جوک‌هایی که باید جدی گرفته شوند

دوستی نوشته است:

یک آقایى میره نتیجه آزمایش پزشکى خانمش رو بگیره. دکتر میگه متأسفانه نتیجه آزمایش خانم شما با یک خانم دیگه قاطى شده، و خانمتان یا آلزایمر داره یا ایدز.

آقا مى پرسه خب من چیکار کنم؟ دکتر میگه: خانمت رو ببر توى خیابون ول کن، اگه راه برگشتن به خونه رو پیدا کرد طلاقش بده.

[راه حلهاى مسوولین مملکتى رو که میشنوم به شدت یاد این جوک مى افتم.]

می‌گویند آدم باید جنبه‌ی شوخی داشته باشد. به خصوص توصیه می‌شود که اصولا جوک‌ را نباید جدی گرفت، انداختش زیر تیغ جراحی و کالبد شکافی‌‌اش کرد. جوک خراب می‌شود و آدم را ضدحال خطاب خواهند کرد. این درست… من هم همیشه آماده‌ی لبخند زدن به یک طنز خوب هستم، اما نمی‌توانم نظیر به اصطلاح جوک‌های بالا را بامزه یا حتی قابل تحمل بیابم.

چرا؟

چون از خرده فرهنگی که این متن بی‌رحم و خطرناک را تولید کرده است و از آن لذت می‌برد گریزان هستم. برای نمونه:

۱.
در این جوک تصمیم گیرنده مرد است. زن صدایی ندارد و همین‌طور اراده‌ای برای تصمیم گیری. مرجع مرد است که باید تصمیم بگیرد و زن مثل یک شیء از آن تصمیم پیروی خواهد کرد.

۲.
آلزایمر بیماری فراموشی است و کسی که به آن مبتلا می‌شود نه تنها مقصر نیست بلکه نیازمند توجه و محبت بیشتری نیز خواهد بود. اما دکتر، که در این داستان نه تنها کارشناس امور پزشکی، بلکه مشاور امور خانواده و اخلاق هم هست چه روی‌کردی را به مرد که همسرش به بیماری آلزایمر دچار شده پیشنهاد می‌کند؟ «نه تنها از او مراقبت نکن، نه تنها او را ترک کن، بلکه کاری کن که وی در خیابان برای همیشه گم شود!»

۳.
تنها راه ابتلا به بیماری ایدز رابطه‌ی جنسی خارج از ازدواج نیست. اما حتی در این صورت هم این امکان وجود دارد که این مرد باشد که با روابط متعدد جنسی‌ای که داشته به بیماری ایدز مبتلا شده و همسرش از او گرفته باشد. اما این نکته برای دکتر که می‌توانید مطمئن باشید یک مرد است اهمیتی ندارد. از نظر او اگر زن به بیماری ایدز مبتلا شده باشد از دو حال خارج نیست: یا رابطه‌ی جنسی خارج از ازدواج داشته و به پیوند زناشویی‌اش خیانت کرده و در نتیجه مرد باید او را طلاق دهد، یا این‌که او از طریق دیگری به این بیماری مبتلا شده که اگر چه بی‌گناه است اما به هر حال یک زن بیمار دردسر زیادی برای مرد خواهد داشت و در نتیجه باز هم بهتر است که مرد او را طلاق دهد.

۴.
دنیای این جوک یک دنیای سراسر مردمحور است. دنیایی که در آن مردها (مرد و دکتر که قاعدتا مرد است) از وجود زن‌های سالم و وفادار (با تعریف خودشان) بهره‌مند می‌شوند و به محض آن‌که زن از جاده‌ی سلامتی و وفاداری خارج شد به خود اجازه می‌دهند که به جایش تصمیم بگیرند، مسخره و تحقیرش کنند یا رهایش کنند.

شما را نمی‌دانم، اما فکر می‌کنم با جوک‌هایی نظیر این نمونه که پوسیده‌ترین لایه‌های فرهنگ مردمحور (در واقع مرد مسلمان شیعه‌ی فارس زبان محور) در جامعه‌ی ایران را بازتولید و تقویت می‌کنند باید مقابله کرد. چگونه؟

برای این‌کار تقریبا همیشه به اسلحه نیاز دارید. اما تعجب نکنید. بهترین اسلحه‌ی شما لبخند نزدن و جدی گرفتن این نوع جوک‌هاست.

پی‌نوشت۱: دوستی که جوک را از قول او نقل کردم در گوگل‌پلاس این‌ توضیح را داده است:

تحليل جالبى بود!
من در اصل جوك كه خارجى است دو تغيير دادم. در اصل جوك نقش اول رو زن بازى ميكنه. و توصيه نهايى دكتر هم اينه: اگه به خونه برگشت هيچ وقت باهاش سكس نكن.
دليل تغيير اول: كمى فكر كردم كه كدام فاعل (مرد يا زن) براى مخاطب جذاب تره. به اين نتيجه رسيدم كه اگر فاعل زن باشه جذاب تره (براى جذب + و ريشير بهتر جواب ميده). منتهى ميخواستم ته جوك اون كنايه سياسى رو بنويسم (راه حل خانم ابتكار براى خروج از تهران مدنظرم بود). براى نشان دادن پوسيدگى ماجرا بهتر بود يك روايت مردسالار ازش ميساختم كه تقريبا اكثر افراد قبول دارن پوسيده است.
دليل تغيير دوم: صرفا رعايت يكسرى خطوط قرمز اخلاقى در نوشته هام كه خودم براى خودم وضع كرده ام.
يك نكته جالب هم اينكه وقتى اينو مى نوشتم اصلا قضيه «خيانت زن» برام مطرح نبود. احساس ميكردم همين كه طرف ايدز داره دليل كافى براى طلاق دادنش هست.
ضمنا براى من كه ادعاى فمينيست بودن دارم اين تحليل تان جالب بود!

پی‌نوشت ۲:‌ واضح است که منظور من از «مرد مسلمان شیعه‌ی فارس زبان محور» اشاره به یک طیف غالب فرهنگی است و منظور همه‌ی مرد‌های مسلمان شیعه‌ی فارس زبان نیست. همان‌طور که وقتی از فرهنگ پدرسالار یا مردمحور صحبت می‌کنیم منظور تک‌تک پدرها یا مردها نیست.

________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

Advertisements

زن و مرد، بازی‌های کهنه‌ و خروج از بحران (یادداشت وارده)

یادداشت زیر را آقای خسرو در پاسخ به نوشته‌ی خانم افسانه «زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)» که چند روز پیش در بامدادی منتشر شد ارسال کرده‌اند که عیناً (به غیر از ویراستاری) منتشر می‌کنم. انتشار این مطلب در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با درون‌مایه‌ی این نوشته نیست. در صورتی که ذیل همین پست کامنت بگذارید، آقای خسرو در صورت تمایل به کامنت‌های شما پاسخ خواهند داد.

حدس می زنم که اگر شروع به نوشتن کنم، کار به تفصیل بی حاصلی می کشد اما به امید آگاهی بخشی به قلیلی از خوانندگان، این متن مغشوش با عنوان «زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)» را مرور می کنم. موضوع بحث درباره‌ی این جمله است که قبلا در بامدادی منتشر شده بود:

«بحران زن‌هایی هستند که نمی‌خواهند مسئولیت قبول کنند، اگر سر کار بروند درآمدشان خرج خودشان می‌شود و مسئولیتی هم در خانه نمی‌پذیرند. و حتی کسانی هم که شاغل نیستند، باز از انجام… حداقل بعضی امور منزل سر باز می‌زنند با این استدلال که در شأنشان نیست.»

نویسنده پس از شرح غیرلازمی درباره اصول عقاید خود زنان را به سه دسته تقسیم میکند:1- عده‌ای از خانم‌ها که خود را سرتر، بهتر و … از همسر و خانواده‌شان می‌دانند و بسیاری کارها را در شأن خود نمی‌دانند 2- آنها که تمام روز در آرایشگاه و باشگاه هستند و» این دسته تمام توانایی، هوش و استعداد خود را خرج کرده و می‌کنند تا همسری ثروتمند بیابند.»  3- «زنان عادی که کار می کنند و درآمد خود را در خانه خرج نمی کنند».

این دسته بندی کاملا بی‌معنی است چون یک نفر می‌تواند در همه‌س این دسته‌بندی‌ها باشد و یا در هیچ‌کدام نباشد. احساس سرتری یا بهتری در هر کسی می‌تواند باشد، کار کردن با آرایشگاه و باشگاه رفتن تنافری ندارد چرا که بقیه هم می‌روند، شوهر پولدار داشتن به معنی نبودن این مشکل در زندگی نیست و در نهایت تعبیر «زنان عادی که کار می‌کنند». ظاهرا هدف نویسنده، جدا کردن خانم‌های نجیب و کار کن و زحمت‌کش ولی پول خرج نکن در خانه مثل خودشان از دو گروه «غیر عادی» دیگر است در حالی‌ که همه‌ی این خانم‌ها یک گروه و به شدت در هم تنیده‌اند و اگر آفتی می‌بینیم در همه هست و این جدا کردن‌ها، خدعه‌ی منزه‌طلبان است.

در مورد دسته‌ی اول خانم نویسنده «قویا اعتقاد» دارند که این‌ها قبل از ازدواج هم این‌گونه بوده‌اند! نکته اینجاست که اعتقاد شما هر چقدر هم قوی باشد دلیلی بر درستی حرف شما نیست. رفتار بسیاری از خانم‌ها و آقایان در قبل و بعد از ازدواج متفاوت است. اتفاقا تظاهر به مدرن بودن و همراه بودن و اعتقاد نداشتن به مهریه و… یک مرض شایع در دوران آشنایی است که در ادامه و بعد از اطمینان از کوبیده شدن میخ، چهره‌ی واقعی «گربه لوس» و «پرتوقع» و «ناز کردن‌های افراطی» نمایان می‌شود. اصولا چنین گروه مجزایی بین خانم‌ها نداریم و رفتارهای دوگانه، ابزاری است که هر کسی اعم از مرد و زن ممکن است بدان متوسل شود.

در مورد دسته‌ی دوم که ایشان لحن تحقیرآمیزی درباره‌شان به کار برده، نکته اینجاست که هر مرد و زنی در زمان ازدواج وضعیت مالی طرف مقابل را می‌سنجد و به عنوان یک گزینه در امر انتخاب استفاده می‌کند. اگر وزن این معیار برای بعضی بالاتر است اشکالی بر آن وارد نیست. اتفاقا خانم‌هایی که دنبال پول طرف می‌روند احتمال صادق بودنشان بیشتر است از کسانی که یک جوان تحصیل کرده از خانواده‌ای متوسط را هدف قرار می‌دهند اما در ادامه، پول پس‌اندازی از حقوق اظهار نشده‌ را با دروغ و دغل به همسرشان قرض می‌دهند! این خاصیت پول دوستی نیز گروه مجزایی که مورد نظر خانم نویسنده است را نمی‌سازد چون همه‌ی آدم ها به قدرت پول واقف بوده و آن را دوست دارند. اصولا همه‌ی آن «خانم‌های عادی» هم دعوایشان سر پول است و همین نوشته‌ی خانم نویسنده هم درباره پول و حق نگهداری و خرج کردن آن است.

در مورد دسته‌ی سوم «زنان عادی»، خانم نویسنده بدون اینکه قصد «مناقشه» داشته باشند در ابتدا سوالات متعددی درباره‌ی «همراهان شاکی» این گروه مطرح می‌کنند.» آیا بلد است ماشین لباسشویی را روشن کند؟ آیا می‌داند در فریزر چه مواد غذایی دارد‌؟ آیا بلد است آشپزی کند‌؟ … » و ایشان از قضا جواب را هم می‌دانند «حداقل از انجام ۹۰ درصد این کارها با کیفیت مناسب عاجز است». این نمونه‌ی کامل یک قضاوت ناعادلانه است از این جهت که شکایت شونده و قاضی و جلاد همه یک نفرند. بر خلاف نظر ایشان، جواب این سوال‌ها برای همه‌ی آقایان یکسان نیست و بسیاری از آقایان ممکن است برخی یا اغلب این موارد را به خوبی انجام دهند و با این وجود بسیاری از خانم‌های عادی هنوز هم به مخفی کردن پول‌ها ادامه می‌دهند.

قسمت بعدی نوشته‌ی ایشان دو موضوع در هم آمیخته است، توضیح درباره اینکه اگر هم خانمی در هزینه‌های خانه مشارکت نکند در نهایت درآمد خود را صرف امور خانواده خواهد کرد و سپس بحث قوانین اسلامی و احتمال طلاق و نیاز خانم‌ها به داشتن پشتوانه‌ی مالی. اگر بخشی از این نوشته ارزش شنیدن داشته باشد قاعدتا همین قسمت است اما حتی این هم نیست. اول این که مساله بر سر محل خرج آن درآمد نیست بلکه مساله بر عدم همراهی و مسئولیت‌ناپذیری و سست کردن بنیان رابطه و خانواده است. و این نکته‌ی مهم که بارها ذکر شده، اگر به قوانین اسلامی و ایرانی انتقادی دارید جای مبارزه با آن در داخل خانه و روبروی همسرتان نیست. شما در چهارچوب همین قوانین غلط می‌توانسته اید توافق بهتری در زمان ازدواج داشته باشید و علاوه بر آن تغییر قوانین از راه مبارزه و مشارکت سیاسی و حرکت‌های اجتماعی میسر است. ایشان با آوردن مثال‌هایی قصد اثبات حرف خود را دارند در حالی که این روش از سست‌ترین پایه‌ها در یک بحث منطقی است چرا که گفتن نقیض آن به همان سادگی است.

ایشان همچنین نرخ باروری پایین را دلیل کم بودن روابط جنسی می‌دانند که پوچ بودن آن در «عصر جلوگیری»  نیازی به توضیح ندارد و سپس در اوج احساسات ناشی از احساس داشتن درک عمیق از مساله، سوالات معمول آقایان و خانم‌ها درباره‌ی وضعیت شغلی و درآمدی یکدیگر در دوران آشنایی را نیز بخشی از بحران می‌دانند.همچنین سعی کرده‌اند به روش اغلب متاخرین، پاراگرافی در مذمت هر دو گروه آقایان و خانم‌ها نوشته و به شکلی که نه سیخ بسوزد و نه کباب، مطلب را جمع کنند. این میان‌مایگی، هر چند خریداران بسیار دارد اما با آن بندهای اولیه و ثانویه که تماما در دفاع از «خانم‌های عادی» است همخوانی ندارد.

شخصا به حسن ظن بسیاری از خانم‌های عادی و غیرعادی و مشارکت صادقانه‌ی آنها در بزنگاههای زندگی شکی ندارم و بارها شاهد آن بوده‌ام، با این وجود چیزی که خانم نویسنده راجع به آن صحبت یا تامل کافی نکرده، اصل دعواست. اصل دعوا بر سر «قدرت»  و کنترل و کسب محبوبیت است و این که شما در «زمانی که لازم است» چقدر توان چانه‌زنی و امتیازگیری و جلوه‌گری داشته باشید. این احتکار پول با برچسب کذایی «پس‌انداز خانواده » و نیز بازی کردن نقش منجی در بزنگاهها مثل خریدن خانه یا پرداختن هزینه‌ی تحصیل فرزند و امثال آن هم در نهایت بازی قدرت و محبوبیت است. خانم‌ها و آقایان ایرانی مثل همه‌ی همتایان خارجی خود درگیر این بازی شده‌اند اما مشکل خاص ما ایرانی‌ها در این است که ما دوران گذار از سنت به مدرنیته را طی می‌کنیم و هر کسی می‌تواند از این وضعیت به نحوی سوء استفاده کند تا قدرت خود را بالا برد. زنی که سبک زندگی‌اش در دنیای مدرن عوض شده و پا به پای همسرش کار می‌کند، به حق توقع همراهی از همسرش در امورات منزل را دارد با این وجود در بخش مربوط به اشتراک منافع حاصل از کار، هنوز به نتیجه‌ی درست نرسیده و برای این عدم همراهی مخرب و تلاش قدرت‌طلبانه، هزار و یک دلیل بی‌مبنا می‌تراشد. در مقابل مردی که همه‌ی درآمد همسر را به انحای مختلف از او می‌گیرد و با تراشیدن مخارج کذایی و پنهان کردن بخشی از دارایی‌ها، عملا همسرش را وادار به خرج کردن درآمدش می‌کند حاضر به هیچ شکلی از همکاری در امور خانه نیست و حتی از پهن کردن سفره‌ی غذا دریغ می‌کند. این «مرد قوی» خوشحال است که همسرش امکان هیچ مانور و عمل مخالف نظر او را ندارد و «کنترل امور زندگی» از دستش خارج نشده است و برای این فریبکاری هزار و یک توجیه غیرمنطقی می‌سازد. با این وجود اگر خوب دقت کنیم، ریشه‌ی هر دوی این رفتارها در ترس است. مخرب‌ترین اثر این رویکرد اما، نهادینه کردن دروغ در روابط اعضای خانواده است که به نسل بعد نیز منتقل می‌شود و همان کسانی که قرار است از این بازی‌های قدرت بیشترین استفاده را ببرند، بیشترین خسارت را خواهند دید.

ما نیاز داریم که تغییر کنیم، با فرود آمدن از فرازهای پوشالی پرداخته‌ی سنت و با بیرون آمدن از حصار تنگ اندیشه‌های کهنه. مسلما ما مردها به دلیل امتیازات نامعقولی که یک جامعه‌ی مرد-سالار سنتی عقب مانده به ما داده و ضعف طبیعی بشر در میل به سوء استفاده و تن‌پروری و بهره‌کشی کوتاهی بیشتری کرده‌ایم، رنج بیشتری تحمیل کرده‌ایم و مسولیت بزرگ‌تری داریم. ما به عنوان یک جامعه اعم از زن و مرد باید نو شویم و این نو شدن نباید مشروط باشد، اگر آگاهانه و در سمت درست تغییر کنیم، دنیای ما به همان سمت تغییر خواهد کرد. تلاش کنیم که آدم‌های بهتری شویم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

زن‌ها مقصر نیستند، مردها نیز (یادداشت وارده)

یادداشت زیر را خانم افسانه در پاسخ به نوشته‌ی «از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)» که دیروز در بامدادی منتشر کردم ارسال کرده‌اند که عیناً (به غیر از ویراستاری) در بامدادی منتشر می‌کنم. انتشار این مطلب در بامدادی به معنای موافقت یا مخالفت من با درون‌مایه‌ی این نوشته نیست. در صورتی که ذیل همین پست کامنت بگذارید، خانم افسانه در صورت تمایل به کامنت‌های شما پاسخ خواهند داد.

یکی از بندهای نوشته آخر شما با عنوان «از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)»، شدیداً برای من سوال برانگیز بود. مخصوصاً که همین حرف را قبلاً هم جایی دیگر و از قول شخصی دیگر شنیده بودم. گفتید دوست یا هم‌صحبتی، اظهار کرده که بحران زن‌هایی هستند که خود نمی‌خواهند مسئولیت قبول کنند، اگر سر کار بروند درآمدشان خرج خودشان می‌شود و مسئولیتی هم در خانه نمی‌پذیرند با این تفکر که شاغل هستند و حتی کسانی هم که شاغل نیستند، باز از انجام امور منزل یا حداقل بعضی امور منزل سر باز می‌زنند با این استدلال که در شأنشان نیست.

اول از همه این‌که من علی‌رغم زن بودنم، فمینیست نیستم و فمینیست‌ها را دوست هم ندارم، یعنی حتی اگر این استدلال برقرار باشد که بین مرد و زنی با هوش و توانایی برابر، زن باید زحمت بیشتری برای داشتن موقعیتی برابر با مرد بکشد، من ترجیح می‌دهم این زحمت را تقبل کنم اما حمایتی به خاطر زن بودن از من صورت نگیرد و البته این ترجیح شخصی من است. در این هم شک ندارم که عده‌ای از خانم‌ها (معمولاً بدون دلیل و نمود بیرونی) خود را سرتر، بهتر و … از همسر و خانواده‌شان می‌دانند، بسیاری کارها را در شأن خود نمی‌دانند و … اما در کنار این موضوع قویاً اعتقاد دارم که این دسته از زنان، قبل از ازدواج هم، رفتارهای این‌چنینی داشته‌اند، مثلاً در دوره‌ی دوستی یا نامزدی (یا هر عنوان دیگر، بنا به عرف فرهنگی خانواده‌ها) توقع‌های زیاد، لوس شدن‌ها و ناز کردن‌های افراطی، قهر و آشتی‌های مکرر و رفتارهای لوس و لوندانه‌ای داشته‌اند خیلی از همسران این دسته از زنان اصلا جذب همین رفتار شده‌اند. جذب زنی که مانند گربه لوس، پر توقع، معمولاً ظریف و زیبا (و یا حداقل دارای رفتار لوندانه و جذاب) بوده و همین جذابیت، آن‌ها را ترغیب به ازدواج و دائمی کردن رابطه کرده است. حالا اگر این دسته از آقایان عزیز و محترم، از زنی که با این شرایط انتخاب کرده‌اند، توقع دارند از فردای ازدواج تبدیل به زنی مدیر، مدبر، آشپزی قابل و فردی توانا در اداره‌ی امور منزل شود مسلماً مشکل از آقایان عزیز است نه؟ از قول کسی در همین وبلاگستان خواندم (که اسمشان متاسفانه یادم نیست) کسانی که شکایت می‌کنند که مردان همه خائن یا دروغ گویند یا زنان همه تنبل، خائن و پول دوست هستند، معمولاً خودشان مشکل اخلاقی یا رفتاری دارند که این دسته آدم‌ها را به خود جذب می‌کنند وگرنه هیچ وقت یک خصوصیت، آن‌هم یک خصوصیت منفی، بین تمام اعضای یک جنس مشترک نبوده و نخواهد بود.

دسته‌ی دیگری از زنان هم هستند که تمام روزشان، یا در آرایشگاه یا باشگاه یا خیاط یا ماسا‍ژور پوست یا پاساژ می‌گذرد. فکر می‌کنم شما هم مثل من قبول دارید این دسته از زنان حتی تصور همسری با کسی که شما از وی نوشته‌اید را نمی‌کنند، این دسته تمام توانایی، هوش و استعداد خود را خرج کرده و می‌کنند تا همسری ثروتمند بیابند، بعضاً حتی به همسری مردی هم‌سن پدرشان یا مردی زن‌دار هم راضی‌اند تنها اگر پول کافی و بیشتر از کافی برای پرداخت هزینه‌ها داشته باشد.

اما دسته‌ی عمومی‌تر، زنان عادی هستند که کار می‌کنند، معمولاً درآمد خود را در خانه خرج نمی‌کنند و معمولاً هم از همسر خود توقع همراهی در امور منزل را دارند، چون بعضاً دیرتر یا همزمان با همسر به خانه می‌رسند. نمی‌خواهم فعلاً در مورد این موضوع مناقشه کنم که تا چه حد این توقع برآورده می‌شود؟ حتی نمی‌خواهم بگویم از این همراه شاکی خود (که اعتقاد دارد زنان امروزی خودشان، خود را وسیله‌ی اتاق خواب کرده‌اند) می‌پرسیدید که آیا بلد است ماشین لباسشویی را روشن کند؟ آیا می‌داند در فریزر چه مواد غذایی دارد‌؟ آیا بلد است آشپزی کند‌؟ اگر همسرش منزل نباشد‌، آیا بلد است غذایی قابل خوردن برای خودش تهیه کند و آشپزخانه هم کثیف و به تدریج پر از سوسک نشود؟ آیا بلد است لباس‌های شخص خودش کجاست؟ آیا می‌تواند آن‌ها را اتو کند؟ آیا می‌داند در کیف مدرسه یا مهد کودک بچه چه لوازمی باید باشد؟ آیا برنامه‌ی کلاسی و امتحانی کودکش را بلد است؟ آیا صبح‌ها به تنهایی و بدون کمک همسر می‌تواند بچه را بیدار کرده آماده کرده و سروقت به مدرسه برساند‌؟ طبیعتاً اگر کمکی را که این‌همه از آن شاکی است به همسرش می‌کرد جواب این سوال‌ها مثبت بود، اما من به شما اطمینان می‌دهم حداقل از انجام ۹۰ درصد این کارها با کیفیت مناسب عاجز است. چون نمی‌خواهیم در مورد این قسمت صحبت کنیم‌، تصور می‌کنیم همسر این آشنای شما شاغل است‌، درآمدش را در خانه خرج نمی‌کند و از همسرش توقع کمک در کار خانه دارد و کمک هم دریافت می‌کند. می‌شود بپرسم این خانم درآمدش را چکار می‌کند؟ هر آدم منصفی می‌داند که هیچ‌کس تمام درآمدش را صرف خرید لوازم غیر ضروری یا آرایش و پیرایش خود نمی‌کند (لوازم ضروری، مثل لباس‌های لازم، آرایش‌گاه و لوازم آرایش در حد نرمال و … حتی اگر زن شاغل نباشد، توسط شوهر تامین می‌شود). حداکثر حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد درآمد صرف خرج‌هایی می‌شود که می‌توانست نشود (باز هم به این نمی‌پردازم که مردان خرج‌های اینچنینی دارند یا نه؟) بقیه آن‌چه در بانک بماند، چه تبدیل به طلا و اوراق بهادار شود یا دلار و هر چیز دیگر، حکم پس‌انداز را دارد. این پس‌انداز در صورت به بن‌بست رسیدن زندگی مال زنی خواهد بود که قوانین اسلامی، حق و حقوق مادی را برای وی قایل نیستند (فکرتان هم به سمت مهریه نرود که شوخی روی کاغذ است و در موثرترین حالت، جایگزین حق طلاق خواهد بود) اگر در خرید خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند مشارکت کرده باشد و به اتکای زندگی خانوادگی‌، سهم قانونی و رسمی نخواسته باشد، در هر سن و سالی که بخواهد یا مجبور به جدایی شود، باید به خانه‌ی پدری برگردد. خودتان زنی را تصور کنید که چندین سال کار کرده و حالا دوباره، به مثابه یک دختر ۲۰ ساله در خانه پدر است. فکر می‌کنید چند درصد ازدواج‌ها، اگر زن، تنها خانه‌ای (یا به قول ویرجینیا ولف فقط اتاقی) از آن خود داشت، از هم می‌پاشید؟ یعنی زن در زندگی مانده، چون جایی برای رفتن ندارد؟ دیدن همین نمونه‌ها، که کم هم نیستند، به نسلی که تازه در حال ازدواج است، نشان داده حتی در روزهای اوج عاشقی که همه چیز عالی و مطمئن به نظر می‌رسد باید در مورد وضعیت مالی خود و آینده‌ای که با افول احتمالی این عشق در انتظارش خواهد بود هوشیار باشد، به هر حال مردان زیادی مانند بند اول نوشته‌ی شما هستند که اعتقاد دارند طبیعت مرد هرزگی است، باید حواست باشد وقتی خواستی از همسر طبیعتاً هرزه‌ات جدا شوی، جایی برای ماندن داشته باشی وگرنه یا باید سرزنش و دل‌سوزی خانواده را بپذیری یا از همسرهای متعدد همسرت پذیرایی کنی! در صورت به بن‌بست نرسیدن زندگی هم مال همان خانواده‌ای خواهد بود که مرد آن تا این حد از همسرش شاکی است!! مادر من دبیر آموزش و پرورش بود، هیچ‌وقت حقوقش در خانه خرج نشد، حالا هم که بازنشسته است، وضع بر همین منوال است تمام این پول‌ها در طی سال‌ها اگر خرج اضطراری نبود (مثل خرج بیماری، یا سفری لازم) تبدیل به انواع طلا شد، از دید ناظری مثل همراه شما، مادر من هم جزو آن دسته زنانی است که درآمد خود را در خانه خرج نمی‌کنند و توقع همراهی هم دارند. اما تمام طلاها در دو مقطع زمانی فروخته و برای پول پیش خرید خانه خرج شد. حالا هم اگر کسی مانند همراه شما، مادر من را ببیند احتمالاً فکر می‌کند با این سن و سال هم هر ماه به فکر طلا خریدن است، بیچاره همسرش!! این الگو تقریبا در مورد تمام اطرافیان، همکاران و دوستان من صادق است. (مادر دوستم که پس‌انداز خودش را در موقع نیاز، با این عنوان که از همکارانش قرض گرفته به همسرش می‌داد و با رفع مشکل با جدیت تمام دوباره پس می‌گرفت، کل پس‌انداز هم در آخر تبدیل به آپارتمان برای پسرشان شد که زندگی‌اش به دلیل مشکلات مالی در شرف فروپاشی بود).

بحران این نیست که زنان، خود را تبدیل به وسیله‌ی اتاق خواب که فقط کارکرد جنسی دارد کرده‌اند چون این کار را نکرده‌اند. نرخ باروری ۱/۸ ( آنهم در کل ایران، یعنی حتی روستاها و شهرهای کوچک که هنوز هم تعداد فرزندان و بارداری‌ها بالاست در این آمار لحاظ شده‌اند) دیگر این حرف‌ها را ندارد! ازدواج‌ها هم اگر قبلاً ندرتاً به طلاق می‌رسید، الان خصوصاً در شهرهای بزرگ، ندرتاً دائمی هستند. بحران تخم بدبینی است که در این چند دهه، با قوانین به شدت نابرابر، بین زنان و مردان پاشیده شده است و از دید و با عینک هر دسته که نگاه کنی، حق را به همان دسته می‌دهی. بحران این است که زنان و مردان همدیگر را نه به چشم نیمه‌ی دیگر، نه به چشم همراه، که به چشم دشمنی که از بودن در کنارش گریزی نداری نگاه می‌کنند. بحران این‌جاست که هر دو دسته، باور کرده‌اند نیش زدن فطرت دسته‌ی دیگر است، باید حواست را جمع کنی تا نیش نخوری. بحران آن‌جاست که مردی، روز اول آشنایی، پشت تلفن تاکید کند که ماشین ندارد و در مقابل تعجب  از تاکید این موضوع وقتی هنوز حرف‌های اصلی زده نشده بگوید «برای خیلی خانم‌ها مهمه». بحران آن‌جاست که همین آقا قبل از پرسیدن و دانستن در مورد اخلاق و انتظارات طرف مقابل یا گفتن از توقعات خودش، از نوع قرارداد کاری و میزان حقوق جویا شود.

طبیعتاً من در مورد تجربیات خودم نوشتم، سابقه‌ی دوازده سال کار در شرکتی بزرگ با کارکنان زیاد و شغل‌های فرعی مختلف، امکان آشنایی با آدم‌های زیادی را به من داده است. هر چند مسلماً نماینده‌ی تمام مردم ایران و یا تهران نیستم، اما محیط آشنایانم چندان محدود به خانواده و دوستان گزینش شده هم نبوده است.

پی‌نوشت: این مطلب با عنوان «زن و مرد، بازی‌های کهنه‌ و خروج از بحران (یادداشت وارده)» در پاسخ به این نوشته منتشر شده است.
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

آیا مردان ایرانی بیشتر فحش می‌خورند؟

آیا مردها فحش‌خورشان بهتر است؟*

گاه و بی‌گاه با دوستان متاهلم که روز به روز تعداد نسبی‌شان بیشتر می‌شود می‌نشینیم و گپی می‌زنیم و از راز و رموز زندگی متاهلی می‌گوییم. طبعا من بیشتر نظریه‌پردازی می‌کنم (چون تجربه‌اش را ندارم!) و دوستان هم نظریات به روزرسانی شده در اثر تجربه شخصی‌شان را می‌گویند. طبعا مجموعه این تبادل نظرها به حوزه همین آدم‌ها و تجربه‌هایشان محدود می‌شود و نمی‌توان آن‌را به همین راحتی‌ها تعمیم داد (حتی به عنوان فرض تحقیق). اما به هر حال، در حد خودشان مستند هستند و قابل توجه (یک عده آدم واقعی این نظر و تجربه را دارند).

نکته‌ای که برایم عجیب و تا حدی شوکه‌آور بود بحث «فحش‌خور» بودن آقایان بود. اول فکر می‌کردم شوخی می‌کنند، اما به سرعت مشخص شد که همه در این نکته وفاق نظر دارند که «آقایان متاهل فحش‌خور بودنشان» باید خوب باشد. خوب طبعا، شرم و حیا (در خیلی از این جمع‌ها دوستان من با همسرهایشان حاضر هستند) و غیره مانع از این می‌شد که مصداق‌های مفصلی از این «فحش‌های» متاهلی را که ظاهرا به صورت گاه و بی‌گاه ولی مستمر نصیب این آقایان می‌شد بشنوم، اما در اصل قضیه مصر بودند و آن‌را به عنوان بخش لاینفک زندگی متاهلی‌شان تلقی می‌کردند و جالب این‌که خانم‌های جمع (عموما همسرهای ایشان) هم با این گزاره مخالفتی نمی‌کردند که گاه تایید هم می‌کردند.

بعضا حتی از زبان دوست‌های خانم‌ام هم شنیده‌ام که شنیدن فحش خطاب به آن‌ها از طرف مرد زندگی‌شان، وزن زیادی برایشان دارد، در حالی که تایید می‌کردند که وقتی خودشان به او فحش می‌دهند آن‌قدرها جدی نیستند.

آیا واقعا این طور است؟ آیا واقعا یک مرد متاهل (نسبت به یک زن متاهل) باید «فحش خور» (یا با کمی گسترش دامنه مفهوم، «کنایه خور» یا «نیش خور» یا «توهین خور») خوبی داشته باشد؟ آیا در زندگی‌های متاهلی شهری ما (از آن دست که آدمی مثل من می‌کند) آقایان بیشتر فحش می‌خورند (یا حتی اگر عملا نخورند، آیا باید امکان پذیرش بیشتری برای فحش خوردن داشته باشند؟)

آیا در مقیاسی عمومی‌تر این موضوع به فرهنگ پدرسالار باز می‌گردد؟ فرهنگی که به صورت سیستمی حقوق زن را نفض می‌کند (ببخشید، شاید دقیق‌تر باشد که بگویم حقوق زن را نقض نمی‌کند، بلکه برای او حقوق کمتری قایل می‌شود) اما در سطح تعارفات توی تاکسی، احترام به زن را از اوجب واجبات می‌داند. آیا می‌توانیم این صحنه را تصور کنیم؟ : یک دعوای خیابانی بین یک خانم و آقا، که خانم چاک دهنش را باز کرده باشد و هر چه می‌خواهد به آقا می‌گوید و آقا با احتیاط هر چه تمام‌تر (از ترس ناظران معمولا سرگرم شده) توهین‌های خیلی کنترل شده‌ای به خانم می‌کند و این احترام از سوی مرد به زن در حالی است که اگر همین مرد توی دعوا ، زن را به صورت غیرعمدی بکشد، مطابق قانون باید دیه‌اش را نیم‌بها بپردازد (قانون را درست گفتم؟)

یادم هست یکی از این دوستان به صورت خاص بحث را به این کشاند که: «اصل قضیه که آقایون باید بیشتر تحمل فحش خوردن داشته باشن که برای من متاهل حل شده است. چون اگه بخوام حساسیت نشون بدم، باید به کلی بی‌خیال زندگی متاهلی بشم. اما سوالم اینه که نهایتش کجا باشه؟ یعنی به عنوان یک همسر، چه فحشی اگه بشنوم باید قاط بزنم و همه چی رو به هم بزنم؟»

ظاهرا فحش‌هایی در حد بی‌شعور، الاغ، نفهم و این‌ها کاملا برای آقایان «اوکی» بود. اما در مورد فحش‌هایی مثل «بی‌شرف» اختلاف نظر وجود داشت. بعضی می‌گفتند از این گوش بشنو و از آن یکی در کن. بعضی اعتقاد داشتند که فحش‌هایی در این حد مفهومی، جدی هستند و نمی‌توان آن‌ها را تحمل کرد.

اگر این حرف‌ها حتی به صورت نسبی درست باشد، باید به حال این «تاهل» و این «جامعه» گریست. دوستان مطلع، لطف کنید بگویید که این‌ موارد استثنا هستند.

* بحث این نوشته، استفاده از کلمات رکیک در جمع‌های تک جنسیتی نیست و صرفا مربوط به تبادل توهین بین زن و مرد در یک ازدواج ایرانی می‌پردازد. بر اساس گفته این دوستان عزیز من: آیا مردها راحت‌تر توهین را می‌پذیرند؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مغالطه ممنوع: در باب مخالفت با پوشیدن روبنده توسط زنان در فرانسه

تصویب قانون منع روبنده در کشوری که تیم آقای سارکوزی رهبری سیاسی‌اش را به عهده دارد، کمتر از خواندن نوشتهٔ یکی از دوستانی که وبلاگش را معمولا می‌خوانم مرا متعجب کرد. نوشته‌ای که به گمانم سرشار از مغالطه و توهین است. نویسندهٔ‌ وبلاگ «مسیر یک ذره» معنای پوشیدن روبنده توسط «سرکار خانمی که اصرار دارد با روبنده در یک مکان آموزشی\خدماتی\اجتماعی مدرن ظاهر شود، چه در ایران، چه عربستان، چه فرانسه، یا در همین کانادا یا هر جای دیگر» را این‌طور تفسیر می‌کند:

کاش به معنی پوششت بیاندیشی. با آن نقاب به همهٔ مردها داری می‌گویی شما پلیدتر\خطرناک‌تر از آن هستید که روی من را ببینید. پوشش تو (اگر با انتخاب و اصرار خودت باشد)، نمونهٔ زشتی از تبعیض جنسیتی بر ضد مردان است. توهین‌آمیز است. تو در جامعه‌ای با آن پوشش می‌گردی که نیمی مرد است، و آن نیمه را مطلقاً نامحرم می‌شماری. از دید من خیلی هم خوب است که پلیس فرانسه دستگیرت کرده. امیدوارم در دوره‌ای که در بازداشت هستی تا حدی به مفهوم آن چند تکه پارچه پی ببری.

اول این‌که نویسنده انگشت اتهامش را به سمت کسی که از روی انتخاب و اصرار شخصی‌اش پوشش روبنده را انتخاب کرده گرفته است. از این نکته بگذریم که بهتر بود نویسنده اتهام را متوجه افرادی که زن‌ها را مجبور به پوشیدن پوشش مخالف تمایل شخصی‌شان می‌کنندُ می‌کرد و در این مورد صحبت کنیم که نویسنده به کدام دلیل پوشیدن روبنده که یک خصوصیت فرهنگی است را به اهانت و تبعیض علیه مردان ترجمه کرده است. بنا به همین شیوهٔ استدلال لابد باید پوشیدن شلوار توسط مردها را هم نوعی توهین و تبعیض علیه زنان ترجمه کنیم چرا که مرد پوشندهٔ شلوار، خانم‌ها را به اندازهٔ کافی محرم ندانسته‌ که ناحیه‌ای را که آن مرد خصوصی تلقی می‌کند، مشاهده کنند! از نویسنده باید پرسید که آیا پوشیدن سوتین توسط خانم‌ها نمونهٔ زشتی از تبعیض جنسیتی علیه مردهاست و اگر نیست چطور می‌تواند آن‌را از شمول استدلالی که آورده‌ است خارج کند؟
.
دوم این‌که برفرض هم که حق با نویسنده باشد و پوشیدن روبنده به ذات خود عملی تبعیض‌آمیز باشد، آیا روش برخورد با پدیده‌های تبعیض‌آمیز نرم (مثل پوشش) دستگیر کردن و بازداشت کردن فرد است؟ آیا این است روش برخورد با رفتارهای فرهنگی‌ای که اکثریت جامعه به هر دلیل نمی‌پسندد؟ دستگیر کردن و برخورد خشونت‌آمیز؟
.
سوم این‌که این چه نوع صحبت کردن دربارهٔ دستگیر شدن افراد است؟ نویسنده توضیح نداده که آن زن بازداشت شده چطور قرار است به مفهوم آن چند تکه پارچه پی ببرد؟ همین‌طور توضیحی داده نشده که بازداشت شدن و تحمل تحقیر و خشونتی که لازمهٔ بازداشت شدن است چطور می‌تواندن فردی را متوجه مفهوم پوشش مورد علاقهٔ خود کند. آیا واقعا از دید نویسنده «خیلی خوب» است که پلیس با یک نفر چنین برخوردی کند، فقط به خاطر نوع پوشش‌اش؟
.
دوست ما ادامه می‌دهد:
می‌توانم تصور کنم که اصرارت شاید به اجبارها یا فشارهای درون خانه مربوط باشد، اما اگر آن قدر خوش‌اقبال هستی که در جامعه‌ای مدرن زندگی کنی، حتماً می‌توانی برای چیره شدن بر آن‌ها هم کمک بگیری. برای من مهم است که آدم‌ها در انتخاب‌های‌شان تا جایی که آزادی همگانی اجازه می‌دهد، آزاد باشند. اما همان طور که برهنه گشتن در عرصهٔ همگانی ناموجه است (به چندین دلیل)، سراسر پوشیده گشتن هم عقلانی نیست.

در این‌جا نویسنده «زندگی کردن در جامعهٔ مدرن» را با خوش‌اقبالی مترادف می‌کند که مغالطه‌ اکولوژیک است. چرا که اگر میانگین یا اکثریت یک جامعه خصوصیتی (مثلا قد مردها بلندتر از قد زن‌ها) داشته باشد دلیلی نمی‌شود که تک‌تک افراد آن جامعه نیز چنان خصوصیتی داشته باشند (تک‌تک مردها قد بلندتر از تک‌تک زن‌ها باشند). نویسنده فرض کرده که هر زن روبنده پوشی که در یک جامعهٔ مدرن زندگی کند به اندازهٔ کافی خوش‌اقبال بوده است.

نویسنده توضیح نمی‌دهد که چطور پوشیدن برقع تجاوز به آزادی همگانی است؟ و اگر چنین پوششی را تجاوز به آزادی دیگران تلقی کنیم، آیا نباید از خیلی مرزهای دیگر هم عبور کنیم؟

نوشته‌ شده که «سراسر پوشیده گشتن عقلانی نیست». چه کسی گفته که همهٔ حرکت‌های ما باید «عقلانی» باشد؟ و بر فرض هم که چنین باشد انتخاب پوشش کجا در حوزهٔ مطلق عقل‌گرایی قرار گرفته است؟ مگر پوشش صرف‌نظر از ماهیت کاربردی‌ای که دارد یک پدیدهٔ عقلی است؟ پوشش صرف‌نظر از کاربرد آن که با توجه به شرایط اقلیمی مختلف تغییر می‌کند به شدت فرهنگی است (چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی) بنابراین چطور می‌توانید انتخاب نوع پوشش را با «عقل» بسنجید؟ آیا نویسنده می‌تواند ثابت عقلی کند که این پیراهن قرمز که بر تن من است «درست» است یا «نادرست» است؟ و تازه کدام عقل؟ عقل یک مفهوم مجرد آسمانی که نیست. عقل وجوه اجتماعی و فرهنگی دارد و «عاقل» مفهومی است که در مکان‌ها و زمان‌های مختلف  متغییر است.

در ادامه دوست ما می‌نویسد:

افزون بر آن، زنی که در یک جامعه مدرن بر پوشش بدوی داشتن اصرار می‌ورزد، بهانه‌ای مضاعف هم به سیستم‌های طالبانی می‌دهد: ببینید «زنان مسلمان در جامعهٔ غرب» را (آن‌ها که از تعمیم دادن پروایی ندارند). با چنگ و دندان می‌خواهند حجاب‌شان را حفظ کنند. پس شما هم باید چنین کنید. نمی‌گویند شما هم خوب است چنین برگزینید، چون خودشان حق انتخاب را به رسمیت نمی‌شناسند، اما آن را به رخ می‌کشند. نمی‌گویند در همان جامعهٔ غربی دست‌کم امکان اعتراض کردن به قانون، زیر پرسش بردن و در معرض چراگویی نهادن قانون وجود دارد. فقط همان یک تکه‌ای را که می‌خواهند می‌گویند. این سوءاستفادهٔ کثیف، خودش دلیل دیگری است برای ناموجه بودن برقع‌طلبی در غرب.

میزان «غرب پرستی»‌ای که در این کلمات نهفته است مرا می‌ترساند. نویسنده به راحتی نوع پوشش‌ها را به جدید و قدیم، مدرن و بدوی تقسیم کرده است بدون این‌که در نظر بگیرد که چنین تفکیک‌ کردن‌هایی ناممکن و غیرعملی است و حتی اگر هم ممکن باشد ارزش‌گذاری آن‌ها (مثلا کدام بهتر و کدام بدتر است) بدون به مخاطره انداختن بنیان‌ ارزش‌های انسانی و حقوق بشر شدنی نیست. آیا بر اساس استدلالی مشابه، نویسنده کسی را که لباس‌های از مد افتاده مثلا متعلق به دو سال قبل بپوشد سرزنش می‌کند؟ آیا مشکل نویسنده فقط با کسانی است که پوشش غالب غربی ندارند؟ آیا مشکل نویسنده با مهاجرانی است که به دلایل مختلف هنوز با جامعهٔ هدف هماهنگ نشده‌اند (اگر اصولا هدف ایجاد چنین هماهنگی‌ای باشد)؟ حتی اگر فرض را بر این بگیریم که همه (صرف‌نظر از خاستگاه فرهنگی‌شان) باید پوشش مدرن داشته باشند و این بهتر است، پوشش مدرن را چطور تعریف می‌کنیم؟ پوشش بدوی را چطور تعریف می‌کنیم؟ آیا پوشش مردی که حلقهٔ مسی از لب‌هایش عبور داده یا روی تن‌اش خال‌کوبی کرده مدرن است یا بدوی‌‌؟ و در صورتی که مدرن یا بدوی باشد آیا باید این نوع پوشش را ممنوع اعلام کرد و فرد را زندانی نمود؟

نویسنده «بهانه به دست سیستم‌های مختلف دادن» را دلیل یا توجیهی برای برخورد «قانونی» با افراد می‌داند و این‌که فرضا کسی (طالبان) ممکن است از این بهانه‌ها سوءاستفاده کند را دلیلی بر ناموجه بودن آن کار (پوشیدن برقع) می‌داند.  بر اساس همین شیوه استدلال لابد می‌توانیم بگوییم که پارتی گرفتن در تهران باید ممنوع شود چرا که تندروهای غربی که اتفاقا آن‌ها هم «از تعمیم دادن پروایی ندارند» ممکن است بگویند «تمام مردم تهران» می‌خواهند مثل غرب زندگی کنند و با چنگ و دندان هم بر شیوهٔ زندگی غربی‌شان پامی‌فشارند. شاید به همین دلیل وبلاگ‌نویسی در ایران هم  باید ممنوع شود،‌ چرا که ممکن است برخی جناح‌های تندروی داخلی نوشتهٔ چند وبلاگ‌نویس را به کل وبلاگستان فارسی تعمیم دهند و به این ترتیب بهانه به دستشان بیفتند برای آن‌چه نباید بکنند. یادم هست به دنبال سوزاندن قرآن توسط یک آمریکایی و کشتار چند مامور سازمان ملل در افغانستان به دست مسلمانان خشمگین عده‌ای در آمریکا درخواست کرده‌ بودند که کنگره آمریکا موضع رسمی‌ای در قبال حرکت تحریک‌آمیز آن کشیش بگیرد. یک وبلاگ‌نویس آمریکایی توضیح داده بود که آزادی بیان را نمی‌شود به بهانهٔ سوءاستفادهٔ عده‌ای در افغانستان تحدید کرد. چرا مشابه چنین استدلالی را در این مورد نیاوریم؟

نویسنده در ادامه می‌نویسد:

تو ای زن برقع‌خواه، تو که همهٔ مردها را پلید می‌دانی، به چه جرأت در جامعه‌ای ظاهر می‌شوی که دست‌کم نیمی از آن و دستاوردهایش ساختهٔ دست و ذهن مردان است؟ در خانه بمان و به محارمت خدمت کن.

در این‌جا نویسنده مغالطهٔ دیگری انجام می‌دهد یعنی گفتهٔ قبلی‌اش مبنی بر «پوشش برقع معنای تبعیض‌آمیزی علیه مردان دارد» را تبدیل می‌کند به «پوشندهٔ برقع نیت تبعیض‌آمیزی علیه مردان دارد». طبیعتا به دنبال این مغالطه، حالا که زن برقه‌پوش موجودی است که همهٔ مردها را پلید می‌داند لحن نویسنده تندتر می‌شود و حق حضور آن زن در جامعه را زیر سوال می‌برد و به صورت زشت و تحقیرآمیزی زن را به «خدمت‌گذار محارمش» تقلیل می‌دهد.

پرسش من از دوست عزیزی که سرلوحهٔ وبلاگ خودش را هدف بسیار متعالی‌ای به نام «تلاش برای درست پیمودن راه درست» تعریف کرده این است: «آیا نوشتن چنین مطلب پرمغالطه‌ای که در بهترین حالت توهین به اولیه‌ترین اصول آزادی است را پیمودن درست یک مسیر درست می‌دانید؟»
.
پی‌نوشت و به روزرسانی (بیست و پنج فروردین 90):
در پاسخ به این نوشته، دوست گرامی نویسندهٔ وبلاگ «مسیر یک ذره» مطلب «روبنده: مغالطه مورد نظر یافت نشد!» را منتشر کرده که به خاطر جدی گرفتن بحث و تحمل زحمت پاسخ‌گویی از او تشکر می‌کنم. برای دوستانی که احیانا بحث را دنبال می‌کنند همین‌جا نظر تکمیلی‌ام را به خصوص در رابطه با پاسخ اخیر ایشان می‌نویسم. نوشته دوم ایشان از این نظر که آن نگاه آمرانه و از بالا به پایین نوشتهٔ قبل را ندارد‌ به مراتب از نوشتهٔ قبلی بهتر است و خوبی آن این است که کمک می‌کند که خواننده فرایند استدلالی ایشان را برای گفتن مطالب نوشتهٔ اول بهتر درک کند.
.
در مورد عنوان نوشته که ذکر می‌کند «مغالطه مورد نظر یافت نشد»، واقعا سعی می‌کنم ملانقطی نباشم؛ اما حالا که موضوع مطرح شده باید عرض کنم که مغالطه یک موجود نادر دارای شاخ و دم نیست و با کمی بی‌دقتی همه‌ٔ ما ممکن است در گفتار و نوشتار روزمره و یا حتی جدی‌مان دچار آن شویم (خود من هم طبعا از این اشکال بری نیستم). من در مطلب خودم مثال‌هایی را انتخاب کردم و با استفاده از همان شیوهٔ استدلال نویسنده (و با اندکی اغراق) مغالطه‌آلود بودن آن‌ها را نشان دادم که این‌جا بیشتر توضیح می‌دهم.
.
نقل قول: زیستن در یک جامعهٔ مدرن قطعاً خوش‌اقبالی است، برای تک‌تک اعضای آن. عمر اجتماعی هیچ کس یک روز نیست، و من می‌توانم ادعا کنم هر کس در جامعه‌ای مدرن به دنیا آمده و زیسته حتماً به طور میانگین خوش‌اقبال‌تر از کسی بوده و هست که (برای نمونه) در سایه حکومت طالبان ایرانی یا افغانی نفس می‌کشد..
.
این‌که نویسنده «زیستن در یک جامعهٔ مدرن» را «قطعاً خوش‌اقبالی» می‌داند «برای تک‌تک اعضای آن» به وضوح مصداق مغالطهٔ اکولوژیک (Ecological fallacy) است. اگر روی تعریف «خوش‌اقبالی» حساس نشویم و فرض کنیم میانگین آدم‌هایی که در یک جامعهٔ مدرن (فرضا یک جامعهٔ غربی) زندگی می‌کنند نسبت به میانگین آدم‌هایی که در یک جامعهٔ توسعه‌نیافته یا در حال توسعه (فرضا افغانستان) از امکانات فردی و اجتماعی نسبی بهتری برخوردار باشند و به همین دلیل هم آن‌ها را خوش‌اقبال‌تر بنامیم، این دلیل نمی‌شود که چنین وضعی برای «تک‌تک» افراد جامعه مدرن صادق باشد. فرضا می‌توان تصور کرد فردی که در یک خانوادهٔ مرفه و تحصیل‌کرده افغان متولد شده باشد آیندهٔ روشن‌تری نسبت به فردی که در یک خانوادهٔ خیابان‌نشین و بی‌خانمان آمریکایی متولد شده خواهد داشت و در نتیجه از او «خوش‌اقبال‌تر» است.
.
نقل قول: پوشیدن روبنده دقیقاً نماد فرهنگی نیست. اگر هست، نماد کدام فرهنگ است؟ فرهنگ اسلامی، عربی، کجایی؟ بیش از نیم میلیارد زن مسلمان در جهان هست و روبنده پوشیدن فرهنگ آنان نیست.
چرا روبنده نماد فرهنگی نیست؟ آیا پوششی که ریشه در سنت، رسوم و یا مذهب افراد داشته باشد یک مصداق فرهنگی نیست؟ فرض می‌کنیم این آمار درست باشد و نیم میلیارد زن مسلمان در جهان وجود دارند که روبنده نمی‌پوشند، آیا این نشان می‌دهد که «وجود ندارد گروهی از زنان مسلمان (از فرقه‌های مختلف) که روبنده بپوشند؟».
نقل قول: روبنده به وضوح یک پوشش بدوی است، و سخن از قرن‌هاست، نه دو سال یا دو دهه.
البته چند خط بعد (پایین) نویسنده ذکر می‌کند که مشکل او با بدوی بودن روبنده نیست اما به هر حال بدوی بودن روبنده (بر فرض که قابل اثبات باشد) نشان نمی‌دهد که پوشیدن روبنده نادرست است. این‌جا شائبهٔ«سنت گریزی» ایجاد می‌شود (مثال: تعجب می‌کنم که شما به قانون قصاص باور دارید؛ این قانون به لوح حمورابی برمی‌گردد، نباید انتظار داشته باشید که در قرن بیست و یکم، بر اساس اندیشه‌های حمورابی عمل کنیم.)
.
نقل قول: من این پوشش مشخص را بدوی می‌دانم. حتی بدوی بودنش را دلیل بد بودنش نمی‌دانم. بد است، چون تناقض توهین‌آمیز و آزاردهنده‌ای دارد. کسی هم که با اختیار خود و در جامعه‌ای مدرن (باز هم بر هر دوی این شرط‌ها تآکید می‌کنم) این پوشش را برمی‌گیرد، به نظر من رفتاری غیراخلاقی مرتکب می‌شود و شایستهٔ برخورد مدنی است. اما چنین کسی در یک جامعهٔ مدرن حتماً می‌داند که تابلوی تبلیغاتی کدام گروه است، و باز چنین می‌کند. رنج زنان و مردان دربند را می‌بیند و آگاهانه وسیله‌ای برای استمرار آن می‌شود. رفتارش تبلیغ موذیانهٔ حکومت و ایدئولوژی طالبانی است. این از نظر من بدیهی است، اگر هر دو شرطی که گفتم (انتخاب آزادانه و زیستن در جامعه‌ای مدرن) برقرار باشند. از این جنبه، آن زن همانند یک تابلوی تبلیغاتی سیار است که (برای نمونه) ختنه کردن زنان را تبلیغ می‌کند، مختارانه. اختیار هم مسؤولیت‌آفرین است.
فکر می‌کنم این‌جا نیز نویسنده به مسیر مغالطه می‌رود. آیا واقعا پوشیدن اختیاری روبنده به معنای «تبلیغ موذیانهٔ حکومت طالبانی» که «ختنهٔ زنان» را تبلیغ می‌کند؟ نویسنده برای رسیدن به مطلوب خود، جهش منطقی عظیمی را در زنجیرهٔ علت و معلول انجام می‌دهد (فرضا پوشیدن روبنده می‌تواند تبلیغ برای رفتار طالبانی نباشد. این انشعاب و انشعاب‌های متعدد دیگر از سلسلهٔ استدلالی حذف شده است).
.
نقل قول: چرا رفتار تبعیض‌آمیز بد است؟ دست‌کم می‌شود گفت نمی‌خواهیم با خودمان تبعیض‌آمیز رفتار شود، پس نباید چنین کنیم. سال‌ها پیش، یک بار فامیل روبنده‌پوشی را برای نخستین بار دیدم، از آن نوعی که حتی چشمانشان را می‌پوشانند. با دست‌پاچگی سلام کردم، چون واقعاً نمی‌دانستم باید به کجایش سلام کنم، و سپس نمی‌دانستم آیا باید انتظار پاسخ داشته‌باشم، و اگر آری، به چه شکلی. به طور معمول، اگر کسی به شما سلام کند و بداند که شنیده‌اید، اما پاسخش را ندهید، رفتارتان بی‌ادبانه انگاشته می‌شود. اگر یک زن به من سلام کند و پاسخش را ندهم، فرقی در قضیه ایجاد نمی‌شود. کسی که به من سلام می‌کند یا با من هم‌سخن می‌شود، بخشی از وجود خود را بر من می‌گشاید، و به طور معمول انتظار می‌رود من نیز گشودگی متناسبی نشان دهم. اگر حاصل چند میلیون سال تکامل زیستی و چند هزار سال تکاپوی اجتماع انسانی آن است که امروزه پذیرفته‌ایم هنگام صحبت کردن با هم، توجه و احترام متقابل و همسانی داشته‌باشیم، و از جمله، به صورت هم بنگریم، پنهان کردن خود در پس دیواری متحرک در عرصهٔ عمومی نادرست است. اگر انسانی می‌خواهد به مقام لاک‌پشت هبوط کند، پروا نمی‌کنم که او را به درون لاکش بفرستم. و چون آن لاک را به نشانهٔ گرگ بودن من برگرفته، بی‌انصافی نیست که برای او چوپانی فرض کنم. باز هم تأکید می‌کنم که این برداشت‌ها فقط به زنانی مربوط می‌شوند که با انتخاب خود و در عرصهٔ همگانی یک جامعهٔ مدرن (نه در دهکده‌ای طالبانی) این پوشش را برگرفته‌اند.
در این‌جا نویسنده به بی‌دقتی‌های متعددی دچار می‌شود، در نتیجه مغالطه‌های متعددی در این یک بند قابل تشخیص هستند. به عنوان مثال نویسنده سعی می‌کند با توسط به «میلیون‌ها سال تکامل زیستی و چند هزار سال تکامل اجتماعی انسانی» نادرست بودن «پنهان کردن خود در پس دیواری متحرک در عرصهٔ عمومی» را نشان دهد که حالتی از «مغالطهٔ توسل به سنت» را تداعی میکند چون دلیلی ارائه نشده و فقط تاکید روی مدت زمان طولانی‌ای است که کاری انجام شده یا نشده است. (مثال: این قوانین از چندهزار سال پیش به ما رسیده‌است و ما همیشه به آن پایبند بوده‌ایم؛ بنابراین دلیلی برای تغییر آن‌ها وجود ندارد.)
.
می‌توان همین‌طور ادامه داد که مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود و هدف من از ابتدا وارد شدن به این همه جزییات نبود و آن مطلب را نوشتم چون احساس کردم نویسندهٔ وبلاگ «مسیر یک ذره» می‌تواند بسیار بهتر و تمیزتر از آن‌چه نوشته بود صحبت کند و فکر می‌کنم هدف بسیاری از ما این است که «گفتار نیک» داشته باشیم. با آرزوی موفقیت برای ایشان و همهٔ کسانی که این بحث را دنبال کردند.

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مردی که راهش را گم نکرده بود

داستان اون مرد شهری رو که داشته تو دهات می‌چرخیده شنیدی؟ به یه روستایی می‌رسه و می‌پرسه:

– آقا… می‌شه بگی چطور می‌تونم برگردم شهر؟

– نمی‌دونم.

– پست‌خونه چی؟ می‌دونی کدوم وره؟

– بلد نیستم.

– ایستگاه قطارو چطور؟ بلدی؟

– نه والله، اونم بلد نیستم.

– ای بابا… تو که هیچی نمی‌دونی!

– نه، اما من راهم رو گم نکردم.

.
.

* برگرفته از فیلم‌نامه‌ی فیلم «ناجورها» (The Misfits).


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آیا ازدواج یا زندگی مشترک عاشقانه در حال منسوخ شدن است؟ – قسمت اول

شخصا تا همین چند وقت پیش فکر می‌کردم ازدواج یا زندگی دو نفر زیر یک سقف تنها حالتی است که دو انسان ممکن است بتوانند با یکدیگر رابطه‌ی عاشقانه‌ی بلند مدت داشته باشند. اما مشاهداتم از برخی جوامع و همین‌طور مرور کردن برخی روندها چه در ایران و چه به صورت پررنگ‌تر خارج از ایران مرا به این اندیشه واداشته که این همه‌ی داستان نیست و احتمالا مناسبت‌های زندگی‌های مدرن‌تر (بخوانید ماشینی‌تر، صنعتی‌تر، مرفه‌تر، مستقل‌تر، …) نوع دیگری از زندگی مشترک را می‌طلبد که ضمن داشتن خصوصیت‌های مورد نیاز آدم‌هایی که در این شرایط مدرن (یا شبه مدرن) زندگی می‌کنند، از نکات منفی ازدواج یا زندگی زیر یک سقف بری باشد.

طبیعی است که مثل هر تصمیم دیگری، دلایل آدم‌ها برای ازدواج کردن یا نکردن فرق می‌کند و این تفاوت در معیارها همان قدر از شخص به شخص فرق می‌کند که از فرهنگ به فرهنگ، جغرافیا به جفرافیا یا از زمان به زمان. به همین دلیل هم حرف‌هایی که این جا می‌زنم را تلاشی برای یافتن یک قانون کلی که بشود به همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها و آدم‌ها تعمیم داد تلقی نکنید و دوست‌تر دارم که بیشتر به عنوان هم‌فکری تلقی شوند. این بحث ساده‌ای نیست و من هم کارشناس این حیطه نیستم؛ اما به عنوان کسی که به موضوع علاقه دارد می‌خواهم ببینم آیا می‌توانم مشاهدات شخصی‌ام را با در نظر گرفتن الفبای روش علمی (که در جای خود جای بسی نقد دارد) به جامعه‌ی هدف تعمیم دهم و به نتیجه‌ای شاید نه چندان معتبر از نظر علمی اما احتمالا بسیار مهم از نظر آدم‌هایی مثل خودم برسم؟

در چند دهه گذشته آمار ازدواج در بیشتر کشورهای غربی کاهشی بوده است. برخی از نشانه‌ها می‌گویند که شاید این سرنوشت در انتظار ایران یا دست کم بخش‌هایی از جامعه‌ی شهری ایران نیز باشد. اگر این پیش فرض را درست فرض کنیم می‌توانیم به این فکر کنیم که چرا ازدواج دیگر کار نمی‌کند (روز به روز در میان تعداد بیشتری از آدم‌های متعلق به گروه‌های خاصی از جامعه که من و شمای احتمالی هم عضو آن هستیم کمتر کار می‌کند) و اگر کار نمی‌کند جایگزین آن چه می‌تواند باشد.

در یکی از این نگرش‌ها که موضوع بحث من است، می‌توان نسبت به مفهوم سنتی (یا حتی مدرن) ازدواج خوش‌بین نبود. اجازه دهید بر اساس همین دیدگاه یک ادعا (شاید بشود گفت یک فرض صفر) بکنم اما قبل از آن، سه مفهوم را تعریف می‌کنم که در این ادعا از آن‌ها استفاده شده:

جامعه‌ی هدف در این نوشته چه کسانی هستند؟

مشاهداتم به من می‌گوید که این ادعا (که در پایین عرض خواهم کرد) به طور نسبی درباره‌ی برخی از کشورهای بسیار توسعه یافته اروپایی درست است. اما سعی می کنم جامعه هدف را در ایران تعریف کنم چون در صورت درست بودن احتمال دارد این وضعیت روزی نه چندان دور در ایران هم مشاهده شود. جامعه هدف من در این نوشته گروه معینی از افراد جامعه است که متولد 1350 به این طرف هستند، در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند، از نظر اقتصادی به طبقه متوسط یا مرفه تعلق دارند و از حداقل تحصیلات عالی برخوردار هستند. تعریف دقیقی نیست اما توی ذهن من (و امیدوارم شما) مصداق‌های فراوان و نسبتا مشخصی دارد.

منظور از ازدواج در این نوشته چیست؟

در این نوشته منظور از ازدواج (سنتی یا مدرن — در صورتی که بشود مفهوم پارادوکسیالی به نام ازدواج مدرن را تعریف کرد) هر گونه توافق بلند مدت بین دو نفر از افراد جامعه هدف برای زندگی کردن زیر یک سقف (هم سقفی) است و اگر شما نوع دیگری از ازدواج یا رابطه‌ی عاشقانه بلند مدت را می‌شناسید که هم سقف بودن شرط لازم آن نیست مصداق این بحث من نیست. شاید به جای دو مفهوم ازدواج یا زندگی زیر یک سقف بشود از عبارت «زندگی مشترک عاشقانه بلندمدت» استفاده کرد که به نوعی هر دو حالت را شامل می‌شود. در ضمن طبیعی است که دو نفر باید عضو جامعه هدف باشند و زندگی مشترک عاشقانه بلندمدت میان افراد دیگر جامعه مصداق این نوشته نیست.

منظور از شکست خوردن در ازدواج در این نوشته چیست؟

با کمی اغماض و ساده کردن موضوع، به هر یک از وضعیت‌های زیر که به دنبال ازدواج (یا هر نوع زندگی مشترک عاشقانه) رخ دهند شکست خوردن می‌گویم. همین‌طور برای سادگی بیشتر همه چیز را به روابط عاشقانه بین دو جنس مخالف تقلیل می‌دهم چون مشاهدات من هم بیشتر به این نوع روابط بر می‌گردد و به همین خاطر از همه‌ی دوستان دگرباش که ممکن است به بحث علاقه‌مند باشند عذر خواهی می‌کنم. در ضمن موارد زیر از هم مستقل نیستند و به شکل‌های مختلف یک نکته را تکرار می‌کنند و با هم هم‌پوشانی دارند (توجه کنید نکات زیر را تعریف شکست برای افراد عضو جامعه هدف ذکر شده می‌دانم نه در گروه‌های دیگر):

  • رابطه‌ای را که با عشق (شور و شهوت و صمیمیت و تعهد) دوجانبه شروع نشود شکست خورده تلقی می‌کنم.
  • تبدیل شدن رابطه‌ی عاشقانه و سرشار از شور و شهوت و صمیمت و تعهد بین زن و مرد به چیزهای دیگری مانند مونس، پدر بچه ها، مادر بچه ها، نان آور، سرآشپز، تر و خشک کن و موارد مشابهی که هر چیزی در خود داشته باشند به غیر از دو معشوق (عشق دو جانبه مرد و زن همان گونه که رابطه آغاز شد). از بین رفتن تدریجی شور و شهوت یا از بین رفتن تدریجی تعهد یا از بین رفتن تدریجی صمیمیت که در هر سه مورد رابطه را شکست خورده می‌دانم.
  • دگردیسی یا تغییر ماهوی و غیرارادی رویاها و آرزوهای اولیه مرد و زن به هر چیز دیگری به غیر از آن چه از ابتدا در سر داشته‌اند. مثلا اگر هدفشان این بوده که بچه‌دار نشوند، خودشان را در حال بزرگ کردن یک یا دو یا سه تا بچه ببینند بدون این که دقیقا بدانند چه چیزی باعث شده نظرشان عوض شود. صد البته که اگر این تغییر استراتژی به صورت خودخواسته و دوجانبه (زن و مرد) انجام شده باشد مصداق شکست نیست.
  • رسیدن رابطه به وضعیتی که یکی از افراد (زن یا مرد) به صورت یک‌جانبه وادار به تحمل کردن شرایطی که از سوی شخص دیگر تحمیل شده شود بدون این که هیچ تلاش/دغدغه/امکانی برای بازگشت شرایط به وضعیت  متعادل دوجانبه انجام شود/وجود داشته باشد.
  • رسیدن روزی که مرد از مصاحبت و بودن در کنار زن (یا برعکس یا هر دو) لذت نبرند اما به دلایل مختلف مانند وجود موانعی مانند وجود داشتن مسئولیت فرزند یا فرزندان و نگرانی از سرنوشت آن‌ها، ترس از تنهایی، ترس از فشارهای فرهنگی و غرولند و نگاه انتقادی اطرافیان، ترس از فشارهای اقتصادی ناشی از مستقل شدن و دلایل مشابه دیگر تصمیم بگیرند یکدیگر را تحمل کنند و این وضعیت رقت‌انگیز را با حفظ آبرو و لبخند‌زنان به روی در و همسایه ادامه دهند.

خوب حالا که اجزاء بحث را تا حدی (که امیدوارم برای بحث جدی ولی نه آکادمیک به اندازه‌ی کافی دقیق باشد) اجازه دهید ادعایی را که شاهد بروز آن در برخی کشورهای توسعه یافته اروپایی هستم و می خواهم به جامعه هدف ایرانی تعمیم دهم بگویم:

فرض صفر: برای جامعه‌ی هدف تعریف شده که جمعیت آن در ایران به سرعت در حال زیاد شدن است، ازدواج (یا هر نوع رابطه عاشقانه دو نفره توی یک چهاردیواری و زیر یک سقف برای مدتی بیشتر از چند هفته یا ماه) به احتمال زیاد شکست خواهد خورد. به عبارت دیگر نهاد ازدواج برای این بخش های جامعه کارکرد خودش را از دست داده (یا دارد از دست می دهد) و کم کم نهاد دیگری جای آن را خواهد گرفت یا بهتر است که بگیرد.

ادعای بالا البته فقط یک «فرض صفر» (null hypothesis) است و متناسب با محیط بحث وبلاگی زیاد هم دقیق ارائه نشده ولی به هر حال ثابت  یا رد کردن یا حتی تلاش برای دقیق تعریف کردنش حتی درباره‌ی همان جوامع اروپایی هم کار جدی می‌طلبد. لازم است تاکید کنم تعریف‌های بالا و همان‌طور ادعای شکست خوردن ازدواج برای بیشتر افراد متعلق به جامعه هدف را با در نظر گرفتن چند درصد احتمال خطا و نادیده گرفتن موارد انگشت شمار استثنایی صادق می‌دانم و البته که این‌ها بر اساس یافته‌های آماری‌ای است که از اطرفیان، دوستان و آشنایان خودم گرفته‌ام و تصدیق می‌کنم که جامعه‌ی آماری دقیقی نیست و نمی‌تواند باشد اما چکار کنم که تنها معیار فعلی من برای ارائه‌ی فرض صفر است.

خلاصه این که اگر این فرض صفر درست باشد (با پذیرفتن تعریف‌ها) در این صورت احتمالا برای آدم‌هایی مثل من (یا خیلی از شما) بسیار بهتر است که حسابی درباره‌ی مدل زندگی عاشقانه‌مان در زندگی فکر کنیم چون در آن صورت با قاطعیت آماری (یعنی  از استثنا که بگذریم و احتمال غالب را در نظر بگیریم) زندگی زیر یک سقف سرنوشتی جز شکست نخواهد داشت حتی اگر با مناسبت ترین فرد و با بهترین شرایط شروع شده باشد.

ممکن است بگویید این بحث خیلی دور از ذهن است و چه کسی ممکن است در رابطه‌ی عاشقانه‌اش به زندگی زیر یک سقف نیاندیشد؟ درست به همان اندازه که این بحث برای خیلی از مخاطبان ایرانی ممکن است دور از ذهن یا بی‌ربط برسد اهمیت آن مشخص‌تر می‌شود. چرا که دور از ذهن بودن موضوع نشان از آن دارد که مخاطب فرضی به هیچ مدل جایگزینی که بتواند زندگی عاشقانه خود را بر اساس آن طرح‌ریزی کند به طور جدی نایاندیشیده است.

در قسمت بعدی این نوشته بیشتر توضیح خواهم داد که چرا فکر می‌کنم احتمالا بین روند روز افزون شکست روابط عاشقانه‌ی بلند مدت که شاهد آن هستیم و تنها راه حل مرسوم عشق در ایران که ازدواج یا زندگی زیر یک سقف است رابطه‌ای قابل اعتنا وجود دارد.

 

پایان قسمت اول.


 


 

با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

فرق میان جنس و جنسیت را می‌دانید؟

متاسفانه در زبان فارسی واژه‌های شبیه‌ به یکدیگری برای دو مفهوم جنس (sex) و جنسیت (gender) وجود دارد و کم و بیش می‌بینیم که این دو مفهوم و مفاهیم وابسته به آن‌ها با هم خلط می‌شوند.

نمونه‌ی بارز چنین خلط مفهومی، بحث‌ اخیری است که خانم شادی صدر با نوشته‌ی ضعیف اما جنجال‌برانگیز خود برپا کرد. نقاط ضعف نوشته‌ی ایشان به اندازه‌ی کافی در این روزها منعکس شده اما یکی از ضعف‌هایی که کمتر به آن اشاره شده این است که ایشان در نقد خود از مردان و حمایت خود از زنان مفاهیم زیستی، روانی و اجتماعی جنس و جنسیت را با یکدیگر خلط کرده است. وی از یک‌سو به نقد ساختارهای اجتماعی‌ یا روانی جنسیت (ابراز جنسیتی) می‌پردازد و از سوی دیگر به موجودات مذکر به معنای زیستی حمله‌ور می‌شود (یا دست کم تلاشی برای تفکیک این مفاهیم، قبل از تعمیم‌بخشی نمی‌کند).

مدلی که این‌جا ترجمه کرده‌ام کامل‌ترین یا دقیق‌ترین تصویری که از مفاهیم جنس/جنسیت وجود دارد نیست اما می‌تواند نمای بهتری از پیچیدگی واقعیت ارائه بدهد. برای وضوح بیشتر نمودار روی آن کلیک کنید یا نسخه‌ی PDF آن‌را دریافت کنید.

همان‌طور که در نمودار بالا هم دیده می‌شود، مفاهیم مربوط به جنس/جنسیت را می‌توان به چهار دسته‌ی متمایز تفکیک کرد:

1. جنس زیستی (Biological Sex):

شامل عضوهای تناسلی خارجی و سیستم تولید مثل داخلی، کروموزم‌ها، سطح هورمون‌ها و خصوصیات جنسی ثانویه مانند اندازه‌ی سینه‌ها، موی بدن و صورت و توزیع چربی است. این نوع خصوصیات عینی هستند یعنی قابل مشاهده و اندازه‌گیری می‌باشند.

طبقه‌بندی فوق در واقع یک طیف پیوسته است و به دو دسته‌ی مشخص و معین مذکر و مونث تفکیک نمی‌شود. بیشتر آدم‌ها در نزدیکی دو انتهای این طیف قرار دارند (تقریبا مذکر یا تقریبا مونث هستند). در فواصل نزدیک‌تر به وسط افراد میان‌جنسی یا دوجنسی (intersex) قرار دارند که ترکیبی از خصوصیات دوجنس را دارا هستند. این خصوصیات می‌توانند به شیوه‌های گوناگون بروز کنند مثل دارا بودن دستگاه تناسلی زنانه و کروموزم مذکر XY.

2. هویت جنسیتی (Gender Identity):

هویت جنسیتی نوع نگاهی است که افراد نسبت به جنس خود (زن، مرد) دارند. هویت جنسیتی یک مفهوم روان‌شناسیک و در نتیجه معیاری ذهنی است، بنابراین برخلاف جنس زیستی (biological sex) قابل اندازه‌گیری یا مشاهده نیست (دست کم با فن‌آوری‌های امروزی) و تنها راه آگاهی از آن گفته‌های خود افراد است.

هویت جنسیتی هم یک طیف پیوسته است و فضای میانی را افراد دوجنسیتی (bigender) یا غیره پر می‌‌کنند. برای توصیف همه‌ی حالت‌هایی که در این میان می‌تواند رخ دهد به اندازه‌ی کافی واژه در زبان‌ها ساخته نشده است چرا که بنا به عادت‌های فرهنگی، جامعه از هر یک از افراد انتظار دارد که خودش را در یکی از دو قطب این محور (مرد، زن) جای دهد.

3. نمود یا ابراز جنسیتی (Gender Expression):

نمود یا ابراز جنسیتی مجموعه‌ی کارهایی است که برای ارتباط جنس‌/جنسیت‌ خودمان با دیگران انجام می‌دهیم: رفتار، پوشش، حالت موها، طرز حرف زدن، نقش‌هایی که در تبادل‌های کاری و اجتماعی می‌گیریم و … که می‌تواند عامدانه یا تصادفی باشد.

به این نوع از جنسیت، جنسیت اجتماعی (social gender) نیز گفته می‌شود، چرا که به روابط بین افراد جامعه وابسته است. صرف‌نظر از جنس (مونث، مذکر) فرد، ممکن است جنسیت اجتماعی معینی توسط جامعه به او تحمیل شود (مثلا در کودکی یا شیوه‌ی پوشیدن لباس در مدرسه یا محل کار).

نمود جنسیتی نیز مفهوم پیوسته‌ای است. در یک قطب آن مردانه (masculine) وجود دارد و در یک قطب دیگر زنانه (feminine) و در فضای بزرگ میان این دو نیز نمودهای جنسیتی‌ای قرار دارد که نه زنانه هستند و نه مردانه (androgynous) یا این‌که حاوی خصوصیاتی از هر دو (gender blending) هستند.

ممکن است نمود جنسیتی یک فرد در روزهای مختلف یا در شرایط مختلف تغییر کند.

4. گرایش جنسی (Sexual Orientation):

گرایش جنسی، نوع تمایل شهوانی فرد به دیگران را نشان می‌دهد. در دو سوی طیف کسانی هستند که به زن‌ها یا به مردها گرایش شهوانی دارند. در میانه‌ی طیف، افرادی که به هر دو جنس تمایل شهوانی دارند (bisexual) یا افرادی که به هیچ کدام از جنس‌ها تمایل ندارند (asexual) قرار گرفته‌اند.

بر خلاف تصور مرسوم که فکر می‌کنیم بیشتر افراد در نزدیکی دو انتهای طیف قرار دارند (و عده‌ی کمی بین دو قطب هستند)، تحقیقات نشان می‌دهد که بیشتر افراد در نزدیک قطب‌های طیف گرایش جنسی قرار ندارند (صرف نظر از هم‌جنس‌گرا بودن یا نبودن آن‌ها) و جایی در بین این دو قطب را اشغال می‌کنند.

توضیح: اصطلاحات هم‌جنس‌گرا (homosexual) یا جنس‌مخالف‌گرا (heterosexual) می‌توانند غلط‌‌انداز باشند. مثال: فردی که از نظر زیستی «مذکر» است ممکن است از نظر گرایش جنسی به «مردها» تمایل نشان دهد (gay)، ممکن است دارای هویت جنسیتی «زن» باشد (transsexual) یا این‌که ممکن است هر از چند گاهی ابراز جنسیتی «زنانه» داشته باشد (crossdresser).

آیا این خصوصیات در فرد تغییر می‌کنند؟

«هویت جنسیتی‌» و «گرایش جنسی» به راحتی تغییر نمی‌کنند. هنوز دقیقا معلوم نیست که آیا این‌دو ریشه در عوامل زیستی دارند یا روانی یا هردو، اما مشخص شده است که در دوران اولیه‌ی زندگی فرد (در کودکی) شکل می‌گیرند و تاکنون روش موثری برای تغییر دادن آن‌ها ابداع نشده است.

بعضی از عواملی که در «جنس زیستی» نقش دارند را می‌توان دستکاری کرد (تغییر جنسیت، بزرگ کردن سینه در زنان یا بزرگ کردن آلت تناسلی در مردان که تلاش افراد برای نزدیک شدن به دو راس محور است: مونث‌تر شدن یا مذکرتر شدن).

اما «نمود جنسیتی» در بعضی از افراد انعطاف‌پذیر و در بعضی دیگر کاملا انعطاف‌ناپذیر است. بیشتر افراد ترجیح می‌دهند «نمود جنسیتی» هماهنگ با «هویت جنسیتی» خود داشته باشند.

جمع‌بندی

تصور عام اجتماعی درباره‌ی هر کدام از محورهای بالا این است که افراد باید خیلی تمیز و شسته و رفته در یک سمت محور قرار بگیرند. اما دنیای واقعی این تفکیک‌ها را نمی‌شناسد. در واقع اصولا مرز معینی وجود ندارد. بیشتر آدم‌ها به یک طرف قطب‌ها متمایل‌تر هستند و در نتیجه ما می‌توانیم با تقریب آن‌ها را مرد/زن یا مردانه/زنانه یا مذکر/مونث یا متمایل به مرد/متمایل به زن خطاب کنیم. اما واقعیت این است که عده‌ی خیلی کمی از افراد واقعا در دو انتهای محور هستند و «مرد» یا «زن» خالص یا رفتار «مردانه» یا «زنانه» خالص پدیده‌ی نادری است.

مدلی که این‌جا ارائه شده را مثل رنگ‌ها در طبیعت در نظر بگیرید. در طبیعت فقط دو رنگ سفید و سیاه وجود ندارد بلکه طیفی از رنگ‌های مختلف است که در نهایت به سیاه و سفید ختم می‌شوند. اما رنگ‌های دیگری هم در میان این‌دو وجود دارند. چرا دنیا را سیاه و سفید نگاه کنیم وقتی پیرامون ما رنگین‌کمانی از رنگ‌ها وجود دارد؟

این نوشته را به بهانه‌ی بحث‌های مطرح شده به دنبال نوشته‌ی خانم شادی صدر نوشتم. اما مخاطب آن می‌تواند عام‌تر باشد: همه‌ی افرادی که به آزادی/برابری جنسیتی باور دارند.

طبیعی است که این دوستان با تفکیک مفاهیم زیستی (مثل مذکر یا مونث بودن)، مفاهیم روانی (مثل هویت جنسیتی) و یا مفاهیم اجتماعی و فرهنگی (مثل ابراز جنسیتی) می‌توانند دامنه‌ی مخاطبین، عمق نفود و همین‌طور کیفیت تاثیرگذاری تلاش‌های خود را افزایش دهند.

منابع و مطالعه‌ی بیشتر:

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: مردسالار حقیری که منم

  • نامه چهارم محمد نوری‌زاد به رهبر – این بار از زندان » آق بهمن
    شما، امروز رهبر کدام مردمید؟ من مردم فراوانی برای شما نمی‌بینم. رهبری، آن هم بر حداقل مردم، که غرورآفرین نیست. مبادا من و شما را ازدحام مردمی که به استقبال یک مسئول و یا خود جنابعالی می‌آیند، بفریبد. شما اگر به دیگر افراد مشهور هم اجازه سخنرانی و حضور در کشورتان بدهید، غوغای مردمان ما فزونی خواهد گرفت. اجتماع فراوان این مردم، هیچ‌گاه قابل استناد نبوده و نیست. امروز شما بر کشوری رهبری می‌کنید که مردمش از دست رفته است. کشوری که در گردونه چه کنم‌های بسیاری گرفتار است. کشوری که اتحاد و یکپارچگی‌اش، به دست خود شما و اطرافیان شما، به حاشیه رفته است و نگرشی قلیل و تنگ به میدان آمده. نمی‌دانم امسال را سال چه نامیده‌اید. شنیده‌ام که به کوشش و تلاش در آن اشاره شده است. این نام‌گذاری، نشان می‌دهد که بعضاً مشاوران شما، افراد صادق و کارآمدی نیستند. من و همه، آنجا به شما آفرین می‌گفتیم که امسال را سال آشتی ملی می نامیدید و خود برای این پیوند مبارک اما دشوار و سخت، پیشقدم می‌شدید.
  • برای شما که مادرید هر چند غیر نمونه » پیاده رو
    یچکدام از ما خروج از واژن مادرمان را بخاطر نداریم. حتی طعم شیرش را هم بیاد نمی آوریم. یادمان نیست چند بار بین پایمان در نوزادی عرق سوز شده است. نمی دانیم غذاهایی که خوردیم فریزری بوده یا تازه . ولی پیاده روی با مادرمان در خیابان را یادمان می آید. آب بازی در حمام را. عصرانه حتی جلو تلویزیون را و بغلش را که گرم بود و خواب آور. این تبلیغ بیش از حد برای مادر نمونه بودن ، برای زایمان طبیعی ، برای شیر مادر دادن ، برای تهیه غذای تازه، برای گذراندن زمان مشخصی در روز با بچه و هزار مسئولیت  دیگر از یادمان می برد که ما باید مادری هم بکنیم. برای مادر بودن باید گاهی وقت برای خودمان هم داشته باشیم. باید لباس خوب بپوشیم. باید از خودمان راضی باشیم. باید روابط عاشقانه هم داشته باشیم. یادمان بماند نمیریم اگر یک جایش مطابق برنامه پیش نرفت. بچه های شیر خشک هم زنده مانده اند و زندگی کرده اند.  یادمان باشد که هنوز هستیم و تا مدتها باید باشیم. پراز انرژی و شاد . و از همه مهمتر زنده.
  • نسل آوینی، نقد آوینی » نقد فرهنگ
    بنده‌ی نوعی البته تقریبا از اول دبیرستان (سال ١٣٧١) تصمیم خود برای ادامه تحصیل در رشته‌های علوم انسانی را گرفته بودم. دبیرستان ما در اصفهان یکی از بهترین‌ها بود و طبعا همه دانش‌آموزان آن یا قرار بود دکتر بشوند و یا مهندس. یک روز دبیر علوم اجتماعی‌مان – که مرد شریف و فهیم و خوشفکری بود – سر کلاس یک سؤال پرسید. گفت: «شما بچه‌های باهوش و درسخوان که همه‌تان می‌خواهید یا پزشک شوید یا مهندس، هیچ فکر کرده‌اید چه کسانی قرار است در این مملکت اقتصاددان و جامعه‌شناس و صاحب‌نظر سیاسی و فرهنگی بشوند»؟ بعد از مکثی خودش جواب داد: «معلوم است دیگر. آنهایی که نمره‌ی لازم برای پزشکی و مهندسی را نمی‌آورند! آن وقت نگویید چرا وضع فرهنگ و اقتصاد و جامعه‌مان درست نمی‌شود ها!» اولین جرقه را در خرمن ما همان دبیر انداخت [٣]. با همین سوال ساده‌اش. البته سالها طول کشید که بفهمم چه کلاهی سرمان رفته است. چون بعدها دیدم که اتفاقا اداره‌ی جامعه و سیاست و فرهنگ و اقتصاد هم در تیول مهندسان و پزشکان – و حتی دامپزشکان – است. و چه بسا پاره‌ای از مشکلات موجود هم ریشه در برخی نگاه‌های مهندسی و پزشکی و دامپزشکی به عالم جامعه و سیاست و فرهنگ داشته باشد!
  • فعالیت حقوق زنان یا آب بازی های کودکانه؟ » مجمع دیوانگان
    دیدگاه خانم صدر مدعی تلاش برای رفع تبعیض علیه زنان است و در عین حال مدعی می شود که با همه مردان ایرانی باید مبارزه کرد. اصولا در این دیدگاه، جبهه نبرد از «متحجرین و متجددین» به سمت «زنان و مردان» کشیده می شود. گویی دارندگان چنین دیدگاهی هیچ گاه نمی خواهند از خود بپرسند که اگر صرف زن بودن به معنای همراهی با دیدگاهشان باشد پس پدیده هایی چون «فاطمه رجبی» را چگونه باید توجیه کرد؟ در نقطه مقابل اگر بپذیریم که هیچ مردی (تمام مردان ایرانی) قادر به حضور در جبهه مدافعین حقوق زنان و تلاش برای رفع تبعیض علیه زنان نیستند، پس آیا اساسا نباید به هسته اصلی ادعاهای برابری خواهانه شک کرد؟ نکند به واقع خانم صدر و موافقان دیدگاه ایشان به هیچ عنوان به رفع تضاد میان زنان و مردان باور ندارند و تنها هدفشان عوض کردن جای ظالم و مظلوم است؟
  • مردسالار حقیری که منم » ترسا و قیلوله اش
    در همین اعتراضات اخیر ببینید نسبت آسیب‌دیده‌گان٬ زندانیان٬ و کشته‌شده‌گان مرد به زن را. مقایسه کنید پوشش خبری را که قتل ندا می‌گیرد با پوشش خبری دیگر از‌دست‌رفته‌گان وقایع بعد از انتخابات. این همان غلبه‌ی ذهنی ارزش‌های بطئی مردسالارانه است که می گوید جان زن از جان مرد ارزشمندتر است، که ادعا می‌کنم بذرش را از کودکی در ذهن همه‌ی ما پاشیده‌اند. پیش از این هم بارها گفته‌ام ٬به زعم من٬ مردان از کودکی٬ در دوران تحصیل٬ طی دوره‌ی خدمت نظام وظیفه٬ و سپس در عرصه‌ی اجتماعی چنان هدف خشونت قرار می‌گیرند که از ایشان موجودات پارادوکسیکال می‌سازد؛ ترسو و درعین حال متوحش٬ صلب و متعصب و در عین حال هرهری مذهب٬ ماجوران بی‌ارج و بی‌شان. احقاق حقوق زن در چنین جامعه‌ای مستلزم عوامل مختلف است و یکیش هم احیای شان انسانی مرد. وقتی اخلاق غالب در جامعه‌ای اخلاق زور باشد٬ هرکس زورش بچربد و تیغش بیشتر ببرد زور می‌گوید و می‌برد. هر مرد در ناخودآگاه خویش می‌داند ٬در شرایط برابر٬ آسان‌تر از یک زن هزینه می‌دهد٬ طعن می‌شنود٬ کتک می‌خورد٬ و شکنجه و کشته می‌شود. هر مردی می‌داند که قربانی نخست ارزش‌های مردسالارانه خود اوست مگر خلافش ثابت شود.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به ف.ی.ل.ت.ر بودن بامدادی، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چند کلمه‌ درباره‌ی روشن‌فکران تنگ نظر

خانم شادی صدر، حقوق‌دان و فعال زنان در مقاله‌ای نوشته است (تاکیدها از من است):

منظور من خود شما هستید، بله، خود شما، آقایان! همه کسانی که اظهارات امام جمعه تهران را خلاف قواعد علمی ثابت‌شده در مورد علل وقوع زلزله دانسته‌اید و در یک بعد از ظهر مطبوع بهاری، چای را که مادراتان، زنتان، خواهرتان یا حتی دوست‌دخترتان جلویتان گذاشته، هورت کشیده‌اید و مفرح‌شده از صحبت‌های امام جمعه، زندگی و کارتان را ادامه داده‌اید بی آنکه حتی یک لحظه فکر کنید شما، خود شما نیز عضو همان باشگاهی هستید که امام‌جمعه تهران از بلندپایگان آن است. تعجب می‌کنید؟ می‌پرسید چرا؟!

می‌بینید؟ این ما فمینیست‌ها نیستیم که دنیا را به زن و مرد تقسیم می‌کنیم: دنیای ما کاملا و از قبل از این‌که به دنیا بیاییم، تقسیم شده است: شما متلک می‌گویید، ما متلک می‌شنویم؛ شما ما را در حجاب می‌کنید، ما در حجاب می‌رویم.

راه از میان بردن این تقسیم‌بندی، انکار آن نیست؛ تکرار جمله کلیشه‌ای زن و مرد هر دو انسانند و فرقی ندارند، مشکلی را حل نمی‌کند. دموکراسی روزی آغاز خواهد شد که شما، بله شما آقایان یاد بگیرید نه فقط جلو آینه بلکه در منظر عموم، به جای دفاع از حقوق زنان به مثابه امری بیرونی و انتزاعی، از تجربه واقعی، درونی و زمینی «خود» به عنوان یک «مرد» سخن بگویید و نقشی که در بازتولید ساختارهای تبعیض‌آمیز موجود داشته‌اید را به نقد بکشید.

دموکراسی و حقوق بشر، از هر یک از ما شروع می‌شود و نه از آدم‌هایی انتزاعی، که باید خودشان، نگاهشان و رفتارهایشان را اصلاح کنند تا ایران جایی بهتر برای زندگی‌کردن باشد.

تا آن زمان که امیدوارم چندان دور نباشد، راستش من چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی با هر یک از پسران تازه‌بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه او دست‌کم در آنچه هست و آنچه می‌گوید، یک‌رو تر است.

از ادبیات لمپنی و لحن زننده‌ی ایشان که بگذریم، اگر معنای جمله‌های بالا و کلا نوشته‌ی خانم صدر را درست فهمیده باشم، ایشان «کل مردان» ایرانی به ویژه پسران تازه بالغ دیروز [=تمام پسران بالغ امروز] و مردان طرف‌دار حقوق بشر و حقوق زنان امروز [تقریبا همه‌ی مردان آزاداندیش امروز ایران] را متهم به دو رویی کرده است.

نوشته‌ی خانم شادی صدر را نمی‌توان نادیده گرفت. این نوشته فقط یک بیانیه‌ی رسمی در افشای عمق تنگ‌نظری و کوته‌اندیشی یک روشن‌فکر و فعال اجتماعی نیست. بلکه زنگ خطری است که نشان می‌دهد [دست کم در یک مورد] چه نوع تفکرات تنگ‌نظرانه‌ای در میان قشرهای روشن‌فکر و فرزانه‌ی ایرانی نسبت به انسان‌ و جامعه وجود دارد. نوشته‌ی خانم شادی صدر، نمونه‌ای است از نگرش‌های تقلیل‌گرایانه و تعمیم‌گرایانه‌ به مناسبت‌های تاریخی/فرهنگی/اجتماعی.

امیدوارم همین‌طور که در حال نوشتن این جمله‌ها هستم، خانم شادی صدر هم در حال نوشتن مطلب جدید خود باشد که در آن قرار است به همه توضیح دهد که اشتباه کلامی کرده و به خاطر نوشته‌ی توهین‌آمیز و سراسر نفرت و تعصب خود نسبت به همه‌‌ی مردان ایران و در واقع نسبت به همه‌ی انسان‌های شریف اعم از زن و مرد؛ عذر خواهی کند.

اان


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

یک قطره فلسفه – سه

به استنتاج زیر توجه کنید:

۱ دانه گندم تشکیل یک پشته گندم نمی‌دهد.

اگر ۱ دانه گندم تشکیل یک پشته نمی‌دهد، پس ۲ دانه گندم هم تشکیل یک پشته نمی‌دهد.

اگر ۲ دانه گندم تشکیل یک پشته نمی‌دهد، پس ۳ دانه گندم هم تشکیل یک پشته نمی‌دهد.

اگر ۹۹۹۹ دانه گندم تشکیل یک پشته نمی‌دهد، پس ۱۰۰۰۰ دانه گندم هم تشکیل یک پشته نمی‌دهد.

———————————————————————————–

۱۰۰۰۰ دانه گندم تشکیل یک پشته گندم نمی‌دهد.

کجای این استنتاج نادرست است؟ دقیقا از کدام نقطه به بعد شما تعداد قابل شمارشی دانه‌ی گندم را یک پشته می‌دانید؟ این پارادوکس (تناقض‌نما) نمونه‌ای از پارادوکس‌های پشته‌ای [یا شمارشی] (Sorites Paradoxes) است. یک نمونه‌ی دیگر آن:

آیا شما مردی را که فقط ۱ دانه مو روی کله‌اش داشته باشد تاس می‌دانید؟ بله.

آیا شما مردی را که فقط ۲ دانه مو روی کله‌اش داشته باشد تاس می‌دانید؟ بله.

اما شما مردی که را ۱۰۰۰۰ دانه مو روی کله‌اش داشته باشد تاس نمی‌دانید.

دقیقا از کدام نقطه به بعد مرد را تاس ندانسته‌اید؟

صورت کلی این نوع پارادوکس‌ها به صورت زیر است (با تشکر از \LaTeX و وردپرس!):

P_1 \\ if\ P_1\ then\  P_2 \\ if\ P_2\ then\  P_3 \\ \cdots \\ if\ P_{n-1}\ then\  P_n \\ --------------\\ P_n

در این‌جا می‌توانید توضیحات و نمونه‌های دیگری از این نوع پارادوکس را ببینید.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

خانم‌ها بیشتر از آقایان حرف نمی‌زنند

این موضوع که «خانم‌ها بیشتر از آقایان حرف می‌زنند» به صورت یک «باور» بین مردم در‌آمده است. خود من هم تا همین چند لحظه پیش این‌طور فکر می‌کردم که خانم‌ها «حراف‌تر» یا «خوش‌صحبت‌تر» از آقایان هستند. اما…

1159029578_8453

اما تحقیق علمی که در تابستان 2007 در دانشگاه آریزونا انجام گرفت نشان می‌دهد این باور درست نیست و دست‌کم جامعه آماری که این تحقیق روی آن انجام شده نشان می‌دهد که زن‌ها فقط 3٪ بیشتر از مرد‌ها حرف می‌زنند.

این تحقیق نشان داد به طور میانگین یک زن 16215 کلمه در روز و یک مرد 15669 کلمه در روز حرف می‌زند. کم‌حرف‌ترین فرد گروه حدود 500 کلمه در طول روز حرف زد و پرحرف‌ترین مرد 47000 کلمه در یک روز (بیچاره زنش!)

خانم آلیس فرید زبان‌شناس اعتقاد دارد باور عمومی به این‌که خانم‌ها زیاد حرف می‌زنند به نوعی محصول فرهنگی جوامع مردسالار است و به هدف کم‌ارزش جلوه دادن حرف‌های زنان شکل گرفته است.

این باور به مردها تلقین می‌کند «اگر می‌خواهید مرد خوش‌حالی باشد باید کم حرف بزنید» و به زن‌ها تلقین می‌کند «اگر می‌خواهید زن خوش‌حالی باشید باید زیاد حرف بزنید».

اما آقای جیمز پنه‌بکر از دانشگاه تگزاس نظر دیگری دارد. به گمان او خانم‌ها هنگام بحث‌ برسر موضوعات مورد اختلاف بیشتر از آقایان حرف می‌زنند و آقایان این موارد استثنایی را به کل موارد تعمیم می‌دهند و فکر می‌کنند خانم‌ها همیشه بیشتر حرف می‌زنند.

نکته جالب دیگر این‌که این تحقیق نشان داده است که زنان هنگام صحبت کردن از تعداد بیشتری «ضمیر» مانند «من» یا «آن‌ها» استفاده می‌کنند در حالی‌که مردان تمایل بیشتری به استفاده از «اسامی» دارند. در ضمن به نظر می‌رسد اختلاف اصلی میان «زن» و «مرد» نیست و  کم‌حرفی یا پرحرفی بیشتر به «درون‌گرا» یا «برون‌گرا» بودن افراد مربوط می‌شود.

مساله این نیست که افراد چقدر حرف می‌زنند یا نمی‌زنند، مساله این است که افراد چقدر خوب گوش می‌دهند. — پائولا هال


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی