اشتباهی رخ داده است: راه را برای روبات‌های معصوم باز کنید

اشتباهی رخ داده است. این‌بار نه پیکارجویان طالبان، نه شهروندان بی‌گناه پاکستانی یا افغان، بلکه دو شهروند غربی که در اسارت نیروهای طالبان بودند در اثر حملات پهپادهای آمریکایی کشته شده‌اند. تردیدی نیست که «اشتباهی رخ داده است»:

به نظر می رسد که سلاحهای پیشرفته هنوز هم نیاز به هدایت توسط انسان دارند. و شاید به همین دلیل است که آنها بعضی اوقات در انجام مأموریتشان اشتباه می‌کنند… مقامات سالها است که می گویند حملات هواپیماهای بدون سرنشین دقیق بوده است. اما با این که این تجهیزات خیلی پیشرفته هستند، هنوز هم توسط انسان کنترل می شوند. مشکل هم معمولا در همین جا نهفته است. ویلیام بانک، استاد موسسه دانشگاه سیراکوس در مسایل امنیت ملی و مبارزه با تروریسم می گوید اشتباهات بسیار اوقات به دلیل یک مشکل یعنی «دخیل بودن انسان‌ها» اتفاق می افتد.

در جمله‌های بالا می‌توان رگه‌های پروپاگاندا و لابی‌گری برای تولید سلاح‌های جدید را تشخیص داد. اما از آن که بگذریم، متن بالا حاوی نگرشی نه چندان کمیاب است: ظاهراً باید سلاح‌های مدرن‌تر و بهتری ساخته شوند. سلاح‌های پیشرفته‌تری که مثل سلاح‌های کمتر پیشرفتهٔ امروز نیازی به هدایت انسان‌ها ندارند. اشتباه خصوصیتی انسانی است، چرا که اشتباه کردن لازمهٔ داشتن قوهٔ انتخاب (اختیار) و آزادی عمل است. رفتاری که تابع محض الگوریتمی جبرگرایانه باشد و طبق نظمی ساعت‌وار و از پیش تعیین شده حرکت کند نمی‌تواند «اشتباه» یا «درست» باشد. اشتباه پیش از هر چیز خصوصیتی انسانی است، اما ماشین‌ها اشتباه نمی‌کنند.

نویسنده از سلاح‌ها و ماشین‌هایی صحبت می‌کند که اشتباه نمی‌کنند. فرایند کشتن و نابود کردن از حیطهٔ انتخاب و اشتباه انسان خارج می‌شود و به حوزهٔ جبر و معصومیت (=اشتباه نکردن) ماشینی وارد می‌شود. ماشین جنگی آینده خصوصیتی جدید باید داشته باشد: بری از هر گونه اشتباه، معصوم.

اما موضوع به ماشین‌های جنگی ختم نمی‌شود. نگاه بالا پیش از هر چیز نشان‌دهندهٔ یک ذهنیت «فن‌آوری محور» است که مثل سرطانی بدخیم به جان ذهنیت‌های ما افتاده است و هر گوشه را که بنگریم نشانه‌هایش را می‌یابیم. بر اساس این ذهنیت، پیشرفت فرایندی نامتنهایی است که با تولید بی‌وقفهٔ «فن‌آوری‌های جدید» همبستگی کامل دارد. پیشرفتِ جامعه به معنای تولید فن‌آوری‌ها و ابزارهای جدید است و تولید فن‌آوری‌ها و ابزارهای جدید به معنای پیشرفتِ جامعه. و این نوع پیشرفتی است که باید آن‌قدر ادامه یابد تا وقتی که انسان خطاکار به کلی از عرصهٔ تصمیم‌گیری حذف شود: به چشم‌انداز فتح زمین توسط روبات‌های معصوم خوش‌آمدید!

روزی که سیستم کار نکند

توی صف غذا ایستاده‌ام. صف نسبتا طولانی است. دانشجوها و کارمندان (بیشتر جوان و بعضی هم میان‌سال) منتظرند که صف جلو برود و مراحل سلف ‌سرویس را طی کنند. اول باید سینی و لیوان و کارد و چنگال بردارند، بعد بروند به سمت قسمت سالادها و بعد هم غذا بکشند،‌ سس و نمکش را بزنند و پول پرداخت کنند. در این حین متوجه می‌شوم چند نفری که جلوتر از من هستند رفتارشان عوض شده است. سر در گم به نظر می‌رسند و اندکی مضطرب. متوجه می‌شوم که سینی تمام شده است و خط تولید سلف سرویس متوقف شده است. راه حل‌اش چیست؟ خیلی ساده است: یکی از کسانی که در سلف کار می‌کند باید تعدادی سینی شسته شده از ظرف‌شوی‌خانه‌ی سلف بیاورد و در قسمت مخصوص سینی‌ها قرار دهد تا ماشین سلف مجددا راه بیفتد. سرم را بر می‌گردانم. اتفاقا همین هم هست و دخترخانمی که روپوش کار به تن دارد با یک گاری دستی که پر از سینی و لیوان است در چند قدمی ما ایستاده اما به خاطر ازدحام جمعیت نمی‌تواند نزدیک شود. آدم‌هایی که توی صف هستند باید کنار بروند و راه باز کنند تا او بتواند سینی‌های جدید را برساند،‌ اما به ذهن‌شان نمی‌رسد که باید مسیر را خالی کنند که سینی‌ها بتوانند بیایند، چون انتظار نبودن سینی در جایگاه مخصوص سینی را ندارند و دستپاچه شده‌اند. دختر هم نمی‌تواند داد بزند که بروید کنار،‌ چون داد زدن در سوئد تقریبا تعریف نشده است. شرایط به نظر کمیک می‌رسد. مشکل و راه حل آن در فاصله‌ی چند قدمی هم قرار دارند، اما آدم‌ها طوری هنگ کرده‌اند که عملا مانع حل مشکل شده‌اند.

تا این‌جا شرح واقعه بود، از این‌جا به بعد حدس و فرضیه است:

تصور می‌کنم اگر در تهران چنین چیزی رخ می‌داد اوضاع چطور پیش می‌رفت. اولا که آدم‌های توی صف از این‌که سینی تمام شود تعجب نمی‌کردند. ما به این‌که چیزها سرجای خودشان نباشند و یا ماشین‌ها درست کار نکنند عادت داریم و برای رویارویی با این جور شرایط آبدیده هستیم. احتمالا همان نفر اولی که متوجه می‌شد سینی تمام شده، با صدای بلند به مسئولان سلف اعلام می‌کرد که سینی لازم است. بعد هم که خانم یا آقای حامل سینی می‌آمد و فرضا می‌دید که مسیر به خاطر جمعیت بسته است، با صدای بلند می‌گفت «بفرمایید کنار» و مسیرش را باز می‌کرد.

احتمال رخ دادن این نوع اتفاق‌های ظاهرا ساده در جوامعی که «خیلی از چیزهایشان سرجایش است»‌ بیشتر است. در این جوامع آدم‌ها عادت کرده‌اند همه چیز را سر جایش ببینید و سطح انتظاراتشان از سیستم بالاست (به آن عادت کرده‌اند) و اگر چیزی سر جابش نباشد سردرگم و دست‌پاچه می‌شوند. در یک جامعه‌ی صنعتی یا فوق صنعتی (بسته به تعریف‌تان دارد) و منظم و امن و آرام که در آن اتوماسیون و نظم سیستمی به حداکثر رسیده است، فاصله‌ی آدم‌ها با فرایندها کم شده است (و با آن‌چه پشت فرایندها قرار دارد زیاد)‌ و بسیاری از فرایندها به تسهیلاتی بدیهی تبدیل شده‌اند. بدیهیاتی که همه انتظار دارند درست کار کنند و فقط وقتی مشکلی پیش می‌آید متوجه نبودن آن می‌شوند.

شاید این نوع دستپاچه شدن‌ها خصوصیت مشترک همه‌ی شرایطی باشد که در آن سرویس‌هایی که به نظرمان کاملا بدیهی و عادی می‌رسد دچار مشکل می‌شوند. این مساله در هر جامعه‌ای می‌تواند رخ دهد. فرضا در تهران، اگر زباله‌ها چند روز جمع نشوند احتمالا خیلی‌ها دستپاچه می‌شوند: راستی اگر سیستم جمع زباله از کار بیفتد باید چکار کنیم؟! یا از آن بدتر، اگر آب تصفیه شده‌ی شهری قطع شود… یا برق… یا سیستم خدمات درمانی (به خصوص اورژانس‌ها) یا خیلی چیزهای دیگر. در جوامع مدرن کم و بیش وضع همین است. شهروندان چنان به وجود خدمات مختلف عادت کرده‌اند که ایجاد وقفه در آن‌ها می‌تواند بحران جدی در جامعه ایجاد کند. این بحران هر چه جامعه‌ صنعتی‌تر باشد عمیق‌تر خواهد بود چون رفته رفته با بالا رفتن ضریب اطمینان سرویس‌ها و خدمات مختلف، شهروندان به وجود داشتن آن‌ها و کار کردن‌شان بیشتر اعتماد می‌کنند و فرایندهای جایگزین کم کم ضعیف می‌شود. به عنوان مثال در جامعه‌ای که ۳۰ سال است کسی قطع برق ندیده،‌ دلیلی ندارد در هر خانه فانوس نفتی نگه داشته شود. در نتیجه اگر برق قطع شود‌، کمتر کسی آمادگی رویارویی با آن را دارد. ممکن است بگویید در یک جامعه‌ی پیشرفته پیش‌بینی وضعیت‌های خطرناک می‌شود و به شهروندان آموزش‌های لازم داده می‌شود. اما اگر دقت کنید همین هم یکی از مواردی است که باعث می‌شود شهروندان بیشتر از خلاقیت آنی خود به سیستم اعتماد کنند:‌ ایمنی در شرایط بحران هم به فرایندی سیستمی تبدیل شده است. هر چه جامعه صنعتی‌تر و منظم‌تر می‌شود،‌ وابستگی شهروندان به زیرساخت‌های نرم و سخت بیشتر می‌شود و به همان نسبت هم آسیب‌پذیریشان به شرایطی که آن زیرساخت‌ها از کار بیفتند.

[دوستی را می‌شناسم که به سختی می‌تواند بدون راهنمای جی‌پی‌اس نشانی خوار و بار فروشی محله‌شان را پیدا کند. خود من نمی‌توانم تصور کنم چطور می‌توان بدون اینترنت و کامپیوتر تحقیق کرد.]

به همین خاطر، در مواقع بروز بحران، در شرایطی که «سیستم» درست کار نکند،‌ جوامعی که نزدیکی بیشتری به فرایندهای محلی و سنتی دارند سریع‌تر و کارآمدتر واکنش نشان خواهند داد. در ایران اگر حادثه‌ای رخ دهند و آمبولانسی در کار نباشد، این وظیفه‌ی ناظران است (از آن‌ها انتظار می‌رود) که بدوند، ماشین چپ شده را برگردانند، مجروحان را نجات دهند و آن‌ها را به نزدیک‌ترین بیمارستان برسانند چون «سیستم ممکن است کار نکند… کو تا آمبولانس برسد… ای بابا دلت خوشه‌ها… بذار با ماشین ببریمشون». اما در کشوری مانند سوئد اگر حادثه‌ای رخ دهد شهروندان به صورت مستقیم برای مدیریت آن اقدام نمی‌کنند. در بهترین حالت گزارش حادثه به پلیس یا امدادگران داده می‌شود و آن‌ها در محل حاضر می‌شوند. کسی از شما انتظار ندارد (چه بسا ممنوع هم باشد) که اگر یک حادثه‌ی رانندگی دیدید به سمت‌اش بدوید، قربانیان را از ماشین در آورید و به تیمار آن‌ها بپردازید.  این چیزها وظیفه‌ی «سیستم» است. اما بترسیم از روزی که سیستم‌هایی که به آن‌ها عمیقا وابسته‌ایم و وجود داشتن و بی‌نقص کار کردنشان را «طبیعی» فرض می‌کنیم، از کار بیفتند.

اگر لازم است بگویم که امیدوارم کسی از خواندن این متن برداشت ضدصنعتی شدن یا ضدمدرن شدن نکند که به هیچ عنوان منظورم نبوده.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چرا حکومت در ایران تبدیل به جعبه سیاه نشده است؟

Blackboxing is the way scientific and technical work is made invisible by its own success. When a machine runs efficiently, when a matter of fact is settled, one need focus only on its inputs and outputs and not on its internal complexity. Thus, paradoxically, the more science and technology succeed, the more opaque and obscure they become. — Bruno Latour

در فلسفه لاتوری (Latourian) اصطلاح «جعبه سیاه» (black box) کاربرد مشخصی دارد. جعبه سیاه چیزی است که ما به محتوای آن کار نداریم و دربارهٔ اجزاء تشکیل دهنده‌اش سوالی نمی‌پرسیم و فقط به ورودها و خروجی‌هایش توجه می‌کنیم. یک گوشی تلفن همراه از دید یک کاربر عادی یک جعبه سیاه است که خصوصیت‌ها و کارکردهای معینی دارد که ه‌مان‌ها هم برای کاربر مهم است و کاربر علاقه‌ای به اینکه تلفن همراه چگونه کار می‌کند ندارد. به عبارت دیگر کاربر ترجیح می‌دهد به تلفن همراه به صورت یک جعبه سیاه نگاه کند.

مطابق دیدگاه لاتور، فرایند جعبه سیاه شدن (black boxing) را می‌توان تقریبا در مورد هر «کنش سانی» (actant) به کار برد. یک اختراع تازه را در نظر بگیرید. تا وقتی که اختراع جدید در آزمایشگاه قرار دارد، محتویات آن برای مخترع یا افراد کنجکاو یا علاقه‌مند باز است و در نتیجه اختراع جدید جعبه سفید است. اما به تدریج که اختراع جدید در سطح جامعه کاربران پخش می‌شود و ایراد‌هایش در سطح انبوه شناسایی و اصلاح می‌شوند محتوای آن مبهم‌تر و مبهم‌تر می‌شود. تا جایی که اگر به مرحله‌ای برسد که توسط میلیون‌ها کاربر به صورت روزمره مورد استفاده قرار بگیرد و بی‌ایراد و درست و تمیز هم کار کند محتوای آن کاملا تاریک می‌شود و می‌توانیم بگوییم که فرایند جعبه سیاه سازی آن کامل شده است.

ماشین (machine) (باز هم در ادبیات لاتور) جعبه سیاهی است که خوب کار (runs by itself) می‌کند. کامپیو‌تر شخصی من یک جعبه سیاه است چون خوب کار می‌کند. اتوبوس شرکت واحد که گاهی سوارش می‌شوم یک جعبه سیاه است چرا که خوب کار می‌کند. پزشک دندان پزشک من یک جعبه سیاه است چون خوب کار می‌کند. به محض اینکه این ماشین‌ها دچار ایراد شوند یعنی کارکردی که از آن‌ها انتظار داریم را انجام ندهند ماشین فرو می‌ریزد و ما به عنوان کاربران عادی دیروز به افراد کنجکاوی تبدیل می‌شویم که می‌خواهیم درب جعبهٔ سیاه را باز کنیم و ببینیم توی آن چه خبر است. جعبه سیاه تا وقتی جعبه سیاه است که ماشین باشد، یعنی خوب و بی‌نقص کار کند. به محض اینکه خانم دندان پزشک آمپول را در نقطه نادرستی از دهان ما تزریق کند، جعبه سیاه دندان پزشکی و ادواتش برای ما فرو می‌ریزد و ما شروع می‌کنیم به سوال کردن دربارهٔ اینکه چرا و چگونه آمپول تزریق شده و آیا دندان پزشک به اندازهٔ کافی حاذق هست و چند سال سابقه کار دارد و از کدام دانشگاه فارغ التحصیل شده و دستگاهی که استفاده می‌کند خارجی است یا ایرانی و غیره… و بسته به تلاش و دانشمان جعبه سیاه دندان پزشک را باز می‌کنیم و تویش سرک می‌کشیم.

اما چرا فرایند جعبه سیاه شدن حکومت در ایران (دست کم در نیم قرن اخیر) هرگز تکمیل نشده است؟ چرا حکومت به یک جعبه سیاه بزرگ تبدیل نشده است که ما کاربران بی‌آنکه به محتوای آن و ساز و کار درونی‌اش علاقه‌مند باشیم از کارکردهای آن استفاده کنیم؟ پاسخ آنی این سوال این است که چون حکومت‌ها در ایران خوب کار نمی‌کنند و در نتیجه به کاربران (شهروندان) اجازه نمی‌دهند که نسبت به محتوای آن ها بی‌تفاوت شوند. به عبارت دیگر حکومت به معنای عام آن در ایران تبدیل به یک ماشین که خوب کار کند نشده است بلکه مثل خودرویی است که هر چند دقیقه یک بار ریپ می زند و خاموش می شود و راننده را وادار می کند که با چراغ قوه و آچار به جان موتور بیفتد بلکه ایراد آن را بیابد. تا وقتی که کارکرد خودرو از دید راننده بی‌نقص نباشد، چراغ قوه و آچار دست راننده خواهد بود. به همین ترتیب تا وقتی که سیستم سیاسی حاکم بر جامعه درست کار نکند افراد مختلف جامعه با چراغ قوه (کنجکاوی سیاسی) و آچار (فعالیت سیاسی) به کلنجار رفتن با محتویات جعبه خواهند پرداخت.

ما به جعبه سیاه اعتماد می‌کنیم‌‌ همان طور که به گوشی تلفن همراهی که کار می‌کند و جاده‌ای که دست انداز ندارد و دندان پزشکی که بی‌درد و تمیز مداوا می‌کند اعتماد می‌کنیم.‌‌ همان طور که شهروندان یک کشور فرضی در اروپای شمالی به جعبه سیاهی به نام ساخت سیاسی در کشورشان اعتماد می‌کنند، من نیز علاقه‌ای به محتوای گوشی تلفن همراهم ندارم و ترجیح می‌دهم از آن استفاده کنم. یک شهروند ممکن است علاقه‌ای به ساز و کار ساخت سیاسی حکومت در کشورش نداشته باشد و ترجیح دهد از خدمات آن استفاده کند: امنیت اجتماعی و ثبات ملی و منطقه‌ای وجود داشته باشد، نظم اجتماعی و اقتصادی بر قرار باشد، خدمات عمومی برقرار باشد، مدیریت کلان بر کشور حاکم باشد و خلاصه زیرساخت‌ها و ابزار لازم برای زیست اجتماعی فراهم باشد. اتفاقی که در بسیاری از کشورهای دنیا رخ داده است یعنی مردم به حکومت به صورت جعبه سیاهی نگاه می‌کنند که کار می‌کند و دلیلی برای کلنجار رفتن با محتوای آن نیست.

به نظر من دلیل اینکه بخش بزرگی از افراد جامعهٔ ما به تحلیل‌های سیاسی علاقه دارند جعبه سیاه نشدن حکومت است. یعنی حکومتی که خوب کار نمی‌کند و در نتیجه کاربران را از بزرگ و توانا گرفته تا کوچک و ناتوان ترغیب می‌کند که با چراغ قوه و آچار به جان آن بیفتند. سیاست مدار شدن یک شهروند عادی از جنس‌‌ همان فرایندی است که یک راننده معمولی یک خودروی سواری را به یک تعمیرکار (یا دست کم از راه مانده ای که تلاش می‌کند خودرو را راه بیاندازد) تبدیل می‌کند. همانطور که تلاش و دانش راننده برای تعمیر خودرویی که دیگر کار نمی‌کند لزوما کافی نیست، تلاش و دانش شهروندان برای تعمیر کردن ساختار سیاسی‌ای که آن طور که باید و شاید کار نمی‌کند نیز لزوما نتیجه نخواهد داد. و البته یک نکته مهم را نیز نباید فراموش کرد که حکومت جعبهٔ سیاهی نیست که شهروندان در حال باز کردن درب آن باشند بلکه حکومت دست کم در ایران معاصر هرگز به جعبه سیاه تبدیل نشده است…

.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ویدئوی روز: آیا ماشین می‌تواند از ما انسان‌تر باشد؟

خبر داغ یا جدیدی نیست، اما این ویدئوی کوتاه بدجوری من را تحت تاثیر قرار داده و به فکر فرو برده. دیدن آن چشم‌های سرد و بی‌روح و آن حالت مصنوعی روبات که روی صحنه ایستاده است و بعد هم اگر چه ناشیانه، صدایی انسانی و آشنا از ویلون در می‌آورد تکان دهنده است. همین چشم‌های سرد و بی‌حالت از خیلی از «ما» نوع انسان‌ که نشان داده‌ایم می‌توانیم از هر ماشینی بی‌روح‌تر و از هر حیوانی وحشی‌تر باشیم، بااحساس تر به نظر نمی‌رسند؟

داستان بی‌نظیر «انسان دو قرنی» را احتمالا خوانده‌اید. آسیموف اگر زنده بود چه می‌گفت؟


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ایده‌های مهندسی خیلی خیلی کوچولو – چهار

در این مجموعهایده‌های ساده و در عین حال ارزشمندی را که دیده‌ام معرفی می‌کنم. مصداق عملی اکثر این ایده‌ها را «با چشم‌های خودم» دیده‌ام یا خوانده‌ام ولی برای تمرکز بیشتر بر نفس ایده‌ها، از ذکر محل مشاهده‌ی آن‌ها و سایر جزییات خودداری کرده و به ذکر انتزاعی آن‌ها اکتفا می‌کنم.

می‌توان سیستمی در خودروها نصب کرد که در مواقعی که خودرو درجا کار می‌کند (idle) موتور را خاموش کند و در نتیجه مانع از سوختن بی‌دلیل سوخت شود. سیستم را می‌توان طوری طراحی کرد که به محض این‌که راننده پایش را روی کلاچ گذاشت، موتور روشن شود.

بهترین کاربرد این سیستم در شهرهای بزرگ است که ماشین‌ها باید زمان قابل توجهی را در ترافیک یا پشت چراغ‌های راهنمایی و رانندگی بایستند. مصرف سوخت و آلودگی کمتر!

به این فن‌آوری «سیستم شروع-توقف» (Start-Stop System) می‌گویند. این سیستم در مواقع غیرضروری موتور را خاموش می‌کند ولی سایر تجهیزات خودرو مانند تهویه‌ی مطبوع یا چراغ‌ها به کار خود ادامه می‌دهند. در واقع خودرو به حالت نیمه‌فعال، شبیه حالت «آماده باش» (stand-by) در وسائل و تجهیزات الکترونیکی می‌رود.

طبعا می‌توان طوری آن‌را طراحی کرد که راننده در صورت عدم تمایل بتواند این سیستم را به کل غیرفعال کند.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

زیر باران می شود نوک دماغ خود را دید

توی ترافیک بودم و باران می‌بارید. این‌قدر سرجایم توی ماشین نشستم که خسته شدم. ماشین را گوشه‌ای رها کردم و دلم را به دریا زدم. هم خودم خیس شدم و هم دوربینم که ضد آب نیست. اما در عوض هم به مقصد رسیدم (مثل موش آبکشیده) و هم چند تایی عکس توی مسیر گرفتم. عکس‌ها ترتیب معینی ندارند.

اجازه دهید حسم را بگویم: وقتی باران می‌بارد، ماشین‌ها عین زندان می‌شوند. باید آمد بیرون و طعم رهایی را چشید. باور کنید.

01_mg_0273

وقتی باران می‌بارد و غروب هم باشد، تهران به یک پارکینگ بزرگ شبیه می‌شود.

02_mg_0277

جوب‌های تهران هم مثل خیابان‌هایش کم می‌آورند و زباله و آشغال و تندآب به پیاده‌روها سرازیر می‌شود.

03_mg_02841

زیر باران می‌توان برای خرید روزنامه از یک رودخانه‌ی باصفا عبور کرد.

04_mg_0288

فرق جوب‌ها و خیابان‌های تهران این است: جوب‌ها صاحب دارند.

05_mg_0290

زیر باران می‌شود چتر را با دوستی شریک شد.

06_mg_0272

زیر باران می‌شود، ساعت‌ها در انتظار چراغ سبز ماند.

07_mg_0293

زیر باران، در شهری که خیابان‌هایش از تراکم ماشین تبدیل به پارکینگ‌ عمومی شده‌اند، می‌توان دقیقه‌های طولانی منتظر یک «ماشین» شد.

08_mg_0302

زیر باران می‌شود توی ماشین نشست و تخته گاز داد که «بگذار من این چند متر را بگازم و رد شوم، این‌که عابران خسته خیس و آلوده شوند که اهمیتی ندارد». زیر باران می‌شود فقط نوک دماغ خود را دید.

09_mg_0303

زیر باران می‌شود از سر کار بازگشت در حالی که خرید خانه در دست‌هایت است.

10_mg_0304

زیر باران می‌شود دونفری از خیابان عبور کرد.

11_mg_0313

زیر باران می‌شود دونفری انتظار کشید.

12_mg_0314

زیر باران پاییزی می‌شود دونفری «خیس» شد.

13_mg_0270

زیر باران می‌شود خود را تا حد مرگ توی ماشین‌ها زندانی کرد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی