از تکنولوژی‌های پیشرفته چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در یک استخر سوئدی)

بیشتر به خاطر ورزش و تحرک و گاهی هم محض تفنن برای شنا به استخر می‌روم. در شهرمان یک مجموعه‌‌ی ورزشی نسبتا بزرگ با محوریت شنا و ورزش‌های آبی وجود دارد. تا مدت‌ها فقط اسمش را شنیده بودم و رغبتی به امتحان کردن‌اش نداشتم، اما الان چند ماهی است از آن استفاده می‌کنم و فکر می‌کنم در آینده بیشتر هم سراغش بروم. آن‌چه در این‌جا می‌نویسم چند نمونه از مشاهدات من در محیط این مجموعه‌ی ورزش‌های آبی یا به قول خودمان استخر شنای سوئدی است.

۱

در رخت‌کن مردانه شش سشوار دیواری وجود دارد. دو تا از آن‌ها در ارتفاع پایین روی دیوار نصب شده‌اند که زیر یکی از آن‌ها یک چهارپایه‌ی کوچک پلاستیکی گذاشته‌اند به طوری که یک بچه‌ی ۴ ساله هم اگر روی چارپایه‌ی بایستد قدش به سشوار خواهد رسید. دو تای دیگر در ارتفاع متوسط قرار دارند و دو تای آخر در ارتفاع بالا. به این ترتیب نه تنها مشتری‌های خردسال می‌توانند موهایشان را خشک کنند بلکه مردهای قدبلند نیز. به بیان دیگر همه، از کوتوله‌ (dwarf) بگیر تا الف‌ (elf) می‌توانند موهایشان را خشک کنند!

آیا این نوع طراحی به دسترسی و استفاده از تکنولوژی‌های پیشرفته مربوط می‌شود؟ خیر. چون فهمیدن این نکته که مشتری‌ها سن‌ها و جثه‌های مختلفی دارند و در نتیجه میخ‌کردن سشوارها با ارتفاع‌های مختلف به دیوار نیاز به فن‌آوری خاصی ندارد. سشوارها مثل اغلب تجهیزات استخر قدیمی هستند، برای نصب کردن‌شان به دیوار هم به چند عدد میخ و یک چکش احتیاج است که فن‌آوری‌های جا افتاده‌ای هستند که اغلب جوامع جهان امکان تولید یا وارد کردن آن‌‌ها را دارند. پس این که سشوارها با ارتفاع‌های مختلف به دیوار نصب شده‌اند نشان دهنده‌ی چیز دیگری است:

در این فرهنگ به این‌که خردسالان ممکن است خودشان بخواهند مستقلا سر خودشان را خشک کنند همان‌قدر احترام گذاشته می‌شود که به خواست مشابه افراد قدبلند یا قدکوتاه‌. این نکته که قد آدم‌ها با هم فرق می‌کند و بچه‌ها هم آدم هستند عمیقا درک شده است. اما تفاوت‌ آدم‌ها فقط به قد آن‌ها مربوط نمی‌شود، اما می‌شود احتمال داد (من به شما اطمینان می‌دهم) جامعه‌ای که موقع نصب سشوار روی دیوارش به بچه‌ی ۴ ساله تا مرد ۲ متری فکر کند، پیش‌تر به چیزهای اساسی‌تر فکر کرده است.

۲

استخر غروب‌ها شلوغ است، به خصوص غروب جمعه‌. شب تعطیل است و طبعا خیلی‌ها دوست دارند خستگی یک هفته کار را با حضور در آب از تن در کنند. همه جور آدمی هست. پدر یا مادرهایی که به تنهایی یا مشترکا بچه‌های خردسال یا نوجوان‌شان را به استخر آورده‌اند تا در آب تاتی‌تاتی کنند، جوانان و افراد میان سال که بیشتر به قصد شنا و ورزش کردن آمده‌اند، افراد مسن‌تر که یا شنا می‌کنند و یا در آب راه می‌روند تا عضلات و مفاصل تحلیل‌رفته‌شان را تقویت کنند. زن، مرد، پیرمرد، پیرزن، خردسال، نوجوان، دختر، پسر، تنها،‌ گروه، خانواده همه هستند… و این در حالی است که چندین کلاس آموزشی گروهی همزمان در جریان است و خیلی از قسمت‌های استخر رزرو شده چون آموزش در جریان است.

لابد تصور می‌کنید عجب وضعیتی است و مگر می‌شود توی این شلوغی شنا کرد. لابد توی ذهن‌تان جایی مثل بهترین استخرهای تهران در ساعت‌های شلوغ تداعی می‌شود. مجموعه‌ی ورزشی صدف یا باشگاه انقلاب که رفته‌اید؟ وقتی شلوغ می‌شود عملا نمی‌شود یک طول یا عرض را مستقیما شنا کرد. یا پایت توی چشم بچه‌ای می‌رود یا آرنج کسی که به خاطر نبودن جا مجبور به تغییر مسیر شده به صورت‌ات می‌خورد.

تصورتان اشتباه است. همه‌ی کسانی که برای ورزش کردن آمده‌اند شنا می‌کنند، آن‌هم در طول استخر، بدون آن‌که کوچکترین مزاحمتی برای کسی ایجاد شود.  چطور چنین چیزی ممکن است؟

شاید تصور می‌کنید خوب سوئد است و ثروتمند. لابد ده‌ها استخر دارند و فضای زیادی برای همه هست. فضا البته کم نیست، اما به نسبت جمعیتی که از تسهیلات استخر استفاده می‌کنند (این‌جا بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مجموعه‌ی ورزش‌های آبی شهر است) فضای استخر بزرگ نیست. مجموعه متشکل از دو استخر ورزشی (برای شنای ورزشی)، یک استخر تفریحی (برای خردسالان و همراهان‌شان و سایر افراد کوچک با بزرگی که قصد تفریح دارند) و یکی دو استخر کوچک برای بچه‌هاست. نکته‌ی مورد نظر من به دو استخر ورزشی مربوط می‌شود.

این دو استخر به صورت طولی به چندین لاین تقسیم شده‌اند (با طناب‌های شناور) و در نتیجه کسی نمی‌تواند در عرض شنا کرد (بین خودمان باشد، من هیچ وقت فلسفه‌ی شنا در عرض را نفهمیده‌ام). در ضمن هر کدام از لاین‌ها بسته به ساعت شبانه‌روز یک تابلو دارد که به شناگران نوع شنای مجاز در آن لاین را نشان می‌دهد. مثلا این‌که لاینی برای کلاس‌های آموزشی رزرو است، یا فقط برای کسانی است که قصد شنای سریع دارند یا فقط مال کسانی است که شنای تمرینی می‌کنند. همیشه دست کم یک لاین شنای تمرینی در استخر وجود دارد. در این لاین شناگرها خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت و همیشه از منتها الیه سمت راست شنا می‌کنند. به این ترتیب ده‌ها شناگر می‌توانند بدون این‌که مزاحم هم باشند در یک لاین نسبتا باریک شنا کنند و ساعت‌ها بی‌وقفه، بدون این‌که انگشتی در چشم‌شان فرو رود یا مجبور شوند تغییر مسیر دهند. همین ایده‌ی ساده باعث شده است کارایی استفاده از لاین‌های استخر و به طور همزمان کیفیت تجربه‌ی شناگران به مراتب بالاتر رود. من در این لاین‌ها شنای تمرینی کرده‌ام. عالی است. حسی که از سایر شناگران می‌گیرم و این‌که می‌توانم راحت و طولانی بدون مزاحمت و وقفه شنا کنم فوق‌العاده لذت‌بخش و مفرح است.

در قسمت مربوط به شنای سرعتی هم همین داستان است. یعنی باز هم شناگرها از سمت راست حرکت می‌کنند و در نتیجه چندین نفر می‌توانند همزمان در یک لاین باریک شنا کنند. نکته ایناست که در این لاین سرعت شناگرها بالاتر است.

آیا تفکیک استخر به چند لاین طولی و تعیین قسمتی از آن به شنای تمرینی و قسمتی دیگر به شنای سرعتی کار دشواری است؟ آیا نیاز به تکنولوژی پیشرفته یا سرمایه‌گذاری زیاد دارد؟ آیا باید حتما یک کشور اسکاندیناوی و مرفه بود تا توانست چنین سیستم منظم و ساده‌ای را در هر استخری پیاده کرد؟

پاسخ قطعا خیر است. اما سوالی که ایجاد می‌شود این است که «پس چرا» نمونه‌ی این ایده‌های ساده را در استخرهای معمولی یا حتی خوب کشور خودمان نمی‌بینیم؟

huc68oxwqccs7qgkyqkymg

۳

برخلاف محیط استخر، رخت‌کن زن‌ها و مردها از هم جداست که موضوعی کاملا مرسوم در سوئد است. محیط‌های ورزشی معمولا مختلط هستند، اما رخت‌کن‌ها جدا. در مجموعه‌ی ورزشی چندین حمام سونا هم وجود دارد که چنان‌چه صراحتا ذکر نشده باشد که مخصوص مردها یا زنان است،‌ مختلط است به این معنا که همه دست کم با مایو وارد آن می‌شوند. افراد در سوناهایی که مختص یک جنس است، ممکن است کاملا برهنه شوند. در ضمن مردها موقع تعویض یا استحمام در محیط رخت‌کن هم کاملا برهنه می‌شوند. اصولا این عادی بودن برهنه شدن در حضور سایر مردها یکی از شوک‌های فرهنگی‌ من در سوئد بود. موضوع البته برای خودشان بسیار عادی است، همان‌طور که برای ما در ایران با مایو زیر دوش رفتن عادی است. مهاجرهای غیراروپایی در سوئد معمولا به شیوه‌ی مرسوم در فرهنگ خودشان با مایو زیر دوش می‌روند و با شرم مایوشان را تعویض می‌کنند. حدس می‌زنم در رخت‌کن‌ زن‌ها هم وضعیت کم و بیش همین‌طور باشد.

اما این نکته‌‌ی اصلی‌ای که می‌خواستم بگویم نبود.

در رخت‌کن بودم و مشغول خشک کردن و لباس پوشیدن. چند تا قفسه آن‌طرف‌تر دو تا پسربچه‌ی سوئدی حدودا ۴ یا ۵ ساله هم بودند که با پدرشان آمده بودند. آن‌ها هم شنایشان تمام شده بود و بعد از دوش گرفتن قصد داشتند لباس بپوشند. پدرشان دیده نمی‌شد، اما هر چند دقیقه یک بار از پشت ردیف بعدی کمد‌های رخت‌کن صدایش به گوش می‌رسید که خطاب به بچه‌ها جمله‌ای می‌گفت. نه عجله داشت،‌ نه داد می‌زد. با آن‌ها گپ می‌زد، در امتداد حرف‌هایی که بچه‌ها می‌زدند.

چند دقیقه‌ای بچه‌ها را زیر نظر داشتم. کودکانه، آهسته، اما با دقت و پشتکار کارهایشان را انجام می‌دادند. هر کدام یک کیف کوچک ورزشی داشتند. سر و بدن‌شان را خشک کردند، مایوشان را عوض کردند و توی یک کیسه‌ی نایلونی قرار دادند که سایر لباس‌هایشان را خیس نکند. حوله‌شان را تا کردند و گذاشتند توی کیف. لباس پوشیدند، سرشان را شانه زدند، سشوار زدند و در این حین مدام با هم حرف می‌زدند. حسابی سرخوش بودند و این کارها برایشان سخت به نظر نمی‌رسید. کمی آن‌طرف‌تر رفتم که ببینم پدرشان چکار می‌کند. او هم مشغول لباس پوشیدن بود. سوئدی‌ها کلن عجله نمی‌کنند، اما این‌طور به نظرم رسید که این پدر نه تنها عجله ندارد،‌ که چه بسا لباس پوشیدن‌اش را عمدا طول می‌دهد تا بچه‌ها که آهسته‌تر بودند هول نشوند و کارهایشان را خوب انجام دهند. حواسش به بچه‌ها بود، اما مطلقا در کار لباس پوشیدن آن‌ها دخالت نکرد. معلوم بود این اولین‌باری نیست که بچه‌ها کارهایشان را خودشان انجام می‌دهند. بلد بودند. با همان حرکت‌های کودکانه و دست‌های کوچک‌شان و همان‌طور که مشغول حرف زدن با هم بودند کارهایشان را تا آخر انجام دادند، زیپ ساکشان را بستند، کلاه‌ و کاپشن‌شان را پوشیدند و رفتند دم در مشغول پوشیدن کفش‌هاشان شدند که در این موقع بود که پدر نیز به آن‌ها ملحق شد.

بی‌اختیار در ذهنم ده‌ها پدر و مادری که از میان دوستان و اقوام و آشنایان خودم می‌شناسم مجسم شدند. پدرها و مادرهایی که از سر محبت و دلسوزی مدام پشت سر بچه‌ راه می‌روند. که مواظب باشند بچه کوچک‌ترین خطایی نکند، کاری کمتر از عالی انجام ندهد… نکند بچه اشتباهی کند و لباس نامناسبی بپوشد یا موهایش را نتواند آن‌طور که شایسته است شانه بزند. مادر به دقت موهای بچه‌ را شانه می‌کند و پدر همان‌طور که قدم به قدم بچه را دنبال می‌کند، اسباب‌بازی‌ها و خرت و پرت‌هایی که پشت سر او جا مانده را جمع می‌کند. پدر و مادری که در میهمانی‌ها یا جلوی غریبه‌ها مدام مواظب حرف‌ها و حرکت‌های بچه هستند، نکند پایش را اشتباهی و جایی که نباید دراز کند یا مثلا به بزرگتری به جای «شما» بگوید «تو».

سوالی که برای من همیشه مطرح بوده این است که اگر قرار باشد پدر و مادر همیشه یک قدم پشت سر بچه‌ باشند و به جای او کارهایش را انجام دهند و حتی قبل از آن‌که بچه امکان اشتباه کردن داشته باشد، او را تصحیح کنند، پس دقیقا کی و چگونه قرار است جناب بچه مفهوم استقلال نفس و مسئولیت‌پذیری را تجربه کند و یاد بگیرد؟‌

۴

برای این‌که شنای کرال را به صورت اصولی یاد بگیرم و از آن لذت بیشتری ببرم چند جلسه آموزش گروهی ثبت نام کرده‌ام. مربی ما مردی است حدودا ۲۵ ساله که صاحب یکی از زیبا‌ترین و ورزیده‌ترین اندام‌هایی است که تاکنون در مرد یا زنی دیده‌ام، طوری که مرا به یاد پیکره‌ی داوود ساخته‌ی میکل‌آنژ می‌اندازد. از شنا کردنش که شاید بهتر باشد چیزی نگویم. چنان نرم و بی‌صدا و چابک و زیبا شنا می‌کند که راه رفتن روی زمین حرکتی زشت و ناموزون می‌نماید و آدم به این فکر می‌افتد که شاید اندام انسان برای شنا کردن در آب بهینه شده است و نه برای راه رفتن روی خاک!

ما در کلاس ۸ نفریم. چهار مرد و چهار زن. بیشتر در دهه‌های ۲۰ و ۳۰ سنی هستند ولی یک خانم و یک آقای حدودا ۵۰ ساله و یک خانم حدودا ۶۵ ساله هم هستند. کم و بیش با بقیه‌ی کلاس تمرین‌ها را انجام می‌دهند. بعد از هر تمرین مربی از همه می‌پرسد «این تمرین چطور بود؟ سخت بود یا آسان؟» و همه کم و بیش جوابی می‌دهند… و خانم ۵۰ ساله اغلب با خنده می‌گوید: سخت بود. خسته شدم حسابی.

و مربی لبخند می‌زند.

هر بار که این خانم می‌گوید خسته شده‌ام، منتظرم که مربی بگوید: «اشکالی نداره. شما با توجه به سن‌ و شرایط‌تون خوب دارین عمل می‌کنید!»

اما نمی‌گوید. نگفت. حتی یک بار. حتی به اشاره. حتی غیرمستقیم.

تصادفی است؟‌

به نظر من خیر.

تا آن‌جا که با سیستم‌های آموزشی سوئد، چه در مدرسه، چه در دانشگاه و چه در محیط‌های ورزشی نظیر این‌جا آشنا شده‌ام، فلسفه‌ی غالب در امر آموزش این نیست که شما را با یک محک و معیار از پیش تعیین شده بسنجند. شما را به رقابت با الگویی عینی (مثل بغل‌دستی‌تان) یا ذهنی (مثل آن‌چه از یک مرد ۲۵ ساله یا یک زن ۶۵ ساله «انتظار می‌رود») ترغیب نمی‌کنند. در آموزش روی «رقابت کردن» و «برنده شدن» (هر رقابتی در ذات خود برنده شدنی دارد) تاکید نمی‌شود. حالا چه رقابت با بغل‌دستی‌تان باشد و چه رقابت با الگویی از پیش ساخته شده از آن‌چه تو باید باشی.

این نکته که آدم‌های مختلف توانایی‌ها و مهارت‌های جسمی و ذهنی و همین‌طور اولویت‌های مختلفی دارند در سیستم آموزشی سوئد نهادینه شده است و به عنوان یک موضوع زیربنایی جا افتاده به گونه‌ای که مدام مصداق‌ها و نمودهای این نگرش را در جاهای مختلف می‌بینم.

فرض این است که هر کسی چه ۲۰ سالش باشد چه ۶۵ سالش، چه درشت و قوی جثه و چه کوچک و ضعیف، حداکثر تلاش‌اش را می‌کند تا از موضوع آموزش بهره جوید. فرض این است که من، با شناختی که از توانایی‌های خودم دارم، بهترین تلاشم را می‌کنم تا از آن‌چه به من عرضه می‌شود بهره جویم. هدف محیط آموزشی این نیست که مرا به رقابت با نفر بغل دستی که ممکن است جوان‌تر، قوی‌ جثه‌تر یا سریع‌تر از من باشد ترغیب کند. چرا که نتیجه‌ی چنین ترغیبی مشخص است: «من احساس بدی خواهم داشت از این‌که نمی‌توانم با همکلاسی تواناتر خودم رقابت کنم». در راستای همین ذهنیت، مربی یا معلم من را با یک الگو یا تصوری که از پیش برای خودش ساخته مقایسه نمی‌کند و مرا به رقابت با آن الگوی ذهنی تشویق نمی‌کند. مثلا اگر مربی به آن خانم که از خستگی گلایه می‌کرد بگوید: «شما نسبت به سن‌تون خوب دارین تمرین می‌کنید»، این جمله که ظاهرا یک تشویق ساده است، در درون خود نکته‌ای نهفته دارد: «یعنی از کسی که در سن شماست انتظار مشخصی می‌رود و شما نسبت به آن معیاری که از پیش تعیین شده است، بهتر یا بدتر عمل می‌کنید» یا «تو با این سنت انتظار داری مثل آدم خوش‌هیکل و جوان و نیرومندی همچو من شنا کنی؟ طبیعیه جونم که خسته شده باشی. آروم باش!»

اما این نوعی ترویج رقابت و به طور غیرمستقیم تحقیر آدمی است که در موقعیت ضعیف‌تری قرار دارد و به راحتی ممکن است به حاشیه رانده شود. به همین دلیل مربی آن‌را نمی‌گوید،‌ بلکه لبخند می‌زند و از این‌که همه دارند بهترین سعی‌شان را می‌کنند راضی است.

نتیجه‌ی چنین نگاهی به آموزش و فرهنگ این است که افرادی که به خاطر شرایط سنی، جسمی یا ذهنی توانایی‌ها یا مهارت‌های محدودتری دارند یا به هر دلیل با نرم‌ها و عرف‌های مرسوم جامعه متفاوت هستند، از حضور در عرصه‌های مختلف ورزشی و اجتماعی خجالت نمی‌کشند و عرصه‌های اجتماعی برای حضور افراد با توانایی‌ها و خصوصیت‌های متنوع‌تری باز می‌شود. نتیجه‌ی چنین نگاهی به آموزش و فرهنگ این است که در کلاس شنای مقدماتی خانم‌ یا آقای ۶۰ ساله شرکت می‌کند و بدون استرس و حس باختن در رقابت، خودش و توانایی‌های خودش را به بهترین روشی که مناسب می‌داند به چالش می‌کشد. نتیجه‌ی‌ آن‌را در عرصه‌های فرهنگی و علمی و فنی و هنری هم می‌توانید حدس بزنید.

این است که به نظر من مربی ما فقط تن و سیمای زیبایی ندارد، بلکه او نماینده‌ی یک فلسفه‌ی آموزشی زیبا نیز هست.
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

 

Advertisements

چطور می‌توانم به تجربه‌ی سوئدی نزدیک شوم؟ (چهار روی‌کرد پیشنهادی)

ایرانی‌های زیادی در نقاط مختلف جهان زندگی می‌کنند. آن‌ها در حضور موقت یا دائمی خود در جامعه‌های مختلف از یک امکان عالی برخوردار هستند: امکان نزدیک شدن یا شناخت «شیوه‌ی آن جامعه». کنجکاوی درباره‌ی شیوه‌ی جامعه‌های مختلف و نوشتن درباره‌ی آن‌ها به زبان فارسی می‌تواند سینرژی‌های مثبتی ایجاد کند که اهمیت آن به مراتب فراتر از اهمیت تک تک آن نوشته‌ها خواهد بود. اما چطور می‌توانیم به شیوه‌ی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم نزدیک‌ شویم؟ چطور می‌توانیم از زندگی روزمره‌ی خود به عنوان سکویی مهم استفاده کنیم برای تولید مطالبی کوچک اما ارزشمند که در کنار هم معنا و اهمیتی بزرگ‌ داشته باشند؟ برای این‌کار چه راه‌هایی داریم؟ آن‌چه این‌جا می‌نویسم پیشنهاد (فعلی) من در این رابطه است. به جای سوئد می‌توانید نام هر جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید را قرار دهید.

در حال حاضر در سوئد زندگی می‌کنم. گاه و بی‌گاه از خودم می‌پرسم: «آیا می‌شود از شیوه‌ی سوئدی چیزی آموخت؟ چگونه؟». پاسخ سوال اول قطعا مثبت است، اما پاسخ سوال دوم کاملا روشن نیست. شاید قبل از این‌که از شیوه‌ی سوئدی چیزی بیاموزم، باید شیوه‌ی سوئدی را آن‌طور که تجربه می‌شود بشناسم یا دقیق‌تر بگویم، با تجربه‌ی سوئدی و روایت‌ سوئدی آشنا شوم. اما من سرگرم زندگی و کار خودم هستم و نمی‌توانم به صورت خاص و حرفه‌ای برای مطالعه‌ی شیوه‌ی سوئدی وقت صرف کنم. از طرف دیگر، من ۲۴ ساعت شبانه‌روز و هفت روز هفته را در این جامعه سپری می‌کنم و خواه ناخواه با افراد، سازمان‌ها و نهادهای اجتماعی مختلف در تماس روزمره هستم. اگر «نیک» بنگرم این تماس دائمی سرچشمه‌ای غنی برای نزدیک شدن به تجربه‌ی سوئدی خواهد بود.

اما چطور؟ برای این‌کار چند روی‌کرد در نظر گرفته‌ام. آن‌ها را جداجدا معرفی می‌کنم و در هر مورد یک یا چند مثال که قبلا در بامدادی منتشر کرده‌ام ارائه می‌کنم (به صورت لینک). اما هیچ‌کدام از مثال‌ها محصول پی‌گیری یک روی‌کرد معین به تنهایی نیستند. همیشه تلفیقی از همه‌ی این روی‌کردها وجود دارد. در ضمن فرایند رسیدن من به این روی‌کردها هم یک فرایند مکانیکی نبوده و به صورت ارگانیک توسعه یافته و خواهد یافت. نکته‌ی مهم و مشترک در همه‌ی این روی‌کردها تاکید بر «مشاهده‌ها و تجربه‌ها در زندگی روزمره» و همین‌طور «امور ملموس و جزئی» است.

روی‌کرد اول

برای این‌که به یک روایت‌گر تقلیل‌گرا تبدیل نشوم، بهتر است سعی کنم به جای این‌که از تجربه‌های خودم در رابطه با شیوه‌ی سوئدی بگویم، آن‌را تا حد امکان از زبان خود سوئدی‌ها روایت کنم. تجربه‌ی یک سوئدی از شیوه‌ی سوئدی مبنایی‌تر و عمیق‌تر است تا تجربه‌ی من به عنوان یک تازه وارد. گفتگوهای سر ناهار با همکارها و همین‌طور معاشرت با دوست‌های سوئدی‌ام یکی از بهترین روش‌های نزدیک‌‌تر شدن به تجربه‌ی سوئدی است. این نوع گفتگوها علاوه بر این‌که جذاب و سرگرم کننده هستند، معمولا حاوی نکات جالبی از تجربه‌ی دست اول فرد راوی از شیوه‌ی سوئدی هستند. هیچ دلیلی ندارد که سعی کنم گفتگوها را به مصاحبه‌هایی رسمی با موضوعی خاص تبدیل کنم، اما در عین حال می‌توانم با حفظ کنجکاوی لازم سعی کنم مسیر بحث را به موضوعاتی بکشانم که از نظر من جذابیت و اهمیت بیشتری دارند.

برای نمونه این‌‌جا را ببینید.

روی‌کرد دوم

روی‌کرد دیگر این است که سعی کنم پیوندهایم را با امور جزئی و روزمره حفظ کنم و سعی کنم در تفسیرهایم از تجربه‌ی سوئدی تا حد امکان به عالم انتزاع و کلی‌گویی سفر نکنم. مثلا اگر به یک امر جزئی برخورد می‌کنم سعی کنم تا حد امکان آن‌را آن‌گونه که می‌بینم ثبت کنم، مثلا از آن عکس بگیرم، یادداشتی توصیفی درباره‌اش بنویسم  یا درباره‌اش مستقیما پرس و جو و کنکاش کنم تا بتوانم تفسیرم را (اگر تفسیری دارم) به واقعیت قابل لمس آن شیء یا آن چیدمان یا آن طرح خاص وصل کنم. چنان‌چه این‌کار را با تکثر و در رابطه با امورات جزئی زیادی انجام دهم، این شانس را خواهم داشت که بدون آن‌که دچار تقلیل‌گرایی شوم به تجربه‌ی سوئدی نزدیک‌تر شوم. برای این‌کار «حداکثر کنجکاوی و صبر» و «حداقل قضاوت و نتیجه‌گیری» لازم است.

برای نمونه این‌‌جا را ببینید.

روی‌کرد سوم

روی‌کرد دیگر از طریق شناخت نهادهای اجتماعی است. در این‌جا منظورم از نهاد اجتماعی، هر ساختار یا فرایند رسمی و قانونی، غیررسمی و عرفی، سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی است که آهنگ تغییر آن بسیار کند باشد و بتوان آن‌را نوعی عامل پیوستگی و ثبات اجتماعی تلقی کرد. مثلا در سوئد در کنار نهاد ازدواج قانونی،‌ نهاد دیگری تحت عنوان «زندگی مشترک بدون ازدواج» که خود سوئدی‌ها به آن (Samboförhållande) می‌گویند وجود دارد. به خاطر وجود این نهاد اجتماعی و سایر نهادهای اجتماعی مرتبط با آن است که افراد بالغ در سوئد می‌توانند از پارتنر و هم‌خانه‌ی خود (sambo) فرزند داشته باشند بدون آن‌که محدودیت عرفی یا قانونی‌ خاصی بر آن‌ها یا فرزندشان تحمیل شود.

کنجکاوی درباره‌ی نهادهای اجتماعی، به خصوص آن‌گونه که خود را در روزمرگی‌های عملی زندگی نشان می‌دهند دست کم از دو جهت جالب و مهم است. اول آن‌که خود آن‌ نهادها می‌توانند حاوی نکاتی باشند که بتوان از آن‌ها چیزی آموخت. دوم این‌که شناخت نهادها می‌تواند دریچه‌ای باشد برای شناخت بهتر چشم‌اندازهای اجتماعی و فرهنگی‌ای که به واسطه‌ی دینامیک پیچیده‌ی آن‌ها چنین نهادهایی شکل گرفته‌اند.

برای نمونه این‌‌جا یا این‌جا یا این‌جا را ببینید.

روی‌کرد چهارم

روش دیگر نزدیک شدن به تجربه‌ی سوئدی از طریق محصولات رسانه‌ای و فرهنگی است. آثار ادبی و هنری، آگهی‌های تجاری و اخبار از این دست هستند. این محصولات رسانه‌‌ای و فرهنگی به شیوه‌ای غیرجبرگرایانه اما غیرقابل‌انکار بازتاب دهنده‌ی شیوه‌ی سوئدی هستند. رابطه‌ی بین محصولات رسانه‌ای و فرهنگی و شیوه‌ی یک جامعه معمولا بسیار پیچیده، غیرخطی و چندلایه است و به ناچار باید در قلمرو محدود و سطحی‌تری با آن‌ها برخورد کنم. جدای از این، این روی‌کرد برای من دشوارتر از روش قبلی است، چرا که برای بهره‌مند شدن از آن ابتدا باید از لایه‌ی محتوایی عبور کنم، لایه‌ای که معمولا نیاز به درک عمیق‌تری از زبان سوئدی دارد.

برای نمونه این‌‌جا را بینید.

***

طبیعی است که تماس و تلفیق «تجربه‌ی شخصی من به عنوان یک تازه‌وارد» با «تجربه‌ی اجتماعی‌ یک سوئدی» (با در نظر گرفتن تکثر و ناهمگونی‌هایی که اصطلاح «یک سوئدی» در خود دارد) همواره منحصر به فرد خواهد بود و از این نظر قابلیت تعمیم‌دهی اندکی دارد. اما این نکته به آن معنا هم نیست که تلاش‌های من برای توصیف و تفسیر این «تماس‌ها و تلفیق‌ها» یکسره عاری از معنایی فراتر از همان مشاهده یا تجربه‌ی خاص هستند. به این نوع مشاهده‌ها و تجربه‌ها باید با هوشیاری نزدیک شد و به آن‌ها به عنوان «نقاط تماسی» جدی و قابل اعتماد نگاه کرد که اگر فرمولی جهانی از «تجربه‌ی سوئدی» به دست نمی‌دهند، اما قطعا به آن متصل هستند و از طریق تکثر و تکرار می‌توانند چشم‌اندازی خلق کنند که روشن‌گر است، اما لزوما جامع یا بی‌طرف نیست.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

فیکا می‌کنی؟

سرم توی کارم بود و درب اتاق با این‌که بسته نبود اما روی هم بود. همکارها یکی بعد از دیگری از مقابل در رد می‌شدند و می‌گفتند: فیکا! فیکا!

سوئدی‌ها رسمی دارن به اسم «فیکا» (fika) که شاید در نگاه اول مشابه «کافی بریک» (coffee break)  (راستی معادل کافی بریک در زبان فارسی چی می‌شه؟) به نظر برسه اما با آن فرق‌هایی داره که مهم‌ترینش اینه که فیکا واسه سوئدی‌ها موضوع جدی‌ایه و زیاد نمی‌شه باهاش شوخی کرد. توی سازمان‌ها معمولا وقت‌های مشخصی برای فیکا در نظر گرفته می‌شه و سوئدی‌ها رسمشون اینه که قهوه و گپ‌‌شون رو توی همین فیکاها می‌زنن. فیکا معمولا خارج از اتاق‌های کار انجام می‌شه که طی اون ساعت‌های خاص (مثلا ده تا ده ربع صبح) همه به محل مخصوص برگزاری فیکا می‌رن. همین‌طور که در حال رفتن به فیکاروم هستن سایر همکارها رو هم صدا می‌زنن که «وقت فیکاست» و اون‌ها هم یه جورایی باید واکنش نشون بدن و به مراسم فیکا ملحق بشن. فیکا اجباری نیست و اگه کار داشته باشی می‌تونی شرکت نکنی، اما اگه مدام این‌کار رو بکنی احتمالا از نظر همکارهای سوئدی‌ آدمی هستی که تحویل‌شون نمی‌گیری و جلوه‌ی خوشی نداره. اگه توی یه سازمان سوئدی کار می‌کنی، باید فیکا رو محترم بشمری و تا حد امکان در اون شرکت کنی. اون روی سکه‌ی فیکا ساعت‌های کاری هست که سوئدی‌ها به شدت روی کارشون فوکوس می‌کنن و دیگه خبری از گپ زدن و اینا بین کار نیست (یعنی اگه همینطور وسط کار یهو برگردی و با همکارت سر صحبت رو باز کنی کار جالبی نیست). سوئدی‌ها برای گپ‌های حین فیکا ارزش خاصی قائل هستن. به نظر اونا توی این گپ‌هاست که ایده‌های خلاقانه و جرقه‌های ذهنی مهم زده می‌شه و باعث می‌شه کیفیت کار و زندگی آدم‌ها بالاتر بره. این رو هم بگم که فیکا هم اسمه و هم فعل. یعنی دو جمله‌ی «بریم فیکا؟» و «فیکا می‌کنی؟» تقریبا یک معنا می‌دهند.

من مقایسه‌ی مفصل یا جامعی (از نظر مقایسه با کشورهای دیگه‌ی اروپایی) انجام ندادم، اما تا جایی که می‌دونم توی خیلی از کشورها فاصله‌ی کار رسمی و گپ زدن این قدر جدی و برنامه‌ریزی شده نیست. مثلا یک‌بار که با چند همکاری سوئدی برای شرکت در یک جلسه‌ی رسمی به آلمان رفته بودیم متوجه شدم روی میز کنفرانس قهوه و آب و بیسکویت روی میز (جلوی هر دو نفر) وجود داشت و جلسه هم ساعت‌ها طول کشید بدون این‌که توقف رسمی‌ای داده بشه. در عوض حضار همون‌طور که حرف می‌زدن بسته به نیاز قهوه یا آب می‌نوشیدن و یا همان‌جا دور میز چند دقیقه‌ای با مزاح و شوخی حال و هوای جدی بحث را عوض می‌کردند. همچین چیزی رو احتمالا هیچ وقت توی سوئد نخواهید دید.

توی سوئد فیکا رو باید جدی گرفت. هم به خاطر این‌که نادیده گرفتنش می‌تونه عواقب نه چندان خوش‌آیندی داشته باشه، و هم به خاطر این‌که فرهنگ سازمانی خوبیه و به نظرم واقعا باعث می‌شه کیفیت کار بالاتر بره. در ضمن فرصت خوبیه که تقریبا همه‌ی اعضای سازمان رو ببینی و به صورت کاملا غیررسمی باهاشون تبادل نظر کنی.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

توی سینما بازی‌گر درجه سوم، توی چشم‌های ما سوپرمن

فیلمی ساخته شده که من هنوز آن را ندیده‌ام اما از شواهد و قرائن می‌توانم حدس بزنم فیلمی با رویکرد پروپاگاندا آن هم از نوع درجه سوم و نازل آن است. به خودم می‌گویم: این هم یک جفنگ دیگر که ساخته می‌شود و سرمایه‌ای که هدر می‌رود. شاید هم اگر فرصت کنم تماشایش بکنم آن‌هم برای این‌که ببینم «چه خبره» و نه به خاطر این‌که انتظار لذت یا بهره‌ دیگری داشته باشم. پس به همین سادگی از کنار این فیلم می‌گذرم. به همان سادگی که از کنار هر اثر ضعیف دیگری می‌گذرم و در حد اعتنایش نمی‌یابم.

اما چیزی که از آن نمی‌توانم به سادگی بگذرم برخوردی است که بعضی از دوستان متعلق به «کالت سبز» با بعضی از بازیگران این فیلم می‌کنند. برخوردهایی تند و بعضا حاوی کلمات توهین‌آمیز و حتی رکیک که خطاب به یکی از بازیگران جوان این فیلم گفته می‌شود. او دیگر نه یک بازیگر سینما،‌ که یک موجود مردم‌فروش، خیانت‌کار و طرد شده است {مثلا +، +، +}

تا دلتان بخواهد در این دنیا فیلم چرند ساخته می‌شود. همین‌طور تا دلتان بخواهد سیستم‌های حقیقی و حقوقی برای پروپاگاندا و تبلیغات پول خرج می‌کنند. غم‌انگیز است، بله، اما موضوعی فردی نیست بلکه یک بحث سیستمی است که راه حل یک شبه هم ندارد. چیزی که بیشتر مرا آزار می‌دهد نگاه خرده‌فرهنگی است که در آن از ستاره‌ها و شخصیت‌های معروف یا مشهور «انتظارهای ویژه» می‌رود. فوتبالیست باید الگوی اخلاق باشد، سیاست‌مدار باید اسطوره شرافت باشد، بازی‌گر سینما باید کنش‌گر سیاسی و قهرمان ملی باشد. شوخی نکنید لطفا!

یک بازیگر درجه اول یا دوم یا سوم سینما (حدس شخصی من این آخری است ولی ربطی به موضوع ندارد) که کارش بازی‌گری است (یعنی پول می‌گیرد که جلوی دوربین ظاهرا شود) و هیچ دلیلی هم ندارد و التزامی هم به جایی نداده که آدم متفکری باشد، سیاست‌مدار یا سیاست‌فهم باشد، قهرمان باشد،‌ سوپرمن باشد، شرافت ملی داشته باشد، و غیره آمده و مقداری پول گرفته و توی یک فیلم درجه سوم بازی کرده. چرا باید این موضوع برای من و شما اهمیت داشته باشد؟ جز آن است که ما توی خرده فرهنگ قهرمان‌ساز سوپرمن پرورمان انتظار داریم هر کس که توی ویترین جامعه قرار گرفت و سلبریتی شد خصوصیت‌های برتر و ویژه‌ای از خودش نشان دهد که او را فراتر از خواننده، ورزشکار، بازی‌گر و سیاست‌مدار بکند؟

جز آن است که ما نمی‌توانیم سیاست‌مدار را سیاست‌مدار، ورزشکار را ورزشکار، بازیگر سینما را بازیگر سینما بینیم؟
جز آن است که ما عادت کرده‌ایم سیاست‌مدار را قهرمان، ورزشکار را پهلوان و بازیگر سینما را متفکر ببینیم و هر وقت این الگوی ما شکسته شود، به زمین زمان فحش می‌دهیم؟!

شوخی نکنید لطفا!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

اکوفاشیسم هیتلری و انسان مدرن

1.

حزب نازی به دنبال قدرت گرفتنش در 1933، به وضع قوانین حمایتی از حیوانات پرداخت که بعضی از آن قوانین امروز هم در آلمان اجرا می‌شود. مثلا، در آلمان هیتلری مجازات افرادی که با حیوانات خانگی خود بدرفتاری می‌کردند تا دو سال زندان بود. نازی‌ها تولید و فروش برخی محصولات غذایی حیوانی را محدود و جراحی بدون بی‌هوشی روی حیوانات خانگی را غیرمجاز اعلام کردند. در این دوران همچنین انجام تحقیقات علمی که طی آن‌ها به حیوانات آسیب رسانده شود نیز به شدت محدود شد. حزب نازی آلمان اولین قانون منع سوءرفتار با حیوانات در فیلم‌های سینمایی را تصویب کرد و روش‌های کشتار انسانی‌تر دام و طیور (غذایی) را قانونی کرد. دولت آلمان در این دوره منطقه‌های حفاظت شده طبیعی به وجود آورد، درسی درباره برخورد انسانی با حیوانات در برنامه درسی دانش‌آموزان گنجانید و اولین کنفرانس حمایت از حیوانات را برگزار نمود. هرمان گورینگ در 1933 اعلام کرد که هر کس فکر کند می‌تواند با حیوانات مانند دارایی‌ شخصی‌اش رفتار کند را به اردوگاه کار اجباری می‌فرستد. هاینریش هیملر جایی خطاب به یکی از دوستانش که شکارچی بود گفت: چگونه می‌توانید از شلیک از پشت سر به موجودی که در حال گشت و گذار در بیشه است لذت ببرید… این‌کار یک  جنایت واقعی است. اما شاید عجیب‌ترین جلوه حمایت نازی‌ها از حیوانات، قانونی باشد که در سال 1942 وضع کردند. مطابق این قانون یهودیان از نگهداری حیوانات خانگی منع می‌شدند.

2.

آدولف هیتلر بدون شک خودش را یک دوستار حیوانات می‌دانست که موضوعی ثبت شده است. اما آیا او گیاه‌خوار بود؟ هیتلر معتقد بود گوشت‌خواری یکی از دلایل اصلی انحطاط تمدن انسانی است و گیاه‌خواری می‌تواند به  احیاء مجدد آن کمک کند. در یادداشت‌های گوبلز اشاره شده که «پیشوا یک گیاه‌خوار معتقد است. دلایل او برای گیاه‌خواری جدی و غیرقابل انکارند». البته میزان عملی التزام هیتلر به گیاه‌خواری دقیقا روشن نیست اما به هر حال حتی امروزه هم بسیاری از افراد گیاه‌خوار گاهی گوشت مصرف می‌کنند. عده‌ای هم معتقدند  کل ماجرای گیاه‌خواری هیتلر در کنار پرهیز او از الکل و سیگار ساخته و پرداخته پروپاگاندای گوبلزی است.

3.

حزب نازی را به عنوان یکی از خشن‌ترین و افراطی‌ترین گروه‌هایی که در تاریخ بشر به قدرت رسیده می‌شناسیم. اما رفتار ملایم و انسانی این حزب با حیوانات را چطور می‌توان در کنار رفتار وحشیانه و خشن آن‌ها با انسان‌ها قرار داد؟ این تضاد عجیب را چطور می‌توان توضیح داد؟ آیا این تضاد، چیزی بیش از یک کاریکاتور مشهور از میان میلیون‌ها تناقض کوچک و بزرگی که پیرامون خود ساخته‌ایم و بی‌توجه به آزاردهندگی منطقی (و اخلاقی‌) شان ادامه می‌دهیم است؟

هم بله و هم خیر. بله چون بشر امروز بیشتر و حادتر از تمام اعصار پیشین با تضادهای فلسفی نسبت به گونه خود و محیط پیرامون خود رو به روست. آیا ما به عنوان یک گونه حیات‌مند بخشی از طبیعت هستیم؟ اگر هستیم محیط طبیعی ما کجاست؟ آیا شهرها محیط‌های طبیعی ما هستند؟‌ جنگل‌ها چطور؟ آسمان‌ها چطور؟ زیر زمین چطور؟ فضا چطور؟ اگر این‌ها محیط طبیعی ما هستند، پس این مشکل که محیط زیست طبیعی ما کم کم جایی برای زیست گونه‌های دیگر زمین باقی نمی‌گذارد را چطور می‌توانیم حل کنیم؟ اما اگر این ناحیه‌ها محیط زیست طبیعی ما نیستند، چطور و مطابق با کدام قانون می‌توانیم آن‌ها را از حیطه جولان طبیعی خود حذف کنیم؟‌ آیا این‌طور نیست که ما توانایی تحرک در این ناحیه‌ها را داریم و برای زیست خود به حضور و فعالیت و دخل و تصرف در آن‌ها احتیاج داریم؟ پس آیا به همان‌ ترتیبی که یک بیشه محیط زیست طبیعی یک گربه وحشی است،‌ آیا کل کره زمین و آب‌ها و خاک‌ها و فضاهایش محیط زیست طبیعی گونه انسان امروزین نمی‌توانند تلقی شود؟

اما خیر چون معضل اکوفاشیسم دوران آلمان نازی را به صورت خاص می‌توان ریشه‌یابی کرد. صرف نظر از دیدگاه‌های بیمارگونه‌ رهبران نازی، می‌توان نوعی نگرش سبز را در مکتب فکری نازیسم مشاهده کرد. جایی در قلب تفکر نازی، گرایش به طبیعت و حفظ محیط زیست طبیعی به چشم می‌خورد.  نازی‌ها به مفاهیمی مانند مدیریت منابع جنگلی، کاهش آلودگی هوا و حفاظت از محیط زیست علاقمند بودند. درست است که این گرایش کم کم با نزدیک شدن جنگ جهانی دوم به حاشیه رفت اما فلسفه خطرناکی که در قلب مکتب دوستار محیط زیست نازی وجود داشت به صورت‌های دیگر ادامه یافت: مفهوم «طبیعت» و «حمایت از طبیعت».

نازیسم یا سوسیالیسم ملی آلمان (Nationalsozialismus) یک جنبش طبیعت‌گرا و طرف‌دار محیط زیست بود. هیتلر مکتب نازی را «دین طبیعت» می‌نامید. همان‌طور که گرگ‌ها گوزن ضعیف را از گله شکار می‌کنند و در نتیجه به تدریج ژن‌ گوزن‌ها را از ژن‌های ضعیف پاکسازی می‌کنند، نازی‌ها هم می‌خواستند ارتباط مردم آلمان با طبیعت را با حذف هر آن‌ چه (هر آن‌ کس) که غیرطبیعی می‌دانستند احیاء کنند. رهبران نازی معتقد بودند جامعه آلمان به کمک «مرگ خودخواسته» (اوتانازی) و پاک‌سازی ژنتیکی می‌تواند به آمادگی زیستی بیشتری دست یابد. مطابق این تفکر، حذف آدم‌ها یا موجوداتی که با اکوسیستم طبیعی جامعه آلمان هماهنگی ندارند قتل عام نامیده نمی‌شود، بلکه حرکتی در راستای پاک شدن جامعه آلمان و همبستگی بیشتر آن با «طبیعت» است.

4.

شاید فکر کنید تفکر «طبیعت محور» و «حفاظت از طبیعت» با اضمحلال آلمان نازی از میان رفته است. اما این تصور دقیقی نیست. در واقع این نوع تفکر در فلسفه بشر مدرن ریشه‌دارتر و عمیق‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. صرف نظر از آن تفسیر افراطی و بیمارگونه‌ای که نازی‌ها از آن داشتند، این نگرش با ظهور نازیسم متولد نشد و با مرگ آن نیز از میان نرفت. اصولا اگر بخواهیم به یکی از شاخص‌ترین نتایج تفکر مدرنیته (دوران بعد از عصر روشن‌گری) اشاره کنیم تفکیک حوزه شناخت انسان به دو ناحیه انسانی (فرهنگ) و طبیعی (طبیعت) خواهد بود. در واقع در قلب تفکر مدرن این تصویر وهم‌آلود وجود دارد که «انسان و جامعه انسانی» چیزی جدا از «هر آن‌چه غیر از انسان است» (طبیعت) است. اکوفاشیسم نازی‌ها فقط یک نمونه کاریکاتوری از توهم بیمارگونه انسان-مرکز-پنداری انسان مدرن بود. حتی بسیاری از نهضت‌های سیاسی و زیست‌محیطی امروز هم در تلاش برای حفظ توهم تضاد و تفکیک بین انسان/طبیعت هستند و اصولا تفکیک انسان/طبیعت و تبعات ناشی از آن (نگاه به زیست کره به مثابه پدیده‌‌ای بیرونی و مجموعه‌ای از منابع که باید مورد بهره‌برداری قرار بگیرند یا توسط ما محافظت شوند) زیربنای تمدن ما در سرتاسر دنیای امروزی است.

اما این توهم روز به روز در حال فرو پاشی است. چیزی به نام طبیعت (به آن معنا که ما بتوانیم شاهد و ناظر آن باشیم) وجود ندارد و تنها در ذهنیت ما انسان‌های مدرن وجود داشته است. به واقع اول باید درک کنیم که ما هرگز مدرن نبوده‌ایم! آن‌چه هست یک سیستم اکولوژیک عظیم و پیچیده است که ما نیز یکی از عوامل حاضر و تاثیرگذار «داخل» آن هستیم. «طبیعت» یک مفهوم استاتیک و بیرونی که ما مجاز به بهره‌برداری از آن و موظف به پاسداری از آن باشیم (کدام صورت آن‌را و چه بخشی از آن‌را می‌خواهیم پاسداری کنیم؟) نیست (هیچ توهمی خطرناک‌تر از این نیست) بلکه مجموعه‌ای دینامیک است که ما به عنوان سوژه‌هایی هوشمند که داخل آن قرار داریم باید برای درک مکانیسم‌های آن تلاش کنیم برای این‌که بتوانیم شانس بقای گونه خود را در این دنیای موقتا مناسب برای زیست‌مان بیشینه کنیم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

خودکاوی بی‌تعارف

مشغول خواندن مجموعه «خودکاوی بی‌تعارف» نوشته مانی‌ ب. هستم. می‌پرسید «مگر تا به حال نخوانده بودمشان؟» با شرمندگی جواب می‌دهم: مثل خیلی زیاد کتاب و نوشته «خواندنْ لازم، اما امان از تنبلی» این هم دور از چشم و مجال مانده بود. این مجموعه این طور شروع می‌شود:

آن «من» که «ما»  و آن ما که «من» است. (هگل)

این نمونه بحث روشنگرانه را همگی خوب می شناسیم: آیا نظام مسلمان، یا نظامی اسلامی در جمهوری ایران؟ آیا این ضعف روشنفکران بوده است که تأثیری در فرهنگ عامه نداشته اند یا ضعف عامه است که روشنفکران را نفهمیده اند )و البته هنوز هم نمی فهمند(؟ آیا روشنفکر دینی مرد دینداری است که فکرش روشن شده است یا روشنفکری است که دین دارد؟ آیا ترجمه آثار از زبان های بیگانه نوعی آفرینش ادبی است، یا مترجمان اشخاصی هستند که روی رکاب دیگران حال می کنند؟

– آقا ببخشید، آیا گورخر، الاغ سفیدی است که راه راه سیاه دارد، یا خر سیاهی است که راه راه های سفید دارد؟

– والا من اول باید ببینم هایدگر در این باره چی گفته!

علی‌رغم این‌که راه علاقه‌مندان به بحث‌های بالا به ٤دیواری نمی‌افتد، باید توضیح دهم، مطلبی که در زیر می‌آید به «آن‌چه هست» می‌پردازد و ربطی به جدال‌های فلسفی پست‌مدرن درباره گورخر ندارد.

*

هیچ‌کس منکر وجود معضلات اجتماعی‌یی که چندین قرن جامعه­ «ما ایرانیان» دچار آن است نمی‌شود. یک دسته از این معضلات مانند تقدیرگرایی، ذهنیت استبدادی، سودجویی، فقدان علاقه به کار، عرفان‌زدگی، عدم مسئولیت‌پذیری و غیره، آشکار است. اصحاب دانش، از اندیشمندان واقعی گرفته تا نقشه‌بردارهای جامعه‌شناس، فیلسوف‌های قلابی، روزنامه‌نگارها و مسافرکش‌های تهران، به اندازه کافی در مورد این معضلات قلم زده و سخن‌ها گفته‌اند. حتی شعر سروده‌اند! در این‌که تا به امروز تأثیر روشنگرانه این تلاش بزرگ بسیار مأیوس‌کننده بوده است، تردیدی نیست. درست که مهارت «ما ایرانیان» در هنر دق‌مرگ‌کردن اصحاب تفکر کم نیست، اما معضلات یاد شده نیز کوچک نیستند. سرعت تغییر در الگوهای فکری و رفتاری بسیار کند است. ذهنیت استبدادی از امروز به فردا تغییر نمی‌کند و «کار» نزد فرد عرفان‌زده‌ی سودجو به ناگهان دارای ارزش نمی‌شود. اما همین‌که کسانی در جامعه ما بوده و هستند که نسبت به این مسائل خودآگاهی داشته­ و در واگذاری شناخت حاصل از این خودآگاهی می‌کوشند، نشان می‌دهد که خوشبختانه «عیوب» یادشده عمومیت ندارند و می‌توان به بهبود آن‌ها در درازمدت امید داشت، هرچند که این امید کوچک باشد.

اما این‌ها تنها نوع معضلات ما نیستند. در هر فرهنگ ویژگی‌های «ناپیدایی» موجود است که در صورت ایجاد اختلال، جامعه را با معضلاتی روبرو می‌کنند که شناسایی آن‌ها به دلیل «عمومیت» مشکل­ است، چرا که، وقتی یک خصوصیت «ناهنجار» در جامعه‌ای عمومی و همه‌گیر باشد به هنجار تبدیل می‌شود و به عنوان «معضل» به نظر نمی‌آید. جایی که همه «سودجو» هستند، سودجویی عیب نیست، «نرمال» است. آن‌ها نمی‌خواهند بیماریشان شفا یابد. آن‌ها می‌خواهند بیماریشان به اندازه بیماری همسایه‌شان باشد. این سخن از اریش فروم (که آن را از ذهن نقل می‌کنم) به همین مناسبات اجتماعی اشاره دارد.

این‌گونه «بیماری»­ها اغلب منشأ بسیاری از معضلات آشکار اجتماعی است و تأثیر اختلال‌زای آن‌ها در زندگی اجتماعی زیاد و اساسی است و ویژگی «عمومیت» آن‌ها که نمی‌گذارد به موضوع «تفکر» تبدیل شوند، خطر آن‌ها را بیشتر می‌کند. موضوع مورد بحث ما در این‌جا یکی از – به نظر من – مهم‌ترین ویژگی فرهنگی اختلال‌زا است که تا به حال کسی به آن نپرداخته است، یا حداقل من ندیده‌ام.

قصد من از ذکر این‌که «تا به حال کسی به آن نپرداخته است» پیش از این‌که پزدادن باشد(!) اشاره به نکته ظریفی است. جامعه فرهنگ دارد و فرد هویت. آن‌چه که جامعه‌ای را از جامعه‌ی دیگر متمایز می‌کند فرهنگ است و هویت همین نقش را بین افراد دارد. هویت فرد در روند تعلیم‌وتربیت و اجتماع‌پذیری در تعامل با «دیگران» شکل می‌گیرد. موفقیت تعلیم‌وتربیت و اجتماع‌پذیری به موفقیت «دیگران» در ایجاد «شعبه»ای از فرهنگ اجتماع درذهن کودک مشروط است. به این ترتیب از آن‌جایی که «خود» فرد نمونه کوچک اجتماع است، نقد اجتماعی واقعی از مسیر نقد «خود» می‌گذرد. و چنان‌چه بر کسانی که چشم بر واقعیت نمی‌بندند مشهود است، روشنفکران ما میانه خوبی با «نقد خود» ندارند. معمولا «حرف‌آخر» خود را در بیست‌وسه‌سالگی زده‌اند و بقیه عمر خود را در انطباق مناسبات اجتماعی به «حرف‌آخر» خون دل و غصه می‌خورند. تنها وقتی که فردی از عهده شناسایی و تغییر ساختارهای هویتی خویش برآمد، به ابزاری دست می‌یابد که جهت کندوکاو در روابط اجتماعی مناسب است.

خواننده متأمل در ادامه بحث در خواهد یافت که پرداختن به ویژگی فرهنگی‌یی که قصد مطرح ساختن آن را دارم، بدون نظاره‌کردن در حال «خود» میسر نیست و لازمه هرگونه تلاش برای مرتفع‌ساختن یا تعدیل این ویژگی اختلال‌زا، ایجاد تغییر در خود است. تغییری که کمتر کسی به آن تن خواهد داد.

مطمئنم همین مقدمه به اندازه کافی برای شمای ایرانی جالب بوده که بخواهید همه این نوشته‌ها را بخوانید. برای این‌که خواندشان راحت باشد همه قسمت‌ها را یک‌جا به صورت یک فایل پی‌دی‌اف جمع کرده‌ام که می‌توانید از این‌جا دریافت کنید و خود ایرانی‌تان را بی‌تعارف بکاوید! صد البته که می‌توانید اصل مطالب را در وبلاگ مانی ب. نیز مطالعه کنید.

معرفی کتاب: شکست مفتضحانه

خواندن کتاب «شکست مفتضحانه» یا «ناکامی» (Fiasco) نوشته استانیسلاو لم را تمام کردم. نمی‌دانم کتاب به فارسی ترجمه شده یا نه*، من ترجمهٔ انگلیسی‌اش را با کیندل (Kindle) خواندم.

این اولین داستان بلندی بود که از لم می‌خواندم. البته فیلم سولاریس را دیده بودم و آشنایی من با لم به‌‌ همان سولاریس بر می‌گردد. خواندن متن اما به نویسنده نزدیک‌تر است و در واقع خواندن «ناکامی» و مقایسه آن با آثار علمی-تخیلی دیگری که خوانده بودم (از کلارک، آسیموف و برادبری و متفرقه‌هایی از دیگران) به من ثابت کرد که نگاه لم به داستان‌های علمی-تخیلی به آنچه من از این نوع داستان‌ها انتظار دارم نزدیک‌تر است و در واقع لم نویسندهٔ علمی-تخیلی مورد علاقه من است.

متن مملو از اصطلاحات علمی و توضیح دربارهٔ جزییات فنی‌ای است که کمتر در نوشته‌های علمی-تخیلی می‌توان پیدا کرد. به طوری که خواندن متن بدون استفاده مکرر از فرهنگ لغت برای من ناممکن بود. این اشاره زیاد به جزییات از یک طرف کیفیت و باورپذیربودن داستان را بالا می‌برد و از طرف دیگر مقصود اصلی نویسنده که پیچیده و عظیم نشان دادن دنیای اطراف در مقابل کوچکی و ناتوانی انسان است را بهتر نشان می‌دهد. شدت و کیفیت بحث‌ها و جزییات فنی‌ای که در داستان به کار برده شده به حدی است که درک همهٔ فرایندهایی که در داستان رخ می‌دهد برای من ناممکن بود و احتمالا هدف لم هم از آوردن این جزییات فنی و دقیق این بوده که‌‌ همان تاثیری که گفتم را در مخاطب بگذارد.

تم اصلی داستان تلاش برای ایجاد اولین برخورد نزدیک با موجودات هوشمند غیرزمینی است که از طریق سفری طولانی در کهکشان انجام می‌شود. به تدریج که داستان به پیش می‌رود فرستادگان زمین با ناشناخته‌های بیشتری از تمدن هدف مواجه می‌شوند که نویسنده از طریق بحث‌های مفصلی که در سفینه میان دانشمندان در می‌گیرد ابعاد روان‌شناختی و فلسفی آن را بیشتر باز می‌کند. هر چه داستان بیشتر جلو می‌رود ناتوانی فرستادگان زمین از درک خصوصیات و انگیزه‌های تمدن هدف بیشتر روشن می‌شود و عاقبت تماس با موجودات ناشناخته به مفتضحانه‌ترین شکست (Fiasco) ختم می‌شود.

در یکی از نقاط داستان، هنگامی که فضانوردان بعد از مواجه شدن با رفتارهای غیرقابل توضیح تمدن بیگانه از کامپیوتری که در سفینه حاضر بود راهنمایی می‌گیرند با حیرت متوجه می‌شوند که الگوریتم‌های کامپیو‌تر هم مانند خود آنان به شدت در «دایره تفکر بشری» محصور است. یکی از دانشمندان با تعجب می‌گوید (نقل به مضمون):

 

ما آمده بودیم تا به کمک کامپیوتر‌هایمان تمدن بیگانه را بشناسیم، اما چیزی که فهمیدیم این بود که ما به کامپیوتر‌هایمان چقدر شبیهیم.

 

لایهٔ دیگری از داستان برخورد فرهنگی بین فرستادگان زمینیان و ساکنان سیارهٔ کوینتا (Quinta) روایت برخوردهای فرهنگی تمدن‌های داخل زمین هم هست. مرحله مرحله در داستان هنگامی که تلاش‌های فضانوردان در برقراری تماس با کوینتایی‌ها شکست می‌خورد و سفینهٔ فضایی دست به اقدامات خشونت آمیز علیه ساکنان سیاره می‌زند داستان را به صورت استعاره‌ای از برخوردهای فرهنگی مشابه در زمین خودمان می‌دیدم. فرستادگان زمین تصورات خاص بشری خود را از ساکنان کوینتا انتظار داشتند و این پیش فرض‌های ریشه دار در فرهنگ و زبان و علم و شیوه تفکر و حتی تخیلات آن‌ها منجر به تفسیر رفتارهای کوینتانی‌ها به شیوهٔ بشری می‌شد. تفسیرهایی که بعضا برخوردهای قهرآمیز با آن‌ها را توجیه می‌کرد. آیا در تاریخ کهن و معاصر کرهٔ زمین شاهد چنین برخوردهای فرهنگی در سیارهٔ خودمان نبوده‌ایم که با نیت مثبت (برقراری تماس) شروع شده باشد و به سرعت به خشونت گراییده باشد؟

سیاره کوینتا همچنین وضعیتی شبیه دوران جنگ سرد و فلج شدن طرفین درگیر در یک رقابت تسلیحاتی غیرقابل خروج را تداعی می‌کند. کوینتا به دنبال رقابت‌های تسلیحاتی به یک ماشین نظامی تبدیل شده است که سرنوشت محتوم آن نابودی است. تمام تلاش‌های فرستادگان زمین برای برقراری تماس با کوینتا شکست می‌خورد چرا که حتی اگر از ناتوانی طرفین به درک متقابل بگذریم، وضعیت تعادل ناپایداری که در کوینتان میان رقبای درگیر ایجاد شده است به حدی شکننده است که هر طرفی که اولین تماس را با قدرت بر‌تر (سفینه زمینی) برقرار کند تعادل را به سود خود به هم خواهد زد. در نتیجه همه طرفین تلاش می‌کنند تا تماسی برقرار نشود. استعارهٔ زیبای خانه‌ای از جنس ورق‌های بازی (house of cards) که در داستان به کار رفته و طرح روی جلد (بالای همین پست) هم به آن اشاره می‌کند همین وضعیت تعادل ناپایدار و شکنندهٔ سیاره‌ای که اسیر رقابت‌های فلج کننده تسلیحاتی و نظامی شده است را نشان می‌دهد.

داستان ناکامی نوشته استانیسلاو لم یک داستان علمی-تخیلی چند وجهی، چند لایه، غنی و پیچیده است که خواندنش را به همه توصیه می‌کنم.

 

* با تشکر از آذین که توی کامنت ها اشاره کرد که کتاب به فارسی ترجمه شده است. به نام شکست در کوئینتا

.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: مردسالار حقیری که منم

  • نامه چهارم محمد نوری‌زاد به رهبر – این بار از زندان » آق بهمن
    شما، امروز رهبر کدام مردمید؟ من مردم فراوانی برای شما نمی‌بینم. رهبری، آن هم بر حداقل مردم، که غرورآفرین نیست. مبادا من و شما را ازدحام مردمی که به استقبال یک مسئول و یا خود جنابعالی می‌آیند، بفریبد. شما اگر به دیگر افراد مشهور هم اجازه سخنرانی و حضور در کشورتان بدهید، غوغای مردمان ما فزونی خواهد گرفت. اجتماع فراوان این مردم، هیچ‌گاه قابل استناد نبوده و نیست. امروز شما بر کشوری رهبری می‌کنید که مردمش از دست رفته است. کشوری که در گردونه چه کنم‌های بسیاری گرفتار است. کشوری که اتحاد و یکپارچگی‌اش، به دست خود شما و اطرافیان شما، به حاشیه رفته است و نگرشی قلیل و تنگ به میدان آمده. نمی‌دانم امسال را سال چه نامیده‌اید. شنیده‌ام که به کوشش و تلاش در آن اشاره شده است. این نام‌گذاری، نشان می‌دهد که بعضاً مشاوران شما، افراد صادق و کارآمدی نیستند. من و همه، آنجا به شما آفرین می‌گفتیم که امسال را سال آشتی ملی می نامیدید و خود برای این پیوند مبارک اما دشوار و سخت، پیشقدم می‌شدید.
  • برای شما که مادرید هر چند غیر نمونه » پیاده رو
    یچکدام از ما خروج از واژن مادرمان را بخاطر نداریم. حتی طعم شیرش را هم بیاد نمی آوریم. یادمان نیست چند بار بین پایمان در نوزادی عرق سوز شده است. نمی دانیم غذاهایی که خوردیم فریزری بوده یا تازه . ولی پیاده روی با مادرمان در خیابان را یادمان می آید. آب بازی در حمام را. عصرانه حتی جلو تلویزیون را و بغلش را که گرم بود و خواب آور. این تبلیغ بیش از حد برای مادر نمونه بودن ، برای زایمان طبیعی ، برای شیر مادر دادن ، برای تهیه غذای تازه، برای گذراندن زمان مشخصی در روز با بچه و هزار مسئولیت  دیگر از یادمان می برد که ما باید مادری هم بکنیم. برای مادر بودن باید گاهی وقت برای خودمان هم داشته باشیم. باید لباس خوب بپوشیم. باید از خودمان راضی باشیم. باید روابط عاشقانه هم داشته باشیم. یادمان بماند نمیریم اگر یک جایش مطابق برنامه پیش نرفت. بچه های شیر خشک هم زنده مانده اند و زندگی کرده اند.  یادمان باشد که هنوز هستیم و تا مدتها باید باشیم. پراز انرژی و شاد . و از همه مهمتر زنده.
  • نسل آوینی، نقد آوینی » نقد فرهنگ
    بنده‌ی نوعی البته تقریبا از اول دبیرستان (سال ١٣٧١) تصمیم خود برای ادامه تحصیل در رشته‌های علوم انسانی را گرفته بودم. دبیرستان ما در اصفهان یکی از بهترین‌ها بود و طبعا همه دانش‌آموزان آن یا قرار بود دکتر بشوند و یا مهندس. یک روز دبیر علوم اجتماعی‌مان – که مرد شریف و فهیم و خوشفکری بود – سر کلاس یک سؤال پرسید. گفت: «شما بچه‌های باهوش و درسخوان که همه‌تان می‌خواهید یا پزشک شوید یا مهندس، هیچ فکر کرده‌اید چه کسانی قرار است در این مملکت اقتصاددان و جامعه‌شناس و صاحب‌نظر سیاسی و فرهنگی بشوند»؟ بعد از مکثی خودش جواب داد: «معلوم است دیگر. آنهایی که نمره‌ی لازم برای پزشکی و مهندسی را نمی‌آورند! آن وقت نگویید چرا وضع فرهنگ و اقتصاد و جامعه‌مان درست نمی‌شود ها!» اولین جرقه را در خرمن ما همان دبیر انداخت [٣]. با همین سوال ساده‌اش. البته سالها طول کشید که بفهمم چه کلاهی سرمان رفته است. چون بعدها دیدم که اتفاقا اداره‌ی جامعه و سیاست و فرهنگ و اقتصاد هم در تیول مهندسان و پزشکان – و حتی دامپزشکان – است. و چه بسا پاره‌ای از مشکلات موجود هم ریشه در برخی نگاه‌های مهندسی و پزشکی و دامپزشکی به عالم جامعه و سیاست و فرهنگ داشته باشد!
  • فعالیت حقوق زنان یا آب بازی های کودکانه؟ » مجمع دیوانگان
    دیدگاه خانم صدر مدعی تلاش برای رفع تبعیض علیه زنان است و در عین حال مدعی می شود که با همه مردان ایرانی باید مبارزه کرد. اصولا در این دیدگاه، جبهه نبرد از «متحجرین و متجددین» به سمت «زنان و مردان» کشیده می شود. گویی دارندگان چنین دیدگاهی هیچ گاه نمی خواهند از خود بپرسند که اگر صرف زن بودن به معنای همراهی با دیدگاهشان باشد پس پدیده هایی چون «فاطمه رجبی» را چگونه باید توجیه کرد؟ در نقطه مقابل اگر بپذیریم که هیچ مردی (تمام مردان ایرانی) قادر به حضور در جبهه مدافعین حقوق زنان و تلاش برای رفع تبعیض علیه زنان نیستند، پس آیا اساسا نباید به هسته اصلی ادعاهای برابری خواهانه شک کرد؟ نکند به واقع خانم صدر و موافقان دیدگاه ایشان به هیچ عنوان به رفع تضاد میان زنان و مردان باور ندارند و تنها هدفشان عوض کردن جای ظالم و مظلوم است؟
  • مردسالار حقیری که منم » ترسا و قیلوله اش
    در همین اعتراضات اخیر ببینید نسبت آسیب‌دیده‌گان٬ زندانیان٬ و کشته‌شده‌گان مرد به زن را. مقایسه کنید پوشش خبری را که قتل ندا می‌گیرد با پوشش خبری دیگر از‌دست‌رفته‌گان وقایع بعد از انتخابات. این همان غلبه‌ی ذهنی ارزش‌های بطئی مردسالارانه است که می گوید جان زن از جان مرد ارزشمندتر است، که ادعا می‌کنم بذرش را از کودکی در ذهن همه‌ی ما پاشیده‌اند. پیش از این هم بارها گفته‌ام ٬به زعم من٬ مردان از کودکی٬ در دوران تحصیل٬ طی دوره‌ی خدمت نظام وظیفه٬ و سپس در عرصه‌ی اجتماعی چنان هدف خشونت قرار می‌گیرند که از ایشان موجودات پارادوکسیکال می‌سازد؛ ترسو و درعین حال متوحش٬ صلب و متعصب و در عین حال هرهری مذهب٬ ماجوران بی‌ارج و بی‌شان. احقاق حقوق زن در چنین جامعه‌ای مستلزم عوامل مختلف است و یکیش هم احیای شان انسانی مرد. وقتی اخلاق غالب در جامعه‌ای اخلاق زور باشد٬ هرکس زورش بچربد و تیغش بیشتر ببرد زور می‌گوید و می‌برد. هر مرد در ناخودآگاه خویش می‌داند ٬در شرایط برابر٬ آسان‌تر از یک زن هزینه می‌دهد٬ طعن می‌شنود٬ کتک می‌خورد٬ و شکنجه و کشته می‌شود. هر مردی می‌داند که قربانی نخست ارزش‌های مردسالارانه خود اوست مگر خلافش ثابت شود.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به ف.ی.ل.ت.ر بودن بامدادی، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ترس – چهار

هر وقت کلمه‌ی «فرهنگ» به گوشم می‌خورد، ضامن اسلحه‌ام را آزاد می‌کنم.
— هانس یوست، نمایشنامه‌نویس نازی
.

.

Wenn ich «Kultur» höre …, entsichere ich meinen Browning!

— Hanns Johst, Nazi playwright, Schlageter , Act 1, Scene 1

.


.

When I hear the word «culture» …, I release the safety on my Browning!»

— Hanns Johst, Nazi playwright, Schlageter , Act 1, Scene 1
.

بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

تئوری فیلم – یک

این مجموعه قصد آموزش تئوری فیلم را ندارد (که در توانایی من نیست). بلکه گردآوری‌‌ نوشته‌هایی است که برایم آموزنده و ارزشمند بوده‌اند و شاید برای شما هم…

تئوری فیلم: نیاز به فرهنگ همگانی

تعداد زیادی مدارس سینمایی در جهان هست و هیچ‌کس انکار نمی‌کند که ممکن است در آن مدارس به یک تئوری فیلم – برای متخصصین- نیاز باشد. اما آن‌چه لازم است دانش تخصصی نیست، بلکه ارتقاء سطح فرهنگ همگانی است. کسانی که اطلاعی، هرچند اندک، از ادبیات یا موسیقی نداشته باشند به عنوان افرادی که تحصیلات خوبی دارند شناخته نمی‌شوند؛ کسی که هرگز نامی از بتهوون یا میکل‌آنژ نشنیده باشد در بین افراد بافرهنگ جایی ندارد، اما اگر کمترین اطلاع مقدماتی از هنر فیلم نداشته باشد و هرگز اسمی از آستا نیلسن (Asta Nielsen) یا دیوید وارک گریفیث (David Wark Griffith) نشنیده باشد، باز ممکن است به عنوان فردی تحصیل کرده، شخصی با فرهنگ، حتی در بالاترین سطح، جا زده شود. گویی مهم‌ترین هنر زمان ما هنری است که کسی هیچ‌ نیازی به دانستن چیزی از آن ندارد! اما ضروری است که ما قدرت تشخیص افراد را به قدر کافی پرورش دهیم تا به هنری که سلیقه‌ی عموم را، در بالاترین سطح، شکل می‌دهد نفوذ کنیم. تا زمانی‌که در بخش تاریخ هنر و زیبایی‌شناسی هر کتاب درسی فصلی درباره‌ی هنر فیلم نیست، و هنر فیلم در دانشگاه‌های‌مان [در سطح عمومی] کلاسی ندارد، و نه جایی در برنامه‌ی تحصیلی دبیرستان‌های‌مان، ما این مهم‌ترین پدیده‌ی هنری قرن‌مان را، آن‌طور که لازم است، در آگاهی نسل‌مان دخالت نداده‌ایم.

— تئوری فیلم (Theory of the Film)، بلا بالاش (Béla Balázs)، ترجمه‌ی کامران ناظرعمو، دانشگاه هنر، تهران 1376

سالروز یک فاجعه فرهنگی برای بشریت

آمار جنایت‌هایی که در عراق رخ می‌دهند به حدی سریع بالا می‌رود که به سختی می‌شود درک و تحلیل درستی از ابعاد آن داشت. اما در این روزها که بیش از پنج‌سال از اشغال عراق می‌گذرد بد نیست به یک جرم بزرگ و تقریبا فراموش شده اشاره کنیم.

06iraqblog-span

پنج سال پیش در چنین روزهایی (حدود یک هفته پس از اشغال بغداد)، سربازان ارتش آمریکا ناظران منفعل غارت شدن «کتابخانه و آرشیو ملی عراق (Iraq National Library and Archive) -یکی از قدیمی‌ترین و پراستفاده‌ترین در جهان- بودند.

عراق یکی از کهن‌سال‌ترین تمدن‌های جهان است و میراث فرهنگی عظیمی را در خود جای داده است. اولین کتابخانه جهان در شهر موصل در شمال عراق و در قرن 7ام قبل از میلاد ساخته شده بود که در سال 1927 از زیر خاک بیرون آمد. بخش اعظم کتاب‌های این کتاب‌خانه‌ (از جمله قدیمی‌ترین نسخه موجود از اولین کتاب ادبی تاریخ) به بهانه حفظ و نگهداری به انگلستان برده شد. در کشورهای عربی این اصطلاح از قدیم متداول بوده که «قاهره می‌نویسد، بیروت منتشر می‌کند و بغداد می‌خواند».

به نیروهای آمریکایی دستور مستقیم داده شده بود که دخالت نکنند. نیروهای آمریکایی در پاسخ درخواست کمک و حمایت کارکنان کتابخانه گفتند «ما سرباز هستیم، نه پلیس» یا «دستوراتی که به ما داده شده شامل حفاظت از این ساختمان‌ نمی‌شود». البته دستورهایی که به نیروهای ارتش آمریکا داده شده بود شامل حفاظت از وزارت نفت و مراکز فرمانده‌هی «مخابرات» (پلیس مخفی صدام حسین) می‌شد.

انفعال عامدانه نیروهای آمریکایی (مبنی بر عدم حفاظت از این مرکز کم‌نظیر فرهنگی) نه تنها از نظر اخلاقی قابل سرزنش است بلکه از نظر قوانین بین‌المللی نیز تخلف محسوب می‌شود. «معاهده‌نامه لاهه در حمایت از میراث فرهنگی در حین درگیری‌ نظامی» (Hague Convention: 1954) به وضوح بیان می‌کند نه تنها باید در حین جنگ از حمله به کتابخانه‌ها خودداری شود، بلکه باید از آن‌ها حفاظت کامل نیز به عمل آید.

منابع: {1} {2}


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

یک آمریکایی صد‌ در صد

اگر فرصت دست دهد دوست دارم گه‌گداری مطالب نه چندان طولانی‌ای را از انگلیسی به فارسی ترجمه کنم. البته نه ترجمه آزاد، بلکه ترجمه‌ای که تا حد امکان وفادار به متن اصلی باشد.ilintor001p1نوشته کلاسیک «یک آمریکایی صد در صد» را سال‌ها پیش خواندم و از بس برایم جالب بوده تا امروز توی ذهنم تازه مانده است. مولف آن مردم‌شناس برجسته امریکایی آقای رالف لینتون (Ralph Linton) است و این نوشته‌اش شاید «مردم‌پسندترین» مطلب جامعه‌شناسیکی باشد که تاکنون درباره پدیده «تلفیق فرهنگی» (Cultural Diffusion) نوشته شده است. با وجودی‌که احتمالا این نوشته قبلا به فارسی ترجمه شده، ولی با کمی جستجو توی نت نمونه‌اش را به فارسی ندیدم و به هر حال هدفم تمرین ترجمه بوده است. خواهش من این است اگر نمونه ترجمه شده آن‌را به فارسی سراغ دارید به من معرفی کنید که مقایسه کنم و ایراداتم را متوجه شوم.

ترجمه این متن به دلیل نوع جملات تودرتو و طولانی‌ای که دارد کار ساده‌ای نیست. سعی کردم تا حد امکان جمله‌ها در فارسی روان باشند و در عین حال به متن اصلی وفادار. با این وجود موقع خواندن باید تمرکز داشته باشید تا بتوانید ساختار چند لایه جمله‌ها را بفهمید. نکته دیگر این‌که توی اینترنت پر است از نمونه‌های ویرایش شده و تغییر داده شده از این نوشته. حتی یک‌بار هم سرکار رفتم و مطلب را تا نیمه ترجمه کردم و متوجه شدم این نسخه اصلی نیست. بعضی نسخه‌ها هم خیلی به متن اصلی شبیه‌ هستند ولی باز هم با آن فرق می‌کنند. متن حاضر را از روی نسخه اصلی ترجمه کرده‌ام.

همانطور که گفتم این یک نوشته با دیدگاه مردم‌شناختی است و نکته مهم این است که برخلاف ظاهر آن، موضوع ابدا انتقاد از «آمریکایی بودن» نیست و شما می‌توانید به ساده‌گی به جای «آمریکایی»، هر شخص دیگری را از کشورهای دیگر قرار دهید. «رالف لینتون» به شیوایی و زیبایی به ما نشان می‌دهد چقدر محیط اطراف ما، ابزارهایی که استفاده می‌کنیم و کلا چارچوب فرهنگی که برای خود ساخته‌ایم وام‌دار فرهنگ‌های دیگر است.

صبح آمریکایی اصیل ما از خواب بیدار می‌شود. در «تختی» که از روی الگویی متعلق به آسیای نزدیک ساخته شده، الگویی که بعد‌ها قبل از این‌که به آمریکا منتقل شود در اروپای شمالی تغییراتی روی آن داده شد. او پتویی را که از «کتان»‌ که اولین بار درهندوستان تولید شد، یا از «پنبه» که اولین بار در آسیای میانه استفاده شد، یا از «پشم» که اولین بار مردمان آسیای میانه از گوسفند گرفتند یا از «ابریشم» که کاربردش در چین کشف شد، است را به کناری می‌زند. همه این مواد توسط فرایندی که در آسیای میانه اختراع شده بافته شده‌اند. 100.jpg (JPEG Image, 1019x650 pixels)_1204729765562

او پاهایش را در «کفش‌های راحتی‌ای» فرو می‌کند که برای اولین بار توسط سرخ‌پوستان وست‌وود اختراع شد. به سمت حمامی می‌رود که اشیای ثابت‌اش مخلوطی از اختراعات اروپایی و آمریکایی نسبتا معاصر هستند. «پیژامه‌اش» را که جامه‌ای اختراع شده توسط هندی‌هاست در می‌آورد و دست و رویش را با «صابون» که اختراع گاول‌هاست (قومی باستانی در اروپای میانه) می‌شوید. سپس صورت‌اش را «اصلاح» می‌کند،‌ رسمی مازوخیستی که به نظر می‌رسد از اقوام سومری یا مصر باستان اقتباس شده باشد.

در مسیر بازگشت به اتاق خواب، لباس‌هایش را از روی یک «صندلی» از نوعی که برای اولین‌بار در اروپای جنوبی ساخته شد بر می‌دارد و مشغول پوشیدن می‌شود. او «لباس‌هایی» را می‌پوشد که در اصل از پوشش پوستی بیابان‌نشین‌های استپ‌های آسیا گرفته شده است، «کفشی» را می‌پوشد که از پوستی ساخته شده که توسط فرایندی که در مصر باستان اختراع شد دباغی شده و مطابق با الگویی برگرفته از تمدن‌های کلاسیک مدیترانه بریده و دوخته شده است. او دور گردنش نواری را از پارچه روشن‌ گره می‌زند که بقایای نوعی شال است که کروات‌ها در قرن هفدهم می‌پوشیدند. قبل از خارج شدن برای صرف صبحانه از پنجره نگاهی به بیرون می‌اندازد. پنجره‌ای که از «شیشه‌» اختراعی متعلق به مصر باستان ساخته شده است. اگر هوا بارانی باشد گترهایی از جنس «لاستیک» که توسط سرخ‌پوستان آمریکای میانه کشف شده می‌پوشد و «چتر» که در آسیای جنوب شرقی اختراع شده را فراموش نمی‌کند. او همچنین کلاهی از جنس «نمد» که برای اولین بار در استپ‌های آسیا ساخته شد را روی سرش قرار می‌دهد.

در مسیر صبحانه برای خرید روزنامه لحظه‌ای درنگ می‌کند و بهای آن‌را با «سکه‌هایی» که اختراع لیدی‌های باستان [تمدنی اطراف آناتولی] است می‌دهد. در رستوران با مجموعه کاملا جدیدی از hands globeاشیاء بیگانه رو به رو می‌شود. «بشقابش» از جنس نوعی سفال است که در چین اختراع شد. «چاقویش» از فولاد است،‌ آلیاژی که برای اولین بار در هندوستان ساخته شد. «چنگال‌اش» یک اختراع ایتالیای قرون وسطاست و «قاشق‌اش» برگرفته از نسخه اصلی رومی آن است. او صبحانه‌اش را با یک «پرتغال» میوه‌ای از شرق مدیترانه یا «طالبی» از ایران آغاز می‌کند، شاید هم با برشی از یک «هندوانهٔ» آفریقایی. همراه با این‌ها او «قهوه» که یک گیاه اتیوپایی‌ست را همراه با «خامه» و «شکر» می‌نوشد. ایده اهلی کردن گاو و استفاده و دوشیدن شیر آن‌ها در آسیای نزدیک شکل گرفت و شکر اولین بار در هندوستان ساخته شد. پس از صرف میوه و قهوه، او «کلوچه»؛ نوعی کیک که با روشی متعلق به اسکاندیناوی‌ها از «گندم» که اولین بار در آسیای صغیر کشت شد طبخ شده، می‌خورد. روی همه این‌ها «شربت افرا» می‌نوشد که سرخ‌پوستان وست‌وود اختراع کرده‌اند. به عنوان غذای جانبی ممکن است او «تخم‌» نوعی پرنده که در هندوچین اهلی شد را بخورد یا این‌که ممکن است «ورقه‌های نازکی» از گوشت حیوانی که در آسیای شرقی اهلی شده و به کمک روش اختراعی اروپایان شمال نمک‌سود و دودی شده را مصرف کند.

Mch0009دوست ما خوردن‌اش را به پایان می‌رساند و به صندلی‌اش تکیه می‌دهد تا به عادت سرخ‌پوستان آمریکایی سیگار بکشد. او «برگ گیاهی» که اولین بار در برزیل خانه‌گی شد را در لوله‌ای که از سرخ‌پوستان ویرجینیا گرفته شده است قرار می‌دهد، یا این‌که «سیگارتی» را که اولین بار در مکزیک ساخته شده دود می‌کند. حتی ممکن است او «سیگاری» را امتحان کند که از جزایر آنتیل و از طریق اسپانیایی‌ها به آمریکا آمده است. هنگام کشیدن سیگار، نگاهی به اخبار روز می‌اندازد که با «حروفی» که اختراع سامی‌های باستان است و روی «ماده‌ای» که اختراع چین است و با فرایندی که در آلمان اختراع شده چاپ شده‌ است. اگر او یک شهروند خوب محافظه‌کار باشد، همین‌طور که در حال خواندن خبرهای مربوط به دردسرها و مشکلات خارجی است؛ از این‌که یک «آمریکایی» [برگرفته از نام آمریگو وسپوچی کاشف ایتالیایی] «صد در صد» [سیستم ده‌دهی اعداد که احتمالا اولین بار توسط عیلامیان استفاده شد] است «یک وجود مقدس» عبری را به زبانی «هند و اروپایی» شکر می‌کند.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی