این سیه‌کاران اجنبی را از کشور اخراج کنید

SVP 2007, cartoon from swiss peoples party, depicting the rise of xenophobism in Europe-bamdadi.com

در مورد رشد بیگانه‌هراسی (xenophobism) در اروپا می‌خواندم که به پوستر بالا برخورد کردم و عرق سرد به تنم نشست. این پوستر مربوط به یک تبلیغ سیاسی (مربوط به سال ۲۰۰۷) متعلق به مهم‌ترین حزب سیاسی کشور سوئیس است: SVP یا حزب مردم سوئیس. شعار پوستر (به زبان آلمانی) چنین است: برای ایجاد امنیت. طرح سه گوسفند سفید را نشان می‌دهد که گوسفند سیاهی را از سوئیس اخراج می‌کنند. یکی از این گوسفندهای سفید مجروح شده و در این جهان ساده شده ظاهرا گوسفند سیاه مقصر بوده است. سمبولیسم این طرح ساده و تکان‌دهنده است: سفیدی به اکثریت، خوبی، بی‌گناهی و در بالا (شمال) قرار داشتن منسوب شده و سیاهی به اقلیت، بدی، سیه‌کاری و در پایین قرار داشتن (جنوب). علاوه بر آن، طرح یک پله جلوتر هم می‌رود. اقلیت سیاه نه تنها گناه‌کار است که باید اخراج شود. طبیعی است که این پوستر فقط برضد «اقلیت سیاه‌پوست» نیست بلکه به همه‌ی جهان‌های غیر از سوئیس (و جوامع نزدیک به‌ آن) اشاره می‌کند. حزب مردم سوئیس که ۲۶٪ مجلس این کشور را در اختیار دارد ساخت مناره و مسجد در این کشور را هم محدود کرده است. خلاصه‌ی نگاه این حزب که در پوستر بالا هم صادقانه منعکس شده این است: «این سیه‌کاران اجنبی را از کشور اخراج کنید!».

این در شرایطی است که خاطره‌ی فاشیسم و جنگ جهانی دوم هنوز در خاطره‌ی جمعی جوامع اروپایی پررنگ و زنده است و تازه سوئیس از جمله جوامعی است که سابقه‌ی دیرینه‌‌ای در تکثرگرایی و لیبرالیسم دارند. واقعیت تلخ این است که در سه دهه‌ی اخیر نفوذ حزب‌های بیگانه‌هراس (عموما وابسته به جریانات موسوم به راست تندرو) در بخش‌های قابل توجهی از اروپا در حال گسترش بوده. مثلا این نوع احزاب در اتریش ۲۸٪ درصد و در مجارستان حدود ۷۰٪ پارلمان (مجلسی که دولت را تعیین می‌کند) را به دست گرفته‌اند. قابل توجه این‌که اتریشی‌ها خود را قربانی نظام رایش سوم می‌دانند و با این‌حال به چهره‌های افراطی راست‌گرا و ناسیونالیست افراطی رای می‌دهند. مثلا یکی از این مقامات اتریشی بعد از رای آوردن شخصا در جمع‌آوری تابلوهای چندزبانه در بعضی خیابان‌های شهرها شرکت کرد. تابلوهایی که در بعضی مناطق اتریش که اقلیت اسلونیایی در آن‌ها زندگی می‌کنند به صورت چند زبانه نصب شده بودند. یکی از احزاب افراطی در یونان که ۷٪ آرای ملی این کشور را در اختیار دارد، به صورت منظم در آتن برنامه‌های رژه‌ی خیابانی‌ با حضور جوانان چکمه‌پوش و پرچم‌های نشان‌دار برگزار می‌کند که برای افراد مسن‌تر جامعه یادآور روزهای اشغال این کشور توسط آلمان نازی در سال‌های بین ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ است. حدود یک سال پیش رهبر سومین حزب مهم مجارستان درخواست کرد فهرستی از «یهودی‌‌تبارهایی که امنیت ملی مجارستان را تهدید می‌کنند» تهیه شود، به این بهانه که تهیه‌‌ی فهرست یهودی‌تبارهای مجارستان می‌تواند به حل معضل اسرائیل-فلسطین کمک کند. 

رشد بیگانه‌هراسی در کشورهایی نظیر سوئد، بلژیک و هلند هم قابل توجه بوده است. اما نکته‌ی مهمی که باید توجه داشته باشیم این است که اگر چه شاید در یک توصیف تقریبی همه‌ی این گرایش‌ها را بتوانیم انواع مختلفی از «بیگانه‌هراسی» بدانیم، اما نباید همه‌ی آن‌ها را تحت برچسب‌هایی نظیر فاشیست، نئونازی، نژادپرست و دیکتاتوری که قرائن تاریخی آن‌ها در ذهن‌ها فراوانند همگن‌سازی کنیم. واقعیت این است که خاستگاه بروز بیگانه‌هراسی در جوامع مختلف اروپایی متفاوت و ناهمگون است. یکی از مهم‌ترین دلایل افزایش محبوبیت این نوع احزاب، نارضایتی روزافزون جوامع اروپایی از «وضعیت موجود» (status quo) است. ضعف‌های عمیق و تضادهای درونی پروژه «اتحادیه‌ی اروپایی» که با آرمان برداشته شدن تدریجی مرزهای سیاسی و اقتصادی و تلفیق فرهنگی شکل گرفت اما در عمل منجر به بحران‌های عمیق اقتصادی، بی‌کاری و مهاجرت‌های غیرقانونی (به خصوص از آفریقا، آسیا و بالکان) به جوامع اروپایی ثروتمندتر شد بسیاری از رای دهندگان این کشورها را به گزینه‌های مخالف با پروژه‌ی اروپایی متمایل کرده است: پررنگ کردن مرزهای سیاسی و اقتصادی و محبوبیت بیگانه‌هراسی فرهنگی. در میان این عوامل مهم‌ترین عامل برای گرایش به سمت بیگانه‌هراسی دلایل مستقیم اقتصادی نیست، بلکه ترس از مهاجرت به این کشورهاست و به همین دلیل عموما این احزاب برنامه‌ی تحدید قوانین مهاجرت را دنبال می‌کنند. در این میان مهاجران مسلمان به صورت خاص در کانون حساسیت و دشمنی قرار دارند.

اگر این نکته‌ی مهم را در نظر بگیریم آن وقت خواهیم دانست که تکثر عقیدتی و ارزشی احزاب موسوم به بیگانه‌هراس، به همان اندازه‌ی احزاب سنتی غالب در اروپاست. در میان آن‌ها می‌توان سنتی، دموکرات، ناسیونالیست، رادیکال، نئونازی و حتی سبز هم یافت. خیلی از این احزاب رویکردی دموکراتیک و محافظه‌کارانه به حل مشکلات فعلی جوامع خود در بستر اروپایی دارند. مثلا ناسیونالیست‌های نسبتا معتدل‌ در فنلاند (True Finns)، سوئد (Sweden Democrats)، دانمارک (Danish People’s Party)، پرتغال (People’s Party of Portugal) و حتی حزب اصلی مجارستان (Fidesz) همه مبلغ روش‌های محافظه‌کارانه‌ی دموکراتیک هستند. البته احزاب تندرویی که مبلغ روش‌های تند و فاشیستی هستند نیز وجود دارند. مانند حزب جوبیک مجارستان که در بالا هم به آن اشاره شد (Jobbik)، سوبودای اوکراین (Svoboda)، طلوع طلایی در یونان (Golden Dawn) و حمله در بلغارستان (Attack). این احزاب اغلب برنامه‌های نژادپرستانه و روش‌های تهاجمی و تند را تبلیغ می‌کنند. خلاصه این‌که، همه‌ی جریانات راست افراطی و بیگانه‌هراس اروپایی از یک جنس نیستند. این احزاب از نظر میزان محبویت و نوع ایدئولوژی متکثرند ولی اغلب آن‌ها مبلغ روش‌های غیردموکراتیک، فاشیستی و اقتدارگرایانه نیستند.

نوشته‌ را این‌جا متوقف می‌کنم چون آن‌طور که برایم مسجل شده بیگانه‌هراسی در اروپا مفصل‌تر و پیچیده‌تر از آن است که بشود در یک پست وبلاگی بیش از این به آن پرداخت. این نوشته ترجمه‌ی آزاد قسمت‌هایی از این مطلب بود که خود نوشته و منابع آن برای مطالعه بیشتر در این زمینه قابل توجه هستند. 


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

Advertisements

نارنجی‌پوش: عاقل‌ها بروند، مجنون‌ها بمانند

امشب فیلم نارنجی‌ پوش ساخته‌ی آقای مهرجویی را دیدم. این نوشته‌ی کوتاه حاوی ضد حال (spoiler) است، پس اگر دوست دارید فیلم را ببینید به خواندن ادامه ندهید.

 نارنجی‌پوش فیلم متوسطی است که حتی مهارت‌های آقای مهرجویی نتوانسته سفارشی بودن‌اش را پوشش دهد (ظاهرا فیلم به سفارش شهرداری تهران ساخته شده)، اما سوژه‌ی جالبی دارد و دیدن‌اش خالی از لطف نیست. صرف‌نظر از پیام اصلی فیلم که آشغال نریزیم و همه سعی کنیم روحیه‌ی رفت‌گروار داشته باشیم و از پاکیزه نگاه داشتن یا پاکیزه کردن محیط زندگی‌مان لذت ببریم، داستان فیلم به خصوص در پایان که ظاهرا همه چیز با تصمیم نهال (لیلا حاتمی) به ماندن به خوبی و خوشی تمام می‌شود متقاعد کننده نیست و کل فیلم را به یک بیانیه‌ی شعاری تقلیل می‌دهد: آشغال نریزید، مهاجرت به خارج از کشور بد است، خانواده خوب است و غیره.

اگر بخواهیم از دید مولف به فیلم نگاه کنیم، باید آثار دیگر آقای مهرجویی و طرز نگاه ایشان به مسائل اجتماعی را که در فیلم‌های دیگرشان منعکس شده در نظر داشته باشیم. از این منظر، نارنجی‌پوش را باید ساخته‌ی کارگردانی دانست که «فیلم‌های ایرانی» می‌سازد، یعنی فیلم‌هایی که مضمون اجتماعی و بومی‌ دارند که به راحتی قابل ترجمه شدن برای مخاطب خارجی نیستند. با در نظر گرفتن این مساله و این‌که آقای مهرجویی (و احیانا نویسنده‌های فیلم‌نامه‌‌هایش) به عنوان یک مولف سینمایی در بسیاری از آثار خود از سمبولیسم و استعاره‌های سینمایی برای توصیف چشم‌اندازهای وسیع‌تر اجتماعی استفاده کرده، سوالی که مطرح می‌شود این است که شخصیت‌های این فیلم چه چشم‌انداز وسیع‌تر اجتماعی‌ای را نمایندگی می‌کنند؟ یک برداشت آشکار می‌تواند این باشد:

ایران سرزمینی است که نیاز به پاکسازی دارد. همه جا را آشغال فرا گرفته است. چه در سطح فیزیکی و چه در سطح فرهنگی. باید آشغال‌ها را پاک کرد. اما پاک کردن آشغال‌ها کار هر کسی نیست و همه نمی‌توانند یا نمی‌خواهند در آشغال زندگی کنند. عقل سلیم می‌گوید (مثل نهال که ریاضی‌دان است … عجب کلیشه‌ای!) که باید از ایران رفت و به کشور آباد و خرمی (مثل نروژ) رفت. آن‌جا تمیز است و نیازی به پاکسازی نیست. می‌توان درآمد خوبی داشت و زندگی پاکیزه‌ای بنا کرد. اما همه این نظر را نمی‌پذیرند. کسانی هستند که دوست دارند بمانند. این‌ها کسانی هستند که دست کم دو خصوصیت داشته باشند: اول این‌که باید ایران را دوست داشته باشند و حوصله‌ی سر و کله زدن با آشغال‌ها را داشته باشند و از آشغال‌زدایی و نظافت‌کردن هم لذت ببرند. البته چون این‌کار (ماندن و تلاش برای تمیز کردن این همه نکبت) با عقل سلیم جور در نمی‌آید، لازم است که کمی هم پاک‌باخته و احیانا سرخوش باشند (مثل حامد (حامد بهداد) که نهال حتی وی را به نداشتن سلامتی روانی متهم کرد: او می‌خواهد این همه نکبت را پاک کند، حتما دیوانه است).

پس صرف‌نظر از این‌که آقای مهرجویی کار سفارش دهنده‌ را راه انداخته و فیلمی داستانی (و تا حدی گیرا) درباره‌ی تمیز نگاه داشتن شهر و معضل زباله و همین‌طور نزدیک‌تر کردن مخاطب با قشر زحمت‌کش رفت‌گر ساخته است، کار خودش را هم کرده و به عنوان یک مولف سینمایی با دغدغه‌های اجتماعی چند پیام را هم در فیلم گنجانیده: اگر مرد (یا زن) پاکسازی و مبارزه با کثافت هستی بمان، اگر اهلش نیستی و در ضمن دست و پا و عقل کافی هم داری از ایران برو و دست‌کم زندگی خودت را بساز. البته با تصمیم نهال برای ماندن در ایران، یک پیام اخلاقی دیگر هم به فیلم اضافه می‌شود: حفظ همبستگی ملی مهم است.

در جمع: فیلمی با سوژه‌ی خوب، داستان متوسط، ساخت متوسط و پایانی ضعیف.

نکته ۱: به نظر من اگر فیلم در آن نقطه‌ای که حامد پسرش (شهاب) را همراه با نهال راهی سفر کیش می‌کند تمام می‌شد به مراتب بهتر از کار در می‌آمد. وقتی شب قبل از سفر حامد چمدان شهاب را می‌بست لحظه‌ای مکث کرد و بعد عروسک کوچکی را که ظاهرا مورد علاقه‌ی شهاب بود را نیز در چمدان گذاشت. برداشت من از نظر سینمایی این بود که حامد اگر چه در کل کل بین خود و نهال (از نظر عرفی و قانونی) پیروز شده بود، اما ته دلش مطمئن نبود که رفتن شهاب همراه با نهال به سود شهاب نخواهد بود. در واقع انگار او پذیرفته بود که این انتخاب را به نهال بدهد که همراه با شهاب به نروژ برود یا بازگردد و هر دوی این گزینه‌ها را آگاهانه پذیرفته بود. در این صورت اگر فیلم این‌طور تمام می‌شد پایان به مراتب بهتری می‌داشت.

نکته ۲: این را هم باید اضافه کنم که پایان ضعیف فیلم، شاید با در نظر گرفتن مخاطب هدف (که احتمالا اقشار محروم‌تر جامعه هستند) این فیلم بیشتر معنا پیدا کند. شاید آقای مهرجویی (یا سفارش دهنده) صلاح ندانسته است که فیلم به صورتی مبهم که القاگر تلخی انتخاب است تمام شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: روایت کودتا با چالش‌ها و تناقض‌های جدی روبروست

  • درباره‌ی گلشیفته » کلمه
    عریانی گلشیفته، عریانی تنها نیست. گلشیفته اول قبایی به تن کرد که اینطور برهنه شد: قبای ایدئولوژی جامعه‌ی سرمایه‌داری. عریانی او برای جامعه‌ی ما شاید انقلابی به نظر برسد. مثل حرکتی که آن دختر وبلاگ‌نویس مصری کرد و عصبانیت‌ها برانگیخت. اما در تصویر بزرگ‌تر این حرکت عین محافظه‌کاری است. عین بازتولید مناسبات قدرت است. اول «مهاجرت» گلشیفته را عریان کرد از اعتقادات و رسوم و فرهنگش. اما بعد از آن این جامعه‌ی جدید است که برای گلشیفته قبای جدیدی دوخته: قبای برهنگی.
  • نفرت از خود » critic
    پدیده پدرسالاری جدید، آنگونه که در تاریخ رخ می‌نماید، معنایش را از دو واقعیتی که ساختار آن را تشکیل می‌دهند می‌گیرد: مدرنیته و پدرسالاری. پدرسالاری نوسازی شده، به نوعی محصول اروپای مدرن است. در طول بیش از یکصدسال گذشته، ساختارهای پدرسالارانه جامعه عرب، به جای اینکه تغییر و تبدیل یابد یا واقعن نوسازی شود، تنها تقویت شده و در اشکال ناقص و از ریخت افتاده و مدرن شده/نو سازی شده‌ای حفظ گردیده است. پدرسالاری جدید محصول جامعه/ فرهنگی نامتجانس و دو رگه است. پدرسالاری جدید، هم از نقطه نظر مدرنیته و هم از لحاظ سنت‌پرستی، نه مدرن است و نه سنتی… ویژگی اساسیِ روانی-اجتماعی این نوع جامعه، چه محافظه کار و چه مترقی، سلطه پدر است که خانواده ملی و همینطور خانواده طبیعی حول محور او سازمان یافته است. به این طریق، بین حکمران و توده و بین پدر و فرزند تنها رابطه عمودی وجود دارد: در هر دو زمینه اراده پدری اراده مطلق است، که هم در جامعه و هم در خانواده از طریق یک اجتماع مبتنی بر تشریفات و اجبار وارد عمل می‌شود… دولت پدر سالاری جدید، صرف نظر از اشکال و ساختارهای حقوقی و سیاسی آن، از بسیاری جهات چیزی بیش از نسخه نوسازی شده سلطنت پدر سالار سنتی نیست.
  •  یادداشت وارده: روایت کودتا با چالش ها و تناقض های جدی روبروست » مجمع دیوانگان
    به دست دادن یک روایت کودتا قطعا با تلقی ایدئولوژیک و انقلابی بیشتر می‌خواند اما تبلیغ روایت کودتا در اوضاع کنونی با اشکالات و تناقض های عمده‌ای روبرو می‌شود که نمی‌توانیم برای موجه جلوه دادن آن‌ها، تنها به دلخواه بودن روایت کودتا یا سهل الوصول بودن نتیجه‌گیری از آن (توجیه هر گونه اقدام علیه حاکمیت) نظر داشته باشیم. به نظر بنده می‌رسد که شما در وبلاگ «مجمع دیوانگان» اصرار دارید که از روش دوم (روش انقلابی ـ ایدئولوژیک) استفاده کنید و سعی می‌کنید واقعیت‌های سیاسی را به روایت دلخواهتان دربیاورید تا بتوانید تقصیرهای عمده‌ای را متوجه حاکمیت کنید. اما این کافی نیست و با وجود تناقض‌های مضمر، روایت‌تان سست و شعاری می‌شود.
  •  ژانر مینیمالیسم و آسوده‌خواهی ایرانیان » گفت‌آورد
    اندکی گذشت. وضع از این هم بدتر شد. دیگر اصلا ذهن مردم تاب پیچ و خم های احتمالی موجود در شعر و ادبیات را هم نداشت (صنایع و آرایه های ادبی) و ترجیح میداد یک جمله یا قطعه یا داستان کوتاه و بدور از هر گونه پیچیدگی و صنعت ادبی را بخواند. این است که دهها وبلاگ و صفحه ساده‌نویس و کوتاه نویس شکل گرفت و سرتاسر وبلاگستان فارسی و فیس بوک و توئیتر و بقیه جاها را در نوردید. اسمش را هم گذاشتند «مینیمالیسم Minimalism» (=کمینه گرایی، ساده گرایی)؛ ژانر مورد علاقه مردمی که نه حوصله فکر کردن دارد و نه وقت تامل و درنگ! هر چه جمله کوتاهتر و از هر گونه تکلف و پیچیدگی دورتر باشد، لایکها و شرهایش بیشتر است. این قانون علمی فضای مجازی فارسی است. قهرمانها دیگر اهل پژوهش و تحقیق نیستند؛ نوجوانها و جوانهایی هستند که مینیمال می پردازند و رسانه هم بیشتر به سراغ آنها می روند. چه بسیار سایتها و وبلاگها که متعلق به اهل فکر و تامل و پژوهش، که روزها و هفته ها و ماهها خاک می خورد و حتی دیده هم نمی شوند؛ چه برسد به اینکه خوانده شوند! اگر هم به سراغ بزرگی می روند، فقط جملات قشنگ و قابل فهمش را می خوانند و می پراکنند.چون جملات عمیق نیاز به فکر کردن و تامل دارد که ما نه وقتش را داریم و نه حوصله اش را. این است که از نیچه فقط جملات ضد زننش به بیرون درز می کند و از برتراندراسل تنها جملاتی که در مصاحبه ها گفته و طعنه هایی که به دینداران انداخته.
  • بی‌تربیت و دریده باشیم! » پرده
    پیشنهاد من این است که خوب نباشید. هر وقت دیدید حقی از شما زایل ‌شده، یا دیدید دارند شما را (علی‌رغم میلتان) در نقش «آدم خوب» می‌چپانند، بد باشید। حتی بدتر از آنی که باید! در درجه نخست بایست رابطه موجود را شکست. پس از درهم شکستن «رابطه ظالمانه» می‌توان رابطه‌ «درست‌»تری برقرار کرد. اما نه پیش از آن. شدنی نیست!
  •  Das Angenehme mit dem Nützlichen verbinden » ٤دیواری
    به گمان من گلشیفته آگاهانه عکس خود را بدون شرح منتشر کرده است. درواقع برای او سخت بوده است زیر این عکس چیزی بنویسد. زیر این عکس سخت است چیزی نوشتن. اگر گلشیفته می‌خواست توضیحی برای عکس خود بنویسد، چه می‌نوشت؟ ـ دوستان گلم که عاشق همتون هستم. اینم عکسی که برای شرکت جواهرسازی شومه گرفتم و تو مجله مادام لافیگارو چاپ شده. مادام لافیگارو خیلی مجله‌ی مهمیه و شرکت جواهراتی شومه که توی عکس انگشترش دستمه از این شرکت‌های سوپرلوکس ه. برید توی وبسایت‌شون کلکسیون‌ها رو تماشا کنید. کلی کیف داره. نمی‌خواد زیاد دنبال لیست قیمت بگردید، این جواهرا رو کسایی می‌خرن که به قیمت نیگا نمی‌کنن:)) (اینترنت پرسرعت دارین اینجا). در مورد این عکس هم باید بگم با این که حتما تو ایران سروصدا راه میندازه، ولی بدونید، لخت شدن این‌جا یه امر عادیه، و اگه تو گوگل بزنید «آکت» یک میلیون عکس میاد که در مقایسه با اونا، من تو این عکس یه خو بدحجابم :دی یک چنین توضیحی ممکن می‌بود. اما این‌جا جای سخنانی از جنس حرف‌های علیا ماجده نیست: «نگاه کنید: من برهنه هستم». «من از زن بودن خود شرمنده نیستم، آن هم در جامعه‌ای که زنان در آن چیزی نیستند جز ابژه‌های جنسی …»، و الخ.
  • جدایی نادر از سيمين   عريان در برابر چشم دنيا (۲) » وبلاگ تخصصی جامعه شناسی در ایران
    نادر به شکلی جامعه را نمايندگی می‌کند. فردی عصبی، عصبانی، اخلاقی، احساساتی، مستأصل، متعهد، در ضمن درمانده، بدون جهت گيری، دروغگو. ليکن دروغگويي که مستحق همدردی است. سيمین نيز به نحوی ديگر جامعه را نمايندگی می‌کند: امروزی، خواهان حرکت، تغيير، اما در ضمن در صدد فرار از وضعيت. کشيدن گليم خود از منجلابی که در حال غرق شدن در آن است. جايي شنيدم که فرهادی را به ضد زن بودن در فيلم هايش متهم می‌کنند. اين شخصيت سيمين به هيچ وجه نشانی از ضد زن بودن او ندارد. پدر پير برعکس اميدش را به سيمين بسته است.

بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

یک سناریوی فرضی از زندگی فرزند یک خانوادهٔ ایرانی مهاجر

تا همین چند وقت من هم جزو آن دسته از ایرانی‌هایی بودم که گمان می‌کنند مهاجرت به خارج از ایران به سود فرزندان است. بحث شخصی نبود، به صورت کلی این‌طور فکر می‌کردم که خوب، این آدم‌ها که رنج غربت را متحمل می‌شوند دست کم برای بچه‌هایشان خوب می‌شود و نسل اول مهاجران اگر دچار مشکلات بسیار است که ساده‌ترینش غم معاش در کشور غریب و پیچیده‌ترینش بحران هویت اجتماعی است دست کم بچه‌هایشان زندگی خوب و عالی‌ای دارند و نسل دوم مهاجرت یک نسل موفق و خوشحال است.

روز به روز این تصویر در ذهن من بیشتر فرو می‌شکند. آن‌چه این‌جا می‌نویسم یک سناریوی فرضی و فقط برایند مجموعه‌ای از تجربه‌های شخصی من است و جز یک تلنگر کوچک هدف دیگری از نوشتن آن ندارم. امیدوارم که اوضاع اصلا این‌طور که این‌جا می‌نویسم نباشد…

فرزند یک خانوادهٔ ایرانی مهاجر را در یک کشور غربی به نام «فرضینیا» در نظر بگیرید که از این به بعد او را به صورت خلاصه «فرزند» خواهیم خواند. فرق چندانی نمی‌کند که فرزند در ایران متولد شده و در سنین خردسالی همراه خانواده‌اش از ایران رفته یا این‌که اصلا در آن کشور به دنیا آمده است. موضوع این است که این آدم با یک بحران جدی و عمیق در زندگی آتی‌اش رو به رو خواهد بود. او از یک سو در خانواده‌ای ایرانی زندگی می‌کند و از سوی دیگر در جامعه‌ای متفاوت از نظر بسیاری از معیارهای اجتماعی، عرف و آداب و حتی ارزش‌های زیبایی‌شناسی. او باید از یک سو به مجموعهٔ ارزش‌های فرهنگی-عرفی یک ‍پدر و مادر ایرانی تن دهد (پدر و مادر حتی اگر خیلی سعی کنند کول باشند و شبیه فرضینیایی باشند، خودشان خبر ندارند که چقدر عمیق و اساسی فرضینیایی فکر نمی‌کنند و رفتار نمی‌کنند و زندگی نمی‌کنند. به خصوص این‌که این تلاش شدید و ناموفق پدر و مادر برای شبیه فرضینیایی شدن کار فرزند را از این لحاظ دشوار می‌کند که احساس می‌کند باید تصویری از جامعهٔ فرضینیا به آن‌ها در خانه ارایه دهد که با تصور ذهنی آن‌ها با فرضینیا تطابق دارد) و از سوی دیگر در مدرسه و محیط‌های اجتماعی دیگر باید تلاش کند تا خود را با فرهنگ عمومی حاکم بر جامعهٔ فرضینیایی وفق دهد. او با یک نوع زندگی دوگانه رو به رو است که باید هر لحظه آن‌را تجربه و تمرین کند. او هرگز نمی‌تواند مانند یک کودک یا نوجوان فرضینیایی باشد. چرا که یک کودک معمولی فرضینیایی هر مشکلی که داشته باشد، با این مشکل دوگانگی معیارهای فرهنگی و بحران هویت اجتماعی مواجه نیست. کودک فرضینیایی در خانه فرضینیایی است و در مدرسه هم فرضینیایی است و مثل همهٔ بچه‌های فرضینیایی در مقابل پدر و مادری که فرضینیایی هستند طغیان می‌کند و در مدرسهٔ فرضینیایی هم درس می‌خواند یا نمی‌خواند و گاهی هم در خلوت ممکن است مثل خیلی از فرضینیایی‌های دیگر شیطینتی بکند و دمی به خمر یا دود هم بزند یا در خفا یک رابطهٔ جنسی نورس را هم تجربه کند بدون آن‌که بخواهد به کسی ثابت کند فرضینیایی است یا این‌که نگران باشد هر خطای کوچک یا بزرگش به پای «ایرانی» بودنش نوشته شود. به خصوص که آقای توی اخبار فرضینیایی تاکید کرده و پدر و مادر هم با رفتارشان تایید کرده‌اند که ایران کشور عقب‌مانده‌ای است و در نتیجه حالا درست است که ما به ایرانی بودن‌مان افتخار می‌کنیم و شب یلدا تخمه می‌خوریم و هفت سین نوروزمان ترک نمی‌شود و کورش هم کارش درست بوده اما همچین نیازی هم نیست هر جا می‌رویم اعلام کنیم ایرانی هستیم و چه اشکالی دارد اصلا که وانمود کنیم یک فرضینیایی اصیل هستیم.

فرزند ما اما از این آسایش بهره‌مند نیست. او در خانه باید مدام تلاش کند ارزش‌های جامعهٔ فرضینیایی را به گونه‌ای برای پدر و مادرش بازتولید کند که آن‌ها «شوکه» نشوند و خیالشان راحت باشد که بچه‌شان راستی راستی دارد در یک محیط مناسب بزرگ می‌شود و اوضاع روحی و هویتی‌اش هم رو به راه است. از طرف دیگر همین فرزند ما در کوچه و خیابان و مدرسه و مغازه و مترو باید سعی کند خصوصیت‌های ایرانی‌اش را به گونه‌ای پنهان، تلطیف، یا تعدیل کند که آدم‌های کوچک و بزرگ فرضینیایی احساس نکنند راستی راستی با یک خارجی تمام و عیار طرف هستند.

فرزند از همان کودکی یاد می‌گیرد دروغ‌گوی ماهری باشد. نه از سر شرارت که از سر اجبار. او برای این‌که بتواند «زنده» بماند باید یک مکانیسم دفاعی برای خودش طراحی کند. او یاد می‌گیرد که در خانه ایرانی باشد و در کوچه فرضینیایی. اما چه کند که هر چه بزرگ‌تر می‌شود بیشتر واقعیت تلخ را درک می‌کند. فرضینیایی‌ها (به غیر از چند دوستش شاید) به صورت عمومی او را به عنوان یک «خارجی» می‌شناسند و او باید هر «لحظه» از این فرایند اجتماعی ناخواسته «آگاه» باشد و برایش انرژی روانی و ذهنی صرف کند. او زبان فرضینیایی را مثل خودشان صحبت می‌کند اما به خاطر رنگ موها یا چشم‌ها یا قیافه‌اش که داد می‌زنند فرضینیایی نیست روزی نمی‌گذرد که در اماکن عمومی یا حتی محیط‌های آشنا مثل مدرسه یا دانشگاه یا کار احساس نکند که مثل یک خارجی به او نگاه شده است.

کم کم که بزرگ می‌شود متوجه می‌شود که ایرانی‌ها هم او را به عنوان ایرانی قبول ندارند و از نظر آن‌ها «او دیگر برای خودش یک فرضینیایی کامل شده» و «آدم پیشش راحت نیست». فرزند به غیر از تک و توک بچه‌های دوستان مامان و بابا که آن‌ها هم مثل خودش درد هویت دارند دوستی ندارد. بزرگ‌تر که می‌شود سعی می‌کند سراغ ایرانی‌های مهاجر نسل اول برود. شاید بتواند با آن‌ها دوست شود. اما حواسش نیست که بدون این‌که بداند اصلا شبیه ایرانی‌ها حرف نمی‌زند و فکر نمی‌کند و ایرانی‌های نسل اول در حضورش یک جوری می‌شوند. فاجعه وقتی است که فرزند به خاطر غفلت بزرگ پدر و مادرش که در خانه با او فارسی صحبت نکرده‌اند فارسی هم بلد نباشد یا با لهجهٔ ناجوری صحبت کند. آن‌وقت دیگر باید به کلی قید معاشرت نزدیک با ایرانی‌های نسل اول را هم بزند. جدای از این به آن‌ها حق می‌دهد. او واقعا هم خیلی از چیزها را در مورد ایران و ایرانی‌ها نمی‌داند و درک نمی‌کند و گاهی هم که بابا برایش اشعار حافظ را می‌خواند احساس می‌کند هیچ درکی از آن ندارد.

فرزند دچار مشکل بزرگی شده است که تا پایان عمر با او خواهد بود و از او انرژی روانی و ذهنی خواهد گرفت و آرام آرام او را خواهد فرسود. او نه ایرانی است و نه فرضینیایی. او در جمع فرضینیایی‌ها خارجی است و در جمع ایرانی‌ها فرضینیایی و در این کشور یک مهاجر. در نتیجه فرزند، همیشه جایی در اعماق روحش احساس می‌کند بی‌‍پناه و بی‌وطن است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌هایِ روز: تجربه‌هایِ تاریخی‌مان را فراموش نکنیم

  • نکاتی درباره بیانیه هفدهم موسوی؛ چیزی میان اتمام حجت و مانیفست » دبش
    بیانیه شماره 17 موسوی یکی از زیرکانه ترین بیانه‌های اوست. موسوی در حالی این بیانیه را می‌نویسد که تقریبا تمام مشاوران و اطرافیان او دستگیر شده‌اند و حکومت تمام برگه‌هایش برعلیه او را رو کرده است.
  • تجربه‌های تاریخی‌مان را فراموش نکنیم » عزت‌الله سحابی
    اینک نباید به هیچ وجه به شبیه‌سازی حوادث کنونی ایران با دوران انقلاب پرداخت. افراد آگاه و ناظران باتجربه و عمق‌نگر به خوبی می‌دانند که الان نه سال 42 است که حاکمیت بتواند جنبش اعتراض مسالمت‌آمیز مردم را سرکوب و نابود کند و نه سال 56 است که مردم و جامعه از یک سو و دولت و حاکمیت از سوی دیگر در شرایط یک انقلاب قرار داشته باشند. بنابراین دوستان عزیز نصیحت و انذار و هشدار این برادر پیرتان را بپذیرید و در آن تأمل کنید که نباید با دادن تحلیل‌های تند و اغراق‌آمیز و احساسی بر تنور احساسات آتش بریزید و حرف‌ها و کارهای بی‌پشتوانه را تشویق کنید.
  • درباره روشنفکری دینی و روحانیت » تورجان
    درباره نقش روحانیت در جنبش های آزادیخواهانه نباید دچار افراط و تفریط شد. تریبون های رسمی همواره سعی کرده اند در سی سال گذشته با بزرگنمایی نقش روحانیت در انقلاب اسلامی و حتی جنبش های پیش از انقلاب ۵۷ به نوعی مشروعیت زایی برای سیستم حاکم دست بزنند و طیف های دیگر اثرگذار در این تحولات را به دلیل آنکه در سیستم کنونی از منتقدان و مخالفان شمرده می شده اند نادیده بگیرند. از سوی دیگر شاهد بوده ایم طیف های گوناگون اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز در ورطه تفریط افتاده و کمترین نقش را به روحانیت داده اند تا به نوعی از رقیب و مخالف سیاسی خود مشروعیت زدایی تاریخی کرده باشند.
  • مهاجرت به راحتی ممکن است آدم رو کله پوک کند » وبلاگ بدون عنوان
    این ایرانی که اینجا هست نظر به اینکه هویتش روی هوا است مجبور می‌شود مدام روی مولفه‌های ایرانی اش ناکید کند تا کمتر احساس پوچی بکند اما ایرانی در ایران در آن هویت کذایی تا گلو فرو رفته و اصلا علاقه ندارد حالا بیاید و برجسته اش کند. معمولا هم وقتی میایی روی این ایرانی بودنت تکیه کنی می‌روی سراغ جنبه‌های دم دستی و متواتر فرهنگ ایرانی. همین که قرمه سبزیت را بخوری و سفره هفت سینت را بچینی و خبرهای جنبش سبز را بخوانی خوشجالی. البته بیشتر از این هم از تو بر نمی آید. در ننیجه تویی که اگر در ایران بودی صد سال هم سراغ این مقولات نمی‌رفتی و کاملا به دور از مرکز در لاک خودت چرا می‌کردی ناگهان حودت را در مرکز میراث بالنده ایرانی پیدا میکنی.
  • کریسمس خود را چگونه گذراندید؟ »  یک مهندس خسته
    روز ششم – تعطیلات طولانی مدت، امتحان رابطه زناشویی هست. کمتر دیده ام زوجی از این امتحان سربلند بیرون بیایند. از روز سوم به بعد زوجین هر کدام به مثابه یک تانکر هجده چرخ هستند، بار زده اند تا بیخ گلو، یکی با نیتروژن مایع و دیگری با بنزین هواپیما، با همدیگر کورس انداخته اند چراغ خاموش توی سر پایینی چالوس. جرقه غیر قابل اجتناب هست.
  • باور کردنش سخت است » سیاوشون
    من همه‌ی کافه‌های این شهر را بلدم. و می‌دانم که همه‌ی آن نوشته‌های «سیگار کشیدن ممنوع» را از ترس «اماکن» چسبانده‌اند به دیوارهای‌شان. وگرنه این‌جا همه چیز آزاد است، سیگار کشیدن آزاد است، ساعت پرسیدن آزاد است، ساعت مچی داشتن آزاد است، خواب دیدن آزاد است، تنها این من هستم که ساعت مچی ندارم، و متاسفم، باور کردنش سخت است، من هیچ‌وقت ساعت مچی نداشته‌ام.
  • چند جوک در مورد اتحاد شوروی سابق! » كلاشينـكـف ديـجيتال
    به برژنف یک توپ فوتبال هدیه کردند،او گفت: از شما برای این هدیه متشکرم، اما نمی توانم قبولش کنم، چون خیلی به خروشچف (رهبر معزول شده شوروی) شبیه است!
  • واكنش‌ها به بيانيه هفدهم موسوي » اين‌جا و اكنون
    به نظرم، خطي كه در نقل قول بالا پر رنگ كردم قسمت اصلي جواب به شخص رضايي است، و از آن به بعد، شايد نوعي جواب به همه كساني در اردوگاه راست باشد كه ممكن است بخواهند با استدلالي مشابه ولي نه از راهي كه رضايي اقدام كرده، عمل كنند – راهي كه در ابتداي سرمقاله مورد تخطئه شريعتمداري قرار گرفته. سرمقاله اخير اگرچه لحن معمول شريعتمداري را دارد، اما به نظرم به دليل موقعيتي كه در آن هستيم، آن را بايد بسيار جدي گرفت. شايد يكي از مهم‌ترين نوشته‌هاي آقاي شريعتمداري در ماههاي اخير باشد.
  • شوخی اشک آور مسلمانی » كافه ناصری
    مسجد قبا را در شیراز که محل نماز جماعت آیت الله دستغیب است به خاطر مخالفت های ایشان با آقایان تخلیه و پلمپ کرده اند. هیچ کس فکرش را می کرد در جمهوری اسلامی روزی مسجد پلمپ کنند؟ خدائیش جهان از این بامزه تر ممکن است بشود؟
  • مجله بخوانیم » تلخ، مثل عسل
    بیست و چهار. اولین شماره اش را دیروز خریدم و رفیق بی خوابی و بد خوابی دیشبم شد. مرا یاد سری اول مجله ی نقد سینما انداخت، قبل از آنکه نقد سینما توسط گروه جدید قبضه شود و از هویت تهی: تهی تهی. حداقل فایده  بیست و چهار این بود که خیالم آسوده شد فقط من نیستم که هر چه در همشهری کین می گردم فیلمی در حد برترین اثر تاریخ سینما نمی یابمش.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل‌قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه در همه‌ی نقل‌قول‌ها و هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: استراتژی اسرائیل در غزه : یا بمیر یا خشن باش

gaza

هم‌صدا با حامیان نیرومند اسرائیل، خیلی‌ها حماس را مقصر اصلی کشتار اخیر می‌دانند: مگر تقصیر حماس نبود که به اسرائیل موشک انداخت؟ راستی چرا حماس «نمی‌فهمد» که نباید با نیرومندتر از خود درگیر شود؟ چرا حماس صلح نمی‌خواهد؟ چرا مردم غزه دست از سر اسرائیل بر نمی‌دارند و بروند زندگی آرامش‌شان را بکنند؟
ولی یک نکته‌ی مهم را نباید فراموش کنیم، اسرائیل به حماس یا اصولا «مردم غزه» اجازه‌ی «زنده ماندن آرام نمی‌دهد» یعنی استراتژی‌ای که در پیش گرفته این است که هیچ راه چاره‌ای برای مردمی که جایی ندارند بروند باقی نگذارد: «یا بمیر، یا خشن باش» که دومی اولی را هم توجیه می‌کند که «دیدی چقدر خشن بودی، پس حق دارم بکشمت». در راستای همین استراتژی، تحریک‌ها و حتی تهاجم‌های بی‌وقفه و سیستماتیک اسرائیل به غزه در رسانه‌ها انعکاس ملایمی پیدا می‌کند (گاهی هم اصلا منعکس نمی‌شود) در حالی‌که کوچکترین پاسخی از سوی غزه بزرگ‌نمایی می‌شود که یعنی «این‌ها صلح نمی‌خواهند، این‌ها خودشان جنگ را شروع می‌کنند، و …». داستانی مشمئز کننده و در عین حال حکایتی تکراری…

و اما لینک‌های روز:

  • نمایی از مانهاتان از فراز برج های مرکز تجارت جهانی نیویورک که دیدنش دیگر ممکن نیست
    الان این عکس برای من خیلی هولناکه. یعنی تصور می‌کنم مسافران اون هواپیماها یا مردمانی که توی ساختمان همزمان با دیدن این منظره در انتظار سوختن و مرگ بوده‌اند…
    بیشتر شبیه یک کابوس می‌مونه، کابوسی که «خودمان برای خودمان ایجاد کرده‌ایم و باز هم می‌کنیم».
  • با ویرگول به جنگِ دشمنت نرو!
    فکر کنم اگر کامل هم پی‌گیری نکرده باشید دست‌کم یکی دو تا پست در رابطه با «دعوای ویرگولی» خوانده‌اید. این نوشته‌ی محسن حاتمی را بخوانید تا به پوچ بودن و سطحی بودن کل ماجرا بیشتر واقف شوید. این هم نظر من:
    تا کی می‌خواهیم «زبان» را در قالب‌های تنگ و تاریک دانشکده‌ی ادبیات و آدم‌های فسیل به زور جا دهیم؟ زبان دینامیک و زنده است و از این جور «این کار را بکن تا بشوی زبان درست» ‌ها بر نمی‌تابد.
  • بوسه‌ی وداع – 1
    پرتاب کفش به سوی جرج بوش به عنوان رئیس‌جمهور قدرت اول جهان و نماد زورگویی٬ تروریسم٬ دروغ‌گویی/ و شروع کننده‌ی جنگ غیرقانونی علیه عراق٬ مخالفان قدرت٬ خشونت٬ جنگ و خونریزی را به شوق و تحسین واداشت*. عمل منتظر الزیدی خبرنگار عراقی یک اکسیون هوشمندانه و متهورانه بود با بزرگترین تأثیر ممکن در عرصه‌ی جهانی. چگونه/ با چه زبانی می‌شود به مسبب اصلی یک میلیون کشته٬ صدهاهزارنفر زخمی٬ خانه‌های خراب٬ یک میلیون آواره‌ی دربدر٬ تجاوز و آدم‌کشی اعتراض کرد؟
  • بوسه‌ی وداع – 2
    دو پیشنهاد: اول که وبلاگ معرکه‌ی چهاردیواری (مانی ب.) را از دست ندهید. بعد هم این که این پست‌اش را که یکی از بهترین‌های چند وقت اخیرش است مطالعه کنید.
  • یک عکس تکان دهنده
    عکس در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد، چند جوان و یک پیرزن در حال دوبیدن هستند. اما با کمی دقت و خواندن توضیح آن ابعاد داستانی ناشناخته و هولناک بازتر می‌شود.
  • به احترام روز جهانی مهاجرت
    از زبان یک افغانی: کجا باید برویم آخر؟ در هرجا وحشت و ناآرامی با ماست. در هرجا شکننده‌گی و خطر ما را همراهی می‌کند. نمونه‌اش هم این پسربچه 13 ساله افغانی است که چند روز پیش در شهر مستری ایتالیا زیر چرخ‌های تریلی له شد. خانواده این پسربچه 13 ساله منتظرند خبر خوشی بشنوند که فرزند شان اروپا رسیده و پول می‌فرسته، هان؟
  • خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت
    عجله نکنید. راز کیفیت در آهستگی است.
  • آق بهمن: ۲۲۰ کشته در یک روز: شدیدترین حمله اسرائیل به غزه در ۴۰ سال اخیر
    البته معقول به‌نظر می‌رسد که یک دولت شلیک خمپاره به خاکش را تحمل نکند، و هر کاری برای توقفش بکند. اما خب کسی نمی‌گوید که اسرائیل چندین ماه است که غزه را محاصره کرده و نمی‌گذارد غذا و دارو و سوخت درست و حسابی به غزه برسد، و رسماً دارد ذره ذره یک و نیم میلیون ساکن این باریکه را می‌کشد. دو طرف شش ماه آتش‌بس کرده بودند، و حماس تا حدود زیادی به آتش‌بس وفادار بود. اسرائیل هم در کل آتش‌بس را رعایت می‌کرد. یعنی حمله نظامی زیادی به غزه نمی‌کرد. اما محاصره غزه کم‌تر از حمله نظامی است؟ دوره شش ماهه آتش‌بس تمام شد و حماس گفت اسرائیل به روح آتش‌بس وفادار نیست (که اشاره‌شان هم به همین محاصره بود) و آتش‌بس را تمدید نکرد. نمی‌دانم چه بگویم. برای چندمین بار: خودتان را بگذارید جای یکی از اهالی غزه که در انتخابات سه سال پیش، که همه دنیا پیش از انتخابات و بعد از آن می‌گفت انتخابات آزاد و سالمی بوده، به حماس رای داده و حماس هم در کل فلسطین ۶۰ درصد رأی آورده و دولت تشکیل داده است و آن وقت کل دنیا این پیروزی را قبول نکرده و گفته این دولت را به رسمیت نمی‌شناسد. چه حالی به شما دست می‌دهد؟ بعد هم بین حماس و فتح درگیری شده و حماس غزه را گرفته و فتح، کرانه باختری را. بعد از مدتی هم اسرائیل، غزه را محاصره کرده و باقی ماجرا. حالا هم که ظرف یک روز ۲۲۰ نفر از همین اهالی غزه را کشته است. حالا خیلی عجیب است که این آدم اهل غزه دنبال این باشد که از هر راهی که شده انتقام خون یکی از اعضای حانواده‌اش (خواهرش، برادرش، پدرش، همسرش، بچه‌اش) را بگیرد؟
  • ماجراها با کافه ها و رستوران های تهران « آقا اجازه؟
    عالی!!! سال‌هاست این غرغرها را این جا و آن جا می‌کنم اما هیچ‌وقت این‌طور جامع و مانع و ساده و روان حرف‌هایم را کسی یک جا نگفته بود. توصیه می‌کنم با آرامش و دقت کل این متن کم‌نظیر را بخوانید.

کاریکاتور روز: مهاجرت غیرقانونی

به مناسبت روز جهانی مهاجرت مشغول گشت و گذار در عالم «کاریکاتورها» بودم که چشمم به این کاریکاتور با معنا و فوق‌العاده خورد.

06_immigrantsgif

مهاجرت غیرقانونی – برنده‌ی جایزه‌ی بهترین کاریکاتور در مسابقات ورلدپرس سال 2007