
بایگانی دستهها: شعر
بازی با خورشید و هستی و وبلاگ

سارا که همیشه به من لطف دارد مرا به بازی مشاعره دعوت کرده و من هم چون حافظه خوبی ندارم ترجیح دادم یکی از شعرهای خودم را بیاورم. امیدوارم مورد قبول واقع شود، چون از میان کلمههای کلیدی که در دعوتنامه ذکر شده فقط «هستی» را به کار بردهام!
برای ادامه بازی من کلمههای کلیدی «هستی»، «لحظه»، «روشن»، «خورشید»، «نور»، «رنگ» را انتخاب میکنم و با اینکه دعوت کردن برایم آسان نیست «شهریار»، «ماهی تشنه»، «مژگان»، «بهمن» و «خواب بزرگ» را به ادامه بازی دعوت میکنم (قوانین بازی را از وبلاگ سارا بخوانید).
پینوشت: آتوسا، یکی از دوستای خوبم توی وبلاگستان رو فراموش کردم دعوت کنم! از بس خنگم!
ماهی و تنهاییهایش
یلدا
در آستانه تاریکترین فصل سال
شبْ در خود پیچ میخورد
توْ به توْ
سیاه و خاموش
در ژرفای پستوها و حجرههایمان…
با هم مینشینیم
اشکهای ِ شور و شیرینمان را قسمت میکنیم
– چنانکه «مشکلگشا»هایمان را
و به بهاری که در دوردستها نفس میکشد
دل می بندیم.
بامداد/.
خواب در بیابان
ماهی دنبال خوابش میگشت
بیابان گرم بود
پر از سراب
خالی از رویا
بیابان
هزار سال پیش دریا بود.
بامداد /.
نامه
میدانم این چراغ، خاموش نخواهد شد
چرا که هنوز دستهای ِ ما گرم و زنده است
روزگار بر دوستان ِ خود سخت میگیرد
و سرنوشت بازیهای ِ بسیار رقم میزند
اما چه دور، چه نزدیک
من با تو خوب هستم
این آفتاب میهمان ِ خانهی ِ توست
میهمان و میزبان ِ چشمهای ِ روشنات
□
ما دو تن بودیم
هیچکس نمیدانست ما دو تن بودیم
و برای دوباره بودن،
هیچوقت دیر نیست.
با تو رازهایم را گفتم
با من رازهایت را گفتی
و رازهایمان را در خلوت ِ پر شور ِ شیطنتی خَطیر
با دریا و کِشتی و آسْمان قسمت کردیم
و آنگاه پشت ِ افق ِ قارههای ِ دور
لای ِ سنگستانهای ِ صبور ِ کوه ِ باران
برای ِ همیشه پنهان شدیم.
تو آمدی و آنگاه
در سپیدی ِ سودایی ِ شب
و گرمای ِ کافههای ِ مست
و سستی ِ بیواسطهٔ آغوش
گم شدیم.
تو آمدی و انگار چیزی به رنگ «ما» آمد
و اندوه و حسرتی سترگ را
با یکدیگر قسمت کردیم.
□
یکدیگر را خنجر زدیم
چرا که این تنها زبانی بود که میدانستیم
تنها زبانی که بگوییم
«دوستت میدارم».
و دوستت میدارم
خنجر را باور مکن!
انتظار را باور مکن!
ماجراهای ِ حقیر را باور مکن!
فردا را باور کن!
خورشید را که هر روز سر میزند
قاصدکهای ِ عاشق،
دستهای ِ پر آغوش،
مردمکهای ِ خیس را باور کن!
من را باور کن!
که رنج کشیدهام
و رنج دادهام
که انتظار کشیدهام
و به انتظار گذاشتهام
رنج را باور کن!
و فردا
و قاصدک
و خورشید
و مردمکهای ِ خیس.
رنج را باور کن!
چراغ را که خاموش نمیشود
و دستهایی که با دستهای ِ تو
گرم و زندهاند.
بامداد /.
