروش» خطاب کنم؟ یکی از «مزدورانی» که در پی توجیه احکام و برخوردهای صورت گرفته با سازمان‌های مردم‌نهاد ایرانی است؟ یا اگر چنین کنم بی‌اخلاقی است؟
۹. سخن طولانی شد. به بخش‌های انتهائی متن خانم مرجان بپردازیم. ایشان چند جا صحبت‌های آقایان عطری و افشاری در حمایت از تغییر رژیم در ایران و حمایت‌شان از جنگ‌های افغانستان و عراق را ذکر می‌کند، و نهایتا متنش را با نقل قولی از آقای سهند آودیس (اصلا کی هست؟!) مبنی بر حمایت جنبش سبز ایران از دخالت بشر دوستانه در سوریه به پایان می‌برد. کل برداشت سهند آودیس از موضع جنبش سبز نسبت به «دخالت بشر دوستانه» نقل قول‌های آقای علی افشاری است. البته یک‌جا هم اعتراض آقای مصطفی تاجزاده به حکومت ایران بابت «دفاع از رژیم بشار اسد و هشدار نسبت به عواقب آن یعنی گسترش نفرت در خاورمیانه و همچنین پیشتازی ترکیه بعنوان سمبل زمام‌داری احزاب مسلمان در منطقه» را یکی دیگر از مستندات این اتهام نقل میکند! من سهند آودیس را نمیشناسم و نمیدانم احتمالا تبار ایرانی دارد یا نه و زبان فارسی بلد هست یا نه. در هر حال در خوشبینانه‌ترین حالت ایشان اطلاع کافی نسبت به موضع‌گیری‌های سایر سبزها نسبت به حمله نظامی به سوریه ندارد. و نیز احتمالا سلسله مقالات آقای اکبر گنجی درباره نفی دخالت بشر دوستانه در سوریه از جمله «جباریت منحط یا استبداد سکولار«، «دشمن دشمن من، دوست من«، و «ربایش بهار عرب» و «کلنگی کردن یمن، لیبی و سوریه» را هرگز نخوانده و البته آخرین مقاله گنجی با نام «اوباما و فرمان کشتن صدها غیر نظامی«. دقت کنید که احتمال بدبینانه‌تری هم وجود دارد. باز نمی‌دانم از بی‌اطلاعی سهند آودیس نسبت به مسائل ایران است یا غرض‌ورزی‌شان، که گمان می‌کند علی افشاری از آمریکا و از فاصله‌ای ده هزار کیلومتر می‌تواند در تهران بعد از انتخابات آشوب راه بیندازد یا آن را مدیریت کند. در هر صورت متن نقل شده از ایشان بسیار ضعیف و یکجانبه نوشته شده است. البته مهم هم نیست. دنیا پر است از نادان‌هایی که در جهت منافع دولت های الیگارشیک و مستبد قلم می‌زنند.

آقای سهند آودیس اعتراض آقای تاج‌زاده به حمایت دولت ایران از رژیم سوریه را به معنای حمایت جنبش سبز از حمله نظامی به سوریه قلمداد میکند(!)، خانم مرجان با نظر تائیدی آن را نقل می‌کند و جمعی از جوانان اصول‌گرای فعال در فضای مجازی هم از آن استقبال می‌کنند. حال سوال من این است که سهند آودیس، خانم مرجان و دیگر همفکرانشان، چه برداشتی از حمایت فعال و علنی اسماعیل هنیه رهبر حماس از مخالفان دولت سوریه (در سخنرانی‌اش در دانشگاه الازهر مصر) دارند؟ حمایت دیگر مقامات حماس در غزه (صلاح بردویل، موسی ابومرزوق، و …) از معترضان سوری چه؟ آن هم مصداق حمایت از دخالت بشردوستانه در سوریه هست؟ یا اینجا دیگر دوستان جرات انجام چنین تحلیلی را ندارند؟

۱۰. خانم مرجان چه؟ ایشان هم نوشته های مذکور را نخوانده و ندیده؟ مقالات و اعتراضات سبزها در مخالفت با جنگ را ندیده؟ از حضور سبزها در تظاهرات ضد جنگ و تحریم در داخل خود آمریکا بی‌خبر است؟ باورش کمی دشوار است. به هر حال ایشان را هم سفارش میکنم به خواندن مقالات آن دسته از فعالین و هواداران سبزها که مخالف دخالت بشر دوستانه در لیبی، سوریه و همچنین حمله نظامی علیه ایران هستند. مقالاتی از جمله «مداخله‌ی بشردوستانه: مشترک لفظی و ابهام بر ابهام افزودن«، «ستون پنجمِ پسامدرن، ایرانيانی که از حمله‌ی نظامی عليه کشور خودشان حمايت می‌کنند، بی‌شرم و رياکارند«، این نامه و این نامه در مخالفت با جنگ، و مقاله «لیبیائیزه کردن ایران» .
۱۱. هیچ‌کس نمیتواند بطور قطع پیش‌بینی کند که خطر جنگ خارجی، مشابه آنچه در عراق رخ داد، و یا جنگ داخلی مشابه آنچه در سوریه در حال وقوع است چقدر برای ایران محتمل است. اما در عین داشتن امید به نرسیدن آن‌روز، پرداختن به کدام آسیب‌ها و خطرها در اولویت است؟ پرداختن به اپوزیسیون منزوی، بی‌هواخواه و کم اثر خارجی، یا پرداختن به آن چیزی که در داخل مرزهای ایران رخ می‌دهد؟ خانم مرجان سخن سهند آودیس را نقل میکند که علی افشاری چشم به آشوب های مشابه سال 88 دارد. تحلیل ایشان از خطر جنگ داخلی در ایران چیست؟ فکر میکند جنگ داخلی از مرکز گسترش می‌یابد؟ یا به مانند سوریه از مرزها، از جانب مردمان حاشین‌نشین و نقاط دور از پایتخت کلید زده می‌شود؟ کدام یک از این افراد دلسوز (مانند خانم مرجان) تا به حال اثرات ناشی از شکاف‌های قومی مذهبی به خصوص در نقاط مرزی را بررسی کرده؟ کدامشان درباره فساد اقتصادی آشکار و روزافزون رایج در بخش‌های دولتی کشور، ناکارآمدی اقتصادی و فشار مالی وارد بر طبقات فرودست اجتماع تحقیقی کرده؟ حتی فکر کرده؟! خانم مرجان ار مردمان گرسنه و وحشت‌زده می‌نویسد. ایشان برای ثانیه‌ای به دلایل این گرسنگی و وحشت‌زدگی هم اندیشیده؟ یا پرداختن به آن، مستوجب نقد سیاست‌های دولت ایران است و شیفتگی ایشان نسبت به حاکمیت، اجازه چنین جسارتی را به ایشان نمی‌دهد؟ کدامشان حتی یک مقاله در بررسی تحقیر‌ها و فشارهای اجتماعی وارد بر بخشی از مردم مانند گشت‌های ارشاد، جوانان لباس شخصی فعال در ایست‌های بازرسی و عمل و نحوه رفتارشان با مردم، توقیف فیلم و کتاب و مطبوعات و انتشارات و غیره و بررسی نفرت و انشقاق اجتماعی حاصل از این اعمال نوشته؟ کدامشان نابرابری‌های سیاسی رایج در این سال‌ها را زیر ذره بین برده؟ و نقد کرده؟ کدامشان می‌داند سالانه ده‌ها و شاید صدها نفر از دانشجویان دانشگاه‌های ایران در معرض تعلیق و اخراج قرار گرفته و حتی صراحتا از ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر از کارشناسی محروم می‌شوند؟ اثرات این فشارها و آزار ها بر جنبش دانشجویی و نارضایتی‌های حاصل از آن بی‌اهمیت‌تر از شام خوردن آقای اکبر عطری با آقای ریک سنتورم است؟! کدام یک از این ایران‌دوستان نگران مردم ایران، از اعمال گسترده، و نهادینه کردن سیاست شهروند خودی _ غیر خودی در ایران آگاه است؟ یا برایشان اهمیتی دارد؟! تصور اینها از جامعه ایران چگونه است؟ اصلا در این جامعه زندگی می‌کنند؟ در همین هوا نفس می‌کشند؟ پس چرا نمی‌بینند؟
۱۲. باشد که ایشان و بسیاری دیگر از دوستان، در کنار صدها جوالدوز زدن به مخالفان و منتقدان و اپوزیسیون حکومت ایران، گاهی، فقط گاهی یک سوزن هم به قدرت، و فساد و انحراف موجود در حاکمیت فعلی در ایران بزنند.

آرزو کردن که عیبی ندارد. دارد؟


 با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چهار کلمه از زبان دیگران: دولت، بازار آزاد، دموکراسی، حق رای

قسمت‌هایی از مصاحبه ناتمام با آقای احمد سیف (اقتصاددان) را در این‌جا می‌آورم تا هم شما بخوانید و هم در آرشیو بامدادی ذخیره شده باشد. آقای احمد سیف به دو سوال مهم در زمینه اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد و همین‌طور رابطه آن با دموکراسی پاسخ‌ می‌دهد.

مطلب اصلی را این‌جا بخوانید (اصل مصاحبه ناتمام سه سوال است).

نائومی کلاین سازمان تجارت جهانی را نهادی زورگو می‌داند، از این جهت که با تحمیل سیاست‌های خصوصی‌سازی و حذف مقررات دولتی، نظام سرمایه‌داری را به کشورها دیکته می‌کند. این اتهام تا چه حد می‌تواند جدی باشد و آیا در اختیار داشتن افسار اقتصاد باعث نمی‌شود که دولت‌ها بتوانند سیاست‌های مختلف خود را به جامعه تحمیل کنند؟

احمدسیف: همین پرسش شما چه‌ها که نشان نمی‌دهد از وضعیت کلی نگرش اقتصادی درایران. ادعای کلاین به جای خود، هرکسی که با ادبیات اقتصادی آشنا باشد می داند که درسی سال گذشته سه سازمان بین‌المللی -سازمان تجارت جهانی، صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی- با هزار و یک ترفند برای تحمیل  این سیاست‌ها برکشورهای جهان کوشیده‌اند. این که دریکی دو سال اخیر، اندکی فتیله این مباحث را پائین کشیده‌اند عمدتا به خاطر این است که پی‌آمد تحمیل این سیاست‌ها براقتصاد جهان به واقع فاجعه‌ آفرین بوده است. ولی این تکه از پرسش شما برای من خیلی جالب است که «آیا در اختیار داشتن افسار اقتصاد باعث نمی‌شود که دولت‌ها بتوانند سیاست‌های مختلف خود را به جامعه تحمیل کنند؟» برخلاف ادعاهائی که درایران می‌شود -و درهمین پرسش شما هم مستتر است- شما یک اقتصاد دراین عالم به من نشان بدهید که به قول شما «افسار» اقتصاد در دست دولت نباشد!

 
دراین‌جا عمده اقتصادهای سرمایه‌داری جهان حاضرند. دراتحادیهٔ‌ اروپا نزدیک به ۵۰ درصد اقتصاد دردست دولت و درامریکا و ژاپن هم این نسبت حدودا ۴۰ درصد است. تازه در ژاپن نقش دولت از ۱۹۸۶ تاکنون بیشتر هم شده است. برخلاف آن‌چه درایران مطرح است، پرسشی که باید به آن پرداخت درباره ماهیت و ساختار دولت است. یعنی آن چه که بد است مداخلهٔ فی‌نفسهٔ دولت نیست. بلکه مشکل این است که دولتی که دراقتصاد هم مداخله می‌کند، نه به آزادی انتخاب شده است و به آزادی کنار می‌رود و نه دربرابر کسی هم پاسخ‌گوئی دارد آن هم در جوامعی که کسی نمی‌تواند به آزادی نفس بکشد. درهمین یک سال گذشته شاهد عملکرد چهار تا از این نوع دولت‌ها درمنطقهٔ خاورمیانه بوده ایم. مصر، تونس، لیبی، و یمن. اگرانتخابات معنی‌دار و آزادی داشته باشید؛ اگر مطبوعات و رسانه‌های عمومی شما دریک فضای باز بتوانند نفس بکشند، در آن صورت دولت‌ها نمی‌توانند هر سیاستی را برجامعه «تحمیل» کنند. آنجا که به قول شما هر سیاستی تحمیل می‌شود پی‌آمد نبودن آزادی و فساد مزمن نهاد دولت است. و اما اگر دولت در آزادی و به آزادی از سوی مردم به قدرت رسیده باشد حتما دراین راستا به مردم اطلاع داده است که چه می‌خواهد بکند. و اگرشمای به قدرت رسیده، مقررات بازی را به رسمیت بشناسید وقتی هم که مورد قبول همان مردم نباشید خوب، از کار برکنار می‌شوید. و اما این را بگویم آن‌چه که درپشت این پرسش شما پنهان است، واقعیت تلخ دیگری است که درایران به آن توجه نمی‌شود.  یعنی، این «اقتصاد بازار آزاد» که درایران هوش و حواس خیلی ها را برده است، درجهان بیرونی وجود ندارد. این الگوئی است در درس‌نامه‌ها که برای کسانی مثل بنده که کارشان معلمی اقتصاد است کار ایجاد شود. به بازار کار بنگرید. وقتی در ۱۸۱۹ درپارلمان انگلیس کار کودکان غیر‌قانونی شد مخالفان این قانون مدعی شدند که اساس بازار آزاد به مخاطره افتاده است. امروز حتی کسانی چون فریدمن هم با کار کودکان مخالف‌اند. بنگرید به مقرراتی که برای بهداشت محیط زیست وضع شده است. یا در«بازارآزاد» آیا خرید و فروش هر چیزی «آزاد» است؟ البته که این طوری نیست. منظورم این جا تنها خرید و فروش اعضای بدن انسان و یا مواد مخدر نیست که دراغلب کشورهای غربی، غیر قانونی است. رای انتخاباتی، مشاغل دولتی، تصمیمات حقوقی و قضائی هیچ‌کدام از این موارد نمی‌تواند وارد « بازارآزاد» بشود و هرکس پول داشت «بخرد» و بنده و شما هم که لابد «پول» نداریم پشت دربمانیم. درحوزه‌های دیگر، آیا کشوری را می‌شناسید که آدم‌ها -بدون این که شرایط مشخصی که از سوی دولت تعیین می‌شود را داشته باشند- آزاد باشند تا درآن کشور طبابت و یا قضاوت کنند. از این نمونه ها زیاد است ولی از ذکر بقیه موارد می‌گذرم. دراغلب کشورهای غربی، میزان مزد، برخلاف تصوری که وجود دارد، با بازار آزاد تعیین نمی‌شود. تقریبا همه کشورها که این‌گونه برای آزادی تحرک سرمایه غش و ریسه می روند ولی برای تحرک آزادانه نیروی کار-مهاجرت نیروی کار- هزار و یک مانع قانونی و فراقانونی ایجاد کرده‌اند. من از جای دیگر خبر ندارم ولی درانگلستان که من درآن زندگی می‌کنم حتی خرده فروشی و تبلیغات تجارتی و هزار و یک مورد دیگر، هزار و یک قاعده و حساب و کتاب قانونی دارد که شما هرطور که دلتان می‌خواهد نمی‌توانید عمل بکنید. هرکس که عشقش بکشد نمی‌تواند بانک ایجاد کند. همان‌طور که هرچه دلتان بخواهد را نمی‌توانید در تبلیغات تجارتی ادعا کنید آن‌هم با این وعده که اگر ادعاهای تان دروغ بود، « بازارآزاد» شما را ادب خواهد کرد. و اما پرسشی که من دارم این است که این سازمان‌های بین‌المللی اگرخودشان به این الگوئی که مدافعش هستند باور و اعتقاد دارند چرا برای آزادی تحرک نیروی کار دراقتصاد جهان کاری نمی‌کنند؟ گفتم اگرمنظورتان هم اقتصاد ایران باشد، که مشکل نه نقش دولت، بلکه خرابی ساختارسیاست و نهاد دولت است. انتخاباتی که بی‌معنی است. مطبوعات آزادی که وجود ندارد. حق و حقوق فردی که رعایت نمی‌شود و هیچ مقامی هم پاسخگوئی ندارد که چرا حتی در حد آن چه که درقوانین خودشان جاری است به این امور توجه نمی‌شود و به آن احترام نمی‌گذارند. مطمئن باشید اگراین موارد را تصحیح نکنید، از دورن نظام بازار آزاد، هم اگریک نظام آدمخوار در نیاید، حتما یک اقتصاد مافیائی در می‌آید! نمی دانم نشانه‌های یک اقتصاد مافیائی را درایران مشاهده نمی‌کنید!

تصور رایجی که سال‌ها در باور عمومی مردم شکل گرفته است این است که دموکراسی دستاورد اصلی نظام سرمایه داری در اقتصاد است این تفکر ریشه در چه دارد و چگونه می‌توان آن را توجیه کرد؟ 

درجوامعی چون ایران که قرن‌هاست درزیر بختک ساختاری استبدادی و خودکامه عذاب می‌کشد، مقبولیت دموکراسی نه فقط طبیعی که اجتناب ناپذیر است. درچنین جامعه‌ای و با چنین سابقه دردناکی این که چگونه می‌توان به دموکراسی رسید مقوله‌ای است که هزار و یک اما و اگر دارد و اگراین مقوله پیچیده و ریشه دار آن گونه که سزاوار است مورد ارزیابی و سنجش قرار نگیرد، ای بسا که زمینه‌ساز تداوم بیشتر همین نکبت کنونی ولی به شکل و شمایل اندکی تازه‌تری باشد.

تردیدی نیست که دموکراسی برای توسعه اقتصادی لازم است چون اگردرست تعریف شود و از آن مهم‌تر به ضوابط و پیش‌گزاره های آن در عمل و نه تنها درحرف وفا شود -یعنی ضمانت اجرائی داشته باشد-  از شهروندان دربرابر زورگوئی و اجحاف خودکامگان حمایت می‌کند. ناگفته روشن است که اگرچنین حمایتی وجود نداشته باشد انگیزه زیادی برای انباشت سرمایه و ثروت هم نیست و با کمبود و یا نبود انباشت هم توسعه ای اتفاق نخواهد افتاد.

اگرچه شماری از نئولیبرال های ایرانی مدعی اند که بدون اقتصاد بازار آزاد، دموکراسی هم درایران به دست نمی آید، ولی نئولیبرالهائی را هم دیدهٰ‌ایم که دموکراسی را درپای بازارآزاد قربانی کرده بودند [بنگرید به آنچه در حمایت از دیکتاتور خونریز شیلی، ژنرال پینوشه کرده بودند.‌] البته شماری دیگر معتقدند اگراقتصاد با سیاست های مشوق بازار آزاد و تجارت آزاد توسعه یابد خود بخود زمینه برای دموکراسی بیشتر هم آماده می‌شود. درهمین راستا ادعا می‌شود که دموکراسی و بازار آزاد همزاد یکدیگرند و بازار آزاد مشوق دموکراسی است که به نوبه خود باعث توسعه اقتصادی خواهد شد. از سوی دیگر، وقتی امکان داشته باشد تا دولت بدون اعمال قهر از کار برکنار شود، بدیهی است که این عامل درضمن تنظیم کننده رفتار دولت‌مردان هم هست. یعنی آنها چون می‌دانند که این امکان وجود دارد طبیعتا هم با مسئولیت‌پذیری بیشتری تصمیم‌گیری می‌کنند و هم دراجرای بهتر تصمیمات می‌کوشند. از این جاست که این ادعا شکل گرفته است که دموکراسی و بازارهم زاد یک دیگرند و یک دیگر را تقویت می‌کنند. جریان هم این است که به این ترتیب، یک طبقه میانه با دانش ایجاد می‌شود که خواستار و خواهان دموکراسی است.

مواردی هم بوده است که شماری از لیبرالها و نئولیبرال‌ها و مدافعان ایدئولوژیک‌شان که این همه اندر فواید دموکراسی به دیگران پند و اندرز می‌دهند همین که به خودکامگان خودی و دوست می‌رسند به ناگهانی بیماری فراموشی می‌گیرند و یادشان نیست که برچه ضوابط و اصولی پای می‌فشرده اند و چه می‌گفتند. به تاریخ ۵۰ سال گذشته جهان بنگرید. می خواهد سوهارتو باشد دراندونزی، و یا ساموزا بوده باشد در نیکاراگوئه و یا مارکوس باشد در فیلیپین و حتی شاه سابق خودمان بوده باشد درایران قبل از بهمن ۱۳۵۷. اگرهم گمان می‌کنید که این حضرات از تاریخ درس هم گرفته‌اند، خوب اشتباه می‌کنید. به خاورمیانه بنگرید. مبارک، بن علی، و عبدالله صالح تازه‌ترین دست‌نشاندگان همین مدافعان دروغین دموکراسی هستند.

باهمه اختلاف نظرهائی که هست ولی دربین نئولیبرال ها یک نقطه مشترک وجود دارد و آن این که دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد یکدیگر را تولید و بازتولید می‌کنند.

به عبارت دیگر، دموکراسی در نبود بازار آزاد غیر ممکن است و درعین حال، دموکراسی موجب تقویت بازار آزاد می‌شود. چرا دموکراسی مشوق بازار آزاد است؟ چون اگرقرار است حکومت‌گران بدون خشونت و خونریزی جای‌شان را به دیگری بدهند باید ساز و کاری موثر برای مهار بد رفتاری‌های حکومت‌گران ایجاد شده باشد. اگر حکومت‌گران نگران از دست دادن قدرت نباشند، چه ضمانتی وجود دارد که مالیات‌های کمرشکن نستانند و یا حتی اموال خصوصی دیگران را غصب نکنند. ( اگرهم نمونه می‌خواهید به تاریخ خود ما بنگرید). وقتی چنین می‌شود انگیزه‌ای برای سرمایه‌گذاری و برای افزودن برثروت و انباشت سرمایه باقی نمی‌ماند. نظام بازار مختل می‌شود و درپی آمدش اقتصاد هم توسعه نمی‌یابد. به عکس وقتی دموکراسی وجود دارد، بدرفتاری‌های حکومت‌گران کنترل می‌شود، بازار آزاد هم عمل می کند و اقتصاد هم توسعه می‌یابد.

ازسوی دیگر، بازار آزاد هم مشوق دموکراسی است چون به توسعه اقتصادی منجر می‌شود و موجب می گردد تا صاحبان ثروت مستقل از دولت پیدا شوند و این صاحبان ثروت مستقل هم خواهان ساز و کاری خواهند بود- دموکراسی- تا بتوانند با خود سرانگی دولتمردان مقابله نمایند.

آنچه تا اینجا نوشته‌ام دیدگاهی است که هواخواهان زیادی دارد و تقریبا هرروزه هم تکرار می‌شود. ولی آیا به واقع، این گونه است؟

به عبارت دیگر، آیا به واقع بازارآزاد و دموکراسی آن گونه که ادعا می‌شود مشوق یکدیگرند؟ و دموکراسی بدون بازار آزاد غیر ممکن است؟

اگرچه پاسخ به این پرسش مفصل است و بسته به تعریفی که از دموکراسی می کنیم می‌تواند متفاوت باشد، ولی همین طور سردستی، ساده ترین تعریفی که از دموکراسی داریم اصل اساسی‌اش این است که «هر فرد، یک رای» که می تواند در انتخاباتی که بدون دخالت و تقلب برگزارشده باشد مورد استفاده شهروندان قرار بگیرد.

و اما اصل اساسی نظام بازار آزاد هم نه «هر فرد، یک رای» بلکه «هر دلار، یک رای» است.

روشن است که دموکراسی براساس اصلی که دربالا آورده‌ام مستقل از ثروت و فقر و رنگ و نژاد به افراد حق برابر می‌دهد تا به شیوه‌ای که می‌پسندد از آن استفاده نماید. به عکس دراصل حاکم بر بازار آزاد، هرچه بیشتر پول بدهید، بیشتر آش می‌خورید. به سخن دیگر، درست برعکس اصل حاکم بر دموکراسی، در نظام بازار آزاد، افراد برابر نیستند و البته که در نظامی که نابرابری باشد، درآن جا دموکراسی هم نیست.

می‌خواهم توجه را به این تناقض جدی جلب کنم که تصمیمات دموکراتیک ضرورتا با منطق حاکم بربازار آزاد همخوانی ندارند.

درواقع، یکی از عللی که بسیاری از لیبرال‌های قرن نوزدهمی با دموکراسی توافق نداشتند، همین تناقض بود. به گمان آنها دموکراسی به اکثریت فقیر جامعه امکان می دهد تا از اقلیت ثروتمند «بهره کشی» نمایند و حتی نمونه‌هائی هم می‌دادند، از جمله مالیات تصاعدی بر درآمد، و ملی کردن اموال خصوصی و معتقد بودند، که درآن صورت، انگیزه برای ثروت اندوزی از دست می‌رود و چنین سرانجامی برای رشد و توسعه اقتصادی مخرب است. و باز درهمین راستا بود که درکشورهای عمده اروپائی، حق رای داشتن پیش شرط‌هائی داشت:

  • داشتن میزان معینی ثروت
  • پرداخت میزان مشخصی مالیات بر درآمد

دربعضی از کشورها سواد داشتن و حتی داشتن مدارک آموزشی پیش شرط حق رای داشتن بود. درانگلیس، حتی پس از قانون اصلاحی معروف ۱۸۳۲ تنها ۱۸ درصد از مردها حق رای داشتند. در فرانسه قبل از قانون ۱۸۴۸، به خاطر این پیش شرط‌ها فقط ۲ درصد از مردها حق رای داشتند و در ایتالیا، حتی پس از قانون سال ۱۸۸۲ که سن رای دهندگان را به ۲۱ سال کاهش داد، به علت‌ پیش شرط ها تنها ۱۵ درصد از مردان حق رای داشتند.

همین جا باید تاکید کنم که حرف من اصلا این نیست که باید بساط بازار راجمع کرد. واقعیت این است که درجوامعی که درآن اصل « یک دلار یک رای» وجود نداشت نه اقتصاد کارآمدی داشتیم و نه دموکراسی وجود داشت.

درعین حال معتقدم که اگر تنها اصل حاکم بریک جامعه « یک دلار یک رای» باشد در چنین جامعه‌ای هم آجر روی آجر بند نمی‌شود و در چنین جامعه‌ای هم به دلایل پیش گفته دموکراسی وجود نخواهد داشت. به سخن دیگر، حوزه‌های زیادی در زندگی بشر وجود دارد که برای سلامت نظام بازار هم ضروری است که اصل اساسی نظام بازار برآنها حاکم نباشد. تصمیم‌گیری‌های حقوقی، ادارات و مقامات دولتی، مدارک دانشگاهی- به ویژه در رشته‌هائی مثل حقوق، پزشکی و تربیت معلم.

اگربتوان با خرید مدرک دانشگاهی دراین عرصه‌ها تصمیم‌گیری کرد روشن است که هم منابع اقتصادی تلف می‌شوند و هم جان و مال شهروندان به مخاطره می‌افتد.

اگراین ادعا راست است که اصل اساسی دموکراسی -هر فرد، یک رای- با اصل اساسی بازار آزاد -هر دلار یک رای- تناقض دارد در آن صورت، انتقال بخش‌های بیشتری از زندگی شهروندان به دایره نفوذ بازار آزاد که در آن اصل «یک دلار یک رای» حاکم است چگونه می‌تواند حرکتی در راستای تحقق و تعمین دموکراسی باشد؟ به عبارت دیگر، آن چه که در پرسش شما مطرح است در واقع مبنایش یک غلط مصطلح است که دائم تکرار می‌شود.


*بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کاریکاتور روز: ناتو، لیبی و قذافی

NATO in Libya

طرح از Giacomo Cardelli

Muammar Gaddafi 1942-2011

طرح از Carlos Latuff

 

Nato’s Democracy

 

 

طرح از Kritikal Point


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: فرق بین فلسطین و دارفور

  • از ما کسی پیر نمی‌شود » ایمــــایان
    چند سال پیش به معاونت سینمایی که روی سانسور یکی از فیلهایم پافشاری می‌کرد گفتم که چندسالی بیشتر برایم باقی نمانده است؛ این سالهای باقیمانده هم آنقدر ارزش ندارند که بخواهم پا روی باورهایم بگذارم. امیر نادری می‌گفت:« جوری فیلم بساز که اگر سر صحنه سکته کردی و مردی، آخرین پلانت بهترین نمای همه‌ی عمرت باشد» می‌بینی چه راه حل خوبی برای کوتاهی عمرم پیدا کرده‌ام؟ این گونه فکر کردن به من جرأت می‌دهد،  جرأت می‌دهد که فیلم بد نسازم، به کسی باج ندهم و زیر بار سانسور نروم. این گونه فکرکردن مرا جوان و پرانرژی می‌کند چون نیازی به محافظه‌کاری و مصلحت‌اندیشی نمی‌بینم؛ توانم را دوچندان می‌کند چون فرصت ندارم و باید بهترین فیلمی را که دوست دارم بسازم. این گونه فکرکردن نه تنها به ضرر من نیست بلکه به نفع من هم هست که بیشتر زنده بمانم و برای هر روزش خدا را شاکر خواهم بود  امّا اگر به موقع و در پنجاه‌وچندسالگی جهان فانی را وداع گفتم، در لحظه‌ی مرگ شرمنده‌ی سینما نخواهم بود. همانطور که در حال حاضر و خلوت خودم هرگز شرمنده‌ی فیلمهایی که ساخته‌ام نیستم؛ شاید اینگونه فکرکردن همان بی‌نیازی است.
  • به باد می‌ماند دل‌تنگی » تلخ،مثل عسل
    یک مجسمه کادو گرفته‌ام. مرد و زنی هستند که دارند می‌رقصند. جوری می‌رقصند که انگار تنیده شده‌اند در هم.  مرد کمر زن را گرفته و خمش کرده به عقب، جوری که کافی‌است دستش را بردارد تا زن بیافتد. زن دست راستش روی شانه مرد است. توی مجسمه معلوم نیست اما حتمن وقتی خم شده شانه مرد را فشرده، جوری که رد انگشتش بر پوست مرد باقی مانده. شاید زن هرگز نفهمد وقتی رقص تمام شد مرد در خلوتش جلوی آیینه ایستاده قرمزی شانه اش را تماشا کرده، رد انگشتان زن را با دست لمس که نه، نوازش کرده و لبخند زده؛ از آن لبخندها که باید عمری با کسی زندگی کنی تا بفهمی معنایش چیست.
  • دمکراسی از جنس » راز سر به مُهر
    مردم خوب می دانند «چه نمی خواهند» ولی دقیقا نمی دانند «چه می خواهند»؛ یا شاید هم می دانند و تعارف و عافیت و الباقی محذورات مجال ابرازش را نمی دهد … خلاصه جنس دمکراسی ما از جنس «نه» است نه «بله»
  • قدرت جنبش سبز در کتک خوردن است نه کتک زدن » عباس عبدی
    اگر جنبش سبز بيش از هميشه از رفتارهايي كه در اين جنبش، موجب تقويت خشونت در طرف مقابل مي‌شود پرهيز كند (پرهيز از دروغ به اسم جنبش، پرهيز از هر شعار راديكال و بي‌مبنا و خشونت زا، پرهيز از هر اقدام عملي خشونت‌آميز) قطعاً آينده اميدبخشي را بايد براي كشور انتظار كشيد، چون ترديدي ندارم كه اين شيوه از يك سو موجب انفعال جريان خشونت‌طلب حاكم مي‌شود، و از سوي ديگر زمينه را براي پذيرش مطالبات به حق جنبش از جمله رعايت قانون، بسط و رعايت آزادي‌ها و انتخابات نسبتاً آزاد فراهم خواهد كرد. براي اين كار كليه كساني كه خود را طرفدار اين جنبش مي‌دانند بايد صادقانه رفتار كنند. آنان اگر آقاي موسوي يا كروبي را قبول دارند، حتماً سعي كنند در چارچوب‌هاي اعلاني آنان اقدام كنند، نه اينكه كارهاي خودشان را به نام جنبش سبز انجام دهند
  • به چه راضی می شوند این کنار گود نشین ها؟ » مجمع دیوانگان
    اگر نخوانده اید بخوانید تا متوجه شوید که شیخ ما در پاسخ به بازجویان وزرت اطلاعات اینگونه به مرور وقایع و مصایب نپرداخته است. بلکه در برابر خبرنگار سبز لندن نشینی ناگزیر به دفاع از خود شده که در یک صبح دل انگیز بهاری هوس کرده تا به شیخ زنگ بزند و بپرسد «خب تا کجا به بیانیه صادر کردن و عمل نکردن به الزامات مبارزه  می خواهید ادامه دهید؟»
  • بدحجاب خواهر و مادر کسی نیست، بدحجاب یک نوع حیوان ِ دوپای جذاب است » کمانگیر
    جایی درمورد کلماتی که سربازان آمریکایی برای نام بردن ژاپنی ها در زمان جنگ جهانی دوم به کار می بردند می خواندم. به جای استفاده از چیزی مثل «ژاپنی»، آمریکایی ها از اصطلاح Jap استفاده می کردند. این نامگذاری ِ تحقیر‌آمیز به سرباز کمک می کرد که تلقی انسانی از سرباز ژاپنی را کنار بگذارد و راحت تر شلیک کند. نظیر همین فرایند در زمان جنگ ایران و عراق و به کمک عناوینی چون «مزدور بعثی» در جامعه ی ایرانی پیاده شد. به نظر من عنوان «بی حجاب» کارکرد مشابهی در جامعه ای دارد که نه دچار جنگ با مهاجم خارجی، که درگیر جنگ داخلی است.
  • اعتراف های صمیمانه ضرغامی » راز سر به مُهر
    نظرسنجي‌ها نشان مي‌دهد درصد بسيار بالايي از بييندگان «فارسي وان» اذعان دارند كه فيلم‌هاي اين شبكه فسادآميزاست. حال، اینكه چرا مردم اين شبكه را تماشا مي‌كنند، مساله ديگري است ( … جگر سوزترین اعتراف همین یکی است)
  • هرکجا قانون نباشد، پای یزید در میان است » محمد نوری‌زاد
    لیستی را که جلویش بود ورق زد و گفت: چرا باید روی زیرپیراهنی‌ات بنویسی «ما زنده‌ایم، پس زندگی می‌کنیم.» گفتم: این جمله‌ی ساده قرار است کجای دستگاه اطلاعاتی و امنیتی کشور ما را به لرزه اندازد؟ گفت: آدم را یاد سخن دکارت می‌اندازد که «من اعتراض می کنم، پس هستم!»
  • کتاب‌های محبوبِ ۸۲ وبلاگ‌نویس » خوابگرد
    فراخوان انتخاب «محبوب‌ترین و خوش‌اقبال‌ترین» کتاب داستانی سال، پس از مهلتی یک‌ماهه در ساعت ۱۲ شب دهم خردادماه ۸۹ با شرکت ۸۲ وبلاگ‌نویس به پایان رسید. پیش‌تر در آیین این برنامه  اعلام کرده بودم که اگر شمار شرکت‌کننده‌ها به عدد پنجاه برسد، نتیجه‌ی فراخوان را رسماً اعلام خواهم کرد و در جایی دیگر گفته بودم که با توجه به شناخت و تجربه‌ای که از این فضا دارم، شرکت‌کردن دستِ‌کم پنجاه نفر در این برنامه، پشتوانه‌ی خوبی برای آن خواهد بود. و اکنون خرسندم که در پایان این ضیافت وبلاگی به صرف کتاب، می‌توانم از برآیند امتیازاتی که ۸۲ شرکت‌کننده به کتاب‌های محبوب خود داده‌اند، سه کتابی را که بیش‌ترین امتیاز را به دست آورده‌اند به همگان معرفی کنم.
  • کشتی دیگری برای شکستن محاصره غزه راهی شده است » ٤دیواری
    تیتر انتخابی بی‌بی‌سی برای خبر حمله وحشیانه کماندوهای اسرائیلی به کاروان کمک‌های بشردوستانه این بود: «کماندوهای اسرائیلی در کشتی‌های امدادی عازم غزه پیاده شدند»!  یعنی تقریبا یه چیزی شبیه به این: لباس‌شخصی ها در کوی دانشگاه تهران قدم زدند!
  • نامه پنجم محمد نوری زاد به رهبر
    سران واقعی فتنه ، سران قدرت های در سایه اند . سرانی که میلیارد میلیارد پول بی زبان مردم را جابجا می کنند، وبه پروندۀ مفتوحۀ میلیاردها پول گمشده ، پوزخند می زنند. در این یک سال گذشته ، وبا غوغایی که از رسانه ها وتریبون های رسمی علیه سران فتنه در گرفت ، قدرت های در سایه ، بهترین فرصت را برای پیش برد مقاصد خود بلوکه کردند . قدرت های در سایه ، در این یک سال پر آشوب و پر هیاهو ، به قدر همه عمر خود به تحکیم مواضع خود پرداختند ، اما غافل از این که بخش وسیعی از مردم را از اطراف شما پراکندند . قدرت های در سایه ، به مردم احتیاج ندارند ، اما کدام رهبر است که بدون مردم ، همچنان رهبر باشد و رهبری کند ؟!
  • زندگی دیگران » خواب بزرگ
    من هم باید فکر می‌کردم کسی هستم. باید یک جوری سنگینی را تحمل می‌کردم. برای همین وفتی 13 سالم بود و برای اولین بار تقسیم‌بندی روشنفکر و عامی را از پدرم شنیدم کلی کیف کردم. تفاوت من (ما)  و دیگران می‌توانست به مرزمان معنی بدهد و تنهایی‌مان را موجه. دانشگاه که رفتم با کلی آدم حسابی آشنا شدم. دیگران زیادی جزء ما شدند. ناغافل فهمیدم مرز دارد بخار می‌شود. فهمیدم در این جهان وانفسا نه من خر یکه‌ای هستم ، نه بقیه عامی و خطرناک. فهمیدم این مرزبانی کار چرند و خسته‌کننده‌ایست. هر که باید بیاید می‌آید. قضیه به آن پیچیدگی نبود. بعد دیدم سالها گول خورده‌ام. عصرها هنوز دلگیر بودند، اما این‌بار دیگر دلیل موجهی برایشان نداشتم.
  • فرق فلسطین و دارفور » ایمــــایان
    در کنار اعتراض به دیگر موارد ظلم و جنایت در جهان، اسرائیل باید اولویّت نخست انتقاد روشنفکران دنیا باشد چون اوّلاً هیچ جای دیگر جنایت اینقدر آگاهانه، رسمی، دولتی و برنامه‌مند‌ انجام نشده است، ثانیاً در مورد هیچ کشور دیگری تا این حد لاپوشانی و حتّی تأیید قدرتهای اوّل جهانی همراه بیداد و ستم نبوده است و ثالثاً هیچ جای دیگری نعل وارونه‌‌ی مظلومیّت و دارابودن حقّ دفاع از خود برای اشغالگران و انگ ضدّصلح و تروریست بر ساکنان سرزمینهای اشغالی زده نشده است. اعتراض به دیگر موارد، اعتراض به عاملان و مسبّبان آنهاست امّا در فلسطین، اعتراض به ساختار بیمار و سترون نظم سیاسی جهانیست که نه تنها با سلاح وتو جلو رسیدگی به آن را می‌گیرد، بلکه آن را توجیه هم می‌کند و این تفاوت بسیار بزرگیست.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: کدام عاشورا؟ کدام حسین؟

  • دموکراسی در کپنهاگ » واژه زمان
    خدا نکند که اصلا این حس درونت نباشد. وقتی که تو برآمده از دست و حس و رای مردم نباشی، وقتی که بدانی برای آمدن و ماندنت نباید به چشم آن‌ها نگاه کنی؛ آن وقت است که راحت واژه «مردم» را بیرون می‌گذاری و به جایش دولت و حزب و جناح و کشور می‌گذاری. آن وقت است که احمقانه‌ترین کار این می‌شود که خودت را در بازی کپنهاگ ملزم به این کنی که کمتر زمین و مردمانش را به پرتگاه گرمایش جهانی هل بدهی.
  • افسانه‌گويي براي آدم‌هايي كه سيصد روزست گرسنه‌اند » اين‌جا و اكنون
    به چشم‌هاي كارگران در عكس نگاه كنيد. ببينيد چطور پايين كشيدن پارچه نويس‌شان را نگاه مي‌كنند. چطور نگاه مي‌كنند كه وصف حالشان را پايين مي‌كشند تا خاطر آقاي عدالت پرور را نيازارد؛ آخر ايشان حرف‌هاي خيلي مهم‌تري از حرف آن‌ها دارد. وصف‌هاي خيلي جهاني و عالي دارد كه سخن گفتن از قرب يك سال گرسنگي اين كارگران در مقابل آن چيزي نيست. آخر او همين چند روز پيش گفته ما در ايران فقيري كه به نان شب محتاج باشد نداريم؛ اين كارگرها مگر حرفش را نشنيده‌اند!؟ اگر شنيده‌اند براي چه با آن پارچه‌ها به استقبال رفتند؟!
    آقاي عدالت‌پرور در عوض ايستاده جلوي اين پانصد شكم گرسنه و چشم‌هايي كه ديگر از شرم نگاه كردن در چشم زن و بچه حالت باخته‌اند و گفته كه غرامت جنگ جهاني را از «حلقوم» انگليس بيرون  مي‌كشيم. لابد بعد قرار است پول كارگرهاي مخابرات راه‌دور شيراز را با همين غرامت بدهند؟ پول كارگران واگن سازي پارس در اراك را هم؟ پول كارگران هفت تپه را هم؟ سنندج؟ سنقر؟ سقز؟ تهران؟ همه معطل غرامت جنگ دوم جهاني هستند كه در حلقوم انگليس گير كرده لابد.
  • وقتی حاکمیت زیر دوخم خودش را می گیرد » اردوان نوشت
    نه! شما اهل بیدار شدن از خواب نیستید. رفیقی داشتم در روزهای جنگ که آدم صاف و ساده ای بود. شب هایی که بنابود برای عملیات و تک می رفتیم زود ملت را بیدار می کرد و البته یک بار. از او می پرسیدم چرا دوبار صدا نمی زنی؟ می گفت: آدم خواب با یه صدا هم بلند می شه، اما آدمی که خودش رو به خواب می زنه با لگد هم بیدار نمی شه…
  • فیل‌های رسانه‌ای از نفس افتاده‌اند » مهدی جامی
    شهروند خبرنگار خبرنگار به معنای رسمی نیست اما قادر است نگاه تازه‌ای به اینکه خبر چیست و کجاست بیندازد. او به این اعتبار خبرنگار است که در برابر سان/سور می‌ایستد. او تابع بخشنامه و سیاست اداری نیست. خبرنگاری است که خبرهای مردمی را پوشش می دهد. خبرهایی که سازمانهای خبری رسمی ممکن است خبر ندانند یا عادت به پوشش آن نداشته باشند یا توانایی پوشش آن را فاقد باشند. اما شهروندی که موبایل دارد هر جا باشد می‌تواند خبر را تشخیص بدهد و انتخاب کند و پوشش دهد. می‌تواند در باره آن پیامکی بفرستد. می تواند همان پیامک را مستقیم در وبلاگی منتشر کند یا اصلا در وبلاگ‌اش بنویسد.
  • کدام عاشورا؟ کدام حسین؟ » تورجان
    اینکه عاشورا را بد بفهمی و همین بدفهمی را در زندگی پیاده کنی به اندازه صدها شمر و عمر سعد و یزید و حرمله و سنان می توانی به حسین صدمه بزنی! اینکه اختلافات سیاسی خود با رقیبانت را با اختلاف حسین و یزید یکسان بگیری و خودت را حسین بپنداری و اصلا به این فکر نکنی که این حسین نبود که در روز عاشورا جنگ را شروع کرد! این حسین نبود که به زنان و کودکان حمله کرد! این حسین نبود که آب را به روی مخالفانش بست! این حسین نبود که کشتار کرد! این حسین نبود که مخالفش را شورشی و خارجی و اخلالگر خواند! این حسین نبود که مخالفش را به بند کشید تا مجبور به عذرخواهی از خلیفه مسلمین بکند! این حسین نبود که …. !
    اصلا به اینها فکر نکنی ولی در عوض تا دلت بخواهد خودت را جای حسین بگذاری و مخالفت را جای یزید! هیچ چیزت به هیچ چیز حسین شبیه نباشد، دروغ بگویی، تهمت بزنی، مظلوم کشی بکنی، مظلوم آزاری بکنی، ظالم نوازی بکنی و در عوض بر سر و سینه ات بزنی و عزادار شهیدان کربلا باشی! به قول جلال آل احمد وقتی «سنت شهادت» را فراموش کنی و «سنت عزاداری» را پاس بداری تا ابد در عزای همیشگی خواهی ماند. بدتر از همه آنکه سنت شهادت را بد بفهمی و آن را ابزاری برای حذف رقیب فکری ات بکنی! مثل تروریست های القاعده  که به راستی هم سنت شهادت را پاس می دارند!!؟
  • شباهت‌های تاریخ و نعل وارونه‌ی قدرت » ملکوت
    عاشورای امسال، عاشورايی است تاریخی که هرگز از حافظه‌ی ملت ايران پاک نخواهد شد. تمام فضایلی که دستگاه رسانه‌ای قدرت مدعی داشتن‌شان است، از میان‌شان غايب است. مدعيان حرمت نهادن به آيت‌الله خمينی بر سر ماجرای مشکوکی پاره شدن عکس بنیان‌گذار انقلاب که هرگز معلوم نشد جزييات ماجرا چه بود، مخالفان‌اش را متهم کرد و حاصل‌اش سازمان دادن راهپيمایی ناکامی شد که خودشان هم از پوشش رسانه‌ای و تصویری آن ناتوان ماندند. اما همين رسانه‌ها، از حمله‌ی سبوعانه به حسينيه‌ی جماران و شکستن شيشه‌های حسينيه‌ی آيت‌الله خمينی چشم فرو بستند. شکی نیست که حتی اگر يک نفر از پیروان جنبش سبز شيشه‌ای از حسينیه‌ی جماران شکسته بود، اکنون گروهی کفن‌پوش خيابان‌های تهران را می‌پيمودند و تهدید به تيغ برداشتن و حلقوم بریدن می‌کردند!
  • قدردانی از آدمها »  اقتصاد خرد‌، بازار و خانوار
    چرا ارزش این آدمها را با تخیلات و اوهام خودمان  پائین می آوریم؟ تاسیس دانشگاه در کشوری عقب افتاده با ضریب بیسوادی بالای ایران قبل از جنگ جهانی دوم رستم دستان می طلبید. تاسیس نهادهای علمی چون مرکز زلزله شناسی و انجمن فیزیک در کشوری با یکی و نصفی دانشگاه ایمان قوی و اراده پولادین لازم داشت. چرا این دستاوردها را مهم نمی دانیم و ارزش آنها را اینقدر پائین می دانیم که از یک دست دادن با انیشتین یا عکس انداختن با او کمتر باشد؟

* بدیهی است (هست؟) که این نقل‌قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه در همه‌ی نقل‌قول‌ها و هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چهار کلمه از زبان دیگران: ملت ایران، ایالات متحده، آب گل‏آلود، منشور حقوق

از صحبت‏های آقای حمید دباشی (Hamid Dabashi) ایران‏‏شناس و استاد دانشگاه کلمبیا در جمع ایرانیان حاضر در روبه‏روی سازمان ملل:

ما این‏جا هستیم که به تصمیم‏گیرندگان در کنگره‏ی ایالات متحده بگوییم که از تدبیر رئیس‏جمهور اوباما یاد بگیرند و سعی نکنند از شرایطی که ممکن است به نظرشان آب گل‏آلود برسد ماهی بگیرند. ریشه‏ها و جنبش خودجوش حقوق بشر در ایران آب گل‏آلود نیست. بلکه بسیار شفاف، سالم و زیباست. این جنبش هیچ احتیاجی به حمایت کنگره‏ی آمریکا ندارد، لطفا فقط به آن آسیب نرسانید. یک نقل قول حکیمانه از مارتین لوتر کینگ* یا تئودور پارکر مبارز طرفدار لغو برده‏داری در قرن نوزدهم که «منحنی اخلاق جهانی اگر چه طولانی است، اما به سمت عدالت می‏رود» به اندازه‏ی کافی لطف مردم آمریکا را برای تشویق ما به ثابت قدم ماندن در مسیرمان نشان خواهد داد.

نه به تغییر رژیم مهندسی شده توسط آمریکایی‏ها، نه به پروژه‏‏های دموکراسی اتاق‏‏‏های فکر (think tank)، نه به بودجه‏هایی که از طرف بنیاد ملی دموکراسی (National Endowment for Democracy) آمده باشد، نه به تحریم‏های اقتصادی، نه به محاصره‏های زمینی یا دریایی و صد در صد نه به حمله‏ی نظامی.

لطفا همان‏جا آرام روی صندلی‏ها بنشینید و کاری نکنید و اجازه دهید روحیه‏ی شکست‏ناپذیر ملت ایران به شما تلاش‏های مشابه خودتان را برای رسیدن به عدالت، برابری، حاکمیت قانون، احترام به کرامت انسان، حقوق بشر، حقوق شهروندی و حقوق زنان یادآوری کند. لطفا فقط تماشا کنید و اگر مایل بودید چند کلمه‏ی فارسی هم یاد بگیرید.

به دقت به ما نگاه کنید: چرا که ما هم از تاریخ شما الهام گرفته‏ایم و در حال نوشتن منشور حقوق (Bill of Rights) خودمان هستیم.

* اشاره به این جمله‏ی مارتین لوتر کینگ: ما می‏توانیم کوهی از ناامیدی را به تخته سنگی از امید تبدیل کنیم.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل‌قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و من نه فقط این‌جا بلکه در لینک‌های روزانه، نقل‌قول‌ها و اصولا هر جا از منبعی لینک می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: سیاست در خیابان

  • هشدار کارکنان وزارت کشور نسبت به دستکاری در آرای مردم
    نگران.
  • فیس‌آف ویژه انتخابات
    تنها ۴ روز تا انتخابات ریاست جمهوری دور دهم جمهوری اسلامی ایران وقت باقیست. بعنوان یک ویژه نامه در فیس آف، از ۴ وبلاگ نویس حامی ۴ کاندیدای ریاست جمهوری خواسته ایم تا ضمن اعلام دلائل شان برای حمایت از کاندیدای مشخص، سه سوال از سایر نمایندگان بپرسند و به سوالات پرسیده شده دیگران پاسخ دهند.
  • آقای احمدی نژاد من شما را دوست دارم » جامعه‌شناسي و زندگي روزمره در ايران
    آقای رئیس جمهور من خیلی ناراحت شدم وقتی متوجه شدم شما تفاوت روزنامه اعتماد و روزنامه اعتماد ملی را نمی دانید. خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم که آن تصویری که گفتید از همسرتان در روزنامه کروبی چاپ شده متعلق به آقای کروبی نبوده است. من جلوی میلیونها آدم خجالت کشیدم که رئیس جمهوری که ادعا می کند باید کارشناس ارشد باشد این تفاوتهای ناچیز را نمی داند پس از تفاوتهای بزرگ چگونه می تواند آگاهی داشته باشد. آیا واقعا در مورد مابقی چیزها هم همین گونه مستند سخن گفته اید؟ کاش کارشناس ارشد نبودید و به حرفهای کارشناسان خود گوش می کردید.
    آقای احمدی نژاد! من شما را دوست دارم. شما را به خدا دیگر از آمار و ارقام صحبت نکنید. دیشب آقای مهندس موسوی جلوی میلیونها ادم آمارهایی را نشان داد و صریحا شما را درغگو خطاب کرد. تا بحال در هیچ دوره ای از انتخابات در ایران بعد از انقلاب سابقه نداشته است که یک رئیس جمهور تا این اندازه مورد بی حرمتی قرار گیرد.
  • پینگ پنگ سیاسی جذاب رضایی-احمدی نژاد/ محمود غافلگیر شد! » كلاشينـكـف ديـجيتال
    می توان با اطمنیانی نسبی گفت که محسن رضایی، «آماده ترین نامزد در مواجهه با احمدی نژاد بود و این به دلیل آشنایی بهتر و بیشترش با مشی و خلق و خوی رئیس دولت نهم و هم جناحی بودن رضایی و احمدی نژاد بازمی گشت.
    احمدی نژاد در مناظره های قبلی خود با میرحسین موسوی و مهدی کروبی، با ادبیات غیرقابل پیش بینی و بازی پسا قواعدی خود، آنها را غافلگیر کرده بود، رئیس دولت نهم در مناظره با محسن رضایی هم سعی کرد او را غافلگیر کند که در اکثر دقایق موفق به این کار نشد و حتی می توان گفت در لحظاتی از مناظره، این محسن رضایی بود که احمدی نژاد را به اصطلاح «آچمز» می کرد و زمین بازی را به او تحمیل می کرد.
  • اين جا تهران است يا نيروي انتظامي تشكر تشكر يا اين واقعن شبيه دموكراسي بود » سی و پنج درجه
    در مسير راه‌ آهن، از ميدان فاطمي كه رد مي‌شديم، با يكي از عجيب‌ترين و بي سابقه‌ترين صحنه‌ها‌ي دوكراسي در ايران مواجه شديم، يك دسته حدودن 200 نفري از سبزها به سمت كردستان مي‌رفت و شعار مي‌داد،‌ خيلي منظم و مرتب و شكيل. بعد دو صف از مامورين پليس در دوطرف دسته را اسكورت مي‌كرد، درست عين خارج، عين اروپا! پليس‌ها مهربان و غير عصبي بودند و مردم هم با حضورشان هيچ مشكلي نداشتند.
  • لنگه کفش کرمی تنها » ژابیژ
    نگاهم به صفحه‌ی گوشی بود. سرم را که بالا آوردم، دیدم دخترکی چادری دارد عرض خیابان را طی می‌کند. اصلا حواسش به این طرف نبود. فکر کردم راننده‌ سرعتش را کم می‌کند تا او رد شود ولی برعکس، سرعتش را زیادتر کرد. عجیب بود. تاکسی وقتی ترمز کرد که به دخترک زده بود. سریع از تاکسی پریدیم بیرون. دخترک کنار جدول‌های وسط بلوار افتاده بود و با صدای ضعیفی ناله می‌کرد. بلافاصله جمعیت دور ماشین را گرفت. در عقب را باز کردند و راننده‌ی مضطرب، در حالی که با خود می‌گفت: «آخه چرا یه دفعه میایید وسط خیابون»، دخترک را بلند کرد و روی صندلی عقب خواباندش. کارت ورود به جلسه‌ی امتحان دخترک روی زمین افتاده بود. یک نفر آن را به دست راننده داد. راننده به سرعت سوار شد. ماشین را روشن کرد و گفت: «یکی‌تون با من بیاد.»
  • قامتی که قیامت شد » جامعه‌شناسي و زندگي روزمره در ايران
    حادثه ای عجیبی بود حادثه امروز و امشب تهران. شگفتا که این همه انرژی از کجا آزاد شده است؟ این همه شور و نشاط بر سر یک هدف مشترک چگونه در برهه ای پدید آمده است؟
  • اصلا چه معلوم که علف هرز مفیدتر از ریحان نباشد » شهر سالم
    آقای دکتر؛ علف هرز هم سبز است، هم زنده و هم از ملزومات ادامه حیات زمین. حتی پیش از آفرینش انسان هم سبز خلق شده بود. و ما غافلیم از اینکه پیش از پیدایش واژه توسط بشر نه علف هرز را هرز می نامیدند، نه گل سرخ را سرخ. هر چه بود یک دست طبیعت بود و باید می بود تا زمین زنده و بالنده بماند. و راستی که اصلا چه معلوم که علف هرز مفیدتر از ریحان نباشد.
  • سياست در خيابان » اين‌جا و اكنون
    شايد هر كس ديگري خيلي زود دچار ترس از عوارض افزايش روز افزون جمعيت خياباني مي‌شد. موسوي اما حضور اين جمعيت را نه تنها در سخنراني‌هايش ستود و در فيلم‌هاي تبيلغاتي‌اش و گفت و گوهاي زنده‌اش از مردم خواست تا به اين موج دامن بزنند، بلكه در آخرين حضور زنده در تلويزيون – در گفت و گوي خبري ويژه شبكه دو در 19 خرداد – گفت كه زنجير 18 كيلومتري انساني در خيابان وليعصر ، او را به ياد «روزهاي انقلاب» انداخته است (بالاخره اين پاره خط با طول ثابت چند كيلومتر است؟). موسوي با اين تعبير، بيش‌ترين اهميتي را كه مي‌توانست به اين حضور مردمي بخشيد، و در كل تا جايي كه مي‌توانست به آن دامن زد.
  • متن کامل نامه‌ی آقای هاشمی رفسنجانی به رهبر
  • متن کامل نامه‌ی میرحسین موسوی به رهبر
    ابراز نگرانی و همچنین اعتراض آقای موسوی نسبت به تخلفات در انتخابات.
  • یازده توصیه ستاد مهندس موسوی برای جلوگیری از تخلفات احتمالی در روز رای گیری

* بدیهی است (هست؟) که این نقل‌قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و من نه فقط این‌جا بلکه در لینک‌های روزانه، نقل‌قول‌ها و اصولا هر جا از منبعی لینک می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پروپاگاندا – یازده

طبیعی است که مردم عادی جنگ نمی‌خواهند، نه در روسیه، نه انگلیس، نه در آمریکا و نه در آلمان. این کاملا قابل فهم است. اما هر چه باشد، این رهبران هستند که سیاست‌های کشور را تعیین می‌کنند؛ و متقاعد کردن مردم هم همیشه کار ساده‌ای است، [مهم نیست کشور] دموکراسی باشد یا دیکتاتوری فاشیستی، حکومت پارلمانی باشد یا دیکتاتوری کمونیستی ….

فرقی نمی‌کند مردم صدایی داشته باشند یا نه، در نهایت همیشه می‌توان آن‌ها را به پیروی از رهبران وادار کرد. کار ساده‌ای است. تنها کاری که لازم است انجام دهید این است که بگویید به آن‌ها حمله شده است و افراد صلح‌طلب‌ را به خاطر به خطر انداختن کشور و نداشتن حس وطن‌پرستی سرزنش کنید. این روش در همه‌ی کشورها نتیجه می‌دهد..

هرمان گورینگ (فرمانده‌ی نیروی هوایی هیتلر) – دادگاه نورمبرگ

.


.

Naturally, the common people don’t want war; neither in Russia nor in England nor in America, nor for that matter in Germany. That is understood. But, after all, it is the leaders of the country who determine the policy and it is always a simple matter to drag the people along, whether it is a democracy or a fascist dictatorship or a Parliament or a Communist dictatorship. …
.
voice or no voice, the people can always be brought to the bidding of the leaders. That is easy. All you have to do is to tell them they are being attacked, and denounce the pacifists for lack of patriotism and exposing the country to danger. It works the same way in any country.
.
– Herman Goering (commander of the Luftwaffe) at the Nuremberg trials

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پنج دروغ بزرگ اسرائیل درباره‌ی حمله به غزه

یادمان باشد، یکی از مهمترین تکنیک‌های تبلیغات موثر «تکرار» است. اگر یک بار جایی ببینید کوکاکولا، احتمالا از کنارش بی‌تفاوت خواهید گذشت. اما اگر در سراسر عمرتان، روزی هزار بار ببینید کوکاکولا، دیگر راستی راستی باور می‌کنید که «حقیقی‌ترین نوشیدنی‌ دنیا همین کوکاکولاست». همین سیاست در رسانه‌های بزرگ هم البته با هدفی دیگر تکرار می‌شود، این بار هدف این نیست که کوکاکولا بخرید، هدف این است که «جهت‌گیری ذهنی‌تان با صاحبان رسانه همسو شود».  مثلا میلیاردها بار تکرار می‌شود «گروهک تروریستی حماس» و این کم‌کم به صورت یک اصل بدیهی در ذهن مخاطبان جا می‌افتد که خوب معلوم است دیگر، «حماس گروهک تروریستی» است. ولی اصولا وقتی بخواهی مته به خشخاش بگذاری (pinpoint) و ته ماجرا را در بیاری که خوب چرا حماس تروریست است؟ یا اگر هست چرا دولت اسرائیل یا آمریکا تروریست نیستند؟ متوجه می‌شوی که دلیل خاصی نداری که ارائه بدهی جز همان‌ها که از رسانه‌ها شنیده‌ای. واقعیت این است که حماس یک نهاد سیاسی است که شاخه‌ی نظامی هم دارد و در انتخابات کاملا آزاد توسط مردم فلسطین انتخاب شده. ممکن است حماس کارهای تروریستی انجام داده باشد، اما حتی در این صورت ماهیت تروریسم‌اش با تروریسم اسرائیل یا آمریکا یا اصولا هر دولت دیگری که مرتکب فعل تروریسم شود فرق ندارد. اما هیچ‌کس نمی‌گوید گروهک تروریستی کاخ سفید! یا اگر هم بگوید فرکانس‌اش اینقدر کم است که مثل «کوکاکولا» توی ذهن حک نمی‌شود.

دروغ‌هایی هستند که از بس در رسانه‌ها شنیده‌ایم دیگر به نظرمان بدیهی می‌رسند. بد نیست برخی از این بدیهیات رسانه‌ای را به چالش بکشیم و نگاهی بیاندازیم به چند دروغ بزرگ که «شاید» آن‌طور که اسرائیل و رسانه‌های حامی‌اش ادعا می‌کنند چندان هم بدیهی نباشند:


دروغ اول: اسرائیل فقط اهداف مجاز نظامی را هدف قرار می‌دهد و تلاش می‌کند که جان افراد بی‌گناه به خطر نیافتد. اسرائیل هیچ‌وقت [عمدا] غیرنظامیان را هدف قرار نمی‌دهد.

نوار غزه از نظر بافت جمعیتی، یکی از پرتراکم‌ترین مناطق جهان است. مطابق قوانین بین‌المللی حضور شبه‌نظامیان در میان مردم، مصونیت آن‌ها را در برابر مورد حمله قرار گرفتن سلب نمی‌کند. بنابراین هر گونه حمله به جمعیت مردم، به بهانه‌ی حمله به شبه نظامیانی که در بین آن‌ها پنهان شده‌اند، جنایت جنگی (war crime) محسوب می‌شود.

علاوه بر این، اسرائیل ادعا می‌کند اهداف اشاره شده، اعضای حماس هستند که اسرائیل آن‌را یک گروه تروریستی می‌داند. حماس مسئول حمله‌های موشکی به اسرائیل است که موشک‌های دقیقی نیستند و حتی اگر حماس هم بخواهد نمی‌تواند کنترلی روی آن‌ها داشته باشد و بنابراین  در صورت کشتن شهروندان اسرائیلی، این حملات جنایت جنگی محسوب می‌شود.

حماس یک شاخه‌ی نظامی دارد، اما یک سازمان سراسر نظامی نیست و یک تشکل سیاسی است. اعضای حماس به صورت دموکراتیک به عنوان نماینده‌ی مردم فلسطین انتخاب شده‌اند. تعداد زیادی از این رهبران منتخب مردم، توسط اسرائیل به گروگان گرفته شده و بدون اتهام در زندان‌های اسرائیل نگهداری می‌شوند. باقی هدف ترور بوده‌اند، مانند «نظار ریان»، که یکی از سران حماس بود. برای کشتن ریان، اسرائیل ساختمان مسکونی‌ای را که آپارتمان او در آن قرار داشت هدف قرار داد. این حمله نه تنها ریان را کشت، بلکه دو زن و چهار فرزندش را همراه با شش نفر دیگر نیز کشت. مطابق قوانین بین‌المللی چنین حمله‌ای هیچ‌گونه توجیهی (justification) نمی‌تواند داشته باشد. این یک جنایت جنگی است.

علاوه بر ساختمان‌های متعدد مسکونی، موارد دیگری که مطابق قوانین بین‌المللی مصونیت دارند نیز توسط اسرائیل بمباران شده‌اند: یک مسجد، یک زندان، پاسگاه‌های متعدد پلیس و یک دانشگاه.

علاوه بر این، اسرائیل برای مدت‌ طولانی کل غزه را تحت محاصره‌ قرار داده و فقط اجازه‌ی عبور بسیار محدود کمک‌های انسانی را داده است. اسرائیل شهروندان فلسطینی را بمباران می‌کند. تعداد بسیاری زخمی شده‌اند و امکانات پزشکی کافی برای درمان آن‌ها وجود ندارد. این مردم هم قربانیان سیاست اسرائیل هستند که اصولا به گونه‌ای طراحی شده که کل جمعیت غزه را تنبیه کند و نه فقط حماس یا چند نقطه‌ی معین نظامی را.

دروغ دوم: حماس آتش‌بس را نقض کرده است. حملات هوایی اسرائیل پاسخی به حملات موشکی فلسطینی‌هاست و به گونه‌ای طراحی شده که به این حملات پایان دهد.

در درجه‌ی اول اسرائیل هرگز آتش‌بس را [در عمل] قبول نکرده است. از همان ابتدای ظاهرا آتش بس، اسرائیل در داخل نوار غزه یک «ناحیه‌ی ویژه‌ی امنیتی» (special security zone) تعیین کرد و اعلام کرد فلسطینی‌هایی که داخل این ناحیه شوند مورد هدف قرار خواهند گرفت. به بیان دیگر، اسرائیل رسما بیان کرد که به سربازان خود مجوز داده است به کشاورزان یا افرادی که تلاش کنند سر زمین خودشان [اگر در این ناحیه می‌بود] بروند شلیک کنند، کاری که نه تنها تخلف از آتش‌بس بود بلکه تخلف از قوانین بین‌المللی نیز هست.

علی‌رغم موارد مختلفی که اسرائیلی‌ها به سمت فلسطینی‌ها شیلیک کردند و منجر به مجروح شدن چند نفر شد، حماس از لحظه‌ی شروع آتش‌بس یعنی 19 ژوئن 2008 تا روزی که اسرائیل در چهارم نوامبر 2008 به غزه حمله‌ی هوایی کرد و پنج فلسطینی را کشت و چند نفر را زخمی کرد و عملا [و علنا] به آتش‌بس پایان داد، به آن وفادار ماند.

همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، نقض علنی آتش‌بس از سوی اسرائیل منجر به انتقام‌گیری شبه‌نظامیان در غزه شد که در پاسخ به سوی اسرائیل موشک شیلیک کردند. شیلیک موشک از سوی غزه به اسرائیل که به عنوان بهانه‌ی حمله‌ی هوایی اسرائیل به غزه مورد استناد قرار گرفته در واقع پاسخ مستقیم حمله‌ی هوایی اسرائیل به غزه بوده است، [شکستن یک جانبه‌ی آتش‌بس از سوی اسرائیل چندان در رسانه‌ها منعکس نشده است].

قابل پیش‌بینی بود که عمل‌کرد اسرائیل و نقض آتش‌بس توافق شده از سوی این کشور، منجر به تشدید (escalation)  حملات موشکی به سوی اسرائیل می‌شود.

دروغ سوم: حماس از سپر انسانی استفاده می‌کند که یک جنایت جنگی است.

هیچ‌گونه شواهدی مبنی بر این‌که حماس از سپر انسانی استفاده کرده در دست نیست. واقعیت این است که همان‌طور که ذکر شد، غزه یک ناحیه‌ی خیلی کوچک است و از لحاظ جمعیت هم بسیار فشرده. اسرائیل از تسلیحاتی استفاده می‌کند که خشک و تر را نابود می‌کنند (indiscriminate warfare) (مانند روشی که نظار ریان را ترور کرد و خانواده و همسایه‌ها را هم کشت). در واقع قربانی‌های مانند کودکان نظار ریان هستند که اسرائیل در تبلیغات خود از آن‌ها به عنوان «سپر انسانی» یاد می‌کند. این‌نوع تفسیر از مفهوم «سپر انسانی»، هیچ‌گونه وجاهتی در قوانین بین‌المللی ندارد. در چنین شرایطی، این حماس نیست که از سپر انسانی استفاده می‌کند بلکه اسرائیل است که با تخلف از کنوانسیون ژنو و سایر قوانین بین‌المللی مرتبط، مرتکب جنایت جنگی می‌شود.

دروغ چهارم: ملت‌های عرب رفتار اسرائیل را محکوم نکرده‌اند، چرا که توجیه اسرائیل برای چنین حمله‌ای را درک می‌کنند.

مردم کشورهای عربی معترض حمله‌ی اسرائیل به غزه هستند و همین‌طور از دولت‌های خودشان برای این‌که حمله‌ی اسرائیل را محکوم نکرده‌اند و تلاشی هم برای پایان دادن به آن نکرده‌اند شاکی هستند. نکته این‌جاست که دولت‌های کشورهای عربی، نماینده‌گان مردم این کشور نیستند. جمعیت کشورهای عربی بارها تظاهرات مخلفتی در اعتراض به نه تنها رفتار اسرائیل بلکه انفعال دولت‌هایشان کرده‌اند که به نظرشان نوعی هم‌دست بودن با جنایت‌های اسرائیل محسوب می‌شود.
اما نکته‌ا‌ی دیگر در رابطه با سکوت کشورهای عربی (در محکوم نکردن حمله‌های اسرائیل). انفعال این کشورها به معنای تایید رفتار اسرائیل نیست، بلکه به این خاطر است که آن‌ها تابع اراده‌ی آمریکا هستند که کاملا از اسرائیل حمایت می‌کند. به عنوان نمونه، مصر از باز کردن مرزهایش به روی فلسطینی‌های زخمی -تا بتوانند در بیمارستان‌های مصر درمان شوند- سرباز زد. این کشور به شدت به کمک‌های آمریکا وابسته است و به خاطر همین هم توسط مردم کشورهای عربی مورد انتقاد قرار گرفته و از نظر آن‌ها به مردم غزه خیانت کرده است.
حتی بسیاری محمود عباس، رئیس‌جمهور فلسطین را به خاطر مقصر دانستن حماس در رابطه با رنج مردم غزه خیانت‌کار تلقی می‌کنند. فلسطینی‌ها همین‌طور سازش پنهانی محمود عباس با اسرائیل و آمریکا در رابطه با به حاشیه راندن دولت منتخب حماس (که به صورت دموکراتیک انتخاب شده بود) که در نهایت منجر به ضدکودتای حماس و اخراج فتح (شاخه‌ی نظامی تشکلیات خودگردان فلسطین) شد را خیانت می‌دانند. در حالی‌که به وضوح هدف محمود عباس، تضعیف حماس و تقویت موقعیت خود بوده است، فلسطینی‌ها و عرب‌های خاورمیانه آن‌چنان از عباس خشمگین هستند که بعید است او بتواند به صورت موثری حکومت‌ کند.

دروغ پنجم: اسرائیل مسئول کشته شدن غیرنظامیان نیست، چون که از قبل به فلسطینی‌ها هشدار داده بود فرار کنند تا مورد هدف قرار نگیرند.

اسرائیل ادعا می‌کند که از طریق رادیو و پیامک‌های تلفنی به مردم غزه هشدار داده بود که از خطر بمباران قریب‌الوقوع فرار کنند. اما مردم غزه جایی برای فرار کردن ندارند. آن‌ها در نوار غزه زندانی شده‌اند. اسرائیل طوری این ناحیه را طراحی کرده که آن‌ها نمی‌توانند از مرز فرار کنند. همین‌طور مطابق طراحی اسرائیلی‌ها آن‌ها حتی غذا، آب و سوخت کافی برای زنده ماندن ندارند. طبق طراحی اسرائیل بیمارستان‌های غزه الکتریسیته‌ ندارند و از امکانات درمانی بسیار پایینی برخوردار هستند تا بتوانند مانع از مردن زخمی‌ها شوند. اسرائیل مناطق گسترده‌ای از غزه را بمباران کرده است، تاسیسات زیربنایی غیرنظامی را  هدف قرار داده و نقاطی که از نظر قوانین بین‌المللی مصونیت دارند را تخریب کرده است.
هیچ نقطه‌ای در غزه امن نیست.

دموکراسی و قتل عام مردم غزه

gaza

من دموکرات، لیبرال، آزادی‌خواه و از این جور چیزهای «شیک و خوش‌بو» نیستم، اصلا راستش را بخواهید حالم از «دموکراسی‌های واقعا موجود» به هم می‌خورد. یعنی وقتی موضع‌گیری‌ سران‌شان را درباره‌ی «حادترین موضوع روز جهان» می‌شنوم مجبور می‌شوم بروم توی دست‌شویی و بالا بیاورم. از پوشش خبری نفرت‌انگیزشان که دیگر چیزی نگویم بهتر است.

احساس خفگی می‌کنم، صدایم به جایی نمی‌رسد و هیچ‌وقت این همه ناتوان نبوده‌ام.

لینک‌های روز (05-09-2008): روسیه در خلیج‌فارس، دستگیری امی گودمن، من و کمانگیر، گوگل‌کروم

  • زوال دموکراسی در مهمترین دموکراسی جهان
    این نوشته‌ی سبیل‌طلا را حتما بخوانید.
  • امی گودمن و دو خبرنگار «دموکراسی‌همین‌حالا» در حال پوشش خبری تظاهرات بازداشت شدند
    واقعا خوب شد، بگذارید این خبر در همه‌ی جهان پخش شود. «امی‌ گودمن» از سرشناس‌ترین و محترم‌ترین روزنامه‌نگاران آمریکاست. به خصوص به خاطر حضور پررنگش در مهمترین شبکه‌ی رادیویی و تلویزیونی واقعا مستقل آمریکا «دموکراسی همین‌حالا» (Democracy Now). با دستگیری او، «دشمنان آزادی‌بیان» مرتکب اشتباه بزرگی شدند. انگار یادشان رفته، آمریکا یک کشور جهان سوم مظلوم نیست که دست مردم به جایی نرسد.
    اما انگار کم کم شبه‌فاشیست‌های حاکم بر آمریکا ماسک مهربان و مردمی‌شان را دارند از چهره بر می‌دارند تا چهره‌ی واقعی‌شان به همه معرفی شود. راست افراطی حاکم بر آمریکا،‌ مدت‌هاست دندان تیز کرده ریشه‌ی دموکراسی عظیم آمریکا را بخشکاند و هر چه این برخورد‌ها مستقیم‌تر و خشن‌تر شود، نشان‌دهنده‌ی قدرت گرفتن جنبش‌های مردمی در آمریکاست، جنبش‌هایی که نمی‌خواهند اجازه دهند میراث آزادی و دموکراسی کشورشان به دست نئوکان‌های «یک دست اسلحه، یک دست صنعت روابط عمومی» نابود شود.
  • برگ برنده‌ی ایران: خوش‌آمد گویی به ناوگان دریایی روسیه در خلیج فارس
    بحث‌هایی هست که می‌گوید ممکن است ایران به روسیه مجوز برقراری پایگاه نظامی در آذربایجان ایران و جزیره ی قشم بدهد. از چند قرن پیش روسیه خودش را به آب و آتش زده که به خلیج‌فارس نفود کند و حاضر است برای گرفتن چنین امتیازی جان بدهد. البته شخصا فکر می‌کنم این سیاست ریسک بسیار زیادی دارد، اگر پای ناوگان روسیه به خلیج‌فارس باز شود تنش‌ها به سرعت در منطقه بالا خواهد گرفت و این موضوع به سود ایران نیست. اما می‌توان تصور کرد، در پاسخ به گسترش سریع ناتو به شرق و تهدید‌های روزافزون علیه ایران این حرکت غرب را در وضعیت «آچمز» قرار خواهد داد.
  • برای سفر رییس‌جمهور به آمریکا ایده بدهید
    هر چند باور کردن این‌که رئیس‌جمهوری ایران از عهده‌ی این ایده‌ها برآید و برفرض هم که همه برنامه‌ها خوبی پیش برود با یک جمله‌ی نامناسب همه‌ی رشته‌ها را پنبه نکند برایم مشکل است، اما در کل می‌توانم تصور کنم شرایطی را که با این ایده‌ها موافق باشم. در شرایط فعلی که بنگاه‌های رسانه‌ای غرب روی هیولاسازی ایران زوم کرده‌اند، برنامه‌های ابتکارآمیز و مثبت بالاترین مقام اجرایی ایران در آمریکا می‌تواند مثل سطل آبی روی آتش رسانه‌آی که بر ضد ایران برپا کرده‌اند پاشیده شود.
  • سارا پالین: خدا ما را به جنگ در عراق فرستاده است
    «قشری‌گری»، «عوام‌فریبی»، «سوءاستفاده از احساسات مذهبی مردم» و «ارتجاع سیاسی» برایتان آشنا نیست؟
  • معضلی به نام کپی کاری مقالات علمی
    این جور اتفاقات حتی اگر بسیار معدود باشند، آبرو و حیثیت جامعه‌ی فرهنگی و علمی ایران را در سطح جهان می‌برند. به نظرم این‌گونه حرکت‌ها را باید مصداق واقعی نشر اکاذیب دانست و جدا تحت پی‌گرد قانونی قرار داد.
  • مهندسی، دموکراسی، خودبزرگ بینی
    این نوشته‌‌ی عالی هزاران نقطه را حتما باید خواند. به خصوص کسانی که خارج از ایران زندگی می‌کنند یا مثل من میان زندگی در ایران و غربت پادرهوایند.
امی گودمن، روزنامه‌نگار و میزبان «دموکراسی همین‌حالا» دستگیر شد

بامدادی و کمانگیر در چند روز اخیر

لینک‌های بدون لینک: گوگل و کروم

  • مرورگر گوگل به نام کروم عرضه شد که شاید بشود آن‌را «دروازه‌ی طلایی ورود به امپراطوری آن‌لاین گوگل» نامید. برآوردهای اولیه نشان می‌دهد کروم، دست‌کم در اجرا کردن برنامه‌های تحت وب (مثلا جاوااسکریپت‌ها) بسیار سریع‌تر از فایرفاکس و اینترنت‌اکسپلورر است.
  • گوگل در متن موافقت‌نامه‌ با کاربران یک سوتی حقوقی هم داد که بلافاصله اقدام به اصلاحش کرد. در این موافقت‌نامه کاربران باید تایید می‌کردند که هرآنچه (متن و تصویر و …) در کروم نمایش داده شود، نوعی مالکیت معنوی نسبت به آن محتواها برای گوگل همراه خواهد آورد.
  • هنوز هیچ نشده، مرورگر نوزاده‌ی گوگل (کروم) حدود 6‌ درصد بازار مرورگر‌ها را به دست آورده است.
  • حرکت گوگل بی‌نهایت هوشمندانه و دقیق انجام شده است. به قول یک مدیر ارشد گوگل «کروم» فقط یک مرورگر نیست، بلکه یک پلاتفرم (زیربنا و ساختار) برای نرم‌افزارهای تحت وب و محاسبات ابری (Cloud Computing) است.
  • از سوی دیگر، این پلاتفرم را بگذارید کنار سیستم‌عامل موبایل گوگل (آندرویید) و نتیجه را تصور کنید. این که گفتم امپراطوری آن‌لاین باور کنید اغراق نکردم. گوگل همه‌ی لایه‌ها را همزمان و بسیار پرقدرت مورد تهاجم قرار داده است: لایه‌ی کاربری، محاسبات و پردازش ابری و ذخیره‌سازی. همین‌طور مدیاهایی چون وب، مخابرات و شبکه‌ی تلویزیونی.
  • متاسفانه این مرورگر از صفحه‌ی اصلی‌اش در ایران دانلود نمی‌شود. چون از تکنولوژی گوگل‌گیرز استفاده می‌کند که بنا به دلایلی که بر من پوشیده است ایرانی‌ها از آن محروم شده‌اند.

مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آموزش گام به گام خوراک و خوراک‌خوانی توسط وب‌لاگ‌نویسان فارسی

امروز روز اول ماه مه «‌روز جهانی خوراک» است؛ اما «روز جهانی کارگر» نیز هست. اولی طرحی‌ست نوین که قصد ترویج فن‌آوری‌های شبکه‌ای و رسانه‌های اجتماعی را دارد و دومی رسمی‌است کهن که سعی در یادآوری آرمان عدالت‌خواهی و تعادل در جامعه بشری را دارد. اگر خوب دقت کنیم هر دوی این رسم‌ها هدف مشابهی را دنبال می‌کنند: آزادی و برابری همه انسان‌ها. با گسترش فن‌آوری‌های شبکه‌ای و به خصوص رسانه‌های اجتماعی مردم امکان بیشتری برای بیان آزاد افکار خود پیدا می‌کنند و این به آن‌ها قدرت بیشتری برای رویارویی با ارباب تمرکز‌گرا و اقتدارگرا در سراسر جهان می‌دهد. دومی هم که روشن است هدفی جز آزادی و برابری مردم جهان دنبال نمی‌کند.

هر دوی این روزهای قدیم و جدید و «مهم» گرامی باد.

اما همان‌طور که گفته شد امروز روز جهانی خوراک (feed یا همان غلط متداول RSS) است. به همین مناسبت تصمیم گرفتم به جای این‌که با نوشته‌های خود آب در هاون بکوبم مجموعه‌ای از نوشته‌های خوب آموزشی اهالی وب‌لاگستان را درباره خوراک و خوراک‌خوانی گردآوری کنم. طبیعی است که مطالب زیادی در این‌باره نوشته شده و من فقط چند نمونه جالب را ذکر می‌کنم. اگر شما هم مطلب آموزشی درباره خوراک نوشته‌اید و مایل هستید در این‌جا اشاره شود لینک‌اش را بدهید.

با تشکر فراوان از میلاد عزیز (MrWebLog) که اولین بار روز خوراک را به من معرفی کرد و تشویق کرد دراین‌باره فکر کنم و بنویسم (مشترک این وب‌لاگ شوید).

RSSDay-Bamdadi

rssdaylogo1-1

توجه: این فهرست ممکن است به تدریج اضافه شود. اگر مطلب خوبی می‌شناسید معرفی کنید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آیا ایتالیا هنوز یک دموکراسی است؟

آقای سیلویو برلوسکونی برای سومین بار نخست وزیر منتخب ایتالیا شد. ایتالیا به عنوان چهارمین اقتصاد بزرگ اروپا نقش ویژه‌ای در سیاست‌های اتحادیه اروپا بازی می‌کند.

ظهور آقای سیلویو برلوسکونی (Silvio Berlusconi) به عنوان قدرتمندترین چهره سیاسی ایتالیای یک دهه اخیر یکی از غم‌انگیزترین رویدادهای اروپا محسوب می‌شود. نقش‌های همزمان وی به عنوان «رهبر سیاسی» و «بزرگترین غول رسانه‌‌ای» ایتالیا، تردیدهایی را در زمینه «دموکراسی خواندن» ایتالیا به وچود آورده است.

این درست که آقای برلوسکونی از طریق صندوق‌های رای انتخاب شده است، اما موارد زیر باعث می‌شوند او نسبت به رقبای سیاسی‌اش در شرایط برتری قرار داشته باشد. او:

  • مهمترین شبکه‌های تلویزیونی خصوصی ایتالیا را کنترل می‌کند.
  • مالک چندین روزنامه پر نفوذ است.
  • از جمله ثروتمندترین مردان جهان است و به کمک لابی نیرومندی که در اختیار دارد تصویر خودش در شبکه‌های دولتی را نیز بازسازی کرده است.

7a35da01-cdc3-4d46-aeaf-1af2c647877c_w220باید توجه داشته باشیم دموکراسی فقط شمارش رای‌های افراد نیست. دموکراسی همچنین به امکان دسترسی بی‌طرفانه فردفرد رای‌دهنده‌گان به «انتخاب عادلانه از میان گزینه‌ها» بستگی دارد. این شرایط دست‌کم از سال 1994 در ایتالیا برقرار نبوده است.

دموکراسی به استقلال قدرت سیاسی از قدرت اقتصادی وابسته است. اگر چه در سایر کشورهای صنعنی نظیر انگلستان یا آمریکا نیز وابسته‌گی سیاست به قدرت‌های اقتصادی محسوس است اما در هیچ‌یک از این کشورها قدرت سیاسی و قدرت اقتصادی تا این حد نگران‌کننده به یکدیگر نزدیک نیستند.

فراموش نکنیم

عبور از دموکراسی و تبدیل یک کشور صنعتی به یک کشور «نظامی-فاشیستی» چندان غیر ممکن یا دور از ذهن نیست. فاصله میان «راست افراطی» و «فاشیسم» خیلی «کم» است. 70 سال پیش و روزهای طاعونی ایتالیای موسیلینی را فراموش نکنیم…

منابع {1}، {2}، {3}، {4}


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

فقط برای ثبت در تاریخ

این پست را می‌نویسم که این‌جا ثبت شود و بماند.  امروز روز انتخابات مجلس شورای اسلامی در ایران است و بسیاری از ما ایرانیان هنوز مصمم هستیم در صحنه انتخابات حاضر نشویم به قول معروف انتخابات را تحریم کنیم.این‌جا می‌نویسم که تاکید کرده باشم موافق حضور مردم در عرصه انتخابات هستم. می‌نویسم که اگر روزی روزگاری در آینده، اوضاع کشورمان از این که الان است بدتر شود، اگر روزی روزگاری خفقان و تباهی و سکوت و سرکوب بر گلوی مردمان طوری چنگ بیاندازد که این روزها  همچون رویایی بهشتی به نظرمان برسد، دست کم این‌جا حرف آخرم را زده باشم.

1. واقع‌بین باشیم و صبور
جامعه ایران را با فنلاند و نروژ مقایسه نکنید. باور کنید کسانی که این کار را می‌کنند دنبال دموکراسی در ایران نیستند و حسن نیت ندارند یا این‌که نادان‌اند. توزیع قدرت در جامعه یک‌شبه حاصل نمی‌شود، صبور باشید و بگذارید این سنگ‌سخت را آرام آرام صیقل دهیم.

2. نگذاریم اقتدارگرایان آسوده همه قدرت را در دست بگیرند و پله‌کان دموکراسی را خراب کنند
اقتدارگرایان در جستجوی متمرکز کردن قدرت در دست‌های خود هستند. عدم حضور ما در انتخابات بی‌تردید به پیروزی کامل اقتدارگرایان منجر خواهد شد. اگر اقلیت مخالفی (هر چند ضعیف) در مجلس نباشد،‌این خطر وجود دارد که اکثریت مطلق اقتدارگرا هر قانونی که دلش می‌خواهد تصویب کند و صدای کسی هم در نیاید و هیچ‌کس هم خبردار نشود. اجازه ندهید کسانی که مدت‌هاست محو «جمهوریت» را خواستار هستند آن‌را به شیوه قانونی و از طریق مجلس شورای اسلامی حذف کنند. آن‌وقت واقعا هیچ‌روش مسالمت‌آمیزی برای ترقی و رشد این کشور باقی نخواهد ماند.iz110033

3. شرکت نکردن ما کمکی به گسترش دموکراسی نمی‌کند
اگر در جستجوی تحریم انتخابات هستید که مثلا حاکمیت اقتدارگرا مشروعیت خود را از دست دهد سخت در اشتباهید. اولا که اصولا حاکمیت‌های اقتدارگرا در هیچ‌کجای جهان در جستجوی مشروعیت عام نیستند و مشروعیت‌خود را از قدرت مترکز خود و حمایت اقلیت هم‌فکرشان کسب می‌کنند. ثانیا تعداد قابل توجهی از مردم ایران به مشروعیت جمهوری اسلامی ایران اعتقاد دارند و این واقعیت را باید بپذیرید. اگر در انتخابات شرکت نکنید، دیگران به جای شما انتخاب می‌کنند. چه بهتر که در شکل دادن این انتخاب سهیم باشیم. راه دموکراسی از صندوق‌های رای می‌گذرد.

4. نگران امنیت ایران باشیم
ایران در وضعیت بسیار بحرانی از نظر بین‌المللی قرار دارد. به این فکر کنید که عدم حضور مردم در انتخابات و پیروزی گروه‌های تندرو می‌تواند باعث ادامه یا افزایش تنش‌های موجود در عرصه بین‌المللی شود. به این فکر کنید که این احتمال وجود دارد که به ایران حمله نظامی شود. به این فکر کنید که ممکن است ایران به خاک و خون کشیده شود، جنگ داخلی و خدا می‌داند فاجعه‌ای که کسی نمی‌تواند ابعاد یا عواقبش را پیش‌بینی کند. دست‌کم به خاطر محدود کردن تندروی گروه‌های اقتدارگرا هم که شده، در انتخابات شرکت کنیم.

election_invitation_card

شرایط خطرناک و بحرانی ایران

خسته‌ام و از خواندن وب‌لاگ‌ها و فضای نسبتا سردی که بر جامعه ایران حاکم است نیز تا حدی دل‌زده شده‌ام. البته احساس می‌کنم در این روزهای اخیر فضای عمومی طبقه متوسط نسبت به انتخابات اندکی مثبت‌تر شده، ولی اصولا وفاق و همبستگی لازم وجود ندارد. این خطرناک است، چرا که در سایه انفعال سیاسی گروه‌های نخبه و تحصیل‌کرده، گروه‌های اقتدارگرا که در ارگان‌های نظامی و شبه‌نظامی نیز نفوذ دارند منظم‌تر و سازمان‌یافته‌تر عمل می‌کنند. تجربه‌اش را البته در چند انتخابات مهم اخیر داشته‌ایم. مرده‌گی و وامانده‌گی نخبه‌گان فکری جامعه از یک‌سو و دلسردی و بی‌تفاوتی بدنه جامعه از سوی دیگر همراه با کاتالیزور فکری عناصر ضدمردمی که در واقع گرگانی در لباس بره هستند  و بر فراز همه این‌ها سایه شوم جنگ که امنیت من و شما و خانواده‌هایمان را هر لحظه تهدید می‌کند شرایط امروز ایران را از «بحرانی» به «خطرناک» ارتقا داده است.

نیازی به تاکید نیست. نگران آینده خودم و شما هستم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

دموکراسی خوب است اگر و تنها اگر مردم درست انتخاب کنند

توجه: این نوشته در مورد انتخابات ایران نیست، ولی در نگاهی کلان‌تر بی‌ارتباط با آن نیست.

شاید بیش از حد واضح باشد و بزرگان در این زمینه نوشته‌اند و می‌نویسند ولی دلم نمی‌آید به سهم ناچیز خودم ننویسم و تاکید نکنم که آمریکا بزرگ‌ترین پشتیبان و حامی «دموکراسی و انتخابات آزاد» در جهان است به شرطی که مردم کشورها «درست» انتخاب کنند، یعنی به شخص یا گروهی که ارباب می‌پسندد رای دهند. در غیر این‌صورت «مردم» باید تنبیه شوند و اصولا «انتخاباتی» در کار نبوده است.

بزرگترین جرم مردم فلسطین در چند سال اخیر این بوده که در انتخابات سال 2006، با اکثریت آراء به «حماس» رای دادند و به نقل از واشنگتن پست کار پیشرفت صلح در خاورمیانه را مشکل کردند.

بلافاصله پس از انتخابات «ارگانیسم غول‌پیکر رسانه‌ای» دست به کار می‌شود و با دقتی حیرت‌انگیز که بی‌شباهت به پیش‌بینی‌های آن آزاده مرحوم در رمان 1984 نیست،‌تاریخ را بازنویسی می‌کند: اصولا انتخاباتی در فلسطین در کار نبوده است! کلمه مقدس «انتخابات» از صفحه‌های تاریخ حذف و عبارت «حماس کنترل دولت را به دست گرفت»  (انگار که کودتا کرده باشد) جایگزین آن می‌شود. کسی نداند ممکن است فکر کند حماس به زور تفنگ و بمب قدرت را به دست گرفت. واقعیت این است که حماس سال 2006 را دوباره هل دادند به سوی خشونت و بنیادگرایی، چون مایل نبودند دموکراسی و آرامش در فلسطین شکل گیرد.

no-elections-in-gaza

صفحه اختصاصی «غزه» در کتاب‌چه حقایق جهان CIA از به کار بردن کلمه Elections یا انتخابات برای بازنویسی تاریخ و توصیف آن‌چه در ژانویه 2006 در فلسطین رخ داد اکراه دارد.

no-election

حتما توجه دارید که عبارت «نتوانست یک بستر قابل قبول سیاسی به جامعه جهانی ارائه دهد» در واقع به معنی «نتوانست یک بستر قابول سیاسی به آمریکا و متحدانش ارائه دهد» است.

در این‌جا اصلا کاری به جهت‌داری آشکاری که توی همین یک وجب نوشته به خواننده تلقین شده ندارم. هدف‌ام فقط نشان دادن یک نمونه از کار «هنرمندانه و دقیقی‌است» که س.ا.ن.س.و.ر.چیان حرفه‌ای رسانه‌های سرمایه‌داری در تحریف واقعیت و تاریخ می‌کنند. کلمه «انتخابات» از تاریخ مردم مظلوم فلسطین باید حذف ‌شود اما تا آن‌جایی که به خاطر دارم کسی مثل آقای «پرویز مشرف» که غیر ممکن است یک بار نامش را بدون لقب «پرزیدنت» از رسانه‌های «خودشانی» بشنوید با کودتای نظامی سرکار آمده است. لابد آقای «پرویز مشرف» موفق شده «یک بستر قابل قبول سیاسی به جامعه جهانی ارائه دهد»…

palestinian-elections2006

مسخره کردن انتخاب «مردم فلسطین» توسط همان کسانی که با بستن همه راه‌های دموکراتیک وادارشان می‌کنند دست به اسلحه ببرند.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

انگار که نیورک‌تایمز را با همه شماره‌های آن تعطیل کنند…

نمی‌دانم با وب‌گاه بی‌نظیر wikileaks آشنا هستید یا نه. این وب‌گاه محل مشارکت همگانی برای گردآوری اسناد و مدارک افشاگرانه‌ای است که از دست مقامات در می‌رود و هدف آن افشای «حرکت‌های غیرقانونی یا غیراخلاقی مقامات دولتی یا شرکت‌های بزرگ» است.

images-4

اخیرا و به دنبال شکایت یک بانک سویسی از این وب‌گاه به اتهام انتشار اسناد محرمانه، یک قاضی در ایالت کالیفرنیای آمریکا دستور بسته شدن کامل این وب‌گاه را صادر کرده است و به دنبال این حکم نشانی اصلی آن‌ یعنی http://wikileaks.org هم بسته شده است. این اولین بار در تاریخ است که یک دادگاه آمریکایی دستور «تعطیلی کامل یک وب‌گاه» را به جرم انتشار برخی اسناد یا مدارک می‌دهد.

free_speech_cartoonسازمان خبرنگاران بدون مرز می‌نویسد: «چرا دادگاه به حذف اسناد مربوطه از این وب‌گاه اکتفا نکرده و دستور بستن کامل این وب‌گاه را داده است؟»

به نقل از جولی‌ ترنر (وکیل) این حکم مشابه این است که «تمام شماره‌های نشریه نیویورک تایمز در کل تاریخ انتشار آن توقیف شود، ساختمان آن پلمپ شود و به صاحب آن نیز گفته شود اجازه ورود هیچ‌کس را به ساختمان ندهد».

آزاد‌اندیشان آمریکایی، از مدت‌ها پیش نسبت به خطر روزافزونی که «آزادی بیان» و «دموکراسی» بزرگترین دموکراسی جهان را تهدید می‌کند هشدار داده بودند. اما این به عهده مردم است که بیش از پیش هوشیار باشند: «مردم آمریکا» و «مردم جهان».


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی