مسیح در قامتِ دانیل بلیک

دیشب فیلمِ «من، دانیلِ بلیک» (I, Daniel Blake) ساختِ کِن لوچ را به اتفاق دیدیم. همان‌طور که انتظارش را داشتم فیلمِ خوب و تأثیرگذاری بود که تماشایِ آن‌را اکیداً توصیه می‌کنم.

شخصیتِ اصلیِ داستان دانیل بلیک نام دارد که مردی نسبتاً میان‌سال (حدوداً ۶۰ ساله) و نجار است که به خاطرِ حمله‌ی قلبی نمی‌تواند کار کند و مجبور شده برایِ دریافتِ کمک هزینه‌ به خدماتِ اجتماعیِ انگلیس متوصل شود که با سیستمی ناکارآمد و غیرِ انسانی مواجه می‌شود. شخصیتِ دیگر یک «زن» است؛ مادری (تنها یا مطلقه) که دو فرزندِ خردسال (زیر ۱۲ سال) دارد و او هم برایِ سیر کردنِ آن‌ها به خدماتِ اجتماعی رو آورده اما در نهایت به خاطرِ ناکارآمدیِ آن به تن‌فروشی کشیده می‌شود. این دو در طولِ فیلم با هم آشنا می‌شوند و دانیل به زن به صورتی ظاهراً بی‌چشم‌داشت کمک می‌کند. فیلم با مرگِ دانیل بلیک و سخنرانیِ زن تمام می‌شود.

تا آن‌جا که به چشمِ‌ من آمد، مهم‌ترین اجزا و نشانه‌هایِ فیلم عبارتند از:

همسایه‌: همسایه‌ی دیوار به دیوارِ دانیل که به شکلی زیرکانه، اما تقریباً غیرقانونی، امرارِ معاش می‌کند و با دانیل رابطه‌ی سرزنده و صمیمانه‌ای دارد. علاوه بر این، مفهومِ همسایه به شکلی گسترده‌تر در فیلم مطرح می‌شود. در پایانِ فیلم، زنِ دوستش در نامه‌ی دفاعیه‌ای که از زبانِ دانیل می‌خواند به این اشاره می‌کند که «من به چشم‌هایِ همسایه‌ام می‌نگرم». در این‌جا منظورِ دانیل، سایرِ شهروندان است. منظورِ او این است که من شرم‌سایرِ سایرِ هموطنانم نیستم. در عینِ حال می‌دانیم که دانیل روابطِ بی‌پیرایش و خوبی با سایرِ افرادِ محله و جامعه دارد. در نتیجه می‌توانیم این‌طور برداشت کنیم که افرادِ جامعه نوعی همسایه‌هایِ‌ گسترده‌ی او هستند.

نجار: دانیل نجار است و اگر چه نمی‌تواند جایی شاغل شود (به خاطرِ‌ تجویزِ پزشک‌هایش) اما کاملاً آماده‌ی کارِ مفید است. نجار بودنِ دانیل کاملاً در داستان پررنگ است. جایی دخترِ زنِ دوستش از او می‌پرسد آیا تو سرباز هستی؟ پاسخِ دانیل کلیدی است: «نه. از آن خطرناک‌تر هستم. من یک نجارم.»

فاحشه: زنِ جوان که او نیز مانندِ‌ دانیل از نظامِ خدماتِ اجتماعیِ طرد شده و در نهایت به تن‌فروشی رو می‌آورد. دانیل دوست و حامیِ او است.

ماهی: دانیل نجار است و ماهی مهم‌ترین نشانِ اوست. او در اوقاتِ فراغت ماهی‌هایِ چوبی می‌تراشد و به کمکِ آن‌ها اشیاءِ تزئینی درست می‌کند. او یکی از این اشیاءِ دست‌ساز را به دخترِ کوچکِ زنِ دوستش هدیه می‌دهد. وقتی که دانیل به واسطه‌ی بی‌پولی وسائلِ منزلش را به سمسار می‌فروشد، از فروختنِ ماهی‌هایِ چوبی‌ پرهیز می‌کند و می‌گوید این‌ها فروشی نیستند.

خصوصی‌سازی: در دفاترِ خدماتِ اجتماعی اشاره‌هایی کلامی و تصویری به این نکته می‌شود که بخش‌هایِ مهمی از این خدماتِ دولتی به شرکت‌هایِ‌خصوصی واگذار شده است. جایی، حتی اشاره‌ای به خصوصی‌سازی در بخش‌هایی از نیروی پلیس نیز می‌شود.

حکومتِ مستبد:‌ برخی از مردم نظیرِ دانیل به وضوح از دسترسی مناسب به خدماتِ دولتی محروم شده‌اند و راهِ‌ مناسبی برای اعتراض ندارند، بلکه اعتراضِ آن‌ها با برخوردِ سرد و تحکم‌آمیز قانون مواجه می‌شود. در قسمت‌هایِ مختلف فیلم این‌طور به نظر می‌رسد که پلیس، دوربین‌هایِ مداربسته، مأمورانِ حراست همیشه حاضر و آماده هستند، نه برایِ خدمت بلکه در قامتِ سرکوب‌گر. به کرات تابلوهایِ هشدار دهنده مبنی بر حضورِ دوربین‌هایِ مداربسته را می‌بینیم، نگهبان‌ها و مسئولانِ حفظِ نظم پررنگ‌تر از خادمانِ اجتماعی به چشم می‌آیند و هر گاه یکی از کارمندانِ وابسته به دولت اراده می‌کند پلیس فوراً ظاهرا می‌شود. این در حالی است که خدماتِ اجتماعی به کندی پیش می‌رود (اگر اصولاً پیش برود).

تغییر: دانیل اگر چه مهارت و تجربه‌ی زیادی در کارِ عملی دارد، اما اصلاً با کامپیوتر و اینترنت آشنا نیست. در حالی که سایرِ جوان‌ترها کاملاً آشنا هستند. جایی دانیل می‌خواهد آهنگی را برایِ دخترِ زن پخش کند. دختر می‌پرسد «نوارِ کاست چیست؟» و دانیل برایش توضیح می‌دهد و به او نشان می‌دهد که چطور باید با ضبطِ صوت کار کند (چیزی که در دهه‌ی ۸۰ یا حتی ۹۰ کاملاً عادی بوده). این نشان می‌دهد که تغییراتِ موردِ نظرِ فیلم فقط مربوط به دانیل و امثالِ او نیست، بلکه جوان‌ترها را هم به شکلِ دیگری تحتِ تأثیر قرار داده، مثلاً آن‌ها ارتباطِ خود را با گذشته از دست داده‌اند.

بعد از دیدنِ فیلم و بازخوانی این نشانه‌ها، به نظرم رسید که داستان شباهت‌هایِ غیرِقابلِ انکاری با داستانِ مسیح دارد. دانیل بلیکِ نجار (مسیح)، تأکید بر همسایه (داستانِ سامری نیکوکار)، مادری که به تن‌فروشی رو آورده (مریمِ مجدلیه)، تأکید بر طبقاتِ محروم یا جداافتاده‌ی جامعه (مسیح)، کشته شدنِ دانیل بلیک به دستِ حکومت، آن‌طور که زن در پایان بیان کرد (مصلوب شدنِ مسیح توسطِ نیروهایِ امپراطوریِ روم). نمی‌توانم باور کنم که این شباهت‌ها و نشانه‌ها تصادفی باشند.

آواز قوی چپ‌های اسرائیلی

مطلب زیر نوشته‌ی «اودی الونی» (Udi Aloni)‌ فیلم‌ساز و نویسنده‌ی آمریکایی-اسرائیلی (سازنده‌ی فیلم درخشان ”بخشش» (Forgiveness, 2006)) است که در پاسخ به مطلبی از نویسنده‌ی اسرائیلی «اجار کرت» (Etgar Keret) که در هارتص و لوس‌آنجلس تایمز منتشر شده نوشته است اما این روزنامه از انتشار آن سرباز زد. اصل این مطلب را به زبان انگلیسی می‌توانید این‌جا بخوانید.

Etgar Keret (Photo: Yanai Yechiel)

آواز قوی چپ‌های اسرائیلی

لا به لای خطوط نوشته‌ی اخیر اجار کرت درباره‌ی درگیری‌ خاورمیانه که در لوس‌آنجلس تایمز منتشر شده می‌توان صدای آواز قوی چپ‌های یهودی-اسرائیلی را شنید. {آواز قو کنایه از آخرین نمایش قبل از مرگ است}

ایده‌ی کرت در ظاهر خلاقانه به نظر می‌رسد. او معتقد است که «چپ» به جای این‌که ساده‌انگارانه درخواست صلح کند باید «اراده‌ی سازش» (will to compromise) داشته باشد. چپ به جای تمایلات مسیحایی‌اش باید به سیاست واقعی (realpolitik) بپردازد. اما از کی اردوگاه صلح اسرائیلی مسیحایی بوده است؟ این اردوگاه در سراسر دوران حیاتش شدیدا شبیه به حزب غالب و فرصت‌طلب کارگر در اسرائیل بوده است. از نظرگاه تاریخی روایت «اردوگاه صلح» اجرای نمایش «بکش و بعد گریه کن» بوده است.

اولین اصطلاحی که به کمک آن می‌توان جوهر گفتمان صهیونیست‌های چپ‌ اسرائیلی بعد از ۱۹۶۷ را توصیف کرد «سازش ارضی» (territorial compromise) است. این گفتمان درباره‌ی «دلجویی و ترمیم بی‌عدالتی تاریخی» یا «مبارزه برای عدالت» یا «تقاضای بخشش» یا «اعطای حق بازگشت آواره‌ها به وطن» نیست و هیچ چیز درباره‌ی «پرداخت خسارت» به خاطر تصفیه‌ی قومی فلسطینی‌ها که موسوم به نکبت (Nakba) است نمی‌گوید. این گفتمان هیچ اشاره‌ای به «همزیستی» یا «برابری» ملت‌ها نمی‌کند. چپ‌های اسرائیلی هیچ پیشنهاد صادقانه‌ای برای زندگی اشتراکی بر پایه‌ی برابری دو ملت نمی‌دهند. اما به جای همه‌ی موارد ذکر شده آن‌ها از «سازش ارضی» صحبت می‌کنند.

دقیقا به کمک همین کلمات یعنی «سازش ارضی» بود که چپ‌های اسرائيلی زیربنای آیین راست‌گرایان اسرائیلی را شکل دادند: «این سرزمین از آن ما و فقط ما است». این طور به نظر می‌رسد که چپ‌های صهیونیست هم معتقدند خداوند این سرزمین را به ما یهودی‌ها اعطا کرده است. تنها تفاوت چپ‌های صهیونیست با راست‌ها در این است که چپ‌ها حاضرند بخش کوچکی از این سرزمین را به «بومی‌‌ها»‌ بازگردانند – اما از قضا هدف‌هایشان مشابه راست‌ها است: جلوی اعتراض و مبارزه‌ی فلسطینی‌ها را بگیرند.

و به این ترتیب است که ما چپ‌ها همان‌طور که سرگشته‌ی هزارتوی آیین سکولار خودمان شده‌ایم در مقابل خود رقبای سیاسی‌ای داریم که غرق در ایدئولوژی هستند. متاسفانه این رقبا مردانی دارای اصول و بینش هستند، کسانی که می‌توانند یک ملت را به دنبال خود و در جستجوی مسیحا به بلندای «پرتگاه باثبات» (steadfast precipice ترجمه‌ی مستقیم نام عملیات فعلی اسرائیل در غزه) بکشانند تا گام بزرگی به سوی خودکشی بردارد. چپ اما هرگز مجهز به حقیقت‌ درونی‌ای که بتواند این رژه‌ی مهیب را متوقف کند نبوده است. هر آن‌چه تاکنون دیده‌ایم و شنیده‌ایم «آیین سازش» بوده است.

کرت می‌گوید ما نیاز به «سازش» داریم. اما مخاطب او کیست؟ آیا اهالی «اردوگاه صلح» که تسلیم سازش شده‌اند مورد نظر او هستند؟ یا این‌که مخاطب او «سازش نکردگان» هستند: یهودی-اسرائیلی‌های راست‌گرا، فاشیست‌های سرمستی که دیوانه‌وار می‌دوند و نوجوان فلسطینی را زنده زنده آتش می‌زنند؟

اگر چه استعداد کرت قابل احترام است اما او از همان بیماری‌ای رنج می‌برد که اغلب چپ‌های یهودی-اسرائیلی‌ به آن مبتلا هستند: «آن‌ها فلسطینی‌ها را به عنوان سوژه‌ی مبارزه نمی‌بینند، آن‌ها فقط خودشان را می‌بینند».

حتی استاد دانشگاهی مانند «اوا ایلوز» (Eva Illouz) که برخلاف کرت معتقد به «مبارزه برای صلح» است نیز گرفتار همین سندرم است. او درگیری در خاورمیانه را با جنگ‌های داخلی آمریکا به منظور آزادسازی برده‌ها مقایسه می‌کند، انگار که تلاش‌‌ها در منطقه‌ی ما را می‌توان به مبارزه بین یهودی-اسرائیلی‌های جناح چپ و یهودی-اسرائیلی‌های جناح‌ راست، یا بین نژادپرست‌های سفیدپوست و انسان‌گراهای سفیدپوست تقلیل داد. انگار که فلسطینی‌ها در این جنگ ایدئولوژیک بین اسرائیلی‌ها چیزی بیش از اشیایی منفعل نیستند. اما باور کنید این‌جا در اسرائیل-فلسطین هیچ درگیری واقعی‌ای بین یهودی‌های راست‌گرا و یهودی‌های چپ‌گرا وجود ندارد؛ «راست» همه چیز را کاملا تحت کنترل خود دارد. در حال حاضر آن‌چه ما واقعا با آن رو به رو هستیم کشمکش میان «یهودی-اسرائیلی‌های ظالم» و «فلسطینی‌های مظلوم» است. اکنون وقت آن رسیده است که ما چپ‌ها – هر چقدر هم که شکسته و از هم گسیخته باشیم – خودمان را جمع و جور کنیم و هویت‌مان را از نو اختراع کنیم.

خوشمان بیاد یا نه ما یعنی همین چپ از هم گسیخته‌ی اسرائیلی، بخشی از یک ملت اشغال‌گر هستیم. به همین دلیل است که وقتی برای اولین بار درباره‌ی مقاله‌ی کرت شنیدم امیدوار بودم که او استعداد خود را برای این‌که جان تازه‌ای به آن‌چه از چپ باقی مانده است بدهد به کار گرفته باشد؛ تا شاید به تدریج تکه‌های ناامیدی به جرقه‌های حیات تبدیل شوند؛ تا به ما یهودی‌ها مسئولیت‌مان را در قبال فلسطینی‌ها و خودمان یادآوری کند. امیدوار بودم که او به ما نیرو بدهد، چرا که کاملا محتمل است در آینده‌ی خیلی نزدیک لازم باشد ما عرب‌ها را از دست شبه‌نظامیان وابسته به سیاست‌مداران راست‌گرای جنگ‌طلب مانند نفتالی بنت (Naftali Bennett)، آیلت شاکد (Ayelet Shaked) و آویجور لیبرمان (Avigdor Lieberman) که می‌خواهند آن‌ها را دستگیر و در میدان مرکزی شهر جمع کنند در خانه‌های خود پنهان کنیم.

خشونت‌ورزی مظلومان گاهی توجیه‌پذیر است، اما همیشه ضروری نیست. وظیفه‌ی ما نیروهای چپ این است که تلاش کنیم فضای رادیکالی بسازیم که در آن مظلوم‌ها نیازی به دست یازیدن به خشونت نداشته باشند. ما باید تمام قد در پیوند برادری با مظلومان بایستیم و راه حل متفاوتی ارائه دهیم که در آن عشق به اسرائیل و عشق به فلسطین در یکدیگر تلفیق شوند. من امیدوار بودم که کرت چپ‌‌های اسرائیلی را ترغیب کند که از مشارکت در حمله به غزه خودداری کنند. امیدوار بودم او پیشنهاد دهد که ما از بدن‌هایمان برای جلوگیری از تخریب خانه‌های عرب‌ها در شهرهای مختلط اسرائيلی استفاده کنیم. امیدوار بودم که او به عنوان یک یهودی ممتاز در این شرایط دشوار کنار شهروندان فلسطینی اسرائیل بایستد– حتی اگر او کاملا با آن‌ها موافق نمی‌بود – و شهرت و موقعیت شخص خودش را به خاطر حقیقت به خطر بیاندازد.

«سازش بر سر زمین» چیزی است که به کسانی که رویای صلح را در سر می‌پرورند پیشنهاد شده است، آن‌هم در شرایطی که حماس پیشنهاد معاهده‌ی بلندمدت داده است. مشکل این است که میان ما اسرائیلی‌ها هیچ‌کس دیگر رویای صلح ندارد و هیچ‌کس رویای عدالت ندارد. آن‌ها که هنوز رویایی در سر دارند، به تصفیه‌ی نژادی می‌اندیشند و هیچ‌کس آن‌جا نیست که ما را از این کابوس بیدار کند.

بنابراین من به دنبال «سازش» نیستم. من در جستجوی «حرمت» و «تقدس» زندگی هستم. و چپ به ویژه به خاطر ضعف‌‌اش، امروز بیش از هر وقت دیگری نیاز به شعله‌های مسیحایی دارد.

پی‌نوشت مولف: هشت سال پیش من فیلم «بخشش» (Forgiveness) را ساختم. عنوان فیلم به عبری (Mechilot) دارای معنایی دوپهلوست: «بخشش» و «تونل‌های زیرزمینی». روش بهتری برای این‌که بتوانم کیفیت تجربه‌ام را از واقعیت امروز اسرائیل-فلسطین به اشتراک بگذارم نمی‌شناسم. واقعیتی که محصول خود-کلنجار رفتن بلندمدت آسیب ملی-روانی یهودی‌های اسرائيلی (psycho-national trauma of the Israeli Jews) است. آسیبی که خود را از ۱۹۴۸ تاکنون تکرار می‌کند. همچون گردابی که به سوی نابودی اخلاقی و ذهنی روح یهودیان اسرائیل شتاب می‌گیرد. امروز در حالی که ما فلسطینی‌ها را از سرزمین‌های خود به تونل‌های زیرزمینی می‌رانیم و وادارشان می‌کنیم که به «اجسادی زنده» تبدیل شوند، تصمیم گرفتم «بخشش» را به مدت یک ماه به صورت رایگان در اختیار شما قرار دهم. امیدوارم هم‌خوانش کنید، با آن فکر کنید و با آن حس کنید.

پی‌نوشت من: علاوه بر لینک بالا در یوتیوب که حدود یک ماه فعال خواهد بود فیلم «بخشش» را در این لینک نیز قرار داده‌ام که می‌توانید دانلود کنید.

پی‌نوشت ۲: اسرائیل یک معلول است. او چپ خود را از دست داده اما وقتی در آینه نگاه می‌کند دچار این توهم می‌شود که چپ دارد. اسرائيل! به تحمیق خود پایان بده و جهان با تو همراه خواهد شد. (از یک کامنت پای پست به زبان اصلی)


<

p style=»text-align:justify;»>با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

۱۹۸۴ اورول همین حالا هم این‌جاست

ما در دوران تاریکی زندگی می‌کنیم. دورانی که در آن آزادی‌ها رنگ می‌بازند و جایی برای انتقاد وجود ندارد. دنیایی که در آن تمامیت‌گرایی-تمامیت‌گرایی شرکت‌های چند ملیتی و بازار-حتی دیگر احتیاجی به یک ایدئولوژی ندارد و عدم تحمل مذهبی در حال گسترش است. ۱۹۸۴ اورول همین حالا هم این‌جاست. [1]

We live in a dark age, when freedoms are diminishing, when there is no space for criticism, when totalitarianism—the totalitarianism of multinational corporations, of the marketplace—no longer even needs an ideology, and religious intolerance is on the rise. Orwell’s ‘1984’ is already here. [1]

[1]F. Eberstadt, “José Saramago, the Unexpected Fantasist,” The New York Times, 26-Aug-2007.

پی‌نوشت: به بهانه‌ی تماشای فیلم «دشمن» (Enemy)  که اقتباسی خلاقانه از رمان «دوگانه» (The Double) اثر خوزه ساراماگو است.

Enemy_Poster.jpg.CROP.promovar-mediumlarge


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. در ضمن جهت گفتگو و تبادل نظر، شما را به حضور و مشارکت در گوگل‌پلاس دعوت می‌کنم.

جنون، قتل عام و بازی‌های مضحک!

حوصله دارم بنویسم. واسه همین براتون از چند تا فیلمی که توی روزهای اخیر دیدم می‌گم. حواستون باشه که این نوشته ممکنه حاوی ضدحال (spoiler) باشه اگر چه سعی کردم زیاد تو سطح داستانی وارد نشم.

دیشب فیلم «بازی‌های مضحک» (Funny Games, 1997)  نوشته و ساخته‌ی مایکل هانه‌که رو دیدم. یه فیلم دلهره‌آور روان‌شناسیک (psychological thriller) که وسط‌هاش بلند شدم و داستان فیلم رو خوندم و بعد برگشتم و باقی فیلم رو دیدم. این‌کار رو به ندرت انجام می‌دم، اما راستش واقعا فشار روانی زیادی بهم وارد کرده بود و احساس کردم نمی‌تونم ادامه‌اش رو ببینم مگه این‌که دست کم داستانش رو بدونم تا کمی از فشار روانی‌ و تعلیق‌اش کم بشه. قابل دیدن شد، اما باز هم تعلیق و خشونت‌اش به سختی قابل تحمل بود. بعد خوندم که خود هانه‌که گفته بود این فیلم در مورد خشونت پورنوگرافیک در رسانه‌هاست و این‌که چطور رسانه و خشونت مثل اون دو متجاوز داخل فیلم به هستی ما (یعنی مخاطب‌های بی‌گناه و بی‌دفاع) حمله‌ور شدن و هر طوری که دلشون می‌خواد ما رو به بازی گرفتن. مثل همه‌ی فیلم‌های دیگه‌ای که از هانه‌که دیدم فیلم قابل توجه و تاثیرگذاری بود و با این‌که دیدنش برام سخت بود اما در مجموع بهش نمره‌ی بالایی می‌دم و دیدنش رو توصیه می‌کنم. هانه‌که این فیلم رو نوعی هشدار و شوک به مخاطبی که نسبت به خشونت در رسانه‌ها کرخت و بی‌حس شده می‌دونه و نوشته بود اگر وسط فیلم از سینما خارج شدین این فیلم برای شما نیست ولی اگر تا آخر فیلم نشستید و اون رو دنبال کردین این فیلم برای شما ساخته شده. فکر کنم من یه چیزی بینابین بودم و در نتیجه هنوز تا حدی حساسیت‌ام نسبت به خشونت سرجاشه!‍ هانه‌که دقیقا همین فیلم رو با همان داستان در سال ۲۰۰۷ هم در آمریکا می‌سازه تا مخاطبان انگلیسی زبان رو هم از خواب غفلت بیدار کرده باشه. من دومی رو ندیدم، اما با تقریب خوبی پیشنهاد می‌کنم همون نسخه‌ی اروپایی‌ ۱۹۹۷ رو ببینید.

امروز دو تا فیلم دیگه دیدم. اولی فیلم «قتل عام» (Carnage, 2011) ساخته‌ی رومان پولانسکی و دومی که همین چند دقیقه پیش تموم شد «کلوت» (Klute, 1971) ساخته‌ی آلن پاکولا. پولانسکی که فکر نمی‌کنم احتیاجی به معرفی داشته باشه، اما برای معرفی  پاکولا فکر می‌کنم فیلم «همه‌ی مردان رئیس جمهور» که از تلویزیون ایران هم بارها پخش شده معرف خوبی باشه. قتل عام در واقع یک تئاتره که چهار بازی‌گر داره و برخلاف اسمش ظاهرا در مورد قتل عام نیست! دو تا بچه توی کوچه دعوا می‌کنن و یکی می‌زنه دندون اون یکی رو می‌شکنه. داستان در خانه‌ی والدین پسر قربانی اتفاق می‌افته، جایی که والدین سعی می‌کنن به صورت متمدانه و دوستانه مشکل رو حل کنند. اما کم‌کم ناتوانی‌ها، ریاکاری‌ها، سستی‌ها و مشکلات شخصیتی و تضادهای ارزشی‌شون رو رو می‌کنن. از اون فیلم‌هاییه که لایه‌ی داستانی ساده‌ای (face story) دارن اما متن خوب،‌ شخصیت‌پردازی عمیق و سمبولیسم چند لایه‌شون مخاطب رو کاملا جذب خودش می‌کنه.

کلوت که تقریبا یک فیلم نوآر تمام و عیار محسوب می‌شه حال هوای متفاوتی داشت. این فیلم بر می‌گرده به زمانی که من هنوز متولد نشده بودم. داستان دلهره‌آور، معمایی و رومانتیکی که در اون یک کارآگاه خصوصی (در واقع یک افسر پلیس) در جستجوی مردی که چند ماهه ناپدید شده می‌گرده و در مسیر این تحقیق با یک دختر تلفنی (call girl) که توی پرونده نقش داشته آشنا می‌شه. دخترک (با بازی جین فوندا) که شخصیتی باهوش، بدبین و ناراضی داره از هیچ‌کدوم از مرد‌هایی که باهاشون هست لذت نمی‌بره و فقط از این‌که می‌تونه اون‌ها رو توی مشت خودش داشته باشه و تمام فرایند ملاقات‌های یک ساعته رو طبق قوانین خودش پیش ببره لذت می‌بره. اما کم‌کم جذب شخصیت کارآگاه می‌شه و خصوصیت‌هایی رو در خودش کشف می‌کنه که تا اون روز باهاشون بی‌گانه بوده. در سطح سمبولیک فیلم دو تم اصلی رو دنبال می‌کنه: قهرمان زن که در دنیای تحت سلطه‌ی مردان در تلاش برای به دست آوردن هویت خودشه و ظهور جامعه‌ی نظارتی (surveillance society). تمی که در فیلم «گفتگو» (The Conversation, 1974) ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا با  تاکید بیشتری کار شده.

اما آخر هفته‌ی پیش هم چند تا فیلم خوب دیگه دیدم که سریع معرفی می‌کنم: «گلن‌گاری گلن راس» (Glengarry Glen Ross, 1992) که یک فیلم تئاتر دیگه است با فیلم‌نامه‌ی عالی که اگه حتی اندکی اهل تئاتر باشید از دیدنش لذت خواهید برد. ساخته‌ی جیمز فولی (James Foley) و نوشته‌ی دیوید مامت (David Mamet). این‌که نویسنده رو می‌گم به خاطر این‌که جدیدا متوجه شدم توی فیلم‌های خوب نویسنده نقش‌اش هموزن (و گاهی بیشتر) از نقش کارگردانه. یعنی همون‌قدر که مهمه کارهای کارگردان‌هایی که می‌شناسید رو دنبال کنید، ارزش داره کارهای نویسنده‌های درست و حسابی سینمایی رو هم دنبال کنید. مثلا من دیود مامت رو به خاطر فیلم‌نامه‌ و همین‌طور کارگردانی درخشان فیلم «خانه‌ی بازی‌ها» (House of Games) می‌شناختم. اما دنبال کردن نویسنده‌ها کار ساده‌ای نیست چون متاسفانه کمتر اسم‌شون به گوش‌مون می‌خوره و معمولا بیشتر اعتبار یه فیلم به حساب کارگردان‌اش ریخته می‌شه و بعضا ستاره‌هایی که توش بازی می‌کنن و کمتر اسم نویسنده سر زبون‌ها می‌افته که توی ذهن‌ها هم جا بیفته. افسوس.

بیشتر کارهای مهم هیچکاک رو قبلا دیدم، اما چندتا از کارهای خوبش بود که توی فهرست گذاشته بودم برای تماشا کردن. یکیشون «جنون» (Frenzy, 1972) بود که اخیرا تماشا کردم. فیلمی که برای توصیه کردنش کافیه اینو بگم که از فیلم‌های خوب هیچکاک حساب می‌شه و در نتیجه می‌تونید روی کیفیت‌اش حساب کنید. اما صحبت از هیچکاک شد و اینو هم بگم که همون هفته‌ی پیش فیلم «هیچکاک» (Hitchcock, 2012)  رو دیدم. فیلمی که بیشتر به نظر می‌رسه در مورد همسر هیچکاک باشه تا خودش (و البته عنوان فیلم هم اشاره‌ای نکرده به آلفرد بودن هیچکاک، یعنی می‌شه تصور کرد که به همسرش داره اشاره می‌کنه). در موردش با چند تا از دوست‌هام ساعت‌ها بحث کردیم. خالی از سمبلولیسم و نکته‌های جالب نبود (مثل استفاده از استخر به عنوان استعاره‌ای از بحران زناشویی خانم و آقای هیچکاک)، اما در مجموع همبستگی و هماهنگی کاملی بین اجزاء فیلم ایجاد نشده بود و این بود که فیلم به صورت کلی قوام نداشت و یه مقدار شل و ول بود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

جراتش را دارید ساسپیریا و سرخ پررنگ را ببینید؟

چند روزه که با آثار سینمایی آقای داریو آرژنتو (Dario Argento) کارگردان ایتالیایی آشنا شدم. از طریق دیدن دو تا از مهم‌ترین آثارش به نام‌های «سرخ پررنگ» (Profondo rosso, 1975) و «ساسپیریا» (Suspiria , 1977). تو ژانر وحشت کمتر سراغ دارم فیلم‌هایی که این‌طور کامل و صاحب سبک  باشند. در این فیلم‌ها رنگ‌های تند و نورپردازی اغراق شده، معماری‌های گوتیک و مهیب داخلی و خارجی، زاویه‌های غیرمتعارف دوربین، موسیقی رازآلود و شیطانی، صحنه‌های طولانی و آهسته‌ی قتل با تاکید زیاد روی جزییات ترکیب منحصر به فردی رو به وجود میارند که مخاطب رو سر جای خودش میخکوب می‌کنه. با دیدن این فیلم‌ها «تجربه‌ی سینمایی» رو عمیقا و با همه‌ی وجوهش تجربه می‌کنید. امکان توضیح دادنش رو ندارم و دلیلی هم نداره بخوام سعی کنم چنین آثار پر شاخ و برگی رو به چند جمله‌ی ساده‌ی خودم تقلیل بدم. بهترین کار اینه که خودتون فیلم‌ها رو ببینید و اگه دوست داشتین نظرتون رو در موردشون با من در میان بذارید.

suspiria-Technicolor

توضیح: واضحه که عنوان این نوشته دعوتی نیمه‌جدی به تماشای این فیلم‌هاست. این فیلم‌ها قرار نیست مثل فیلم‌های متعارف سینمای وحشت شما را وادار به جیغ زدن کنند اما به هر حال تماشا کردن‌شان کمی یا بیشتر جرات لازم دارد! از من گفتن.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

نارنجی‌پوش: عاقل‌ها بروند، مجنون‌ها بمانند

امشب فیلم نارنجی‌ پوش ساخته‌ی آقای مهرجویی را دیدم. این نوشته‌ی کوتاه حاوی ضد حال (spoiler) است، پس اگر دوست دارید فیلم را ببینید به خواندن ادامه ندهید.

 نارنجی‌پوش فیلم متوسطی است که حتی مهارت‌های آقای مهرجویی نتوانسته سفارشی بودن‌اش را پوشش دهد (ظاهرا فیلم به سفارش شهرداری تهران ساخته شده)، اما سوژه‌ی جالبی دارد و دیدن‌اش خالی از لطف نیست. صرف‌نظر از پیام اصلی فیلم که آشغال نریزیم و همه سعی کنیم روحیه‌ی رفت‌گروار داشته باشیم و از پاکیزه نگاه داشتن یا پاکیزه کردن محیط زندگی‌مان لذت ببریم، داستان فیلم به خصوص در پایان که ظاهرا همه چیز با تصمیم نهال (لیلا حاتمی) به ماندن به خوبی و خوشی تمام می‌شود متقاعد کننده نیست و کل فیلم را به یک بیانیه‌ی شعاری تقلیل می‌دهد: آشغال نریزید، مهاجرت به خارج از کشور بد است، خانواده خوب است و غیره.

اگر بخواهیم از دید مولف به فیلم نگاه کنیم، باید آثار دیگر آقای مهرجویی و طرز نگاه ایشان به مسائل اجتماعی را که در فیلم‌های دیگرشان منعکس شده در نظر داشته باشیم. از این منظر، نارنجی‌پوش را باید ساخته‌ی کارگردانی دانست که «فیلم‌های ایرانی» می‌سازد، یعنی فیلم‌هایی که مضمون اجتماعی و بومی‌ دارند که به راحتی قابل ترجمه شدن برای مخاطب خارجی نیستند. با در نظر گرفتن این مساله و این‌که آقای مهرجویی (و احیانا نویسنده‌های فیلم‌نامه‌‌هایش) به عنوان یک مولف سینمایی در بسیاری از آثار خود از سمبولیسم و استعاره‌های سینمایی برای توصیف چشم‌اندازهای وسیع‌تر اجتماعی استفاده کرده، سوالی که مطرح می‌شود این است که شخصیت‌های این فیلم چه چشم‌انداز وسیع‌تر اجتماعی‌ای را نمایندگی می‌کنند؟ یک برداشت آشکار می‌تواند این باشد:

ایران سرزمینی است که نیاز به پاکسازی دارد. همه جا را آشغال فرا گرفته است. چه در سطح فیزیکی و چه در سطح فرهنگی. باید آشغال‌ها را پاک کرد. اما پاک کردن آشغال‌ها کار هر کسی نیست و همه نمی‌توانند یا نمی‌خواهند در آشغال زندگی کنند. عقل سلیم می‌گوید (مثل نهال که ریاضی‌دان است … عجب کلیشه‌ای!) که باید از ایران رفت و به کشور آباد و خرمی (مثل نروژ) رفت. آن‌جا تمیز است و نیازی به پاکسازی نیست. می‌توان درآمد خوبی داشت و زندگی پاکیزه‌ای بنا کرد. اما همه این نظر را نمی‌پذیرند. کسانی هستند که دوست دارند بمانند. این‌ها کسانی هستند که دست کم دو خصوصیت داشته باشند: اول این‌که باید ایران را دوست داشته باشند و حوصله‌ی سر و کله زدن با آشغال‌ها را داشته باشند و از آشغال‌زدایی و نظافت‌کردن هم لذت ببرند. البته چون این‌کار (ماندن و تلاش برای تمیز کردن این همه نکبت) با عقل سلیم جور در نمی‌آید، لازم است که کمی هم پاک‌باخته و احیانا سرخوش باشند (مثل حامد (حامد بهداد) که نهال حتی وی را به نداشتن سلامتی روانی متهم کرد: او می‌خواهد این همه نکبت را پاک کند، حتما دیوانه است).

پس صرف‌نظر از این‌که آقای مهرجویی کار سفارش دهنده‌ را راه انداخته و فیلمی داستانی (و تا حدی گیرا) درباره‌ی تمیز نگاه داشتن شهر و معضل زباله و همین‌طور نزدیک‌تر کردن مخاطب با قشر زحمت‌کش رفت‌گر ساخته است، کار خودش را هم کرده و به عنوان یک مولف سینمایی با دغدغه‌های اجتماعی چند پیام را هم در فیلم گنجانیده: اگر مرد (یا زن) پاکسازی و مبارزه با کثافت هستی بمان، اگر اهلش نیستی و در ضمن دست و پا و عقل کافی هم داری از ایران برو و دست‌کم زندگی خودت را بساز. البته با تصمیم نهال برای ماندن در ایران، یک پیام اخلاقی دیگر هم به فیلم اضافه می‌شود: حفظ همبستگی ملی مهم است.

در جمع: فیلمی با سوژه‌ی خوب، داستان متوسط، ساخت متوسط و پایانی ضعیف.

نکته ۱: به نظر من اگر فیلم در آن نقطه‌ای که حامد پسرش (شهاب) را همراه با نهال راهی سفر کیش می‌کند تمام می‌شد به مراتب بهتر از کار در می‌آمد. وقتی شب قبل از سفر حامد چمدان شهاب را می‌بست لحظه‌ای مکث کرد و بعد عروسک کوچکی را که ظاهرا مورد علاقه‌ی شهاب بود را نیز در چمدان گذاشت. برداشت من از نظر سینمایی این بود که حامد اگر چه در کل کل بین خود و نهال (از نظر عرفی و قانونی) پیروز شده بود، اما ته دلش مطمئن نبود که رفتن شهاب همراه با نهال به سود شهاب نخواهد بود. در واقع انگار او پذیرفته بود که این انتخاب را به نهال بدهد که همراه با شهاب به نروژ برود یا بازگردد و هر دوی این گزینه‌ها را آگاهانه پذیرفته بود. در این صورت اگر فیلم این‌طور تمام می‌شد پایان به مراتب بهتری می‌داشت.

نکته ۲: این را هم باید اضافه کنم که پایان ضعیف فیلم، شاید با در نظر گرفتن مخاطب هدف (که احتمالا اقشار محروم‌تر جامعه هستند) این فیلم بیشتر معنا پیدا کند. شاید آقای مهرجویی (یا سفارش دهنده) صلاح ندانسته است که فیلم به صورتی مبهم که القاگر تلخی انتخاب است تمام شود.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

توی سینما بازی‌گر درجه سوم، توی چشم‌های ما سوپرمن

فیلمی ساخته شده که من هنوز آن را ندیده‌ام اما از شواهد و قرائن می‌توانم حدس بزنم فیلمی با رویکرد پروپاگاندا آن هم از نوع درجه سوم و نازل آن است. به خودم می‌گویم: این هم یک جفنگ دیگر که ساخته می‌شود و سرمایه‌ای که هدر می‌رود. شاید هم اگر فرصت کنم تماشایش بکنم آن‌هم برای این‌که ببینم «چه خبره» و نه به خاطر این‌که انتظار لذت یا بهره‌ دیگری داشته باشم. پس به همین سادگی از کنار این فیلم می‌گذرم. به همان سادگی که از کنار هر اثر ضعیف دیگری می‌گذرم و در حد اعتنایش نمی‌یابم.

اما چیزی که از آن نمی‌توانم به سادگی بگذرم برخوردی است که بعضی از دوستان متعلق به «کالت سبز» با بعضی از بازیگران این فیلم می‌کنند. برخوردهایی تند و بعضا حاوی کلمات توهین‌آمیز و حتی رکیک که خطاب به یکی از بازیگران جوان این فیلم گفته می‌شود. او دیگر نه یک بازیگر سینما،‌ که یک موجود مردم‌فروش، خیانت‌کار و طرد شده است {مثلا +، +، +}

تا دلتان بخواهد در این دنیا فیلم چرند ساخته می‌شود. همین‌طور تا دلتان بخواهد سیستم‌های حقیقی و حقوقی برای پروپاگاندا و تبلیغات پول خرج می‌کنند. غم‌انگیز است، بله، اما موضوعی فردی نیست بلکه یک بحث سیستمی است که راه حل یک شبه هم ندارد. چیزی که بیشتر مرا آزار می‌دهد نگاه خرده‌فرهنگی است که در آن از ستاره‌ها و شخصیت‌های معروف یا مشهور «انتظارهای ویژه» می‌رود. فوتبالیست باید الگوی اخلاق باشد، سیاست‌مدار باید اسطوره شرافت باشد، بازی‌گر سینما باید کنش‌گر سیاسی و قهرمان ملی باشد. شوخی نکنید لطفا!

یک بازیگر درجه اول یا دوم یا سوم سینما (حدس شخصی من این آخری است ولی ربطی به موضوع ندارد) که کارش بازی‌گری است (یعنی پول می‌گیرد که جلوی دوربین ظاهرا شود) و هیچ دلیلی هم ندارد و التزامی هم به جایی نداده که آدم متفکری باشد، سیاست‌مدار یا سیاست‌فهم باشد، قهرمان باشد،‌ سوپرمن باشد، شرافت ملی داشته باشد، و غیره آمده و مقداری پول گرفته و توی یک فیلم درجه سوم بازی کرده. چرا باید این موضوع برای من و شما اهمیت داشته باشد؟ جز آن است که ما توی خرده فرهنگ قهرمان‌ساز سوپرمن پرورمان انتظار داریم هر کس که توی ویترین جامعه قرار گرفت و سلبریتی شد خصوصیت‌های برتر و ویژه‌ای از خودش نشان دهد که او را فراتر از خواننده، ورزشکار، بازی‌گر و سیاست‌مدار بکند؟

جز آن است که ما نمی‌توانیم سیاست‌مدار را سیاست‌مدار، ورزشکار را ورزشکار، بازیگر سینما را بازیگر سینما بینیم؟
جز آن است که ما عادت کرده‌ایم سیاست‌مدار را قهرمان، ورزشکار را پهلوان و بازیگر سینما را متفکر ببینیم و هر وقت این الگوی ما شکسته شود، به زمین زمان فحش می‌دهیم؟!

شوخی نکنید لطفا!


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مستند روز: تحریم‌های عراق در دههٔ ۱۹۹۰ چه بر سر مردم این کشور آورد؟

از ایرانیان خیانت‌کار و آدم‌فروشی که در حال تبلیغات به سود تحریم، تحدید و تهدید ایران هستند که بگذریم، عده‌ای از دوستان ساده‌دل یا کم‌اطلاع هم هستند که تحت تاثیر شرایط نابسامان داخلی ایران ممکن است تحت تاثیر این تبلیغات مسموم قرار بگیرند. فیلم مستند زیر ساختهٔ جان پیلجر به بحرانی که تحریم‌های عراق در دههء ۱۹۹۰ برای مردم و به خصوص کودکان عراقی ایجاد کرد می‌پردازد. توجه کنید فیلم قبل از جنگ عراق که در ۲۰۰۳ شروع شد ساخته شده و به عوارض هولناک تحریم‌های اقتصادی می‌پردازد.

بعضی از این دوستان طوری از تحریم های اقتصادی ایران صحبت می‌کنند که انگار یک موضوع کوچک و بی‌اهمیت است و قرار است وضعیت بهتری را برای ایرانیان ایجاد کند. اگر به اندازهٔ سرسوزنی عقل و شرف داشته باشیم با دیدن این فیلم باید به خود بیاییم و تمام قد با تحریم و تحدید و تهدید ایران مخالفت کنیم. اجازه ندهیم تبلیغات مستقیم و غیرمستقیم رسانه‌های ضدایرانی و آدم‌فروش‌ها و مزدوران ایرانی یا ایرانی‌نما ما را تحت تاثیر قرار بدهند.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

خروج از مغازهٔ کادوفروشی

تا همین اخیرا اطلاعات من از هنر خیابانی (street art) به گرافیتی‌های روی دیوارها و کرکرهٔ مغازه‌ها محدود می‌شد. تا وقتی که با بنکسی (Banksy) آشنا شدم. بنسکی یه هنرمند انگلیسیه که به خاطر آثاری که روی دیوارها و اماکن عمومی خلق می‌کنه شهرت جهانی پیدا کرده. کارهای بنکسی نمونه‌های شاخصی از قدرت تاثیرگذاری هنر خیابانی (و زیرزمینی) هستن. خیلی از کارهاشو توی لندن و شهرهای بزرگ دیگه می‌کشه، مثل این گرافیتی مشهور که دو پلیس رو در حال بوسیدن نشون می‌ده:

کارهای بنکسی رو توی جاهای حساس‌تری هم می‌شه دید. مثلا این طرح که روی طرف فلسطینی دیوار آپارتاید بین کرانهٔ باختری رود اردن و اسرائیل کشیده رو ببینید:

بنکسی به خوبی هویت اصلی خودش رو از عموم مردم پنهان نگه داشته و به هیچ عنوان نگاه ضداقتدارگراشو (antiauthoritarian) توی آثارش پنهان نمی‌کنه. او استاد پنهان‌کاریه و به نمایش‌های عجیب علاقه داره. مثلا توی نمایشگاه‌هایی که برگزار می‌کنه موش، خوک یا فیل‌ زنده رها می‌کنه یا مخفیانه توی موزه‌های بزرگ لندن و نیویورک کارهای خودشو میون آثار هنری رسمی و مشهور نصب می‌کنه که گاهی تا ساعت‌ها از چشم مسئولان پنهان می‌مونه.

اما علت اصلی نوشتن این پست معرفی بنکسی نبود و در واقع می‌خواستم فیلمی رو که تازه دیدم بهتون معرفی کنم: اگه می‌خواین با هنر خیابانی آشنا بشین و پشت صحنهٔ فعالیت خیلی از هنرمندای خیابانی مشهور جهان مثل خود بنکسی یا Invader رو ببینید فیلم مستند «خروج از مغازهٔ کادوفروشی» (Exit Through the Gift Shop) به کارگردانی خود بنکسی رو توصیه می‌کنم.

لینک مشاهده فیلم


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

وعدهٔ دیدار در انتهای جهان

چه فیلمی. چه فیلمی.

مجسمه‌های بلورین زیر اقیانوس و غارهای یخی و نوترینوها و صدای جیغ سازهای الکترونیک که بعد می‌فهمی صدای فوک‌های دریایی است و تاریکی و دهانهٔ‌ آتشفشان و پنگوئنی که سر به کوه می‌گذارد و آدم‌هایی که از دریا گذاشته‌اند برای رسیدن به رویاهایشان. فیلمی دربارهٔ زبان‌شناسان در سرزمین بی‌زبان، دانشمندانی که زیر سقفی از یخ غواصی می‌کنند و آدم‌هایی که دیوانهٔ ماجراجویی و سفر هستند و در انتهای جهان همدیگر را پیدا کرده‌اند.

فیلم «ملاقات در انتهای جهان» (Encounters at the End of the World) ساخته‌ٔ ورنر هرتزوگ با پرواز به قطب جنوب آغاز می‌شود در حالی که راوی (هرتزوگ) هشدار می‌دهد اگر چه برای ساخت فیلم از او دعوت شده اما قرار نیست فیلمی دربارهٔ پنگوئن‌های مامانی بسازد. انصافا هم وعده‌اش را عملی کرد و حدود دو ساعت مست و محسورم کرد طوری که بارها دهانم بی‌اختیار به حیرت و تحسین باز شد.

هرتزوگ از همان ابتدای فیلم و ورود به شهرک (سایت) نازیبای مک‌موردو (McMurdo) مسیر خود را از مستندهای مرسوم جدا می‌کند. به تدریج که او (و ما) با محیط و آدم‌هایش مانوس‌تر می‌شود به سراغ دانشمندی می‌رود که از راه رفتن بر فراز B-15 که نام بخشی جدا شده از قطب جنوب است سخن می‌گوید. B-15 یک کوه یخی بزرگ است که:

… نه تنها از تایتانیک بلکه از کشوری که تایتانیک را ساخت هم بزرگ‌تر است و از قطب جنوب جدا شده و همان‌طور که به سمت شمال می‌رود فریاد می‌کشد و من همان‌طور که روی آن ایستاده‌ام صدای حرکتش را به سمت شمال از طریق پاهایم می‌شنوم. این رویای من است…. 50 متر آن از آب بیرون است و بیش از 300 متر آن زیر آب. مقدار آبی که در خود دارد به اندازهٔ 75 سال جریان رود نیل کافی است. من این کوه‌های یخی را مطالعه می‌کنم… این‌قدر بزرگند که آدم نوعا می‌ترسد.

دوربین هرتزوگ همه جا می‌رود. روی آب، زیر آب، روی کوه، توی کوه، روی برف، زیر برف، نطقهٔ صفر قطب جنوب چه روی زمین و چه زیرزمین یخ زدهٔ آن که دمایش هنگام فیلم‌برداری منهای هفتاد درجه سانتی‌گراد است. هرتزوگ اعتقادی به فیلم‌برداری از راه دور و استفاده از تصاویر دست دوم و سوم ندارد (مگر برای قسمت‌هایی محدود که می‌خواهد روایتش را تکمیل کند). برای تولید تصاویر دست اول، او با ساکنان قطب دوست می‌شود و با آن‌ها زندگی می‌کند. در نتیجه مثلا او می‌تواند دوربینش را همراه با زیست‌شناسانی که سوراخی کوچک در میان دریای یخ زده ایجاد کرده‌اند به زیر آب ببرد و صحنه‌هایی باورنکردنی از زیبایی طبیعت و حیات آن‌جا را ثبت کند. راوی توضیح می‌دهد که غواص‌ها که لباس می‌پوشند با هم حرف نمی‌زنند و به کشیشانی می‌مانند که خود را برای عبادت آماده می‌کنند. و در آغوش گرفتن این حس سکوت و تاریکی و زیبایی خیره‌کننده و خطر گم‌کردن راه بازگشت که غواص‌ها زیر آب دارند و با صدای فوک‌ها که به جیغ‌های الکترونیک سازهای مدرن می‌مانند همراه شده است، تجربه‌ای منحصر به فرد است. اگر فیلم را می‌خواهید ببینید آن‌را در سکوت و با سیستم صوتی خوب ببینید تا متوجه شوید چه می‌گویم.

جای دیگر فیلم آتشفشانی را نشان می‌دهد که یکی از سه آتشفشان‌ در جهان است که ماگمای باز در دهانهٔ خود دارند و در نتیجه از لحاظ مطالعات زمین‌شناختی جالب هستد. به خاطر عدم ثبات سیاسی کشورهای دو آتشفشان دیگر که در آفریقا هستند، مناسبت‌ترین محل جهان برای مطالعهٔ این آتش‌فشان در قطب جنوب است. هرتزوگ دانشمندانی را نشان می‌دهد که به قصد مطالعهٔ آتش‌فشان با طناب از دهانهٔ آن پایین می‌روند در حالی که دریاچهٔ ماگما که هر لحظه ممکن است بترکد و به بالا بپاشد زیر پاهایشان قرار دارد. یکی از آن‌ها توضیح می‌دهد که اگر دیدی ماگماها ترکیدند به آن‌ پشت نکن، بلکه با چشم‌های باز مسیر حرکت تکه‌های ماگما را ببین و اگر دیدی به سمت تو می‌آید جا خالی بده. فقط تصور کنید که ماگماها ترکیده باشند و تکه‌های گذازه به سوی شما بیاید و شما همان‌طور که خونسرد ایستاده‌اید مسیر سقوط آن‌ها را دنبال کنید. این‌جا دقیقا جایی است که «عقل عافیت‌اندیش» متوقف می‌شود و فقط عشق و ایمان باقی می‌ماند. کدام «عقل» می‌تواند یک دانشمند را وادار کند که جانش را به خطر بیاندازد و وارد دهانهٔ‌ یک آتش‌فشان فعال شود و کدام «استدلال» می‌تواند او را از پذیرفتن چنین خطری دور کند؟

در جای دیگر، وقتی که زیست‌شناسان از میان نمونه‌هایی که نتیجهٔ آخرین غوص‌شان بوده سه گونهٔ جدید چندسلولی را کشف می‌کنند هرتزوگ صادقانه می‌پرسد «آیا این یک لحظهٔ مهم تاریخی است؟» و این را با یک طنز ملایمی که در سراسر فیلم استادانه به کار گرفته شده می‌گوید. دانشمند کمی فکر می‌کند و با تردید پاسخ می‌دهد «احتمالا بله. هرگاه به دایرهٔ دانش بشر چیزی افزوده شود، یک لحظهٔ مهم تاریخی است». هرتزوک به شکل متقاعد کننده‌ای به ما نشان می‌دهد که ما آدم‌ها در این نقطه از زمین (انتها) به دنبال نشانه‌هایی می‌گردیم که آغاز جهان را توضیح دهد (مثل آن فیزیک‌دان‌هایی که در جستجوی ثبت جریان نوترینو از طریق نمونه‌گیری از استراتوسفر بودند) و یا به دنبال نشانه‌هایی هستیم که آغاز حیات بر زمین را بفهمیم. انگار این دانشمندان به آمدن به انتهای کرهٔ زمین راضی نیستند و می‌خواهند به انتها (ابتدا؟)ی زمان حیات و کیهان نیز سفر کنند.

چند مثال از قسمت‌های به یاد ماندنی فیلم:

در جایی زیست‌شناسی که موجودات تک‌سلولی اقیانوس را مطالعه می‌کند توضیح می‌دهد که یکی از این تک‌سلولی‌ها چنان در جذب مواد اطراف و ساختن پوستهٔ محافظی برای خود استاد است که خصوصیت‌های او تقریبا «با هر تعریفی که از هوش داریم هماهنگی دارد».

در جای دیگر، یکی از این دانشمند-مسافر-ماجراجو-دیوانه‌های مستقر در آن‌جا که رانندهٔ یک اتوبوس غول‌پیکر است از یک فیلسوف نقل قول می‌کند که «جهان از طریق چشم‌های ما آدم‌ها، زیبایی‌ها و پیچیدگی‌های خودش را مشاهده می‌کند».

در صحنه‌ای مسحور کننده، هرتزوک پنگوئن تنهایی را نشان می‌دهد که به دریا پشت کرده و به سوی سرزمین اصلی قطب در حرکت است. او با داشتن 5000 کیلومتر پیش روی خود به سمت مرگ محتومی می‌رود و دانشمندان توضیحی برای این رفتار استثنایی انگشت‌شماری از پنگوئن‌ها ندارند. آیا پنگوئن‌ها هم مانند آدم‌ها گاهی دیوانه می‌شوند و سر به کوه و بیابان می‌گذارند؟

فیلم خیلی بیشتر از این‌هاست و فکر می‌کنم توصیف کردن ابعاد شاعرانه و در عین حال فلسفی آن با کلمات ممکن نیست. در کنار همهٔ آثار ورنر هرتزگ (که تا آن‌جا که من دیده‌ام همه تجربهٔ منحصر به فردی را برای بیننده ایجاد می‌کنند) دیدن فیلم مستند «ملاقات در انتهای جهان» را اکیدا توصیه می‌کنم.

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

من خشم خداوند هستم

در حال دوره کردن آثار ورنر هرتزوگ هستم. بیشتر فیلم‌های بلندش را چند بار دیده‌ام، اما چون مربوط به سال‌ها پیش می‌شده تصمیم گرفتم دوباره ببینم.

دربارهٔ «آگیره،‌ خشم خداوند» زیاد گفته شده و من قصد ندارم حرف‌هایی را که دیگران بهتر از من گفته‌اند تکرار کنم. اما نکتهٔ جالب تاثیر متفاوتی بود که از دیدن فیلم گرفتم. دست کم دو علت مهم برای این تاثیر متفاوت متصور می‌شوم. اول این‌که «من» در طول این سال‌ها (فکر می‌کنم آخرین باری که آگیره را دیدم حدود ۸ سال پیش بود) عوض شده‌ام و نگاهم نسبت به جهان و فیلم تغییر کرده است. دوم این‌که این‌بار فیلم را با پردهٔ بزرگ دیدم که باعث می‌شود جزییات بیشتری از فیلم مشخص شود. جزییاتی که کارگردان و بازیگر نقش آگیره (کلاوس کینسکی) به دقت پرداخت کرده‌اند.

آگیره به عنوان یک انسان جاه‌طلب، بی‌رحم و متوهم در جستجوی فتح سرزمین‌های بزرگ ناشناخته است و در این مسیر هر آن‌چه دارد فدا می‌کند و تا آخرین لحظه نیز در هذیان خود غوطه‌ور است. طبیعت، درخت‌ها، رودخانه و حتی بومی‌ها و افرادش فقط «وسیله‌هایی» هستند برای رسیدن به هدفی نارسیدنی و وهم‌آلود. نگاه سرد و بی‌روحش، در کنار جاه‌طلبی و توهم‌اش او را به موجودی ترسناک تبدیل کرده است. او علی‌رغم قدرتش هرگز به محیط اطراف مسلط نیست؛ رودخانه و طبیعت وحشی پیوسته از او قربانی می‌گیرند و بومیان ناپیدا از پشت درختان جنگل تیرهای زهرآگین به سوی او و افرادش پرتاب می‌کنند اما او می‌اندیشد که «خداوند زمین» است و می‌تواند این همه را به زیر یوغ خود در آورد. او موجودی است که با تمام قدرت و توان مادی و معنوی‌اش به سوی رویایی پوچ (نیستی) حرکت می‌کند.

آگیره فقط نمایندهٔ انسان اسپانیایی استعمارگر قرن شانزدهم نیست؛ بلکه نمایندهٔ انسان جاه‌طلب، مغرور و متوهم امروزی نیز هست: انسانی که در زلزله‌خیزترین منطقه‌ٔ زمین بیش از ۵۰ نیروگاه هسته‌ای می‌سازد؛ انسانی که به خاطر رسیدن به هدفش حاضر است دنیا را به جنگ بکشد؛ انسان مصرف‌گرایی که تولید بیشتر را تنها راه رسیدن به «هدف» می‌داند و مغرورانه می‌اندیشد که می‌تواند زیست‌کره را مهار کند اما «هیچ زمین سفتی که بتواند وزنش را تحمل کند نمی‌یابد».

آگیره، خشم خداوند، تنها گونه‌ای در کرهٔ‌ زمین است که این توانایی را دارد تا برای رسیدن به رویاهایش، بی‌رحمانه خود و اطرافیانش را از هستی ساقط کند.

* عنوان این پست نقل قول از آگیره است که می‌گوید‌: «من خشم خداوند هستم»

.


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

مردی که راهش را گم نکرده بود

داستان اون مرد شهری رو که داشته تو دهات می‌چرخیده شنیدی؟ به یه روستایی می‌رسه و می‌پرسه:

– آقا… می‌شه بگی چطور می‌تونم برگردم شهر؟

– نمی‌دونم.

– پست‌خونه چی؟ می‌دونی کدوم وره؟

– بلد نیستم.

– ایستگاه قطارو چطور؟ بلدی؟

– نه والله، اونم بلد نیستم.

– ای بابا… تو که هیچی نمی‌دونی!

– نه، اما من راهم رو گم نکردم.

.
.

* برگرفته از فیلم‌نامه‌ی فیلم «ناجورها» (The Misfits).


با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

درباره‌ی الی، دختری که دوبار قربانی شد

اگر فیلم «درباره‌ی الی» ساخته‌ی ‌آقای اصغر فرهادی را هنوز ندیده‌اید حواستان باشد که این نوشته حاوی ضدحال (spoiler) است. بنابراین پیشنهاد می‌کنم اول فیلم را ببینید بعد این نوشته را بخوانید.

این یک نقد منسجم و کامل نیست. چند نکته‌ی پراکنده است که می‌نویسم.

  • فیلم با مسافرت تفریحی و پرسر و صدای گروهی مرد و زن و کودک به یک ویلا در شمال آغاز می‌شود. در بین این جمع یک مرد مجرد (احمد) و یک زن مجرد (الی) هم هستند که قرار است در طول سفر با هم آشنا شوند. حدود یک ساعت اول فیلم، صرف معرفی گروهی شخصیت‌ها می‌شود و این‌کار با تاکید روی سرخوشی جمعی که گاه به هزل‌گویی می‌رسد انجام می‌شود. ما متقاعد می‌شویم که این یک جمع خوش است که در این چند روز تعطیلی به کل از جهان اطراف بریده است. کارگردان (آقای اصغر فرهادی) این شخصیت‌پردازی جمعی را به خوبی انجام داده است و به همین دلیل، نیمه‌ی دوم فیلم یعنی بعد از حادثه‌ی الی بسیار پرتعلیق و پراضطراب می‌شود.
  • بازی‌ هنرپیشه‌ها روی هم رفته خوب و طبیعی است. همین‌طور متن دیالوگ‌ها و فضای معرفی شده در فیلم همه باورکردنی و طبیعی هستند. نکته‌ای که متاسفانه در فیلم‌های ایرانی به ندرت رعایت می‌شود. خانم گلشیفته‌ی فراهانی (سپیده) فوق‌العاده است، ترانه‌ی علی‌دوستی (الی) نه چندان خوب. از کودکان بازی خوبی گرفته شده است. در مجموع بازیگری‌ها خوب هستند.
  • در نبود موسیقی،‌کارگردان استفاده‌ی مطلوبی از صدای زمینه و همین‌طور دیالوگ کرده است. مثلا صدای دریا که گاه حتی وقت‌هایی که دوربین نمایی دیگر را نشان می‌دهد چنان بلند و واضح به گوش می‌رسد که هول و اضطرابی پنهان در دل ببینده ایجاد می‌کند. انگار می‌خواهد بگوید، دریا این‌جاست، همین نزدیکی‌ها، فراموش نکنید… دریا بزرگ است و وحشی و خطرناک … و وقتی در همان ابتدای فیلم کودک‌ها به سمت دریا می‌دوند، صدای دریا چنان گوش‌ها را پر می‌کند که هیچ دیالوگی به گوش نمی‌رسد. بیننده به خود می‌گوید، وای این‌جا آبستن یک فاجعه است و توی دلش خالی می‌شود.
  • فیلم‌برداری با انرژی آقای حسین جعفریان و تدوین بسیار پویای خانم هایده صفی‌یاری یکدیگر را به خوبی تکمیل می‌کنند. به عنوان مثال در صحنه‌هایی که سپیده و احمد در دریا در جستجوی الی غرق شده هستند، دوربین نمای نزدیک و بسیار بسته‌ای از دریا و موج‌هایش را نشان می‌دهد، مدام به زیر آب می‌رود و روی آب می‌آید، روی صورت شناگر کات می‌شود و دوباره همان صحنه‌ی ناامید کننده‌ی نمای نزدیک و بسته از دریا. ما همراه با شناگر خسته می‌شویم، نفس‌نفس می‌زنیم، هایپرترمیا می‌گیریم و دندان‌هایمان می‌لرزد، ناامید می‌شویم. الی غرق شده، ما نمی‌توانیم او را پیدا کنیم.
  • فیلم‌نامه‌ی فیلم (آقای اصغر فرهادی) حرفه‌ای و بسیار خوب نوشته شده است. فیلم داستان کاملا خطی و ساده‌ای دارد، اما داستان‌پردازی بسیار خوب انجام می‌شود. شروع فیلم ساده است، بسط فیلم ساده است،‌‍ پایان فیلم ساده است. اما در مجموع روایت فیلم گیرا و پر از تعلیق ست.
  • خیره‌کننده‌ترین،‌ زیباترین و استادانه‌ترین قسمت فیلم، سکانس هوا کردن بادبادک توسط الی است. این صحنه چنان قوی و عالی است که به راحتی با قوی‌ترین صحنه‌های سینمایی تاریخ جهان رقابت می‌کند. الی بادبادک را به دست می‌گیرد و شروع به دویدن می‌کند. همان‌طور که می‌دود می‌خندد و به آسمان (بادبادک) نگاه می‌کند اما دوربین صورت او را دنبال می‌کند و نه هیچ چیز دیگری را. الی می‌دود، می‌دود، می‌دود، دوربین صورتش را نشان می‌دهد،‌ نما پیوسته است و فقط صورت الی و شادی خلسه‌وار و معصومانه‌ی او نشان داده می‌شود، انگار الی دارد از چیزی دور می‌شود… این حس در بیننده القا می‌شود که پس کودکان چه شدند؟ الی فراموششان کرد؟ الی چرا حواسش به محیط اطراف نیست؟ الی همه‌ی حواسش به بادبادک است، از محیط اطراف بریده است. از دنیا بریده است… بادبادک هوا شده است. دوربین کات می‌کند و بادبادک را آرام در آسمان آبی نشان می‌دهد. دوربین دیگر هرگز صورت الی را نشان نخواهد داد. الی از این دنیا رفته است.
    یک سکانس بی‌نظیر و شگفت‌انگیز. سینمای ایران سال‌ها بود این‌طور نفسم را در سینه حبس نکرده بود. آفرین به آقای اصفر فرهادی. آفرین. آفرین.
  • اگر چه داستان فیلم از نظر روایی به صورت خطی ادامه دارد، اما زمینه‌ی معنایی داستان بعد از حادثه‌ی الی چرخشی اساسی می‌کند. اگر تا پیش از حادثه، تاکید روی شخصیت‌پردازی گروهی بود، بعد از حادثه تاکید روی شخصیت‌پردازی موقعیت همراه با پرداخت‌های روان‌شناسیک می‌شود. آدم‌ها تحت فشار عصبی هستند، از پذیرفتن فاجعه شوکه شده‌اند و نمی‌توانند آن‌را بپذیرند. خودشان را سرزنش می‌کنند و یکدیگر را سرزنش می‌کنند و روش‌های دفاعی مذبوحانه‌ای در پیش می‌گیرند. مادری که الی به خاطر نجات کودک‌اش به دریا رفته بود دلش می‌خواهد ثابت کند که الی دختر بدی بوده. انگار اگر الی بد بوده باشد، گناه او به عنوان مادر کودکی که الی به خاطرش قربانی شده کم می‌شود. سپیده می‌خواهد آبروی الی را در حضور نامزدش حفظ کند، اما اگر چنین کند، خودش قربانی خواهد بود. چرا که او بود که در حالی که می‌دانست الی نامزد دارد برای آوردنش اصرار کرده بود.
    این قسمت‌های فیلم استادانه ساخته شده است. موقعیت بحرانی آدم‌ها باورکردنی است. لباس‌ها باورکردنی هستند، نگاه‌ها،‌ پرخاش‌ها، هیجانات،‌ گریه‌ها عادی هستند. عادی یعنی واقعی، یعنی کارستان!
  • در نیمه‌ی دوم فیلم، گروه متلاشی می‌شود و تضادهای درونی آدم‌ها عریان می‌شود. بعد که گروه اندکی خودش را پیدا می‌کند، تصمیم می‌گیرد شخص دیگری را قربانی کند و فیلم که به صورت یک فیلم داستانی ساده آغاز شده بود به یک تراژدی سیاه تبدیل می‌شود.
  • سپیده که نماد روشن‌گری و انسانیت گروه بود، الی را قربانی می‌کند (با دروغ گفتن شرافت و آبروی الی را نابود می‌کند، یعنی انگار دوباره او را می‌کشد). او با دروغی که می‌گوید، نه تنها الی از دست رفته را مجددا قربانی می‌کند که نامزد الی را نیز در هم می‌شکند. گروه برای زنده ماندن، بیگناهان را قربانی می‌کند.
  • اگر مرگ الی یک حادثه‌ی تاسف‌بار بود، قربانی کردن او توسط گروه یک حرکت آگاهانه و عمدی بود و سیاهی فیلم‌نامه در این‌جاست. گروه (به نمایندگی سپیده) با دروغ گفتن درباره‌ی الی (نگفتن این واقعیت که او نخواسته بود به این سفر بیاید چون نامزد داشت) مرتکب قتل عمد می‌شود. گروه با قتل الی دیگر معصوم نیست و زوال اخلاقی‌ای که تا قبل به صورت تضادهایی پراکنده خودش را نشان داده بود، عریان و پیروز می‌شود. ناگهان الی به نماد همان چیزی تبدیل می‌شود که گروه از دست داده است: «معصومیت».
    به این ترتیب ما‌ که تا این لحظه از فیلم با همین گروه همذات پنداری کرده‌ایم، با آن‌ها دست به جنایت می‌زنیم چرا که حاضر شده‌ایم برای عبور از فاجعه، دیگری را قربانی کنیم. ما همراه با آدم‌های گروه، زوال اخلاقی خودمان را شاهد هستیم. ما همراه با سپیده از دست رفتن معصومیت‌مان را به سوگ می‌نشینیم.

درباره‌ی الی یک فیلم عالی است.


بامدادی نجواها یک‌عکاس [silent-clicks]
استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است.

فیلم‌های ورنر هرتزوگ را در یوتیوب به صورت کامل تماشا کنید

برای دوستانی که خط اینترنت پرسرعت دارند. هشت تا از فیلم‌های ورنر هرتزوگ (Werner Herzog) کارگردان مورد علاقه‌ی من (و شما؟) در سینمای آلمان به صورت کامل و با کیفیت خوب قابل دیدن در یوتیوب هستند.

فیلم‌های هرتزوگ عموما عالی هستند، اما آن‌هایی را که خودم شخصا دیده‌ام تضمین می‌کنم. این‌هم لینک‌هایشان:

فیلم‌ها در کانال یک شرکت توزیع‌کننده‌ی ویدئویی قرار داده شده‌ که یکی از شرکت‌های حمایت کننده‌ی حرکت یوتیوب برای پخش رایگان فیلم‌های سینمایی است. کانال این شرکت در یوتیوب را دنبال کنید تا فیلم‌های سینمایی دیگر را هم که به تدریج اضافه می‌شوند داشته باشید.

بجنبید تا نظر صاحبانش عوض نشده!

وقتی همه خواب بودیم؛ سینما را کشتند

امشب فیلم «وقتی همه خواب بودیم» ساخته‌ی بهرام بیضایی را دیدم. فیلمی که سینمای امروز ایران را سینمایی سوخته توصیف می‌کند که در آن رجاله‌ها و لکاته‌ها و متجاوزان عرصه را بر سینماگران واقعی تنگ کرده‌اند. شاید دور از حقیقت نباشد، اما فیلم انگار کمی تندروی می‌کند.

این نوشته یک نقد منسجم و یک‌پارچه نیست. نکته‌هایی است که بعد از دیدن فیلم به نظرم رسیده و فهرست‌وار اشاره می‌کنم. در ضمن اگر فیلم را ندیده‌اید این نوشته حاوی ضدحال (spoiler) است.

  • فیلم‌نامه‌ی فیلم و اصولا شیوه‌ی پرداخت آن طوری است که اجازه‌ی هرگونه انتقاد منصفانه را از من بیننده می‌گیرد. چطور می‌توانم به خودم اجازه دهم از فیلمی انتقاد کنم که می‌دانم تحت شرایط «هنرخفه‌کنی» که گوشه‌ای از آن را خود فیلم توصیف می‌کند ساخته شده است؟ آیا می‌شود تصور کرد کارگردانی که تحت شرایطی که در همین فیلم توصیف شده کار سینمایی می‌کند، بتواند فیلم عالی بسازد؟
  • اگر با معیارهای جهانی به فیلم نگاه ‌کنم، «وقتی همه خواب بودیم» فیلم درخشانی نیست. اما این همه‌ی ماجرای این فیلم نیست. «وقتی همه خواب بودیم» یک فیلم بین‌المللی نیست. در واقع کاملا برعکس، این فیلم خیلی ایرانی و خیلی معاصر است. این را نه به عنوان توجیهی برای ضعف فیلم، بلکه به این معنا می‌گویم که تار و پود داستانی فیلم آن‌‌چنان با معیارها و پارامترهای محدودکننده‌ی موجود در اکوسیستم فرهنگی-اقتصادی سینمای امروز ایران پیوسته است که ارزش‌گذاری آن بدون در نظر گرفتن این معیارها غیرمنصفانه است.
  • نماهای داخلی عموما خوب (بعضا عالی) هستند، چه از نظر فرم حرکتی بازی‌گرها، صحنه‌پردازی، فضاسازی و نور و … اما نماهای بیرونی چندان چنگی به دل نمی‌زنند و به خصوص صحنه‌های تعقیب و گریز به نظرم خیلی ضعیف کار شده‌اند.
  • فیلم هم به خاطر داستانش و هم به خاطر پیامی که بی‌پرده واگو می‌کند بسیار دینامیک است و کارگردان به خوبی توانسته ریتم روایتی فیلم را با موسیقی و متن آن هماهنگ کند. متن که تند می‌شود، همزمان با آن ریتم تدوین و موسیقی اوج می‌گیرد. بر عکس، متن که آرام می‌شود، ریتم فیلم با وسواس و دقت کامل آهسته می‌شود و همراهی می‌کند. همین‌طور روال روایی فیلم حتی برای چند لحظه‌ی کوتاه قطع نمی‌شود و فیلم سکانس مرده ندارد. امتیازی مهم برای فیلمی که چنین فیلم‌نامه‌ی غیرخطی و پیچیده‌ای دارد.
  • چشم‌هایم را می‌بندم که صحنه‌هایی زیبا یا خیره کننده از فیلم را به خاطر بیاورم. صحنه‌هایی که واقعا سینمایی باشند. مثلا استعاره‌های تصویری یا صحنه‌هایی که حس زیبایی‌شناسیک‌ام را تحریک کرده باشد. فیلم اگر چه در این زمینه شاخص نیست، اما خالی از صحنه‌های از نظر بصری زیبا و یا حاوی استعاره‌های سینمایی نیست. مثلا: جایی مرد که داخل اتاق محبوس است می‌گوید وقتی محبوس است نمی‌تواند بخوابد. زن می‌گوید به این فکر کن که [دوربین تخت‌خواب خالی را نشان می‌دهد و به سمت پنجره می‌رود] تو به من تعهدی داری و باید آن را انجام دهی. یا در موردی دیگر: زن در مقابل سینمای سوخته و در حضور انبوه جمعیت مردم و پلیس کشته می‌شود؛ استعاره‌ای از مرگ کاملا قانونی و غیرمحرمانه‌ی سینمای ایران. یا توازی بین تصویر معنایی بازیگرها/کارگردان که مورد تجاوز سرمایه‌دارهای ضدفرهنگ قرار گرفته‌اند و ترنج، زنی که مجبور شده بود تنش را در معرض کام‌جویی متجاوزان قرار دهد و به همین خاطر نیز قربانی شده بود. این تجانس مفهومی بین تن‌فروشی (تن دادن به هنرفروشی به اجبار) و تجاوز ‌(ضدفرهنگ متجاوز در حال ظهور) بارها و بارها در فیلم تکرار شده است.
  • فیلم پر از تک‌فریم‌های زیباست. زن که با دست‌های گشاده و ملتمس روی در می‌لغزد. نماهای نزدیک قابل توجه. مردی که زن را تعقیب می‌کند و در زاویه‌ها و موقعیت‌های گرافیکی و حس‌گرا مدام ظاهر می‌شود، سکانس فراواقعی (سورئال) رستوران وقتی که زن از میان فلاش دوربین‌ها و امضابگیرها به دره‌ی ذهن‌گرایی سقوط می‌کند. این صحنه‌ها که انصافا زیبا و قوی کار شده‌اند و تعدادشان هم کم نیست فقط یک چیز را به من می‌گویند: ای‌کاش این فیلم دیالوگ کمتر داشت و روی این نوع صحنه‌های نیرومند تصویری بیشتر مکث می‌شد. بهرام بیضایی به خاطر اعتماد به نفس و قدرتی که در نوشتن متن دارد، به اندازه‌ی کافی به تصویرهای گرافیکی‌ فیلم و «زبان بی‌کلام» تصویر توجه نکرده در حالی‌که ثابت کرده توانایی و خلاقیت خلق چنین زیبایی‌هایی را دارد.
  • سکانس بسیار طولانی کشته شدن زن مقابل سینما با چه هدفی به فیلم اضافه شده بود؟ پاسخ این نوع سئوال‌های من را خود بهرام بیضایی داده:
    ««من نمي‌توانم فيلم «وقتي همه خوابيم» را تحليل كنم و شايد حتي ندانم اين اثر لايه‌هايي دارد يا نه؟ در يك لحظه يك كاري را نوشتم كه امكان شدنش باشد و سعي كردم چيزي را بنويسم كه بتوان كار كرد. بنابراين من فقط فيلمنامه‌اي نوشتم كه بتوان آن را ساخت. همين. اگر اين فيلم لايه‌هايي داشته باشد يا نه را شما يا اشخاص ديگر بعد از ديدن فيلم بايد بگوييد. من آنها را نمي‌دانم.»»
  • دیدن فیلم «وقتی همه خواب بودیم» را به همه توصیه می‌کنم.

سینما‌ی این کشور را چه نوع ذهنیت‌هایی اداره می‌کنند

یک کارگردان که نمی‌شناسمش (آقای «داوود توحیدپرست») فیلمی ساخته که به آن مجوز پخش داده نشده است. اما چنان از رفتار شورای نظارت دل‌چرکین شده که برداشته و نامه‌ای گلایه‌آمیز خطاب به آقای «جمال شورجه» نوشته است. آقای «جمال شورجه» خودش «کارگردان» است و در حال حاضر از اعضای «شورای صدور پروانه‌ی نمایش وزارت ارشاد» هم هست. چون «رنج» و «صداقت» را در لابه‌لای این نامه حس کردم به دلم نشست. پس مناسب دبدم بخش‌هایی از این نامه را با هم بخوانیم.

اما قبل از این‌که نامه‌ی ایشان را بخوانیم اجازه دهید یک خاطره هم تعریف کنم.

اعتراف می‌کنم که آقای جمال شورجه را نمی‌شناسم. اما برادر ایشان را می‌شناسم. اول دبیرستان که بودم یک دوره‌ی آموزش نظامی ویژه داشتیم که ایشان هم یکی از مربی‌های آموزش نظامی ما بود. ایشان تکنیک‌های آموزشی بسیار ویژه‌ای داشت، مثلا در مراسم تمرین گاه صدای خمپاره از خودش در می‌آورد و همه‌ی دانش‌آموزان باید بلافاصله روی زمین دراز می‌کشیدند که مثلا ترکش نخورند. بعد ایشان با پوتین نظامی روی بچه‌ها راه می‌رفت. دقت کنید: روی بچه‌های پانزده ساله راه می‌رفت. چون بچه‌ها باید آماده‌ی رزم می‌شدند.

این پاراگراف را پیش از خواندن نامه‌ی آقای «توحیدپرست» نوشتم که برای خواندن این نوشته دچار پیش‌داوری شوید. بله من عمدا شما را به سوی پیش‌داوری سوق می‌دهم تا گوشی دستتان باشد بدانید سینمای این کشور را چه نوع ذهنیت‌هایی اداره می‌کنند.

حالا اجازه دهید نامه را بخوانیم. متن نامه را خلاصه کرده‌ام و تاکیدها از من است.

همكار محترم، به شدت اعتقاد دارم كه اسلام، دين و راه و روش برتر زندگي در همه اعصار و زمان ها مي باشد و هيچ دين و راه و روشي برتر از آن نيست اما به شرطي كه برداشت انسان ها از آن مانند آيات و نشانه هاي برتر آن، به شدت علمي، عملي، راه گشا و حلال مشكلات بشريت باشد والاآسيب هاي آن غيرقابل تصور و صددرصد ضربه زننده به اصل دين خواهد بود. به عنوان نمونه امام علي(ع) و ابن ملجم مرادي لعنت الله عليه هر دو مسلمان بودند و هر دو برداشت هاي خاص خود را از اسلام داشتند ولي امام علي(ع) برترين مرد تاريخ در همه زمان هاست و توسل به او به انسان ها آگاهي، مقيد شدن به اعمال نيك، گشوده شدن همه جهالت ها و تاريكي ها و رفع گرفتاري و حل شدن همه مشكلات ذهني و عيني در خود و جامعه را به ارمغان مي آورد ولي ابن ملجم مرادي لعنت الله عليه منفورترين مرد تاريخ در همه زمان هاست و توسل به او به انسان ها، جهالت و گمراهي، مقيد شدن به اعمال زشت و ضدانساني، بن بست فكري و عملي و ايجاد مشكل و گرفتاري براي انسان ها[را] به همراه دارد.

يك سوال از نظر من خيلي اساسي [است] و آن اين است كه چرا اين شورا پس از اين همه وقت، هنوز به صورت كتبي و شفاف جواب من و تهيه كننده محترم را نداده است؟! حضرتعالي در همين گفت وگو فرموده ايد: من سخنگوي شورا نيستم و در مورد اين فيلم هنوز وارد بحث نشده ايم و نتيجه گيري كلي بوده است. اگر چنانچه لازم باشد فيلم اصلاحيه اي بخورد تا از محاق بيرون بيايد بايد با كارگردان صحبت شود و تعامل كنيم تا مواردي كه لازم است اصلاح شود و فيلم دوباره مورد توجه شورا قرار بگيرد…  آقاي شورجه، پس كي قرار است به صورت قانوني اين اتفاق بيفتد؟! ما كه خواب و خوراك نداريم و نيمه جان شده ايم. چرا جلسه اي برقرار نمي شود و تعاملي صورت نمي گيرد؟ مگر دوستان شوراي پروانه نمايش في سبيل الله كار مي كنند؟! مگر حقوق نمي گيرند كه به مشكل مردم و ارباب رجوع رسيدگي كنند؟! مگر نمي دانند كه فيلم من در بخش خصوصي ساخته شده است و مثل خيلي از فيلم هاي دوستانمان بيت المالي نيست. اصلافرض بر اينكه اين دوستان حقوق نمي گيرند و گمارده شده اند كه براي مردم كار كنند. اين چه جور كار و رفتاري است كه همه ناراحتند. آيا در ما قبل قرون وسطي هم با مردم اينگونه رفتار مي كردند؟! آيا در عصر حجر و انسان هاي نئال درتال اينگونه به مردم بي احترامي مي كردند؟! اين چه جور برداشتي از دين برتر اسلام است كه حل مشكلات مردم هيچ جايگاهي ندارد و مردم و هنرمندان مدام تحقير مي شوند؟!
من اين فيلم را با آدم هاي متخصص و غيرمتخصص بسياري ديده ام. هيچ كدام از آنها نظر شما را ندارند و فيلم مرا يك فيلم ملودرام خانوادگي و اجتماعي مي دانند و وجود و نمايشش را به همين شكل براي مردم لازم و ضروري مي دانند ولي شما نظر ديگري داريد و اصرار مي ورزيد كه حتما قيچي معروفتان را به دست گرفته و فيلم را قلع و قمع و بي پدر و مادر كنيد تا زمان آن به 90 دقيقه برسد. آقاي شورجه مگر آيه محكم قرآن است كه فيلم حتما بايد 90 دقيقه باشد. گفته ايد كه من به پلان هاي فيلم بسيار حساس هستم. چرا نبايد حساس باشم. فيلم من عين بچه من است. چه معيوب و زشت و چه سالم و زيبا به شدت دوستش دارم و حاضر نيستم شما فرزند مرا معيوب كنيد.

آقاي شورجه، لطف ديگري به مردم و فيلمسازان بكنيد و قوانين حاكم بر شوراي صدور پروانه نمايش را به صورت كاملا روشن و آشكار بين فيلمسازان و منتقدان توزيع كنيد تا آنها بدانند كه شما با چه معيار و ميزاني به قضاوت فيلم ها مي نشينيد تا معايب آن را به نقد كشيده و اصلاح كنند و جلوي ضررهاي مادي و معنوي بسيار زيادي كه صرفا ناشي از عدم آگاهي از ضوابط مي باشد گرفته شود.

آقاي شورجه، آيا شما به توصيه خدا و رسولان و ائمه و رهبران دين و كشور عمل كرده ايد يا فقط حرف از عدالت زده ايد و همه مواهب مادي و معنوي را براي عده اي خاص خواسته ايد؟! آيا خبر داريد كه چه تعداد از فيلمسازان كشور بيكار هستند؟! آيا مي دانيد آنها زن و بچه دارند و مستاجر مي باشند؟! آيا مي دانيد كه خيلي از هنرمندان اين كشور از انواع بيمه ها بي بهره هستند؟! آيا خبر داريد كه خيلي از همكاران شما همانند حضرتعالي وابسته به دولت نيستند و از دولت حقوق نمي گيرند؟! آقاي شورجه، شما هر چه اراده كنيد در اختيارتان است! امتياز فيلم و سريال سازي درباره 124 هزار پيغمبر و پيغمبرزاده و معصومين عليهم السلام و امام زادگان عزيزشان و همه قصه هاي قرآني و غيرقرآني و غيره و غيره در اختيار شماست. آيا امام علي(ع) و رهبران عزيز جامعه به چنين عدالتي نظر دارند؟! آقاي شورجه انصاف داشته باشيد.

آقاي شورجه، شما را به خدا و به قرآن اذيت نكنيد و بگذاريد ذره اي از هوا در فضاي كشور وجود داشته باشد كه من و امثال من بتوانيم نفس بكشيم. باور كنيد تفكر شما، من و همنسلان من و جامعه را خفه خواهد كرد. همانگونه كه سينماي دفاع مقدس را خفه كرد. ما به خدا و رسولان خدا و روز قيامت به شدت ايمان داريم و نيكوكاري را پيشه خود ساخته ايم و شما نمي توانيد براي من و همنسلان من تعيين تكليف بكنيد. آقاي شورجه، يادتان باشد كه اختلاف داشتن مومنان بسيار خوب است و مومنان بايد به يكديگر حيات و زندگي و محبت اهدا كنند. آقاي شورجه من با ديگران كاري ندارم ولي از امروز خودم به عنوان يك مسلمان و شيعه مسوول در هر زمان و مكاني به نابرابري هايي كه شما و دوستانتان برايم به وجود بياوريد اعتراض دارم . من دزد نيستم. قاچاقچي نيستم. تجاوزگر نيستم. من يك بچه كارگر مسلمان و مومن از محله جواديه و نازي آباد هستم كه فقط و فقط دوست دارم شرافتمندانه براي مردم و كشورم كار كنم و حق حيات داشته باشم. آقاي شورجه، گرفتن حق كار و حق حيات كه در ما قبل تاريخ هم به رسميت شناخته شده را از من و همنسلان من نگيريد كه البته نمي توانيد بگيريد

آقاي شورجه من و شما و ديگران مي توانيم، هم مانند امام علي(ع) باشيم و هم مانند ابن ملجم مرادي لعنت الله عليه. عزيز دل! من با گفتن اين مطالب فقط و فقط قصد پند و اندرز داشتم كه قرآن هم پند و اندرز است. آقاي شورجه، اگر فيلم سينمايي نامزد آمريكايي من ضددين و ضدمذهب و ضدكشور و ضدامنيت است بدين وسيله به شما اجازه مي دهم كه آن را به حبس ابد محكوم كرده و زنداني اش كنيد در غير اين صورت اجازه بدهيد كه من و همنسلان و همفكران من كه به شدت به دين و مذهب و كشور و امنيت و پويايي آن اعتقاد و ايمان داريم و ذره اي از بيت المال و منابع عمومي كشور سوءاستفاده نكرده ايم از آيين آباء و اجدادي خودمان دفاع كنيم تا كشور عزيز و نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران خداي ناكرده به دست نااهلال و نامحرمان نيفتد.


لطفا مشترک شوید
بامدادی+لینکدونی
فقط بامدادی
نجواها

عکس روز: آینده‌ی سینمای ایران

آینده‌ی سینمای ایران، اگر روند موجود را ادامه دهد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

آقای رئیس‌جمهور کمی‌ بالاتر، کمی پایین‌تر!

فیلم انیمیشن-سینمایی «سیمپسون‌ها» (The Simpsons) را دیدم. سوای جالب و سرگرم‌کننده بودن، خصوصیتی که این مجموعه را برایم من جالب توجه می‌کند طنز نیرومند و سیاه‌اش است که کمتر نظیرش را در محصولات تلویزیونی با مخاطب عام سراغ دارم.simpsons-mr-burns

توجه: اگر قصد دارید این فیلم را ببینید این نوشته ممکن است حاوی اندکی ضدحال (Spoiler) باشد.

در میان انبوه قسمت‌هایی که چشمم را گرفت یکی از همه بیشتر توی ذهنم مانده. در صحنه زیر مترسک بودن «آقای رئیس‌جمهور» در برابر اراده «کانون‌های قدرت» به زیبایی و فصاحت هرچه تمام‌تر تصویر می‌شود:

«آقای مشاور» نزد رئیس‌جمهور می‌رود و به او می‌گوید برای حل مشکلی که پیش آمده 5 راه‌حل وجود دارد و او باید انتخاب کند. رئیس‌جمهور معتقد است که باید راه‌حل‌ها را بخواند. مشاور اما با شیطنت خط می‌دهد که اگر بنا باشد بعد از خواندن تصمیم بگیری که کاری ندارد، رهبر واقعی کارش رهبری (Leading) است نه خواندن (Reading) و می‌تواند ندیده و نخوانده انتخاب کند. رئیس‌جمهور متقاعد می‌شود.

  • رئیس‌جمهور: خیلی خوب. من 3 را انتخاب می‌کنم!
  • مشاور: دوباره امتحان کن!
  • رئیس‌جمهور: 1!
  • مشاور: برو بالاتر!
  • رئیس‌جمهور: 5؟
  • مشاور: خیلی بالاست!
  • رئیس‌جمهور: 3؟
  • مشاور: 3 رو یه بار گفتی.
  • رئیس‌جمهور: 6؟
  • مشاور: 6 ای در کار نیست.
  • رئیس‌جمهور: 2؟
  • مشاور: دو برابرش کن!
  • رئیس‌جمهور: 4!
  • مشاور: تصمیم تصمیم شماست!

مشاور از اتاق خارج می‌شود. البته راه حلی که انتخاب شده (از قبل انتخاب شده بود) یک راه حل نظامی و وحشیانه است: نابود کردن کامل شهری که مشکل‌ساز شده بود!

طول این صحنه به دو دقیقه هم نمی‌رسد ولی تدوین دینامیک و زاویه‌های دید شگفت‌انگیزی که فقط توی انیمیشن امکان استفاده از آن‌ها وجود دارد طنز و در عین حال خشونت مفهومی پنهان‌اش را به اوج رسانده است.

simpsons_couch


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

علی سنتوری بر ضد خفقان: خانه‌هایمان را سینما می‌کنیم

مردم همیشه راهی برای سوزاندن بینی (و احتمالا نقاط دیگر) کسانی که حق‌شان برای آزاد بودن را به رسمیت نمی‌شناسند پیدا می‌کنند.

ali-santooriاقتدارگرایان تنگ‌نظر به فیلم «علی سنتوری» اجازه اکران در سینماها را ندادند و دست‌های ناشناسی هم فیلم را به صورت قاچاق در بازار پخش کردند، اما می‌توانیم کاری کنیم که چاه کن‌ها خودشان به چاه بیفتند.

اگر سالن‌های سینماها را به روی «علی سنتوری» بسته‌اند، خانه‌هایمان را «سینما» می‌کنیم. فیلم را از کامپیوتر به کامپیوتر و از سی‌دی به سی‌دی و از دست به دست تکثیر می‌کنیم و در خانه‌هایمان به «کوری چشم دشمنان آزادی» می‌ببینیم و پول‌اش را هم به حساب آقای مهرجویی واریز می‌کنیم (1000 تا 1500 تومان):

شماره حساب: 0116407795 (بانك تجارت، شعبه چهارراه پارك، كد 032) به نام «فرامرز فرازمند» و داريوش مهرجويي»

در همین رابطه در «هنوز» بخوانید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

فیلم بعدی که می‌بینید چیست؟

فرض کنید جایی زندگی می‌کنید که هر فیلمی را انتخاب کنید در دسترس‌تان دارید. همچنین شما از آن دسته آدم‌هایی هستید که علاوه بر مبتلا بودن به جنون سینما، به بیماری وسواس در انتخاب و دیدن فیلم‌ هم دچار هستید. در این صورت آیا برای انتخاب فیلم سردرگم نخواهید شد؟ از میان هزاران فیلم تولید شده در سال، شاید فقط 50 تای آن‌ها برایتان جالب باشد. از کجا خواهید فهمید کدام‌یک باب دندان شماست؟ و اگر سلیقه شما محدود به فیلم‌های روز نباشد و علاقه‌مند به کل تاریخ حدودا 100 ساله سینما باشید، آن‌وقت انتخاب فیلم بعدی از میان چند صد هزار فیلم موجود کار چندان ساده‌ای نیست! مجلات و وب‌گاه‌ها حتی اگر معتبر هم باشند چندان کمکی نمی‌کنند. معیار انتخاب آن‌ها یا موضوعات تجاری و صنعت سینماست و یا سلیقه ویژه هنری منتقدی که درباره یک فیلم خاص می‌نویسد. به هر حال نظر شما نیست.پس راه حل خوب چیست؟

m o v i e l e n s_1199773736500

چند روز پیش در مورد سیستم‌های پیشنهاد دهنده و نقش روزافزون و کلیدی آن‌ها در وب آینده صحبت کردم. حالا هم قصد دارم یک «سیستم‌ پیشنهاد دهنده» که در واقع یک پروژه تحقیقاتی در دانشگاه مینیسوتا می‌باشد را معرفی کنم. وب‌گاه MovieLens که «به شما کمک می‌کند فیلم‌های مناسب سلیقه‌تان را بیابید».

این وب‌گاه پیشنهاد دهنده بر اساس همکاری گروهی (collaborative filtering) کار می‌کند. پس از ثبت‌نام و ورود شما باید دست‌کم 15 فیلم را از میان فهرست فیلم‌هایی که به صورت تصادفی به شما نشان داده می‌شود انتخاب و از 1 تا 5 درجه گذاری کنید. این 15 فیلم در واقع مبنای ارزیابی سلیقه شما توسط سیستم پیشنهاد دهنده وب‌گاه می‌شود و هر چه تعداد فیلم‌هایی که ارزش‌گذاری می‌کنید بیشتر باشد وب‌گاه بیشتر با سلیقه شما آشنا می‌شود.

m o v i e l e n s_1199773726171

کار با وب‌گاه بسیار ساده است و مثل IMDB یا Amazon شما را با انبوه تبلیغات و اطلاعات فرعی سردرگم نمی‌کند. رده بندی فیلم‌ها نیز سریع و ساده انجام می‌شود و اصولا فلسفه وب‌گاه بر اساسا «تصفیه‌سازی اطلاعات بر اساس همکاری گروهی» و «ارائه پیشنهاد بر اساس سلیقه شخص شما» است و هدف دیگری را دنبال نمی‌کند.

m o v i e l e n s_1199770223468

از همه جالب‌تر آمارهایی است که از مقایسه سلیقه شما با سلیقه عمومی ارائه می‌دهد. مثلا می‌توانید بفهمید (اگر تا به حال نمی‌دانستید!) که بیشتر به چه نوع فیلم‌هایی علاقه دارید. من تا قبل از امروز نمی‌دانستم! وب‌گاه به شما می‌گوید کدام قسمت از سلیقه شما با سلیقه میانگین کاربران همخوانی دارد و در کدام موارد از عموم فاصله زیادی دارید. در واقع وب‌گاه قسمت‌های شخصی‌تر و در واقع شاخ و برگ سلیقه شما را تشخیص می‌دهد.

m o v i e l e n s_1199767477656

واقعا کار می‌کند!

نتیجه حیرت‌انگیز است! پس از این‌که حدود 30 تا از فیلم‌هایی که قبلا دیده بودم در سیستم ارزش‌گذاری کردم، پیشنهادهای سیستم واقعا با سلیقه من سازگار شده بود. در حال حاضر بیشتر از 200 تا از فیلم‌هایی که دیده‌ام را به سیستم معرفی کرده‌ام و فهرست بلند‌بالایی از آرزوهایم (WishList) را نشان کرده‌ام که در اولین فرصت سفارش دهم.

در ضمن MovieLens مرا در گروه «ببر» قرار داده است. «ببرها شاید به نظر موجودات خطرناک و کشنده‌ای برسند اما بعد از یک روز پر مشغله بدشان نمی‌آید همراه با یک دوست شفیق یک فیلم عاشقانه نگاه کنند».

شما متعلق به کدام گروه هستید؟