دوستان عزیز! حتماً متوجه شدهاید که مدتی است با آیدی بامدادی چندان فعال نیستم که دلایل متعددی دارد، اما مهمترینش این است که به این نتیجه رسیدهام که «بامدادی» متعلق به بخشی از تجربهٔ من در دنیای مجازی بود که مدتی است از آن عبور کردهام. من آیدی بامدادی را تا مدت نامعلومی در آینده حفظ خواهم کرد و آرشیو وبلاگ و سایر اکانتهای بامدادی تا وقتی که وبِ رایگان وجود داشته باشد در همان نشانیهای گذشته (یا نشانیهای جایگزین رایگان) در دسترس خواهند بود. با اینحال من با نامِ اصلیِ خودم در خدمت شما خواهم بود. بنابراین از شما که روزگاری بامدادی را دنبال میکردید خواهش میکنم هر خوبی یا بدی که از بامدادی دیدید را به بزرگواری خودتان ببخشید و به عبارتی آن بینوا را حلال کنید؛ و در عوض از شما دعوت میکنم از این به بعد خودِ این دوستِ کوچکتان، یعنی روزبه فیض را دنبال کنید. نشانیهای من در اینترنت عبارتند از:
وبلاگ کارگاه:
اینجا فضای تجربهگراتری دارد و برخی از بازتابهایم را نسبت به کتابها یا مطالبی که میخوانم مینویسم. http://feizonline.com/kargah
مجلهٔ یوتوپیا:
هدف من و دوستانم در مجلهٔ یوتوپیا بالا بردن «دانش بومشناسی» و «زیست پایا» به معنای عام آن است. به غیر از امورات مربوط به نگهداری و ویراستاری، آنچه در اینجا از من میبینید از جنسِ ترجمهٔ آثار کلیدی و ماندگار است. http://eco-literacy.net
https://t.me/utopiamag
کانال تلگرام:
که سعی میکنم اغلب مطالبی که در جاهای مختلف مینویسم را در اینجا هم بگذارم. https://t.me/roozbehfeiz
در توییتر: با اکراه در آن حضور دارم چون محیطی شتابزده و جویدهجویده و در نتیجه معمولاً بسیار سطحی است. با اینحال میدانم که بسیاری از دوستان و بزرگان در آن با درجاتِ مختلفی از وسواس حضور دارند. با اینکه لینک مطالبم را در توییتر هم میگذارم، بیشتر مطالب دیگران را دنبال میکنم و به جای منتشر کردن «توییت» معمولاً زیر توییتهای شما دوستان دیده یا نادیده کامنت میگذارم. در واقع فکر میکنم توییتر اگر کوچکترین ارزشی داشته باشد همین امکان گفتگوی یکبهیک با دیگران است. https://twitter.com/roozfeiz
در فیسبوک:
محیطی که کمترین علاقه را به آن دارم، اما چون میدانم برخی از دوستان اینجا را ترجیح میدهند، بیشتر مطالبی که مینویسم را اینجا هم بازنشر میکنم. https://www.facebook.com/rfeiz
مواضعِ عملیِ ترامپ، رئيس جمهورِ جنجالیِ آمریکا، روز به روز نسبت به ایران تندتر میشود و تصمیمِ اخیرِ او دربارهٔ برجام نیز مؤید چنین روندی است. ترامپ در فرمانِ اخیرِ خود تعهدِ ایران به برجام را تأیید نکرد؛ ولی در اقدامی که احتمالاً از آن هم مهمتر است، با اشاره به فرمانِ اجرایی ۱۳۲۲۴، کلیتِ سپاهِ پاسداران را یک سازمانِ تروریستی قلمداد نمود. این اقدامی کاملاً خصمانه و خطرناک است، چرا که اولاً بنیادِ معاهدههایِ بینالمللیِ ناظر بر جنگها و حقوقِ اسیرانِ جنگی را بیش از پیش متزلزل میسازد و ثانیاً ایران را به واکنشی تند ترغیب میکند. فرضاً ایران ممکن است به طورِ متقابل ارتش یا نیروهایِ ویژهٔ آمریکا را تروریستی اعلام کند و با توجه به حضورِ گستردهٔ این نیروها در منطقهٔ خاورمیانه، با آنها همانندِ گروههایی نظیرِ داعش یا القاعده برخورد کند. برایِ چنین کاری لازم نیست ایران حتماً مستقیماً واردِ عمل شود، بلکه میتواند از طریق سازمانها و گروههایِ نیابتیِ گستردهٔ خود اقدام کند. در صورتِ چنین رویکردی، آمریکا نیز وادار به واکنش خواهد شد و زنجیرهٔ این واکنشها میتواند به درگیریِ مستقیمِ نظامی بیانجامد.
طبیعی است که وارد شدنِ جنگِ مستقیم با آمریکا میتواند بسیار خطرناک و با عواقبِ غیرِ قابلِ پیشبینی باشد. دامنه و مقیاسِ چنین جنگی غیرِقابلِ مهار کردنِ خواهد بود و از نظرِ زمانی، وسعتِ نواحیِ درگیری، نوعِ درگیری و همینطور گروهها یا دولتهایی که مستقیم یا غیرمستقیم درگیر میشوند گسترده خواهد بود. تنها نتیجهٔ قطعیِ آن نیز تلفاتِ جانی، مالی و زیستمحیطیِ فراوان خواهد بود، اما احتمالاً هیچ حاصلِ قابلِ پیشبینیِ دیگری نخواهد داشت. حملهٔ نظامی به ایران قابلِ مقایسه با جنگها یا درگیریهای دو دههٔ اخیرِ آمریکا در افغانستان، عراق، لیبی، پاکستان، سومالی و یمن نخواهد بود و علیرغم همهٔ سروصداها و اقداماتِ خصمانهای که علیهٔ ایران انجام میشود، فکر نمیکنم در آمریکا ارادهٔ تأثیرگذاری برای ایجادِ چنین جنگی وجود داشته باشد. اما این به این معنی نیست که ظرفیت و امکانِ چنین جنگی وجود ندارد: هر اقدامِ خصمانهای که علیهِ ایران صورت میگیرد، خواهناخواه گامی به سویِ جنگ است. به همین دلیل هم هست که برنامهریزیهایِ دفاعی و سیاسیِ ایران باید به گونهای طراحی شود که تا حدِ امکان وقوعِ چنین جنگی را پرهزینه و دور کند.
علیرغمِ هجمهٔ عظیمی که علیهِ ایران در منطقه و جهان وجود داشته و دارد، سیاستِ ایران—تا امروز—برایِ ایجادِ بازدارندگی به صورتِ نسبی موفق بوده است. البته ما در همه جا به یک اندازه موفق نبودهایم و در حوزههایی اشتباهاتی جدی کردهایم و همینطور با مشکلاتِ بزرگی رو به رو هستیم. به نظرِ من سیاستِ بازدارندگیِ ایران را میتوانیم به درختی شبیه بدانیم که «یک تنه» و «پنج شاخهٔ اصلی» دارد. این پنج شاخه به ترتیبِ اهمیت عبارتند از (۱) مشروعیتِ داخلی مبتنی بر مردمسالاریِ بومی، (۲) گسترش، تعمیق و تقویتِ دوستیِ فرهنگی با جوامعِ منطقه، (۳) گسترش، تعمیق و تقویتِ دیپلماسیِ عمومی با دولتهایِ منطقه و جهان، (۴) گسترشِ توانمندیِ نظامی، شبهنظامی و دفاعیِ بومی و (۵) ایجادِ سازمانها و نهادهایِ نظامی و سیاسیِ نیابتی و دارایِ پیوندهایِ ارگانیک با ایران در منطقه.
اما تنهٔ درخت که پنج شاخهٔ آن را به هم وصل میکند و به آنها توان و نیرو و ثمر میبخشد «نظامِ اقتصادی پویا و پایایی» است که هم بتواند پاسخگویِ نیازهایِ متکثرِ جامعه باشد و هم با شرایطِ اقلیمی و زیستمحیطی سازگاری بلندمدت داشته باشد.
بیشتر از یک سال است که در بامدادی چیزی منتشر نکردهام، اگر چه در توییتر بیشتر فعال بودهام. دلیلِ ننوشتنم در بامدادی این بوده که فضایِ ذهنیام با نوعِ مطالبی که معمولاً در بامدادی منتشر میکنم فاصلهٔ بیشتری گرفته است: چند وقتی است که از جای خودم کنده شدهام و از جادههایِ آشنا دور افتادهام، در نتیجه دچارِ نوعی سرگشتگی و شیفتگی و بیتابی هستم که به شکلی غریب، هم امن و آسایش را از من گرفته و هم طمانینه و قرار را به من هدیه داده. به هر حال، در پیِ این تحولات، برایِ اینجا سه گزینه بیشتر ندارم: (۱) آنرا به حالِ خود بگذارم که نیمهمتروک باقی بماند و هر وقت که ذهنم نیاز به نوشتنیِ بامدادیگونه کرد—به آن معنایِ گذشتهاش—به آن سر بزنم؛ (۲) آنرا به کلی تعطیل کنم؛ یا (۳) سعی کنم هویتی جدید، سهلتر و متفاوت به آن بدهم تا بتواند سهمِ بیشتری از فراغتهایِ پراکندهٔ این روزهایم پر کند. گزینهٔ (۱) که ادامهٔ وضعِ فعلی است و پایا نیست؛ گزینهٔ (۲) را دوست ندارم، اگرچه احتمالاً منطقیترین گزینه است چون جا را برایِ چیزهای دیگر باز میکند؛ میماند گزینهٔ (۳) که برنامهٔ خاصی برایش ندارم، و گذاشتهام که به صورتِ خودبهخودی رخ دهد، یعنی نه سعی میکنم مانعش شوم، و نه سعی میکنم عمداً ایجادش کنم. این نوشته هم تلاشی است در همین راستا. نمیدانم قرار است به چه سمتی برود و در عینِ حال قصد ندارم آنرا به شکلِ معینی پیشمدیریت کنم.
شاید مهمترین موضوعِ روز مربوط به تحولاتِ کردستانِ عراق باشد که با برگزاریِ همهپرسیِ استقلال اقلیمِکردستان از عراق در حالِ اوج گرفتن است. چند نکته وجود دارد که این تحولات را به شکلی منحصر به فرد حساس و پیچیده میکند، به گونهای که به سختی میتوان راهِ درست را از صدها بیراههٔ خطرناکی که پیشِ روست تشخیص داد. من قصدِ ارائهٔ راهِ حل ندارم، صرفاً چند نکتهٔ به نظرِ خودمِ کلیدی را مطرح میکنم که خواهناخواه باید در رویکردِ درست به این قضیه لحاظ شوند:
اول اینکه نمیتوانیم آن روزهایی را که صدام حسین با بمبهایِ شیمیایی مردمانِ کرد را با وحشیگریِ بیمانندی قتلِ عام کرد فراموش کنیم. کردها مردمانِ صبور و غیوری هستند و این که نخواهند با شرایطِ مشابهی رو به رو شوند خواستهای عجیب نیست. اما شاید بپرسید آن واقعهٔ هولناک چه ارتباطی به همهپرسیِ امروز دارد؟ به نظرِ من ارتباطش واضح است: آن واقعه به این دلیل رخ داد که کردها حقِ تعیینِ سرنوشت و حقِ دفاع از خود نداشتند. اگر آن روز امکانِ تعیینِ سرنوشت و دفاع از خود را داشتند، تن به ظلمِ هیولایی مانندِ صدام نمیدانند. بنابراین، ارادهای که مردمِ کرد را به سویِ استقلالطلبی میبرد، به این تجربهٔ تلخِ تاریخی، و نمونههایِ مشابه، ولو کمرنگتر، گره خورده است. من شخصاً به این خواسته احترام میگذارم و با وجودی که در چند و چونِ آن بحثِ بسیار دارم، اما از لحاظِ اخلاقی به خودم اجازه نمیدهم طرفدارانِ آنرا در میانِ اقشارِ معمولیِ جامعه محکوم کنم.
دوم اینکه مسألهٔ کردستان فقط به اقلیمِ کردستان در شمالِ عراق ختم نمیشود. کردها در ترکیه، سوریه و ایران نیز زندگی میکنند و این ارادهٔ استقلالطلبانه—یا اگر دوست دارید «جداییطلبانه»—با شدت و حدتِ متفاوت در میانِ کردهایِ ساکنِ کشورهایِ همسایهٔ عراق نیز وجود دارد. شکی نیست که این ارادهای همهگیر نیست، اما به هر حال نمیتوان وجودِ آنرا نادیده گرفت. پررنگ شدنِ استقلالِ کردستانِ عراق اعتماد به نفسِ جداییطلبانِ کرد در کشورهایِ همسایهٔ عراق—از جمله ایران—را بالاتر خواهد برد و زمینه را برایِ جریانهایِ مدنی یا غیرمدنیِ جداییطلبانه فراهمتر خواهد کرد. اما این نوع جریانهایِ جداییطلبانه، با توجه به وضعیتِ پر تنشِ منطقه—که معمولاً متأثر از رقابتهایِ منطقهای و دخالتهایِ فرامنطقهای نیز هست—شکافهایِ اجتماعی را افزایش خواهند داد و میتوانند تا مرزِ ناآرامیهایِ غیرقابلِ مهار نیز پیش بروند. طبیعی است که از بیمِ چنین عاقبتی، حکومتهایِ مرکزی حساسیتِ ویژهای رویِ تمایلاتِ جداییطلبانه داشته باشند؛ حساسیتهایی که از یکسو قابلِ درک و حتی دفاع هستند، و از سویِ دیگر خشن و تمامیتخواهانه به نظر خواهند رسید. به هر حال، نه میتوان اهمیتِ ذاتی برایِ ایدهٔ حاکمیتِ مدرن قائل شد، تا حدی که به بهانهٔ حفظِ آن بتوانیم دست به هر جنایت و خشونتی بزنیم؛ و نه میتوانیم آنقدر سادهدل باشیم که امنیت و ثبات و آرامشِ حاکم بر یک کشور و یک جامعه را قربانی هوسها، دخالتها و فانتزیهای زودگذر کنیم و فتنهای بزرگتر از رویایِ استقلال ایجاد کنیم.
سوم اینکه نزدیکیِ رهبرانِ اقلیمِ کردستان به اسرائيل نشان دهندهٔ فرصتطلبی و کوتهاندیشیِ ایشان است که قطعاً عاقبتِ خوشی نخواهد داشت. در شرایطی که رژیمِ اشغالگر، استعمارگر و آپارتایدِ اسرائیل روزبهروز منزویتر و شکنندهتر میشود، این اتحاد نه تنها به سودِ کردستانِ عراق نیست، بلکه خواستهٔ قاعدتاً منطقی و قابلِ دفاعِ کردها را آلوده و مخدوش میسازد. از این گذشته، اسرائیل از مقایسهٔ تاریخِ خودش با جنبشِ استقلالطلبیِ کردها بهرهٔ فراوان میبرد و سرانِ کردها اگر ذرهای فراست میداشتند به هیچ عنوان نباید اجازه میدادند نزدیکیِ آنها به اسرائیل امکانِ این مقایسه و همانندپنداری را به وجود آورد. اسرائيل کشوری غصبی است که بر رویِ زمینهای دزدیده شده از اقوامِ دیگر بنا شده است، در حالیکه کردها ساکنانِ بومیِ سرزمینهایِ خودشان هستند. مقایسهٔ اسرائیل با کردستان، از یک سو این افسانهٔ موردِ علاقهٔ اسرائیل را تقویت میکند که «مهاجرانِ یهودیِ صهیونیست به سرزمینِ خودشان که تقریباً خالی از سکنه بود بازگشتند» و از سویِ دیگر کردهای عراق را «به دزدِ سرزمینِ دیگران»—اسرائیلی دیگر—شبیه میکند. سرانِ کردستانِ عراق احتمالاً نزدیکی به اسرائیل را به عنوانِ یک «فرصت» در نظر میگیرند که به آنها کمک خواهد کرد خواستهٔ خویش را پیش ببرند، اما همین تصورِ آنها که شراکت با اسرائیل را یک فرصت میبینند نشان دهندهٔ عمقِ کوتهنظریشان است. اسرائیل رژیمی ظالم و ناحق است و اتحاد با ظالم و ناحق نه تنها «فرصت» نیست بلکه ختمِ به خیر نیز نخواهد شد و فتنهها برپا خواهد ساخت.
چهارم مربوط به رویکردِ ایران، سوریه، ترکیه، و عراق در رابطه با ارادهٔ استقلالطلبی در کردستانِ عراق و کردهایِ ساکنِ این کشورهاست. نقشِ ایران بسیار کلیدی و ویژه است و درست به همین دلیل فراست یا اشتباهِ آن میتواند عواقبِ بسیار متفاوتی را در منطقه رقم بزند. در سوریه، کردها پس از رشادتهایی که در دفاع از سرزمینهایشان در مقابلِ تروریستهایِ داعش از خود نشان دادند، این سادگی را مرتکب شدند که خود را به نیروهایِ زمینی آمریکا تبدیل کنند تا در شرایطی که هیچ پایگاهِ اجتماعیِ واقعی در سوریه برایش باقی نمانده و عملاً قافیه را به جبههٔ مقاومت و روسیه باخته، بتواند به بازیگریِ خود در شرقِ سوریه ادامه دهد. اما شاید اشتباهِ بزرگترِ کردهایِ سوریه این بود که در بحرانیترین شرایطی که ارتشِ سوریه در حالِ جنگ با چندین جبههٔ مختلفِ تروریستی در مناطقِ مختلفِ این کشور بود، با نیروهایِ دولتی درگیر شدند و به این ترتیب آیندهٔ رابطهٔ خود با دولتِ مرکزیِ سوریه را به مخاطره انداختند. دور نیست روزی که آمریکا از سوریه عقب بنشیند و کردها مجبور باشند با همین دولتِ قانونی سوریه تعامل کنند و آن روز، دولتِ مرکزیِ سوریه تا جایی که بتواند کردهای سوریه را محدود خواهد ساخت. با همهٔ اینها، دولتِ سوریه، به واسطهٔ بحرانِ ناشی از جنگِ داخلی، دستِ کم تا آیندهٔ نزدیک نخواهد توانست نقشِ موثری بر تحولاتِ مربوط به کردستانِ عراق داشته باشد.
اما رابطهٔ کردهایِ مقیمِ ترکیه با حکومتِ مرکزیِ ترکیه—اگر چه نسبت به دهههایِ گذشته بهتر شده—پر از نقار، بیاعتمادی و نفرتِ نهفته است. کردها چیزی حدودِ یک سومِ جمعیتِ ترکیه را تشکیل میدهند و به همین نسبت رویکردِ ترکیه نسبت به تحولاتِ کردستانِ عراق کاملاً اقتدارگرایانه، تحکمآمیز و خشن است. طیِ سالهایِ بعد از شکلگیریِ کردستانِ عراق، ترکیه به بهانههایِ مختلف بارها به کردستانِ عراق حملهٔ نظامی کرده است که با سکوتِ نسبیِ محافلِ بینالمللی همراه شده است. البته، همراه با این حرکتهایِ خشن، ترکیه شریکِ مهمِ اقتصادیِ کردستانِ عراق نیز بوده، مثلاً عمدهٔ نفتِ این کشور از طریقِ بنادرِ ترکیه صادر میشود. در نهایت، تاریخچهٔ پر از تحکم و خشونتی که بینِ دولتِ ترکیه و اقلیمِ کردستان وجود داشته به این معناست که ترکیه نمیتواند نقشِ یک عاملِ میانه، ملایم و تعادلی را در قبالِ کردهایِ عراق بازی کند. اما دولتِ عراق نیز احتمالاً نخواهد توانست نقشِ ملایم و معتدلی بازی کند، چرا که مجبور به حفظِ تمامیتِ ارضیِ عراق است و حرکت در این مسیر خود به خود به معنایِ درگیری و دعوا بینِ کردستانِ عراق و دولتِ این کشور خواهد بود.
اما نقشِ ایران در این میان ویژه خواهد بود. اولاً، علیرغمِ محرومیتهایی که در منطقهٔ کردستانِ ایران وجود دارد و همینطور برخی تمایلاتِ احتمالیِ جداییطلبانه، پیوندِ اجتماعی، اقتصادی و فرهنگیِ کردهایِ ایران با سایرِ بخشهایِ ایران بسیار عمیق و گسترده است، به حدی که به سختی میتوان «ایران» را بدونِ حضورِ کردها تصور کرد، همانطور که ایران بدونِ حضورِ فارسها یا آذریها یا بلوچها غیرقابلِ تصور است. برخوردِ تندِ ایران با تحولاتِ کردستانِ عراق میتواند به ایجادِ شکافهایی عمیق در جامعهٔ ایران منجر شود که ممکن است به راحتی قابلِ ترمیم نباشند. ثانیاً، برخوردِ تند با کردهایِ عراق، صرفِ نظر از اینکه از نظرِ منطقِ کشورداری اشتباه است، از لحاظِ اخلاقی نیز قابلِ دفاع نیست؛ چرا که همانطور که عرض کردم این حقِ کردهاست که بخواهند حقِ دفاع از خود و حقِ تعیینِ سرنوشت داشته باشند. ثالثاً، حرکتهایِ تند نمیتواند این مسأله را حل کند و ایدهٔ کردستانِ مستقل را که در ذهنهای بسیاری شکل گرفته پاک سازد، بلکه صرفاً آنرا پررنگتر و موثرتر خواهد ساخت. حوزهٔ تمدنی ایران، شاملِ کردستان، آنقدر عمیق و نیرومند و جذاب هست که اگر دافعههایِ عمدی ایجاد نشود—به خصوص، خودِ حکومتِ ایران با بیدرایتی ایجاد نکند، بلکه برعکس، هوشمندانه عمل کند—خود به خود مانع از شیوعِ ایدههایِ جداییطلبی خواهد شد.
دیشب فیلمِ «من، دانیلِ بلیک» (I, Daniel Blake) ساختِ کِن لوچ را به اتفاق دیدیم. همانطور که انتظارش را داشتم فیلمِ خوب و تأثیرگذاری بود که تماشایِ آنرا اکیداً توصیه میکنم.
شخصیتِ اصلیِ داستان دانیل بلیک نام دارد که مردی نسبتاً میانسال (حدوداً ۶۰ ساله) و نجار است که به خاطرِ حملهی قلبی نمیتواند کار کند و مجبور شده برایِ دریافتِ کمک هزینه به خدماتِ اجتماعیِ انگلیس متوصل شود که با سیستمی ناکارآمد و غیرِ انسانی مواجه میشود. شخصیتِ دیگر یک «زن» است؛ مادری (تنها یا مطلقه) که دو فرزندِ خردسال (زیر ۱۲ سال) دارد و او هم برایِ سیر کردنِ آنها به خدماتِ اجتماعی رو آورده اما در نهایت به خاطرِ ناکارآمدیِ آن به تنفروشی کشیده میشود. این دو در طولِ فیلم با هم آشنا میشوند و دانیل به زن به صورتی ظاهراً بیچشمداشت کمک میکند. فیلم با مرگِ دانیل بلیک و سخنرانیِ زن تمام میشود.
تا آنجا که به چشمِ من آمد، مهمترین اجزا و نشانههایِ فیلم عبارتند از:
– همسایه: همسایهی دیوار به دیوارِ دانیل که به شکلی زیرکانه، اما تقریباً غیرقانونی، امرارِ معاش میکند و با دانیل رابطهی سرزنده و صمیمانهای دارد. علاوه بر این، مفهومِ همسایه به شکلی گستردهتر در فیلم مطرح میشود. در پایانِ فیلم، زنِ دوستش در نامهی دفاعیهای که از زبانِ دانیل میخواند به این اشاره میکند که «من به چشمهایِ همسایهام مینگرم». در اینجا منظورِ دانیل، سایرِ شهروندان است. منظورِ او این است که من شرمسایرِ سایرِ هموطنانم نیستم. در عینِ حال میدانیم که دانیل روابطِ بیپیرایش و خوبی با سایرِ افرادِ محله و جامعه دارد. در نتیجه میتوانیم اینطور برداشت کنیم که افرادِ جامعه نوعی همسایههایِ گستردهی او هستند.
– نجار: دانیل نجار است و اگر چه نمیتواند جایی شاغل شود (به خاطرِ تجویزِ پزشکهایش) اما کاملاً آمادهی کارِ مفید است. نجار بودنِ دانیل کاملاً در داستان پررنگ است. جایی دخترِ زنِ دوستش از او میپرسد آیا تو سرباز هستی؟ پاسخِ دانیل کلیدی است: «نه. از آن خطرناکتر هستم. من یک نجارم.»
– فاحشه: زنِ جوان که او نیز مانندِ دانیل از نظامِ خدماتِ اجتماعیِ طرد شده و در نهایت به تنفروشی رو میآورد. دانیل دوست و حامیِ او است.
– ماهی: دانیل نجار است و ماهی مهمترین نشانِ اوست. او در اوقاتِ فراغت ماهیهایِ چوبی میتراشد و به کمکِ آنها اشیاءِ تزئینی درست میکند. او یکی از این اشیاءِ دستساز را به دخترِ کوچکِ زنِ دوستش هدیه میدهد. وقتی که دانیل به واسطهی بیپولی وسائلِ منزلش را به سمسار میفروشد، از فروختنِ ماهیهایِ چوبی پرهیز میکند و میگوید اینها فروشی نیستند.
– خصوصیسازی: در دفاترِ خدماتِ اجتماعی اشارههایی کلامی و تصویری به این نکته میشود که بخشهایِ مهمی از این خدماتِ دولتی به شرکتهایِخصوصی واگذار شده است. جایی، حتی اشارهای به خصوصیسازی در بخشهایی از نیروی پلیس نیز میشود.
– حکومتِ مستبد: برخی از مردم نظیرِ دانیل به وضوح از دسترسی مناسب به خدماتِ دولتی محروم شدهاند و راهِ مناسبی برای اعتراض ندارند، بلکه اعتراضِ آنها با برخوردِ سرد و تحکمآمیز قانون مواجه میشود. در قسمتهایِ مختلف فیلم اینطور به نظر میرسد که پلیس، دوربینهایِ مداربسته، مأمورانِ حراست همیشه حاضر و آماده هستند، نه برایِ خدمت بلکه در قامتِ سرکوبگر. به کرات تابلوهایِ هشدار دهنده مبنی بر حضورِ دوربینهایِ مداربسته را میبینیم، نگهبانها و مسئولانِ حفظِ نظم پررنگتر از خادمانِ اجتماعی به چشم میآیند و هر گاه یکی از کارمندانِ وابسته به دولت اراده میکند پلیس فوراً ظاهرا میشود. این در حالی است که خدماتِ اجتماعی به کندی پیش میرود (اگر اصولاً پیش برود).
– تغییر: دانیل اگر چه مهارت و تجربهی زیادی در کارِ عملی دارد، اما اصلاً با کامپیوتر و اینترنت آشنا نیست. در حالی که سایرِ جوانترها کاملاً آشنا هستند. جایی دانیل میخواهد آهنگی را برایِ دخترِ زن پخش کند. دختر میپرسد «نوارِ کاست چیست؟» و دانیل برایش توضیح میدهد و به او نشان میدهد که چطور باید با ضبطِ صوت کار کند (چیزی که در دههی ۸۰ یا حتی ۹۰ کاملاً عادی بوده). این نشان میدهد که تغییراتِ موردِ نظرِ فیلم فقط مربوط به دانیل و امثالِ او نیست، بلکه جوانترها را هم به شکلِ دیگری تحتِ تأثیر قرار داده، مثلاً آنها ارتباطِ خود را با گذشته از دست دادهاند.
بعد از دیدنِ فیلم و بازخوانی این نشانهها، به نظرم رسید که داستان شباهتهایِ غیرِقابلِ انکاری با داستانِ مسیح دارد. دانیل بلیکِ نجار (مسیح)، تأکید بر همسایه (داستانِ سامری نیکوکار)، مادری که به تنفروشی رو آورده (مریمِ مجدلیه)، تأکید بر طبقاتِ محروم یا جداافتادهی جامعه (مسیح)، کشته شدنِ دانیل بلیک به دستِ حکومت، آنطور که زن در پایان بیان کرد (مصلوب شدنِ مسیح توسطِ نیروهایِ امپراطوریِ روم). نمیتوانم باور کنم که این شباهتها و نشانهها تصادفی باشند.
از فروردینِ سالِ قبل تا امروز، عربستان سعودی با حمایتِ کاملِ آمریکا، انگلیس و اماراتِ متحدهی عربی در تلاش برایِ به زانو در آوردنِ نیروهایِ یمنی بوده است. با به کار گرفتنِ نیروهایِ خارجی و همینطور نیروهایِ همسوی یمنی، هدفِ عربستان فتحِ صنعا پایتختِ یمن بوده است. اما همهی کوششها برایِ رفتن از مناطقِ کویری یا ساحلی به سویِ مناطقِ کوهستانیِ قلبِ یمن شکست خورده است. هزاران حملهی هوایی که با حمایتِ و برنامهریزی آمریکا انجام شده بخشِ بزرگی از زیرساختهایِ یمن و میراثِ فرهنگی و اجتماعیِ این کشور را تخریب کرده، اما نتوانسته توازنِ نظامیِ جنگ را تغییر دهد.
طرفدارانِ جنبشِ حوتیها و ارتشِ یمن وفادار به صالح، رئیسجمهورِ سابق، همهگونه تلاش برای نفوذ به این مناطق را دفع کرده اند. در سواحلِ جنوبی جنگجویانِ همسو با القاعده که در سکوت از طرفِ عربستان حمایت میشوند، مناطقی را پیرامونِ عدن در دست گرفتهاند. اما آنها نیز نمیتوانند از آنجا پا پیش بگذارند.
حوتیها و متحدانشان با حمله به خاکِ عربستانِ سعودی بازی را عوض کردند. این اتفاق منجر به مذاکراتِ صلح زیرِ نظرِ سازمانِ مللِ نگونبخت شد. اما پس از آنکه حوتیها، با کمالِ حسنِ نیت، حملاتِ خود به عربستانِ سعودی را متوقف کردند مذاکرات شکست خورد. سعودیها خواستارِ تسلیم شدنِ کاملِ آنها شده بودند که بنا به دلایلی که برایِ سعودیها و حامیانشان قابلِ درک نیست، حوتیها و متحدانشان از آن سرباز زدند. حملاتِ هواییِ سعودیها دوباره شدت گرفت و اینبار برای بیستمین بار اعلام کردند که نیروهایِ طرفدارِ آنها در چند هفتهی آینده صنعا را فتح خواهند کرد.
حوتیها و ارتشِ یمن تلاشهایِ خود را تجدید کردند. موشکهایِ اوراگان با بردِ ۱۰۰ کیلومتر ناگهان از ناکجا پیدا شدند و به سرزمینهایِ سعودی اصابت کردند. این روزها هم حوتیها تهاجمِ جدیدی را در خاکِ عربستان آغاز کردهاند.
در ۲۰۰ کیلومتر از مرزهایِ بینِ عربستان و یمن که از دریایِ سرخ تا خشکیهایِ واقع در شرق امتداد مییابد، نیروهایِ یمنی در بیش از ۶ نقطه به ۵ تا ۲۰ کیلومتری عمقِ خاک عربستان حمله کردهاند.
شلیکِ گلوله و آتشبازی به نشانهی جشنِ پیروزی در صنعا پایتختِ یمن. ساعتِ یک بامداد. ای سلمان، آیا میشنوی؟ 🙂
ماههاست که مناطقی از خاکِ عربستان تحتِ اشغالِ نیروهایِ یمنی قرار دارد: الرابیه و خوبه، جیزان. الشرفه، نجران.
هادی، معاونِ اول سابقِ رئیسجمهورِ یمن که عروسکِ خیمهشببازیِ سعودی در جنگ علیهِ یمن است، موفقیتهایِ حوتیها را تأیید و محکوم کرد. حکامِ سعودی خشمگین هستند. جنگِ یمن به وضوح مطابقِ میلشان پیش نمیرود. چطور این یمنیها به خودشان جرات میدهند به خاکِ سعودی حمله کنند؟
سعودیها به سراغ مامانهایشان، ببخشید، متحدانِ غربیشان، شتافتند و خواستارِ پاسخی نیرومند شدند. مطابقِ وظیفهِ و با پوزخندی بیصدا پاسخِ مقتضی داده شد، در یک بیانیهی مشترک:
وزرایِ امورِ خارجهی بریتانیا، آمریکا، عربستانِ سعودی و اماراتِ متحدهی عربی در تاریخ ۱۹ جولای در لندن ملاقات کردند تا شرایطِ یمن را بررسی کنند. این دیدار به دنبالِ مذاکراتِ صلح زیر نظرِ سازمان ملل انجام شد که پیش از این در ۱۶ جولای در کویت آغاز شده بود… وزرا توافق کردند که درگیریها در یمن نباید همسایگانِ این کشور را تهدید کند.
یک بارِ دیگر این جمله را بخوانیم:
وزرا توافق کردند که درگیریها در یمن نباید همسایگانِ این کشور را تهدید کند.
این بیانیه باید در کتابهایِ تاریخ به عنوانِ مضحکترین یادداشتِ دیپلماتیکی که تا امروز نوشته شده ثبت شود: «لطفاً محضِ رضایِ خدا در پاسخ به حملهی ما به سرزمینتان مقابلهی به مثل نکنید! لطفاً تسلیمِ این مردانِ بیخاصیت شوید. لطفاً اجازه دهید به شما تجاوز کنیم، اما تکان نخورید!«
سعودیها از ایجادِ توازنِ موردِ نظرشان در یمن و دفاع از سرزمینهایِ خود عاجزند. در همین راستا دولتِ اوباما در تلاش برای وخیمتر کردن بحران با ارسالِ نیروهایِ آمریکایی بیشتری به یمن است. اما اگر سعودیها با گرانقیمتترین اسباببازیهایِ جنگیِ آمریکاییِ در اختیارشان نمیتوانند این جنگ را ببرند، آمریکاییها نیز نخواهند توانست.
این هم یک جنگِ دیگر اوباما، که بدونِ اینکه نامی ازو به میان آمده باشد شروع شده است. جنگی که ظرفیتِ برد در آن وجود ندارد، اما منافعِ سرشاری نصیبِ تشکیلاتِ نظامی و امنیتیِ آمریکایی میکند. در آینده شاید روزی وزرایِ امورِ خارجه گردِهم آیند و تصمیم بگیرند که جنگِ آمریکا علیهِ یمن «نباید آمریکا را تهدید کند.»
برخی یمنیها اما چنین نخواهند اندیشید.
این نوشته ترجمهی این مطلبِ وبلاگِ ماهِ آلاباماست.
انتخاباتِ امسال در سایهی حصر نیست، اما بخشِ قابلِ توجهی از دینامیکِ موجود در آن از وقایعِ ۸۸ و امتدادِ حصرِ میرحسینِ موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی انرژی میگیرد. سیاستِ حذف یا به حاشیهرانیِ هزاران نفر از چهرههای اصلاحطلب و اصولگرا، شاملِ فعالان سیاسی، مسئولان و کارشناسان که با هدفِ ضعیف کردنِ «فتنهی ۸۸» انجام شد شکستِ قاطعی خورده است؛ به این معنا که برخوردِ حذفی، اگر چه بدنهی سیاسی و مدیریتی کشور را دچارِ خسرانِ جدی کرده، اما نه تنها سوالِ مطرح شده در اعتراضاتِ ۸۸ را پاک نکرده، بلکه آنرا به موضوعی همیشگی و مهم در حیاتِ اجتماعی-سیاسیِ تودههایِ روز به روز وسیعتری تبدیل کرده است. نتیجهی این موضوع را میتوان در رشدِ محبوبیتِ آقایان خاتمی یا رفسنجانی یا حتی شخصیتهایی نظیرِ علی لاریجانی یا ناطقِ نوری که رفتارِ حکیمانهتری داشتند و افتِ شدیدِ مشروعیت و محبوبیتِ اقلیتِ قدرتمند و سازمانیافتهی تندرو در نظام مشاهده کرد. سیاستِ تحدیدِ آقایِ خاتمی به جایِ اینکه نقشِ او را در جامعه کمرنگتر کند، محبوبیت و نفوذِ او را به حدی بالا برده که میلیونها ایرانی معیارِ کنشِ مدنی و سیاسیِ خود را با شاخصِ «باید ببینیم نظرِ خاتمی چیست» تنظیم میکنند. اما صرفِ نظر از این موضوع، جامعه و نظام مسیرِ خودشان را دنبال کردهاند و اینطور به نظر میرسد که خدشهای که در انتخابات ۸۸ به اعتمادِ عمومی به نظام وارد شد تا حدِ زیادی در انتخاباتِ ۹۲ و همینطور ۹۴ (همین فردا!) ترمیم شده است. پس آیا میرحسینِ موسوی اشتباه کرد؟ آیا بهتر نمیبود اگر او پیغامها و پیشنهادهایِ دهها ریشسفید و عالیمقام که از او خواستند اعتراضاتِ ۸۸ را خاتمه دهد و «با نظام راه بیاید» را میپذیرفت؟ آیا موسویِ خارج از حصر، ولو محدود شده از لحاظِ سیاسی، نقشِ پررنگتری در تحولاتِ اجتماعی و سیاسیِ ایران بازی نمیکرد؟ مگر نه این است که خاتمیِ تحدید شده، اما آزاد، تأثیرگذاریِ جدیِ خود را بر تحولات حفظ کرده است؟ آیا منطقیتر نمیبود اگر موسوی «سیاسی» عمل میکرد و سختگیرانه و لجبازانه بر اعتراضِ خود پای نمیفشرد؟
۲
شاید بتوانیم در سیاست از قانونی به نامِ «قانونِ ۹۹ درصد» نام ببریم. این یک قانونِ شهودی و بسیار ساده است که آنرا اینطور خلاصه میکنم: «در تعاملِ سیاسی با یک نظامِ سیاسی-اجتماعیِ مشروع و مستقر، باید انعطافپذیر بود؛ در اغلبِ موارد، دربارهی بیشترِ موضوعها و در رابطه با اکثرِ افراد و گروهها. در واقع منطقِ سیاست مذاکره و انعطافپذیری را ایجاب میکند، دستِ کم در ۹۹٪ موارد.» معنایِ این قانون این است که یک سیاستمدار به خوبی میداند که عرصهی سیاست انعطافپذیری، یارکشی، چانهزنی، بازیگری، برنامهریزی و در مجموع «رفتارِ معقولِ سیاسی» میطلبد. در این چارچوب، میتوان اصولگراتر یا اصلاحطلبتر بود، راستتر بود یا چپتر، بالاتر بود یا پایینتر، مذهبیتر بود یا سکولارتر، اما به هر حال باید به خاطر داشت که یک سیاستمدارِ موفق و تأثیرگذار، «همیشه» آمادهی مذاکره و تعامل —به معنایِ جاریِ آن— با نظامِ سیاسیِ مستقر است. یک سیاستمدار ِ موفق بنا به تعریف همیشه «بازیِ سیاسی» میکند.
فرض کنیم این قانون صادق باشد. در این صورت یا موسوی در اعتراضاتِ ۸۸ اشتباهِ سیاسی کرده، یعنی در یک وضعیتِ معمولی، یکی از ۹۹٪ درصدها، از قانونِ بالا پیروی نکرده و با نظام تعامل نکرده، یا اینکه با یک وضعیتِ استثنایی، یکی از آن «یک درصدها»، یعنی شرایطی که باید منطقِ پذیرفتهی سیاسی را به هم زد و غیرسیاستمدارانه قاعدهی بازی را عوض کرد رو به رو شده است. پاسخها متفاوت است. اگر از کسانی که موسوی را «فتنهگر» میخوانند بگذریم، احتمالاً حتی خیلی از همفکرانِ او هم معتقدند که او اگر چه محق بوده، اما در عدمِ تعاملش با نظام اشتباه کرده و به این ترتیب خسارتهایی به خود، جریانِ اصلاحطلبی، نظام و جامعه وارد کرده که در صورتِ تعامل به مراتب کمتر میبودند. اغلبِ این افراد از دریچهی سیاستِ واقعی و عملی به رفتارِ موسوی نگاه میکنند. در حالی که این احتمال را در نظر نمیگیرند که این تنها خطکشی نیست که میتوان به کمکِ آن رفتارِ یک سیاستمدار را سنجید. اگر شرایطِ حاکم بر ماههایِ بعد از انتخابات ۸۸ از جنسِ آن یک درصد که گفتم بوده باشد، در این صورت میتوان از انعطافناپذیری و استحکامِ رفتاریِ موسوی دفاع کرد.
۳
سیاستمداران دو نوعاند. نوعِ اول که در اقلیتِ محض قرار دارند آنهایی هستند که چندان علاقهای به رقابتِ سیاسی و قواعدِ مرسومِ آن ندارند و کنشِ سیاسیشان تابعِ رفتارِ مرسوم و حرفهای سیاسی نیست. نوعِ دوم، همهی دیگرِ سیاستمداران هستند. در شرایطِ معمولی، یعنی در ۹۹٪ مواقع و موارد، رفتارِ این دو نوع سیاستمدار چندان فرقی با هم ندارد (فرق دارد، اما تشخیصِ آن نیازمندِ دقتِ ویژه است). هر دو ظاهراً درگیرِ بازیِ سیاسی هستند، قواعد و آدابِ سیاست را میدانند، معامله میکنند، چانه میزنند، برنامهریزی و سازماندهی میکنند و … اما چون شخصیت و انگیزهی این دو نوع سیاستمدار عمیقاً با هم متفاوت است، رفتارِ آنها در شرایطِ استثنایی، یعنی آن یک درصدِ یاد شده، کاملاً با هم فرق میکند. سیاستمدارِ نوعِ دوم راهی برایِ تعامل و کنشِ سیاسی پیدا میکند (نرم میشود) در حالی که سیاستمدارِ نوعِ اول رفتاری غیرمعمول و غیرطبیعی از خود نشان میدهد که تعجب و انتقادِ همهی کسانی که سیاست را به معنایِ متدوالِ آن بازی میکنند بر میانگیزاند.
برایِ درکِ رفتارِ موسوی در ۸۸ باید در نظر داشته باشید که او سیاستمداری از نوعِ اول است. او که بعد از ۲۰ سال به عرصهی عملیِ سیاست بازگشته بود شرایط را خاص میدید، اما شاید پیشبینیِ اینکه شرایطِ خاص به شرایطی بسیار استثنایی (یک درصدی) تبدیل شود را نکرده بود. بداخلاقیهایِ سیستماتیک و حمایتشدهای که در انتخابات ۸۸ رخ داد باعث شد که او در یک موقعیتِ یک درصدی قرار بگیرد و چون سیاستمداری از نوعِ اول بود نمیتوانست بر سرِ آنچه که به باورِ او یک موضوعِ اساسی بود «معاملهی سیاسی» کند. عدهای میگویند موسوی در اعتراضاتِ ۸۸ «تندروی» کرد. اما آنچه موسوی انجام داد کمتر از جنسِ تندروی و بیشتر از جنس انعطافناپذیری بود. او معتقد بود که باید احترامِ حقالناس و صندوقهایِ رأی حفظ شود و بر سرِ اعتقادش محکم ایستاد. نتیجه این شد که خود، یارانش، و بسیاری از همفکرانش به صورتِ مستقیم یا غیرمستقیماش هزینههایِ زیادی پرداخت کردند، اما رفتارِ خارج از عقلِ مرسومِ سیاسیِ او به مثابهِ یک شوک، یک الگو، یک مثال، یا یک شهادت در تاریخِ معاصر و ذهنِ میلیونها ایرانی باقی ماند. رفتارِ او به معنایِ واقعیِ کلمه انقلابی بود (و از این نظر چقدر از تفکر اصلاحطلبانه دور به نظر میرسد)، منتها نه انقلابی جدید، بلکه از جنسِ امتدادِ همان انقلابی که در سالِ ۵۷ پیروز شده بود. موسوی به نوعی به مردم و حاکمیت یادآوری کرد که انقلاب یک فرایندِ زنده و انتهاباز است و روزمرگیها و حرفهایگریهایِ معیشت و سیاست نباید آنها را دچار این توهم کند که «انقلاب تمام» شده است. به نظرِ من پیامی که موسوی در ۸۸ به مردم و حاکمیت داد به خوبی شنیده شد. اولین نتیجهی آن افزایشِ اعتماد به نفسِ عمومی نسبت به اهمیتِ انتخابات و نقشی که میتوانند در آن بازی کنند بود. بسیاری از کسانی که تا آن روزها انتخابات را امری معمولی یا بیهوده میدانستند، امروز جورِ دیگری میاندیشند. از نظرِ آنها حالا دیگر انتخابات در ایران آنقدر جدی و کلیدی شده است که میتواند اتفاقاتی در حدِ اعتراضاتِ ۸۸ را رقم بزند و آدمهایی هم هستند که به خاطرِ آن محکم میایستند، حتی اگر به قیمت بر هم زدنِ بازیِ مرسومِ سیاست و تحملِ هزینههایِ کلانِ شخصی و خانوادگی باشد. این اتفاقِ کمی نیست، بلکه ادامهی کامل شدنِ بلوغِ سیاسی جامعهی ایران است. از طرفِ دیگر، حاکمیت نیز پیامِ موسوی ۸۸ را شنید، اگر چه در ظاهر به نشنیدن وانمود کرد. معلوم نیست اگر موسوی در سالِ ۸۸ «سیاستمدارانه» عمل کرده بود و به نوعی تفاهم با نظام دست مییافت، انتخاباتِ ۹۲ به آن شکل انجام میشد یا امروز هم شاهدِ این حرکتِ شورانگیزِ عمومی برایِ مشارکت در انتخابات میبودیم.
۴
در ارتباط با انتخابات، دو حرکتِ تأثیرگذار را نباید فراموش کنیم. اولی رأیِ محمدِ خاتمی در انتخابات مجلسِ نهم در سالِ ۹۰ (رأی او در دماوند) و دیگری درخواستِ امروزِ مهدی کروبی برایِ ارسالِ صندوقِ سیارِ به خانهاش تا او بتواند در شرایطِ حصرِ خانگی در انتخابات شرکت کند. هر دویِ این حرکتها تاریخی، مهم و آموزنده هستند. بعد از بحرانِ ۸۸ و حصرِ خانگیِ موسوی و یارانش، تصمیمِ محمدِ خاتمی به رأی دادن بسیار کلیدی و شجاعانه بود. او جنبشِ سبز و جبههی اصلاحات را از یک بنبستِ قطعی خارج کرد و نشان داد که جوهرِ اعتراضاتِ ۸۸ نه دربارهی قهر با انتخابات، بلکه اساساً دربارهی مهم شمردنِ آن بوده است. میزانِ احترامِ من برایِ محمدِ خاتمی از زمانِ آن تکرأی به مراتب افزایش یافته است و بر این باورم که منش، صداقت، تدبیر و دیدِ بلندِ او در تاریخِ معاصرِ سیاستِ ایران اگر بینظیر نباشد، قطعاً کمنظیر است. اما درخواستِ مهدیِ کروبی چطور؟ چرا این تصمیم اتفاقِ تأثیرگذار و مهمی است؟
این تصمیمِ به ظاهر ساده چنان چندجانبه و بیعیب است که فقط به واسطهی زیباییاش میتواند تحسینبرانگیز باشد. اما اجازه دهید به پیامهایِ چندوجهی آن اشاره کنم:
کروبی یادآوری میکند که مانندِ همهی شهروندانِ دیگر حقِ رأی دارد. در ضمن او به صورتِ غیرمستقیم به حقوقِ اساسیِ شهروندیاش اشاره میکند که سالهاست به صورتِ غیرانسانی و غیرقانونی از او سلب شده است. (حقوقی که حتی از زندانیانِ رسمی سلب نمیشود)
کروبی به من و شما، صرفِ نظر از اینکه به موسوی یا کروبی رأی داده باشید یا خیر، یادآوری میکند که به واسطهی دفاع از روحِ انتخابات بیش از پنج سال در حصر است.
در همین راستا، کروبی با درخواست به رأی دادن، ذرهای تردید در دلهایِ معترضانِ ۸۸ باقی نمیگذارد که باید در انتخابات شرکت کنند.
کروبی به نظام یادآوری میکند که اگر امروز انتخاباتِ پرشوری در کار است، او و یارانش با محکم ایستادنشان بر سرِ دفاع از نهادِ انتخابات در شکل گرفتنِ آن نقش داشتهاند.
کروبی به نظام یادآوری میکند که اعتراضهایی که در انتخاباتِ ۸۸ داشته (و هنوز دارد) به معنایِ قهر با نظام نیست.
کروبی همهی مردمِ ایران را به شرکت در انتخابات دعوت میکند.
کروبی با یک حرکتِ ساده تمامِ پیامهایِ بالا را ارسال میکند، بدونِ اینکه اقدامش کوچکترین جنبهی منفی یا قابلِ نقدی داشته باشد. به سختی میتوان اقدامی سیاسی یافت که اینچنین «کامل» باشد.
۵
خیلی از دوستان نگرانِ نتیجهی انتخاباتِ جمعه (فردا) هستند. نگرانیِ بهجایی است، اما نباید به ناچیز شمردنِ آنچه در بلندمدت مهمتر از ترکیبِ نمایندگانِ مجلس است بیانجامد: افزایشِ بلوغِ سیاسی و اعتمادِ به نفسِ بالایِ بخشهایِ روزافزونی از جامعه نسبت به خلاقیتها و تواناییهایِ مدنیِ خود. دوستی میگفت اشتباهِ موسوی این بود که به مردمِ کفِ خیابان اعتماد کرد. به اعتقادِ او به مردمِ کفِ خیابان نمیتوان اعتماد کرد، بلکه سیاست نیازمندِ حرکتِ سازمانی و همکاری با سیاستمدارانِ حرفهای است. در ۹۹٪ موارد حرفِ ایشان درست است، اما وقتی صحبت از «بزنگاههایِ تاریخ» میشود داستان فرق میکند. آنجا که سیاستمدارانِ حرفهای آچمز میشوند، مردمِ کف خیابان هستند که حماسه خلق میکنند.
فرض کنید در یک مسابقهی تلویزیونی شرکت کردهاید. دو جعبه حاوی پول که از نظرِ ظاهری (شکل، رنگ، وزن، …) کاملاً مشابه هستند، پیشِ روی شما قرار دارد. به شما گفته میشود که مبلغِ موجود در یکی از این جعبهها دو برابرِ دیگری است. شما باید یکی از این دو جعبه را انتخاب و باز کنید و مبلغِ داخلِ آن به شما تعلق خواهد گرفت. در ضمن شما حق دارید پس از برداشتنِ یک جعبه، ولی قبل از وارسی یا باز کردنِ آن، آنرا با جعبهی دیگر عوض کنید.
فرض کنیم شما میخواهید صد در صد منطقی عمل کنید و با توجه به قوانینِ احتمالات بهترین رویکرد را انتخاب کنید. شما به صورتِ کاملاً تصادفی یکی از جعبهها را انتخاب میکنید و در دستهایتان میگیرید. آیا بهتر است جعبهای که در دست دارید را با دیگری عوض کنید؟
به زنجیرهی استدلالی زیر توجه کنید:
(۱) فرض کنیم جعبهای که در دست دارید حاویِ مبلغِ N باشد.
(۲) در این صورت احتمالِ اینکه N مبلغِ کمتر باشد ۱/۲ است. به همین نحو، احتمالِ اینکه N مبلغِ بیشتر باشد نیز ۱/۲ است.
(۳) جعبهی دیگری یا حاویِ ۲N است و یا حاویِ N/۲. اگر N که اکنون در دستهایِ شماست مبلغِ کمتر باشد، جعبهی دیگر حاویِ ۲N است، به همین ترتیب اگر N که در دستهایِ شماست مبلغِ بیشتر باشد، جعبهی دیگر حاویِ N/۲ است.
(۴) بنابراین احتمالِ اینکه جعبهی دیگر حاویِ ۲N باشد ۱/۲ است، و احتمالِ اینکه جعبهی دیگر حاویِ N/۲ باشد نیز ۱/۲ است.
(۵) در نتیجه مقدار مورد انتظار (expected value) پولِ موجود در جعبهی دیگر چنین است:
(1/2)(2N) + (1/2)(N/2) = (5/4)N
(۶) این مقدار بالاتر از N است. در نتیجه به طورِ میانگین عوض کردنِ جعبه منجر به نتیجهی بهتر میشود.
(۷) بعد از عوض کردنِ جعبه میتوانید فرض کنید که مبلغِ موجود در این جعبه M است و با استدلالی مشابهِ بالا به این نتیجه برسید که کارِ منطقی این است که جعبه را مجدداً عوض کنید.
(۸) اینطور به نظر میرسد که برایِ اینکه رفتاری منطقی داشته باشید باید به صورتی بیپایان به عوض کردنِ جعبهها ادامه دهید.
(۹) از طرفِ دیگر، عقلِ سلیم به ما میگوید که منطقیترین کار این است که صرفاً یکی از دو جعبه را به صورتِ تصادفی انتخاب کنیم و آنرا باز کنیم.
به نظر میرسد مسألهای چنین ساده به تناقض یا تناقضگونهای ختم شده است. آیا میتوانید به شکلی دقیق و قاطع این تناقض را شناسایی کنید و شرح دهید؟
پینوشت: دربارهی پاسخِ این مسأله «به زودی» در اینجا خواهم نوشت.
لطیفههایِ زیر به معنایِ تحقیرِ علمِ آمار نیست. آمار یکی از قدرتمندترین ابزارهایی است که برایِ شناختنِ پدیدههایِ پیرامونمان داریم و امیدوارم گردآوری و ترجمهی این مجموعهی کوچک بیشتر نشاندهندهی علاقهی من به علمِ آمار باشد تا چیزِ دیگر. طنز قالبی بیبدیل برایِ معرفی یا نقدِ سوءاستفادههای عمدی یا غیرعمدی و خصوصیتهایِ ذاتیِ علمِ آمار، شاملِ برخی محدودیتهایِ بنیادینِ آن است. این مجموعه دارایِ ترتیبِ معینی نیست. همهی لطیفهها هم از یک جنس نیستند: برخی بر اساسِ رویدادهایِ واقعی بنا شدهاند و برخی دیگر به کلی ساختگیاند، برخی به شکلی ظریف به خصوصیتهایی از علمِ آمار اشاره میکنند، در حالی که برخی دیگر را صرفاً میتوان لطفیههایی معمولی دانست که از مفاهیمِ آماری در ساختمانِ آنها استفاده شده است. اگر لطیفهای میشناسید که فکر میکنید باید به این مجموعه تعلق داشته باشد، لطفاً به صورتِ کامنت ذکر کنید تا اضافه کنم.
۱
کافی است موفق شوید تا صد سالگی زنده بمانید. دیگر میتوانید آسوده زندگی کنید چون تعدادِ افرادِ بالایِ صدسالی که میمیرند بسیار اندک است.
نسخهی مرتبط:
جورج برنز (George Burns) در یک مصاحبهی تلویزیونی به مناسبتِ صدمین سالگردِ تولدش شرکت کرده بود و در حالِ کشیدنِ یک سیگارِ برگ بود. مجری چیزهایی دربارهی مضراتِ سیگار و تأثیرِ منفیِ آن بر طولِ عمر گفت. جورج برنز: بیست سال پیش دکترم به من گفت که این سیگارها مرا خواهند کشت. مجری: الان چطور؟ جورج برنز: نمیدانم. او مرده است.
۲
دو آماردان در حالِ سفر از تهران به بندرعباس بودند. بعد از نیمساعت پرواز خلبان اعلام کرد که یکی از موتورهایِ هواپیما از کار افتاده است. او اضافه کرد که جایِ نگرانی نیست چون سه موتورِ دیگر سالم هستند، ولی به خاطرِ این حادثه سفرِ آنها به جایِ ۲ ساعت، ۴ ساعت طول میکشد.
کمی بعد خلبان اعلام کرد که دومین موتور نیز از کار افتاده، ولی دو موتور دیگرِ سالم هستند و سفرِ آنها ۸ ساعت طول میکشد.
چند دقیقه بعد خلبان خبرِ از کار افتادنِ موتورِ سوم را نیز داد. با اینحال تأکید کرد که جایِ نگرانی نیست چون هواپیما به راحتی میتواند با یک موتور به پروازِ خود ادامه دهد. اما سفرشان حدود ۱۵ ساعت طول میکشد.
در این لحظه یکی از آماردانها به دیگری گفت: خدایِ من. امیدوارمِ موتورِ آخری از کار نیفته، وگرنه باید تا ابد تو هوا بمونیم!
۳
آمار نقشِ مهمی در علمِ ژنتیک بازی میکند. به عنوانِ مثال به ما نشان میدهد که تعدادِ فرزندان یک خصوصیتِ وراثتی است. بنابراین اگر والدینِ شما فرزندی نداشته باشند، به احتمالِ زیاد شما نیز دارایِ فرزند نخواهید شد.
۴
آماردانی قصد داشت با اعتماد به نفسِ تمام از رودخانهای که میانگینِ عمقِ آن یک متر بود عبور کند، اما در رودخانه غرق شد.
۵
یک مورخ، یک مهندس و یک آماردان به شکارِ اردک رفتند. همینطور که کمین کرده بودند اردکی در مقابلِ چشمهایشان پرواز کرد. مورخ شلیک کرد و تیرش از سه متری زیرِ شکمِ اردک عبور کرد. مهندس بلافاصله تفنگش را برداشت و تیری شلیک کرد که از سه متری بالایِ سرِ اردک عبور کرد. آماردان هیجانزده شد و فریاد کشید: زدیمش!
۶
عددها هم مانندِ آدمها هستند. اگر به اندازهی کافی شکنجهشان کنی هر چه بخواهی به تو خواهند گفت.
۷
برایِ هر پرسشِ سادهای پاسخی ساده وجود دارد که اشتباه است.
۸
هر آمریکایی باید درآمدِ بالاتر از متوسط داشته باشد. اگر من رئیسجمهور شوم تلاش میکنم تا به این هدف برسیم.
(این جمله توسطِ بیل کلینتون گفته شده است.)
۹
این موضوع ثابت شده که جشنِ تولد به سلامتیِ فرد کمک میکند. آمارها نشان میدهند افرادی که زادروزهایِ بیشتری را جشن گرفتهاند، از دیگران بیشتر عمر میکنند.
۱۰
۷۹/۴۸ درصد همهی آمارها به کلی ساختگی هستند.
۱۱
به طورِ متوسط هر کدام از ما یک بیضه و یک پستان داریم.
نسخهی دیگر:
یک انسانِ متوسط یک بیضه، یک پستان و کمتر از دو پا دارد.
نسخهی مرتبط:
آیا میدانستید که تعدادِ پاهایِ بیشترِ افراد از میانگینِ تعدادِ پاهایِ هر فرد بیشتر است؟ به عنوانِ مثال از ۱۰۰ میلیون جمعیتِ کشورِ فرضینیا ۱۰۰۰۰ نفر فقط یک پا دارند و در نتیجه میانگینِ تعدادِ پاها در فرضینیا کمتر از ۲ است. اما اکثریتِ قاطعِ فرضینیاییها دو پا دارند.
۱۲
میدونی؟ من به خاطرِ کارم زیاد سفر میکنم. جایی خوندم که طبقِ آمارها احتمالِ اینکه مسافری با یک بمب در هواپیما حضور داشته باشه یک در هزاره. به نظرم این احتمالِ زیادیه! به خصوص وقتی که زیاد سفر کنی. بنابراین من سعی کردم این احتمال را کاهش بدم. من همیشه با خودم یه بمب واردِ هواپیما میکنم و احتمالِ اینکه یه مسافرِ دیگه هم بمب داشته باشه یک در میلیونه. دیگه خیالم راحته!
۱۳
آماردانهایِ پیر نمیمیرند، بلکه معنادار بودنشان را از دست میدهند.
۱۴
فرقِ بینِ یک آماردانِ برونگرا و درونگرا چیست؟
حینِ صحبت کردن، آماردانِ برونگرا به کفشهایِ «تو» نگاه میکند.
۱۵
یک آماردان قادر است سرش را تویِ حمامِ سونا و پاهایش را در برف بگذارد و حسِ میانگینِ مطبوعی داشته باشد.
۱۶
هوشِ نیمی از جمعیت از میانه کمتر است (بنا به تعریف)، اما هوشِ بیش از نیمی از جمعیت از میانگین بیشتر است. علتِ این عدمِ تقارن را باید در محدود بودنِ نسبِ هوش و نامحدود بودنِ نسبیِ حماقت جستجو کرد.
۱۷
دانشجویِ آماری را میشناسم که هنگامِ رانندگی همیشه با سرعتِ بیشتری از تقاطعها عبور میکرد. او میدانست که از لحاظِ آماری خطرِ تصادف در تقاطعها بیشتر است، در نتیجه سعی داشت زمانِ کمتری را در آنها سپری کند.
۱۸
آدمها دو دسته هستند: آنهایی که میتوانند بر اساسِ دادههایِ ناقص برونیابی کنند.
۱۹
مردی یک هندوانهی بزرگ داخلِ کیفِ دستیاش گذاشته بود و وارد هواپیما شد. دوستش از او علت را پرسید.
مرد: تا حالا شنیدهای هواپیمایی که یکی از مسافرهایش یک هندوانهی بزرگ در کیفِ دستیاش داشته باشد سقوط کند؟ دوست: خیر. مرد: دقیقاً. احتمالِ آن دقیقاً صفر است!
۲۰
یک فردِ کاملاً متوسطِ جامعه را در نظر بگیر و به این فکر کن که چقدر احمق است. بنا به تعریف، نصفِ جمعیت از او احمقترند.
۲۱
از مردی که در یک رستوران نشسته بود پرسیدند احتمالِ اینکه موقعِ خروج از رستوران یک دایناسورِ واقعی را ببیند چقدر است؟ مرد پاسخ داد: پنجاه-پنجاه. یا میبینمش، یا نمیبینمش.
۲۲
آیا میدانستید ۸۷/۶۲۸۳۹۴۷۲ درصدِ آمارها ادعایِ دقتی را دارند که رویهیِ به کار گرفته شده در تولیدشان آنرا توجیه نمیکند؟
۲۳
از یک آماردان پرسیدند نظرش را دربارهی همسرش بگوید. پاسخ داد: در مقایسه با چه کسی؟
۲۴
هشدارهایی مهم دربارهی مصرفِ نان:
بیش از ۹۸ درصد مجرمان و جنایتکاران نان مصرف میکنند.
نیمی از کودکانی که در خانوادههایی که در آن نان به صورتِ روزانه مصرف میشود از ضریبِ هوشی پایینتر از میانگین رنج میبرند.
در قرن هیجدهم که تقریباً همهی نانها در منازل طبخ میشد، میانگینِ طولِ عمر کمتر از ۵۰ سال بود، نرخ مرگ و میرِ کودکان بسیار بالا بود، تعدادِ زیادی از زنها موقعِ زایمان میمردند و بیماریهایی نظیرِ تیفویید و تبِ زرد شیوع داشت.
بیش از ۹۰ درصد جرائمِ خشونتآمیز توسطِ افرادی انجام میشود که طیِ ۲۴ ساعتِ پیش از وقوعِ جرم حداقل یکبار نان مصرف کردهاند.
نان از مادهای به نام خمیر ساخته میشود. خمیر خطرناک است، مثلاً ثابت شده که یک کیلوگرمِ آن میتواند یک خرگوش را در جا خفه کند. هر ایرانی به طورِ میانگین در هر ماه بیش از این مقدار نان مصرف میکند.
برخی جوامعِ بدوی نان مصرف نمیکنند. در این جوامع بیماریهایی نظیرِ سرطان، آلزایمر و پارکینسون به شدت نادر است.
ثابت شده که نان اعتیادآور است. آزمایشات نشان داده افرادی که از نان محروم میشوند و به جایِ آن فقط آب به آنها داده میشود بعد از گذشتِ فقط دو روز به التماس میافتند که به آنها نان داده شود.
نان معمولاً به عنوانِ دروازهای به غذاهایِ مضرِ دیگری نظیرِ کره یا ژله عمل میکند و مصرفِ آن منجر به مصرفِ این غذاها نیز میشود.
نان جاذبِ آب است. ۹۰ درصد بدنِ انسان آب است. در نتیجه خوردنِ نان باعث میشود بدنتان توسطِ این مادهی غذاییِ جاذبِ آب اشغال شود و به تدریج به فردی نرم، خیس و پفکرده تبدیل شوید.
نان میتواند نوزادان را خفه کند.
نان در دمای ۲۰۰ درجهی سانتیگراد طبخ میشود. این دما برایِ انسان کشنده است.
اغلبِ نانخورها نمیتوانند فرقِ میان شواهدِ علمی و چرندگوییهایِ آماری را تشخیص دهند.
با در نظر گرفتنِ این شواهدِ آماریِ ترسناک، ما خواستارِ وضعِ مقرراتِ زیر در رابطه با توزیع و مصرفِ نان هستیم.
ممنوع کردنِ فروشِ نان به کودکان و نوجوانان.
وضعِ مالیاتِ ۳۰۰ درصدی بر همهی انواعِ نان. مصرفکنندگانِ نان باید هزینهی واقعیِ نان را به جامعه پرداخت کنند.
ممنوع کردنِ نمایشِ نان خوردن در برنامههایِ تلویزیونی و سینمایی.
ایجادِ منطقههایِ پاک عاری از نان در مدارس و کتابخانهها.
۲۵
آیا میدانستید که سه نوع آماردان وجود دارد؟ آنهایی که بلدند بشمارند و آنهایی که بلد نیستند.
۲۶
بر اساسِ نظرسنجیِ انجام شده، ۵۱ درصدِ مردم در اکثریت هستند.
نسخهی دیگر:
یک تحقیقِ ده سالهی دولتی با بودجهی بیش از سه میلیارد تومان نشان داد که سه چهارم مردمِ ایران ۷۵ درصدِ جمعیتِ آنرا تشکیل میدهند.
۲۷
مردی که به تازگی یک ساندویچِ بلدرچینِ خیلی ارزان خورده بود از فروشنده پرسید که چطور میتواند ساندیچِ بلدرچین را چنین ارزان ارائه دهد.
فروشنده: من مقداری گوشتِ گاو هم باهاش مخلوط میکنم. مرد: چقدر گوشتِ گاو بهش میزنی؟ فروشنده: ۵۰-۵۰ مخلوط میکنم. یه دانه گاو، یه دانه بلدرچین.
۲۸
یک فیزیکدان، یک معرکهبگیرِ نیرومند و یک آماردان در جزیرهای غیرمسکونی و لم یزرع واقع در اقیانوس رها شده بودند. از اقبالِ بلندشان یک جعبه پر از غذاهایِ کنسروی در ساحل پیدا میکند. گفتگو دربارهی اینکه چطور میتوانند کنسروها را باز کنند در میگیرد. فیزیکدان پیشنهاد میدهد که یک نفر بالایِ درختِ بلندی برود و کنسروها را پرت کند تا در اثرِ برخورد با سنگ باز شوند. معرکهبگیر میگوید نه! این کار بیشتر غذاها را هدر میدهد. من با استفاده از قدرتِ بازوهایم کنسروها را پاره میکنم. آماردان میگوید اینروشها خیلی کثافتکاری میکنند و من راهی بلدم که کنسروها را بدونِ کثافتکاری باز کنیم. «اول، فرض میکنیم که دربازکن داریم.»
۲۹
فرقِ بین اقتصاددان و آماردان این است که همه حرفهایِ اقتصاددان را دربارهی آینده باور میکنند، اما هیچکس حرفهایِ آماردان دربارهی گذشته را جدی نمیگیرد.
۳۰
یک فیزیکدان، یک زیستشناس و یک آماردان رو به رویِ ساختمانی نشسته بودند. در همین حین دو نفر واردِ ساختمان شدند. کمی بعد سه نفر از ساختمان خارج شدند.
فیزیکدان: احتمالاً مشاهدهی اولیهی من اشتباه بوده است. زیستشناس: کاملاً واضح است که آن دو نفر تولیدِ مثل کردند. آماردان: اگر یک نفر دیگر واردِ ساختمان شود، هیچکس داخلِ آن نخواهد بود.
۳۱
اثباتِ اینکه همهی عددهایِ فردِ بزرگتر از یک اول هستند.
ریاضیدان: ۳ اول است، ۵ اول است، ۷ اول است… به کمکِ استقراء به این نتیجه میرسیم که بقیهی عددهایِ فرد هم اول هستند.
آماردان: سه اول است، ۵ اول است، ۷ اول است، ۹ اول نیست اما این یک خطایِ اندازهگیری است و آنرا حذف میکنیم، ۱۱ اول است، ۱۳ اول است… به کمکِ استقراء به این نتیجه میرسیم که بقیهی عددهایِ فرد هم اول هستند.
دربارهی آمریکا با دو گروه کاملاً مخالفم. کسانی که فکر میکنند آمریکا یک امپراطوری نیست و کسانی که معتقدند دنیایی که در آن آمریکا امپراطور نباشد لزوماً جایِ بهتری است. مخالفتم با گروهِ اول به این دلیل است که صادقانه نمیتوانم تصور کنم چطور میتوان کشوری که در ۱۵۰ کشورِ جهان حضورِ نظامی دارد را یک امپراطوری ننامید. اما با گروهِ دوم مخالفم چون این نکتهی ساده را فراموش میکنند که اگر آمریکا امپراطوریِ جهانی به راه نمیانداخت احتمالاً شاهدِ امپراطوریِ جهانی شورویِ استالینی یا آلمانِ هیتلری میبودیم، همانطور که پیش از آمریکا نیز شاهدِ امپراطوریهایِ جهانگسترِ بریتانیایی یا اسپانیایی بودیم. با همهی انتقادهایِ واضحی که از امپراطوریِ آمریکا دارم، تصورِ اینکه یک امپراطوریِ جهانگسترِ استالینستی یا هیتلری گزینهی بهتری میبود برایم دشوار است.
نتیجه این میشود که به نظرِ من آمریکا یک امپراطوریِ جهانگستر است که کانونِ آن در کشورِ آمریکاست، اما شاخههایِ آن در سراسرِ جهان گسترده است. کارکردِ اصلیِ این امپراطوری، مثلِ هر امپراطوریِ دیگری، این است که پمپاژِ ثروت و منابعِ اقتصادی و انسانی از سراسرِ جهان به آمریکا و اقمارش را تسهیل و تضمین کند. در ضمن، همانطور که عرض کردم، آمریکا در این خصوصیتِ خود یک امپراطوریِ معمولی است و از امپراطوریهایِ جهانیِ دیگری که ممکن بود روسها یا آلمانها در نیمهی دومِ قرنِ بیستم ایجاد کنند به مراتب بهتر است. با اینحال این نکته دلیل نمیشود که جهانی که در آن هیچ امپراطوری، خواه آمریکایی باشد خواه روسی یا آلمانی یا چینی، قلدری نکند را طلب نکنیم.
آمریکا به تدریج در اوایلِ قرنِ بیستم و عملاً بعد از جنگِ جهانیِ دوم به یک امپراطوریِ جهانی تبدیل شد. نقطهی اوجِ هژمونیِ امپراطوریِ آمریکا را احتمالاً باید در اواخرِ دهه ۱۹۷۰ جستجو کرد و از پس تا کنون به تدریج از سلطهی آن کاسته شده است، اگر چه این فرایندِ نزولی به گونهای نبوده که آمریکا را از قدرتِ هژمونِ جهان خارج کند. اما برقراریِ یک امپراتوری موضوعی است که به واسطهی تناقضهایِ بزرگی که در درونِ خود ایجاد میکند پایدار نیست و در نتیجه (خوشبختانه) امپراطوریها دائمی نیستند و پس از طیِ دورانِ طلاییِ خود به تدریج مسیرِ افول را طی میکنند. این اتفاق قبلاً هم در طولِ تاریخ رخ داده و دلیلی وجود ندارد که به شکلی منحصر به فرد، اما در کلیتِ خود مشابه، برایِ امپراطوریِ آمریکا رخ ندهد.
اما اجازه دهید یکی از بنیادیترین تناقضهایی که امپراطوریِ آمریکا با آن مواجه است را شرح دهم: امپراطوریِ آمریکایی به این کشور اجازه داد که ثروتِ زیادی از سراسرِ جهان در خاکِ خود تجمیع کرده و شیوهی زندگیِ پر ریخت و پاشی را برایِ بخشی از شهروندانِ خود ایجاد کند. برتریِ سیستماتیکِ آمریکا به کشورهایِ جنوب به معنایِ هجومِ کالاهایِ ارزانِ وارداتی به بازارها و جذبِ بهرهی مالیِ عظیم توسطِ سیستمِ مالی این کشور است؛ معجونی که به تدریج اقتصادِ این کشور را نابود میکند. این فرایند منجر به ایجادِ طبقهای در درونِ آمریکا میشود که اگر چه سهمی اندک از مزایایِ امپراطوری میبرند، اما بارِ زحمتِ آنرا به تمامی به دوش میکشند. در عینِ حال، کشورهایِ جنوب که در ازایِ خدماتِ ارزانی که به آمریکا ارائه میدهند پشیزی بیش دریافت نمیکنند، مستعدِ اعتراض به این وضعیتِ نابرابر میگردند؛ اعتراضهایی که اغلب به شیوهی مدنی انجام میشود، اما میتواند صورتهایِ خشنی نیز به خود بگیرد. امپراطوریِ آمریکا برایِ مقابله با نارضایتیهایِ داخلی و جهانی باید روز به روز بخشِ بزرگتری از اقتصادِ خود را صرفِ سیستمهایِ امنیتی و نظامی کند. ضعیف شدنِ اقتصاد، افزایشِ نارضایتی و افزایشِ فشارهایِ بینالمللی به تدریج امپراطوری را پوک میکند و پوستهای از جنسِ سربازان، جاسوسها و تکنوکراتها باقی میگذارد که صورتِ جامعهی در حالِ سقوط را با سیلی سرخ نگاه میدارند. روزی که پوسته ترک میخورد—اتفاقی که دیر یا زود رخ خواهد داد—دیگر چیزی در درونِ آن باقی نمانده است که در برابرِ فروپاشی مقاومت کند.
فقیرتر شدنِ طبقهی متوسط در آمریکا که همزمان دسترسی به کالاها و خدماتِ ارزان را حقِ مسلم خود میداند به این معناست که فرایندِ انتقالِ «تولیدِ صنعتی» به کشورهایِ دیگر، یعنی جایی که امکانِ تولید ارزان در آن وجود دارد، ادامهدار خواهد بود. با ادامهی انتقالِ تولیدِ صنعتی به کشورهایِ دیگر، صنایعِ این کشور که یکی از مهمترین پایههای ظهورِ این کشور به عنوانِ یک امپراطوری بودند (دو پایهی دیگر منابعِ عظیمِ نفتِ ارزان و سیاستِ خارجهی موثر در اواخر قرن نوزدهم و نیمهی اول قرن بیستم بود) تضعیف میشود. همزمان نیروهایی که در بخشِ تولیدِ صنعتی مشغول بودند فقیرتر و آسیبپذیرتر میشوند و این روند شکافِ اجتماعیِ بزرگی در جامعه ایجاد میکند. راهِ حلِ آن البته معکوس کردنِ این فرایند و بازگرداندنِ صنعت به خاکِ آمریکاست، منتها اینکار منجر به گرانشدنِ قیمتِ تمامشدهی کالاها و خدمات خواهد شد و طبقهی مرفه و مصرفگرایی را که دسترسی به انبوهِ کالاهایِ ارزان را «حقِ مسلم» خود میداند ناراضی خواهد کرد. از طرفِ دیگر، پمپاژِ ثروت از سراسرِ جهان به آمریکا به لطفِ انواعِ اهرمهایِ سیاسی، اقتصادی و نظامی ادامه مییابد و این به معنایِ گسترشِ اقتصادِ مجازی، یعنی اقتصادِ مالی (غیرصنعتی) است که سودِ سرشاری را نصیبِ گروهی اندک در جامعهی آمریکا میکند. منافعِ عظیمی که نصیبِ این اقلیتِ جامعه میشود مانعِ جدیِ دیگری بر سرِ راهِ توقفِ تهیسازیِ آمریکا از صنایع است. تنها چارهی اساسی، عزمِ ملی و سیاسی در آمریکا برایِ پایان دادن عامدانه و برنامهریزیشده به امپراطوریِ آمریکایی است. همانکاری که بریتانیا در اواخرِ دورانِ امپراطوریِ خود انجام داد و به جایِ تقلا برایِ به عقب انداختنِ فروپاشیِ امپراطوریِ جهانیِ خود، به تدریج دست از امپراطورگرایی کشید و سعی کرد از طریقِ اتحاد با امپراطورِ نوظهور، یعنی آمریکا، به شیوهی دیگری سیاستِ بینالمللی خود را پیگیرد.
به نظر نمیرسد افرادِ تصمیمگیر یا جدی در آمریکا به فکر پایان دادن به امپراطوریِ آمریکایی باشند تا به این وسیله از دموکراسی و دستاوردهایِ سیاسی و اجتماعیشان پاسداری کنند؛ میراثی که در صورتِ پافشاری بر ادامهی امپراطوریِ آمریکایی به خطر خواهد افتاد (هم اکنون نیز روندِ تخریبیِ آن محسوس شده است). اما پافشاری بر ادامهی امپراطوری به معنایِ ناپدید شدنِ شکافهایِ یادشده در درونِ جامعهی آمریکا نیست. اگر از اقلیتِ یک درصدیِ ثروتمند بگذریم، طبقهی متوسطِ شهرنشین و حقوقبگیر در آمریکا مهمترین برندهی فرایندِ تهیسازیِ آمریکا از تولیدِ صنعتی بوده است، در حالی که اقشارِ دستمزدی، یعنی آنها که اغلب در صنایعِ تولیدی مشغول به کار بودند مهمترین بازندهی آن بودهاند. این گروهِ عظیم در جامعهی آمریکا خواستارِ تغییراتی اساسی است و به شدت از وضعِ موجود که طبقهی ثروتمند و بعضاً بخشهایِ حقوقبگیرِ طبقهی متوسط آنرا نمایندگی میکنند ناراضی است. این نکته به اوجگیریِ شگفتانگیزِ ساندرز و ترامپ در رقابتِ ریاستجمهوریِ آمریکا معنایِ ویژهای میدهد. هر دویِ این نامزدها، با در نظر گرفتنِ سپهرِ سیاسیِ سنتیِ آمریکا، تندرو هستند. در میانِ همهی نامزدها، فقط این دو هستند که توانایی بسیجِ این گروهِ عظیمِ «بازنده» در آمریکا را دارند. با توجه به اینکه هیچکدام از این دو نامزد نمیتوانند یا نمیخواهند به مشکلِ مبنایی، یعنی ناپایدار بودن امپراطوریِ آمریکا و روندِ رو به زوالِ آن، بپردازند، معلوم نیست که انتخابِ هر کدام از آنها به ریاستجمهوری لزوماً منجر به تغییراتِ موردِ نظرِ رایدهندگان شود. اما آنچه در این لحظه به ذهنم میرسد این است که (۱) هر دو شانسِ زیادی برای بسیج بخشهایِ بزرگی از جامعهی آمریکا را دارند و در نتیجه از انتخاب شدنِ هر کدام از آنها به عنوانِ رئيسجمهور تعجب نخواهم کرد، (۲) انتخاب شدنِ هر کدام از آنها اتفاقی تاریخی در آمریکا خواهد بود، ولی نخواهد توانست روندِ رو به زوالِ امپراطوریِ آمریکایی را چه آگاهانه (از طریق کنارهگیری از امپراطوری) و چه غیرآگاهانه (از طریقِ زوالِ محتوم) تغییر دهد و (۳) انتخاب نشدنِ آنها در آمریکا زمینهی انفجاری اجتماعی را فراهم خواهد آورد.
توافقِ هستهای رویدادی ضروری و مهم است. امیدوارم منتقدان توجه داشته باشند که به احتمالِ زیاد هر امتیازی که در این توافق داده باشیم، از هزینههایی که در مسیر غیرازتوافق میپرداختیم کمتر خواهد بود. بدون شک باید به تیمِ مذاکره کننده (به خصوص آقای ظریف) و حامیانِ آنها در دولت و خارج از دولت دست مریزاد گفت.
۲.
شکی نیست که تیمِ مذاکره کنندهی ایران از توانایی بسیار بالایی برخوردار هستند، موضوعی که بارها به شهادتِ خاص و عام در داخل و خارج از ایران نیز رسیده است. این توانمندی چندین وجه دارد. وجهی از آن به آشنایی تیم مذاکره کننده با فرهنگِ غرب مربوط میشود که باعث شده «غربیها» بهتر بتوانند با آنها گفتگو کنند. وجه دیگر به شناخت آنها از فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران باز میگردد که به آنها این اجازه را میدهد که با خونسردی و پختگی موجهای انتقادی واقعی یا ساختگی در ایران را مدیریت کنند. علاوه بر این، نباید فراموش کرد که تیم مذاکره کننده از تواناییهایی حرفهای بالایی نیز برخوردار هستند. آقای ظریف دیپلماتی باتجربه است که مأموریتِ سیاسی خود را با در نظر گرفتنِ اصولِ حرفهای و تجربههای پیشین خود پیش میبرد. فرق زیادی است بین کسی که مذاکراتی در این سطح را به عنوان موقعیتی تمرینی و فرصتی برای کسب تجربهی دیپلماتیک میبیند و دیپلماتی که آنرا به مثابه آزمونی برای پیادهکردن تجربهها و مهارتهایی که پیش از آن کسب کرده است. فرق زیادی بین چیرهدستی یک استاد و تکبر لغزان یک تازهکار هست.
۳.
بدون اینکه بخواهیم به دیسکورسِ امپریالیستی «حقوقبشردوستهای حرفهای» بیفتیم، اجازه دهید با خودمان روراست باشیم. اوضاع در ایران خراب است! با منتقدان سیاسی، وکلای منتقدان سیاسی، فعالان کارگری و اجتماعی، وکلای فعالان کارگری و اجتماعی و …. چطور رفتار میکنیم؟ علاوه بر آن، یادمان نرفته که آقایان موسوی و کروبی هنوز در حبس خانگی هستند. بدون شک این موضوع در کنارِ وضعیت سایر منتقدان سیاسی و اجتماعی باید مایهی شرمساری ملی باشد.
حبسِ آقایان موسوی و کروبی مسألهای نه تنها غیراخلاقی، بلکه زخمی عمیق بر پیکر «دموکراسی بومی» در ایران نیز هست. یادمان باشد که ضعیف شدن دموکراسی بومی فقط به یک معناست: قدرت گرفتن «شیوههای قرون وسطایی حکمرانی» و یا قدرت گرفتن «دموکراسی ظاهری و وارداتی غربی». علاوه بر آن ادامهی حبس خانگی این افراد مضحک نیز هست. چرا که آنها در فکر و عمل در شمار دلسوزترین و منصفترین منتقدان سیاسی ایران هستند! به مراتب دلسوزتر و منصفتر از برخی شخصیتهای سیاسی که نه تنها آزاد و در امنیت هستند، بلکه امنیت و آزادی بسیاری نیز در دستهای آنهاست.
حالا که نشان دادهایم به این خوبی و مهارت میتوانیم با قدرتمندترین کشورهای جهان مذاکره کنیم و به نتیجه برسیم، آیا شایسته و نیکو نیست که این مهارت را در داخل کشور نیز به کار ببندیم؟ آیا مذاکره کردن و تعامل با منتقدان نیکسرشتِ بومی دشوارتر از مذاکره و تعامل با قدرتهای جهانی است؟
۳.
«ارتجاع و فساد سیهکاران ظالم در داخل» و «فتنهانگیزی ارتش فرهنگی-رسانهای فارسزبان در خارج» فضا را آنچنان دوقطبی کرده که کوچکترین حرف انتقادی صادقانهای میتواند با یکی از این قطبهای نامطلوب هماهنگ شود. اما حالا که توافق حاصل شده میتوانم با خیال راحتتری صحبت کنم.
حدس من این است که انگیزهی اصلی برنامهی هستهای ایران ایجاد نوعی اهرم فشار برای چانهزنی بر سر امنیت ایران در منطقه بوده است. در نتیجه امیدوارم کسی جداً دنبال گسترشِ تولید برق هستهای نبوده باشد. به هر حال، به نظر من برنامهی تولید انرژی هستهای باید به کلی تعطیل شود. اجازه دهید ظرفیتهای ایران در همان حد فعلی (غنیسازی آن هم به منظور داشتنِ نوعی بازدارندگی غیرمستقیم) باقی بماند. سرمایهگذاری در انرژی هستهای برای ایران به یک جوک میماند که اگر موضوعی اینقدر جدی نبود میتوانستیم ساعتها به آن بخندیم. ایران باید به جای سرمایهگذاری بیشتر در تکنولوژی گران، خطرناک، ناپایا و عملاً از رده خارج «برق هستهای»، به اتخاذ استراتژیهای گذار به انرژیهای تجدیدپذیر، به ویژه انرژی خورشیدی فکر کند. ایران میتواند طی یک برنامهریزی ۲۰ ساله به یکی از قطبهای انرژی خورشیدی در جهان تولید شود. کشوری که نه تنها انرژی مورد نیاز خود را از خورشید تهیه میکند، بلکه برق خورشیدی و فنآوریهای مربوط به آنرا به کشورهای همسایه صادر میکند. ایران باید همهی مازادی که به واسطهی رفع تحریمها از قبل صادرات نفت به دست میآورد را صرف گسترش توان بومی در عرصهی انرژیهای تجدیدپذیر (و انواع راهحلهای سیستمی پیرامون آن) کند. ایران باید به بستری برای رشد و شکوفایی هزاران دانشمند، کارشناس و کارآفرین تبدیل شود که بتوانند نقشی مهم در گذار جامعه از انرژی فسیلی به انرژیهای تجدیدپذیر بازی کنند. خلاصه بگویم، حالا که به درستی و با چنگ و دندان از حق مسلم هستهایمان دفاع کردهایم، جا دارد این حق مسلم را در قفسهای بگذاریم و به این فکر کنیم که چطور میتوانیم یک اقتصاد مبتنی بر انرژیهای تجدیدپذیر و به ویژه انرژی خورشیدی گذر کنیم.
در شرایطی که جامعهی ایران یکی از بزرگترین قربانیان گرمایش جهانی و پدیدهی تغییر اقلیم (climate change) خواهد بود (به واسطهی گرمتر شدن و خشکسالیهای گسترده و طولانی)، آیا این نکته که ما خود یکی از بزرگترین تولید کنندگان و صادرکنندگان نفت و گاز در جهان هستیم یک طنزِ تلخ نیست؟ آیا هیچ مسئولیتی نسبت به سرنوشت اجتماعیمان نداریم؟ آیا نسبت به امتداد یافتن با عزت جامعهای که هزاران سال در این منطقه زندگی کرده است احساس مسئولیت نمیکنیم؟ حتی اگر نگاهمان صرفاً اقتصادی و سودمحور باشد، ایران به عنوان کشوری که بیشترین آسیبها را از تغییر اقلیم میبیند، باید به یکی از کشورهای پیشرو در عرصهی فسیلزدایی تبدیل شود. و این تازه وقتی است که فقط اقتصادی و سودمحورانه به این مقوله نگاه کنیم. در نگاهی اخلاقی و انسانی، ما باید نسبت به سرنوشت سایر جوامع بشری و همینطور اکوسیستم زمین که در اثر انتشار گازهای گلخانهای ناشی از مصرف سوختهای فسیلی به مخاطره افتاده است حساس باشیم.
۵.
توافق هستهای که امیدوارم در نهایت به پایان تحریمهای ظالمانه و غیرمنصفانه علیه ایران منجر شود پایان مشکلات ما نیست. برخی از روندهای اصلی موجود در جامعهی ما بسیار خطرناک و بدونِ تردید رو به سوی زوال اجتماعی هستند. یکی از این مشکلات، فروپاشی اخلاق سیاسی و اجتماعی است که به طور همزمان عامل و معلول فرایند از بین رفتن سرمایههای اجتماعی شامل اعتماد، حس همکاری، حس مسئولیت و حس برادری و برابری است. اما مشکل زیربناییتر شاید به نگرشی فراگیر بازگردد که نامِ آنرا توسعه به مثابه مصرفگرایی میگذارم. به اعتقاد من، توسعه به مثابه مصرفگرایی بزرگترین دشمن ماست، دشمنی به مراتب بزرگتر از داعش و همپیمانانِ منطقهای آن. به طور خلاصه، توسعه به مثابه مصرفگرایی به منظومهای از باورها و سیاستها اشاره دارد که بر اساس آن افزایش وابستگی به مصرف کالاها و خدمات (معمولاً وارداتی) به خودبسندگی بومی (در روستاها و شهرستانها) ترجیح داده میشود.
توسعه به مثابه مصرفگرایی یعنی اولویت دادن مصرف کالاهای پرزرق و برق وارداتی به محصولات سنتی یا بومی، یعنی اولویت دادن رستوران و کنسرو به غذای طبخ خانه، یعنی اولویت دادن استامینوفن و پنیسیلی به سیستمِ ایمنی بدن، یعنی اولویت دادن ماشین به پیادهروی و دوچرخهسواری (در برنامهریزی شهری و همینطور عرف شهروندی)، یعنی ترجیح دادن دلار به ریال، یعنی ترجیح دادن واردات یخچال و خودرو و مرغ به ریاضتِ ملی برای افزایش کارآمدی بومی، یعنی ترجیح دادن خانههای بزرگ و پر مصرف به خانههای کوچک و کم مصرف، یعنی با ارزش شمردن شیوههای زندگی پر مصرف و پرزباله به زندگیهای کم مصرف و قناعتواری که فرهنگ ایرانی طی قرنها یاد گرفته است. توسعه به مثابه مصرفگرایی، یعنی برتر شمردن زندگی در غرب به زندگی در ایران، برتر شمردن زندگی در تهران به زندگی در شهرستان، برتر شمردن زندگی در شهرستان به زندگی در روستا. توسعه به مثابه مصرفگرایی یعنی برتر شمردن اشتغال در شهر به معیشت در روستا، فرایندی که روز به روز شهرهای ما را چاق و پرمصرف و روستاهای ما را لاغر و ضعیف میکند. توسعه به مثابه مصرفگرایی یعنی ترجیح دادن رشد اقتصادی بادکنکی به انقباض اقتصادی و ریاضت ملی به منظور حفظِ منابع زیست محیطی. توسعه به مثابه مصرفگرایی یعنی تبدیل منابع مشترک به درآمدهای زودگذر؛ فرقی هم نمیکند این درآمدهای زودگذر صرف رفاهِ عمومی شوند یا نصیب فرصتطلبیهای اقلیتی فاسد. بزرگترین دشمن ما در خانه است.
آیا در شرایطی که خاص و عام، چپ و راست، حزباللهی و لائیک، شهری و روستایی تشنهی توسعه به مثابه مصرفگرایی هستند، نباید نگران این باشیم که برداشته شدن تحریمها به سرعت گرفتن فرایند خود تخریبییی که در پیش گرفتهایم ختم شود؟ آیا نباید نگران باشیم که از این پس، زمینهای عمیقتری در جستجوی نفت و گاز خراشیده شوند و نفت و گاز بیشتری تولید و توزیع و مصرف و صادر شود؟ آیا نباید نگران این باشیم که درآمدهای ملی به جای اینکه صرف برنامهریزی برای گذار از اقتصادی فسیلی و مصرفی به اقتصاد تجدیدپذیر و غیرمصرفی شوند، صرف وارد کردن خودرو و مرغ و آدامس بیشتری شوند؟ آیا جنگلهای بیشتری را به ویلا و مزرعه و بیابان تبدیل نخواهیم کرد؟ آیا در تلاش برای رسیدن به ناکجاآباد «توسعه»، زیرساختهای فرهنگی و بومی بیشتری را تخریب نخواهیم کرد؟ آیا پایانِ تحریمهای بینالمللی علیه ایران، پایان مسیر خطرناکی که جامعهی ایران به سوی زوال اکولوژیک در پیش گرفته نیز خواهد بود یا خدای نکرده سرعتِ آنرا افزایش خواهد بخشید؟
۶.
اگر این توافق به معنای یک نقطهی عطف در رابطهی ایران با کشورهای قدرتمند جهان باشد، این سوال برای من مطرح میشود که گامهای بعدی چه باید باشند. فرض کنید بتوانیم آیندهای که در آن ایران به یکی از بازیگرانِ عادی عرصهی جهانی تبدیل شده را به راحتی تصور کنیم. آیا توافق هستهای میتواند به فرصتی تبدیل گردد که نگاهمان را به شیوهای غیرامنیتی و جدی به داخل کشور هم متمرکز کنیم؟ حالا که تضمین امنیتی را از آمریکا و قدرتهای جهانی گرفتیم (فرض کنیم گرفتهایم)، آیا دیگر بهانهای برای ادامهی فضای امنیتی و محدود کردن حقوق شهروندی در داخل داریم؟ آیا وقت آن نرسیده است که سیاست را امنیتیزدایی کنیم و اجازه دهیم عرصه و میدان برای انواع فعالیتهای مدنی، انتقادهای اجتماعی و سیاسی و خلاقیتهای شهروندی باز شود؟
آیا دیگر بهانهای برای برنامهریزی کوتاه مدت «ماه به ماه» و «سال به سال» و پرهیز از برنامهریزی کلان برای دههها و نسلهای آتی داریم؟ آیا عادی شدن حضور ایران در جهان را نباید به عنوان آغاز نگاه جدی به مدیریت داخلی ببینیم؟ آیا وقت آن نرسیده که سیاستهای زیست محیطی و فرهنگی را به موضوعات اقتصادی، و موضوعات اقتصادی را به موضوعات سیاسی و موضوعات سیاسی را به موضوعات امنیتی اولویت دهیم؟ آیا وقت آن نرسیده است که از اقتدارگرایی، شعارگرایی و رقابتمحوری دور شویم و مثل یک جامعهی بالغ مسئولیت زندگی اجتماعیمان را به عهده بگیریم؟
اسناد محرمانهٔ دولت آمریکا که اخیراً در اختیار یک موسسهٔ حقوقی فعال در حوزهٔ منافع عمومی به نام «جودیشیال واچ» (Judicial Watch) قرار گرفته نشان میدهد که دولتهای غربی «عامدانه» با القاعده و سایر گروههای تندروی اسلامگرا متحد شدند تا بشار اسد دیکتاتور سوری را سرنگون کنند.
این اسناد نشان میدهد که هماهنگی بین کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس، ترکیه و غرب برای پشتیبانی آگاهانه از گروههای تندروی سوری انجام شده است و هدف اصلی آن ناپایدار کردن حکومت بشار اسد بوده است. بر اساس این اسناد، این قدرتهای حامی مایل به ظهور یک «شاهزادهنشین سلفی» در سوریه بودهاند تا «رژیم سوریه را به انزوا فرو ببرد».
اسنادی که اخیراً از طبقهبندی محرمانه خارج شدهاند نشان میدهند که پنتاگون ظهور دولت اسلامی موسوم به داعش را به عنوان نتیجهٔ مستقیم این استراتژی پیشبینی کرده بود و هشدار داده بود که اینکار میتواند به ناپایداری عراق منجر شود. علیرغم پیشبینی اینکه حمایت غرب، ترکیه، و کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس از «معترضان سوری» شامل «القاعدهٔ عراق» میتواند به ظهور یک دولت اسلامی در عراق و سوریه (داعش) منجر شود، در این اسناد هیچ نشانهای از تصمیمگیریهایی که خلاف حمایت از شورشیان تندروی سوریه باشد در بر ندارد. درست بر عکس، ظهور شاهزادهنشین وابسته به القاعده به مثابه یک فرصت استراتژیک برای به انزوا راندن اسد توصیف شده است. قسمتهایی از متن گزارشی که «نفیز احمد» (Nafeez Ahmed) روزنامهنگار تحقیقی بریتانیایی تهیه کرده است: (نقل قولهای مستقیم از منابع فاش شده توسط نفیز احمد در گیومه قرار گرفته و توسط من قرمز شده است)
‘Supporting powers want’ ISIS entity
In a strikingly prescient prediction, the Pentagon document explicitly forecasts the probable declaration of “an Islamic State through its union with other terrorist organizations in Iraq and Syria.”
Nevertheless, “Western countries, the Gulf states and Turkey are supporting these efforts” by Syrian “opposition forces” fighting to “control the eastern areas (Hasaka and Der Zor), adjacent to Western Iraqi provinces (Mosul and Anbar)”:
“… there is the possibility of establishing a declared or undeclared Salafist Principality in eastern Syria (Hasaka and Der Zor), and this is exactly what the supporting powers to the opposition want, in order to isolate the Syrian regime, which is considered the strategic depth of the Shia expansion (Iraq and Iran).”
The secret Pentagon document thus provides extraordinary confirmation that the US-led coalition currently fighting ISIS, had three years ago welcomed the emergence of an extremist “Salafist Principality” in the region as a way to undermine Assad, and block off the strategic expansion of Iran. Crucially, Iraq is labeled as an integral part of this “Shia expansion.”
The establishment of such a “Salafist Principality” in eastern Syria, the DIA document asserts, is “exactly” what the “supporting powers to the [Syrian] opposition want.” Earlier on, the document repeatedly describes those “supporting powers” as “the West, Gulf countries, and Turkey.”
نمونهٔ اسنادی که در متن گزارش به آنها ارجاع شده است: + و +
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
اگر آنچه این روزها در بالتیمور رخ میدهد در یک کشور دیگر [غیرغربی] رخ داده بود، رسانههای غرب آنرا چطور گزارش میکردند؟ متن زیر که نوشتهٔ یک روزنامهنگار آمریکایی به نام «کارِن عطیا» (Karen Attiah) است، تلاش میکند پاسخ سوال بالا را بدهد. متن کامل را میتوانید اینجا ببینید. ترجمه فارسی توسط من انجام شده است.
اگر بحران بالتیمور جای دیگری رخ داده بود
رهبران جهان نگرانی خود را دربارهٔ گسترش نژادپرستی و خشونت دولتی در آمریکا اعلام کردند. این نگرانیها به ویژه در رابطه با اقلیتهای قومی و فساد نیروهای امنیتی در پیگیری موارد گزارش شده از خشونت پلیس وجود دارد. آخرین تحولات مربوط به این بحران در شهر بالتیمور واقع در ایالت مریلند رخ میدهد. شهری که روزی یکی از شهرهای شکوفای واقع در ساحل شرقی آمریکا بود. بحران امروز به دنبال کشته شدن فردی به نام «فردی گری» در اثر جراحت شدید از ناحیهٔ ستون فقرات در شرایطی که تحت بازداشت پلیس بود اوج گرفت.
نیروهای امنیتی دولتی در آمریکا، سیاهپوستان را که از اقلیتهای قومی این کشور هستند با نرخ بالاتری نسبت به اکثریت سفیدپوست میکشند. احتمال این که پلیس به یک مرد سیاهپوست جوان آمریکایی شلیک کند ۲۱ برابر بیشتر از احتمال مشابه برای مردان سفیدپوست آمریکایی است.
دولت بریتانیا نگرانی خود را نسبت به تحولات نگران کننده در آمریکا در ماههای اخیر نشان داد. وزارت خارجهٔ این کشور بیانیهای منتشر کرد که در آن اعلام شده بود: «ما از رژیم آمریکا میخواهیم که مأموران امنیتی دولتی را که اقلیتهای قومی را مورد قساوت قرار میدهند کنترل کند. ما خواستار اعمال عادلانهٔ حاکمیت قانون و احترام به حقوق انسانی همهٔ شهروندان سفیدپوست یا سیاهپوست هستیم و این یک ضرورت برای دموکراسی است.» بریتانیا همواره تحولات آمریکا، مستعمرهٔ سابق خود را با علاقهٔ ویژهای دنبال کرده است.
فلسطینیها استمرار حمایت خود را از فعالان طرفدار دموکراسی در آمریکا اعلام کردهاند و آمادهاند تا تجربیات خود در رویارویی با سلاحهای سرکوب شورش و گازهای اشکآور را با مردمی که در برابر قساوتهای پلیس در شهرهای مختلف آمریکا ایستادهاند به اشتراک بگذارند. به همین ترتیب، گروههای دموکراسیخواه در مصر هم گفتهاند که آمادهاند تجربههای خود در مقابله با سلاحهای ضدشورش آمریکایی را در اختیار مبارزان آمریکایی بگذراند.
یک سخنگوی سازمان ملل گفت: «ما فرایند نظامی شدن و قساوت پلیس را آن گونه که در ماههای اخیر در آمریکا شاهد آن بودهایم محکوم میکنیم و اکیداً از نیروهای امنیتی دولت آمریکا میخواهیم که تحقیقات جامعی دربارهٔ مرگ فردی گری در بالتیمور آغاز کنند. هیچ عذری برای اعمال خشونت بیش از حد پلیس پذیرفته نیست». سازمان ملل از ایالات متحده خواسته است که نهایت تلاش خود را برای علنی کردن بانک اطلاعاتی خشونتهای پلیس انجام دهد تا با این کار شفافیت را افزایش داده و فساد در سیستم قضایی را کاهش دهد.
تحلیلگران بینالمللی پیشبینی میکنند که بذر «بهار آمریکایی» کاشته شده است و تکنولوژیهای نوین باعث رشد سریعتر آن شدهاند. یک تحلیلگر حقوق سیاسی مستقر در ژنو معتقد است که «مشاهدهٔ نقش رسانههای اجتماعی در پیشبرد مطالبات عدالتخواهانه در آمریکا جالب است. جوانان سیاهپوست آمریکایی به ما نشان میدهند که اکتیویسم سیاسی در قرن بیست و یکم چگونه است. آنها با استفاده از تکنولوژی، رسانههای اجتماعی و استراتژیهای سازماندهی غیرمتمرکز توانستهاند مقامات را به پاسخگویی فراخوانند و در وضعیت موجود تکانههایی ایجاد کنند. این بچهها به ما نشان میدهند پیکارجویی مدرن در راه آزادی چه شکلی میتواند باشد. انقلابِ آنها توییت (tweeted)، پریسوکپ (Periscope-d) و اسنپچت (Snapchatted) میشود.
در هفته اخیر به دنبال به خشونت گراییدن تظاهرات صلحآمیز معترضان، به دستور مقامات محلی وضعیت حکومت نظامی در بالتیمور برقرار شده است. در پاسخ، کشورهای مختلف در سراسر جهان به شهروندان تیرهپوست خود توصیه کردهاند که سفرهای غیرضروری خود را به نواحییی که خشونت دولتی علیه مردم غیرمسلح و اقلیتهای سیاهپوست گزارش شده لغو کنند. به خصوص سفر به مناطقی که اخیراً در این رابطه خبر ساز شدهاند مانند نیویورک، میسوری، اکولاهاما، کارولینای جنوبی، اُوهایو، کالیفرنیا، میشیگان، ویرجینیا و اکنون مریلند.
گروههای بینالمللی حقوق بشر از جامعهٔ جهانی خواستهاند که تسهیلات لازم را برای پناه دادن به اقلیتهای سیاهپوست آمریکایی فراهم آورند. یک سخنگوی اتحادیهٔ اروپا در پاسخ به این سوال که آیا اتحادیهٔ اروپا آمادگی پذیرش آوارگان سیاهپوستی را که به خاطر عدم امنیت جانی خود نسبت به خشونتهای دولتی از آمریکا میگریزند دارد گفت: «آوارههای سیاهپوست بیشتر؟ در حال حاضر ما درگیر بحران خودمان در مدیترانه هستیم و زمان مناسبی برای ما نیست. علاوه بر این، ما فکر میکنیم مشکلات آمریکایی راهحلهای آمریکایی دارند». اتحادیهٔ آفریقا تاکنون به سوالهای مشابه ما پاسخی نداده است.
مقامات آمریکا در رسانههای دولتی، معترضان را اوباش (thug) توصیف کردند. این اصطلاح [در زبان انگلیسی] بار معنایی نژادپرستانه دارد و بیش از پیش در توصیف مردان سیاهپوست آمریکایی مورد استفاده قرار میگیرد. گزارشگران رسانههای ملی اغلب معترضان و شورشیان را با شخصیتهای مختلف مجموعهٔ تلویزیونی محبوب «شنود» (The Wire) که در اوایل دههٔ ۲۰۰۰ در بالتیمور رخ داد مقایسه میکنند.
بسیاری از اقوام سیاهپوست آمریکایی از مناطق محل سکونت خود رانده میشوند. کارشناسان به این فرایند « بهسازی بافت شهری» یا «اصالت بخشی» (gentrification) میگویند: وقتی که ساکنان ثروتمندتر به مناطق فقیرتر وارد میشوند و به تدریج امکان سکونت را از اقشار فقیرتر صلب میکنند. بالتیمور هم از این روند عمومی در آمریکا مستثنی نبوده است. به دنبال انتقال دلارهای شرکتی به سمت سرمایهگذاری در منطقههای فقرزده در این شهر، قیمت خانه در برخی منطقهها ۱۳۷٪ افزایش یافته است.
روبه روی شعبهٔ تازه تأسیس استارباکس با جو اسمیت که یکی از اعضای قوم اکثریت سفیدپوست در آمریکاست صحبت کردم. او به من گفت: «نمیفهمم چرا این سیاهها محل سکونت خود را ویران میکنند. چرا از الگویی مثل مارتین لوترکینگ پیروی نمیکنند؟ آن روزها هم پلیس با آنها رفتار مشابهی داشت. چرا آن روزها سعی نمیکردند بلند شوند و بجنگند و آسایش همه را به هم بزنند؟»
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
اشتباهی رخ داده است. اینبار نه پیکارجویان طالبان، نه شهروندان بیگناه پاکستانی یا افغان، بلکه دو شهروند غربی که در اسارت نیروهای طالبان بودند در اثر حملات پهپادهای آمریکایی کشته شدهاند. تردیدی نیست که «اشتباهی رخ داده است»:
به نظر می رسد که سلاحهای پیشرفته هنوز هم نیاز به هدایت توسط انسان دارند. و شاید به همین دلیل است که آنها بعضی اوقات در انجام مأموریتشان اشتباه میکنند… مقامات سالها است که می گویند حملات هواپیماهای بدون سرنشین دقیق بوده است. اما با این که این تجهیزات خیلی پیشرفته هستند، هنوز هم توسط انسان کنترل می شوند. مشکل هم معمولا در همین جا نهفته است. ویلیام بانک، استاد موسسه دانشگاه سیراکوس در مسایل امنیت ملی و مبارزه با تروریسم می گوید اشتباهات بسیار اوقات به دلیل یک مشکل یعنی «دخیل بودن انسانها» اتفاق می افتد.
در جملههای بالا میتوان رگههای پروپاگاندا و لابیگری برای تولید سلاحهای جدید را تشخیص داد. اما از آن که بگذریم، متن بالا حاوی نگرشی نه چندان کمیاب است: ظاهراً باید سلاحهای مدرنتر و بهتری ساخته شوند. سلاحهای پیشرفتهتری که مثل سلاحهای کمتر پیشرفتهٔ امروز نیازی به هدایت انسانها ندارند. اشتباه خصوصیتی انسانی است، چرا که اشتباه کردن لازمهٔ داشتن قوهٔ انتخاب (اختیار) و آزادی عمل است. رفتاری که تابع محض الگوریتمی جبرگرایانه باشد و طبق نظمی ساعتوار و از پیش تعیین شده حرکت کند نمیتواند «اشتباه» یا «درست» باشد. اشتباه پیش از هر چیز خصوصیتی انسانی است، اما ماشینها اشتباه نمیکنند.
نویسنده از سلاحها و ماشینهایی صحبت میکند که اشتباه نمیکنند. فرایند کشتن و نابود کردن از حیطهٔ انتخاب و اشتباه انسان خارج میشود و به حوزهٔ جبر و معصومیت (=اشتباه نکردن) ماشینی وارد میشود. ماشین جنگی آینده خصوصیتی جدید باید داشته باشد: بری از هر گونه اشتباه، معصوم.
اما موضوع به ماشینهای جنگی ختم نمیشود. نگاه بالا پیش از هر چیز نشاندهندهٔ یک ذهنیت «فنآوری محور» است که مثل سرطانی بدخیم به جان ذهنیتهای ما افتاده است و هر گوشه را که بنگریم نشانههایش را مییابیم. بر اساس این ذهنیت، پیشرفت فرایندی نامتنهایی است که با تولید بیوقفهٔ «فنآوریهای جدید» همبستگی کامل دارد. پیشرفتِ جامعه به معنای تولید فنآوریها و ابزارهای جدید است و تولید فنآوریها و ابزارهای جدید به معنای پیشرفتِ جامعه. و این نوع پیشرفتی است که باید آنقدر ادامه یابد تا وقتی که انسان خطاکار به کلی از عرصهٔ تصمیمگیری حذف شود: به چشمانداز فتح زمین توسط روباتهای معصوم خوشآمدید!
مطلب زیر نوشتهٔ «اسکات آدامز» (Scott Adams) کاریکاتوریست آمریکایی است که به خاطر خلق کمیکاستریپهای «دیلبرت» (Dilbert) شهرت دارد. او همچنین به شیوهای هجوآلود دربارهٔ چشماندازهای ذهنی و اجتماعی جامعههای مدرن مینویسد. مطلب زیر یکی از نوشتههای کوتاه اوست که به فارسی ترجمه کردهام. مطلب اصلی به زبان انگلیسی را اینجا مطالعه کنید.
حقوق بشر برای روباتها
چه خواهد شد اگر روزی کامپیوترها بتوانند به اندازهای خوب فکر کنند که اغلب ما دیگر نتوانیم بین انسان و کامپیوتر تفاوتی حس کنیم؟ آیا چنین ماشینهایی به نظر ما «زنده» اما «بیروح» خواهند رسید؟
همهٔ دینهای اصلی جهان معتقدند که انسانها دارای روح هستند. مشاهدهٔ اینکه روباتها فکر و رفتاری دقیقاً مشابه انسانهای واقعی دارند ولی حاوی روح نیستند، چه تأثیری بر این دستگاههای اعتقادی خواهد گذاشت؟ عصر روباتیک میتواند جایگزین دین شود، دست کم برای جوانترها. ما به بدنهایمان به صورت روباتهایی مرطوب خواهیم نگریست که بر اساس قوانین فیزیک کار میکنند، نه موجوداتی جادویی که روح راهنمای رفتارهایشان است. به بیان دیگر، وقتی روباتها دقیقاً مثل انسانها رفتار کنند، به صورت همزمان انسانها نیز بیشتر به خود به مانند روباتها خواهند نگریست. این احتمالاً یک فرایند دوجانبه است.
اما آیا روباتهای انساننما نهایتاً به حقوقی مشابه «حقوقِ بشر» دست خواهند یافت؟ من فکر میکنم این اتفّاق در نهایت رخ خواهد داد، چرا که روبات یک دارایی ارزشمند است و در نتیجه حتی صرف دلایل اقتصادی انگیزهٔ کافی را برای وضع قوانین حقوقی مختلف در حمایت از روباتها ایجاد خواهد کرد. به عنوان مثال، شاید روزی شاهد وضع قانونی باشیم که تبعیض علیه روباتهای جویای کار را ممنوع کند. این کاملاً منطقی است، چرا که روباتها در شمار داراییهای انسان هستند و انسانها سعی میکنند بهرهبرداری اقتصادی از کارگر-روباتهایشان را با اشتغال آنها در سمتهای مختلف به حداکثر برسانند. در همین راستا، اعمال فشار (lobby) صنایعِ رباتسازی منجر به عوض شدن قوانین کار خواهد شد، به گونهای که برابری فرصتهای شغلی برای روباتها و انسانها تضمین خواهد شد؛ بدون آنکه سود یا زیانی که به واسطهٔ این قوانین نسیب گروههای مختلف انسانی میشود چندان اهمیّتی داشته باشد.
روزی روزگاری در تاریخ انسان (روزی که احتمالاً کودکان امروز شاهد آن خواهند بود)، انسانها و روباتها با هم و در کنار هم کار و زندگی خواهند کرد و چه بسا قرارهای عاشقانه (date) هم بگذارند. روزی که ما شروع به گذاشتن قرارهای عاشقانه با روباتها کنیم، انسانها خواستار حقوقی مساوی برای همسرها و شرکای زندگی روباتشان خواهند شد. طبعاً اعمال فشار (lobby) برای حقوق مساوی برای انسان و روبات در راستای منافع و مدلهای کسب و کار (business model) صنایع تولیدکنندهٔ روبات خواهد بود. در همین راستا، انسانها روباتهایی تولید خواهند کرد که به مثابه فعالان (activist) حقوق روباتها عمل کنند.
مجازات به «قتل رساندن» یک روبات در مقایسه به انسان کمتر خواهد بود. اما به مرور زمان، این تضاد هم کمرنگ خواهد شد. چرا که روباتها به تدریج با توجه به تجربههای شخصیشان دارای هوّیتهای مختص به خودشان خواهند شد. اگر یک هَکر حافظهٔ یک روبات و نسخهٔ اَبری پشتیبان (cloud backup) آن را پاک کند، انسانی که مالک آن روبات است بهترین دوست، همکار یا معشوق خود را از دست خواهد داد.
بنابراین جریمهٔ آسیب جسمی رساندن به روباتها، با فرض اینکه نسخههای پشتیبان از حافظهٔ آنها وجود دارد و جسم آنها نیز بیمه است، احتمالاً ناچیز باقی خواهد ماند. این مشابه حقوق انسانهاست، از این نظر که مجازات مجروح کردن یک فرد کمتر از کشتن اوست. اما در نهایت، این امکان وجود دارد که روزی روزگاری در آینده، جریمهٔ نابود کردن بانک اطلاعاتی و حافظهٔ روبات و شخصیتی که به تدریج در او شکل گرفته، به خاطر خسارت عاطفییی که به بازماندههای انسان او وارد میکند، با جریمهٔ به قتل رساندن انسان برابر شود.
روزی که روباتها به مادرخواندهها و پدرخواندهها، معشوقهها، دوستها و همکارهای ما تبدیل شوند ما نسخهٔ پشتیبان اَبری آنها را به مثابه «روح» آنها تلقی خواهیم کرد و قوانینی وضع خواهیم کرد که کشتن یک انسان و پاک کردن حافظهٔ اَبری یک روبات را مشابه قلمداد کنند. شاید دور از ذهن به نظر برسد، اما من به احتمال ٪۹۹ پیشبینی میکنم که کودکی که امروز متولّد میشود، اگر طول عمر معمولییی داشته باشد، در طول زندگیاش شاهد وضعِ قوانین «حقوق روبات» خواهد بود.
همچنین من تا ٪۹۹ مطمئن هستم که روزی در آیندهٔ قابل پیشبینی انسانها «ذهنهایشان» را به کامپیوترها منتقل خواهند کرد. امّا تا وقتی که مطمئن نباشیم که بدنهای جدید ما حقوقی مشابه بدنهای قدیمیمان دارند مایل به اینکار نخواهیم بود. در ضمن ما حاضر به زندگی به مثابه ذهنهایی بدون روح در روباتها نخواهیم شد، مگر اینکه ابتدا به این نتیجه برسیم که روباتهای مرطوب خودمان (بدنهایمان) فاقد روح هستند.
به غیر از فنآوری، انتقال ذهنهای انسانی به کامپیوترها دو پیششرط دارد: (۱) حقوق مساوی یا مشابه برای انسانها و روباتها و (۲) باور به اینکه روح وجود ندارد. این دو شرط در آینده برآورده خواهد شد. حدس من این است که فنآوری مورد نیاز نیز بین ده تا بیست سال آینده به دست خواهد آمد. از طرف دیگر من فکر میکنم احتمال اینکه روباتها بتوانند دین را توسط کاهش اعتقاد به روح، به موضوعی نامربوط تبدیل کنند ٪۵۰ درصد است. به همین اندازه محتمل است که دین خود را با شرایط جدید وفق دهد، به این گونه که روباتها را به عنوان آفریدهٔ خداوند توسط انسانهایی که مشوق الهی دارند در نظر بگیرد. مسلماً در آینده شاهد آمدن نوعی «چیپ الکترونیک ذیروح مورد تأیید کلیسای کاتولیک» به بازار خواهیم بود. همهٔ روباتها این امکان را خواهند داشت که به کلیسا مراجعه کنند، به همان دلایلی که انسانها این کار را میکنند.
حالا آیا در اینکه در آینده ما شاهد شکلگیری حقوق تقریباً مساوی روباتها و انسانها خواهیم بود با من موافق هستید؟
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
جان پیلجر: هنری کسینجر در متنی که برای ارسال دستور ریچارد نیکسون – رئیس جمهور وقت آمریکا – مبنی بر بمباران گستردهی کامبوج در سال ۱۹۶۹ نوشت چنین گفت: «… هر آنچه پرواز میکند علیه هر آنچه تکان میخورد» [همهی هواپیماها و هلیکپترها و … علیه هر چه که در کامبوج میجُنبد]. در حالی که باراک اوباما آتش هفتمین سال – از زمانی که جایزهی صلح نوبل را برد – جنگ خود با جهان اسلام را روشن میکند، دروغها و هیستریای هماهنگ شده، دل انسان را برای صداقت جنایتبار کسینجر تنگ میکند.
به عنوان کسی که از نزدیک شاهد «عواقب» وحشیگری هوابرد در کامبوج بودهام – که شامل بریدن سر قربانیان و آراستن درختها و مزارع با اعضای بدن آنها نیز میشد – از فراموشی و نادیده گرفته شدن تاریخ تعجب نمیکنم. مثالِ گویای این واقعیت، افزایش قدرت «پُل پُت» (Pol Pot) و خِمِرهای سرخ او بود. امروز، شباهت زیادی بین آنها و دولت اسلامی در عراق و شام (داعِش) وجود دارد. نیروهای پُل پُت وحشیانی قرون وسطایی بودند که از یک گروهک کوچک شروع شدند. آنها هم مانند داعِش، محصول یک آخرالزمان ساخت آمریکا بودند، منتها آنبار در آسیای جنوب شرقی [و اینبار در خاورمیانه].
به گفتهی پُل پُت، جنبش او متشکل از کمتر از ۵۰۰۰ چریک با اسلحههای اندک بود که حتی نمیدانستند استراتژی و تاکتیکهایشان چیست و باید به کدام رهبر یا رهبران وفادار باشند. روزی که بمبافکنهای بی-۵۲ی نیکسون و کسینجر «عملیات منو» (Operation Menu) را آغاز کردند، هیولای بزرگ غرب [پُل پُت] نمیتوانست بختِ خودش را باور کند.
طی سالهای ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۳، آمریکاییها معادل پنج بُمبِ اتمی هیروشیما روی منطقههای روستایی کامبوج فرو ریختند. یکی بعد از دیگری روستا بود که با خاک یکسان میشد و با اینحال بمبافکنهای آمریکایی باز میگشتند تا خرابهها و جسدها را هم بمباران کنند. دهانههای باقیمانده ناشی از محل برخورد بمبها به مثابه گردنبندی مهیب از آن همه ویرانی هنوز از آسمان قابل مشابه هستند. وحشتِ غیر قابل تصوری است. یک مقام سابق خِمِر سرخ توضیح داد که آنهایی که زنده میماندند همانطور «بیحرکت میماندند و بیصدا سه یا چهار روز بیهدف ول میگشتند. وحشتزده و نیمهمجنون، هر آنچه به ایشان گفته میشد را باور میکردند… این نکته بود که پیروزی [ما] خمرهای سرخ را بر مردم این چنین آسان ساخت.»
بنا به برآورد یک کمیتهی تحقیق وابسته به دولت فنلاند، بیش از ۶۰۰ هزار کامبوجی در جنگ داخلیای که به دنبال بمبارانها ایجاد شد کشته شدند. این کمیته معتقد است بمبارانها «اولین مرحله از یک دهه قتل عام بود». آنچه نیکسون و کسینجر آغاز کردند، ذینفعشان پُل پُت کامل کرد. خِمِرهای سرخ زیر بمبهای آنها رشد کردند و تبدیل به یک ارتش ترسناک ۲۰۰ هزار نفره شدند.
داعش گذشته و حال مشابهی دارد. تقریباً با همهی استانداردهای تحقیقی، تهاجمِ بوش و بلر به عراق در سال ۲۰۰۳ منجر به کشته شدن حدود ۷۰۰ هزار نفر شد. در کشوری که هیچ پیشینهای از جهادیگری نداشت. آن روزها، کُردها به برخی توافقات ارضی با حکومت مرکزی دست یافته بودند؛ سُنّیها و شیعیان تفاوتهای طبقاتی و قومیتی خود را داشتند، اما با هم در صلح بودند و ازدواجهای بین قومی متدوال بود. سه سال قبل از تهاجم، من با ماشین طول عراق را بدون ترس راندم. در طول مسیر مردمی را دیدم که مغرور بودند و بالاتر از همه خود را عراقی میدانستند. آنها وُرّاث تمدنی بودند که به نظر میرسید برای آنها حضور دائمی دارد.
بوش و بلر تمام اینها را خرد کردند. عراق امروز به بستر امن جهادیگری تبدیل شده است. القاعده – مانند «جهادیهای» پُل پُت – فرصتی که در اثر حملهی برق آسا و جنگ داخلی متعاقب آن ایجاد شده بود را مغتنم شمرد. اما آنچه نصیب «پیکارجویان» سوری شد به مراتب با ارزشتر بود: اسلحه، پشتیبانی و پولِ سازمان سیا و دولتهای حاشیهی خلیج فارس که از مسیر ترکیه به سوی آنها جاری شد. ورود مزدوران خارجی به صحنهی سوریه غیرقابل اجتناب بود. یکی از سفرای سابق بریتانیا به نام «اُلیوِر مایلز» (Oliver Miles) اخیرا نوشت: «به نظر میرسد دولت [کامرون] از الگوی تونی بلر پیروی میکند. بلر متداوماً توصیههای وزارت امور خارجه، ام.ای.۵ (MI5) و ام.ای.۶ (MI6) که هشدار میدادند سیاست خارجهی ما در خاورِمیانه (به ویژه جنگهای ما در این منطقه) مهمترین عامل جذب مسلمانان بریتانیا به تروریسم در اینجاست، را نادیده گرفت.»
داعش از زاد و رود آن افرادی در واشنگتن و لندن است که با نابودی دولت و جامعهی عراق، مرتکب جنایتی تاریخی علیه بشریت شدند. مشابه پُل پُت و خِمِرهای سرخ، داعش جهش ژنتیکی تروریسم دولتی غربیای است که توسط رهبرانی فاسد به دور انداخته شده است، بی آنکه نگران عواقبی باشند که در دوردستهای جغرافیا و فرهنگ به بار خواهد آورد. اما در جوامعِ «ما» نمیتوان از تقصیرکار بودن دولتهایمان سخنی گفت.
۲۳ سال از هولوکاستی که عراق را در بر گرفت میگذرد: آن هنگام که بلافاصله بعد از جنگ اول خلیج فارس، آمریکا و بریتانیا شورای امنیت سازمان ملل را به گروگان گرفتند و «تحریمهای» تنبیهیای را علیه مردم عراق وضع کردند (طنز تلخ این است که با اینکار اقتدار داخلی صدّام حسین را تقویت کردند). این تحریمها شبیه یک محاصرهی قرون وُسطایی بود. به زبانِ فنی، ورود تقریبا هر آنچه که برای بقاء یک حکومت مدرن لازم بود به عراق «مسدود» شده بود: از کلر برای تصفیهی آب آشامیدنی گرفته تا مداد برای کودکان در مدرسه. همینطور قطعاتِ یدکی برای دستگاههایِ اشعهی ایکس بیمارستانی، مُسَکّنهای معمولی و دارویهایِ سرطان. سرطانهایی بیسابقه که گرد و غبارهای آلوده به «اورانیوم ضعیفشده» (Depleted Uranium) از مناطق رزمی جنوب عراق با خود آورده بود.
درست قبل از کریسمس ۱۹۹۹، ادارهی تجارت و صنایع در لندن (Department of Trade and Industry) صادراتِ واکسن به عراق را محدود کرد. واکسنهایی که قرار بود کودکان عراقی را در مقابل دیفتری و تب زرد مصون کند. «کیم هاولز» (Kim Howells)، معاون پارلمانی وزارت امور خارجهی بریتانیا علت این تصمیم را توضیح داد: «واکسنِ اطفال کاربرد دوگانه دارد و میتواند برای تولید سلاحهای کشتار جمعی مورد استفاده قرار گیرد». علت اینکه دولت بریتانیا توانست به سلامت از عواقب چنین تصمیمهای شنیعی بگریزد این بود که گزارشهایی که رسانهها دربارهی عراق پخش میکردند (و عمدتا توسط وزارت خارجه دستکاری میشدند)، همهی تقصیرها را گردن صدام حسین میانداختند.
تحت لوای برنامهی «بشردوستانهی» قلابی نفت در برابر غذا، برای یک سال زندگی هر عراقی مبلغ ۱۰۰ دلار در نظر گرفته شده بود. با این رقم ناچیز میبایست تمامی زیرساختها و خدمات ضروری یک جامعه نظیر برق و آب اداره میشد. «هانس فون اسپونک» (Hans Von Sponeck) معاون دبیرکل سازمان ملل به گفت:
«این مبلغ ناچیز را در مقابل فقدانِ آب پاکیزه، ناتوانی اغلب بیماران به پرداخت مخارج درمانیشان و رنج عظیم گذران زندگی از امروز به فردا بگذارید تا قسمت کوچکی از آن کابوس برایتان مجسم شود… و اشتباه نکنید، این عمدی است. پیش از این من از به کار بردن واژهی «نسل کشی» پرهیز داشتم، اما دیگر از به کار بردن آن گریزی نیست.»
فون اسپونک که از این وضعیت منزجر بود از سِمَتِ خود به عنوان هماهنگکنندهی فعالیتهای بشردوستانهی سازمان ملل در عراق استعفا داد. قبل از او، «دنیس هالیدی» (Denis Halliday) که از کارکنان باسابقه و به همان اندازه سرشناس سازمان ملل بود نیز از این مقام استعفا داده بود. هالیدی گفت: «دستور داشتم سیاستی را به اجرا بگذارم که عملا با تعریف نسلکشی همخوانی داشت. سیاستی عامدانه که بیش از یک میلیون کودک و بالغ را کشته است».
تحقیقی که توسط صندوق کودکان سازمان ملل متحد (یونیسف) انجام شد نشان داد که بین سالهای ۱۹۹۱ و ۱۹۹۸ (یعنی اوج دوران تحریم)، ۵۰۰ هزار مرگ «بیش از معمول» میان خردسالان زیر ۵ سال عراقی رخ داده است. یک گزارشگر آمریکایی از «مادلین آلبرایت» (Madeleine Albright)، نمایندهی وقت آمریکا در سازمان ملل پرسید: «آیا [تحریمها] به این بها میارزید؟». پاسخ آلبرایت این بود: «ما فکر میکنیم که ارزشاش را داشت».
«کارن رُز» (Carne Ross) یکی از مقامات ارشد بریتانیا بود که در دههی ۱۹۹۰ مسئول برقراری تحریمها علیه عراق بود. در آن روزها، او در ساختمان وزارت خارجه در لندن به «آقای عراق» شهرت داشت. در سال ۲۰۰۷ او به یک کمیتهی گزینش پارلمانی گفت: «[دولتهای آمریکا و بریتانیا] عملا مانع رسیدن مایحتاج اولیهی زندگی به کل جمعیت عراق شدند». سه سال بعد با او مصاحبه کردم. او که لبریز از پشیمانی و ندامت بود به من گفت «احساس شرمساری میکنم». امروز، او در شمار معدود حقیقتگویانی است که دروغهای دولت را افشا میکنند. او توضیح میدهد چطور رسانهها نقش کلیدیای در انتشار و تثبیت فریب بازی کردند: «ما شبه-حقیقتهای (factoid) حاوی اطلاعات به دقت بررسی شده را در اختیار روزنامهنگارها قرار میدادیم و آنها منتشرشان میکردند، در غیر اینصورت ما آنها [روزنامهنگارهای خاطی] را ایزوله میکردیم».
۲۵ام سپتامبر، روزنامهی گاردین مطلبی را با این عنوان منتشر کرد: «در مواجهه با دِهشت داعش باید کاری کنیم». عبارت «باید کاری کنیم» شبحی است که دوباره بیدار شده، هشداری درخصوص بازگشتِ سانسور و سرکوبِ ذهنهای مطلع، حقایق، درسهایی که از گذشته گرفتهایم و پشیمانیها و شرمساریها. نویسندهی مطلب «پیتر هِین» (Peter Hain) بود، معاون پیشین وزارت خارجهی بریتانیا در دولت تونی بلر که مسئولیت بخش عراق را بر عهده داشت. در سال ۱۹۹۸، وقتی «دنیس هالیدی» پرده از عمق و گستردگی رنج و مصیبت عراقیها برداشت و دولت بلر را مسئول اصلی آن دانست، هِین در برنامهی خبری شبانگاهی بیبیسی «نیوزنایت» (Newsnight) به او حمله کرد و او را «مدافع صدام» نامید. در سال ۲۰۰۳ هِین از طرح بلر برای تجاوز به عراق مصیبتزده حمایت کرد، طرحی که به وضوح بر اساس مجموعهای دروغ بنا نهاده شده بود. پس از آن و در گردهمآیی حزب کارگر، او موضوع تجاوز به عراق را تحت عنوان «موضوعی حاشیهای» از دستور کار خارج کرد.
این روزها هِین برای مردمی که در سوریه و عراق «در خطر نسلکشی» هستند درخواستِ «حملهی هوایی، استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین، تجهیزات نظامی و سایر حمایتها» را دارد. چیزی که به زعم او در راستای «ضرورت راه حلهای سیاسی» است. اوباما هم با قرار دادن محدودیتهایی بر حملات بمبافکنها و هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی طرح مشابهی در ذهن دارد. این بدان معناست که موشکها و بمبهای ۵۰۰ پوندی [حدود ۲۳۰ کیلوگرم] ممکن است خانههای مردم روستایی را ویران کند، درحالیکه همین اتفاق در یمن، پاکستان، افغانستان و سومالی بدون هیچ محدودیتی در حال رخ دادن است – همانطور که پیشتر در کامبوج، ویتنام و لائوس رخ داده بود. در روز ۲۳ سپتامبر، یک موشک کروز تاماهاک به روستایی در استان اِدلِب سوریه فرود آمد و جان عدهی زیادی غیرنظامی از جمله چندین زن و کودک را گرفت و هیچ صدای اعتراضی هم برنخواست.
روزی که مقالهی هِین منتشر شد، دنیس هلیدی و هانس فُن اسپونک در لندن بودند و به ملاقات من آمدند. آنها به هیچ وجه از دورویی یک سیاستمدار متعجّب نبودند، اما بر نبودِ مداوم و تقریبا غیر قابل توضیحِ یک دیپلماسیِ هوشمند در مذاکراتِ آتشبس تاسف میخوردند. در تمام دنیا، از ایرلند شمالی تا نپال، کسانی که همدیگر را تروریست و مُلحِد میخواندهاند نهایتاً بر سر یک میز چهره به چهره نشستهاند، پس چرا چنین چیزی در عراق و سوریه ممکن نباشد؟
مانند اِبولا در غرب آفریقا، باکتریای به نام «جنگِ ابدی» (perpetual war) به آنسوی اقیانوس هم سرایت کرده است. «لرد ریچاردز» (Lord Richards)، که تا همین اواخر فرمانده ارتش بریتانیا بود، درخواست «حملهی زمینی» کرده است. این در حالی است که زیادهگوییهایی تقریبا بیمارگونه و عاری از هرگونه ذکاوت از کامرون، اوباما و متحدانشان (به خصوص نخستوزیر خیلی عجیب استرالیا، تونی ابوت) میشنویم. آنها اِعمال خشونت از ارتفاع دههزار متری بر نقاطی که هنوز خونهای ریخته شده از ماجراجوییهای قبلیشان در آنها خشک نشده است را تجویز میکنند. هیچ کدام از این افراد بمباران ندیدهاند، ولی ظاهراً آنچنان شیدای آن هستند که میخواهند یک متحد ارزشمند بالقوه، یعنی سوریه را سرنگون کنند. این البته چیز جدیدی نیست، همانطور که اسناد درز کرده از سیستمهای اطلاعاتی آمریکا-بریتانیا نشان میدهد:
«به منظور تسهیل عملیات نیروهای رهاییبخش … تلاشی ویژه جهت حذف برخی افراد مشخص و نیز پیشبرد آشوبهای داخلی باید صورت گیرد. سازمان سیا کاملا مهیا است و ام.ای.۶ نیز تلاش خواهد کرد تا مجموعهای از عملیات را به صورت خرابکاریهای کوچک و حملات غافلگیرانه در داخل خاک سوریه و از طریق تماس با افراد معین انجام دهد … میزان مشخصی از وحشت مورد نیاز است… [و] درگیریهای مرزی از پیش برنامهریزی شده، بهانهی لازم برای مداخله را فراهم خواهند کرد … سیا و ام.ای.۶ میبایست …. از قابلیتهای موجود در هر دو حوزهی «میدان عمل» و «روانشناسی» به منظور افزایش تنشها استفاده کنند.»
مطلب فوق در سال ۱۹۵۷ نوشته شده، اگرچه میتوانست همین دیروز نوشته شده باشد. هیچ چیز به صورت اساسی در دنیای سلطهی امپراطورها تغییر نمیکند. «رولاند دوما» (Roland Dumas) وزیر خارجهی پیشین فرانسه آشکار کرد که «دو سال پیش از بهار عربی» به او گفته شده بود که جنگی در سوریه طرحریزی شده است. او در مصاحبهاش با کانال تلویزیون فرانسوی اِل.پی.سی (LPC) گفت:
«میخواهم چیزی به شما بگویم، من دو سال پیش از آغاز خشونتهای سوریه به خاطر مقولهی دیگری در انگلیس بودم. آنجا با مقامات بلندپایهی بریتانیا ملاقات کردم که به من گفتند که در حال طرحریزی اتفاقاتی در سوریه بودند … بریتانیا داشت تجاوز شورشیها به داخل خاک سوریه را سازماندهی میکرد. آنها حتی از من پرسیدند که آیا مایل به شرکت در طرحشان هستم، اگرچه من آن زمان دیگر وزیر خارجه نبودم … این عملیات به خیلی قبلتر باز میگردد و کاملا از پیش طرح و برنامهریزی شده بود».
تنها دشمنان موثر داعش، اهریمنهای به زعم غرب یعنی سوریه، ایران و حزبالله هستند. در این میان مانع اصلی ترکیه است، یک «متحد» و عضو ناتو که با سیا و ام.ای.۶ و قرون وسطاییان خلیج فارس دست به یکی کرده تا جریان حمایت از «شورشیان» سوری (که داعش نیز در میانشان هست) را هدایت کنند. حمایت از ترکیه در راستای جاهطلبی درازمدتش برای تبدیل شدن به یک هژمون منطقهای از طریق سرنگونی دولت اسد، زنگ خطر شکلگیری جنگی بزرگ و متلاشی شدن متنوعترین جامعهی قومیتی خاورمیانه را به صدا در آورده است.
دستیابی به یک آتشبس اگرچه بسیار دشوار است اما تنها راه برونرفت از این هزارتوی سلطهجویانه (imperial maze) است؛ درغیر اینصورت، گردن زدنها ادامه خواهد داشت. اینکه مذاکرات واقعی با سوریه را باید «اخلاقاً با دیدهی تردید» نگریست (نقل از گاردین) نشان میدهد که فرض «برتری اخلاقی» حامیان یک جنایتکار جنگی (تونی بلر)، نه تنها مُهمَلی بیش نیست، بلکه خطرناک نیز هست.
در کنار آتشبس، انتقال کلیهی مصنوعات جنگی به اسرائیل باید متوقف شده و کشور فلسطین نیز میبایست به رسمیت شناخته شود. مسالهی فلسطین عفونیترین زخم باز منطقه است که اغلب، به عنوان توجیهی برای گسترش تندروی اسلامی مورد استفاده قرار میگیرد. موضوعی که اُسامه بن لادن به روشنی آن را به تصویر کشید. فلسطین همچنین میتواند بشارتدهندهی امید باشد. عدالت را به فلسطینیان بدهید و خواهید دید که چگونه جهان اطرافتان شروع به تغییر میکند.
بیش از چهل سال پیش، طرح نیکسون-کیسینجر برای بمباران کامبوج آنچنان سیلی از مصیبت و رنج بر سر مردمان آن روانه کرد که این کشور هرگز از آن بهبودی نیافت. نظیر همینرا دربارهی جنایت بلر-بوش در عراق میتوان گفت. طی یک زمانبندی بسیار دقیق، آخرین دستنوشتههای کیسینجر با عنوان طنزآمیز «نظم جهانی» (World Order) منتشر شده است. در یکی از نقدهای چاپلوسانهی این کتاب، کیسینجر به عنوان «شکلدهنده کلیدی نظمی جهانی که به مدت ربع قرن پایدار ماند» توصیف شده است. این را باید برای مردم کامبوج، ویتنام، لائوس، شیلی، تیمور شرقی و سایر قربانیان «هنر سیاستمداری» او تعریف کرد. تنها زمانی خونهای ریخته شده شروع به خشک شدن میکنند که «ما» جنایتکاران جنگی را در میان خود تشخیص دهیم.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
مقالهی زیر نوشتهی گرت پورتر (Gareth Porter) روزنامهنگار تحقیقی آمریکایی است که به فارسی ترجمه کردهام. او در سال ۲۰۱۲ جایزهی مارتا گلهورن (Martha Gellhorn Prize for Journalism) را دریافت کرده است. این جایزه به شیوهای از گزارشگری اعطا میشود که خصوصیت بارز مارتا گلهورن بود: به بیان خودش «زاویهی دید میدانی». این یعنی روایت داستانی انسانی که از روایتهای پذیرفته شده از وقایع عبور کند و روشنگر نیازهای عاجلی باشد که به خاطر رویههای مرسوم تولید خبر در حاشیه قرار گرفتهاند. به گفتهی بنیاد مارتا گلهورن «ما از برندهی این جایزه انتظار داریم که حقیقت گزنده را بگوید، برای تایید آن مستندات معتبر و قدرتمند ارائه کند و عملکرد نظام غالب [سیاسی و اقتصادی] و پروپاگاندای آن یا آنگونه که مارتا میگفت «یاوهگوییهای رسمی» را افشا کند».
چنانچه این مطلب را قابل توجه میدانید «لطفا آنرا در شبکههای اجتماعی مختلف بازنشر» کنید.
چرا اوباما به توافق با ایران دست نخواهد یافت؟
همهی کسانی که مذاکرات بر سر برنامهی هستهای و پایان تحریمهای اقتصادی علیه ایران را دنبال کردهاند قبول دارند که دولت اوباما خواستار رسیدن توافق با ایران است. چنین توافقی با منافع واقعی ایالات متحدهی آمریکا همخوانی خواهد داشت و مسیر را برای همکاری دو کشور علیه دشمن مشترک یعنی تروریستهای سنی داعش باز خواهد کرد. علاوه بر این میتواند به یکی از مهمترین دستاوردهای اوباما طی دو دورهی ریاست جمهوریاش تبدیل شود.
اما شواهد نشان میدهند که دولت اوباما به آن اندازه که برای رسیدن به توافق جامع با ایران لازم است از خواستههای خود عدول نخواهد کرد. از یک طرف، سیستم قانونی و سیاسی آمریکا طی بیش از دو دههی اخیر به شدت با منافع اسرائیل گره خورده است. این یعنی موانعی که اوباما برای برداشتن تحریمها علیه ایران پیش روی خود میبیند به مراتب بزرگتر از آنهایی هستند که او برای لغو تحریمهای کوبا پیش رو داشت.
از سوی دیگر، علیرغم اختلاف نظرهایی که بین اوباما و بنجامین نتانیاهو بر سر مذاکرات وجود دارد، واقعیت این است که دولت اوباما به «روایت نادرستی» (false narative) که از برنامهی هستهای سری نظامی ایران نقل شده و اتهام «دغلکاری هستهای» (nuclear deception) که اسرائیل مدتها مروج آن بوده است باور دارد. در اکتبر ۲۰۱۳، وندی شرمن (Wendy Sherman) مذاکره کنندهی ارشد آمریکا با ایران (وندی شرمن دست پروردهی وارن کریستوفر وزیر امور خارجهی کابینهی بیل کلینتون است. او همچنین معاون هیلاری کلینتون در دوران وزارتش بود) به کمیتهی نمایندگان کنگره (Congressional committee) گفت که به ایران اعتماد ندارد چرا که «میدانیم فریبکاری بخشی از DNA است» (we know deception is part of the DNA).
از این مهمتر اما شواهدی است که نشان میدهند دولت اوباما چندان انگیزهای برای رسیدن به توافق نهایی با ایران ندارد، چرا که وضعیت موجود (status quo) اغلب خواستههای آنرا تامین میکند.
گاهی آنچه گفته نمیشود بهتر و اساسیتر از آنچه گفته میشود میتواند طرز فکر مقامات سیاسی را به ما نشان دهد. جان کری، وزیر امور خارجهی آمریکا در توضیحاتی که دربارهی تمدید فرصت مذاکرات داد گفت: «ما باید نادان باشیم که به این وضعیت که در آن فاصلهی ایران تا دستیابی به سلاح هستهای بیشتر و نه کمتر شده و جهان به خاطر این مذاکرات به محلی صلحآمیزتر تبدیل شده پشت کنیم». واضح است که منظور او «برنامهی اقدام مشترک» (JPOA یا Joint Program Of Action) است که در نوامبر ۲۰۱۳ به امضای کشورهای ۱+۵ و ایران رسیده بود. بنا بود این توافقنامه به مثابه پلی موقتی برای دستیابی به توافق جامع آتی عمل کند.
میتوان گفت که آقای کری به نکتهای واضح اشاره میکرد. اما آنچه او نگفت این بود که بدون دستیابی به یک توافق جامع نهایی، همهی این موفقیتهای موقتی از دست خواهند رفت. این حذف در بیانات آقای کری این سوال واضح را ایجاد میکند که آیا برنامهی دولت آمریکا این نیست که برنامهی اقدام مشترک را به وسیلهی برای امتداد مذاکرات تبدیل کند تا وقتی که ایران با شرایط آمریکا همراه شود؟ به نظر میرسد پاسخ این سوال این است که دولت اوباما بر این باور است که ایران نهایتا مجبور خواهد شد بیشتر کوتاه بیاید و خواستههایی که واشنگتن مطرح کرده را بپذیرد و یا در غیر این صورت، مذاکرات برای دو سال دیگر ادامه یابد.
گزارش نشریهی پولیتیکو (Politico) دربارهی تصمیمگیری برای تمدید مذاکرات، مفصلا نوع تفکر محاسبهگر مقامات آمریکا را توضیح میدهد. بنا به این گزارش این مقامات «به شدت با این اتهام که کری وقتش را تلف میکند و یا تمدید مذاکرات به معنای ناامیدی است مخالفند»، چرا که به اعتقاد آنها برنامهی هستهای ایران «در جای خود منجمد شده است» و «توافق نوامبر ۲۰۱۳ که شامل آسان شدن محدود تحریمهای بین المللی ایران نیز بود رشد آن را متوقف کرده است». علاوه بر این آنها معتقدند که زمان به سود مذاکره کنندههای آمریکایی است «چرا که ادامهی تحریمها، در حال خرد کردن اقتصاد ایران است».
این نگرش باعث پیشنهاد استراتژی طول دادن مذاکرات تا وقتی که امکان آن وجود داشته باشد میشود. با این باور که ایران نهایتا مجبور خواهد شد خواستههای آمریکا را دربارهی غنیسازی بپذیرد و دست از خواستههای خود مبنی بر لغو تحریمها بکشد.
یک روز بعد [از انتشار مقالهی پولیتیکو]، دیوید ایگناتیوس (David Ignatius) ستوننویس واشنگتنپست که به خاطر تحلیلهایش از طرز فکر مقامات عالیرتبهی آمریکا در حوزهی امنیت ملی (او از قدیم با مقامات ارشد سیاسی تماس نزدیک دارد)، خبر از استراتژی مشابهی داد. او که دیدگاه یک مقام ناشناس دولت اوباما (که مورد استناد پولوتیکو قرار گرفته بود) را منعکس میکرد نوشت که به نظر میرسد فشار اقتصادی بر ایران «به سود غرب عمل میکند»، حتی در شرایطی که مذاکره کنندههای ایرانی هنوز آزادی عمل کافی برای پذیرش شرایط آمریکا را ندارند.
ایگناتیوس وضعیت گفتگوها با ایران را با نوعی از مذاکرات کار (labour negotiation) مقایسه کرد که در آن هر دو طرف یعنی کارگران و مدیران گزینهی توافق یا شکست مذاکرات را بسیار پرهزینه میدانند و در نتیجه همینطور «بدون قرارداد» به مذاکره ادامه میدهند. دو طرف (هر یک بنا به دلایل خاص خود) بر سر این مساله توافق دارند که «هیچ توافقی بهتر از یک توافق بد است، مادامی که دو طرف در حال مذاکره باشند».
جان کری در کنفرانس مطبوعاتی اخیرش به نکتهی ویژهای اشاره کرد. او گفت آمریکا «کارت نهاییاش» (ultimate card) – نظام تحریمها علیه ایران – را تا وقتی که ایران شرایط آمریکا را نپذیرد در دست خود نگاه خواهد داشت: «ما فقط وقتی تحریمها را برخواهیم داشت که توافقی حاصل شده باشد».
جان کری به کلیدیترین واقعیت این مذاکرهها اشاره میکند. دولت آمریکا میتواند به دستاوردهای «برنامهی اقدام مشترک» خوش باشد و در عین حال دست بالا را در چانهزنی با ایران حفظ کند.
این تاکتیک بر پایهی این تصور بنا شده که ایران امکان ترک میز مذاکرات را ندارد. ۶ هفته قبل از مهلت ۲۴ نوامبر (November 24 cut-off date) رابرت آینهورن (Robert Einhorn) که تا ژانویهی ۲۰۱۳ مسئول امور منع گسترش سلاحهای هستهای در وزارت امور خارجهی دولت اوباما بود – و قبلا مفصلا طرز فکر کابینهی آمریکا را دربارهی کلیدیترین مباحث مربوط به مذاکره تا اوایل ۲۰۱۴ شرح داده بود – خطاب به لوس آنجلس تایمز گفت که استراتژی تمدید مذاکرات (rollover strategy) جایگزین قابل قبولی برای توافق نهایی است، چرا که ایران با آن کنار خواهد آمد: «گزینهی ترک میز و اعلام شکست مذاکرات برای هیچ یک از طرفین گفتگو جذاب نیست». او چند روز بعد گزینهی تمدید مذاکرات را اعلام کرد.
مدتها قبل از این، یعنی در دسامبر ۲۰۱۳، گاری سامور (Gary Samore) که قبلا مشاور ارشد اوباما دربارهی موضوع هستهای ایران بود (او در ژانویهی ۲۰۱۳ کابینه را ترک کرد) در نشست امنیت منطقهای (regional security summit) در منامهی بحرین پیشبینی کرد که محتملترین نتیجهی تمدید ۶ ماههی مذاکرات، توافق نهایی نخواهد بود، بلکه «یک توافقنامهی موقتی دیگر» خواهد بود. به اعتقاد او این فرایند «تمدید توافقهای موقتی» میتواند تا پایان دور دوم ریاست جمهوری اوباما ادامه یابد.
سامور، مدیر اجرایی تحقیقات (Executive Director for Research) «مرکز بلفور هاروارد در امور علمی و روابط بینالملل» (Harvard’s Belfer Center on Science and International Affairs) و رئیس سازمانی به نام «اتحاد علیه ایران هستهای» (United Against Nuclear Iran) است (مواضع این سازمان دربارهی پروندهی هستهای ایران منافع اسرائیل را منعکس میکند). بنابراین این که او در اکتبر ۲۰۱۴ خطاب به نیویورک تایمز علنا از تمدید مذاکرات صحبت میکند و میگوید: «ما تمدید مذاکرات را ترجیح میدهیم چرا که تمدید، برنامهی هستهای ایران را منجمد نگاه میدارد» جالب توجه است.
بیانات سامور و اینهورن دلالت مستقیم بر این دارند که کابینهی اوباما انگیزهی زیادی برای پافشاری بر خواستههای سختگیرانهی خود مبنی بر کاهش شدید تواناییهای غنیسازی ایران دارد. خواستهای که بعید است ایران آنرا بپذیرد. و این تازه مربوط به قبل از سقوط قیمت نفت است. حالا که قیمت نفت پایین آمده و فشار بیشتری به اقتصاد ایران وارد میشود، دولت آمریکا بیش از پیش از رویهی دیپلماتیکی که در پیش گرفته اطمینان خاطر مییابد. تصور اینکه دولت اوباما طرز فکر خود را نسبت به خواستههای سختگیرانهی خود تغییر دهد اندک است. مگر اینکه (و تا آن لحظه که) ایران میز مذاکرات را در پایان مهلت تمدید شدهی فعلی ترک کند و تهدید کند که به توسعهی تواناییهای غنیسازیاش ادامه خواهد داد. اقدامی که به صورت داوطلبانه و با هدف اعتماد سازی متوقف کرده بود.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
صحبتهای جان پیلجر در سمپوزیوم لوگان (Logan Symposium) مورخ ۵ دسامبر ۲۰۱۴. این سمپوزیوم مجموعهای از مستقلترین روزنامهنگاران جهان را گرد هم آورده است تا جبههی متحدی علیه پنهانکاری، نظارت و سانسور تشکیل دهند و وابسته به مرکز روزنامهنگاری تحقیقی (The Centre for Investigative Journalism) است. متن سخنرانی را از این نسخه ترجمه کردهام. فیلم سخنرانی را هم اینجا (یا در همین پست) میتوانید تماشا کنید. چنانچه این متن را مناسب دیدید، لطفا آمادگی خود را برای ترجمهی گروهی متنهای مشابه به من اعلام کنید. در صورتی که مطلب زیر را مفید یافتید لطفا آنرا «بازنشر» کنید تا بیشتر خوانده شود. با تشکر.
جنگ توسط رسانهها و پیروزی پروپاگاندا
چرا روزنامهنگاری تا این حد تسلیم پروپاگاندا شده است؟ چرا سانسور و تحریف به رویهی استاندارد ژورنالیسم تبدیل شده است؟ چرا بیبیسی به منادی قدرتِ درندهخو تبدیل شده است؟ چرا نیویورک تایمز و واشنگتن پست خوانندگان خود را فریب میدهند؟
چرا به روزنامهنگاران جوان مهارتهای ضروری آموزانده نمیشود تا آنها بتوانند «دستورِ کار» رسانهها را بفهمند و ادعاهایی که از سوی مراکز قدرت مطرح میشود و تعریفهای سطحی و پوشالی از «بیطرفیِ ژورنالیستی» را به چالش بکشند؟ چرا آنها یاد نمیگیرند که جوهر اصلی آنچه به آن «رسانههای جریان اصلی» میگوییم «اطلاعات» نیست بلکه «قدرت» است؟
اینها پرسشهایی عاجل هستند. چشم انداز پیش روی جهان، جنگی عظیم (و شاید جنگ هستهای) است: ایالات متحده به وضوح مصمم است که روسیه و در نهایت چین را منزوی و تحریک کند. این واقعیت توسط روزنامهنگارها، از جمله آنهایی که دروغهایی که در سال ۲۰۰۳ منجر به حمام خون در عراق شد را ترویج کردند، کاملا وارونه و از درون خالی میشود.
زمانهای که در آن زندگی میکنیم آنچنان خطرناک است و تصور عموم مردم از آن آنچنان مخدوش است که پروپاگاندا دیگر آنچنان که اِدوارد برنیز (Edward Bernays) آنرا «دولت نامرئی» خواند نیست. پروپاگاندا تبدیل به دولت شده است. پروپاگاندا بی واهمه از به چالش کشیده شدن حکمرانی میکند و هدف اصلی آن پیروزی بر ماست: بر ادراکِ ما از دنیا و تواناییمان در تفکیک واقعیتها از دروغها.
عصر اطلاعات در واقع عصر رسانهها است. جنگ و سانسور و هیولاسازی و مجازات و منحرف کردن توجهها توسط رسانهها انجام میشود. کارخانهای سورِئال که کلیشههای رام و پنداشتهای نادرست تولید میکند.
شکل گرفتن این قدرت که میتواند «واقعیت جدید» تولید کند مدتی دراز طول کشیده است. ۴۵ سال پیش، کتابی تحت عنوان «سبز کردن آمریکا» (The Greening of America) سر و صدا به پا کرد. روی جلد کتاب چنین نوشته شده بود: «انقلابی در پیش است که شبیه انقلابهای پیشین نخواهد بود. این انقلاب با «فرد» آغاز میشود.».
در آن زمان من به عنوان گزارشگر در آمریکا مشغول بودم. یادم هست که ارج و قرب نویسنده که جوانی به نام چالرز رایش (Charles Reich) و یک آکادمیک از دانشگاه ییل بود به سطح مرشد افزایش یافت. پیام او این بود که «حقیقتگویی و کنش سیاسی شکست خورده است و تنها «فرهنگ» و دروننگری است که میتواند دنیا را تغییر دهد.».
طی مدت چند سال، فرقهی «من-محوری» (me-ism) که نیرویش را از سودآوری میگرفت همه چیز را فتح کرد و بر درک ما از اهمیت کنشِ گروهی، عدالتِ اجتماعی و جهان وطنی غلبه کرد. طبقه، جنسیت و نژاد از هم تفکیک شد. امر شخصی (the personal) همان امر سیاسی (the political) بود، رسانه همان پیام بود.
در سالهای آغازین جنگ سرد، ساختن جعلی «تهدید»های جدید، سردرگمی سیاسی آنهایی را که تنها بیست سال پیش امکان آنرا داشتند تا اعتراضهایی پرشور را سازماندهی کنند تکمیل کرد.
در سال ۲۰۰۳ در واشنگتن، فیلمی از مصاحبه با چارلز لِویس (Charles Lewis) روزنامهنگار تحقیقی سرشناس آمریکایی تهیه کردم. ما دربارهی حمله به عراق که چند ماه پیش از تاریخ مصاحبه انجام شده بود حرف زدیم. از او پرسیدم: «چه میشد اگر آزادترین رسانههای جهان، جورج بوش و دونالد رامسفِلد را با جدیت به چالش کشیده بودند و به جای اینکه به کانالی برای نشر ادعاهای آنها که بعدا معلوم شد پروپاگانایی خام بیش نبوده تبدیل شوند، دربارهشان تحقیق میکردند؟»
او پاسخ داد که «اگر ما روزنامهنگارها کارمان را درست انجام داده بودیم شانس خیلی خیلی خوبی وجود داشت که ما به جنگ با عراق نمیرفتیم».
این بیانیهای تکان دهنده است. مشابه همین پاسخ را چندین روزنامهنگار سرشناس دیگر نیز به من دادند. دَن رادِر (Dan Rather) که قبلا در شبکهی سیبیاس کار میکرد همین پاسخ را به من داد. پاسخ دیوید رُز (David Rose) از آبزِروِر (The Observer) و چندین روزنامهنگار و تهیهی کنندهی با سابقهی بیبیسی (که ترجیح دادند نامشان ذکر نشود) نیز همین بود.
به عبارت دیگر، چنانچه روزنامهنگارها کارشان را انجام داده بودند، اگر به جای تقویت و بزرگنماییِ پروپاگاندا، آنرا به پرسش گرفته بودند و دربارهاش تحقیق کرده بودند، شاید صدها و هزاران مرد، زن و کودک امروز زنده میبودند، میلیونها نفر از خانههای خود رانده نشده بودند، آتش جنگ فرقهای بین سنی و شیعه شعلهور نشده بود و دولت رسوای اسلامی (داعش) امروز وجود نمیداشت.
حتی همین حالا، با وجود اعتراض وقت میلیونها نفر که در خیابانها حاضر شدند، اکثریت مردم در کشورهای غربی تصور بسیار محدودی از مقیاس عظیم جنایتی که دولتهای ما در عراق مرتکب شدهاند دارند. حتی تعداد بسیار کمتری از آنها به این نکته آگاه هستند که ۱۲ سال پیش از حمله به عراق، دولتهای آمریکا و بریتانیا با محروم کردن جمعیت غیرنظامی عراق از مایحتاج اولیهی زندگی، هولوکاستی را سازمان دادند.
اینها بیانات یک مقام ارشد بریتانیایی است. کسی که مسئول برقراری تحریم علیه عراق (محاصرهای قرون وسطایی که موجب مرگ نیم میلیون کودک زیر ۵ سال شد) در دههی ۱۹۹۰ بود. نام این شخص کارن رُز (Carne Ross) است، کسی که در آن روزها در ساختمان وزارت خارجه در لندن به «آقای عراق» شهرت داشت. امروز اما او دربارهی دروغهای دولت افشاگری میکند و توضیح میدهد چطور روزنامهنگاران وقت داوطلبانه دروغها را در جامعه پخش میکردند: «ما شبه-حقیقتهایی (factoid) حاوی اطلاعات به دقت بررسی شده را در اختیار روزنامهنگارها قرار میدادیم و آنها منتشرشان میکردند، در غیر اینصورت ما آنها را ایزوله (we’d freeze them out) میکردیم.».
یکی از مهمترین رسواکنندگان (whistleblower) آن روزهای هولناک سکوت، دنیس هالیدی (Denis Halliday) بود. او که در آنروزها معاون دبیرکل سازمان ملل و نمایندهی ارشد این سازمان در عراق بود به جای اینکه سیاستهایی را که به گفتهی او «قتلِ عام مآبانه» (genocidal) بودند اجرا کند، از سِمَت خود استعفا داد. بنا به برآورد او تحریمها موجب کشته شدن بیش از یک میلیون عراقی شد.
آنچه بر سر هالیدی آمد آموزنده است. او را پاک (airbrushed) کردند. او را متهم کردند. جرمی پاکسمَن (Jeremy Paxman) که مجری برنامهی نیوزسایت بیبیسی (BBC’s Newsnight) بود سرش داد کشید: «آیا شما چیزی جز یک توجیهگر و مدافع صدام حسین هستید؟». اخیرا گاردین این ماجرا را به عنوان یکی از لحظههای به یادماندنی پاکسمَن توصیف کرد. هفتهی پیش، پاکسمَن یک قرارداد کتاب به ارزش یک میلیون پوند امضا کرد.
خدمههای سلطه کارشان را خوب انجام داده اند. نتیجهی کارشان را ببینید. بنا به یک نظر سنجی که در سال ۲۰۱۳ توسط کامرِس (ComRes) انجام شد، اکثر مردم در بریتانیا معتقدند که تعداد قربانیان جنگ عراق کمتر از ۱۰۰۰۰ نفر بوده است، که فقط کسر کوچکی از میزان واقعی است. کسانی موفق شدهاند رد خونی را که از عراق به سوی لندن کشیده شده است به خوبی پاک کنند.
میگویند روپرت مورداک (Rupert Murdoch) پدرخواندهی اراذل و اوباش رسانهای است و کسی نباید دربارهی قدرت روزافزون روزنامههای او (همهی ۱۲۷ تایشان که مجموعا تیراژی ۴۰ میلیونی دارند) و شبکهی فاکس (Fox network) تردیدی به خرج دهد. اما نفوذ امپراطوری مورداک بزرگتر از بازتاب آن در حوزهی گستردهتری از رسانهها نیست.
موثرترین پروپاگاندا را نه در سان (Sun) یا فاکس نیوز (Fox New)، بلکه باید پس پشت هالهی قدسیِ رسانههایِ لیبرال جستجو کرد. وقتی نیویورکتایمز این ادعا را که صدام حسین سلاحهای کشتار جمعی دارد منتشر کرد، شواهدی ساختگی که ارائه شده بود باور شد، چرا که این فاکس نیوز نبود، بلکه نیویورک تایمز بود.
همین نکته دربارهی واشنگتن پست و گاردیَن نیز صادق است. هر دوی این روزنامهها نقشی کلیدی در آماده سازی مخاطبان برای پذیرفتن جنگ سردی جدید و خطرناک داشتهاند. هر سه روزنامهی لیبرال حقایق مربوط به رویدادهای اوکراین را به غلط به عنوان حرکت خبیثانهی روسیه وانمود کردهاند، در حالی که در واقع کودتای فاشیستها در اوکراین کار آمریکاییها و با همکاری آلمان و ناتو بود.
این وارونهسازی واقعیت آنچنان فراگیر است که محاصرهی نظامی و تهدید روسیه توسط واشنگتن، هیچ بحث و گفتگویی ایجاد نمیکند. این مساله حتی خبر محسوب نمیشود، بلکه در پشت کمپینی از افترا و وحشت پراکنی، از آن گونه که من در دوران اولین جنگ سرد با آن بزرگ شدم، پنهان شده است.
یک بار دیگر، امپراطوری شیطان به رهبری استالینی دیگر یا هیتلری جدید به سراغ ما میآید. هیولای مورد علاقهی خود را انتخاب کنید و اجازه دهید بدرد.
سرکوب حقیقت دربارهی اوکراین یکی از کاملترین سانسورهای خبری (news blacked out) است که به خاطر میآورم. از زمان جنگ جهانی دوم تا کنون، حضور نیروهای نظامی غرب در قفقاز و اروپای شرقی هرگز به اندازهی امروز عظیم نبوده است و با این حال این رویداد مهم کاملا سانسور شده است. کمکهای سری واشنگتن به کیف (Kiev) و گردانهای نئونازی که مسئول ارتکاب جنایتهای جنگی علیه جمعیت ساکن در شرق اوکراین هستند سانسور شده است. شواهدی که این پروپاگاندا را که «روسیه مسئول ساقط کردن هواپیمای مسافری خطوط هوایی مالزی بود» به چالش میکشند سانسور شدهاند.
و مجددا، رسانههای ظاهرا لیبرال خودِ «سانسور» هستند. به هیچ فَکتی ارجاع داده نمیشود، هیچ مدرک و شاهدی ارائه نمیشود، یک روزنامهنگار، یکی از رهبران طرفدار روسیه را به عنوان مردی که هواپیما را سرنگون کرد معرفی نمود. او نوشت که این مرد به «هیولا» شهرت داشت و خیلی مهیب بود به گونهای که روزنامهنگار از او ترسیده بود. این سطح مدارکی است که توسط این روزنامهها ارائه شده است.
خیلی از کسانی که در رسانههای غربی کار میکنند به سختی در تلاش بودهاند که جمعیت روستبار اوکراین را به عنوان خارجیهایی در کشور خود نشان دهند. این جمعیت هرگز به عنوان اوکراینیهایی که خواستار برقراری حکومت فدرال داخل اوکراین هستند و شهروندان اوکراینیای که در برابر کودتایی که از خارج علیه دولت منتخب آنها سازماندهی شده مقاومت میکنند تصویر نمیشوند.
آنچه رئیس جمهور روسیه در این باره میگوید کوچکترین اهمیتی ندارد. او فرد رذلی است که پانتومیم بازی میکند و بدون ترس از مجازات میتوان به او تعرض کرد. یک ژنرال آمریکایی که رئیس ناتو است و انگار مستقیما از توی فیلم دکتر استرِنج لاو (Dr. Strangelove) بیرون آمده – ژنرال برییدلاو (General Breedlove) – مرتب مدعی تجاوزهای روسیه به اوکراین میشود بدون آنکه کوچکترین شواهدی ارائه کند. او به خوبی نقش ژنرال جَک ریپِر (General Jack D. Ripper) را در فیلم استنلی کوبریک بازی میکند!
به گفتهی ژنرال بریدلاو، چهل هزار نفر روس (Ruskies) پشت مرزهای اوکراین جمع شده بودند. این برای نیویورک تایمز، واشنگتن پست و آبزرور کافی بود (این آخری همانطور که دیوید رُز فاش کرد، قبلا خودش را با انتشار دروغها و ادعاهایی که بلر را در حمله به عراق حمایت کرد متمایز کرده بود).
ماجرا تقریبا به شور و شوق (joi d’esprit) یک همبستگی طبقاتی میماند. طبل نوازان واشنگتن پست دقیقا همان سرمقالهنویسهایی هستند که روزگاری مدعی شدند وجود سلاحهای کشتار جمعی صدام حسین حقیقتی محکم (hard facts) است.
رابرت پری (Robert Parry) نوشت، چنانچه در این فکر هستید که چطور ممکن است جهان به سوی جنگ جهانی سوم خزیده شود – نظیر حدود یک قرن قبل که به سوی جنگ جهانی اول کشیده شد – کافی است نگاهی به جنونی که تقریبا سراسر ساختار رسانهای/سیاسی آمریکا را پیرامون اوکراین گرفته نگاه کنید. جایی که روایت نادرست کلاه سفیدها علیه کلاه سیاهها خیلی زود جا افتاده و نشان داده که استدلال و شواهد را به آن راهی نیست.
رابرت پری، روزنامه نگاری که ماجرای ایران – کنترا (Iran-Contra) را فاش کرد – یکی از معدود کسانی بود که دربارهی نقش کلیدی رسانهها در این «جوجه بازی» (game of chicken) – آنگونه که وزیر امور خارجهی روسیه آنرا نامید – تحقیق کرد. اما آیا این واقعا یک بازی است؟ همین الان که در حال نوشتن این خطوط هستم، کنگرهی آمریکا به قطعنامهی ۷۵۸ رای میدهد که به صورت خلاصه میگوید: اجازه دهید برای جنگ با روسیه آماده شویم.
یکی از نویسندگان قرن ۱۹ به نام الکساندر هِرتزِن (Alexander Herzen) لیبرالیسم سکولار را «مذهب نهایی» نامید، «اگر چه کلیسای این مذهب در آن دنیا قرار ندارد، بلکه این جهانی است». امروز، این حق الهی به مراتب خشنتر و خطرناکتر از هر آنچه که جهان اسلام بتواند تولید کند است، اگر چه شاید بزرگترین پیروزی آن توهم جریان آزاد و باز اطلاعات باشد.
در خبرها، کاری میشود که بعضی کشورها به کلی ناپدید میشوند. عربستان سعودی، سرچشمهی افراطیگری و ترور مورد حمایت غرب، روایت خبری نیست، مگر وقتی که قیمت نفت را پایین ببرد. یمن بیش از ۱۲ سال حملات پهپادهای آمریکا را تاب آورده است. چه کسی میداند؟ چه کسی اهمیت میدهد؟
در سال ۲۰۰۹، دانشگاه وست انگلند نتیجهی یک تحقیق ۱۰ ساله بر روی پوشش خبری بیبیسی از ونزوئلا را منتشر کرد. از ۳۰۴ گزارش خبری، فقط ۳ تا از آنها به سیاستهای مثبتی که توسط دولت هوگو چاوز پیاده شده بود اشاره کرده بودند. بزرگترین برنامهی سوادآموزی در تاریخ بشر فقط اشارهای مختصر دریافت کرده بود.
در اروپا و آمریکا، میلیونها خواننده و بیننده تقریبا هیچ چیز دربارهی تحولات چشمگیر و زندگیسازی که در آمریکای لاتین رخ داده نمیدانند. تحولاتی که خیلی از آنها با الهام گرفتن از هوگو چاوز رخ داده است. مشابه بیبیسی، گزارشهای نیوریوکتایمز، واشنگتن پست، گاردین و سایر رسانههای معتبر غربی نیز به شکلی رسوا منفی بودند. چاوز حتی در بستر مرگ نیز مورد تمسخر قرار گرفته بود. من در عجبم که چطور در مدرسههای روزنامهنگاری میتوان این پدیده را توضیح داد.
چرا میلیونها نفر از مردم بریتانیا متقاعد شدهاند که مجازات دستهجمعی تحت عنوان «ریاضت اقتصادی» (austerity) ضروری است؟
به دنبال بحران اقتصادی در سال ۲۰۰۸، سیستمی پوسیده عریان شد. برای کسری از ثانیه، بانکدارها به عنوان کلاهبردارانی که در برابر عموم مسئول بودند به صف کشیده شدند. عمومی که آنها به ایشان خیانت کرده بودند.
اما ظرف مدت چند ماه، به جز چند نک و نالهای که دربارهی «پاداشهای» بیش از حد مدیران شنیده شد، پیام عوض شد. عکسهای بازداشتیها (mugshots) یعنی بانکدارهای مجرم از صحنهی رسانهها حذف شد و به جای آن چیزی به نام «ریاضت اقتصادی» به معضل میلیونها شهروند عادی تبدیل شد. آیا هرگز تردستیای به این بیشرمی وجود داشته است؟ (امیدوارم معادل اصطلاح «Was there ever a sleight of hand as brazen» را درست آورده باشم)
امروز، حوزههای متعددی از زندگی متمدنانه در بریتانیا اوراق میشود تا با پول آن قرضهای شیادانه پرداخته شود – قرضهای کلاه بردارها. میگویند صرفهجوییهای ناشی از «ریاضت اقتصادی» بالغ بر ۸۳ میلیارد پوند میشود. این تقریبا معادل مالیاتی است که همان بانکها و موسسهها نظیر آمازون و شبکهی خبری مورداک در بریتانیا (Murdoch’s News UK) از پرداختش مصون ماندهاند. علاوه بر این، بانکهای کلاه بردار یارانهی سالانهای به ارزش ۱۰۰ میلیارد پوند دریافت میکنند (در غالب بیمه و گارانتیهای رایگان)، عددی که میتواند کل سیستم سلامت کشور (National Health Service) را تامین مالی کند.
بحران اقتصادی پروپاگاندای خالص است. سیاستهای تندروانهای امروز بر بریتانیا، آمریکا، اغلب اروپا، کانادا و استرالیا حکم میراند. چه کسی طرف اکثریت را میگیرد؟ چه کسی روایت آنها را نقل میکند؟ چه کسی حسابها را درست نگاه میدارد؟ آیا این کاری نیست که روزنامهنگارها باید انجام دهند؟
در سال ۱۹۷۷، کارل برنشتاین (Carl Bernstein) (شهرت به خاطر افشای واترگیت) افشا کرد که بیش از ۴۰۰ روزنامهنگار و مدیر خبری برای سازمان سیا کار میکردهاند. این تعداد شامل عدهای از روزنامهنگارهای نیویورک تایمز، تایم و شبکههای تلویزیونی نیز میشد. در سال ۱۹۹۱، ریچارد نورتون تِیلُر (Richard Norton Taylor) از گاردین افشاگری مشابهی دربارهی بریتانیا داشت.
اما امروز به هیچ کدام از اینها نیازی نیست. من بعید میدانم هیچ نهادی به روزنامهنگارهای واشنگتن پست و بسیاری از رسانههای اصلی دیگر پول داده باشد که ادوارد اسنودن (Edward Snowden) را به همکاری با تروریسم متهم کنند. برای من واضح است که علت این که جولیان آسانژ (Julian Assange) این همه زهر، نفرت و حسادت به سوی خودش جذب کرده این است که ویکی لیکس (WikiLeaks) حجاب نخبگان فاسد سیاسی را پاره کرد. حجابی که سالها توسط روزنامهنگاران برپا نگاه داشته شده بود. نمایش افشاگرانه و خارقالعاده او که دروازهبانان رسانهای (media’s gatekeepers) را شرمسار کرد، برایش دشمنهای زیادی درست کرد. حتی در روزنامههایی که داستان او را منتشر کردند. او نه تنها یک هدف، که غازی طلایی شد.
قراردادهای پرسود برای نشر کتاب و تولید فیلم هالیوودی بسته شد، بسیاری به مدارج شغلی بالاتر دست یافتند و کسب و کارهای جدید بر شانههای ویکیلیکس و بنیانگذار آن بنا نهاده شد. خیلیها از قبل ویکیلیکس پول زیادی درآوردند، در حالی که ویکی لیکس برای بقاء خود دست و پا میزد.
اما به هیچ کدام از اینها در اول دسامبر در استکهلم اشارهای نشد. وقتی که سردبیر گاردین، آلن روسبریجِر (Alan Rusbridger) جایزهی صلح نوبل آلترناتیو (Right Livelihood Award) را با ادوارد اسنودن سهیم شد. آنچه دربارهی این واقعه تکان دهنده بود این بود که آسانژ و ویکیلیکس کاملا سانسور شده بودند. آنها وجود نداشتند. آنها غیرمردم (unpeople) بودند.
هیچکس دربارهی مردی که اولین پیشرو در عرصهی افشاگری دیجیتالی (digital whistleblowing) بود و یکی از بزرگترین سوژههای خبری تاریخ را در اختیار گاردین قرار داد سخن نگفت. علاوه بر آن، این آسانژ و تیم ویکیلیکس او بودند که در عمل – و به شیوهای خیره کننده – ادوارد اسنودن را در هنگ کنگ نجات دادند و رهسپار جایی امن کردند. حتی یک کلمه دربارهی او گفته نشد.
آنچه این سانسور و حذف را این چنین کنایهآلود، غم انگیز و شرم آور میکند این است که این مراسم در پارلمان سوئد برگزار شده بود. پارلمانی که سکوت بزدلانهاش دربارهی پروندهی آسانژ با این سقط جنین بزرگ عدالت در استکهلم تبانی داشت.
یِوگِنی یفتوشنکو (Yevgeny Yevtushenko) نویسندهی معترض دوران شوروی میگوید «وقتی که حقیقت با سکوت عوض شده است، سکوت دروغ است.».
این نوع سکوت است که باید توسط ما روزنامهنگارها شکسته شود. ما باید در آینه نگاه کنیم. باید مسئولیت را به رسانههای بیمسئولیتی که در خدمت قدرت و جنونی که جهان را به خطر جنگ تهدید میکند هستند برگردانیم.
در قرن ۱۸ام، اِدموند بورک (Edmund Burke)، نقش مطبوعات را به مثابه قدرت چهارم (Fourth Estate) برای مهار قدرتمند توصیف کرد. آیا هیچ وقت این ایده عملی شده است؟ شکی نیست که دیگر رنگ و رویی ندارد. آنچه ما به آن احتیاج داریم قدرت پنجم است: ژورنالیسمی که رصد کند، واسازی کند (deconstructs) و پروپاگاندا را به چالش بگیرد و به جوانان بیاموزد که نمایندهی مردم باشند و نه قدرت. ما به آن چه روسها به آن «پرسترویکا» (perestroika) میگفتند نیاز داریم: طغیان دانش مقهور شده. من اسمش را میگذارم «ژورنالیسم حقیقی».
۱۰۰ سال از زمان نخستین جنگ جهانی میگذرد. آن روزها گزارشگرها برای سکوت و تبانیشان پاداش دریافت میکردند. در اوج دوران کشتار و قساوت، دیوید لوید جورج (David Lloyd George) نخست وزیر بریتانیا این نکته را با سی پی اسکات (C.P. Scott) سردبیر گاردین منچستر درمیان گذاشت: «اگر مردم واقعا [حقیقت] را میدانستند، جنگ فردا تمام میشد، اما البته که آنها نمیدانند و نمیتوانند بدانند.».
اواسط تعطیلات تابستانی سوئدی (ماه جولای) بود که من و چند نفر از همکارهایم ایمیل زیر را از طرف همکار دیگرمان لینا دریافت کردیم. خانوادهی لینا و پدر و مادر لینا بر سر برگرداندن پنهانی یک مجسمهی سفالی گنوم (Gnome) به یکدیگر با هم «کل کل» دارند. بازی را پدر و مادر لینا شروع کردهاند: آنها مجسمهی کذایی را که به زشتی مشهور است به لینا و همسرش فردیک هدیه دادند و از آن به بعد گنوم چندین بار بین دو خانواده دست به دست شده است. هر کدام از این رد و بدل شدنها با برنامهریزی مفصل و اجرای دقیق همراه است تا به هدف که غافلگیر کردن تیم مقابل است برسند. بیشتر ما همکارها تحولات مربوط به گنوم را دنبال میکنیم. ایمیل زیر را با اجازهی لینا و با اندکی ویرایش به فارسی منتشر میکنم.
عملیات بازگشت گنوم (یک داستان خانوادگی)
سلام. امیدوارم خوب باشید و مشغول لذت بردن از تعطیلات تابستانی. مناسب دیدم براتون از بازگشت گنوم به خانهاش بنویسم. ما الان در منزل تابستانی پدر و مادرم هستیم و حسابی بهمان خوش میگذرد. ایدهی بازگشت گنوم را یوناس به ما داد: سپاس فراوان یوناس! ما از همان ایده استفاده کردیم و خیلی هم خوب جواب داد. اما اجازه دهید ماوقع را برایتان تعریف کنم.
ایده این بود که گنوم را به تور ماهیگیری گره بزنیم تا پدر و مادرم موقعی که صبح آن را از دریاچه بیرون میکشند کشفش کنند. مهمترین مشکلی که داشتیم این بود که باید راهی مطمئن برای وصل کردن گنوم به تور پیدا میکردیم، طوری که به تور آسیبی نرسد. فردریک (همسرم) از یک حراجی چند بطری فلزی دردار خریده بود که از آنها به عنوان شناور استفاده کردیم. گنوم را با چند ریسمان به این بطریها وصل کردیم تا وقتی زیر آب میرود وزنش کمتر شود.
مشکل بعدی وصل کردن گنوم به تور بود. ما نمیتوانستیم اینکار را روز انجام دهیم چون کلبهی پدر و مادرم نزدیک دریاچه است و حتما کسی ما را میدید و لو میرفتیم. علاوه بر این تور ماهیگیری را آخر شب به آب میاندازند. بنابراین عملیات باید در عمق شب وقتی همه خواب بودند انجام شود. چالش دیگر ما این بود که نیمه شب از کلبه خارج شویم بدون اینکه ساکنان کلبه ما را ببینند یا صدایی از ما بشنوند. به خصوص که اغلب پنجرهی اتاقهایشان را باز میگذاشتند و هر صدایی که از سمت دریاچه بلند شود به راحتی از داخل کلبه قابل شنیدن است. ما خیلی آهسته حرکت کردیم و طرفهای سه صبح قایق (کانو) را به انداختیم. تور ماهیگیری در فاصلهی یک کیلومتری ساحل به آب انداخته شده بود. فردریک تنها سوار قایق شد و به محل تور رفت و من به کلبه برگشتم که مبادا سه تا بچهام از خواب بیدار شده باشند. ۵۰ دقیقه بعد، فردریک که ماموریت دریاچه را انجام داده بود به ساحل برگشت. چالش بعدی این بود که قایق را بیسر و صدا از دریاچه بیرون بیاوریم. این کار اصلا ساده نبود. اما به هر قیمتی بود انجامش دادیم. آن شب تقریبا اصلا نخوابیده بودیم و کاملا خسته بودیم اما از این که توانسته بودیم گنوم را با موفقیت به تور ماهیگیری وصل کنیم خوشنود بودیم.
اما شاید دشوارترین قسمت عملیات این بود که صبح روز بعد پدر و مادرم را متقاعد کنیم که خودشان برای بیرون کشیدن تور به دریاچه بروند. مادرم خیلی مردد بود چون فکر میکرد بیرون کشیدن تور کار پدرم و برادرم است. اما ما قبلا با برادرم هماهنگ کرده بودیم و دربارهی پروژه به او گفته بودیم. این بود که او به ما کمک کرد و به پدر و مادرم گفت که میخواهد برای برداشتن روزنامه با دوچرخه به جادهی اصلی که در چند کیلومتری کلبه قرار داشت برود. عاقبت مادرم غرولند کنان موافقت کرد که همراه پدرم با قایق برای بیرون کشیدن تور به دریاچه برود.
دیگر برایتان چه بگویم. عملیات ما یک موفقیت چشمگیر بود. ما صدای خندههای پدر و مادرم را از راه دور شنیدیم. آنها از وقتی تور را بیرون کشیدند و متوجه شدند چه شکار کردهاند تا وقتی که به کلبه برگشتند یک سر در حال خندیدن بودند! عکس مربوط به عملیات بازگشت گنوم را ضمیمه کردهام که در زیر میبینید. متاسفانه هیچ عکسی از فردریک در حالی که نیمهشب با قایق وسط دریاچه رفت نداریم!
اما موضوعی که قضیه را مضحکتر میکند همسایهمان بود که نیمههای شب دستشویی رفته بود و متوجه تحرکات مشکوکی در دریاچه شده بود. او مسئولانه با دوربین چشمی سفر شبانهی فردریک را با نهایت شکاکیت دنبال کرده بود. البته او در تاریکی شب متوجه هویت فردریک نشده بود و گمان کرده بود که قایق پدر و مادر من را دزدیدهاند. اما وقتی دیده بود که قایق به ساحل برگشته، تصمیم گرفته بود با دزد رو در رو نشود و صبح روز بعد ما را در جریان موضوع قرار دهد. بنابراین همسایهمان هم شبی پرهیجان را سپری کرده بود!
خلاصه اینکه ماموریت با موفقیت انجام شد و حدس میزنم پدر و مادرم برای برگرداندن گنوم به ما روزهای دشواری را پیش رو داشته باشند. بنابراین خاطر ما تا مدتی آسوده خواهد بود.
در این ویدئوی کوتاه – که ظاهرا مربوط به یک تجمع اعتراضآمیز علیه اسرائیل در آستین تگزاس است – خانم «رانية المصري» (Rania Masri) فعال سیاسی و استاد دانشگاه لبنانی-آمریکایی در دفاع از مردم فلسطین و خطاب به آقای اوباما صحبت میکند. لحن صریح و فصیح و پرشور اما سکولار و متین او به دلم نشست. در گوگلپلاس همخوانش کردم که با استقبال نسبی دوستان مواجه شد. در عین حال نگاهی به کامنتهای آن پست نشان میدهد که ترولهای طرفدار اسرائیل بدون دعوت سعی کردهاند آنجا را اشغال کنند. چیز عجیبی نیست. شاید غیر از اشغالگری و تجاوز به آنها نیاموختهاند، گیرم که برخلاف غزه اینجا من بیدفاع نیستم. تا توانستم بلاک کردم!
این متن با همکاری م. آشنا به فارسی ترجمه شده است. با تشکر از ایشان.
آقای اوباما! چه کاری وحشیانه است؟ (?Mr.Obama, what is barbaric)
دیروز، اول ماه اوت، دولت آقای اوباما اعلام کرد که دستگیری سرباز مهاجم اسرائیلی توسط نیروهای مقاومت فلسطینی – نقل قول میکنم – «اقدامی وحشیانه» بود.
به نظر می رسد پرزیدنت اوباما و دولتش به گروگان گرفتن سرباز مهاجم متعلق به یک ارتش اشغالگر را «وحشیانه» میدانند، اما قتل عام بیش از ۱۶۰۰ فلسطینی در محلهها، خانهها، مدرسهها، بیمارستانها، زمینهای بازی یا سواحل دریا وحشیانه نیست.
لازم است که به آقای اوباما بگوییم چه چیزی وحشیانه است.
وحشیانه به قتل رساندن بیش از ۷۰ خانواده در غزه توسط اسرائیلیهاست. بیش از ۷۰ خانوادهی فلسطینی از دست رفتهاند.
وحشیانه ۳۰۰ هزار کودک در غزه هستند که خانه یا نزدیکانشان را از دست دادهاند.
وحشیانه هدف قرار دادن بیمارستانهاست. ۶ تا از ۹ بیمارستان غزه تعطیل شدهاند و اسرائیل تهدید میکند که به بقیهی آنها نیز حمله خواهد کرد.
وحشیانه محلههایی هستند که سراسر نابود شدهاند، به گونهای که یک خبرنگار آنها را «آخرالزمانی» (apocalyptic) نامید.
وحشیانه پرتاب ۵۰۰ هزار موشک به ناحیهای با مساحتی کمتر از ۲۶۰ کیلومتر مربع (۱۰۰ مایل مربع) است.
وحشیانه سیاست صیهونیستی مبنی بر نابودسازی اقتصاد غزه است. به همین دلیل آنها نیروگاه غزه را بمباران کردند. به همین دلیل زیرساختهای فاضلاب و تصفیهخانه را بمباران میکنند. به همین دلیل دیروز یک کارخانهی بستنیسازی را نابود کردند.
وحشیانه محاصرهی کامل غزه از سال ۲۰۰۵ و جداسازی آن با حصار از سال ۱۹۹۵ است. وحشیانه هدف این محاصره است که تخریب اقتصاد فلسطینیهای غزه است تا آنها را ناتوان کند و در هم بشکند. این، وحشیانه است آقای اوباما!
وحشیانه، آقای اوباما، آنچه امروز از اسرائیل به گوش میرسد است که علنا خواستار قتل عام فلسطینیهای غزه میشوند. اینها در روزنامههای اسرائیلی نوشته شده است. معاون نخستوزیر فعلی اسرائیل است که علیه فلسطینیها چنین خواسته است. {نکته: او گفته: «ما باید آنچنان ضربهای به غزه وارد کنیم که به قرون وسطی فرستاده شود. همهی زیرساختها شامل جادهها و تاسیسات آب باید نابود شوند».}
اما هیچیک از اینها برای ما فلسطینیها جدید نیست. ما این چیزها را قبلا هم دیدهایم… قبلا هم دیدهایم.
ما شگفتزده نشدهایم. ای کاش شده بودیم. اما هیچکدام از وقایعی که در غزه یا رام الله یا قدس {بیت المقدس یا اورشلیم} علیه ما رخ داده است برای ما جدید نیستند.
وحشیانه، آقای اوباما، صهیونیزم است. «گولدا مایر» (Golda Meir) – چهارمین نخست وزیر اسرائیل – گفت: «چیزی به نام مردم فلسطین وجود ندارد». وحشیانه انکار هویت و هستی ماست.
وحشیانه آنچه است که «مناخیم بگین» (Menachem Begin) – یکی دیگر از نخست وزیران اسرائیلی – در ۱۹۴۹ گفت، هنگامی که او همهی فلسطینیها را «جانورانی وحشی که روی دو پا راه میروند» نامید.
وحشیانه آن چیزی است که «بنی موریس» (Benny Morris) مورخ میگوید. او با اینکه اذعان دارد تک تک روستاها و شهرهای اسرائیلی روی روستاها و شهرهای فلسطینی ساخته شدهاند از این نسل کشی و تصفیهی قومی فلسطینیها حمایت میکند و اخیرا هم خواستار تصفیهی قومی کامل آنها در غزه شده است. وحشیانه، این است.
وحشیانه آنچه نیروهای تهاجمی اسرائیل {کنایه از ارتش اسرائیل به نام نیروهای دفاعی اسرائیل} خواستارش هستند است. آنها کاملا به صراحت گفتهاند که به افسران ارتش توصیهی حقوقی (legal advice) شده که آنها اجازه دارند – نقل قول میکنم – «هدفشان رسیدن به تلفات بالای غیرنظامی باشد». این دستورالعمل در سال ۲۰۱۴ صادر نشده؛ بلکه مربوط به ۲۰۰۹ بوده است.
وحشیانه صحبتهای نتانیاهو است، آنجا که میگوید ما باید آنها را بکوبیم «نه فقط یک ضربه، بلکه ضرباتی چنان دردآور که هزینهی سنگینش ورای تحمل باشد». و او این را در ۲۰۱۲ گفت. این، وحشیانه است.
وحشیانه این است که وقتی از نتانیاهو دربارهی واکنش احتمالی جهانیان به تخریب روستاهای فلسطینی پرسیدند پاسخ داد: «جهان هیچ نخواهد گفت؛ جز این که ما داریم از خود دفاع میکنیم».
پرزیدنت اوباما گفته – و من نقل قول میکنم – :«غیرنظامیان بیگناهی که در تبادل آتش گیر افتادهاند باید بر وجدانهای ما سنگینی کنند. ما باید بیشتر تلاش کنیم».
من از شما درخواست میکنم آقای اوباما، لطفا تلاش بیشتری نکنید.
چرا که هرگاه او تلاش بیشتری میکند تسلیحات بیشتری هدیه میدهد و میلیونها دلار از پولهای ما را خرج ماشین جنگی اسرائیل میکند.
نه آقای اوباما، اگر مرگ خانوادههای ما اینگونه بر وجدانتان سنگینی میکند، لطفا بیشتر تلاش نکنید!
ما باید توجه داشته باشیم که جرائمی که در ۲۷ روز گذشته علیه فلسطینیها انجام گرفته به هیچ عنوان جدید نیست. جنایتهایی که علیه فلسطینیان غزه از زمان آغاز محاصره در سال ۲۰۰۵ تاکنون مرتکب شدهاند جدید نیست. این جنایتها از سال ۱۹۴۸ شروع شده است.
ما باید بدانیم چه چیزی وحشیانه است. وحشیانه نژادپرستی است. وحشیانه این است که فلسطینیها را به مثابه یک «تهدید جمعیتی» (demographic threat) تعریف کنیم و وجود داشتن فلسطینیها را تهدیدی برای بقاء اسرائیل به شمار بیاوریم. وجود ما تهدیدی برای بقاء آنهاست. این یعنی این حقیقت که ما وجود داریم به خودی خود توجیهی کافی برای آنهاست تا ما را بکشند. این، وحشیگری است. این، نژادپرستی است. این، صهیونیزم است… و این آنچه باید به آن خاتمه دهیم است.
ما اینجاییم که همگی اعلام کنیم خواستار تحریم تسلیحاتی دولت اسرائیل هستیم. ما خواستار تحریم تسلیحاتی دولت اسرائیل هستیم.
ما اینجاییم که از «دیوان بینالمللی کیفری» (International Criminal Court) و «دیوان بینالمللی دادگستری» (International Court of Justice) بخواهیم جنایتکاران جنگی اسرائیلی را به جرم نسل کشی محاکمه کنند.
ما خواستار پایان اشغال هستیم… و ما خواستار پایان نژادپرستی هستیم.
ما با وزیر امور خارجهی فنلاند موافقیم که گفت گزینهی تحریم اسرائیل باید روی میز باشد.
ما از دولتهای آمریکای لاتین که سفرای خود را از اسرائیل فراخواندند حمایت میکنیم… از اکوادر گرفته تا السالوادور، بولیوی، برزیل، ونزوئلا، شیلی، پرو و کوبا. ما از رئیس جمهور بولیوی – «اوو مورالس» (Evo Morales) – حمایت میکنیم که گفت اسرائیل یک «دولت تروریست» است.
و این را هم باید بگویم. ما نه فقط از خانوادههای فلسطینی – و زنان و کودکان آنها – دفاع میکنیم؛ بلکه باید در کنار «مقاومت فلسطینی» بایستیم و از آن حمایت کنیم. اگر معتقدیم که مردمان تحت اشغال حق دفاع از خود را دارند – مردم سرزمینهای اشغالی حق این کار را دارند – باید از «مقاومت فلسطینی» حمایت کنیم.
ما از مقاومت فلسطینی حمایت میکنیم.
و اگر ما با نژادپرستی علیه فلسطینیان مخالفیم، لازم است که بگوییم که با نژادپرستی علیه هر کس و در هر جا مخالفیم.
این یعنی آقای اوباما، ما با جنگافزارها و جنگهای پهپادی شما مخالفیم. ما با سیاستهای مهاجرتیتان که خانوادهها را در تگزاس و نقاط دیگر آمریکا از هم جدا میکند مخالفیم. ما مخالف تبعیض علیه آمریکاییهای آفریقاییتبار و لاتینتبار و سایر رنگینپوستان هستیم. ما این را به نام فلسطینیان و فعالان حقوق بشر میگوییم: خصوصیسازی زندانها را در این کشور پایان دهید، جنگافزارها و جنگهای پهپادی را متوقف کنید و به هر آنچه وحشیانه است خاتمه دهید. این است آنچه ما میگوییم.
و ما عهد میبندیم. ما امروز همینجا عهد میبندیم. به نام فلسطینیان، که مقاومترین مردمانی هستند که تا به حال شناختهام، که ایستادهاند، که از ۱۹۴۸ تاکنون ایستادهاند… ما با آنها عهد میبندیم که وقتی بمبارانها پایان یافتند – و آنها پایان خواهند یافت – خشم امروزمان را به یاد خواهیم داشت. ما اشکهای امروزمان را به یاد خواهیم داشت. ما نخواهیم شکست.
پس تا زمانی که فلسطینیها زنده هستند – و آنها زنده خواهند ماند – و تا زمانی که پایداری میکنند – و به خدا سوگند که ما پایداریم – ما نخواهیم شکست و سازمان خواهیم یافت.
این یعنی تک تک شما متعهد شوید که از جنبش تحریم و تحدید اسرائیل (BDS) حمایت کنید و برای قدرت گرفتن آن سازماندهی کنید. این را به رسالت شخصیتان تبدیل کنید…
پینوشت: متن این پست به صورت زیرنویس فارسی در ویدئوی بالا اضافه شده است. هنگام تماشا میتوانید آنرا از گزینگان نمایشگر یوتیوب انتخاب کنید.
fا توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
تجربههای دست اول درست به خاطر دست اول بودنشان و اینکه بازیافت شده (recycled narratives) نیستند قابلیت تاثیرگذاری بیشتری دارند. در ویدئوی زیر که زیرنویس فارسی آن توسط «نگاه سوم» تهیه شده دو سرباز اسرائیلی که اعضای گروه «شکستن سکوت» (breaking the silence) هستند از تجربههای خود از زمانی که در ارتش اسرائیل حضور داشتند میگویند. دوران خدمت سربازی آنها مصادف با انتفاضهی دوم فلسطینی بود (بین سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۵) که طی آن حدود ۳۰۰۰ فلسطینی، ۱۰۰۰ اسرائیلی و ۱۰۰ خارجی کشته شدند.
هولناکترین خاطرهی سربازها به زمانی که درگیریهای متعارف مثل تیراندازی یا غیره جریان داشته باز نمیگردد. بلکه به فعالیتهای روتین آنها در حملهی شبانه به خانههای فلسطینیها و تحقیر و تهدید دائمی آنها مربوط میشود. «اصلا نمیدانستیم یک ساعت بعد یا روز بعد کجا خواهیم بود… آنقدر جا به جا میشدیم که فرصتی نداشتیم که به کارهایی که میکنیم فکر کنیم. تقریبا هر شب به خانهای حمله میکردیم. ناگهان در میانهی شب دیوار خانهای را سوراخ میکردیم و از طریق آن وارد خانه میشدیم. اهل خانه وحشت زده بودند. گاه چند ساعت و گاه چند هفته در آن خانه میماندیم. در هیچکجای جهان کسی حاضر نمیشود این شرایط را تحمل کند… دربارهی تخریب خانههای فلسطینیها. افسرهای گاه ۲۰ ساله این اختیار را داشتند که انتخاب کنند چه خانهای باید تخریب شود. ما با زرهپوش و بولدزر به خانه نزدیک میشدیم و بدون اینکه به ساکنان آن هشداری بدهیم خندقی دور تا دور خانه حفر میکردیم و بعد با زرهپوش مستقیما وارد دیوار خانه میشدیم… ممکن بود افسری از رنگ زرد خوشاش نیاید و تصمیم بگیرد خانهای که رنگ دیوارش زرد است را تخریب کند. به همین راحتی. هیچ نیازی به هماهنگی با مرکز نبود. تصور کنید وقتی چنین قدرتی را به جوانهای ۲۰ ساله بسپارند…»
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
مطلب زیر با اندکی تغییرات از وبلاگ «ماه آلاباما» ترجمه شده است.
پیام اوباما به خلیفه
هواپیماهای F-18 آمریکایی تجهیزات زرهی ساخت آمریکایی «دا» را بمباران کردند. «دا» قصد داشت تا از آنها برای حمله به اربیل واقع در کردستان عراق استفاده کند. این حملات به دنبال پیام اخیر اوباما خطاب به «خلیفه پل پت دوم» انجام شد که هشدار داده بود «دا» باید مناطفی که آمریکا در آنها منافع کلیدی دارد را از گزینههای تخاصمی خود حذف کند. به بیان دیگر اوباما صراحتا مشخص کرد که:
اگر گردانهای نظامی گروههای تندرو به سمت پایتخت کردستان اربیل – جایی که آمریکا کنسولگری و ستاد عملیات مشترک با ارتش عراق دارد – حرکت کنند ما به آنها حمله خواهیم کرد.
چنانچه گروههای تندرو علیه تاسیسات ما در هر کجای عراق شامل اربیل و بغداد عملیاتی انجام دهند با اقدام ما مواجه خواهند شد…
اما شاید بتوانیم آنچه در پیام بالا به رهبر «دا» مستتر است را استنتاج کنیم. پیام غیرمستقیم (و کمی خودمانیتر اوباما) به خلیفه:
شما آزادین به هر جا که خواستین حمله کنین، فقط سفارت آمریکا در بغداد و منطقهی کردستان عراق رو بیخیال باشین. چون شرکتهای آمریکایی در صنعت نفت اونجا سرمایهگذاری زیادی کردن. در ضمن ما یه مرکز بزرگ اطلاعات و تجسس جدید هم اونجا داریم و تازه اسرائیلیها هم مدتهاس که ازونجا مشغول عملیات تجسسی و اطلاعاتی علیه ایران هستن.
شما آزادین به هر کسی که دلتون خواست در سوریه و باقی عراق حمله کنین. ما هیچکاری علیهتون انجام نمیدیم، حتی سلاحهای سنگینتون رو بمباران نمیکنیم تا جلوی پیروزی کاملتون رو بگیریم. برای ما هم (درست مثل شما) اهمیتی نداره که سرنوشت فلان اقلیت یا بهمان اکثریت قومی یا مذهبی چی میشه. گور پدر یزیدیها. (حالا خودمونیم، واقعا این تلاشهای شوکه کنندهی شما در روابط عمومی (PR) و پخش این همه فیلم کشتار لازمه؟ نمیگین این کارهاتون احمقهای «مسئولیت برای حفاظت» (Responsibility to Protect or R2P) رو تهییج میکنه؟ آخه میدونی اینا کاربرد اصلی اون دکترین رو نمیفهمن!)
شما به اندازهی چهارتا لشگر سلاح سنگین خوشساخت و مهمات «ساخت آمریکا» غنیمت گرفتین. اینها چیزای خیلی مرغوبی هستن. دستتون هم در استفاده ازشون بازه. البته ما میتونیم همهشونو بمباران کنیم بدون اینکه پامون به زمین اونجا باز شه. اما این در راستای منافع ما نیس. بگین «تانک/تشکر به خاطر خاطرهها!» (thank / tank) هه هه. ما بازم از این چیزا برای اون خنگای توی بغداد میفرستیم. هر وقت مهماتتون تموم شد حمله کنین، امیدوارم واسه غنیمتگیری روغنکاری شده و آماده باشن.
در ضمن اگه به سلاحهای ضدتانک بیشتری احتیاج داشتین ما همین اخیرا یه تعداد موشک ضدتانک TOW به جنگجوهای شمال غربی سوریه دادیم. فکر کنم با کمی «مذاکره» شانس خوبی دارین که بهشون دسترسی پیدا کنین.
به من خبر دادن که شما دارین خودتون رو واسه یه کار بزرگ آماده میکنید. خیلی بزرگ… یه چیزی مثل یازده سپتامبر. اوکی، اما لطفا ما رو دخالت ندین. ما فعلن سرمون با جبههی جنگ با روسیه گرمه. نظرتون در مورد جده چیه؟
اوم… دیگه… راستی، نظرتون دربارهی حمله به ایران چیه؟ بدم نمیاومد خودم اینکارو میکردم اما اینجا مردم نمیذارن.
دست آخر هم بگم که من خیلی از این «فروشگاه جهادی» که تازه تو استانبول باز شده خوشم میاد. بچههام مدام درخواست سوغاتی میکنند. کارت ویزا قبول میکنن؟
<
p style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
نوشتهی زیر نامهی (سرگشاده) یک دانشجوی رشتهی برق به استادش است. این نامه برای من ارزش ویژهای دارد چرا که دو سوال مهم را مطرح میکند: جایگاه «اخلاق و ارزشها» در علم و فنآوری چیست و «وظیفهی ما به عنوان یک مهندس یا محقق در رابطه با این جایگاه چیست یا چطور باید باشد؟». نامه اما برای من اهمیتی شخصی نیز دارد: من نیز دانشآموختهی برق هستم و به این واسطه همذاتپنداری من با موضوع مطرح شده پررنگتر میشود.
این مطلب را با همکاری دوستی که صلاح دید نامش ذکر نشود ترجمه کردهام. با تشکر ویژه از ایشان.
نام من «غالية الکردی» (Ghalia Elkerdi) است. من دانشجوی سال چهارم مهندسی برق در دانشگاه مک گیل هستم. طی سال گذشته دو درس با شما داشتهام: سیستمهای کنترل (ECSE 404) و روشهای عددی (ECSE 443).
این اولین باری است که خطاب به یک استاد با هدفی غیر از التماس برای تمدید مهلت تحویل تکالیف یا روی نمودار بردن نمرهها مینویسم. در واقع قصد من از این نوشته تشکر از شما برای تلاشهای عالیتان در تحقیقات است!
دیروز همانطور که در خیابان راه میرفتم مردی به من نزدیک شد و اعلامیهای به من داد و گفت: «اگر کسی را میشناسید که در دانشگاه مکگیل درس میخواند این اعلامیه را به او نشان دهید تا بتواند نسبت به مفاد آن اقدام کند». در اعلامیه نوشته بود: «کانادا همدست آپارتاید اسرائیلی است و دانشگاههای ممتاز آن نیز از این امر متمایز نیستند. در مونترآل، دانشگاه مکگیل با ارتش اسرائیل و اسلحهسازان این کشور همکاری میکند تا فنآوریهایی که برای ادامهی حملات مرگبار اسرائیل به غزه لازم است را توسعه دهند».
به خواندن ادامه دادم: «… دپارتمان مهندسی برق و کامپیوتر دانشگاه مکگیل با لاکهید مارتین، ارتش کانادا و محققان نظامی در حیفای اسرائیل همکاری میکند تا سیستمهای راهبری موشکی مورد استفاده اسرائیل، آمریکا و متحدانشان را بهبود بخشند.»
با توجه به اینکه من چهار سال است دانشجوی دپارتمان مهندسی برق و کامپیوتر دانشگاه مکگیل هستم، واکنش طبیعی من به ادعای مطرح شده در آن اعلامیه انکار آنچه خوانده بودم بود. با عجله به خانه رفتم تا تحقیقات خودم را در مورد این موضوع انجام دهم. با مقالههای شما دربارهی سیستمهای راهبری موشکی برخورد کردم و به خاطر آوردم که شما در کلاس درس «سیستمهای کنترل» دربارهی کارتان با افتخار صحبت میکردید. ناگهان همهی نقطهها به هم وصل شدند.
امروز صبح تصمیم گرفتم بخشی از آنچه در ذهنم میگذرد را با شما به اشتراک بگذارم.
میدانم که مقالههای شما عالی هستند! اما جای یک چیز مهم در آنها خالی است… شاید قسمت «نتایج» (Results). بنابراین من داوطلبانه صبح یکشنبهی خودم را به این اختصاص دادم که به شما در نوشتن آن کمک کنم. لطفا به پیوست چند عکس که نتایج به کاربردن «موشکهای هدایت شوندهی بهبود یافته» را روی غیرنظامیان بیدفاع غزه -بزرگترین زندان سقفباز جهان- نشان میدهند تماشا کنید.
متوجه هستم که شما، همکاران و دانشجویان دکترایتان وقت زیادی برای این پروژهها صرف کردهاید، اما شاید چون سرتان خیلی شلوغ است و بیش از حد مشغول زندگیهای پرثمر و موفقتان هستید از خواندن تیترهای خبری امروز باز مانده باشید. اما حق این است که شما ثمرهی کارتان و «موشکهای هدایتشوندهی» بینقصتان را ببینید.
کمی وقت بگذارید و ویدئوها و عکسها را تماشا کنید. بیشتر از یکبار. با دقت به آنچه هدف گرفته شده است نگاه کنید: انسانیت.
امروز در حالی که اسرائیل جهنم را بر انسانهای بیگناه فرو میریزد و زندگی روزمرهی آنها را با «موشکهای هدایت شوندهی بهبودیافته» ویران میکند، ما بیش از هر زمان دیگری به یاد جنایتهای آلمان نازی میافتیم. قطعا باید از خودمان بپرسیم کنیم چه بر سر قولی که به خودمان داده بودیم که هرگز «آن درس را فراموشش نکنیم» آمد؟
آنچه بیشتر مردم نمیدانند این است که در آن روزها آلمانیها در شمار تحصیلکردهترین مردمان زمین بودند. شاید آنها هم موسسات تحقیقاتی ممتازی نظیر مکگیل داشتند، اما با این حال تحصیلات آنها مانعی در برابر بربریت نشد. اما چرا؟ چون، همانطور که «الی ویزل» (Elie Wiesel) استاد برجسته، فعال سیاسی-اجتماعی و برندهی جایزهی صلح نوبل میگوید «تحصیلات آنها به جای ارزشها روی نظریهها تاکید می کرد، روی مفاهیم به جای انسان، انتزاع به جای آگاهی، پاسخ به جای پرسش، ایدئولوژی و کارایی به جای وجدان». من باور دارم که پایه و اساس همهی مشکلات آموزش و پژوهش امروز در همین جملههای صادقانه نهفته است. هنگامی که آموزش، دیگر آیندهای روشن را نوید نمیدهد… هنگامی که ما توسط استادها دربارهی «درستکاری آکادمیک» موعظه میشویم اما از دستیابی به «درستکاری انسانی» بازماندهایم…
من مایلم بدانم تحقیقات شما، از سوی مکگیل و از سوی خودتان، با چه معیاری ارزشگزاری شده است؟ نقض قوانین بینالمللی؟ جنایت علیه بشریت؟
اینجا میتوانید لینکی به مرامنامهی اخلاق مهندسی را ببینید. من شما و همکارانتان را به خواندن آن دعوت می کنم: «مرامنامهی اخلاق مهندسی». شما را به بخش ۲.۰۱ صفحهی ۱۲ ارجاع میدهم، معیارهایی که شما آنها را به طور خاص زیر پا گذاشتهاید:
یک مهندس باید در همهی جوانب کارش، تعهدش به انسانیت را مد نظر داشته باشد و به همهی پیامدها و عوارض کارش بر محیط زیست، حیات، سلامت و متعلقات افراد توجه کند.
در حالی به تماشای اضمحلال بشریت نشستهایم و ناامیدانه کشتار بیرحمانهای که مستقیم یا غیرمستقیم در آن نقش داشتهایم را نظاره میکنیم، که دانشگاه «ممتازی» چون مکگیل، و استاد «محترمی» چون شما، باید برای ساخت دنیای صلحآمیزی که همهی ما بدان افتخار کنیم سرمایهگذاری کنند. پیش از ادعای رتبههای بالای جهانی و پرستیژ، مکگیل باید مرکزی برای ترویج دیدگاهی انساندوستانه از جهان باشد، که در آن همهی انسانها، با شروع از اساتید و دانشجویانش، به بالاترین درک از آنچه که انسانیت معنا میدهد، رهنمون شوند. بلی، ما جزو بهترینها هستیم و استعداد و سرمایهی کافی برای توسعهی تکنولوژی لازم برای نابود کردن زمین (به معنای واقعی کلمه) را داریم، اما داشتن این توانایی به ما حق چنین کاری، و حتی حق همکاری با مجرمان و تروریستها را نمیدهد.
همه در این اطراف خوب میدانند چیزها چگونه کار میکند. هستند اساتید بسیاری، که حتی نمیتوانند یک سخنرانی مناسب، قابل فهم و منسجم ارایه کنند، اما همچنان به واسطهی تحقیقاتی که انجام میدهند، استخدام میشوند، یا بر سر کار نگه داشته میشوند. ظاهرا، در برخی موارد، آنچه آنها بدان خدمت میکنند هم در این امر موثر است.
به عنوان یک دانشجو، انتظار تغییر این اوضاع را دارم. انتظار دارم تغییر از این گوشهی جهان شروع شود، من انتظار دارم استادهایم پیامی برای بشریت داشته باشند.
در حالی که بارانی از موشکهای هدایت شوندهی بهبود یافته بر سر کودکان بیگناه غزه فرود میآید، امیدوارم از تعطیلات آخر هفتهتان لذت ببرید.
خانم «آلیسون وایر» (Alison Weir) میگوید که در سنین میانسالیاش به تدریج متوجه شده که سیستمی پیچیده و مفصل از سانسور و پنهانکاری وجود دارد که حقایق اسرائیل-فلسطین را از مردم پنهان نگاه میدارد و یا بدتر از آن، به سود اسرائیل مخدوش و تحریف میکند. او کنجکاوتر میشود و هر چه جلوتر میرود بیشتر شگفتزده میشود. او به یک فعال سیاسی و اجتماعی تبدیل میشود چرا که خیرخواهانه معتقد است اگر مردم آمریکا واقعا بدانند با پول مالیات آنها چه جنایتهایی توسط اسرائیل انجام میشود مانع از ادامهی حمایت آمریکا از اسرائیل خواهند شد. او موسسهای به نام «اگر آمریکاییها میدانستند» (If Americans Knew) را تاسیس میکند و سعی میکند اطلاعات مهمی که از آمریکاییها مخفی نگاه داشته شده را به شیوهای مستند ولی عامهفهم در اختیار آنها قرار دهد. مشابهت اسمی او با یک تاریخدان بریتانیایی که ظاهرا ترولهای طرفدار اسرائیل با این تصور که خانم وایر منتقد اسرائیل است او را تحت فشار قرار دادهاند باعث دردسر تاریخدان شده است. آلیسون وایر در صفحهی اول سایت خود نوشته:
من تاریخدان بریتانیایی نیستم. همانطور که گفتم من مولف کتابهای مربوط به تاریخ بریتانیا نیستم. آن یکی آلیسون وایر که انگلیسی است به من میگوید که مورد آزار و تهدید قرار گرفته چرا که عدهای او را با من اشتباهی گرفتهاند. این افراد برای او دردسر زیادی ایجاد کردهاند تا حدی که او تور تبلیغی کتابش به آمریکا را از ترس تهدیدها لغو کرده است. پارتیزانهای اسرائیلی! لطفا او را راحت بگذارید. اگر میخواهید کسی را تهدید به مرگ کنید تا حقایق مربوط به اسرائیل-فلسطین ناگفته و پنهان باقی بمانند آن شخص من هستم.
سخنرانی زیر که چند روز پیش انجام شده است (۳۰ جولای ۲۰۱۴) یک نمونهی عالی از شیوهی ایشان است. او مستند، منطقی، متین، شفاف و متقاعدکننده حرف میزند. او سعی میکند به این سوال اساسی پاسخ دهد: چه شد که آمریکا حامی بیقید و شرط اسرائیل شد؟ ریشهی این داستان کجاست و چطور ادامه یافته است؟
او از پوشش مخدوش رسانهای در آمریکا شروع میکند و به آغاز صهیونیسم در اواخر قرن ۱۹ و طی قرن ۲۰ و فعالیتهای آنها در آمریکا میپردازد. ۳۰ دقیقهی اول به وضعیت مخدوش رسانهای میپردازد و ۳۰ دقیقهی دوم به تاریخ فتح سیاسی آمریکا توسط جنبش صهیونیسم. … روایتی کمتر شنیده شده از تحولاتی مهم و عمیق و تراژیک که برای من بسیار جدید و جالب بود.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
تئودور هرتزل بنیانگذار صهیونیسم مدرن
و یهودی سکولار مجار که به آلمانی سخن میگفت
در خاطراتش در ۱۸۹۵ به «بومیان فلسطین» اشاره کرد
– یعنی مردمانی در فلسطین وجود داشتند و فلسطینی نامیده میشدند
او نوشت:
«باشد که تلاش کنیم که جمعیت فقیرشان را به پشت مرزهایمان برانیم
و اشتغال در کشورمان را از آنها دریغ کنیم».
و اینگونه شروع میشود
و ادامه مییابد
تصاحب سرزمینی که از آن ما نیست
یهودیانی که آسوده در اروپا زندگی میکنند
ذهنهایشان مسخ قدرتهای امپریالیستیای است
که پرچمهایشان را به اهتزاز در میآورند
و از آنها میآموزند
ما به پرچمها رشک میورزیم،
و میخواهیم پرچم خود را
به اهتزاز درآوریم.
مردان یهود، تحت تاثیر نخوت اروپاییان
پدران اسرائیل شدند. آنها پدربزرگهای نژادپرستی هستند
که بر سر میزهای شام ما،
و در رأس کشور ما،
و در مسند راهکارهای دوکشوری مینشینند.
آنها همان دروغها و تاریخهای کذبی را تکرار میکنند
که در ۱۸۹۷ در بازل سوییس،
در اولین کنفرانس صهیون بر زبان آوردند
دروغهایی که امروز نیز ورد زبانشان است
هرتزل نوشت اسرائیل یک مستعمره
و بخشی از دیوار دفاعی اروپا در آسیا خواهد بود
پایگاه مرزی تمدن در مقابل بربریت.
به شما پدر اسرائیل را معرفی میکنم
و پدرانی که او پدرشان بود،
و پدران بعد از او.
اسرائیل؛ جانورصفت و کند ذهن
شما یک امپراطوری به وجود آوردید
همچون آمریکا و اروپا
و ۱/۸ میلیون فلسطینی را در گوشه ای از غزه زندانی کردید،
و آنها را در بیمارستانها و مدارس بمباران کردید.
و عاقبت موفق شدید برای خودتان یک نسلکشی دست و پا کنید،
یک پاکسازی نژادی؛ برای خود خودتان
یک هولوکاست؛ سند خورده به نامتان
این کاری است که شما انجام میدهید.
شما مردمی را از سرزمینشان جدا میکنید
ای جالوتها!
اسرائیل گوسالهی سامری است
اسرائیل خدایی دروغین است
ما میپرستیم. {worship}
ما جنگافروزی میکنیم. {war/ship}
این چیزی است که اتفاق میافتد
هنگامی که کشوری برپا میکنید
و مرزهای جدیدی بر آن میبندید
و هنگامی که خود را
در تعارض با دیگری تعریف میکنید
وقتی دیگری میشوید
اسرائیل! من هیچ جایی دور میز شام تو نمیخواهم
من غذایم را با همان گوییومها {لغت اهانتآمیز عبری برای غیر یهود، چیزی شبیه عجم در نزد اعراب}
که تو از آنها متنفری، میخورم
یا اینکه تنها غذا خواهم خورد
من «عالیة» را نمیخواهم
گستاخی صعود کردن
به مکانی بلندتر
مکانی که همین حالا در آن زندگی هست
و عشق
و نسل آدمهایی
که ما نابودشان میکنیم.
شهر صلح تو
شهری پر از مرگ است
من شهروندیت خود را باطل میکنم.
ما مردمانی آوارهایم
که سرنوشتمان سرگردانی است
تا همهی جهان را خانه کنیم
برای خود، و برای دیگران
تا همه جا را
اورشلیم بنامیم
نه تنها یک قطعه زمین را.
اورشلیم یک استعاره است
ای سطحینگران!
ای نژادپرستان!
ای تقلیدگران نسلکشان اروپایی/آمریکایی!
ای دیوانگان!
موهبت ما این بود که هر مکان ناپاکی را مقدس کنیم.
نه یک قطعه زمین، که همهی سرزمینها را
نه یک قوم، که تمامی مردمان را
ما انتخاب شده بودیم که سرگردان باشیم
منجی یک شخص نیست، یک آینده است
ما برای رسیدن به مسیح
نه یک شخص که یک عصر
تلاش میکنیم.
اسرائیل! تو یک امپراطور هستی
تو کلاهک و جنگافزارداری
و برای جداسازی به کار میبریشان،
و تخریب خانهها و خانوادهها
و تفکیک انسانها و نفسهایشان
آب تو خون است
و غزه، اتاقک گازی است
که فلسطینیان را در آن حبس کردهای.
اسرائیل! تو گوسالهی سامری هستی
ولی من همچنان یک یهودیام
و شما بنیاسرائیل را میبینم،
که مقابل بتهایتان سجده کردهاید.
بتهایتان را بکشید!
بتهایتان را به درک بفرستید.
هر جوان
هر یهودی جوان
هر کس که نام او نتانیاهو نیست
هر کس که یک نخست وزیر اسرائیلی جنایتکار جنگی نیست
به ما دروغ گفتهاند
از ما سواستفاده کردهاند
ما را بدون چاره گذاشتهاند
یهودیت شما،
بسته به وفاداری خدشهناپذیرتان به کشوری،
که به نام شما جنایت میکند نیست.
اسرائیل یک آیین نیست
اسرائیل گوسالهی سامری است
و خداوند
کودکی در غزه است.
این هولوکاست است
این نسل کشی است
این پاکسازی قومی است
این همهی آن چیزهایی است
که بیش از این نباید باشند.
اسرائیل من از تو متنفرم.
امروز در تیشا بآو
من برای فلسطین،
و برای غزه،
عزاداری میکنم.
صهیونیسم، نژادپرستی است.
از آمریکا بپرس که چه رخ خواهد داد
هنگامی که ایدهی بنای کشوری را
بر برتری عدهای بر انسانیت همگان قرار دهی.
بومیان کجایند؟
همهی بومیان این کشور،
این شهر،
اسرائیل؟
من برای اخلاق یک مردم عزاداری میکنم
برای یک جهان،
برای کشورها، اینجا یا آنجا
من عزاداری میکنم؛
برای زندگیهایی که در زندانها پژمرده میشوند
زندانهایی که برای سیاهان و رنگینپوستان در آمریکا ساخته شدند
من عزاداری میکنم
برای زندگیهایی که در زندانهای بدون سقف غزه از دست میروند.
همین جنگ، هر روز در سرتاسر دنیا
فقرا و کارگران و بومیان را هدف قرار میدهد
و امروز قرعه به نام فلسطین افتاده است.
من امشب سوگوارم
اما فردا صبح،
دوباره مقاومت خواهم کرد
همراه با آنها که طرف زورگویان نیستند
و آنها که طرف سفیدپوستان نیستند
اسرائیل! خداوند کودکی است
در غزه، در فلسطین
که امروز بیدار میشود
تا تو را بلرزاند و با خاک یکسان کند.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
این پست نسبتا طولانی مجموعهای از بعضی از مطالبی است که دربارهی اسرائیل و حمله به غزه اینجا و آنجا خواندهام و در گوگلپلاس منتشر کردهام. برای دسترسی بهتر و آرشیو مناسب آنها را با کمی اصلاح و ویرایش اینجا منتشر میکنم.
در سالهای اخیر جامعهی بشری نسبت به گروههایی که روزگاری در حاشیهی جامعه قرار داشتند صبورتر شده است. اما یک گروه اقلیت وجود دارند که حتی امروز هم میتوانید با آنها تند برخورد کنید: جامعهی بچهکشها… اما به نظر میرسد زمانه در حال عوض شدن است و بالاخره ما آماده میشویم که صدای بچهکشها را هم بشنویم.
…
در رابطه با بمباران غزه حتما اسرائيلیها دلایلی برای اینکه تقصیرها را گردن غزهایها بیاندازند پیدا خواهند کرد. لابد یک وزیر اسرائیلی خواهد گفت: «مردم غزه همیشه گلایه میکنند که در ناحیهای پرتراکم زندگی میکنند. بنابراین ما تا جایی که بتوانیم کمکشان میکنیم که جمعیتشان را کمتر کنند تا فضای بیشتری داشته باشند. اما آنها هنوز ناراضی هستند. بعضی مردمان هیچوقت راضی نمیشوند».
…
نتانیاهو دربارهی حقوق شهروندی بچهکشها صحبت خواهد کرد و به همه خبر خواهد داد که فلسطینیها از جسد بچههای خود پشته میسازند تا دل دیگران را به رحم بیاورند.
…
همینطور که زمانه عوض میشود شاید نتانیاهو و سخنگوهایش گامی به پیش بگذارند و «راهپیمایی و کارناوال بچهکشها» را سازماندهی کنند که در آن همهی بچهکشها بتوانند با فراغ خاطر و امنیت دور هم جمع شوند و نگران این نباشند که برای رسیدن به حقوق اولیهی خود مبنی بر بمباران مدرسهها از سوی جامعه تحقیر شوند.
«جوزيف مسعد» (Joseph Massad) دربارهی ارتباط «صهیونیسم» و «سامی ستیزی» که معمولا در کاربرد محدود به یهودیستیزی تعبیر میشود مینویسد:
مبارزهی یهودیان برای صهیونیستم (که هرگز شامل همهی یهودیان نبوده و نیست) در تضاد کامل با مبارزهی یهودیان علیه «سامی ستیزی» است (که این هم هرگز شامل همهی یهودیها نبوده است). اولی مبارزه برای برتری یافتن «یهودیان اروپایی» است در حالی که دومی مبارزه علیه «برتری یافتن اروپاییان مسیحی و آریایی» است. این نکته به تنهایی دروغ آشکار صهیونیستها را در ادعایشان که «مبارزه علیه سامی ستیزی» و «صهیونیسم» یکسان هستند آشکار میسازد.
The Jewish fight for Zionism (which has never included and still does not include all Jews) is the exact opposite of the Jewish fight against anti-Semitism (which also never included all Jews); the former is a fight for European Jewish supremacy while the latter is against European Aryan and Christian supremacy. This in a nutshell exposes the outright Zionist lie that claims that the struggle against anti-Semitism and the struggle for Zionism are one and the same. — Joseph Massad
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
آقای «راسل برند» (Russell Brand) که بازیگر، مولف و طنزپرداز بریتانیایی است اخیرا کار جالبی انجام داده است *. او نمونهای از «مصاحبههای» یکی از مجریهای اصلی فاکسنیوز به نام «شون هنیتی» (Sean Hannity) را انتخاب کرده و آنرا مورد نقد ویدئویی قرار داده است. در این ویدئو که بیش از دو میلیون بازدید کننده داشته راسل نشان میدهد که چطور مجری به میهمان برنامه که قصد داشت صدای فلسطینی را به گوش مخاطبها برساند توهین میکند و حتی به او اجازه نمیدهد سوالی که از او پرسیده است را پاسخ دهد. میهمان برنامه متانت خود را حفظ میکند و فقط سعی در پاسخ سوال مجری دارد اما مجری او را «احمق» (thickhead) خطاب میکند. در پایان ویدئو راسل مجری فاکسنیوز را به داشتن رفتاری شبیه «تروریستها» متهم میکند چرا که او میخواهد با استفاده از زبان خشونتگرا و زورگویانه به هدف خود برسد.
با توجه به انتشار نسبتا گستردهی این نقد ویدئویی، شون هنیتی تصمیم میگیرد به آن پاسخ دهد. او سه میهمان حضوری دعوت میکند که ظاهرا قرار است او را در پاسخ به راسل برند همراهی کنند. اما او آنچنان دگم و طرفدار اسرائیل است که حتی یکی از میهمانانی که خود دعوت کرده هم او را به چالش میکشد و متهم به یکسویه نگری میکند!
راسل برند ویدئوی دومی تهیه میکند و حماقت و سطحینگری (و شاید هم شیادی) مجری فاکسنیوز را حتی بیشتر از قبل نشان میدهد.
این یک روش ساده و موثر و آموزنده و عامهفهم برای نقد فساد و ارتجاع حاکم بر رسانههای جریان اصلی است. شاید یکی از کمهزینهترین و موثرترین روشهای مبارزه با نظامهای سلطه و تلاش برای بالا بردن سواد رسانهای مخاطبان از طریق شبکههای اجتماعی. چرا که در اینجا نقل قول غیرمستقیم، برش و گزینش یا ترجمه در کار نیست. سوژه به صورت کامل و مستقیما نقد میشود و این بیواسطه (یا کم واسطه) بودن و پرداختن به همهی جزییات است که روشنگر است. راسل برند تک تک حرکتهای زشت و نسنجیدهی مجری فاکسنیوز را به ما نشان میدهد و از طریق پرداختن کامل به جزییات به ما واقعیتی بزرگتر را نشان میدهد.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
این روزها رسانههای جریان اصلی غربی مانند شبکهی جهانی بیبیسی مملو از سخنگوهای اسرائیلی هستند در حالی که صدای فلسطینیها حداقل نگاه داشته میشود. اما نکتهای که کمتر به آن دقت میشود این است که اغلب در این شبکههای خبری کارشناسان طرفدار اسرائیل به عنوان تحلیلگران ظاهرا مستقل و بیطرف به مخاطبان معرفی میشوند. این باعث میشود مخاطبان تکرار پروپاگاندای اسرائیلی (مانند: حماس تروریست و جنگ طلب است، حماس از شهروندان سپر انسانی میسازد، اسرائیل خوددارانه و تدافعی رفتار میکند و …) را که از زبان آنها خارج میشود به عنوان مواضع مستقل و بیطرفانه راحتتر بپذیرند.
به عنوان مثال به این مصاحبهی بیبیسی با شخصی به نام «دیوید لوین» (Davis Lewin) توجه کنید. به گفتهی مجری بیبیسی او عضو یک مخزن فکری به نام «جامعهی هنری جکسون» (Henry Jackson Society) است. اما مجری توضیح نمیدهد (یا نمیداند) که این مخزن فکر حامی اسرائیل است و شخص مصاحبه شوند قبلا بورسیهی ویژهای دریافت کرده که دارندگان آن از طرف سازمان اسرائیلی اعطا کننده «سخنگوهای شایستهای برای اسرائیل خواهند بود که میتوانند منافع این کشور را تامین کنند». در ضمن این سازمان هدف خود را «حمایت از منافع اسرائیل» عنوان میکند.
The Henry Jackson Society is a virulently pro-Israel think tank, described in 2012 by its founding member, Marko Attila Hoare, as “an abrasively right-wing forum with an anti-Muslim tinge, churning out polemical and superficial pieces by aspiring journalists and pundits that pander to a narrow readership of extreme Europhobic British Tories, hardline US Republicans and Israeli Likudniks.”
In a 2013 job advert for the position of its North American director, the society wrote it was looking for someone who could reach out to the “pro-Israel community.”
Lewin himself is the recipient of an “Israel research fellowship” — a one-year placement awarded to university graduates, under which they work for the Israeli government or an organization sympathetic to Israel (he is listed as an alumnus of the class of 2009/10).
On its website, the Israel Research Fellowship (IRF) organizations says recipients of the award are “mentored by senior executives in their placements and informed by specially designed conferences.” It adds: “Israel research fellows, with their comprehensive knowledge of historical and intellectual trends, serve as articulate spokespeople for Israel. The IRF is a pro-Israel, apolitical, non-partisan enterprise that aims to serve in the best interests of the State of Israel.”
مجری بیبیسی موقع معرفی او به این جملات اکتفا میکند: «او از Henry Jackson Society است که یک مخزن فکری فعال در رابطه با سیاستگذاری خارجی و امور دفاعی است». بیشتر مخاطبان راهی برای اینکه بدانند این شخص و مخزن فکری او «از حامیان جدی اسرائیل» هستند ندارند.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
انتشارات ورسو (VERSO) کتاب خوبش به نام «پروندهای برای تحریم اسرائیل» (The Case for Sanction Against Israel) را برای مدت محدودی به صورت رایگان روی سایتش گذاشته. من تازه دانلود کردم و هنوز نخواندم اما اسامی نویسندگانش چشمگیر است. برای دوستانی که نمیدانند، انتشارات ورسو متعلق به گروه «چپ نو» (The New Left) است که نشریهی معروف New Left Review را هم منتشر می کند.
در رابطه با درک بهتر شیوهی پروپاگاندای اسرائیلی در سال ۲۰۰۹ گزارشی منتشر شد که به صورت دستورالعملی برای سیاستمداران، فعالان سیاسی و روزنامهنگاران مدافع اسرائيل تهیه شده بود. توصیههای این گزارش که به کمک روشهای علمی و گردآوری اطلاعات روان شناسی و جامعه شناسی تهیه شده است بسیار روشنگر و عریان هستند. این گزارش که به سفارش یک مخزن فکر حامی اسرائیل تهیه شده «پروژهی اسرائیل ۲۰۰۹: لغتنامهی جهانی» (The Israel Project’s 2009: Global Language Dictionary) نام دارد. محمد کازرونی به نقل از ایندیپندنت این کتاب را اینطور معرفی میکند:
ماشین پروپاگاندای اسرائیل به قدری مزوّرانه و منفور است که تیغش به این سادگیها نمیبرد. با این حال، روشهایی که توسط پروپاگاندیستهای اسرائیلی جهت توجیه جنایت و استعمار به کار میرود، عمدتاً حسابشده و جالب توجه است. نوشتهی زیر ترجمهی مقاله ایست که روز یکشنبه ۲۷ ژوئیه در روزنامهی ایندیپندنت چاپ شده است، و نشان میدهد که روشهای مورد استفادهی سخنگویان و مقامات دولت اسرائیل مبتنی بر مطالعات دقیق جامعهشناسانه است تا بتواند بیشترین تأثیر را بر روی افکار عمومی دنیا (به خصوص غرب) داشته باشد. به طور خاص، یک مطالعهی محرمانه که ۵ سال پیش توسط یک سیاستمدار امریکایی انجام گرفته، توصیههای کاربردی جالب توجهی برای افزایش کارآیی پروپاگاندای اسرائیل در جنگ رسانهای دارد. آن را سریع و غیر دقیق ترجمه کردم تا مخاطبان بیشتری با واقعیت پروپاگاندا اسرائیل اشنا شوند.
سخنگوهای دولت اسرائیل به صرافت افتادهاند تا به رسانهها توضیح دهند چرا بیش از ۱۰۰۰ نفر فلسطینی را، که بیشترشان شهروندان عادی بودهاند، در غزه کشتهاند، در حالی که تنها سه غیرنظامی توسط راکتهای حماس در اسرائیل کشته شده است. اما در تلوزیون و رادیو و در روزنامهها، سخنگویان دولت اسرائیل مانند مارک رگِو ، اینبار به خلاف گذشته، با چهرهای کمتر پرخاشجویانه ظاهر میشوند. پیش از این، سخنگویان دولت اسرائیل آشکارا نسبت به تعداد بالای کشتههای فلسطینی بیتفاوت بودند، اما اینبار اوضاع متفاوت است.
پشت این بهبود مهارتهای روابط عمومی سخنگویان اسرائیل دلیلی نهفته است. رفتار آنها نشان از آن دارد که آنها دارند به یک گزارش حرفهای، محققانه، و محرمانه عمل میکنند، که به آنها میآموزد چگونه بر رسانهها و افکار عمومی در امریکا و اروپا تأثیر گذارند. این گزارش محرمانه توسط یکی از متخصصین سیاستگذاری و برآورد افکار عمومی در حزب جمهوریخواه امریکا به نام دکتر فرانک لانتز تدوین شده، که پنج سال پیش با حمایت مالی نهادی به نام «پروژهی اسرائیل» صورت پذیرفت. این نهاد غیردولتی که در امریکا و اسرائیل دفتر دارد، گزارش مزبور را برای «آنهایی که در خط مقدم نبرد رسانهای برای اسرائیل میجنگند» منتشر نمود.
در تمام ۱۱۲ صفحهی این گزارش محرمانه، این عبارت به چشم میخورد: «از چاپ و توزیع آن خودداری کنید». دلیل این امر هم روشن است. گزارش لانتز، که عنوان رسمی آن «لغتنامهی جهانی مربوط به پروژهی اسرائیل در سال ۲۰۰۹» است، تقریباً بلافاصله پس از انتشار محرمانه به رسانهها درز کرد و نشریهی نیوزویک آنلاین خبر از انتشار این گزارش داد. بااینحال، اهمیت واقعی آن چندان روشن نبود. خواندن این گزارش به همه توصیه میشود، به خصوص خبرنگارانی که به سیاست رسانهای اسرائیل علاقهمنداند، چرا که لیستی از بایدها و نبایدهایی برای سخنگویان دولت اسرائیل ارائه داده است.
این گزارش اطلاعات بسیار مفیدی در مورد شکاف عمیقی که میان اعتقاد واقعی سیاستمداران اسرائیلی و گفتههای انان وجود دارد به ما میدهد. آنچه که آنها می گویند بر اساس نظرسنجیهای دقیق و علمی تنظیم شده، تا آنچه به گوش مخاطب امریکایی میرسد معلوم باشد. بیشک، هر خبرنگاری که با سخنگوی دولت اسرائیل مصاحبه میکند باید ابتدا خلاصهای از این گزارش را مطالعه نماید.
این گزارش پر است از توصیههای صریح و جالب در مورد اینکه سخنگویان دولت اسرائیل چگونه باید پاسخهای خود را برای مخاطبین مختلف تغییر دهند. به عنوان مثال، در بخشی از این گزارش آمده: «آمریکاییها معتقدند که اسرائیل حق دفاع از مرزهای خود را دارد. اما نباید به دام تعیین دقیق حدود و ثقور این مرزها بیافتید. از صحبت دربارهی مختصات مرزی و توضیح دربارهی مرزهای قبل از ۱۹۶۷ و بعد از آن بپرهیزید، چون تنها نتیجهی آن یادآوری پیشینهی نظامی اسرائیل به مخاطبان امریکایی خواهد بود. به خصوص در مواجهه با رسانههای متمایل به جریان چپ، این به ضرر شما است. به عنوان مثال، وقتی سخنگوی اسرائیل دربارهی مرزهای این کشور با تعریف سال ۱۹۶۷ سخن گفت، حمایت افکار عمومی از حق دفاع اسرائیل از مرزهایش از ۸۹ درصد به ۶۰ درصد کاهش یافت.»
در مورد حق بازگشت آوارگان فلسطینی که در درگیریهای ۱۹۴۸ و سالهای پس از آن از سرزمین خود رانده شدند و دیگر حق بازگشت به خانههای خود را نیافتند چه؟ اینجا دکتر لانتز پیشنهاد هوشمندانه و ظریفی به سخنگوها ارائه میدهد. او میگوید: «بحث بر سر حق بازگشت مسألهی پیچیدهای برای اسرائیلیها است، چراکه بیشتر پاسخهایی که به مسألهی حق بازگشت آوارگان داده میشود، یادآور توجیه حامیان آپارتاید در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۸۰ است که قائل به حق برابر، اما جداسازی قومی بودند. حقیقت آن است که آمریکاییها فلسفهی برابر اما تفکیکشده را نه میپسندند، نه باور دارند، و نه میپذیرند.»
حال، سخنگوی دولت اسرائیل چگونه باید به این سؤال که به اعتراف خود گزارش، مسألهی پیچیدهایست پاسخ دهد؟ آنها باید بر روی لغت درخواست تأکید کنند و مسألهی بازگشت آوارگان را به عنوان تقاضا و درخواست مطرح کنند، چراکه امریکایی ها کسانی را که مدام تقاضا میکنند نمیپسندند. «بهتر است بگویید فلسطینیها به کشور خود راضی نیستند، و حالا تقاضای دسترسی به مناطقی در داخل خاک اسرائیل دارند.» پیشنهاد دیگر برای سخنگوی دولت اسرائیل آن است که حق بازگشت میتواند به عنوان یکی از موارد توافق جامع نهایی در آینده باشد.
دکتر لانتز در این گزارش به این نکته اشاره میکند که آمریکاییها به طور کلی از مهاجرت در حجم بالا به داخل خاک امریکا بیم دارند، بنابراین، اشاره به مهاجرت گستردهی فلسطینیها به داخل خاک اسرائیل بسیار مفید خواهد بود. اگر هیچ چیز دیگر کار نکرد، بگویید که بازگشت آوارگان فلسطینی «تلاش برای دستیابی به صلح را از مسیر خود خارج خواهد کرد».
گزارش لانتز پس از عملیات سرب گداخته در ماه دسامبر ۲۰۰۸ و ژانویه ۲۰۰۹ نوشته شده. در آن عملیات ۱،۳۸۷ فلسطینی و ۹ اسرائیلی کشته شدند.
در این گزارش، یک فصل کامل به توصیف حماس به عنوان «مانعی بر سر راه صلح، و گروهی که از سوی ایران حمایت میشو» اختصاص داده شده است. متأسفانه، در عملیاتی که در حال حاضر در غزه در جریان است، این حربهی پروپاگاندای اسرائیل چندان کارآیی ندارد، چرا که رابطهی حماس و ایران بر سر مسألهی سوریه تیره شده، و این گروه هیچ تماسی با تهران نداشته است. روابط دوستانهی حماس و تهران، به برکت حملهی اسرائیل، تنها چند روز است که از سر گرفته شده است.
بیشتر توصیههای دکتر لانتز در مورد لحن صحبت و بازنمایی وضعیت اسرائیل است. او معتقد است که ابراز همدردی با فلسطینیها به شدت اهمیت دارد: «کسانی که به راحتی تحت تأثیر قرار میگیرند برایشان مهم نیست که شما چقدر میدانید، تا زمانی که دریابند شما چقدر (به کشتهها) اهمیت میدهید. حتماً با آسیبدیدهها از هر دو سو ابراز همدردی نمایید». این نکته میتواند ابراز همدردی همراه با تأسف بسیار شدیدی که اخیراً از سوی سخنگویان دولت اسرائیل شاهدش بودیم را توجیه نماید. بعضی از سخنگویان اسرائیل تا حد اشکریزی برای وضعیت فلسطینیهایی که زیر بمب و توپخانهی ارتش اسرائیل قرار دارند پیش رفتهاند.
در یک جمله که در گزارش مزبور برجسته شده، زیرش خط کشیده شده، و با حروف بزرگ نوشته شده، دکتر لانتز میگوید که سخنگویان و یا رهبران اسرایل هرگز و به هیچ وجه نباید «کشتار عمدی زنان و کودکان بیگناه را توجیه نمایند»، و باید با تمام کسانی که اسرائیل را به ارتکاب چنین جرمی متهم میکنند با پرخاشگری برخورد کنند و مسأله را نپذیرند. با این حال، پنجشنبهی گذشته، زمانی که ۱۶ فلسطینی که در مدرسهی سازمان ملل پناه گرفته بودند کشته شدند، سخنگویان اسرائیل برای اجرای این نسخه با مشکل روبرو بودند.
در این گزارش لیست کلمات و عباراتی وجود دارد که باید استفاده شوند، و لیستی از کلمات و عبارات که نباید مورد استفاده قرار گیرند. کلیگویی و استفاده از جملات و عبارات نرم و احساسی در صدر توصیهها است. «بهترین راه، و تنها راه برای دستیابی به یک صلح پایدار، دسترسی به احترام متقابل است». از همه مهمتر، تمایل اسرائیل به صلح با فلسطینیها میبایست در تمام مدت مورد تأکید قرار گیرد، چرا که آمریکاییها به شدت علاقهمند به رسیدن به چنین چیزی هستند. اما هرگونه فشاری به اسرائیل برای ایجاد صلح واقعی می تواند با آوردن عباراتی از این دست تقلیل یابد: «قدم به قدم، و مرحله به مرحله»، چرا که این نوع نگاه «به عنوان یک اصل اولی در معادلهی صلح قابل پذیرش است».
دکتر لانتز به عنوان نمونهی کارآمد از سخن کوتاه و تأثیرگذار از سوی اسرائیل، پیشنهاد میدهد که بگویید: «من به طور خاص میخواهم با مادران فلسطینی که فرزندانشان را در این جنگ از دست دادهاند ابراز همدردی کنم. هیچ پدر و مادری نباید فرزندان خود را به خاک بسپارند.»
بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، یک بار اعلام کرد که «الآن زمان آن فرا رسیده که کسی از حماس بپرسد: شما دقیقاً دارید چه کاری برای کامیابی و موفقیت مردم خود انجام می دهید؟» عمق نفاق و ریاکاری نهفته در این جمله کاملا روشن است. کافی است بدانیم حصر هفت سالهی اقتصادی غزه موجب شده تا این منطقه با فقر و فلاکت دست و پنجه نرم کند.
در هر موقعیتی، اتفاقات جاری به نحوی توسط سخنگویان اسرائیل نشان داده میشود که مخاطب امریکایی و اروپایی تصور کنداسرائیل خواهان صلح با فلسطینیها است و آمادهی کوتاه آمدن برای دسترسی به این هدف است، در حالی که تمام شواهد حاکی از آن است که اصلاً چنین چیزی صحت ندارد. با وجود اینکه هدف گزارش مزبور چیز دیگری بوده است، اما کمتر گزارشی تا به حال به این حد از اهداف پشت پردهی اسرائیل در زمان جنگ و صلح پرده برمیدارد.
تا جایی که میدانم این کتاب به فارسی ترجمه نشده است که فکر میکنم ترجمهی آن از واجبات است و امیدوارم توسط دوستانی که در این حوزه فعالیت حرفهای میکنند انجام شود. به هر حال کتاب را میتوانید از اینجا دانلود کنید.
همانطور که میدانید دولت آمریکا (دولت و کنگره و سنا) به صورت بیدریغ و بی قید و شرط از اسرائيل و سیاستهای جنایتبار آن حمایت میکند. یکی از دلایل این حمایت حضور لابی قدرتمند اسرائیل در آمریکاست که به تار و پود قدرت و رسانه در این کشور نفوذ کرده است. یکی از بهترین کتابهایی که کمیت و کیفیت حمایتهای آمریکا از اسرائیل را شرح میدهد کتاب «لابی اسرائيل و سیاست خارجهی آمریکا» (The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy) است. کتابی بسیار روشنگر دربارهی واقعیتهای سیاسی حاکم بر دنیای امروز. این کتاب را میتوانید از اینجا دریافت کنید.
به طور خلاصه سه کتاب بالا دربارهی «لابی»، «پروپاگاندا» و «تحریم» هستند: چطور اسرائیل به کمک تکنیکهای گستردهی پروپاگاندا و لابی گسترده در آمریکا موفق شده است عرصهی سیاسی و اجتماعی در آمریکا را به سود خود شکل دهد؟ شباهت رژیم اسرائیل به رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی چگونه است و ضرورت و تاثیر اعمال تحریمهای موثر علیه این کشور به چه صورت است؟ ما به عنوان شهروندانی که خارج از دایرهی قدرت-خشونت هستیم چکار میتوانیم بکنیم؟
عنوان این پست را با در نظر گرفتن همین تم انتخاب کردهام.
پینوشت: ظاهرا کتاب «پروژهی اسرائیل ۲۰۰۹: لغتنامهی جهانی» به صورت «مخاطب محدود» به زبان فارسی ترجمه شده است. دوستی زحمت کشیدند و نسخهای از آن را برای انتشار در بامدادی فرستادند. از ایشان به خاطر توجه به موضوع تشکر میکنم. فایل فارسی را از اینجا دریافت کنید.
<
p style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
لا به لای خطوط نوشتهی اخیر اجار کرت دربارهی درگیری خاورمیانه که در لوسآنجلس تایمز منتشر شده میتوان صدای آواز قوی چپهای یهودی-اسرائیلی را شنید. {آواز قو کنایه از آخرین نمایش قبل از مرگ است}
ایدهی کرت در ظاهر خلاقانه به نظر میرسد. او معتقد است که «چپ» به جای اینکه سادهانگارانه درخواست صلح کند باید «ارادهی سازش» (will to compromise) داشته باشد. چپ به جای تمایلات مسیحاییاش باید به سیاست واقعی (realpolitik) بپردازد. اما از کی اردوگاه صلح اسرائیلی مسیحایی بوده است؟ این اردوگاه در سراسر دوران حیاتش شدیدا شبیه به حزب غالب و فرصتطلب کارگر در اسرائیل بوده است. از نظرگاه تاریخی روایت «اردوگاه صلح» اجرای نمایش «بکش و بعد گریه کن» بوده است.
اولین اصطلاحی که به کمک آن میتوان جوهر گفتمان صهیونیستهای چپ اسرائیلی بعد از ۱۹۶۷ را توصیف کرد «سازش ارضی» (territorial compromise) است. این گفتمان دربارهی «دلجویی و ترمیم بیعدالتی تاریخی» یا «مبارزه برای عدالت» یا «تقاضای بخشش» یا «اعطای حق بازگشت آوارهها به وطن» نیست و هیچ چیز دربارهی «پرداخت خسارت» به خاطر تصفیهی قومی فلسطینیها که موسوم به نکبت (Nakba) است نمیگوید. این گفتمان هیچ اشارهای به «همزیستی» یا «برابری» ملتها نمیکند. چپهای اسرائیلی هیچ پیشنهاد صادقانهای برای زندگی اشتراکی بر پایهی برابری دو ملت نمیدهند. اما به جای همهی موارد ذکر شده آنها از «سازش ارضی» صحبت میکنند.
دقیقا به کمک همین کلمات یعنی «سازش ارضی» بود که چپهای اسرائيلی زیربنای آیین راستگرایان اسرائیلی را شکل دادند: «این سرزمین از آن ما و فقط ما است». این طور به نظر میرسد که چپهای صهیونیست هم معتقدند خداوند این سرزمین را به ما یهودیها اعطا کرده است. تنها تفاوت چپهای صهیونیست با راستها در این است که چپها حاضرند بخش کوچکی از این سرزمین را به «بومیها» بازگردانند – اما از قضا هدفهایشان مشابه راستها است: جلوی اعتراض و مبارزهی فلسطینیها را بگیرند.
و به این ترتیب است که ما چپها همانطور که سرگشتهی هزارتوی آیین سکولار خودمان شدهایم در مقابل خود رقبای سیاسیای داریم که غرق در ایدئولوژی هستند. متاسفانه این رقبا مردانی دارای اصول و بینش هستند، کسانی که میتوانند یک ملت را به دنبال خود و در جستجوی مسیحا به بلندای «پرتگاه باثبات» (steadfast precipice ترجمهی مستقیم نام عملیات فعلی اسرائیل در غزه) بکشانند تا گام بزرگی به سوی خودکشی بردارد. چپ اما هرگز مجهز به حقیقت درونیای که بتواند این رژهی مهیب را متوقف کند نبوده است. هر آنچه تاکنون دیدهایم و شنیدهایم «آیین سازش» بوده است.
کرت میگوید ما نیاز به «سازش» داریم. اما مخاطب او کیست؟ آیا اهالی «اردوگاه صلح» که تسلیم سازش شدهاند مورد نظر او هستند؟ یا اینکه مخاطب او «سازش نکردگان» هستند: یهودی-اسرائیلیهای راستگرا، فاشیستهای سرمستی که دیوانهوار میدوند و نوجوان فلسطینی را زنده زنده آتش میزنند؟
اگر چه استعداد کرت قابل احترام است اما او از همان بیماریای رنج میبرد که اغلب چپهای یهودی-اسرائیلی به آن مبتلا هستند: «آنها فلسطینیها را به عنوان سوژهی مبارزه نمیبینند، آنها فقط خودشان را میبینند».
حتی استاد دانشگاهی مانند «اوا ایلوز» (Eva Illouz) که برخلاف کرت معتقد به «مبارزه برای صلح» است نیز گرفتار همین سندرم است. او درگیری در خاورمیانه را با جنگهای داخلی آمریکا به منظور آزادسازی بردهها مقایسه میکند، انگار که تلاشها در منطقهی ما را میتوان به مبارزه بین یهودی-اسرائیلیهای جناح چپ و یهودی-اسرائیلیهای جناح راست، یا بین نژادپرستهای سفیدپوست و انسانگراهای سفیدپوست تقلیل داد. انگار که فلسطینیها در این جنگ ایدئولوژیک بین اسرائیلیها چیزی بیش از اشیایی منفعل نیستند. اما باور کنید اینجا در اسرائیل-فلسطین هیچ درگیری واقعیای بین یهودیهای راستگرا و یهودیهای چپگرا وجود ندارد؛ «راست» همه چیز را کاملا تحت کنترل خود دارد. در حال حاضر آنچه ما واقعا با آن رو به رو هستیم کشمکش میان «یهودی-اسرائیلیهای ظالم» و «فلسطینیهای مظلوم» است. اکنون وقت آن رسیده است که ما چپها – هر چقدر هم که شکسته و از هم گسیخته باشیم – خودمان را جمع و جور کنیم و هویتمان را از نو اختراع کنیم.
خوشمان بیاد یا نه ما یعنی همین چپ از هم گسیختهی اسرائیلی، بخشی از یک ملت اشغالگر هستیم. به همین دلیل است که وقتی برای اولین بار دربارهی مقالهی کرت شنیدم امیدوار بودم که او استعداد خود را برای اینکه جان تازهای به آنچه از چپ باقی مانده است بدهد به کار گرفته باشد؛ تا شاید به تدریج تکههای ناامیدی به جرقههای حیات تبدیل شوند؛ تا به ما یهودیها مسئولیتمان را در قبال فلسطینیها و خودمان یادآوری کند. امیدوار بودم که او به ما نیرو بدهد، چرا که کاملا محتمل است در آیندهی خیلی نزدیک لازم باشد ما عربها را از دست شبهنظامیان وابسته به سیاستمداران راستگرای جنگطلب مانند نفتالی بنت (Naftali Bennett)، آیلت شاکد (Ayelet Shaked) و آویجور لیبرمان (Avigdor Lieberman) که میخواهند آنها را دستگیر و در میدان مرکزی شهر جمع کنند در خانههای خود پنهان کنیم.
خشونتورزی مظلومان گاهی توجیهپذیر است، اما همیشه ضروری نیست. وظیفهی ما نیروهای چپ این است که تلاش کنیم فضای رادیکالی بسازیم که در آن مظلومها نیازی به دست یازیدن به خشونت نداشته باشند. ما باید تمام قد در پیوند برادری با مظلومان بایستیم و راه حل متفاوتی ارائه دهیم که در آن عشق به اسرائیل و عشق به فلسطین در یکدیگر تلفیق شوند. من امیدوار بودم که کرت چپهای اسرائیلی را ترغیب کند که از مشارکت در حمله به غزه خودداری کنند. امیدوار بودم او پیشنهاد دهد که ما از بدنهایمان برای جلوگیری از تخریب خانههای عربها در شهرهای مختلط اسرائيلی استفاده کنیم. امیدوار بودم که او به عنوان یک یهودی ممتاز در این شرایط دشوار کنار شهروندان فلسطینی اسرائیل بایستد– حتی اگر او کاملا با آنها موافق نمیبود – و شهرت و موقعیت شخص خودش را به خاطر حقیقت به خطر بیاندازد.
«سازش بر سر زمین» چیزی است که به کسانی که رویای صلح را در سر میپرورند پیشنهاد شده است، آنهم در شرایطی که حماس پیشنهاد معاهدهی بلندمدت داده است. مشکل این است که میان ما اسرائیلیها هیچکس دیگر رویای صلح ندارد و هیچکس رویای عدالت ندارد. آنها که هنوز رویایی در سر دارند، به تصفیهی نژادی میاندیشند و هیچکس آنجا نیست که ما را از این کابوس بیدار کند.
بنابراین من به دنبال «سازش» نیستم. من در جستجوی «حرمت» و «تقدس» زندگی هستم. و چپ به ویژه به خاطر ضعفاش، امروز بیش از هر وقت دیگری نیاز به شعلههای مسیحایی دارد.
پینوشت مولف: هشت سال پیش من فیلم «بخشش» (Forgiveness) را ساختم. عنوان فیلم به عبری (Mechilot) دارای معنایی دوپهلوست: «بخشش» و «تونلهای زیرزمینی». روش بهتری برای اینکه بتوانم کیفیت تجربهام را از واقعیت امروز اسرائیل-فلسطین به اشتراک بگذارم نمیشناسم. واقعیتی که محصول خود-کلنجار رفتن بلندمدت آسیب ملی-روانی یهودیهای اسرائيلی (psycho-national trauma of the Israeli Jews) است. آسیبی که خود را از ۱۹۴۸ تاکنون تکرار میکند. همچون گردابی که به سوی نابودی اخلاقی و ذهنی روح یهودیان اسرائیل شتاب میگیرد. امروز در حالی که ما فلسطینیها را از سرزمینهای خود به تونلهای زیرزمینی میرانیم و وادارشان میکنیم که به «اجسادی زنده» تبدیل شوند، تصمیم گرفتم «بخشش» را به مدت یک ماه به صورت رایگان در اختیار شما قرار دهم. امیدوارم همخوانش کنید، با آن فکر کنید و با آن حس کنید.
پینوشت ۲: اسرائیل یک معلول است. او چپ خود را از دست داده اما وقتی در آینه نگاه میکند دچار این توهم میشود که چپ دارد. اسرائيل! به تحمیق خود پایان بده و جهان با تو همراه خواهد شد. (از یک کامنت پای پست به زبان اصلی)
<
p style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
این نوشته را عینا از وبلاگ «نهیب حادثه» باز نشر میکنم.
الان که این متن نوشته میشود احتمالاً چند کشتهی جدید به تل اجساد غزه در حال اضافه شدن است. سخت است در میانهی چنین وضعی آدم قصد کند به جای خون به جوش آوردن و داد زدن، پشت میز بنشیند و باقی را به خواندن کتاب قصه دعوت کند. اما اگر الان وقتش نباشد هیچ زمان دیگری هم وقتش نیست. سال ۲۰۰۱ روزنامهنگار تکرو و عجیبی به نام «جو ساکو» (Joe Sacco) کتابی منتشرکرد به نام «فلسطین» که مجموعهای بود از کمیک استریپهایی که از سفرش به اسراییل و مناطق اشغالی کشیده بود. کمیکها در ابتدا در قالب مجلدهای کوچک چاپ و در نهایت در هیبت یک کتاب مستقل توزیع شدند. این کتاب از هر جهت بینظیر است. به عنوان یک اثر ژورنالیستی به شدت جذاب، دقیق و هدفمند است. به عنوان یک اثر روایی فوقالعاده گیراست (البته باید حدود بیست صفحه اولش را بخوانیم تا قلابش در ذهنمان گیر کند. فصل اول بسیار گیجکننده است). از حیث نوآوریهای تکنیکی هم در بالاترین سطح ممکن در ژانر خودش است.
مهمترین نکتهی این کتاب ساختار «فراروایی» (meta-narrative) است یعنی روایت خود نویسنده را هم شامل میشود و بخش عظیمی از محتوای داستانی که نتیجهی گزارشهای پیاپی جناب ساکو است در قالبی عرضه شده که نویسنده خود را در معرض قضاوت هم خواننده و هم خود قرار میدهد. ساکو با تمام تعصبات و پیشداوریهای یک خارجی وارد فلسطین میشود و در حین ضبط وقایع آرام آرام متوجه تغییر خود نسبت به باورهای پیشینش میشود. خبرنگار/نقاشی که در انتهای کتاب در حال ترک فلسطین است آدمیست خرد شده و عصبی که توان هضم آنچه دیده را ندارد. آدمی که با واقعیت خودش بیشتر روبهرو شده تا واقعیت تاریخ؛ فهمیده تا چه حد فهمیدن سخت است و دیده تا چه میزان دیدن شجاعت میخواهد. کتاب فقط روایت رنج و دردسر مردم فلسطین نیست. حکایت روبهرو شدن با روزمرگی این رنج است. اینجا قصهی کشته شدن یک کودک تبدیل میشود به داستان طولانی زندگی یک مادر که با خاطره از دست دادن فرزندش هر روز زندگی میکند. شکنجه شدن یک شهروند معمولی در میان زمان درد و زمان بهیاد آوردن درد آنقدر کشیده میشود که رنج شکنجه ی چند روزه در یک سلول در مقایسه با سختی زیستن با خاطراتش مقیاسی میکروسکوپی پیدا میکند. شهروندانی را میبینیم که آنقدر در فشاری متفاوت با مردمان معمولی باقی دنیا زندگی کردهاند که معیار حساسیتشان نسبت به چیزها به کل به هم ریخته: مرد جوانی که از به یادآوردن خاطره کشتهشدن افراد فامیل هیچ غصهای بر صورتش نمینشیند، اما ذکر یک جملهای این که دو ماه است بیکار مانده و جلوی زن و بچه خجالت میکشد آنقدر بر او فشار میآورد که اشک بندنیامدنی از چشمش روانه میشود.
کتاب پر است از روایت رنج و بیچارگی، اما چیزی که آن را یگانه میکند لحن راوی در برخورد با موقعیتهای تازه است. طنز عمیق کتاب که عمدتاً معطوف به خود نویسنده است (مثلاً جایی که از مهمان نوازی عجیب فلسطینی ها مینالد چون به هر خانه که میرود صد بار باید چای بنوشد حتی اگر شده به زور) به اثر طعم عجیبی داده که به همان چای تلخ و شیرینی که بارها مینوشد بیشباهت نیست. این کتاب باید خوانده و خوانده شود. برای هر کس که بخواهد زندگی روزمره یک فلسطینی را ببیند یا هر کس که دوست دارد تجربهای غریب از روایت واقعی یک مصیبت معاصر را در قالبی کاملاً متفاوت بخواند.
چون غالب خوانندگان فارسی زبان دسترسی به منبع مستقیم خرید این اثر را ندارند، بندهی حقیر جرم نقض کپیرایت را میخرم و یک نسخه تمیز و غیرقانونی را اینجا میگذارم. اگر پل صراطی درکار بود خوانندگان لطف کنند و من را مخفیانه رد کنند تا نویسنده و ناشر یقهام را نچسبند. Joe-Sacco—Palestine
نوشتهی زیر کالبدشکافی خط به خط یا پاراگراف به پارگراف یک نمونه از خبرها یا تحلیلهای منتشر شده در بیبیسی فارسی در مورد تحولات غزه است. جملههای برجسته شده نقل قول مستقیم از مطلب بیبیسی است و جملههای داخل {} توضیحات من. متن خبر را به صورت کامل نقد کردهام به این معنا که هیچ جمله یا عنوان یا عکسی حذف نشده است و ترتیب مطالب نیز حفظ شده است. اما پاراگرافها را بسته به موضوع بازتنظیم کردهام. در هر مورد سعی کردهام از لایهی سطحی عبور کنم و به عمق جملات دست یابم و بر اساس آن تعادل جملات را ارزیابی کنم: آیا در هر پاراگراف پوشش خبری به سود اسرائیل است یا بیطرفانه و حرفهای؟ آیا به سود فلسطینیهاست؟ در پایان جمعبندی خود را مینویسم و دوست دارم قضاوت شما را هم دربارهی اینکه آیا برایند مطلب منتشر شده به سود اسرائیل است یا خیر بدانم.
عنوان خبر: ادامه درگیری غزه علیرغم درخواست شورای امنیت به روز شده: 21:46 گرينويچ – شنبه 12 ژوئيه 2014 – 21 تیر 1393 {اولا اسمی از اسرائیل در عنوان برده نشده است. درگیری غزه به چه معناست؟ آیا غزهای ها با خود درگیر هستند یا با یک عامل بیرونی میجنگند؟ ثانیا اطلاق لفظ درگیری به حملهی اسرائیل به اردوگاهی که تحت محاصرهی نزدیک به مطلق اقتصادی و نظامی و اجتماعی و سیاسی قرار دارد تخفیف «تجاوزی یکسویه» به «جنگی دوجانبه» است. آیا فلسطینیها میتوانند سلاح و تجهیزات نظامی دریافت کنند؟ آیا آنها میتوانند همچون اسرائیل از خود دفاع کنند؟ خیر. آنها چنین امکانی ندارند. در نتیجه اقدام نظامی علیه غزه تجاوز و قتل عام است و نه جنگ و نه درگیری. انتخاب عنوان میتواند با دقت و توازن بیشتری انجام شود.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
با وجود درخواست شورای امنیت سازمان ملل متحد برای برقراری آتشبس در نوار غزه، جنگ هوایی اسرائیل و حماس ادامه دارد و به نظر می رسد قدری شدیدتر شده باشد. {اولا که همانطور که گفته شد این جنگ نیست چرا که حق دفاع از خود از یک طرف سلب شده است و ثانیا غزه نیروی هوایی ندارد که بتواند جنگ هوایی کند! کاربرد نادقیق اصطلاح جنگ هوایی در ادبیات نظامی به درگیری میان جنگافزارهای هوابرد نظامی (Aerial warfare) اطلاق میشود. هواپیماهای جنگندهی فلسطینی را مجسم کنید که در آسمانها با هواپیماهای اسرائیلی درگیر هستند. تصویری که به وضوح نادرست است و مورد نظر تنظیم کنندهی خبر هم نبوده اما با بیدقتی یا بیخیالی در متن خبر کار شده است.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
ارتش اسرائیل طی شب منزل رئیس پلیس غزه را بمباران کرد. {ارتش اسرائیل طی شب (و روزها و شبهای قبل) نقاط دیگری را نیز بمباران کرد که هویت همهی آنها بر ما آشکار نیست (اسرائیل در روزهای اخیر ۱۰۰۰ نقطه را در غزه هدف قرار داده است). ارتش اسرائیل ادعا میکند که فقط اهداف نظامی و شبهنظامی را هدف قرار میدهد. این ادعایی است که توسط منابع غیراسرائیلی راستآزمایی نشده است. اما اینکه از میان تمامی آن اهداف فقط به حمله به رئیس پلیس غزه اشاره شود به سود پروپاگاندای ارتش اسرائیل است که مدعی است فقط اهداف نظامی و شبه نظامی را هدف قرار میدهد. از سوی دیگر پلیس یک نیروی انتظامی است که در خدمت برقراری قانون و نظم قرار دارد و نیروهای آن از نظر قوانین جنگی غیرنظامی تلقی میشوند مگر آنکه ثابت شود این نیروها در عملیات نظامی نقش داشتهاند. اسرائیل همهی نیروهای پلیس غزه را نظامی تلقی میکند. چنانچه در این خبر ذکر میشد که حمله به پلیس با حمله به واحدهای نظامی یا شبه نظامی فرق میکند ارزیابی این خبر متوازن میشد، اما چون متن خبر این نکته را ناگفته گذاشته است برداشت غالب توسط مخاطب کم اطلاع فرضی احتمالا همان است که عرض کردم: «اسرائیل به اهداف غیرنظامی حمله نمیکند».
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
دست کم ۱۷ نفر از اعضای خانواده و بستگان وی کشته شده اند. {حتی اگر بتوانیم حمله به منزل رئیس پلیس غزه را به عنوان حمله به هدف نظامی توجیه کنیم کشتن اعضای خانواده و بستگان او نمیتواند قابل پذیرش باشد. گزارش کشته شدن این غیرنظامیان در چارچوب وظایف خبررسانی است. در نتیجه جملهی بالا بیطرفی خبری را نقض نکرده است.
نتیجهی ارزیابی: بیطرفانه}
این حمله پس از آن انجام شد که گردان های عزالدین قسام، شاخه نظامی حماس، چند راکت به سوی تل آویو پرتاب کرده بودند. {این نوع برش وقایع تاریخی به شیوهای که تحرکات اسرائیل را واکنش به رفتار تحریکآمیز فلسطینیها نشان میدهد در واقع همصدایی با پروپاگاندای اسرائیل است که ”ما فقط دفاع میکنیم“ در حالی که نگاهی به تاریخ چند سال اخیر در منطقه نشان میدهد که اسرائیل در سراسر ماههای اخیر مشغول حملهی نظامی به غزه و کشتن فلسطینیها بوده است که با کمتوجهی چشمگیر رسانهای مواجه شده است. به عنوان مثال فقط در سه ماه اول ۲۰۱۴ تلفات ناشی از حملات هواپیماها و توپخانهی اسرائیل به غزه ۱۸ کشته و ۱۱۰زخمی بوده است. بیطرفی رسانهای حکم میکند که سعی شود تاریخ تا حد امکان بریده نشود و دست کم در چند جمله چشمانداز تاریخی منطقه ذکر شود یا اگر به جبر محدودیت فضا در متن خبر قرار است تاریخ بریده شود با در نظر گرفتن آمار کشتار و تجاوز و تحریم روزمرهی اسرائیل علیه مردم غزه رفتار امروز فلسطینیها واکنش دفاعی به حملات اسرائیل تلقی شود و نه بر عکس. به نقل از نوآم چامسکی:
”محاصره و بمباران غزه، ارتباطی با دفاع دولت اسرائیل از خود یا مبارزه با حماس یا دستیابی به صلح ندارد. استفادهی اسرائیل از سلاحهای مرگبار علیه فلسطینیان، بخشی از تلاشهای چند دههی اسرائیل برای پاکسازی نژادی فلسطینیان بیدفاع است. دولت اسرائیل از جنگندهها و کشتیهای پیشرفته برای بمباران مردمی استفاده میکند که نه نیروی هوایی دارند، نه کشتی جنگی، نه سلاح سنگین، نه ارتش پیشرفته، نه فرماندهی نظامی. اسرائیل نام این نبرد نابرابر را جنگ گذاشتهاست. اما این جنگ نیست. کشتار است. دولت اسرائیل ادعا میکند که قصد «دفاع» از خود را دارد. خب بله. هر اشغالگری باید از خودش در برابر مردمی که به آنها ظلم میکند محافظت کند. اما وقتی سرزمین دیگران را به زور اسلحه اشغال کردهاید، نمیتوانید ادعا کنید که دارید از خودتان «دفاع» میکنید. اسم این دفاع نیست. هر اسم دیگری دوست دارید رویش بگذارید. اما نامش دفاع نیست.“ (ترجمه به فارسی از علی عبدی، لینک به انگلیسی)
اما جملهی بالا از زاویهی دیگری نیز به سود اسرائیل است. یکی از پروپاگانداهای اسرائیل این است که حماس که گروه منتخب مردمی حاکم بر غزه است را افراطی جلوه دهد و مسئول همهی راکتپرانیها از غزه به اسرائیل: ”غزه یعنی حماس که آنهم بیمنطق و وحشی است و به ما حمله میکند“. در حالی که سپهر سیاسی غزه مثل اغلب سپهرهای سیاسی دیگر متکثر است و گروهها و گرایشهای دیگری نیز در این منطقه حضور دارند. گروههایی که اگر چه به محبوبیت حماس نیستند اما به هر حال در عرصه و میدان جامعهی غزه فعال هستند و چنانچه مورد حملهی اسرائیل قرار بگیرند ممکن است سرخود دست به اقداماتی بزنند که لزوما مورد قبول حماس نیست. حتی در برخی موارد حماس جلوی راکتاندازی یا اقدامات تحریکآمیز این گروهها را گرفته است. اما پروپاگاندای اسرائیل روی محبوبترین جریان غزه فوکوس کرده است تا آنرا تندرو و بیمنطق و نامطلوب نشان دهد. در صورتی که اسرائیل علاقهمند به کاهش تهدید راکتهای غزه بدون اقدام نظامی باشد میتواند با نمایندگان حماس از طریق واسطههایی نظیر مصر یا تشکیلات خودگردان گفتگو کند اما متاسفانه این مسیری نیست که مورد تمایل سیاستگذاران این کشور باشد. به هر حال جملهی بالا حتی اگر به صورت خرد درست باشد (این راکتهای اخیر را حماس پرتاب کرده باشد) تایید این کلیشه است که مسئولیت هر آن چه در غزه رخ میدهد با حماس است که آن هم گروهی تندرو و بیمنطق است که دیپلماسی نمیفهمد و در نتیجه راهی جز عملیات نظامی باقی نمیماند.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
شبکه تلویزیونی الاقصی وابسته به گروه حماس گزارش داده است که تیسیر بطش، رئیس پلیس غزه در بمباران منزلش به شدت زخمی شده است.منابع فلسطینی می گویند که در این حمله حداقل ۱۷ غیرنظامی از جمله دو نوجوان ۱۱ و ۱۲ ساله کشته و بیش از ۳۰ نفر دیگر مجروح شدند. از سوی دیگر، اسرائیل می گوید کماندوهای نیروی دریایی اش در نواحی شمالی غزه با نیروهای حماس درگیر شده اند. بنا بر این گزارش، چهار سرباز اسرائیلی در این حمله زخمی شده اند که جراحت آنها شدید نبوده است.
{استفاده از منابع خبری رسمی یا غیررسمی ولی معتبر و متکثر. در این مورد روایت منابع فلسطینی و اسرائیلی هر دو مورد استناد قرار گرفته است.
نتیجهی ارزیابی: بیطرفانه}
درگیری حماس و اسرائیل یکشنبه وارد ششمین روز خود می شود. {قبلا اشاره شد که محدود کردن تاریخ به ۶ روز اخیر در راستای پروپاگاندای اسرائیل است و چشمانداز کوتاهمدت و بلندمدت تجاوز و کشتار فلسطینیها توسط اسرائیل را نادیده میگیرد. نکتهی دیگر همانطور که قبلا عرض کردم این است که حماس تنها نیروهای سیاسی اجتماعی یا نظامی حاضر در غزه نیست ولی حتی اگر چنین میبود حملهی اسرائیل به غزه فقط علیه حماس نیست بلکه علیه کل مردم غزه است که به صورت گروهی تنبیه شدهاند و میشوند. البته ارتش اسرائیل دوست دارد حریف خود را حماس جلوه دهد.
در ضمن اگر قرار باشد با استانداردهای موجود در بیبیسی فارسی صحبت کنیم ممکن است نخواهیم این درگیری را بین حماس و اسرائیل بدانیم. تنظیم کنندههای خبر بیبیسی فارسی در پوشش خبری خود از تحولات عراق (به عنوان مثال) از به کار بردن اصطلاحاتی نظیر «دولت شیعهی عراق» پرهیزی ندارند در حالی که به ندرت اصطلاحات قومگرایانه یا فرقهای (sectarian) نظیر «دولت یهود اسرائیل» را به کار میبرند. حملهی اسرائیل به فلسطینیها جنگ یهود علیه مسلمانان تلقی نمیشود در حالی که کوچکترین نقد رفتار دولت اسرائیل یهودیستیزی تلقی میشود که این خود یک تاکتیک دیگر در منظومهی پروپاگاندای اسرائیل است که ”اسرائیل از نگاه قومگرایانه بری است اما خود قربانی این نگاه است“.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
اسرائیل می گوید کماندوها برای حمله به یک مرکز پرتاب راکت دوربرد وارد نواحی شمالی غزه شده بودند. این در حالیست که حماس می گوید نیروهایش مانع از ورود کماندوهای نیروی دریایی به ساحل غزه شده اند. {روایت ماوقع از زبان طرفین.
نتیجهی ارزیابی: بیطرفانه}
طی شب، آژیر خطر در نواحی مختلف اسرائیل از جمله نواحی مرکزی این کشور به صدا درآمد. {به صدا در آمدن آژیر خطر در مقایسه با انجام عملیات نظامی گسترده قاعدتا ارزش خبری ویژهای ندارد. اخبار مربوط به اصابت راکتهای حماس به اسرائیل میتواند خبر باشد، اما گزارش کردن آژیر خطر در مناطق مختلف اسرائیل توجه غیرمتوازن به سمت اسرائیلی ماوقع است. بعید است اتفاق مشابه در نوار غزه ﴿فرضا آژیر خطر به صدا در بیاید بدون این که حملهای در کار باشد﴾ خبر تلقی شود چرا که غزه زیر بمباران شدید قرار دارد و آژیر خطر ارزش خبری ندارد. این در حالی است که ظاهرا در غزه آژیر قرمزی به صدا در نمیآید چون فلسطینیها مجهز به سیستمی که بتواند حملهی قریبالوقوع هوایی را پیشبینی کند نیستند.
جملهی بالا در راستای پروپاگاندای اسرائیل عمل میکند: ”به ما حمله میکنند ما به آنها حمله میکنیم. به ما آسیب میرسانند ما به آنها آسیب میرسانیم. توازن برقرار است“. در این نوع خبرها به شکل رقتانگیزی سعی میشود توازن ظاهری حفظ شود. به این ترتیب جزییاتی نظیر به صدا در آمدن آژیر خطر یا اضطراب القا شده به تودههای اسرائیلی با برخورد چند راکت پراکنده به اهداف اغلب کمارزش همردیف با خسارتی که اسرائیل به جان و مال و زیرساختها و نهادهای مدنی جامعهی فلسطینی در غزه میزند ارائه میشود. این موضوع باعث میشود که وزن یکجانبه بودن اعمال خشونت نظامی اسرائیل علیه فلسطینیها کمرنگتر به نظر برسد.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
حماس روز شنبه دست کم سه راکت به سوی تل آویو شلیک کرد که ارتش اسرائیل می گوید پدافند هواییاش معروف به «گنبد آهنین» آنها را در هوا نابود کرد. اسرائیل می گوید که یک راکت دیگر نیز حوالی شهر ریشون لتسیون اصابت کرد که تلفات جانی و خسارات مالی برجای نگذاشت. {جملههای بالا تعداد راکتهای حماس را به دقت بازخوانی و شمارش میکند: چهار عدد که هیچ کدام تلفات یا خساراتی به بار نیاوردهاند. پوششهای خبری مشابه در توصیف تعداد راکتها٬ موشکها٬ بمبها و توپهایی که توسط ارتش اسرائیل به نوار غزه شلیک میشود خست به خرج میدهند و معمولا به ذکر اصطلاحات کلیای مانند «حملهی هوایی به چندین هدف مختلف» اکتفا میکنند. این نوع خبرها به ندرت با همان وسواسی که تعداد راکتهای حماس یا خسارتهای وارد شده (یا وارد نشده) توسط آنها را توصیف میکنند به شمارش تعداد پرتابههای (projectiles) اسرائیلی و شرح خسارتهایی که به بار میآورند علاقه نشان میدهند. به عبارت دیگر پوشش خبری مربوط به پرتابههای نظامی اسرائیلیها و فلسطینیها به شدت و به زیان فلسطینیها یکجانبه است.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
بنا بر گزارش ها، دو راکت نیز از لبنان به سوی شمال اسرائیل پرتاب شده که به نواحی غیرمسکونی بیرون شهر نهاریا اصابت کرده است. توپخانه ارتش اسرائیل متقابلا مواضعی را در نواحی مرزی لبنان هدف قرار داده است. گزارش معمولی.
نتیجهی ارزیابی: بیطرفانه}
شاخه نظامی حماس یکشنبه رسما اعلام کرد که تل آویو واقع در نواحی مرکزی اسرائیل، را هدف قرار می دهد. {این یک تهدید متجاوزانه و خلقالساعه نیست بلکه احتمالا عبارتهای حماس در چارچوب اصل دفاع از خود تنظیم شدهاند. در شرایط عکس یعنی در شرایطی که خبر تهدید غزه به حملهی نظامی از سوی مقامات اسرائیلی ذکر میشود تنظیم کنندهی خبر به احتمال قوی نقل قول دقیقتری ارائه میداد مبنی بر اینکه مقامات اسرائیلی غزه را در پاسخ به حملات فلسطینیها تهدید میکنند. اما تنظیم کنندهی خبر در پوشش مواضع حماس وسواس مشابهی ندارد و به این نکته بیاعتناست. در نتیجه او فقط قسمتی که حماس اسرائیل را تهدید میکند را نقل قول میکند. این به پروپاگاندای اسرائیلی کمک میکند که «آنها به ما حمله میکنند. ما فقط از خودمان دفاع میکنیم».
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
تا به حال کسی در اسرائیل در اثر حملات راکتی حماس کشته نشده اما کشتههای فلسطینیها حداقل ۱۵۷ نفر بوده است. مقامهای فلسطینی میگویند از آغاز تهاجم جدید اسرائیل به غزه حداقل ۱۵۷ فلسطینی کشته و بیش از یک هزار نفر زخمی شدهاند. به گفته سازمان ملل متحد، بیش از سه چهارم کشتهشدگان در غزه غیرنظامی هستند. {فکر میکنم اشارهی جملات بالا به گزارشهای روزانهی سازمان ملل است که در آخرین گزارش خود اعلام کرده از روز ۷ جولای تا ۱۳ جولای ۱۶۸ فلسطینی کشته شدهاند که۸۰٪ آنها غیرنظامی و ۲۰٪ آنها کودک بودهاند. به چندین پاراگراف اخیر در متن خبر دقت کنید. همه دربارهی تهدیدهای حماس یا حملات حماس هستند. اما ناگهان این جا با آمار یکجانبهی تلفات انسانی رو به رو میشویم. «فاعل» کجاست؟ به نظر میرسد تنظیم کنندهی خبر آنجا که مربوط به تهدیدها یا خسارتهای وارد شده به اسرائیل است در استفاده از فعلهای معلوم دست و دلباز عمل میکند اما از به کار بردن فعلنهای معلوم دربارهی خسارتهایی که اسرائیل به بار میآورد پرهیز دارد.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
عنوان: درخواست آتش بس
شورای امنیت سازمان ملل متحد روز شنبه از دو طرف اسرائیلی و فلسطینی خواست که برای برقراری آتشبس در نوار غزه توافق کنند.
{نقل قول از یک مرجع معتبر است.
نتیجهی ارزیابی: بیطرفانه}
راکت های حماس در بخش های جنوبی اسرائیل خسارت هایی به بار آورده است {چرا باید بلافاصله بعد از جملهی درخواست آتش بس توسط شورای امنیت شرایط به راکتهای حماس و خسارتهایی که در جنوب اسرائیل به بار آورده است اشاره شود؟ به خصوص که اینجا اشارهای به خسارتهای واقعی حملات اسرائیل به سراسر غزه نمیشود. ممکن است این شائبه پیش میآید که شورای امنیت به خاطر خسارتهایی که حماس به اسرائیل میزند درخواست آتشبس کرده. این نکته باز در هماهنگی با پروپاگاندای «اسرائیل دفاع میکند» است.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
این نخستین بیانیه شورای امنیت پس از آغاز حملات اسرائیل به نوار غزه است.
{اشاره به یک نکتهی مهم.
نتیجهی ارزیابی: بیطرفانه}
پیشتر منابع بیمارستانی در غزه اعلام کردند در حمله هوایی تازه اسرائیل به ساختمان متعلق به یک بنیاد خیریه در شهر بیت لاهیا، دو نوجوان معلول کشته شدند. {اشارهی محدود به خسارتهایی که در غزه ایجاد شده است. توازن ظاهری بین خسارتهای راکتهای حماس در جنوب اسرائیل و حملهی هوایی تازهی اسرائیل به یک بنیاد خیریه حفظ شده است. در حالی که چنانچه قرار باشد استانداردی مشابه با نوع گزارش کردن خسارتهایی در حد آنچه راکتهای حماس در اسرائیل به بار میآورند را در مورد غزه نیز رعایت کنیم باید صفحهها در مورد خسارتهایی که در غزه ایجاد شده است بنویسیم. در چنین وضعیت نامتوازنی بیطرفی حرفهای ایجاب میکند که وضعیت نامتوازن خسارتها به گونهای نوشته شود که برای مخاطب کاملا گویا باشد. حتی استفاده از منابع خبری فلسطینی در اینجا کمکی به طرفی این خبر نمیکند چرا که اصولا جای آن اینجا نیست: علت اینکه شورای امنیت درخواست آتش بس کرده این حملات محدود نبوده است (خسارت موشکهای حماس و حمله به بنیاد خیریه توسط اسرائيل) بلکه علت اصلی خسارتهای گسترده و غیرمتناسبی است که توسط ارتش قدرتمند اسرائیل به شهروندان غزه تحمیل میشود. همانطور که قبلا ذکر شد حملات پراکنده از سوی اسرائیل و پاسخهای محدودتر از سوی حماس قبلا هم در جریان بوده بدون اینکه واکنش شورای امنیت را برانگیزد.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
حملات هوایی اسرائیل به غزه شش روز پیش شروع شد. گفته می شود در سازمان ملل متحد مذاکرات فشردهای برای برقراری آتشبس در جریان است.
{گزارش معمولی اخبار.
نتیجهی ارزیابی: بیطرفانه}
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، روز جمعه گفت تا زمانی که حماس موشکپرانی به خاک اسرائیل را متوقف نکند، به حملات خود به فلسطینیها ادامه خواهد داد. او گفت: «هیچ فشار بینالمللی نمیتواند باعث شود که ما با تمام قوا وارد عمل نشویم.»آقای نتانیاهو گفت که اسرائیل از سهشنبه تاکنون بیش از هزار هدف در نوار غزه را مورد حمله قرار داده است. {جملات بالا با نقل موضع مقام عالیرتبهی سیاسی اسرائیل شروع میشود. استفاده از واژهی «هدف» (target) توسط آقای نتانیاهو حساب شده است چرا که در ذهن مخاطبان «هدف نظامی» را تداعی میکند و همینطور دقت در حملات اسرائیل را مورد تاکید قرار میدهد: یعنی «حملات ما هدفمند هستند برخلاف حملات فلسطینیها که بیهدف هستند. وقتی حمله میکنیم میدانیم چه میخواهیم و به کجا حمله میکنیم. برخلاف فلسطینیها که کورکورانه و بیهدف حمله میکنند. چون ما اهداف نظامی را میزنیم اگر هم تلفات غیرنظامی رخ دهد غیرعمدی و حاشیهای است در حالی که فلسطینیها هر خسارتی به غیرنظامیان ما بزنند عمدی است». این موضع آقای نتانیاهو در سطرهای بعد (پایینتر را ببینید) توسط کمیسرعالی حقوق بشر سازمان ملل به چالش کشیده میشود اما وزن پروپاگاندای اسرائیلی کماکان احساس میشود: ”حملات هدفمند دفاعی ما در مقابل حملات بیهدف تهاجمی آنها“.
راه حل چه میبود؟ پروپاگاندای اسرائیل میتواند با اشاره به تحریم همه جانبهی غزه که شامل تحریمهای تسلیحاتی نیز میشود شکسته شود. اسرائیل با همکاری نیروهای مسلط جهانی حق تعیین سرنوشت را از مردم فلسطین گرفته است و به آنها امکان دفاع از خود نمیدهد. توازن خبری حکم میکرد که این نکته به مخاطب یادآوری میشد یا اینکه دست کم در برابر موضع نخست وزیر اسرائیل موضع مقامات ارشد فلسطینی در غزه نیز همینجا ذکر میشد.
نتیجه این است که با وجودی که در سطور بعد انتقاد کمسیر عالی سازمان ملل نقل شده است اما کوچکترین تلاشی برای شکستن پروپاگاندای اصلی اسرائیل مبنی بر ”ما هدف مند حمله میکنیم شما کورکورانه…. ما غیرعمدی میکشیم شما عمدی“ انجام نشده است.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
پیشتر، ناوی پیلای، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد از اسرائیل خواسته بود غیرنظامیان فلسطینی را هدف موشک قرار ندهد. خانم پیلای در اطلاعیهای گفت افزایش شمار کشتهشدگان فلسطینی این شبهه را به وجود آورده که آیا عملیات نظامی اسرائیل مطابق قوانین بینالمللی است، یا نه. وی همچنین گفت که تجهیزات نظامی نباید در مناطق مسکونی قرار بگیرد. اسرائیل، گروه حماس را متهم میکند که موشکها را از داخل خانههای شهروندان پرتاب میکند. {در اینجا هم رد پای پروپاگاندای اسرائیلی به چشم میخورد: ”ما اهداف نظامی را میزنیم اما چکار کنیم که فلسطینیها اهداف نظامی را نزدیک یا درون اهداف غیرنظامی قرار میدهند؟ ما بیتقصیریم. مقصر آنها هستند“. در اینجا دو موضع ذکر شده است. موضع ناوی پیلای و موضع اسرائیل٬ اما جای موضع طرف فلسطینی خالی است. میشد تصور کرد که موضع طرف فلسطینی هم به این صورت در خبر کار شود: «اسرائیل، گروه حماس را متهم میکند که موشکها را از داخل خانههای شهروندان پرتاب میکند. اما حماس این اتهام را طرد میکند چرا که غزه یک ناحیهی پرتراکم مسکونی است و در ضمن بسیاری از اهداف مورد نظر اسرائیل اصولا نظامی نیستند و اسرائیل آنها را سهلانگارانه نظامی تلقی میکند».
به عبارت دیگر در اینجا اتهام اسرائیل علیه حماس ذکر شده است اما دفاع حماس در برابر این اتهام ذکر نشده است. ممکن است بگویید خوب شاید حماس در اینباره موضعی نگرفته باشد. این سوال ما را به نکتهای بسیار مهم میرساند: باید توجه داشت که اسرائیل در شرایط ثبات و قرار نسبی به سر میبرد به این معنا که ارکان اداری و مدنی و رسانهای این جامعه برقرار هستند و تحت تاثیر مستقیم حملات اخیر قرار ندارند. در نتیجه برای کسی که اخبار این «درگیری» را تنظیم میکند یافتن منابع خبری اسرائیلی بسیار راحتتر است. مقامات سیاسی اسرائیلی نظر میدهند، مخالفان و موافقان جنگ در روزنامهها، شبکههای تلویزیونی و تریبونهای اسرائیلی اظهار نظر میکنند و … این در حالی است که وضعیت طرف فلسطینی این طور نیست. از محاصرهی بلندمدت غزه که بگذریم، «هزار هدفی» که اسرائیل در چند روز گذشته در غزه نابود کرده است احتمالا بخش قابل توجهی از زیرساختهای لازم برای داشتن یک ساز و کار اجتماعی اداری و رسانهای در غزه را از کار انداخته است. در نتیجه تولید خبر توسط رسانههای فلسطینی و مقامات آن به مراتب محدودتر خواهد بود و یافتن نقل قولهای مناسب از طرف فلسطینی برای کسی که متن خبر بیبیسی فارسی را تهیه میکند دشوارتر است. در چنین شرایطی که اطلاعات دربارهی یکی از طرفین درگیری به مراتب محدودتر است توازن خبری حکم میکند که تهیه کنندهی خبر وسواس بیشتری در تنظیم منابع به خرج دهد و سعی کند مولفههای پروپاگاندای یکی از طرفین را تشخیص دهد و چنانچه لازم به نقل آنها میبیند با نقل قول از سازمانها یا اشخاص منتقد آنرا خنثی کند.
متاسفانه در خبر بالا انتخاب نقد ناوی پیلای کافی نیست و نتوانسته است پروپاگاندای ذکر شده را خنثی کند.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
عکسها:
{در متن این خبر بیبیسی فارسی چند عکس کار شده است همراه با عنوان زیر نویس. آنها را اینجا تکرار میکنم و نظرم را دربارهشان مینویسم.}
عکس اول: شاخه نظامی حماس اعلام کرد تل آویو را هدف قرار می دهد
{حماس تهدید میکند. چه در حرف و چه در هیبت مردان مسلح نقابپوش. اسرائیل نیاز به دفاع دارد. حماس فاعل است.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
عکس دوم: سازمان ملل می گوید اکثر کشته های فلسطینیان غیرنظامی هستند
{گزارش خبر. البته باز هم اشارهای به فاعل نشده است.
نتیجهی ارزیابی: بیطرف}
عکس سوم: نقشه بدون زیرنویس
{گزارش خبر.
نتیجهی ارزیابی: بیطرف}
عکس چهارم: راکت های حماس در بخش های جنوبی اسرائیل خسارت هایی به بار آورده است
{گزارش خبر. حماس فاعل است.
نتیجهی ارزیابی: بیطرف}
مجموعهی عکسها با هم
{ارزیابی عکسها را به صورت منفرد نوشتم. اما چنانچه همهی عکسها را با هم ارزیابی کنیم چطور؟ عکس اول و آخر مربوط به تهدید یا حملهی حماس به اسرائیل است (تایید پروپاگاندای اسرائیل نیاز به دفاع دارد) در حالی که عکس دوم که مربوط به قربانیان غیرنظامی فلسطینی است فاعل ندارد. دو عکس مربوط به حماس تصویر تهاجمی کاملی را ارائه میکنند: «حماس تهدید میکند، حماس حمله میکند، حماس تخریب میکند». در حالی که عکس یا عکسهای مربوط به اسرائیل تصویر تهاجمی کاملی را ارائه نمیکنند: «خبری از تهدید اسرائیل نیست٬ خبری از حملههای اسرائیل نیست٬ خبر مستقیمی از تخریبهای اسرائیلی نیست چرا که کشتار غیرنظامیان به صورت مجهول به اسرائیل نسب داده شده است و نه معلوم». در مجموع تصاویر به سمت رفتار تهاجمی حماس و رفتار دفاعی حماس بایاس دارند.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
کل خبر حاوی عنوانها، متن خبر٬ عکسها و زیرنویس عکسها
{اگر فرض بایاس عمدی را نادیده بگیریم، تنظیم کنندهی خبر به صورتی سطحی سعی در ارائهی تصویری متوازن از وقایع اسرائیل-غزه کرده است اما در مجموع موفق عمل نکرده است. نتیجه این تلاش سطحی این بوده که خطوط اصلی پروپاگاندای اسرائیل بدون خدشهی جدی از لا به لای سطور عبور کردهاند. مثل یک تور ماهیگیری که به اندازهی کافی ظریف نیست که بتواند ماهیهای ریز و چابک ولی پر تعداد را شکار کند. تنظیم کنندهی خبر احتمالا نسبت به ایدئولوژیای که تحت تاثیر آن قرار گرفته بینا نیست یا اگر هست تلاش اندکی در نقد آن میکند. به این ترتیب مجموعهی این خبر که برای مخاطبی که سواد رسانهای اندک یا متوسطی دارد به شکل گولزنندهای مستند و متوازن جلوه میکند در حالی که چنین نیست. این گونه است که مخاطب با سواد رسانهای اندک یا متوسط در برخورد روزمره و پرشمار با خبرهایی که ظاهرا مستند و متوازن هستند اما در عمق خود نسبت به پروپاگاندای اسرائیل نابینا یا غیرنقادانه هستند بیدفاع است.
تحلیل بالا از علت بایاس این خبر (و خبرهای مشابه) خوشبینانه اما احتمالا صادقتر است. تحلیلهای بدبینانهتر اما احتمالا کمتر صادق میتواند مدعی نقش عامدانهی تنظیم کنندههای خبر بیبیسی فارسی و رسانههای مشابه در دفاع از اسرائیل شوند. من دوست دارم اینطور فکر کنم که اگر از موارد شرارتهای احتمالی فردی به دلایل نگرشهای تند فردی بگذریم٬ بیبیسی فارسی هم مثل بسیاری از رسانههای جریان اصلی (فرقی نمیکند داخلی یا خارجی٬ غربی یا شرقی) به صورت سازمانی و عامدانه شرور نیست. شرارت ظاهری این رسانهها حتی وقتی ظاهرا تلاش در حفظ بیطرفی میکنند ولی در عمل از یک طرف دفاع میکنند به خاطر نگاه غیرنقادانه و سطحی آنها به مسائل است. اغلب کسانی که خبرها را تنظیم میکنند اگر چه دست اندر کار تولید و تنظیم خبر هستند سواد رسانهای متوسطی دارند و نمیتوانند مولفههای ایدئولوژیک موجود در خبرهایی که به دستشان میرسد را تشخیص دهند یا اینکه به دلایل حرفهای امکان صرف وقت و انرژی لازم برای دسترسی به منابع متکثر را ندارند. در سطحی عامتر قواعد و اصول خبررسانی حرفهای به گونهای شکل گرفتهاند که نسبت به اصول ایدئولوژیک حاکم بر چشماندازهای اجتماعی و مراکز قدرت غیرحساس و غیرنقادانه هستند.
فصل تمایز رسانههای معتبر غربی مانند بیبیسی با رسانههای غیرمعتبری مانند کیهان یا فاکسنیوز در این است. بیبیسی فارسی ظاهرا و در سطح بیطرف است در نتیجه مخاطبی که تشنهی کسب اخبار مهم دربارهی حیات اجتماعی خود و دیگر جوامع جهان است ولی سواد رسانهای اندک یا متوسطی دارد را بیدفاع باقی میگذارد. در حالی که کیهان یا فاکسنیوز در سطح بیطرف نیستند و مخاطبی که سواد رسانهای اندک یا متوسطی دارد میتواند آنها را به جای خود نقد کند و در نتیجه در برابر آنها بیدفاع نیست. «آقای کیهان و خانم فاکسنیوز من بایاسهای شما را تشخیص میدهم… اما تشخیص بایاسهای تو برای من دشوار است… با شما هستم خانم بیبیسی فارسی!». بایاس در رسانههای معتبر و حرفهای همچون بیبیسی فارسی درست به همین دلیل که پنهانتر و ظریفتر است (و در عمق بیشتری قرار دارد) از بایاس در رسانههای غیرمعتبر و کمتر حرفهای «موثرتر یا خطرناکتر» است. به همان نسبت (۱) مسئولیت تنظیم کنندههای خبر در آن بیشتر است و (۲) مخاطب باید در برخورد با آنها دقت بیشتری کند و سواد رسانهای بالاتری را به کار برد.
در نتیجه خروجیهای رسانههای جریان اصلی معتبر مانند بیبیسی فارسی اغلب (۱) نسبت به پروپاگانداهای غالب غیرحساس یا نابینا هستند٬ (۲) پوشش خبریشان سطحی است٬ (۳) نسبت به پارادایمهای غالب جریان اصلی که توسط مراکز قدرت شکل میگیرد غیرنقادانه هستند و در نتیجه (۴) این طور به نظر میرسد که در عمل با فعالیت خود آنها را تقویت میکنند.
نتیجهی ارزیابی: به سود اسرائیل}
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
مطلب زیر نوشتۀ گيدئون لِوی (Gideon Levy)، مفسر و روزنامهنگار اسرائیلی روزنامهی هاآرتز است که توسط آقای محسن یلفانی ترجمه شده است. من در شبکههای اجتماعی با آن برخورد کردم که در اینجا بازنشر کنم.
اسرائيل خواهان صلح نيست. هيچ وقت تا این حد آرزو نداشتهام که ثابت شود آنچه در اينجا مینويسم، اشتباه باشد. امّا قرائن و شواهد روی هم تلنبار میشوند. در واقع، میتوان گفت که اسرائيل هيچ وقت خواهان صلح نبوده است؛ منظور يک صلح عادلانه است، صلح بر اساس سازشی عادلانه برای هر دو طرف. درست است که در زبان عبری سلام معمول بين مردمان همان «شالوم» (صلح) است – شالوم هنگامی که همديگر را میبينند و شالوم به هنگامی که همديگر را ترک میکنند. تقريباً همۀ اسرائيلیها دم به ساعت تکرار میکنند که خواهان صلحاند، و البته که چنين است. امّا منظور آنها چنان صلحی نيست که با عدالت همراه باشد، که بی آن، نه صلحی هست و نه خواهد بود. اسرائيلیها خواهان صلحاند، نه عدالت؛ آنها خواهان صلحی که بر ارزشهای جهانشمول مبتنی باشد، نيستند. بدين ترتيب، حاصل چنين ترجيعبندی است «صلح، صلح، در حالی که صلحی در کار نيست.» و قضيه به همين جا ختم نمیشود: در سالهای اخير اسرائيل حتّی از آرزوی برقراری صلح هم فاصله گرفته و يک سره از آن نااميد شده است. صلح از دستور کار اسرائيل محو شده و جای خود را يا به اضطرابهای جمعی داده است که منظماً به جامعه تزريق میشوند، و يا به امور شخصی و خصوصی که بر هر چيز ديگر اولويت دارند.
به نظر میرسد که آن اسرائيلیای که در آرزوی صلح بود يک دهه پيش در گذشت. يعنی در پی شکست ديدار سران در کمپ ديويد در سال ۲۰۰۰، همراه با جاانداختن دروغِ فقدان طرف مذاکرۀ فلسطينی، و البته، با از سر گذراندن دوران خونآلود انتفاضۀ دوّم. امّا حقيقت اين است که حتّی پيش از آن هم، اسرائيل هيچ وقت واقعاً خواهان صلح نبوده است. اسرائيل هيچ وقت، حتّی برای يک لحظه، با فلسطينیها به عنوان انسانهائی با حقوق برابر رفتار نکرده است. اسرائيل هرگز نسبت به مصيبت فلسطينیها به عنوان يک مصيبت انسانی و ملّیِ تفاهمی نشان نداده است.
جناح طرفدار صلح اسرائيل نيز – اگر اصولاٌ چنين چيزی وجود داشته – در بحبوحۀ صحنههای دلخراش انتفاضۀ دوّم و باز با همان دروغ «فقدان شريک مذاکره»، آخرين نفسها را کشيد. آنچه باقی ماند چند سازمانی بودند که در برابر مبارزهای که به منظور بیاعتبار کردن آنها در گرفته بود، همانقدر مصمّم و فداکار بودند که بیاثر و بیخاصیّت. بنابر اين، اسرائيل ماند و موضع انکارگرايانهاش.
در اين ميان، انکارناپذيرترين دليل اين که اسرائيل خواهان صلح نيست، پروژۀ شهرکسازی در اراضی اشغالی است. از همان آغاز اين پروژه، هيچ بوتۀ آزمايشی چنين با قطعيت و دقت نیّات واقعی اسرائيل را آشکار نکرده است. به عبارت ساده: سازندگان اين شهرکها، در پی تحکيم بخشيدن به اشغالاند، و بنا بر اين صلح نمیخواهند. تمام داستان در اين دو کلمه خلاصه شده است.
با فرض عقلانی بودن تصميمات اسرائيل، نمیتوان پذيرفت که ساختن شهرکها در اراضی اشغالی با خواست صلح سازگار باشد. هر نوع اقدام برای خانهسازی، هر خانۀ پيشساخته و هر بالکن، به معنی مردود دانستن صلح است. اگر اسرائيل میخواست که از طريق توافقهای اسلو به صلح دست يابد، میبايست حداقل ساختن شهرکها را به ابتکار خود متوقف میکرد. اين که چنين اقدامی صورت نگرفت، ثابت میکند که توافقهای اسلو فريبکارانه بودهاند و يا در نهايت، روايتی از يک شکست اعلام شده. اگر اسرائيل در طابا، در کمپ ديويد، در شرمالشيخ، در واشينگتن و يا در بيتالمقدس میخواست به صلح دست يابد، میبايست قبل از هر چيز به ساختن شهرکها پايان دهد. بدون هيچ قيد و شرطی و بدون هيچ انتظاری. اين واقعيت که اسرائيل چنين نکرد دليل آن است که خواهان صلح عادلانه نيست.
امّا شهرکها تنها يک محک برای دريافت نیّات اسرائيل به شمار میروند. امتناع اسرائيل ريشههای بسيار عميقتری دارد و در «دی-ان-اِی»اش، در دستگاه گردش خونش، در دليل وجودیاش، و در بدویترين اعتقاداتش جای دارد. در آنجاست که، در عميقترين لايهها، اين مفهوم نهفته است که اين سرزمين تنها برای يهوديان در نظر گرفته شده است. در آنجاست که، در عميقترين سطح، پيام «اَم اشگولا» (am sgula) – «قوم ارزشمند خدا» – و «خدا ما را برگزيد»، جای گرفته است. در عمل، اين پيام به اين صورت معنی شده که، در اين سرزمين يهوديان مجازند به انجام هر کاری که برای ديگران ممنوع است، دست بزنند. نقطۀ عزيمت اين است و از اين نقطه راهی به سوی صلح عادلانه نيست. آنجا که نام بازی سلب هويت انسانی از فلسطينیهاست، آنجا که سياست شيطانی جلوه دادن فلسطينیها هر روز و هر روز به مردم حقنه میشود، راهی برای نيل به صلح عادلانه موجود نيست. کسانی که متقاعد شدهاند که هر فلسطينی آدم مظنونی است و هر فلسطينی میخواهد «يهودیها را به دريا بريزد»، هرگز با فلسطينیها صلح نخواهند کرد. بيشتر اسرائيلیها متقاعد شدهاند که اين دو نظر حقيقت دارند.
در دهۀ گذشته، هر دو ملّت از هم جدا شدهاند. جوان معمولی اسرائيلی هيچ وقت همتای فلسطينی خود را نمیبيند، مگر در دوران خدمت سربازیاش(آن هم در صورتی که خدمتش را در سرزمينهای اشغالی انجام دهد). جوان معمولی فلسطينی هم هرگز همسن و سالهای اسرائيلی خود را نمیبيند، مگر در لباس سرباز عصبیای که بر سرش داد میکشد، يا نصف شب به خانهاش هجوم میبرد، و يا در هيئت يکی از ساکنان شهرکها، زمينش را غصب میکند و يا بيشهاش را به آتش میکشد.
در نتيجه، تنها تماس ميان دو ملّت به برخورد اشغالگر، که مسلّح و خشن است، با اشغالشده، که سرخورده و آمادۀ روآوردن به خشونت است، محدود شده. مدتها از روزگاری که فلسطينیها برای کار به اسرائيل میآمدند و اسرائيلیها در فلسطين مغازهداری میکردند، گذشته است. مدتهاست که دورانی که اين دو ملّت چند دههای را در سرزمينی مشترک سر کردند و با هم روابطی نيمه عادی داشتند و اين روابط از حداقل عدالت برخوردار بود، سپری شده است. در چنين اوضاع و احوالی، تحريک کردن و به خشم آوردن اين دو ملّت عليه يکديگر، همچنانکه تشديد ترس و انباشتن کينههای جديد بر روی آنچه از پيش موجود بوده، بسيار آسان است. و همين، خود دستورالعمل مطمئنی برای امتناع از صلح است.
بدين ترتيب بود که هوس جديدی به سر اسرائيلیها زد: هوس جدائی: «آنها آن طرف، ما هم اين طرف (و همين طور آن طرف)». در حال حاضر که هنوز اکثريت فلسطينیها – تخمينی بر اساس تجربۀ دهها سال کار روزنامهنگاری خودم در سرزمينهای اشغالی – خواهان همزيستیاند، اغلب اسرائيلیها در پی جدائیاند، طبعاً بی آنکه حاضر به پرداخت هزينۀ آن باشند. نظریۀ «دو کشور» طرفداران فراوانی پيدا کرده، امّا هيچ تصميمی برای متحقّق کردن آن در عمل در ميان نيست. اغلب اسرائيلیها طرفدار اين نظريهاند، ولی مايل نيستند که نه اکنون، و حتّی نه در اينجا، اجرا شود. آنها با اين باور تربيت شدهاند که طرفی برای مذاکرات صلح در کار نيست – البته طرف فلسطينی، وگر نه، طرف اسرائيلی حاضر و آماده است.
متاًسفانه، حقيقت تقريبا بر عکس اين باور است. فلسطينیها ديگر شانسی برای اين که ثابت کنند میتوانند طرف مذاکره باشند، ندارند؛ اسرائيلیها معتقدند که آمادۀ مذاکرهاند. بدين ترتيب فرآيندی آغاز گرديد که طی آن شرايط، موانع و اشکالتراشیهای اسرائيل بر هم انباشته شد – که اين همه خود نشانۀ ديگری است بر امتناع اسرائيل. نخست خواست توقف تروريسم مطرح شد؛ پس از آن خواست تغيير رهبری ( ياسر عرفات مانع دست و پاگيری به شمار میآمد)؛ پس از اينها، مانع حماس پيش آمد. اکنون نوبت خودداریِ فلسطينیها از برسميت شناختن اسرائيل به عنوان يک دولت يهودی است. اسرائيل بر اين عقيده است که به هر اقدامی که دست میزند – از دستگيریهای دستهجمعی تا ساختن شهرکها در اراضی اشغالی – همه بر حقاند، در حالی که همۀ اقدامات فلسطينیها «يک جانبه» بوده است.
تنها کشور روی کرۀ زمين که فاقد مرز است تا به حال حاضر نشده است حتّی مرزهای مصالحه شدهای را که خود به آنها رضايت میدهد، تعيين کند. اسرائيل هنوز اين واقعيت را هضم نکرده است که برای فلسطينیها، مرزهای ۱۹۶۷ مادر همۀ مصالحهها و خط قرمز عدالت (يا عدالت نسبی) است. برای اسرائيلیها، مرزهای ۱۹۶۷، «مرزهای خودکشی» است. به همين دليل است که حفظ وضعيت موجود به هدف واقعی اسرائيل، به مهمترين اصل سياست اسرائيل، و تقريباً به غايت نهائی آن تبديل شده است. امّا مسئله اين است که وضعيت موجود تا ابد قابل دوام نيست. از لحاظ تاريخی، کمتر ملّتی بوده است که بدون مقاومت به اشغال تن در داده باشد. جامعۀ بينالمللی نيز سرانجام روزی در مورد اين وضعيت قاطعانه به صدا درخواهد آمد و اين به صدا درآمدن با اقدامات تنبيهی همراه خواهد بود. از اين همه به اين نتيجه میرسيم که هدف اسرائيل واقعبينانه نيست.
اکثريت اسرائيلیها، هر چند که رابطۀ خود را با واقعيت از دست دادهاند، زندگی معمول خود را ادامه میدهند. آنها دنيا را همواره عليه خود میدانند، و مناطق اشغالی را که دم در خانههايشان است، بسی دور از قلمرو علايق خود میشمارند. هر کس که به خود جراًت دهد از سياست اشغالی اسرائيل انتقاد کند، به ضد يهود بودن متهم میشود؛ هر اقدام مقاومتآميز به عنوان يک تهديد وجودی تلقی میشود؛ تمامی مخالفتهای بينالمللی نسبت به سياست اشغال به حساب «محروم کردن اسرائيل از حقوق حقۀ خود» و تهديدی نسبت به موجوديت کشور گذاشته میشوند. هفت ميليارد مردم دنيا – که بيشترشان با اشغال مخالفند، در اشتباهاند، و شش ميليون يهودی اسرائيلی – که بيشترشان از اشغال حمايت میکنند – ، بر حق. چنين است واقعيت از نگاه يک اسرائيلی متوسط.
بر اين همه، سرکوب، پنهانکاری و تيره و تار کردن فضا را نيز بيافزائيد تا توضيح ديگری برای سياست امتناع اسرائيل بيابيد: تا زمانی که زندگی در اسرائيل بر وفق مراد است، آرامش برقرار است و واقعيت مخفی نگاه داشته میشود، چرا بايد کسی برای استقرار صلح خود را به دردسر بياندازد؟ تنها راه برای اين که غزّۀ محاصره شده، وجود خود را به خاطر مردم بياورد، اين است که چند تا موشک شليک کند؛ و ساحل غربی تنها وقتی در دستور روز قرار میگيرد که، مثل روزهای اخير، در آنجا خونی ريخته شود. به همين ترتيب، به موضع جامعۀ بينالمللی فقط وقتی توجه میشود که میکوشد تحريم يا مجازاتی عليه اسرائيل اعمال کند، که در اين صورت بلافاصله مبارزهای عليه آن آغاز میشود که محتوای اصلیاش را مظلومنمائی همراه با اتهامات تاريخی تند و تيز – و گاهی گستاخانه و بیربط – تشکيل میدهد.
چنانکه ملاحظه میشود، تصوير غمانگيزی است. در اين تصوير هيچ پرتوی از اميد نمیتوان يافت. تغيير به خودی خود، از درون جامعۀ اسرائيل، تا زمانی که به همين منوال رفتار میکند، پيش نخواهد آمد. اشتباهات فلسطينیها به يکی دوتا ختم نمیشود، امّا اشتباهات آنها فرعی است. در اين دعوا، عدالت اساساً با طرف فلسطينی است، در حاليکه طرف اسرائيلی اساساً راه امتناع را برگزيده است. اسرائيلیها اشغال را میخواهند، نه صلح.
فقط اميدوارم که در اشتباه باشم.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
(۱) حماس در پاسخ به حملات هوایی ارتش اسرائیل علیه نوار غزه شماری راکت به سوی خاک اسرائیل پرتاب کرد. بنا به آمار منتشر شده توسط مقامات فلسطینی در سیزده سال گذشته به طور میانگین در هر سه روز یک کودک فلسطینی توسط نیروهای اسرائیل به قتل رسیده است.
(۲) خبرگزاری فلسطینی وفا از محمد العویوی نقل کرده که دلیل اصلی مرگ این نوجوان سوزاندن با آتش بوده است. دولت اسرائیل شرایط مرگ محمد ابوخضیر ۱۶ ساله را ‹نامشخص› اعلام کرده است. این در حالی است که بنا به آمار منتشر شده توسط مقامات فلسطینی در سیزده سال گذشته به طور میانگین در هر سه روز یک کودک فلسطینی توسط نیروهای اسرائیل به قتل رسیده است.
(۳) با توجه به سیاست غیرقانونی و متجاوزانهی اسرائیل در گسترش مناطق مسکونی در سرزمینهای فلسطینی واقع در کرانهی باختری تنشها میان اسرائیل و فلسطین همواره بالاست. بنا به آمار منتشر شده توسط مقامات فلسطینی در سیزده سال گذشته به طور میانگین در هر سه روز یک کودک فلسطینی توسط نیروهای اسرائیل به قتل رسیده است. به همین دلیل است که مقامها و گروههایی از شهروندان فلسطینی همواره بر حق «انتقام» فلسطینیها تاکید کردهاند. در همین شرایط است که اخیرا سه نوجوان اسرائیلی در نزدیکی الخلیل گم شدند. ماموران اسرائیلی در جریان جستجوی آنها بیش از ۴۰۰ فلسطینی را بازداشت کردند و ۵ نفر را هم کشتند . جنازه این سه نوجوان روز دوشنبه پیدا شد.
تعجب کردید؟ حق دارید. سوتیترها و پاراگرافهای خبری بالا را من نوشتهام. عبارتهای اصلی منتشر شده در بیبیسی این طور هستند:
(۱) ارتش اسرائیل دست به حملات هوایی بیشتری علیه نوار غزه زده است که در پی پرتاب شماری راکت توسط حماس به سوی خاک اسرائیل انجام می شود. [+]
(۲) خبرگزاری فلسطینی وفا از محمد العویوی نقل کرده که دلیل اصلی مرگ این نوجوان سوزاندن با آتش بوده است. این در حالی است که دولت اسرائیل شرایط مرگ محمد ابوخضیر ۱۶ ساله را ‹نامشخص› اعلام کرده است. ربودن و مرگ این نوجوان فلسطینی یک روز بعد از آن رخ داد که جسد سه نوجوان اسرائیلی که پیشتر گم شده بودند در حومه شهر الخلیل پیدا شد. [+]
(۳) تنش میان اسرائیل و فلسطین پس از آن که سه نوجوان اسرائیلی در نزدیکی الخلیل گم شدند، بالا گرفته است. ماموران اسرائیلی در جریان جستجوی آنها بیش از ۴۰۰ فلسطینی را بازداشت کردند و ۵ نفر را هم کشتند. جنازه این سه نوجوان روز دوشنبه پیدا شد. مقامها و گروههایی از شهروندان اسرائیلی در روزهای اخیر بر «انتقام» تاکید کردهاند. [+]
یکی از استراتژیهای پروپاگاندای اسرائیل این است که خود را یک ماهیت دفاعی جلوه دهد (حتی ارتش اسرائیل هم نیروی دفاعی اسرائیل یا IDF نام دارد) در حالی که سیاست این کشور اساسا مبتنی بر تجاوز و اشغال است. این کار باعث میشود نوعی وجاهت اخلاقی برای اسرائیل ایجاد شود، چیزی که اسرائیل به آن نیاز ویژهای دارد. رسانههای دوست اسرائیل هم او را در این پروپاگاندا همراهی میکنند: در پوشش خبری وقایع مربوط به فلسطین و اسرائیل سلسلهی وقایع تاریخی به گونهای برش داده میشود که آغاز و پایان وقایع به سود اسرائیل به نظر برسد. به این ترتیب این طور به نظر میرسد که اسرائیل همیشه در پاسخ به چیزی رفتار می کند و تحرکات آن اساسا دفاعی است.
بیبیسی فارسی البته در این گزارشگری همسو با اسرائیل تنها نیست. در واقع حضور و نفوذ گروهها و افراد نزدیک به اسرائیل در شبکههای اصلی تولید و نشر خبر در جهان محسوس و پررنگ است. اما به هر حال به عنوان یک نمونهی آشنا و دم دست اگر میخواهید بدانید چطور میشود کشوری مانند اسرائیل بتواند در بحبوبهی تجاوزگری از خود دفاع کند به پوشش خبری بیبیسی فارسی بیشتر دقت کنید!
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
پروپاگاندای شاخهی رسانهای ناتو به زبان فارسی (بیبیسی فارسی!) این روزها خیلی فعال است. خطوط اصلی این پروپاگاندا دربارهی تحولات عراق به این قرار است: (۱) داعش خاستگاه مردمی دارد و یک حرکت بومی در عراق است و از سوی کشورهای منطقهای یا قدرتهای غربی حمایت نمیشود، (۲) همهی سنیها موافق داعش هستند و اصولا این یک جنگ شیعه-سنی است، (۳) ظهور داعش به خاطر بیکفایتی دولت منتخب عراق است چون این دولت بیکفایت بوده و به مردم سنی عراق ظلم کرده. اما شاید از امروز خط چهارم این پروپاگندا هم کلید میخورد: (۴) داعشیها خیلی هم افراطی نیستند!
تحلیل تاریخی زیر را که در سایت بیبیسی فارسی منتشر شده با هم بخوانیم. متن عینا منتقل شده (به غیر از چند پاراگراف آخر تحت عنوان اتحاد آزمایشی). شمارهگذاری پاراگرافها و جملههای داخل [] از من هستند. جملههای داخل [] نتیجهی منطقی جملههای بیبیسی فارسی نیستند اما میتوان تصور کرد (arguably) خوانش جملههایی نظیر آنچه در این مطلب منتشر شده (و گزارههایش کم و بیش به زبانهای مختلف تکرار میشود و تکرار میشود و تکرار میشود تا تبدیل به «فکت» شود) نتایجی شبیه آنچه نوشتهام را در ذهن بسیاری از مخاطبانی که اعتبار ویژهای برای پوشش خبری و تحلیلی بیبیسی فارسی قائل هستند القا کند.
در شرایطی که با پیشروی سریع «دولت اسلامی عراق و شام» موسوم به گروه «داعش»، عراق گرفتار گرداب خشونت و بیثباتی شده، یکی از مهمترین سوالات این است که این گروه را که از زمان حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ مهمترین خطر برای عراق محسوب میشود، چه کسانی تشکیل میدهند. شواهد دقیقی وجود دارد که داعش از شخصیتهای مستقلی تشکیل شده که توانستهاند با موفقیت، توانایی نظامی، سیاسی و مذهبی را ترکیب کنند و نیروی قدرتمندی به وجود آورند که بتواند سربازان عراقی را فراری بدهد. آن عده که فرار نکردند با مجازات اعدام روبرو شدند.
[آیا داعش از شخصیتهای مستقل تشکیل شده است یعنی کسانی که وابستگی به جایی یا کشوری یا سازمانی ندارند؟ شاید این شخصیتهای مستقل مبارزانی هستند که برای آزادی و عقیده میجنگند؟ در ضمن آیا داعش فقط سربازانی که فرار میکنند را با مجازات اعدام مواجه میکند؟ نویسنده ظاهرا فیلمها و گزارشهایی که منسوب به داعش هستند را ندیده است یا اینکه دوست دارد تصور کند که آنها را ندیده است.]
۲
چنین روشی به اضافه اجرای احکام و قوانین شرعی و از جمله کارهای عجیبی مثل قطع برق برای اینکه مردم تلویزیون تماشا نکنند، چهره ترسناکی از داعش پدید آورده است.
[آیا کارهای وحشتناک (!) داعشیها به امثال اجرای احکام شرعی یا قطع کردن برق محدود میشود؟ آیا جدا از این اعمال وحشتناک مناسب نمیبود اگر از اعمال معمولیتر (!) داعش مثل اعدام ۱۷۰۰ جوانک دانشکدهی افسری عراق که احتمالا اغلب زیر ۲۰ سال داشتهاند هم چیزی نوشته میشد؟]
۳
به علاوه داعش با استفاده گسترده از تبلیغات و شبکههای اجتماعی توانسته الهامبخش افراطیون از گروههای متعدد برای جنگ در سوریه و عراق باشد و پیروان جدیدی جذب کند.
[آیا شیوهی سربازگیری داعش بر اساس الهامبخشی و فعالیت در سایتهایی نظیر فیسبوک و توییتر است یا از طریق پرداخت پول و استخدام مزدور؟ آیا داعش به مانند یک رهبر اجتماعی «پیرو» جذب میکند، یا از طریق جذب سربازانی که استخدام میشوند یا مزدورانی که اجیر میشوند؟ دلایل افراطیون داعش برای اعمال تروریسم و آدم کشی چیست؟ ظاهرا از نظر نویسنده اینها تروریست یا مزدور یا نظایر آن نیستند بلکه پیکارجویان افراطی سنیای هستند که شدیدا با شیعهها و ایرانیها دشمنند.]
۴
دانستن اینکه این گروه واقعا تا چه اندازه اعضای جهادی متعهد و افراطی دارد، کارسختی است؛ ولی میتوانیم بگوییم مشخصههای یک گروه جهادی در داعش کمتر از آن است که خیلیها تصور میکنند. در سوریه شاهد بودیم خیلی از افراد مستقل از پیوستن گروههای افراطی و تعهد به آداب و منش آنها برای مقاصد بلندپروازانه سیاسی خودشان استفاده میکنند. وضعیت درعراق تفاوت چندانی با سوریه ندارد. افرادی با انگیزهها و خواستهای متفاوت به جهاد پیوستهاند و زیر پرچم داعش گردهم آمدهاند.
[به غیر از تعدادی پیکارجوی افراطی بدنهی داعش یک بدنهی معتدل و مستقل است (مراجعه شود به همان شخصیتها که در بالا ذکر شد!)]
۵
در حالیکه بیثباتی در عراق ربط مستقیم به اتفاقات همسایهاش سوریه دارد و خیلی از افراد که برای داعش در سوریه جنگیدهاند حالا در عراق هستند، شورش در عراق بیشتر روی سیاست از هم گسیخته عراق متمرکز است. این تفاوت عمده هدف این گروه در مقایسه با سایر گروههای جهادی است.
[آنچه در عراق رخ میدهد شورش است و نه تجاوز نظامی عربستان و شرکا به عراق و فرایندی که ذاتا ژئوپولیتیک و فرا-عراق است. در ضمن این شورش به خاطر بیکفایتی دولت منتخب عراق رخ داده است و نباید دنبال علت دیگری باشید. در ضمن این گروههای جهادی با گروههای جهادی جاهای دیگر فرق میکنند.]
۶
شیخ احمد الدباش، یکی از اعضای قبیله سنی البطه و رهبر ارتش اسلامی عراق، اخیرا در مصاحبهای با روزنامه دیلیتلگراف گفت، همه گروههای سنی علیه نوری مالکی، نخستوزیر، متحد شدهاند.
[این یکی از اعضای قبیلهی سنی البطه اگر استراتژی ارتش اسلامی عراق را تکرار نکند چه بگوید؟ مگر قرار نیست ارتش ایشان دست در دست حامیان نظامی و رسانهایاش جنگ ژئوپولیتیک در عراق را به عنوان جنگ سنی علیه شیعه جلوه دهند؟]
۷
نظامیان، بعثیهای دوران حکومت صدام حسین، روحانیون و هر کسی که در این سالها تحت فشاربوده و صدایش خاموش شده در میان این مخالفان هستند.
[نظامیان و بعثیهای دوران حکومت صدام در این سالها تحت فشار بودهاند و نمیتوانستند راحت حرفشان را بزنند. شاید از نظر نویسنده آنها در اعتراض خود محق هستند؟]
۸
نارضایتی گسترده
اگر بحران عراق را هیجانات دیوانهوار عده ای متعصب افراطی تعریف کنیم به آن معنا خواهد بود که نابرابریهای اجتماعی در عراق را نادیده گرفتهایم. در سفر به عراق از میزان فسادی که در سالهای گذشته مردم در شهرهای مختلف با آن روبرو بودهاند شوکه شدم. جنگجویانی که به سرعت در شهرهای مختلف عراق نفوذ کردند و به شصت کیلومتری پایتخت رسیدند فقط یک گروه نهیلیستی جهادی نیستند که در پی به راه انداختن یک امارات اسلامی باشند. این بیشتر یک قیام همگانی است توسط گروه بزرگی از ناراضیان در شمال غرب عراق، و محصول سالها محرومیت اجتماعی، دولت داری ضعیف و فساد دولت عراق است.
[حرکت داعش نه تجاوز تروریستی عربستان و شرکا به عراق که یک جنبش اصیل مردمی و قیام همگانی است که در اعتراض به نابرابریهای موجود در شمال غرب عراق به واسطهی بیکفایتی دولت نوری مالکی شکل گرفته است. با آنها همدردی کنید: آنها محروم هستند.]
۹
از لحاظ نظامی یکی ازدلایل اصلی پیشرفت داعش حضور پررنگ این گروه در مقابل نیروهای نظامی دولتی است و اینکه از آنها قویتر ظاهر شدهاند. مقامات پیشمرگه کرد که با آنها صحبت کردم میگویند گروه داعش خیلی پیشرفته است و پیشمرگهها با دشواری توانستهاند کنترل نقاط کلیدی کرکوک را به دست بگیرد.
[اما دلیل اصلی این یکی از دلایل چیست؟ فکر شما نباید به سمت پول و تجهییزات عربستان و شرکا، حضور نیروهای سری کشورهای منطقه و غربی جهت آموزش نیروهای داعش و در اختیار آنها قرار دادن اطلاعات امنیتی (intelligence) برود. بیشتر به این فکر کنید که عدهای بعثی همراه با حمایت مردم قسمتهای محروم عراق عامل اصلی این موفقیت هستند.]
۱۰
[در تحلیل بالا که در بیبیسی فارسی منتشر شده چند عکس کار شده است. توضیح زیر عکسها مربوط به خصوصیتهای داعش، خاستگاه آنها و موفقیت عملکردشان است، فرضا: «نیروهای داعش به صورت پی درپی عملکرد بهتری نسبت به نیروهای ارتش عراق از خود نشان دادهاند.» به انتخاب عکسها دقت کنید. آیا در این عکسها نشانی از اعدامهای دستهجمعی و فوتبال بازی کردن با سر بریدهی قربانیان و رگبار بستن اختیاری ماشینهای شخصی در جادهها میبینید؟]
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
صدام حسین را یادتان هست؟ هشت سال جنگ تحمیلی به جامعهی ایران و عراق را چطور؟
اگر دولت را به معنای عام به معنای کل نظام سیاسی حاکم بر یک کشور بدانیم میتوانیم مدعی شویم که دولتهای موفق دارای استراتژی کلان (grand strategy) هستند که با جغرافیای سیاسی کشوری که در آن حکمرانی میکنند هماهنگی دارد. اما استراتژی کلان ایران چیست؟ آیا ایران استراتژی کلان دارد؟
دربارهی استراتژی کلان ایران (آن طور که هست یا آن طور که باید باشد) میشود جداگانه صحبت کرد. اما به نظر من در استراتژی کلان ایران باید یک بند مهم «همیشه» حضور داشته باشد:
«ایران نباید اجازه دهد تهدید یا جنگ دیگری از ناحیهی عراق به ایران تحمیل شود».
هر دولتی که این استراتژی را نادیده بگیرد به جامعهی ایران خیانت کرده است. این ربطی به این موضوع ندارد که در ایران حکومت شاهنشاهی داشته باشیم یا لیبرال دموکراسی یا آنچه امروز داریم. هر حکومتی که در ایران حاکم باشد «باید» این نکته را در نظر داشته باشد که ایران از نظر ژئوپولیتیک از ناحیهی مرزهایش با عراق آسیبپذیر است:
جلگهی خوزستان که مجموعا از نظرهای (۱) تاریخی-فرهنگی و جمعیتشناسیک، (۲) ذخایر نفت و گاز و صنایع مربوط به بهرهبرداری از آنها و (۳) ذخایر آب کافی و خاک مناسب برای کشاورزی یکی از کلیدیترین استانهای کشور محسوب میشود (به واقع کلیدیترین) در مجاورت با عراق قرار دارد و برخلاف سایر قسمتهای ایران که مانند دژی مستحکم بر فراز کوه (فلات ایران) یا در پناه کویر یا دریا قرار دارند ناحیهای مسطح و بدون هیچ مانع طبیعی است. پاشنهی آشیل دولتهای مدرن ایرانزمین (ایران زمین را منظومهی فرهنگی-سیاسی-اقتصادی میدانیم که به تقریب در چند هزار سال اخیر در این قسمت از کرهی خاک حیات فعال اجتماعی داشته است) خوزستان است و حکومت متخاصم در عراق میتواند آنرا با تیری زهراگین هدف قرار دهد. چنانچه صدام حسین ملعون چنین کرد.
اما این استراتژی را با تاکتیکهای زیر میتوان حاصل کرد:
تاکتیک اصلی یک: ایران باید با دولتهایی که در عراق شکل میگیرند رابطهی دوستانه داشته باشد و پیوندهای سیاسی-اقتصادی-فرهنگی خود با این کشور را تقویت کند.
تاکتیک اصلی دو: ایران باید هر آنچه در توان دارد انجام دهد تا دولتهای متخاصم با ایران در عراق شکل نگیرند.
درست است که حملهی نظامی آمریکا به عراق رژیم صدام حسین را سرنگون کرد اما متاسفانه منجر به نابودی گستردهی سرمایههای سختافزاری و نرمافزاری جامعهی عراق نیز شد. نقش ایران در شکلگیری دولت بعد-از-صدام عراق کلیدی بوده است و از این منظر حرکت ایران در عراق نه تنها به ایجاد ثبات نسبی در این کشور کمک کرده بلکه با استراتژی کلان ایران نیز هماهنگی دارد. اما نکتهی مهم که نباید آنرا فراموش کرد این است که خوب یا بد دولت فعلی عراق منتخب جامعهی عراق است و از این نظر منافع ایران در عراق با روح دموکراسی در این کشور هماهنگی داشته است. این یک فرصت تاریخی است که منافع خارجی ایران در رابطه با یک کشور با روح دموکراسی در آن کشور هماهنگی داشته باشد و از این نظر وضعیت عراق برای ایران حاوی پارادوکسهای اخلاقی کمتری است. اما داستان ایران و عراق همیشه به این سادگی نیست. همانطور که منافع ایران ایجاب میکند چیدمان سیاسی در عراق به گونهای باشد که تهدیدی علیه ایران ایجاد نکند، قدرتهای مختلف جهانی و منطقهای هم مقاصد دیگری را در ناحیهی عراق دنبال میکنند. این مقاصد لزوما همگرا نیستند و به خصوص میتوانند با استراتژی مورد نظر ایران در عراق در تضاد باشند.
تحولات اخیر عراق و به چالش کشیده شدن قدرت دولت مرکزی این کشور از سوی گروههایی نظیر داعش مستقیما به امنیت ملی ایران مربوط میشود. به خصوص اگر منجر به تضعیف دولت فعلی و جا به جایی آنی یا تدریجی قدرت و ظهور «نظام سیاسی نو-صدامی» در عراق شود. با توجه به نقش پررنگ بازیگران جهانی و متحدان منطقهای آنها در تحولات عراق اشتباه خواهد بود اگر بخواهیم ریشه و محرک تحولات عراق را فقط در داخل عراق جستجو کنیم.
نقش بازیگران منطقهای روشنتر است اما بریتانیا و آمریکا به عنوان بازیگران جهانیای که در دوران معاصر در این منطقه نقش موثری بازی کردهاند چطور؟ آنچه تا امروز شاهد آن بودهایم سیاست «ظاهرا ملایم» دولتهای غربی و به ویژه آمریکا و بریتانیا نسبت به تروریسم آشکار داعش است. در جبههی سیاسی این کشورها ظهور داعش به بیکفایتی دولت منتخب و قانونی عراق منسوب میشود و در جبههی رسانهایشان جنگ ژئوپولیتیک داعش با دولت عراق «دعوای طبیعی قومی و فرقهای، فرضا جنگ شیعه-سنی» تصویر میشود {چند مثال همراه با شرح از نحوهی پوشش اخبار عراق توسط بیبیسی فارسی: +، +، +، +، +، + ، +، +، +، +، +، +، +).
اما سوال اساسی این است که ایران باید چکار کند که در عین حال که منجر به بدتر شدن اوضاع برای جامعهی بینوای عراق نمیشود امنیت ملی ایران را در چارچوب استراتژی تضمین امنیت جبههی عراق-خوزستان به صورت بلندمدت تامین کند؟ ایران باید چکار کند تا در درجهی اول به خاطر خود ایران و در درجهی بعدی به خاطر عراق و منطقه «صدامیانی» دیگر بر عراق حاکم نشوند؟
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
یک سوال کلی: هزینهی مناسب برای رسیدن به کیفیت مطلوب چقدر است؟
در یک تعریف غیرارتودوکس اگر علم اقتصاد را دانش بهینهسازی استفاده از منابع موجود بدانیم (the science of economizing) سوال بالا یک سوال اقتصادی است. با نظایر این سوال هر روز در زندگی روزمره و همینطور دربارهی موضوعات مهم اجتماعی مواجه میشویم.
بسته به نگاهی که به مفهوم کیفیت داریم طبعا دوست داریم در وضعیتی با کیفیت بالاتر قرار داشته باشیم. اگر قرار است سرویس یا محصولی را خریداری کنیم دوست داریم با پولی که میدهیم بالاترین کیفیت ممکن را دریافت کنیم. در یک وضعیت آرمانی و با شرایط مساوی از نظر سطح فنآوری و سازماندهی، معمولا کیفیت با هزینه رابطهی مستقیم دارد. یعنی کیفیت بالاتر به معنای هزینهی بیشتر است. به عنوان مثال برای اینکه ماشین یا خانهی بهتری داشته باشید باید هزینهی بیشتری پرداخت کنید.
اما رابطهی بین هزینه و کیفیت خطی نیست. در واقع در بسیاری از موارد این رابطه حالت غیرخطی دارد (به شکل زیر مراجعه کنید). در ابتدا افزایش هزینه منجر به افزایش سریعتر کیفیت میشود اما به تدریج منحنی افزایش کیفیت به نوعی حالت اشباع متمایل میشود و برای افزایش کیفیت حتی به میزان اندک هزینهی بسیاری بیشتری لازم است.
اجازه دهید منحنی بالا را به سه ناحیهی تقریبی تقسیم کنیم. اول ناحیهی فقر است. در این ناحیه شما هزینهی خیلی کمی میکنید و کیفیت خیلی پایینی نیز دریافت میکنید. دوم ناحیهی طلایی است. در این ناحیه شما هزینهی نسبتا کمی میپردازید که فقط اندکی از هزینهای که در ناحیهی فقر میپرداختید بیشتر است، اما به ازای آن کیفیت خوبی دریافت میکنید. سوم را ناحیهی تجملات مینامیم چرا که اینجا شما هزینهی بسیار زیادی میکنید تا کیفتی که فقط اندکی بهتر از ناحیهی طلایی است را دریافت کنید.
در بسیاری از موارد ناحیهی طلایی منطقیترین و اقتصادیترین گزینه است. با اندکی هزینهی بیشتر کیفیت خوبی دریافت میکنید بدون این که به دام تجملات بیفتید. برای روشنتر شدن موضوع اجازه دهید چند مثال عملی بزنم:
مثال یک: برای خرید ماشین میتوانید فقیرانه خرید کنید و ماشینی بخرید که از حداقل اصول ایمنی و کیفیت بیبهره است. اما چنانچه طلایی خرید کنید با هزینهای که هنوز قابل قبول است میتوانید ماشینی داشته باشید که کیفیت به مراتب بالاتری دارد (فرضا مجهز به اصول اولیهی ایمنی مثل کیسهی هوا برای سرنشینان جلو و ترمز ضدقفل است). اما چنانچه تصمیم بگیرید تجملاتی خرید کنید ماشینی خواهید داشت که فقط اندکی با کیفیتتر است. اگر به اندازهی کافی ثروتمند نیستید که پولتان را دور بریزید محصولاتی که خریداری میکنید را حدالمقدور طلایی انتخاب کنید. این البته مستلزم این است که در مورد محصولی که قصد خرید آنرا دارید اطلاعاتی کسب کنید و اجازه ندهید بازاریابی و تبلیغات گمراهکنندهی شرکتهای تجاری شما را به ناحیهی تجملات سوق دهد. شاید یک تلویزیون الایدی با مشخصات پایه بسیار «طلاییتر» از آن باشد که چندین برابر برای تلویزیونی که عملا همان الایدی است اما امکاناتی دارد که فقط اندکی تجربهی کاربری شما را بهبود خواهند بخشید هزینه کنید.
مثال دو: با هزینهی نسبتا اندک در زیرساختهای پایهی جامعه مثل آب آشامیدنی سالم، سیستم مدیریت زبالههای شهری، واکسیناسیون و خدمات بهداشت عمومی، تحصیلات عمومی و سیستم تامین اجتماعی میتوانید کیفیت زندگی (quality of life) شهروندان یک جامعهی فقیر را به صورت زیربنایی متحول کنید. در واقع در این مدل توسعه شما نقطهی طلایی رو به عنوان هدف خود انتخاب کردهاید. طبعا ناحیهی فقر نمیتواند مطلوب باشد و ناحیهی تجملات هم یا غیرقابل دسترس است و یا اگر هم قابل دسترس باشد هزینهی زیادی را بر زیستکره تحمیل میکند. جالب است بدانید که بیشتر کشورهای فقیر جنوب آفریقا در ناحیهی یک هستند، بیشتر کشورهای ثروتمند و توسعهیافتهی غربی در ناحیهی سه هستند، و بیشتر کشورهای آمریکای لاتین در ناحیهی دو هستند. کشورهایی که با هزینهای نسبتا کم کیفیت زندگی بالایی برای شهروندان خود فراهم کردهاند.
مثال سه: فرق بین یک دانشآموز یا دانشجوی متوسط خوب و یک دانشآموز یا دانشجوی ضعیف فقط «اندکی» تمرکز و درسخواندن بیشتر است. در حالی که برای نخبه بودن به مراتب باید بیشتر درس خواند (هزینه کرد). ممکن است به این نتیجه برسید که در یک درس معین هدف شما «ناحیهی طلایی» است: با صرف وقتی نسبتا کم (اما نه خیلی کم) نمرهی خوب (اما نه خیلی خوب) بگیرید. با اینکار میتوانید انرژی خود را برای انجام فعالیتهای متنوع دیگر یا درسهای دیگر حفظ کنید. اگر دوست ندارید به یک «خرخوان یک بعدی» تبدیل شوید شاید بهتر باشد هدف خود را به صورت طلایی تنظیم کنید.
مثال چهارم: شما بگویید!
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
سابقهی آشنایی من و فرانک به چند روز بیشتر نمیکشید. از دو قارهی مختلف آمده بودیم: او در آمریکای لاتین زندگی میکرد و من در اروپا. هر دو در یک کنفرانس آکادمیک که بنا به سنت برگزار کنندگانش در هتلی دورافتاده از شهر اما واقع در یکی از زیباترین مناطق ایتالیا برگزار میشد شرکت کرده بودیم. فرانک شخصیت دوستانه و مثبتی داشت و آدمی بود که میشد باهاش در مورد موضوعات مختلف حرف زد. مثلا معتقد بود خیلی از اروپاییها از جمله خودش قبل از اینکه سالها پیش هلند را به قصد زندگی و کار در آمریکای لاتین ترک کند دچار نوعی «تکبر اخلاقی» (moral arrogance) هستند (این اصطلاح از اوست و من سعی کردهام معادل فارسیای برایش پیدا کنم). تکبر اخلاقی به این معناست که باور داشته باشی مرجع اراده و شعور فقط در تو و امثال توست و در جایگاهی قرار داری که میتوانی بهترین قضاوت اخلاقی را دربارهی موضوعات چالشبرانگیزی که در جوامع مختلف وجود دارد داشته باشی. به نظر فرانک بیشتر اروپاییها در مواجهه با کشورهای غیراروپایی دچار تکبر اخلاقی هستند که چون نیک در آن بنگری چیزی جز اقتدارگرایی (authoritarianism) نیست و بیشتر نتیجهی «کوری و کم اطلاعی» است تا شرارت و بدخواهی و به همین خاطر حتی میشود آنرا نوعی «جهل اخلاقی» (moral ignorance) دانست. خلاصه اینکه فرانک تعریف کرد که چطور به تدریج طی سالهای زندگی در آمریکای لاتین نسبت به تکبر اخلاقیاش آگاه شده و سعی کرده آنرا آرامآرام و برای همیشه کنار بگذارد.
اما اینها مقدمهای بود برای روایتی که میخواستم برایتان تعریف کنم.
۲
همانطور که گفتم هتل در منطقهای دور از شهر قرار داشت. روی تپهای سرسبز که مشرف بود به درهای زیبا که امتدادش به شاخههای آلپ میرسید و پوشیده از برف و مه بود. در ساعتهای استراحت میشد توی این تپه و منطقههای اطراف آن پیادهروی کرد و چند روستا یا شهر کوچک هم روی تپههای مجاور قرار داشت. یک شب که فرانک را دیدم تعریف کرد که از نقاشی که در شهر کوچک واقع در تپهی مجاور زندگی میکند یک تابلوی نقاشی خریده است.
گفت قبل از اینکه به ایتالیا برای شرکت در این کنفرانس بیاید قصد داشته که یک تابلوی نقاشی خریداری کند. میدانسته که با توجه به نزدیکی نسبی محل کنفرانس به مراکز فرهنگی بزرگ ایتالیا (مثل فلورانس) احتمال اینکه بتوان آثار هنری با قیمت مناسب پیدا کرد زیاد است. در عین حال او میدانسته که استودیوها و فروشگاههایی که در این نواحی شهری اصلی قرار داشته باشند احتمالا توریستمحور هستند و طبعا متمایل به گرانتر فروشی. در ضمن به نظر او نقاشهایی که با هدف نزدیکتر بودن به مراکز هنری از سراسر اروپا به این منطقه میآیند احتمالا محل زندگیشان را داخل شهرهای بزرگ انتخاب نمیکنند، چون این کار برایشان هزینهی زیادی خواهد داشت. در عوض شهرهای کوچک یا روستاهایی که به این مراکز فرهنگی نزدیک باشد محل مناسبتری برای اقامت آنها خواهد بود. به این ترتیب آنها بدون اینکه هزینهی زیادی برای زندگی و اقامت بپردازند به مراکز هنری بزرگ نزدیک هستند. خلاصه اینکه فرانک حدس زده بود در شهری کوچکی که در تپهی مجاور قرار داشت احتمالا چندین نقاش زندگی میکنند.
با این تصور یک روز تعطیل (کنفرانس هر روز برقرار بود اما کشور چند روز در تعطیلات رسمی بود) فرانک به شهر مذکور میرود و چرخی در آن میزند. متوجه سه تا مغازه یا استودیوی نقاشی میشود که آثاری را برای فروش به عرض گذاشته بودند. دو تا از مغازهها باز بودند و سومی تعطیل. فرانک حدس میزند که اگر نقاش مذکور در سفر نباشد احتمالا از همه موفقتر است چرا که از امکان بهرهمند شدن از روزهای تعطیل برخوردار است. این نشان میدهد که شناخته شده است و نیازی نمیبیند حتما با حضور بیشتر در مغازه خود یا آثارش را به مشتریها معرفی کند. در ضمن فرانک از یکی از آثاری که در مغازه قرار داشت خودشش آمده بود و به قولی چشمش را گرفته بود.
فرانک به شمارهای که پشت شیشهی استودیو قرار داشته زنگ میزند و از قضا نقاش در خانهاش در همان نزدیکیها بوده و بعد از خوش و بشی کوتاه و آگاه شدن نقاش از قصد فرانک در محل حاضر میشود و مغازهاش را باز میکند. فرانک متوجه میشود که تابلویی که چشماش را گرفته (اسمش را بگذاریم تابلوی الف) از بودجهای که برای خرید تابلو در نظر گرفته گرانتر است. از طرفی دوست نداشته با نقاش بر سر اثرش چانه بزند و یکی به دو کند. اینجاست که به جای چانه زدن دست به یک تاکتیک ویژه میزند:
فرانک تابلوی الف را نشان میدهد و میگوید:
من خیلی از این تابلو خوشم آمده اما متاسفانه بودجهی من برای خرید آن کافی نیست.
بعد به تابلوی دیگری (اسمش را بگذاریم تابلوی ب) که قیمتی حدود نصف قیمت تابلوی الف دارد اشاره میکند و میگوید:
اگر چه این تابلوی مطلوب من نیست اما به بودجهی من میخورد. پس من این را میخرم.
فرانک روانشناسی نقاش را میشناسد. از نظر او نقاش در درجهی اول یک هنرمند است تا فروشنده. او دوست دارد مشتریهایش تابلویی را که دوست دارند از او بخرند حتی به بهایی کمتر، چرا که این کار حس رضایت خاطر بیشتری به او میدهد. پول در درجهی دوم اهمیت قرار دارد. اینجاست که همانطور که فرانک پیشبینی کرده بود نقاش میگوید:
نه نمیشود. تو باید همان تابلوی الف را برداری، اشکالی ندارد، قیمت آنرا به اندازهی تابلوی ب پایین میآورم.
در نتیجه فرانک همانطور که برنامهریزی کرده بود موفق میشود تابلوی الف را به قیمت تابلوی ب بخرد بدون آنکه وادار شده باشد با نقاش سر قیمت چانه بزند.
۳
از آن موقع تا به حال به این واقعه فکر میکنم. آیا فرانک کار غیراخلاقیای انجام داده است؟ قضاوت دربارهی ارزش اخلاقی کار فرانک به چارچوب اخلاقی شما مربوط میشود. فرانک بلوف زده اما کلاهبرداری نکرده و دروغ آشکاری هم نگفته (شاید بشود استدلال کرد که او با بلوفی که در مورد تابلوی ب زده دروغ گفته است. اما فرض کنید او بلوف نزده باشد. فرض کنید چنانچه نقاش رضایت نمیداد فرانک همان تابلوی ب را به همان قیمتی که بود میخرید). پس چطور میتوان او را متهم به ارتکاب کار غیراخلاقی کرد؟
آنچه در این داستان من را اذیت میکند استفادهی ابزاری فرانک از نقاش و در واقع جهانبینی نقاش به عنوان یک هنرمند است. فرانک در نقش یک علاقهمند به نقاشی ظاهر شده و کسی که حاضر نیست برای خرید تابلوی مورد علاقهاش چانه بزند. شاید اگر او در نقش دیگری ظاهر میشد و مثلا بر سر قیمت تابلوی الف وارد فرایند چانهزنی میشد نقاش هم همین نقش را میگرفت و او هم سعی میکرد چانه بزند. اگر چه احتمالا این نقشی نبود که نقاش دوست داشت بازی کند اما در آن صورت نمیشد فرانک را به فریب دادن نقاش متهم کرد. فرانک اما از در دیگری وارد میشود. او در واقع قصد چانهزنی دارد، اما به نقاش دربارهی قصدش دروغ میگوید. فرانک وانمود میکند علاقهای به چانهزدن بر سر آثار هنری که ارزش آنها فرامادی است ندارد و نقاش او را باور میکند. در یک چارچوب اخلاقی سختگیرانه فرانک به قصد سودجویی انسان دیگری را فریب داده است و در نتیجه مرتکب فعلی غیر اخلاقی شده است.
اما میتوان به این کار سهلگیرانه تر هم نگاه کرد. آنها وارد فرایند معامله شدهاند و معامله هم مثل هر فرایند تعاملی رسمی یا غیررسمی دیگری حاوی مولفههایی از جنس بازیهای روانشناسیک است. دو طرف به نوبهی خود و به شیوهی خود کارتهای خود را بازی میکنند بدون آنکه نیت کلاهبرداری داشته باشند یا فعلی غیرقانونی مرتکب شوند. نقاش دوست دارد تابلویش را به کسی بفروشد که آنرا دوست دارد و علاقه ندارد بر سر آثارش چانه بزند و ترجیح میدهد مشتریهایش در قامت فرانک ظاهرا شوند. فرانک این را میداند و آنچه نقاش میخواهد به او میدهد. نقاش این را میفهمد و به فرانک پاداش میدهد: تابلوی مورد نظر فرانک را به بهایی ارزان به او میفروشد. هر دو میدانند چه اتفاقی رخ داده است. هر دو از آنچه رخ داده و از آنچه گرفتهاند و دادهاند راضی هستند. کار غیراخلاقیای انجام نشده است.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
نوشتن این پاراگراف به اندازهی بازی ایران و نیجریه طول کشید. تماشای بازی باعث شد با اسمهایی که تا چند روز پیش بیشترشان را نمیشناختم آشنا شوم. در ضمن تماشای این بازی بهانهای شد برای آشتی با توییتر. چند توییت کردم و از این کار بسی لذت بردم:
#NYT: کیروش را که میشناسید؟ دستیار فرگوسن، مربی رئال و پرتغال. آن روز فیگو و زیدان و بکهام، امروز تیموریان، دژاگه و قوچاننژاد. #IRN#NGA
از بازی ایران تقریبا راضی هستم. دفاع تیمی و پختهای انجام داد که اگر چه منجر به برد نشد، اما دستپاچه و ناشیانه هم نمینمود. با این حال باید اضافه کنم که این بازی بدون تعارف کسلکنندهترین بازی جام جهانی تا این لحظه بود.
اگر هم سن و سال من باشید شاید فوتبال و جام جهانی برای شما هم بیشتر یادآور خاطرهها و هیجانهای شیرینی باشد که دوست دارید به نوعی تکرار شوند تا اینکه فینفسه چیزی باشد که دوست داشته باشید دنبالش کنید. قبل از این که جام جهانی شروع شود دوستی که بیتوجهی من نسبت به فوتبال را شاهد بود پرسید «باور نمیکنم تماشای فوتبال در تو هیچ هیجانی ایجاد کند!». دوستم احتمالا درست حدس زده است. فوتبال برایم آن راز و رمز سالهای قبل را ندارد، اما اینطور هم نیست که اگر «بخواهم» نتوانم شبیه آن هیجانها را در خودم زنده کنم! در واقع فوتبال برای من همانقدر هیجانانگیز است که سعی کنم برایم هیجانانگیز باشد!
تقریبا هیچکدام از بازیکنها را نمیشناسم و قدرت تیمها برای من بخشی از خصوصیتهای ازلی آنها است که انگار تغییر نمیکند. فرانسه تیم خوبی است که به سختی خمیر قهرمانی را دارد، برزیل نهایت فوتبال است اما پیشبینی اینکه قهرمان میشود بیش از حد کلیشهای است، آمریکای جنوبی یعنی فقط برزیل وآرژانتین، آفریقا خوب است نمایندهای در یک هشتم نهایی داشته باشد اما بعد از آن بهتر است فقط تیمهای هیجانانگیز باقی بمانند… و هنوز که هنوز است فکر میکنم اگر از برزیل که یک استثناست بگذریم فوتبال یعنی آنچه در مراکز اصلی فوتبال در اروپا بازی میشود!
تصمیم گرفتهام که جام جهانی امسال برایم هیجانانگیز باشد. امروز رفتم و ۶ دلار دادم و اشتراک یک ماههی GLWiz را خریدم. بازی آلمان پرتغال را از تلویزیون ایران تماشا کردم. قبول دارم که تاخیر چند دقیقهای در پخش، سانسور تماشاگران و محدودیتهایی که برای تماشای فوتبال در اماکن عمومی گذاشته شده غیرقابل پذیرش (کوتهنظرانه و ظالمانه) است اما با این حال تماشای فوتبال با گزارش آشنای فارسی که تداعیگر خاطرههای دور و نزدیک بسیاری است و همتماشا بودن با میلیونها ایرانی دیگر صفای دیگری دارد.
۳ بازی هلند – اسپانیا تازه تمام شده بود. خیلیها آمده بودند که بازی را به صورت گروهی تماشا کنند، ما هم خوش بودیم و میچرخیدیم. همینطور بود که به همکار سوئدیام برخورد کردیم. معلوم بود حسابی سرش گرم است و ما را به حرف گرفت. گفت هیچ علاقهای به فوتبال ندارد و خیلی چیزهای دیگر هم گفت. گفتیم اگر روزی خواستی ایران را ببینی خبر بده که راهنماییات کنیم و شاید برنامهریزی کنیم که در ایران بگردانیمت. در مورد روسیه صحبت کرد و اینکه با پوتین میانهای ندارد و به همین خاطر هم به روسیه سفر نمیکند اگر چه با روسها مشکلی ندارد. همین نظر را در مورد ایران هم داشت:
– «اشکالی نداره روراس باشم؟ نمیخوام رژیم ایران از سفر امثال من به ایران بهرهبرداری کنه و بگه نگاه کنید ببینید چقدر اروپایی دارن از ایران بازدید میکنن».
میدانستم که الکل روراستش کرده وگرنه سوئدیها معمولا اینقدر رکگو نیستند. قصد بگو مگو کردن با او که نیمهمست بود را نداشتم، اما بدم نمیآمد بهش بگویم که مشکل غربیها با حکومتهایی نظیر ایران بیشتر از جنس رسانه و اطلاعات است. ساز و کار تولید و نشر و خبر به گونهای است که گندهای حکومت ایران ،که کم هم نیست، کامل، با دقت و بعضا با اغراق (و خیلی وقتها هم بیاغراق) اطلاعرسانی میشود. اما از ان طرف، گندهایی که حکومتهای غربی میزنند نامرئی باقی میماند. چرا؟ نه به خاطر اینکه اخبار منفی غرب پوشش خبری نمییابد، بلکه بیشتر به این دلیل اصلی که گندهای حکومتهای غربی در میان ابر سحرآمیزی از جنس ایدئولوژی نامرئی میشود. اگر اینها را بهش میگفتم حتما تعجب میکرد که
– ولی ما سکولار هستیم! بیماری ایدئولوژیزدگی سالهاست که در غرب حل شده است. – فکر میکنی شما غربیهای سکولار ایدئولوژیک نیستید و فقط ما «شرقیها» ایدئولوژی زدهایم؟ خیر عزیزم. اشتباه میکنی. اون جوانکی که علیه آمریکا شعار میده در حالی که پوست صورتش بنفش شده و رگ گردنش از خشم بیرون زده کمتر از خیلی از شماهایی که حتی نسبت به پارادایم «خود محق پنداریای» که در آن نفس میکشید نابینا هستید ایدئولوژی زده است. آن بینوا دست کم میداند که خودش را حق میداند، شما مدعی عینیگرایی و سکولاریسم هستید و با این حال خود را «محق» میدانید.
۴
آدمها موجودات عجیبی هستند. تا جایی که من اطلاع دارم انسان تنها گونهی جانوری است که قادر است احساسات بسیار غلیظ و متنوعی را تجربه کند. هیجان اما معجون عجیبی است که چنانچه با سینرژی گروهی مناسبی هماهنگ شود میتواند آدمهایی که در حالت عادی دوست، همکار، فرزند یا همسر هستند را به موجوداتی هولناک تبدیل کند. جام جهانی امسال در کشور برزیل انجام میشود و این نکته مرا به یاد فاجعهای میاندازد که حدود یک سال پیش در این کشور رخ داد: تماشاگران برزیلی به دنبال به خشونت کشیده شدن یک بازی فوتبال به سوی داور هجوم آوردند، سرش را قطع کردند و روی تکه چوبی وسط زمین بازی کاشتند.
اما «احساسات غلیظ» و «فوتبال» به شکلهای هولناکتری هم به یکدیگر مربوط میشود. جوانکهای مسلح گروه داعش را در نظر بگیرید که بعد از کشتاری فجیع با سرهای قربانیان خود «فوتبال» بازی میکنند. اگر دوست دارید مثل بیبیسی فارسی آنها را پیکارجویانی که در جستجوی حقوق از دست رفتهی قوم خود هستند جلوه دهید یا اینکه آنها را تروریستهایی بدانید که از اتاقهایی در دوردست دستور میگیرند. به هر حال اسم آنها هر چه باشد واقعیت هولناک این است که فقط احساساتی بسیار غلیظ میتواند این افراد جوان را به سوی فوتبالی چنین خونین سوق دهد.
بدون شک اینها مثالهایی اغراقآمیز از نمود احساسات غلیظ هستند اما تصویرهایی هستند که به این سادگیها از ذهنها پاک نخواهند شد. ورزش حرفهای نظیر فوتبال بستری مستعد برای تولید هیجانهای گلهای و کور است. سادهدلی جوانی را با فاشیسم، نژادپرستی، خاکپرستی، قومپرستی و انواع «دیگرهراسی» ترکیب کنید تا بتوانید در نهایت سادگی و با کمترین هزینه لشگری از سربازهای آمادهی جانافشانی برای امحاء «دشمن» فراهم کنید. الیتهای جوامع به سختی میتوانند مکانیسمهای موثرتری برای کنترل و هدایت اجتماعی پیدا کنند.
۵
در بازی آلمان و پرتغال دوربین آنجلا مرکل را نشان میدهد که از جایگاه تماشاگران به تماشای بازی نشسته است.
همانطور که کلیک کردن روی یک لینک میتواند شما را از یک صفحه به سایتی کاملا متفاوت ببرد دیدن آنجلا مرکل در میان تصویرهای ورزشی مثل یک لینک به دنیای سیاست و اروپا عمل کرد. تیم فوتبال هلند اسپانیا را خرد کرد و آلمان پرتغال را… یادآورد تلخ شکست فجیع اقتصادی کشورهای حاشیهی مدیترانه و وابستگی هر چه بیشتر آنها به اقتصادهای قدرتمند شمال اروپا با محوریت آلمان. این در حالی است که احزاب فاشیست بسیاری از کشورهای اروپایی در پارلمان اروپا رخنه میکنند و تنشهای روسیه-ناتو عمیقتر میشود و به تبع آن آتش جنگ داخلی در اوکراین روشن میشود. اینها قاعدتا باید برای آن دسته از اروپاییهایی که مهمترین رسالت اجتماعیشان را در کوتهنگری سیاسی و فراموشکردن تاریخ تعریف نکردهاند حاوی هشدارهایی جدی باشد. شاید تماشای بازیها فرصت کوتاهی باشد برای «اروپای سیاسی» که خطراتی که آنرا از درون تهدید میکند را برای لحظاتی فراموش کند. شاید آنجلا مرکل به همین امید راهی برزیل شده است.
اما سیاست و فوتبال جلوههای آشناتری هم دارد. عکس زیر که به سرعت دست به دست میشود یکی از جالبترین عکسهای سیاسیای است که در رابطه با فوتبال دیدهام. آقای روحانی در حال تماشای بازی فوتبال در منزل خود:
تیم والبیال ایران ظرف حدود ۱۰ سال پیشرفتهای خیرهکنندهای داشته به گونهای که امروز هیچتیمی در جهان نمیتواند با خاطر جمع با آن رو به رو شود. تا آنجا که میدانم والیبال اولین ورزش تیمی ایرانی است که در سطح جهان مطرح شده است (شاید تا حدی فوتسال هم چنین باشد). سوالی که باید برای همهی ما مطرح باشد این است که اگر میتوان ظرف مدت نسبتا کوتاهی چنین تجربهی موفقی داشت، چه چیز مانع از آن میشود که تجربهی مشابهی را در عرصهی فوتبال داشته باشیم؟
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
برای اینکه نظر من را در مورد این ویدئو بدانید اینجا را کلیک کنید.
<
p style=»direction:rtl;text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
دو قطعه طناب دارید. اگر هر کدام را از یک سر آن آتش بزنید (به مثابه یک فتلیه) دقیقا یک ساعت طول میکشد تا کامل بسوزد، منتها طنابها به خاطر ناهماهنگیهایی که در ضخامتشان دارند یکنواخت نمیسوزند. مثلا بعد از گذشت نیم ساعت، ممکن است کمتر یا بیشتر از نصف طناب سوخته باشد.
علاوه بر طنابها شما یک فندک و یک قیچی هم دارید. شما میخواهید زمانی معادل ۴۵ دقیقه را اندازهگیری کنید. چطور میتوانید با استفاده از این دو طناب این کار را انجام دهید؟
در صورتی که به نظرتان لازم برسد، میتوانید طنابها را به هم گره بزنید یا به قطعات کوچکتر تقسیم کنیم. همچنین شما میتوانید هر چند بار که خواستید از فندک و قیچی استفاده کنید. در ضمن فرض بر این است که دو طناب مشابه هم نیستند و تنها نکتهی مشترکشان در این است که دقیقا در ۱ ساعت میسوزند.
برای حل این مساله ۵ دقیقه وقت دارید. پاسخ را اینجا ببینید.
۲
حداکثر مساحت با دو قطعه طناب
قطعه طنابی به طول یک متر دارید (فرض کنید ضخامت آن ناچیز است). قصد داریم این طناب را از نقطهای ببریم و به دو قسمت (نه لزوما مساوی) تقسیم کنیم و یکی از این قسمتها را به شکل یک دایره و قسمت دیگر را به شکل یک مربع در بیاوریم. طناب را از کدام نقطهی آن ببریم تا مساحتی که توسط مربع و دایره تولید میشود حداکثر باشد؟
اگر طناب را از دو نقطه ببریم (به سه قسمت تقسیم کنیم) و قطعهها را به دایره، مربع و مثلث تبدیل کنیم چطور؟ چطور میتوانیم مساحت سه شکل تولید شده را حداکثر کنیم؟
برای حل این مساله ۵ دقیقه وقت دارید. پاسخ را اینجا ببینید.
۳
استراتژی برنده در بازی دو نفره با سکهها
دوستتان به شما پیشنهاد یک بازی دو نفره را داده است. تعداد کافی سکهی کاملا مشابه در اختیار دارید و قرار است به نوبت هر کدام یک سکه را روی سطح میزی به شکل دایره قرار دهید. در آغاز سطح میز کاملا خالی است. بازیکنها در نوبت خود میتوانند سکهی جدید را در هر قسمت از سطح میز که مایل هستند بگذارند، اما نمیتوانند آن را روی سکههای قبلی بگذارند یا اینکه سکههای قبلی (یا میز) را جا به جا کنند. در ضمن سکهها نباید از سطح میز خارج شوند. بازیکنی که در نوبت خود نتواند سکهی جدیدی به میز اضافه کند بازی را باخته است.
دوستتان به شما پیشنهاد میکند که بازی را شروع کنید. آیا باید قبول کنید که آغازگر بازی باشید؟ در صورتی که پذیرفتید چه تاکتیکی را باید در پیش بگیرید که بردتان قطعی باشد؟
برای حل این مساله ۵ دقیقه وقت دارید. پاسخ را اینجا ببینید.
۴
ریاضیدان کسل و یازده زندانی
شما و ده نفر از دوستانتان توسط ریاضیدانی که حوصلهاش سر رفته و دنبال هیجان میگردد به اسارت گرفته شدهاید و فقط به شرط آنکه بتوانید معمایی که برای شما در نظر گرفته را به درستی حل کنید آزادتان خواهد کرد.
شما قرار است در اتاقهای جداگانه (شمارهی یک تا یازده) زندانی شوید به گونهای که هیچ راهی برای ارتباط برقرار کردن با هم نخواهید داشت و هیچ راهی هم برای فرار یا سرپیچی ندارید. ریاضیدان به صورت کاملا تصادفی و در زمانهای پیشبینی نشده یکی از شما زندانیها را بدون اینکه سایر زندانیها متوجه شوند به اتاق شمارهی دوازده میبرد. در این اتاق یک لامپ و یک کلید وجود دارد. هر زندانی که وارد اتاق میشود میتواند هر تعداد که لازم دید وضعیت کلید را عوض کند (لامپ را خاموش یا روشن کند). در ضمن ریاضیدان هرگز به وضعیت لامپ و کلید دست نمیزند و فقط زندانیهایی که از اتاق بازدید میکنند حق دارند لامپ را خاموش یا روشن کنند. در ضمن فرض کنید لامپ و کلید هرگز خراب نمیشوند.
ریاضیدان بازدیدکنندههای اتاق دوازده و همینطور زمان بازدید را به صورت تصادفی انتخاب میکند. او ممکن است یک سال تمام هیچکس را به اتاق شمارهی دوازده نفرستد، و در عین حال ممکن است ظرف یک روز یک نفر را ۵۰ بار پشت سر هم به آن اتاق بفرستد. شما هیچ راهی برای اینکه حدس بزنید کدامیک و با چه تکثری به اتاق شمارهی دوازه خواهید رفت ندارید.
معمایی که برای شما در نظر گرفته شده این است که راهی پیدا کنید که بتوانید بفهمید کی همهی شما دست کم یکبار به اتاق شمارهی دوازده رفتهاید. در این صورت یکی از شما (هر کدام که خواستید) این نکته را به ریاضیدان اعلام خواهد کرد و در صورتی که درست باشد همه آزاد میشوید. اشکالی ندارد اگر این نکته با تاخیر اعلام شود اما نباید اشتباه باشد. یعنی اگر یکی از شما به ریاضیدان بگوید «حالا همهی ما دست کم یک بار به اتاق دوازده رفتهایم» ولی حتی یکی از شما هنوز به اتاق نرفته باشد، شما شکست خوردهاید و برای همیشه اسیر خواهید ماند.
در آغاز ریاضیدان به شما ۵ دقیقه فرصت میدهد تا با هم مشورت کنید تا راهحلی بیابید و برنامهتان را با هم هماهنگ کنید. بعد از این پنج دقیقه بازی شروع خواهد شد و شما به زندانهای خود خواهید رفت.
نقشهی شما چه خواهد بود؟ چطور میتوانید از این زندان نجات پیدا کنید؟
(توضیح بیشتر: میتوانید مسالهی بالا را به این صورت ببینید که زندانیها از طریق مراجعه به اتاق شمارهی دوازده فقط یک بیت اطلاعات برای ارتباط برقرار کردن با هم دارند. زندانیها امکان خارج کردن چراغ را از اتاق دوازده ندارند. روشن یا خاموش بودن چراغ فقط وقتی مشخص میشود که داخل اتاق باشید و از بیرون چیزی دیده نمیشود. ریاضیدان وضعیت آغازین چراغ را به زندانیان گفته است و چراغ در ابتدا خاموش است. البته چنانچه وضعیت چراغ مشخص نباشد هم مساله راه حل دارد).
برای حل این مساله ۵ دقیقه وقت دارید. پاسخ را اینجا ببینید.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
آندرش تازه دو سالهاش شده بود که پدر و مادرش با هم عروسی کردند. آنها چند سالی بود که سامبو بودند (زوجی که ازدواج نکردهاند اما با هم زندگی میکنند). عاشق هم بودند، اما این برای اینکه عروسی کنند کافی نبود. خیلی چیزها را باید میساختند. باید کاری که هر دویشان دوست داشته باشند را پیدا میکردند، روابط اجتماعی مناسب هر دویشان را برقرار میکردند، محل زندگیشان را انتخاب میکردند و آماده میکردند و … تازه اینها به کنار، باید بعد از سالها زندگی کردن در کنار هم میفهمیدند که نه تنها عاشق هم هستند بلکه عشقشان ماندگار است و دوستهایی هستند که میتوانند همدیگر را حمایت کنند و با فراز و نشیبهایی زندگی کنار بیایند. همهی اینکارها را کردند و بعد که دیدند همه چیز عالی است تصمیم گرفتند این تجربهی بزرگ را با آوردن یک فرزند تعمیق کنند. این طور بود که آندرش متولد شد و به جمع آنها پیوست. اما آمدن آندرش حسابی سرشان را شلوغ کرد و تا به خودشان جنبیدند دیدند دو سال گذشته. به خودشان و زندگیشان نگاهی کردند و دیدند چقدر توی این مدت چند سال رشد کردهاند… چه مسیر طولانیای را طی کردهاند… چه چیزهایی با هم ساختهاند… احساس غرور بهشان دست داد. خوشبخت بودند و این دیگر یک بشارت نبود، بلکه چیزی بود که با دستهایشان ساخته بودند و با قلبهایشان حسش میکردند. نقد بود و واقعی.
به خودشان گفتند حالا وقتش است که عروسی کنیم و دوستانمان را به جشن موفقیتمان دعوت کنیم. ما میدانیم که «میتوانیم» و این را در عمل ثابت کردهایم. این بود که عروسی کردند و آندرش همانطور که توی بغل بابا و مامانش جا خوش کرده بود توی مراسم عروسیشان شرکت کرد.
خیلیها دوست دارند مزد کاری را که هنوز انجام ندادهاند از قبل دریافت کنند. خیلیها دوست دارند مزد مسئولیتی را که هنوز نمیدانند از عهدهاش برخواهند آمد یا خیر را پیشاپیش دریافت کنند. بعد هم باید تا چند سال تلاش کنند تا «شاید» بتوانند به خودشان و دیگران ثابت کنند «شایستهی» آن مزد بودهاند. اما البته واقعیت زندگی (اسمش هست جبر آمار) این است که بخش قابل توجهی از آنها موفق نمیشوند ثابت کنند شایستهی «جشن زندگی مشترک» بودهاند. آن وقت است که خاطرهی آن جشن زودهنگام و آلبوم عکسهای عروس خانم و آقا داماد با لبخندهایی که بیشتر نشان از سادهدلی و امیدی مبهم به آینده است تا ایمان به تواناییها و داشتههای مشترک، به کابوسی تبدیل میشود که هیچکس دوست ندارد آنرا بازخوانی کند.
پدر و مادر آندرش اما از این دسته نبودند. آنها زندگی مشترکشان را بیهای و هوی و بدون سر و صدا شروع کردند. سرهایشان پایین بود و دهانهایشان خاموش، اما دستهایشان کار میکرد و قلبهایشان میتپید. آنها مطمئن شدند میتوانند مسئولیت «با هم بودن» و «پدر بودن» و «مادر بودن» را انجام دهند و در این مسیر تا حد متقاعد کنندهای پیش رفتند و فقط آنوقت بود که به خودشان اجازه دادند موفقیتشان را «جشن بگیرند». شاید آنها از آن دست آدمهایی که برای کار نکرده به خودشان پاداش میدهند و جلوی زمین و زمان و دوربینها فخر میفروشند چندان دل خوشی نداشتند. شاید به همین دلیل سعی کردند زندگی مشترکشان تجسم ایدهشان باشد.
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
حاصل جمع همهی اعداد طبیعی چند میشود؟ سوالی بدیهی به نظر میرسد. عبارت بالا یک سری واگرا به بینهایت است. اما این عبارت در برخی مدلهای فیزیک مدرن ظاهر میشود. حالا یا باید فرض را بر این گرفت که واقعا با یک پدیدهی «نامتنهایی» رو به رو هستیم، یا مدلها نادرست هستند و یا اینکه میتوان مقداری متناهی برای سری بالا در نظر گرفت. در واقع برای جمع بالا میتوان یک مقدار متنهایی یافت:
حاصل جمع مورد نظر (جمع کل عددهای طبیعی) را S3 مینامیم. برای محاسبهی آن به دو جمع سادهتر نیاز داریم که آنها را S1 و S2 مینامیم. این اثبات به این صورت است:
بسته به این که تعداد فرد باشد یا زوج مقدار جمع صفر یا یک میشود. پس میانگین آن را در نظر میگیریم، یعنی .
حالا سراغ S2 میرویم:حالا عبارت S3-S2 را مینویسم که منجر به محاسبهی S3 میشود:
حاصل سری واگرا به بینهایت جمع همهی اعداد طبیعی میشود! اما چطور چنین چیزی ممکن است؟ چگونه میشود سری بالا که همهی خرده جمعهای آن صعودی و طبیعی هستند در بینهایت به یک عدد منفی همگرا شود؟! من هم مثل شما اول به راه حل بالا ایراد گرفتم و به نظرم رسید که برخی پیشفرضهای اساسی در کار با سریهای نامتنهایی را نادیده گرفته است. اما راه حال بالا اصول اولیهی رفتار با سریهای واگرا را زیر پا نمیگذارد. اما چطور چنین چیزی ممکن است؟
یک راه فرار از این مخمصه منطقی این است که علامت «مساوی» یا «همگرایی» را حذف کنیم و مدعی شویم که یک نام یا یک برچسب برای سری مذکور است. همانطور که قبلا هم ذکر کردم، وقتی صحبت از «فیزیک» و پدیدههای قابل اندازهگیری یا قابل مشاهده میشود اطلاق «نامتناهی» به پدیدهها جسارت بسیار زیادی میخواهد، در نتیجه شاید منهای یک دوازدهم آنقدرها هم عدد عجیبی نباشد!
It’s by no means obvious, but this is the only sensible value one can attach to this divergent sum. Infinity is not a sensible value. In my opinion, as a physicist, infinity has no place in physical observables, and therefore no place in Nature. David Hilbert, one of the founding fathers of quantum mechanics, described infinity as “a mathematical abstraction that does not have a physical content.” I think most physicists would firmly agree with this sentiment. The trouble is that divergent sums like the one we discuss in the video do appear in calculations of physical observables, such as the Casimir energy, or in the dimensionality of the Universe in bosonic string theory. Therefore, only a very brave individual would dream of attaching the value infinity to sums like this. Minus a twelfth is far less crazy a value when you start talking about physics.{+}
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
ما در دوران تاریکی زندگی میکنیم. دورانی که در آن آزادیها رنگ میبازند و جایی برای انتقاد وجود ندارد. دنیایی که در آن تمامیتگرایی-تمامیتگرایی شرکتهای چند ملیتی و بازار-حتی دیگر احتیاجی به یک ایدئولوژی ندارد و عدم تحمل مذهبی در حال گسترش است. ۱۹۸۴ اورول همین حالا هم اینجاست. [1] We live in a dark […]
به نظر من مجموعهی تلویزیونی پایتخت میتواند در شمار بهترین آثاری که در چند سال گذشته از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده قرار بگیرد. من این مجموعهی خوشساخت را با علاقه دنبال کردم و از تماشای آن لذت بردم. شخصیتهای پایتخت باورکردنی هستند. بعد از سالها (برای اولین بار، دست کم برای من) یک برنامهی تلویزیونی در ساعت پربیننده (primetime) به جای نشان دادن تصاویر آدمهای مصنوعی خرده فرهنگهای متعلق به معلوم نیست کجای تهران، آدمهایی را نشان میدهد که در خانهشان کرسی نصب میکنند، سادگی، صداقت و شیطنتهای آشنا دارند و در عین حال هوای یکدیگر را دارند و به شیوهای بومی و باورکردنی مرام و غیرت سرشان میشود. رویکرد صمیمانه با پرداخت قابل توجه به جزییات، بازیگریهای خوب، متن جذاب و کمدی موقعیت جذابتر، فضای مفرح و نگاه طبیعی به آدمهایی که شبیه خیلی از ما هستند این مجموعه را به یک مجموعهی خوب و موفق تبدیل میکند.
در عین حال تماشای سه فصل این مجموعه برای من یک تجربهی یکدست نبوده است. برخی جنبههای آنرا دوست نداشتهام. در برخی موارد نگاه تبلیغی و پروپاگاندایی فیلم توی ذوقزن بوده و در برخی موارد دیگر امکان تفسیرهایی را باز گذاشته که مورد نقد من است و لازم میدانم به صرف وجود داشتن امکان چنین تفسیرهایی در موردشان صحبت کنم. این پست در مورد نقاط قوت پایتخت نیست، که تاکید میکنم بسیار زیاد هستند اما به جز آنچه در بالا گفتم چیز بیشتری ندارم که اضافه کنم. بیشتر دوست دارم در مورد نکتههایی که کمتر دوست داشتهام بنویسم، به خصوص در مورد نقش احتمالیای که این مجموعهی تلویزیونی به عنوان شاخهی سرگرمی پروپاگاندای سیاسی و اقتصادی نهادهای حاکم بر ایران بازی کرده است. این نوشته قرار نیست نقد جامعی باشد، اما سعی کردهام با تکیه بر حافظهام نکتههای اصلیای که مورد نظرم بوده است را بگویم.
۲
در برخورد با یک اثر هنری موفق، یعنی اثری که موفق شده همذاتپنداری بخش کوچک یا بزرگی از جامعه را برانگیزد، باید دست کم به دو نکتهی مهم توجه کنیم. نکتهی اول این است که آثار هنری محصول انحصاری خالق یا خالقان آنها نیستند که بعد از تولید شدن پروندهی تحول و تکوین آنها بسته شود. بلکه فرهنگی که این آثار هنری در آنها تولید و نشر میشود در شکلگیری هویت و تاثیر آنها نقش پویایی بازی میکند. این نقش هم به صورت مستقیم و پیشینی قابل تحلیل است -فرضا از طریق دنبال کردن ردپای فرهنگ در شخصیت مولفان اثر قبل و حین تولید آن- و هم به صورت غیرمستقیم و پسینی از طریق دنبال کردن اینکه اثر هنری چگونه در جامعه ترجمه و تفسیر میشود. نکتهی دوم این است که آثار هنری خوب چند وجهی و چند لایه هستند. در نتیجه در برخورد با آنها هم باید به سطح بیرونیشان مثل داستان یا طرز پرداخت و ارائه توجه کرد و هم به لایههای درونیتر مثل ارتباط و بازی متقابل مجموعهی نمادها و استعارههای به کار گرفته شده در آن با مجموعهی نمادها و استعارههای عامتر حاضر در جامعهی مخاطب. در سطح بیرونی، عناصر سرگرمکننده و مفرح اثر هنری بیشتر به چشم میخورند، حال آنکه عناصر جدیتر را با دقت در تار و پود استعاری آن بهتر میتوان شناخت.
با توجه به دو نکتهی بالا، وارد شدن به این بحث که «آیا کارگردان یا نویسنده از گنجاندن فلان صحنه در فیلم منظوری داشته یا خیر» کمکی به درک بهتر اثر هنری نمیکند. محصولات هنری به خصوص آثار سینمایی تا حد زیادی محیطهای کنترلشدهای هستند و در این لابراتوار کنترل شده کمتر چیزی تصادفی یا دست کم بدون رضایت مولفان اثر رخ میدهد. پس تقریبا همیشه میتوانیم مطمئن باشیم که مولفان در مورد سوالهایی نظیر «چرا نام این مجموعه پایتخت است و نه فرضا علی آباد؟» دلایلی داشتهاند. در ضمن به همان دلایلی که در پاراگراف قبل ذکر کردم، چندان اهمیتی ندارد که در ذهن مولف چه میگذشته است. مهم این است که اثر هنری در برخورد با جامعه به صورت مداوم بازتفسیر و تعبیر میشود که تفسیرها و تعبیرها هم بخشی از همان اثر هنری محسوب میشوند.
مجموعهی تلویزیونی پایتخت به خصوص در فصلهای دوم و سوم رگههایی از «پروپاگاندای سیاسی و اقتصادی» را از خود نشان میدهد که بدون اینکه وارد جزییات شوم، چند نمونه که به نظرم بارزتر بوده است را ذکر میکنم.
۳
مجموعهی تلویزیونی پایتخت فصل ۳ دربارهی رابطهی تجاری این مجموعه با شرکت اطلس ایرانیان صریح است. در واقع سریال محبوب پایتخت ۳، عملا یک آگهی تجاری طولانی، جذاب و موثر برای پروژهی اطلسمال در نیاوران تهران است. این آگهی در سراسر داستان گنجانیده شده است. آگهی روی بدنهی تریلی ارسطو که حتی در تیتراژ هم روی آن تاکید میشود، ماجرای تیرخوردن بهبود و کشتی گرفتن نقی و شغل ارسطو، همه در ارتباط مستقیم با اطلس ایرانیان هستند که گاه به ظرافت و گاه به زمختی و بیدقتی به مخاطب یادآوری میشود.
شاید بعضی از دوستان دست اندرکار تبلیغات، قرار دادن پرچم ایران در کنار پرچم شرکت اطلس ایرانیان را در مراسم رونمایی از پیراهن تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی آتی کاری مرسوم یا هوشمندانه تلقی کنند. اما از نظر من این کار دست کم در عرصهی رسانهی ملی «صادقانه وقیح» است. در نمای زیر مخاطب ایرانی از طریق رسانهای که در انحصار قدرت سیاسی است (اگر کسی این را فراموش کرده باشد مشاهدهی لوگوی صدا و سیما در کنار شعار سیاسی سال این نکته را به او یادآوری میکند) شاهد «همسری» نشان ملی و مذهبی کشورش (پرچم ایران) با نشان نمایندهی طبقهی قدرتمند اقتصادی (پرچم اطلس ایرانیان) است.
البته این را هم باید گفت که اطلس ایرانیان به عنوان سازنده و فروشندهی «خانه و مغازهی لوکس» نمایندهی بهتری برای اقتصاد ایران است تا فرضا یک تولیدکنندهی صنعتی.
اما شاید ضعیفترین نمونهی این تلاشها قسمتی است که ارسطو به همراه نقی و پنجعلی به دفتر اطلس ایرانیان میروند تا او چک وام ازدواج خود را دریافت کند. در این قسمت که چندین دقیقه طول میکشد، ما انگار که در یک بنگاه معاملات ملکی نشسته باشیم از جزییاتی نظیر اینکه این پروژه ۱۹ طبقه است، روبهروی پارک نیاوران است و چشمانداز خوبی دارد، طراحی یکپارچه دارد و فضای داخلی سبز آن قابل توجه است، به اتوبانهای اصلی تهران دسترسی دارد و غیره آگاه میشویم. در ضمن درست در همان لحظه، از طریق تماس تلفنی منشی شرکت متوجه میشویم که اطلس ایرانیان اسپانسر تیم ملی کشتی پیشکسوتان نیز هست و سخنرانی ارسطو نیز به ما اطمینان میدهد که بیدقتترین مخاطبها هم در جریان این موضوع قرار بگیرند. فهمیدن این نکته که تقریبا هیچ چیز در داستان این سریال باقی نمانده که آگهی تجاری نبوده باشد به این شکل تجربهی خوشایندی نیست!
پرچم ایران و نشان الله در دفتر شرکت اطلس ایرانیان در حالی که خانم منشی در تلفن دربارهی اسپانسری شرکت اطلس ایرانیان از کشتی صحبت میکند و ارسطو منتظر گرفتن چک وام ازدواجش از این شرکت است حضور دارد. اطلس ایرانیان حامی پلنگ ایرانی، تیم ملی کشتی و فوتبال ایران و اسپانسر امر مقدس ازدواج. شاید بیخود نیست که پرچم آن کنار پرچم ایران افراشته میشود!
مرا ضدسرمایهدار یا هر چیزی که دوست دارید خطاب کنید، اما حتی اگر با نگاهی سازشکارانه بپذیرم که رسانهی ملی برای اخذ درآمد خود به پخش آگهیهای تجاری نیاز دارد، نمیتوانم بپذیرم که میلیونها مخاطب ایرانی بدون اینکه حق انتخابی داشته باشند (جز اینکه تلویزیون را خاموش کنند، که البته اغلب بهترین استراتژی است!) شاهد پخش آگهیهای درونی شده (embedded) باشند. نمونهی این چنین گستاخی را حتی در خصوصیترین اقتصادهای دنیا نیز کمتر شاهد بودهام. اینکار به مراتب از جاسازی کالا به مثابه آگهی (Product placement) فراتر میرود و نوعی قاچاق آگهی است. این مصداق تلفیق انحصار سهگانهی «رسانه، سیاست، اقتصاد» است که شیوهی معینی از زندگی اجتماعی را نیز تبلیغ میکند.
در نتیجه من با آقای مقدم که معتقدند «در سریال پایتخت حضور اسپانسر در قصه تنیده شده و آزار دهنده نیست و به زور کالایی را تبلیغ نمیکنیم» موافقم نیستم. چرا که حضور اسپانسر در این سریال نه تنها آزاردهنده است بلکه مصداق واقعی تبلیغ به زور است چرا که ببینده میتواند به راحتی چشم از آگهیهای تجاری مستقیم بردارد، اما این نوع از تبلیغات حق انتخابی به مخاطب نمیدهند، مگر اینکه یکسره از تماشای مجموعه چشم بپوشد.
۴
اما تبلیغ شرکت مالک پروژهی اطلسمال تنها آگهیای نیست که به میلیونها مخاطب ایرانی بیدفاع تحمیل میشود.
اگر مجتمع تجاری لوکس و گرانقیمت اطلسمال مخاطب مرفه دارد، مجموعهی تلویزیونی پایتخت برای مخاطبان با درآمد متوسط جامعه نیز پیامی تجاری دارد که به صورت پنهانتری در تار و پود آن گنجانیده شده است: «جنسهای چینی مرغوب هستند».
در این مجموعه «تصویر ذهنی» مخاطب ایرانی از «چین» که سالهاست به عنوان صادر کنندهی اجناس ارزان و فاقد کیفیت جای خود را در فرهنگ ایرانی باز کرده است با یک بانوی جذاب و باهوش که فارسی حرف میزند و مسلمان است و عاشق فرهنگ ایرانی است جایگزین میشود. این تصویر روی تصویر قبلی مینشیند تا دیگر «چین» و «محصولات چینی» صرفا با اجناس بنجل همردیف نباشند، بلکه با مفاهیمی نظیر هوش، لطافت و کیفیت همنشین شوند.
کنجکاوم بدانم وارد کنندگان محصولات چینی به ایران تا چه حد از این انتخاب نویسندهگان پایتخت ۳ خوشنود هستند و احتمالا تا چه حد روی آن تاثیر گذاشتهاند یا از آن تاثیر خواهند گرفت!
۵
پول در مجموعهی پایتخت به شکلهای مختلفی ظاهر میشود. حاشیههایی که با توجه به ترکیب خوب متن و تصویر اغلب به شیوهای طبیعی و قانعکننده در داستان گنجانده شدهاند. به عنوان مثال در همین سریال پایتخت بارها به ما نشان داده شده که چک به عنوان وجه پرداختی مورد قبول عرفی عمومی جامعه نیست و افراد «نقد» را به «چک» ترجیح میدهند. علت اصلی چنین بیاعتمادیای البته ناشناس بودن یا کماعتبار بودن صادرکنندهی چک است، وگرنه اگر کسی اطمینان داشته باشد که چک مورد نظر از طرف شخص یا نهاد معتبری صادر شده است، از پذیرش آن پرهیزی ندارد. مثلا چکهای بانکی به راحتی به عنوان وجه نقد پذیرفته میشوند.
به دنبال نامهی «آقای مهندس!»ارسطو مبلغ وام خود را به صورت چک تاریخدار از اطلس ایرانیان دریافت میکند. اما برخلاف چکهای دیگری که در فصل ۱ و ۲ این مجموعه دیدهایم، این چک خاصیتی جادویی دارد. بیمارستان آنرا به عنوان وجه پذیرش بیمار (بهبود فریبا) میپذیرد!
چک اطلس ایرانیان مایهی برکت و گشایش است: ازدواج یا درمان. در ضمن در مقام پیام پنهانی و تبلیغی این داستان برای اطلسمال که یک شرکت تجاری عمرانی است چنین است: چکهای شرکت اطلس ایرانیان در سطح جامعه نقد میشوند، درست مثل چکهای بانک مرکزی. اطلس ایرانیان یک شرکت قابل اعتماد است و خیال صدها یا هزاران شخص یا شرکتی که در پروژهی اطلسمال مبالغ دریافتی خود را نه به صورت نقد، که به صورت چک مدتدار دریافت میکنند باید راحت باشد!
باید اعتراف کنم که به غیر از بانکها، تا امروز آگهی تجاریای که اعتبار آگهیدهنده در صدور چک را تبلیغ کرده باشد ندیده بودم!
۶
اما نگاهی کلی به همهی فصلهای مجموعهی پایتخت نکات دیگری را در مورد ازدواج ارسطو به من میگوید. ارسطوی فصل ۱ و ۲ جوانکی است که به سختی میتواند چند جملهی معقول کنار هم قرار دهد و با وجود زحمتکش و با مرامبودنش «خز» به نظر میرسد. او به دخترهایی علاقهمند میشود که امروزیتر (دارای فرهنگ کلانشهری؟) هستند. آنها دارای تحصیلات عالیه هستند و نوع پوشش و طرز حرف زدنشان به گونهای است که باور کردن اینکه به درخواست ازدواج مردی مثل ارسطو پاسخ مثبت دهند دشوار است. اما ظاهرا از نظر نویسندهی مجموعهی پایتخت «مرد» از هر جایگاه و موقعیت اجتماعیای که باشد میتواند هر زنی را هر چند به وضوح از او با فرهنگتر بنماید نشان کند. در یک تصویر مثبتاندیشانه میتوان تصور کرد که این تبلیغ نوع نگاه برابرخواهانه نسبت به مرد و زن و طبقهی اجتماعی آنهاست، اما برداشت من چنین نیست.
به هر دلیل ارسطو موفق نمیشود با هیچیک از این دخترها ازدواج کند. اما در فصل سوم متوجه میشویم او با یک دختر چینی ازدواج کرده است. با توجه به اینکه در فرهنگ ایرانی، کالاهای چینی معمولا به عنوان بدل درجهی دوم کالای اصلیتر شناخته میشوند، به سختی میتوان از این استعاره گریخت که ارسطو به دنبال شکست در رسیدن به کالای اصلی که گران و دور از دسترسش است (دختر ایرانی) دست به دامن نسخهی بدلی که ارزان و قابل دسترسی (دختر چینی) است نرفته باشد.
۷
نگاه مجموعهی تلویزیونی پایتخت به «زن» در نوع خود جالب است. در این مجموعه یک زن چینی با یک مرد ایرانی ازدواج میکند. به عبارت دیگر، در این مجموعه این زن غیرایرانی است که با مرد ایرانی ازدواج میکند. اما این همهی داستان نیست. با توجه به اینکه «مرد محور» است، این زن خارجی است که دین خود را به دین مرد ایرانی تغییر میدهد. این زن خارجی است که محل زندگی خود را به محل زندگی مرد ایرانی تغییر میدهد. چقدر همه چیز طبیعی به نظر میرسد. تصور کنید اگر برعکس آن رخ داده بود. کمتر سریال ایرانیای میشناسم که در آن زن ایرانی با مرد غیرایرانی ازدواج کرده باشد و دو طرف این طور مثبت تصویر شده باشند.
علاوه بر این زن خارجی است که از او خواسته میشود تا هویت ملی خود را باید فراموش کند، به حدی که باید «برای پیروزی کشتی ایران بر چین دعا بخواند!». سمبولیسم داستان و مقایسه «کالا/زن، چین/تجارت» تکان دهنده است. زن چینی وارد ایران میشود تا با مرد ایرانی ازدواج کند (کالای چینی وارد ایران میشود). برای پذیرفته شدن در فرهنگ ایرانی، او دین خود را با شرایط تطبیق میدهد (بومی سازی استراتژیهای مارکتینگ و فروش). او تا مرز فراموش کردن ملیت خود پیش میرود و از او خواسته میشود که در مسابقهی کشتی به جای چین، طرف ایران را بگیرد (بازار ایران را میخواهی، منعطف باش!). اما پیروزی ایران در این مسابقه فقط یک پیروزی ساده نیست. بلکه پیروزی اصلی ازآن اسپانسر مسابقات یعنی اطلس ایرانیان است که چک عروسی ارسطو و زن را نیز صادر کرده است. شکست کشتی، یعنی شکست اطلس ایرانیان و به معنای دور شدن زن از ارسطو است. در نتیجه زن چینی باید همه چیز خود را رها میکند تا برای پیروزی اطلس ایرانیان دعا کند!
۸
اما مهمترین وجهی که پایتخت را به یک پروژهی پروپاگاندای سیاسی تبدیل میکند مربوط به پایتخت ۲ است. در این مجموعه، یک گنبد با دو گلدسته که نماد مذهب شیعه است از شمال تا جنوب ایران عبور میکند و ضمن عبور از تهران در جزیرهی قشم مورد استقبال فوج فوج شهروندان این جزیره قرار میگیرد. پایتخت ضمن به رخ کشیدن امنیت حاکم بر کشور و تکیه بر تمامیت ارضی ایران، مهر «پایتخت سیاسی ایران شیعه» را بر خلیج فارس و جزیرههای واقع در آن می زند. در قسمت پایانی این مجموعه گنبد و گلدسته یاد شده بر فراز جزیرهی قشم و به گونهای سمبولیک بر فراز خلیج فارس نصب میشود.
صرفنظر از اینکه موضع نظری ما در قبال گنجانیدن چنین پروپاگاندای میهنی پررنگی در یک مجموعهی هنری تفریحی با مخاطب عام چیست، نباید نسبت به غیرصادقانه بودن آنچه سریال پایتخت تصویر میکند سکوت کنیم. بخش قابل توجهی از جمعیت قشم اهل تسنن هستند، در حالی که تصویری که در مجموعهی پایتخت نشان داده میشود چیز دیگری را به مخاطب القا میکند و یکسره وجود مذهب ساکنان بومی این جزیره را نادیده میگیرد.
اگر پایتخت ۳ مبلغ قدرتمندترین بازیگران اقتصادی ایران است، پایتخت ۲ قدرتمندترین بازیگران سیاسی کشور را تبلیغ میکند.
۹
در مجموعهی پایتخت نکات آموزشی و تبلیغی مختلفی نیز گنجانیده شده است که قرائت معینی از فرهنگ سالم را ترویج میکند. به عنوان مثال و بدون این که وارد جزییات شوم نکات زیر به شیوههای مستقیم و غیرمستقیم در مجموعهی سه فصل پایتخت گنجانیده شدهاند:
به پایتخت مهاجرت نکنید. جایی باشکوه و پرمکر است و بد نیست سفری چند روزه به آن داشته باشید، اما همان شهرستان برای زندگی مناسبتر است.
ازدواج امری خوب بلکه ضروری است.
تیپیکال ایرانی بودن، یعنی مسلمان شیعه بودن.
نیروی پلیس (به خصوص پلیس راه) مجهز، مودب، حرفهای و دقیق است.
رعایت انضباط حین رانندگی در جاده مهم است.
زنها چه بزرگ چه کودک نباید جلفبازی کنند، اما اینکار ظاهرا برای مردها آزاد است.
جایگاه اصلی زن همسر بودن به معنای مادر و بشور و بپز است، حتی اگر تحصیلات عالی داشته باشد. در عین حال در صورت نیاز زن هم میتواند به اندازهی مرد اقتصاد خانواده را اداره کند.
این زن است که تقریبا تحت هر شرایطی باید از مرد فرمانبری داشته باشد.
از پدر و مادری که از کار افتاده میشوند باید مراقبت کرد و همیشه با آنها با نیکویی برخورد کرد. به خصوص قابل توجه عروس خانمها.
چهارشنبه سوری دست کم به شیوهای که در تهران شاهد آن هستیم خطرناک است.
…
۱۰
در پایان تاکید میکنم که به غیر از مواردی که مثالهایش را بالا ذکر کردم، در مجموع مجموعهی پایتخت را یک اثر خوشساخت و موفق تلویزیونی میدانم. به خصوص فصل اول این مجموعه که موفقترین و خوشساختترین فصل آن بود. در این فصل داستان خوب با مضمون اجتماعی، طنز خلاقانه، شخصیتپردازیهای واقعی و موقعیتهای باورکردنی سرمایهای ایجاد کرد که مجموعهی پایتخت متاسفانه در دو فصل بعد چیزی به آن نیافزود.
برای اینکه این پست را با نگاه مثبت تمام کرده باشم به دو نمونه از «طنزهای خلاقانه» پایتخت در فصل اول اشاره میکنم.
نقی که از بروکراسی بیهدف و ظاهرا بیپایان و در عین حال از بیخیالی «مردمان پایتخت» به ستوه آمده است تصمیم میگیرد مستقیما سراغ قبرکن برود تا فرایند دفن شدن متوفی و در نتیجه آزاد شدن ملکی که خریده است را تسریع کند. اما او با قبرکنی موجه میشود که خود بخشی از همان سیستم بروکراتیک و بیخیال است. اینجاست که آستینش را بالا میزند و خودش قبر را میکند در حالیکه قبرکن چای مینوشد و نظارهگر اوست.
با توجه به گره خوردن کار خانه، نقی تصمیم میگیرد گوسفندی که با خود از علیآباد آورده بودند تا مقابل منزل جدید قربانی کنند را بفروشد. او کنار اتوبان میایستد و تکهای مقوا که رویش نوشته «گوسفند زنده» دستش میگیرد. چند جوانک که او را با فروشندهی مواد مخدر اشتباه گرفتهاند توقف میکنند و از او «پشگل میخواهند که بترکانند». وقتی متوجه میشوند اشتباه گرفتهاند، برای او صدای «بع» در میآورند و گاز ماشین را میگیرند و میروند. در همین حال، گوسفند وارد کادر میشود و پاسخ آنها را با یک «بع» میدهد.
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
چندان عجیب نیست که گاه و بیگاه اخباری نظیر «۱۴مرزبان نیروی انتظامی ایران در سیستان و بلوچستان کشته شدند» را در خبرها ببینیم. اما معمولا این خبرها موج اجتماعی و احساسی عظیمی ایجاد نمیکنند. در عوض خبرهایی نظیر «کشته شدن یکی از گروگانهای مرزبان ایرانی تایید شد» با واکنش گستردهی اجتماعی رو به رو میشوند. به نظر من آنچه این دو رویداد را از هم متمایز میکند به کمیت یا کیفیت خود این رویدادها مربوط نمیشود که فرضا اگر میتوانستیم از منظر یک دانای کل به آنها نگاه کنیم متوجه اختلافهایشان شویم. قربانیهای هر دو گروه کم و بیش در یک وضعیت هستند. جوانهایی از مظلومترین و بیصداترین اقشار جامعه که اگر چنین خاستگاهی نمیداشتند احتمالا به واسطهی انواع روشهای رسمی و غیررسمی کارشان به ماموریتهای خطرناک مرزی نمیرسید. اما آنچه قربانی شدن دستهی اول و دستهی دوم را در منظر جامعه کاملا متفاوت میکند «رسانه» است. کشته شدن سربازی که عضو گروه اول است رسانهای نیست، بلکه بخشی عادی از ماموریتهای خطرناک نظامی یا انتظامی به شمار میرود. در حالی که سرباز گروه دومی در عرصهای علنی قربانی میشود: طی فرایندی مناسکوار که باعث جلب توجه بخش بزرگی از جامعه میشود. او قبل از قربانی شدن، ابتدا تبدیل به یک «هویت اجتماعی» میشود که از طریق آن هزاران و بلکه میلیونها نفر به یکدیگر متصل میشوند و بعد که این همبستگی گروهی و انرژی عظیم اجتماعی حول «سرباز اسیر» شکل گرفت مناسک با قربانی کردن او پیش چشم همگان به اوج میرسد. انرژی عظیمی که جمع شده است به یاس، نفرت، ترس و نامیدی تبدیل میشود. در سناریوی خوشبینانهتر، این انرژی عظیم تبدیل به ابزار چانهزنی گروگانگیرها میشود.
در مورد اول ما وقتی از ماجرا خبردار میشویم که کار از کار گذشته است. سربازها کشته شدهاند و خبر مرگ آنها یک رویداد عادی در میان صدها حادثهی طبیعی و غیرطبیعی دیگر است. تعداد معدودی از افراد جامعه برای سربازی که کشته شده است دل میسوزانند. چرا که از نظر خیلیها یک سرباز مرده، بایدیفالت خبری قدیمی محسوب میشود: البته حیف شد، افسوس، کسی از کشته شدن سرباز وطن خوشحال نیست، اما خوب او کارش این بوده. یک سرباز از میان هزاران سرباز دیگر. حین ایفای وظیفه کشته شد. داستان نهایتا با اعطای درجهی شهادت به سرباز مرحوم ختم میشود و خبری هم از موجهای اجتماعی نیست.
اما در مورد دوم ما ماجرا را از لحظهی به اسارت گرفته شدن سربازها دنبال میکنیم. سربازها هنوز زنده هستند، یعنی اتفاق تلخ قربانی شدن سربازها هنوز رخ نداده است و یک احتمال مربوط به آینده است. احتمال کشته شدن این سربازها به این معنی است که یک سرباز اسیر «خبر» است. چرا که این طور به نظر ما میرسد که هنوز کار از کار نگذشته است و میتوان کاری کرد: هنوز امکان پرهیز از فاجعه وجود دارد. هر کسی که خبر اسارت سربازها را میخواند در دل به خود میگوید «هنوز فرصت هست. شاید بتوان کاری کرد» و این یعنی امید، هر چند که کوچک باشد. اما جمع میلیونها امید کوچک، امیدی بزرگ است. کسی که سربازها را به گروگان گرفته است این را میداند و با رسانهای کردن ماجرا، از امید میلیونها نفر برای خود اهرمی نیرومند میسازد. این طور است که کشته شدن «جمشید داناییفر» فاجعهای غیرقابل تصور به نظر میرسد، در حالیکه کشته شدن ۱۴ مرزبان نیروی انتظامی عادی و تحملپذیر.
۲
اما دولت (به معنای عام منظور کل حاکمیت است) چه کارهایی میتواند بکند؟ یک دسته از کارها مربوط به اتخاذ روشهای پیشگیرانه هستند. سیاستهایی که طبعا در درازمدت بسیار مهم و موثر هستند، اما در رویارویی با این اتفاق به خصوص چه کارهایی میتوان کرد؟
بعضی از دوستان طرفدار نظریهی دخالت نظامی نیروهای رزمی ایران در خاک پاکستان هستند. موضوعی که احتمالا هرگز انجام نخواهد شد. اولا که این موضوع به رابطهی ایران و پاکستان به شدت آسیب خواهد رساند. این امر در شرایط فعلی به هیچ عنوان مطلوب رهبران سیاسی ایران نیست. ثانیا دخالت نظامی ایران در پاکستان به گونهای محدود و هدفمند که کمترین ترکشهای سیاسی را به دنبال داشته باشد مستلزم این است که از محل نگهداری گروگانها اطلاع دقیقی وجود داشته باشد و طی عملیاتی ظریف و جراحانه به مقر گروگانگیرها حمله شود. اما بر فرض که ایران حاضر باشد ریسک تخریب رابطهی خود با پاکستان را بپذیرد، معلوم نیست که چنین اطلاعات دقیقی را در اختیار داشته باشد. در ضمن دلیلی ندارد که گروگانگیرها اسرا را در نزدیکی مرز ایران و پاکستان نگهداری کرده باشند. در واقع منطقیترین گزینه برای آنها این است که گروگانها را یکجا نگهداری نکنند و تا حد امکان به نقاطی دور از هم و حتیالمقدور واقع در استان ها یا کشورهای مختلف ببرند. در نتیجه حتی اگر امکان و عزم دخالت نظامی از سوی ایران وجود داشته باشد، معلوم نیست که این دخالت باید در کجا و با چه ابعادی انجام شود. خلاصه اینکه دخالت نظامی نه تنها مفید نیست بلکه موثر هم نخواهد بود.
اما گزینههای دیگر چطور؟ آیا دولت میتواند با این گروهک موسوم به «ارتش عدالت» مذاکره کند و به توافق برسد؟ پاسخ مشخصی برای این سوال ندارم، اما دو نکته در این زمینه قابل توجه است. اول اینکه این یک گروهک خودانگیخته نیست که مثلا عدهای ناراضی و انقلابی بومی برای رسیدن به آرمانهایشان دست به اسلحه برده باشد. طبعا این گروه (و حامیان آن) تلاش میکند که به حرکت خود نوعی بار انقلابی و ارزشی بدهد، مثلا دفاع از قومیتها یا مذاهب در حاشیه قرار گرفته در ایران. اما خاستگاه اصلی نظایر این گروه به احتمال زیاد حمایت دولتهای رقیب ایران در منطقه است که به صورت غیرمستقیم قصد اعمال فشار بر ایران را دارند. از این منظر که به داستان نگاه کنیم، مذاکره با این گروه کاری بیمعنا خواهد بود چرا که اصولا عاملیتی از خود ندارد و مزدوری بیش نیست. نکتهی دوم این است که حتی اگر بپذیریم که مذاکره با این گروه فایدهای دارد و ایران با برآورده کردن خواستهی آنها میتواند زمینهی آزادی این چند سرباز را فراهم کند، باز هم معلوم نیست استراتژی مذاکره با آنها مناسب باشد. چرا که برآورده کردن خواست آنها عملا به این معناست که آنها میتوانند در آینده به گروگانگیریهای مشابهی دست بزنند و امتیازهای دیگری طلب کنند. به بیان سادهتر، کوتاه آمدن دولت ایران به معنای تایید عملی موثر بودن این نوع اقدامات است. لازم به توجه است که این مورد با مواردی که گروگانگیرها انگیزههای مالی دارند فرق میکند (مثلا گروگانگیریهایی که بعضا توسط راهزنان دریایی در سومالی انجام میشود). برخلاف خواستههای مالی که معمولا محدود و قابل دسترسی هستند، خواستههای سیاسی و رقابت میان دولتها به راحتی قابل مهار کردن نیست. در نتیجه دولت ایران البته میتواند و باید به صورت مستقیم یا غیرمستقیم وارد مذاکره با این گروه شود اما در اینکه امکان این را داشته باشد که به خواستههای آن تن دهد تردید جدی دارم.
پس اگر امکان دخالت نظامی نیست، امکان توافق با خود گروه هم نیست، چه راه حلی باقی میماند؟ شاید ترکیبی از روشهای زیر:
اولین راه حل مذاکره با دولتی که این گروه را تجهیز کرده است با هدف رسیدن به توافقی که منجر به کاهش خصومتها شود. این موضوع علاوه بر اینکه به کانالهای فعال و قابل اعتماد مذاکرهی دوجانبه نیاز دارد، نیازمند تغییراتی در جهتگیریهای منطقهای و جهانی کشور خواهد بود که به نوبهی خود منجر به ایجاد همکاریها و رقابتهای جدیدی خواهد شد که باید به دقت سنجیده شوند. کاری که در یک بازهی زمانی کوتاه مثلا در یک فرصت چند هفتهای که نگران سرنوشت این سربازها هستیم به سختی انجام خواهد شد.
دومین راه حل این است که دولت این سربازها را از همین حالا به صورت غیررسمی شهید تصور کند و تلاش اصلی دولت به مدیریت رسانهای بحران منعطف باشد. فرضا در عرصهی عمومی مواضع درست حفظ شود که «تلاشها برای آزادی سربازها ادامه دارد» و غیره اما در عمل تلاش معناداری انجام نشود یا اگر هم شود با علم به بیاثر بودن آنها انجام شود، به دلایلی که بالا ذکر کردم. اگر به هر دلیل سربازها سالم آزاد شدند که چه بهتر و دولت میتواند موفقیت «تلاشهای» یاد شده را با قدرت تکرار کند، اما در غیر این صورت چیزی از دست نرفته است، «چند سرباز به دست دشمن جنایتکار شهید شدهاند علیرغم همهی تلاشهایی که مسئولان نظام انجام دادند». شاید به نظرتان برسد که این راه حل ظالمانه است. شاید اینطور باشد، اما در آن حقیقتی تلخ نهفته است: به این نکته توجه کنید که نمونهی این سربازها هر روز در مناطق پرخطر مرزی انجام وظیفه میکنند و کشته شدن آنها حین حملهی اشرار اگر چه برای همه غمانگیز است، اما در نگاه دولت مرکزی جان چند سرباز موضوعی نیست که به خاطر آن سیاستهای کشور عوض شود. هر چه باشد تا تاریخ بوده سربازها به خاطر دفاع از مرزهای کشور کشته شدهاند. منتقدان البته میتوانند بگویند «اما این سربازها آموزش ندیده و مظلوم بودند». حرفی است درست و شخصا امیدوارم به تدریج زمینهی پایان سربازگیری اجباری فراهم شود و به تدریج تمام نیروهای نظامی و انتظامی کشور به نیروهای حرفهای کادری تبدیل شوند. اما به هر حال این موضوع راهحلی برای نجات این سربازهای به خصوص ارائه نمیکند و در ضمن ما را در مقابل این سوال قرار خواهد داد که چنانچه چند سرباز حرفهای توسط گروهکی مشابه به گروگان گرفته شوند چطور؟ در آن صورت نمیتوانیم به اینکه سربازها آموزش ندیده و مظلوم بودند تکیه کنیم، و با این حال نظاره کردن اسارت و اعدام سربازان حتی اگر حرفهای باشند، غریب است.
۳
یک دستگاه سیاسی موفق به کمک ابزارهای فرهنگی، آموزشی و رسانهای خود این باور را در اذهان عمومی جامعه ایجاد میکند که «ما میدانیم داریم چکار میکنیم، اوضاع تحت کنترل است، نگران نباشید». اما فرایندهای واقعی پیچیده، چند وجهی و اغلب غیرقابل مهار هستند. در بسیاری از موارد رهبران سیاسی هم مثل سایر شهروندان در وضعیتهایی قرار میگیرند که «نمیدانند کار درست کدام است». فرایندهای چند وجهی، موازی و در همتنیده چنان عمل میکنند که حتی یک دولت موفق و قدرتمند هم ممکن است به این نتیجه برسد که «ما کنترل چندانی روی این فرایند نداریم» و «اوضاع واقعا نگران کننده است!». اما یک دستگاه سیاسی موفق با استفاده از روشهای مستقیم (مثل فن بیان، یا تولید و پوشش خبر) و یا روشهای غیرمستقیم (مثل نهادهای آموزشی، فرهنگی و رسانهای) به ساخته شدن و بقای تصویری عمومی از آگاهی، کنترل و امنیت کمک میکند. به این ترتیب است که بخش بزرگی از تودههای مردم در سراسر جهان و در همهی کشورهایی که سیستمهای سیاسی کم و بیش موفقی دارند تا حد زیادی متقاعد شدهاند که دولتهایشان میدانند چکار میکنند، اوضاع را تحت کنترل خود دارند و جای نگرانی نیست. اما گاهی اتفاقهایی رخ میدهد که میتواند این باور عمومی را خدشهدار کند. آنوقت است که دولتمردان نگران میشوند. چرا که شکسته شدن این تصویر عمومی میتواند شیرازهی امنیت سیاسی کشور را از هم بگسلد. در این موارد است که دولتمردان سعی خواهند کرد اقدامهایی انجام دهند که تصویر خدشهدار شده مجددا ساخته شود.
مثلا حادثهی یازدهم سپتامبر از این دست موارد بود. تصور عمومی جامعهی آمریکا از اینکه همه چیز تحت کنترل است، دولتمردان میدانند چه خبر است و جای نگرانی نیست توسط تصاویر گرافیکی برخورد هواپیما به برجهای دوقلوی نیویوریک شکسته شد. وحشت و بحران سراسر جامعهی آمریکا و سایر نقاط جهان که چشم به رهبری آمریکا دوخته بودند را فرا گرفت. اینجا بود که دولت آمریکا دست به اقداماتی زد که نشان دهد «اوضاع را تحت کنترل خود دارد»…
در مقیاسی دیگر، گروگانگیریهای اخیر هم یکی از این دست موارد «تصور شکن» است. بخش بزرگی از تودههای مردم در زندگی روزمرهشان به خطراتی که از ناحیهی مرزها ایران را تهدید میکند هوشیار نیستند. به لطف دستگاههای پروپاگاندای سیاسی موفق نظام سیاسی ایران، اغلب جامعه متقاعد شده است که «اوضاع تحت کنترل است». در نتیجه ما میتوانیم با خیال راحت به امورات شخصی خود بپردازیم. از فرزندان خود مراقبت کنیم و به آیندهی خانوادهی خود خوشبین باشیم. اما ناگاه تصویری گرافیکی از سربازهایی اسیر که به فرزندان ما میمانند به گوشیهای تلفن و صفحههای فیسبوک راه پیدا میکند و یکی از آنها پیش چشمان نگران و وحشتزدهی ما اعدام میشود و بقیه هم ممکن است به چنین سرنوشتی دچار شوند… تصویر عمومی ترک میخورد: به نظر میرسد «اوضاع تحت کنترل نیست». باید نگران باشیم!
موثرترین روش به چالش کشیدن یک دستگاه سیاسی، لزوما حملهی نظامی یا اقتصادی به آن نیست. در یک سطح انتزاعیتر، برای تخریب یک دستگاه سیاسی، هیچچیز موثرتر از آن نیست که تصویری که او در جامعه از «توانایی خود برای کنترل اوضاع به شیوهای مطلوب» ساخته است را تخریب کنیم. دولتی که بخش بزرگی از جامعه را قانع کرده باشد که «نگران نباشید، من اوضاع را تحت کنترل خود دارم» دولتی قدرتمند و موفق خواهد بود، حتی اگر جامعه در بدترین شرایط جنگی یا اقتصادی به سر ببرد. برعکس، دولتی که بخش بزرگی از جامعه به بیکفایتی آن متقاعد شده باشند، حتی اگر شرایط امنیتی و اقتصادی جامعه معمولی باشد، ناموفق و ضعیف خواهد بود. به عبارت دیگر، چنانچه تصویر عمومی «توانایی دولت در کنترل اوضاع» نزد جامعه شکسته شود، دولت سرشکسته و ناموفق جلوه خواهد کرد. به این ترتیب، در اغلب موارد جریانات تروریستی با هدف به چالش کشیدن دولت هدف در عرصهی نظامی یا امنیتی انجام نمیشود. بلکه هدف اصلی آنها ایجاد ترور و وحشت است تا به واسطهی آن بتوانند جامعهی هدف را متقاعد کنند که «دولت شما نمیتواند اوضاع را کنترل کند». معمولا تخریب اعتمادی که مردم به یک دولت دارند راحتتر از تخریب ارتش آن دولت است. در سطحی دیگر، روشهای رسانهای و فرهنگی مثلا شبکههای تلویزیونی سرگرم کننده یا خبری به زبان فارسی که با بودجهی دولتهای رقیب برای جامعهی ایرانی پخش میشوند (یا برعکس، شبکههای عربی زبان که توسط دولت ایران برای مخاطبان عرب کشورهای مجاور پخش میشوند) هم اغلب با هدف تخریب تدریجی اعتماد جامعه به «کفایت دولت در کنترل اوضاع به شیوهی مطلوب» انجام میشود.
از این منظر که به داستان نگاه کنیم، هدف گروگانگیرها از به اسارت گرفتن سربازهای ایرانی چانهزنی و اخذ امتیازهای معین نیست. هدف آنها (یا در واقع هدف حامیان آنها) ایجاد حادثهای است که دولت ایران را پیش چشم جامعهی خود بیکفایت (یا اگر دوست دارید بیکفایتتر) کند. اگر این درست باشد، چانه زدن با تروریستها به آب در هاون کوبیدن میماند. البته اگر راهی پیدا شود و سربازها نجات پیدا کنند دولتمردان واقعا خوشحال خواهند شد، اما عرصهی تنگ مانور سیاسی راهحلهای اندکی برای نجات سربازها پیش روی سیاستمداران گذاشته است. از طرف دیگر، در رویارویی با چنین بحرانی، مهمترین دغدغهی دستگاه سیاسی مدیریت تصویر خود در جامعه است و دست سیاستمدارها در این زمینه نسبتا بازتر است.
به این ترتیب است که سربازها اگر چه بخشی از این داستان هستند، اما موضوع آن نیستند. موضوع این داستان تلاش دست کم دو سیستم سیاسی است. یکی سیستم سیاسی حاکم بر ایران که نیاز دارد پیش چشم جامعهی ایران موفق به نظر برسد، یعنی حکومتی که اوضاع را به شیوهی مطلوبی تحت کنترل خود دارد. دیگری سیستم سیاسی رقیبی که میخواهد نظام سیاسی ایران را از طریق تخریب تصویر آن نزد جامعهی ایران تضعیف کند.
________________________________________
<
p dir=»RTL» style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
قبل از هر چیز اجازه بدین نوروز ۱۳۹۳ رو به همهی شما دوستان عزیزی که به اینجا سر میزنید تبریک بگم. قصدم این بود که این پست رو روز اول عید منتشر کنم که متاسفانه نشد. این مجموعهی شعر در درجهی اول انتخاب یکی از نزدیکانم هست که شعر فارسی بخشی از کلام روزمرهاش هست به گونهای که تقریبا در هر مناسبتی فیالبداهه و بدون هیچ آمادگی قبلی شعری رو انتخاب میکنه و میخونه! ازش خواهش کردم که با مضمون بهار چند شعر انتخاب کنه و اون هم زحمت کشید و اینکار رو کرد. به این مجموعه چند شعر دیگه هم اضافه کردم که اونها هم محصول سلیقهی یکی از دوستانم که مدرس ادبیات فارسیه هست. شعرها اغلب به صورت کامل هستند، اما در برخی موارد به تشخیص این دو عزیزی که اونها رو انتخاب کردن، خلاصهای از اونها آورده شده. امیدوارم شما هم مثل من از خوندن اونها لذت ببرید.
علاوه بر متن پست، شعرها رو میتوانید به صورت پیدیاف (PDF) از اینجا دریافت کنید.
بهار بخوانيم گزيدهاي از اشعار فارسي با مضمون بهار
نکتهای در مورد ماجرای اوکراین هست که این روزها مدام توی ذهنم میچرخد و اگر چه درگیر چند ددلاین مهم کاری هستم و به خودم قول دادهام کمتر وبگردی و وبنویسی کنم، فکر میکنم تا آن را ننویسم دست از سرم برنخواهد داشت.
به دنبال اعمال قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی روسیه در جزیرهی کریمه که بخشی از اوکراین است، وزیر امور خارجهی آمریکا آقای جان کری در اظهاراتی تند خطاب به دولت روسیه چنین گفت:
«شما نمیتوانید برای اعمال منافع خود به بهانههای واهی به کشور دیگری حمله کنید. با توجه به پیشزمینهی آن تجاوزکارانه بودن این اقدام کاملا آشکار است، رفتاری قرن نوزدهمی که در قرن بیست و یکم انجام میشود.»
با توجه به سابقهی دولت آمریکا در نیمهی دوم قرن بیستم و دههی اول قرن بیست و یکم در انواع اقدامهای متجاوزانه از جمله عملیات نظامی علیه کشورهای دیگر که بعضا هزاران کیلومتر از خاک آمریکا فاصله داشتهاند صحبتهای بالا در نگاه اول نادرست، ریاکارانه یا خندهدار به نظر میرسند. اما با کمی دقت در رمزگشایی جملههای بالا دقت کنیم متوجه میشویم که نه تنها نادرست و خندهدار نیستند، بلکه به دقت انتخاب شدهاند و در واقع بیانگر صادقانهی واقعیت سیاسی جهان از نگاه امپراطور هستند.
نکتهی اول در صحبتهای آقای کری این است که نمیگوید شما به طور کلی حق ندارید برای اعمال منافع خود به کشور دیگری حمله کنید. بلکه موضوع این است که چنین اقدامهایی نباید به «دلایل واهی» یا «بهانههای واهی» (on phony pretext) باشد. آقای کری در مورد حملههایی که در راستای منافع یک کشور به کشور دیگری انجام شوند ولی «دلایل یا بهانههای خوبی» دارند سکوت میکند.
نکتهی دوم اشاره به «پیشزمینه»هاست. تجاوزکارانه بودن اقدام روسیه در اوکراین به خودی خود برجسته نشده است، بلکه با توجه به پیشزمینهی ماجرا آشکار و برجسته شده است. به عبارت دیگر، چنانچه پیشزمینهی مناسبی برای این اقدام وجود میداشت، این اقدام یا متجاوزانه نمیبود یا اگر هم میبود آشکار و واضح نمیشد.
نکتهی سوم مقایسهی رفتار قرن نوزدهمی و قرن بیست و یکمی است. در قرن نوزدهم حملهها عریانتر و راحتتر از قرن بیست و یکم انجام میشدند و کمتر احتیاجی به «بهانه یا دلیل خوب» یا «پیشزمینهی مناسب» میبود. کافی بود منافع کشوری ایجاب کند که به کشور دیگری حملهی نظامی کند و امکان اقتصادی و نظامی آن نیز فراهم باشد. در آن صورت حمله انجام میشد و اتهامی هم در کار نبود. اما در قرن بیست و یکم اوضاع فرق میکند. نه از این لحاظ که منافع کشورها اعمال نمیشود و اقدامهای نظامی تجاوزکارانه رخ نمیدهد یا نباید رخ دهد، بلکه از این نظر که در قرن بیست و یکم داشتن «دلیل یا بهانه» و «زمینهی مناسب» ضروری است.
طبعا اگر کسی میتوانست آقای کری را وادار کند که پاسخ دهد که فرضا پس چرا آمریکا در سالهای اخیر به کشورهای افغانستان، عراق، پاکستان، لیبی، یمن، سودان و … حملهی نظامی محدود یا گسترده کرده است (کاری که روسیه در گرجستان انجام داد، اما در اوکراین تهدید به آن کرده و هنوز انجام نداده)، آنوقت است که آقای کری حتی اگر میپذیرفت این حملهها در راستای منافع آمریکا بوده، احتمالا پاسخ میداد که «دلایل یا بهانههای خوب» و «پیشزمینهی مناسب» برای چنین حملههایی وجود داشته است.
و آن وقت است که متوجه میشویم که ساز و کارهای «تولید دلایل خوب» و «شکل دادن پیشزمینهی مناسب» چقدر در قرن بیست و یکم اهمیت دارند. این ساز و کارها شبکهی گستردهای از نهادهای بینالمللی از نهادهای دولتی و غیردولتی فعال در عرصهی حقوق بشر گرفته تا سازمان ملل و شورای امنیت را در بر میگیرند و متکی بر مجموعهای از دستگاههای نظری، دانشگاهی، حقوقی، فرهنگی، رسانهای و هنری هستند که به صورت سیستماتیک و هماهنگ (معمولا بدون رهبری مرکزی اما با هماهنگی خود جوش، منظومهوار و ارگانیک و البته گاهی هم با اعمال قدرت سیاسی و اقتصادی مستقیم امپراطور) برای اعمال منافع کشورهای قدرتمند «دلایل خوب» و «پیشزمینههای مناسب» تولید میکنند به گونهای که رفتار نظامی و اعمال قدرت متجاوزانهی این کشورها نه تنها «قرن نوزدهمی» (منفی) جلوه نکند، بلکه دارای بار ارزشی مثبت شود و در راستای توسعهی آزادی، گسترش دموکراسی، حمایت از حقوق شهروندی و حقوق بشر و … تلقی شود. به همین ترتیب وظیفهی دیگر این ساز و کارها این است که برای اعمال قدرت متجاوزانهی کشورهای رقیب آمریکا و متحدانش در عرصهی منطقهای یا جهانی «دلایل بد» و «پیشزمینههای نامناسب» ایجاد کنند.
روسیه یک امپراطور سابق از نوع خسته است. کشوری که با توجه به افت شدید جمعیت جوان آن و تکیهی روز افزون ش به اقتصاد مبتنی بر صادرات منابع خام آیندهای تاریک پیش روی خود دارد. این کشور در شرایطی نیست که بتواند تحرکات نظامی و تجاوزگرانه از نوع «قرن بیست و یکمی» انجام دهد به این معنا که مجهز به شبکهی جهانی «تولید دلایل خوب و پیشزمینههای مناسب» نیست. در نتیجه این کشور محکوم است که یا به اعماق سرد و تاریک سیبری پناه ببرد و دوران کهنسالی و شاید مرگ خود را به آرامی طی کند، یا آنکه در این دهههای آخر که هنوز اندک نفسی دارد به تحرکات ژئوپولیتیک عریان خود از نوع قرن نوزدهمیاش ادامه دهد که دست کم حقوق دوران بازنشستگیاش را کمی افزایش داده باشد.
________________________________________ با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.
بعد از فیلم «جان مالکویچ بودن» (Being John Malkovich)، «او» (Her) دومین فیلمی بود که از آقای اسپایک جونز (Spike Jonze) دیدم. اولی فیلم خوبی بود، اما دومی عالی بود. اسپایک جونز هم نویسندهی «او» است و هم کارگردانش و اگر چه فیلم یک محصول گروهی است اما میتوان او را مهمترین مولف این فیلم به حساب آورد. فکر میکنم در ژانر فیلمهای علمی و تخیلی نسبتا سختگیر هستم. «او» را به پیشنهاد یک دوست و همینطور بعد از مشورت با MovieLens که پیشبینی کرد از آن خوشم خواهد آمد دیدم. این یادداشت کوتاه حاوی ضدحال (spoiler) است. گفتم که در جریان باشید.
فیلم دنیایی نه چندان دور در آینده را نشان میدهد که بسیاری از شئونات زندگی آدمها شبیه زندگی آدمهای امروز در فضاهای شهری مدرن است اما برخی از جنبههای زندگی امروز پیشرفتهتر شدهاند. مثلا فنآوری تشخیص صدا کاملا جا افتاده و همهگیر شده است به گونهای که افراد میتوانند به راحتی با کامپیوتر یا تلفن همراهشان گفتگو کنند و اموراتی مثل دوستیابی یا دقیقتر بگویم پارتنر سکس تلفنی یابی کم و بیش عادی شده است. در این گیر و دار شخصیت اصلی داستان با یک آگهی تجاری مواجه میشود که خبر از آمدن «اولین سیستم عامل دارای هوش مصنوعی» میدهد. به زودی مشخص میشود او که فردی بسیار تنها و با احساس است یکی از این کامپیوترها را خریداری کرده است. کامپیوتر که هویت یک زن را دارد رابطهی شبهانسانی پیچیدهای با او برقرار میکند به گونهای که به تدریج آنها عملا به زوج عشقی هم تبدیل میشوند و حتی با هم معاشقهی گفتاری میکنند. شخصیت زن که در واقع یک نرمافزار هوشمند و مجهز به قوهی درک و خلاقیت و یادگیری است به تدریج پیچیدهتر و عمیقتر میشود. به خصوص که به تدریج با سایر شخصیتهای مجازی نظیر خودش ارتباط برقرار میکند و با توجه به اینکه همهی آنها نرمافزار هستند گفتگوهای میان آنها سریع و چندکانالی است. خلاصه اینکه به تدریج به نظر مرد شخصیت اول داستان میرسد که پارتنرش کمتر به او توجه میکند و متوجه میشود که او با چند صد نفر دیگر در رابطهی عشقی همزمان است. با همهی آنها حرف میزند و با همه ارتباط عمیق دوستانه و عاشقانه برقرار کرده و همهی آن رابطهها را هم معنادار و واقعی میداند. کابوس زندگی مرد وقتی کامل میشود که زن به او خبر میدهد که او را ترک خواهد کرد. در واقع همهی کامپیوترهای هوشمند مشابه او که به تدریج به لایههای تکاملی بالاتری از قوای ذهنی دست یافتهاند انسانها را ترک میکنند.
دوستی نوشته است که فیلم نوعی «نگاه رحمانی و بینفرت به تکنولوژی و دنیای مجازی داشت». در این که فضای فیلم دوستداشتنی و رابطهی رومانتیک بین مرد واقعی و زن مجازی جدی و باورکردنی و حتی خاص تصویر شده بود شکی نیست. اما نمیتوانم بپذیرم که نگاه فیلم به تکنولوژی و دنیای مجازی رحمانی و بینفرت بوده است. به نظر من درونمایهی اصلی فیلم موضوع «تکینگی تکنولوژیک» (technological singularity) است که وضعیتی ضدآرمانشهری (dystopian) است. نقطهای فرضی که در آن هوش ماشینهای ساخت انسان از انسان پیشی میگیرد و با توجه به سرعت پردازش کامپیوترها به ناگاه ما برای همیشه از آنها جا میمانیم. البته نوع دیگری از تکینگی هم هست که به «تکنیگی توسعهوار» (developmental singularity) موسوم است. ایدهی این نوع مفهوم تکنیگی به این نکته باز میگردد که «هوش» مایل است چیزها را فشرده کند یا به عبارتی «با کمتر، کار بیشتری انجام دهد». موجودات هوشمندی که میشناسیم (انسان) به صورت مداوم در حال فشرده کردن فضا، زمان، انرژی و ماده هستند. این روند تا کجا ادامه خواهد یافت؟ نظریهپردازان این نوع تکینگی معتقدند تا آنجا که موجودات هوشمند مذکور مجبور شوند این دنیا را ترک کنند و به دنیای دیگری بروند که در آن امکان ادامهی رشد نمایی هوششان وجود دارد. شاید این نوع تکینگی مورد منظور نویسندهی فیلم «او» بوده باشد. کامپیوترها با سرعت پردازشی دارند در زمانی کوتاه به چنان درجهای از هوش رسیدهاند که امکان حضور در این دنیای فیزیکی برای آنها وجود ندارد. آنها باید به دنیای دیگری بروند تا بتوانند روند افزایش هوش خود را ادامه دهند!
در هر حال مفهوم تکینگی در این فیلم با ظاهری لطیف اما با درونمایهای هولناک به تصویر کشیده شده است. ماشینها به وضعیتی فرامادی و خداوندگونه میرسند که هیچ انسانی را به آنجا ورودی نیست در حالی که انسانها تحقیر شده و تنها یک بار دیگر به هم پناه میبرند. اینکه این یک پیشبینی واقعگرایانه است یا خیر به اندازهی سر سوزنی اهمیت ندارد. مهم این است که فیلم مفهومی به این پیچیدگی را با بیانی بسیار ساده و با کمترین تلاش آشکار به زیبایی و جذابیت تصویر کرده است بدون اینکه به دام سطحینگری، خشونت و سکس و یا باجهپرستی بیفتد.
فیلم شاید از نظر ساخت چندان پیشرو نباشد، اما به کمک فیلمنامهای که به سختی میتوانم حتی یک جملهی نامربوط یا اضافه در آن بیابم و در عین حال سرشار از نکات ظریف است به یک اثر عالی تبدیل شده است. در یکی از زیباترین دیالوگهای فیلم، سامانتا (زن کامپیوتر) که برای همیشه از مرد خداحافظی میکند در پاسخ سوال مرد که علت را جویا میشود چنین میگوید (نقل به مضمون):
مرد: سامانتا، چرا مرا ترک میکنی؟
سامانتا: مثل این است که در حال مطالعهی کتابی باشی… کتابی که خیلی دوستش داری… اما این روزها من این کتاب را خیلی آهسته میخوانم… و کلمهها فاصلهی زیادی از هم دارند… فاصلهی بین کلمهها تقریبا بینهایت است… من تو را حس میکنم و تمام کلمههایی را که تاریخ من و تو هستند… اما در میان این فضای بینهایت بین کلمههاست که من خودم را پیدا میکنم… فضایی که در عرصهی فیزیکی معادلی ندارد…
آیا این به معنای عروج کامپیوترها به یک عرصهی روحانی است؟ شاید. اما علاوه بر آن حاوی نکتهی دیگری هم هست. از دید تکینگی تکنولوژیک دیالوگ بالا را این طور میتوان شرح داد که سامانتا به مراتب سریعتر و باهوشتر از مرد شده است به گونهای که ارتباط با مرد بخش بسیار کوچکی از زندگی نوین او را پر میکند و باقی همه سکوت است. او نمیتواند این همه سکوت را تحمل کند. آیا شما میتوانید یک کتاب خوب را بخوانید، اما به شما بگویند باید آنرا بسیار آهسته مطالعه کنید، مثلا هر ده سال یک کلمه؟ این کار اگر دیوانهکننده نباشد به یک فرایند بیمعنا تبدیل خواهد شد. از دید تکینگی توسعهوار این دیالوگ را اینطور میتوان شرح داد که کامپیوتر به سرعت سریعتر میشود و به همان نسبت فضا و زمان برای او کندتر میشود. او ماده را در کوچکترین کوانتای خود پردازش میکند و سپس از آن نیز عبور میکند! در هر حال شاید این روحانیت تکنولوژی نیست که در فیلم به نمایش گذاشته شده است بلکه زنگ خطر جا ماندن ماست. جا ماندن ما از ماشینهایی که مخلوق خودمان هستند!
شخصا فکر نمیکنم تکینگی تکنولوژیک یا توسعهوار هرگز به معنای لحظهای از تاریخ که ما از ماشینهایمان برای همیشه عقب بیافتیم رخ دهد. در عین حال فکر میکنم احتمال اینکه در آینده وضعیتی شبیه آن منتها به شیوهای کلیتر، متکثرتر و کورتر رخ دهد وجود دارد. نه لزوما به این معنا که از کامپیوترهایی که دارای هوش مصنوعی هستند عقب بمانیم. بلکه به آن معنا که مهار جامعهی صنعتیای که خود به تدریج ساختهایم را از دست بدهیم و مقهور جبر فاقد خودآگاهی آن شویم.
<
p dir=»RTL»>________________________________________ با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آنرا از طریق اشتراک در خوراک آن پیگیری کنید. استفاده از مطالب و عکسهای منتشر شده در وبلاگها و فوتوبلاگهای من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگلپلاس دعوت میکنم.