زوالِ امپراطوریِ آمریکا و ظهورِ ترامپ و ساندرز

درباره‌ی آمریکا با دو گروه کاملاً مخالفم. کسانی که فکر می‌کنند آمریکا یک امپراطوری نیست و کسانی که معتقدند دنیایی که در آن آمریکا امپراطور نباشد لزوماً جایِ بهتری است. مخالفتم با گروهِ اول به این دلیل است که صادقانه نمی‌توانم تصور کنم چطور می‌توان کشوری که در ۱۵۰ کشورِ جهان حضورِ نظامی دارد را یک امپراطوری ننامید. اما با گروهِ دوم مخالفم چون این نکته‌ی ساده را فراموش می‌کنند که اگر آمریکا امپراطوریِ جهانی به راه نمی‌انداخت احتمالاً شاهدِ امپراطوریِ جهانی شورویِ استالینی یا آلمانِ هیتلری می‌بودیم، همان‌طور که پیش از آمریکا نیز شاهدِ امپراطوری‌هایِ جهان‌گسترِ بریتانیایی یا اسپانیایی بودیم. با همه‌ی انتقادهایِ‌ واضحی که از امپراطوریِ آمریکا دارم، تصورِ این‌که یک امپراطوریِ جهان‌گسترِ استالینستی یا هیتلری گزینه‌ی بهتری می‌بود برایم دشوار است.

نتیجه‌ این می‌شود که به نظرِ من آمریکا یک امپراطوریِ جهان‌گستر است که کانونِ آن در کشورِ آمریکاست، اما شاخه‌هایِ آن در سراسرِ جهان گسترده است. کارکردِ اصلیِ این امپراطوری، مثلِ هر امپراطوریِ‌ دیگری، این است که پمپاژِ ثروت و منابعِ اقتصادی و انسانی از سراسرِ‌ جهان به آمریکا و اقمارش را تسهیل و تضمین کند. در ضمن، همان‌طور که عرض کردم، آمریکا در این خصوصیتِ خود یک امپراطوریِ معمولی است و از امپراطوری‌هایِ جهانیِ دیگری که ممکن بود روس‌ها یا آلمان‌ها در نیمه‌ی دومِ قرنِ بیستم ایجاد کنند به مراتب بهتر است. با این‌حال این نکته دلیل نمی‌شود که جهانی که در آن هیچ امپراطوری‌، خواه آمریکایی باشد خواه روسی یا آلمانی یا چینی، قلدری نکند را طلب نکنیم.

آمریکا به تدریج در اوایلِ قرنِ بیستم و عملاً‌ بعد از جنگِ جهانیِ دوم به یک امپراطوریِ جهانی تبدیل شد. نقطه‌ی اوجِ هژمونیِ امپراطوریِ آمریکا را احتمالاً باید در اواخرِ دهه ۱۹۷۰ جستجو کرد و از پس تا کنون به تدریج از سلطه‌ی آن کاسته شده است، اگر چه این فرایندِ نزولی به گونه‌ای نبوده که آمریکا را از قدرتِ هژمونِ جهان خارج کند. اما برقراریِ یک امپراتوری موضوعی است که به واسطه‌ی تناقض‌هایِ بزرگی که در درونِ خود ایجاد می‌کند پایدار نیست و در نتیجه (خوشبختانه) امپراطوری‌ها دائمی نیستند و پس از طیِ دورانِ طلاییِ خود به تدریج مسیرِ افول را طی می‌کنند. این اتفاق قبلاً هم در طولِ تاریخ رخ داده و دلیلی وجود ندارد که به شکلی منحصر به فرد، اما در کلیتِ خود مشابه، برایِ امپراطوریِ آمریکا رخ ندهد.

اما اجازه دهید یکی از بنیادی‌ترین تناقض‌هایی که امپراطوریِ آمریکا با آن مواجه است را شرح دهم: امپراطوریِ آمریکایی به این کشور اجازه داد که ثروتِ زیادی از سراسرِ جهان در خاکِ خود تجمیع کرده و شیوه‌ی زندگیِ پر ریخت‌ و پاشی را برایِ‌ بخشی از شهروندانِ خود ایجاد کند. برتریِ سیستماتیکِ آمریکا به کشورهایِ جنوب به معنایِ هجومِ کالاهایِ ارزانِ وارداتی به بازارها و جذبِ بهره‌ی مالیِ عظیم توسطِ سیستمِ مالی این کشور است؛ معجونی که به تدریج اقتصادِ این کشور را نابود می‌کند. این فرایند منجر به ایجادِ طبقه‌ای در درونِ آمریکا می‌شود که اگر چه سهمی اندک از مزایایِ امپراطوری می‌برند، اما بارِ زحمتِ آن‌را به تمامی به دوش می‌کشند. در عینِ حال، کشورهایِ جنوب که در ازایِ خدماتِ ارزانی که به آمریکا ارائه می‌دهند پشیزی بیش دریافت نمی‌کنند، مستعدِ اعتراض‌ به این وضعیتِ نابرابر می‌گردند؛ اعتراض‌هایی که اغلب به شیوه‌ی مدنی انجام می‌شود، اما می‌تواند صورت‌هایِ‌ خشنی نیز به خود بگیرد. امپراطوریِ آمریکا برایِ مقابله با نارضایتی‌هایِ داخلی و جهانی باید روز به روز بخشِ بزرگ‌تری از اقتصادِ خود را صرفِ سیستم‌هایِ امنیتی و نظامی کند. ضعیف شدنِ اقتصاد، افزایشِ نارضایتی و افزایشِ فشارهایِ بین‌المللی به تدریج امپراطوری را پوک می‌کند و پوسته‌ای از جنسِ سربازان، جاسوس‌ها و تکنوکرات‌ها باقی می‌گذارد که صورتِ جامعه‌ی در حالِ سقوط را با سیلی سرخ نگاه می‌دارند. روزی که پوسته ترک می‌خورد—اتفاقی که دیر یا زود رخ خواهد داد—دیگر چیزی در درونِ آن باقی نمانده است که در برابرِ فروپاشی مقاومت کند.

فقیرتر شدنِ طبقه‌ی متوسط در آمریکا که همزمان دسترسی به کالاها و خدماتِ ارزان را حقِ مسلم خود می‌داند به این معناست که فرایندِ انتقالِ «تولیدِ صنعتی» به کشورهایِ دیگر، یعنی جایی که امکانِ تولید ارزان در آن وجود دارد، ادامه‌دار خواهد بود. با ادامه‌ی انتقالِ تولیدِ صنعتی به کشورهایِ دیگر، صنایعِ این کشور که یکی از مهم‌ترین پایه‌های ظهورِ این کشور به عنوانِ یک امپراطوری بودند (دو پایه‌ی دیگر منابعِ عظیمِ نفتِ ارزان و سیاست‌ِ خارجه‌ی موثر در اواخر قرن نوزدهم و نیمه‌ی اول قرن بیستم بود) تضعیف می‌شود. همزمان نیروهایی که در بخشِ تولیدِ صنعتی مشغول بودند فقیرتر و آسیب‌پذیرتر می‌شوند و این روند شکافِ اجتماعیِ بزرگی در جامعه ایجاد می‌کند. راهِ حلِ آن البته معکوس کردنِ این فرایند و بازگرداندنِ صنعت به خاکِ آمریکاست، منتها این‌کار منجر به گران‌شدنِ قیمتِ تمام‌شده‌ی کالاها و خدمات خواهد شد و طبقه‌ی مرفه و مصرف‌گرایی را که دسترسی به انبوهِ کالاهایِ ارزان را «حقِ مسلم» خود می‌داند ناراضی خواهد کرد. از طرفِ دیگر، پمپاژِ ثروت از سراسرِ جهان به آمریکا به لطفِ انواعِ اهرم‌هایِ سیاسی، اقتصادی و نظامی ادامه می‌یابد و این به معنایِ گسترشِ‌ اقتصادِ مجازی، یعنی اقتصادِ مالی (غیرصنعتی) است که سودِ سرشاری را نصیبِ گروهی اندک در جامعه‌ی آمریکا می‌کند. منافعِ عظیمی که نصیبِ این اقلیتِ جامعه می‌شود مانعِ جدیِ دیگری بر سرِ راهِ توقفِ تهی‌سازیِ آمریکا از صنایع است. تنها چاره‌ی اساسی، عزمِ ملی و سیاسی در آمریکا برایِ پایان دادن عامدانه و برنامه‌ریزی‌شده به امپراطوریِ آمریکایی است. همان‌کاری که بریتانیا در اواخرِ دورانِ امپراطوریِ خود انجام داد و به جایِ تقلا برایِ به عقب انداختنِ فروپاشیِ امپراطوریِ جهانیِ خود، به تدریج دست از امپراطورگرایی کشید و سعی کرد از طریقِ اتحاد با امپراطورِ نوظهور، یعنی آمریکا، به شیوه‌ی دیگری سیاستِ بین‌المللی خود را پی‌گیرد. 

به نظر نمی‌رسد افرادِ تصمیم‌گیر یا جدی در آمریکا به فکر پایان دادن به امپراطوریِ آمریکایی باشند تا به این وسیله از دموکراسی و دستاوردهایِ سیاسی و اجتماعی‌شان پاسداری کنند؛ میراثی که در صورتِ پافشاری بر ادامه‌ی امپراطوریِ آمریکایی به خطر خواهد افتاد (هم اکنون نیز روندِ تخریبیِ آن محسوس شده است). اما پافشاری بر ادامه‌ی امپراطوری به معنایِ‌ ناپدید شدنِ شکاف‌هایِ یادشده در درونِ جامعه‌ی آمریکا نیست. اگر از اقلیتِ یک درصدیِ ثروتمند بگذریم، طبقه‌ی متوسطِ شهرنشین و حقوق‌بگیر در‌ آمریکا مهم‌ترین برنده‌ی فرایندِ تهی‌سازیِ آمریکا از تولیدِ صنعتی بوده است، در حالی که اقشارِ دستمزدی، یعنی آن‌ها که اغلب در صنایعِ تولیدی مشغول به کار بودند مهم‌ترین بازنده‌‌ی آن بوده‌اند. این گروهِ عظیم در جامعه‌ی آمریکا خواستارِ تغییراتی اساسی است و به شدت از وضعِ موجود که طبقه‌ی ثروتمند و بعضاً بخش‌هایِ حقوق‌بگیرِ طبقه‌ی متوسط آن‌را نمایندگی می‌کنند ناراضی است. این نکته به اوج‌گیریِ شگفت‌انگیزِ ساندرز و ترامپ در رقابت‌ِ ریاست‌جمهوریِ آمریکا معنایِ‌ ویژه‌ای می‌دهد. هر دویِ این نامزدها، با در نظر گرفتنِ سپهرِ سیاسیِ سنتیِ آمریکا، تندرو هستند. در میانِ همه‌ی نامزدها، فقط این دو هستند که توانایی بسیج‌ِ این گروهِ عظیمِ «بازنده» در آمریکا را دارند. با توجه به این‌که هیچ‌کدام از این دو نامزد نمی‌توانند یا نمی‌خواهند به مشکلِ مبنایی، یعنی ناپایدار بودن امپراطوریِ آمریکا و روندِ رو به زوالِ آن، بپردازند، معلوم نیست که انتخابِ هر کدام از آن‌ها به ریاست‌جمهوری لزوماً منجر به تغییراتِ موردِ نظرِ رای‌دهندگان‌ شود. اما آن‌چه در این لحظه به ذهنم می‌رسد این است که (۱) هر دو شانسِ زیادی برای بسیج بخش‌هایِ بزرگی از جامعه‌ی آمریکا را دارند و در نتیجه از انتخاب شدنِ هر کدام از آن‌ها به عنوانِ رئيس‌جمهور تعجب نخواهم کرد، (۲) انتخاب شدنِ هر کدام از آن‌ها اتفاقی تاریخی در آمریکا خواهد بود، ولی نخواهد توانست روندِ رو به زوالِ امپراطوریِ آمریکایی را چه آگاهانه (از طریق کناره‌گیری از امپراطوری) و چه غیرآگاهانه (از طریقِ‌ زوالِ محتوم) تغییر دهد و (۳) انتخاب نشدنِ آن‌ها در آمریکا زمینه‌ی انفجاری اجتماعی را فراهم خواهد آورد.

Advertisements

درباره‌ی الی، دختری که دوبار قربانی شد

اگر فیلم «درباره‌ی الی» ساخته‌ی ‌آقای اصغر فرهادی را هنوز ندیده‌اید حواستان باشد که این نوشته حاوی ضدحال (spoiler) است. بنابراین پیشنهاد می‌کنم اول فیلم را ببینید بعد این نوشته را بخوانید.

این یک نقد منسجم و کامل نیست. چند نکته‌ی پراکنده است که می‌نویسم.

  • فیلم با مسافرت تفریحی و پرسر و صدای گروهی مرد و زن و کودک به یک ویلا در شمال آغاز می‌شود. در بین این جمع یک مرد مجرد (احمد) و یک زن مجرد (الی) هم هستند که قرار است در طول سفر با هم آشنا شوند. حدود یک ساعت اول فیلم، صرف معرفی گروهی شخصیت‌ها می‌شود و این‌کار با تاکید روی سرخوشی جمعی که گاه به هزل‌گویی می‌رسد انجام می‌شود. ما متقاعد می‌شویم که این یک جمع خوش است که در این چند روز تعطیلی به کل از جهان اطراف بریده است. کارگردان (آقای اصغر فرهادی) این شخصیت‌پردازی جمعی را به خوبی انجام داده است و به همین دلیل، نیمه‌ی دوم فیلم یعنی بعد از حادثه‌ی الی بسیار پرتعلیق و پراضطراب می‌شود.
  • بازی‌ هنرپیشه‌ها روی هم رفته خوب و طبیعی است. همین‌طور متن دیالوگ‌ها و فضای معرفی شده در فیلم همه باورکردنی و طبیعی هستند. نکته‌ای که متاسفانه در فیلم‌های ایرانی به ندرت رعایت می‌شود. خانم گلشیفته‌ی فراهانی (سپیده) فوق‌العاده است، ترانه‌ی علی‌دوستی (الی) نه چندان خوب. از کودکان بازی خوبی گرفته شده است. در مجموع بازیگری‌ها خوب هستند.
  • در نبود موسیقی،‌کارگردان استفاده‌ی مطلوبی از صدای زمینه و همین‌طور دیالوگ کرده است. مثلا صدای دریا که گاه حتی وقت‌هایی که دوربین نمایی دیگر را نشان می‌دهد چنان بلند و واضح به گوش می‌رسد که هول و اضطرابی پنهان در دل ببینده ایجاد می‌کند. انگار می‌خواهد بگوید، دریا این‌جاست، همین نزدیکی‌ها، فراموش نکنید… دریا بزرگ است و وحشی و خطرناک … و وقتی در همان ابتدای فیلم کودک‌ها به سمت دریا می‌دوند، صدای دریا چنان گوش‌ها را پر می‌کند که هیچ دیالوگی به گوش نمی‌رسد. بیننده به خود می‌گوید، وای این‌جا آبستن یک فاجعه است و توی دلش خالی می‌شود.
  • فیلم‌برداری با انرژی آقای حسین جعفریان و تدوین بسیار پویای خانم هایده صفی‌یاری یکدیگر را به خوبی تکمیل می‌کنند. به عنوان مثال در صحنه‌هایی که سپیده و احمد در دریا در جستجوی الی غرق شده هستند، دوربین نمای نزدیک و بسیار بسته‌ای از دریا و موج‌هایش را نشان می‌دهد، مدام به زیر آب می‌رود و روی آب می‌آید، روی صورت شناگر کات می‌شود و دوباره همان صحنه‌ی ناامید کننده‌ی نمای نزدیک و بسته از دریا. ما همراه با شناگر خسته می‌شویم، نفس‌نفس می‌زنیم، هایپرترمیا می‌گیریم و دندان‌هایمان می‌لرزد، ناامید می‌شویم. الی غرق شده، ما نمی‌توانیم او را پیدا کنیم.
  • فیلم‌نامه‌ی فیلم (آقای اصغر فرهادی) حرفه‌ای و بسیار خوب نوشته شده است. فیلم داستان کاملا خطی و ساده‌ای دارد، اما داستان‌پردازی بسیار خوب انجام می‌شود. شروع فیلم ساده است، بسط فیلم ساده است،‌‍ پایان فیلم ساده است. اما در مجموع روایت فیلم گیرا و پر از تعلیق ست.
  • خیره‌کننده‌ترین،‌ زیباترین و استادانه‌ترین قسمت فیلم، سکانس هوا کردن بادبادک توسط الی است. این صحنه چنان قوی و عالی است که به راحتی با قوی‌ترین صحنه‌های سینمایی تاریخ جهان رقابت می‌کند. الی بادبادک را به دست می‌گیرد و شروع به دویدن می‌کند. همان‌طور که می‌دود می‌خندد و به آسمان (بادبادک) نگاه می‌کند اما دوربین صورت او را دنبال می‌کند و نه هیچ چیز دیگری را. الی می‌دود، می‌دود، می‌دود، دوربین صورتش را نشان می‌دهد،‌ نما پیوسته است و فقط صورت الی و شادی خلسه‌وار و معصومانه‌ی او نشان داده می‌شود، انگار الی دارد از چیزی دور می‌شود… این حس در بیننده القا می‌شود که پس کودکان چه شدند؟ الی فراموششان کرد؟ الی چرا حواسش به محیط اطراف نیست؟ الی همه‌ی حواسش به بادبادک است، از محیط اطراف بریده است. از دنیا بریده است… بادبادک هوا شده است. دوربین کات می‌کند و بادبادک را آرام در آسمان آبی نشان می‌دهد. دوربین دیگر هرگز صورت الی را نشان نخواهد داد. الی از این دنیا رفته است.
    یک سکانس بی‌نظیر و شگفت‌انگیز. سینمای ایران سال‌ها بود این‌طور نفسم را در سینه حبس نکرده بود. آفرین به آقای اصفر فرهادی. آفرین. آفرین.
  • اگر چه داستان فیلم از نظر روایی به صورت خطی ادامه دارد، اما زمینه‌ی معنایی داستان بعد از حادثه‌ی الی چرخشی اساسی می‌کند. اگر تا پیش از حادثه، تاکید روی شخصیت‌پردازی گروهی بود، بعد از حادثه تاکید روی شخصیت‌پردازی موقعیت همراه با پرداخت‌های روان‌شناسیک می‌شود. آدم‌ها تحت فشار عصبی هستند، از پذیرفتن فاجعه شوکه شده‌اند و نمی‌توانند آن‌را بپذیرند. خودشان را سرزنش می‌کنند و یکدیگر را سرزنش می‌کنند و روش‌های دفاعی مذبوحانه‌ای در پیش می‌گیرند. مادری که الی به خاطر نجات کودک‌اش به دریا رفته بود دلش می‌خواهد ثابت کند که الی دختر بدی بوده. انگار اگر الی بد بوده باشد، گناه او به عنوان مادر کودکی که الی به خاطرش قربانی شده کم می‌شود. سپیده می‌خواهد آبروی الی را در حضور نامزدش حفظ کند، اما اگر چنین کند، خودش قربانی خواهد بود. چرا که او بود که در حالی که می‌دانست الی نامزد دارد برای آوردنش اصرار کرده بود.
    این قسمت‌های فیلم استادانه ساخته شده است. موقعیت بحرانی آدم‌ها باورکردنی است. لباس‌ها باورکردنی هستند، نگاه‌ها،‌ پرخاش‌ها، هیجانات،‌ گریه‌ها عادی هستند. عادی یعنی واقعی، یعنی کارستان!
  • در نیمه‌ی دوم فیلم، گروه متلاشی می‌شود و تضادهای درونی آدم‌ها عریان می‌شود. بعد که گروه اندکی خودش را پیدا می‌کند، تصمیم می‌گیرد شخص دیگری را قربانی کند و فیلم که به صورت یک فیلم داستانی ساده آغاز شده بود به یک تراژدی سیاه تبدیل می‌شود.
  • سپیده که نماد روشن‌گری و انسانیت گروه بود، الی را قربانی می‌کند (با دروغ گفتن شرافت و آبروی الی را نابود می‌کند، یعنی انگار دوباره او را می‌کشد). او با دروغی که می‌گوید، نه تنها الی از دست رفته را مجددا قربانی می‌کند که نامزد الی را نیز در هم می‌شکند. گروه برای زنده ماندن، بیگناهان را قربانی می‌کند.
  • اگر مرگ الی یک حادثه‌ی تاسف‌بار بود، قربانی کردن او توسط گروه یک حرکت آگاهانه و عمدی بود و سیاهی فیلم‌نامه در این‌جاست. گروه (به نمایندگی سپیده) با دروغ گفتن درباره‌ی الی (نگفتن این واقعیت که او نخواسته بود به این سفر بیاید چون نامزد داشت) مرتکب قتل عمد می‌شود. گروه با قتل الی دیگر معصوم نیست و زوال اخلاقی‌ای که تا قبل به صورت تضادهایی پراکنده خودش را نشان داده بود، عریان و پیروز می‌شود. ناگهان الی به نماد همان چیزی تبدیل می‌شود که گروه از دست داده است: «معصومیت».
    به این ترتیب ما‌ که تا این لحظه از فیلم با همین گروه همذات پنداری کرده‌ایم، با آن‌ها دست به جنایت می‌زنیم چرا که حاضر شده‌ایم برای عبور از فاجعه، دیگری را قربانی کنیم. ما همراه با آدم‌های گروه، زوال اخلاقی خودمان را شاهد هستیم. ما همراه با سپیده از دست رفتن معصومیت‌مان را به سوگ می‌نشینیم.

درباره‌ی الی یک فیلم عالی است.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.