اسناد فاش شدهٔ پنتاگون نشان می‌دهد که ظهور داعش «دقیقاً» چیزی بود که غرب می‌خواست

اسناد محرمانهٔ دولت آمریکا که اخیراً در اختیار یک موسسهٔ حقوقی فعال در حوزهٔ منافع عمومی به نام «جودیشیال واچ» (Judicial Watch) قرار گرفته نشان می‌دهد که دولت‌های غربی «عامدانه» با القاعده و سایر گروه‌های تندروی اسلام‌گرا متحد شدند تا بشار اسد دیکتاتور سوری را سرنگون کنند.

این اسناد نشان می‌دهد که هماهنگی بین کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس، ترکیه و غرب برای پشتیبانی آگاهانه از گروه‌های تندروی سوری انجام شده است و هدف اصلی آن ناپایدار کردن حکومت بشار اسد بوده است. بر اساس این اسناد، این قدرت‌های حامی مایل به ظهور یک «شاهزاده‌نشین سلفی» در سوریه بوده‌اند تا «رژیم سوریه را به انزوا فرو ببرد».

اسنادی که اخیراً از طبقه‌بندی محرمانه خارج شده‌اند نشان می‌دهند که پنتاگون ظهور دولت اسلامی موسوم به داعش را به عنوان نتیجهٔ مستقیم این استراتژی پیش‌بینی کرده بود و هشدار داده بود که این‌کار می‌تواند به ناپایداری عراق منجر شود. علی‌رغم پیش‌بینی این‌که حمایت غرب، ترکیه، و کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس از «معترضان‌ سوری» شامل «القاعدهٔ عراق» می‌تواند به ظهور یک دولت اسلامی در عراق و سوریه (داعش) منجر شود، در این اسناد هیچ نشانه‌ای از تصمیم‌گیری‌‌‌هایی که خلاف حمایت از شورشیان تندروی سوریه باشد در بر ندارد. درست بر عکس، ظهور شاهزاده‌نشین وابسته به القاعده به مثابه یک فرصت استراتژیک برای به انزوا راندن اسد توصیف شده است. قسمت‌هایی از متن گزارشی که «نفیز احمد» (Nafeez Ahmed) روزنامه‌نگار تحقیقی بریتانیایی تهیه کرده است:  (نقل قول‌های مستقیم از منابع فاش شده توسط نفیز احمد در گیومه قرار گرفته و توسط من قرمز شده است)

‘Supporting powers want’ ISIS entity

In a strikingly prescient prediction, the Pentagon document explicitly forecasts the probable declaration of “an Islamic State through its union with other terrorist organizations in Iraq and Syria.”

Nevertheless, “Western countries, the Gulf states and Turkey are supporting these efforts” by Syrian “opposition forces” fighting to “control the eastern areas (Hasaka and Der Zor), adjacent to Western Iraqi provinces (Mosul and Anbar)”:

… there is the possibility of establishing a declared or undeclared Salafist Principality in eastern Syria (Hasaka and Der Zor), and this is exactly what the supporting powers to the opposition want, in order to isolate the Syrian regime, which is considered the strategic depth of the Shia expansion (Iraq and Iran).

The secret Pentagon document thus provides extraordinary confirmation that the US-led coalition currently fighting ISIS, had three years ago welcomed the emergence of an extremist “Salafist Principality” in the region as a way to undermine Assad, and block off the strategic expansion of Iran. Crucially, Iraq is labeled as an integral part of this “Shia expansion.

The establishment of such a “Salafist Principality” in eastern Syria, the DIA document asserts, is “exactly” what the “supporting powers to the [Syrian] opposition want.” Earlier on, the document repeatedly describes those “supporting powers” as “the West, Gulf countries, and Turkey.”

نمونهٔ اسنادی که در متن گزارش به آن‌ها ارجاع شده است: + و +


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

روسیه و اوکراین: حمله به کشورهای دیگر در قرن بیست و یکم چه شکلی باید باشد؟

نکته‌ای در مورد ماجرای اوکراین هست که این روزها مدام توی ذهنم می‌چرخد و اگر چه درگیر چند ددلاین مهم کاری هستم و به خودم قول داده‌ام کمتر وب‌گردی و وب‌نویسی کنم، فکر می‌کنم تا آن را ننویسم‌ دست از سرم برنخواهد داشت.

به دنبال اعمال قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی روسیه در جزیره‌ی کریمه که بخشی از اوکراین است، وزیر امور خارجه‌ی آمریکا آقای جان کری در اظهاراتی تند خطاب به دولت روسیه چنین گفت:

«شما نمی‌توانید برای اعمال منافع خود به بهانه‌های واهی به کشور دیگری حمله کنید. با توجه به پیش‌زمینه‌ی آن تجاوزکارانه بودن این اقدام کاملا آشکار است، رفتاری قرن نوزدهمی که در قرن بیست و یکم انجام می‌شود.»

با توجه به سابقه‌ی دولت آمریکا در نیمه‌ی دوم قرن بیستم و دهه‌ی اول قرن بیست و یکم در انواع اقدام‌های متجاوزانه از جمله عملیات نظامی علیه کشورهای دیگر که بعضا هزاران کیلومتر از خاک آمریکا فاصله داشته‌اند صحبت‌های بالا در نگاه اول نادرست،‌ ریاکارانه یا خنده‌دار به نظر می‌رسند. اما با کمی دقت در رمزگشایی جمله‌های بالا دقت کنیم متوجه می‌شویم که نه تنها نادرست و خنده‌دار نیستند، بلکه به دقت انتخاب شده‌‌اند و در واقع بیان‌گر صادقانه‌ی واقعیت سیاسی جهان از نگاه امپراطور هستند.

نکته‌ی اول در صحبت‌های آقای کری این است که نمی‌گوید شما به طور کلی حق ندارید برای اعمال منافع خود به کشور دیگری حمله کنید. بلکه موضوع این است که چنین اقدام‌هایی نباید به «دلایل واهی» یا «بهانه‌های واهی» (on phony pretext) باشد. آقای کری در مورد حمله‌هایی که در راستای منافع یک کشور به کشور دیگری انجام شوند ولی «دلایل یا بهانه‌های خوبی» دارند سکوت می‌کند.

نکته‌ی دوم اشاره به «پیش‌زمینه‌»هاست. تجاوزکارانه بودن اقدام روسیه در اوکراین به خودی خود برجسته نشده است، بلکه با توجه به پیش‌زمینه‌ی ماجرا آشکار و برجسته شده است. به عبارت دیگر، چنان‌چه پیش‌زمینه‌ی مناسبی برای این اقدام وجود می‌داشت، این اقدام یا متجاوزانه نمی‌بود یا اگر هم می‌بود آشکار و واضح نمی‌شد.

نکته‌ی سوم مقایسه‌ی رفتار قرن نوزدهمی و قرن بیست و یکمی است. در قرن نوزدهم حمله‌ها عریان‌تر و راحت‌تر از قرن بیست و یکم انجام می‌شدند و کمتر احتیاجی به «بهانه‌ یا دلیل خوب» یا «پیش‌زمینه‌ی مناسب» می‌بود. کافی بود منافع کشوری ایجاب کند که به کشور دیگری حمله‌ی نظامی کند و امکان‌ اقتصادی و نظامی آن نیز فراهم باشد. در آن صورت حمله انجام می‌شد و اتهامی هم در کار نبود. اما در قرن بیست و یکم اوضاع فرق می‌کند. نه از این لحاظ که منافع کشورها اعمال نمی‌شود و اقدام‌های نظامی تجاوزکارانه رخ نمی‌دهد یا نباید رخ دهد، بلکه از این نظر که در قرن بیست و یکم داشتن «دلیل یا بهانه» و «زمینه‌ی مناسب» ضروری است.

طبعا اگر کسی می‌توانست آقای کری را وادار کند که پاسخ دهد که فرضا پس چرا آمریکا در سال‌های اخیر به کشورهای افغانستان، عراق، پاکستان، لیبی، یمن، سودان و … حمله‌ی نظامی محدود یا گسترده کرده است (کاری که روسیه در گرجستان انجام داد، اما در اوکراین تهدید به آن کرده و هنوز انجام نداده)، آن‌وقت است که آقای کری حتی اگر می‌پذیرفت این حمله‌ها در راستای منافع آمریکا بوده، احتمالا پاسخ می‌داد که «دلایل یا بهانه‌های خوب» و «پیش‌زمینه‌ی مناسب» برای چنین حمله‌هایی وجود داشته است.

و آن وقت است که متوجه می‌شویم که ساز و کارهای «تولید دلایل خوب» و «شکل دادن پیش‌زمینه‌ی مناسب» چقدر در قرن بیست و یکم اهمیت دارند. این ساز و کارها شبکه‌ی گسترده‌ای از نهادهای بین‌المللی از نهادهای دولتی و غیردولتی فعال در عرصه‌ی حقوق بشر گرفته تا سازمان ملل و شورای امنیت را در بر می‌گیرند و متکی بر مجموعه‌ای از دستگاه‌های نظری، دانشگاهی، حقوقی، فرهنگی، رسانه‌ای و هنری هستند که به صورت سیستماتیک و هماهنگ (معمولا بدون رهبری مرکزی اما با هماهنگی خود جوش، منظومه‌وار و ارگانیک و البته گاهی هم با اعمال قدرت سیاسی و اقتصادی مستقیم امپراطور) برای اعمال منافع کشورهای قدرتمند «دلایل خوب» و «پیش‌زمینه‌‌های مناسب» تولید می‌کنند به گونه‌ای که رفتار نظامی و اعمال قدرت متجاوزانه‌ی این کشورها نه تنها «قرن نوزدهمی» (منفی) جلوه نکند، بلکه دارای بار ارزشی مثبت شود و در راستای توسعه‌ی آزادی، گسترش دموکراسی، حمایت از حقوق شهروندی و حقوق بشر و … تلقی شود. به همین ترتیب وظیفه‌ی دیگر این ساز و کارها این است که برای اعمال قدرت متجاوزانه‌ی کشورهای رقیب آمریکا و متحدانش در عرصه‌ی منطقه‌ای یا جهانی «دلایل بد» و «پیش‌زمینه‌‌های نامناسب» ایجاد کنند.

روسیه یک امپراطور سابق از نوع خسته‌ است. کشوری که با توجه به افت شدید جمعیت جوان آن و تکیه‌ی روز افزون ش به اقتصاد مبتنی بر صادرات منابع خام آینده‌ای تاریک پیش روی خود دارد. این کشور در شرایطی نیست که بتواند تحرکات نظامی و تجاوزگرانه از نوع «قرن بیست و یکمی» انجام دهد به این معنا که مجهز به شبکه‌ی جهانی «تولید دلایل خوب و پیش‌زمینه‌‌های مناسب» نیست. در نتیجه این کشور محکوم است که یا به اعماق سرد و تاریک سیبری پناه ببرد و دوران کهنسالی و شاید مرگ خود را به آرامی طی کند، یا آن‌که در این دهه‌های آخر که هنوز اندک نفسی دارد به تحرکات ژئوپولیتیک عریان خود از نوع قرن نوزدهمی‌اش ادامه دهد که دست کم حقوق دوران بازنشستگی‌اش را کمی افزایش داده باشد.

________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

 

آمریکا و سوریه: حقایقی که باید بدانید

به دلایل مختلف وقایع سوریه برای من مهم‌اند. این وقایع هم به ذات خود اهمیت دارند و هم در رابطه با ایران. چه روی‌کرد مطلق‌گرایانه اخلاقی داشته باشیم (نفس قضیه سوریه اهمیت اخلاقی و انسانی دارد)، و چه نگاه ابزارگرایانه (یعنی در اثر سوریه، چه سود و زیانی به مای ایرانی می رسد) باید سعی کنیم تا تصویری هر چه دقیق‌تر از سوریه به دست آوریم. در این میان ایدئولوژی و پروپاگاندا سعی دارند تا مانع از شکل‌گیری تصویری واضح و نسبتا دقیق از تحولات سوریه (و منطقه و جهان به نوبه خود) در ذهن‌های صادق و کنجکاو ما شوند و یافتن نوشته‌هایی که
(۱) رویکرد تحلیلی-تاریخی-منطقه‌ای داشته باشند و سعی کنند مجموعه‌ای از تحولات را کنار هم بچینند تا الگویی مهم ظاهر شود و (۲) چیزی فراتر از بیانه‌های اخلاقی و انسانی باشند و (۳) سعی کنند مستند باشند بسیار دشوار است.

در همین راستا خواندن نوشته‌ی‌ زیر را که ترجمه کرده‌ام توصیه می‌کنم (اصل نوشته) . این نکته را هم در مورد نوشته بگویم، که متاسفانه ارجاع‌ها به صورت نام نشریه و تاریخ ذکر شده و به صورت لینک نیست و به رسم مقالات آکادمیک فهرست مراجع در پایان نیز ذکر نشده. با این‌حال مجموعه‌ی گردآوری شده در این نوشته قابل توجه و تامل است و در نتیجه می‌تواند نقطه‌ی شروع خوبی برای علاقه‌مندان به تحولات سوریه باشد.

آمریکا و سوریه: حقایقی که باید بدانید

نوشته‌ی جویس شدیاک

زمان‌بندی زیر خلاصه‌ی دخالت روزافزون آمریکا-ناتو در سوریه را نشان می‌دهد و با «دروغ بزرگ» رسانه‌های شرکتی که هدف آن آماده‌سازی تهاجم نظامی امپریالیستی علیه مردم سوریه است، در تضاد است.

  • واشنگتن دست کم از سال ۲۰۰۵ گروه‌های معترض سوری را حمایت مالی می‌کرده است. {۱۶ اپریل ۲۰۱۱، واشنگتن پست}
  • آمریکا بعد از ۶ سال، سفارت خود در دمشق را در ژانویه ۲۰۱۱ بازگشایی کرد. این به معنای بهتر شدن روابط نبود. سفیر جدید آمریکا در سوریه، رابرت فورد، که تا ماه اکتبر همان سال در پست خود در سوریه باقی ماند، دستیار جان نگروپونته بود. جان نگروپونته، هماهنگ کننده‌ی جوخه‌های مرگ و ترور در السالوادور در دهه‌ی ۷۰ و همین‌طور در عراق در سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ (زمانی که سفیر آمریکا در آن کشور بود) بود. این جوخه‌های ترور ده‌ها هزار نفر را کشتند. فورد مستقیما زیر نظر نگروپونته در سفارت آمریکا در عراق کار می‌کرد.
  • فورد در بسترسازی در سوریه و همین‌طور برقراری تماس با گروه‌های معترض سوری نقش کلیدی بازی کرد. دو ماه بعد از ورود وی به دمشق، شورش مسلحانه آغاز شد. (گلوبال ریسرچ، ۲۸ می ۲۰۱۲)
  • مخالفت مسلحانه علیه بشار اسد در مارچ ۲۰۱۱ در درعا که شهر کوچکی در نزدیکی مرز اردن است آغاز شد. جنبش‌های اعتراضی عمومی معمولا در مراکز بزرگ جمعیتی شروع می‌شوند. بعدها، عربستان سعودی تایید کرد که از طریق اردن به گروه‌های مخالف اسلحه داده است. (راشیا تودی، ۱۳ مارچ ۲۰۱۲)
  • آمریکا و متحدانش در ناتو از جنبش اعتراضی مردم در مصر و سوریه و کشورهای دیگر به عنوان پوششی به منظور ایجاد حمایت از شورشیان دست ‌راستی استفاده کردند. هدف کمک به مردم سوریه نبود، بلکه بردن سوریه به اردوگاه «حامی امپریالیسم» بود. ایرادها یا اشتباهات دولت اسد، مشکل واقعی آن‌ها نبود.
  • در نوامبر ۲۰۱۱، به بهانه‌ی توقف اعمال خشونت حکومت علیه معترضان، شورای عرب، اتحادیه‌ی اروپا و آمریکا شروع به وضع تحریم‌های اقتصادی علیه سوریه کردند که خود به مثابه نوعی اقدام خصمانه علیه این کشور عمل کرد. تحریم‌های تشدید شده و بلوکه کردن دارایی‌های سوریه باعث شد که ارزش واحد پولی سوریه (پوند سوریه) در مقابل دلار حدود ۵۰٪ افت کند و قیمت مایحتاج عمومی هم گاه تا سه برابر افزایش یابد.
  • معترضان خارج از کشور که توسط آمریکا حمایت مالی شده بودند، به شورای ملی سوریه پیوستند. شورای ملی سوریه به رهبری برهان غلیون وعده داد که درهای سوریه را به روی غرب باز خواهد کرد، اتحاد استراتژیک این کشور با ایران را خاتمه خواهد داد (همین‌طور با لبنان و مقاومت فلسطین) و سوریه را با حکومت‌های مرتجع حاشیه‌ی‌ خلیج‌ فارس هم‌گام خواهد کرد. (وال‌استریت ژورنال، ۲ دسامبر ۲۰۱۱)

تشدید دخالت‌های آمریکا و ناتو

  • افسر سابق سیا، آقای فیلیپ جرالدی تایید کرد که آمریکا در سوریه مداخله می‌کرده است و طرح آمریکا را این‌طور توصیف کرد: «ناتو هم‌اکنون به صورت پنهانی در درگیری‌های سوریه مداخله دارد، ترکیه به نمایندگی از آمریکا رهبری این دخالت‌ها را به عهده دارد. وزیر امور خارجه‌ی ترکیه، احمت دایتوگلو، علنن تایید کرده که کشورش در حال آماده‌سازی برای حمله به سوریه است، به محض آن‌که متحدان غربی‌اش در این زمینه به وفاق برسند. دخالت نظامی بر پایه‌ی اصول انسان‌دوستانه خواهد بود، با قصد دفاع از جمعیت غیرنظامی و بر اساس دکترین «مسئولیت محافظت» که در مورد دخالت نظامی در لیبی نیز استفاده شده بود.» (آمریکایی محافظه‌کار، ۱۹ دسامبر ۲۰۱۱)
  • جرالدی ادامه می‌دهد: «هواپیماهای نظامی بدون آرم ناتو در حال ورود به پایگاه‌های نظامی ترکیه نزدیک به … مرز سوریه هستند و از لیبی اسلحه (از زرادخانه‌ی قذافی) و همین‌طور داوطلبان شورای انتقالی ملی لیبی (که در آموزش رویارویی داوطلبان بومی در مقابل سربازان حرفه‌ای تجربه دارند) می‌آورند. در زمین عملیات، مربیان نیروهای ویژه‌ی فرانسوی و بریتانیایی به شورشیان سوری کمک می‌کنند، در حالی که سیا و نیروهای ویژه‌ی آمریکایی به آن‌ها تجهیزات مخابراتی و اطلاعات نظامی می‌دهند.
  • گزارش پرمراجعه‌ شده‌ی سازمان ملل که بر اساس آن ۳۵۰۰ غیرنظامی توسط سربازان اسد کشته شده‌اند، عموما مبتنی بر منابع شورشیان است و توسط شواهد یا اطلاعات دیگر تایید نشده است. همچنین، گزارش‌های مربوط به ترک خدمت دسته‌جمعی سربازان و افسران ارتش سوریه و درگیری‌‌های مختلف بین ارتش و نیروهای ترک خدمت کرده نیز به نظر می‌رسد ساختگی باشند، چرا که تعداد کمی از این ترک خدمت‌ها به صورت مستقل تایید شده‌اند. ادعای دولت سوریه مبنی بر این‌که توسط شورشی‌های مسلح و آموزش دیده که توسط دولت‌های خارجی حمایت مالی می‌شوند مورد حمله قرار گرفته است بیشتر درست است تا نادرست. 
  • ارتش آزاد سوریه، پایگاه‌های پشتیبانی در ترکیه دارد، توسط عربستان و قطر حمایت مالی می‌شود و از سربازان ترک خدمت کرده‌ی سوری تشکیل شده است. اشپیگل آن‌لاین از یک منبع مستقر در بیروت گزارش می‌کند که می‌گوید «صدها جنگجوی خارجی را به چشم دیده است که به ارتش آزاد سوریه پیوسته‌اند.» (۱۵ فوریه ۲۰۱۲)
  • گزارش کمیته‌ی تحقیق سازمان ملل که فوریه ۲۰۱۲ منتشر شد اعمال شکنجه، گروگان‌گیری و اعدام‌ توسط اعضای شورشی مسلح را مستند کرد.
  • اولین نبرد سنگین در دمشق، پایتخت سوریه در ماه مارچ آغاز شد. خطوط لوله‌ی انتقال نفت منفجر شدند و انفجارهای عظیم ساختمان‌های امنیتی و اطلاعاتی واقع در مناطق مسیحی‌نشین شهر را در بر گرفت (۱۶ مارچ) که دست کم ۲۷ نفر را کشت. دولت سوریه همچنین در آن زمان مدعی شد که حملات تروریستی با حمایت خارجی، مسئول ۸ بمب‌گذاری در خودرو از ماه دسامبر تا آن موقع بوده‌اند (بازه زمانی حدود ۴ ماه) که منجر به کشته شدن ۳۲۸ نفر و مجروح شدن ۶۵۷ نفر دیگر شده است. رسانه‌های غربی توجه اندکی به این موضوع کردند.
  • ناظران حقوق بشر در ۲۰ مارچ، معترضان مسلح سوری را متهم به گروگان‌گیری، استفاده از شکنجه و اعدام نیروهای امنیتی، افرادی که عضو گروه‌های شبه‌نظامی هوادار حکومت باشند، و افرادی که حامی یا متحد با حکومت باشند کرد.
  • به گفته‌ی اشپیگل آن‌لاین، در منطقه‌ای در حمص، شورشیان مسلح، قوانین خود را تشکیل داده‌اند و دادگاه‌ها و جوخه‌های مرگ خود را می‌گردانند. ابو رامی، یکی از فرماندهان شورشی در بابا امیر در مصاحبه با اشپیگل گفت افراد گروه او در شهر حمص بین ۲۰۰ تا ۲۵۰ نفر را اعدام کرده‌اند. (۲۹ مارچ)

سازمان ملل وارد می‌شود

  • آقای کوفی عنان، دبیر کل سابق سازمان ملل در ماه مارچ به سوریه رفت تا از طرف سازمان ملل و شورای عرب یک طرح صلح پیشنهاد کند. اما آقای عنان و سازمان ملل بی‌طرف نیستند. آقای عنان معمار دکترین «مسئولیت حفاظت» (به نقل از افسر سابق سیا آقای جیرالدی) به منظور ایجاد زمینه‌ی مناسب برای دخالت در سوریه است.
  • در سال ۲۰۰۴، عنان تایید سازمان ملل را برای دخالت فرانسه و کانادا در هاییتی داد که منجر به سرنگونی رئیس‌جمهور این کشور آقای جان برتراند آریستاید گردید. دلایل بیان شده توسط عنان، مشابه دلایل امروز او در مورد سوریه بود: «فاجعه‌ی انسانی». عنان پوشش سازمان‌ مللی‌ مشابهی را در سال ۲۰۰۶ برای فرانسه در ساحل عاج ایجاد کرد و این کشور توانست نفوذ استعماری خود را در ساحل عاج استحکام بخشد. در سوریه، عنان درخواست آتش‌بس توسط دولت سوریه و کمک‌های انسان‌دوستانه‌ی خارجی می‌کند که در واقع دعوت به مداخله‌ی خارجی است.
  • در ۲۷ مارچ سوریه با آتش‌بس پیشنهاد شده توسط آقای عنان موافقت کرد. معترضان آن را نپذیرفتند. در حالی که سران دولت‌های غربی و رسانه‌های شرکتی در حال سرزنش کردن آقای اسد برای «رعایت نکردن آتش بس» بودند، غرب به تجهیز تسلیحاتی معترضان ادامه داد.
  • آقای رابرت گرنیر، از مقامات ارشد سابق سیا (رئیس سابق مرکز ضد تروریسم سیا) منظور واقعی دولت آمریکا از آتش‌بس را فاش کرد: او از کسانی که به سوریه «کمک» می‌کنند خواست تا به صورت استعاری وارد گود شوند و دستشان به کار آلوده شود. به گفته‌ی او آن‌چه در این شرایط لازم است احساسات بلندنظرانه نیست، بلکه کمک‌های کشنده (lethal) و موثر لازم است. (الجزیره، ۲۹ مارچ)
  • در همان حالی که امپریالیسم داشت «وارد گود می‌شد» سرزنش اسد ادامه می‌یافت. وزیر امور خارجه‌ی آمریکا، خانم هیلاری کلینتون در اجلاس ضد اسد «دوستان سوریه» که در استانبول برگزار شد (اول اپریل) گفت که اسد آتش‌بس را «مخدوش» کرده است. او از سوریه خواست تا به صورت یک‌جانبه جنگیدن را متوقف کرده و از نواحی‌ای که نفوذ گروه‌های دست‌راستی در آن‌ها گسترده بود عقب‌نشینی کند. او گفت آمریکا قول داده که ۲۵ میلیون دلار کمک‌های غیرکشنده (non-lethal) شامل تجهیزات مخابرات ماهواره‌ای در اختیار شورشیان سوری قرار دهد.
  • تا ماه می، مرتجعان «سلاح‌های به مراتب بیشتر و بهتری دریافت می‌کردند … که پول آن توسط کشورهای حاشیه خلیج فارس پرداخت می‌شد و هماهنگی آن توسط آمریکایی‌ها. (واشنگتن پست، ۱۵ می) شورشیان سوری اولین محموله‌ی سلاح‌های ضد تانک نسل سوم را دریافت کردند. این سلاح‌ها توسط منابع اطلاعاتی قطری و سعودی در اختیار شورشیان قرار گرفت که حاوی یک پیام محرمانه از آقای اوباما نیز بود. (دبکافایل، ۲۲ می)

قتل عام الحوله

  • درست قبل از بازدید آقای عنان از سوریه مطابق برنامه‌ی زمانی تدوین شده، اخبار هولناک قتل عام ۱۰۸ نفر شامل اعضای خانواده و دست کم ۴۸ کودک در الحوله در تاریخ ۲۵ می منتشر شد. سرفصل اخبار در سراسر جهان دولت سوریه را مقصر شناختند و کشورهای غربی خواستار تحریم‌های بیشتر و افزایش فشار بین‌المللی بر اسد شدند.
  • تا ۲۷ می، امپریالیست‌ها «خشم بین‌المللی‌شان» را هماهنگی کردند و دیپلمات‌های سوری از آمریکا، هلند، استرالیا، بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، اسپانیا، بلغارستان و کانادا اخراج شدند.
  • شورای امنیت سازمان ملل نسبت به این قتل‌عام‌ واکنش نشان داد (بدون هیچ‌گونه تحقیقاتی در مورد یافتن مسئولان این جنایت) و با توافق عمومی دولت سوریه را محکوم کرد که پس از پذیرفتن آتش‌بس از تانک و توپخانه استفاده کرده است. آن‌چه نادیده گرفته شد، بیانیه‌ی دولت سوریه بود که می‌گفت مسئول این وقایع نبوده است. کمی بعد نگاهی دقیق‌تر نشان داد که چنین بوده است.
  • آقای مارات موسین گزارش‌گر آنا نیوز از روسیه، در الحوله بود و درست پس از قتل عام با شاهدان عینی مصاحبه کرد. موسین به این نتیجه رسید که قتل عام توسط ارتش آزاد سوریه انجام شده، نه نیروهای اسد. گزارش او چنین ختم می‌شود: «حمله توسط گردانی از نیروهای آموزش دیده از راستان انجام شد و بیش از ۷۰۰ مرد مسلح در آن شرکت داشتند. آن‌ها شهر را تحت کنترل خود در آوردند و شروع به تصفیه‌ی شهر از خانواده‌ها و افراد طرفدار اسد کردند شامل افراد مسن، زنان و کودکان. کشته شده‌ها به … سازمان ملل و «جامعه‌ی بین‌المللی» به عنوان قربانیان ارتش سوریه نشان داده شدند.» (۳۱ می). روزنامه محافظه‌کار آلمانی، فرانکفورتر آلگماینه تسایتوینگ نیز گزارش آقای موسین را تایید کرد. ( ۷ جون)
  • ساکنان الحوله خیلی از قاتل‌ها را به اسم می‌شناختند و آن‌ها را به عنوان مجرمان محلی که به ارتش آزاد سوریه پیوسته بودند شناسایی کردند. (سیریا نیوز، ۳۱ می) نیروهای مخالف اسد بعدا به عنوان روستاییان ژست گرفتند و از ناظران سازمان ملل دعوت کردند به منطقه بیایند. بعضی از آن‌ها یونیفرم سربازان اسد را که کشته بودند پوشیدند و مدعی شدند در شمار سربازان ترک خدمت کرده هستند.
  • تصویر منتشر شده توسط بی‌بی‌سی که تعداد زیادی جسد را داخل کیسه نشان می‌داد و به صورت گسترده‌ای نیز در جهان پخش شد، در واقع توسط آقای مارکو دی لارو عکاس خبری در عراق در مارچ ۲۰۰۳ گرفته شده بود.
  • آقان جان ویلیامز دبیر خبری بی‌بی‌سی ورلد در وبلاگ خود تایید کرد (۷ جون) که به صورت کلی هیچ دلیلی که نشان دهد ارتش سوریه یا شبه‌نظامیان علوی عاملان قتل عام ۲۵ می بوده‌اند وجود نداشته است. گزارش‌گر ارشد شبکه‌ی ۴ انگلیس آقای آلکس تامپسون در ۷ جون گفت که نیروهای شورشی تلاش کرده‌اند او را به سمت خط آتش هدایت کنند تا توسط ارتش سوریه کشته شود تا رژیم اسد «بد» جلوه کند.
  • تا امروز، هیچ تحقیق مستقلی در مورد جنایت الحوله انجام نگرفته است. با این حال در جلسه ۷ جون، آقایان کوفی عنان و دبیرکل فعلی سازمان ملل آقای بن کی مون اسد را مسئول این قتل عام دانستند.
  • میجر ژنرال رابرت مود، رئیس هیات نظارت بر سوریه، در تاریخ ۱۶ جون، گشت‌های تیم ۳۰۰ نفره‌ی سازمان ملل را متوقف کرد و علت آن‌را «خشونت روزافزون در مناطق بحران زده» اعلام کرد. این تعلیق، درست قبل از اجلاس جی-۲۰ در مکزیک بود و فرصت دیگری به امپریالیسم داد تا اسد را نقد کند.
  • عنان، در اظهارات اولیه‌ی خود کشتار الحوله را «نقطه‌ی تغییر مسیر» (tipping point) خواند. کشته‌های الحوله توسط آمریکا و ناتو مورد استفاده قرار گرفتند تا به صورت تهاجمی‌تر و علنی‌تری براندازی رژیم اسد را سازمان‌دهی کنند. مقامات آمریکا و افسران اطلاعاتی عرب، تایید می‌کنند که سازمان سیا مستقر در جنوب ترکیه، اسلحه برای ارتش آزاد سوریه ارسال می‌کند.  علاوه بر این، افراد این سازمان نفرات جدید استخدام می‌کنند و آموزش می‌دهند. (نیویورک تایمز، ۲۱ جون)
  • در نتیجه «شبه‌نظامیان مخالف دولت سوریه که زمانی پراکنده و ضعیف بودند، به کمک شبکه‌ی روز به روز پیچیده‌تری از فعالان این‌جا در جنوب ترکیه در حال تبدیل به یک نیروی کارآمد جنگی هستند. این فعالان مایجتاج حیاتی شامل اسلحه، تجهیزات مخابراتی، بیمارستان‌های صحرایی و حتی حقوق سربازانی که ترک خدمت می‌کنند را با خود از مرز قاچاق می‌کنند. این شبکه نشانه‌ی تلاش برای جعل کردن یک جنبش اعتراضی است… که نه تنها می‌توانند اسد را سرنگون کنند … بلکه می‌توانند جانشین دولت او نیز شوند.» (نیویورک تایمز، ۲۶ جون).

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

استعمار و تقسیم‌بندی خطی کشورها

نوشته‌ی زیر را یکی از خوانندگان بامدادی به نام کامران برای من فرستاده که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر می‌کنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه‌ بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن می‌باشد.

مورد تقسیم‌بندی کشورها به «پیشرفته و توسعه یافته» و «در حال توسعه» و «عقب مانده» و «جهان اول» و «جهان سوم».

تمام این مفاهیم زمانی معنی پیدا می‌کنند که تاریخ و تمدن را به صورت یک خط فرض کنیم که در حقیقت این مفاهیم و تعریف‌ها با همین فرض توسط یک انسان‌شناس‌ انگلیسی در قرن هیجدهم بیان و آغاز گردید. این انسان‌شناس تمدن و مدنیت را به صورت یک خط ترسیم کرد که در پایین نامتمدن‌ترین ملت‌ها و در بالا متمدن‌ترین ملت‌ها قرار دارند. برای مشخص کردن درجه‌ی تمدن هم معیارها و شاخص‌هایی را تعریف کرد. بالطبع این شاخص‌ها و معیارها بر اساس ملت انگلیس تهیه شده بود بطوری که بر طبق آن ملت انگلیس به عنوان متمدن‌ترین ملت در بالاترین نقطه‌ی خط قرار می‌گرفت و دیگر ملت‌ها بر اساس امتیازی که کسب می‌کردند به دنبال هم بر روی خط قرار می‌گرفتند. نکته‌ی جالب در این مورد این است که این انسان‌شناس انگلیسی امتیاز ملت ایرلند را طوری محاسبه کرده بود که در پائین‌ترین نقطه و به عنوان نامتمدن‌ترین ملت رده‌بندی شده بود.

این دیدگاه یکی از ابزارهای قوی و بسیار موثر استعمار بوده و هست. زیرا ابتدا به بقیه‌ می‌قبولانند که آن‌ها متمدن‌تر و پیشرفته‌تر از همه هستند و دیگران هم به راحتی می‌پذیرند. هم‌چنین به ملت‌های عقب‌مانده یا در حال توسعه و یا در حال پیشرفت می‌گویند که ناراحت نباشید ما هم زمانی مثل امروز شماها عقب مانده و نامتمدن بودیم ولی توانستیم به وسیله کار و هوش خود به تمدن و پیشرفت برسیم. بنابراین اگر شماها هم به حرف‌های ما گوش کنید و راه و برنامه‌هایی را که ما به شماها یاد می‌دهیم (چون ثابت شده که ما عقلمان و هوشمان و تمدنمان از شماها بیشتر است) شماها هم روزی متمدن، پیشرفته و جهان اولی خواهید شد و در روی خط به بالا خواهید رفت. از طرف دیگر در این مدت که شما مشغول پیشرفت و متمدن شدن هستید ماها هم بیکار ننشسته‌ایم و متمدن‌تر و پیشرفته‌تر شده‌ایم و در روی خط بالاتر رفته‌ایم، پس هم‌چنان شما ها عقب‌تر از ما هستید و این روند تا ابد ادامه خواهد داشت. یعنی شما هیچ‌وقت متمدن، پیشرفته و جهان اولی نخواهید شد. زیرا تا زمانی که ما معیارها و شاخص‌های تمدن و پیشرفت را تعریف و تعیین می‌کنیم این معیارها در جهتی خواهند بود که به آن‌چه که ما داریم بیشترین امتیاز و نمره را بدهند. درست مانند شرکت در مسابقه‌ای است که یک طرف شرکت کننده همه‌ی قوانین بازی را تعریف می‌کند و هر زمان هم خواست این قوانین را به نفع خود تفسیر کرده و تغییر می‌دهد بنابراین امکان ندارد که بتوان پیروز از این مسابقه بیرون آمد.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مذاکرات هسته‌ای و سیاست وقت‌کشی آمریکا

در هفته‌ها و ماه‌های اخیر شاهد دورهای مختلف مذاکرات هسته‌ای بین ایران و کشورهای موسوم به 5+1 هستیم (دور سوم این مذاکرات اخیرا در مسکو انجام شد و دور بعدی هم در استانبول برگزار خواهد شد). بدون شک، آمریکا به عنوان ابرقدرت جهانی بی‌رقیب، مهم‌ترین عامل تعیین مسیر این مذاکرات است و برای این‌که بدانیم موضع و هدف «غرب» در رابطه با مذاکرات هسته‌ای با ایران چگونه است، باید به خواست و اراده این «مهم‌ترین» عامل توجه ویژه داشته باشیم.

عده‌ای بارها ایران را متهم کرده‌اند که در مذاکرات هسته‌ای «بهانه‌گیری» می‌کند و در جستجوی اتلاف وقت است تا بتواند در مسیر رسیدن به «مقاصد هسته‌ای مشکوک» خود پیشرفت حاصل کند. گزینه‌ی دیگر اما این است که این دقیقا کاری است که «آمریکا» در حال انجام دادن آن است.

پیشبرد سیاست‌های خصمانه و تقابلی در عمل و همزمان حفظ ظاهر قضیه از طریق انجام مذاکرات، دست کم ۵ مزیت کلیدی برای آمریکای آقای اوباما (و متحدانش) خواهد داشت:

  • انتخابات ریاست جمهوری با دغدغه و بحران کمتری انجام شود و شانس پیروزی مجدد آقای اوباما افزایش یابد. از یک سو او با ایران به تعامل نکرده است و جناح‌های طرف‌دار تقابل با ایران نمی‌توانند او را به خاطر چنین سازشی تخریب سیاسی کنند. از سوی دیگر، او فوری دست به اسلحه نشده است تا رقبایش بتوانند او را متهم کنند که بدون در نظر گرفتن شرایط ویژه‌ی اقتصادی-سیاسی حاکم بر اروپا (و جهان) جنگی دیگر راه انداخته است.
  • عملیات سری و آشکار نظامی-امنیتی-تروریستی-سایبری-رسانه‌ای-فرهنگی علیه ایران (به بهانه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای) ادامه یابد و بیشتر اثر کند.
  • زمان کافی به تحریم‌های «نیمه» فلج‌کننده‌ی نفتی و مالی علیه ایران داده ‌شود تا با تضعیف ایران، زمینه‌ برای سناریوهای تندروانه‌تر تقابلی (با هدف تغییر رژیم نهایی در ایران) فراهم شود.
  • زمان کافی به آمریکا، اروپا، ترکیه و متحدان سنی-عرب‌شان در منطقه داده شود تا از طریق تغییر رژیم در سوریه، حکومت ایران را تضعیف کنند.
  • خطوط لوله نفت زمینی که اجازه صادرات نفت شبه جزیره عربستان را از مسیری به غیر از تنگه‌ی هرمز را بدهد تکمیل شود. (نکته: امروز یکی از این خطوط بین امارات-خلیج عمان راه اندازی شد با ظرفیت حداکثر ۲ میلیون بشکه نفت در روز {+}). پیشرفت این پروژه، تهدید واقعی ایران (بستن تنگه‌ی هرمز) را کم خطرتر می‌کند.

بر اساس این دیدگاه، هدف اصلی «آمریکا» در مذاکرات هسته‌ای با ایران، رسیدن به راه‌حل سیاسی و در نتیجه «تعامل» با ایران نیست. بلکه، سیاست اصلی آمریکا در رابطه با ایران سیاست «تقابل» با هدف «تغییر رژیم» است. در نتیجه این مذاکرات باید:

  • با خوش‌بینی و حسن نیت ظاهری آغاز شود و ادامه یابد تا کسی غرب را متهم به این نکند که از آغاز بی‌انگیزه و بدبین بود.
  • امتیاز مهمی به ایران داده نشود تا رژیم سیاسی حاکم بر این کشور امکان این را نیابد تا  با خاطری آسوده به توسعه‌ی داخلی و افزایش قدرت خود در منطقه ادامه دهد. به عنوان مثال، تحریم‌های ایران برداشته نمی‌شود، یا تضمینی به ایران داده نمی‌شود که رفتار تقابلی آمریکا با ایران به رفتار خنثی یا دوستانه تبدیل شود (مثلا آمریکا تضمین دهد که تلاش‌هایش برای ناپایدارسازی ایران را خاتمه می‌دهد و در تلاش برای تغییر رژیم در ایران نیست).
  • در مقابل اعطای امتیازهای ناچیز به ایران، مطالبات اساسی از این کشور خواسته شود که با قطعیت بالایی با پاسخ منفی ایران مواجه شود. انجام مذاکرات اولا این رویکرد «تقابلی» آمریکا با ایران را در اذهان عمومی کمرنگ‌ می‌کند و مشروعیت بیشتری به روی‌کردهای خصمانه‌ی آتی نسبت به ایران می‌دهد. چرا که دیگر کسی نمی‌تواند بگوید «آمریکا گزینه‌های دیپلماتیک را امتحان نکرد». از طرفی این احتمال (هر چند ضعیف) وجود دارد که ایران پیشنهادهای یک‌سویه‌ی غرب را بپذیرد و فرضا یک‌سره از حق خود برای غنی‌سازی اورانیوم چشم‌پوشی کند که در این صورت نیز غرب بدون آن‌که امتیازی به ایران داده باشد، امتیاز بزرگی به دست آورده است و تازه دلیلی هم ندارد که نتواند به بهانه‌های دیگر، سیاست تقابل با ایران را ادامه ندهد (مثلا حقوق بشر یا دخالت در منطقه یا غیره).

خلاصه آن‌که، آمریکا با ایران مذاکره می‌کند، نه به خاطر این‌که در جستجوی «تعامل» با این کشور است (تعامل با ایران خود به خود به معنای این است که آمریکا سیاست تغییر رژیم در ایران را ترک کرده است)، بلکه به خاطر این‌که در شرایط فعلی، کار بهتری جز مذاکره‌های بی‌ثمر نمی‌توان انجام داد، تا شرایط برای روی‌کردهای عریان‌تر تقابلی فراهم شود…

پی‌نوشت: یک نکته مهم دیگر را فراموش کردم که بنویسم. در این فاصله، یک‌سری توافق‌ها و لابی‌هایی در عالی‌ترین سطوح قدرت در آمریکا نیز در حال انجام شدن است که برخورد نظامی با ایران به بهانه‌ی «جلوگیری از دستیابی ایران به توانایی تولید سلاح هسته‌ای» را مجاز می‌شمارد. توجه کنید، که بر اساس این لابی‌ها، آمریکا مجاز است ایران را نه به جرم «دسترسی به سلاح هسته‌ای»، بلکه به جرم «داشتن توانایی تولید سلاح هسته‌ای» مورد حمله نظامی قرار دهد. {+}


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دموکراسی غربی و دیکتاتوری کشورهای در حال توسعه

نوشته‌ی زیر را یکی از خوانندگان بامدادی به نام کامران برای من فرستاده که عینا (با اندکی ویرایش) منتشر می‌کنم. لازم به تذکر است که مطالب نوشته شده در این متن لزوما مورد توافق من نیست، و وبگاه‌ بامدادی صرفا بستری جهت انتشار آن می‌باشد.

سال‌ها است که کلمه‌ی دموکراسی با باری بسیار مثبت و با اهمیت و بسیار وزین بر زبان و در نوشته‌های تحلیل‌گران و روشن‌فکران به خصوص در کشورهای درحال توسعه و یا به عبارت دیگر جهان سوم موج می زند.

تصوری که با دیدن و شنیدن این کلمه در ذهن شنونده و خواننده ایجاد می‌شود دقیقا تصویر بسیار شیرین از جامعه‌ی غربی است که در فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیون و رسانه‌ها به خورد انسان‌ها در سراسر دنیا داده می‌شود. جامعه‌ای که بره و گرگ در کمال صفا و صمیمیت و صلح در کنار هم به زندگی شیرین و سرشار از شادی مشغولند و تمام سیستم‌های سیاسی و اقتصادی و قضایی جامعه نیز آماده و هوشیار در خدمت گسترش عدالت اجتماعی و اقتصادی و کشیدن مو از ماست می‌باشند. بنابراین اگر خدای نکرده و زبانم لال بی‌عدالتی (اقتصادی و سیاسی) اتفاق افتاد، مظلوم می‌تواند بدون واهمه و ترس فوری با مراجعه به مراجع مربوطه حق خود را دریافت کند و ظالم به مجازات می‌رسد. در نتیجه در این جوامع ما هر روز شاهد اخباری در مورد چگونگی نجات یک گربه یا سگ از درون چاله و یا بالای یک درخت و یا ساختن پای مصنوعی برای سگی که در اثر حادثه یک پایش را از دست داده هستیم. در این تصویر، در کشورهای دموکراسی غربی هیچ‌گونه طمع و زیاده‌‌خواهی وجود ندارد و در نتیجه هیچ‌کس در پی خوردن و پا‌‌ی‌مال کردن حقوق مردم نبوده و نیست و به دنبال اندوختن مال و دارایی نیست و تمام ثروتمندان و سیاستمداران و کسانی که در مسند‌های حاکمیت و قدرت قرار دارند انسا‌‌ن‌هایی پاک و به عبارتی مریم رشته و عیسی بافته هستند. همه‌ی پست‌ها و مقام‌های سیاسی توسط رای آزاد مردم انتخاب می‌شوند و اگر دست از پا خطا کنند باز هم توسط رای مردم برکنار می‌شوند.

از طرف دیگر کلمه‌ی دیکتاتوری به معنای تمامیت‌خواهی و اقتدارگرایی با بارهای منفی بسیار زیاد در مورد حکومت‌ها و سیستم‌های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کشورهای در حال توسعه و یا جهان سوم استفاده می‌شود و معنی آن جامعه‌ای است که مردمان طماعی دارد که همواره در حال کلاه گذاشتن بر سر همدیگر و دزدی از یکدیگر هستند. سیاست‌مداران و صاحبان پست‌های سیاسی بدون رای مردم و انتصابی هستند و فکر و ذکرشان پرکردن جیب خود و فامیل‌هایشان است و دستگاه‌های قضایی نیز فقط و فقط در پی اعمال ظلم به مردم و طرفداری از ظالمان و صاحبان قدرت هستند. اگر مظلومی جرات اعتراض و دادخواهی داشته باشد فوری توسط دستگاه‌های سرکوب (پلیس و نیروهای امنیتی) سرکوب می‌گردد. به قولی سیاه‌ترین تصویری که می‌توان از یک جامعه داشت در مورد این کشورها صدق می‌کند. حالا چطور در این جوامع سنگ روی سنگ بند می‌شود نیز لابد فقط و فقط توسط زور و دیکتاتوری است.

در علم فیزیک تعریفی برای گاز ایده‌آل وجود دارد.  در حقیقت چنین گازی در طبیعت وجود ندارد ولی به منظور انجام محاسبات و فرمو‌ل‌بندی از گاز ایده‌آل استفاده می‌گردد. دموکراسی و دیکتاتوری که در بالا تعریف شدند نیز همانند گاز ایده‌آل هستند که تعریف برای آن وجود دارد ولی در عمل و در طبیعت وجود ندارند. می‌گویند یک بار از گاندی سوال کردند که نظر تو در مورد تمدن غربی چیست؟ او پاسخ داد که اید‌ه‌ی خیلی خوبی است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تاثیر مذاکرات هسته‌ای موفقیت آمیز روی رابطه ایران و آمریکا چگونه خواهد بود؟

این پست را به بهانه نوشته دوستی می‌نویسم که به نظرم بیش از حد نسبت به روندهای سیاسی و نتیجه مذاکرات خوش‌بین است. این نوشته پاسخ آن نوشته نیست، ولی به هر حال خواندن آن باعث شد که این را بنویسم.

دور اول مذاکرات هسته‌ای ظاهرا خوب پیش رفته و طرفین ایرانی و غربی هم از روند مذاکرات ابراز خشنودی کرده‌اند. از صمیم قلب آرزو می‌کنم همه چیز خوب و صحیح ادامه یابد و آفتاب صلح و امنیت از داخل و خارج روی سر من و شما بتابد!

اما از شما چه پنهان، من به هیچ وجه نسبت به نتیجه مثبت گرفتن از این مذاکرات خوش‌بین نیستم. یعنی حتی اگر این مذاکرات هسته‌ای به خوبی و خوشی تمام شود، بعید می‌دانم به تغییر جدی در رابطه ایران و غرب (برای سادگی زین پس بخوانید آمریکا) منجر شود. اگر دوست دارید مرا بدبین خطاب کنید، اشکالی ندارد، اما دلایلم برای این «بدبینی» چنین است:

اگر حتی یکی از طرفین (ایران یا آمریکا) واقعا در جستجوی تعامل واقعی با طرف مقابل نباشد، که خود به خود حرف من صادق است و رابطه معناداری شکل نخواهد گرفت. اما اگر فرض کنیم سیاست رسمی آمریکا نسبت به ایران خواهان تغییر رژیم در ایران نیست و ایران هم صمیمانه علاقه دارد با آمریکا ارتباط رسمی برقرار کند و منتظر به وجود آمدن شرایط مناسب است، باز هم موانع زیر که یک شبه هم شکل نگرفته‌اند که بخواهند یک شبه از میان بروند حرکت به سمت یک رابطه سالم و پایدار بین ایران و آمریکا را دور از دسترس می‌کنند:

۱) در درون الیگارشی چندقطبی، نامنظم و بحران‌زده حاکم بر ایران، گروه‌ها و جریان‌هایی هستند که خواستار دوستی یا حتی برقراری روابط عادی بین ایران و آمریکا نیستند. این جریان‌ها یا کلن وضعیت تضاد با غرب را ترجیح می‌دهند یا این‌که تمایل دارند پل ارتباطی میان ایران و غرب از حیاط خلوت خانه آن‌ها عبور کند و چون قدرت مسلط حاکم بر ایران نیستند، چاره‌ای ندارند جز آن‌که مانع از شکل‌گیری هر گونه رابطه معنادار بین ایران و آمریکا شوند.

در این‌جا به دنبال دلایل چنین تمایلی نیستم. اما چند احتمال کلی وجود دارد که ممکن است یکی یا چندتا از آن‌ها (بسته به گروه یا جناح) همزمان درست باشند: الف) رقابت‌های شدید داخلی، ب) سمپاتی یا وابستگی برخی گروه‌ها به قدرت‌های رقیب غرب مانند روسیه که خواستار شکل گرفتن همسایه جنوبی‌‌ای نیرومند و نزدیک با آمریکا نیست و ج) سمپاتی یا وابستگی برخی گروه‌ها به جناح‌هایی در غرب یا منطقه که خواستار تغییر رژیم در ایران هستند.

۲) آن دسته از رقبای ایران در منطقه که مایل به مشاهده خاورمیانه ایرانی (ایرانی نیرومند نزدیک با غرب) نیستند هر چه در توان دارند خرج خواهند کرد که رابطه میان ایران و غرب خوب نشود و برعکس پروژه تهدید و تحدید ایران از سوی غرب ادامه یابد تا این‌ کشور پتانسیل تبدیل شدن به یک هژمون منطقه‌ای را پیدا نکند.

باز هم قصد ندارم موضوع را باز کنم. اما چند مثال: الف) جریان مسلط حاکم بر ترکیه علاقه‌ای به قدرت گرفتن ایران در حوزه‌های سنتی اعمال قدرت ترکیه (مانند سوریه، لبنان، عراق و غیره) ندارد، ب) سرسخت‌ترین دشمن ایران در منطقه یعنی عربستان سعودی که در نبود عراق، تعادل قوا در منطقه را شدیدا به سود ایران و به زیان خود می‌بیند تمایل دارد ایران با تحریم و تهدید به شدت ضعیف شود، ج) و اسرائیل که بنا به دلایل مختلف گروه‌های حاکم بر آن از هیولاسازی از دشمن واقعی یا موهومی (که در حال حاضر ایران است) بهره‌جویی سیاسی می‌کنند.

۳) در درون الیگارشی چندقطبی حاکم بر آمریکا، گروه‌ها و جریان‌هایی نیرومند وجود دارند که خواستار دوستی یا حتی برقراری روابط عادی بین ایران و آمریکا نیستند و البته تمایلی هم ندارند که ایران به سوی شرق کشیده شود. بهترین گزینه برای این گروه‌ها تحدید شدید ایران و در صورت امکان اقدام نظامی علیه این کشور است.

درست است که جریان‌های متکثر و پراکنده اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور دارای نظم سازمانی، انسجام تئوریک و پشتوانه مردمی در داخل کشور نیستند، اما به هر حال جمعیت قابل توجهی را تشکیل می‌دهند که در صورت تمایل هر کدام از جناح‌های حاکم بر آمریکا می‌تواند از میان آن‌ها به شیوه دلخواه سربازگیری کند. جریان‌ها و گروهک‌های فرهنگی، سیاسی یا حتی نظامی/تروریستی که در طول سال‌ها تنش بین ایران و غرب پر و بال گرفته‌اند و نه تنها شاخه‌های رسانه‌ای قابل توجهی در اختیار آن‌ها قرار گرفته است بلکه بدون شک کار نفوذ به حلقه سیاست‌گذاری و اجرایی الیگارشی بی‌در و پیگر جمهوری اسلامی را برای دستگاه‌های اطلاعاتی غرب راحت‌تر کرده‌اند (و اصلا علت پارانویای نظام ایران که به دست راست و چپ خودش هم اعتماد ندارد همین است! اما این بحث دیگری است.)

همه ابن‌ها را بگذارید کنار عامل چهارم که شاید مهم‌ترین باشد:

۴) با توجه به «دیوار بلند بی‌اعتمادی» که میان ایران و آمریکا (و غرب) وجود دارد هر گونه شکل‌گیری جدی روابط بین ایران و آمریکا نیازمند صرف وقت، داشتن حوصله و ظرافت دیپلماتیک، اعتمادسازی تدریجی و هدف‌مند از سوی دو طرف است. این دیوار بلند که آجرچینی آن ذست کم چند دهه به طول انجامیده است یک شبه ویران نخواهد شد و بهتر هم هست که نشود. چرا که دیوار بلند بی‌اعتمادی در صورتی که ویران شود روی سر من و شمای ایرانی آوار خواهد شد. برای پرهیز از فاجعه‌ای بزرگ‌تر (زیر آوار ماندن!) تنها گزینه این است که دو طرف خیلی آهسته و با ظرافت دانه به دانه آجرهای چیده شده را بردارند و روی زمین بگذارند تا این دیوار بلند کم کم و بی دردسر محو شود و اعتماد و تعامل بین ایران جمهوری اسلامی و غرب امروز شکل گیرد.

متاسفانه صبر و حوصله‌ دیپلماتیک در هر دو طرف (به خصوص در غرب که دموکراتیک‌تر است و قدرت‌های حاکم بر آن بیشتر به افکار عمومی‌اش نظر دارند و در نتیجه بیشتر نیازمند غوغاسازی به هنگام انتخابات هستند) به دلایل سیاسی و بازی‌های روز و انتخابات و فرصت‌های کوتاه مقامات درگیر به شدت اندک است. از طرف دیگر دشمنان شکل‌گیری رابطه جدی میان ایران و غرب دستشان در ایجاد بحران و دامن زدن به بی‌اعتمادی عمیق موجود باز است. این طرف باید ماه‌ها و سال‌ها وقت صرف کند و بدون در نظر گرفتن ملاحظات روز سیاسی و بحران‌هایی که مخالفان رابطه ایجاد می‌کنند، مذاکره و اعتمادسازی را دنبال کند در حالی که مخالفان رابطه کافی است یک اظهار نظر جنجالی کنند (در داخل ایران) یا این‌که اطلاعات جاسوسی ساختگی در اختیار مقامات یا رسانه‌های غربی قرار دهند (در خارج از ایران) یا یک اقدام تروریستی (ساختگی) را به پای ایران بنویسند تا آن‌چه در مذاکرات و فرایند شکننده اعتمادسازی رشته شده است پنبه شود.

به هیچ وجه قصد ندارم بگویم هیچ امیدی به برقراری ارتباط سازنده و جدی بین ایران و آمریکا نیست. فقط می‌خواهم تاکید کنم که بحران موجود جدی است، قدیم است، ریشه در تاریخ و جغرافیای منطقه دارد و موافقان و مخالفان نیرومندی دارد. در نتیجه ساده‌انگاری است اگر انتظار داشته باشیم بحران و بی‌اعتمادی موجود به سادگی ظرف چند هفته یا ماه یا حتی سال محو شود؛ حتی در صورت عزم و اراده طرفین و در بهترین حالت!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

در مذاکرات هسته‌ای آتی، موضع ایران و غرب چه خواهد بود؟

تهدیدهای شفاهی و عملی علیه ایران شدت بی‌سابقه‌ای گرفته است و حتی عده‌ای مذاکرات هسته‌ای آتی بین ایران و کشورهای 5+1 را در شمار آخرین فرصت‌های موجود برای حل مسالمت‌آمیز بحران میان ایران و غرب تلقی می‌کنند.

با فرض این‌که هدف ایران تقابل با غرب نیست و تعامل سازنده را به شرط برآورده شدن نیازهای اساسی‌اش ترجیح می‌دهد، اجازه دهید دو دیدگاه غالب را به صورت خلاصه بررسی کنیم:

نظریه 1: غرب در جستجوی اخذ امتیازهایی است که از طریق تعامل با رژیم فعلی ایران قابل دستیابی هستند

بر اساس این نظریه، غرب مشکل اساسی با رژیم سیاسی حاکم بر ایران ندارد و تنها در جستجوی اخذ امتیازهایی معین است. در صورتی که این امتیازها از سوی ایران در اختیار غرب قرار داده شود، دشمنی‌ها پایان خواهد یافت و روابط به سمت عادی شدن حرکت خواهد کرد. در این صورت تحرکات خصمانه زنجیره‌ای علیه ایران (مانند تحریم‌ها یا دیپلماسی تهدیدگر) رو به کاهش خواهد گذاشت و راه تعامل بیشتر میان ایران و غرب گشوده می‌شود.

اگر این دیدگاه با واقعیت سیاسی غرب بیشتر همخوانی داشته باشد، در آن صورت حکومت ایران برای پرهیز از تقابل با غرب، چاره‌ای ندارد جز آن‌که تا حد امکان امتیاز بدهد. چرا که اگر هدف طرف مقابل نابودی نظام سیاسی در ایران نباشد،‌ هر امتیازی که به طرف مقابل داده شود گامی به سمت صلح، و یک گام دور شدن از تقابل سخت خواهد بود. در این صورت استراتژی برنده رژیم سیاسی در ایران، تلاش برای تعامل بیشتر از طریق اعطای امتیازهای مختلف (تا آستانه قابل قبول ایران) به غرب خواهد بود.

نظریه 2: غرب در جستجوی اخذ امتیازهایی است که صرفا با تغییر رژیم در ایران قابل دستیابی هستند 

بر اساس این نظریه غرب (منظور آمریکا و متحدان آن است) با هدف بلندمدت و راهبردی تغییر رژیم در ایران حرکت می‌کند و موضوعاتی مانند برنامه‌ هسته‌ای ایران (بحث داغ امروز) یا وضعیت حقوق بشر یا حمایت ایران از تروریسم بهانه‌هایی بیش نیستند که به وسیله آن‌ها بتوان بر ایران فشار بیشتری اعمال کرد تا در نهایت به هدف غایی تغییر رژیم دست یافت. اگر این نظریه درست باشد، مذاکرات هسته‌ای صرف نظر از این‌که ایران چه رفتاری از خود نشان و چه امتیازهایی را به غرب بدهد، نه تنها بی‌فایده خواهد بود بلکه عملا گامی به جلو در راستای تغییر رژیم خواهد بود. چرا که طرف مذاکره کننده در جستجوی جلو بردن مذاکرات نیست و در هر حالت مذاکرات را شکست خورده اعلام می‌کند و علت آن را هم همکاری نکردن ایران اعلام خواهد کرد که با توجه به قدرت لابی و رسانه‌ای که دارد موجه هم جلوه خواهد کرد.

اگر این دیدگاه با واقعیت سیاسی غرب بیشتر همخوانی داشته باشد، در آن صورت حکومت ایران چاره‌ای ندارد جز آن‌که تا حد امکان از دادن امتیاز به غرب پرهیز کند. چرا که اگر هدف طرف مقابل نابودی نظام سیاسی در ایران باشد،‌ هر امتیازی که به طرف مقابل داده شود نه گامی به سمت صلح، بلکه گامی به سوی اضمحلال رژیم ایران خواهد بود. در این صورت استراتژی برنده رژیم سیاسی در ایران، تلاش برای افزایش توان مقابله با غرب و بالابردن هزینه سیاست تغییر رژیم در ایران تا به حدی است که طرف غربی از آن منصرف شود.

سایر نظریه‌ها

نظریه‌های دیگری هم در این زمینه وجود دارند که آن‌ها را کمتر جدی می‌دانم. مثلا مجموعه نظریه‌هایی که خواست نظام سیاسی حاکم بر ایران را در رویارویی با غرب می‌بیند. به اعتقاد من نظام سیاسی در ایران متمایل به داشتن رابطه حسنه با غرب است، منتها به شرطی که احساس کند این تعامل منجر به تغییر رژیم در ایران نمی‌شود و در آن راستا حرکت نمی‌کند.

نظریه دیگر این است که ایران مذاکره کردن بلد نیست چون یک سیستم عقلانی نیست. بر اساس این نظریه، ایرانی‌ها دلشان تعامل با غرب را می‌خواهد و غرب هم در جستجوی تغییر رژیم در ایران نیست و تنها مشکلی که وجود دارد این است که ایرانی‌ها درست رفتار نمی‌کنند و مذاکره بلند نیستند و هی کارشکنی می‌کنند. این نظریه را ضعیف و غیر محتمل می‌دانم.

نظریه دیگر این است که غرب نیرومند است و ایران ضعیف و ایران باید نسبت به سیاست‌های غرب تسلیم باشد چرا که قد علم کردن در مقابل کشورهای نیرومندی مانند آمریکا و متحدان آن دیوانگی است. بر اساس این دیدگاه، باید دید خواست طرف مقابل چیست و همان‌کار را انجام داد. فرضا اگر طرف مقابل در جستجوی تغییر رژیم در ایران است، نظام سیاسی در ایران خود باید از قدرت کناره‌گیری کند و سرنوشت سیاسی ایران را به دست گروه‌های جدیدی که با غرب هماهنگی بیشتری دارند بسپارد. این نظریه را هم حتی با فرض پذیرفتن پیش‌فرض‌هایش (ضعف مطلق ایران و قدرت مطلق غرب) با توجه به این‌که عملی نیست (چطور می‌توان تصور کرد نظام سیاسی ریشه‌دار و پیچیده ایران دست به خودبراندازی صلح‌آمیز بزند؟!) قابل اعتنا نمی‌بینم.

تحلیل

مدافعان یا منتقدان هر کدام از این نظریه‌ها دلایلی در دفاع از موضع خود می‌آورند. طرف‌داران نظریه 1، معتقدند ایران با سیاست تنش‌زا و تندروانه خود در موارد حساسی مانند اسرائیل که غرب روی آن بسیار حساس است، باعث شده بدبینی غربی‌ها نسبت به رفتار و نیت‌های ایرانی‌ها دوچندان شود. آن‌ها معتقدند اگر چه ایرانی‌ها در چندین مرحله سعی کرده‌اند حسن نیت خود را نسبت به برنامه صلح‌آمیز هسته‌ای خود به غربی‌ها نشان دهند (مثلا غنی‌سازی داوطلبانه به مدت 3 سال از سوی ایران) اما این امتیازها برای ترمیم بی‌اعتمادی‌های ایجاد شده در طرف غربی کافی نبوده و لازم است ایران امتیازهای بیشتری به غرب بدهد تا کم کم غرب نیز لبخند به لب (و نه شمشیر به دست) جلو بیاید.

اما طرف‌داران نظریه 2، معتقدند ایران به اندازه کافی به غرب چراغ سبز نشان داده است (همکاری با آمریکا در شکست طالبان، توقف داوطلبانه غنی‌سازی، نامه به دولت آمریکا و وعده مصالحه در همه زمینه‌های مورد اختلاف که با بی توجهی رو به رو شد و غیره) ولی در پاسخ غرب حلقه محاصره و اعمال فشار را بر ایران تنگ‌تر کرده است. طرف‌داران نظریه 2 همچنین اشاره می‌کنند که در ضمن تحرکات براندازانه غرب نسبت به ایران مستمر و قدیم است (فرضا جنگ ایران و عراق یک نمونه‌اش). آن‌ها به نگاه سلطه‌جویانه غربی‌ها به ایران و روی‌کرد از سر بی‌حوصلگی آن‌ها نسبت به راه‌حل‌های بلندمدت و آهسته دیپلماتیک ارجاع می‌دهند و معتقدند دادن امتیازهای بیشتر به غربی‌ها اشتباه است، چرا که هر چه ایران دست خود را از کارت‌های برنده بیشتر خالی‌ کند، طرف مقابل که هدف تغییر رژیم در ایران دارد با آسودگی خاطر بیشتری سیاست‌های خود را پیش خواهد برد.

پیش‌بینی

پیش‌بینی سرنوشت این مذاکرات و این‌که روند تقابل/تعامل بین ایران و غرب به کجا خواهد رفت کار ساده‌ای نیست. اما به هر حال حدس شخصی من این است که در این مذاکرات ایران با امید به صحت نظریه 1، امتیازهای مهمی را به غرب پیشنهاد خواهد کرد و در ازای آن خواستار کاهش فشار بر ایران می‌شود. غرب امتیازها را کافی نخواهد دانست و مطالبات بیشتری درخواست می‌کند. جناح‌هایی در ایران که نسبت به نظریه 2 متمایل هستند، این رفتار غرب را تاییدی بر دیدگاه خود خواهند دانست و امتیازهای بیشتری به غرب نمی‌دهند و آز آن سو طرف غرب هم که راضی نشده ایران را به کارشکنی و پنهان‌کاری متهم خواهد کرد. پنهان‌کاری ایران البته توسط طرف غربی هرگز اثبات نمی‌شود ولی به هر حال قدرت لابی و رسانه کار خودش را می‌کند و ایران کارشکن غیرمنطقی مذاکرات خواهد شد که دیپلماسی سرش نمی‌شود و سر جنگ دارد. به این ترتیب بازی خطرناک بین ایران و غرب بعد از این مذاکرات نیز با شدت و حدت قبل ادامه خواهد یافت.

از ته دل امیدوارم این پیش‌بینی درست نباشد!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

برنامه هسته‌ای و پارادوکس ایرانی

توی این مدتی که به مرخصی اجباری از وب فارسی رفته بودم دوستانی لطف کرده بودند و احوال پرسیده بودند و بعضا نگران شده بودند. جا دارد از این دوستان تشکر کنم و عذرخواهی کنم از این‌که خبر نداده بودم و موجب نگرانی‌شان شده بودم. امروز بعد از مدت‌ها داشتم انبوه مطالب خوانده نشده داخل گوگل‌ریدر را می‌خواندم که متوجه شدم نویسنده وبلاگ «ایمایان» چند وقت پیش مطلبی نوشته به نام «صورت‌بندی مسئله‌ی ایران اتمی، طرحی پیشنهادی برای فهم بهتر موضوع» که از من و چند دوست دیگر خواسته است که آن را بازبینی کنیم. با توجه به اهمیت موضوع من هم اگر چه خودم را به هیچ عنوان صاحب نظر یا حتی مطلع در این زمینه نمی‌دانم سعی می‌کنم به ادامه بحث کمک کنم و نظرات خودم را در این‌جا می‌نویسم. این نوشته نقد نوشته ایمایان یا دوستان دیگری که در پاسخ به فراخوان او نوشته‌اند نیست، بلکه صرفا بازتابی است از دیدگاه من نسبت به این موضوع. در پایان این نوشته لینک مطالبی که مرتبط با این نوشته منتشر شده را می‌آورم و تا چند هفته آینده نیز آن را به روز خواهم کرد. شما هم اگر مطلبی دارید که مرتبط با این بحث است لطفا اطلاع دهید تا لینک آن را در پایان اضافه کنم.

برای درک پرونده هسته‌ای ایران و موضوعات پیرامونی آن ابتدا باید یک سری پیش‌فرض‌های مهم را مرور کنیم. چرا که بدون در نظر گرفتن این نکته‌های مهم، به سختی می‌توانیم درک واقع‌گرایانه‌ای از اوضاع داشته باشیم. در نتیجه این گفتار را به صورت بند به بند جلو می‌برم. گزاره‌های مطرح شده در این نوشته متعدد هستند و شاید خیلی از آن‌ها را در اینجا باز نکنم و فقط به نتیجه اشاره کنم. در صورتی که فرصت و حوصله شما و من اجازه دهد در مورد جزییات بیشتر صحبت خواهیم کرد.

(۱) اوضاع ایران در منطقه

برخلاف اوضاع داخلی کشور که در یک نقطه حضیض (مینیمم) نسبی قرار دارد، وضعیت ایران در منطقه در یک نقطه اوج (ماکسیمم) نسبی قرار گرفته است. برای اولین بار در طی قرن‌ها، ایران رقیب خطرناکی در همسایه‌ غربی خود ندارد و با آسودگی نفوذ خود را در عراق عمق و گسترش داده است. نوار مرزی ایران و عراق که به خاطر حضور قدرت‌های محلی (عراق در زمان صدام)، منطقه‌ای (عراق در زمان عثمانی) یا جهانی (عراق در زمان اشغال توسط آمریکا) به مثابه خط قرمزی برای اعمال قدرت ایران به سوی غرب بود امروز تبدیل به یک ناحیه خالی از هر نوع قدرت جدی شده است که دست ایران در آن بازتر از هر کشور دیگری است. ممکن است بگویید اما روابط ایران با سایر همسایگانش به قهقهرا رفته و نمی‌توانیم مدعی شویم که ایران در یک وضعیت بهینه از نظر منطقه‌ای قرار دارد. پاسخی که به این ایراد می‌توانیم بدهیم این است که به دلیل ساختار خاص جغرافیایی ایران که در واقع یک منطقه محصور است (از شمال و غرب و جنوب غرب کوهستان‌های البرز و زاگرسِ از جنوب شرق و شرق ارتفاعات پراکنده و همین‌طور نواحی کویری) کمتر قدرت خارجی می‌تواند ایران را مستقیما مورد تهدید قرار دهد. خطراتی که ایران را تهدید می‌کند بیشتر از ناحیه جنوب غربی (خوزستان) است که منطقه کم ارتفاع و ثروتمندی است که موانع طبیعی و جدی‌ای در آن‌ وجود ندارد و در نتیجه آسیب‌پذیرترین منطقه ایران است که می‌تواند توسط قدرت غربی همسایه ایران مورد تجاوز قرار بگیرد. خوزستان پاشنه آشیل ایران است که صدام حسین نیز قصد داشت از همان نقطه ایران را از پای در آورد. به هر ترتیب، موضوع مهم این است که حتی اگر روابط ایران با کشورهای مختلف در وضعیت غیرایده‌آل باشد، نفوذ و بسط قدرت سیاسی و امنیتی ایران در عراق به معنای تضمین امنیت خوزستان و در نتیجه تضمین امنیت ایران است. از این منظر می‌توانیم درک کنیم که ایران با در مهار نگاه داشتن اوضاع در عراق چگونه در یک وضعیت نسبتا ایده‌آل از لحاظ منطقه‌ای به سر می‌برد.

درست در همین راستاست که می‌توانیم درک کنیم چرا رقبای منطقه‌ای ایران تحرکات خود را برای مهار کردن حوزه نفوذ ایران دو چندان کرده‌اند. فرضا مانورهای ترکیه و عربستان در سوریه را در این راستا ببینید. ایران دارای نفوذ در عراق که با سوریه نیز متحد باشد به یک نیروی تعیین کننده منطقه‌ای تبدیل می‌شود که مورد قبول عربستان و ترکیه نیست. از سوی دیگر چنین ایران نیرومندی، نگرانی اسرائیل را که نیرومندترین اما آسیب‌پذیرترین قدرت منطقه است را بر می‌انگیزد. خلاصه‌اش این که همزمان با بهبود شرایط منطقه به سود ایران فشارهای منطقه‌ای بر ایران از سوی رقبای منطقه‌اش (ترکیه، عربستان و اسرائیل) بیشتر می‌شود. اما این کشورها دارای متحدان نیرومندتری هستند که بدون شک مهم‌ترین آن‌ها آمریکاست که در منطقه منافع راهبردی و بلندمدت دارد.

(۲) اوضاع داخلی ایران

طبعا هیچ جامعه‌ای بدون مشکل نیست و شدت و ضعف مشکلات را هم نمی‌توان به صورت عینی اندازه‌گیری کرد. در نتیجه بسته به این‌که چکاره باشید و کجای ایران یا جهان ایستاده باشید و نوع و سطح انتظارات شما چه باشد ممکن است بحران‌های فعلی ایران را به صورت‌های مختلفی تفسیر کنید. اما به صورت کلی کمتر ایرانی‌ای را می‌شناسیم که اذعان نکند ایران از داخل دچار بحران است. پس اجازه دهید در همین حد داشته باشیم که ساخت سیاسی ایران در داخل کشور با بحران‌های جدی و روزافزون رو به روست و از این نظر در یک وضعیت ضعف نسبی قرار گرفته است. این ضعف نسبی دلایل و نشانه‌های مختلفی دارد و روی بسیاری از روندها و مسايل هم تاثیر می‌گذارد که می‌شود در جای خودش درباره‌شان صحبت کرد. یکی از دلایل مهم همان موضوع اشاره شده در بند (۱) است و البته دلایل مهم دیگری نیز دارد که به نظر مستقیما من به بحث هسته‌ای مربوط نمی‌شوند اگرچه به صورت غیرمستقیم به آن وابسته اند.

(۳) برتری نظامی ایران در منطقه 

پاکستان به دلیل قرار گرفتن در وضعیت آچمز با هند فعلن (تا آینده قابل پیش‌بینی) تهدیدی علیه ایران محسوب نمی‌شود. کشورهای شمالی ایران نیز به دلیل حضور روسیه هرگز به صورت مستقل تهدیدی علیه ایران محسوب نمی‌شوند (و برعکس). مرز ایران و ترکیه نیز تا چند صد کیلومتر در خاک ترکیه کوهستانی است. در نتیجه نه ایران تهدید نظامی جدی‌ای علیه ترکیه است و نه برعکس. ایران و ترکیه فقط به صورت غیرمستقیم می‌توانند با یکدیگر رویارویی کنند: فرضا در رقابت بر سر نفوذ در عراق یا سوریه یا تحرکات قومی، مذهبی و غیره. عراق تنها کشوری در منطقه است که این توانایی را دارد که بتواند ایران را به صورت جدی تهدید نظامی کند (و این کار را هم اخیرا انجام داده است). اما با حذف عراق به عنوان عامل مهم نظامی تاثیرگذار در منطقه و با صرف‌نظر کردن از حضور نظامی آمریکا و متحدانش در منطقه خلیج فارس، ایران قدرت بلامنازع نظامی منطقه است. این توان‌مندی نظامی در درجه اول از موقعیت جغرافیایی «حمله ناپذیر» ایران و همین‌طور جمعیت هفتاد-هشتاد میلیونی این کشور ناشی می‌شود و این‌ها عواملی نیستند که عربستان یا کشورهای کوچک‌تر منطقه خلیج فارس بتوانند چاره‌ای در برابر آن بیابند. تنها چاره این کشورها همان است که در عمل اتفاق می‌افتد: اتحاد نظامی با قدرت‌های فرامنطقه‌ای و تلاش برای اعمال فشار روزافزون به ایران.

به این ترتیب می‌رسیم به قلب تحلیل‌مان از پرونده هسته‌ای ایران. پرونده هسته‌ای ایران حتی اگر امروز به صورت کامل با عقب‌نشینی صد در صد ایران همراه باشد، به اندازه سرسوزنی شرایط موجود (برتری نظامی ایران در منطقه و تلاش کشورهای منطقه برای ضعیف کردن ایران) را عوض نمی‌کند. تنها چیزی که می‌تواند واقعا شرایط موجود را عوض کند ضعیف شدن ایران به حدی است که دیگر تهدیدی برای این کشورها در منطقه نباشد که آن هم فقط با ضعیف شدن شدید حاکمیت مرکزی ایران، از بین رفتن توان کلاسیک نظامی ایران و یا کاهش شدید جمعیت ایران میسر خواهد بود. اما این خود فاجعه دیگری برای ایران خواهد بود، چرا که در این صورت نخواهد توانست انسجام قومیتی خود را حفظ کند و چند پاره خواهد شد. این را هم اضافه کنم که ایران به خاطر ماهیت چندقومیتی و جغرافیای از هم گسسته و کوهستانی‌اش با یک پارادوکس همیشگی رو به روست: اگر بخواهد یکپارچه و منسجم باشد باید نیرومند و اقتدارگرا و دارای سیستم نظامی-امنیتی قوی باشد، اما اگر بخواهد آزادمنش و دموکراتیک (به آن معنا که در اروپای شمالی می‌بینیم) عمل کند دستخوش از هم گسیختگی قومی و مذهبی شده و یک‌پارچگی‌اش را از دست خواهد داد. با توجه به این وضعیت، هر ساخت سیاسی که در ایران مرکزی حکومت کند متمایل به بسط اقتدارگرایی و گسترش کنترل و مهار نظامی و امنیتی بر گسترده متکثر قومی و مذهبی در ایران خواهد بود. نتیجه‌ای که در تضاد آشکار با آرمان‌های مدرن لیبرال قرار دارد اما یک واقعیت تاریخی-جغرافیایی در ایران است. در نتیجه به جرات می‌توان گفت که «لیبرالیسم سیاسی» و «انسجام ملی» دو خصوصیتی هستند که همزمان در ایران رخ نخواهند داد.

(۴) آیا ایران به دنبال سلاح‌های هسته‌ای است؟

پاسخ تقریبی به این سوال‌ خیر است. ایران بنا به گزارش سازمان‌های اطلاعاتی خود غربی‌ها برنامه‌ نظامی هسته‌ای ندارد (اگر هم داشته تعطیل کرده) و منابع بین‌المللی هم جز تکرار بعضی نگرانی‌ها و تحرکات سیاسی هیچ مدرک مشخصی در این رابطه ارائه نداده‌اند. پس می‌توانیم با تقریب خوبی فرض کنیم که ایران در حال توسعه سلاح هسته‌ای نیست. اما سوال اساسی‌تر این است که «آیا ایران باید در جستجوی سلاح‌های هسته‌ای باشد؟»

برای پاسخ دادن به این سوال باید ببینیم ایران از دستیابی به سلاح‌ هسته‌ای چه سودی می‌برد؟ آیا صرف داشتن یک یا چند بمب هسته‌ای می‌تواند قدرت دفاع یا تهاجمی این کشور را به گونه‌ای که معادلات منطقه را عوض کند تغییر دهد؟ (فرضا تضمین کننده امنیت کشور باشد؟)

خیر.

اول این که داشتن سلاح هسته‌ای بدون امکان کوچک‌سازی آن به گونه‌ای که قابل نصب بر کلاهک یک موشک (به خصوص دوربرد) باشد اهمیتی ندارد و فقط برای پز سیاسی در مدارس خوب خواهد بود. یعنی بر فرض که ایران در چند سال آینده بتواند یک سلاح هسته‌ای آزمایش کند، این موضوع فاصله زیادی با این دارد که بتواند آن را به صورت قابل حمل روی موشک نصب کند (deploy). خلاصه این‌که درست به اهمیت ساختن و آزمایش کردن سلاح هسته‌ای، بحث امکان پرتاب آن (delivery) آن اهمیت دارد.

دوم این‌که ایران می‌داند توسعه جدی سلاح‌های هسته‌ای به هر حال نمی‌تواند تا نهایت سری باشد و در مرحله‌ای علنی خواهد شد. در بهترین حالت این علنی‌سازی در آستانه آزمایش هسته‌ای سلاح انجام خواهد شد. اما آزمایش هسته‌ای ایران بدون شک با حمله هوایی و گسترده (و چه بسا هسته‌ای) به ایران همراه خواهد بود. در نتیجه حاکمیت ایران می‌داند که هرگز نباید دست به آزمایش هسته‌ای سلاح (فرضا در حال توسعه) خود بزند و بدون آزمایش هسته‌ای هم بسیار بعید است که بتواند فن‌آوری نظامی جدی هسته‌ای را به دست بیاورد.

سوم این‌که برفرض ایران دو سه عدد سلاح هسته‌ای قابل حمل یا پرتاب هم بسازد. این موضوع چیزی به معادلات منطقه اضافه یا کم نمی‌کند. کشورهای رقیب ایران در منطقه یا خود دارای سلاح‌های هسته‌ای (با تعدادی به مراتب بیشتر از آن چه ایران بتواند در بهترین حالت تولید کند) هستند و یا با کشورهایی که دارای سلاح‌های هسته‌ای هستند متحد شده‌اند. در نتیجه دستیابی به سلاح هسته‌ای اگر چه هیجان ژورنالیستی داستان را زیاد می‌کند و ممکن است باعث شود آقای فلانی رای بیاورد و آقای بهمانی رای نیاورد، اما چیزی را در معادلات ژئواستراتژیک عوض نمی‌کند. سلاح‌های هسته‌ای ایران (برخلاف توان نظامی کلاسیک و امنیتی‌اش) تزیینی خواهند بود و حتی در صورتی که به این کشور حمله شود کاربردی نخواهند داشت چرا که استفاده از اولین سلاح هسته‌ای توسط ایران مجوز استفاده چند ده یا چند صد برابر سلاح‌های هسته‌ای علیه ایران را به کشورهایی مانند اسرائیل یا آمریکا یا غیره خواهد داد که به معنای پایان قطعی ایران خواهد بود. پس ایران حتی اگر چند عدد سلاح هسته‌ای قابل هم بسازد هم به هیچ عنوان امکان استفاده از آن‌ها را نخواهد داشت و تهدیدی که به هیچ عنوان امکان عملی سازی‌اش وجود نداشته باشد، تاثیری بر معادلات نظامی و سیاسی منطقه نخواهد گذاشت.

(۵) اگر ایران به دنبال سلاح‌های هسته‌ای نیست، پس چرا برنامه هسته‌ایش را با این سماجت پی می‌گیرد؟

همان‌طور که گفتم، ایران نمی‌تواند در جستجوی سلاح‌های هسته‌ای باشد و چنین حرکتی اولا به نتیجه نخواهد رسید (نخواهند گذاشت) و ثانیا تضمین‌گر امنیت ایران نیست (بلکه برعکس، امنیت این کشور را به مخاطره جدی خواهد انداخت). پس سوالی که مطرح می‌شود این است که پس چرا ایران به دنبال برنامه هسته‌ای به اصطلاح صلح‌آمیز است؟

اولا که این موضوع حق ایران و هر کشور دیگری است که انرژی هسته‌ای داشته باشد. اما ممکن است بپرسیم که خوب چرا ایران اصرار دارد که از این حق خود استفاده کند؟ فرضا چرا بی‌خیال این حق خود نمی‌شود؟

به نظر من علت اصرار ایران به توسعه فن‌آوری صلح‌آمیز هسته‌ای (در کنار اهداف مختلفی مانند تولید انرژی و یا کاربردهای دیگر صنعتی یا تحقیقاتی) به دست آوردن «امکان ساخت سلاح هسته‌ای» است و نه «ساخت سلاح هسته‌ای».  صرف داشتن «امکان» ساخت سلاح‌های هسته‌ای می‌تواند به صورت یک عامل بازدارنده مهم علیه رقبای منطقه‌ای و متحدان فرامنطقه‌ای آن‌ها عمل کند. ممکن است سوال کنید که این دیگر چه صیغه‌ای است که من می‌گویم دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای عامل بازدارنده نیست اما «امکان» دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای عامل بازدارنده است؟

توضیح‌اش این است که دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای عامل بازدارنده نیست چون ایران هسته‌ای مجهز به برتری نظامی کلاسیک در منطقه بدون شک مورد هدف قدرت‌های بزرگ قرار خواهد گرفت. اما ایرانی که «ممکن است» سلاح هسته‌ای تولید کند اما در عمل هرگز آن را تولید نخواهد کرد رقبای منطقه‌ای را در یک وضعیت تهدید دائمی نگاه می‌دارد بدون این‌که توجیه کافی داشته باشند که هزینه فوق‌العاده زیاد حمله به ایران را بپردازند. به این ترتیب ایران هرگز بهانه کافی برای این‌که به این کشور حمله کنند را در اختیار رقبای منطقه‌ای و متحدان غربی‌شان قرار نخواهد داد (این بهانه می‌تواند ساختن سلاح هسته‌ای باشد) و از طرفی هرگز اطمینان کافی را نیز به این کشورها نمی‌دهد که برنامه‌ هسته‌‌ای‌اش صد در صد صلح‌آمیز است. به بیان دیگر، برد ایران در این است که سلاح هسته‌ای نسازد اما طرف را نیز از این امر مطمئن نکند.

(۶) آیا غربی‌ها این را نمی‌دانند؟

آن چه را که در بند ۵ گفتم، آیا تحلیل‌گران غربی نمی‌دانند؟ چرا البته که می‌دانند. خوب، سوالی که مطرح می‌شود این است که اگر می‌دانند پس چرا به برنامه هسته‌ای ایران گیر می‌دهند؟ دلیل‌اش را باید در آن چه در بند ۱ و ۳ گفتم جستجو کنید. ایران به دلیل تغییر تعادل قدرت در منطقه باید تحت فشار مضاعف قرار بگیرد و مهار شود. این مهار شدن و تحت فشار قرار گرفتن باید توجیه داشته باشد و مطمئنا در سطح سیاسی و رسانه‌ای هیچ کشوری نمی‌تواند ایران را به جرم داشتن جمعیت زیاد و یا توان نظامی کلاسیک بالا (به صورت نسبی) متهم کند. در نتیجه اعمال فشار بر ایران که یک راهبرد جدی است به بهانه‌های مختلف انجام می‌شود که نقش تعیین کننده ندارند و بیشتر جنبه سیاسی و تبلیغی دارند. نمونه این چنین بهانه‌هایی موضوعاتی شبیه «وضعیت حقوق بشر در ایران»، «ایران حامی تروریسم است» و یا «ایران در جستجوی سلاح هسته‌ای است» انجام می‌شود. هر سه این موارد اگر چه ممکن است بسته به زاویه دید شما درست باشند اما هیچ کدام نقش زیربنایی و کلیدی در راهبرد اصلی رقبای ایران و متحدان آن‌ها در قبال ایران که فشار بر ایران و تضعیف و مهار این کشور است ندارند.

(۷) ایران باید چکار کند؟

اگر راهبرد اصلی کشورهای رقیب ایران در منطقه (و متحدان آن‌ها) اعمال فشار بر ایران به هر بهانه و روش ممکن است، سوال مهم این است که پس راهکار ایران برای مقابله با چنین راهبردی چیست؟ آیا ایران نباید کوتاه بیاید و عقب نشینی کند؟ آیا نباید دست از برنامه هسته‌ایش بشوید؟

پاسخ این سوال ساده نیست و روز به روز یا ماه به ماه باید بازبینی شود، بسته به شرایط منطقه و جهان و اوضاع داخلی کشور. اما به صورت کلی این طور هم نیست که به سادگی معتقد باشیم مشکل ایران با عقب نشستن از برنامه هسته‌‌ای‌اش یا رو کردن کارت‌هایش حل می‌شود و رقبای منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای ایران از در صلح وارد خواهند شد. نکته‌ای که نباید فراموش کنیم این است که مشکل اصلی آن‌ها با ایران توانمندی کلاسیک ایران (در خلاء عراق) است. تنها چیزی که ممکن است این مشکل را حل کند رخ دادن یک یا چند تا از تحولات زیر است:

الف) تیم بندی در منطقه عوض شود

آمریکا متحدان فعلی‌اش را رها کند و گروه‌بندی‌ جدیدی در منطقه شکل بگیرد. فرضا ایران با اسرائیل و آمریکا متحد شود و آمریکا به عربستان یا ترکیه پشت کند. این موضوع با توجه به پیوندهای عمیق آمریکا با ترکیه یا با عربستان در آینده نزدیک دور از ذهن به نظر می‌رسد.

ب) ایران از نظر توان نظامی کلاسیک تضعیف شود

با اعمال تحریم‌های سنگین علیه ایران، قطع اتحاد ایران با سوریه به کمک ایجاد آشوب در سوریه و تغییر رژیم در این کشور، مهار کردن نفوذ ایران در عراق و قدرت گرفتن حاکمیت مرکزی نیرومند در عراق که در تضاد با ایران باشد، ایجاد تحریکات و ناآرامی‌های قومی و مذهبی در ایران به دنبال تضعیف حکومت مرکزی و کاسته شدن کنترل امنیتی و نظامی آن بر اجزاء کشور و در شدیدترین حالت رویارویی نظامی با ایران. این وضعیت بدترین نتیجه ممکن برای ایران خواهد بود چرا که همان‌طور که در پاردوکس ایران ذکر کردم، ایرانی که از نظر حکومت مرکزی ضعیف باشد دستخوش تجزیه و پراکندگی خواهد شد و شرایط ملوک‌الطوایفی بر آن حکمفرما خواهد شد.

ج) ایران به عنوان قدرت منطقه‌ای پذیرفته شود

این وضعیت مطلوب‌ترین حالت برای ایران خواهد بود. به این ترتیب که کشورهای منطقه و متحدان آن‌ها ایران را به عنوان یک قدرت ظهوریافته  و تثبیت شده در منطقه بپذیرند و به جای تلاش برای تضعیف آن، به تعامل و همکاری با آن در امور مختلف بپردازند. این گزینه می‌تواند ایران را به قطب اقتصادی و نظامی منطقه تبدیل کند اما اولین و مهمترین شرط آن این است که چنین گزینه‌ای در سیاست‌های جهانی آمریکا بگنجد و با منافع راهبردی این کشور در آسیا در تضاد نباشد.

خوب حالا بازگردیم به این بحث که ایران باید چکار کند؟ ایران با چندین چالش رو به روست که حل کردن همه آن‌ها به نظر غیرممکن یا بسیار دشوار می‌رسد (پارادوکس‌گونه هستند). از یک طرف ایران می‌خواند یک‌پارچگی‌ ملی‌اش را حفظ کند. در نتیجه برای این کشور حیاتی است که توان نظامی کلاسیک و توان امنیتی‌اش را حفظ کند. ایران ممکن است به هر چیزی تن دهد (اتحاد با اسرائیل، کوتاه آمدن در برنامه هسته‌ای و غیره) اما خط قرمز این کشور از دست دادن توان نظامی کلاسیک و به دنبال آن تضعیف بازوی امنیتی‌اش در داخل و در منطقه (به ویژه عراق) خواهد بود. چرا که چنین وضعیتی به سرعت به تجزیه ایران و آشوب ختم خواهد شد. از طرف دیگر، حفظ چنین یک‌پارچگی به این معناست که حکومت در ایران نمی‌تواند چندان لیبرال مآبانه عمل کند و اقتدارگرایی نتیجه اجتناب‌ناپذیر آن است. رقبای ایران از این نقطه ضعف ایران به خوبی اطلاع دارند و تا حد توان روی آن مانور می‌دهند. از سوی دیگر خواسته‌های روزافزون طبقه متوسط و شهری ایرانی که خواستار شرایط سیاسی و اجتماعی‌ای نظیر آن چه در کشورهای اروپای مرکزی و شمالی (یا آمریکای شمالی) وجود دارد هستند نیز کار مدیریت شرایط را چندین بار دشوارتر ساخته است. این را بگذارید کنار سوء مدیریت، فساد اداری، ناکارآمدی و بی‌نظمی و رقابت‌های مافیایی موجود در ساختارهای سیاسی و مدیریتی کشور تا به این نتیجه برسید که آن چه در بند ۲ تحت عنوان اوضاع داخلی ایران بحرانی است نوشتم به شدت جدی است.

در این وضعیت به نظر می‌رسد تصمیم حکومت مرکزی فعلن این است که منابع محدود خود را با حفظ اولویت بر مهم‌ترین موضوع یعنی حفظ امنیت کشور و حفظ یکپارچگی ملی متمرکز کند. به این ترتیب هر چه فشارها بر ایران افزایش یابد، سیاست‌های اقتدارگرایانه و امنیتی تشدید خواهد شد و پارادوکس ایران پیچیده‌تر خواهد گشت. پارادوکسی که چند وجه دارد: وضعیت قوی در منطقه، وضعیت ضعیف در داخل، گرایش از بالا به سمت اقتدارگرایی به منظور حفظ یکپارچگی و خواست طبقات متوسط از پایین برای شکل‌گیری ارزش‌های لیبرال در سطوح سیاسی و اجتماعی کشور.

مطالب مرتبط در سایر وبلاگ‌ها:


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: حقوق بشر یا پیاده نظام آمریکا؟

  • تنها چیزی که می‌توانید در جهان تغییر دهید جای بالش زیر سرتان است » مانی ب
    این نوع ادبیات حماسی که دلاوری برخیزد و قدم در راه بگذارد و ما هم پشت سرش مانند گله‌ای گوسفند اشك‌ريزان خروش برآوریم و مناسبات را تغییر دهیم٬ برای شهروند امروز بخشی از ادبیات گذشته است. ذهنیتی که در این‌گونه ادبیات نهفته است ذهنیتی ارتجاعی است. تبلیغ و ترویج چنین ذهنیتی چیزی جز تحمیق و جلوگیری از دیدن واقعیت ملموس پیش روی‌مان نیست٬ و بدون دیدن واقعیت و فراهم ساختن ابزار مناسبی برای ایجاد تغییر در آن٬ و بدون درک از توانایی‌های واقعی آدم‌های امروز و پذیرش آن به عنوان یک اصل مسلم٬ نمی‌توان به تغییرات مناسبی رسید.
  • در باره منش روشنفکران: احمد شاملو: غولی که گاه ادای کوتوله ها را در می آورد » احمد سیف
    در این نوشتار می خواهم به اختصار از منش روشنفکران سخن بگویم و همین جا بگویم که بر خلاف مرحوم آل احمد که در هر چیز و همه چیز، حتی در منش روشنفکران، نشانی از توطئه می دید و «غرب زدگی»، من بر آن سرم که وارسیدن نقش روشنفکران بدون وارسیدن فرهنگ استبدادی حاکم موثر و مفید نیست.
  • اوباما و اورول: زبان امپراتوری و زبان جديد » دومنيکو لوزوردو
    تحلیل وقایع لیبی
  • لیبی و تبلیغات جنگ » آن مورلی ، ترجمهٔ حمید محوی
    تحلیل وقایع لیبی
  • جريان تکفيری، مهرۀ بازی کثيف امپرياليسم در ليبی! » عدالت
    و در رأس همه، و بهت‌انگيزترين آن‌ها، صحنه‌سازی ناتو با کمک دوحه و قطر بود که همانند صحنه‌‌پردازان هاليوود، چيزی را که شبيه «ميدان سبز» طرابلس به نظر می‌رسيد، طراحی کردند. ساختمان‌های «ميدان سبز» خيلی قديمی هستند، برخی از آن‌ها به امپراتوری روم برمی‌گردند- اما آن‌ها در دوحه نسخه بدل آن را ساختند. اگر در اينترنت نگاه کنيد مقايسه جالبی وجود دارد که «ميدان سبز» واقعی را در کنار «نسخه جعلی» آن قرار داده و اين خيلی شبيه اصل است، اما تفاوت‌های زيادی وجود دارند که جعلی بودن آن را نشان می‌دهند. از اينرو، اين يک کارزار عظيم شست‌و‌شوی مغزی و جنگ روانی است و تأثير خيره‌کننده‌ای داشته است.
  • لیبی، سیبی که رسیده تر به دامان استعمار افتاد » یونگه ولت، ترجمه رضا نافعی
    مروری بر تاریخ معاصر لیبی
  • دهمین سال آغاز بلاگستان فارسی و یادی از وبلاگ نویسانی که دیگر کنارمان نیستند » اشکان منفرد
    هدفم از این نوشته، یادی ست از وبلاگ نویسانی که دیگر کنارمان نیستند. آنهایی که به قول خواجه شیراز: دوامشان با قلم شان بر جریده عالم ثبت شد. افسوس که آمار دقیقی از اهالی فوت شده بلاگستان در دست نیست تا بشود حق مطلب را ادا کرد. بنابراین نگارنده تنها به دانسته خود و اطلاع از آنچه می داند می پردازد.
  • خط و نشان بی‌بی‌سی » مسعود برجیان
    برنامه‌ی جدیدی که بی‌بی‌سی، زیر نام یک مستند ساخته است، آشکارا نشان از یک چرخش رویکرد ریشه‌ای در روابط بی‌بی‌سی و بریتانیا (و حتی غرب) با ایران دارد.
  • قدافی در دوزخ یا دستمالی که به دور انداخته شد! » ناصر فکوهی
    قذافی کشته شد، و سران قدرت های بزرگ، این «پیروزی» را به خود و به مردمانشان تبریک گفتند و از نیروهای نظامی خود برای هدایت عملیات در این جهت تشکر کردند. اما آنچه روشن نشد و شاید هرگز روشن نشود، چیزی بسیار ساده تر است: چه کسی به جز این جنایتکار پیش پا افتاده و کمابیش دیوانه، باید پاسخگوی چهل سال دیکتاتوری او و پذیرش این دیکتاتوری به مثابه یم «دولت ملی» در نظام جهانی باشد؟ چه کسی یا کسانی، چه  ایدئولوژی و چه فرایندهای سیاسی و اقتصادی و  نظامی ای در جهان باید پاسخگوی میلیون ها انسانی باشند که در تمام این سال ها، به صورت های مختلف از  قتل و شکنجه تا زندان و تبعید،  فدای این جنایتکار شدند؟
  • قذافی و وال استریت، دو روی سکه نظام سرمایه داری » احمد نادری
    ناتو که به عنوان بازوی نظامی سرمایه داری مدرن عمل کرده و در راستای سیاست های استثماری غرب تاکنون عملیات های متعددی در تسخیر سرزمین های ثروتمند و سرشار از نفت خاورمیانه انجام داده است، با حمایت چندین ماهه از به اصطلاح انقلابیون لیبیایی، بازی موش و گربه ای را با قذافی و طرفدارانش به راه انداخته بود تا به وقتش، از این بازی نهایت استفاده را ببرد.  بنا بر ادعای سازمان اطلاعاتی آلمان (BND)، ناتو از محل دقیق اختفای قذافی خبر داشته است، ولذا به آسانی می توانسته است وی را دستگیر کرده و یا در همان ابتدا بکشد. اما کشته شدن قذافی در این برهه زمانی، بیش از آنکه امری اتفاقی باشد، واقعیتی دیگر را در پشت خود دارد. خبر مرگ قذافی، و پخش آن در رسانه ها در این برهه زمانی، جدای از اینکه امری فراواقعی بوده و ریشه در فراواقعیتی مدرن دارد،  پیش و بیش از هر چیز،  یک واقعیت را به تصویر می کشد و آن، اینست که انتشار این خبر، برای انحراف اذهان عمومی مردم دنیا از جنبش وال استریت است.
  • حقوق بشر یا پیاده نظام آمریکا؟ » اکبر گنجی
    من به صراحت همیشه گفته ام که مخالف اپوزیسیون سازی توسط دولت آمریکا و دول غربی هستم. منظورم چیزی است که در عراق و خصوصاً لیبی روی داد. این که دول غربی مخالفان را گرد هم جمع کنند، و از آنها در پروژه هایی چون پروژه ی لیبی استفاده کنند، بد و خطرناک است. گذار ایران از نظام استبدادی سرکوبگر به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و دموکراسی، وظیفه ی ایرانیان است، نه دولت آمریکا یا دیگر دول غربی. من موافق تشکیل «جبهه ی مستقل دموکراسی خواهان ایران که پایبند به حقوق بشرند»، هستم، اما صد در صد مخالف تبدیل ایرانیان مخالف به «پیاده نظام» پروژه های آمریکایی و دول غربی هستم.
  • نگاهی دیگر: لیبیائیزه کردن ایران؟ » اکبر گنجی
    زمانی آرمان و سنت هایی وجود داشت که هیچ کس خود را مجاز به تخطی از آنها نمی دانست. اینک فرد به خود اجازه می دهد که از آمریکا و دول غربی بخواهد که همان بلایی را سر ایران بیاورند، که بر سر لیبی آوردند. به زبان بی زبانی اعلام می شود که آمریکا و دول غربی می تواند از ما به همان نحوی که از کسانی در لیبی استفاده کرد، استفاده کند. گویی پیروزی ناتو در لیبی، خاطره تلفات و هزینه های سنگین عراق و افغانستان را به فراموشی سپرده است. اما داوری درباره لیبی هنوز بسیار زود است.
  • در مصر چه گذشت؟ » ب-حکومت
    امروز مبارک رفته است اما دستگاه هایی که دیکتاتوری او بر روی آنها بنا شده بود همچنان پابرجا هستند. نیروهای مسلح در قالب شورای عالی نظامی قدرت مطلق را در اختیار دارند. نیروهای مسلح مصر چگونه باید ارزیابی شوند و چه نقشی را امروزه ایفا خواهند کرد؟.

*بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

نسخه‌ی ایرانی، انقلاب مصری

به نظر شما حاکمیت ایران تمایل دارد چه نوع آینده‌ی سیاسی‌ای را در مصر شاهد باشد؟ نسخه‌ی ایرانی برای انقلاب محتمل مصر چیست؟

مصر (در کنار ایران و ترکیه) پرجمعیت‌ترین کشور خاورمیانه است و با توجه به بافت جمعیتی و دینی و مجاورت آن با اسرائیل و نقشی که خواه ناخواه در تحولات سیاسی منطقه بازی می‌کند باید در کانون‌ دغدغه‌ی حکومت ایران قرار داشته باشد. پس احتمال این‌که ایران نسبت به سرنوشت تحولات مصر بی‌تفاوت باشد بسیار اندک است و چنین سیاستی را می‌توان اشتباهی استراتژیک و مهلک تلقی کرد. از طرفی در تحلیل استراتژی ایران در قبال مصر باید چهار نکته‌ی مهم زیر را در نظر گرفت:

  1. غرب و اسرائیل نگران قدرت گرفتن نیروهای اسلام‌گرا در مصر هستند.
  2. نیروهای اسلام‌گرا نفوذ قابل توجهی در جامعه‌ی مصر دارند؛ در عین حال بخش غیرقابل انکاری از مردم مصر، مخالف شکل گرفتن یک حکومت اسلامی در کشورشان هستند.
  3. نگرش‌های مختلفی در میان طیف‌های سیاسی حاکم بر کشورهای تاثیرگذار وجود دارد. این اختلاف‌نظرها بر سر چگونه‌گی اعمال نفوذ در مصر با هدف پر کردن خلاء نسبی قدرت و مدیریت ناپایداری مقطعی ایجاد شده است.
  4. با توجه به زمینه‌های تاریخی و منطقه‌ای، احتمال قدرت گرفتن جریان سیاسی هم‌سو با ایران در مصر بسیار اندک است و «مصرِ آینده» حتی اگر اسلامی باشد یک «مصرِ ایرانی» یعنی شکل گرفته بر اساس الگوی حکومتی ایران نیست.

با در نظر گرفتن موارد بالا، می‌توانیم با تقریب موضع احتمالی حکومت ایران درباره‌ی تحولات مصر را به دو دسته‌ی کلی تقسیم کنیم:

فرض اول: ایران می‌خواهد تحولات مصر منجر به انقلاب اسلامی شود

آیا حکومت ایران تمایل دارد تحولات مصر به سمت نفوذ هر چه بیشتر گروه‌های اسلام‌گرا و شکل‌گیری حکومت اسلامی گرایش یابد؟

با در نظر گرفتن عوامل بالا، حمایت علنی و رسمی ایران از حرکت مصر به سمت انقلاب اسلامی، نه تنها به این تحول کمکی نمی‌کند که باعث افزایش حساسیت غرب و اسرائیل و اقشار سکولار جامعه‌ی مصر نسبت به موضوع شده و ضمن کمک کردن به ایجاد موج رسانه‌ای در قبال اسلامی شدن مصر به تقویت گرایش‌های غیراسلامی در داخل مصر و قدرت گرفتن سیاست‌های مداخله‌جویانه‌ی تندروانه‌تر از سوی غرب منجر خواهد شد.

در نتیجه اگر ایران واقعا مایل به قدرت گرفتن جریان انقلاب اسلامی در مصر باشد، بهترین روش حمایت پنهانی از گرایش‌های اسلام‌گرا و رعایت بی‌طرفی ظاهری و حفظ ادبیات خنثی نسبت به نفوذ گرایش‌های اسلامی در جریانات تحول‌خواه است. چنین سیاستی نه آتش رسانه‌ای (و افکار عمومی) غرب و اسرائیل را به ضدیت با تحولات اسلام‌گرایانه  بر می‌افروزاند و نه بهانه‌ به دست سیاست‌ورزان مداخله‌گر افراطی غرب می‌دهد تا شدیدترین واکنش‌ها را در قبال جلوگیری از تشکیل یک مصر اسلامی در پیش گیرند. مشابه چنین سیاستی از سوی گروه‌های بارز اسلام‌گرای داخل مصر در پیش گرفته شده است.

به عنوان مثال جریان اخوان‌المسلمین با درک دقیق از حساسیت غرب و اسرائیل و طیف‌هایی از جمعیت مصر، با احتیاط و دقت فراوان سعی می‌کند خود را به مرکز رهبری ناآرامی‌ها و اعتراضات شکل گرفته شده در مصر نزدیک نکند و با تاکید بر گفتمان آشنای غربی (مانند برگزاری انتخابات با حضور همه‌ی جریان‌ها) بدون ایجاد واکنش مستقیم، به حضور موثر خود در شکل‌دهی جریانات ادامه دهد.

فرض دوم: ایران نمی‌خواهد تحولات مصر منجر به انقلاب اسلامی شود

اما اگر ایران نخواهد تحولات مصر به ایجاد یک حکومت اسلام‌گرا ختم شود چطور؟ در این صورت استراتژی ایران در قبال این تحولات چگونه باید باشد؟

ایران نمی‌تواند مستقیما خواست خود را مطرح کند یعنی رسما اعلام کند که مخالف شکل‌‌گیری انقلاب اسلامی در مصر است. چرا که این‌کار با تصویری که حکومت ایران در طول دهه‌ها از خود در افکار عمومی داخلی، منطقه‌ای و جهانی ساخته در تناقض است و تخریب چنین تصویری بدون داشتن دلایل موجه بی‌تدبیری است.

در ثانی مخالفت مستقیم ایران با شکل‌گیری انقلاب اسلامی در مصر به صورت غیرمستقیم به سود گروه‌های اسلام‌گرا تمام خواهد شد. چرا که آن‌ها می‌توانند با آسودگی و بدون جنجال و ایجاد حساسیت جهانی (با تشکر از ایران) استراتژی خود را مبنی بر حفظ ادبیات دموکراتیک در ظاهر و تلاش عملی برای برای خط‌دهی جریان‌ به سمت حکومت اسلام‌گرا ادامه دهند.

پس اگر ایران نمی‌تواند مستقیما با شکل گرفتن انقلاب اسلامی در مصر مخالفت کند چه روشی را باید در پیش بگیرد؟ با توجه به آن‌چه گفته شد، استراتژی ایران برای تضعیف جریان‌های اسلام‌گرا و تقویت جریان‌های سکولار می‌تواند با تاکید بر اسلامی‌ شدن مصر هماهنگ باشد. اگر ایران بر اسلامی شدن مصر تاکید کند کار گروه‌های اسلام‌گرای مصر در رسیدن به چنین هدفی واقعا دشوار می‌شود! چرا که آن‌ها کمک‌های مستقیمی از ایران دریافت نمی‌کنند ولی در کوران رسانه‌ای ایجاد شده و افزایش سطح نگرانی سکولارهای مصر و طیف‌های سیاسی تصمیم‌گیرنده در غرب و اسرائیل ناگهان در برابر خود لشگر منسجم و نیرومندی از نیروهای غیراسلامی خواهند دید. در چنین شرایطی ادامه‌ی استراتژی «ظاهرا دموکرات بودن و در عمل به سمت حکومت اسلام‌گرا رفتن» سخت‌تر می‌شود.

موضع ایران چیست؟

موضع طیف‌های سیاسی مختلف در حاکمیت ایران نسبت به سرنوشت سیاسی مصر متفاوت است. اما مهم‌ترین صدای رسمی‌ حکومت، مواضع عالی‌ترین مقام سیاسی ایران است که روز جمعه‌ی گذشته «قیام ملت مسلمان مصر» را «یك حركت اسلامی و آزادیخواهانه» خطاب کرد و از پیروزی انقلاب اسلامی  در مصر حمایت کرد. با توجه به آن‌چه گفته شد، این مواضع می‌تواند نشانه‌ای از عدم تمایل حکومت ایران به شکل‌گیری حکومت اسلامی در مصر باشد. موضوع جالب‌تر می‌شود اگر واکنش سریع اخوان‌المسلمین را در مخالفت با این مواضع (یا دست کم در مخالفت با آن‌چه ممکن است از آن برداشت شود) در نظر بگیریم.

اگر این نتیجه‌گیری احتمالی درست باشد این سوال مطرح می‌شود که چرا باید ایران از شکل‌گیری حکومت اسلام‌گرا در مصر ناخشنود باشد؟

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: گالیله

  • در شک بر » راز سر به مُهر
    همان طوری که می شد پیش بینی کرد یکی از جملات «خاص» میرحسین در مصاحبه اخیرش مورد توجه کافی قرار «نگرفت»؛ شاید تنها به این دلیل که یکی از حامیان جنبش سبز در خارج از کشور مخاطب این هشدار بود! لااقل اگر به اندازه نیمی از همان توجهی که به جمله ای درباره «امام جمعه بی رحم» شد، به این جمله هم توجه شده بود، معلوم می شد که میرحسین موسوی تا چه اندازه دغدغه رادیکالیسم و بازخورد اظهارات منتسب به جنبش سبز را در بین توده مردم دارد و آن را مهم می داند. میرحسین در بخشی از این مصاحبه گفته: » … اینکه وسط معرکه بحث هایی به میان کشیده شود که با اعتقادات و دین و ایمان مردم ناسازگاری دارد، مشکوک است …». با توجه به اظهارات اخیر اکبر گنجی در ردّ وجود «امام زمان»، می توان حدس زد که منظور میرحسین از اظهارات مشکوک، دلالت به رفتار اکبر گنجی دارد.
  • هلوکاست دل‌ها – نامه‌ای به فرانک » باران در دهان نيمه باز
    احساس می‌کنم نامه‌ام لحنی ابلهانه به خود گرفته است. فضای دلمردگی و سرخوردگی و یاسی که در آنها سال‌ها نسل ما را ویران کرد هرگز این کلمات و جملاتِ گزارشی نمی‌توانند شرح بدهند. سوختگی نسلی که ازموسیقی محروم بود، فیلم ندید، مهمانی نرفت، گردش نرفت، نرقصید، هلهله نکرد، اردو نرفت… و به جای همه اینها همیشه تهدید شد، مجبور به دورنگی شد، به زور به راهپیمایی رفت، دستگیر شد یا ازترس دستگیر شدن از خوشی‌های کوچکش چشم پوشید، نسلی که حتی یک عروسی بدون هراس از «آنها» نتوانست به پا کند و کم‌کم معنای هر گونه مراسم و جشنی در ذهنش تبدیل به جایی برای خوردن غذا شد، نسلی که همیشه جوابگوی «ایشون چه نسبتی باشما دارن؟» بود، نسلی که نتوانست آنطورکه می‌خواهد حتی در مهمانی‌های خصوصی بپوشد، نسلی که فرق دانشگاه و دبیرستان را نفهمید، حتی هویت ملی‌اش از سوی هم‌وطنان خودش تحقیر شد… سوختگی این نسل را چگونه می‌توان با این کلمات تصویر کرد؟
  • توصیه‌هایی کوتاه برای مالیه شخصی » یک لیوان چای داغ
    همه ما به نوعی درگیر جریان سرمایه‌گذاری در مدت طولانی از زندگی خود هستیم. این سرمایه‌گذاری گاهی آشکار و برنامه‌شده (مثل خرید سهام و سکه و اوراق قرضه) است و گاهی به صورت ضمنی (خرید مسکن یا بیمه). در این مقاله سعی می‌کنیم برخی توصیه‌های اولیه را برای مدیریت به‌تر جریان سرمایه‌گذاری شخصی ارائه کنیم.
  • جمعیت داوطلبان سبز
    جمعیت داوطلبان سبز که یک تشکل زیست‌محیطی و غیرسیاسی است آغاز به کار کرد.
  • سایت خبری تحلیلی کلمه
    به دنبال هک شدن سایت کلمه توسط تروریست‌های مجازی نشانی جدید این سایت را داشته باشید.
  • رفراندوم نبود » راز سر به مُهر
    در رفراندمِ موردِ تمجیدِ آقای دکتر، حتی به روسای جمهور و مجلس سابق همین نظام که پای اصل آن ایستاده اند مجال راه رفتن در کنار دیگران داده نشد تا چه رسد به این که کسی، غیر این ها حتی، بخواهد علم مخالفت بالای سرش ببرد و «رفراندمی» در کار باشد. راهپیمایی 22 بهمن بی نظیر بود؛ عین تدابیر امنیتی و تبلیغاتی بی نظیرش، ولی رفراندم نبود.
  • منو بگیر اگه می‌تونی » روشنائی های شهر
    در این جا لازم است بگویم که این مردهای لوس اند که خیال می‌کنند اگر یک ساعت ادا و اطوارآمدند و بعد از کیسه شان یک موش درآوردند، باید اسم خودشان را بگذارند شعبده باز. خود من اگر کنار زن میان سال بچه داری مثل خودم نشسته باشم، اصلا حیرت زده نمی‌شوم اگر برای سرگرم کردن بچه ای که آن نزدیکی دارد گریه می‌کند، ناگهان از توبره بزرگش خرگوش یا کبوتر زنده بیرون بیاورد، کیف های زنانه، ظرفیت شعبده هایی بیش از این را دارند و ما کاملا بی ادعا این کار را انجام می‌دهیم.
  • نقد شعر ترانه‌ی سوگندنامه » ۴دیواری
    بازار ترانه‌/ و سرود برای جنبش سبز داغ است. خوب است که این‌طور است. اما این دلیل نمی‌شود که معیارها را کنار بگذاریم٬ چشم‌مان را به ضعف‌ها و نارسایی‌ها ببندیم و از همه چیز خوشمان بیاید. به نظر من برعکس است. ما بایستی٬ دقیقا به همین دلیل که این سرودها برای جنبش ساخته می‌شود٬ آن‌ها را سخت‌گیرانه‌تر٬ دقیق‌تر و با وسواس بیشتر بسنجیم. باید به این هنرمندان اغلب جوان بگوییم که انگیزه‌ی نیک شما را می‌ستاییم٬ درنیت خوب شما تردید نداریم. اما ساختن سرود به عنوان یکی از نیازهای جنبش امر مهمی است٬ و نباید آن را سرسری گرفت. برای ساختن سرودهایی که متناسب با موقعیت امروز جامعه‌ی ما و مطالبات آن باشد٬ باید زحمت کشید.
  • گالیله » مجمع دیوانگان
    اعترافات تلویزیونی متهمان به «انقلاب مخملی» در اولین برخورد هر ناظری را به یاد اعترافات گالیله در دادگاه تفتیش عقاید می انداخت. شاید موضوع چندان جدید نباشد، اما اجرای تاثیر گذار نمایش با بازی زیبای «امین تارخ» در نقش گالیله هر مخاطبی را بار دیگر به فضای تیره و سنگین بی دادگاه های فرمایشی می برد؛ گاه اشک را بر چهره ها روان می سازد و گاه نیز فریادهای شوق و تشویق های طولانی در میان اجرا را به دنبال می آورد.
  • واکاوی یک بازی رسانه‌ای در مورد گرمایش جهانی » واژه زمان
    در عصر اطلاعات و ارتباطات شما احتیاج ندارید که یک هواشناس، یک فیزیک‌دان، یک سیاستمدار، یک متخصص امور سلامت و یا یک متخصص کامپیوتر باشید تا در مورد کلیات ( و البته نه جزئیات!) گرمایش‌جهانی، قضیه هارپ، قضیه دارفور، تاثیر پارازیت بر سلامتی و یا ویروسی که با خواندن ایمیل فعال می‌شود چیزی بدانید یا چیزی بگویید. این ایده را رها کنید که چون شما مختصص فلان امر نیستید حق هیچ اظهار نظری در آن مورد را ندارید. چگونه می‌توان به بهانه و استدلال عدم تخصص در یک موضوع، آن هم موضوعی که در تنه زندگی آدم می‌تند، از دست زدن به آن واپس کشید؟ شما حق دارید و موظف هستید که تا به اندازه حوزه‌ای که می‌توانید پوشش دهید، لباس فروتنی بپوشید و مشعل جسارت دستتان بگیرید و کاری بکنید و حرفی بزنید. مگر نه این است که در مورد سلامت خود،‌تجارت خود، سیاست مملکت خود، بی اذن متخصصان (ولی انشاء‌الله با مشورت آن‌ها) امر می‌کنید و حکم می‌رانید، پس در حوزه‌های دیگر هم وقتی که پای خودتان در میان است فروتنانه در کار باشید و پا پس نکشید. نترسید! رسانه شمایید.
  • درباب تحریم های استعماری غرب علیه ایران » رونوشت
    واقعیت اینجاست که پروژه آمریکا برای اعمال فشار بر ایران از طریق تحریم ها یک بازوی تبلیغاتی هم دارد که بعدی از آن که این روزها از طریق رسانه های فارسی وابسته دنبال میشود شامل «عادی سازی» تحریم های آمریکا برای مردم ایران است و تطهیرکردن نقش آمریکا در اعمال تحریم ها. این کار از سه طریق انجام میشود: یکی توجیه اخلاقی دادن به تحریم های استعماری با اشارتی به مشکلات و مسائل داخلی مملکت و به نوعی آمریکا را در موضع مسخره «مدافع آزادی مردم ایران نشاندن،» دومی شامل دادن نوعی چهره بشردوستانه به تحریم هاست با اشاره به اینکه این تحریم ها فقط شامل سران ایران میشود و ارائه تصویر غلطی که آثار تحریم ها را از سطح بشری به سطح سیاسی تقلیل دهد، و سومی هم تلاش برای ارائه این تصویر که محرک تحریم ها نه حکومت آمریکا که خود ایران و سیاست خارجی ایران است.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل‌قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه در همه‌ی نقل‌قول‌ها و هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آقای مخملباف شما سخن‌گوی من نیستید

شکی نیست که رویدادهای چند ماه اخیر از دیدگاه‌های مختلف قابل بررسی است. اما در این میان دو نکته ی  مهم به نظر من می‌رسد: تحولات اخیر از یک‌سو مرزبندی‌ها را واضح و شفاف کرده و از سوی دیگر مرزها را مبهم و تاریک کرده است.

۱. مرز بندی‌های گروه‌های داخل حکومت شفاف شد

وقایع اخیر هویت واقعی خیلی از شخصیت‌های سیاسی یا فرهنگی را برای بسیاری از مردم روشن کرد. اگر تا دیروز طیف پیچیده ی سیاست داخلی ایران باعث شده که گرایش‌ بسیاری از افراد چندان روشن و مشخص نباشد، امروز به سادگی می‌توان تشخیص داد که به قول معروف کی به کی است. درست مثل این‌که یک خط تمیز کشیده باشند و آدم‌ها قشنگ در دو طرف این خط قرار گرفته باشند. حتی پرده‌پوش‌ترین و محافظه‌کارترین شخصیت‌های سیاسی ایران «مجبور» شده‌اند موضع خود را کم و بیش مشخص کنند. یعنی اعلام کنند که بالاخره این‌وری هستند یا‌ آن‌وری.

۲. مرزبندی‌های گروه‌های بیرون از حکومت مبهم شد

هرقدر که مرزبندی‌ها و تضاد افکار و مواضع و منافع گروه‌ها و افراد ریز  و درشت  داخل حکومت شفاف و واضح‌تر شد به همان نسبت مرزبندی‌ها و گرایش‌های افراد و گروه‌های خارج از دایره‌ی حکومت مبهم شد. تا پیش از این هزار جور گرایش منتقد حاکمیت داشتیم از گروه‌های برانداز گرفته تا اصلاح‌طلب، مذهبی و  سکولار، تندرو و ملایم، مستقل یا وابسته و … همه حضور کم و بیش متفاوتی داشتند و تا حدی می‌شد بین آن‌ها تمایز و تفکیک قائل شد. این تفاوت چه در محتوای مواضع این افراد و گروه‌ها (مثلا کسانی که برانداز بودند یا کسانی که منتقد اصلاح‌طلب بودند) و چه در ادبیاتی که به کار می‌بردند تا حدی زیادی قابل تشخیص بود.

اما جریانات و تحولات چند ماه اخیر وضعیت را عوض کرد. ناگهان هرکسی که رنگ و بویی از انتقاد و مخالفت با حاکمیت ایران در منش و کردار خود داشت تبدیل شد به یک نوع منتقد جدید به نام «سبز». تا دیروز اگر کسی می‌خواست حکومت ایران را نقد کند می‌شد از او پرسید «شما از چه موضعی نقد می‌کنید؟ متعلق به کدام گروه و نهاد هستید؟ مستقل هستید یا به سازمان یا حزب یا دولت خاصی وابسته‌اید؟ چپ هستید یا راست؟ نگاه براندازانه دارید یا اصلاحی؟ در چارچوب قانون اساسی نقد می‌کنید یا اصلا به کل مخالفید؟» اما ناگهان دیگر این سئوال‌ها بی‌معنا شد. همه شدند «سبز»! یک شبه سلطنت‌طلب‌های دیروز شدند سبز امروز، طرف‌داران جریان غالب سرمایه‌داری شدند سبز، اصلاح‌طلب‌ها شدندسبز، براندازها شدند سبز، در کنار هزاران و میلیون‌ها نفر مردمان شریف و عادی خدا می‌داند وابستگان کدام سیستم امنیتی و اطلاعاتی کدام کشورهای کوچک و بزرگ هم خودشان را در این مفهوم مبهم بزرگ «سبز» جا زدند. هر کس از هر مسلک و طرز فکر و گرایشی که داشت کافی بود از  شهادت مظلومانه‌ی ندا آقاسلطان یا سایر قربانیان اخیر بگوید تا همه بگویند «آها این هم با ماست» و فوری مریدان بی‌شماری پیدا می‌کرد و اگر از یکی از مریدانش می‌پرسیدی خوب چرا ایشان با ماست؟ پاسخ می‌داد نمی‌بینی از شهادت ندا آقاسلطان حرف می‌زند؟

این وضعیت خطرناک است. همان‌قدر که حرکت عظیم و مردمی و ریشه‌دار و سبز ایرانیان را تحسین می‌کنم و به آن امیدوارم از پراکندگی و سطحی شدن و نفوذ افراد و عناصر رنگارنگی که بدون هیچ ارزیابی تحلیلی توسط شعارهای تحریک‌کننده و تند (که کاملا خلاف توصیه‌های شخص آقای موسوی در راستای پرهیز از احساس‌گرایی و تندروی است) اقدام به سوءاستفاده از احساسات جریحه‌دار شده‌ی مردم مظلوم ایران می‌کنند تا برای خود مرید جذب کنند و فقط خدا می‌داند که چه هدف‌های انشاءالله خوب و خدای نکرده خطرناکی هم در سر دارند احساس نگرانی می‌کنم.

مثال: آقای محسن مخملباف

قصدم آوردن اسم نبود. اما انگار لازم است که دست کم یک مثال بزنم. دلیلم هم این است که این روزها به لطف حضور ضعیف صدا و سیمای دولتی ایران و حضور پررنگ و تقریبا انحصاری شبکه‌های غربی فارسی‌زبان در خانه‌های مردم ناگهان ده‌ها و صدها رهبر جنبش  و رهبر فکری پیدا کرده‌ایم. بگذارید حالا که این همه جوال‌دوز  به دیگران می‌زنیم یک سوزن هم به این رهبران سبز خارج‌نشین بزنیم وگرنه همان‌طور که گفتم آقای مخملباف فقط یک مثال از آن‌ها است.

تا دیروز آقای مخلمباف یک کارگردان متوسط به بالا (حالا شاید هم از نظر خیلی‌ها درجه‌ی اول) ایرانی بود. ولی از فردای انتخابات ناگهان خود را سخن‌گوی آقای موسوی و مردم ایران نامید (که تا جایی که می‌دانم نه تایید شده و نه تکذیب) و شروع به فعالیت شدید سیاسی و رسانه‌ای و حتی بین‌المللی کرد. مواضع ایشان تا آن‌جا که من چندبار خواندم و شنیدم تند بود تا جایی که تندترین مواضع آقای موسوی در برابر موضع ایشان ملایم و محافظه‌کارانه جلوه می‌کرد. آقای مخلملباف یک شبه خود را در موضع رهبری مردم ایران یافت. انگار او خود را نماینده‌ی بدون مجوز مردم ایران یافته بود تا جایی که به خود اجازه می‌داد با مقامات کشورهای مختلف ملاقات کند و از سوی مردم ایران صحبت کند یا این‌که به رئیس‌جمهور آمریکا نامه بنویسد و از سوی مردم ایران عذرخواهی کند. حتی آقای موسوی خود را نماینده‌ی مردم ایران نمی‌داند و در هیچ‌کدام از بیانیه‌های درخشان‌اش ادعای رهبری یا نمایندگی مردم ایران را نکرده است!

حرف من در این نیست که اشغال سفارت آمریکا توسط انقلابیون ایران درست بوده یا نادرست؛ موضوعی است که می‌توان جداگانه در مورد آن صحبت کرد. بحث من این است که آقای مخلمباف از طرف چه کسی نماینده‌ی مردم ایران شده است و به خود اجازه می‌دهد ‌چنین موقعیت رهبری و راهبردی‌ای را برای خود تصور کند؟ تا آن‌جا که یادم هست در هیچ انتخاباتی به آقای مخملباف رای نداده‌ام پس دست‌کم آقای مخملباف نماینده‌ی من نیست. آیا آقای مخلمباف در ارزیابی جایگاه واقعی خود دچار اشتباه نشده است؟

آقای مخملباف می‌تواند از طرف خانواده‌ی مخملباف صحبت کند. ایشان می‌تواند به عنوان یک هنرمند یا سینماگر یا فعال اجتماعی یا فعال سیاسی یا ناظر یا تحلیل‌گر یا مولف یا شهروند یا ایرانی خارج‌نشین صحبت کند. ایشان می‌تواند در صورتی که نهادها، موسسه‌ها یا انجمن‌های سینمایی ایران به ایشان وکالت بدهند، از طرف سینماگران ایران صحبت کند. اما تا وقتی که از طرف «من» ایرانی رسما و قانونا یا دست‌کم عرفا وکلاتی دریافت نکرده نباشد حق ندارد از طرف «من» جایی صحبت کند.

شاید هم آقای مخملباف نماینده‌ی رسمی آقای موسوی است؟ نمی‌دانم. به هر حال این مثال نشان می‌دهد اوضاع چقدر در خارج از حکومت مبهم شده است. مرزبندی‌های فکری و سیاسی منتقدان حکومت مبهم و تاریک شده و انگار سبز بودن کافی شده است، صرف‌نظر از این‌که حرف حساب طرف اصولا چه هست!

سبز هستی؟ خیلی خوب، اما این کافی نیست!

این روزها روزهای بحران و حساسیت است. از یک سو این وضعیت همبستگی و اتحاد فارغ از گرایش‌ها و اختلافات جزئی را می‌طلبد و از سوی دیگر جنبش سبز مردم ایران باید هوشیار باشد تا به خاطر حضور تندروانه‌ یا منفعت‌جویانه‌ی جناح‌ها و گروه‌ها و افراد مختلف از جاده‌ خارج نشود.

همیشه به خودمان یادآوری کنیم:

  • هر کس که دست‌بند سبز به دست زده باشد، لزوما دوست ما نیست.
  • هر کس از شهادت مظلومانه‌ی ندا و سایر قربانیان وقایع اخیر صحبت کند، لزوما دوست ما نیست.
  • هر کس که از حقوق مردم، از آزادی بیان، از حقوق شهروندی، از مخالفت با شکنجه و سرکوب صحبت کند، لزوما دوست ما نیست.
  • هر کس که توی هر تلویزیونی ظاهر شود و حرف‌های تندروانه و جذاب بزند، لزوما دوست ما نیست.
  • سبز هستی؟ خیلی خوب، اما این کافی نیست.

بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: به خصوصی‌سازی بی‌تفاوت نباشیم

  • یک ایده‌ی ساده: پرینتری که کتاب چاپ می‌کند
    نسخه‌ی دیجیتال خیلی از کتاب‌های کلاسیک یا نایاب وجود دارد. مشتری کتاب را انتخاب می‌کند، پولش را می‌دهد و چند دقیقه بعد کتاب صحافی شده از آن طرف پرینتر خارج می‌شود!
  • دستنوشته‌ها: حقوق بشر کیلویی چند…
    شاهزاده‌های عرب و غیر عرب برای خوشگذارانی‌هایشان به ینگه دنیا می‌آیند و جورج بوش و خلف و سلف‌اش دستشان را می‌فشارند و برمی‌گردند در کشور خود تا شن در حلق فروشنده افغانی که در معامله‌ای با خاندان سلطنت کم فروشی کرده بریزند و بعد عریانش کرده و با چوب میخ‌دار بزنندش و بعد نمک روی زخمش بپاشند و بعد از روی بدن نیمه‌جانش با مرسدس بنز آخرین مدلشان چند بار رد شوند تا حسابی حالش جا بیاید.بعد از دیدن این فیلم به این فکر می‌کردم که شاید به نفع مردم ما باشد که تا زمانی که از بر سر کار آمدن حکومتی که نماینده واقعی‌شان است مطمئن نشده‌اند، روابط بین ایران و کشورهای غربی بهبود پیدا نکند.
  • اين‌جا و اكنون: به خصوصي‌سازي بي‌تفاوت نباشيم
    وضعيت كنوني اين بحث در ايران وضعيت غريبي است. ما يك شبه اپوزيسيون داخلي داريم كه به اسم اصلاحات و «مردم‌سالاري» خواهان خصوصي‌سازي و آزادسازي اقتصادي هر چه بيش‌تر است؛ از طرف ديگر، يك پوزيسيون داريم كه آن‌هم باز طرفدار خصوصي‌سازي و آزادسازي اقتصادي است، و در حال حاضر عهده‌دار انجام آن.

    عده‌اي روشنفكر «منتقد» هم داريم، مانند آقاي غني‌نژاد و دوستان، كه تقريباً همه ليبرال‌هاي زنده ديگر نقاط دنيا از نظر ايدئولوژيك ازشان جا مي‌مانند. اين‌ها هم كه نياز به گفتن نيست؛ نه تنها طرفدار خصوصي‌سازي در ايران هستند، بلكه بعضي وقت‌ها اين‌طور از حرف‌هاي‌شان برمي‌آيد كه گويا به نظارت بيش‌تر دولت‌هاي غربي بر اقتصادِ به تلاطم افتاده‌شان هم اعتراض دارند؛ نظارتي كه عملاً براي حفظ سرمايه‌داران است.

    با توجه به اين وضع غالب، فكر مي‌كنم كساني كه به خطر خصوصي‌سازي واقف‌اند، و آن را احساس مي‌كنند خوب است بيش‌تر به اين مسئله حساسيت نشان دهند.

  • این‌جا و اکنون: خصوصی‌سازی: مورد بهزیستی
    سپردن مراكز خدمات بهزيستي به دست خيريه‌ها و يا بخش خدمات خصوصي نتيجه‌اي جز محروميت افراد كم درآمد و بي‌ درآمد از اين خدمات، و نيز افت كيفيت خدمات موجود به دليل وابسته شدن به كمك‌هاي «خيريه» يا سود گردانندگان نخواهد داشت. دور ريختن اين دستاورد رفاهي دولت مدرن در ايران، آن هم به بهانه كم كردن از حجم دولت و كم كردن از هزينه‌ها، جز اين كه به بروز تراژدي‌هاي انساني بيش‌تر بيانجامد، و براي يك عده هم بيلان درست كند كه اين‌قدر در خصوصي‌سازي پيش‌رفت كرديم، نتيجه‌اي در بر نخواهد داشت.

    كساني كه با چنين استدلال‌هايي اين كار را توجيه مي‌كنند، بايد توضيح دهند كه هزينه‌هاي كم شده قرار است در چه كار مهم‌تري صرف شوند؟ البته اگر مكانيسمي وجود داشت كه اين افراد مجبور به توضيح بودند، شايد اصلاً كار به طرح پرسش هم نمي‌كشيد.

  • نون والقلم – جامعه، پذيرش اجتماعي و انعطاف
    به نظر من در تبيين نحوه رفتار با دولت آمريكا -صرف نظر از اينكه با يك راهبرد زيركانه روبروييم يا يك پيشنهاد دوستانه و سخاوتمندانه- نبايد از اين نكته غافل شويم كه رييس جمهور كنوني اين كشور در ميان مردم جهان و مردم كشور خويش -روا يا ناروا- تصويري متفاوت با تصوير مخدوش جرج بوش دارد و طبيعي است كه تلقي افكار عمومي جهان از تقابل با اوباما ، متفاوت با تقابل با بوش خواهد بود و شايد همين نكته كليد افرادي چون «هوگو چاوز» را برآن داشت تا با درك احساس كنوني افكار عمومي جهان از شخصيت اوباما، با دست دادن و تقدیم یک کتاب (واكنش متناسب با تصوير افكار عمومي از اوباما )ضمن آنكه به انتظار ميزان واقعيت مستتر در رفتار جديد آمريكا مي نشيند، واكنش متفاوتي را -در قبال رفتار دوستانه او كه زير نگاه تيز بين افكارعمومي قرار دارد- نشان دهد تا مانع از جبهه گيري افكار عمومي مردم جهان و آمريكا عليه خود شود و به رويه اي غير قابل انعطاف و «يكسان در برابر هر الگويي» متهم نشود و اين برداشت را در اذهان ايجاد كند كه خصومت با آمريكا نه امري« ذاتي» بلكه « عرضي» است و تابعي از رفتار اين كشور خواهد بود.
  • جاسوسی که از ناحیه‌ی مخالفان آمد — عالی
    چگونه شهروندانی به کار جاسوسی می‌آیند و می‌توانند به مراکزی که اطلاعات حساس دارند، رسوخ کنند؟ خوب معلوم است که در «ایران اسلامی»، مثلاً مردی ریش تراشیده یا زنی شل حجاب به درد جاسوسی نمی‌خورد. در کشوری مثل ما جاسوسان باید ظاهری اسلامی داشته باشند؛ در ظاهر هم که شده مبادی به آداب شرعی باشند؛ از نظر سیاسی کاملاً با تفسیرهای رسمی حکومت همراه باشند؛ حتی کاسه‌ی خودشان را از آش حکومت داغ‌تر نشان بدهند؛ در مواردی که بین مسؤولان اختلاف است پشت سر کسی پناه بگیرندکه واجد بیشترین قدرت وکمترین آسیب‌پذیری باشد و …

    حالا اگر سر تا پای شما گواهی دهد که موافق حکومت نیستید یا اگر اصولاً شما مخالف دم و دستگاه حکومت باشید، بویژه مخالفی شناخته شده، چطورمی‌توانید جاسوس هم باشید و موفق شوید؟ اگر برای من وشما پاسخ این پرسش روشن باشد، برای دستگاه‌های اطلاعاتی به مراتب روشن‌تر است. دستگاه‌های اطلاعاتی «دشمن» نیز آن‌قدرها ابله نیستند که برای جاسوسی آدم‌هایی را استخدام کنند که حتی برای قضای حاجت هم به ساختمانی دولتی راهشان نمی‌دهند چه رسد به جمع‌آوری اطلاعات.

چهار کلمه از زبان دیگران: نوآم چامسکی، آمریکا، چین، امپراطوری

امی ‌گودمن، برنامه‌ساز شبکه‌ی‌ «دموکراسی همین‌حالا»: امپراطوری آمریکا را ده، بیست یا سی سال دیگر چگونه می‌بینید؟

نوآم چامسکی: پیش‌بینی امورات انسانی پیچیدگی‌های بسیار دارد و احتمال موفقیت در آن بسیار اندک است. [اما] به نظر من ایالات متحده‌ی آمریکا، به احتمال بسیار زیاد به عنوان ابرقدرت برتر جهان از بحران اقتصادی بیرون خواهد آمد. حرف‌های زیادی درباره‌ی چین و هند زده می‌شود و البته واقعا هم این کشورها در حال تغییر کردن هستند، اما جان کلام این است که آن‌ها در این ردیف نیستند [که بتوانند ابرقدرت برتر جهان شوند]. منظورم این است که چین و هند، هر دو با مشکلات داخلی عظیمی دست به گریبان هستند که غرب با آن‌ها مواجه نیست.

برای داشتن یک ایده‌ی کلی از مشکلات عظیم داخلی این کشورها می‌توان به شاخص توسعه‌ی انسانی سازمان ملل (Human Development Index) نگاهی انداخت. آخرین باری که آن‌را دیدم هند حدود 125‌ام و چین حدود 80‌امین کشور جهان بود. البته اگر چین یک جامعه‌ی کاملا بسته نبود وضعیت آمار از این به مراتب بدتر می‌بود. در مورد هند داده‌های دقیق‌تری وجود دارد و به قول معروف شما می‌توانید ببینید آن‌جا چه خبر است. اما چین به نوعی کاملا بسته است. شما آن‌چه در مناطق روستایی چین می‌گذرد را نمی‌توانید ببینید، مناطقی که در بحران و آشوب هستند. همین‌طور این کشورها مشکلات زیست‌محیطی شدید دارند، صدها میلیون نفر از مردم این کشورها در آستانه‌ی گرسنگی شدید هستند.

ما [در آمریکا] مشکلات داریم اما چنین مشکلات عظیمی نداریم. در مورد رشد صنعتی که منجر به توسعه‌ی بخش‌هایی از جمعیت این کشورها شده است نیز اگر مثال هند را در نظر بگیریم (جایی که در موردش بیشتر می‌دانیم)، مناطقی از این کشور هستند که صنایع پیشرفته در آن‌ها توسعه یافته‌ و این مناطق واقعا رشد خیره کننده‌ای داشته‌اند. اما درست مجاور همین مناطق، آمار خودکشی دهقان‌ها به سرعت عجیبی در حال بالا رفتن است. ریشه البته مشابه است. سیاست‌های نئولیبرالی، که به دهک‌های معدودی از جامعه بهره می‌رساند و با قاطعیت باقی را رها می‌کند که به فکر خود باشند.


دزدان دریایی سومالی از کجا آمدند؟

خبر کشته شدن سه راهزن دریایی و آزاد شدن کاپیتان آمریکایی که مثل بمب خبری در تمام رسانه‌های مهم دنیا منتشر شد را می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم. به من بگویید بدبین. اما وقتی می‌بینم آزاد شدن یک گروگان بخش قابل توجهی از زمان پخش خبر شبکه‌های مهم خبری را اشغال می‌کند (به عنوان مثال دیشب «بی‌بی‌سی جهان» تقریبا اخبارش را منحصر کرده بود به موضوع این بنده‌ی خدا که آزاد شده، مصاحبه با خانواده‌اش، تلگراف رئیس‌اش، گفتگوی فرمانده‌ی نیروی دریایی و …) به خودم می‌گویم: چه خبر است؟ باز چه حقیقت بزرگی را قرار است پشت حقیقتی کوچک پنهان کنند؟

علت توجه نسبتا ناگهانی دولت‌های بزرگ جهان به مساله‌ی دزدان دریایی در سومالی شاید به راحتی قابل تحلیل نباشد. مسلما یکی از این دغدغه‌ها امنیت ناوگان تجاری دریایی‌شان است. اما آیا فقط همین؟ پاسخ به این سادگی نیست.

ایندیپندنت در مطلبی در ستون عقایدش با عنوان «به شما درباره‌ی دزدان دریایی دروغ گفته‌اند» توضیح می‌دهد که آب‌های ساحلی سومالی سال‌هاست محل دفن زباله‌های سمی (حتی هسته‌ای) کشورهای غربی (و آسیایی) است. از طرف دیگر، این کشورها در آب‌‌های ساحلی این کشور دست به ماهی‌گیری‌های گسترده‌ی صنعتی می‌زنند و این‌کار ماهی‌گیران محلی سومالیایی‌ را دچار مشکل کرده چون‌که ماهی‌گیری غیرقانونی و بی‌رویه‌ی کشتی‌های مدرن روز به روز تعداد ماهی‌های منطقه را کمتر کرده است. این روند سال‌هاست که وجود داشته اما از سال 1991 که دولت سومالی سقوط کرد بحرانی‌تر شده. در نتیجه به همه‌ی این مواردسیستم فروپاشیده‌ی کشور سومالی که باعث شده عده‌ی بیشتری از مردم تا آستانه‌ی مرگ و زندگی فقیر و گرسنه شوند را باید افزود.

مردم سومالی که صدایی ندارند، اما صدای کارشناسان سازمان ملل هم به جایی نمی‌رسد. مثلا:

چون دولتی در سومالی وجود ندارد، به میزان گسترده‌ای ماهیگیری غیرقانونی توسط کشورهای اروپایی و آسیایی در آب‌های سومالی انجام می‌شود… من متقاعد شده‌ام که در آب‌های سومالی زباله‌های شیمیایی و احتمالا هسته‌ای دفع می‌شود… — الود عبدالله فرستاده‌ی ویژه‌ی سازمان ملل در سومالی (2008)

یا:

موج‌های تسونامی احتمالا منجر به انتشار زباله‌های هسته‌ای‌‌ و سایر زباله‌های سمی‌ای که در آب‌های سومالی دفع شده‌اند خواهد شد.  منظور من مواد شیمیایی رادیواکتیو، فلزات سنگین، زباله‌های بیمارستانی و موارد مشابه است. — نیک نوتال (Nick Nuttall) سخن‌گوی محیط‌زیستی سازمان ملل (2005)

دزد، ماهی‌گیر، نگهبان، …

در این بستر است که «دزدان دریایی» ظهور می‌کنند. بسیاری از ماهی‌گیرهای سومالیایی با قایق‌های تندروشان قصد متوقف کردن (یا دست‌کم گرفتن مالیات از نظر خودشان!) کشتی‌هایی را دارند که زباله‌های سمی در آب‌های کشورشان دفع می‌کنند یا به صورت غیرقانونی ماهی‌گیری می‌کنند. آن‌ها خودشان را «گارد ساحلی داوطلب سومالی» (Volunteer Coastguard of Somaliaes) می‌خوانند و جالب است بدانید که بنا به گفته‌ی یک سایت محلی مستقل خیلی از مردم عادی سومالی این نوع دزدی دریایی را نوعی دفاع ملی تلقی می‌کنند. شکی نیست که هیچ‌‌کدام این مواردی که گفته شد گروگان‌گیری یا راهزنی دریایی را توجیه نمی‌کند، اما ابعاد پیچیده‌تر و علل ظهور آن‌را نشان می‌دهد. یکی از همین راهزنان این‌طور گفته:

ما خودمان را دزد دریایی نمی‌دانیم. به نظر ما دزدان دریایی کسانی هستند که به طور غیرقانونی در دریاهای ما ماهیگیری می‌کنند و زباله‌هایشان را در آن می‌ریزند.

آیا واقعا کشورهای صنعتی انتظار دارند سواحل کشور بخت‌برگشته‌ای مثل سومالی را با سمی‌ترین مواد شیمیایی آلوده کنند و منابع غذایی‌شان را به یغما ببرند و با هیچ واکنشی رو به رو نشوند؟ آلوده کردن دریا و غارت منابع دریایی جرم نیست؟ وقتی عده‌ای راهزن (یا شاید هم ماهیگیر) کانال ترانزیت حدود 20 درصد از نفت جهان را دچار اختلال می‌کنند ناگهان نیروی دریایی بزرگ‌ترین کشورهای جهان به منطقه ارسال می‌شود و همه از «خطربزرگی» که از طرف این ناحیه متوجه جهان است سخن می‌گویند.

این مجموعه‌ی عکس گوشه‌ای از این خطر بزرگ و ناوگان‌هایی که برای مبارزه با آن اعزام شده‌اند را نشان می‌دهد.

ناوگانت را به من نشان بده تا بگویم چکاره هستی!

چند وقت پیش حکایت دزد دریایی و امپراطور را نوشته بودم:

روزی یک دزد دریایی‌ را که به تازگی دستگیر شده بود به حضور اسکندر کبیر امپراطور روم یونان آوردند.

اسکندر پرسید: چطور جرات می‌کنی خصمانه ادعای مالکیت دریاها را داشته باشی؟

دزدِ دریایی گفت: من یک قایق کوچک دارم بنابراین دزددریایی هستم. تو یک ناوگان عظیم از کشتی‌های بزرگ داری پس امپراطور خوانده می‌شوی!

پی‌نوشت: این را یادم رفت بنویسم که بعد از طوفان سونامی‌، برخی انواع بیماری‌ها در سواحل سومالی دیده شده که احتمالا از عوارض ناشی از انتقال مواد سمی به سواحل این کشور هستند.

نگاه استراتژیک‌: پیام اوباما و نگاه ایران به آمریکا – قسمت دوم

در بخش اول این سری از مطالب نگاه استراتژیک دیدیم که خواسته‌های استراتژیک آمریکا از ایران متناسب با امتیازی که به ازای آن‌ها به ایران وعده داده نیست و در نتیجه ایران نمی‌تواند آن‌ها را بپذیرد. در ادامه نگاه دقیق‌تری خواهیم داشت به این خواسته‌ها و سیاست‌های ایران در قبال آن‌ها. (منبع استراتفور)

استراتژی هسته‌ای ایران: حداکثر ابهام و حداقل اضطرار

صرف نظر از این‌که ایران به تولید سلاح‌ هسته‌ای نزدیک باشد یا نباشد، تحقیقات و تلاش برای ساخت تجهیزات هسته‌ای قدرت استراتژیک بسیار زیادی به ایران می‌دهد. ایرانی‌ها از تجربه‌ی کره‌ی شمالی آموخته‌اند که ایالات متحده‌ی آمریکا حساسیت و وسواس بیمارگونه‌ای (nuclear fetish) نسبت به موضوع هسته‌ای دارد.

برای پیونگ‌یانگ داشتن برنامه‌ی هسته‌ای مهم‌تر از داشتن سلاح‌ هسته‌ای بوده است. آمریکا همواره از این می‌ترسد که در صورت دستیابی کره‌ی شمالی به سلاح هسته‌ای کشورهای آمریکا، ژاپن و کره‌ی جنوبی مجبور به اعطای امتیازات گسترده به کره‌ی شمالی شوند. اما خطر داشتن برنامه‌ی هسته‌ای این است که ممکن است آمریکا -یا بعضی کشورهای دیگر- به تاسیسات مربوطه حمله‌ کنند. بنابراین کره‌ی شمالی‌ها نسبت به میزان پیشرفت خود در دستیابی به سلاح هسته‌ای و این‌که اوضاع چقدر اضطراری است، دست به سیاست ایجاد سردرگمی و ابهام زده‌اند. درست مانند رهبر یک ارکستر که صدای سازها را با دست‌های خود کم یا زیاد می‌کند.

ایرانی‌ها هم تاکتیک مشابهی در پیش گرفته‌اند. آن‌ها به طور پیوسته لحن خود را عوض می‌کنند. گاه مصالحه‌جویانه و ملایم حرف می‌زنند، گاه تند و تهاجمی موضع می‌گیرند و در نتیجه آمریکا و اسرائیل را تحت فشار روانی مداومی قرار می‌دهند. ایرانی‌ها با مبهم کردن شرایط مانع از حمله‌ی نظامی به تاسیسات هسته‌ای این کشور می‌شوند. تاکتیک ایده‌آل تهران این است: حداکثر کردن ابهام و سردرگمی در غرب و همزمان حداقل کردن نیاز به حمله‌ی عاجل. واقعیت این است که رسیدن به بمب هسته‌ای برای ایران خطرناک‌تر است (و احتمالا مطلوب ایرانی‌ها هم نیست) چرا که در چنین صورتی در فاصله‌ی زمانی بین اولین آزمایش موفقیت‌آمیز سلاح هسته‌ای و طراحی سلاح قابل استفاده به این کشور حمله‌ی نظامی خواهد شد.

چیزی که ایرانی‌ها از این تاکتیک به دست می‌آورند دقیقا همانی است که کره‌ی شمالی به دست آورد: جلب توجه غیر متناسب جامعه‌ی بین‌المللی و به دست آوردن قدرت چانه‌زنی بالا برای موضوعات دیگر و همین‌طور موضوعی که بتوان از آن در مذاکرات عقب‌نشینی کرد. ایران این شانس را هم دارد که در گیر و دار ابهام جهانی، «شاید» بتواند واقعا به سلاح قابل استفاده‌ی هسته‌ای هم دست یابد. اگر چنین شود، ایران با توجه به ایدئولوژی و همین‌طور ناپایداری درونی‌ که دارد عملا به یک کشور غیرقابل حمله (invasion proof) تبدیل خواهد شد.

از نظرگاه تهران، خاتمه دادن به برنامه‌ی هسته‌ای قبل از اخذ امتیازات مهم و ویژه، تصمیمی غیرعقلانی است. ایرانی‌ها توقع امتیازات بزرگ و استراتژیک دارند.

در ادامه‌ی مباحث این مجموعه، دومین خواسته‌ی مهم آمریکا از ایران را بررسی خواهیم کرد.


با من بمانید تا در مجموعه‌ی «نگاه استراتژیک» دینامیسم حاکم بر دنیای امروز را بهتر بشناسیم.


لینک‌های روز: روزی که سکوت تبدیل به دروغ شود

وقتی سکوت جایگزین حقیقت شود، سکوت یک دروغ است. — یوگنی یوتوشنکو
.
When the truth is replaced by silence, the silence is a lie. — Yevgeny Yevtushenko

  • گزارش تصویری اشپیگل از کارگاه ساخت موشک‌های قسام در غزه
    ساختن موشک چه ساده به نظر می‌رسد.
    .
  • نون والقلم – وقتی همه خواب بودند :بخش دوم
    پر از اطلاعات جالب درباره‌ی درگیری‌های اخیر غزه و بسیار خواندنی
    .
  • ساموئل هانتینگتون: اروپا اتحاد و جنگ
    مقاله‌ای تحلیلی و بسیار خواندنی برای آشنایی با نظریات ساموئل هانتینگتون که مانی‌ ب. به فارسی ترجمه و تلخیص کرده است.
    .
  • کسی یک کرگدن ارزان نمی‌خواهد؟
    نقد نمایشنامه‌ی کرگدن نوشته‌ی اوژن یونسکو و همین‌طور نگاهی به اجرای اخیر آن توسط یک وبلاگ هنری-ادبی خوب.
    .
  • آنان که «هر دو طرف» را محکوم می کنند، پست تر از خود قاتلانند! — ترجمه‌ی مقاله‌ای از میشل وارشاوسکی
    سرانجام، روزی خواهد آمد که باراک، اولمرت، ليونی، و اشکنازی را همچون ديگر جنايتکاران جنگی، در برابر يک دادگاه عدالت بايستانند، و از آن ها بخواهند که پاسخگوی جناياتی باشند که مرتکب شده اند.
    وظيفه ی ما اين است که جهان را آنقدر از رفتار اينان آگاه کنيم که بتوانيم مطمئن باشيم که اينان بهای قتل عام هايی را که مرتکب شده اند خواهند پرداخت.
    اما علاوه بر اينان، يک نوع دوم از جنايتکاران هم وجود دارند. اين نوع دوّم احتمالاً می توانند از قرار داده شدن در برابر دادگاه ها فرار کنند.
    اين ها دست های خودشان را مستقيماً به خون مردمان نمی آلايند؛ اما برای قاتلان، مشروعيت روشنفکرانه فراهم می آورند. اين ها، در واقعيت امر، يگانی از دولت و ارتش آدمکشان را تشکيل می دهند.
    اين ها فراموش کرده اند که اسراييل، به زور، غزه و کرانه ی رود اردن را از يکديگر جدا کرد تا بتواند مردمان غزه را به جرم انتخاب کردن نمايندگان خود، در قرنطينه بگذارد و تنبيه کندشان. آخر، آن ها حق چنين انتخاب غلطی را نداشتند.
    اين ها، اول: شروع به پس و پيش کردن ترتيب زمانی وقايع کردند، و آن را مطابق ميل خود از نو نوشتند. و بعد: دست به دامان منطق قرينه سازی و همسنگ نمايی شدند: «خشونت، از هردو سو به کار رفته است، و ما شاهد قربانيان بی گناه در غزه و اسراييل ـ هر دو ـ هستيم. هر غير نظامی کشته شده، يک قربانی بی گناه است.».
    اما اينجا يک مشکل در کار است: در اين دليل تراشی و منطق بافی، نه ترتيب زمانی، و نه تناسب عددی، هيچکدام با واقعيّت، همخوانی ندارد.
    .
  • کودتای حماس در سال 2007؟ کانترپانچ
    باور کردن این‌که چطور تاریخ دقیقا به دلخواه اسرائیل بازنویسی می‌شود مشکل است. کارآمدترین دستگاه تبلیغاتی جهان کارش را خوب انجام می‌دهد. در این مقاله نشان داده شده است که این حماس نبود که در تابستان 2007 در غزه کودتا کرد، بلکه این فتح بود که با حمایت پنهانی اسرائیل و آمریکا برای تسلط کامل بر غزه و دور زدن حماس برای کودتا اقدام کرده بود. به قول مشاور دیک چنی، آقای دیوید وورمسر (David Wurmser) «به نظر من می‌رسد که اتفاقی که افتاد یک کودتا نبود بلکه واکنشی بر ضد کودتای فتح بود پیش از آن‌که محقق شود.»
    .
  • آتش‌بس را حماس شکست؟!
    باز هم یکی از دروغ‌های هیولای تبلیغاتی صهیونیسم که حتی در صفحات ویکی‌پدیا و لابه‌لای روزنامه‌های محلی جهان هم رسوخ کرده است. این حماس نبود که آتش‌بس را شکست، در واقع حماس حتی اعضای گروهک‌های «مشکوکی» را که چند مورد از آتش‌بس تخلف کرده بودند در داخل غزه «دستگیر» کرده بود. واقعیت این است که اسرائیل علاوه بر محاصره‌ که خود اقدام به جنگ (Act of Aggression) تلقی می‌شود، به طور یک‌جانبه اقدام به شکستن رسمی آتش‌بس کرد:‌ آن‌هم دوبار، یک‌بار در چهارم نوامبر (که شش فلسطینی را کشت) و بار دیگر در 17 نوامبر 2008 (که چهار فلسطینی را کشت).
    .
  • هولوکاستی که انکار می‌شود — جان پیلجر
    حمله‌ به غزه هیچ ارتباطی به حماس یا حتی حق اسرائیل برای وجود داشتن ندارد. آن‌ها که سکوت کرده‌اند خوب می‌دانند که این حق وجود داشتن فلسطینی‌هاست که 61 سال پیش پایان یافت. سال 1948:
    ژنرال یگال آلون خطاب به دیوید بن‌گورین اولین نخست‌وزیر اسرائیل: با عرب‌ها چکار کنیم؟
    بن‌گورین: همه را اخراج کنید.
    این دستور اخراج «یک کشور» بود، «بدون در نظر گرفتن سن» که اسحاق رابین آن‌را امضا کرد. اسحاق‌ رابین همان کسی است که در آینده‌ای نه چندان دور توسط کارآمدترین ماشین تبلیغاتی جهان «مرد صلح» لقب گرفت.
    نوشته‌ی مثل همیشه تکان‌دهنده مستندساز و خبرنگار تحلیلی برجسته جان پیلجر را از دست ندهید
    .

gaza3

رابرت فیسک – چرا آن‌ها این‌قدر از غرب متنفرند؟: یک بار دیگر اسرائیل دروازه‌های جهنم را به روی مردم فلسطین گشوده است. چهل  غیرنظامی پناه‌ جسته به مدرسه‌ی سازمان ملل در غزه کشته شدند، سه نفر در نقطه‌ای دیگر. به نظر می‌رسد ارتش «تمیز» اسرائیل شب موفقی را در غزه سپری کرده است.اما چرا ما باید تعجب کنیم؟آیا 17500 کشته -تقریبا همه غیرنظامی- حمله‌ی اسرائیل به لبنان (1982)؛ 1700 غیرنظامی فلسطینی کشته شده در قتل‌عام صبرا و شتیلا؛ قتل‌عام 106 آواره‌ی لبنانی در قانا (1996) که بیش از نیمی از آن‌ها کودک بودند و در یک پایگاه سازمان ملل پناه گرفته بودند؛ قتل‌عام 1000 نفر از آوارگان مرواحین که ابتدا توسط سربازان اسرائیلی از خانه‌هایشان اخراج و سپس توسط آتش‌بار یک هلی‌کپتر کشته شدند و یا حمله‌ی اسرائیل به لبنان (2006) را فراموش کرده‌ایم؟

عجیب این است که بسیاری از رهبران غرب؛ رئیس‌جمهورها، نخست‌وزیرها و متاسفانه بسیاری از روزنامه‌نگاران و سردبیران «دروغ قدیمی» اسرائیل را باور می‌کنند که «اسرائیل تمام تلاش خودش را می‌کند که مانع از تلفات غیرنظامیان شود.». تمام رئیس‌جمهورها و نخست‌وزیرهایی که همین دروغ اسرائیل را به عنوان توجیهی برای پرهیز از آتش‌بس تکرار کرده‌اند دست‌هایشان به خون قصابی‌های ششم ژانویه‌ی 2009 آغشته است. اگر جورج بوش، 48 ساعت قبل از آن، جسارت آن را داشت که خواستار آتش‌بس فوری شود، این 40 غیرنظامی، زنان سالمند و کودکان، احتمالا زنده می‌ماندند. چیزی که رخ می‌دهد فقط خجالت‌آور نیست، مایه‌ی ننگ است.

غزه‌ تحریف شده در لنز رسانه‌ها

برخی از دوستان «به درستی» از پست قبلی من انتقاد کرده‌اند که چرا به جای توضیح دادن و منطقی گفتگو کردن، با عصبانیت و خشم برخورد کرده‌ام. در پاسخ انتقاد درست ایشان باید بگویم که من هم آدم هستم و آستانه‌ی تحملی دارم. من هم مثل هر آدم دیگری حق دارم گاهی «از کوره در بروم» و «آمپر بچسبانم» و البته باور کنید سعی می‌کنم عصبانیت‌ام را هرگز از دایره‌ی نوشتن خارج نکنم و حتی‌المقدور منصف و مودب باقی بمانم. اما قبول کنید دیدن و شنیدن حرف‌های بعضی از «ما»ها که نمونه‌هایش را هم در همان پست قبلی آورده‌ام، اعصاب پولادین می‌خواهد.

اما در تایید حرف درست دوستان منتقد، مانند کامنت این دوست نادیده‌ام که از خواندن‌اش هم لذت بردم و هم درس گرفتم، این متن کوتاه را از میان «میلیون‌ها» متن خوب که در وبلاگ‌ها، سایت‌ها و منابع انگلیسی‌زبان به راحتی قابل پیدا کردن هستند ترجمه می‌کنم. ترجمه تقریبا آزاد است و خلاصه هم شده است، اما باور کنید برای کسی که بخواهد بداند، «میلیون‌ها» صفحه نظیر این در وب وجود دارد.

در عصر اطلاعات، نداشتن «حداقل» اطلاعات عمومی از اوضاع جهان پیرامون‌مان «توجیهی» ندارد. حتی اگر صدا و سیمای ما اهل سا.ن.س.ور یا هوچی‌گری باشد، حتی اگر منتقد جمهوری اسلامی باشیم، باور کنید «حق نداریم» نابینا بمانیم. در عصر اطلاعات، خودمان را از «اطلاعات» محروم نکنیم. به قول مانی‌ ب. «جمهوری اسلامی نمی‌تواند همیشه غرامت یک‌سویه‌نگری و بی‌فکری ما را بپردازد».

غزه‌ تحریف شده در لنز رسانه‌ها

فلسطینی‌ها بهای کارهایی که ما در غرب کرده‌ایم را می‌پردازند، و همین‌طور بهای کارهایی که نکرده‌ایم. اسرائیل و حامیان آن، تاریخ را در همان حال که رخ می‌دهد بازنویسی می‌کنند، البته با همکاری رسانه‌ها و سیاست‌مداران ما [درغرب].

اگر یک ببینده‌ی عادی تلویزیون یا یک خواننده‌ی معمولی روزنامه فکر کند این فلسطینی‌ها بودند که آتش‌بس میان اسرائیل و فلسطین را بر هم زدند و پرتاب موشک‌ به شهرهای اسرائیل را دلیل قانع کننده‌ای برای حمله‌ی نابودگرانه و همه‌جانبه‌ی نظامی علیه غزه بداند، می‌توان او را بخشید. [چرا که او «تاریخ بازنویسی شده» را دیده یا مطالعه کرده است.]

اما، روزنامه‌ی اسرائیلی «هارتز» به ما یادآوری می‌کند:

شش ماه پیش، اسرائیل درخواست آتش‌بس کرد و حماس هم با آتش‌بس موافقت کرد. اما اسرائیل با حمله به تونل حماس در غزه، به طور یک‌جانبه آتش‌بس را نقض کرد و در همان حال از مصر خواست که به حماس فشار بیاورد تا آتش‌بس را ادامه دهد.

با چنین سوءاطلاع‌رسانی‌ سیستماتیکی (systematic misinformation) نمی‌توان به حقیقت صلح و عدالت میان اسرائیل و فلسطین دست یافت. اسرائیل مانع از ورود روزنامه‌نگاران خارجی به غزه می‌شود و رسانه‌های ما در گزارش کردن عمق فاجعه‌ی انسانی‌ای که در غزه رخ می‌دهد کوتاهی می‌کنند.

علی‌رغم درخواست صلیب‌سرخ و دستور سازمان ملل، اسرائیل اجازه‌ی ورود قطعات یدکی مورد نیاز برای تعمیر ژنراتوری که برق چراغ‌ها، تهویه و مونیتورهای بیمارستان شفا در غزه را تامین می‌کند نمی‌دهد. همان‌گونه که رئیس بیمارستان شفا دکتر حسنیه می‌گوید: حتی مجهزترین بیمارستان جهان نیز نمی‌تواند در این زمان کوتاه پاسخ‌گوی درمان این همه مجروح باشد.

اگر چه بی‌تردید پرتاب موشک از سوی غزه به اسرائیل جرمی محکوم کردنی‌ است، خسارت‌های محدود ناشی از آن را نمی‌توان با پاسخ غیرمتناسب اسرائیل مقایسه کرد. اسرائیل غزه را «ناحیه‌ی نظامی ویژه» اعلام کرده است، دسته‌بندی‌ای که فقط یک مرحله از «جنگ کامل» (total war) فاصله دارد.

بر خلاف آن‌چه لابی اسرائیل و رسانه‌های هم‌نوا با آن منعکس می‌کنند، این فلسطینی‌ها نبودند که جنگ‌افروزی کردند؛ و واقعیت چیز دیگری است. فلسطینی‌ها در شرایط بسیارهولناکی به آتش‌بس پای‌بند مانده بودند، شرایطی که با محاصره‌ی کامل غزه از سوی اسرائیل لحظه به لحظه بحرانی‌تر می‌شد. محاصره‌ای که کمبود نان، سوخت، جوهر، کاغذ و چسب مورد نیاز برای چاپ کتاب‌های درسی کودکان، دارو و باقی مایحتاج ضروری برای «زنده ماندن» را در غزه باعث شده بود.

شهرک‌نشینی‌های گسترده‌ی اسرائیل در مناطق «کرانه‌ی باختری رود اردن» که بر اساس توافق مهم سال 1967 زمین‌های فلسطینی محسوب می‌شوند، دیوار جداکننده‌، ویران کردن خانه‌ها و تنبیه دسته‌جمعی مردم غزه همه و همه جرائم نقض کننده‌ی مصوبات کنواسیون ژنو هستند. مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، تنها احتمال رسیدن به راه حل دو کشوره (two-state solution) که جامعه‌ی یهودیان مدام از آن طرفداری می‌کنند، توسط گسترش شهرک‌های یهودی‌نشین در سرزمین‌های فلسطینی در کرانه‌ی باختری رود اردن از بین رفته است.

لینک‌های روز (04-06-2008)