چانه زدن یا بازی کردن؟ (داستان نقاشی که تابلویش را ارزان فروخت)

۱

سابقه‌ی آشنایی من و فرانک به چند روز بیشتر نمی‌کشید. از دو قاره‌ی مختلف آمده بودیم: او در آمریکای لاتین زندگی می‌کرد و من در اروپا. هر دو در یک کنفرانس آکادمیک که بنا به سنت برگزار کنندگانش در هتلی دورافتاده از شهر اما واقع در یکی از زیباترین مناطق ایتالیا  برگزار می‌شد شرکت کرده بودیم. فرانک شخصیت دوستانه و مثبتی داشت و آدمی بود که می‌شد باهاش در مورد موضوعات مختلف حرف زد. مثلا معتقد بود خیلی از اروپایی‌ها از جمله خودش قبل از این‌که سال‌ها پیش هلند را به قصد زندگی و کار در آمریکای لاتین ترک کند دچار نوعی «تکبر اخلاقی» (moral arrogance) هستند (این اصطلاح از اوست و من سعی کرده‌ام معادل فارسی‌ای برایش پیدا کنم). تکبر اخلاقی به این معناست که باور داشته باشی مرجع اراده و شعور فقط در تو و امثال توست و در جایگاهی قرار داری که می‌توانی بهترین قضاوت اخلاقی را درباره‌ی موضوعات چالش‌برانگیزی که در جوامع مختلف وجود دارد داشته باشی. به نظر فرانک بیشتر اروپایی‌ها در مواجهه با کشورهای غیراروپایی دچار تکبر اخلاقی هستند که چون نیک در آن بنگری چیزی جز اقتدارگرایی (authoritarianism) نیست و بیشتر نتیجه‌ی «کوری و کم اطلاعی» است تا شرارت و بدخواهی و به همین خاطر حتی می‌شود آن‌را نوعی «جهل اخلاقی» (moral ignorance) دانست. خلاصه این‌که فرانک تعریف کرد که چطور به تدریج طی سال‌های زندگی در آمریکای لاتین نسبت به تکبر اخلاقی‌اش آگاه شده و سعی کرده آن‌را آرام‌آرام و برای همیشه کنار بگذارد.

اما این‌ها مقدمه‌ای بود برای روایتی که می‌خواستم برایتان تعریف کنم.

۲

همان‌طور که گفتم هتل در منطقه‌ای دور از شهر قرار داشت. روی تپه‌ای سرسبز که مشرف بود به دره‌ای زیبا که امتدادش به شاخه‌های آلپ می‌رسید و پوشیده از برف و مه بود. در ساعت‌های استراحت می‌شد توی این تپه و منطقه‌های اطراف آن پیاده‌روی کرد و چند روستا یا شهر کوچک هم روی تپه‌های مجاور قرار داشت. یک شب که فرانک را دیدم تعریف کرد که از نقاشی که در شهر کوچک واقع در تپه‌ی مجاور زندگی می‌کند یک تابلوی نقاشی خریده است.

گفت قبل از این‌که به ایتالیا برای شرکت در این کنفرانس بیاید قصد داشته که یک تابلوی نقاشی خریداری کند. می‌دانسته که با توجه به نزدیکی نسبی محل کنفرانس به مراکز فرهنگی بزرگ ایتالیا (مثل فلورانس) احتمال این‌که بتوان آثار هنری با قیمت مناسب پیدا کرد زیاد است. در عین حال او می‌دانسته که استودیوها و فروشگاه‌هایی که در این نواحی شهری اصلی قرار داشته باشند احتمالا توریست‌محور هستند و طبعا متمایل به گران‌تر فروشی. در ضمن به نظر او نقاش‌هایی که با هدف نزدیک‌تر بودن به مراکز هنری از سراسر اروپا به این منطقه می‌آیند احتمالا محل زندگی‌شان را داخل شهرهای بزرگ انتخاب نمی‌کنند، چون این کار برایشان هزینه‌ی زیادی خواهد داشت. در عوض شهرهای کوچک یا روستاهایی که به این مراکز فرهنگی نزدیک‌ باشد محل مناسب‌تری برای اقامت آن‌ها خواهد بود. به این ترتیب آن‌ها بدون این‌که هزینه‌ی زیادی برای زندگی و اقامت بپردازند به مراکز هنری بزرگ نزدیک هستند. خلاصه این‌که فرانک حدس زده بود در شهری کوچکی که در تپه‌ی مجاور قرار داشت احتمالا چندین نقاش زندگی می‌کنند.

با این تصور یک روز تعطیل (کنفرانس هر روز برقرار بود اما کشور چند روز در تعطیلات رسمی بود) فرانک به شهر مذکور می‌رود و چرخی در آن می‌زند. متوجه سه تا مغازه یا استودیوی نقاشی می‌شود که آثاری را برای فروش به عرض گذاشته بودند. دو تا از مغازه‌ها باز بودند و سومی تعطیل. فرانک حدس می‌زند که اگر نقاش مذکور در سفر نباشد احتمالا از همه موفق‌تر است چرا که از امکان بهره‌مند شدن از روزهای تعطیل برخوردار است. این نشان می‌دهد که شناخته شده است و نیازی نمی‌بیند حتما با حضور بیشتر در مغازه خود یا آثارش را به مشتری‌ها معرفی کند. در ضمن فرانک از یکی از آثاری که در مغازه قرار داشت خودشش آمده بود و به قولی چشمش را گرفته بود.

فرانک به شماره‌ای که پشت شیشه‌ی استودیو قرار داشته زنگ می‌زند و از قضا نقاش در خانه‌اش در همان نزدیکی‌ها بوده و بعد از خوش و بشی کوتاه و آگاه شدن نقاش از قصد فرانک در محل حاضر می‌شود و مغازه‌اش را باز می‌کند. فرانک متوجه می‌شود که تابلویی که چشم‌اش را گرفته (اسمش را بگذاریم تابلوی الف) از بودجه‌ای که برای خرید تابلو در نظر گرفته گران‌تر است. از طرفی دوست نداشته با نقاش بر سر اثرش چانه بزند و یکی به دو کند. این‌جاست که به جای چانه زدن دست به یک تاکتیک ویژه می‌زند:

فرانک تابلوی الف را نشان می‌دهد و می‌گوید:

من خیلی از این تابلو خوشم آمده اما متاسفانه بودجه‌ی من برای خرید آن کافی نیست.

بعد به تابلوی دیگری (اسمش را بگذاریم تابلوی ب) که قیمتی حدود نصف قیمت تابلوی الف دارد اشاره می‌کند و می‌گوید:

اگر چه این تابلوی مطلوب من نیست اما به بودجه‌ی من می‌خورد. پس من این را می‌خرم.

فرانک روان‌شناسی نقاش را می‌شناسد. از نظر او نقاش در درجه‌ی اول یک هنرمند است تا فروشنده. او دوست دارد مشتری‌هایش تابلویی را که دوست دارند از او بخرند حتی به بهایی کمتر، چرا که این کار حس رضایت خاطر بیشتری به او می‌دهد. پول در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. این‌جاست که همان‌طور که فرانک پیش‌بینی کرده بود نقاش می‌گوید:

نه نمی‌شود. تو باید همان تابلوی الف را برداری، اشکالی ندارد، قیمت آن‌را به اندازه‌ی تابلوی ب پایین می‌آورم.

در نتیجه فرانک همان‌طور که برنامه‌ریزی کرده بود موفق می‌شود تابلوی الف را به قیمت تابلوی ب بخرد بدون آن‌که وادار شده باشد با نقاش سر قیمت چانه بزند.

۳

از آن موقع تا به حال به این واقعه فکر می‌کنم. آیا فرانک کار غیراخلاقی‌‌ای انجام داده است؟ قضاوت درباره‌ی ارزش اخلاقی کار فرانک به چارچوب اخلاقی‌ شما مربوط می‌شود. فرانک بلوف زده اما کلاه‌برداری نکرده و دروغ آشکاری هم نگفته (شاید بشود استدلال کرد که او با بلوفی که در مورد تابلوی ب زده دروغ گفته است. اما فرض کنید او بلوف نزده باشد. فرض کنید چنانچه نقاش رضایت نمی‌داد فرانک همان تابلوی ب را به همان قیمتی که بود می‌خرید). پس چطور می‌توان او را متهم به ارتکاب کار غیراخلاقی کرد؟

آن‌چه در این داستان من را اذیت می‌کند استفاده‌ی ابزاری فرانک از نقاش و در واقع جهان‌بینی نقاش به عنوان یک هنرمند است. فرانک در نقش یک علاقه‌مند به نقاشی ظاهر شده و کسی که حاضر نیست برای خرید تابلوی مورد علاقه‌اش چانه بزند. شاید اگر او در نقش دیگری ظاهر می‌شد و مثلا بر سر قیمت تابلوی الف وارد فرایند چانه‌زنی می‌شد نقاش هم همین نقش را می‌گرفت و او هم سعی می‌کرد چانه بزند. اگر چه احتمالا این نقشی نبود که نقاش دوست داشت بازی کند اما در آن صورت نمی‌شد فرانک را به فریب دادن نقاش متهم کرد. فرانک اما از در دیگری وارد می‌شود. او در واقع قصد چانه‌زنی دارد، اما به نقاش درباره‌ی قصدش دروغ می‌گوید. فرانک وانمود می‌کند علاقه‌ای به چانه‌زدن بر سر آثار هنری که ارزش آن‌ها فرامادی است ندارد و نقاش او را باور می‌کند. در یک چارچوب اخلاقی سخت‌گیرانه فرانک به قصد سودجویی انسان دیگری را فریب داده است و در نتیجه مرتکب فعلی غیر اخلاقی شده است.

اما می‌توان به این کار سهل‌گیرانه تر هم نگاه کرد. آن‌ها وارد فرایند معامله شده‌اند و معامله هم مثل هر فرایند تعاملی رسمی یا غیررسمی دیگری حاوی مولفه‌هایی از جنس بازی‌های روانشناسیک است. دو طرف به نوبه‌ی خود و به شیوه‌ی خود کارت‌های خود را بازی می‌کنند بدون آن‌که نیت کلاه‌برداری داشته باشند یا فعلی غیرقانونی مرتکب شوند. نقاش دوست دارد تابلویش را به کسی بفروشد که آن‌را دوست دارد و علاقه ندارد بر سر آثارش چانه بزند و ترجیح می‌دهد مشتری‌هایش در قامت فرانک ظاهرا شوند. فرانک این را می‌داند و آن‌چه نقاش می‌خواهد به او می‌دهد. نقاش این را می‌فهمد و به فرانک پاداش می‌دهد: تابلوی مورد نظر فرانک را به بهایی ارزان به او می‌فروشد. هر دو می‌دانند چه اتفاقی رخ داده است. هر دو از آن‌چه رخ داده و از آن‌چه گرفته‌اند و داده‌اند راضی هستند. کار غیراخلاقی‌ای انجام نشده است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

من و دخترک گل‌فروش سر چهارراه

پشت چراغ قرمز ترمز می‌کنم و همان‌طور که توی حس صدای شجریان هستم، دختربچه‌ای کنار پنجره ظاهر می‌شود و از من می‌خواهد که از او شاخه‌ای گل خریداری کنم. پول خرد به اندازه کافی توی ماشین دم دست دارم. از گل هم بدم نمی‌آید. شاید باید یک شاخه گل از دخترک بخرم.

دخترک کمتر از ۱۰ سال سن دارد. با هر معیاری که حساب کنم، او یک کودک است. کودکان نباید کار کنند، آن‌هم کاری این طور خشن در محیطی چنین خطرناک. کسی که این کودک را سرچهارراه‌ها و توی این شهر خراب به کار واداشته، شاید آدم بیچاره‌ای بوده قبول، اما این دلیل نمی‌شود که فرزند خردسالش را به کار وادار کند. تازه این احتمال هم هست که طرف آدم بیچاره‌ای نبوده و چند تا یا چندده‌تا از این بچه‌ها را به زور تازیانه به کار گرفته و آخر شب هم هر چه درآورده‌اند از حلقوم‌شان می‌کشد بیرون. خلاصه این‌که من با یک مورد «کار کودک به خاطر فقر خانواده» طرف هستم و یا با خوکی که خون بچه‌ها را توی شیشه می‌کند. در هر دو حالت، من نمی‌توانم با خرید شاخه‌ای گل، این وضعیت را تایید کنم. من نه می‌توانم از وضعیتی که در آن کودکی وادار به کار می‌شود حمایت کنم، و نه می‌توانم طرفدار یک خوک استثمارگر بچه‌های بی‌سرپرست باشم. — اما دخترک بی‌گناه است. او را مجبور کرده‌اند.  — ربطی به موضوع ندارد. پولی که من به این دخترک بدهم، اولا خرج رفاه او نخواهد شد (توی جیب دیگری خواهد رفت) ثانیا استمرار این وضعیت رقت‌بار را تضمین خواهد کرد.

چراغ سبز شده است. دخترک التماس می‌کند. سعی می‌کنم چشم‌ام توی چشم‌هایش نیفتد. می‌گویم: «تو نباید توی این سن کار کنی».  قلبم تیر می‌کشد. پایم را روی گاز می‌گذارم.

می‌دانم تا چند روز بعد سوالی روحم را خواهد جوید: «آیا اشتباه کرده‌ام؟»


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مواظب باشید موقع خروج از بزرگراه سرتان کلاه نرود

این سناریوی کلاهبرداری (scam) در نزدیکی منزل ما برای یکی از همسایه‌ها رخ داده است. بیشتر طرح‌های کلاه‌برداری از الگوهای تثبیت شده و «امتحان‌پس‌داده» استفاده می‌کنند. با آشنایی با این الگوها شاید بتوانیم احتمال این‌که کلاه سرمان برود را کم کنیم (شاید!).

نکته: در این سناریو دو کلاه‌بردار و یک قربانی در خروجی یک بزرگراه نقش دارند و هدف اخاذی از قربانی است. همین طرح کلاه‌برداری با تغییراتی می‌تواند در موقعیت‌های دیگر و با اهداف دیگر اجرا شود.

طرح‌ کلاه‌برداری «اخاذی در بزرگراه»

شرکت‌کنندگان: کلاه‌بردار اول (اولی)، کلاه‌بردار دوم (دومی)، قربانی

محل: یک دوربرگردان نه چندان شلوغ در یک بزرگراه شهری ، طرف‌های آخر شب.

هدف: اخاذی پول از قربانی بدون درگیری و خشونت

شرح:

ساعتی از شب گذشته، کلاه‌بردارها یک دوربرگردان نسبتا خلوت در یک بزرگ‌راه را انتخاب می‌کنند. یکی از آن‌دو در مسیر داخل دوربرگردان کمین می‌کند و دومی در بزرگراه قبل از خروجی دوربرگردان مستقر می‌شود و خودرو‌ها و سرنشین‌های داخل آن‌را زیر نظر می‌گیرد. او در جستجوی خودرویی تک‌سرنشین است که نوع آن و چهره راننده هم مناسب کلاه‌برداری تشخیص داده شود.

پس از انتخاب قربانی، به اولی که در دوربرگردان مستقر شده علامت می‌دهد. همان‌طور که قربانی در حال پیچیدن در دوربرگردان است (و دید خوبی هم ندارد و سرعت ماشین هم کم است) اولی خودش را با آینه ماشین می‌کوبد و فریاد بلندی می‌زند. راننده با تصور این‌که با فردی تصادف کرده توقف می‌کند و از ماشین پیاده می‌شود. در همین لحظه دومی هم سر می‌رسد و شلوغ می‌کند که ای داد و بیداد چه شد … یا ابوالفضل و غیره. بعد هم به قربانی می‌گوید که آدم خیلی خوبی است که در نرفته و واقعا انسانیت به خرج داده و غیره. اولی هم در تمام مدت وانمود می‌کند دست یا پایش شکسته و با صدای بلند آه و ناله می‌کند. دومی قربانی را متقاعد می‌کند که وضعیت اولی ناجور است و باید حتما او را به بیمارستان برسانند. قربانی که دستپاچه شده است قبول می‌کند. توی راه اولی دست یا پا یا شکمش را که قبلا رنگ کرده به نشانه کبودی نشان می‌دهد (با همکاری دومی) و دومی هم کم کم قضیه را بزرگ می‌کند که این آقای راننده آدم شریفی است و به خاطر تو نگه داشته و فرار نکرده. حالا اگر شکایت نکنی بهتر است و برای این آقا دردسر درست نکن. بازداشتش می‌کنند و تا پای این آدم به بیمارستان برسد برایش پرونده جنایی تشکیل می‌دهند و به خاطر انسانیت هم که شده نگذار این مرد شریف آبرویش به خطر بیفتد. کم کم داستان به سمتی می‌رود که اولی رضایت دهد مقداری پول بابت هزینه درمان و گچ بندی و خسارتی که به او وارد شده از قربانی بگیرد و در عوض خودش به کمک دومی به بیمارستان بروند تا به این ترتیب دردسری برای قربانی ایجاد نشود. قربانی در این لحظه حتی اگر به کل داستان شک هم کرده باشد به خاطر فرار از دردسر حاضر می‌شود چند صد هزار تومان به آن‌ها بدهد تا از دستشان خلاص شود.

در همین رابطه: مواظب باشید کیف پر از پول کلاه سرتان نگذارد


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سگ‌ها دیگر به مرگ طبیعی نمی‌میرند

زمانی بود* که آدم‌ها و سگ‌ها ول بودند زیر سقف آسمان و تا حد زیادی همان حیوانی بودند که هستند. آدم‌ها خودشان را خیلی از سگ‌ها متمایز یا برتر نمی‌دیدند یا اگر هم می‌دیدند در عمل زندگی‌شان خیلی طبیعی‌تر و سگ‌وارتر از آدم‌های شهری امروزی (دست کم در اروپا) بود. آدم‌ها و سگ‌ها هر دو داشتند برای رفع نیازهای اولیه زندگی‌شان جان می‌کنند: هر دو مثل هم، مثل سگ. آن‌ها هم‌ردیف و هم‌کار بودند. انسان وامانده اسیر جبر طبیعت و زمانه بود و به سگ نگاهی می‌انداخت و تصویری از خودش را در او می‌دید. موجودی درب و داغان که همیشه گرسنه است و شاید برای رسیدن به لقمه‌ای نان مجبور باشد جان بکند. آدم از خدمات سگ برخوردار می‌شد و سگ هم از مزایای بودن در کنار انسان. شاید سگ‌ها حق و حقوق بالایی نداشتند و ممکن بود با سنگ یا لقد نوازش شوند و غذای درستی گیرشان نیاید، اما خوب آن موقع‌ها آدم‌ها هم حق و حقوق بالایی نداشتند. نه خبری از بیمه و تامین اجتماعی بود و نه مفاهیمی مثل حقوق شهروندی و امنیت جانی و غیره چندان معنایی داشت. آدم‌ها به زمین نزدیک‌تر بودند، تا حدی که می‌شد گفت آدم‌ها همراه با گیاه و حیوان در طبیعت و با طبیعت زندگی می‌کردند و با محیط اطراف خود فاصله عینی یا ذهنی زیادی نداشتند.

به تدریج که انسان مدرن شد و سطح زندگی فردی و اجتماعی‌اش بالاتر رفت به همان نسبت دارای حق و حقوق شد. او دیگر برای رفع نیازهای اولیه زندگی‌اش تقلا نمی‌کرد و دغدغه‌های عالی‌تری پیدا کرده بود. انسان مدرن از زیست‌گاه تاریخی و بومی خود فاصله گرفت و روز به روز فاصله‌اش با خاستگاه قدیمی‌اش بیشتر شد. به همان نسبت هم فاصله‌ ذهنی‌اش با گیاه و حیوان بیشتر شد و سگ تبدیل شد به یک موجود دوردست و بیگانه شده و یک وسیله که می‌شد مالکش شد. انسان مدرن مثل انسان قدیم از همزیستی با سگ بهره می‌برد (و برعکس) اما یک چیز فرق کرده بود. فاصله ذهنی آن دو به مراتب بیشتر از قبل شده بود. سگ دیگر خیلی پایین رفته بود. آن قدر که کم کم تبدیل شده بود به یک شیء، یک کالای مصرفی که البته باید حقوقش را رعایت کرد. چرا که حالا انسان مدرن برای حیوانات هم مفاهیم مشابهی در نظر گرفته بود. البته این مفاهیم خیلی ظاهری بودند چرا که انسان جدید عملا رفتاری فاشیستی با سگ‌ها داشت. نژاد آن‌ها را دستکاری می‌کرد و تصمیم می‌گرفت کدام سگ با کدام جفت جور شود تا ژن بهتری داشته باشد. انسان مدرن همزمان با شیء کردن سگ سطح زندگی او را بالا آورد و فرایند کالاسازی از سگ را سرعت بخشید. سگ‌ها مثل محصولات یک کارخانه تولید لوازم خانگی دستکاری ژنتیکی شدند و با توجه به زاد و ولد سریع سگ‌ها به سرعت سگ‌های جور واجور از انواع نگهبان و بزرگ جثه گرفته تا مدل‌های موشی و نازنازی تولید شد. سگ‌ها محصولاتی شدند که می‌شد آن‌ها را خرید، مصرف کرد و دور انداخت (بله سگ‌ها در صورت پیر یا از کار افتاده شدن نابود می شوند یا به عبارت دیگر دور انداخته می‌شوند). نگاه انسان جدید به سگ دیگر یک نگاه «من و تو هر دو جانور هستیم مثل هم» نبود بلکه بیشتر به این شبیه شد که «من انسان و ارباب هستم و تو یک شیء و کالا هستی و من می‌توانم تو را مصرف کنم».

انسان امروز سگ را ظاهرا خیلی بالا آورده است به حدی که سگ‌ها توی تخت‌خواب ارباب‌هایشان هم می‌خوابند و غذای خوب و امکانات درمانی و تفریحی در اختیارشان قرار داده می‌شود. سگ‌های قدیم این طور نبودند. آن‌ها توی بیابان‌های اطراف روستاها یا شهرها ولو بودند و به سختی غذایی گیرشان می‌آمد و با سرما و گرسنگی دست به گریبان بودند. اما در عوض، آن سگ‌ها با آدم‌ها برابر بودند و مثل همان‌ها بزرگ می‌شدند و مثل همان‌ها پیر می‌شدند و می‌مردند. آدم‌های امروز تامین اجتماعی دارند و جامعه تا آخرین لحظه مواظبشان است. سگ‌های امروزی غذای خوب می‌خورند و واکسینه می‌شوند، اما به دلخواه دستکاری ژنتیکی می‌شوند و به گاه پیری و رنجوری کشته می‌شوند. سگ‌ها دیگر به مرگ طبیعی نمی‌میرند

* این یک نوشته مستند یا علمی نیست. اما به این فکر کنید که چرا ما حق داریم مالک سگ‌ها باشیم، آن‌ها را دستکاری ژنتیکی کنیم یا به دلخواه بکشیم؟ چون کم‌هوش‌ترند؟ چون ضعیف‌ترند؟ چون انسان نیستند؟


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

پیروزی سرخ نه، پیروزی سبز آری

برای ما پیروزی آسان است. خیلی خیلی ساده. کافی است همه دیوانه شویم. کافی است همه کوکتل‌مولوتوف به دست بگیریم و ظرف یک هفته تمام ساختمان‌ها و اداره‌ها و ارتش‌ها و سپاه‌ها و لباس‌شخصی‌ها و یونیفورم‌پوش‌ها را متلاشی کنیم. مطمئن باشید وقتی میلیون‌ها نفر دیوانه شوند، هیچ ارتش منظم و غیرمنظمی نمی‌تواند جلویشان را بگیرد. ما نیرومند هستیم. مگر در این‌که می‌توانیم پیروز شویم شکی هم هست؟

اما آیا پیروزی کافی است؟ این سوالی است که تک تک ما باید از خود بپرسیم.

ما می‌دانیم خشونت یعنی چه. ما وحشت و خشونت دهه‌ها‌ی پنجاه و چهل و دهه‌های قبل و دهه‌های بعد را فراموش نکرده‌ایم. ما نه جنایت‌های صدامیان را فراموش کرده‌ایم و نه خشونت تاریخ‌سوز مغول‌ها را. ما تاریخ پر از خشونت‌ و مظلومیت‌مان را فراموش نکرده‌ایم. ما خشونت را با پوست و خون‌مان حس کرده‌ایم. فراموش نمی‌کنیم. فراموش نمی‌کنیم. فراموش نمی‌کنیم.

هر لحظه باید به خودمان یادآوری کنیم. اگر سلاح و فرمان در درست دیوانگانِ مستِ لات است ما که دیوانه نیستیم. باید آرام باشیم. باید از خشونت پرهیز کنیم. باید از رادیکالیزه شدن و هیجان‌زده شدن و فرصت را سپردن به فرصت‌طلبانی جدید که بر موج احساسات و هیجانات پاک مردم سوار می‌شوند پرهیز کنیم.

ما در برابر باتوم‌زن‌های بی‌مخ، چماق به دست نمی‌گیریم. در برابر چاقوکش‌های لات، چاقو به دست نمی‌گیریم. در برابر کلت‌های کمری آدم‌کش‌های مزدور، اسلحه به دست نمی‌گیریم. ما جایی را آتش نمی‌زنیم و کوکتل‌مولوتوف به سمت ماشین‌های مقدس پرتاب نمی‌کنیم. آتش زدن بانک‌ها و اتوبوس‌ها، دیوانه شدن و شیشه شکستن و آسمان و زمین را قرمز کردن و منفجرکردن تار و پود شبکه‌ای دولت عدالت‌پرور ما را البته که پیروز می‌کند، اما ما این نوع پیروزی را نمی‌خواهیم، چون می‌دانیم که این نوع پیروزی‌ها چیزی جز شکست‌های تاریخی نیستند.

فراموش نمی‌کنیم که پیروزی مهم نیست، چطور پیروز شدن مهم است. ما پیروزی سرخ نمی‌خواهیم، اجازه دهید سبز بمانیم و سبز پیروز شویم.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

نقطه‌ی ماکسیمم نزدیک است

1.

اوایل همین سال میلادی بود که اسرائیل به غزه حمله کرد. یعنی بهتر بگویم، دوباره حمله کرد. چون اسرائیل پیوسته در حال تهاجم به ماهیت مردم فلسطین و غزه بوده است. اسرائیلی‌ها «همه» کاری کردند. دقیقا «همه» کاری کردند. حتی کارهایی که اگر بشنوید یا بخوانید «باور» نخواهید کرد.

ارتش منظم و مدرن اسرائیل به صفوف نامنظم خانه‌های مردم بی‌دفاع حمله کرد. هواپیماهای بلندپرواز و چابک‌اش موشک‌ها و بمب‌ها بر سر مردم ریختند. سربازها وارد شهر شدند و همان‌طور که مردم به خانه‌هاشان پناه بردند با تانک‌ها وارد خانه‌ها شدند. بعد آدم کشتند. زن کشتند، بچه کشتند، غیرنظامی کشتند چرا که دیگر فرقی بین نظامی و غیرنظامی نبود. همه باید تنبیه می‌شدند. مدرسه‌ی سازمان ملل پر از پناه‌جویان بی‌دفاع بمباران شد، مرکز پلیس بمباران شد، نیروگاه تعطیل شد، اداره‌ها بمباران شدند، خانه‌ها به صورت فله‌ای تخریب شد و آدم‌ها فوج فوج سلاخی شدند یا با بمب‌های فسفرین سوزانده شدند.

حضور خبرنگاران ممنوع شد،‌ دستگاه پروپاگاندای صهیونیسم محلی و جهانی خودش را مظلوم نشان داد. و بعد…

لحظه‌ای رسید که دیگر چیزی برای خراب کردن و حریمی برای شکستن و جرمی برای مرتکب شدن باقی نماند. و جنایتکار در اوج قدرت، خلع سلاح شد چرا که دیگر بیش از آن جنایتی نمی‌توانست انجام بدهد. او به نقطه‌ی ماکسیمم تابع جنایت رسیده بود و از آن پس به جبر ریاضی وادار به سقوط بود. وقتی چیزی برای نابود کردن باقی نمانده باشد،‌ وقتی جنایتی برای انجام دادن باقی نمانده باشد، وقتی قانونی برای شکستن باقی نمانده باشد، نابودگر از نابودگری دست برمی‌دارد، جنایت‌کار دست از کشتار می‌شوید و قانون‌شکن تسلیم قانون می‌شود.

برخی از تحلیل‌گران نوشتند، اسرائیل در هر جنگ سیستماتیک و منظمی پیروز می‌شود، اما مشکل اسرائیل این است که دیگر چیزی برای فتح کردن باقی نمانده است. مگر این‌که همه‌ی مردم غزه را بکشد. مردم غزه از نظر علم نظامی شکست خوردند، اما چون هنوز زنده هستند پیروز شده‌اند. اسرائیل وحشیانه ساختمان‌ها و خانه‌ها را ویران کرد و آدم‌ها را کشت، اما نتوانست «زندگی» را بکشد.

این گونه است که در یک جنگ فرسایشی و نامنظم هیچ ارتش منظمی پیروز و کارآمد نیست. ارتش‌های بزرگ به صورت منظم حمله می‌کنند و به راحتی ویران می‌کنند اما بعد که همه‌ی هدف‌های کلاسیک ویران شد در می‌مانند. آن‌ها از سر ناچاری دست به دامن جنایت و خشونت می‌شوند و به سرعت قله‌های قساوت و آدم‌کشی را هم فتح می‌کنند تا جایی که دیگر نه هدفی برای ویران کردن باقی می‌ماند و نه جنایتی برای مرتکب شدن. آن‌گاه مثل لاشه‌ای سنگین و متعفن روی وزن خود سقوط می‌کنند و با صدایی گوش‌خراش فرو می‌پاشند. آلمان در اروپا، آمریکا در ویتنام، شوروی در افغانستان، اسرائیل بارها و بارها در لبنان و فلسطین و … یادتان نرود.

2.

شبیه همین اتفاق می‌تواند در هر کشور دیگری رخ دهد. شاید همین امروز در ایران ما هم در حال رخ دادن باشد.  دستگاهی عظیم (دست‌کم بخش‌ قابل دیدن و قابل توجهی از آن) به کمک لشگری از مردان و زنان اقتدارگرایش، مجهز به پول، رسانه، قوای چندگانه و تشکیلات عظیم در سایه، دستگاه‌های کافکایی امنیتی و فوق‌امنیتی و نظامی و شبه‌نظامی و کنترلی و اطلاعاتی و «فداییان چماق و پول» به جان مردم افتادند. آن‌ها شبکه‌های مخابراتی و رسانه‌ای را به سود خود محدود کردند، به صورت کور و پراکنده حرکت‌های اعتراضی مردم را سرکوب کردند، با استفاده از انواع حیلت‌های روانشناسی جمعی (و فردی) ترس و وحشت عمومی را در جامعه تزریق کردند، رهبران جنبش‌های غیرهمسو را دستگیر کردند،‌ بایکوت خبری و اطلاعاتی درست کردند، خون، خون سرخ و گرم جوان‌های بی‌گناه را روی سنگ‌فرش خیابان‌های شهر درست مقابل خانه‌هایشان ریختند، چشم‌های وحشت‌زده‌ی مردم را با انواع گازهای شیمیایی سوزاندند، به فرزندان‌شان در زندان‌ها تجاوز کردند، شهروندان بی‌دفاع را شکنجه کردند و جوان‌های مردم را مقابل خانه‌هایشان دستگیر کردند تا حتی جسدهای سوخته‌شان را هم تحویل‌ ندهند. آن‌ها خانواده‌های سوگوار قربانیان را به سرنوشتی شوم تهدید کردند تا در حالی که خون می‌گریند لبخندهای رضایت بزنند.

رسانه‌های انحصاری شرایط را وارونه نشان دادند. متجاوزان، قربانی معرفی شدند. جای مردم و آشوب‌گران عوض شد. جسدهای سوخته‌ی فرزندان مردم انکار شد و چشم‌های تاول‌زده از داغ فرزندان و گازهای کورکننده، سرشار از اشک شوق و رضایت اعلام شد. با وقاحت هر چه تمام‌تر، سرخوردگی و وحشت و یاس و نفرت داغ‌دیدگان سیاه‌پوش، شور انقلابی چماق‌داران زنده‌خوار توصیف شد.

اما تا کجا تا چند می‌توان جنایت کرد و همین‌طور پله‌های ترقی جنایت‌کاری را طی کرد؟ جایی می‌رسد که دیگر جنایتی برای انجام دادن وجود ندارد. بالاتر از کشتار مستقیم مردم در خیابان‌ها، دستگیری بی‌گناهان،‌ تجاوز به بی‌دفاعان، دروغ‌گویی در رسانه‌های انحصاری و خیانت تاریخی به مردم چه جرم و چه جنایتی می‌تواند کرد؟ آیا تابع وقاحت، خیانت و جنایت نقطه‌ی ماکسیمم ندارد؟

در نقطه‌ی ماکسیمم، متجاوزان در حالی که تا دندان مسلح هستند خلع سلاح می‌شوند. مثل گردن‌کلفتی که داخل اتاقی شروع به لگدپراکنی کند و همه‌ی اشیاء داخل خانه را بشکند. لحظه‌ای خواهد رسید که دیگر چیزی برای شکستن وجود ندارد و آن‌گاه او که جز مشت زدن هنری بلد نیست مجبور خواهد شد به دیوارها مشت و لگد بکوبد. اما زورش به دیوار نمی‌رسد. زورش به زمین نمی‌رسد. زورش به سقف نمی‌رسد. او در این چهاردیواری زندگی می‌کند و محبوس شده است. او به غیر از این چهاردیواری که حریمش را شکسته است و به آن بی‌احترامی کرده است، جایی برای گریختن ندارد. و حال که همه چیز را شکسته جز مشت بر دیوار کوفتن تدبیری به ذهن‌اش نمی‌رسد. اهل خانه اما صبورند، خیلی صبورند. به لات مشت‌زن اجازه می‌دهند چند کاسه و بشقاب و آباژور را بشکند و بعد آن‌قدر در حصار ایمن خانه‌شان تقلا کند تا قوایش تحلیل رود و به پست‌ترین شکل ممکن جان دهد.

جنایت‌کار از داخل، بر دیوارهای خانه‌ی ما مشت خواهد کوبید و این‌قدر این‌کار را ادامه خواهد داد تا خسته شود. خانه اما همین‌جاست؛ جایی نمی‌رود. مردم ایران هزاران سال است این‌جا زندگی می‌کنند و احتمالا تا هزاران سال دیگر هم همین‌جا زندگی خواهند کرد. این خانه محکم‌تر از آن است که با مشت‌های جاهلان لات خراب شود.

نقطه‌ی ماکسیمم نزدیک است.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

یکی از خانه‌های این شهر – یک

در هر یک از پست‌های این مجموعه، یک «وبلاگ» از «وبلاگستان» معرفی و پیشنهاد می‌شود. عرصه‌ی معرفی وبلاگ مثل پرواز با گلایدر است: هم هیجان دارد و هم خطرناک است! پس این معرفی‌ها را با در نظر گرفتن این چهار نکته‌ انجام می‌دهم: یکم این‌که این معرفی‌ها به معنای تایید نظرات یا نوشته‌های نویسنده‌ی وبلاگ معرفی شده نیست و در واقع من معمولا نویسنده‌ی این وبلاگ‌ها را اصلا نمی‌شناسم. دوم این‌که صرفا وبلاگ‌هایی را معرفی می‌کنم که به نظرم «ارزش» خوانده شدن دارند. سوم این‌که (بدیهی) معرفی وبلاگ‌ها در این مجموعه به آن معنا نیست که وبلاگ‌هایی که این‌جا معرفی نمی‌شوند به نظرم ارزش خوانده شدن ندارند! چهارم این‌که اگر روزی روزگاری وبلاگ نویس «الف» و «ب» را معرفی کردم که خواسته یا ناخواسته دشمن خونی هم از آب درآمدند امیدوارم خودشان یا دیگران از من دل‌گیر نشوند که چرا هر دو را معرفی کرده‌ام!

یکی از خانه‌های این شهر – وبلاگ دشمن عزیز (Dear Enemy)

وبلاگ «دشمن عزیز»‌ (Dear Enemry) خودش را به صورت «نامه‌های عاشقانه‌ای از یک جنگ» توصیف میکند. آقای حسین شریف () نویسنده‌ی این وبلاگ، در کار مستندسازی (تدوین و فیلم‌نامه) است و گاهی وقت‌ها نمونه‌ی کارهایش را هم معرفی می‌کند. او درباره‌ی طیف متنوعی از موضوعات می‌نویسد، اما بیشتر از همه نکته‌ سنجی‌اش درباره‌ی رسانه‌ها و نقل قول‌هایی که از منابع مختلف می‌کند برایم جالب بوده است (مثلا همین پست اخیرش).

خوب قرار نیست پست‌های این مجموعه زیادی طولانی شوند. اگر نظر من را می‌پرسید، معطل‌اش نکنید و

مشترک وبلاگ «دشمن عزیز» شوید : این‌جا!

ایده‌های مهندسی خیلی خیلی کوچولو – دو

در این مجموعهایده‌های ساده و در عین حال ارزشمندی را که در کشورها یا شهرهای مختلف جهان دیده‌ام معرفی می‌کنم. مصداق عملی اکثر این ایده‌ها را «با چشم‌های خودم» دیده‌ام ولی برای تمرکز بیشتر بر نفس ایده‌ها، از ذکر محل مشاهده‌ی آن‌ها و سایر جزییات خودداری کرده و به ذکر انتزاعی آن‌ها اکتفا می‌کنم.

ایده‌ی شماره‌ی دو: در تقاطع‌ها به طرفین فرصت بدهیم (تقاطع‌های چهار زمانه)

می‌توان در چهارراه‌ها به جای این‌که همزمان با قرمز شدن چراغ برای یک طرف، چراغ طرف مقابل سبز شود حدود 15 ثانیه هر دو سمت را قرمز نگاه داشت. به عبارت دیگر به جای مدیریت ترافیک در تقاطع‌ها به صورت «سه مرحله‌ای» از مدیریت «چهار مرحله‌ای» استفاده کرد.

نمودار زیر بهتر می‌تواند گویای اختلاف این دو روش باشد:

4-stage-cross-sections-bamdadicom1

با این‌کار فرصت کافی به خودروهای طرف اول داده می‌شود تا با آرامش و خونسردی چهارراه را ترک کنند.


زیر باران می شود نوک دماغ خود را دید

توی ترافیک بودم و باران می‌بارید. این‌قدر سرجایم توی ماشین نشستم که خسته شدم. ماشین را گوشه‌ای رها کردم و دلم را به دریا زدم. هم خودم خیس شدم و هم دوربینم که ضد آب نیست. اما در عوض هم به مقصد رسیدم (مثل موش آبکشیده) و هم چند تایی عکس توی مسیر گرفتم. عکس‌ها ترتیب معینی ندارند.

اجازه دهید حسم را بگویم: وقتی باران می‌بارد، ماشین‌ها عین زندان می‌شوند. باید آمد بیرون و طعم رهایی را چشید. باور کنید.

01_mg_0273

وقتی باران می‌بارد و غروب هم باشد، تهران به یک پارکینگ بزرگ شبیه می‌شود.

02_mg_0277

جوب‌های تهران هم مثل خیابان‌هایش کم می‌آورند و زباله و آشغال و تندآب به پیاده‌روها سرازیر می‌شود.

03_mg_02841

زیر باران می‌توان برای خرید روزنامه از یک رودخانه‌ی باصفا عبور کرد.

04_mg_0288

فرق جوب‌ها و خیابان‌های تهران این است: جوب‌ها صاحب دارند.

05_mg_0290

زیر باران می‌شود چتر را با دوستی شریک شد.

06_mg_0272

زیر باران می‌شود، ساعت‌ها در انتظار چراغ سبز ماند.

07_mg_0293

زیر باران، در شهری که خیابان‌هایش از تراکم ماشین تبدیل به پارکینگ‌ عمومی شده‌اند، می‌توان دقیقه‌های طولانی منتظر یک «ماشین» شد.

08_mg_0302

زیر باران می‌شود توی ماشین نشست و تخته گاز داد که «بگذار من این چند متر را بگازم و رد شوم، این‌که عابران خسته خیس و آلوده شوند که اهمیتی ندارد». زیر باران می‌شود فقط نوک دماغ خود را دید.

09_mg_0303

زیر باران می‌شود از سر کار بازگشت در حالی که خرید خانه در دست‌هایت است.

10_mg_0304

زیر باران می‌شود دونفری از خیابان عبور کرد.

11_mg_0313

زیر باران می‌شود دونفری انتظار کشید.

12_mg_0314

زیر باران پاییزی می‌شود دونفری «خیس» شد.

13_mg_0270

زیر باران می‌شود خود را تا حد مرگ توی ماشین‌ها زندانی کرد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی