اسرائيل گوساله‌ی سامری است

در پست قبلی به شعری اشاره‌ کردم به نام «اسرائيل گوساله‌ی سامری است» (Israel is the golden calf) سروده‌ی یک شاعر یهودی آمریکایی به نام «کوین کوال» (Kevin Coval)احسان زحمت ترجمه‌ی کامل آن‌را کشید که بعد از ویرایش و کمی تغییرات این‌جا منتشر می‌کنم.

اصل شعر را به انگلیسی این‌جا ببینید. در ضمن اگر برای بهتر شدن شعر پیشنهادی دارید لطفا در کامنت‌ها ذکر کنید.

اسرائيل گوساله‌ی سامری است

تیشا بآو یادبودی دروغین است.

ما یهودیان هنگامی که به پرستش بت‌ها روی آوردیم
سرگردانی در صحرا را پذیرفتیم.

ابراهیم
در دکان پدرش، کمر به شکستن بت‌ها بست
چرا که باور داشت
خدا یکتاست.

امروز همچون صد سال اخیر
بزرگترین ظلمی که بر ملت یهود می‌رود
پذیرش این یادبود دروغین
و پرستش کشور اسرائیل است.

اسرائیل؛ بت
اسرائیل؛ خدای دروغین
اسرائیل؛ گوساله‌ی سامری

تئودور هرتزل بنیان‌گذار صهیونیسم مدرن
و یهودی سکولار مجار که به آلمانی‌ سخن می‌گفت
در خاطراتش در ۱۸۹۵ به «بومیان فلسطین» اشاره کرد
– یعنی مردمانی در فلسطین وجود داشتند و فلسطینی نامیده می‌شدند
او نوشت:
«باشد که تلاش کنیم که جمعیت فقیرشان را به پشت مرزهایمان برانیم
و اشتغال در کشورمان را از آن‌ها دریغ کنیم».

و این‌گونه شروع می‌شود
و ادامه می‌یابد
تصاحب سرزمینی که از آن ما نیست

یهودیانی که آسوده در اروپا زندگی می‌کنند
ذهن‌هایشان مسخ قدرت‌های امپریالیستی‌ای است
که پرچم‌هایشان را به اهتزاز در می‌آورند
و از آن‌ها می‌آموزند

ما به پرچم‌ها رشک می‌ورزیم،
و می‌خواهیم پرچم خود را
به اهتزاز درآوریم.

مردان یهود، تحت تاثیر نخوت اروپاییان
پدران اسرائیل شدند. آن‌ها پدربزرگ‌های نژادپرستی هستند
که بر سر میزهای شام ما،
و در رأس کشور ما،
و در مسند راهکارهای دوکشوری می‌نشینند.

آن‌ها همان دروغ‌ها و تاریخ‌های کذبی را تکرار می‌کنند
که در ۱۸۹۷ در بازل سوییس،
در اولین کنفرانس صهیون بر زبان آوردند
دروغ‌هایی که امروز نیز ورد زبان‌شان است

هرتزل نوشت اسرائیل یک مستعمره
و بخشی از دیوار دفاعی اروپا در آسیا خواهد بود
پایگاه مرزی تمدن در مقابل بربریت.

به شما پدر اسرائیل را معرفی می‌کنم
و پدرانی که او پدرشان بود،
و پدران بعد از او.

اسرائیل؛ جانورصفت و کند ذهن

شما یک امپراطوری به وجود آوردید
همچون آمریکا و اروپا
و ۱/۸ میلیون فلسطینی را در گوشه ای از غزه زندانی کردید،
و آن‌ها را در بیمارستان‌ها و مدارس بمباران کردید.

و عاقبت موفق شدید برای خودتان یک نسل‌کشی دست و پا کنید،
یک پاکسازی نژادی؛ برای خود خودتان
یک هولوکاست؛ سند خورده به نامتان
این کاری است که شما انجام می‌دهید.

شما مردمی را از سرزمینشان جدا می‌کنید

ای جالوت‌ها!

اسرائیل گوساله‌ی سامری است

اسرائیل خدایی دروغین است
ما می‌پرستیم. {worship}
ما جنگ‌افروزی می‌کنیم. {war/ship}

این چیزی است که اتفاق می‌افتد
هنگامی که کشوری برپا می‌کنید
و مرزهای جدیدی بر آن می‌بندید

و هنگامی که خود را
در تعارض با دیگری تعریف می‌کنید
وقتی دیگری می‌شوید

اسرائیل! من هیچ ‌جایی دور میز شام تو نمی‌خواهم
من غذایم را با همان گوییوم‌ها {لغت اهانت‌آمیز عبری برای غیر یهود، چیزی شبیه عجم در نزد اعراب}
که تو از آن‌ها متنفری، می‌خورم
یا این‌که تنها غذا خواهم خورد

من «عالیة» را نمی‌خواهم
گستاخی صعود کردن
به مکانی بلندتر
مکانی که همین حالا در آن زندگی هست
و عشق
و نسل‌ آدم‌هایی
که ما نابودشان می‌کنیم.

شهر صلح تو
شهری پر از مرگ است
من شهروندیت خود را باطل می‌کنم.

ما مردمانی آواره‌ایم
که سرنوشتمان سرگردانی است
تا همه‌ی جهان را خانه کنیم
برای خود، و برای دیگران
تا همه جا را
اورشلیم بنامیم
نه تنها یک قطعه زمین را.

اورشلیم یک استعاره است
ای سطحی‌نگران!
ای نژادپرستان!
ای تقلیدگران نسل‌کشان اروپایی/آمریکایی!
ای دیوانگان!

موهبت ما این بود که هر مکان ناپاکی را مقدس کنیم.
نه یک قطعه زمین، که همه‌ی سرزمین‌ها را
نه یک قوم، که تمامی مردمان را
ما انتخاب شده بودیم که سرگردان باشیم
منجی یک شخص نیست، یک آینده است

ما برای رسیدن به مسیح
نه یک شخص که یک عصر
تلاش می‌کنیم.

اسرائیل! تو یک امپراطور هستی
تو کلاهک و جنگ‌افزارداری
و برای جداسازی  به کار می‌بریشان،
و تخریب خانه‌ها و خانواده‌ها
و تفکیک انسان‌ها و نفس‌هایشان
آب تو خون است
و غزه، اتاقک گازی است
که فلسطینیان را در آن حبس کرده‌ای.

اسرائیل! تو گوساله‌ی سامری هستی
ولی من همچنان یک یهودی‌ام
و شما بنی‌اسرائیل را می‌بینم،
که مقابل بت‌هایتان سجده کرده‌اید.

بت‌هایتان را بکشید!
بت‌هایتان را به درک بفرستید.

هر جوان
هر یهودی جوان
هر کس که نام او نتانیاهو نیست
هر کس که یک نخست وزیر اسرائیلی جنایتکار جنگی نیست

به ما دروغ گفته‌اند
از ما سواستفاده کرده‌اند
ما را بدون چاره گذاشته‌اند

یهودیت شما،
بسته به وفاداری خدشه‌ناپذیرتان به کشوری،
که به نام شما جنایت می‌کند نیست.

اسرائیل یک آیین نیست
اسرائیل گوساله‌ی سامری است
و خداوند
کودکی در غزه است.

این هولوکاست است
این نسل کشی است
این پاکسازی قومی است
این همه‌ی آن چیزهایی است
که بیش از این نباید باشند.

اسرائیل من از تو متنفرم.

امروز در تیشا بآو
من برای فلسطین،
و برای غزه،
عزاداری می‌کنم.

صهیونیسم، نژادپرستی است.
از آمریکا بپرس که چه رخ خواهد داد
هنگامی که ایده‌ی بنای کشوری را
بر برتری عده‌ای بر انسانیت همگان قرار دهی.

بومیان کجایند؟
همه‌ی بومیان این کشور،
این شهر،
اسرائیل؟

من برای اخلاق یک مردم عزاداری می‌کنم
برای یک جهان،
برای کشور‌ها، اینجا یا آن‌جا

من عزاداری می‌کنم؛
برای زندگی‌هایی که در زندان‌ها پژمرده می‌شوند
زندان‌هایی که برای سیاهان و رنگین‌پوستان در آمریکا ساخته شدند
من عزاداری می‌کنم
برای زندگی‌هایی که در زندان‌های بدون سقف غزه از دست می‌روند.

همین جنگ، هر روز در سرتاسر دنیا
فقرا و کارگران و بومیان را هدف قرار می‌دهد
و امروز قرعه به نام فلسطین افتاده است.

من امشب سوگوارم
اما فردا صبح،
دوباره مقاومت خواهم کرد
همراه با آن‌ها که طرف زورگویان نیستند
و آن‌ها که طرف سفیدپوستان نیستند

اسرائیل! خداوند کودکی است
در غزه، در فلسطین
که امروز بیدار می‌شود
تا تو را بلرزاند و با خاک یکسان کند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

Advertisements

بهار بخوانیم

قبل از هر چیز اجازه بدین نوروز ۱۳۹۳ رو به همه‌ی شما دوستان عزیزی که به این‌جا سر می‌زنید تبریک بگم. قصدم این بود که این پست رو روز اول عید منتشر کنم که متاسفانه نشد. این مجموعه‌ی شعر در درجه‌ی اول انتخاب یکی از نزدیکانم هست که شعر فارسی بخشی از کلام روزمره‌‌اش هست به گونه‌ای که تقریبا در هر مناسبتی فی‌البداهه و بدون هیچ آمادگی قبلی شعری رو انتخاب می‌کنه و می‌خونه! ازش خواهش کردم که با مضمون بهار چند شعر انتخاب کنه و اون هم زحمت کشید و این‌کار رو کرد. به این مجموعه چند شعر دیگه هم اضافه کردم که اون‌ها هم محصول سلیقه‌ی یکی از دوستانم که مدرس ادبیات فارسیه هست. شعرها اغلب به صورت کامل هستند، اما در برخی موارد به تشخیص این دو عزیزی که اون‌ها رو انتخاب کردن، خلاصه‌ای از اون‌ها آورده شده. امیدوارم شما هم مثل من از خوندن اون‌ها لذت ببرید.

علاوه بر متن پست، شعرها رو می‌توانید به صورت پی‌دی‌اف (PDF) از این‌جا دریافت کنید.

بهار بخوانيم
گزيده‌اي از اشعار فارسي با مضمون بهار

به خواندن ادامه دهید «بهار بخوانیم»

روزهای نفت و غبار – قسمت اول

مصاحبه داشتم. طرف‌های غروب بود. کمی هیجان داشتم. اما در مجموع خونسرد بودم. من که قصد نداشتم وارد صنعت نفت شوم. من کار خودم را داشتم در حوزه‌ای که هیچ ربطی شاید به نفت نداشت. همه چیز به صورتی غیرمنتظره پیش آمده بود. وسوسه شده بودم که امتحان کنم. اپلای کنم و در فرایند استخدامی این شرکت بین‌المللی شرکت کنم که ببینم «چطوریه». وقتی اپلای کردم رزومه‌ام را زیاد روتوش نکردم. مرتبش کردم، اما وسواس نشان ندادم. موضعم این بود: همینه که هست!

وقتی برای اعلام تاریخ مصاحبه تماس گرفتند چندان تعجب نکردم. باز هم موضعم این بود. همینه که هست، با من مصاحبه نکنند پس با کی می‌خواهند مصاحبه کنند؟ نه این‌که فکر کنم خیلی مورد خاصی هستم، بلکه از این نظر که شکمم سیر بود. دنبال این کار نبودم. برای تفریح و از سر کنجکاوی اپلای کرده بودم. یعنی راستش را بخواهید، شکمم هم چندان سیر نبود. سرخوش بودم. کاری که داشتم درآمد چندانی نداشت. با این‌حال راضی بودم و خوشحال. بگذریم.

به هر حال آن روز که چند دقیقه به وقت مصاحبه مانده بود استرس کمی داشتم. یک دانه نوشیدنی انرژی‌زا زدم که دز کافئین سرحالم کند و هوشیارتر. دوپینگ کردم به نوعی. داخل ساختمان شدم. شرکت شیک و مرتب بود. کارکنان میز پذیرش ایرانی بودند، اما فضای شرکت خارجی بود. آن موقع‌ها خبری از کارت‌های دسترسی الکترونیک نبود. گفتم با فلانی قرار دارم و راهنمایی‌ام کردند به دفتری که مربوط به «استخدام کننده» یا به قول خودشان رکروتر recruiter بود.

رکروتر یک آقای اندونزیایی بود. دفتر دائمی در تهران نداشت. بلکه هر از چندی که تعداد متقاضیان به حد نصاب می‌رسید سفری به تهران می‌کرد و با همه‌ی آن‌ها مصاحبه می‌کرد. الان از آن وقت‌ها بود. من هم یکی از مصاحبه شوندگان بودم. فضای خارجی شرکت و این واقعیت که طرف خارجی بود و به زبان انگلیسی با من صحبت می‌کرد باعث شده بود کمی جوگیر شوم. فکر می‌کردم وارد یک محیط باکلاس شده‌ام. با محیط‌های کاری ایرانی فرق می‌کرد. تصورم از خارجی‌ها و محیط‌های کار خارجی این بود. دست خودم نبود. خارجی ندیده بودم. اما به هر حال خودم را نباختم.

درست است که قصد نداشتم وارد این کار شوم، اما عزم‌ام را جزم کرده بودم که در مصاحبه پیروز شوم. برایم چالشی ایجاد شده بود. مصاحبه به زبان انگلیسی بود. اصلا در مورد محتوای مصاحبه فکر نکرده بودم. جلوی آینه تمرین نکرده بودم. حتی با دوستم که سال‌ها بود در این شرکت کار می‌کرد مشورت نکرده بودم که مثلا چه بگویم و چه نگویم. خیلی کول بودم انگار. پاسخ سوال‌های رکروتر را شکم‌سیری اما با انرژی و با روحیه دادم. از من پرسید چرا برای کار دراین شرکت اپلای کرده‌ام؟ گفتم چون دوست دارم کشورهای مختلف و فرهنگ‌های مختلف را ببینم. چون کار در محیط چند ملیتی را دوست دارم. پرسید آیا می‌دانم کار کردن در فیلدهای نفتی چگونه است؟ راستش هیچ ایده‌ای نداشتم، اما می‌دانستم کار ساده‌ای نیست. گفتم سختی‌اش برایم مهم نیست چون چالش و ماجراجویی را دوست دارم. مطمئن نبودم این حرف‌هایم صادقانه باشد. البته نادرست نبود. در واقع تا آن موقع به این صورت به این سوال‌ها فکر نکرده بودم. در نتیجه به نوعی آنی و فی‌البداهه جواب می‌دادم. اما در عین حال فکر می‌کنم همزمان سعی می‌کردم مثبت‌تر و باانرژی‌تر از آن‌چه واقعا حس می‌کردم بودم وانمود کنم. از من پرسید خودم را پنج سال دیگر در چه موقعیتی می‌بینم؟ به این سوال هم فکر نکرده بودم. برای لحظاتی غافل‌گیر شدم. جواب‌های کلیشه‌ای توی ذهنم آمدند. که مثلا مدیر فلان قسمت شده‌ام یا این‌که حقوقم فلان مقدار شده یا این‌که فلان قدر چیز یاد گرفته‌ام یا … اما هیچ‌کدام به نظرم مناسب نرسید. عاقبت پاسخ دادم دلم می‌خواهد دنیا برایم کوچک‌تر از آن‌چه امروز به نظر می‌آید شده باشد. پرسید چطور؟ گفتم وقتی در محیط چند ملیتی کار کنم، وقتی زیاد سفر کنم، وقتی به جاهای سخت و دور از دسترس بروم خود به خود این‌طور خواهد شد. این تجربه‌ها دنیا را برایم کوچکتر خواهد کرد.

سوال‌های زیادی پرسید که همه را به خاطر نمی‌آورم. بیشترشان از آن دست سوال‌هایی بودند که شاید از نظر او هم معنایی نداشتند. می‌خواست ترس من بریزد. می‌خواست راحت باشم. نمی‌خواست فیلم بازی کنم یا خجالت بکشم یا استرس داشته باشم. کارش را خوب بلد بود. اما سوال‌هایی که کلیدی بودند را می‌توانستم حدس بزنم. بعدها که خودم در موقعیتی قرار گرفتم که با چند متقاضی مصاحبه کردم فهمیدم مکانیسم کار به چه شکلی است و رکروتر به چه چیزهایی دقت می‌کند و چه طور به متقاضی یعنی به پاسخ‌هایی که می‌دهد امتیاز می‌دهد.

یکی دیگر از سوال‌هایی که پرسید این بود که چقدر حاضرم سفر کنم. آیا حاضری به همه‌ی جای دنیا بروی؟ نمی‌دانستم چه جوابی بدهم بهتر است. حسم را گفتم. همه جا دوست دارم بروم. شناختی نداشتم. دنیای نفت برایم یک تصور و یک فانتزی ناشناخته بود. اگر رکروتر همان‌موقع از من می‌خواست که تصویری که از یک چاه نفت در ذهنم دارم را برای روی کاغذ بکشم احتمالا سکته می‌کرد. چیزی شبیه یک چاه آب که تهش نفت جمع شده باشد توی ذهنم بود. به هر حال، آن موقع نمی‌دانستم وقتی می‌گوید آیا حاضری همه‌ی جهان بروی در این همه‌ی جهان لوکیشن‌هایی هست که خطر مالاریا وجود دارد و پشه‌ها از روی شلوار پوستت را می‌کنند و جاهایی هم هست که از شدت سرما محیط حفاری سرپوشیده است! این‌چیزها توی ذهنم نبود. به نظرم این‌که هر جایی در جهان بتوانم بروم هیجان‌انگیز می‌آمد و همین را گفتم. عجیب است که هنوز هم همین فکر می‌کنم. همه‌ جای جهان هیجان‌انگیز است…

مصاحبه که تمام شد بهم گفت از نتیجه‌ی آن راضی بوده و با من تماس خواهند گرفت. خوش و بشی کردیم و خداحافظی کردم. چند وقت بعد برای دور بعدی مصاحبه با من تماس گرفتند. با خودم گفتم من که نمی‌خواهم این کار را قبول کنم، اما از این مرحله هم باید با موفقیت عبور کنم. به خودم گفتم، الان وقت این‌ حرف‌ها نیست، وقتی نوبت تصمیم‌گیری واقعی رسید برای قبول کردن یا رد کردن آن وقت خواهم داشت.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

از تهران چه خبر؟ (مشاهدات یک ایرانی در تهران)

مثل خیلی از ایرانی‌هایی که در ایران زندگی نمی‌کنند از تعطیلات آخر سال مسیحی استفاده کردم برای سفری نسبتا کوتاه به ایران. در درجه‌ی اول برای دیدن خانواده و دوستان و خویشاوندان نزدیک و در درجه‌ی دوم هم به خاطر این‌که دوست دارم ارتباطم با ایران دچار وقفه نشود. زندگی کردن در خارج از ایران هر چند موقتی باشد به اندازه‌ی کافی آدم را از پیوستگی تجربه‌ی روزمره در ایران دور می‌کند. دوست ندارم این شکاف را با دیر سفر کردن به ایران عمیق‌تر کنم. آن‌چه می‌نویسم چند یادداشت کوتاه است که در همین سفر نوشته‌ام. بعضی از این یادداشت‌ها را در لحظه توی موبایلم نوشته‌ام و برخی دیگر را در ذهنم یادداشت کردم که بعدا درباره‌شان بنویسم. ساده هستند و کوتاه. جامع نیستند و همین‌ها را هم می‌شد بیشتر بسط داد، اما ارزش آن‌ها در بی‌واسطه بودن‌شان است. تجربه‌های شخصی من هستند که با چشم‌ها و گوش‌های خودم دیده‌ام و شنیده‌ام. این‌که چقدر می‌توان آن‌ها را تعمیم داد یا نداد دغدغه‌ی فوری من نیست. من نماینده‌ی نوعی شیوه‌ی زندگی شهری و خرده فرهنگ هستم و در نتیجه نوع معاشرت‌هایم، منطقه‌ی ترددم در شهر و همین‌طور فضاهای عمومی‌ای که در آن‌‌ها سیر می‌کنم با بسیاری از افرادی که شیوه‌ی زندگی و خرده فرهنگ مشابهی با من دارند بیگانه نیست. ورای این نکته فعلن نمی‌خواهم چیزی بگویم.

۱
بحث به این‌جا رسید که خیانت در روابط زناشویی انگار به موضوعی عادی تبدیل می‌شود. او که خود فردی متاهل بود معتقد بود که این مساله برای مردها قابل توجیه است. گفتم چطور؟ پاسخش این بود که نیاز جنسی مردها از احساس و عاطفه‌شان متمایز است و در نتیجه یک مرد می‌تواند با هر زنی که مایل بود بخوابد بدون آن‌که از نظر حسی درگیر شود. اما زن‌ها فرق می‌کنند. برای آن‌ها رابطه‌ی جنسی حتما همراه با گرایش عاطفی است. نتیجه آن‌که، زن نمی‌تواند بدون آن‌که به طرفش خیانت کند با فرد دیگری رابطه‌ی جنسی داشته باشد اما مرد می‌تواند. گفتم اما این شیوه‌ی استدلال یعنی چک سفید دادن به مرد برای انجام هر گونه هرزگی. مخالف بود. این هرزگی نیست، طبیعت مردهاست!

۲
– اما در رابطه‌شون هیچ عقلانیتی دیده نمی‌شه. احساس نمی‌کنم هیچ برنامه‌ی بلند مدتی داشته باشن یا این‌که حضور یکدیگر رو درک کنن. انگار فقط با هم هستن زیر یک سقف و زیر یک امضا. اما هیچ تجربه‌ی هوشیارانه‌ای با هم ندارن و به عبارتی نسبت به رابطه‌شون و پتانسیل‌های اون خودآگاه نیستن. هر کدام برای خود زندگی می‌کنن و به یک سری قواعد و مناسک هم تن می‌دن. از نظر اقتصادی و مسئولیت‌های روزمره به یک توافق (نانوشته شاید) رسیده‌اند که کارها را چطور تقسیم کنند. لزوما به هم خیانت نمی‌کنن (مطمئن نیستم) و همین. چیزی بیش از این وجود نداره یا دست کم من نمی‌تونم ببینم‌اش.
– فکر می‌کنی رابطه‌شون دوام بیاره؟ فقط چند سال از زندگی مشترک‌شون گذشته.
– بعید می‌دونم. این رابطه بعیده ادامه پیدا کنه!

۳
– من و همسرم به این نتیجه رسیدیم که رابطه‌ی آزاد داشته باشیم. یعنی من با هر کسی دلم بخواد باشم و اون هم با هر کسی که دلش خواست. اما زن و شوهریم هنوز.
– چرا جدا نمی‌شید؟
– راحتیم. دنبال درد سر نیستیم. تازه این بچه هم هست. برای اون بهتره که ما با هم باشیم.

۴
دربست گرفته بودم. برای مسیری که مقصدش یک سازمان شناخته شده بود. نزدیک شده بودیم اما راننده نشانی را نمی‌توانست پیدا کند. تلفن زدم و نشانی شهودی را پرسیدم و مشکل حل شد. پرسیدم چقدر می‌شه جناب؟

– ده تومن.

به نظرم کمی زیاد رسید. اما باور کردم. بالا شهر بود و تاکسی‌های دربست هم گران شده بودند. داشتم می‌شمردم که راننده گفت:

– در واقع شش تومان می‌شه. اما چون آدرس رو پیدا نکردین ده تومن!

این حرفش زور داشت. نگاهی بهش انداختم. شش تومن بهش دادم و دو تا دوهزارتومانی که توی دستم بود را ریز ریز پاره کردم و پرت کردم توی صورتش. گفتم بفرمایید!

نه. این‌کارو نکردم. همون اول ده هزار تومن رو بهش دادم. اگه قرار بود رفتار تندی با کسی یا چیزی بکنم، جاهای مهم‌تری وجود داشت که می‌تونستن از خشم من بهره‌مند بشن.

۵
حرف نمی‌زد. گفت داغونم امروز. سیگاری درآورد و آتش کرد. تک زده بود به دیوار و به جایی دور نگاه می‌کرد. ازش چند تا عکس گرفتم.

20140103-L1000667

۶
یک راننده‌ی تاکسی که این اقبال را داشتم که تنها مسافرش باشم در طول مسیر به این نکته اشاره کرد که زمستان‌ها هر روز یا دست کم هفته‌ای سه بار کله‌پاچه می‌خورد. وقتی تعجب مرا دید توضیح داد بین اعضای بدن گوسفند و بدن انسان یک رابطه‌ی تقریبا یک به یک وجود دارد و بدن گوسفند از بسیاری جهات مشابه بدن انسان است. به همین دلیل هر قسمتی از بدن گوسفند را که بخوری، همان قسمت در بدن انسان تقویت می‌شود. مثلا خوردن چشم باعث بهتر شدن دید آدم می‌شود، خوردن پاچه‌ باعث می‌شود استخوان‌های پا محکم‌تر شوند و خوردن دل و جگر هم به قلب و کبد کمک می‌کند. می‌گفت روی خودش هم به خوبی جواب داده. ظاهرا دستش چند سال پیش شکسته و از آن به بعد خودش را بسته به پاچه و اگر چند روز پاچه نخورد دستش درد می‌گیرد.

این را قبلا از هم از زبان بی‌بی‌ حکیم‌های فامیل شنیده بودم اما این دوست ما علمی‌تر صحبت می‌کرد و ادبیات مدرنی داشت. حدس زدم احتمالا از تحصیلات دانشگاهی نیز بهره‌مند است. در پاسخ به سوال من که مایل بودم بدانم با توجه به تفاوت سیستم گوارش انسان و گوسفند، سیراب شیردون برای کجای بدن انسان مفید است سکوت کرد.

۷
– شکلات گلاسه لطفا. آها راستی. شکلات گلاسه رو با کاکائو درست می‌کنید یا مایع آماده بهش می‌زنید؟ … … پس شکلات‌ گلاسه رو عوض کنید، کافه گلاسه می‌خورم. اما لطفا کافه گلاسه رو با نسکافه نزنید، اسپرسو باشه. شکر هم بهش نزنین. یه شات اسپرسو و یه مقدار بستنی. دست شما درد نکنه.

چند دقیقه‌ای با مدیر کافی‌شاپ مشورت کرد. یک‌بار دیگر آمد و پرسید: تلخ می‌شه‌ها. اشکال نداره؟

– بزن. دستت درد نکنه… اصلش همونه!

۸
برای اولین بار رفتم و از موزه‌ی ملی جواهرات ایران دیدن کردم. جالب بود. مرتب بود، بازدید کننده زیاد داشت و چندین راهنمای حرفه‌ای هم به صورت رایگان تمام موزه را که متشکل از یک اتاق بزرگ و چندین ویترین بود برای بازدیدکننده‌ها شرح می‌دادند. خانم راهنما داشت تاج‌ها و سرویس‌هایی را نشان می‌داد که بنا به گفته‌شان مورد استفاده‌ی فرح پهلوی بوده‌اند. یکی از خانم‌هایی که در میان بازدید کننده‌ها بود گفت: کاش یکی از اینا هم مال من بود!

خانم راهنما گفت: خانم جان این‌‌ها هم همه‌اش مال شماست. فقط این‌جا توی موزه ما برای شما نگهداری‌شون می‌کنیم. این‌ها اگر در خانه‌ی شما بودند مدام نگران امنیت‌شان می‌بودید.

حرف حسابی بود. موقع بیرون آمدن مجموعه‌ی کارت پستال‌های موزه را خریدم. ۴۸ کارت پستال به قیمت ۵۰۰۰ تومان. فروشنده می‌گفت چاپ قدیم است و امروز دیگر به این قیمت چاپ مجدد نخواهد شد. توی تاکسی متوجه شدم تمام کارت‌ها توضیح کوتاهی هم دارند در شرح نوع جواهرهای به کار رفته و این‌که توسط کدام پادشاه یا ملکه مورد استفاده قرار گرفته است. جالب بود که در همه‌ی توضیح‌ها هیچ اشاره‌ای به خاندان پهلوی نشده بود در حالی که تا انتهای سلسله‌ی قاجار اسم پادشاه آورده شده بود. حدسم این است که احتمالا یک مدیر سلطنت‌طلب با حذف نام فرح و پدر و پسر پهلوی از کارت‌ پستال‌های چاپ بانک مرکزی جمهوری اسلامی زندگی پر تجمل شاهان پهلوی را از تاریخ حذف کرده است. زودی بگردین پیداش کنین!

۹
– به جای این‌که اتوبان‌ها را دو طبقه کنن، باید خط‌های مترو رو بیشتر کنن. معلوم نیست این ایده‌ها از کجا به ذهن حضرات می‌رسه. فروش تراکم در تهران… همین الان اگه توی شهر بگردین متوجه می‌شید که پروژه‌های عظیم ساختمانی داخل شهر در جریانه. چرا؟ آیا این شهر جای جمعیت بیشتر داره؟ جای ماشین بیشتر داره؟
– یعنی بهتر نشده؟
– چطوری باید بهتر بشه؟ شهر به بن‌بست رسیده و حضرات دارن اتوبان‌ها رو بیشتر می‌کنن. مشکل تهران اتوبان نیست، نبود زیرساخت حمل و نقل عمومیه.

توی یک از محله‌های نزدیک تجریش بودیم، در حال عبور از یک کوچه‌ی باریک. سمت راست یک برج مسکونی ده یا پانزده طبقه در حال ساخت بود و تا جایی که چشم من می‌توانست تشخیص دهد حتی یک متر مربع حیاط یا فضای سبز نداشت، اما به راحتی چندین طبقه پارکینگ زیرزمینی‌اش را می‌توانستم تجسم کنم!

۱۰
سال‌ها پیش وقتی در مورد نقش ماهواره‌ها با او صحبت می‌کردم نگاهش کاملا مثبت بود. ماهواره، نماینده‌ی دنیای آزاد و ثروتمند غرب بود. هر چه بیشتر، بهتر. اما امسال احساس کردم نگاهش نه تنها انتقادی‌ شده، بلکه تا حد زیادی رادیکال هم شده بود. معتقد بود کانال‌های ماهواره‌ای مثل GEM و نظائر آن که سریال‌های ظاهرا درپیتی اما برای عموم جذاب ترکی و کلمبیایی نشان می‌دهند به شدت مخرب هستند. به خصوص سریال‌های ترکی، چرا که فرهنگی مشابه و نزدیک با ما دارند ولی شیوه‌ی زندگی‌ خطرناکی را به ما معرفی می‌کنند. شیوه‌ی زندگی‌ای که در آن کار، تولید و مسئولیت‌پذیری تقریبا نشان داده نمی‌شود و فرهنگ مصرف‌گرایی توسط ستاره‌هایی خوش‌تیپ و خوش‌پوش که ظاهرا کاری جز پرسه زدن در ساحل‌ها و گاز دادن با ماشین‌های 4WD ندارند ترویج می‌شود. به اعتقاد او هر چه خانواده‌های ایرانی بیشتر پای تماشای این سریال‌ها می‌نشینند، فساد و خیانت در روابط خانوادگی نیز افزایش می‌یابد.

۱۱
در مورد شیرینی فروشی‌ای که اخیرا افتتاح شده صحبت می‌کرد.

– شیرینی‌هایش عالیه… خیلی خوبه… از صاحبش پرسیدم آقا شما چطوری این‌ شیرینی‌های خوب رو می‌پزین؟ راز شما چیه؟ گفت ما یه روغن مخصوص از فنلاند وارد می‌کنیم و با اون روغن شیرینی‌هامون رو می‌پزیم.

نپرسیدم که چرا فروشنده نگران این نیست که افشای این نکته که شیرینی‌هایش با روغنی که هزاران کیلومتر حمل شده است طبخ شده‌اند بازارش را کساد کند.

۱۲
– خعلی آدم قالتاقیه. هفته‌ای نیست که دو سه تا دختر به دفتر کارش نیاره و …. زنش اصلا خبر نداره. روحش خبر نداره. چون یه زن ساده و مهربون گرفته. خوب می‌دونسته داره چکار می‌کنه. یه زن چشم و گوش بسته، یه زندگی خانوادگی آرام و مطمئن و یه زندگی کاری پر هیجان!
– به نظرم زنش می‌دونه. زن‌ها همیشه این چیزها رو می‌فهمن. اما گاهی ترجیح می‌دن به روی خودشون نیارن.

۱۳
– باید حتما ناهار بیایید خونه‌ی ما.
– ببینید،‌ من واقعا نمی‌رسم. بعد از ظهر یه سر می‌زنم.
– نه… باید ناهار بیایید. ناهار… ناهار!
– متوجه هستین که من تا بعد از ظهر درگیر هستم. اصلا معلوم نیست کارم کی تموم بشه. شاید خیلی دیر.
– ما منتظر می‌مونیم. ناهار بیایید.

۱۴
از آن خریدهای سریع و السیر بود: خروج از خانه، ورود به بازارچه. ورود به اولین بوتیکی که ویترین معقولی داشته باشد. امتحان یک یا دو شلوار. پرسیدن قیمت. یک چانه‌ زدن کوتاه که به تیری در تاریکی انداختن می‌ماند و معمولا هم جواب نمی‌دهد (فروشنده خنگ نیست) و پرداخت و خروج از مغازه. از اول تا آخرش یک ربع هم طول نمی‌کشد!

توی بوتیک بودم و تازه یکی از شلوارهایی که فروشنده آورده بود را پرو کرده بودم که فروشنده گفت: شما ایران زندگی نمی‌کنید!

– ببخشید؟! از کجا حدس زدین؟
– آخه آروم و شمرده حرف می‌زنید.

۱۵
بحث به حقوق زن‌ها در زندگی‌های ایرانی رسید. داشتم سخنرانی طولانی‌ای در مورد نگاه بالا به پایین مردها به زن‌ها می‌کردم و این‌که وظیفه‌ی زن پخت و پز و ماندن در آشپزخانه نیست. آقای میزبان گفت: ببین، حرفت درسته. اما یه نکته رو فراموش نکن. خیلی از دخترها این روزها هیچ‌ مسئولیتی رو نمی‌خوان به عهده بگیرن. خانم کار نمی‌کنه، یا اگه کار بکنه حقوقش واسه تفریح و آرایش خودشه و اقتصاد خونه عملا روی دوش مرده. بعد خانم از صبح تا شب می‌چرخه برای خودش. اگه بهش بگین خانم کار کن،‌ در مسئولیت اقتصادی خانه سهیم شو، یا غذا بپز، رخت بشور و خونه رو مرتب کن می‌گه مگه من کلفت‌ام؟ حتی مورد می‌شناسم، که دختره حاضر نیست پوشک پچه‌اش رو عوض کنه، چون این کارها رو در شان خودش نمی‌بینه. کسی نیست بگه، مگه شوهر شما حماله که داره بیرون از خونه کار می‌کنه؟ ایشون مدرن شدن به این معنا که مسئولیت‌های سنتی‌شون رو طرد کردن. اما در عین حال حاضر نیستن مسئولیت‌های مدرن یک زن رو به عهده بگیرن. نتیجه می‌شه یه موجود بی‌هویت و بی‌مسئولیت که تنها نقش‌ واقعی‌اش عملیات جنسی تو اتاق خوابه. این بحرانه!

۱۶
ما جامعه‌ای هستیم که بدون کار به رفاه رسیدیم. بدون صنعتی شدن شهری و مرفه شدیم. ما یک جامعه‌ی نفتی هستیم. توقع ما به اندازه‌ی کالاهای پیشرفته‌ای است که با صادرات نفت می‌خریم اما واقعیت این است که ما یک جامعه‌ی تولیدی نیستیم و آن قسمت‌هایی از جامعه نیز که واقعا فرهنگ تولید داشتند را نیز هر روز تحقیر و تضعیف می‌کنیم (مثل کشاورزی). فرهنگ کار، تولید و مسئولیت در جامعه‌ی ما به شوخی شبیه است.

۱۷
برایم تعریف می‌کرد. جایی میهمان بوده. سر و صدای تلویزیون اجازه نمی‌داده راحت با صاحب‌خانه حرف بزند. ظاهرا هم کسی تلویزیون تماشا نمی‌کرده، اما صاحب‌خانه بنا به عادت آن‌را روشن گذاشته تا صدا و تصویر آن به مثابه مهم‌ترین میهمان خانه حضوری رسا داشته باشد.

– آیا تلویزیون مزاحم آرامش شما در خانه نمی‌شود؟
– تصمیم دارم دورش را برای همیشه خط بکشم.
– دور تلویزیون رو؟
– خیر. دور آرامش.

۱۸
– فقط دو ساله که رفته اروپا، اما تونسته اقامت بگیره. چطوری می‌شه؟
– نمی‌دونم. یا با یه اروپایی دوست شده و رابطه‌شون رو ثبت کردن، یا این‌که از روش‌های غیرمتعارف استفاده کرده.
– مثلا چه روش‌هایی؟
– دین‌اش رو عوض کرده و گفته من تو ایران امنیت ندارم یا موفق شده به مقامات ثابت کنه همجنس‌گراست. راه‌های دیگه هم هست که وکلا بهتر می‌دونن!

۱۹
رستوران بوفه‌ی نایب در خیابان وزرا غذاهایش را چندین بار گرم می‌کند تا حدی که از طعم آن‌‌ها می‌توان حدس زد که نه تنها آن‌قدر تازه نیستند که به آن قیمت گزافی که رستوران می‌گیرد بیارزند بلکه حتی ممکن است دچار فساد غذایی نیز شده باشند. وقتی این نکته را به کارکنان رستوران گفتیم، اولین سوال‌شان این بود: رمز کارت! پول که پرداخت شد گفتند مدیر رستوران نیست! موقع خروج خبری از «خوش آمدید»هایی که موقع ورود به رستوران حواله‌مان کرده بودند نبود.

باید این نکته را می‌گفتم!

۲۰
نکته‌ی بیستم، جای خالی صدها نکته‌ی ریز و درشت دیگر است که فرصت آن نیست که همه را بنویسم و خیلی‌هایشان هم قابل نوشتن نیستند چون از جنس لحظه هستند، مثل حالت نگاه گذرایی که یک لحظه از کنار تو رد می‌شود و ظاهرا داستانی ندارد و نمی‌شود از آن عکس گرفت و با این حال در ذهن یک تصویر خرد و ماندگار باقی می‌گذارد.

فکر می‌کنم تعطیلات آخر سال مسیحی زمان مناسبی برای رفتن به تهران نیست. یعنی اگر قرار باشد یک‌بار در سال به ایران بروید، فکر می‌کنم بهتر است آن یک‌بار وقت دیگری باشد. نوروز یا تابستان بهتر است. نه آسمان این‌قدر دودآلود است و نه مردم این‌قدر غبارآلوده. اگر لحن و حال و هوای این نوشته اندکی خاکستری است شاید به این موضوع بی‌ارتباط نباشد. دی‌ماه یا غیردی‌ماه، دل کندن از تهران و کسانی که بی‌نهایت دوستشان داری کار ساده‌ای نیست. شاید هم راستی راستی به خاطر این باشد که ضدحال‌ها کم نبوده‌اند. مثلا یکی از فضاهای سبزی که به نوعی ملک مشاع ما و همسایه‌هایمان به حساب می‌آید و سال‌های قبل فضای سبز و محل بازی و پیاده‌روی ما بود امروز به یک خوابگاه سیمانی عظیم  تبدیل شده و کنارش هم تا چشم کار می‌کند پارکومترهای شهرداری نصب شده تا علاوه بر دانشجوهایی که با ماشین شخصی به خوابگاه‌ می‌آیند بازدیدکننده‌های فروشگاه عظیمی که سال گذشته افتتاح شده بتوانند راحت‌تر برای ماشین‌هایشان جای پارک پیدا کنند. خوب این غم انگیز است. به خصوص که من درست زیر همان جایی که الان آجر و سیمان گذاشته‌اند خاطره‌های خاص دارم.

البته تهران توی همین چند روز برف هم داشت و مثل یک شهر زیبای کوه‌پایه‌ایی دلبری هم کرد… این برداشت را می‌کنم که تهران شهری زیباست که زیر دود و غبار پنهان شده و اگر برف هم نیاید چون نیک بنگری سرشار از زندگی و فعالیت است. مثلا در همین تهران دودزده‌ی دی‌ماه آدمی را می‌شناسم که هر پنج‌شنبه یا جمعه ساعت سه  یا چهار و نیم صبح از خواب بیدار می‌شود و صبحانه‌اش را در ایستگاه پنج توچال می‌خورد… و در همین تهران دود گرفته‌ی دی ماه آدمی را می‌شناسم که با نامه‌نگاری‌های مبتنی بر منطق و متانت که چند سال طول کشید(!)‌ آدم‌هایی را که ظاهرا حوصله یا عزم بررسی درخواست به حق‌اش را نداشتند سر عقل آورد… و در همین تهران دودگرفته‌ی دی‌ماه کافه‌داری را می‌شناسم که نوشیدنی‌های جعلی‌ ایتالیایی و فرانسوی‌ای که در خود ایتالیا و فرانسه وجود خارجی ندارند را به مشتری‌هایش نمی‌اندازد و در عوض برای تو پیانوی بی‌منت اجرا می‌کند… و … و…

20131228-photo

خواه ناخواه آدم وقتی به شهر خودش می‌رود هر کاری کند نمی‌تواند یک ناظر بی‌طرف باشد. یا عصبانی می‌شود، یا خوشحال می‌شود، یا بغض می‌کند و اشک توی چشم‌هایش حلقه می‌زند. همه را نمی‌شود توضیح داد. همه چیز را نمی‌شود نوشت. اما اجازه دهید این‌را بنویسم که تجربه‌ی سفر کوتاه من به تهران مجموعه‌ای از لحظه‌های پررنگ بود، رنگ‌هایی که همه‌‌شان خاکستری نبودند و سرخ و سفید و آبی و سبز هم میان‌شان پیدا می‌شد!
________________________________________
با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

عکس روز: یادمان که نرفته؟ – قسمت اول

این عکس‌ها ما را به یاد روزهای تاریخی و بسیار مهمی می‌اندازند. آن روزها، ساعت‌ها و دقیقه‌هایش را که فراموش نکرده‌ایم؟

bamdadi.com_we-remember-1

تهران – خرداد هشتاد و هشت

برای مشاهده‌ی عکس با وضوح بیشتر روی آن کلیک کنید.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

گزارش تصویری: امروز در خیابان ولی‌عصر چه خبر بود؟ – قسمت سوم

بدون برنامه‌ریزی قبلی امروز گذارم به خیابان ولی‌عصر بالاتر از میدان ونک خورد. ماشین را در گوشه‌ای رها کردم و کمی بین مردم چرخیدم. برای این‌که پست بیش از حد بزرگ نشود، عکس‌ها را در پست‌های متعدد منتشر می‌کنم. در صورت تمایل عکس‌ها با کیفیت خیلی بالا موجود هستند.قسمت‌های اول و دوم همین گزارش تصویری

_MG_3628

_MG_3619

_MG_3613

_MG_3605

_MG_3603

_MG_3698

.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

گزارش تصویری: امروز در خیابان ولی‌عصر چه خبر بود؟ – قسمت دوم

بدون برنامه‌ریزی قبلی امروز گذارم به خیابان ولی‌عصر بالاتر از میدان ونک خورد. ماشین را در گوشه‌ای رها کردم و کمی بین مردم چرخیدم. برای این‌که پست بیش از حد بزرگ نشود، عکس‌ها را در پست‌های متعدد منتشر می‌کنم. در صورت تمایل عکس‌ها با کیفیت خیلی بالا موجود هستند.قسمت اول همین گزارش تصویری

_MG_3675

_MG_3672

_MG_3665

_MG_3663

_MG_3656

_MG_3636

_MG_3633
.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

گزارش تصویری: امروز در خیابان ولی‌عصر چه خبر بود؟ – قسمت اول

بدون برنامه‌ریزی قبلی امروز گذارم به خیابان ولی‌عصر بالاتر از میدان ونک خورد. ماشین را در گوشه‌ای رها کردم و کمی بین مردم چرخیدم. برای این‌که پست بیش از حد بزرگ نشود، عکس‌ها را در پست‌های متعدد منتشر می‌کنم. در صورت تمایل عکس‌ها با کیفیت خیلی بالا موجود هستند.

_MG_3738

_MG_3735

_MG_3732

_MG_3730

_MG_3722

_MG_3716

_MG_3714

_MG_3706

_MG_3699

_MG_3688


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

سوژه‌ی بزرگ

art_blueeyes

یک‌بار دیگر ساعتش را نگاه کرد. فقط دو دقیقه مانده بود.

ابرها شکل همیشگی‌شان، طرح‌های مبهمی که پیوسته تکرار می‌شوند را نداشتند. به نظرش می‌آمد طرح ناآشنایی شده بودند که گرچه مثل همیشه امکان نداشت بتوان برایش همتایی پیدا کرد، اما در قالب و فرمی باورنکردنی شکل گرفته بودند.

ذهن‌اش آن‌قدر سریع و شفاف شده بود که می‌توانست همه‌ی لحظه‌هایی را که در زندگی‌اش سپری کرده بود به سرعت مرور کند. می‌توانست چشم‌هایش را ببندد و آفتاب را که به آرامی می‌درخشید حس کند. خوشحال بود که آفتاب هم‌چون شاهدی حضور داشت؛ در لحظه‌ای که به سرعت نزدیک می‌شد.

دریا به قدری آرام بود که غیرممکن بود بتواند بداند چگونه دو دقیقه‌ی دیگر جان‌اش را خواهد گرفت. فقط می‌دانست دو دقیقه‌ی دیگر فرا خواهد رسید. همان‌طور که چشم‌هایش را بسته بود، صدای نوازش‌گر برخورد آرام موج‌ها با ماسه‌های مرجانی ساحل را می‌شنید. این نمی‌توانست لحظه‌ی مرگ باشد. راستی چگونه می‌بود؟ آرام و سرد و بی‌خیال؟ یا تند و گرم و پرشور؟

به خود گفت مرگ هرگز تجربه نشده است. چرا که تجربه‌ای که تکرارپذیر نباشد، تجربه نیست. بعد دوباره به خود گفت چون مرگ تجربه نشده است، هیچ قانون تجربی هم در مورد آن یافت نشده است و نخواهد شد. و بعد نتیجه گرفت به همین دلیل است که این لحظه‌های قبل از مرگ به نظرش عجیب می‌آمدند. چرا که در هاله‌ای از ناشناختگی مطلقِ باشکوه فرو رفته بودند.

دلش می خواست در این دو دقیقه‌ی باقی‌مانده از زندگی‌اش به هیچ چیز فکر نکند. نمی‌خواست به مرگ اجازه دهد در این لحظه‌های آخر چیزی مهم مانند اندیشیدن را از او بگیرد. اندیشیدن را خودش باید از خودش می‌گرفت. نباید به مرگ اجازه می‌داد که این‌قدر گستاخ باشد که اندیشه‌اش را هم از او بگیرد.

به این فکرش خندید. چون تلاش آگاهانه‌اش برای نیندیشیدن خود به اندیشیدنی منجر شده بود. فکرش نمی‌توانست آرام باشد. بدون این‌که بخواهد جنب و جوش محیط اطراف در ذهنش رسوخ می‌کرد و انهدام جهان‌گستری که در شرف وقوع بود بر اضطرابش می‌افزود.

چرا این‌جا بود؟ کنار پهنه‌ی دریا؟ از خود می‌پرسید. آغوش دریا امنیت داشت. امنیتی که هرگز در خشکی یافت نشده بود. آرامشی به عمق ابدیت. زنجیره‌ی طولانی و شگرفی که به حیات او انجامیده بود، از همین‌جا آغاز شده بود. آغازی دریایی که احتمالا به میلیاردها سال پیش بر می‌گشت. حادثه‌ی حیات‌اش به خطی ممتد می‌مانست که ابتدایش کمرنگ و محو شده باشد و نتوان مرزهای آغازین‌اش را یافت. اما برای این خط طولانی و مهم که «او» بود پایان واضح و معینی رقم خورده بود. خط در یک نقطه‌ی موجز ساده متوقف می‌شد: دو دقیقه‌ی دیگر.

انگشت‌هایش می‌توانستند گرمای آب را حس کنند. همین‌طور گرمای آفتاب را. و وزش ملایم باد را که به گونه‌هایش می‌خورد. این جهان بود که توسط او احساس می‌شد. چه کسی می‌دانست که وقتی او، یعنی «سوژه‌ی بزرگ» پدیده‌های جهان را احساس نکند، آن‌ها وجود خواهند داشت یا نه. آیا این خورشید، این آسمان، این باد و این اقیانوس اگر توسط «او» احساس نشوند وجود خواهند داشت؟ از آن هم فراتر، بدون حضور «سوژه‌ی بزرگ» چه اهمیتی داشت که وجود داشته باشند یا نداشته باشند؟

مرگ نزدیک می‌شد و جهان می‌رفت که در سیاهی جاودان گم شود. کدام مرجع در جهان می‌توانست ادعا کند از او به پایان‌اش داناتر است؟

زیر باران می شود نوک دماغ خود را دید

توی ترافیک بودم و باران می‌بارید. این‌قدر سرجایم توی ماشین نشستم که خسته شدم. ماشین را گوشه‌ای رها کردم و دلم را به دریا زدم. هم خودم خیس شدم و هم دوربینم که ضد آب نیست. اما در عوض هم به مقصد رسیدم (مثل موش آبکشیده) و هم چند تایی عکس توی مسیر گرفتم. عکس‌ها ترتیب معینی ندارند.

اجازه دهید حسم را بگویم: وقتی باران می‌بارد، ماشین‌ها عین زندان می‌شوند. باید آمد بیرون و طعم رهایی را چشید. باور کنید.

01_mg_0273

وقتی باران می‌بارد و غروب هم باشد، تهران به یک پارکینگ بزرگ شبیه می‌شود.

02_mg_0277

جوب‌های تهران هم مثل خیابان‌هایش کم می‌آورند و زباله و آشغال و تندآب به پیاده‌روها سرازیر می‌شود.

03_mg_02841

زیر باران می‌توان برای خرید روزنامه از یک رودخانه‌ی باصفا عبور کرد.

04_mg_0288

فرق جوب‌ها و خیابان‌های تهران این است: جوب‌ها صاحب دارند.

05_mg_0290

زیر باران می‌شود چتر را با دوستی شریک شد.

06_mg_0272

زیر باران می‌شود، ساعت‌ها در انتظار چراغ سبز ماند.

07_mg_0293

زیر باران، در شهری که خیابان‌هایش از تراکم ماشین تبدیل به پارکینگ‌ عمومی شده‌اند، می‌توان دقیقه‌های طولانی منتظر یک «ماشین» شد.

08_mg_0302

زیر باران می‌شود توی ماشین نشست و تخته گاز داد که «بگذار من این چند متر را بگازم و رد شوم، این‌که عابران خسته خیس و آلوده شوند که اهمیتی ندارد». زیر باران می‌شود فقط نوک دماغ خود را دید.

09_mg_0303

زیر باران می‌شود از سر کار بازگشت در حالی که خرید خانه در دست‌هایت است.

10_mg_0304

زیر باران می‌شود دونفری از خیابان عبور کرد.

11_mg_0313

زیر باران می‌شود دونفری انتظار کشید.

12_mg_0314

زیر باران پاییزی می‌شود دونفری «خیس» شد.

13_mg_0270

زیر باران می‌شود خود را تا حد مرگ توی ماشین‌ها زندانی کرد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

بیست و چهار ساعت چقدر طول می‌کشد

توجه: این یک تحقیق کاملا علمی است که به مدت ده‌سال توسط «من» روی جامعه‌ی آماری متشکل از «خودم» انجام شده و ارزش دیگری ندارد. نتیجه‌ی این تحقیق در دو قسمت منتشر می‌شود.

بیست و چهار ساعت چقدر طول می‌کشد؟

همه می‌دانند که شبانه‌روز 24 ساعت دارد. اما آیا شبانه‌روز 24 ساعت طول می‌کشد؟

شبانه روز 24 ساعت دارد اما لزوما 24 ساعت طول نمی‌کشد. شبانه‌روز گاهی یک ثانیه است، گاهی همان یک شبانه‌روز است، گاهی هم به اندازه‌ی یک سال «طول» می‌کشد.

بعضی شبانه‌روزها فشرده می‌شوند و به تندی یک «ثانیه‌ی عزیز» یا فشردگی یک «قطره‌ی گرم و شور» از ما و بر ما و با ما عبور می‌کنند.

بعضی شبانه‌روزها کش می‌آیند و طولانی می‌شوند. درنگ می‌کنند، گیر می‌کنند،‌ خسته می‌کنند، فرسوده می‌کنند و بعد هم مثل سنگ‌واره‌هایی طاقت‌فرسا در تن و جان آدم رسوب می‌کنند. بعضی شبانه‌روزها ثانیه‌هایشان دقیقه و دقیقه‌هایشان ساعت و ساعت‌هایشان هفته‌ها و سال‌ها طول می‌کشد.

گاهی اوقات، شبانه‌روز مثل یک حلقه‌ی عظیم در خود می‌پیچد و روی خودش جمع می‌شود. صبح روز بعد می‌شود صبح دیروز. ناگهان زمان ادراکی‌ بی‌نهایت بزرگ و بی‌نهایت تکینه می‌شود.

گاهی اوقات، احساس می‌کنم شبانه‌روز، چهل یا پنجاه یا چیزی در همین حدود ساعت است.  عجیب این‌که تک‌تکِ ساعت‌ها تند می‌گذرند و از بس سرم شلوغ است حتی متوجه گذر زمان نمی‌شوم، اما چگالی کار و حادثه‌ چنان بالاست که وقتی روز تمام می‌شود یا دیروزم را مرور می‌کنم، حس می‌کنم هفته‌ها بر من گذشته است.

فکر می‌کنم «طول زمان ادراک شده توسط آدم‌ها» یا دست‌کم «خاطره‌ی آن ادراک» با چگالی رویداد‌ها و حوادثی که برایشان رخ می‌دهد رابطه‌ی مستقیم دارد.

و باور نمی‌کنم این موضوع فقط و فقط یک احساس درونی باشد. اگر ذهن من حس می‌کند یک روزش، چند روز طول کشیده؛ حتما به همین اندازه (یا بیشتر) فشار بر جسم‌ام هم آمده است. بعضی روزها به اندازه‌ی ده‌ها روز جسم را خسته می‌کنند.

در قسمت دوم این تحقیق درباره‌ی اثرات ساعت‌های کاری طولانی بر وبلاگ‌نویسی خواهم نوشت.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

ذهن جهانی

این نوشته به مناسبت آزمایش تاریخی دانشمندان در سرن منتشر می‌شود. آن را تقدیم می‌کنم به همه‌ی آدم‌های کنجکاو.

کودکی: تولد
نمی‌توانست آغاز را به خاطر بیاورد. تلاش بی‌انجامش برای بازخوانی زنجیره‌ی بی‌پایان خاطرات و تراکنش‌های زندگی‌اش به چیزی جز غبار و رویا ختم نمی‌شد. خطی بود بی‌آغاز که تا بی‌نهایت کشیده شده بود. به واقع می‌توانست مفهوم ریاضی یک نامعین یا یک بی‌نهایت یا یک نقطه‌ی تعریف نشده باشد. چرا که ممکن بود اصولا چیزی به این مفهوم وجود نداشته باشد، اگر چه احتمالا کرانه‌ای داشت.

تلاش برای رسیدن به آن لحظه‌های کهن ابتدایی همیشه به غایت طاقت‌فرسا و دشوار بود. عرق‌ریزانی که ذهن و روحش را چنان با چالش می‌کشید که سیاه‌چاله ذرات و ثانیه‌ها را. دلش می‌خواست آن‌قدر به عقب برود که بتواند آن روزهایی که هنوز آفتاب نبود و چشم‌هایش فاصله‌ها را گم می‌کردند بازخوانی کند. روزگاری که بو‌ها و صدا‌ها تنها رسانه‌ی ارتباطی‌اش با جهان پیرامون بودند. همچنان که به عقب می‌رفت حس می‌کرد ذهنش در حاشیه‌های خود گم می‌شود و بدون اینکه اراده‌ای در کار باشد از راه و بیراهه‌های بی‌شمار به نقاط دیگر گریز می‌زند. اگر با تلاش بی‌اندازه و با تمرکزی که نهایت توانش بود از همه‌ی این مخاطرات اجتناب می‌کرد، آن‌وقت بود که به نقطه‌هایی می‌رسید که فاقد هرگونه معنایی بودند. این‌ها برخی از کهن‌ترین بازخوانی‌هایی بودند که توانسته بود با کلنجار بی‌اندازه زیاد به آنها دست یابد. نمی‌توانست آن‌ها را توصیف کند، چرا که حتی دارای طرح و رنگ یا اندازه و مقیاس قابل ادراک نبودند. بازخوانی‌شان تجربه‌ای بود به غایت ترد و شکننده که به سادگی یک پلک‌ برهم‌زدن دور می‌شد و نقطه‌ی تمرکز، ناگهان چنان پرشی می‌کرد که برگشتن به نقطه‌ی قبلی یک مبارزه‌ی تمام و عیار دیگر را می‌طلبید. نتوانسته بود از این عقب‌تر برود.

مثل کودکی که حس کنجکاوی‌اش هستی‌اش را به مخاطره می‌افکند، گاه چنان در تلاش برای بازخوانی و شناخت نقطه‌های آغازین حیاتش غوطه‌ور می‌شد که انگار از دنیای پیرامونش کنده شده باشد. در این حال به موجودی سرگشته می‌مانست که بدیهی‌ترین ماجراهای اطرافش را نمی‌تواند ببیند یا حس کند.

روی همه‌ی موجودی ذهنش حساس و دقیق شده بود. می‌توانست میلیون‌ها اتفاق بی‌اهمیت و ناچیز را تک به تک به خاطر بیاورد. حوادثی که مانند تصویر‌های ساکن و بی‌حرکتی بایگانی شده بودند. برخی در هاله‌ای از عطر و صوت پیچیده شده بودند و بازخوانی‌شان بیش از حد هیجان‌انگیز بود. برخی دیگر فقط تصاویر محو شده و کمرنگی بودند که مثل عکس‌های قدیمی که به سختی می‌شود رنگ‌ها و خطوط را در آنها تشخیص داد فقط تقریب ناقصی از تجربه‌ای بودند که خالقشان بود. برخی به یکدیگر متصل بودند و بازخوانی‌شان یک حس منحصر به فرد قصه‌وار بود. قصه‌های کوتاه و بلندی که مبتنی بر اتفاقات واقعی روح و جانش بودند. اما به طور کلی، بخش بزرگی از بایگانی‌اش را نقاط منفصل و دور از هم تشکیل می‌دادند.

کودکی: تولد دوباره

مدت‌ها پیش بود که دلش خواسته بود این بایگانی عظیم را به هم وصل کند. این جزیره‌های کوچک بی‌شمار که نه توالی زمانی و مکانی‌شان معلوم بود و نه می‌شد ارتباطشان را با حس مکاشفه‌ای که در لحظه‌ی خود ایجاد کرده بودند تعیین کرد. می‌دانست این میراث، بزرگترین اندوخته‌ای است که در زندگی دارد. همچنین می‌دانست که وصل کردن همه یا بخش بزرگی از این سلول‌های اطلاعاتی به یکدیگر، کاری است اگر نه ناممکن که بسیار دشوار.

پشتکار عجیبی داشت. کسی «نمی‌دانست» و «نمی‌توانست بداند» او چه تلاش بزرگی می‌کرد که خود را بشناسد. هیچ ناظری نبود که بتواند شاهد این تلاش حیرت‌انگیز عظیم باشد. دانشمند گرم کار بود. می‌خواست جهان خودش را بشناسد.

دستاوردهایش را که خود اطلاعات جدیدی بودند، معمولا به کمک ابزار‌هایی که ساخته بود ثبت می‌کرد. اطلاعات جدید خود بر پایه‌ی شناخت و طبقه‌بندی اطلاعات دیگر تولید شده بودند. به این ترتیب لایه‌های مختلفی از اطلاعات ایجاد کرده بود. برخی که در لایه‌های پایین‌تر بودند بیش از همه به تجربه‌های مستقیمش از دنیای پیرامون نزدیک بودند و دارای ساختار طبیعی‌تر و پراکنده‌تری بودند. به تدریج لایه‌های بالاتر ساختارمندتر و یکپارچه‌تر و در عوض از تجربه های مستقیم دورتر بودند. این روند که مدت‌های مدید طول کشیده بود به کمک ابزارهایی که به تدریج برای شناخت و ثبت اطلاعات تولید کرده بود سرعت می گرفت.

کودکی: تولد دوباره
کم‌کم لحظه‌ای فرا رسید که سرعت تولید «اطلاعات بر پایه‌ی اطلاعات» (فرا-اطلاعات) با سرعت تولید «اطلاعات بر پایه‌ی تجربیات مستقیم» برابر شد و خیلی زود از آن پیشی گرفت. این لحظه که بعدها در تاریخ زندگی‌اش از آن به عنوان یک لحظه‌ی مهم و سرنوشت ساز یاد می‌کرد، چنان تاثیرات شگرفی بر زندگی‌اش گذاشت که حتی می‌توانست از آن به عنوان نوعی تولد دوباره یاد کند. این یک انقلاب واقعی بود. تغییری در ساختار، در پایه‌های توانایی‌اش. انقلابی که می‌رفت همه‌ی مناسبت‌هایی را که به طور سنتی از طریق آنها با جهان اطراف داد و ستد می‌کرد تغییر دهد.

حجم اطلاعات نوع جدید یا «فرا-اطلاعات» به سرعت زیاد می‌شد. این ساختار هندسی-ریاضی عظیم به تدریج همه‌ی انبوه گسترده‌ی داده‌های پراکنده‌ای را که در طول زمان‌ها و مکان‌ها پخش شده بودند در برگرفت و هر یک را در جای خود قرار داد. هم‌زمان به مدل‌های کامل‌تر و دقیق‌تری برای شناخت پیرامونش دست می‌یافت. به کمک این مدل‌ها که روز به روز کامل‌تر می‌شدند، می‌توانست تجربه‌های درونی‌اش را سازمان دهد. این‌گونه شد که ساختارهای بی‌شماری بر اساس ساختارهای زیربنایی تر بنا کرد و مدل‌هایی که خود مدل‌هایی بر اساس مدل‌های دیگر بودند پرداخت. به این ترتیب «فرا-ساختارها» و «فرا-مدل‌ها» ایجاد شدند. دینامیسم غریبی به دست آورده بود. هیچ مدلی به خودی خود ارزشی نداشت. مدل‌های ناقص به سادگی از سیستم حذف می‌شدند و مدل‌های کامل‌تر جایگزینش می‌شدند. تنها شرط مهم برای بقاء یک مدل، توانایی پیش‌بینی دقیق‌تر و روشن‌تر رفتار محیط پیرامون و یا خودش بود.

کودکی: تولد دوباره

حس می‌کرد این توانایی را که بتواند رفتار دنیای پیرامون و حتی خودش را پیش‌بینی کند بهتر از همیشه به دست می‌آورد. پرسش‌های قدیمی که همیشه ذهنش را به خود مشغول کرده بود اندک‌اندک رنگ می‌باختند و جای خود را به پرسش‌های دیگری می‌دادند که اگر چه پیچیده بودند اما ذهن و روحش را به چالش نمی‌کشیدند. می‌توانست ساختار بی‌نهایت پیچیده‌ای که از به هم متصل کردن بی‌شمار نقطه‌ی اطلاعاتی ایجاد شده بود را در ابعادی که هرگز هیچ تجربه‌ی مستقیمی در آنها نداشت امتداد دهد و نتایجی را استنتاج کند که قبلا هرگز نمی‌توانست دریابد.

یکی از این قلمروها که به تدریج به کمک توسعه و استنتاج می‌توانست آفتاب ادراک بر آن بتاباند موضوع آغازش بود. مسلما او هرگز نمی‌توانست چیزی مانند آغاز خود را به خاطر بیاورد. اما به کمک طراحی مدلی که پیچیده‌ترین چیزی بود که تا به حال ساخته یا پرداخته بود می‌توانست رفتار جهان را قبل از اینکه حتی خودش به وجود آمده باشد توضیح دهد.

مجموعه‌ی عظیم و درهم تنیده‌ی «فرا-مدل‌ها»، «فرا-ساختارها» و «فرا-اطلاعات» که بر اساس مدل‌ها، ساختارها و اطلاعاتی که خود مبتنی بر تجربیات مستقیم و حسی‌اش بودند، همچون دریایی همه‌ی پستی‌ها و بلندی‌های حیاتش را در برگرفت. این مجموعه‌ی به هم پیوسته که همه‌ی «جهان منفصل کهن» را در خود گرفته بود چنان چون ذهنی سنتز شده از دل همه‌ی آن‌چه تاکنون آفریده بود بیرون می‌آمد. این یک معجزه‌ی تمام و عیار بود، محصول دست‌ها و ذهن خلاق و کنجکاو دانشمند.

«ذهن جهانی» متولد می‌شد و عزم اکتشاف قلمروهای ناشناخته‌ی جدید داشت.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

برخورد فرهنگی در هواپیما

در ردیف جلو نشسته بودیم. پاهایش را از توی کفش درآورد و به دیوار مقابل تکیه داد. هواپیما در حال اوج گرفتن بود.

یک صندلی ‌خالی میان ما بود که روی‌ آن آی‌پاد و کتابم را گذاشته بودم. خواست پتو را از زیرشان بردارد و بی‌توجه به وسائل من، پتو را کشید و نزدیک بود وسایلم روی زمین بیفتند.

چند دقیقه بعد که موقع پذیرایی شد، یک کوکا و یک شراب و یک آب معدنی سفارش داد و از این‌که مهماندار دیر پاسخ داده است گلایه کرد. روترش کرده بود و تند تند می‌نوشید.

یک مسافر می‌خواست رد شود که برود دستشویی. پاهای خانم هنوز روی دیوار بود. بعد از چند لحظه؛ با سختی و اخم و تخم جمعشان کرد که مسافر رد شود. نمی‌دانم چرا این‌قدر اخم کرده بود. ناسلامتی خانمی به این زیبایی باید لبخند به چهره داشته باشد که ظرافت رفتارش با زیبایی ظاهری‌اش تکمیل شود.

چند دقیقه بعد به مسافری که آن طرف‌تر نشسته بود و جوانی بود گیر داد و گفت که کفش‌هایش را بپوشد چون جورابش بو می‌دهد. جوانک قرمز شد و کفش‌اش را پوشید.

بعد خانم از توی کیفش یک کتاب درآورد و شروع کرد به خواندن. سرم را جلو بردم و طوری که متوجه شود به صفحه‌های باز کتابش خیره شدم. عصبی بود، عصبی‌تر شد!

– گفت: «چه چیز را نگاه می‌کنی؟»

– گفتم: «شما خیلی متمدن و بافرهنگ هستید؛ می‌خواستم ببینم از کدام کشور آمده‌اید!»

حرفم بی‌ربط بود حتما. اما قصدم سوزاندنش بود و فکر کنم موفق شدم. بهش برخورد. شروع کرد به ور زدن؛ احتمالا کنایه را گرفته بود و داشت از تمدن و فرهنگش دفاع می‌کرد و حتما هم نمک جمله‌هایش را زیاد کرده بود.

من اما هیچ نمی‌شنیدم. چون طوری که متوجه بشود هدفون را روی گوشهایم گذاشتم و سرم را برگرداندم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

مرزهای پوچ صحرا

هر چقدر هم مجهز باشید، رانندگی توی بیابان بی‌آب و علف خسته کننده و کسالت‌بار است. مگر این‌که با پدیده جالب و هیجان انگیزی روبه‌رو شوید.

چند روز پیش که با ماشین مسیر چند صد کیلومتری را در بیابان طی می‌کردم در افق روبه‌رویم سراب تشکیل شده بود. شاید بگویید «سراب که چیزی نیست، توی هر بیابانی در هوای گرم سراب تشکیل می‌شود!»؛ و البته حق با شماست.

من سراب زیاد دیده‌ام و سراب به خودی خود موضوع نادر یا خاصی نیست ولی سرابی که آن‌روز دیدم از لحاظ تجربه شخصی خودم منحصر به فرد بود. برای اولین بار در عمرم سرابی می‌دیدم چنان بزرگ که قابل عکس‌برداری بود.

دوربین را برداشتم و دست به کار شدم. حاصل کار ارزش زیبایی‌شناسیک یا هنری ندارد، ولی بزرگی و زیبایی سراب را به خوبی نشان می‌دهد:

_MG_7829

سراب باورکردنی است!

در کودکی در داستان‌های قدیمی درباره صحرانوردانی که راه گم کرده بودند و در جستجوی آب بارها و بارها سراب را با دریاچه و برکه اشتباه می‌گرفتند، خوانده بودم. خودم که توی جاده‌ها سراب می‌دیدم به نظرم می‌رسید غیر ممکن است کسی این تصاویر محدود و لرزان را با آب واقعی اشتباه کند. همیشه به خودم می‌گفتم عجب خنگ‌هایی بوده‌اند این صحرانوردان قدیم!

_MG_7825

ولی باور کنید سراب می‌تواند خیلی واقعی جلوه کند. این را به شهادت تجربه شخصی‌ام می‌گویم. شاید توی عکس‌ها به خوبی واضح نباشد، اما وقتی به این سراب‌ها نگاه می‌کردم به خودم می‌گفتم، درست است که سراب است، ولی حتما آب باران یا چیزی در آن منطقه جمع شده! باور کردن این‌که آن‌جا هم مثل سایر قسمت‌های بیابان خشک و برهوت باشد‌ برایم دشوار بود.

شاید اگر من مسافری خسته و تشنه با پای پیاده بودم، این سراب‌ها را باور می‌کردم. شاید ساعت‌ها و ساعت‌ها برای رسیدن به آن‌ها می‌دویدم و از این که هرگز به این منظره‌ها نمی‌رسم حیران می‌ماندم.

_MG_7824

تجربه‌ی تکان دهنده

دیدن سراب‌هایی چنین واقعی و چنین باورکردنی،‌ تجربه‌ای تکان دهنده است. در زندگی روزمره همه‌ی ما هستند وقایع و پدیده‌هایی که دروغ و پوچند اما کاملا باورکردنی به نظر می‌رسند. به خودم می‌گویم، اگر چشم‌های من این سراب‌های ساده را با حوض‌چه‌های پر از آب اشتباه می‌کند، پس از کجا بدانم دروغ‌های پیچیده‌تر و فریباتر و پنهان‌تر را باور نمی‌کند (نکرده است)؟ آیا این امکان وجود ندارد که منِ امروز، همین «من‌ی» که این کلمات وب‌لاگی را می‌نویسد، اسیر دام سراب‌هایی باشم که خودم از آن‌ها خبر ندارم؟ شاید می‌دوم در پی چیزی که جز سرابی نیست؟


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

برای اولین بار در زندگیم بازداشت شدم

ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود که به همکارم فاضل گفتم گرسنه هستم و پیشنهاد کردم چیزی بخوریم. امروز اولین روز اقامت من در الخبر عربستان سعودی در ناحیه ظهران بود.

با فاضل بیرون رفتیم. اول گمان کردم همان نزدیکی‌های دفتر شرکت و با پای پیاده خواهیم رفت، اما فاضل به سمت ماشینش که یک شورولت سیاه بود رفت. فاضل که شیعه بود رادیوی ایران را گرفت که برنامه تواشی به زبان عربی پخش می‌کرد. فاضل طوری در مورد ایران صحبت می‌کرد که انگار کعبه آمال و آرزوهای بشریت و سمبل آزادی و دموکراسی است. شاید هم حق داشت. چند ساعت بعد به او حق دادم!handcuffs

از یک خیابان درندشت گذشتیم و وارد بلوار مانندی شدیم که یک طرفش تا چشم کار می‌کرد دیوار سفیدی کشیده شده بود. فاضل گفت: اینجا پایگاه نظامی آمریکا در ظهران است.

به خودم گفتم عجب! حالا چرا برای ناهار خوردن من بیچاره را از کنار دیوار پایگاه آمریکا عبور می‌دهی. حق هم داشتم!

چند ده متر جلوتر یک ماشین گشتی گارد ملی سعودی جلویمان را گرفت. افسر جوان مدارک شناسایی فاضل را گرفت و از من خواست که پاسپورتم را بدهم. من پاسپورتم را معمولا همراهم جایی نمی‌برم و در هتل و در گاوصندوق نگهداری می‌کنم. اما کپی پاسپورت را نشانش دادم. کافی نبود! کارت اقامت کشور … را نشانش دادم. بعد کارت هوشمند شرکت … را نشانش دادم. بعد گواهی نامه رانندگی کشور … را نشانش دادم. همه را گرفت، اما باز هم کافی نبود!

نگاهی به فاضل انداختم. رنگش پریده بود و چشمهایش درشت شده بود، اما مدام به من می‌گفت نگران نباشم‌، این‌جور کنترل‌ها در سعودی عادی است.

افسر همه کارت‌های مرا با خود برد و شروع کرد به بی‌سیم زدن. موج آدرنالین را که در بدنم تزریق شد حس کردم که آرام آرام بالا آمد و در دست‌ها و پاهایم به صورت لرزه‌های خفیف ترس ظاهر شد. فکرش را بکن! دو نفر شیعه، یکی ایرانی بدون پاسپورت و دیگری از اقلیت محکوم شده شیعه عربستان زیر دیوار پایگاه نظامی عمو سام عزیز. کارم تمام بود!

فاضل به عربی چیزهایی بلغور کرد و طرف بهش گفت که ساکت باشد. من خیلی محترمانه توضیح دادم که پاسپورتم توی هتل است و می‌توانم آن‌را نشان بدهم. سرش را تکان داد و با عصبانیت گفت که انگلیسی بلد نیست! از آن نظامی‌های ایده‌ال روزگار بود: زبان نفهم و خشن.

15 دقیقه بعد یک ماشین شاسی بلند سر رسید. گفتم شاید این‌یکی مافوق باشد و زبان آدم حالیش بشود. اما کار بالاتر گرفت. فاضل تقریبا سکته کرده بود. خود من هم دست کمی از او نداشتم.

آرام توی ماشین نشسته بودم و سعی می‌کردم زیاد تکان نخورم که به نظر گناهکار نیایم. فوری کانال رادیوی ایران را هم عوض کردم. روی این‌حساب که اگر کار بیخ پیدا کند از این‌که بفهمند رادیوی عربی ایران را گوش می‌دهم سودی عایدم نخواهم شد. نگاهی گذرا به عکس‌هایی که با موبایلم گرفته بودم انداختم و هول هولکی چندتاشان را که از مکان‌های عمومی بود پاک کردم. فکرم به این رفته بود که شاید محتویات موبایل را چک کنند و عکس‌های اماکن عمومی را به عنوان سند جاسوسی ضمیمه پرونده‌ام کنند.

همینطور که با مظلومانه‌ترین قیافه‌ای که در سراسر زندگیم به خاطر دارم توی ماشین نشسته بودم، افسر به سمت ماشین آمد و درب را باز کرد. فاضل به عربی التماس می‌کرد اما افسر با لحنی عصبانی مدام چیزهایی می‌گفت که کلمه جواز! جواز! را از توی آن تشخیص دادم. منظورش همان جواز سفر عربی یا گذرنامه فارسی یا پاسپورت فرنگی بود!

munch-screamاز ماشین که پیاده شدم دل خالی شده‌ام کامل فروریخت. چرا که افسر مرا به قسمت عقب ماشین شاسی بلند هدایت کرد. جایی که اتاقکی داشت با یک پنجره کوچک میله‌ای! فاضل مدام به من می‌گفت نگران نباشم! شماره اتاقم را در هتل و شماره رمز گاوصندوق را بهش دادم و گفتم که عجله کند اما نه آنقدر زیاد که تصادف کند و من برای همیشه در زندان بمانم! نمی‌دانم شوخی تلخ مرا متوجه شد یا نه، اما قیافه‌اش که تغییری نکرد و همانطور سفید و مضطرب باقی ماند.

داخل اتاقک که شدم افسر درب را بست و دنیای بیرون همراه با همه آزادی‌های محدودی که توی این چند سال داشتم را قاب تیره و سیاهی فرا گرفت. ناگهان بدبینی عجیبی به سراغم آمده بود. مطمئن بودم که موضوع به این سادگی‌ها ختم نخواهد شد. از خشونت و وحشی‌گری پلیس سعودی بسیار شنیده بودم. به این نتیجه رسیدم که باید خودم را آماده کنم که چندین روز یا چندین هفته در سیاه‌چال بمانم، ضرب و شتم شوم. باید خودم را آماده می‌کردم که فردا تلویزیون سی‌ان‌ان اعلام کند که یک ایرانی وابسته به گروهک‌های تروریستی در حال تردد مشکوک در اطراف پایگاه نظامی آمریکا در ظهران عربستان دستگیر شد. جایی که چند سال قبل هم انفجار مهیبی رخ داده بود! دولت ایران مطابق معمول کاری از دستش ساخته نمی‌بود و فقط منوچهر متکی این حرکت را ناشی از ضعف آمریکا در منطقه می‌دانست.

سعی کردم کمی به خودم مسلط بشوم. به خودم گفتم که این‌همه آدم دستگیر و شکنجه می‌شوند. این همه مبارز یا روزنامه‌نگار در زندان‌ها پوسیدند. حالا که چیزی نشده و فقط یک بازداشت کوچولو شده‌ای! فکر کنم من انسان ضعیفی هستم! این حرف‌ها اصلا کمکی بهم نکرد! نگران بودم و افکار عجیب و غریب منفی همه ذهنم را گرفته بود.

ماشین وارد یک مجموعه نظامی شد. کمی خوشحال شدم که مرا مستقیم به پایگاه آمریکایی‌ها نبرد. دست‌کم افسر ذره‌ای انصاف توی کله‌اش بود. ماشین توی حیاط بزرگ دو دور زد. به خودم گفتم احتمالا مردد است که مرا توی کدام قسمت ببرد. مستقیم ببرد به بازداشت‌گاه تحویلم دهد یا این‌که اول کارهای دیگری هم باید انجام شود. ماشین را به حالت کج نگاه داشت. چند لحظه مکث کرد و بعد پایین آمد و درب اتاقک عقب ماشین را باز کرد. نگاه معصومانه‌ای بهش کردم که باور کند من تروریست نیستم اما اعتنایی نکرد و اشاره کرد دنبالش بروم.

یک مرد نسبتا مسن پشت میزی نشسته بود که قیافه‌اش کمی مهربان به نظر می‌رسید. برایش توضیح دادم که قضیه از چه قرار است و همکارم رفته که پاسپورتم را بیاورد. برخوردش عادی بود، اما ناگهان کمی آرام شدم. وزن سنگینی که تا چند لحظه پیش داشت دیوانه‌ام می‌کرد از روی ذهنم برداشته شد. کم‌کم باورم شد که واقعا موضوع فقط پاسپورت است و به زود آزاد خواهم شد.

prison_corridorحدود 2 ساعت را در میان 10 کارگر پاکستانی که به صورت غیرقانونی وارد عربستان شده بودند گذراندم. بعدا فهمیدم که آن‌ها از ابتدا غیرقانونی نبوده‌اند. اما برگه اقامت خود را در ازای دریافت 2000 دلار فروخته‌اند!

فاضل مگر می‌آمد! خیلی طولش داد. دقیقه‌ها مثل ساعت می‌گذشتند و ساعت‌ها مثل سال. فکر کنم دوسالی را توی آن اتاق با پاکستانی‌های خرده خلاف‌کار سپری کردم. کم‌کم نگران شدم که بلایی سر فاضل آمده باشد. مثلا تصادف کرده باشد و مرده باشد و پاسپورت من هم توی ماشین آتش گرفته باشد! دیگر فقط خود خدا مگر می‌آمد و مرا از توی زندان سعودی در‌می‌آورد. این‌جور وقت‌ها موتور بدبینی worst case scenario من بدجوری روشن می‌شود!

عاقبت فاضل آمد و پاسپورت من را آورد. دقایقی بعد آزادیم را که احساس کرده بودم از دست رفته مجددا به دست آوردم. فاضل مدام معذرت‌خواهی می‌کرد و می‌گفت مرا به خاطر این رفتار سعودی‌ها ببخش.

اولین روز من در کشور سعودی این‌گونه گذشت. تقدیر چنین بود که اولین تجربه بازداشت شدنم را در کشوری به دست بیاورم که اقلیت شیعه‌اش نه تنها باید مانند سنی‌ها بدون مهر نماز بخوانند بلکه حتی حق ندارند اسم مهر را هم بیاورند. این موضوع را ظهر امروز وقتی از فاضل در مورد این‌که چرا بدون مهر نماز می‌خواند و ناگهان مرا با انگشتانش به سکوت وادار کرد فهمیدم.

برای این‌که بفهمید حاکمیت ایران یکی از مهربان‌ترین، دموکرات‌ترین و آزاداندیش‌ترین حکومت‌های منطقه است لطفا به سعودی سفر کنید. نه برای زیارت حج. نه با یک تور که چهار تا موزه و تخته سنگ به شما نشان بدهد. آن وقت است که در کوچه پس کوچه‌های محله‌های فقیر شرق عربستان خفقان و تبیض گلویتان را خواهد فشرد…

Saudi-Arabia_2005_136_Emblem-of-Saudi-Arabia

اسباب‌کشی از وردپرس به وردپرس

خوب من بالاخره اسباب‌کشی کردم. متاسفانه یا خوشبختانه علت این اسباب‌کشی به خاطر فیلتر شدن سایتم نبوده. صرفا یک دلیل شخصی! راستش اول که من در برابر باد را راه انداختم قصدم این بود که فقط در مورد موضوعات سیاسی توش بنویسم. اما کم‌کم به این نتیجه رسیدم که جلوی خودم رو به سختی می‌تونم بگیرم و دلم می‌خواد به شاخه‌های دیگر هم ناخونک بزنم. یه مقداریش هم هوسبازی بود که یه کم با منو‌های خوشگل وردپرس کلنجار برم.

خوب همه کامنت‌ها و نوشته‌ها به راحتی منتقل شدن. اما مشکل بر سر لینک‌ها بود یا blogroll. اگر چه به صورت مستقیم نمی‌شه از توی wordpress لینک‌ها را صادر کرد، اما همیشه از طریق آدرس http://yourblogname.wordpress.com/wp-links-opml.php می‌شه اونا را به صورت یک فایل ompl قشنگ صادر می‌کنه. اگه این فایل را توی نوت‌پد باز کنید متوجه می‌شید که هم دسته‌بندی لینک‌ها توش هست و هم نام و نشانی اونا. فایل کاملی هست.

خوب تا اینجا اوضا خوبه. اما وقتی توی قسمت blogroll وب‌لاگ جدید این فایل را وارد (import) می‌کنید، همه دسته‌بندی‌ها را بی‌خیال می‌شه و تحت یک دسته قرار می‌ده. حالا بیا و درستش کن! باید دستی همه لینک‌ها رو توی دسته‌های مختلف قرار بدی. کاری که من توی اسباب‌کشی اخیر انجام دادم.

به هر وب‌لاگ قبلی هم هنوز جا افتاده نیفتاده بود و خواننده کم داشت. امیدوارم اینجا بیشتر سر بزنید.

مذاکرات ایران و آمریکا: گامی دیگر به سوی جنگ؟

از پوشش محدود و توجه اندکی که به مذاکرات ایران و آمریکا در عراق می‌شود تعجب نمی‌کنید؟ آیا دقت کرده‌اید که این مذاکرات همیشه در حاشیه اخبار رسانه‌های آمریکایی قرار داشته است و هر اشاره‌ رسمی‌ای هم که به آن شده فقط در جهت تاکید نقش ایران در ناامنی‌های عراق بوده است؟

آمریکا این مذاکرات را کاملا از موضع بالادست و در حالی‌که کارت‌های برنده بازی را در دست دارد به پیش می‌برد. از یک‌سو ایران محاصره شده توسط نیروهای نظامیش را به یک متهم ردیف اول در جامعه جهانی تبدیل کرده است که سایه تحریم‌های سنگین اقتصادی و به دنبال آن دخالت‌های نظامی بر سرش سنگینی می‌کند و از سوی دیگر آن‌چنان سناریوی مفصل و رنگینی در رسانه‌های جهانی جهت انسانیت‌زدایی از ایران و ایرانیان به راه انداخته است که شاید بتوان آن را با سناریوی انسانیت‌زدایی از عراق و عراقیان مقایسه کرد. اما پیش‌بینی مراحل بعدی این بازی شوم چندان هم دشوار نیست. در واقع خطوط اصلی این سناریو چندین و چند بار در سال‌های اخیر تکرار شده است:

1. انتخاب هدف:
هدف را از میان کشورهایی انتخاب می‌کند که دارای حاکمیت ضعیف یا شکست خورده که فاقد محبوبیت مردمی است بوده و از نظر بین‌المللی نیز کم و بیش منزوی است. مثال: کره شمالی،‌ افغانستان، یوگوسلاوی ،عراق، ایران، سودان،‌ …

2. بهانه گیری و منزوی کردن کشور هدف:
با توجه به نوع هدف انتخاب شده به راحتی نقاط ضعف مهم و حساسیت‌برانگیزی مانند حقوق بشر، دموکراسی، سلاح‌های کشتار جمعی، برنامه‌های هسته‌ای غیر‌صلح‌آمیز،‌ نسل‌کشی، حمایت از محافل تروریستی، … پیدا می‌کند و رسانه‌ها نیز آنها را در بوق و کرنا می‌کنند.

3. انسانیت‌زدایی از کشور هدف از طریق بزرگ‌نمایی بدی‌ها و نشان ندادن چهره واقعی:
با استفاده از تکنیک تبلیغاتی تکرار-تکرار-تکرار مردم جهان و به خصوص آمریکا را متقاعد می‌کند که کشور هدف چیزی جز حکومت آن نیست و حکومت آن هم جز بدی چیزی نیست. همانگونه که مردم در اثر تکرار متقاعد شده‌اند کوکاکولا نوشیدنی خوبی است، کم‌کم متقاعد می‌شوند میلوسویچ یا صدام یا احمدی‌نژاد مظهر و سمبل شرارت و بدی هستند و کشورهای هدف نیز کانون شرارت و فتنه.

4. مهر تایید توسط قانونی:
با فشار آوردن به سازمان‌های بین‌المللی و کشور‌های دیگر موضوع به سازمان‌های بین‌المللی کشانیده می‌شود و کشوری که از قبل چهره‌ای منفی و کریه در سطح افکار عمومی پیدا کرده بود از نظر قوانین بین‌المللی نیز محکوم می‌شود. به عبارت دیگر بهانه‌گیری‌ها دیگر جنبه شایعه یا ادعا ندارند، بلکه لباس قانون بین‌الملل نیز به تنشان پوشانیده شده است.

5. چند مذاکره فرمایشی انجام می‌شود (فقط برای اینکه ثابت شود اینها اصلا حرف حالیشان نیست!):
تلاش فرمایشی جهت نشان دادن اینکه همه راه‌های صلح‌آمیز به به بن بست رسیده است و اصولا کشور هدف از بس بد است که نمی‌توان به هیچ عنوان با آن به هیچ نتیجه عقلانی‌ رسید. در این چند مذاکره تشریفاتی که خبر آن در رسانه‌های مهم پخش می‌شود اما محتوای آن کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد صحبت‌ها، درخواست‌ها یا حتی پیشنهادات مصالحه یا عقب‌نشینی طرف مقابل با بی‌توجهی و سردی روبه‌رو می‌شود.

6. حالا همه می‌دانند و توجیه شده‌اند که راه حل نظامی تنها راه حل ممکن است، تلاش رسانه‌ای برای نشان دادن خطر روز افزون کشور هدف برای امنیت آمریکا تشدید شده است. هر روز اخبار هولناک‌تری از هیولایی که ساخته و پرداخته دست هنرمند رسانه‌هاست به گوش مردم می‌رسد. در این میانه حاکمیت ضعیف و ناکارآمد کشور هدف نیز با رفتار ناشیانه خود مهر تاییدی به ادعاهای قبلی آمریکا می‌زند. (مثلا: سرکوب دانشجویان و دگراندیشان ایران مهر تاییدی است به چهره‌ای که آمریکا از ایران به عنوان «یک کشور بد که همه چیز در آن بد است» به جهانیان نشان داده است.)

7. یک کاتالیزور تصادفا رخ می‌دهد. اگر هم رخ ندهد عمدا طراحی و پیاده‌سازی می‌شود (11 سپتامبر، حمله صدام به کویت، …)
یک حمله تروریستی مفصل در آمریکا کافی است که انگشت‌ها همه به سمت ایران نشانه رود. تصور کنید یک حمله تروریستی هسته‌ای در آمریکا اتفاق بیفتد. همه باور خواهند کرد که کار ایران بوده و بنگ!!!!

8. بدون هیچ بررسی و تحقیقاتی در رسانه‌ها اعلام می‌شود که کارکار فلانی بوده است. همه چیز آماده است و افکار عمومی هم باور می‌کند. همانطور که باور کرد صدام مرتبط با بن‌لادن‌ بوده است. حمله پیشگیرانه به منظور دفاع بر حق شخصی (حمله به افغانستان) هم که حق مسلم ابرقدرت نظامی و اقتصادی جهان است. بنگ!!

9. پس از حمله نظامی، ناگهان موضوع صحبت رسانه‌ها عوض می‌شود. تا به حال بحث بر سر خطرات کشور هدف برای امنیت آمریکا بود. اما موضوع بحث الان بازسازی و پیاده‌سازی دموکراسی است.

××××××××

وضعیت ایران و آمریکا در سناریوی بالا مرحله 5 می‌باشد. موج‌های اولیه مرحله 6 نیز کم‌کم در حال اوج گرفتن است و زمزمه‌هایش از گوشه و کنار به گوش می‌رسد.

اما آیا واقعا سناریوی شوم فوق در ایران تکرار خواهد شد؟

چگونه وب لاگ فارسی نوشتم

این اولین وبلاگ من نیست. راستش فکر نمی کنم آخرینش هم باشد. چون جدیدا یک مقدار میزان دسترسی اینجانب به اینترنت بیشتر شده و آن هم از لطف حضور در بیابان های عمان می باشد، تصمیم گرفتم این وبلاگ را هم بنویسم. به زودی محتویاتش را به سایت اختصاصی که ثبت کرده ام منتقل می کنم.

بیشتر مطالبی که اینجا می نویسم در مورد موضوعاتی خواهد بود که به دلایل مختلف توجهم را جلب کرده باشد. به نوعی از هر دری خواهم گفت.