در سوریه چه خبر است؟

 

به دلایل مختلف وقایع سوریه برای من مهم‌اند. این وقایع هم به ذات خود اهمیت دارند و هم در رابطه با ایران. چه روی‌کرد مطلق‌گرایانه اخلاقی داشته باشیم (نفس قضیه سوریه اهمیت اخلاقی و انسانی دارد)، و چه نگاه ابزارگرایانه (یعنی در اثر سوریه، چه سود و زیانی به مای ایرانی می رسد) باید سعی کنیم تا تصویری هر چه دقیق‌تر از سوریه به دست آوریم. در این میان ایدئولوژی و پروپاگاندا سعی دارند تا مانع از شکل‌گیری تصویری واضح و نسبتا دقیق از تحولات سوریه (و منطقه و جهان به نوبه خود) در ذهن‌های صادق و کنجکاو ما شوند و یافتن نوشته‌هایی که
(۱) رویکرد تحلیلی-تاریخی-منطقه‌ای داشته باشند و سعی کنند مجموعه‌ای از تحولات را کنار هم بچینند تا الگویی مهم ظاهر شود و (۲) چیزی فراتر از بیانه‌های اخلاقی و انسانی باشند و (۳) سعی کنند مستند باشند بسیار دشوار است.

نوشته زیر از وبلاگ «نابودکننده زمین» (Land Destroyer) است که خواندن آن‌را  به عنوان منبع خوبی از لینک‌ها، مستندات و تحلیل‌های خوب در زمینه سوریه توصیه می‌کنم (با تشکر از یکی از خوانندگان بامدادی جهت معرفی آن). سعی کرده‌ام ترجمه‌ام تا حد امکان کامل باشد، اما بعضا برخی قسمت‌های کوتاه را تخلیص کرده‌ام بدون آن‌که به نظرم به اصل موضوع خدشه‌ای وارد شود.

سوریه را نجات دهید: خواستار توقف حمایت از تروریست‌های فرقه‌گرا شوید

آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی از سال‌ها پیش برنامه‌ی راه‌اندازی حمام خون در سوریه را دنبال کرده‌اند.

تاریخ‌چه

۱۹۹۱: آقای پل ولفوویتز به ژنرال وسلی کلارک می‌گوید که آمریکا برنامه ۵ تا ۱۰ ساله دارد تا «رژیم‌های قدیمی وابسته به شوروی شامل سوریه، عراق و ایران را پاکسازی کند، قبل از آن که ابرقدرت بعدی بیاید و ما را به چالش بکشد». {+}

۲۰۰۱: ژنرال وسلی کلارک به مدارکی دست می‌یابد که نشان می‌دهد آمریکا برای حمله و نابودی دولت‌های ۷ کشور برنامه‌ریزی کرده است: عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان و ایران. {+}

۲۰۰۲: جان بولتون (از مقامات ارشد وزارت خارجه آمریکا) سوریه را به عنوان یکی از اعضای «محور شرارت» (Axis of Evil) خطاب کرد و هشدار داد که «آمریکا در این زمینه اقدام خواهد کرد». {+}

۲۰۰۵: موسسه‌ی آمریکایی ند (NED)، انقلاب سدر در لبنان را هماهنگ و اجرا می‌کند که مستقیما با هدف به چالش کشیدن نفوذ سوری-ایرانی در لبنان و به سود گروه‌های طرف‌دار غرب (به ویژه جناح سیاسی آقای رفیق حریری) انجام می‌شود. {+}

۲۰۰۵: آقای زیاد عبدالنور که ارتباط نزدیکی با تعدادی از مشاوران، سیاست‌گذاران و رسانه‌های مرتبط با آقای جورج بوش دارد تایید می‌کند که: هر دو رژیم سوریه و لبنان تغییر خواهند کرد. چه آن‌ها خوششان بیاید یا نیاید، چه به صورت کودتای نظامی باشد یا چیز دیگری… ما داریم روی آن کار می‌کنیم. ما دقیقا می‌دانیم چه کسی قرار است جایگزین آن‌ها شود. ما در کابینه آقای بوش در حال کار کردن روی آن هستیم. {+}

۲۰۰۶: اسرائیل تلاش ناموفقی برای نابود کردن حزب‌الله می‌کند. البته بعد از حمله هوایی گسترده و کشتن هزاران غیرنظامی. {+}

۲۰۰۷: سیمور هرش آشکار می‌کند که آمریکا، اسرائیل و عربستان و آقای حریری در لبنان و شاخه نظامی اخوان المسلمین در سوریه در حال گردآوری، تسلیح، آموزش و تقویت مالی یک جبهه متشکل از تندروهای فرقه‌گرایی هستند که پیوندهای مستقیمی با القاعده دارند. این جبهه قرار است در آینده در لبنان و سوریه فعال شود. هدف این است اولا شکاف فرقه‌ای بین مسلمانان سنی و شیعه ایجاد شود و ثانیا از این شکاف بهره‌برداری گردد. منابع هرش از بروز جنگ‌های فرقه‌ای خطرناک و به خطر افتادن امنیت اقلیت‌ها ابراز نگرانی کرده بودند. بر اساس گزارش هرش، این گروه‌های تندرو قرار بود در شمال لبنان مستقر شوند تا بتوانند به راحتی به سوریه رفت و آمد کنند. {+}

۲۰۰۸: وزارت امورخارجه آمریکا آموزش، تقویت مالی، شبکه‌سازی و تجهیز «فعالان سیاسی» را از طریق «اتحاد برای جنبش‌های جوانان» آغاز می‌کند که رهبران آتی «بهار عربی» مانند جنبش ۶ آوریل مصر؛ به نیویورک، لندن، و مکزیک برده شدند و بعدها توسط کانواس در صربستان (وابسته به سازمان سیا) آموزش دیدند و سپس به کشورهای خود بازگردانده شدند تا مقدمات جنبش‌های سال ۲۰۱۱ را آماده کنند. {+}

۲۰۰۹: موسسه بروکینز گزارشی منتشر می‌کند به نام «کدام مسیر به پرشیا؟» (PDF) و اعتراف می‌کند که کابینه آقای بوش، دست سوریه را از لبنان کوتاه کرد بدون آن‌که یک دولت نیرومند لبنانی برای جایگزینی آن مستقر کند. در این گزارش تاکید می‌شود که قبل از هر گونه حمله به ایران، نفوذ سوریه باید خنثی شود. در این گزارش استفاده از سازمان‌های تروریستی مختلف علیه دولت ایران نیز تاکید می‌شود مانند سازمان مجاهدین خلق و شورشیان بلوچ در پاکستان. {+}

۲۰۰۹-۲۰۱۰: در آوریل ۲۰۱۱ خبرگزاری فرانسه به نقل از مایکل پوزنر از مقامات ارشد وزارت امور خارجه آمریکا (در امور حقوق بشر) گزارش می‌دهد: دولت آمریکا در دو سال گذشته، مبلغ ۵۰ میلیون دلار جهت توسعه تکنولوژی‌هایی که به فعالان سیاسی اجازه می‌دهد از خطر دستگیری و محاکمه توسط حکومت‌های تمامیت‌خواه در امان بمانند اختصاص داده است. در این گزارش تایید شده که دولت آمریکا جلسه‌های آموزشی برای ۵۰۰۰ فعال سیاسی در قسمت‌های مختلف جهان برگزار کرده است. گزارش می‌نویسد که در یکی از این جلسات که شش هفته قبل در خاورمیانه تشکیل شد، فعالان سیاسی از کشورهای تونس، مصر، سوریه و لبنان شرکت کردند و به کشورهای خود بازگشتند با هدف دادن آموزش مشابه به همکاران خود. پوزنر می‌گوید آن‌ها بازگشتند و اثر موج‌وار فعالیت ‌آن‌ها نمایان خواهد شد. {+}

۲۰۱۱: اثر موج‌وار تیم فعالان سیاسی آموزش دیده‌ای که پوزنر وعده‌ی وقوعش را داده بود در نقاط مختلف جهان عرب مشاهده می‌شود. اعتراض‌ها، آشوب‌گری‌ها و آتش‌زدن امکان و اموال عمومی سراسر سوریه را در می‌نوردد در حالی که تک‌تیراندازهای مستقر شده برفراز بام‌ها تظاهرکنندگان سوری و همین‌طور نیروهای امنیتی را هدف قرار می‌دهند. این حرکت‌ها شبیه آن‌چه در جنبش سال گذشته بانکوک (تایلند) (مورد حمایت غرب) رخ داد بودند. شکل مشابهی از عملیات همزمان در لیبی رخ می‌داد و کم کم سناتورهای آمریکایی شروع به تهدید دولت سوریه به حمله نظامی (که مدت‌ها برنامه‌اش را داشتند) کردند. {+}

۲۰۱۲: در اثر دخالت نظامی ناتو در لیبی، دولتی ضعیف ولی طرفدار آمریکا در این کشور حاکم شده است. درگیری‌های مسلحانه بی‌پایان، قتل عام و کشتار در نقاط مختلف کشور ادامه دارد. در چنین شرایطی، گروه مبارزان اسلامی لیبی که توسط ناتو حمایت می‌شود و وزارت امور خارجه آمریکا آن‌را در فهرست سازمان‌های تروریستی قرار داده است شروع به ارسال اسلحه، پول و جنگجو به سوریه کرد تا پروژه ناپایدار کردن سوریه را عملی سازد. این شاید اولین حضور تایید شده القاعده در سوریه با حمایت تسلیحاتی و مالی ناتو باشد. واشنگتن پست هم مانند گزارش آقای هرش در ۲۰۰۷، باید تایید کند که آمریکا و عربستان سعودی تندروهای فرقه‌گرا را مسلح می‌کرده‌اند: کسانی که امروز به نام «ارتش آزادی سوریه» شناخته می‌شوند. این نوشته واشنگتن پست همچنین تایید می‌کند که اخوال المسلمین سوریه (همان طور که در گزارش ۲۰۰۷ آقای هرش هم آمده بود) هم در تجهیز این گروه‌های تندرو دخیل بوده است. {+}

۲۰۱۲: مخزن فکر آمریکایی، موسسه بروکینز در یادداشت خاورمیانه خود به نام «ارزیابی گزینه‌های تغییر رژیم» (PDF) تایید می‌کند که هیچ گزینه مذاکره یا آتش بسی (مانند طرح صلح کوفی عنان) را که آقای بشار اسد را بر قدرت نگاه دارد، دنبال نمی‌کند و شورش مسلحانه را ترجیح می‌دهد، حتی اگر مطمئن باشد آن‌ها هرگز نمی‌توانند حکومت را از پا درآورند. چرا که ادامه چنین وضعیتی، دست دشمن‌ها و رقبای منطقه‌ای را در سوریه ضعیف نگاه می‌دارد و از هزینه سنگین دخالت نظامی نیز پرهیز می‌کند. این گزارش نیز نشان می‌دهد که علت دخالت آمریکا در سوریه، اهداف اخلاقی و حمایت از حقوق بشر نیست بلکه استفاده از این نشانه‌های غلط به منظور رسیدن به رویای تسلط کامل بر منطقه است. {+}

سوریه را نجات دهید

ماهیت طرح‌ریزی‌شده‌ی برنامه‌ی تغییر رژیم در سوریه و همین‌طور استفاده از تروریست‌های فرقه‌گرا به این منظور (تغییر رژیم در میان دریایی از خون) به خوبی مستند شده است. دولت سوریه هیچ کاری نمی‌تواند انجام دهد، جز آن‌که سعی کند این گروه‌های خارجی را سرکوب کند و آرامش را به کشور بازگرداند. این کار تنها گزینه‌ای است که می‌توان از طریق آن از بروز فاجعه انسانی‌ای که برای سوریه در نظر گرفته شده است پرهیز کرد. همان‌طور که در لیبی دیده شد، با از بین رفتن حکومت مرکزی، تازه دوران شکنجه، وحشی‌گری، قتل عام و آشوب شروع می‌شود. آمریکا می‌خواهد یک دولت بسیار فرقه‌گرای تندرو در سوریه ایجاد کند و از آن به عنوان سکویی علیه ایران استفاده کند.

ماهیت فرقه‌گرای این «ارتش آزادی سوریه» هم اکنون نیز علیه ۱۰٪ جمعیت مسیحی سوریه عمل می‌کند. به گزارش لوس آنجلس تایمز، مسیحیان سوریه نگران تصفیه قومی شدن‌شان هستند. گزارش اندکی غیردقیق اما حاوی نکته اصلی درست یو‌اس‌ا تودی نیز تاکید می‌کند که مسیحیان سوریه در اتحاد نه چندان خوشایندی با دولت آقای اسد به سر می‌برند.

به همین ترتیب، شکاف فرقه‌ای و نه «رویای آزادی و دموکراسی» محرک اصلی قتل عام الحوله بوده است. درست است که هر یک از طرفین دیگری را به ارتکاب این جنایت متهم می‌کند چون معتقد است که افرادی از این یا آن فرقه در میان کشته شدگان وجود داشتند، اما آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی، نه تنها عامدانه تندروهای فرقه‌گرا را در سوریه نیرومند کردند، بلکه دانایی کامل داشتند که در اثر چنین حرکتی، خشونت‌ها و جنایت‌هایی نظیر آن چه در الحوله رخ داد، رخ خواهد داد.

همان‌طور که در نوشته واشنگتن پست نیز تاکید شده است، این فرقه‌گراهای تندرو فقط توسط حمایت ناتو، آمریکا و کشورهای حاشیه خلیج فارس میدان گرفته‌اند. حتی در شرایطی که خود این گروه‌ها تایید می‌کنند که توسط وابستگان القاعده کمپین‌های بمب‌گذاری انجام می‌دهند (کسانی که تجربه‌های خود را در کشتن مردم محلی یا اشغال‌گران خارجی در عراق به دست آورده‌اند) و علی‌رغم آن‌که روز به روز سازمان ملل یا ناظران حقوق بشر فهرست جنایت‌های وابسته به این گروه‌ها را تکمیل‌تر می‌کنند، غرب، و به ویژه آمریکا از ارسال سلاح‌های بیشتر و حتی دخالت نظامی از سوریه حمایت می‌کند.

اخیرا بی‌بی‌سی گزارش داد که «آیا سوریه می‌تواند از یک جنگ داخلی فاجعه‌آمیز پرهیز کند؟» و این‌که هیچ گزینه دیگری غیر از طرح صلح سازمان ملل-عنان وجود ندارد. بی‌بی‌سی بعد از سال‌ها که مدعی بود اعتراضات سوریه، با عزم آزادی‌‌خواهانه و دموکراسی‌خواهانه انجام می‌شود، حالا تایید می‌کند که این درگیری‌ها عموما فرقه‌ای هستند – چیزی که تحلیل‌گران واقعی از آغاز گفته بودند. نویسنده بی‌بی‌سی سعی می‌کند خواننده را متقاعد کند که «به جهان التماس کند» که برای جلوگیری از آن‌چه «عواقب غیرقابل محاسبه» می‌خواند در سوریه «دخالت» کنند. البته، برای آن‌دسته از مخاطبانی که برای مطالعه گفته‌ها، نوشته‌ها و گزارش‌های ذکر شده وقت صرف‌کرده‌اند از ابتدا واضح بوده که رفتار سیستماتیک غرب در سوریه در راستای ایجاد و تشدید خشونت بین فرقه‌ای (سنی – شیعه) با هدف متلاشی کردن نه فقط سوریه، بلکه لبنان و ایران انجام می‌شود.

انتخاب آشکار

واضح است که برای جلوگیری از تکرار فاجعه‌‌آمیز کشتار عمومی شبیه لیبی و نجات دادن سوریه باید چکار کنیم. حمایت غرب از تروریست‌های فرقه‌گرا باید متوقف شود. جریان اسلحه و مزدوران خارجی از لیبی، شمال لبنان، ترکیه، کشورهای حاشیه خلیج فارس باید متوقف شود. به دولت سوریه باید اجازه داده شود تا به سرعت نظم و آرامش را به کشور بازگرداند و حمایت از گروه‌های اقلیت که دهه‌هاست در این کشور برقرار بوده است را مجددا از سر گیرد (در مقابل خطر تندروهای اخوان المسلین یا جدیدا القاعده). تغییر رژیمی که غرب در جستجوی آن است، حکومت سوریه را مانند لیبی، به یک حکومت ناکارآمد که در دمشق پنهان بماند تبدیل خواهد کرد در حالی که باقی کشور توسط تروریست‌های فرقه‌گرا تکه پاره خواهد شد: با پول و اسلحه ناتو و کشورهای عربی.

آن چه برای نجات سوریه باید انجام شود واضح است. این هم واضح است که کسانی که این انتخاب واضح را نادیده می‌گیرند، در حال راه اندازی جنگی متجاوزانه علیه کشوری هسنتد که هیچ کشور دیگری را تهدید نکرده است. این جرمی علیه صلح جهانی است و تحت تصمیم حقوقی «دادگاه نورمبرگ» قابل مجازات است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

هدف گلوله‌ی تک‌تیرانداز اسرائیلی قرار گرفتم

«وقتی در بغداد هستی، احساس این‌که در یک جامعه در هم شکسته حضور داری تو را در خود غرق می‌کند. هر که را می‌بینی دوست یا خویشاوندی را از دست داده است: تک تک افراد. وقتی درباره مقیاس خون‌ریزی فکر می‌کنی، نفس‌ات در سینه حبس می‌شود. جنگ تمام شده، اما تمام نشده است. میراث آن به پایان نرسیده است… ما دست کم تا یک نسل هرگز نخواهیم دانست چه بر سر عراق آورده‌ایم و تازه این نگاهی خوش‌بینانه است.»

— آنتونی شدید (۱۹۶۸ – ۲۰۱۲)

آنتونی شدید (Anthony Shadid) خبرنگار نیویورک‌تایمز و برنده جایزه پولیتزر در سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۱۰ دو روز پیش در سوریه درگذشت (در اثر بیماری تنفسی). او در سال ۲۰۰۲ وقتی که در حال گزارش از رام‌الله بود توسط یک تک‌تیرانداز اسرائیلی مورد هدف گلوله قرار گرفت. اما نیویورک تایمز در خبری که به مناسبت درگذشت او منتشر کرده است، ترجیح می‌دهد واقعه را با لطافت بیشتری شرح دهد (تاکیدها اضافه شده است):

آنتونی با جراحت، مورد آزار قرار گرفتن و بازداشت شدن بیگانه نبود. در سال ۲۰۰۲ او از طرف نشریه  گلوب به رام‌الله واقع در کرانه باختری رود اردن که توسط اسرائیل اشغال شده است رفته بود. او در حال راه رفتن در یک خیابان مورد هدف گلوله قرار گرفت و از ناحیه کتف مجروح شد.

این‌جا می‌توانید مصاحبه‌ای که توسط رادیو متن‌آزاد (radio opensource) با او انجام شده را گوش دهید (الان که دارم تایپ می‌کنم در حال گوش دادن به آن هستم). عنوان این پست نیز از همین مصاحبه انتخاب شده است*.

حدود یک ماه پیش وقتی که از او درباره وقایع «بهار عرب» و سوریه پرسیده شد چنین پاسخ داد (تاکیدها از من است):

س: آیا شما درباره وقایع خاورمیانه بیشتر یا کمتر از آن‌چه گزارش می‌کنید خوش‌بین هستید؟

ج: من به شکل‌های مختلف بسیار بدبین و افسرده از عراق بیرون آمدم. فکر می‌کنم، مصر، یک نوش‌دارو برایم بود، تماشا کردن آن‌چه در رابطه با انقلاب رخ داد امیدوار کننده بود. دست‌ کم آن‌چه شما دیدید این بود که امیدی برای رستگاری در منطقه وجود دارد و این نوع امید است که به شما به عنوان یک روزنامه‌نگار انگیزه می‌دهد. به اعتقاد من آن‌چه شما در بسیاری از این شرایط می‌بینید سایه‌ روشن‌های خاکستری رنگ هستند. هر چه بیشتر از این یا آن دور شوید، بهتر می‌توانید این کشورها و منطقه را به صورت کلی بشناسید. هر چه می‌خواهید اسمش را بگذارید (درگیری میان شرق و غرب، میان آمریکا و جهان عرب) شما نمی‌توانید به سادگی از این واقعیت بگریزید که این منطقه دست کم به طول یک نسل (نسل من) در بحران بوده است. بنابراین هر بحرانی که رخ می‌دهد، مقداری انسانیت‌زدایی نیز با آن می‌آید. و به عنوان یک خبرنگار، نویسنده یا روزنامه‌نگار بسیار مهم است که انسانیت را به روایت‌ها بازگردانیم.

 ‌پی‌نوشت: صحبت‌های آنتونی در تد ایکس تاک:

*در این پست از ایده مطرح شده در این‌جا استفاده و نقل قول شده است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ستون پنجمِ پسامدرن

این مطلب که توسط آقای حمید دباشی نوشته شده ابتدا در وب‌گاه انگلیسی الجزیره منتشر شد. ترجمه فارسی آن (که در زیر می‌خوانید) توسط آقای داریوش محمدپور در وب‌گاه جرس و بعد در وبلاگ شخصی‌شان منتشر شد. با توجه به اهمیت زیاد موضوع و محتوای این نوشته به خصوص برای فعالان سیاسی و اجتماعی ایرانی خارج از کشور، مطلب ترجمه شده را در این‌جا بازنشر می‌کنم. توضیحات بیشتر به قلم مترجم را در این‌جا مطالعه کنید.

ستون پنجمِ پسامدرن

ایرانيانی که از حمله‌ی نظامی عليه کشور خودشان حمايت می‌کنند، بی‌شرم و رياکارند.

حميد دباشی

نيويورک – گويا اصطلاح «ستون پنجم» در سال ۱۹۳۶ توسط اميلیو مولا ای ويدال (۱۸۸۷-۱۹۳۷)، که ژنرالی ملی‌گرا در جنگ‌های داخلی اسپانيا (۱۹۳۶-۱۹۳۹) بود،‌ وضع شده است. هنگامی که چهار ستون از لشکريان او به مادريد نزدیک می‌شدند، او گفت که يک «ستون پنجم» در داخل شهر به آن‌ها خواهد پيوست. کتاب «ستون پنجم و چهل و نه داستان اول» (۱۹۳۸) ارنست همينگوی ادای دینی است به ابداع اين اصطلاح.

اين اصطلاح از آن زمان تطور پیدا کرده است و معنای‌ حاميان ستیزه‌جوی دشمنی را یافته است که در حال نزدیک شدن است و آن‌ها، هنگام وارد شدن به مقصدِ هدف، به یاری و همدستی به او می‌پردازند – یا چنان‌که ماده‌ی سوم بخش سه قانون اساسی آمریکا در تعریف «خيانت» آورده است، به آن‌ها «ياری و‌ آسايش» می‌رسانند.

در عصر امپرياليسم جهانی‌شده و اختراع هو‌س‌ناکانه‌ای به نام «مداخله‌ی بشردوستانه»، گويا به مفهوم و معنای تازه‌ای از «ستون پنجم»‌رسيده‌ايم که می‌توان آن را «پسامدرن» ناميد. مسأله‌ای که اين اصطلاح ايجاد می‌کند اين است که مخالفت شرافت‌مندانه با یک رژيم مستبد و ستمگر دقيقاً کجا متوقف می‌شود و همکاری خائنانه با جنگ‌طلبان مهاجم عليه ملتِ خودِ آدمی کجا آغاز می‌شود.

سه حادثه‌ی متوالی و پرغوغا – يعنی حمله‌ی نظامی ناتو به ليبی که منجر به سقوط قذافی شد، جنگ‌طلبی و ستيزه‌جويی تازه‌ی اسراييل در برابر جمهوری اسلامی ایران، و چرخشی که آمريکا و اسراييل به گزارش آژانس بين‌المللی انرژی اتمی درباره‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ايران دادند – کنار هم واقع شده‌اند تا اسباب برآمدن اين وضعيت تازه‌ی «ستون پنجم پسامدرن» شوند که اکنون مدام چشمک می‌زند و دلبری می‌کند تا آمريکا و اسراييل را تحريک و تشویق به حمله به ايران کند.

اين طايفه‌ی نوپديد از ستون پنجمی‌های ايرانی خام‌ترين اشارات‌شان را از دو مصاحبه‌ی پی در پی وزیر خارجه‌ی آمريکا، هيلاری کلينتون، با صدای آمريکا و بی‌بی‌سی فارسی در اکتبر ۲۰۱۱ گرفتند که در آن او گفته بود که آمريکا در صورت درخواست جنبش سبز به ياری آن‌ها می‌شتافت. اين ستون پنجمی‌ها که از مداخله‌ی نظامی ناتو در ليبی دهان‌شان آب افتاده بود، از اين ايده به گرمی استقبال کردند و زود دست به کار پروژه‌ی خود شدند.

بعضی از بی‌شرم‌ترين و رياکارترين افراد اين گروه آشکار از آمريکا خواستند که به ايران حمله شود (يکی از آن‌ها ادعا کرده بود که ترافيک ساليانه و حتی آمار سرطان در ایران از قربانيان جنگی بالقوه کمتر خواهد بود و ديگری از حسابداری خلاقانه در شمارش تعداد اندک قربانيان غیرنظامی در ليبی سخن می‌گويد)، و عده‌ای دیگر هم از زبان اختراعی نيواسپيک اُروِلی آن هم از خام‌دستانه‌ترين نوع‌اش استفاده می‌کنند به این اميد که خيانت‌شان را پنهان کنند. برای آن‌ها که آشکارا مانند وضعيت ليبی عليه سرزمين خودشان خواستار حمله‌ی نظامی شده‌اند (بخوانيد «مداخله‌ی بشردوستانه»)، اميدی نيست. درباره‌ی آن‌ها حرفی برای گفتن ندارم چون تاريخ، خودْ داوری خشن و بی‌رحم است. این گروه دوم – يعنی متکلمان به زبان نيواسپیک ارولی – است که، وقتی از «ستون پنجمی‌های پسامدرن» سخن می‌گويم، مد نظر من هستند.

خلط مفاهيم

اين ستون پنجمی‌های پسامدرن برای اين‌که مأموریت‌شان را به انجام برسانند کاری که انجام می‌داده‌اند، شُل کردن پيچ‌های استوار و محکم بعضی از مفاهيم کليدی بوده است و از اعتبار انداختن و غيرقابل اتکاتر کردن آن‌ها. آن‌ها در ذهن مردمی که هدف‌شان قرار می‌گیرند، از طريق هموار کردن راه برای حمله‌ی نظامی عليه ايران، ايجاد سرآسيمگی و آشفتگی می‌کنند و آن را به مثابه‌ی چيزی خوب و رهايی‌بخش معرفی می‌کنند: نه حمله‌ی نظامی، بلکه «مداخله‌ی بشردوستانه». آن‌ها می‌‌گويند که نخست در ليبی و سپس در سوريه و بعد («شايد، نه من دقیقاً اين را نگفتم و اگر گفتم و شرايط‌اش ايجاب کرد، خوب بله، چرا که نه») ايران. شيوه‌ی بيان‌شان البته پيشا-ارولی است و کاملاً از جنس سخنانی است که لرد پولونيوس خطاب به رينالدو می‌گويد و او را راهنمایی می‌کند که چگونه جاسوسی فرزندن خودش لِرتس را بکند بدون اين‌که کارش جاسوسی به نظر برسد: «اکنون بنگر / طعمه‌ی نادرستی تو این ماهی درستی را می‌گيرد: / و ما هم با حکمت و دست‌اندازی چنین می‌کنیم / با چرخ‌های چاه و عيارهای تعصب و جانب‌داری / از طريق نشانی‌های غلطی که نشانی‌ها را پيدا می‌کنند…»

اگر خامی عبارات‌شان را بر آن‌ها ببخشاييد و سياست و نثر مبتذل‌شان را تحمل کنيد، آن‌چه که می‌گويند و می‌کنند تکرار کابوس ارولی است از سرِ نو: آن‌ها بیانيه‌ای صادر می‌کنند و نام‌اش را «ضد جنگ» می‌نهند، اما در واقع همان بيانيه راه را برای جنگ هموار می‌کند. چنان‌که ارول می‌گوید: «جنگ صلح است، آزادی بردگی، جهالت قدرت» – و مو به مو عين بينش و بصیرت است با روح پيشگويی ارول!

زبان نيواسپیک ارولی چرخش تازه‌ای به واقعيت در نثر و سياست‌شان می‌دهد. در بيانيه‌ای که علیه جنگ صادر کرده‌اند، در واقع دارند می‌گويند که تهدید جنگ جدی نيست و هر گونه هشداری علیه جنگ خيانت نسبت به اصل آزادی‌خواهی در ایران است. و اين کار را با حق به جانبی انجام می‌دهند. چنان که سايم می‌گويد: «اين ويرانی کلمات، چيز زيبايی است».

لفاظی و سخن‌پردازی آن‌ها، گفتار دوگانه‌شان، و معیارهای دوگانه داشتن‌شان، البته از نگاه خوانندگان دقیق و حساسی که مو به مو مواضع‌شان را می‌شکافند و ریاکاری‌شان را افشا می‌کنند، دور نمی‌ماند. آن‌ها همان ورد را تکرار می‌کنند که ايران تهديدی علیه صلح جهانی به شمار می‌آيد، که تنها خط دستگاه تبليغاتی اسراييل است، انگار اسراييل خودش تنها سرچشمه‌ی صلح و آرامش اين جهان است. در عين‌حال، بر طبل جنگ عليه ايران می‌کوبند و باز هم بيانيه‌شان را «ضد جنگ» می‌خوانند. زبان نيواسپکي ارولی ديگر این‌جا صرفاً مستهجن نيست، بلکه پريشان‌دماغی است.

يک مثال کلیدی ماجرا اين است که این ستون‌پنجمی‌های پسامدرن با ايده‌ی امپرياليسم به لاس زدن برخاسته‌اند: اصرار آن‌ها اين است که دیگر هيچ امپرياليسمی وجود ندارد. این «گفتمانی کهنه» است (آن‌ها عاشق کاربرد این اصطلاح «گفتمان» شده‌اند چندان‌که از فرط به کار بردن‌اش، ديگر از آن سوء استفاده می‌کنند و آن را نابه‌جا هم به کار می‌برند). امپرياليسم امری بود متعلق به گذشته و تنها چپ‌گرايان عقب‌مانده هم‌چنان بی‌هيچ فايده و خاصیتی به بازتوليد آن می‌پردازند. در همان حال، بعضی از این ستون‌‌پنجمی‌ها خودشان در روزگار جوانی استالينیست‌هايی ستيزه‌جو بودند.

اما حالا که از تهران به تهرانجلس مهاجرت کرده‌اند، امپرياليسم به چشم‌شان قدیمی می‌آيد و از مد افتاده: ارتش آمريکا در افغانستان، عراق، پاکستان، يمن، ليبی، سومالی و سراسر جهان فقط مشغول گذراندن دوره‌ی مرخصی است. آمريکا حدود ۷۰۰ پايگاه نظامی در سراسر جهان دارد، چنان‌که زنده‌ياد چالمرز جانسون با دقت آن را مستند کرده بود، از جمله ۲۳۴ ميدان گلف دارد که در سراسر جهان پخش است و فقط برای اهداف تفریحی از آن‌ها استفاده می‌شود. خيلی ساده، خروار خروار کتاب و مقاله‌ای که جزييات مشخص خطوط امپرياليسم آمريکا را – اخيراً در سه جلدی «Blowback Trilogy» چالمرز جانسون – ناديده می‌گیرند چون «جهالت قدرت است».

از آن سو نکته‌ی ديگری که پيوندی تنگاتنگ با اين نفی و طرد شتاب‌ناکانه‌ی امپرياليسم به مثابه‌ی يک پديده‌ی جهانی دارد، اين است که اين ستون پنجمی‌های پسامدرن اين را نیز می‌گويند که «حاکميت ملی» و «استقلال» ديگر هيچ معنايی ندارند. آن‌ها می‌گويند بيدار شويد و اين گُل‌های پسامدرنِ جهانی‌شده را ببوييد. کشورهايی مثل ایران (يا عراق، افغانستان، ليبی) ديگر ادعايی بر تماميت ارضی خودشان به مثابه‌ی مکانی برای مقاومت بالقوه در برابر سرمايه‌داری شکارگر ندارند. آن‌ها اصرار دارند که ملی‌گرايی قبيله‌گرايی است و اين قبيله‌گرايی از «غرب» هيولايی ساخته است.

ساکنان مفلوک این کشورها با شورش در برابر مستبدان خانگی (بدون اين‌که خودشان بدانند و فقط با کشف اين پسامدرن‌های تهرانجلسی) هر گونه ادعايی را نسبت به حاکميت بر سرزمين خودشان را هم از دست داده‌اند. آن‌ها در کنار بورگوندی در برابر اين کوردليای‌های ملت‌های بيچاره می‌گويند که «پس ببخشید، شما پدرتان را از دست داده‌ايد و حالا بايد شوهرتان را هم از دست بدهيد». اگر دموکراسی را به آن شکلی که موقوفه‌ی ملی دموکراسی آمريکا (NED) تصويب کرده‌اند، نداشته باشند، هيچ ادعايی نسبت به حاکميت ملی هم نخواهند داشت.

بعضی از «استعمارگری» لولوخورخوره‌ای می‌سازند و اين کلمه‌ای است که اين استادان دانشگاهی ايرانی خارج‌نشين که در خودروهای اس‌-یو-وی‌شان از يک کالج دانشگاه در کاليفرنيا به کالجی دیگر می‌روند، هميشه دوست دارند داخل گیومه به کارش ببرند. پس نه، استعمارگری هم دیگر وجود ندارد. فلسطینی‌ها با مداخله‌ی بشردوستانه‌ی صهيونيست‌ها در اتاق خواب‌شان ذوق می‌کنند. نه آقا، از فانون تا سعيد و اسپيواک، از خوزه مارتی تا و. اي. ب. دوبوآ تا مالکوم اکس، از مهاتما گاندی تا اِمه سزر و لئوپولد سدار سنگور: همه‌ی اين‌ها لولوخورخوره‌هایی بودند که تو دل مردم را خالی می‌کردند. «جهالت قدرت است»؟ نه آقا، جهالت نعمت است.

هيچ استعمار و امپريالیسمی و هيچ حاکميت ملی‌ای وجود ندارد – اين‌ها همه تخيل‌هايی است که «چپی‌های قديمی» جعل کرده‌اند.

هورا برای مداخله‌ی بشردوستانه

اين ستون پنجمی‌های پسامدرن برای این‌که تاجی از اين جواهرات کمیاب بسازند، ايده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» را ارج می‌نهند. نه، آن‌ها اصرار دارند که اين حمله‌ی نظامی نيست و امپرياليسم هم نيست. اين «مداخله‌ی بشردوستانه» است – همان‌طور که آمریکا و ناتو می‌گويند، که این آدم‌های خوب خط مشی‌شان را از آن می‌گيرند. ارتباط ميان دانش و قدرت هیچ وقت اين‌قدر به ضرب اسلحه نبوده است.

نه این‌که اين جماعت اصلاً اهميت بدهند به اين‌که جز بيانيه‌های خودشان هم چيز دیگری بخوانند – اما در عین حال: در کتاب «خواندن مداخله‌ی بشردوستانه: حقوق بشر و استفاده از زور در قانون بین‌المللی» (۲۰۰۷)، اَن اُرفورد به دهه‌ی ۱۹۹۰ باز می‌گردد که تقریباً دو دهه قبل از خیزش‌های ليبی است و «مداخله‌ی بشردوستانه» برای اولین بار به مثابه‌ی حرکتی ورای امپرياليسم و حاکميت ملی مطرح شد. اَن اُرفورد با تفصیلی شيوا نشان می‌دهد که اين «مداخله‌ی بشردوستانه» در واقع چگونه خدعه‌ای و پوششی برای يک طرح امپرياليستی بسيار کهنه در کسوتی تازه بود. اُرفورد با به کار بستن نظريه‌های فمينيستی، پسااستعماری، حقوقی و تحليل روانی، تصور کاذب «مداخله‌ی بشردوستانه» را بر مبنای حقوقی و سياسی زیر سؤال برد.

محمود ممدانی هم در «منجيان و بازماندگان: دارفور، سياست و جنگ علیه ترور» (۲۰۰۹) بحران دارفور را به بستر تاريخ سودان بازگردانيد که تنش و درگيری در واقع به صورت جنگی داخلی (۱۹۸۷-۱۹۸۹) ميان قبایل صحرانشين و روستايي آغاز شد و جرقه‌اش را خشکسالی شديدی زد که به گسترش صحرای خشک منطقه انجاميد. ممدانی این درگیری را به جايی بر می‌گرداند که مقامات استعماری بريتانيایی دارفور را به طور مصنوعی قبيله‌ای کردند و جمعيت‌اش را به قبايل «بومی» و «مهاجر» تقسيم کردند – که بسيار شبيه الگويی است که نیکولاس دِرْکْسْ در «کاست‌های ذهنی»‌اش نشان می‌دهد که بريتانيايی‌ها نظام کاستی را در راستای منافع استعماری خودشان از نو آفريدند.

مداخله‌ی احزاب مخالف سودانی سلسله‌جنبان دو جنبش شورشی شد که منجر به قيام و ضد-قيامی بی‌رحمانه شد. جنگ سرد باعث وخيم‌تر شدن جنگ داخلی در کشور همسايه‌شان، چاد، شد و باعث رويارويی ميان قذافی و اتحاد شوروری از يک سو و دولت ريگان در کنار فرانسه و اسراييل از سوی ديگر شد که وارد دارفور شدند و با خشونت بسيار باعث وخيم‌تر شدن درگیری شدند.

ممدانی نشان می‌دهد که تا سال ۲۰۰۳، نيروهای ملی، منطقه‌ای و جهانی در اين جنگ درگیر بودند از جمله آمريکا و اروپا که اکنون درگيری را به عنوان بخشی از «جنگ عليه ترور»‌می‌دید و خواستار حمله‌ی نظامی در پوشش «مداخله‌ی بشردوستانه» بود. همه‌ی اين واقعيت‌های تاریخی داخل ميدان جنگ يکسره تحت عنوان فوريت پرهياهوی «مداخله‌ی بشردوستانه» تطهير شدند. فيلم «سگ را تکان بده» (Wag the dog) استنلی ماتسس/داستين هافمن (۱۹۹۷) اين سناريو را بهتر از اين نمی‌توانست با اين همه ولخرجی توليد کند.

حتی اوباما وقتی که به دفاع از حمله‌ی نظامی عليه ليبی بر می‌خاست، وقتی که بحرين و يمن (به عنوان نمونه‌هايی درخشان) با صدای بلند خواستار مقايسه می‌شدند، متوجه رياکاری مندرج در قلب اين عمليات بود. آقای اوباما می‌خواست اين گيلاس چيدن را بر حسب تلاقی «ارزش‌ها»ی آمريکايی با «منافع» آمريکايی توضيح دهد. اما اين «مداخله‌جویانی بشردوستانه»‌ی ايرانی از رييس جمهور آمریکا هم کُندذهن‌ترند که هيچ تعارض و تناقض درونی در رياکاری‌شان نمی‌بينند.

اگر اين روزها سوار اتوبوس‌های نیويورک شويد، شايد از پنجره‌ی اتوبوس‌تان متوجه شويد که اخيراً روی تاکسی‌های نیويورک تبليغ‌هايی ديده می‌شود که می‌گويد «عروسک‌های نيويورکی» در «کلوب‌های مردان» موجودند. چیزی در فضا می‌چرخد: چرا وقتی می‌شود فاحشه‌خانه‌ها را «کلوب مردان» بنامند، آن‌ها را روسپی‌خانه صدا بزنند؟ روسپی‌خانه و امپرياليسم در واقع «گفتمان‌ها»یی بسیار قديمی و مبتذل هستند – «کلوب مردان» و «مداخله‌ی بشردوستانه» بسيار ملايم‌تر و مهربانانه‌تر از نيواسپيک‌ها هستند.

از ايران تا جمهوری اسلامی

يکی ديگر از ترفندهای ستون پنجمی‌ها اين است که مخالفان‌شان را با زدن انگ عامل جمهوری اسلامی بودن به آن‌ها خاموش کنند – که شايد فکر کنيد ترفند چندان خلاقانه‌ای نيست، اما با اين وجود گويا در حلقه‌ی پر ازدحام جامعه‌های تبعيدی سخت مؤثر می‌افتد. اگر جسارت کنيد و لب تر کرده و چيزی عليه بيهودگی‌ها و ترهاتی که می‌بافند بگوييد، ناگزير بايد عامل جمهوری اسلامی باشيد.

این‌که کسانی که به ترهات آن‌ها اعتراض می‌کنند به دفعات در زندان و سياهچال‌های جمهوری اسلامی افتاده‌اند، و تا آستانه‌ی مرگ رفته‌اند و از دل اعتصاب غذای‌شان به زندگی برگشته‌اند، عليه رهبر یا مقامات جمهوری اسلامی در زندان اوین مطلب نوشته‌اند و اين‌که مردمانی در ميان مخالفان این جنگ‌طلبی‌ها هستند که به دشواری از جوخه‌های اعدام جمهوری اسلامی جان به در برده‌اند و کسانی که والدين‌شان به دست عاملان جمهوری اسلامی قصابی شده‌اند با آن‌ها مخالف‌اند، هيچ تفاوتی در وضع اين راکبانِ جسوری که در ميدان دوپونت و بزرگراه‌های لس آنجلس می‌تازند، ايجاد نمی‌کند.

اکبر گنجی اخيراً در مصاحبه‌ای گفته است: «بعضی از اين افراد حتی در عمرشان يک سيلی هم نخورده‌اند». اکبر گنجی شايد برجسته‌ترين فعلل خقوق بشری باشد که مخالف جنگ عليه ایران است. هم‌او می‌گويد که: «و درست همين آدم‌ها به کسی مثل من می‌گويند عامل جمهوری اسلامی».

اکبر گنجی بعد از شيفتگی دوران جوانی‌اش به انقلابيون مسلمان در اواخر دهه‌ی ۷۰ میلادی، تبديل به روزنامه‌نگاری شجاع و محقق و فعالی حقوق بشری در ميان نسل خود شد که فجايع جنايت‌آميز جمهوری اسلامی را افشا کرد و به خاطر آن دو بار به مدت شش سال به محبس حکومت دينی افتاد و بعد از اعتصاب غذايی طولانی تا آستانه‌ی مرگ رفت که خودش و خانواده‌اش هنوز هزينه‌ی گزاف آن را دارند می‌پردازند.

هر آن‌چه که اين مدافعان جنگ (ببخشيد – مدافعان «مداخله‌ی بشردوستانه») در مشروعیت نمادين‌شان کم داشتند، وال استريت ژورنال با خرسندی برای‌شان به سرعت توليد کرد و صداهای مخالف در داخل ايران را با انگشت نشان‌شان داد – و این ترفند چندان هم مؤثر واقع نشد چون اکبر گنجی سطر به سطر مواضع خاص صداهای مخالف داخل ايران (که بعضی‌شان هم‌اکنون محبوس زندان بدنام اوین‌اند) برای‌شان گوشزد کرد که مخالف مداخله‌ی نظامی‌اند. حتی قبل از اکبر گنجی، رييس جمهور سابق ايران، محمد خاتمی هم به طور مشخص گفته بود که اگر حمله‌ای نظامی رخ بدهد، اصلاح‌طلبان و غير اصلاح‌طلبان در برابر هر صدمه‌ای که به ایران بخورد متحد خواهند شد – و اين نکته‌ای است که حتی هاآرتص پيش روی خوانندگان اسرايیلی‌اش نهاده بود ولی همين نکته از چشم جنگ‌طلبان دور مانده بود.

تفاوتی شگرف و انکارناپذیر ميان مخالف بودن با فجايع جنايت‌آمیز جمهوری اسلامی و ستون پنجم توطئه‌ی آمريکا/اسرايیل علیه ایران شدن وجود دارد. ستون پنجمی‌های پسامدرن اين دو را با هم خلط کرده‌اند و از منزلت و شرافت يکی به خیانت‌ ديگری فرو غلتيده‌اند.

سرکوب‌های گسترده‌ی مخالفان، سلطانيسمی تهاجمی و بسياری دلايل ديگر نشان می‌دهند که این رژيم کريه به سوی زباله‌دان تاريخ می‌رود. و در عین حال، با نخستين بمبی که در ايران فرود بيايد، تمام این ملت زير آن بمب‌ها متحد خواهند شد، دقیقاً در همان اوقاتی که اين ستون پنجمی‌های پسامدرن واشينگتنی و لس آنجلسی سوار اس‌-یو‌-وی‌های‌شان می‌شوند و به نزدیک‌ترين بزرگراه‌ها در جست‌وجوی پناهگاهی می‌گریزند. چه کسی الآن کنعان مکیه، احمد چلبی و فؤاد عجمی را به خاطر دارد؟ نام‌های نانجیبِ آن‌ها که تحریک‌گر خشونت علیه عراق بود، اکنون پيداست و به حق روشن است که چرا از ياد رفته‌اند.

شايد پرتوان‌ترین پاسخ به این «مداخله‌‌جويان بشردوستانه» از یکی از چهره‌های شجاع مخالف به نام عابد توانچه صادر شده است که ديری نشده است که از زندان‌های جمهوری اسلامی بیرون آمده است. او در مصاحبه‌ای در شهر اراک ايران، بعد از اين‌که خوانده بود که جنگ‌طلبان ايرانی مستقر در واشينگتن از حوادث ليبی به ذوق آمده‌اند، نوشت که:

«من می خواهم زندگی کنم و اگر هم قرار باشد برای چیزی بمیرم، هوشمندانه و از روی اراده ی مختار برای آرمانهایم بمیرم و تاکید می کنم که فقط برای جان خودم تعیین تکلیف می کنم نه برای مرگ ۲۵ نفر به ازای هر ۱۰۰۰ نفر ایرانی [تخمينی از اين‌که در صورت وقوع حمله‌ی نظامی چند نفر کشته خواهند شد]. من می خواهم بدانم برای چه و برای که می میرم. نه آمریکا، نه ناتو، نه هر ائتلافی دیگری با هر تعداد پرچم و با مجوز هیچ نهادی، حق اعمال زورکی «دخالت بشر دوستانه» به من به عنوان یک ایرانی ساکن ایران را ندارد. بمب ها را می خواهد لیزر هدایت کند می خواهد خود خدا هدایت کند، من ریسک ۲۵ در هزار را برای مردن قبول نمی کنم و شماهم [خطاب به مداخله‌جويانی ستيزه‌جوی نظامی که از موقوفه‌ی ملی دموکراسی سخن می‌گويند] شما هم لطفا تا وقتی که ریسک مردنتان در حمله ی نظامی آمریکابه ایران _ به دلیل اینکه در واشنگتن هستید و از هر طرف با ایران یک اقیانوس و یکی-دو تا قاره فاصله دارید _ دقیقا برابر صفر است راجع به مرگ بنده و امثال بنده که ساکن ایران هستیم  اظهار نظر نفرمائید و هیزم زیر آتش «حمله ی خارجی» نریزید.»

پوست انداختن

سر برآوردن ستون پنجمی‌های پسامدرن در واقع تحول مثبتی برای آينده‌ی دموکراسی در ايران است – چون در واقع همه‌ی توهمات يکپارچگی دروغين ميان معترضان در داخل و خارج ایران رنگ می‌بازد و شکاف‌های روشن‌تری پديدار می‌شوند. چهره‌های برجسته‌ای که نام‌شان با مؤسسه‌ی واشنگتن برای سياست خاور دور، مؤسسه‌ی بوش، و موقوفه‌ی ملی دموکراسی، گره خورده است اکنون پرچم‌داران ائتلافی استوار با نيروهای صهيونيست-نئوکان داخل ايالات متحده هستند حتی تا مرز تحریک آن‌ها به حمله به ايران می‌روند تا ايران را برای‌شان آزاد کنند.

ما بنيادی مستحکم داریم (جسارت اين رؤيا را دارم) برای پديد آمدن يک چپ جديد از خاکسترهای جنبش اصلاحی دهه‌ی ۱۹۹۰، که بعضی نيروهای پيشرو از دل آن رسته‌اند. بقیه‌ی آن‌ها یا به عرفان‌شان برگشته‌اند يا به ستون پنجمی‌ها پيوسته‌اند يا همه‌ی اعتراض‌های‌شان را وانهاده‌اند و به صف چپِ نوپديد پيوسته‌اند. این شکاف‌ها صداهای معترض را ضعیف نخواهد کرد. اين رخداد در واقع باعث تقويت آينده‌ی دموکراتيک جمهوری‌ای خواهد شد که خواهی-نخواهی جانشين اين حاکميت دينی متجاوز خواهد شد.

فرهنگ سياسی ايران در حال پوست انداختن است.

تنها توصيه‌ی من به اعضای فعال بريگاد ستون پنجم اين است که نگاهی به سرنوشت کنعان مکیه (مشهور به سمیر الخليل) بيندازند که به همان اندازه، اگر نگويیم بيشتر، اصرار به تشویق آمریکا به حمله به عراق برای آزادسازی آن کشور داشت. پنج سال بعد، در سال ۲۰۰۷، وطن او ویرانه بود و صدها هزار نفر از هم‌وطنان عراقی‌اش نابود شده بودند، کنعان مکیه در رنج و تعب بود و هنگامی که نيویورک تايمز از او خواست درباره‌ی نقش‌اش در حمله‌ی به عراق به رهبری آمريکا سخن بگويد، از اشتباهات هول‌ناک خود سخن گفت: تايمز گزارش می‌کند که: «مکیه، در روزهای پيش از جنگ عراق، بيش از هر چهره‌ی ديگری از حمله دفاع کرد چون این کارِ درستی بود – که رژيمی اهريمنی را نابود کنند و ملتی را از کابوس وحشت و رنج برهانند.»

حتی در همان سال ۲۰۰۷، وقتی که مقياس عظيم کشتار و خون‌ریزی‌های عراق هنوز آشکار نشده بود، نيويورک تايمز نتيجه گرفته بود که: «البته، حالا اين رؤیاها به باد رفته‌اند، و بر روی موجی از خون نابود شده‌اند. مصيبت عراق تصور تغيیری دموکراتيک در خاورميانه را از بنياد تضعیف کرده است. اين ماجرا، اين تصور را که قدرت نظامی آمريکا می‌تواند به اهداف و مقاصدی بشردوستانه برسد، به کلی مخدوش کرده است. و باعث شده است که مکيه و کسان ديگری چون او که توجيه‌گر حمله بودند خيره‌سر و ساده‌لوح به نظر برسند.» البته عده‌ای ديگر ممکن است اوصافی دقيق‌تر از «خیره‌سر و ساده‌لوح» را به کار ببرند. برای نسخه‌ی ايرانی کنعان مکيه، من سخاوت‌مندانه، در حال حاضر، عنوان «ستون پنجمی‌های پسامدرن» را به کار برده‌ام.

بدرود

با تمام اين اوصاف، منصفانه و دقیق نيست که همه‌ی کسانی را که پای «مداخله‌ی بشردوستانه»‌ را امضاء می‌کنند، جنگ‌طلبانی سنگ‌دل بناميم که هيچ دل‌شان برای وطن‌شان نمی‌تپد. بيش از سه دهه ارعاب و حکومت دينی جنايت‌آميز بدون کمترين شرافت انسانی باعث شده است که بسياری از ايرانی‌ها به راه‌هايی از سر استيصال بيندیشند. هزاران ايرانی سنگ‌دلانه در سياه‌چال‌های جمهوری اسلامی به قتل رسيده‌اند، صدها هزار نفر در جنگی طولانی و بی‌ثمر از ميان رفته‌اند، ميلیون‌ها نفر ناگزير به ترک وطن‌شان و به جان خریدن ذلت تبعيد شده‌اند و کل يک ملت به استخفاف تسليم در برابر استبدادی خبیث، پوسيده و فروتر از شأن انسانی کشانده شده است.

دو سال پيش،‌ توده‌های عظيمی از ايرانيان به خيابان‌ها ريختند تا آزادی‌های مدنی‌شان را مطالبه کنند – و با روگردانی خبيثانه و وقيحانه‌ای از شرافت انسانی مواجه شدند. ميليون‌ها ایرانی در سراسر جهان، که به هويت خويش مفتخر هستند، می‌خواهند به وطن‌شان برگردند و در کنار خانواده‌های‌شان در ایران باشند و آينده‌ای بهتر را برای فرزندان‌شان بسازند – ولی طاعونی به نام «جمهوری اسلامی» مثل بختکی بر سر اين ملت سايه انداخته است.

اما دقیقاً به همین دليل است که شتابيدن به سوی گزينه‌ای نظامی – تحت عنوان «مداخله‌ی بشردوستانه»، که ایرانيان در تبعيد مطلقاً‌ هيچ کنترلی روی آن ندارند، پاسخ مسأله نيست چون، از هر جهتی که تصور کنيد، پيامدهايی مصيبت‌بار دارد. ليبی ليبی است و ايران، ایران – اين دو کشور تا امروز برای آزادی‌شان کوشش کرده‌اند و خواهند کرد آن هم بر مبناهایی که هم میان هر دو مشترک است و هم برآمده از تاريخ‌های متفاوت خودشان است. هیچ کشوری الگويی برای کشوری ديگر نيست.

اما اگر جنگ پاسخ اين مسأله نيست، پس چه راهی باید جست؟

پاسخ در جعبه‌ی چوبین عطاری نیست. پاسخ در روحیه‌ی نوپديد آزادی‌خواهی نهفته است که اکنون از يک کرانه‌ی جهان به کرانه‌ی ديگر رسیده است و دیر يا زود باز هم به ایران باز خواهد گشت.

در قيام‌های اجتماعی و انقلابی، کنش‌گران تجمل و تنعم انتخاب الگو را ندارند تا مثلاً الگوی لیبی را در برابر الگوی تونس اختيار کنند. منطق جنبش‌های اجتماعی در متن ريشه‌های تاريخی آن‌ها تنيده شده است. یک نفر کارمند موقوفه‌ی ملی دموکراسی يا مؤسسه‌ی واشنگتن یا موسسه‌ی بوش يا استادی گمنام در کالجی در کاليفرنيا در مقام و موقعیتی نیست که آن الگوی خيزش دموکراتيک را از آن سوی کره‌ی زمین برای آن‌ها انتخاب و اختیار کند. حتی افرادی که بيشترین قرابت را با خیزش‌های اجتماعی دارند و رنج زندان‌های جمهوری اسلامی را کشيده‌اند – و حتی کروبی و موسوی که رأی میليون‌ها ايرانی به نام‌شان ثبت شده است – نمی‌توانند تصمیم بگيرند و تعيين کنند که خيزش دموکراتيک ایران به چه جهتی بايد برود.

آن خيزش دموکراتیک – آن خيزش ریشه‌دار، واقعی، پايدار و مصمم به پیروزی – راه خودش را خواهد يافت. وظيفه‌ی ما تحمیل روش به آن نيست، بلکه کشف و برانگيختن منطق درونی آن است. شرمندگی (و در واقع شرمساری) هميشگی با کسانی خواهد ماند که به این منطق گوش نمی‌دهند و آن را نمی‌آموزند و می‌خواهند تمايلات و مطلوبات خودشان را، هر اندازه که شريف يا خيانت‌آمیز باشند، به آن‌ها تحمیل کنند.

نه جمهوری اسلامی و نه هيچ دولت استبدادی – يا حتی دموکراتيک – ديگری حق توليد سلاح‌های کشتار جمعی را ندارد که به خاطرشان دنیای شکننده‌ی ما در ترس و لرز به سر می‌برد. اما ترکيب و صحنه‌آرايی فعلی قدرت منطقه‌ای و جهانی از هيچ اتوریته‌ی اخلاقی‌ای برخوردار نيست که به جمهوری اسلامی بگوید سلاح هسته‌ای نسازد. جمهوری اسلامی نهايتاً به نحوی به توانايی هسته‌ای تسلیحاتی خواهد رسيد – و دولت پادگانی و آپارتاید اسرايیلی که خودش روی صدها بمب هسته‌ای نشسته و حتی از امضای معاهده‌ی عدم تکثير سلاح‌های هسته‌ای هم امتناع می‌کند، هيچ کاری برای جلوگيری از آن نمی‌تواند بکند. هر کاری که اسرايیل و متحدان آمريکايی و اروپایی‌اش بکنند، در واقع باعث سرعت بخشيدن به اين امر محتوم خواهد شد. اگر جمهوری اسلامی را به حال خود رها کنند، به این توانايی نزديک‌تر خواهد شد. اگر به آن حمله کنند – و نشانه‌هایی هست که در نبرد فيزيکی و سايبری این اتفاق هم‌اکنون آغاز شده است – ايران اين پروژه را بيشتر پيش خواهد برد.

اين پارادوکس تنها زمانی حل خواهد شد که رياکاری عظیم اسراييل و آمريکا که انگشت اتهام را به سوی جمهوری اسلامی به خاطر برنامه‌ی هسته‌ای‌اش می‌گيرند، حل شود. جمهوری اسلامی و دولت يهودی اکنون درست مانند دو گاوچران اوباش به هم زُل زده‌اند – و سرنوشت يکی بسته به سرنوشت ديگری است. وزير دفاع اسراييل، ايهود باراک، اسراييلی را تصور می‌کند که «ويلایی در جنگل» باشد (مضامين نژادپرستانه‌ی تشبیه محبوب او ديوانه‌کننده است). اما از منظر بوميانِ آن «جنگل»، هم دولت يهودی و هم جمهوری اسلامی دو پادگانی به نظر می‌رسند که محکوم به منحل و مضمحل کردن يکديگرند – برای هميشه و به سود ايرانی‌ها و اسراييلی‌ها، فلسطينی‌ها و عرب‌ها، مسلمان‌ها و کل بشريت.

چه اين پارادکس حل شود و چه نشود، نه دولت یهودی، نه جمهوری اسلامی و نه در واقع امپراتوری مسيحی‌ای که بر هر دوی آن‌ها نظارت دارد، نخواهد توانست از نيروی تاريخ که در راه آن‌هاست جان به در ببرد. ممکن است اسم اين را انتفاضه در فلسطين بگذاريم، انقلاب خیمه‌ای در اسراييل، جنبش سبز در ايران، بهار عرب در جهان عرب، اينديگنادوها در اروپا، يا اشغال وال استريت در آمريکا و سراسر جهان، اما همه‌ی پارادکس‌ها و رياکاری‌ها دير يا زود در برابر اين نيرو فرو خواهند پاشيد.

زيست‌بوم طبیعی مردم عادی که در برابر همه‌ی انواع بی‌عدالتی و استبداد قيام می‌کنند، موضعی اخلاقی است نه نظامی. کسانی که جنگ را با ارایه‌ی توجيه سياسی برای آن تشویق می‌کنند، این موضع اخلاقی را از بن ترک گفته‌اند. آن‌ها به ياری و کمک اعمال خشونت‌آميز رفته‌اند که آماج اين اعمال زندگی توده‌های ميلیونی بی‌گناهان و انسان‌های بی‌دفاعی است که آن‌ها خود هيچ کنترلی بر آن ندارند و در برابرش هيچ حفاظی ندارند – و در عین حال، همین افراد بايد ورای اين اعمال، جهانی بهتر و عادلانه‌تر را تصور کرده و به آن برسند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چه کسانی آرزوی کشته‌شدن خبرنگار ایرانی را کردند؟

به نظر شما کسی که این مطلب را نوشته و کسانی که آن را لایک زده‌اند (در صورتی که قصد شوخی بی‌جا و چرندی را نداشته‌اند) مجرم نیستند و نباید مورد پی گرد عرفی و اخلاقی قرار بگیرند؟

ننگ بر همه شان.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: حقوق بشر یا پیاده نظام آمریکا؟

  • تنها چیزی که می‌توانید در جهان تغییر دهید جای بالش زیر سرتان است » مانی ب
    این نوع ادبیات حماسی که دلاوری برخیزد و قدم در راه بگذارد و ما هم پشت سرش مانند گله‌ای گوسفند اشك‌ريزان خروش برآوریم و مناسبات را تغییر دهیم٬ برای شهروند امروز بخشی از ادبیات گذشته است. ذهنیتی که در این‌گونه ادبیات نهفته است ذهنیتی ارتجاعی است. تبلیغ و ترویج چنین ذهنیتی چیزی جز تحمیق و جلوگیری از دیدن واقعیت ملموس پیش روی‌مان نیست٬ و بدون دیدن واقعیت و فراهم ساختن ابزار مناسبی برای ایجاد تغییر در آن٬ و بدون درک از توانایی‌های واقعی آدم‌های امروز و پذیرش آن به عنوان یک اصل مسلم٬ نمی‌توان به تغییرات مناسبی رسید.
  • در باره منش روشنفکران: احمد شاملو: غولی که گاه ادای کوتوله ها را در می آورد » احمد سیف
    در این نوشتار می خواهم به اختصار از منش روشنفکران سخن بگویم و همین جا بگویم که بر خلاف مرحوم آل احمد که در هر چیز و همه چیز، حتی در منش روشنفکران، نشانی از توطئه می دید و «غرب زدگی»، من بر آن سرم که وارسیدن نقش روشنفکران بدون وارسیدن فرهنگ استبدادی حاکم موثر و مفید نیست.
  • اوباما و اورول: زبان امپراتوری و زبان جديد » دومنيکو لوزوردو
    تحلیل وقایع لیبی
  • لیبی و تبلیغات جنگ » آن مورلی ، ترجمهٔ حمید محوی
    تحلیل وقایع لیبی
  • جريان تکفيری، مهرۀ بازی کثيف امپرياليسم در ليبی! » عدالت
    و در رأس همه، و بهت‌انگيزترين آن‌ها، صحنه‌سازی ناتو با کمک دوحه و قطر بود که همانند صحنه‌‌پردازان هاليوود، چيزی را که شبيه «ميدان سبز» طرابلس به نظر می‌رسيد، طراحی کردند. ساختمان‌های «ميدان سبز» خيلی قديمی هستند، برخی از آن‌ها به امپراتوری روم برمی‌گردند- اما آن‌ها در دوحه نسخه بدل آن را ساختند. اگر در اينترنت نگاه کنيد مقايسه جالبی وجود دارد که «ميدان سبز» واقعی را در کنار «نسخه جعلی» آن قرار داده و اين خيلی شبيه اصل است، اما تفاوت‌های زيادی وجود دارند که جعلی بودن آن را نشان می‌دهند. از اينرو، اين يک کارزار عظيم شست‌و‌شوی مغزی و جنگ روانی است و تأثير خيره‌کننده‌ای داشته است.
  • لیبی، سیبی که رسیده تر به دامان استعمار افتاد » یونگه ولت، ترجمه رضا نافعی
    مروری بر تاریخ معاصر لیبی
  • دهمین سال آغاز بلاگستان فارسی و یادی از وبلاگ نویسانی که دیگر کنارمان نیستند » اشکان منفرد
    هدفم از این نوشته، یادی ست از وبلاگ نویسانی که دیگر کنارمان نیستند. آنهایی که به قول خواجه شیراز: دوامشان با قلم شان بر جریده عالم ثبت شد. افسوس که آمار دقیقی از اهالی فوت شده بلاگستان در دست نیست تا بشود حق مطلب را ادا کرد. بنابراین نگارنده تنها به دانسته خود و اطلاع از آنچه می داند می پردازد.
  • خط و نشان بی‌بی‌سی » مسعود برجیان
    برنامه‌ی جدیدی که بی‌بی‌سی، زیر نام یک مستند ساخته است، آشکارا نشان از یک چرخش رویکرد ریشه‌ای در روابط بی‌بی‌سی و بریتانیا (و حتی غرب) با ایران دارد.
  • قدافی در دوزخ یا دستمالی که به دور انداخته شد! » ناصر فکوهی
    قذافی کشته شد، و سران قدرت های بزرگ، این «پیروزی» را به خود و به مردمانشان تبریک گفتند و از نیروهای نظامی خود برای هدایت عملیات در این جهت تشکر کردند. اما آنچه روشن نشد و شاید هرگز روشن نشود، چیزی بسیار ساده تر است: چه کسی به جز این جنایتکار پیش پا افتاده و کمابیش دیوانه، باید پاسخگوی چهل سال دیکتاتوری او و پذیرش این دیکتاتوری به مثابه یم «دولت ملی» در نظام جهانی باشد؟ چه کسی یا کسانی، چه  ایدئولوژی و چه فرایندهای سیاسی و اقتصادی و  نظامی ای در جهان باید پاسخگوی میلیون ها انسانی باشند که در تمام این سال ها، به صورت های مختلف از  قتل و شکنجه تا زندان و تبعید،  فدای این جنایتکار شدند؟
  • قذافی و وال استریت، دو روی سکه نظام سرمایه داری » احمد نادری
    ناتو که به عنوان بازوی نظامی سرمایه داری مدرن عمل کرده و در راستای سیاست های استثماری غرب تاکنون عملیات های متعددی در تسخیر سرزمین های ثروتمند و سرشار از نفت خاورمیانه انجام داده است، با حمایت چندین ماهه از به اصطلاح انقلابیون لیبیایی، بازی موش و گربه ای را با قذافی و طرفدارانش به راه انداخته بود تا به وقتش، از این بازی نهایت استفاده را ببرد.  بنا بر ادعای سازمان اطلاعاتی آلمان (BND)، ناتو از محل دقیق اختفای قذافی خبر داشته است، ولذا به آسانی می توانسته است وی را دستگیر کرده و یا در همان ابتدا بکشد. اما کشته شدن قذافی در این برهه زمانی، بیش از آنکه امری اتفاقی باشد، واقعیتی دیگر را در پشت خود دارد. خبر مرگ قذافی، و پخش آن در رسانه ها در این برهه زمانی، جدای از اینکه امری فراواقعی بوده و ریشه در فراواقعیتی مدرن دارد،  پیش و بیش از هر چیز،  یک واقعیت را به تصویر می کشد و آن، اینست که انتشار این خبر، برای انحراف اذهان عمومی مردم دنیا از جنبش وال استریت است.
  • حقوق بشر یا پیاده نظام آمریکا؟ » اکبر گنجی
    من به صراحت همیشه گفته ام که مخالف اپوزیسیون سازی توسط دولت آمریکا و دول غربی هستم. منظورم چیزی است که در عراق و خصوصاً لیبی روی داد. این که دول غربی مخالفان را گرد هم جمع کنند، و از آنها در پروژه هایی چون پروژه ی لیبی استفاده کنند، بد و خطرناک است. گذار ایران از نظام استبدادی سرکوبگر به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و دموکراسی، وظیفه ی ایرانیان است، نه دولت آمریکا یا دیگر دول غربی. من موافق تشکیل «جبهه ی مستقل دموکراسی خواهان ایران که پایبند به حقوق بشرند»، هستم، اما صد در صد مخالف تبدیل ایرانیان مخالف به «پیاده نظام» پروژه های آمریکایی و دول غربی هستم.
  • نگاهی دیگر: لیبیائیزه کردن ایران؟ » اکبر گنجی
    زمانی آرمان و سنت هایی وجود داشت که هیچ کس خود را مجاز به تخطی از آنها نمی دانست. اینک فرد به خود اجازه می دهد که از آمریکا و دول غربی بخواهد که همان بلایی را سر ایران بیاورند، که بر سر لیبی آوردند. به زبان بی زبانی اعلام می شود که آمریکا و دول غربی می تواند از ما به همان نحوی که از کسانی در لیبی استفاده کرد، استفاده کند. گویی پیروزی ناتو در لیبی، خاطره تلفات و هزینه های سنگین عراق و افغانستان را به فراموشی سپرده است. اما داوری درباره لیبی هنوز بسیار زود است.
  • در مصر چه گذشت؟ » ب-حکومت
    امروز مبارک رفته است اما دستگاه هایی که دیکتاتوری او بر روی آنها بنا شده بود همچنان پابرجا هستند. نیروهای مسلح در قالب شورای عالی نظامی قدرت مطلق را در اختیار دارند. نیروهای مسلح مصر چگونه باید ارزیابی شوند و چه نقشی را امروزه ایفا خواهند کرد؟.

*بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

ما، رویدادهای مهم و نامه‌های سرگشاده‌

دنیای شلوغ و در هم برهمی است و به سختی می‌توان حرف‌ها و نوشته‌ها و مواضع افراد مختلف را دنبال کرد و به خاطر سپرد و دقت کرد که چه کسی چکار می‌کند و چه موضعی می‌گیرد و پشت کدام سیاست ایستاده است. به خصوص که مواضع اصلی هم که طبعا علنی نمی‌شود و آدم‌ها به هزار دلیل جور واجور حرف‌ها و مواضع‌شان را با حاشیه‌های قشنگ تزیین می‌کنند و در این در هم بازار وب و رسانه‌ها مخاطب معمولا رشتهٔ کار دستش نمی‌آید به جز خطوط کلی و خبرهای اصلی. چیزی که معمولا از چشم‌های مخاطبان دور می‌ماند مواضعی است که اشخاص و شخصیت‌های مختلف در مورد موضوعات مختلف ایران و جهان اتخاذ می‌کنند. دولت‌ها یا نهادهای مجهز به امکانات مالی و تخصصی البته به راحتی می‌توانند مواضع و عمل‌کرد اشخاص و افراد مختلف را زیر نظر بگیرند و یک بانک اطلاعاتی جامع تشکیل دهند که چه کسی چه گفته و کی کجا ایستاده است تا به قول معروف آمار آدم‌ها دستشان باشد و این است که خیلی راحت است برایشان که رو دست نخورند و کسی که تا دیروز می‌گفته «اوهوم اوهوم اوهوم» را به عنوان متخصص «آهان آهان آهان» قبول نکنند.

اما آدم‌های عادی مثل من و شما چکار کنیم؟ ما که دولت نیستیم و دسترسی به منابع اطلاعاتی نداریم و توی این بازار مکاره وب و رسانه که هر ثانیه هزار جور خبر و موضع‌گیری منتشر می‌شود که نمی‌توانیم گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم. از طرفی برایمان مهم است که خبرها و تحلیل‌ها را دنبال کنیم و دوست داریم بدانیم دنیا دست چه کسی است و چه کسی دارد چه کاری می‌کند. ما چکار کنیم؟ از کجا بفهمیم «کی به کیه؟».

یک راه نسبتا عملی‌اش این است که به بیانیه‌ها، نامه‌های سرگشاده و اعلامیه‌های امضاداری که در مورد موضوعات بسیار مهم منتشر می‌شوند بیشتر دقت کنیم و نکته‌های زیر را در مورد آن‌ها در نظر بگیریم:

۱) بیانیه در ارتباط با کدام موضوع مهم ایران یا جهان صادر شده است؟

۲) بیانیه خطاب به چه شخص یا نهادی نوشته شده است؟

۳) در بیانیه چه درخواست‌هایی از شخص یا نهاد مذکور شده است؟

۴) چه کسانی ذیل بیانیه را امضا کرده‌اند؟

بیانیه‌ها منابع «شخصیت‌شناسی سیاسی» بسیار غنی و معتبری هستند. با مطالعه یک بیانیه و تحلیل آن از نظر این چهار موردی که گفتم شما می‌توانید اطلاعات جالب و مستند زیادی به دست بیاورید. به خصوص این‌که می‌توانید به سادگی این اطلاعات و فهرست آدم‌ها را در جایی توی کامپیوترتان (مثلا توی یک فایل اکسل) ذخیره کنید و رو به روی هر اسم هم بنویسید که فلانی در چه موردی و در چه بیانیه‌ای و خطاب به چه کسی و در کدام تاریخ «کدام موضع را گرفت» و «از کدام سیاست دفاع کرد؟». این طوری است که بعدها، مثلا سال‌ها بعد که فلان موضوع کاملا از خاطره‌های عمومی محو شده و آقا یا خانم «فلان» در یک شبکهء تلویزیونی ظاهرا می‌شود و برایتان مواضع «آبی» می‌گیرد شما دیگر حساب کار دستتان است. فایل اکسل تمیزتان را باز می‌کنید و می‌گویید « نه دیگه نشد. شما همین سه سال پیش توی فلان ماجرا که خیلی هم مهم بود موضع مغزپسته‌ای گرفته بودی. حالا نیا یهو واسه من ژست‌های آبی‌دوستانه بگیر!». این طوری می‌شود که شما با صرف وقت و هزینه اندک می‌توانید تصوری از این که «کی به کیه؟» داشته باشید. خلاصه این‌که حتی اگر وقت کمی را برای خواندن خبرها و تحلیل‌ها صرف می‌کنیم نباید از «بیانیه‌ها و نامه‌های سرگشاده‌‌ای که خطاب به نهادها یا شخصیت‌های مختلف دربارهٔ وقایع مهم ایران، منطقه یا جهان نوشته می‌شود» سرسری بگذریم و به خصوص باید حواسمان به «اسامی که آن‌ها را امضا کرده‌اند» باشد.

حالا این قصه را گفتم و بگذارید یک مثال بارزش را هم بزنم.

نامه سرگشاده‌ای حدود هفت ماه پیش خطاب به رییس جمهور آمریکا نوشته شد [که هنوز هم جهت امضا کردن باز است] و در آن ضمن حمایت از مواضع او در قبال تحولات کشورهای عربی (به خصوص مصر و تونس) درخواست شده بود که اقدام قاطع و سریع در زمینه‌های زیر انجام شود: (۱) برقراری منطقه پرواز ممنوع بر فراز لیبی و از کار انداختن نیروی هوایی آن کشور؛ (۲) همراهی با فرانسه در به رسمیت شناختن دولت موقت مستقر در بنغازی به عنوان تنها دولت قانونی لیبی؛ (۳) مذاکره فوری با دولت موقت برای تصمیم‌گیری در مورد نحوهٔ حمایت انسان‌دوستانه و نظامی از آن؛ (۴) همکاری برای ایجاد اختلال در سیستم‌های مخابراتی نیروهای قذافی و (۵) دادن اولتیماتوم جدی به افسران نظامی و مزدوران حامی قذافی در مورد پیگرد قانونی‌ به جرم مشارکت در جنایت علیه بشریت و دادن مصونیت به افسران عالیرتبه‌ای که ترک خدمت کنند.

در پایان این نامه ذکر شده بود که حمایت از دموکراسی باید قاطع و سریع باشد چرا که چنین حمایتی نه تنها ایستادن در سمت درست تاریخ است بلکه برای منافع بلندمدت این کشور [آمریکا] حیاتی است.

شخصیت‌های مختلفی این نامه را امضا کردند که نام بعضی از آن‌ها بارها به گوش ما خورده است. افرادی با نام‌هایی شبیه اسامی ایرانی مانند آرش نراقی، نیره توحیدی، مهرداد بروجردی، عباس میلانی، علی افشار، رضا افشاری، احمد صدری، علی بنوعزیزی، فرزین وحدت، گلی تهرانی، فائقه شیرازی، آزاده کیان، نادر هاشمی، فرهاد خسرو خاور، رضا براهنی و …

ممکن است بگویید حالا کی به این نامه گوش داده و مگر دولت آمریکا منتظر است که این نامه نوشته شود تا دست به اقدام نظامی بزند. بله حرفی است متین و درست. اما کارکرد این جور نامه‌ها چیز دیگری است و بیشتر جنبهٔ فرستادن یک پیام مشخص، برای نهادهایی مشخص در یک لحظه‌ کلیدی تاریخ دارد، یعنی نوعی نشان دادن همراهی یا سمپاتی یا بیعت با یک جریان یا تفکر مهم. این جور نامه‌ها به جز کارکرد شخصی (مثلا فردی واقعا به خاطر درد وجدان و ساده‌دلی به این نتیجه می‌رسد که باید چنین نامه‌ای را بنویسد یا امضا کند) پیام‌های مشخصی را برای گیرنده‌های مختلفی می‌فرستند. اما نکته مهم این است که به هر حال و به صورت اجتناب‌ناپذیری «گوش‌ها و چشم‌های وابسته به مراکز قدرت» پیام این نوع اسناد را می‌گیرند و جایی توی سیستم‌هایشان ثبت می‌کنند که این آدم‌ها مواضعشان چیست و متناسب با آن اعتبار و اهمیت شخصیت‌های مختلف سیاسی-اجتماعی را کم یا زیاد می‌کنند. در نتیجه فعال سیاسی یا متخصص شناخته‌شده‌ای که چنین نامه‌ای را امضا می‌کند قطعا می‌داند که حتی اگر مخاطبان عام آن‌را فراموش کنند، بایگانی دیجیتال سیستم‌های دولتی یا امنیتی دور و نزدیک عالم آن‌را فراموش نخواهند کرد. پس امضای خود را  بی‌مطالعه و بی‌آگاهی از ابعاد و عواقب ناشی از آن پای هر نوشته‌ای نمی‌گذارد. و درست به همین دلیل است که چنین بیانیه‌ها یا نامه‌هایی برای من و شما باید اهمیت زیادی داشته باشند. نه به خاطر تاثیری که در سیاست‌های فلان کشور بزرگ جهان می‌گذارند (که احتمالا تاثیر محسوسی هم ندارند) بلکه به عنوان سندهایی محکم و جدی مبنی بر نوع دیدگاهی که امضا کننده‌هایشان داشته‌اند.

پس بد نیست جایی در دفتر یادشت‌ها یا وبلاگ‌ها یا فایل‌های اکسل‌ توی کامپیوترمان اضافه کنیم که این افراد روزی نه چندان دور به ریس‌ جمهور ابرقدرت جهان نامه‌ای نوشتند و مداخلهٔ نظامی آن کشور را  در کشور لیبی خواستار شدند.

متن کامل نامه سرگشاده و فهرست کامل امضا کنندگان تا این لحظه با فرمت پی‌دی‌اف.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

انقلاب ناتو و رسانه‌هایش در لیبی

در لا به لای خبرهای انبوهی که در حال جشن گرفتن پیروزی آزادی و دموکراسی در لیبی هستند در جستجوی اخبار مستقل هستم. خبرهایی که زیر حجم عظیم پروپاگاندا دفن شده‌اند. چند روز پیش حدود 200 نفر از نخبگان و فعالان سیاسی و اجتماعی اتحادیهٔ‌ آفریقا در بیانیه‌ای سوء استفاده از نهاد شورای امنیت به منظور تحرک متجاوزانه و استعمارگرایانه در لیبی را محکوم کردند. به نقل از یک خانم خبرنگار (لیزی فلین) در تریپولی، دولت قانونی لیبی (دولت قذافی) هنوز سقوط نکرده و قبیله‌های حامی قذافی به حمایت از دولت برخواسته‌اند و اعلام پیروزی توسط ناتو و رسانه‌های طرفدار آن زود بوده است. از سوی دیگر این خبرها چیزی از وحشی‌گری‌های به اصطلاح انقلابیون اجیر شده‌ٔ ناتو کم نمی‌کند. کسانی که تا چند ماه پیش ٰ«هزار نفر» بیشتر نبودند و زیر چتر حمایتی هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی و هلی‌کپترهای ناتو که هزاران نفر را در چند ساعت کشتند، وارد پایتخت شدند تا «انقلاب ناتو» پیروز شود. خبرنگاران مستقل مستقر در تریپولی در وضعیت بسیار خطرناکی قرار دارند و در چندین مورد هدف قرار گرفته‌اند.

تیری میسان (خبرنگار): حمام خون ناتو در تریپولی… هلی‌کپترها مردم توی خیابان را رگبار بستند تا راه ورود جهادی‌ها باز شود…

لیزی فیلن (خبرنگار): کشتاری که فقط در دو روز در تریپولی انجام شد از تعداد کشته‌های مردم غزه در طول سه هفته‌ حملهٔ اسرائیل به غزه بیشتر بود.

پپه اسکوبار (روزنامه‌نگار): انقلابی که از بنغازی شروع شد و به عنوان یک جنبش محبوب به همگان معرفی شد یک افسانه بود. تا دو ماه پیش نفرات این لشگر مسلح «انقلابیون» به سختی به هزار نفر می‌رسیدو راه‌حل ناتو این بود: لشگری از مزدوران مسلح بسازد (شامل اعضای جوخه‌های اعدام کلمبیایی تا افرادی از قطر و امارات متحده، بیکاران تونسی و افرادی از قبیله‌های مخالف قذافی). همهٔ این‌ها در کنار جوخه‌های مزدور سازمان سیا (سلفی‌ها در بنغازی؛ درنا و تیم‌ سعودی‌ها، دار و دستهٔ اخوان‌المسلمین)..

«انقلاب» خونین ناتو و رسانه‌هایش در لیبی ادامه دارد…


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

استعمارگری عریان یا حمایت از قذافی!

می‌گوید: کاش ایتالیایی‌ها دخالت نمی‌کردند. تا همین شصت سال پیش آخر لیبی مستعمره‌شان بود. احساس گناه نکردند؟

می‌گویم: معادلات سیاسی کجا تابع اخلاق بوده که الان باشد. من از حامیان بی‌دریغ استعمار شاکی هستم وگرنه معادلات سیاسی که جای غر زدن ندارند.

هر دو به یک چیز فکر می‌کنیم: دیگر حتی سعی نمی‌کنند رنگ و لعاب باورپذیرتری به استراتژی‌های استعمارگرایانه‌شان بزنند. استعمار عریان قرن نوزدهم و بیستم و بیست و یکم. تاریخ عوض نشده است. همان است که بود. اما چقدر تلخ که روش‌های پوسیدهٔ تبلیغاتی استعمارگران این‌چنین طرف‌داران خاص و عامی دارد. دیگر حتی نمی‌شود از این استعمارگری عریان و تلخ ایراد گرفت چون هر گونه انتقاد از آن به معنای حمایت از هیولاهایی به نام صدام و قذافی تعبیر می‌شود. فقط دو گزینه برایمان باقی گذاشته‌اند:‌ حمایت چشم بسته از سیاست‌های عریان استعمارگران یا در آغوش گرفتن دیکتاتور.

به هم نگاه می‌کنیم و لبخند تلخی می‌زنیم.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

چهار کلمه از زبان دیگران: لیبی، تاریخ، حقوق بشر، چپ جنگ‌طلب

آن‌چه تهاجم آمریکا-ناتو به لیبی را تکان‌دهنده‌تر می‌کند، حمایت گستردهٔ احزاب «چپ لیبرال» و اقشار مرفه طبقهٔ متوسط – که بخش عمدهٔ خاستگاه اجتماعی آن‌ها را تشکیل می‌دهند- از این جنگ است. با وجودی که برافراشتن پرچم «حقوق بشر» برای توجیه جنگی توسعه‌طلبانه عملی فریب‌کارانه و مزورانه است، «چپ لیبرال» چنان با علاقه به استقبال آن رفته است که گویی این جنگ را متعلق به خود می‌داند. انگار که این اولین بار در تاریخ است که امپراطورگرایی، منافع یغماگرانه‌اش را پشت نقاب دموکراسی و حقوق بشر پنهان می‌کند.

«چپ لیبرال» در توجیه بمباران لیبی توسط آمریکا-ناتو سرشار از واکنش خشم‌آلود علیه سرهنگ قذافی می‌شود، اما تقریبا هیچ تحلیلی از منافع و انگیزه‌های نیروهایی که در داخل لیبی و یا در سطح بین‌المللی به دنبال سرنگونی وی هستند ارائه نمی‌کند. این مدافعان جنگ چنان سخن می‌گویند و می‌نویسند که انگار به جماعت نسیان‌زدگان تعلق دارند. در نوشته‌های آن‌ها «تاریخ» وجود ندارد. هیچ یک از وقایع و رویدادهای «گذشته» یا حتی «امروز» به خاطر آورده نمی‌شود. رذیلت‌های اخلاقی و سابقهٔ قتل عام توسط استعمار امپریالیستی نادیده گرفته می‌شود. در نوشته‌های آن‌ها، هیچ اشاره‌ای به تندروی‌های  استعمارگران ایتالیایی که نزدیک به نیمی از جمعیت لیبی را در دوران اشغال این کشور در سال‌های بین 1911 تا 1940 به کام مرگ فرستاد نمی‌شود. آن‌ها همچنین یادآور نمی‌شوند که آخرین عملیات نظامی مشترک فرانسه-انگلیس در شمال آفریقا؛ تهاجم به مصر در پاییز 1956 بود. عملیاتی که با همراهی اسرائیل به قصد سرنگونی دولت ملی‌گرای یک سرهنگ دیگر عرب، جمال عبدالناصر و کنترل مجدد کانال سوئز که توسط او ملی اعلام شده بود انجام شد. آن حمله با دخالت ایالات متحده که برنامهٔ دیگری برای منطقه داشت (تمایلی به شکل‌گیری مجدد امپراطوری مستعمراتی اروپاییان نداشت) شکست خورد و فرانسوی‌ها، انگلیسی‌ها و اسرائیلی‌ها عقب‌نشینی تحقیرآمیزی کردند.

آن‌هایی که حمله به لیبی را به عنوان یک پیروزی برای جنبش حقوق بشر جشن می‌گیرند ظاهرا هیج خاطره‌ای از دخالت‌های هولناک ایالات متحده در کشورهای مختلف (در راستای منافع استراتژیک سیاسی یا اقتصادی خود) ندارند. آن‌ها نه تنها «دیروز» را فراموش کرده‌اند (ویتنام، جنگ وحشیانه کنتراس در نیکاراگوئه، برانگیختن و تحریک جنگ داخلی در آنگولا و موزامبیک، سرنگونی و قتل لومومبا در کنگو، حمایت بلندمدت از رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی و تهاجم به عراق)، که «امروز» را نیز به کلی نادیده می‌گیرند. چپ جنگ‌طلب به ایالات متحده ماموریت می‌دهد که قذافی را به خاطر کشتار مردم لیبی برکنار کند، در حالی که هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی هر روز بر سر افغان‌ها و پاکستانی‌ها موشک می‌بارند و آدم می‌کشند.

{ادامه و متن کامل }

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

 

بمب‌‌های انسان‌دوستی که غیرنظامیان را می‌کشند

گزارش اخیری که خبرگزاری واتیکان (Agenzia Fides) به نقل از اسقف شهر تریپولی منتشر کرده حکایت از کشته شدن غیرنظامیان و شهروندان لیبیایی در اثر بمباران هواپیماهای غربی دارد. اسقف جیووانی به عنوان یک نمونهٔ بارز، به کشته شدن 40 غیرنظامی و آسیب دیدن یک بیمارستان اشاره می‌کند.

این را فقط برای معدود دوستانی که ساده‌دلانه باور کرده بودند که این «تجاوز قانونی» با اهداف «انسان دوستانه» انجام می‌شود می‌نویسم. به این فکر کنید که در عملیاتی که مجوز آن به منظور حفظ جان غیرنظامیان صادر شده چرا باید غیرنظامیان کشته شوند؟ این یک جنگ معمولی نیست، بلکه جنگی است که به قصد «انسان دوستی»‌ و حفظ جان مردم لیبی انجام می‌شود و در نتیجه کشته شدن غیرنظامیان در آن هیچ توجیهی نمی‌تواند داشته باشد. کشتن غیرنظامیان در این جنگ به خفه کردن مغروق توسط نجات غریق می‌ماند. به نظر می‌رسد بمب‌های انسان‌دوست نیز می‌توانند غیرنظامیان را بکشند.

در شرایط فعلی مسئولانه‌ترین کاری که شورای امنیت می‌تواند انجام دهد فسخ عاجل قطع‌نامهٔ 1973 (توضیح) است چرا که کشورهای شرکت کننده در این عملیات نشان دادند که نه تنها نمی‌توانند مانع از کشته شدن غیرنظامیان لیبیایی شوند که بدتر از آن خود اقدام به کشتن آن‌ها می‌کنند!

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

کاریکاتور روز: شیبِ لغزان

.

شیب لغزان*: «از ماموریت انسان‌دوستانه تا یک جنگ تمام و عیار»

.

.

* توضیح: شیب لغزان نوعی مغالطه (Slippery Slope Fallacy) است که در آن گوینده وانمود می‌کند که رخداد «ب» پیامد اجتناب‌ناپذیر رخداد «الف» است، بدون این‌که برای تببین چنین رابطه‌ای دلیلی ارائه دهد. در بیشتر موارد این مغالطه به صورت زنجیره‌ای از رخدادهای نزدیک به هم ارائه می‌شود که به تدریج «الف» را به «ب» تبدیل می‌کند. عنوان (و محتوای) این کاریکاتور به این مغالطه  اشاره می‌کند. تفسیر من از این کاریکاتور چنین است: برای متقاعد کردن یک مخاطب مخالف «جنگ» به حمایت کردن از «جنگ» می‌توان از یک موضوع مورد توافق عام مثل «انسان دوستی» شروع کرد و به تدریج (و بدون ارائهٔ دلیل) مخاطب را متقاعد کرد که نتیجهٔ اجتناب‌ناپذیر این «انسان‌دوستی» مشارکت در ب و ج و … است که در نهایت به یک «جنگ تمام و عیار» ختم می‌شود. به این ترتیب می‌توان بدون ارائهٔ مستندات و دلایل متقاعد کننده یک «انسان‌دوست» را به یک «طرفدار جنگ» تبدیل کرد.



با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل رکورد شکست

.

باراک اوباما از مجموع برندگان جایزهٔ صلح نوبل بیشتر موشک کروز شلیک کرده است.

— گمنام (نقل از توییتر)

.

Obama has now fired more cruise missiles than all other Nobel Peace prize winners combined.
— unknown (twitter)

.

.

با تشکر از این خواننده بامدادی.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

اقدام نظامی علیه لیبی: افسانه‌ها و واقعیت‌ها

پست قبلی را نوشتم که بگویم نقد تهاجم نظامی به لیبی به معنای حمایت از دیکتاتوری قذافی نیست و این‌که پروپاگاندای جنگ‌طلب غربی وضعیت  را به دو گزینهٔ سیاه و سفید تقلیل داده است انگار که یا باید طرفدار یک جنایت‌کار خون‌خوار باشیم و یا حامی پر و پا قرص بمباران لیبی.  دوستان از من می‌پرسند پس گزینه‌های دیگر چیست؟

بررسی و تهیهٔ گزینه‌های برخورد با چنین وضعیتی کار ساده‌ای نیست و تلاش، عزم، اعتبار و امکانات زیادی م‌ی‌طلبد. اما مهم‌تر از آن وقبل از این‌که به گزینه‌های دیگر بیاندیشیم باید ببینیم دخالت نظامی در لیبی به چه علت انجام شد ه است. مهم‌ترین علت تهاجم به لیبی کشتار وحشیانه مردم غیرمسلح و شهروندان معترض لیبیایی توسط ارتش و نیروهای تحت فرماندهی قذافی عنوان شده است. اما آیا برای تردید کردن در ترتیب ارایه وقایع و شیوهٔ روایت «داستان لیبی به روایت رسانه‌ها» مدارکی در دست داریم؟ اگر نشانه‌هایی داشته باشیم که در رخ دادن کشتار غیرنظامیان توسط ارتش لیبی تردیدهایی ایجاد شود طبعا می‌توانیم به نیت‌ برگزارکنندگان جنگی که با اتکا به این گزارش‌ها به را ه افتاده است تردید کنیم.

به عنوان یکی از اولین و مهم‌ترین گزارش‌ها برگردیم به ماجرای کشتار مردم معترض توسط هواپیماهای ارتش لیبی. این خبر  به صورت وسیعی در رسانه‌ها منتشر و بازتولید شد و با توجه به منفور بودن شخصیت قذافی باورپذیر نیز می‌نمود. اما در تاریخ اول مارس ۲۰۱۱،  رابرت گیتس (وزیر دفاع) و  مایک مولن (فرماندهٔ ستاد مشترک ارتش آمریکا) رسما اعلام کردند که به جز اخبار رسانه‌ها هیچ مدرکی برای چنین اقداماتی یافت نشده است.

سوال: آیا هیچ مدرکی دارید که او واقعا به وسیلهٔ هواپیما به مردم خود حمله کرده است؟ گزارش‌های مختلفی دربارهٔ این موضوع وجود دارد اما آیا شما می‌توانید به نقل از یک منبع مستقل چنین موضوعی را تایید کنید؟ اگر می‌توانید تا چه حد؟

وزیر دفاع: ما گزارش رسانه‌ها را دیده‌ایم اما در حال حاضر نمی‌توانیم آن‌ها را تایید کنیم.

دریادار مولن: بله درست است. ما هیچ‌گونه تاییدیه‌ای برای چنین گزارش‌هایی ندیده‌ایم.

توجه داشته باشید که ۱۰ روز قبل از این اظهارات رسانه‌ها اعلام کرده بودند که هواپیماهای قذافی مردم غیرنظامی معترض را بمباران کردند. بعد از گذشت ۱۰ روز وزیر دفاع آمریکا و فرمانده عالی ارتش این کشور اعلام می‌کنند که به جز ادعای رسانه‌ها هیچ مدرک دیگری در دست ندارند. در مواجهه با چنین اخبار تایید نشده‌ای که قرار است عواقب جدی (حمله به یک کشور) را در پی داشته باشد باید بسیار محتاط باشیم. در واقع این طور به نطر می‌رسد که بسیاری از اخبار مربوط به جنایت‌های هولناک قذافی از داخل لیبی و توسط سران معترض (که بسیاری از آن‌ها به عنوان اپوزیسیون سازمانی پیوندهای امنیتی و تاریخی با سیستم‌های اطلاعاتی غربی دارند) به رسانه‌های خارجی داده شده است و حتی بی‌بی‌سی در همان دوران تایید می‌کند که نمی‌تواند درستی چنین گزارش‌های را تایید کند. توجه کنید که این به معنای انکار سرکوب معترضان توسط قذافی نیست، بلکه نشان می‌دهد ماهیت و معنای چنین اقداماتی به شدت قلب شده است. حتما توجه دارید که سرکوب معترضان بی‌دفاع خیابانی توسط هواپیما با دخالت ارتش در مواجهه با شورشیان مسلح معترض تفاوت اساسی دارد. اولی جنایتی هولناک و دومی موضوع داخلی یک کشور است. اولی را می‌توان به راحتی به افکار عمومی جهان فروخت (برای توجیه اقدام بشردوستانه) و دومی  دخالت نظامی بشردوستانه را منتفی یا توجیه آن‌را بسیار دشوار می‌کند. (آیا شنیده‌اید کسی دولت انگلیس یا اسپانیا یا سری‌لانکا یا کلمبیا را به جرم مبارزه با معترضان مسلح مورد انتقاد قرار دهد یا تهدید به دخالت نظامی کند؟)

باز هم تاکید می‌کنم که هدف من حمایت از قذافی نیست. فراموش نکنید ما دربارهٔ تهاجم نظامی و بمباران یک کشور صحبت می‌کنیم که موضوعی بسیار مهم است و من گاه از راحتی پذیرش وجاهت این اقدام توسط بسیاری از فعالان دنیای وب حیرت می‌کنم. برای بیشتر این افراد اقدام نظامی علیه لیبی چنان بدیهی، درست و لازم است که هر گونه بحث (غیر از تایید)  دربارهٔ آن را غیرضروری می‌دانند.

خوب است در این باره بیشتر صحبت کنیم و پیشنهاد می‌کنم شما هم بنویسید و سعی کنید علت‌هایی که بر اساس آن دخالت نظامی توجیه شده است را در نظر بگیرید و اعتبار آن‌ها را بررسی کنید. به عبارت دیگر، تلاش برای شناسایی افسانه‌ها و آشکار کردن واقعیت‌هایی که پس پشت روایت‌های رسمی قرار دارد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آیا جرات دارید از قذافی حمایت کنید؟

چند ساعت پیش دوستی از من پرسید «تو با دخالت نظامی در لیبی موافقی؟». احساس کردم نمی‌توانم بی‌آن‌که متهم به حمایت از دیکتاتوری که به قول همان دوستم «مردم خودش را می‌کشد» شوم، از حملهٔ نظامی به لیبی انتقاد کنم.

من به صورت خاص طرف‌دار سرهنگ قذافی و  جنایت‌های جنگی‌اش (که کمتر یا بیشتر از بسیاری از سران سیاسی کشورهای شرق و غرب جهان نیست) نیستم اما نمی‌توانم عمیقا و شدیدا نسبت به عواقب حملهٔ نظامی کشورهای قدرتمند جهان به  یک کشور ضعیف جهان سومی به نام لیبی بدبین نباشم. مهم‌ترین دلیلش این است که وقتی به تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم نگاه می‌کنم نمونهٔ موفق و کم‌‌عارضهٔ چنین دخالت‌هایی را نمی‌یابم. جنگ و تجاوز نظامی مادر بسیاری از نژندی‌هاست و مهر تایید زدن به مصایب آشکار و پنهان آن کار ساده‌ای مثل انتخاب بین سیاه یا سفید نیست.

اما چه کنیم که «قذافی رسانه‌ها» به چنان هیولایی تبدیل شده است که ‍پاسخ طبیعی هر انسان شریفی به «جنایت‌های» او محکوم کردن است.  از آن‌جایی که رهبران جهان، طیف انتخاب‌های ممکن را به دو گزینهٔ «دست روی دست گذاشتن و شاهد قتل عام مردم لیبی توسط هیولایی به نام قذافی بودن» یا «اقدام نظامی نرم  در جهت حمایت از مردم ضعیف و بی‌پناه لیبی» تقلیل داده‌اند هر که مخالف اولی باشد ناگزیر باید دومی را تایید کند. در چنین شرایطی  هزینهٔ اخلاقی  اعتراض به اقدام نظامی برای معترضان بالقوه بالاتر رفته است.

به عبارت ساده‌تر:

جهان رسانه‌ای (به کمک اغراق، تکرار، حذف، باز تعریف اولویت‌ها و …)  شرایط لیبی رابه گونه‌ای تقلیل داده است که دیالوگ‌های زیر به گفتمان غالب تبدیل شده‌اند:

– با کشتار مردم لیبی توسط قذافی مخالفی؟

– بله،  البته!

– پس خفه شو و از اقدام نظامی علیه لیبی حمایت کن.

یا همین دیالوگ به گونه‌ای دیگر:

– من مخالف اقدام نظامی علیه لیبی هستم.

– آها! خوب  گیرت انداختم فاشیست کوچولو. تو داری از یک دیکتاتور خون‌خوار به نام قذافی حمایت می‌کنی!

آیا به عنوان یک صلح‌دوست فرضی جرات دارید بین سیاه و سفید، سیاه را انتخاب کنید؟  آیا جرات دارید از قذافی حمایت کنید؟

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

جناب حضرت آیت‌الله! به موجی‌ها احترام بگذارید

من اعتقاد، عادت یا علاقه‌ای به واکنش نشان دادن به اظهارات دولت‌مردان ایرانی ندارم، اما در این مورد خاص نمی‌توانم سکوت کنم. این صحبت‌ها از تریبون رسمی نماز جمعه توسط امام جمعهٔ (موقت) تهران گفته شده است:

آیت‌الله جنتی: در لیبی واقعا یک دیوانه حاکم است، بنده همیشه فکر می‌کردم که مردم این کشور چطور یک موجی و دیوانه را می‌توانند تحمل کنند، البته خدا را شکر کاسه صبر آنها امروز لبریز شده و قیام کرده‌اند. ملت لیبی مردانه در مقابل دیکتاتوری ایستادگی کرده و از انقلاب اسلامی هم الگوگیری می‌کنند اما فاجعه دلخراش‌تر در بحرین اتفاق افتاده است.

جناب خطیب جمعهٔ تهران! ظاهرا فراموش کرده‌‌اید که در همین ایران هزاران نفر معلول جنگی و جانباز داریم که در دوران جنگ تحمیلی و توسط بمب‌های امضا شده توسط «صدام حسین» گرفتار موج انفجار شدند و به اصطلاح «موجی» شدند. به لطف جان‌فشانی همین «موجی‌هاست» که من و شما امروز امن و آسان در این کشور زندگی می‌کنیم.

جناب خطیب عالی‌جاه، چطور به خودتان اجازه دادید قربانیان مظلوم «دفاع مقدس» را با دیکتاتور لیبی مقایسه کنید؟ گوی و میدان دست شماست و آزادانه هر چه می‌خواهید می‌گویید و آن‌چه می‌خواهید می‌کنید؛ چرا به این مظلومان شریف از تریبون مقدس‌تان بی‌احترامی می‌کنید آخر؟!

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

لینک‌های روز: روایت نوین چالش‌پذیر بودن روایت‌های کهنه جاری

  • چین: کارخانهٔ جهان » مجموعهٔ عکس
    حتما ببینید.
    .
  • فرود جنگنده‌های لیبی در فرودگاه مالتا » کیبورد آزاد
    آیادر یک مرحله ممکنه این آدم‌ها برگردن به نقطه اول و خودشون رو با روز اولشون مقایسه کنن؟ ببینن کی هستن و جلوی کی ایستادن و برای چی؟ یا مثلا با خودشون فکر کنن که چه چیزی با این ایستادن منفعت دار برای خودشون، داره تقویت می شه و چه چیزی تضعیف؟ اگر چشم‌هاشون رو باز کنن ممکنه نه فقط از کارهاشون دست بکشن که اینقدر هم به شجاعت برسن که بگن اشتباه کردن و اعلام کنن که با کشتن و شکنجه، عقیده‌شون به اعتلا نمی‌رسه. اما معمولا اینطور نیست. معمولا آدم‌ها فکر می‌کنن اگر فقط یک قدم دیگه هم بردارن دیگه این زشتی‌ها تموم می‌شه ولی خب تاریخ که جلو می‌ره زشتی و زیبایی از هم بیشتر و بیشتر تفکیک می‌شن و آدم‌ها خواهی نخواهی مجبورن به دو طرف طیف حرکت کنن. شکی هم نیست که قبول کردن جنگیدن در جبهه بد، هی سخت تر می شه چون قبول این مفهوم برابر خواهد بود با از هم پاشیدن هر چیزی که طرف تا امروز براش زنده بوده و خب ترس از بی هویتی اونقدر بزرگه که آدم ترجیح می ده توی یک هویت دروغین باقی بمونه و ساختن استدلال‌های پیچیده برای توضیح اینکه چرا اینکارهای زشت رو می‌کنیم هم از قبول کردن زشت بودن، راحت‌تره.
    .
  • روایتی نو : چالش‌پذیر بودن روایت‌های کهنه جاری » واژهٔ زمان
    شبکه‌ها هم برد دارند و هم عمق. شبکه‌‌ی خانوادگی و دوستی بردش بسیار کوتاه است اما عمقش کاملا بالاست. شبکه‌‌ی پخش رادیویی بردش بسیار بالاست اما عمقش محدودتر از مثلا تلویزیون است. معمولا شبکه‌های فراگیر به صورت انحصاری در دست کسانی است که سهم بزرگی از قدرت دارند. البته استثنا هم وجود دارد. مثلا شبکه‌ی مبلغین مذهبی در ایران قبل از انقلاب ۵۷ شبکه‌ای با درجه‌ی فراگیری بالا بود اما تا قبل از انقلاب در قدرت شریک نبود. در کشورهایی که داشتن رادیو و تلویزیون غیردولتی امکان‌پذیر است بعضی از رادیو و تلویزیون‌ها با آن که به سمت قدرت نگاه می‌کنند (یعنی فقط تفریحی نیستند و مثلا تفسیر مسائل روز و سیاسی را هم در دستورکار خود دارند) اما در قدرت شریک نیستند. این مسئله برای تلویزیون به دلیل هزینه‌ی بالای راه‌اندازی آن معمولا کمتر از رادیو است. یعنی کسی که تلویزیون راه می‌اندازد نیاز به پول بیشتری دارد و پول بیشتر معمولا یک رابطه‌ای با نزدیکی با ساختار قدرت دارد البته این مسئله هم استثناء زیاد دارد مثل وضعیت بازاریان قبل از انقلاب ۵۷ ایران.
    .
  • ترغیبِ از-راهِ-دورِ دیگران به حضورِ سبز » نسخه قابل انتشار
    سؤال‌ام این است: اگر حکومتِ ایران بد و ظالم است، چرا نمی‌آیید شخصاً مبارزه کنید؟ شاید وجوب‌اش کفایی است و عملِ دیگران تکلیف را از شما ساقط می‌کند؟ شاید شما رهبریِ جنبش را به عهده گرفته‌اید و خلقِ قهرمان نباید که از راهنمایی‌تان محروم شود؟ شاید عذرِ واقع‌بینانه‌تری دارید: دخترخاله‌ی همسایه‌تان را یک بار گرفته‌اند و شما با ایشان از طریقِ ئی‌میل مکاتبه داشته بوده‌اید و محقـَق است که به محضِ ورود به کشور بازداشت‌تان می‌کنند و تحتِ آزار و اذیت قرار می‌گیرید؟ یا شاید این شیردلی که شمایید ترسی از شکنجه و تجاوز و اعدام ندارید، اما دوست ندارید تحصیلات‌تان ناتمام بماند؟ یا نگرانِ این هستید که در این ایامی که در محبس خواهید بود شغل‌تان را از دست بدهید؟ یا یکی از نزدیکان‌تان اضطراب دارد واخلاقاً موظف هستید باعثِ نگرانی‌اش نشوید؟ اما، پس، چه کسانی را دارید به تظاهرات ترغیب می‌کنید؟ این بی‌شمارانِ بیداری که قرار است به خیابان بیایند آیا آشنای دستگیرشده ندارند؟ شاغل یا دانشجو نیستند؟ نزدیکان‌شان نگران نیستند؟ جان‌شان کمتر از جانِ شما عزیز است؟ در شکنجه کمتر از شما درد می‌کشند؟
    .
  • بلی من هم آنجا بودم: جلو سفارت جمهوری اسلامی در لندن! » دلقک ایرانی
    بگذارید حالا که هم تظاهرات عرب هارا دیدم وهم تظاهرات ایرانی هارا مشاهداتم را در قالب مقایسه بگویم که شما هم بتوانید تصویر مورد برداشت خودتان را بسازید. عرب‌ها خیلی خشمگین ومصمم نشان می‌دادند ولی ته چهرۀ همه‌شان یک نوع شوخی و شادی وامید رسوب کرده بود که من اسمش را گذاشتم «جشن خشمگین». ایرانی‌ها برعکس خیلی خندان وغیرمصمم وناجدی بودند ولی ته چهره‌شان نوعی غم وعزا و  نا‌امیدی ماسیده بود که من اسمش را گذاشتم «سوگواری خندان».
    .
  • ۲۵ بهمن همچنان در کانون توجه مسئولان نظام » فرشید آل داوود
    این مقام سپاه پاسداران ترس خود را از خواصی که پایگاه مردمی دارند و حامی جنبش سبز هستند پنهان نمی‌کند و می‌گوید: مهم‌ترین مانعی که امروز برای برخورد با فتنه‌گران وجود دارد، این است که ممکن است بعداز برخورد فیزیکی با فتنه‌گران، برخی خواص پشت صحنه و عناصری که پایگاه مردمی دارند در جهت مقابله با این برخورد و برای حمایت از فتنه‌گران اقدام‌هایی انجام دهند و آن وقت رسانه‌ها به دنبال چنین غائله‌ای می‌گردند تا افکار عمومی جهان را متوجه این مساله کنند و ما نمی‌خواهیم افکار عمومی جهان متوجه این مساله شوند.
    .
  • عنوان ندارد » ٤دیواری
    کافی‌ست به آدم‌هایی فکر کنیم که باید به طور منظم و مستمر برای آن‌ها مجالس عمومی سخنرانی برگزار کرد٬ میکرفن‌های رادیو و تلوزیون را در اختیار آن‌ها گذاشت٬ اما امروز دهان‌کوب٬ متواری یا گوشه‌نشین شده‌اند. به آن‌هایی فکر کنیم که باید موسیقی بسازند٬ اما روح آن‌ها تحت مناسبات حاکم چنان منقبض شده است٬ که کار درستی نمی‌تواند انجام دهند. واقعیت تراژیک یعنی این‌که امروز آن‌هایی که باید فیلم بسازند اگر زندانی یا فراری نباشند٬ پیش از این‌که فیلم را بسازند٬ مجبورند در دنیای تخیل خود درد انواع چماق‌های ممکن آینده را مزه مزه کنند. واقعیت تراژیک یعنی آن‌هایی که باید بروند سراغ معضلات اجتماعی٬ و کار جامعه‌شناسی کنند٬ عاطل و باطل شده‌اند. کافی‌ست به آدم‌های بلاتکلیفی فکر کنیم که «نقشه‌های آینده»شان روی دست آن‌ها مانده٬ یا نقش بر آب شده است. به تعداد کثیری از هموطنان فکر کنیم که در مناسباتی عادی می‌توانستند برای خود و کشورشان مفید باشند٬ و امروزه آواره چهار قاره‌اند. این آدم‌ها همه‌شان زنده‌اند٬ اما مناسبات حاکم به قیمت زندگی آن‌ها تمام شده است.

.


* بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

دیکتاتور و اخلاق سرکوب

دیکتاتورهای جهان در مهار یا سرکوب جنبش‌های اعتراضی روز به روز دست به وحشی‌گری‌های خلاقانه‌تری می‌زنند؛ اما حمله به مردم معترض  لیبیایی توسط هواپیماهای جنگی آن‌هم در پایتخت کشور خود کاری است که حتی صدام حسین هم به ذهنش نرسیده بود. واقعا امیدوارم این خبر نادرست بوده باشد، چون بمباران غیرنظامیان معترض در پایتخت یک کشور که قاعدتا چگالی جمعیتی نسبی بالایی دارد وحشتناک به نظر می‌رسد. قاعدتا خواندن این خبر باید حسابی من را شوکه می‌کرد، اما انگار چندان تعجب نکرده‌ باشم؛ انگار که اصلا انتظارش را می‌داشتم. در واقع خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم خبر اصلا حیرت‌آور نیست. چرا باید باشد؟ آیا حریمی شکسته شده که از یک دیکتاتور خونخوار انتظار داشتم آن را نشکند؟ آیا از او انتظار داشتم در کشتن یا نابود کردن شهروندان خودش «تردید» کند یا مثلا در انتخاب شیوه و ابزار کشتار «وسواسی» متمدنانه از خود نشان دهد؟ انصافا اگر چنین انتظاری داشته باشم، بسیار ساده‌لوحم.

نه، من توقع «مراعات» حتی حداقلی از خطوط قرمز را از تو «جناب دیکتاتور» ندارم. پس به قصابی‌هایت ادامه بده. هلی‌کوپتر، تانک، هواپیما و موشک بیار و به جان مردم بیفت. تاریخ زمین تا بوده همین بوده، و البته تو نیز «تاریخ مصرفی» داری که نمی‌تواند زیاد دور باشد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.