چرا خاتمی از آشتی صحبت کرد؟

چرا آقای خاتمی این حرف‌ها را در این روزها مطرح کرده است؟ به نظر من تلاش برای پاسخ دادن به این سوال مهم‌تر و مفیدتر از تلاش برای محکوم کردن یا تقدیس کردن آن است. چرا باید  رفتار یک سیاست‌مدار را از منظر اخلاق (درست یا نادرست) تحلیل کنیم و آن‌را تقدیس یا محکوم کنیم؟ اجازه دهید رفتار سیاست‌مدار را نه در آسمان اخلاق، که روی زمین سیاست تحلیل کنیم.

اصل صحبت‌های آقای خاتمی جمله‌ٔ معروف زیر است که این‌جا موشکافانه  به آن اشاره کرده:

اگر ظلمی شده است که شده است همه بیاییم عفو کنیم و به آینده نگاه کنیم و اگر به نظام و رهبری ظلم شده است به نفع آینده از آن چشم‌پوشی شود و ملت هم از ظلمی که بر او و فرزندانش رفته است می گذرد و آن وقت همه به آینده بهتر رو خواهیم آورد.

آقای خاتمی می‌داند که این حرف‌ها برای بسیاری از طیف‌های موسوم به سبز در داخل یا خارج از کشور ناخوش‌آیند است ولی کماکان آن‌را مطرح می‌کند. چرا؟ به نظر من احتمالات زیر وجود دارد:

استفاده‌ از فرصت مناسب: درگیری بین جریان اصول‌گرایی و تیم دولت

آقای خاتمی که شاخص‌ترین نماینده‌ٔ جریان اصلاح‌طلبی سیاسی در ایران است خود را به طیف موسوم به اصول‌گرایی و همین‌طور حاکمیت سنتی در ایران نزدیک‌تر می‌بیند تا به تیم دولت. چرا که جریان‌های اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی هر دو تابع پارادایم «دین سیاسی» یا «سیاست دینی» هستند، در حالی که تیم دولت از «سیاست  روز» سخن می‌گوید. در نتیجه با آشکار شدن مرزهای بین «جریان اصول‌گرایی و طیف‌های سنتی قدرت سیاسی» با «تیم دولت»، آقای خاتمی فرصت را مناسب دیده است که این نزدیکی فکری و سیاسی و دینی را اعلام کند و از آن طرف روی فاصله‌ٔ زیاد جریان اصلاح‌طلبی با تیم دولت تاکید کند.

اجتناب‌ناپذیری: جنبش سبز منفعل و ضعیف، اصلاح‌طلبان در آستانه‌ٔ حذف کامل از ساخت سیاسی
در شرایطی که جنبش سبز در بهترین حالت به انفعال خاموش و در بدترین حالت به پایان رسیده است و رهبران آن در حبس خانگی هستند و بخش بزرگی از بدنه‌ٔ فکری و رسانه‌ای آن هم در حبس یا انزوا یا سکوت هستند، جریان اصلاح‌طلبی برای ماندن در عرصهٔ سیاسی ایران چاره‌ای ندارد جز آن‌که با طیف‌های قدرتمند سنتی حاکم در ایران از در آشتی وارد شود. به این ترتیب، با عدم اشاره به سران جنبش سبز آقای خاتمی به نوعی راه اصلاح‌طلبان سیاسی را از راه رهبران جنبش سبز جدا می‌کند چرا که اولا جنبش سبز را در حال حاضر بازیگر مهمی نمی‌داند که اندک سرمایهٔ باقی‌ماندهٔ اصلاح‌طلبی را به پای آن خرج کند و ثانیا راه بازگشت سران جنبش سبز به ساخت سیاسی را بسته می‌بیند و فاصله گرفتن از آن‌ها را گزینه‌ٔ جذاب‌تری برای آشتی با حاکمیت سنتی می‌بیند.

از سوی دیگر، اصول‌گرایان دچار بحران محبوبیت و مشروعیت هستند و با توجه به ضعف شدید پایگاه اجتماعی خود از یک طرف و داشتن رقیب نیرومند و تازه‌نفس (تیم دولت) از سوی دیگر، در حال تجربه کردن یک بحران تمام و عیار هستند. آقای خاتمی با آگاهی از این مساله دست دوستی به سوی حاکمیت سنتی و جریان اصول‌گرایی دراز می‌کند و می‌گوید «با مانورهای زیرکانهٔ تیم دولت طرفداران ما هم مثل طرفداران شما روز به روز در حال ریزش کردن هستند اما ما (اصلاح‌طلبان) هنوز از شما بیشتر طرف‌دار داریم. اگر با ما از در آشتی وارد شوید مشروعیت و محبوبیت خود را بالا خواهید برد».

احساس خطر: تغییر پارادایم در جمهوری اسلامی

همان‌طور که قبلا هم نوشتم، درگیری بین تیم دولت و حاکمیت سنتی در ایران استراتژیک است و تاکتیکی نیست. در نتیجه تحولات و درگیری‌هایی که بین این دو گروه وجود دارد روز به روز شدت می‌گیرد و به حذف یکی از طرفین و حتی شاید به تغییر ساختار (تغییر در پارادایم سیاسی) در جمهوری اسلامی ایران منجر شود. آقای خاتمی با حس کردن این شبه انقلاب قریب‌الوقوع ضمن هشدار دادن به حاکمیت سنتی، قصد دارد در محضر تاریخ روسفید باقی بماند که یعنی «من در آستانهٔ آن تحولات تاریخ‌ساز حرفم را زدم و گفتم که اگر آشتی نکنید همه رفتنی هستیم».

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

داستان تلخ مجید و آمنه و فلسفهٔ شکست

فرض کنید وقوع یک رخداد خاص (که هنوز رخ نداده) به شدت برای فردی نامطلوب باشد. طبیعی است که او سعی می‌کند جلوی رخ دادن آن را بگیرد. اما اگر نتواند چطور؟ اگر رخداد نامطلوب خارج از حوزهٔ کنترل او باشد چه؟ اگر فردی با چنین مشکل بزرگی رو به رو شود چکار باید بکند؟ منظورم مشکلی نیست که بتواند حلش کند. فرضم مشکلی است که حلش در حوزهٔ توانایی او نیست. در آن صورت فرد چکار باید بکند؟

با توجه به این‌که مشکل قابل حل نیست، ظاهرا فقط دو را پیش روی او می‌ماند: پذیرش یا انکار.

«پذیرش» یعنی او قبول کند که مشکل خارج از حوزهٔ اراده‌اش است و تقدیرش را ب‍پذیرد و انرژی و منابع محدودش را از روی «حل کردن مشکل» بردارد و بگذارد روی مدیریت بحران. «انکار» یعنی این‌که فرد مصر بماند که راهی برای حل مشکل پیدا کند و با توجه به این‌که مشکل قابل حل نیست، لحظه به لحظه از واقعیت دورتر شود و هزینهٔ بیشتری را متحمل شود.

ماندن در وضعیت انکار یعنی خوش‌بین ماندن به این‌که هنوز راهی برای جلوگیری از آن رخ‌داد نامطلوب وجود دارد. در این وضعیت، استراتژی‌ فرد «پیش‌گیری از وقوع رخداد محتمل» (prevention) خواهد بود. اما وقتی که به وضعیت «پذیرش» برود دیگر امیدی به جلوگیری از وقوع آن رخداد نامطلوب ندارد. در این وضعیت، استراتژی او «تخفیف عوارض ناشی از وقوع رخداد محتوم» (mitigation) خواهد بود.

مثالش این طور می‌شود: فرض کنید فردی تنها در مجاورت یک سد ترک خورده ایستاده. استراتژی پیش‌گیری یعنی بخواهد سد را ترمیم کند و جلوی شکسته شدن آن و جاری شدن سیل را بگیرد و استراتژی تخفیف عوارض یعنی این‌که شکسته شدن سد را محتوم بداند و تلاش‌اش را متمرکز کند برای این‌که خودش را زودتر به جای بلندی برساند که سیلاب او را غرق نکند.

طبیعی است که یک آدم واقع‌بین که از شکسته شدن سد مطمئن باشد، به جای این‌که وقتش را صرف تعمیر سد کند به سراغ کم کردن عارضه‌های ناشی از شکستن آن خواهد رفت. اما در زندگی واقعی اوضاع به این سادگی نیست. خیلی وقت‌ها ما در موقعیت‌هایی قرار می‌گیریم که نمی‌دانیم کدام موضع را باید انتخاب کنیم. آیا اگر تلاش کنیم و پایداری به خرج دهیم و هزینهٔ بیشتری کنیم و ریسک بیشتری را بپذیریم مشکل حل خواهد شد (و رخداد نامطلوب رخ نخواهد داد)؟ «نکند اگر کمی بیشتر پافشاری کنم و هزینه بپردازم مشکل حل شود؟ نکند سد قابل تعمیر باشد و با فرار به قلهٔ کوه احمقانه‌ترین تصمیم‌ را گرفته باشم؟»

اما از آن طرف اگر بمانیم و روی پیش‌گیری پافشاری کنیم این سوال‌ها مطرح می‌شود که: «نکند دارم کار احمقانه‌ای می‌کنم و مشت بر دیوار آهنین می‌کوبم بی‌حاصل؟ نکند دارم فرصت‌های طلایی را برای فرار به قله از دست می‌دهم و هر لحظه ممکن است سد بشکند و مرا غرق کند؟ نکند کور هستم و واقعیت را نمی‌بینم؟ نکند در ارزیابی توانایی‌های خودم اشتباه کرده‌ باشم؟»

ما بدون این‌که چندان به آن واقف باشیم هر روز ده‌ها بار در مورد موضوعات کوچک و بزرگ استراتژی خودمان را از پیش‌گیری به تخفیف عوارض تغییر می‌دهیم. موقع راه رفتن همه‌ٔ حواسمان هست که نیفتیم یا لیز نخوریم، اما اگر لیز خوردیم و دیدیم کار از کار گذشته ناگهان تغییر استراتژی می‌دهیم و تمام بدن خودمان را به صورت غریزی به حالتی در می‌آوریم که هزینه‌ٔ سقوط و زمین خوردنمان کمتر شود.

اما در مورد موضوعات بزرگ و ناگوار چطور؟ آیا همیشه در برخورد با این موارد واقع‌بین هستیم و به موقع تغییر استراتژی می‌دهیم؟

مثال مجید و آمنه را در نظر بگیرید و این بار داستان را از زاویهٔ دید مجید ببینیم. فرض کنیم که روایتی که در رسانه‌ها خوانده‌ایم مو به مو دقیق باشد. در این صورت داستان از این قرار است که مجید عاشق آمنه است و می‌خواهد با او ازدواج کند. با توجه به عشق دیوانه‌وارش او رخداد «حذف آمنه از زندگی‌اش» را به شدت نامطلوب می‌داند. آمنه به ابراز عشق او پاسخ رد می‌دهد اما او انکار می‌کند و به پافشاری‌اش برای جلوگیری از رخداد نامطلوب ادامه می‌دهد. شدت برخورد آمنه بیشتر می‌شود و مجید که در ارزیابی موقعیتش دچار توهم شده است کوتاه نمی‌آید. سد در حال شکستن است ولی مجید هنوز سعی می‌کند با توانایی‌های محدودش آن را ترمیم کند. به تدریج مجید از واقعیت دور و دورتر می‌شود و وارد آن‌چنان فضای توهم‌آلود و بیمارگونه‌ای می‌شود که می‌پندارد با پاشیدن اسید به صورت آمنه می‌تواند مشکل را حل کند (آمنه زشت شود و او را قبول کند) و جلوی رخ دادن رخداد نامطلوبش را بگیرد. غافل از این‌که با این‌کار نه تنها مشکل نمی‌شود که با شدتی تراژیک او را به ورطه‌ای می‌اندازد که تبدیل به یکی از منفورترین افراد جامعه‌ٔ ایران شود.

مجید کجا اشتباه کرد؟

پاشیدن اسید به صورت آمنه آخرین اشتباه مجید بود اما شاید مهترین اشتباهش نبود. برای یافتن مهم‌ترین اشتباه مجید باید به عقب بازگردیم. مجید کجا اشتباه کرد؟ اگر ریشه‌یابی کنیم اشتباه بزرگ مجید را در ارزیابی نادرست توانایی‌های خود و پافشاری بیش از حد بر استراتژی‌ «پیش‌گیری» در شرایطی که اوضاع به وضوح خارج از اراده و توان او بود (آمنه نمی‌خواست با او ازدواج کند و مجید نمی‌توانست ارادهٔ آمنه را تغییر دهد. خواست آمنه در این‌جا جلوه‌ای از جبر جهان پیرامون است که مجید قادر به تغییر آن نیست) خواهیم یافت.

اگر مجید در سراسر زنجیرهٔ وقایعی که منجر به جنایت هولناک پاشیدن اسید به صورت آمنه شد، تغییر استراتژی می‌داد؛ این واقعهٔ هولناک که زندگی آمنه و خودش را نابود کرد رخ نمی‌داد. اگر مجید یک ماه یا یک هفته یا یک روز یا یک ساعت یا حتی یک دقیقه قبل از پاشیدن اسید، به این نتیجه می‌رسید که «آمنه‌ای در کار نیست» و رخداد نامطلوب «آمنه رفت پی زندگی‌اش بدون من» را می پذیرفت و می‌رفت سراغ استراتژی «تخفیف عارضهٔ ناشی از حذف آمنه از زندگی‌اش» هرگز اسید را به صورت آمنه نمی‌پاشید و نمی‌شد آن‌چه شد.

پس مجید در ارزیابی شرایط و توانایی‌هایش اشتباه مهلکی کرد و در برابر وضعیتی که به وضوح خارج از حوزهٔ ارادهٔ او بود بر موضع «انکار» ماند و واقعیت تلخ (رفتن آمنه پی زندگی‌اش) را نپذیرفت تا واقعیت تلخ‌تری (نابودی و بدنامی خودش و آسیب دیدن شدید آمنه) بر او تحمیل شود.

اما اگر از این هم عقب‌تر برویم چطور؟ چرا مجید چنین اشتباه مهلکی کرد؟ چرا مجید یاد نگرفته بود ارزیابی درستی از موقعیت و توانایی‌اش داشته باشد؟

این‌جا دیگر در مورد مجید به صورت خاص نمی‌توانیم چیزی بگوییم چرا که ما از شرایط خاصی که مجید در آن بزرگ شده اطلاعی نداریم. اما شاید به صورت کلی بتوانیم بگوییم که به مجید یا امثال مجید مدیریت بحران در زندگی یاد داده نشده است. این‌جاست که شاید بشود گفت:

مهارت های زندگی به مردم آموزش داده نمی شود؛ گره کار – احتمالا – همین جاست. این که بدانند وقتی «نه» می شنوند (مثل مجید همین قصه پر غصه)، وقتی «شکست» می خورند چه باید بکنند؟

ببینید شاید بخش مهم و عمیقی از داستان تلخ آمنه و مجید همین‌جا باشد. فلسفهٔ «شکست خوردن».  وقتی شکست می‌خوریم چکار کنیم؟ اصلا تعریف ما از شکست چیست؟ شاید اصلا مشکل از تعریف شکست باشد. شاید اگر آدم به دیوار جبر بخورد نباید خودش را شکست خورده تلقی کند. آدم که از سرنوشت محتومش شکست نمی‌خورد. آدم از انتخاب‌هایش شکست می‌خورد. پس شاید دست کشیدن از تعمیر سد ترک خورده و فرار کردن به بالای کوه هم نوعی پیروزی باشد: پیروزی انتخاب (تغییر استراتژی) بر جبر (شکسته شدن سد). شاید باید به مجیدها یاد داده شود که تغییر استراتژی آگاهانه و انتخاب مسیر شکست نیست…. شکست وقتی است که تا آخرین نفس به در بسته بکوبی و بعد خودت و عشقت را به ‍پای دیوار جبر ذبح کنی.

و این‌جاست که قضیه حتی ترسناک‌تر از داستان مجید و آمنه می‌شود. چرا که اگر مجید فقط یک نمونه‌ (یک نمونهٔ خاص) از هزاران جوانی باشد که مدیریت بحران در زندگی را یاد نگرفته‌اند شاید واقعا حق داشته باشیم از آینده‌ بترسیم.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بیرون پریدن قبل از رسیدن به باتلاق

دو نفر که با هم در یک رابطه‌اند باید همدیگر را همان‌گونه که هستند دوست داشته باشند و بپذیرند. اگر همه‌اش بخواهند از یکدیگر ایراد بگیرند  و غر و سر کوفت بزنند معنایش این است که آن رابطه تمام شده ولی به زور اینرسی است که هنوز پیش می‌رود.  اینرسی هم به خاطر قدمت رابطه یا عادت یا تعهد یا عرف یا رودربایستی یا خجالت یا نیاز یا ترس از تنهایی یا خیلی چیزهای دیگر ایجاد می‌شود و خارج شدن از رابطه را سخت‌تر می‌کند. هر چه اینرسی یک رابطه بیشتر باشد، خارج شدن از آن سخت‌تر است. مثل ماشینی می‌ماند که سرعت زیادی دارد و حتی اگر موتورش خراب بشود هم به خاطر اینرسی حرکتی‌ای که دارد تا مدت‌ها همان‌طور پیش می‌رود و متوقف کردن یا پیاده شدن از آن کار ساده‌ای نیست.
.
بله. حکایت رابطه‌ای که عملا تمام شده ولی به خاطر اینرسی درونی‌اش هنوز پیش می‌رود هم همین‌طور است. دو نفر نمی‌توانند به راحتی از چنین رابطه‌ای خارج شوند. چون کار سختی است و انرژی لازم دارد. اینرسی فشار می‌آورد به سمت جلو و دو نفر که توی ماشین بی‌ترمز رابطه نشسته‌اند همین‌طور گیج می‌زنند و جیغ‌ می‌کشند و پایین و پایین‌تر می‌روند. دست و پا می‌زنند و سقوط می‌کنند و پایین‌تر می‌روند. آن‌قدر پایین می‌روند که ناگهان به خودشان می‌آیند و می‌بینند همه جا تاریک است و هیچ حرکتی نیست و هیچ چیز باقی نمانده جز لجن. همه چیز به گند کشیده شده. همه چیز. از دهان‌هایشان گرفته تا چشم‌ها و گوش‌ها و هیکل‌هایشان؛ از فرق سر تا نوک پا و از افق تا افق لبریز از گند و لجن شده است.
.
این طور است که آدم‌های باشعور و جسور قبل از این‌که رابطه‌شان و شخصیت‌شان و غرورشان و عزت نفس‌شان و زندگی‌شان به لجن کشیده شود از رابطه‌ای که موتورش دیگر کار نمی‌کند بیرون می‌پرند. حتی اگر یکی از طرفین که عاقل‌تر است زودتر بپرد باز هم مشکل حل است. چرا که آن یکی هم اگر ذره‌ای شعور و جنم داشته باشد دلیلی برای ماندن توی رابطه‌ای که یک طرفش بیرون پریده ندارد و او هم می‌پرد و خودش را از لجن‌مال شدن نجات می‌دهد.
.
خیلی وقت‌ها می‌شنوم که افراد از این‌که شریکشان در یک رابطه ترکشان کرده می‌نالند. اما در بیشتر موارد اگر خوب دقت کنند و با خودشان صادق باشند متوجه می‌شوند که طرف نه تنها کار بدی نکرده بلکه با حرکت شعورمندانه و جسورانه‌اش آن‌ها را از غرق شدن توی باتلاق نجات داده است.
.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

آیا قصاص قانونی اسیدپاش‌، مجازاتی درست است؟

فردا روز مهمی است؛ دست‌کم برای دو نفر. مرد و زنی که عامل و قربانی اسیدپاشی هستند. فردا قرار است مرد اسیدپاش توسط چکانیدن اسید در چشم‌هایش قصاص قانونی شود (آن هم توسط خود قربانی) و به این ترتیب بخشی از هزینهٔ مجازات جرمش را پرداخت کند. بخش دیگر این مجازات هم ظاهرا پرداخت نقدی به قربانی است. فردا هر اتفاقی که بیفتد زندگی این دو نفر برای همیشه تغییر خواهد کرد، اما این موضوع دیگری است.

برای ناظر علاقمند احتمالا این سوال مطرح می‌شود که آیا این مجازات قانونی، درست و عادلانه است؟ یا آن‌طور که عده‌ای معتقدند بازتولید خشونت است و به عنوان عملی ذاتا وحشیانه، نباید توسط نهادهای رسمی بازتولید و حمایت شود؟

من هیچ تخصصی در زمینهٔ حقوق و مجازات و قوانین مربوط به آن ندارم؛ اما به عنوان موضوعی که خواه‌ناخواه این روزها فکرم را مشغول کرده خلاصه‌ نظرم را می‌نویسم و از پرداختن به زاویه‌های مختلف اجتماعی یا حقوقی آن پرهیز می‌کنم:

هر جرم دست کم دو نوع مجازات دارد. از زاویه حق قربانی (شاکی) و از زاویه جامعه (مدعی العموم).

در مورد قسمت شخصی این جرم (یعنی حق قربانی) نظر من این است که قانون نباید این اجازه را به افراد دهد که خشونت یا وحشی‌گری را به صورت قانونی و تحت حمایت نهادهای رسمی بازتولید کنند.

از نظر اجتماعی (مدعی العموم) فکر می‌کنم تشخیص گناه‌کار یا بی‌گناه بودن فردی که مرتکب فعل خاصی شده است، در درجهٔ اول باید به عهدهٔ جامعه‌ای باشد که مجازات در آن رخ داده است. در نتیجه بهترین روش، برگزاری دادگاه (یا به روز رسانی قانون) توسط هیات منصفه‌‌ای* که درست و بدون حرف و حدیث انتخاب شده باشد است. یک هیات منصفه‌ٔ واقعی می‌تواند نماینده‌ای از وجدان عمومی جامعه (از نظر مکانی و زمانی و ارزشی) باشد. اگر وجدان عمومی مردم تهران (فرضا) تشخیص دهد که مجازات اسید پاشی قصاص است پس چاره‌ای نداریم جز این‌که همین مجازات را عادلانه و درست بدانیم حتی اگر از نظر شخص من نادرست و وحشیانه باشد (که هست).

به نظر من قبل از این‌که بخواهیم به این سوال جواب دهیم که «قصاص توسط اسیدپاشیدن مجاز است یا خیر» باید ببینیم نظر وجدان عمومی جامعه‌ای که این جرم در آن رخ داده (ترجیحا در سطح شهر و نه حتی در سطح کشور که کشور ما خود محیطی ناهمگن است) در این مورد چیست. آیا مردم تهران این نوع  مجازات قصاص اسیدپاش را مناسب و مجاز می‌دانند یا خیر؟

من هیچ آمار و ایده‌ای از نظر میانگین وجدان جامعه‌ تهران در این مورد ندارم. در نتیجه ترجیح می‌دهم نظر قطعی‌ای ندهم. این را هم بگویم نظر شخصی من این است که این مجازات وحشیانه و نادرست است، اما نظر شخصی من نمی‌تواند در جامعه‌ای که نوع دیگری می‌اندیشد مهم باشد.

این را هم بگویم که من به حقوق بشر جهانی (به جز شاید اصولی خیلی اولیه) اعتقادی ندارم و در نتیجه تعیین نوع مجازات را کاملا محلی و عرفی می‌دانم که در بهترین حالت باید توسط یک سیستم قضایی‌‌ به روز شده با وجدان اجتماعی همان جامعه تعیین شود. بنابراین اعتقادی به این نوع استدلال‌ها که چون در بعضی از کشورها این نوع مجازات قانونی است یا در بعضی از کشورها این نوع مجازات عملی وحشیانه است ‍پس در کشور ما هم باید چنین باشد یا نباشد ندارم. مجازات یک واکنش دفاعی توسط جامعه است که افراد را در چارچوب‌های مطلوبش مهار کند و بیشتر آن هم عرفی است و فقط در موارد خیلی جدی به صورت قانون در می‌آید. چنین قانونی نمی‌تواند مجرد از مکان و زمان و جامعه‌ای باشد که قرار است در آن اعمال شود.

اگر با قصاص اسیدپاش مخالفیم، به قانون کار نداشته باشیم. باید اول ببینیم کدام جامعه چنین مجازاتی را درست می‌داند.

* منظورم از هیات منصفه بیشتر به معنای سنجش وجدان عمومی جامعه است و به صورت خاص در مورد گروه چند نفره‌ای که قرار است حکم به گناه‌کاری یا بی‌گناهی بدهند (و نه تعیین نوع مجازات) صحبت نمی‌کنم.

در همین رابطه توصیه می‌کنم:

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

از خمیر کردن تا پوست کندن: داستان گونه‌ای که فروتن نبود

سال‌ها پیش وقتی که احتمالا کودکی خردسال بیش نبودم صحنه‌هایی از یک کارخانه‌ جوجه‌کشی دیدم که تا امروز در خاطرم مانده. جزییاتش یادم نیست اما احتمالا ماجرا از این قرار بوده که جوجه‌ها به دو قسمت نر و ماده تقسیم می‌شدند و چون فقط ماده‌ها به کار تخم‌گذاری می‌خوردند باقی را از بین می‌بردند. صحنه‌ای که به یادم مانده نقالهٔ لبریز از جوجه‌های ریز است که همین‌طور ریخته می‌شدند داخل یک قیف بزرگ و بعد همه می‌رفتند توی یک خردکننده و تبدیل به خمیر می‌شدند.

خیلی زود فهمیدم که چیز وحشتناکی ندیده‌ام و آن تخم‌مرغ‌های نازنینی که سرگرمی‌ام چیدنشان از توی شانهٔ تخم‌مرغ توی قفسه‌ٔ یخچال بود از همان جایی می‌آیند که جوجه‌های معصوم خرد و خمیر می‌شوند. این بود که به خودم گفتم تا وقتی تخم‌مرغ صنعتی می‌خورم حق ندارم چس‌ناله راه بیاندازم و ژست حیوان‌دوستی به خودم بگیرم.

من هنوز تخم مرغ صنعتی می‌خورم. این یعنی «من» اگر چه آزارم به یک مورچه هم نمی‌رسد، اما حامی عملی و نظری قتل عام جوجه‌ها هستم. و نمی‌دانم چرا این پارادوکس بزرگ و آگاهی از این جنایت بزرگ وجدانم را آزار نمی‌دهد.

این‌ها را گفتم که زمینه‌ای داشته باشید از نگاه من به مساله‌ٔ استفاده‌ٔ ابزاری «نوع انسان» از حیوان. ما آدم‌ها (از استثناها بگذریم) عموما به صورت کاملا بی‌‍پرده، بی‌تعارف و بی‌رحمانه‌ای از حیوانات بهره‌ ابزاری می‌بریم و کک‌مان هم نمی‌گزد و حتی موضوع را در حد بررسی چند دقیقه‌ای هم تلقی نمی‌کنیم. من این مساله را پذیرفته‌ام (به خصوص وقتی که موضوع نابودی نسل یک گونه یا خطرات بوم‌شناختی نباشد) و اگر چه برای مدافعان حقوق حیوانات احترام ویژه‌ای قائل هستم، این موضوع به کلی خارج (یا دست کم آن اواخر فهرست) از حیطهٔ موضوعات مورد توجهم قرار دارد.

با وجود همه‌ٔ آن‌چه گفتم، دیدن فیلم زیر عمیقا ناراحتم کرد. همین‌جا به شما هشدار می‌دهم که ممکن است تا پایان عمر از دیدن فیلم کوتاه زیر پشیمان شوید. فیلم نشان می‌دهد که عده‌ای برای امرار معاش (فکر نمی‌کنم برای تفریح این‌کار را بکنند) پوست حیوان‌ها را می‌کنند و این‌کار را وقتی انجام می‌دهند که حیوان زنده است (شاید برای این‌که پوست سالم بماند).

اشتباه است اگر فکر کنیم این موضوع یک مساله‌ٔ چینی است و مثل خیلی‌ها واکنشمان تقلیل دادن موضوع به چند تا آدم بد و بی‌رحم باشد. خیر. اشتباه نکنید، موضوع به کل جامعه‌ٔ بشری باز می‌گردد و به نگاه فلسفی «ما» به جهان اطراف. این فیلم فقط یک مثال است از «بی‌شرمی» گونهٔ انسان. در مورد این بی‌شرمی نوشته‌ام و اگر لازم باشد باز هم خواهم نوشت.

روزگاری نه چندان دور انسان فکر می‌کرد زمین در مرکز جهان است. اما وقتی با نگاه کردن از توی تلسکوپ واقعیت تلخ را فهمید و دانست که زمین خیلی ناچیزتر از این حرف‌هاست موضعش را عوض کرد. انسان مدرن (انسان کانتی) دیگر اعتقادی به این‌که زمین در مرکز جهان است ندارد، اما در عوض انسان را در مرکز جهان قرار می‌دهد. در نتیجه چون ما «اشرف مخلوقات» هستیم و همهٔ‌ زمین و زمان خلق شده که در خدمت ما باشد طبیعی است که به خودمان حق دهیم از حیوانات سواری بگیریم، جوجه خمیر کنیم، زنده زنده پوست بکنیم و یا همان پوست را بپوشیم تا توی مهمانی‌ها خوشگل و سکسی باشیم.

هر وقت انسان کانتی فهمید که در مرکز جهان نیست و جایگاه فروتنانه‌ خودش را در زمین پیدا کرد آن‌وقت مطمئن باشید صحنه‌هایی شبیه ویدئوی بالا خلق نخواهد کرد.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

بهتر رقصیدن

.

گاهی

چشم‌هایت را ببند

تا بهتر ببینی.

.

دهانت را ببند

تا بهتر بخندی.

.

گاهی

آرام باش

تا بهتر برقصی.

.

..

بامداد /.

* نقاشی از آثار پیکاسو است.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.